رفتن به مطلب
Negarita

باخانمان | هکتور مالو

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER][align=CENTER]فصل 24[/align]

آن شب، در قصر آقای وولفران همهمه و سر و صدای زیادی به راه بود. برادر بزرگ آقای وولفران و زنش بانو استانیسلاس، که بوسیلۀ تئودور از مرگ ادموند آگاه شده بودند، از پاریس باشتاب آمده بودند. خواهر آقای وولفران هم با شوهرش از طریق کازیمیر باخبر شده و آمده بودند. دو دختر خانم «بره تونو» یعنی خواهرزاده های آقای وولفران هم با شوهران و کودکانشان آمده بودند تا در مجلس ختم ادموند شرکت کنند.

این عده به ظاهر برای تسلیت گفتن به ارباب ولی در باطن برای تحکیم موقعیت تئودور یا کازیمیر آمده بودند و هر کدام می خواستند جای ادموند را برای پسر خود مسجل کنند. راستی چه فاجعۀ بزرگی روی می داد اگر این دستگاه عظیم صنعتی که یکی از منابع نیرومند تولید کشور بود به دست جوان نالایق و عیاش و بی عرضه ای مثل تئودور می افتاد، یا نصیب جوان کوتاه فکر و بدنهادی مثل کازیمیر می شد! و عجب آنکه هیچ یک از این دو خانواده حاضر نبودند به شراکت صاحب دستگاه شوند و شرکت واحدی تشکیل دهند و کارها را بر همان روال سابق ادامه دهند تا خللی به کار آن دستگاه عظیم وارد نیاید.

پرین انتظار داشت که هم از جانب خواهر آقای وولفران و هم از طرف خانم استانیسلاس زن برادر او احضار شود، ولی چون کسی سراغش را نگرفت فهمید که آن دو اکنون موقعیت خود را به اندازۀ کافی محکم می بینند و دیگر احتیاجی به وجود او حس نمی کنند. این امر او را خوشحال کرد، چون دفعۀ پیش بقدر کافی توهین شنیده بود. راستی هم پرین در آن خانه چه نقشی داشت و چکاره بود؟ حال که وارثان بظاهر اصلی میدان را خالی دیده و مثل لاشخوران گرسنه به جان هم افتاده بودند در این میان پرین که بود و چه می توانست بکند؟

از روزی که گیوم از خدمت معاف شده بود روزهای یکشنبه همیشه پرین ارباب را به کلیسا می برد و اکنون نیز که او می بایست برای شرکت در مجلس ختم پسرش برود انتظار می رفت که پرین او را ببرد. اما پرین احضار نشد و کسی هم سراغش را نگرفت. پس از بلند شدن صدای ناقوس از جانب کلیسا پرین در حیاط قصر ایستاد تا ببیند چه کسی آقای وولفران را خواهد برد، و آنجا دید که آقای وولفران به شانۀ برادرش تکیه کرده بود و با او و خواهر و زن برادرش به کالسکه نشستند و رفتند. بقیۀ اعضای خانواده در درشکه های دیگر جا گرفتند و پشت سر کالسکۀ ارباب راه افتادند.

پرین ناچار پیاده به سمت کلیسا حرکت کرد. در راه با کمال تعجب متوجه شد که خبر فوت پسر ارباب تأثیری در وضع مردم نکرده و همه مثل اینکه اصلاً اتفاقی نیفتاده است مانند تعطیل روز یکشنبه به میخانه ها ریخته اند و می خورند و می نوشند و می خندند. پرین متأثر شد و از بی اعتنایی مردم به این واقعه به فکر فرو رفت. کلیسا را نیز خلوت یافت و بجز افراد خانوادۀ آقای وولفران و عدۀ کمی از ثروتمندان و محترمین دهات ماروکور و سرشناسان کارخانه ها کسی به مجلس ختم نیامده بود. یکدفعه پرین به این فکر افتاد که کوری آقای وولفران در آن روز برای او نعمتی بود، چون اگر چشمش می دید و متوجه خونسردی و بی اعتنایی کارگران به این مصیبت او می شد بیش از پیش رنج می برد و غمی بر غمهای دیگرش می افزود. آنجا پرین با خود اندیشید که اگر آقای وولفران برای کارگران خود نه تنها کارفرما و ارباب بلکه پدر مهربانی نیز می بود و به درد دل همه می رسید و رفاه و سعادت ایشان را تأمین می کرد بی شک با این سردی و بی اعتنایی کارگران مواجه نمی شد.

پرین از کلیسا به قصر بازگشت و ناراحت بود از اینکه چرا ارباب احضارش نمی کند و حالش را نمی پرسد؛ اما این وضع را طبیعی می دانست چون رفت و آمد در قصر بر اثر حضور برادر و خواهر و کسان دور و نزدیک ارباب بسیار زیاد بود و کسی پروای پرین را نداشت. شاید هم در چنان روزهای شلوغی بهتر همین بود که کسی یادش نکند و راحتش بگذارند، اما از آن می ترسید که بعد از خبر مرگ ادموند و نزدیکتر شدن اقوام دور و نزدیک آقای وولفران به او دیگر جایی در دل ارباب برای پرین باقی نگذارند و کم کم زیر پایش را جارو کنند.

ظاهر حال هم نشان می داد که آقای وولفران سخت شکست خورده و بکلی از پا درآمده است. و شاید نتواند به کار کردن ادامه بدهد و کارها به دست تالوول یا تئودور و کازیمیر بیفتد. در راهرو قصر، باستین پیشخدمت مخصوص ارباب به پرین برخورد و پس از ادای سلام و احترام گفت:

«مادموازل اورلی، ارباب بکلی روحیۀ خود را باخته است. شما باید به ما کمک کنید. نابودی او نابودی همۀ ماست. کاری بکنید.»

پرین تعجب کرد و گفت:

«من؟ من به شما کمک کنم؟ من چه کمکی می توانم به شما بکنم؟»

- شما خیلی کارها می توانید بکنید. آقای وولفران به شما اعتماد کامل دارد، شما را خیلی دوست می دارد و به حرفهای شما گوش می دهد.

- مرا دوست می دارد؟

- بله، شما را. من یک چیزی می دانم. بیخود که نمی گویم.

شاید هم باستین راست می گفت ولی پس چرا پیرمرد فراموشش کرده بود و دیگر احضارش نمی کرد؟

صبح روز پنجم، باستین در اتاق پرین را زد و چون پرین در را باز کرد پیرمرد گفت: «عرض نکردم ارباب شما را دوست دارند؟ فرمودند حاضر شوید که امروز می خواهند به سرکشی کارگاهها بروند.»

پرین خوشحال شد، هم از اینکه ارباب به یاد او افتاد و هم به این سبب که آلام روحی او تسکین پیدا کرده است و باز می خواهد شروع به کار بکند. براستی هم کار تنها مایۀ دلخوشی و سرگرمی آقای وولفران بود و در این سن و سال هم نمی توانست آنی بیکار بماند.

سر ساعت هفت کالسکۀ ارباب را حاضر کرده و جلو در بزرگ قصر آورده بودند. پرین به انتظار ارباب در حیاط ایستاده بود و قدم می زد. چندی نگذشت که ارباب با قد خمیده و ظاهر پریشان، در حالی که به شانۀ باستین تکیه کرده بود از راه رسید. همین که نزدیک شد با صدای شکسته ای گفت:

«اورلی کجا است؟»

پرین پیش دوید، سلام کرد و گفت:

«اینجا هستم آقا، در خدمت حاضرم.»

- بیا سوار شویم.

هر دو سوار شدند و باز مثل روزهای سابق پرین کالسکه را راند. سرکشی به کارگاهها و مؤسسات طبق معمول شروع شد و ارباب در همه جا دستورهای لازم را می داد و توضیحات لازم را می خواست. در بین راه تقریباً تمام وقت به سکوت می گذشت و بجز حرفهای معمول راجع به کار، آن هم کوتاه و بریده، صحبتی رد و بدل نمی شد.

نزدیک به ساعت یک بعدازظهر که با هم به سمت خانه برمی گشتند ناگاه صدای شیپوری که منادی علامت خطر بود بلند شد و به گوش پرین و آقای وولفران رسید. آقای وولفران که با این صدا آشنا بود گفت:

«کالسکه را نگاه دار. به نظرم آتش سوزی شده. این صدا نشانۀ اعلام آتش سوزی است.»

پرین کالسکه را نگاه داشت. صدای شیپور بلندتر برخاست.

ارباب باز گفت: «حتماً آتش سوزی است. اورلی، تو چیزی می بینی؟»

- بله آقا، یک ستون دود سیاه می بینم که از پشت ردۀ درختان نیریزی بلند است ولی معلوم نیست مربوط به کجاست.

و تا وقتی وارد آبادی نشدند نفهمیدند کجا آتش گرفته است. یکی از روستاییان که از آن سو می گذشت به ایشان گفت که خانۀ خانم «لاتیبورس» آتش گرفته و خسارات زیادی وارد آمده است.

خانم لاتیبورس پیرزنی دایم مست بود که از کودکان خردسال و یتیم در پانسیون خود نگاهداری می کرد و از مادران ایشان مزد می گرفت. آقای وولفران به اورلی دستور داد که به طرف خانۀ آن پیرزن بتازد. پرین به دنبال کسانی که به طرف آتش سوزی می دویدند کالسکه را پیش راند. جمعیت کنجکاو و بیکار چنان ازدحام کرده بودند که عبور و مرور مشکل شده بود. آقای مهندس فابری که کلاه مأموران آتش نشانی بر سر گذاشته بود به خاموش کردن آتش مشغول بود. او به استقبال ارباب آمد و گزارش داد که از توسعۀ آتش سوزی جلوگیری شده ولی خانۀ خانم لاتیبورس تماماً سوخته، و چیزی که بیشتر مایۀ تأسف است این است که پنج شش بچه نیز از بین رفته اند.

چند زنی که گویا مادران بچه های تلف شده بودند در حیاط خانۀ آتش گرفته شیون و زاری راه انداخته بودند و به زمین و زمان و بخصوص به آقای وولفران صاحب کارخانجات ماروکور فحش و ناسزا می گفتند. خود آقای وولفران این فحشها را می شنید و چیزی نداشت بگوید. فابری به پرین اشاره کرد که بهتر است ارباب را به منزل برگردانند. ارباب و خود مهندس فابری به خانه بازگشتند. یک ربع بعد تالوول آمد و مژده داد که از شش بچه ای که تصور می رفت در آتش سوخته اند سه نفر صحیح و سالم در خانۀ همسایه ها پیدا شده و به مادرانشان تحویل گردیده اند و بنابراین قربانی این فاجعه فقط سه بچه اند.

شب هنگام، بر سر شام؛ پرین به ارباب پیشنهاد کرد برای آن سه بچۀ سوخته مجلس ختمی بگذارند و به پدر و مادر آنها یک کمک نقدی بشود؛ خسارات خانم لاتیبورس را نیز تا آنجا که ممکن است جبران کنند.

آقای وولفران، که گویا شنیده بود کارگران به مجلس ختم پسرش نیامده اند، تند شد و گفت:

«من برای آن بچه ها ختم بگذارم؟ من خسارات آتش سوزی را جبران کنم؟ مگر کارگران به مجلس ختم پسر من آمدند؟ اصلاً کارگران موجودات نمک نشناسی هستند و حق خوبیهای مرا بجا نیاوردند.»

پرین متأثر شد و چون صحبتی را بی پروا شروع کرده بود که شاید بهتر بود نمی کرد دل به دریا زد و ادامه داد:

«چرا می فرمایید نمک ناشناس؟ برای مزدی که به ایشان می دهید؟ کارگر بیچاره در قبال آن مزد زحمت می کشد و برای شما کار می کند. مگر شما به غیر از کاری که از او می کشید توقع دیگری هم دارید؟ کارگرانی که اکنون در کارگاههای شما کار می کنند خودم شاهدم و در میانشان بوده ام و می دانم که در وضع بدی به سر می برند. بیمه ندارند، غذای مناسب ندارند، بهداشت ندارند، و معلوم نیست به چه چیز باید دلخوش باشند. همه می دانند که دوستی، دوستی می آورد و از محبت، محبت می زاید و کارگران اگر از دستگاه شما محبت دیده بودند، رفتارشان غیر از این می بود که حالا هست...»

پرین همچنان حرف می زد ولی کم کم آثار ناخشنودی را در چهرۀ ارباب خواند و حدس زد که بهتر است سکوت کند وگرنه ممکن است پیرمرد حالش بد بشود. آقای وولفران از جا برخاست و با تغیر گفت:

«این درسها را خانم ژوانمرد به شما می دهد؟ کافی است! بفرمایید بروید به اتاقتان! هر وقت لازم شد صدایتان می کنم.»

پرین که فکر نمی کرد آقای وولفران تا این اندازه عصبانی بشود گفت: «مطالبی که عرض کردم ارتباطی به درسهای خانم ژوانمرد ندارد و هر عقل سلیمی آن را می پذیرد. من می دانم که شما نیز در دل تصدیق می فرمایید من راست گفته ام. من چون به شما علاقه ای بیش از حد وصف و تصور دارم دلم می خواهد دیگران نیز مثل من دوستتان داشته باشند. کارگران انتظار دارند که شما نه تنها ارباب و کارفرما بلکه پدری مهربان برای همه باشید، و این کار چندان مشکل نیست. خواهید دید که خود شما از محبتی که در حق ایشان بکنید بیشتر از ایشان لذت خواهید برد.»

سکوت سنگینی بر اتاق حکمفرما شد. آقای وولفران به جلو پنجره رفته بود و با اینکه چشمش نمی دید به بیرون نگاه می کرد و پشت به پرین داشت.

پرین به دنبال دستوری که به او داده بودند آهسته از اتاق بیرون آمد، به اتاق خود رفت و بر بستر افتاد. آنقدر متأثر و ناراحت بود و افکارش پریشان که تا پاسی از شب گذشته خوابش نبرد. صبح نگران برخاست و نمی دانست تکلیفش چه خواهد بود و آیا ارباب احضارش خواهد کرد یا دستور اخراجش را خواهد داد.

صبح طبق معمول به اتاق ارباب احضار شد و آقای وولفران جواب سلام او را با همان خوشرویی همیشگی داد. انگار اتفاقی نیفتاده و حرفی در میانه رد و بدل نشده بود. بعد از پرین، آقای تالوول مدیر کارگاهها احضار شد. وقتی تالوول رسید، آقای وولفران رو به او کرد و گفت:

«تالوول، دستور بدهید مجلس ختمی برای آن سه بچه بگذارند و مخارج ختم و کفن و دفن آنها را هم از بودجۀ دفتر بپردازید. اعلان کنید که هر کس مایل به شرکت در مجلس ختم بچه ها باشد می تواند به سر کار نرود. ضمناً، کارشناسی را مأمور کنید که میزان خسارات وارد بر اثر این آتش سوزی را به خانم لاتیبورس و به کسان دیگر که زیان دیده اند برآورد کند و نتیجه را به من گزارش بدهید.»

تالوول و پرین هر دو سخت متعجب شدند و به هم نگریستند.

فردای آن روز، پس از بازگشت از مجلس ختم، آقای وولفران مهندس فابری را احضار کرد و به او چنین گفت:

«آقای فابری، شنیده ام بتازگی در «روان» کودکستان بسیار قشنگی با اسلوب نو برای بچه های بی بضاعت ساخته اند که دیدنی است. من می خواهم نظیر آن را در ماروکور و نقاط دیگر برای بچه های کارگران بسازم. لطفاً فوراً به «روان» بروید، از آن کودکستان بازدید کنید، نقشۀ آن را بگیرید و مخارج ساختمانی آن را برآورد کنید. من می خواهم تا سه ماه دیگر در نزدیکی هر یک از کارگاهها کودکستانی به همان سبک بسازم. دیگر نباید گذاشت حادثه ای نظیر آنچه برای خانم لاتیبورس پیش آمد تکرار شود.»

عصر هم وقتی دوشیزه «ژوانمرد» برای درس دادن به پرین به قصر آمد، آقای وولفران پیش او آمد و پس از سلام و تعارفات معمول گفت:

«خانم، من به نام مردم آبادی خواهشی از شما دارم و انتظار دارم بپذیرید. بزودی پنج باب کودکستان برای بچه های کارگران در ماروکور و نقاط دیگر خواهم ساخت که می خواهم سرپرستی و ادارۀ آنها را شما برعهده بگیرید. برای پرداختن به این کار ناچار باید از شغل آموزگاری استعفا بدهید و از این راه به مردم اینجا خدمت بکنید.»

دوشیزه ژوانمرد با اینکه بسیار به تدریس علاقه داشت این درخواست را با کمال میل پذیرفت، و ضمناً از آقای وولفران، هم به خاطر اقدام نیکوکارانه ای که برای بچه های کارگران می کرد و هم به سبب اعتمادی که به خود او نشان می داد تشکر کرد. آقای وولفران گفت:

«نه از من بلکه از شاگردتان تشکر کنید که با حرفهای خوب و آموزندۀ خود مرا به چنین کاری تشویق کرده است. او که شاگرد شما است معلم من شده است و من به سهم خودم از این معلم کوچولو متشکرم.»[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER][align=CENTER]فصل 25[/align]

اکنون از آن بعدازظهر یکشنبه ای که پرین به ماروکور رسیده و خسته و پریشان حال از خود پرسیده بود که عاقبتش چه خواهد بود سیزده ماه تمام می گذشت. اکنون نیز هوا مانند آن روز بعدازظهر لطیف و طرب انگیز بود ولی نه پرین دیگر آن پرین بی کس و فقیر بود و نه دهکدۀ ماروکور به همان وضع مانده بود.

درست در همان نقطه که پرین سال گذشته با دلی افسرده نشسته بود و به آبادی ماروکور و به کارخانجات عظیم آن نگاه می کرد احداث چند باب ساختمان بزرگ شروع شده بود، از جمله بیمارستانی بود بسیار بزرگ که وقتی به پایان می رسید می توانست تمام بیماران ساکن ماروکور و دهات اطراف آن را بستری کند. این بنا چشم انداز زیبایی داشت و بر تمام آبادیها و جنگلهای اطراف مشرف بود.

در نزدیکی در بزرگ کارخانجات ماروکور، که سابقاً کلبه های محقری وجود داشت، اکنون ساختمان زیبایی با بام سرخ رنگ و جلوخان گلی رنگ در حال اتمام بود و به کودکستان بچه های کارگران اختصاص داشت.

آقای وولفران زمین این ساختمانها را از مالکان آنها خریده، خانه های محقر و کهنه را خراب کرده و این ساختمانها را بجای آنها شروع کرده بود.

در وسط آبادی نیز از هم اکنون دیوارهای سرخ رنگی دیده می شد که ناتمام بود و معلوم بود که دارند آسایشگاهها و رستورانها و سالنهای غذاخوری و مغازه های خواربارفروشی برای کارگران مجرد می سازند. در طرف دیگر آبادی بناهای دیگری در دست ساختمان بود که به صورت واحد های مسکونی هر یک مرکب از دو یا سه اتاق ساخته می شد و به کارگران متأهل اختصاص داشت. این بناها نیز ناتمام بود و پس از اتمام قرار بود به مبلغ کمی به کارگران متأهل و بچه دار اجاره داده شود.

از همۀ این تغییرات مهمش ساختن باغ مخصوصی بود با حوضها و فواره های زیبا وسایل بازی از قبیل چرخ و فلک و تاب و اسبهای چوبی گردان و وسایل تیراندازی با تیر و کمان و تفنگ مشقی و چوگان بازی و دوچرخه سواری و خیمه شب بازی و جای ارکستر و غیره.

در استخر بسیار بزرگ این پارک قایق انداخته بودند و چند قوی بسیار زیبا نیز اغلب بر سطح آب شناور بودند. این پارک باغ ملی بزرگی بود که عصرها تمام کارگران ماروکور و دهات اطراف برای گردش به آنجا می آمدند و کارگران دهات دیگر نیز با سرویس اتوبوسرانی مجهزی که بسیار هم ارزان بود می توانستند در ظرف بیست دقیقه به ماروکور بیایند، در این پارک باصفا گردش کنند، و باز به دهات خود برگردند.

این خرجهای سنگین در میان افراد خانوادۀ آقای وولفران زمزمه هایی برانگیخت و موجب نگرانیهایی شد، چون ایشان ثروت او را از آن خود می دانستند و حاضر نبودند مالشان برای دیگران خرج شود، ولی جرئت اعتراض نداشتند و بناچار دق دلی خود را سر پرین خالی می کردند و به او بی اعتنایی نشان می دادند، چون او را باعث و بانی این کارها می دانستند. در عوض، مردم که می دانستند این تغییرات ناگهانی و ثمربخش در وجود ارباب از معاشرت و مجالست دخترک ساده ای به نام اورلی حاصل شده است برای او بشدت ابراز احساسات می کردند و همه او را دوست می داشتند و تشویقش می کردند.

تالوول نیز اکنون که می دید اقوام آقای وولفران شاخ و شانه برای پرین می کشند آنقدر با او خوب شده بود که حد و اندازه نداشت و در جلسات کارگاهی تمام اقدامات او را تأیید می کرد. مردم نسبت به خود آقای وولفران هم تغییر روش داده بودند و اکنون براستی او را دوست می داشتند و در معبرش با ابراز احساسات گرم و صمیمانه با او روبرو می شدند.

دکتر روشون طبیب کارخانجات نیز که سابقاً رفتار سرد و خشکی با پرین داشت از روزی که فهمید مصاحبت او چه تحول فکری و اخلاقی عظیمی در آقای وولفران ایجاد کرده است با محبتی پدرانه و محترمانه با او برخورد می کرد. همصحبتی پرین نه تنها موجب این همه خیر و برکت شده و این تحول عظیم را در آقای وولفران برانگیخته بود، در حال مزاجی او نیز اثری نیکو بخشیده بود، چنانکه پیرمرد براستی کم کم داشت به آتیۀ خود امیدوار می شد و در وضع مزاجی خود احساس بهبود می کرد. دیگر چندان سرفه نمی کرد و سینه اش آرامتر شده بود و دردهای سابق را نداشت. این بود که یک روز دکتر روشون گفت:

«کاری که این دختر کوچک برای آقای وولفران کرده است از علم پزشکی ساخته نبود. راستی اگر او نبود بر سر آقای وولفران چه می آمد؟ من خوب حس می کنم که زندگی پیرمرد هدفی پیدا کرده و شوق رسیدن به هدف به او توان و نیرو بخشیده است. اگر وضع به همین منوال پیش برود بزودی عمل جراحی چشم او نیز ممکن خواهد شد.»

رفتار مهندس فابری هم با پرین فرق کلی کرد. او ابتدا توجهی به این دختر نداشت و او را سرسری می گرفت، ولی در این اواخر پی به نقش مهم او در دستگاه آقای وولفران برده بود و چنان شیفته و فریفتۀ او شد که به صورت ابزار ساده ای در دست او درآمد، تا جایی که پرین همیشه به او دستور می داد: «آقای فابری، لطفاً به «نوازیل» بروید و خانه های کارگری آنجا را از نزدیک ببینید.» یا « فابری، بی زحمت سفری به انگلستان بکنید و در وضع باشگاههای کارگری آنجا تحقیقاتی بفرمایید.» و فابری بی آنکه ذره ای ناراحت بشود این دستورها را انجام می داد و نتیجه را به وسیلۀ پرین به اطلاع آقای وولفران می رسانید.

این بار فابری نه از طرف پرین بلکه از طرف خود آقای وولفران به مأموریت بسیار مهمی رفته بود که چند روز طول کشیده و قرار بود آن روز ظهر برگردد؛ اما هنوز خبری از او نشده بود. این مأموریت که از پرین پنهان نگاه داشته شده بود عبارت از این بود که تحقیق شود بعد از مرگ ادموند پسر ارباب در قریۀ «بوسواچا» در خاک یوگوسلاوی، بر سر زن او و دختر کوچکش چه آمده و آنها اکنون در کجا هستند؟

صبح همان روز که انتظار بازگشت آقای فابری می رفت او از پاریس تلگرافی به این مضمون به آقای وولفران کرده بود: «تحقیقات کامل، مدارک رسمی. ظهر در ماروکورم.»

نیم ساعت از ظهر گذشته بود ولی هنوز آقای فابری برنگشته بود. این تأخیر موجب نگرانی و بیتابی آقای وولفران شده بود. پیرمرد ناهارش را هم خورده و آمادۀ دیدار فابری بود. هر بار بیصبرانه به طرف پنجره می رفت تا به صداهایی که از بیرون می آمد گوش فرا دهد. گاه نیز با بیتابی تمام می گفت:

«خیلی عجیب است! چرا فابری دیر کرد؟»

در بیرون باغ همهمه و ازدحامی بود که آقای وولفران صدای آن را می شنید ولی نمی دانست موضوع چیست. پرین می دانست ولی نمی خواست که آقای وولفران پیش از وقت بفهمد چه خبر است، این بود که هر بار سعی می کرد او را از جلو پنجره کنار بکشد.

در ضمن، با اینکه آن روز یکشنبه بود و دیدار آقای وولفران برای همه آزاد بود، بعد از ناهار دستور داد که هیچ تقاضایی را برای ملاقات او نپذیرند، چون می خاست بعد از رسیدن فابری با او تنها باشد.

بالاخره، فابری از راه رسید و یکسر به اتاق کار آقای وولفران آمد. معلوم شد قطار تأخیر داشته و درنگ او به آن علت بوده است.

آقای وولفران با بی صبری پرسید:

«خوب، چه خبر؟ کو اسناد و مدارک مسجل که نوشته بودید؟»

- آیا در حضور مادموازل می توانم صحبت بکنم؟

آقای وولفران که نمی دانست پرین در این اخبار نقش مهمی دارد گفت:

«چرا نه؟ اورلی که غریبه نیست.»

فابری گفت: «آن مأمور که شما برای تحقیق در آن موضوع معین فرموده بودید بالاخره رد پای آن زن و بچه را گرفته و فهمیده بود که به پاریس رفته اند. در پاریس پس از مراجعه به سوابق و دفاتر مربوط به آمار متوفیان، در پروندۀ مربوط به ماه ژوئن سال گذشته صورت مجلس فوتی به نام «خانم ماری دوره سانی» بیوۀ ادموند وولفران پنداووان پیدا شد که اینک رونوشت برابر با اصل آن صورت مجلس را گرفته و آورده ام...»

فابری نامه را در دستهای لرزان آقای وولفران گذاشت و گفت:

«اجازه می فرمایید صورت مجلس را برایتان بخوانم؟»

- اسمها را خوب با دفاتر تطبیق کرده اید؟

- کاملاً، آقا. من تنها به این صورت مجلس اکتفا نکردم و به سراغ کاروانسراداری هم که آن بانو در منزل او فوت کرده بود رفتم. اسم آن شخص «حبه نمک» است. در آن منزل با کسانی هم که در تشییع جنازۀ آن زن شرکت کرده بودند تماس گرفتم. این اشخاص عبارت بودند از زن آوازه خوان دوره گردی به اسم «مارکیز» و پیرمردی پینه دوزی به اسم «باباماهی» و دو نفر دیگر. این اشخاص را یک به یک دیدم و با ایشان حرف زدم. همه گفتند آن زن بدبخت از خستگی راه و بی غذایی و بی دوایی مرده است. با پزشکی هم به اسم دکتر ساندریه، که طبیب معالج آن خانم بوده روبرو شدم. دکتر ساندریه می گفت من به بیمار اندرز دادم به بیمارستان برود ولی او حاضر نمی شد از دخترش جدا شود. سر آخر، برای تکمیل اطلاعاتم، به راهنمایی همان اشخاص، مخصوصاً حبه نمک، به سراغ زن دست فروشی به اسم «لاروکری» رفتم و از او نیز اطلاعاتی گرفتم که اطلاعات قبلی را تأیید می کرد.

در اینجا نبض پرین بقدری تند می زد که هر گوش حساسی می توانست صدای ضربان قلبش را بشنود. رنگش سرخ شده بود و نزدیک بود به گریه بیفتد، گریۀ شوق و شادی، و نمی دانست در آن لحظه چه بکند.

فابری پس از مکثی کوتاه رو به سوی پرین برگرداند و به لحنی شوخ و خندان گفت:

«سلام عرض می کنم، مادموازل پرین! برای شما اسم پرین که اسم خودتان است زیباتر از اورلی است. ضمناً، به شما مژده می دهم که پالیکار هم حالش خوب است.»

پرین صورتش را در لای هر دو دستش پنهان کرده بود و می گریست. فابری رو به طرف آقای وولفران برگرداند و ادامه داد:

«وقتی از هویت مادر مطمئن شدم درصدد برآمدم که بفهمم دختر او پس از مرگ مادرش به کجا رفته است. این مشکل را همان زن دستفروش، خانم لاروکری که عرض کردم، برایم حل کرد، و بعد از ماجرای خرید خر نقل کرد که چگونه چند روز بعد، همان دختر را در راه ماروکور در جنگلی افتاده دیده بود که داشت از گرسنگی می مرد و اگر خرش متوجه دخترک نشده بود اکنون دیگر دوشیزه اورلی وجود نمی داشت که روبروی شما بنشیند و اشک شوق بریزد.»

پرین می لرزید و می گریست. آقای وولفران برخاست، آغوش گشود و خطاب به پرین گفت:

«و تو همچنان ساکت مانده ای و توضیح نمی دهی که چرا خودت را معرفی نمی کردی؟»

پرین لرزان و اشک ریزان دو قدم به جلو برداشت. می گریست اما صدای گریه اش بلند نبود.

آقای وولفران باز گفت:

«کجاست دخترک نازنین من، کجاست اورلی من؟»

پرین جیغی کشید و خود را در آغوش پدربزرگ انداخت.

... و نوه و پدربزرگ چون جسم و جان درهم آمیختند. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER][align=CENTER]فصل 26[/align]

چه هنگامه ای بود و چه شیرین لحظه ای! مهندس فابری که سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود بیصدا از اتاق بیرون رفت و نوه و پدربزرگ را با یک دنیا شور و شوق و جذبه و نشاط با هم تنها گذاشت تا هرچه می توانند یکدیگر را ببوسند و در بغل بفشارند. آن دو که از فرط هیجان از خود بیخود شده بودند دست در دست هم داشتند ولی حرف نمی زدند، فقط پرین اشکهایش را پاک می کرد و آقای وولفران زیر لب زمزمه می کرد که: «دخترکم! دخترک عزیزم، نوۀ محبوبم!»

پس از ساعتی شور و هیجان، آقای وولفران به سخن درآمد و پرین را به باد سؤال گرفت:

- خوب، دخترجان، تو چرا خودت را معرفی نمی کردی؟

- من چند بار خیال این کار را داشتم ولی فراموش نکنید که شما همیشه از مادر من و دخترکش به بدی یاد می کردید و از ایشان ابراز نفرت می نمودید؛ این بود که جرئت نداشتم بگویم نوۀ شما هستم. می ترسیدم عصبانی بشوید و مرا از خود برانید. این بود که بنا به وصیت مادرم تصمیم داشتم اول خودم را در دل شما و همه جا کنم، یعنی کاری بکنم که عضو خوب و مفیدی برای شما و دوست خوبی برای همه بشوم و شما مرا نه به خاطر خویشاوندی، بلکه برای اینکه عضو مفیدی هستم دوست بدارید و اطرافیان نیز مرا دوست بدارند. آن وقت بگویم کیستم تا محبت خویشاوندی چاشنی محبت واقعی شما به من بشود.

- و چطور در این همه مدت دلت قرار گرفت که ساکت باشی؟

- مهم نیست. تازه من خودم خودم را معرفی نکرده ام. شما فهمیده اید که من کیستم. ممکن بود باز سالها به همین وضع بگذرد و من چیزی نگویم.

- عجب دلی داشتی که مرا با این همه گمان و خیال و تلاش و تقلا و امید و حسرت دست به گریبان می دیدی و می دانستی برای کشف این اسرار چقدر در زحمت و ناراحتی هستم ولی دم نمی زدی! در صورتی که می توانستی با یک کلمه خیال مرا راحت کنی و مرا از اینهمه رنج و تلاش معاف بداری.

- پدرجان، حس نمی کنید که لذت این لحظۀ شیرین جبران همۀ آن زحمتها و تلخیها را کرده است؟ فکر نمی کنید که بسیار بهتر بود مسئله به همین صورت که پیش آمده است حل شود؟

- باشد. خوب، حالا از پدرت حرف بزن! شما چگونه گذارتان به «ساراژوو» افتاد و چرا شغل عکاسی پیش گرفته بودید؟

- زندگی ما در هند هم از این حرفه می گذشت. پدرم پس از ورشکستگی آن شرکت فرانسوی مدتی برای یک مؤسسۀ انگلیسی به جمع آوری نباتات و حیوانات ریز و عجیب هند پرداخت. بعدها، برای شما تعریف خواهم کرد که پدرم چه مرد شجاع و با غیرتی بود و از شجاعت و پشتکار مادرم نیز آگاهتان خواهم کرد. باز اسم مادرم را بردم، چه کنم من اگر بخواهم از پدرم برای شما تعریف کنم ناچار اسم مادرم هم به میان می آید. چون آن دو جدایی ناپذیر بودند.

- باشد. از مادرت هم هر قدر دلت می خواهد حرف بزن، من دیگر بدم نمی آید. وقتی مهندس فابری برایم نقل کرد که مادرت به خاطر تو حاضر نشده به بیمارستان برود من بسیار متأثر شدم و پی بردم که چه زن خوب و با عاطفه ای بوده است.

پرین بسیار خوشحال شد و ادامه داد:

«از هندوستان به قصد بازگشت به فرانسه حرکت کردیم؛ اما چون به «سوئز» رسیدیم جیب پدرم را زدند و هرچه پول داشت بردند. به نظرم باربرها زدند. و چون دیگر آهی در بساط نداشتیم و جیبمان از پول خالی بود، بجای اینکه به فرانسه برگردیم به یونان رفتیم تا از راه خشکی خوش خوشک بیاییم، و چون پدرم وسایل عکاسی داشت شغل عکاسی دوره گرد پیشه کردیم تا گرسنه نمانیم. قدری که دست و بالمان باز شد پدرم یک گاری کوچک و یک خر خرید، همان خر که پالیکار نام داشت و مرا بیهوش در جنگل پیدا کرد و نگذاشت از گرسنگی بمیرم. از یونان که بیرون آمدیم مشتری عکاسی روزبروز کمتر می شد و زندگی سخت تر می گذشت. پدرم در «بوسرواچا» ناگهان مریض شد و گویا سینه پهلو کرد و مرد. لطفاً مرا از شرح جزئیات مرگ پدرم معاف بدارید که قادر نیستم در این باره چیزی بگویم. من و مادرم به ناچار به راه خود ادامه دادیم و به فقر و بدبختی عجیبی افتادیم. با نان بخور و نمیری سر کردیم تا به دم دروازه های پاریس رسیدیم. آنجا مادرم نیز از بی غذایی و سرما مریض شد و در کاروانسرای «حبه نمک» افتاد. معالجات مؤثر واقع نشد و بعدها برای شما شرح خواهم داد که مادرم نیز چگونه در جلو چشم خودم جان داد و چه توصیه هایی به من برای آمدن به اینجا کرد.»

در این ضمن همهمۀ عجیبی از بیرون بلند بود که واضح به گوش می رسید. آقای وولفران با تعجب پرسید:

«چه خبر است؟ این سر و صدا چیست؟»

پرن با اینکه می دانست چه خبر است برخاست و تا دم پنجره رفت. خیابانها و چمنهای باغ از انبوه کارگران که در تعطیلی یکشنبه به سر می بردند سیاه شده بود. زن و مرد و بچه بیرقهای کوچک و سه رنگ فرانسه در دست داشتند و عده شان به دو سه هزار نفر می رسید. سرود می خواندند و شعار می دادند و ارباب ارباب می کردند.

آقای وولفران باز پرسید: «چه خبر است؟ اینها چه می خواهند؟»

پرین گفت: «پدرجان، امروز روز تولد شما است و کارگران کارگاهها تصمیم گرفته اند برای قدردانی از خدمتهایی که در این اواخر به ایشان کرده اید این روز را جشن بگیرند و به شما تبریک بگویند.»

لبخندی حاکی از نشاط بر لبهای آقای وولفران نقش بست و مثل کسی که می تواند ببیند به جلو پنجره آمد. به دیدن او زمزمه از قسمتهای مختلف برخاست که چون به هم پیوست تبدیل به غریوی عظیم شد و آنگاه آقای وولفران برای نخستین بار به عظمت نیروی مردمی که در لوای فرماندهی او می زیستند پی برده و بر خود لرزید.

پرین دست آقای وولفران را گرفت و تا پای پله های کاخ برد. به دیدن ایشان فریاد شوق از کارگران برخاست. کارگر پیری از میان کارگران بیرون آمد و با دسته گل زیبایی که قبلاً آماده کرده بودند به استقبال آمد و چنین گفت:

« آقای وولفران، کارگران کارگاههای شما بهترین تبریکات قلبی خود را روز تولدتان با این دسته گل تقدیم کرده اند و امیدوارند سالهای سال زنده باشید و باز به ایشان خدمت کنید، همچنان که ایشان به شما خدمت می کنند. شما در این اواخر ثابت کرده اید که تنها در بند منافع خود نیستید و پی برده اید که کارگران هم حقی دارند، و ما همه از این حیث از شما متشکریم...»

آقای وولفران سخت تحت تأثیر قرار گرفت و در حالی که به شانۀ پرین تکیه کرده بود با صدایی رسا خطاب به کارگران چنین گفت:

«دوستان عزیزم، فرزندان من، لطف و محبت شما نسبت به من گذشته از اینکه خودبخود شادی بخش است بیشتر از این جهت به دلم نشست که در خوشترین ساعات عمرم به من ابراز شد، زیرا من نوۀ کوچک خود یعنی دختر پسری را که از دست داده ام پیدا کرده ام. این نوۀ عزیز مرا شما نیز می شناسید، چون روزی در کارگاه با شما همکار بود و اورلی نام داشت ولی اسم واقعی او پرین است. شاید هم بدانید که اقدامات اصلاحی اخیر من با تلقین و هدایت و ابتکار او صورت گرفته و او بی شک بعد از من دنبالۀ این اقدامات را خواهد گرفت و آتیۀ شما و فرزندان شما را تأمین خواهد کرد.»

در اینجا آقای وولفران به طرف پرین خم شد، او را از زمین بلند کرد به جمعیت نشان داد و صورتش را بوسید. غریو شادی از جمع برخاست، غریوی که چند دقیقه ادامه یافت. در آن دم و در آن جمع چهره ای نبود که خندان و شادمان نباشد. بجز تئودور و کازیمیر که سخت پکر بودند و کاردشان می زدی خونشان درنمی آمد. آن دو بظاهر به آقای وولفران و پرین تبریک گفتند. تالوول خوشحال بود چون از رنج آن دو لذت می برد و به پرین صمیمانه تبریک گفت به امید اینکه در دل او جایی برای آتیۀ خود باز کند.

اکنون وضع مزاجی آقای وولفران روزبروز رو به بهبود می رفت و همه امیدوار شده بودند که عمل جراحی چشم او میسر خواهد بود. خود او نیز شتاب داشت در اینکه این عمل هرچه زودتر صورت بگیرد، چون با بیصبری منتظر روزی بود که بتواند نوۀ عزیزش را به چشم خود ببیند.

یک ماه بعد از جشن تولد آقای وولفران، به تجویز دکتر روشون دو نفر پزشک متخصص را از پاریس به ماروکور آوردند تا معاینۀ کلی دقیقی از حال آقای وولفران بکنند و نظر بدهند که آیا حال او برای عمل جراحی چشم مساعد هست یا نه. آن دو، پس از معاینۀ دقیق نظر دادند که شانس موفقیت بسیار است و اجازۀ عمل دادند. آنگاه بزرگترین چشم پزشک و جراح معروف فرانسه را به ماروکور آوردند و عمل در بیمارستان نوبنیاد آنجا صورت گرفت.

یک هفته بعد از عمل، چشم ارباب را ابتدا در اتاقی نیمه تاریک گشودند. وای که چه روزهای پر انتظاری بود آن هفت روز! و چون در آنجا احساس شد که چشم بینایی خود را بازیافته است آنگاه در اتاقی روشنتر پدربزرگ نوه را دید و فریادی از شعف برکشید و گفت:

«تو خیال می کنی من اگر چشم بینا می داشتم در همان نگاه اول تو را نمی شناختم؟ عجب دارم از مردم اینجا که با این شباهت آشکار نفهمیده اند تو دختر پسر من هستی.»

اما دکترها بیش از این اجازۀ تماشای نوۀ عزیزش را به او ندادند و باز چشمهایش را بستند. روز پانزدهم یک بار دیگر پانسمان چشمانش را باز کردند و بستند و روز بیستم به یکباره برداشتند. بالاخره، روز سی و پنجم چشم پزشک جراح باز از پاریس به ماروکور آمد تا یک معاینۀ نهایی بکند و شمارۀ عینک بدهد.

اکنون دیگر آقای وولفران از مصاحبت پرین سیر نمی شد و به هر بهانه ای با هم به کالسکه می نشستند و به سرکشی به همه جا می رفتند. سابقاً، بجز کارگاهها جایی برای سرکشی نبود؛ اما حالا هزار جور ساختمان از مدرسه و بیمارستان و آسایشگاه و کودکستان و منازل مسکونی و بازار و غیره در دست ساختمان بود و ارباب با نوۀ عزیزش، که الهام بخش همۀ آن تغییرات بود، به سرکشی و بازدید همۀ آنها می رفت.

یک روز که هوا بسیار مطبوع و مه آلود بود و پدربزرگ و نوه موقع را برای گردش مناسب می دیدند تصمیم گرفتند به سرکشی بروند. باستین رفته بود که کالسکه را حاضر کند و چون باز آمد و خبر داد که کالسکه در پای پله های سرسرا حاضر است پرین و آقای وولفران با هم از پله ها پایین آمدند. در حین پایین آمدن، چون پرین حواسش به پدربزگش بود متوجه نبود که کالسکه اش کالسکۀ همیشگی نیست. همین که چشمش به گاری کوچک و ظریفی افتاد که نو بود و چوب لاک و الکلی بسیار قشنگی داشت تعجب کرد و از آن عجیب تر اینکه به جای «کوکو»، اسب آقای وولفران، خری به آن گاری بسته بود. خر تا چشمش به پرین افتاد بنای عرعر را گذاشت و پیش آمد، پرین با اینکه به چشم خود می دید باورش نمی شد که آن خر همان پالیکار عزیز خودش است. خدایا! چگونه پالیکار عزیزش پیش او برگشته بود و این گاری کوچولوی خوشگل از کجا آمده بود؟ پالیکار خیلی سرحال بود. تمیز و پاکیزه بود و تنش را قشو کشیده، سمش را تمیز کرده و برق انداخته و پالان زردی بر پشتش گذاشته بودند.

پرین نیز از دیدن پالیکار فریادی از شعف کشیده دوید و گردن خر نازنینش را بغل کرد و سرش را غرق بوسه ساخت.

آقای وولفران که از خوشحالی پرین بشدت خوشحال شده بود گفت:

«دخترم، این هدیه را فابری به تو داده و گاری را هم من برای تو سفارش داده بودم. فابری خودش رفته و این خر را از «لاروکری» باز خریده و به رسم هدیه برای تو آورده است، چون در تحقیقاتی که برای یافتن تو می کرده پی برده بوده که تو چقدر خرت را دوست می داشته ای.»

زبان پرین از تشکر عاجز بود. پدربزرگ و نوه این بار با این گاری کوچولوی ظریف به گردش رفتند و آن روز یکی از روزهای خوش زندگی پرین و پالیکار بود.

آن روز که هوای مه آلود لطیف روزهای خوش بهاری را داشت بازدید از کلبۀ نیین و آلاچیق کنار برکه شروع شد. آقای وولفران می خواست اقامتگاه روزهای اول پرین را به چشم ببیند. کلبه همان وضع سابق را داشت و تغییری نکرده بود. پرین به تفصیل برای پدربزرگش شرح می داد که کجا می نشست، کجا می خوابید، کجا غذا می خورد، و کجا چه می کرد.

از آنجا به بعد، بازدید از ساختمانهای نوبنیاد شروع شد. ساختمان کودکستان آنقدر ظریف و با سلیقه ساخته شده بود که آقای وولفران به مهارت مهندس فابری آفرین گفت. اتاقهای تمیز و آفتابگیر و خوابگاههای نظیف و اسباب بازیهای جورواجور، حیاط بازی و آشپزخانۀ کودکستان و حمام و روشویی و قسمتهای دیگر همه حکایت از ذوق و سلیقۀ متصدیان امر می کرد.

در حیاط کودکستان، بچه ها که بازی می کردند برای پرین و آقای وولفران هورا کشیدند و اظهار شادمانی کردند.

پس از کودکستان، به تماشای کویهای کارگری و رستورانهای جدید و بنای اتحادیه های کارگری رفتند و به همه جا با تحسین و اعجاب نگریستند. پس از آن، به دهات سن پیپوا و فلکسل و با کور و هرشو نیز سر کشیدند. پالیکار در راه شاد و مسرور می خرامید از اینکه افسارش باز به دست دختر خانم عزیزش افتاده است با دمش گردو می شکست.

آن روز به پدربزرگ و نوه روز خوشی گذشت و قبل از غروب آفتاب به طرف ماروکور بازگشتند. در بین راه وقتی به ارتفاعات می رسیدند به تمام دهات آن نواحی در زیر پای خود می نگریستند. همه جا دود کشهای عظیم کارخانه و پشت بامهای نو ساختمان های جدید کارگری به چشم می خورد و از کوره های بلند ستونهای دود غلیظ به آسمان پر می کشید. آقای وولفران دستش را در سمت آن منظره دراز کرد و گفت:

«دختر عزیزم، اینها همه نتیجۀ کار توست، زیرا من پیش از این چنان سرگرم بهره کشی از کارگرها بودم که پروای چنین کارهای خوبی را نداشتم. بعد از من، تو وارث این دستگاه عظیم هستی و یقین دارم که روزبروز بر عظمت و آبادانی آن خواهی افزود. تو روزی سرگردان و بی خانمان بودی و اکنون که با خانمان شده ای امیدوارم عمری بخوشی و سعادت به سر آوری.»

پـــایـــان[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×