رفتن به مطلب
لیلی

ته مانده عشق تو

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]به نام خدا

 

 

[align=RIGHT][align=CENTER]نشستم تو اتاق . جلوی اینه قدی و به خودم زل زدم تو این اتاق خالی چه غلطی میکردم . یه چهار دیواری با دیوارای رنگ و رو رفته یه فرش دستباف و یه اینه قدی ، یه دست لحاف و تشک و یه کمد بی نهایت قدیمی و یه پنجره رو به باغ، یه لبخند نشست رو لبم این پنجره رو دوسش داشتم اما فقط همین ،

 

تنها چیزی که از این اتاق خالی به دلم میشست و برام یه رنگ اشنا داشت همین پنجره چوبی قدیمی رو به یه باغ قدیمی بود ...

 

با اتاق خودم مقایسه اش کردم تختخوابم که کنار پنجره بود و پیشش دوتا پاتختی که روی یکیش یه گلدون گل ارکیده بود و روی یکی دیگه یه اباژور یاسی رنگ. یه گوشه دیگه اتاق میزو اینه کنسول و یه چهارپایه خوشگل که ست خودشون بود و بیشتر نقش میز ارایشم رو ایفا میکرد .کمد دیواری روبه روی تختم بود و کنارش هم میز تحریر و لپ تاپ .

 

تمام کف خونه پارکت بود و یه فرش قشنگ فانتزی انداخته بودم وسطش . خرس بزرگم که روی تختم بود و چند تا عروسک تزیینی دیگه گوشه گوشه اتاق . یه قسمت از کمد دیواریم طبقه بندی بود و کتابای رمانم توش بود ، یه طبقه هم مخصوص سر رسیدام بود پایین ترین طبقه اش هم قاب عکس خانوادگی بزرگمون با کلی لبخند و صمیمیت و یه دنیا عشق و کنارش یه دفترخاطرات با جلد چوبی که هیچ وقت دلم نمی اومد توش چیزی بنویسم . تمام دیوار اتاقم کاغذ دیواری سفید بود با گلای خیلی ریز بنفش و یه دیوارش هم عکس خودم که تو اتلیه انداخته بودم پرده سفید با والان ساتن یاسی و یه حلقه گل بزرگ که وسطش هم یه عکس از من و نیلوفر بودهمه اش سلیقه خودم بود و رنگ های مورد علاقه ام اما اینجا خالی بود هیچی نداشت ، هیچ چیز تو این اتاق نشونی از من نداشتند دلم میخواست بشینم پشت پیانو تو پذایرایی و بتهون و باخ بزنم . . .

 

یه چیز دیگه هم تو اتاق بود که دوسش داشتم ، یه یادگاری ، یه صندل قدیمی که یادگار دوران عاشقانه اقاجون و عزیز بوده یه صندلی چوبی با عطر گل یاس . . .

 

اقاجون تنها کسی که بهش اعتماد داشتم ، به سپهر هم اعتماد داشتم شاید به نظر نمی اومد اما اونم قوی بود میدونستم اگه بخوام به کسی جز اقاجون تکیه کنم اون سپهره .

 

یاد اقاجون افتادم باید بهش زنگ میزدم بلند شدم و گوشیم رو روشن کردم . از روزی که از خونه اومدم بیرون

 

گوشیم رو خاموش کرده بودم . سه روزه از خونه زدم بیرون . چرا زدم بیرون ؟چرا اومدم اینجا ؟ چرا نرفتم پیش اقاجون ؟ به حماقت های خودم که فکر میکنم خنده ام میگیره ، سبیه دخترهای فراری شدم ، برام سخت بود که باور کنم از خونه زدم بیرون .

 

باید با اقاجون صحبت میکردم مطمئنم از دیروز که اومدم اینجا بیشتر نگرانم شده .

 

شماره رو گرفتم یه بوق ازاد و بعدش صدای یه الو گفتن . انگاری که اقاجون نشسته بوده پای تلفن

 

گفتم سلام اقاجون .

 

یه سکوت طولانی و بعد

 

از پشت تلفن صدای شکسته شدن بغض اقاجون رو شنیدم ، کاش اونجا بودم وبغلش میکردم . . .

 

خیلی سخت بود که بشنوم اون کوه استقامت بزنه زیر گریه ، یه گریه مردونه یه هق هق که بوی ضعف ازش نمی اومد

 

منم گریه کردم اقاجون تند تند پشت سر هم حرف میزد

 

عزیز دلم دخترکم نفس بابا چرا بی خبر گذاشتی رفتی نگفتی من دق میکنم نگفتی من میمیرم نگفتی سکته میکنم وقتی شنیدم رفتی خونه سپهر دلم شکست مگه من مرده بودم که تو رفتی اونجا من انقدر هم لیاقت نداشتم که مواظبت باشم ؟ بعدشم که از اونجا هم گذاشتی رفتی دیگه حتی سپهر هم نمیدونست کجا رفتی . اخه اینکارا برای چی بودن ؟. من برات هیچی نبودم میدونم پیر و خرفت شدم و زیاد حرف میزنم اما اگه می اومدی قول میدادم کاری به کارت نداشته باشم . قول میدادم

 

هق هق باعث شد نتونه حرفش رو ادامه بده

 

بعدش دوباره شروع کرد

 

دل اقاجون و شکستی . چطور دلت اومد دل یه پیر مرد و بشکنی گریه مجال نمیداد جواب حرفاش رو بدم .

 

اروم گفتم:

 

اقاجون اینجوری حرف نزن به خدا پشتم به شما و سپهر گرمه .

 

اگه واقعا پشتت به من گرمه پس برگرد خونه

 

اقاجون برمیگردم قول میدم برگردم اجازه بده کمی با خودم تنها باشم و فکر کنم تا همه چی رو هضم کنم .

 

بیا تو خونه فک کن( بازم صدای هق هق )

 

به خدا میام پیشت با خودت میمونم گریه نکن

 

بیا پیشم همین الان بیا . دور ورت نمیگردم تا تنها باشی حرف نمیزنم تا فکر کنی

 

نه اقاجون الان نه . بزار کمی بگذره تا خودم و پیدا کنم

 

تو که کاری نکردی بخوایی بهش فکر کنی

 

نه حتما یه جایی یه راهی رو اشتباه رفتیم که به اینجا رسیدیم

 

بیا همینجا دخترم تو که جایی رو نداری

 

حتی اقاجون هم میدونست من چقدر تنهام حتی اونم میدونست که چقدر مغرورم و چقدر خودم و بالا میگیرم . اونم میدونست فکر میکنم هیچ کس همتراز من نیست اونم میدونست من یه احمق ثروتمندم . . .

 

جواب دادم

 

جام امنه

 

نه امن نیست اگه جات امن بود انقدر دلم نمیلرزید

 

نه اقاجون هیچیم نیست به خدا هیچیم نیست

 

عزیر دلم جون اقاجون بیا . من پیر مرد رو انقدر اذیت نکن ، بیا خونه . اگه تو این خرابشده یه جایی برای موندن تو پیدا نمیشه پس همین الان باید دعا کنم خراب شه رو سرم

 

با هق هق زدم زیر گریه

 

به خونه عاشقیش میگفت خرابشده به خاطر من بی لیاقت ارزوی خراب شدنش رو میکرد

 

گفتم

 

اقاجون معذبم نکن بزار خودم تصمیم بگیرم قول میدم سر فرصت همینکه اروم بشم میام

 

دختر گلم تو مثل برگ گلی تو جوونی اگه خدایی نکرده یکی

 

حرفش رو ادامه نداد مکث کرد شایدم گریه

 

جواب دادم

 

هیشکی بهم دست نمیزنه بهتون قول میدم . اقاجون گریه نکن منم ناراحت میشم

 

باشه عزیزم اما مواظب خودت باش . در این خونه همیشه به روت بازه اینجا خونه خودته . نمیزارم بابات دورو ورت بگرده نمیزارم از چند کیلومتری اینجا هم رد بشه .اون لیاقت نداره دیگه اسمت رو بیاره دیگه حتی لیاقت نداره پسرم باشه

 

اقاجون حال مامان خوبه ؟ داره چیکار میکنه ؟

 

نمیدونم دخترم میگه که خوبم اما میدونم خوب نیست هر چقدر گفتم تو دختر خودمی تو عروسم نیستی بیا خونه خودم با اون ادم پست نمون قبول نکرد گفت خونه ام رو ول نمیکنم گفت با لباس سفید اومدم تو این خونه و با کفن ازش خارج میشم . . .

 

حرف نزدم سکوت کردم

 

اقاجون ادامه داد

 

گوشیت و دوباره خاموش نکنی ها. اگه زنگ بزنم و ببینم گوشیت خاموشه میمیرم دق میکنم

 

حرفی نزدم هیچی نگفتم ، خوشحال بودم که اقاجون بهم طعنه نمیزد که فرار کردم و مامانم رو تنها گذاشتم سپهر رو تنها گذاشتم ، اقاجون رو تنها گذاشتم

 

با صدایی که نمیدونم شنید یا نه گفتم :

 

هیچ وقت خاموشش نمیکنم .

 

گوشی رو قطع کردم و با خودم زمزمه کردم

 

منتظرم یکیشون جرئت کنه و بهم زنگ بزنه ، منتظرم یکیشون بهم توضیح بده .

 

اروم تر تکرار کردم

 

منتظرم تا بفهمم چرا شادیمون زندگیمون ارامشمون رو به هم ریختن ، منتظرم بفهمم چرا همه چی ریخت به هم

[/align][/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خودم اومدم قرار نبود زندگیم رنگ بگیره . سیاه شدم سیاه سیاه .تموم شدم خالی شدم سرد شدم باختم . صورتم خیس شده از اشکهایی که نمیدونم برا خودمه برا سپهره برای مامانه برای شادیمونه یا . مهم نیست برای چیه مهم اینه که اشکهام میریزن و دردم رو تسکین میدن .

خودم و تو اینه دیدم چشام قرمز شده بود و نوک بینی ام هم همینطور رفتم تو حموم و صورتم رو با اب سرد شسم . یه جین مشکی لوله تفنگی و یه بلوز پارچه ای جلو باز سفید پوشیدم رفتم جلو اینه و خودم رو نگا کردم جلوی موها رو درست کردم و یه گریپس زدم به سرم گوشواره طلا گردن اویز طلا النگوی طلا چه خدمتکار مایه داری بودم النگوهام رو نمیتونستم در بیارم کشیدمشون بالا و گردن اویز رو هم زیر پیرهنم انداختم چون یادگاری اقاجون بود و گوشواره ام هم باید تو گوشم میموند چون اگه درش میاوردم هی دستم میرفت رو گوشم دوباره خودم رو تو اینه نگا کردم انگار که قرار بود برم پیش خاستگارام کمر بند مشکی بلوزم رو باز کردم تا کمی ساده تر به نظر بیاد یکی دیگه از دکمه های یقه اش رو هم بستم تا کمی پوشیده تر بشه استینش تا شده بود و و یه دکمه خورده بود میخواستم بازش کنم اما بی خیال شدم

چمدونم گوشه اتاق بود چند تا از لباسام رو یک جا برداشتم بذارم تو کمد که یه برگه از بینشو افتاد زمین . نقاشی اناتومی بود که همیشه نیلوفر میکشید و اسم گذاری میکرد از بچه گی همینطری بود تا ولش میکردی میرفت سراغ اناتومی بدن.

سر کلاس نشسته بودم نیلوفر قرار بود کنفرانس بده و کلاس هم چند دقیقه یه بار از خنده منفجر میشد . نیلوفر خیلی شلوغ میکرد بالاخره کمی جدی شد و زود یه اناتومی رو تخته کشید و نام گذاری کرد وگفت یه کف به افتخارم و بعدش شروع کرد به توضیح دادن و وسطاش هم هی شوخی میکرد و کلاس میرفت رو هوا

بالاخره مسملی نتونست طاقت بیاره و گفت : خواهر این چه وضعشه یه کم عفت کلام داشته باشید

نیلوفر جواب داد :شما بعد کنفرانس تو کلاس بمون یه کنفرانس درباره عفت کلام برات بزارم

سهیلی که از پسرای شر کلاس بود گفت : تو کوچه پشتی هم میشه کنفرانس گذاشتا

بازم کلاس رفت رو هوا

استاد گفت : خانوم درخشان ادامه بدید

نیلوفر یه نگاه موزی به مسلمی کرد از اون نگاها که من خوب میشناختم . از اونا که قبل سوزوندن اتیشاش میزد .

بعدش خیلی جدی روسر اناتومی یه روسری گلدار کشید

کلاس رفت رو هوا

میگم میشه سرش عمامه هم گذاشتا مستر مسلمی عمامه بهتره ؟ چون در هر صورت این دو جنسه است دیگه .

مسلمی یه لااله الا الله گفت و از کلاس رفت بیرون ،

مسلمی این ترم رو مهمون بود یه پسر فوق العاده با شخصیت از یه خانواده پولدار تنها مشکلش این بود که تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده بود و خیلی چیزها از نظرش بد بود خیلی چیزهایی که ما عادی میدونستیم

کلاس تموم شدهمونطور که با عصبانیت به طرف در دانشگاه میرفتم گفتم

- معلومه چه غلطی داری میکنی؟به خدا الان همه پسرای دانشکده منتظرن یه اتو ازمون بگیرن و اویزونمون کنن.بزار این یه ترم رو هم بگذرونیم

-اِ تو چته؟مگه من چی گفتم؟

-دیگه میخواستی چی بگی ؟؟

-پسره ی الاغ فک کرده باباش پولداره ، خب منم بابام پولداره دیگه ،یعنی عموم پولداره، بابام هم پولدار بوده.

-نیلوفر میشه خفه بشی ؟

نشستم تو ماشین چندبار استارت زدم اما ماشین کار نکرد.با عصبانیت کوبیدم رو فرمون.از ماشین پیاده شدم و محکم یه لگد زدم بهش و جلوی اولین ماشین و گرفتم و گفتم دربست

خیلی عصبانی بودم دلم میخواست نیلوفر رو بکشم.

نیلوفر هر روز یه خوابی برای یکی از پسرای دانشکده میدید و بعدم سربه سرش میذاشت.اسم نیلوفر و من تو لیست سیاه همه ی پسرا بود ، من کاری به پسرا نداشتم و اما چون همیشه همراه نیلوفر بودم اسمم رفته بود تو لیست سیاهشون.

وارد خونه شدم و مستقیم رفتم تو اتاقم و رفتم تو فکر نمیدونم چقدر گذشت که یه دفعه نیلوفر اومد تو اتاقم و گفت

-سلام دخمل خوب گل گلاب نازنازو سوسول خشن بد اخلاق جارو خاک انداز

-نیلوفر پا میشم میزنمت هاااا من اعصاب ندارما خیلی تحمل کردماااااا

-باشه دیگه با مسترسهیلی دعوا نمیکنم خوبه ؟

-چی ؟ باسهیلی هم دعوا کردی ؟

-نه بابا دعوا چیه ؟ تو چرا حرف تو دهنم میذاری ؟

-خودت گفتی

نیلوفر با گوشه چشش نگام کرد و گفت

-من گفتم ؟

-اره تو گفتی

-اهان دعوا نبود که همین که تو رفتی اومد کمی با هم حرف زدیم

-نیلوفر تا از پنجره ننداختمت بیرون همین الان بگو ببینم چیکار کردی

-هیچی . خب تو دعوام کردی من و تو ماشین تنها گذاشتی منم بی کار بودم رفتم حال و احوال کردم باهاش

-نیلوفر پاشو از اتاقم برو بیرون . زود ، ای خدا الان چیکار کنم چطوری فرداتو دانشگاه سرم و بالا بگیرم .

-بابا چرا حرص میخوری پوست صورتت چروک میشه

-گم شو برو بیرون

-سکینه خانوم کو ؟ من با برادر مسلمی فیس تو فیس شدنی و بحث کردنی خیلی گشنه ام میشه

چشام گرد شدن ،

-بعد برگشتن من دوباره بهش چیزی گفتی ؟

-تو تو یونی بودنی هم باهاش بحث کرده بودم ؟ بهم میگفتی دوباره باهاش دعوا نمیکردم دیگه

-نیلوووووووووووو بمیری تو رو . بگو ببینم چیکارش کردی

-اهان جونم برات بگه که بعد اینکه کنفرانس به اون خوبیم رو خراب کرد من عقده ای شده بودم رفتم یه اناتومی درست و حسابی کشیدم و یه کنفرانس خوندنی براش گذاشتم

-کنفرانس خوندنی؟

-اره دیگه . ببین کنفرانس یا دیداریه یا شنیداریه یا هم که کلمه ها رو بعضی جاها مینویسی میشه خوندنی

-خب مثلا چیا مینویسن ؟

-مثلا وقتی میرسن به غدد جنسی و هورمونهای جنسی به جای اسمهای شرم اور و قبح اور مینویسن چیز

وا رفتم . دستم رو گذاشتم رو گوشام و گفتم

- پاشو برو اتاقت دیگه هیچی نگو

نیلوفر اومد دم گوشم و گفت

-من بابام مرده ها مامانم هم من و گذاشته رفته من هم یتیمم هم صغیر من

دستم و از رو گوشم برداشتم و گفتم

-باشه پاشو برو بیرون

نیلوفر یه لبخند موزی زد و گفت

-چون دخمل خوبی بودی دیگه ماجرای نامه انداختن تو جیب استاد نادری رو نمیگم

بلند شد بره بیرون که دستش رو رفتم و گفتم

-نامه ؟

-ببین تو عصبانی میشی پوستت چروک میشه ها پیر میشی ها بعدش هر کی من و میبینه میگه اون دختر عموت رو یه اتو بکش

داد زدم

- نیلوفر

-چرا داد میزنی نمیگی بچه بی پدر و مادر

-خفه شو بگو ببینم قضیه نامه چیه ؟

-نامه ؟ من گفتم ؟

-نیلوووووووووووووووووووووف ر

-اهان اره نامه که نه شعر

-شعر ؟

-شعر هم که نه شعرک

-شعرک ؟

اره دیگه شعر کوچیک

-شعر. . .

نیلوفر پرید وسط حرفم و گفت :

-تو رو خدا نگو شعر کوچیک ؟

بزار خوودم برات توضیح بدم ، شعر کوچیک یعنی همون دوبیتی اما چون شعر نو هم میشه کوچیک نوشت من

-خفه شو بگو ببینم تو شعرت چی نوشته بودی

-شعر نه شعرک

عصبانی نگاش کردم که گفت :

اهان اره

الا یا ایهالنادری که سیبیل داری و دل میبری به دختران میزنی چشمک به پسران میدهی

-گورت و گم کن برو بیرون . من دیگه پام و تو دانشگاه نمیذارم . من اصلا هیچ جا نمیرم .

نیلوفر با ارامش من و بوس کرد و گفت

-خواهرم حجاب صدات رو هم حفظ کن حجاب که فقط به مو نیست وقتی نامحرم صدای با عشوه ات رو میشنوه خدایی ناکرده در گناه می افته . اه خدایا توبه توبه توبه

خنده ام گرفت داشت ادای مسلمی رو در می اورد

-گم میشی بری بیرون دیگه ؟

-نچ من امروز یه کار بدی کردم باید پیش یه بد اخلاق بخوابم و ریاضت بکشم تا تطهیر بشم

-غلط میکنی پیش من بخوابی برو ببین کسی پایین نیست من گشنه مه

-اره منم گشنه مه پیتزا میخوری ؟

-اره بگو برا من سبزیجات بیارن

-خاک تو سرت با این پیتزا سفارش دادنت میخوایی بگم نمک و خرما بیارن ؟

-گم شو برو سفارش بده

گوشیش و برداشت و زنگ زد به پیتزایی

صداش رو نازک کرده بود و با عشوه حرف میزد و به من هم چشمک میزد

-سلام جناب خوب هستین ؟

مرسی من هم خوب هستم . پاپی و مامی چطورن ؟

نخیر منزل نیستن و هزاربار بهت گفتم این بابا و مامانت رو تو خونه تنها نزار بی ابرویی راه میندازن .

نه .

اهان اره زنگ زدم بگم دوتا پیتزا بفرست دم درخونه گشنه مونه .

دوتا گوشت بفرست چیزش هم زیاد باشه .

برادر اومدی نسازیها . چیز همون پنیره دیگه

نه ساغرخودش گفت من گوشت میخورم بهم میگفت سبزیجات خیلی بی کلاسه .

نه خب اگه برا اون سبزیجات میفرستی برا من هم هات داگ بفرست دودی .

نه دیگه هیچی .اگه خواستی سالاد هم بفرست .

نه مرسی دیگه هیچی اما دلستر لیمو هم دوتا بفرستی خوبه .

نه دیگه عرضی نیست فقط کچاپ تند اضافه بفرست .

خداحافظ که نه فقط

اهان اره خداحافظ

گوشی رو قطع کرد

-مگه تو شماره کافی شاپ رو نداری به گوشی سپهر زنگ میزنی ؟

-دلم میخواد شماره سپهر رو بگیرم

-دلت بی جا میکنه که به جای شماره رند کافی شاپ شماره مزخرف و نارند گوشی صاحاب کافی شاپ رو میگیره

-دلم دلش میخواد حرفیه ؟

-نه حرفی نیست اما تو جرئت داری از این به بعد برا داداش من عشوه بیا

-اخا این صدا وقتی طرفش یه پسر مایه داره خود به خود عشوه میاد قاطیش میشه

-خدایا اخه اینم زندگیه من دارم ؟

-خاک تو سرت همه ارزوش رو دارن

-اره زندگی ما هم توش خودمون میکشه بیرونش مردم و . . .-

یکی داشت صدام میکرد بلند . به خودم اومدم . رفته بودم تو گذشته . به روزای خوبم . .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT][align=RIGHT]بالاخره رفتم پایین نمیدونستم باید چیکار کنم یه سلام کردم .

[/align][/align]

[align=RIGHT]شایان برگشت و نگام کرد . یه سوتی زد و گفت

[/align]

[align=RIGHT]-مهمونی دعوتید ؟

[/align]

[align=RIGHT]حرفی نزدم

[/align]

[align=RIGHT]از این پسر مغرور متنرفم از این لبخند از سر غرور متنفرم از این لباس شیک و عطر سرد وتلخ متنفرم .

[/align]

[align=RIGHT]شایان جدی سرتاپام رو نگاه کرد و گفت

[/align]

[align=RIGHT]-ناخونای بلند مانیکور کرده انگشتای باریک و دراز ،پیرهن سفید ، تو ادم کار نیستی . من میدونم حتی بلد نیستی یه نیمرو درست کنی

[/align]

[align=RIGHT]-بلدم

[/align]

[align=RIGHT]( دروغ گفتم بلد نبودم اما فکر نمیکردم سخت باشه تخم مرغ و روغن و نمک پس میدونستم درستش کنم )

[/align]

[align=RIGHT]خب پس بلدی نیمرو درست کنی غذاهای دیگه چی ؟

[/align]

[align=RIGHT]-اونا رو هم بلدم

[/align]

[align=RIGHT]-ظرف شستن چی ؟

[/align]

[align=RIGHT]-من هر کاری رو بلدم لازم نیست متلک بپرونید

[/align]

[align=RIGHT]-اوکی ایم سوری .

[/align]

[align=RIGHT]-نو پروبلم

[/align]

[align=RIGHT]خندید با صداخندید ( از همین خنده ها که با صدا بودن از اونا که زده میشدن تا من حرص بخورم )

[/align]

[align=RIGHT]- انگلیسیت هم که بد نیست .دانشگاه رفتی ؟

[/align]

[align=RIGHT]نمیدونستم چی بگم میگفتم دارم تو دانشگاه ازاد ترمی خدا تومن میریزم و پزشکی میخونم الانم اومدم مراقب یه پیرزن باشم

[/align]

[align=RIGHT]-نه

[/align]

[align=RIGHT]-دیپلم که گرفتی

[/align]

[align=RIGHT]باید چی میگفتم ؟ بله دیپلم گرفتم از موسسه غیر انتفاعی

[/align]

[align=RIGHT]-خودش کارم رو راحت تر کرد ، الان دیگه همه دیپلم میگیرن

[/align]

[align=RIGHT]دروغگوی خوبی نبودم اصلا بلد نبودم دروغ بگم

[/align]

[align=RIGHT]-اسم و فامیلت چیه ؟

[/align]

[align=RIGHT]-عزیز گفته فامیلیم رو بهتون نگم .

[/align]

[align=RIGHT]-کارای مادربزرگم من و میترسونه اون هیچ وقت هیچ کاری رو بی دلیل نمیکنه

[/align]

[align=RIGHT]مگه عزیز چیکار کرده بود ؟

[/align]

[align=RIGHT]دو روز بود که تو خونه سپهر بودم از روز اول دنبال کار بودم میخواستم ثابت کنم که بدون بابا هم میتونم سر پا وایسم . حرفش بهم بر خورده بود . صداش تو گوشم بود . اگه سر پا وایسادی به خاطر منه . خودت با عرضه نیستی منم که کمکت کردم اگه دستم پشتت نباشه میخوری زمین . نمیخواستم منشی باشم میترسیدم بشم سوژه یکی از اون صفحات حوادث . بالاخره یه اگهی خوب دیدم پرستاری از یک پیر زن با حقوق عالی کار 24 ساعته . عالی بود میتونستم از خونه سپهر خارج شم از خونه ای که برا بابا بود از تمام اموالی که برا بابا بود بدم میومد . خورد شدم وقتی گفت سوییچ ماشین رو بذار و برو . زنگ زدم به شماره یه پیر زن جواب داد

[/align]

[align=RIGHT] -بله ؟

[/align]

[align=RIGHT]-سلام برای اگهیتون مزاحم شدم

[/align]

[align=RIGHT]-سلام دخترم . کدوم اگهی ؟

[/align]

[align=RIGHT]-پرستاری از یه پیرزن

[/align]

[align=RIGHT] ( گند زده بودم باید از کلمه خانوم مسنی چیزی استفاده میکردم )

[/align]

[align=RIGHT]خانومه خندید با صدا هم خندید . گفت

[/align]

[align=RIGHT]-اره پیرزن چروکیده به درد نخور .

[/align]

[align=RIGHT]گفتم

[/align]

[align=RIGHT]-ببخشید

[/align]

[align=RIGHT]-نه دخترم حرفی نزدی که معذرت خواهی کنی .

[/align]

[align=RIGHT]- در هر صورت متاسفم

[/align]

[align=RIGHT]-عزیزم این کار به دردت نمیخوره

[/align]

[align=RIGHT]-باشه . ممنون .

[/align]

[align=RIGHT]میخواستم گوشی رو قطع کنم که یه صدا اومد

[/align]

[align=RIGHT]-نه گوشی رو قطع نکن-

[/align]

[align=RIGHT]-بله ؟

[/align]

[align=RIGHT] -بیا به این ادرس فقط بگو با عزیز حرف زدم رات میدن تو خونه.

[/align][align=RIGHT][align=RIGHT]ادرس رو داد . ادرس سر راست بود اخرای ولیعصر نرسیده به تجریش یه جورایی تو مرز بود .

[/align][/align]

[align=RIGHT]-مرسی ممنون .

[/align]

[align=RIGHT]گوشی رو قطع کردم از پیرزن پیرمردا خوشم نمی اومد اما عاشق اقاجون بودم اون خیلی جوون بود جونی به چهره و سن نیست به دله.

[/align]

[align=RIGHT]هی با خودم دو دوتا کردم بالاخره که چی ؟ باید میرفتم سر کار خونه سپهر موندن مثل موندن تو خونه بابا بود ازجیب سپهر نون خوردن مثل نون خوردن از جیب بابا بود فرق با هم نداشتن .

[/align]

[align=RIGHT]وارد کوچه شدم میخواستم خیلی قوی وارد خونه بشم یه نفس عمیق کشیدم زنگ زدم و در باز شد سینه ام رو دادم جلو و سرم و گرفتم بالا و با اعتماد به نفس فوق العاده ای وارد خونه شدم و جلو در گلی و لیز بود افتادم زمین . تموم شد تموم اعتماد به نفسم ته کشید از اون بالا سقوط کرده بودم اعتماد بنفسم شده بود صفر از جام بلند شدم میخواستم برگردم که یه صدا گفت

[/align]

[align=RIGHT]-بفرمایید با کسی کار داشتید ؟

[/align]

[align=RIGHT]سرم و بلند کردم یه پسر جوون یه قیافه اروپایی سرد با چشای بی تفاوت چشم ابرو مشکی .

[/align]

[align=RIGHT]-بله . من برای اگهیتون اومدم

[/align]

[align=RIGHT]- ما یه خانوم مسن میخواییم که حداقل کمی کار هم بلد باشه . برای شما مناسب نیست

[/align]

[align=RIGHT]خیلی جدی گفتم

[/align]

[align=RIGHT]-با عزیز صحبت کردم

[/align]

[align=RIGHT]جا خورد

[/align]

[align=RIGHT]یه نفس عمیق کشید و گفت

[/align]

[align=RIGHT] -اوکی پس با صاحابش حرف زدید بفرمایید تو

[/align]

[align=RIGHT]بی تفاوت یه نیش خند زد طوری که ترسیدم طوری که نفسم بالا نیومد فکر کردم اون میشه ارباب و منم زیر دست از زیر دست بودن ترسیدم از اینکه دیگه ثروتمند نباشم ترسیدم

[/align]

[align=RIGHT]رفتم تو خونه و روی اولین مبلی که دیدم نشستم منتظر شدم کسی بیاد به استقبالم نیم ساعت نشستم و خبری نشد از جام بلند شدم برگردم که همون پسره وارد خونه شد

[/align]

[align=RIGHT]پرسید :

[/align]

[align=RIGHT]خب چی شد به جایی رسیدید ؟

[/align]

[align=RIGHT]-من کسی رو ندیدم که باهاش صحبت کنم

[/align]

[align=RIGHT]خندید . زیر لب یه چیزی گفت و منم نشنیدم .

[/align]

[align=RIGHT]در یه اتاق رو زد و گفت :

[/align]

[align=RIGHT]-عزیز خدمتکار جدید اومده بیاد تو ؟

[/align]

[align=RIGHT]یه صدا گفت :

[/align]

[align=RIGHT]اره عزیزم بفرست تو

[/align]

[align=RIGHT]همینکه وارد اتاق شدم یه چهره دیدم که به نظرم بی نهایت اشنا می اومد یه چهره دلنشین و نورانی .حس عجیبیه که ادمی برات اشنا باشه که نمیشناسیش

[/align]

[align=RIGHT]خانومه با دیدنم لبخند زد یه لبخند دوست داشتنی یه لبخند دل نشین

[/align]

[align=RIGHT]گفت

[/align]

[align=RIGHT]بیا جلوتر بشین اینجا ( با دستش روی تخت رو نشون داد )

[/align]

[align=RIGHT]نشستم اونجا دستم رو گرفت و گفت اسمت چیه ؟

[/align]

[align=RIGHT]ساغر

[/align]

[align=RIGHT]لبخندش عریض تر شد

[/align]

[align=RIGHT]چرا میخوایی از یه پیرزن مراقبت کنی ؟ مشکل مالی داری ؟

[/align]

[align=RIGHT]شاید

[/align]

[align=RIGHT]سرش رو تکون داد لبخند زد یه لبخند دلنشین یکی از همونا که بهت امید میده و ارومت میکنه .

[/align]

[align=RIGHT]باشه نگو .اما بیا تو این خونه و همدمم باش .

[/align]

[align=RIGHT]خانوم

[/align]

[align=RIGHT]خانوم نه . بگو عزیز یا مادر جون فکر کن مادر بزرگ نداشته ات هستم

[/align]

[align=RIGHT]بله من مادر بزرگ ندارم

[/align]

[align=RIGHT]میدونم .از همین الان بیا تو خونه قبل اینکه شب بشه . مدارکت رو هم به هیچ وجه به شایان نشون نده من باهاش حرف میزنم

[/align]

[align=RIGHT]شایان ؟

[/align]

[align=RIGHT]نوه اخمو و بد اخلاقم

[/align]

[align=RIGHT]چرا ؟

[/align]

[align=RIGHT]چون من میگم . لازم نیست فامیلی رو بدونه یا هرچیزی در باره خانواده ات .

[/align]

[align=RIGHT]شما چی ؟ شناسنامه ام رو نمیخوایید ببینید ؟ نمیخایید بدونید مجردم یا متاهل یا

[/align]

[align=RIGHT]من هر چی رو که لازمه میدونم

[/align]

[align=RIGHT]من نمیفهمم .

[/align]

[align=RIGHT]بازم لبخند زد یه لبخند قشنگ

[/align]

[align=RIGHT]یه زنگ بزن یه اژانس بیاد و برو وسایلات رو بیار .

[/align]

[align=RIGHT]این همه عجله برای چیه .

[/align]

[align=RIGHT]من نمیخوام شب حیرون و سرگردون این کوچه و اون خیابون باشی .

[/align]

[align=RIGHT]نه اینطوریا هم نیست

[/align]

[align=RIGHT]خب من میخوام از امروز کارت رو شروع کنی

[/align]

[align=RIGHT]کار من چیه من هیچی نمیدونم .

[/align]

[align=RIGHT]بازم یه لبخند دیگه

[/align]

[align=RIGHT]اون رو از شایان بپرس

[/align]

[align=RIGHT]اوهوم ببخشید باشه نه بله

[/align]

[align=RIGHT]با من راحت باش نمیخوام فکر کنم یه پیرزن هستم .

[/align]

[align=RIGHT]چشم .

[/align]

[align=RIGHT]حالا پاشو برو .

[/align]

[align=RIGHT]باشه .

[/align]

[align=RIGHT]سپهر برام یه چمدون اورده بود اون و برش داشتم و با اژانس اومدم تو این خونه

[/align]

[align=RIGHT]-هی با تو ام نمیشنوی ؟

[/align]

[align=RIGHT]-بله ؟ ببخشید اقا شایان حواسم نبود .

[/align]

[align=RIGHT]-حواست کجا بود ؟

[/align]

[align=RIGHT]-تو گذشته شایدم حال به امروز فکر میکردم .

[/align]

[align=RIGHT]-خب گفتی که اشپزی بلدی .

[/align]

[align=RIGHT]-بله

[/align]

[align=RIGHT]-عزیر همه خدمتکارا رو انداخته بیرون پس تو باید روی سه وعده غذا بپزی و ظرفها رو بشوری جمعه ها هم یه خدمتکار میاد و خونه رو تمییز میکنه .

[/align]

[align=RIGHT]-من غذا بپزم و ظرف بشورم ؟

[/align]

[align=RIGHT]ف-کر کردم گفتید که بلد هستید .

[/align]

[align=RIGHT]-بله .

[/align]

[align=RIGHT]-اما فکر کردم به یه پرستار نیاز دارید .

[/align]

[align=RIGHT]-فقط برای خودت وعزیز غذا اماده میکنی من تو کارخونه یه چیزی میخورم .شبا هم غذای خودم رو خودم درست میکنم .

[/align]

[align=RIGHT]چند تا نکته مهم رو باید بدونی . عزیز باید داروهاش رو سر وقت بخوره توی غذاش هیچ چیز تندی نمیریزی و همچنین هیچ ادویه شیمیایی هم نمیزنی .هر چی لازم بود لیست کن خودم میخرم . غذاهای عزیز رو کامل بپز غذای نیمه خام غذای شور غذای چرب اینا براش مضره .

[/align]

[align=RIGHT]چشم .

[/align]

[align=RIGHT]هر غذایی هم هوس کرد براش درست کن . هر غذایی .فهمیدی ؟

[/align]

[align=RIGHT]بله .

[/align]

[align=RIGHT]من میتونم برم ؟

[/align]

[align=RIGHT]نه . هنوز حرفام تموم نشده .

[/align]

[align=RIGHT]ادامه داد

[/align]

[align=RIGHT]-تا زمانی که تو این خونه ای تا وقتی از در این خونه میری بیرون مواظب خودت و رفتارت باش

[/align]

[align=RIGHT]-من فتارم بده ؟ پوششم بده ؟

[/align]

[align=RIGHT]-پوشش تو به من یا هیچ کس دیگه ای ربط نداره .در باره رفتارت هم هنوز چیزی ندیدم فقط بهت اخطار کردم

[/align]

[align=RIGHT]-به چه حقی اینطوری با من حرف میزنید ،

[/align]

[align=RIGHT]-ببینید من حوصله این رو ندارم که با خاله زنکای کوچه بشینید به گپ زدن یا هربار میری بیرون و برمیگردی یکی رو با عشوه ات بندازی دنبالت و بیاری تو کوچه ، هر چقدر پول لازم داشته باشی بهم بگو اما دله دزدی نکن

[/align]

[align=RIGHT]-اینکه اینجا کار میکنم بهتون این اجازه رو نمیده که شخصیتم توهین کنید

[/align]

[align=RIGHT]-یک چیز دیگه ،

[/align]

[align=RIGHT]-اصلا گوش میدید من چی میگم ؟

[/align][align=RIGHT][align=RIGHT]میخواست حرفاش رو ادامه بده که از اشپزخونه رفتم بیرون . نمیتونستم باهاش کنار بیام نمیتونستم با ادم مغروری مثل اونکه همه رو از بالا نگاه میکنه کنار بیام نمیتونستم با کسی کنار بیام که اخلاقش به گندی اخلاق خودمه . لباسا رو از کمد برداشتم و ریختم تو چمدون از اولش هم ادم اینکار نبودم . من ادم رستورانای شیک و لباسای مارکدار بودم و شاید همونقدر که بابا میگفت بی جربزه و بی لیاقت .مانتوم رو تنم کردم چمدونم رو برداشتم که برم

[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو یه لحظه نشستم رو زمین و زدم زیر گریه . اگه برمیگشتم یعنی همونی بودم که بابا میگفت .

پول من و خراب کرده بود ، تمام زندگیم برپایه پول ساخته شده بود ،

رستورانی که میرفتم بهتریم رستوران بود ، غذایی که سفارش میدادم گرونترین غذا بود ، تمام لباسایی که میپوشیدم مارکدار بودن حتی جورابام ، همه دوستام جزو بچه مایه دارای دانشگاه بودن ، مدرسه غیر انتفاعی دانشگاه ازاد، اسکی پیانو تفریحات گرون . من بدون پول هیچی نبودم .

نیلوفر عاشق اغذیه فروشی های کوچیک بود عاشق اینکه تو زمستون از اون فروشنده هایی که تو پارک و کنار خیابون لبو و باقلا میفروختن لبو و باقلا بخره و بخوره عاشق اینکه تو تابستون تو راه برگشت از بهش زهرا فالوده خیابونی بخره و بشینه همونجا تو اون ظرفهای کثیف فالوده بخوره اما من نه . هر دوتامون تو یه خونه بزرگ شده بودیم اما شخصیت اون قویتر از من بود اون فهمیده بود میشه بدون پول هم از زندگی لذت ببره اما من نه . .

چمدون رو گذاشتم سر جاش اشکام رو پاک کردم و مانتو ام رو در اوردم .من دیگه تو اون خونه نیستم ، من دیگه ادم اون خونه نبودم پس باید عوض میشدم .

از اتاق رفتم بیرون شایان تو راهرو بود . داشتم ازش رد میشدم که گفت

فکر میکردم با چمدونت بیایی بیرون

اگه چمدون به دست می اومدم بیرون خوشحالتر میشدید

من دلم نمیخواد شما اینجا باشید

چرا ؟

ببین من با بودن یه دختر جوون تو خونه معذبم

به نظر خیلی هم معذب نمیایی

اینکه من معذبم یا نه رو خودم بهتر میفهمم

با عزیز صحبت کنید

ببین مهم نیست عزیز تاییدت کرده ، اگه لیاقتش رو نداشته باشی جات اینجا نیست

اووم قانون لیاقت ها . شما اینجایی چون لیاقتش رو داری ؟

من صاحبخونه ام

البته بعد مردن عزیز

با من بازی نکن

شما هم با من بازی نکنید . درضمن من ادم عشوه و حرف زدن با همسایه رو به رویی و بغلی و کنار دستی نیستم . ادم دله ای هم نیستم اینا رو گفتم تا بدونید

خیلی لفظ قلم حرف میزنید

با احترا حرف میزنم این دوتا با هم فرق دارن در هر صورت اگه انتظار احترام دارید به من احترام بزارید اونوقت منم بهتون احترام میزام

خندید به نیش خند خیلی تلخ

ادامه دادم :

میدونی مردونگی چیه ؟ نمیدونی ؟

باید به تو هم ثابت کنم مردم ؟

اینکه به روی ادم نا امید نیش خند بزنی و بخندی اینکه ادمی رو تحقیر کنی که بهت پناه اورده مردونگی نیست

بازم میخوام گریه کنم بازم ضعیف شدم بازم کم تحمل شدم بازم احساس میکنم جام اینجا نیست . دلم یه اغوش گرم میخواد که توش اروم شم دلم یه شونه مردونه میخواد که با اشکام خیسش کنم . دلم یکی رو میخواد که سکوت کنه تا حرف بزنم اروم باشه تا عصبانی بشم لبخند بزنه تا غصه هام از یادم بره . دلم داره میترکه

خیلی قوی رفتم به طرف اتاق نشستم پشت در و زدم زیر گریه .

گریه هام که تموم شد و اروم شدم رفتم کنار پنجره نشستم و به حیاط نگاه کردم

چرا به اینجا رسیدم ؟ چی شد که مجبور شدم به جای اتاق خوابم تو این اتاق کوچولو بشینم و به جای لبخند زدن گریه کنم

همه اش دارم خاطراتم رو مرور میکنم میخوام بدونم کجا راه رو عوضی رفتم کجا بوده که تو دو راهی راه اشتباهی رو انتخاب کردم

رعد و برق زد پریدم هوا . بیرون داشت بارون میبارید چقدر این چند شب بهم سخت گذشته بودن .یعنی امشب به ارامش میرسیدم .

زانوهام رو بغل کردم و حیاط رو نگا کردم .خونه قشنگی بود از در که وارد خونه میشدی یه راهرو بزرگ بین درختا و بعد اون یه فضای دایره وار که دورش رو درختا پوشونده بودن وسطش یه حوض بزرگ و حدود ده مترکه جلوتر میرفتی یه خونه قدیمی دو طبقه بزرگ و قشنگ الان اخرای فصل زمستون بودیم مطمئنم که تو بهار و پاییز بهترین منظره رو داره . تو بهار میشه بین درختای شکوفه زده راه رفت و به اینده فکر کرد یعنی فصل بهار وقتی گلها شکوفه بزنن من اینجام ؟ یه ماه دیگه عیده و بیست و شش اسفند تولد نیلوفره و یک فروردین تولد من . بغضم ترکید با صدا زدم زیر گریه دلم برا خونه تنگ شده دلم برا سپهر برا مامان . دلم برای ساغر قدیمی تنگ شده .

یه رعد و برق دیگه زد

هر وقت رعد و برق میزد میرفتم تو فکر گذشته و تصادفمون

 

امتحان ترم پیش تموم شده بود نیلوفر اصرار داشت بریم روستا همه ارزوش این بود که دکتر بشه و بره روستا و اونجا یه خونه کوچیک و یه باغ کوچیک داشته باشه با گاو و گوسفند و مرغ و خروس . بابا بزرگ میگفت تا من زنده ام اونجا به تو نمیرسه و یعدشم بلند میخندید .

اقاجون من ارث و میراث نمیخوام اما اون باغ کوچیکه تو ارم رو میخوام

اون باغ تا زنده ام برا خودمه

من میخوامش من عاشق اون باغ و رودی هستم که از وسطش میگذره . برا منه دیگه تو وصیت نامه تون بنویسید شما سرت رو بزاری زمین این ساغر همه ی ارثت رو بالا میکشه .

اون که حرفی نمیزنه

میگن از ان نترس که های و هوی دارد از ان بترس که سر به توی دارد

خیلی ناراحت گفتم : تو میشه خفه شی و جلو اقاجون از مرگ حرف نزنی ؟

من حرف نزنم اقاجون زنده میمونه ؟ تو خودت تا ابد زنده میمونی ؟ بابات تا ابد زنده میمونه ؟ این صندل تا ابد سر حال میمونه ؟

خودت چی ؟

من ؟

بله

منکه از ازل تا ابدیت هستم

اره مرگ خودت

مرگ عمه ات

من عمه ندارم

اقاجون قلم مرکب بیارم با پاپیروس ؟

برای چی ؟

که وصیت نامه بنویسی دیگه

نونو خفه میشی ؟

نونو عمه ته

من عمه ندارم

ببین نونو بودن بهتر از نی نی بودنه . اهان اقاجون عرضم به حضورتون که

من میدونستم تو بی خود نیومدی دیدن من پیرمرد

اخه اینم حرف میزنید ؟ اومدم ببینمتون دیگه

مطمئنی ؟

اره بابا مطمئنم کلید باغ ارم رو هم بگیرم به جایی برنمیخوره که

نمیشه برید اونجا

اقاجون چایی میخوری ؟

نه دوتا دختر تنها میخوایید کجا برید ؟

شمال . ارم .ارم .ارم . شمال ارم .شمال

نمیرید . یا با سپهر یا هم که هیچی

من بابام مرده مامان هم ندارم باید بالاخره باید یاد بگیرم تنهایی گلیم خودم رو از اب بکشم بیرون

خنده ام گرفت همیشه با این حربه دله همه رو به رحم میاورد

اقاجون گفت باشه . اما شب اصلا رانندگی نمیکنید یه جوری راه بیفتید که به موقع برسید .

کمی نشستیم پیش اقاجون و رفتیم طرف خونه

تنهایی اقاجون دلم و میسوزوند اون چله نشین بود چله نشین عشقش . اون عاشق یه زن ازطبقه خان و خانزاده ها شده بود باهاش ازدواج کرده بود دوتا پسر ازش داشت اما عشقش گذاشته بود و رفته بود .اقاجون دیگه ازدواج نکرده بود همیشه منتظر بود که عشقش بیاد ، تهمینه برای ما یه موضوع ممنوعه بود بابا ازش بد میگفت اما نگاه پدر بزرگ چیز دیگه ای بود.

فرداش همه لوازم رو جمع کردیم بابا و سپهر و اقاجون همه سفارش های لازم رو بهمون کردن . رانندگی رو شروع کردیم قول داده بودیم شب رانندگی نکنیم و مراقب خودمون هم باشیم .

با رانندگی من به شب برخوردیم البته اگه نیلوفر میروند میرسیدیم کم مونده بود برسیم نیلوفر خامم کرد و گفت چیزی نیست که زود میرسیم . همه اش یه ساعت راهه . خودش نشست پشت فرمون و شروع کرد به رانندگی خیلی سرعت میرفت بارون هم یبارید و رعد و برق میزد یه دفعه یکی اومد طرف ماشین و نیلوفر نتونست ماشین رو کنترل کنه و خوردیم بهش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

هر دوتامون جیغ کشیدیم بدجوری زده بودیم بهش شدت برخورد انقدر زیاد بود که خودمون هم خوردیم به شیشه جلو. اگه کمربند نبسته بودیم حتما یه بلایی سرمون می اومد..

با ترس و لرز از ماشین پیاده شدیم من گوشیم رو روشن کردم و نورش رو انداختم رو جنازه . یه پسر جوون بود نیلوفر زود نبضش رو گرفت گفت زنده است .

منم نبضش رو گرفتم نه نبضش نمیزد . . مرده بود

گفتم : نیلوفر نبضش نمیزنه من هیچی حس نمیکنم مرده .

نیلوفر دوباره نبضش رو گرفت گفت میزنه

دستم رو تو دستاش گرفت گفت اصلا دستات حس دارن ؟ چرا انقدر یخی

نشتم رو زمین خیس و زدم زیر گریه . فکر میکردم نیلوفر برای ارامش من این حرف رو میزنه

گفتم :

نیلوفر بدبخت شدیم کشتیمش . ببین چقدر جوونه . نگا کن نیلوفر .وای چیکار کنیم

به هق هق افتادم

نیلوفر چند تا کشیده زد تو گوشش و صداش کرد اقا اقا چشات و باز کن اگه صدام رو میشنوی پلک بزن

گفتم

نیلوفر بهش دست نزن اون مرده .

شدت بارون خیلی زیاد شده بود کسی از اونجا رد نمیشد یخ رده بودم موبایلامون هم انتن نمیدادن

نیلوفر دوباره کارش رو تکرار کرد

گفت

تکون خورد ببین داره پلک میزنه

نگاش کردم مثل اینکه راست میگفت پسره یه چند دقیقه ای منگ بود اما یه دفعه از جاش پرید

نیلوفر اجزه نداد بلند شه گفت صبر کنید زنگ بزنیم امبولانس بیاد شاید شکستگی چیزی داشته باشید

پسره نگاهمون کرد گیج بود خیلی گیج

پرسید

من کجام ؟ چی شده ؟

نیلوفر جواب داد اروم باشید تصادف کردید .

. پسره با درد از جاش بلند شد و نشست.

پرسید

شما زدید به من؟

نیلوفر جواب داد

من زدم بهتون

شما جلوتون رو نگا نمیکنید ؟

من بلند تر به گریه افتادم

پسره دلش برام سوخت و گفت :

باور کنید چیزیم نیست زنده ام ببینید

بعد با درد از جاش بلند شد و با کمک ماشین سر پا وایساد

گفت من خوبم شماها برید

حالش خیلی بد بود خیلی بد اگه ولش میکردیم میرفتیم و بعدا یه چیزیش میشد نمیتونستیم خودمون رو ببخشیم

نیلوفر : سوار ماشین شید میرسونیمتون بیمارستان

نصفه شبی دو تا دختر جوون یه مرد غریبه رو سوار ماشینتون بکنید که چی بشه ؟

بمونیم پیشتون تا کمک برسه ؟

نه اینجا نمونید براتون خطرناکه

خواهش میکنم برید من خوبم

با اصرار پسره سوار ماشین شدیم . نیلوفر استارت زد و شروع کرد به روندن ماشین

خیلی اروم میروند و حواسش به اینه بود یه دفعه زد رو ترمز و گفت

وای مرد

نیلوفر دنده عقب گرفت و همونجای قبلی زد رو ترمز .

پسره بیهوش شده بود بازم گیج شدیم بالاخره پسره رو سوار ماشین کردیم و رسوندیمش به بیمارستان و به سپهر زنگ زدیم و گفتیم بدون اینکه به کسی بگه بیاد بیمارستان ادرس بیمارستان رو هم گفتیم

پسره رو بردند اتاق عمل خونریزی داخلی داشت و به سرش هم ضربه خورده ببود من فقط گریه میکردم گریه و گریه و گریه

نیلوفر اصلا گریه نمیکرد فقط من و دلداری میداد

چند ساعت بعدش سپهر رسید رنگ به روش نبود معلوم بود ترسیده با عصبانیت گفت

مگه من نگفتم تنها نرید ؟

نیلوفر که تا اون موقع خودش رو خیلی قوی نشون داده بود با این حرف سپهر زد زیر گریه و گفت

سپهر اگه این بمیره من چیکار کنم ؟ من ماشین و میروندم این پسره داغون شده. اون میمیره من میدونم . انقدری بد بهش زدیم که اگه به فیل میزدیم زنده نمی موند

سپهر بغلش کرد . و گفت نترس . چیزی نیست . منم با صدا گریه کردم . واقعا ترسیده بودیم و با دیدن یه ادم قوی که پشتمون بود دیگه راحت تر ضعفمون رو نشون میدادیم .

نیم ساعتی که گذشت دیدیم دوتا مامور اومدن و سر پرستار بخش ما رو بهشون نشون داد . تازه اروم شده بودیم با دیدن مامور بازم زدیم زیر گریه .

یه رعد و برق دیگه زد تو خودم بودم تو گذشته با شنیدن صدای رعد و برق جیغ کشیدم خیلی بلند شایان در اتاق رو باز کرد و پرسید چی شده ؟

از خودم خجالت کشیدم از لباس نازکم که به خاطر خیسی به تنم چسبیده بود خجالت کشیدم از صدای جیغم که از رو ضعفم بود خجالت کشیدم از دیدن شایان با چشمای پف کرده و لباس خونگی خجالت کشیدم .

اروم گفتم

ببخشید چیزی نیست برگردید به اتاقتون

اونم مثل اینکه خجالت کشیده بود سرش و انداخت پایین و با یه ببخشید از اتاق رفت بیرون .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شایان که رفت بازم من موندم و من .

بازم رعد و برق بازم گذشته بازم من بازم نیلوفر بازم زندگی که ویرون شد

مامور اومد و پرسید که کی پشت فرمون بوده . سپهر گفت من اما مامور قبول نکرد و گفت گزارش کردن که دوتا خانوم مصدوم رو اوردن .

نیلوفر گفت من پشت فرمون بودم

با مامور رفتیم به اداره اگاهی اونجا نشستیم تا نوبتمون بشه . بالاخره مدارک ماشین و بیمه نامه و گواهی نامه رو تحویل دادیم و سپهر هم سند ماشینش رو گرو گذاشت و دوباره برگشتیم بیمارستان .

پسره به هوش اومد روز دوم اقاجون قضیه رو فهمید و پشت بندش هم بابا و مامان .

پسره زنده مونده بود . اسمش فرهود بود دانشجوی دانشگاه خودمون و ترم اخری بود خانواده اش خارج از کشور بودن و اونشب داشته میرفته شمال که ماشینش از جاده منحرف شده بوده و اومده بود وسط جاده کمک بخواد که ما زده بودیم بهش .

به خودم اومدم هوا روشن شده بود پلک رو هم نذاشته بودم . تنها چیزی که از اون شب برام مونده بود خسته گی و گیجی و کرختی و سر درد و خجالت بود . کاغذ برنامه ام رو نگا کردم باید به عزیز صبحونه میدادم و بعد هم داروهاش .

یه دوش گرفتم رفتم جلو اینه زیر چشام پف دار بود ر نگ پریده و بی حال شبیه اونایی که رو به موتن . از بین لباسام یه تونیک صورتی رو انتخاب کردم و یه شلوار مشکی ادیداس . موهام رو با گیریپس پشت سرم چمع کردم رژگونه قهوه ایم رو برداشتم و کمی به گونه ها و روی پیشونی و بینی ام زدم تا صورتم از اون حالت بی رنگی در بیاد .

چرا دارم اینکارا رو میکنم برای خدمتکار بودن نیازی نیست تا خوشگل بود . اما برا خودم خوب بودنم مهم بود . بازم ایینه رو نگا کردم یه ادم شکست خورده تو اینه بهم نگا میکرد .

از پله ها رفتم پایین . شایان صبحونه اماده کرده بود .

سلام کردم .

سرم و انداختم پایین خجالت زده بودم

شایان جوابم رو داد

ببخشید که شما مجبور شدید صبحونه درست کنید

برید استراحت کنید .

بله ؟

شب خوب نخوابیدید

میتونم کارام رو انجام بدم

صلاح خویش خسروان دانند .

اینو گفت و رفت .

چقدر سرد چقدر مغرور. اصلا دورتر از نوک دماغش رو میدید ؟

سینی صبحونه مادرجون رو برداشتم و با دقت نگاش کردم . کمی گوجه و خیار + نون پنیر و گردو یه دونه چایی دوتا دونه خرما .

پس باید هر روز صبح براش از همینا میبردم .

در اتاقش رو زدم یه صدای مهربون و گرم اومد

ساغر عزیزم تویی . بیا تو

در و باز کردم و رفتم تو اتاق . شرمنده بودم نمیدونم چرا شاید چون از دیروز بهش سر نزده بودم شاید چون دیشب شایان من و با اون وضع دید شایدم چون صبحونه رو خودم اماده نکرده بودم . دلایل زیادی برای شرمنده گی داشتم .

صبحونه رو گذاشتم روی پاتختی و خودم هم نشستم روی تخت

عزیز دستای یخ زده ام رو تو دستش گرفت

چرا انقدر سردی ؟

همیشه همینطوری ام

عزیز با مهربونی دستام رو بین دستاش گرفت و گفت

این دستای یخ زده یه روزی به یه دست قوی نیاز پیدا میکنه که گرمش کنه

نگاش کردم متوجه حرفش نشده بودم

خندید و گفت

یه جفت دست مردونه که گرماش با گرمای دست من فرق میکنه

لبخند زدم گرم و دوست داشتنی .

چند روز بود که لبخند نزده بودم . نمیدونستم چی بگم فقط نگاش میکردم کاش میتونستم تو بغلش گریه کنم و یاد گرمای اغوش مامان بیفتم

انگار خودش فهمید من و گرم کشید تو اغوشش منم گریه کردم . این خونه قراره ضعف های من و ببینه؟ . قرار بود تو این خونه روزام همینطوری بگذره ؟.

اروم که شدم اشکام رو پاک کردم با یه ببخشید از اتاق اومدم بیرون .

یه لیوان چایی تلخ خوردم و خودم رو تو اشپزخونه سرگرم کردم تا عزیز صبحونه اش رو تموم کنه . با چه رویی دوباره میخواستم برگردم تو اتاق .

بالاخره برگشتم پیش عزیز صبحونه اش رو تموم کرده بود .

میخواستم سینی رو بردارم و برگردم تو اتاق که بهم گفت

بیا یه لحظه بشین تا سیر نگات کنم

نشستم کنارش . میخواست پرستار جدیدش رو سیر نگا کنه .

یه دسته از چتریهام رو که روی چشمم ریخته بودن رو با دستش کنار زد و گفت

تو من و به یاد گذشته میندازی به یاد دورانی که بهترین روزای عمرم رو میگذروندم

گذشته همیشه شیرین نیست

تلخ هم نیست

ولی میتونه باشه .

اونی که تو بهش نگا میکنی گذشته نیست دیروزه . گذشته رو نمیشه درست کرد ولی دیروز رو میشه دوباره ساخت . من پشت سرم گذشته است و ادمایی که جا گداشتم و خاطراتی که هیچ وقت نمیتونم درستش کنم

شاید

شاید نه حتما . سینی رو ببر خودتم صبحونه بخور . من دوست ندارم یه دختر انقدر غمگین و لاغر باشه . قدیما دخترا گوشت به تنشون بود و صورت سفید و لپای صورتی و با لبایی که خنده از روشون پاک نمیشد دوست دارم تو هم همونطوری باشی .

چشم

سینی رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون . گذشته گذشته گذشته .

میل به صبحونه نداشتم .

بلند شدم ظرفها رو بشورم .

داشتم ظرفها رو میشستم که یه نگاه سنگین رو احساس کردم برگشتم شایان بود با یه لبخند خیلی پهن .

-ببخشید چرا میخندید ؟

-تو همیشه همینجوری ظرف میشوری ؟

-چجوری ؟

- مگه نگفتی ظرف شستن بلدی ؟

- الان به نظرتون من دارم چیکار میکنم ؟

- والا این کار تو ظرف شستن نیست . یه دونه لیوان شستنت دو ساعت طول میکشه ؟

- یعنی چی ؟

-بکش کنار ببینم ، این مدلی که تو ظرف میشوری باید خونه رو بفروشیم و فیش اب رو پرداخت کنیم .

خیلی سریع ظرفهای باقی مونده رو شست .

با یه حالت سردی گفت

-یاد گرفتی ؟

-اسم این کارتون گربه شور کردنه .

- خب در هر صورت ظرف ها رو همین مدلی میشوری .

- اوکی

رفت . چرا این جوری میکنه ؟ چرا سر کار نمیره ؟ امروز چند شنبه ست ؟ وسط هفته بود . اما یه روز تعطیل. پس دلیل خونه بودنش معلوم شد .

برگشتم تو اتاق و برنامه ام رو کامل خوندم .

از ساعت 6 صبح باید به عزیز دارو میدادم و هر 4 ساعت تکرار میشدن تا 10 شب و بعد دوباره روز از نو روزی از نو . صبحونه و نهار و شام . وقت نماز صبح و ظهر و شب رو هم برام نوشته بودن .

ولی چرا وقت نماز رو برام نوشته بودن ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه واژه تو ذهنم تکرار شد خدا

خدا رو خیلی وقته که فراموش کردم . همه رو فراموش کردم . زندگیم شده بود پول و هتل و کنسرت و فشن شو و دوره و کوفت و زهرمار . خدا خیلی وقت بود که جایی توش نداشت . از خودم خجالت کشیدم اروم گفتم .

تو که من و از یاد نبردی ؟

اشکام ریختن .

اروم تر گفتم

تو فراموشم کردی . من و گذاشتی به حال خودم و حالا داری مجازاتم میکنی چون فراموشت کرده بودم .

به هق هق افتادم .

این مدلی تنبیه ام نکن نه با شکستن غرورم نه با زیر سوال بردن همه کارایی که کردم نه با تنها گذاشتنم .نه با بی ارزش کردنم .

 

باید نهار اماده میکردم . اما چی ؟ چند تا غذا بلدم ؟ ساندویچ و نودل . فقط همین .

نه پیتزا هم بلد بودم .

 

من نمیام .من از اشپزی خوشم نمیاد

کم کم علاقه مند میشی .

من علاقه مند میشم ؟

ببین فردا یه بدبختی میاد طرفت باید براش دوتا غذای شور و بی مزه و نیم پز و سوخته درست کنی دیگه . همه اش که نمیشه با عشوه خرش کنی

اه . تو دیگه شورش رو در اوردی من نمیام .

بالاخره رسیدیم به اشپزخونه . همینکه رسیدیم نیلوفر گفت

به به سلام اشپزهای گرامی . منم میام اشپزی. غذای خودمون رو خودمون درست میکنیم عوضش پول نمیدیم .

از سروصدای نیلوفر سپهر هم اومد تو .

نیلوفر چه خبرته ؟ مشتری داریما .

منم مشتری هستم دیگه .

برو بشین سر جا ت خودمون غذا میاریم .

سپهر حرف نزن بزار فکر کنم . ببین من یه چیزی که خیلی دوس دارم اونم غذای تنده . تنده تنده تند

بعدش یه خمیر پیتزا برداشت و توش فلفل سبز و قرمز و دلمه ای و پودر فلفل ریخت کمی فکر کرد و ذرت کنسروی ریخت بعدش ژامبون و کچاپ و پیاز و گوجه و قارچ و اناس روی پیتزا تقریبا پر شده بود .

مواد پیتزا سبزیجات و میوه و مخلوط و ذرت و همه ی پیتزاها رو باهم قاطی کرده بود .

بالاخره رضایت داد و پیتزا رو گذاشت تو فر همه کارگرا هم داشتن دیوونه بازیهای نیلوفر رو نگا میکردن از بیرون صدای یکی اومد که میگفت

اقا پس چی شد این سفارشمون .

سپهر با عصبانیت گفت :

شماها مثل اینکه میخوایید برید خونه هاتون بشیند .هر کی نمیخواد اخراج شه بره به کارش برسه .

همه پخش و پلا شدن و رفتن سر کاراشون .

بالاخر پیتزا نیلوفر اماده شد درش اورد و نگاش کرد و گفت . وا این چرا کش نمیاد اینا چرا اینطوی پخش شدن .

یه دفعه زد روی دستش و گفت

ای دل غافل چیز یادم رفته ..

بعدش یه عالمه پنیر ریخت روش . و دوباره گذاشت تو فر . بالاخره معجونش اماده شد .

گذاشت جلوم و گفت بخورش جون بگیری . گوشت به تنت نمونده اب شدی . این از همه پیتزاهای دنیا خوشمزه تره .

مطمئن بودم که این پیتزا رو نمیشه خورد . به نسلوفر نگا کردم

من و که قرار نیست بخوری پیتزات رو نگا کن

اصلا این و میشه خورد ؟

نیلوفر با عصبانیت پیتزا رو از دستم گرفت و برد بیرون وچند دقیقه بعد سپهر بدو بدو اومد تو اشپزخونه و یه لیوان پر اب خورد بعدشم بدو بدو رفت دستشویی . همه مون مونده بودیم چی شده که نیلوفر با تعجب اومد تو اشپزخونه و گفت :

این پسره کجا رفت هنوز نصف پیتزام مونده .

همه کارگرا زدن زیر خنده .

 

یکی در زد . به خودم اومدم .

تا کی باید تو گذشته باشم . چرا تموم نمیشه تا کی باید چیزهای اشنا من و به گذشته ببرن .

بله ؟

- اجازه هست بیام تو ؟

- بله بفرمایید

در و باز کرد و اومد تو اتاق نگام کرد دقیق خیلی دقیق بعد نگاهش بی تفاوت شد . سرد . عادی . مثل یه رهگذر که تو خیابون میبیندت و از کنارت رد میشه .

کاری داشتید ؟

میتونم بشینم ؟

بفرمایید

نشست کنار پنجره و بهم نگا کرد

دوباره تکرار کردم

کاری داشتید ؟

من در باره شما هیچی نمیدونم .

چی میخوایید بدونید ؟

هر چیزی که موقع استخدام کارمند باید بدونی

من کارمند شما نیستم

تو خونه من که هستید

خونه عزیز

هنوزم دارید بازی میکنید

من دارم باهاتون بازی میکنم ؟

با من نه با کلمه ها

هر سوالی دارید بپرسید

اسمتون فامیلیتون سنتون نشونی خونه و

خودم ادامه دادم

شماره شمانسنامه خودت و جد و ابادت و

خواهش میکنم

اسمم ساغره .

خب ؟

همین

شما حتی شناسنامه تون رو هم نشونمون ندادید

عزیز دیده

و من ؟

من کارمند شما نیستم

برای چی اومدید تو این خونه

بهش نگا کردم ، حتی خودم هم نمیدونستم برای چی اینجام

شایان نفس عمیقی کشید خیلی عمیق و گفت

لباسایی که میپوشی رفتارت حرکاتت همه شون نشون میدن که ادم کار نیستی . از یه خانواده معمولی هم نیستی خیلی قد تر از اونی هستی که برای اینجور کارا اقدام کنی

شما احیانا روانشناسی ؟

روانشناس نه ولی زندگی تو اجتماع باعث شده ادم شناس خوبی باشم

سکوت کردم حرفی برای گفتن نبود . من و خوب شناخته بود . همین فقط همین

شایان سکوت رو شکست

خب من منتظرم ؟

حرفی برای گفتن ندارم

اینبار اون سکوت کرد

من سکوت رو شکستم

حرفاتون تموم شد ؟

یعنی برم بیرون ؟

نمیدونم . اگه خودتون صلاح میدونید

با تو حرف زدن مثل اب کوبیدن تو هاونه . با تو نمیشه به نتیجه رسید

چه نتیجه ای ؟

من میرم پایین .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

از این تنش ها خوشم نمیاد . دوست ندارم 24 ساعتم رو به گپ زدن با پسر خودشیفته این خونه بگذرونم

ساعت 12 بود. چرا وقت اذان رو تو برنامه ام وارد کردن ؟ من باید موقع اذان چیکار میکردم ؟. رفتم تو اتاق عزیز شایان اونجا بود عزیز داشت تیمم میکرد . چرا تیمم ؟ اصلا بیماری عزیز چی بود ؟ چرا ئرباره بیماری عزیز چیزی بهم نمیگن ؟

کار عزیز که تموم شد شایان یه مهر داد بهش و به من گفت : ساغر خانوم یه لحظه تشزیف بیارید بیرون

یه لبخند به عزیز زدم و با سرم ازش خداحافظی کردم و رفتم بیرون از اتاق و گفتم

بفرمایید .

امروز روز اولتونه و من دارم کارا رو انجام میدم . بهتره از این فرصت استفاده کنید و یاد بگیرید باید چیکار کنید

دارم همینکار رو انجام میدم

خب . چند دقیقه قبل از اذان صبح و ظهر و شام میایی و خاک عزیز رو میدی بهش تا تیمم کنه . عزیز عادت داره موقع اذان تیمم کنه .

بیماری عزیز چیه ؟

نیازی نیست که بدونید

از کجا میدونید که نیاز نیست ؟

واگیر دار نیست پس بهتون سرایت نمیکنه

منظورم این نبود

میدونم

پس ؟

فقط میخواستم کنجکاوی نکنید

اب براش مضره که به جای وضو تیمم میکنه ؟

بله . تقریبا

بهش نگا کردم برای عوض کردن جو گفت

شما هم نماز میخونید ؟

نه .

خب مثل اینکه این خونه طلسم شده کسی به جز عزیز توش نماز نمیخونه .

شما نماز نمیخونید .؟

خندید . شاید بی منظور اما قشنگ .

پرسید

فک کنم سنت خیلی کم باشه . چند سالته ؟

باید بهش چی میگفتم . سکوت کردم

خودش گفت : 18 ؟19 ؟

چرا همه فکر میکردن سنم در این حدوده ؟

شاید به خاطر صورتم با اون پوست روشن و گونه های برجسته و چشای درشت خیلی کمتر از سنم نشون میدادم .

سرم و تکون دادم و گفتم

21

کمتر از این حرفا بهت میخوره خودم زیادش کردم ناراحت شی

خانوما خیلی هم به سنشون حساس نیستن

مطمئنی ؟

نه

بیا بهت یاد بدم برنج درست کنی . البته من میدونم که بلد هستی

همراهش رفتم اشپزخونه . یه کمی میتونستم تلاش کنم تا یاد بگیرم . امروز روز اوله . باید اموزش کلفتی ببینم .

نیش خند زدم ، یاد گرفتم به همه چیز بد نگاه کنم

شایان همونطور که برنج رو پیمانه میکرد برام توضیح میداد

برای عزیز هیچ وقت برنج غیر ایرانی درست نکن . البته تو خونه هم برنج غیر ایرانی نداریم . برای هر پیمانه برنج یک و نیم الی 2 پیمانه اب میریزی نمکش هم که

یه قاشق از اب برنج رو برداشت و گفت :

مزه اش کن

خنده ام گرفت مثل عسل گذاشتن تو دهن عروس . به فکر خودم لبخند زدم قاشق رو از دستش گرفتم و خوردم گفتم

اینکه شوره

نه شور نیست بپزه درست میشه .

نه نمیشه برنج خیلی شور میشه

شما صبر کن بپزه

اوهوم

اوهوم نه بله

بهش نگا کردم

بازم بی تفاوت شد و گفت

برا خودتون گفتم در هر صورت

بله . مرسی

ابش که کامل کشیده شد میزاری 40 دقیقه دم بکشه .

ابکش کردن هم فرق میکنه اما ما تو این خونه کته میپزیم عزیز دوست داره .

خورشت چی ؟

خورشت راحت تره . ما تو این خونه گوشت قرمز نمیخوریم . یا مرغ یا ماهی . اونا اسونن فکر کن بلد باشی .

بلدم

برنج رو هم بلد بودی

مرغ ماهی رو یا سرخ میکنیم یا کباب میکنیم یا تو سس میپزیم

اوکی . ببخشید که به تواناییهات شک کردم . .

ابروهام رو به نشونه بی تفاوتی بالا انداختم وگفتم

غذا سرخ کردن توانایی نیست

اما تو این خونه هیچ چیزی رو سرخ نمیکنی هیچی رو

اوکی . متوجه شدم

بازم سکوت . برای تغییر فضا گفتم

شما چند سالتونه ( خیلی خوب بود جلسه بازجویی راه انداخته بودیم یکی اون میپرسید یکی من مثل تبلیغ پفیلا )

خانوم کوچولو سنم خیلی زیاده

نهایتا 30 سالتونه

سوتی زد و گفت

واو خیلی خوبه خوب حدس میزنی

درست گفتم دیگه

بله دقیقه دقیق

غذاتون سوخت

چی ؟

برنجتون ته گرفت

وای .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

برنجتون ته گرفت

وای .

این و گفت و در قابلمه رو برداشت دستش سوخت در قابلمه رو انداخت زمین و شروع کرد به فوت کردن دستاش من خونسرد زیر قابلمه رو خاموش کردم

شایان داشت دستش رو فوت میکرد

بی اهمیت بهش رفتم سمت اتاق عزیز . این بی تفاوتی دو طرفه این غد بودن دو طرفه خیلی شبیه هم بودیم .

عزیز داشت دعا میکرد تو چادر نماز چقدر دوست داشتنی میشد . نشتم کنارش رو تخت و نگاش کردم . این پیرزن سر تا پا ارامش بود . چقدر دیدنش ارومم میکرد .

دعاهاش رو که تموم کرد با لبخند نگام کرد و گفت

چی شده ؟ خیلی خشگلم

بینهایت

خندید و گفت من شوخی کردم

اما من جدی گفتم

فکر کنم یه زمانی که تو سن تو بودم خوشگل بودم . جوون و جذاب . جوونی چیز خوبیه . لذت بخش ترین چیزی که تو جوونی هست فرصته . فرصت امتحان کردن

شما هم هر چیزی رو امتحان کردید ؟

اره خیلی چیزها رو . و خیلی هم اشتباه کردم . اگه زمان به عقب برگرده دیگه اشتباه نمیکنم .

بعد یه هو به خودش اومد و گفت :

وای دخترم ببخش . ادم که پیر میشه پر حرف هم میشه

نه من لذت میبرم . من عاشق گذشته ام .

الکی تعارف نکن بعدا پشیمون میشی

نه . نمیشم

من اگه حرف گذشته باشه ساکت نمیشم هاااااا

من دوست دارم بشنوم

باشه فعلا برو نهار بیار بخوریم بعدا درباره اش صحبت میکنیم .

رفتم تو فکر .نهار ؟ باید غذای سوخته بهش میدادیم ؟

رفتم تو اشپزخونه برنج داشت دم میکشید و مرغ هم اماده بود . این پسره چقدر فرز بود .

نهار اماده شد . بازم باید یاد میگرفتم .شایان یه سینی داد دستم . سالاد ماست و خیار ، دوغ و نعناع ، نون جو ، کمی برنج و یه تیکه مرغ .

غذای عزیز رو بردم گذاستم کنارش که گفت :

دخترم پنجره رو باز کن تو و شایان هم بیایید اینجا غذا بخورید .

پنجره رو باز کردم یه نسیم خنک خورد تو صورتم .

رفتم پیش شایان روم نمیشد بهش بگم از غذایی که تنهایی درست کردی به من هم بده .

خودش گفت من نمیدونستم تو چقدر غذا میخوری برات چیزی نکشیدم .

همونطور که غذا میکشسدم گفتم عزیز میخواد ما هم با اون غذا بخوریم .

باشه من میرم تو هم غذات و بردار و بیا .

برا خودم غذا کشیدم . رفتم پیش عزیز .

 

شایانی که پیش عزیز دیدم یه شایانه متفاوت بود . با جوکهایی که میگفت و عزیز رو میخندوند با خنده هایی که خودش میکرد .و مادربزرگی که نگاه های اشنا به هردومون مینداخت .

ظهر گذشت . اولین ساعات ارامش من . اولین ساعات بدون گذشته . اولین غذا با خنده های من و شوخی های شایان . اولین خنده های از ته دلم بعد از بی خونه شدنم .

برگشتم تو اتاق .

اخرین باری که شاد بودم کی بود ؟چرا من هیچ وقت بی منظور و از ته دل نخندیدم . چرا من بلد نبودم یه پیر زنی مریض رو بخندونم . چرا شایان بلد بود و من نه . چرا اون پسر اخمو میتونست و من نه . من کجای این کره خاکی وایسادم . با غرورم چی رو ثابت میکردم. اصلا به کی ؟ چرا تو تموم این مدت یاد نگرفتم که به شادی دیگران بخندم و شاد باشم . چرا هیچی یاد نگرفتم . تو این زندگی 21 ساله ام چیکار کردم ؟

بازم از خودم پرسیدم : اخرین باری که واقعا از ته دل شاد بودم کی بود ؟

 

بعد از اینکه فرهود به هوش اومد هم همینقدر شاد بودم . مامان و بابا و اقاجون و نیلوفر و سپهر همه مون شاد بودیم ، دیگه ترس از مردن اون ما رو عصبی و غمگین نمیکرد .

پسر خیلی خوبی بود همینکه به هوش اومد گفت که شکایتی از ما نداره . حتی قبول نکرد که از بیمه پول بگیره . ادمی به شخصیت اون تو این زمونه کیمیا بود .

خصوصیات خاصی داشت خیلی حساس و غیرتی . یه مرد ایرانی . مرد واقعی ایرانی نه از این سوسولا که هر روز میبینیم .

هیچ چیزی درباره فرهود نبود که اذیتم کنه تنها چیزی که اذیتم میکرد نیلوفر بود . اروم کم حرف بدون شیطنت . شاید ترسیده بود . این عادی بود که بعد از یه همچین تصادفی کمی کم حرف تر از گذشته بشه .

یه ماه بعد او تصادف بود و نبود نیلوفر تو خونه خیلی حس میشد گاهی وقتها ساعتها خونه نبود .

خیلی کم پیش می اومد نیلوفر تنها و بدون من بیرون بره . اما الان فرق میکرد . احساس بدی داشتم فکر میکردم نیلوفر ولم کرده به امون خدا .

نیلوفر جدیدی که میدیدم با اون برق قشنگ تو چشاش برام غریبه بود .

خوشگل تر از همیشه اما غمگین

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اقاجون هر روز زنگ میزنه تا ببینه قصد دارم برگردم یا نه .

هیچ کدوم از اون دو نفر زنگ نزدن . هنوزم بهم توضیح ندادن چرا زندگیمون رو ویرون کردن .

امروز جمعه است . با عزیز قرار گذاشتیم .یه قرار قشنگ . برای قرارمون کلی ذوق دارم .

با هم قرار گذاشتیم تا عزیز روزی یه تیکه از گذشته اش رو به من بگه .

شاید گذشته عزیز باعث شه دیروز من کم رنگ تر بشه .

من عاشق گذشته ام و نیازمند ساکت بودن و گوش کردن عزیز هم نیازمند یه گوش شنوا .

تو کار جا افتادم . اینجا بودن برام عادی شده شایان صبح میره سر کار و ظهر برمیگرده و تقریبا هیچ برخوردی با هم نداریم جز وقت غذا خوردن .

قررمون هر روز بعد از نماز ظهر هستش

بعد از نماز قراره چیزی رو بشنوم که دوست دارم گذشته . یه گذشته شاید یه راز .

شایان قرار کوه داشت خونه نبود .بعد از نماز زودی نهار رو بردم برا عزیز .

خندید و گفت : فرصت بده دعا کنم .

عزیز شما قول دادید .

مدرک داری ؟

خندیدم . گفتم

مدرک دارم .

مدرکت کو ؟

نشون به اون نشون که گفتید بعد نهار

خندید خیلی شیرین . بازم چتریهام رو جمع کرد پشت گوشم .

بهم نگا کرد خلی خیلی دقیق و پرسید

میدونی عشق چیه ؟

به چشماش نگا کردم . میتونستم تو نگاش یه چیز غریب ببینم شاید اون همون عشق بود .

اروم گفتم

یه روزی باید بفهمم

شک نکن حتما میفهمی .

مادر جون دوباره رفت تو فکر و گفت

عشق پول دارو فقیر نمیشناسه . به قدیمی و جدید بودن هم نیست . عشق با ادم و حوا متولد شد با ما ، با ریشه مون .

چه مقدمه قشنگی .

-میدونی عشق با چی میاد ؟

سرم و تکون دادم

گفت

با نیاز با تنهایی .

با لبخند داشتم نگاش میکردم چی باعث میشد که چشم های ادم انقدر براق و جوون بشن .

مادر جون خندید و رفت تو گذشته منم باهاش رفتم .

من یه خان زاده بودم ، دختر خان بودن با یه دختر معمولی بودن فرق داره . اونوقتها فرق زیادی بین خان و رعیت بود و همینطورم فرق زیادی بین دختر و پسر ..

اینا برای قدیمه برای زمانی که قجری بودن مهم بود و ادما با مهر خان و رعیت از هم جدا میشدن . مثل الان . خیلی فرق نکردیم . الان همه چیز پوله اون زمون زمین بود . هر کی زمینش بیشتر بود یه لقبی چیزی میدادن بهش .

پدرم ادم مهربونی بود خیلی باهامون گرم نمیگرفت اما مهربون بود برای اون زمان میشه گفت خیلی خوب بود .

چند تا زن داشت خیلی عادی بود که یه قجری چند تا زن داشته باشه پدرم از زنای صیغه ای بچه دار نمیشد .

همه شون میدونستن اگه باردار بشن دیگه خانوم خونه باهاشون لج میشه و باید از پول و ارامششون بگزرن اونا هم خیلی مراقب خودشون بودن .

خانوم اول پدرم یک زن مقتدر خیلی سیاست مدار بود . لاغر و ترکه ای همیشه روسری سفید به سرش میبست و با عصا راه میرفت و به همه دستور میداد.

اونم از یه خانواده قجری بود . عادت کرده بود به همه از بالا نگاه کنه .

از من اصلا خوشش نمی اومد چون من یه دختر از یه زن صیغه ای بودم . زنی که پدر عاشقانه میپرستیدش و من نطفه اون عشق بودم .

مادرم با بقیه زنای صیغه ای پدر فرق میکرد پدرم همه جوره حمایتش میکرد و اون هم من و به دنیا اورده بود ...

اون یه دختر قد بلند بود با چشم ابروی مشکی و گونه های سرخ و سفید . تو 9 سالگیش با پدرم ازدواج کرده بود و اون زمون پدرم یه مرد 50 ساله بود و یه پسر 30 ساله از خانوم اول خونه و چند تا هم دختر که خیلی بزرگتر از مادرم بودن .

چون ما خانواده قجری بودیم همه مون له له و خدم و حشم داشتیم . خونه مون تو یکی از این روستاها بود کلی هم زمین بود که برا خودمون بود .

پسرهای قجری تکلیفشون روشن بود و اکثرار میرفتن فرانسه و انگلیس برای درس خوندن اما دخترا باید میموندن خونه . با معلم سر خونه چند تا کلاس درس میخوندن و بعد هم منتظر میموندن یه گردن کلفتی بیاد ببردشون .

من از اولش هم سر کش بودم . اجازه داشتم برم پیش خان و بشینم کنار دستش . اجازه داشتم برم بیرون از خونه و کارای دیگه رو هم میکردم .

اتاق پدرم محل مورد علاقه من بود . تنگ های بزرگ شراب که توشون همیشه نارنج قل میخورد و کتاب و نوشته های خطی و قلیون نقره اش و لیوانای کمر باریکی که همیشه توشون پر از چایی بود .

اون قدیما مثل الان نبود که اب لوله کشی داشته باشیم خدمتکارا میرفتن و برامون از یه راه دور اب میاوردن . من قیما خونه ها مثل الان لوله کشی نبودن و همه باید میرفتن از کاریز و قنات اب می اوردن . من اجازه نداشتم همراشون برم .

جنس من با دخترای اون زمون فرق میکرد خیلی سرکش بودم . اگه بهم میگفتن حق نداری بری اینجا من فرداش از همونجا سر در می اوردم .

عزیز خندید با صدا هم خندید و ادامه داد

به روز صبح تصمیم گرفتم تا برم قنات رو ببینم . صبح زود افتاب نزده وسایلام رو جمع کردم و دور از چشم مادرم رفتم تو پستو و یه دونه روسری بزرگ انداختم رو سرم تا کسی نشناسدم و صبح که خدمتکارا راه افتادن برن اب بیارن منم یواشکی دنبالشون رفتم به نوک کوه که رسیدم یه جایی نشستم و قایم شدم میدونستم اگه کسی

گیرم بیاره و من و ببینه کارم تمومه و کم کمش فلکم میکردن و تو خونه زندانیم میکردن

از اون پشت یواشکی دخترایی که با خنده اب برمیداشتن یا ظرف و لباس میشستن نگا میکردم . از همون فاصله هم میدیدم که چطور دخترا ظرفاشون رو پر اب میکنن و میذارن رو سرشون و یه دونه هم ظرف تو دستشون و بعد از کوه میرن بالا .

اون زمون بعضی از پسر شلوغ ها پاتوقشون اونورا بود چون اب پر کردنی چادر دخترا سر میخورد و اونا هم خوب دید میزدن دخترای روستاشون رو .

یادمه غرق تماشا بودم که یکی از پشت بغلم کرد و دستش رو گذاشت جلو دهنم و گفت : خوشگله چرا تنهایی .

 

سکوت .

چرا عزیز ساکت شد ؟ بهش نگا کردم . داشت با لبخند نگام میکرد .

پرسیدم

تموم شد ؟

بقیه اش بمونه برا بعد

حالا نمیشه یه کوچولوش رو بگید . شما هم شدید مثل این سریالا که داستان رو جای خوبش تموم میکنن تا مشتری جذب کنن

خندید و گفت

بالاخره باید یه جوری مجبورت کنم که فردا دوباره بیایی به پر حرفی های من گوش بدی دیگه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

شب شروع شده . دیروزه من در مقابل گذشته عزیز کدوممون بیشتر اشتباه کردیم . نمیخوام یه روزی منم دنبال حلالیت طلبیدن باشم .اما من منتظرم ، منتظرم تا اون دوتا بیان و ازم حلالیت بگیرن .

 

با درد از خواب بیدار شدم

حالم خوب نبود .

کارای خدا رو میبینی . یه موقعیت از اونایی که دوست داری یه مادر یه خواهر یا یه همجنس کنارت باشه تنهای تنها تو اتاق سرد هوای برفی اتاق کناریت یه پسر نفهم و طبقه پایین یه پیر زن که با ارامبخش بیهوش شده. افسرده ام خیلی زیاد با هق هق زدم زیر گریه . تنهاییم بیشتر یادم اومد .

همیشه اینجور مواقع مامان بالا سرم بود . نیاز داشتم که کنارم باشه .

از جام بلند شدم رفتم یه ابقند درست کنم

یاد مامان افتادم روز اخر بهش گفتم که برام مرده . یادم اومد که همیشه برام نبات داغ می اورد یادم اومد که بالا سرم بیدار میموند

مامان ازم ناراحتی ؟ مامان من و میبخشی ؟ مامان الان تنهایی ؟ حست چیه ؟ حس ویرونی داری ؟ تو هم مثل من به اون تهش رسیدی ؟

منم به تهش رسیدم وقتی روز اخر اون کشیده رو بهم زدی .

تو اشپزخونه نشستم رو زمین سرم و گذاشتم رو پام نمیتونستم بلند شم . به یه دست گرم نیاز داشتم که بغلم کنه و بلندم کنه شاید یه دست با یه گرمای متفاوت.

یه ای ازبین دندونای چسبیده به همم بیرون اومد .

نمیتونستم برم پیش عزیز . شبا با قرصایی که بهش میدادیم تقریبا بیهوش میشد و اگه زلزله هم می اومد بیدار نمیشد .

همونجا کف اشپزخونه دراز کشیدم و مچاله شدم . چقدر سرد بود کف اشپزخونه چشام رفت رو هم . یه دست تکونم داد

ساغر خانوم بلند شید حالتون خوب نیست ؟

چشام و باز کردم

شایان بود

از جام بلند شدم

گفتم ببخشید سرم گیج رفت

بدون کمکش بلند شدم و سرپا وایسادم .

نگاهش تو چشای پف کرده ام بود و رو بینیم که مطمئن بودم قرمزه . رفتم طرف پله ها .

گفت صبر کنید

برگشتم و نگاش کردم

گفت

یه کت تنم کنم بریم بیمارستان

گفتم

خوبم چیزیم نیست

اروم گفت :

یه زمانی برا ترانه اینکار رو میکردم . الان میام

از پله ها رفت بالا

وا رفتم . اب شدم . خجالت کشیدم . ولی برای چی ؟ مگه این اتفاقی نیست که برای همه می افته . رفتم سوار ماشین شدم . یه پتو مسافرتی انداخت روم . این ادم عجیب ترین مردی بود که تا حالا دیدم . هنوزم قیافه اش خشکه . تو تموم این مدت سعی نکرد دستم رو بگیره سعی نکرد کمکم کنه فقط اروم کنارم راه رفت تا رسیدم به ماشین .

ماشین رو روشن کرد .

دستگاه ماشین شروع کرد به خوندن اهنگه یه دیواره خواست خاموشش کنه

اروم گفتم

خاموشش نکنید

 

 

یه دیواره یه دیواره یه دیواره

یه دیواره که پشتش هیچی نداره

توکه دیوارو پوشیدن سیه ابرون

نمیاد دیگه خورشید از توشون بیرون

 

یه پرندست یه پرندست یه پرندست

یه پرندست که از پرواز خود خسته ست

بن بالشو بستن دست دیروزا

نمیاد دیگه حتی به یادش فردا

 

یه روز یه خونه ای بود که تابستونا

روی پشتبونش ولو میشد خورشید

درخت انجیر پیری که تو باغ بود

همه ی کودکی های مرا میدید

 

یه آوازه یه آوازه یه آوازه

یه آوازه که تو سینم شده انبار

یه اشکیه میچکه روی گیتار

به این ها عاقبت کی گیرد این کار

 

یه مردابه یه مردابه یه مردابه

یه مردابه توی تن از فراموشی

یه چراغی که میره رو به خاموشی

نگردد شعله ور بیهوده میکوشی

 

یه روز یه خونه ای بود که تابستونا

روی پشتبونش ولو میشد خورشید

درخت انجیر پیری که تو باغ بود

همه ی کودکی های مرا میدید

 

یه دیواره یه دیواره یه دیواره

یه دیواره که پشتش هیچی نداره

توکه دیوارو پوشیدن سیه ابرون

نمیاد دیگه خورشید از توشون بیرون

 

یه پرندست یه پرندست یه پرندست

یه پرندست که از پرواز خود خسته ست

بن بالشو بستن دست دیروزا

نمیاد دیگه حتی به یادش فردا

 

 

چشام رفت رو هم .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم باز کردم زیر سرم بودم . چشام میسوخت اما اروم بودم . انگار رو هوام، از اثرات مورفین باید باشه .

دلم میخواست مامانم پیشم بود .

سرم تموم شده بود . سرم رو باز کردم . دردی در کار نبود نشستم اروم بودم و خجالت زده . خجالت زده برای اتفاقی که برای همه می افته .

شایان کجا بود ؟

چند دقیقه بعد برگشت

سرم و براش تکون دادم

لبخند زد و گفت

بهترید ؟

بله

بریم خونه ؟

بله

از تخت اومدم پایین

پرسید

کمک نمیخوایید ؟

سرم و تکون دادم

کنار هم راه رفتیم . هنوزم خجالت زده ام

سوار ماشین شدیم بازم همون اهنگ بازم ارامش من . اما اینبار حواسم بود که خوابم نبره

رسیدیم خونه . پرسیدم

ساعت چنده ؟

ساعت و نگا کرد

5 صبح

ببخشید که

اتفاقه پیش میاد

در هرصورت

بله . قبول میکنم .

کلا اخلاقش بود نمیذاشت ادم حرفش رو کامل بگه .

رفتم تو اتاق . همین . تنش دوتا ادم که تو یه خونه هستن بعد از بد شدن حاله دختره همینقدره ؟ احتمالا انتظار بوسه و بغل و همون گرمای متفاوت رو داشتم .

سرم و محکم تکون دادم . دارم دیوونه میشم .دراز کشیدم . یه ساعت دیگه قرار بود عزیز بیدار شه برای نماز . از اتاق اومدم بیرون خوردم به شایان

نگاش کردم

گفت

بیرون هوا سرده برگردید تو اتاقتون

عزیز

-من حواسم بهش هست . شما استراحت کن

حالم خوبه

یه لیوان داد دستم و یه کیسه و گفت

حالا با اینا برگردید تو اتاقتون . پنجره رو ببندید و بخوابید . صبح خودم صبحونه و داروهای عزیز رو میدم . اوکی ؟

سرم رو تکون دادم

چرا نمیتونم باهاش گرم حرف بزنم ؟ چی تو شخصیتش هست که من و میترسونه .

برگشتم تو اتاق یاد حرفش افتادم . یه روزی برای ترانه همینکار رو میکردم. ترانه کی بود ؟ چرا نمیشناختمش .

کیسه رو باز کردم . یه نیش خند نشست رو لبم . خیلی وارد تر از اونی بود که فکر میکردم . کیسه رو گذاشتمش کنار .

سپهر نصف این حالیش نبوده که از تو کشو ام وسایل بهداشتی هام رو بزاره تو چمدون . اونوقت این مستر چایی نبات درست میکنه و سفارش استراحت میده و . . .

نصفه شب با پسر مردم رفتم بیمارستان و خرج وسایل بهداشتی و بیمارستان ام رو هم گردنش انداختم صبح قراره بره سر کار صبحونه عزیز رو هم باید درست کنه .خدمتکار خوبی ام خیلی خوب .

دراز کشیدم و خوابیدم .

 

چشام و باز کردم افتاب زده بود خمیازه کشیدم و نشستم . نگاهم خزید روی ساعت . ساعت 1 بود پس چرا گوشیم زنگ نزده بود . گوشی رو نگا کردم خاموش بود . حتما شارژش تموم شده بوده روشسنش کردم شارژش تا خرخره اش پر بود . کار خود فضولشه . این پسره چشه ؟ من چمه ؟ مستقیم رفتم حموم دوش گرفتم .

تونیک طوسیه یقه افتاده ام رو پوشیدم با ساپورت مشکی . موهام رو با کش بستم و رفتم پایین

در اتاق عزیز رو زدم

ساغر بیاتو

سلام عزیز

تو چرا در میزنی ؟

پس چیکار کنم ؟

در و باز کن و بیا تو

معذب میشم

در که میزنی فکر میکنم من برات غریبه ام

من دیشب

شایان بهم گفت

چشام گرد شد این پسره به عزیز چی گفته ؟

خندید و گفت

-اون با ترانه تو این خونه بزرگ شده همیشه که نمیشه یه سری چیزا رو از مردا مخفی کرد بالاخره باید بفهمن دیگه .

تو دلم گفتم مرده شورت و ببرن که یه ذره ابروم رو هم بردی

عزیز داشت بهم نگا میکرد

پرسیدم چی شده ؟

گفت شماها امروزی هستید نباید از این چیزاخجالت بکشید

پیرزنه زیادی اروپاییه .سرم و براش تکون دادم

دارم له له میزنم تا مادر جون بگه که تو گذشته اش چی بوده که باعث شده الان تو این خونه تنها بدون همدم زندگی کنه . اما روم نمیشه ازش چیزی بخوام .

مادرجون گفت

برو برام نهار بیار

پرسیدم

نهار ؟

گفت اره

شایان غذا درست کرده تو فره . برا تو هم گفتم کاچی درست کرده نمیدونم گرم شه بتونی بخوری یا نه

مگه من زایمان کردم ؟

دوتامون با هم خندیدیم .برام جالب بود پسری که بلده کاچی درست کنه .

یه چیزی یادم افتاد

پرسیدم

ترانه کیه ؟

اون نوه مه و نامزد شایان .دانشجوئه تو اصفهان .

پس نامزد داشت . از دست داده بودمش دیگه نمیتونستم یه خدمتکار تمام وقت پیدا کنم که برام کاچی درست کنه

به عزیز نگا کردم گفت

غذا میدی بهمون ؟

رفتم دنبال غذا . تو عمرم کاچی نخورده بودم .

غذا رو خوردیم من کاچی خوردم با شیر و عسل دست پخت پسر متاهل این خونه .

غذا تموم شد گفتم

ادامه سریال رو میگید ؟

 

مهلت بده . باید فکرام رو جمع و جور کنم .

بازم نگام کرد . فکر میکردم شاید منم یه جایی تو گذشته اش داشته باشم

نگاهش بازم تو نگاه منه .


به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ترسیده بودم خیلی ترسیده بود انقدر که کم مونده بود خودم و خیس کنم اون داشت دستش رو رو بدنم میکشید که صدای یه فوحش اومد و بعدش هم یه مشت و برگشتم پشت سرم یه پسر جوون داشت با یه مرد میانسال دعوا میکرد از رو صدایی که شنیده بود مرد میانساله همونی بود که من و بغل کرده بود یه نگا به پسره کردم و در رفتم تا رسیدم به خونه مون از اونجا رفتم تو پستو و زدم زیر گریه دوییدنی لباسم و کثیف کرده بودم لباسم و عوض کردم و نشستم به گریه کردن

چند روز گذشت

چند روزی بود غذا نمیخوردم همه اش به یاد اونی بودم که ازم دفاع کرد یه مرد یه شیر مرد یه ادم درست یه جوون واقعی .

تو دنیای دخترونه ام اون با اسب سفید می اومد و من و از دست دیو نجات میداد و میبرد . و واقعا هم همینطور شده بود اون من و نجات داده بود .

بهش فکر میکردم میدونستم جزو اشراف و اعیان نیست اما مرد بود نه از اونایی که سیبیل دارن از اونایی که واقعا مردن .

کم کم داشتم فراموشش میکردم که حرف ازدواج من شد .

اون زمون یه دختر 18 ساله بزرگ و قوی بود و میتونست یه خانواده رو اداره کنه .

اما من نه . من ادم ازدواج کردن نبودم من تو شیطنت و کودکی خودم مونده بودم .

یک روز چند تا مهمون اومدن . مردا همه کت شلورا پوش و زنا هم لباسای شیک خارجی . منم گوشه پرده اتاقم رو کار زده بودم و داشتم نگاشون میکردم .

خدمتکارمون بدو بدو اومد تو و گفت : بدو بیا که برات خاستگار اومده

برا من ؟

اره نگا کن

داماد اونه . همونکه کت و شلوار قهوه ای پوشیده

خوب نتونستم پسره رو ببینم

اونا اومدن و رختن تو خونه بالایی که مخصوص مهمونا بود و با پدرم صحبت کردن و رفتن .

تو قدیما نبودی و نمیدونی وضعیت به چه صورت بود . تو اون زمان دختر و پدر و مادرش شوهر میدادن و از اونم هیچی نمیپرسیدن . مثلا ممکن بود تا روز عقد چیزی بهت نگن و روز عقدت یه دست لباس بدن دستت بگن برو بپوش بیا امروز عقدته اقا منتظره

یه شب خدمتکار اومد اتاقم و گفت اقا کارتون داره .

خیلی خوشحال رفتم پیش پدر .

پدر داشت قلیون میکشید همینکه رسیدم یکی رو صدا کرد که قلیون رو ببرن بیرون . من به قلیون و چپق و کلا هر جور دودی حساسیت داشتم .

پنجره ها باز شد تا هوای اتاق عوض شه . بعد پدر گفت

میدونی که برات خاستگار اومده

بله پدر

نظرت چیه ؟

من ندیدمشون

پسر خوبیه . بعد از تو البوم یه عکس بیرون اورد و داد دستم .

یه عکس سیاه و سفید بود و توش یه پسر جوون بود با موهایی که با روغن چسبونده بود به سرش و کت و شوار سیاه و معلوم بود که یکی از اون پسرای فرنگ رفته است و احتمالا این عکس رو هم خارج از کشور انداخته .

گفتم من الان باید چی بگم

بگو پسرک رو پسندیدی یا نه

نمیدونم

قصد ازدواج داری ؟

خیر

خب پس میتونی بری

از اتاق خارج شدم

تموم شد . باورم نمیشد اما پدر رضایت داد من ادواج نکنم .

دلیلش رو میدونستم به خاطر مادرم بود . چون مادرم با رفتن من تو اون خونه با خانوم بزرگ ( همسر اول پدرم ) تنها میموند و ممکن بود مشکلی پیش بیاد

یه هفته بعد از ماجرای خاستگاری دوباره رفتم بیرون برای اسب سواری . از اسب سواری که برگشتم دیدمش . شاهزاده سیاه پوش با اسب سفیدم رو دیدم .داشت از اتاق پدر می اومد بیرون .

نگاهامون برای یک لحظه تو هم قفل شدن .

دلم لرزید . برای اولین بار تو عمرم بود که دلم میلرزید .

 

بازم سکوت . همیشه وقتی به یه جایی میرسید که دیگه نمیتونست ادامه بده ساکت میموند . اون میموند تو گذشته و منم نگاهم قفل میشد تو اون چشمهای براق .

بدون هیچ حرفی رفتم بیرون از اتاق .

 

داشتم به نیاز عزیز فکر میکردم به مردی که ابروش رو خریده بود و نجاتش داده بود .

امروز چند شنبه بود ؟

دلم هوای اقاجون رو کرده بود . میخواستم برم ببینمش . دلم هوای سپهر رو کرده بود . دلم هوای خونه مون رو کرده بود . خونه ،خونه ،خونه ،

بغض نشست رو گلوم .

روز اخری دوتا کشیده خوردم یکی از مامان و یکی هم از بابا . اما بزرگترین کشیده رو از خودم خوردم . از اشتباه خودم . از سادگی خودم

بغضم رو قورت دادم تموم شده . دیروزم تموم شده بود . چرا هیچ کدوم بهم زنگ نمیزدن .

لباس پوشیدم و رفتم پیش عزیز ازش اجازه گرفتم که برم بیرون .

لبخند زد و گفت

برو فقط مواظب خودت باش

سرم رو تکون داد و رفتم

جلوی اولین ماشین رو گرفتم و گفتم در بست و ادرس رو دادم .

یه پیر مرد مسنی بود تو ماشینش اهنگ تو عزیز دلمی رو گذاشته بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خیلی دیر کرده بودیم ساعت نه کلاس داشتیم و الان هم بیست دقیقه به نه بود .

اینبار اگه دیر میرسیدیم بی بروبرگرد ترم رو می افتادیم . همونطور که به طرف دستشویی میدوییدم زنگ زدم به اژانس ماشین بفرسته .

زود دست وصورتم رو شستم و اماده شدم .منتظر نیلوفر بودم

نیلوفر بدو بیا دیرمون شد

اومدم

زودددددد

الان میام

چند دقیقه گذشت

داد زدم

نیییییییییییییییییلوفرررر رررررررر

داد نزن الان میام

رفتم طبقه بالا دیدم داره خط چشم میکشه

دیوونه الاغ دیرمون شده

حرف نزن خط چشم خراب میشه

کوفت زود باش

ببین نوکش قشنگ شد ؟

خاک بر سر ایندفعه صد درصد استاد حذفمون میکنه

وایساد جلوم و تند تند پلک میزد و نگام میکرد

گم شو بیا دیر شده

میگم خوشگل شدم

اره عین سوسک

همونطور که نگام میکرد و پلک میزد با عشوه یه دسته از موهاش رو زد کنار

خنده ام گرفته بود دیرمون شده بود اونم داشت ادا در می اورد

دستش رو کشیدم و کشون کشون بردمش بیرون . راننده اژانس یه مرد مسنی بود نیلوفر گفت

میگفتی باب دندون من رو بفرستن دیگه ، اینکه به درد تو میخوره

خفه میشی دیگه ؟

سوار ماشین شدیم پیرمرده چند تا اهنگ شیش و هشت قدیمی گذاشت

دیدم نیلوفر عینک دودی زد

اول صبحی چرا عینک دودی زدی ؟

من الان خودم میخوام به خودم شماره بدم این حیوونکی که تکلیفش روشنه

خفشه شو زشته عینکت رو دربیار

نه نمیخوام تو گناه بیفتم . من خیلی متعصب هستم .

خواستم حرفی بزنم که گفت

قلبم هم راه راهه

خواستم چیزی بگم که بازم وسط حرفم پرید

راه راهاش مشکیه

دهنم و باز کردم

نه از اون مشکی که رنگ عشقه اون مشکی های دیگه

دستم رو گذاشتم جلو دهنش خفه شه دستم رو زد کنار و با عصبانیت گفت

الاغ رژم رو خراب کردی

پیر مرده فک کرد نیلو با اونه برگشت و گفت ؟

ببخشید چیکار کردم ؟

هیچ کاری نکردی حاج اقا حواست رو بده به رانندگی

پیرمرده اهنگ رو عوض کرد

تو عزیز دلمی تو عزیز دلمی

نیلوفر زد زیر خنده و گفت

ببین داره به من میگه اینا رو هااااااا

بازم راننده فک کرد نیلوفر با اونه برگشت گفت

خوشتون نیومد عوضش کنم ؟

نه پدر من . خیلی هم قشنگه . حرف دلتون رو میزنه دیگه

پیر مرده هم گفت اره دخترم

نیلوفر زیر لب گفت

مرتیکه چه اعترافی هم میکنه . همینم مونده بود که بگه اره عزیزدلم

نتونستم جلو خودم رو بگیرم زدم زیر خنده

نخند یه شماره هم به تو میده هاااااا

پیر مرده اهنگ رو عوض کرد

ای بری باخ بری باخ

نیلوفر زیر لب گفت

عینک دودیت رو بزن این حواسش رفته پی چشای تو

بازم خندیدم

گفتم

تو تمومش نمیکنی دیگه ؟

بابا به من چه ؟ این پیر مرده اول صبحی یا به من میگه عزیزم یا به نگاه تو گیر میده . منم که خدادای خوشگلم .

عینکش رو از رو چشش برداشت و همونطور تند تند پلک زد

گم شو برو اونور

چیه نگاهم تو رو هم شیفته کرده

پیرمرده بازم اهنگ رو عوض کرد

نیلوفر زیر لب

این چشه . ببین یادشه تو رفته بودی لب کارون هاااااااا

پخی زدم زیر خنده

پیر مرده پرسید

خانوم از اینم خوشتو نیومد ؟

تازه فهمیدم قضیه چی بوده . این حیوونکی یه ساعته فکر میکنه ما از اهنگا خوشمون نمیاد هی عوض میکنه .

گفتم

حاج اقا اهنگاتون خیلی هم قشنگه

نیلوفر گفت

اره اول صبحی سرحالمون میاره بریم لب کارون

زیر زیرکی خندیدم این دختره بازم اول صبحی زده به سرش

رسیدیم دم دانشگاه خواستم کرایه روبدم نیلوفر قبول نکرد. 10 تومن داد دست پیر مرده گفت

مرسی خیلی خوب بود . دستتون درد نکنه

فرصت نداد مرده پولها رو بشمره دستم و گرفت و کشون کشون برد تو یونی

چرا بهش زیاد دادی ؟

خب ازش خوشم اومد زیاد دادم سری بعد بیاد اهنگ لب کارون بزاره براش بندری برقصم

رسیدیم به کلاس استاد اومده بود .

اخلاق خاصی داشت حضو غیاب نمیکرد . میگفت من میام سر کلاس هر کی دوست داره دیر بیاد هر کی هم دوست داره زود بره . من اخر سر با همه تون بی حساب میشم . ( منظورش از بایت نمره بود )

در رو باز کردم . استاد روش به وایت برد بود و داشت یه چیزی مینوشت

اروم خزیدیم تو کلاس و نشستیم

استاد نوشتن رو که تموم کرد گفت

خب دوتا درخشانا میذاشتید اخر کلاس تشریف می اوردید

نیلوفر زود گفت

حاج اقا از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون این ساغر ما ارایش نکنه حتی نمیتونه خیلی ببخشید گلاب به روتون بره دستشویی

کلاس از خنده منفجر شد

استاد کم نیاورد و گفت

والا ارایش شما داره میریزه رو زمین

نیلوفر بازم شروع کرد به پلک زدن و نگاه کردن به استاد بعدش گفت

اینا خدادادیه

بازم کلاس رفت رو هوا

خدا لب و چشم رو میده اما رژ و خط چشم رو بنده میسازه

استاد زشته شما اینا رو میدونید فردا تو دانشگاه براتون حرف در میارن میگن استاد مارک لوازم ارایشی دخترونه رو بلده

بازم کلاس از خنده رفت رو هوا

شما که حرف در میارید باید نگران نمره اخر ترم هم باشید دیگه

من اون قضیه حرف رو در اوردن خودم رو گرفتم ها فقط نمیدونم این قضیه نمره اخر ترم چی بود

خانوم درخشان برید یه اب به صورتتون بزنید خواب از سرتون بپره . نمره اخر ترم یادتو بیاد

ارایشم خراب میشه

شما که گفتید خدا دادیه

من ؟ من کی گفتم . بعدشم خدا هم حواسش نبوده برا من ضد اب بده

کلاس بازم منفجر شد

استاد بی خیال کل کل شد و شروع کرد به درس دادن کلاس تموم شد .

تو امروز بازم شروع کردی ؟

چی ؟

نیلوفر ؟

کوفت

من اعصاب ندارما .

تو چی داری که اعصاب هم داشته باشی

کلاس بعدی نیم ساعته دیگه است . من خوابم میاد

من کار دارم کلاس بعدی رو تنها برو

چه کاری ؟

به تو چه

 

خانوم . خانوم . رسیدیم .

بله . مرسی .

کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم .

 

رفتم خونه اقاجون . یه خونه قشنگ وسط یه باغ . حوض و فواره هم داشت . سبکش قدیمی بود به سبک خونه عزیز . اخرین بار که اومدم تو این خونه اقاجون بیرونم کرد اون روز به خاطر نیلوفر اومده بودم اومده بودم برای خواهش برای التماس و اقاجون بیرونم کرد .

اون روز دلم از اقاجون شکست دلم از سردیش از غرورش شکست امروز دوباره اومدم تو همون ساعت اما اینبار دلم از همه شکسته مخصوصا خودم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

وارد خونه شدم اقاجون نشسته بود رو صندلی وداشت سعدی میخوند من و که دید یه هو از جاش بلند شد پام قفل شده بود نمیتونستم راه برم اقاجون اومد و بغلم کرد . هر دوتامون زدیم زیر گریه اقاجون بی صدا گریه میکرد فقط شونه هاش میلرزید اما من گریه هام رو کردم .

بعد نشستیم پیش هم و به هم نگاه کردیم . حرفی برای گفتن نداشتیم

داشتم به خرین بار فکر میکردم . اخرین بار اومدم دقیقا همینجا وایسادم اومدم و اجازه خواستم بشینم اومدم و رو انداختم به اقاجون ،

اخرین بار همینجا دلم شکست غرورم افتاد زیر پام

اخرین بار همینجا خودم رو هم بی سرپناه حس کردم

اقاجون نگام کرد انگار تو نگام خوند که دارم به اخرین بار اینجا بودنم فکر میکنم

سری تکون داد و گفت

انتظار نداشتم بیایی اینجا . فکر میکردم تا روز مرگم دیگه پات و اینجا نمیزاری

لبخند زدم سرد اما لبخند زدم

اقاجون ادامه داد

خیلی مغرور شده بودم خیلی سنگ شده بودم . من باعث تمام این اتفاقات شدم

نه اونی که مقصره منم . اگه من کاغذ رو پیدا نمیکردم اگه بابا نمیفهمید ، اگه خبر به گوش شما نمیرسید

اقاجون از جاش بلند شد گوش نداد شایدم نخواست یه دفعه گفت

چون دلت از من چرکین بود گذاشتی رفتی یه جای غریب اونم بی خبر ؟

من کینه ای نیستم

میدونم هستی . منم هستم . همه مون هستیم .

من تند رفتم . همه اش تقصیر منه . در به در شدن خودم غم مامان تنها شدن سپهر

همه مون مقصر بودیم

خندیدم تلخ خیلی تلخ از هزارتا گریه بدتر بود خنده ام

حرفی برای گفتن نبود بی هوا پرسیدم

سپهر حالش خوبه ؟

تو این قضیه بیشتر از همه سپهر ضربه خورد

و من احمق نذاشتم از اون خونه بیاد بیرون

نه بزار بمونه . باید خورد بشه و دوباره تراش بخوره تا مرد شه

ساکت شدم

اقاجون پرسید

نگران مامانت نیستی ؟

روز اخر اونم پشت بابا وایساد

انتظار داشتی چیکار کنه ؟

انتظار داشتم باهام بیاد

نمیتونست . نمیتونست زحمات 30 ساله اش تو اون خونه رو نا دیده بگیره و همراهت بیاد

شاید

دخترم کجا زندگی میکنی ؟

پیش یه خانوم خوب

یه خانوم خوب ؟ کی ؟ میشناسمش ؟

نه

اقاجون از جاش بلند شد و رفت از تو اتاقش یه پاکت اورد داد دستم

پاکت و باز کردم توش پول بود

اقاجون من لازمش ندارم

لازمش داری . بابای بی لیاقتت حتی فکر نکرد میخوایی بدون پول چیکار کنی

چون میدونست من بی پول نیستم

هستی

انقدری پول دارم که حتی بتونم باهاش یه اپارتمان بخرم

میدونم چقدر پول تو حسابت داری اما اینم میدونم که به پول بابات دست نمیزنی

ولی

بگیرش دست من پیر مرد رو رد نکن

پول رو گرفتم

کمی با اقاجون درد دل کردم و از خونه اش اومدم بیرون .

شروع کردم به قدم زدن . قدم زدن تو اونجا جایی که همه اش یه کوچه با خونه مون فاصله داشت برام مثل سم بود . اما قدم زدم و به یاد اوردم به یاد اوردم که اون دوتا چیکار کردن .

هوا تاریک شده بود .

از خونه اقاجون تا خونه عزیز رو پیاده اومده بودم . با اون وضعم هوس های عجیب میکردم هوس پیاده روی تو هوای سرد . شاید دوباه دلم یه بیمارستان میخواد . پاهام حس نداشتن . وارد خونه شدم .

شهاب تو خونه بود تنها نشسته بود تو پذیرایی .

سلام کردم

گفت یه لحظه بیایید بشینید

نشستم

پرسید

کجا بودید تا این موقع شب ؟

از عزیز اجازه گرفته بودم

ولی داروهاش چی ؟

یادم رفته بود داروهاش رو بهش بدم . نزدیک 6 ساعت بیرون بودم گفتم

ببخشید فراموش کردم

شما یه ببخشید بگید مشکل من حل میشه

مشکل شما ؟

بله مشکل من . روز اول گفتم اگه لیاقت

از روزی که اومدم اینجا حرف از لیاقت زدید اما من تو شما چیزی ندیدم . شما برای عزیز چه کاری به جز روزی دوبارسر زدن بهش انجام میدید

این به شما ربطی نداره

چرا ربط داره . اگه کار من به شما ربط داره کار شما هم به من ربط داره

ببین دختر کوچولو

من اسم دارم

من عادت ندارم همه رو به اسم صدا کنم

از این به بعد عادت کنید

ببینید من حرفم اینه که نباید عزیز رو تنها میذاشتید

منم گفتم که اجازه گرفتم

داروهای عزیز هیچ وقت نباید فراموش بشن

دو وعده فراموش کنم داروهاش رو چی میشه ؟

عصبانی بود چشاش به خون نشسته بود

گفت

تو حالیت نمیشه

شما خیلی حالیت میشه

ساکت شید و گوش کنید چی میگم

شما ساکت شید . دو وعده داروی عزیز فراموش شده عزیز مرده؟

با مشت محکم کوبید رو عسلی . مطمئن بودم که صدای شکستن و خورد شدن استخوناش رو شنیدم

یکه خوردم

صداش داشت میلرزید

دفعه اخرت باشه تو این خونه از مرگ حرف میزنی

ترسیده بودم . نمیتونستم حرف بزنم

شایان و نگا کردم .

بهم نگا کرد نگاه خشمگینش یه هو رنگ ترحم گرفت

از جاش بلند شد و گفت

برو پیش عزیز دکتر بهش مسکن زده .

کتش رو برداشت و از خونه زد بیرون

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

تنم لرزید . چرا انقدر بی فکر بودم . یعنی عزیز چش شده بود .

رفتم در اتاقش رو باز کردم ماسک اکسیژن رو صورتش بود و خوابیده بود .

چشام پر اشک شد . چرا کسی بهم نمیگه بیماری عزیز چیه ؟ چرا دو وعده داروش رو که فراموش میکنم باید نیاز به مسکن پیدا کنه

هوا سرد بود . برف شروع به باریدن کرده بود .تو این هوای سرد شایان کجا رفت . رفتم حیاط سوز بدی می اومد . نشستم رو پله و زدم زیر گریه . اگه عزیز میمرد با خودم و وجدانم چیکار میکردم ؟

خوابم نمیبرد عزیز بیدار نشد تا داروی ساعت 12 رو بدم . تو اتاق قدم زدم و منتظر بودم تا شایان بیاد ساعت دو شد و شایان نیومد . برف شدید تر میبارید . پس چرا خبری ازش نمیشد . باید ازش معذرتخواهی کنم .باید بگم میدونم مقصرم . من حتی بابت کار دیروز و امروز صبحش هم ازش درست و حسابی تشر نکردم

برگشتم تو اتاق عزیز داروها رو چک کردم . باید میفهمیدم بیماریش چیه . تمام داروهاش توی شیشه های بدون اسم ریخته شده بودن . اخه چرا ؟

در اتاق عزیز باز شد . برگشتم سمت در . شایان بود . کتش پر بود از دونه های برف . موهاش خیس بود .

دهنم و باز کردم حرفی بزنم دستش روبه علامت سکوت گذاشت رو بینی اش اروم اومد طرف تخت عزیز .

خم شد و دستش رو بوسید . به همین سادگی ولی بینهایت قشنگ .

اشاره کرد از اتاق بریم بیروون . شیشه دارو رو گذاشتم سر جاش و همراهش رفتم بیرون .

همینکه رسیدیم به شپزخونه ایستاد و تکیه داد به کابینت

گفتم معذرت میخوام حواسم نبود که

نیازی به معذرتخواهی نیست .

ولی

من و ببخشید . فکر کنم واقعا هیچ کدوم از کارام از روی مردونگی نیست شاید منم بی لیاقتم

این و گفت خواست بره

صداش کردم برگشت طرفم گفتم

بیماری عزیز چیه ؟

از خودش بپرس

میخوام شما بگی

بهم نگا کرد یه غم نشست تو چشاش بغضش رو مردونه داد پایین و گفت

بهش دل نبند مهمون چند روزه

جا خوردم وا رفتم تموم شدم همونجا کنار دیوار نشستم رو زمین . همونجا که نشسته بودم بغضم شکست . دستای لرزونم رو گرفتم جلو دهنم تا کسی صدای گریه کردنم رو نشونه .

گریه هام که تموم شد به حرف شایان فکر کردم

شاید هیچ کدوم از کارام از رو مردونگی نیست

بازم فکر کردم چند وقت پیش ازش پرسیده بودم

فکر میکنید کاراتون از رو مردونگیه ؟

چه سوال احمقانه ای اون مرد بود . فقط من بودم که هیچی نبودم .

شب و خیلی بد خوابیدم . همه اش تو فکر بیماری عزیز بودم .

صبح از جام بلند شدم . رفتم صبحونه ماده کنم دیدم صبحونه اماده شده . خبری از شایان نبود . رفته بود سر کار .

صبحونه عزیز رو بردم بیدار شده بود . نمازش رو خونده بود .

سلام کردم و گفتم

دیروز حالتون بد شده بود ؟

من افتاب لب بومم بالاخره یه روز میرم

این حرف رو نزنید

بیا بشین کنارم . میترسم ساغر . از مرگ نمیترسم . میترسم که بمیرم و گذشته ام رو تموم نکنم . اگه گذشته ام نیمه کاره بمونه و برم ، توبه کردنم بی اثر میشه گریه کردنام بی اثر میشه . پیش خدا هیچی بدتر از حق الناس نیست . اونی که من بهشس بد کردم نمیفهمه چرا اینکار رو کردم

منظورتون چیه ؟

دستام رو گرفت تو دستش . ساکت شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پسره که رفت رفتم تو اشپزخونه . خدمه رو به حرف گرفتم . میخواستم بدونم که اون کی بوده .

بالاخره کارام نتیجه داد .

اون پسر یکی از اهالی روستا بود که چند تا تیکه زمین داشتن . اون تو شهر درس خونده بود و دیپلمش رو گرفته بود .

دیپلم گرفتن تو اون زمون یک چیز خیلی خوب بود . در حد لیسانس یا مثلا فوق لیسانس امروز .

یه جورایی ته دلم روشن شد . اون قدیما اعیان و اشراف با هم ازدواج میکردن و زیر دستا هم با هم .

ولی من واقعا دلم میخواست خانوم خونه مردی باشم که ابروم رو خریده .

با کمی پرس و جو خونه شون رو هم پیدا کردم . هر روز میرفتم دور ور خونه اش برای اسب سواری . گاهی هم میدیدمش . اما اون من و نمیدید . من براش یک چیز ممنوعه بودم ، دختر خان . و اون هم برای من یک چیز ممنوعه بود پسر رعیت .

ولی من تصمیمم رو گرفته بودم مخویستم همه جوره اون رو به دست بیارم . حتی اگه ممنوعه باشه .

تا اونجایی که میتونستم سر راهش سبز میشدم .

بالاخره اون و کشیدم سمت خودم .

یه روز اومد و بهم سلام کرد من جوابش رو دادم .

اینکارش نشون میداد که مسیرم رو دارم درست میرم .

کم کم پسره رو بیشتر شناختم و فهمیدم که نشون کرده دختر خاله شه اما من باید به دستش می اوردم .

خیلی به پرو پاش پیچیدم تا اینکه یه روز اومد طرفم و بهم گفت که ازم خوشس اومده

رو ا بودم . به خونه ای که ممکن بود با رسیدن من به ارزوم ویرون بشه فکر نمیکردم .

اون قدیما وقتی اسم کسی رو روت میذاشتن و بعدا باهاش ازدواج نمیکردی ابروت میرفت و خاستگارات مثل خاستگارای یه زن متطلقه میشدن . نهایتا با یه مرد زن مرده ازدواج میکردی ولی اینا برام مهم نبودن من میخواستمش .

بعد از چند ماه اومدن خاستگاریم . میدونستم که به سختی مادر و پدرش رو راضی کرده و اونا هم بالاخره به خاطر دارایی پدرم راضی شدن بیان و ازم خاستگاری کنن .

روز خاستگاری برام همه چیز بود . یه لباس مخصوص اون روز سفارش داده بودم برام دوخته بودن یه روسری بزرگ صورتی کمرنگ هم اماده کرده بودم که با لباسام ست بشن . همه حرفهای اولیه زده شد من براشون چایی اوردم .

مادرش که من و دیدی یه لبخند نشست گوشه لبش .

چایی رو گرفتم و برگشتمم نشستم تو اتاق پشتی . اونا که رفتن پدر صدام کرد و گفت

درسته این پسره تحصیل کرده است اما از جنس ما نیست .

خواهش میکنم پدر من دوسش دارم

اون ادم خوشنامی نیست نامزدش رو ول کرده

چون من و دوست داشت

از کجا میدونی به خاطر پول من نبوده

مطمئنم به خاطر پولتون نبوده

من هنوز هم مخالفم . برو تو اتاقت

تمام نقشه هام داشت نقشه بر اب میشد .

چند روز غذا نخوردم و از اتاق هم بیرون نیومدم تا پدر اجازه داد باهاش ازدواج کنم . هر چند بعد ها فهمیدم خانوم بزرگ همسر اول پدرم راضیش کرده تا به این وصلت رضایت بده .

روز عروسیمون خاله و دختر خاله اش هم اومده بودن . دختر خاله اش یه دختر بینهایت زیبا بود و خاله اش هم واقعا با شخصیت بود که به عروسیمون اومده بود .

کمی پشیمون بودم اما وقتی عاشق باشی هیچ چیزی جلو دارت نیست .

پدرم شرط کرده بود که فقط بهم جهاز بده و پول شیربها هم خرج عروسی بشه و بعد از اون هیچ کمکی به من نکنه من هم قبول کرده بودم .

بعد از شب عروسی وارد خونه شون که شدم جا خوردم . خونه خیلی کوچیک بود . احساس کردم سقوط کردم حتی اندازه اتاق خودم هم نبود . به روی خود نیاوردم این چیزی بود که خودم میخواستم .

خیلی خسته بودم میخواستم بگیرم بخوابم . داشتم لباسم رو در می اوردم که مادرش اومد تو اتاق . عصبانی شدم اما خیلی اروم گفتم . ببخشید مادر من دارم لباس عوض میکنم شما هم باید قبل از اینکه وارد بشید در میزدید .

مادرش صداش رو برد بالا و گفت

تو خونه خودم باید در بزنم و اجازه بگیرم . مگه وارد خونه مردم شدم که در بزنم . من حق دارم تو هر کدوم از این اتاقا که بخوام وارد بشم بدون اینکه در بزنم .

همه اش سعی میکردم ارومش کنم اما اون اروم نمیشد . همه مهمونا بیرون نشسته بودن و اونم داشت داد میزد . همسرم اومد تو اتاق و با مادرش کمی صحبت کرد . مادرش اروم شد و اشاره کرد اون بره بیرون . بعدش شروع کرد با من حرف زدن یه دستمال داد دستم و بهم توضیح داد که باید چیکار کنم . وا رفتم . هر کلمه حرفی که میزد احساس میکردم یه پتک میخوره تو سرم . حرفاش رو نمیفهمیدم احساس میکردم داره بهم بی احترامی میکنه .مخصوصا که گفت همین شب باید این اتفاق بی افته . دلم نمیخواست همه بیرون بشینن و من با ترس و لرز با همسرم باشم .

همسرم رو صدا کردم و باهاش حرف زدم . اون گفت من نمیتونم هیچ کاری کنم .اینا همه اش رسم و رسومه و اگه این اتفاق نیفته یعنی یکی از ما مشکل دار هستیم .

جا خوردم . چقدر ضعیف بود . یعنی من اشتباه کرده بودم .

شب همون کاری رو کردم که اون میخواست اما دلم ازش شکست .

 

بازم سکوت . دستم هنوز تو دستاش بود . دستای سرد من در مقابل دستای گرم اون .

این حس چیه که تو نگاهشه ؟ اگه عشقه اگه به عشقش رسیده چرا باید پشیمون باشه . اگه پشیمونه پس این برق چیه که میشینه تو چشاش ؟

 

از اتاق اومدم بیرون . رفتم بالا . بی خود کشیده شدم سمت اتاق شایان . دلم میخواد برم و فضولی کنم .

وارد اتاقش شدم . یه تخت گوشه اتاق کنار پنجره . کف خونه موکت قهوه ای سیر و اون طرف اتاق کامپیوتر .

دقیقا رو به روی تخت رو دیوار یه دارت حرفه ای . یه کمد دیواری . همین . چه اتاق تمیزی داره . میخواستم این بوی عطرش چیه که میزنه و مستم میکنه رفتم کمد دیواری رو باز کردم

و ادکلن دانهیل و عطر riposte همینطور ژل مو و یه ست جوراب مردونه

از اتاق اومدم بیرون . چرا رفتم تو اتاقش ؟ چرا باید میرفتم تو اتاق مردی که نامزد داره و چرا باید تو لوازمش سرک میکشیدم شاید ضمیر نا خداگاهم میخواست که یه عکس از ترانه پیدا کنه .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر