رفتن به مطلب
Negarita

رمان گل عشق من و تو

پست های پیشنهاد شده

مردم انقدر بیکارن که برای سرگرمی زندگیِ همنوعشون و به خون می کشن... اسم یکی و میزارن بچۀ طلاق و پستِ سرش هزار جور حرف ردیف می کنن.. غافل ازینکه شایداین بچۀ طلاق خیلی بهتر از بچۀ تو بزرگ شده باشه با این تفاوت که اون نتونسته پدر و مادر و با هم داشته باشه.... مردمی که از رو قیافه نظر میدن.. مردمی که سعی دارن ستارالعیوب باشن واسه کارای زشتِ خودشون اما یادشون میره می تونن همین صفت و برای مردمِ دیگه هم داشته باشن... ای خدا شکرِ بزرگیت ... فقط هوای بچه های منم داشته باش...

شب با افکاری درهم و با فکر کردن به آینده ای نا معلوم هم برای خودم و هم برایِ بچه هام به خواب رفتم...

***

چند روزی گذشت ... حالا دیگه مامان تقریبا می تونست به کارا برسه ... هنوزم غصه می خورد اما دیگه باید عادت می کرد... زندگیم عادی شده بود... اینکه آنا زنگ بزنه... فاطمه دلداریم بده و بگه بابات جایِ حقِ گریه نکن ناراحت شه... کیوان و مریم راهنماییم کنن... مامان بگه برو سرِ زندگیت و...

***

یه روز صبح چشمام و باز کردم.... به آرشام که بالا سرم بود نگاه کرد... بهم لبخند زد و بهش لبخند زدم... دستام و باز کردم بیاد تو بغلم... اما...

یه لحظه به خودم اومدم ای خاک تو سرم باز من تو بی هوشی به سر می بردم و سوتی دادم...

آرشام و پس زدم و دستام و جمع کردم و با اخم بلند شدم...

همزمان با من آروین و آرا هم بلند شدن...

قیافه جفتشون خنده دار بود...

آرا کل موهاش در اثر الکتریسیته رو هوا بود... آروینم یه چشمش باز و یه چشمش بسته بود و لنگه های شلوارش یکی بالا و یکی پایین بود...

خندم و جمع کردم و برگشتم سمت آرشام...

من: تو اینجا چه کار می کنی اولِ صبح؟

آرشام: اومدم به زن و بچم سر بزنم... ببین بچه هام چه نازن... بابا قربونشون بره...

من: زن که نداری... اینم از بچه هات... سر زدی حالا خوش اومدی...

آروین : مامان گشنمه...

آره: آله منم...

من: پاشین برین مادر جون سر و وضعتون و درست کنه من الان میام...

اونا رفتن...

مثل اینکه آرشام میل نداشت بره... منم ازونجایی که هیچی به جز یه تاپ و یه شلوارک نداشتم.. پتو مسافرتی رو کشیده بودم دورِ خودم...

من: تشریف میبری بیرون؟ الان میام حرف بزنیم...

آرشام ابرویی بالا انداخت و از کنارم بلند شد و نشست رو صندلی ...

من: پوفی کشیدم و همونطور که پتو دورم بود بلند شدم...

آرشامم بلند شد و از پشت بغلم کرد... و با قدماش به سمتِ جلو حرکت کرد... برای اینکه خیلی بهم نچسبه منم باهاش حر کت کردم و همزمان غر هم میزدم... در و بست و همونجور که من و از پشت بغلم کرده بود گفت:

آرشام: نانازی یادتِ تو آشپزخونه همیشه پای ظرفشویی اینجوری بغلت می کردم... یا وقتایی که داشتی آرایش می کردی... یادش بخیر... انقدر خوشم میاد اینجوری تو بغلم می گیرمت...

من: پوفی کشیدم و گفتم :

من: آرشام من هیچی از گذشتم یادم نیست... همۀ خاطرات و گل گرفتم... و بعد سعی کردم از تو بغلش بیام بیرون..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو گوشم یه آه کشید که توش پر از حسرت بود... اما حالِ من دیگه داشت یه جورایی میشد.... چه کنیم هات بودن ای دردسرارم داره... پتو رو از رو شونه هام کشید و انداختش...

با انگشت اشارش می کشید رو بازوهام و نفسای گرمش میخورد تو گوشم.... خودش می دونست چه جوری من و هوایی کنه... که بی حس شم و چیزی بهش نگم...

آرشام: برگرد سر زندگیت ساناز خواهش می کنم... دلم برات یه ذره شده.... برای تنت... بدنت... خودت همۀ وجودت...

هه خاک تو سرت ساناز... از اولم باید می فهمیدم... بازم یه وسیله برای ارضای جسمش...

چون خودشم خمار بود و بیشترِ تمرکزش رو حرفاش بود زورش کمتر شده بود و می تونستم دستام و ول کنم... تو یه حرکت دستام و از دستش کشیدم بیرون . برگشتم سمتش...

من: بیا برو بیرون آرشام...

آرشام: ساناز... من..

من: خواهش می کنم حرف نزن ... حالم بهم می خوره از حرفات... از حرفایی که بوی بد می ده... بیا برو زنِ ج... تو خیابون زیاد هست که خودت و باهاشون خالی کنی...

هنوز حرفم کامل نشده بود که زد تو گوشم... که یه طرفِ صورتم سوخت... نه مثلِ اینکه خیلی در برابرش کوتاه اومده بودم... از سوزشش اشک تو چشمام جمع شده بود...

با دستام یقش و گرفتم و اومدم با داد بگم که به چه حقی من و میزنه؟ چه حقی تو زندگیم داره؟ که چی از جونم میخواد...

اما اون با دستش سفت جلوی دهنم و گرفت...

دست و پا میزدم و گریه می کردم... اشکام تند تند میومد...

آرشام: ششش... چیزی نشده... ببخشید اما زدم تا یاد بگیری دیگه خودت و با زنای خیابونی مقایسه نکنی...

انگشتش و می کشید رو قسمتی که زده بودتم...

آرشام: ببین ساناز ما باید با هم حرف بزنیم... تا حالا فکر می کردم هنوز می تونم مثلِ اونموقع ها روت حساب کنم...فکر می کردم مثلِ گذشته دوسم داری... اما الان می بینم سانازِ الان خیلی فرق کرده... انگار بخششی در کار نیست...

ببین باید باهات حرف بزنم... می خواستم برگردی سرِ زندگی و کم کم برات بگم و توضیح بدم... اما انگار باید قبلتر برات می گفتم تا شاید یه درصدم جایی برای برگشت باشه... به خاطرِ من... به خاطرِ بچه هامون و خودت...

بلاخره دستش و برداشت...آخی داشتم خفه میشدم... اما تا اومدم حرف بزنم... لباش و گذاشت رو لبام و یه بوسۀ طولانی... یه لذت کوتاه... و یه تجدید خاطره... سرش و برد عقب و نگام کرد... و بعد رو چشمام و بوسید...

 

آرا: مامانی چی تار می کردی؟

برگشتم و با عصبانیت به آرشام نگاه می کردم...

آرشام: هیچی مامان دندونش درد گرفته بود داشتم دندونش و می کشیدم بابایی...

آرا یکم نگامون کرد اما چیزی نگفت و رفت بیرون... حتما داشت فکر می کرد این پسرۀ کم عقل چه جوری دندونِ مامانش و کشیده...!!!

من: واقعا که اگه بره با داداشش اینکارو انجام بده چی؟ مگه نمی دونی هر کار ببینن و دوست دارن انجام بدن...؟ مگه نمی دونی الگوشون ما بزرگتراییم؟ چرا حواست به کارات نیست؟ اه آرشام واقعا که ... هوسباز...

با دستاش بازوهام و گرفت...

آرشام: به من نگاه کن...

یه تکونِ کوچیک بهم داد...

سرم و بالا کردم و بهش نگاه کردم..

آرشام: باور کن که کارام از هوس نیست... ساناز باورم کن... من... من...

من: تو چی؟

تو چشمام نگاه می کرد... منم تو چشماش نگاه می کردم... نمی دونم چرا رنگِ نگاش باهام حرف میزد... تو چشماش عشق موج میزد... اما عشق به من؟ می دونم چشمای منم اون لحظه گویای همۀ حرفای دلم بود... امیدوارم نتونه بخونه...

آرشام: ساناز من دوست دارم باور کن...

من: نیشخندی زدم... سعی داشتم باورش نکنم... نمی تونستم باورش کنم...

من: پس خانمِ زندگیت چی شد؟ مرسا جونت...

آرشام: ساناز انقدر اسمِ اون و نیار.. چرا دوست داری آتیشم بزنی...؟

تویی که از یه زنگ زدنِ مرسا به من ناراحت میشدی چه جوری دلت میاد...؟ چه جور قبول می کنی هر دقیقه من و بهش نسبت بدی؟

من: نسبتارو که خودت جور کردی زن و شوهر...

آرشام: نه ساناز باور کن اینطور نیست...

دستم و از دستاش کشیدم بیرون لباسام و برداشتم که برم اون اتاق عوض کنم...

لحظه ای که داشتم میرفتم بیرون گفت:

آرشام: ساناز فرصت بده باهات حرف بزنم... خواهش می کنم بهم فرصت بده...

رفتم تو اتاق و لباسام و عوض کردم و به کیوان زنگ زدم...

الهی بیچاره برگشتِ شمال و گفت که فعلا ماشینش دستم باشه و اون از ماشینِ من استفاده می کنه...

تلفن و قطع کردم... داشتم به حرفای آرشام فکر می کردم که دوباره تلفنم زنگ خورد...

این شماره رو میشناختم از خونۀ مادر شوهرم بود...

من: جانم؟

آنا: خوبی ساناز..؟ گوشی مامان کارت داره./.

شادی: سلام عروسکم چطوری؟؟

من: سلام ... ممنون شما خوبی؟

شادی: شکرِ خدا... بچه ها چطورن؟

من: اونا هم خوبن...

شادی: ساناز جان امشب بیا اینجا می دونم موقعیتِ خیلی خوبی نیست اما پدر شورهت تحمل نداره می خواد نوه هاش و ببینه... دلش برای خودت یه ذره شده... دِ بیا پوسیدیم ... بیا یکم برامون حرف بزن... بیا حرف بزنیم...

من: حقم داره... باشه عزیزم میام فقط...

شادی: چی...؟

من: اگه میشه...

روم نمیشد بگم...

شادی جون خنده ای کرد و گفت:

شادی جون: می دونم چی می خوای بگی.... باشه ارشام نمیاد خیالت راحت... مراقبِ خودتون باشد .. دیر نیاییدا... زود بیایین...

من: باشه چشم خداحافظ...

واقعا کنجکاو شدم راجع به زندگیِ مرسا و آرشام بعد از رفتنم بدونم... اینکه چی شده؟ چرا نیست؟ کجا رفته؟ اصلا شاید باشه و آرشام به خاطرِ بچه هاست که اینکارا رو می کنه.... یعنی آرشام می گه من برم کنار مرسا زندگی کنم و بچه هام و بزرگ کنم؟ نه بابا انقدرام بیشعور نیست که...

کلی سوال تو ذهنم بود که باید میپرسیدم... حتما امشب از انا میپرسم...

آرشام باز رفته بود... از مامان ممنونم با اینکه خودش وضعِ خوبی نداره اما باز از بچه هام مراقبت می کنه.... منم اینروزا واقعا نمی تونم فکرم و متمرکز کنم... به هیچی...

کارایِ آرشام حسابی گیجم کرده... مثلِ شخصی حرف میزنه که گناهی نکرده که خیلی مقصر نیست... همش می گه اشتباه کردم ، اشتباه کردی... واقعا نمی فهمم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا دیروز حسِ خجالت نداشتم... اما نمی دونم الان چرا احساس می کنم از روی مادر شوهرم اینا خجالت می کشم یا شرمندشونم...

رفتم تو... باباجون بغلم کرد و بعد رو پیشونیم و بوسید... بهم نگاه کرد... با لبخند...

سرم و انداختم پایین و گفتم:

من: شرمنده...

باباجون: دشمنت شرمنده دختر جون... من اگه بودم اول جفتشون و می کشتم بعد فرار می کردم... بی عرضه... و بعد خنده ای کرد...

سرم و آورد بالا و گفت:

باباجون: خانم تر شدی... خیلی خانم تر... ممنونم ازت برای نگهداری از بچه هام میدونم سخت بوده...

نمِ چشماش به خوبی مشخص بود...

بابا جون: برای پدرت متاسفم اما بدون چه با آرشام باشی چه نباشی رو من می تونی حساب کنی.. منم جای پدرت... به خوبی بابات نمی تونم باشم مردِ بزرگی بود اما می تونم همراهت باشم...

تشکر کردم...

روش و برگردوند سمت بچه ها... کلی به دلش نشستن... مخصوصا با زبون بازیا و شیطنتاشون... خوب بود که بچه هام و جوری تربیت کردم که از کوچیکی خودشون و نگیرن ... اصلا دلم نمی خواست با واژۀ کلاس گذاشتن و افه گذاشتن آشنا بشن... برای موفقیت خودشون در آینده... به نفعِ خودشون بود...

سر شام بودیم که باباجون جون پرسید:

بابا جون: بابا جان آرشام باهات صحبتی نکرده؟

من: چرا بیشترِ روزا میاد خونۀ مامان... اما بابا جون...

من: راستش بابا جون من تصمیم ندارم برگردم سرِ زندگیم... و ازتون می خوام کمکم کنید... من یه هیچ وجه دوباره با آرشام زندگی نمی کنم...

همه از خوردن دست کشیدن و یه لحظه سکوت شد...

آروین : مامان به من دوخ بده بخورم...

براش دوغ ریختم و دادم بهش... سرم و بالا کردم و گفتم:

من: متاسفانه زندگی دوبارۀ من و آرشام یعنی سیاه شدنِ آیندۀ نوه هاتون... چه فایده داره وقتی قرار باشه تا آخر عمر من به ارشام شک داشته باشم و این باعثِ دعوامون باشه؟

به نظرتون زندگی ای که توش اعتماد وجود نداره دیگه چیزی ازش می مونه... نمی خوام با دعوا و بحث و جَدَل سرنوشتِ بچه هام و تغییر بدم...

من: نوه هاتون و ازتون نمی گیرم هر وقت خواستین بیایین خونم... هر وقت خواستین بیایین دنبالشون... اما از من نگیرینشون... بچه ها کنارِ من بهتر بزرگ میشن... ایشاالله که آرشام با مرسا یا هرکسی دیگه زندگی آروم و خوبی و شروع کنه...

باباجون: که اینطور... پس آرشام هنوز درست باهات حرف نزده...

بعد رو به شادی جون کرد و گفت:

باباجون: پس داره چکار می کنه این پسر ابله؟ هر روز میره مزاحمِ عروسم میشه که چی؟ پس چی براش می گه...؟

شادی جون چیزی نگفت و سرش و انداخت پایین...

من: من نمی دونم چی و هنوز بهم نگفته.. اما می دونم آرشام برای خیانتش هیچ جوری نمی تونه من و توجیه و متقاعد کنه که برگردم سرِ زندگی... من با مامانم صحبت کردم... ایشاالله بعد از چهلمِ بابا دادخواستِ طلاق و بعدم میرم شمال برای فروشِ خونه... اما زود بر می گردم اینجا...

باباجون: کمی صبر داشته باش دختر عجولانه تصمیم نگیر... معلومه که هنوز دوسش داری.. من و که نمی تونی خامِ حرفات کنی... شما دو تا بچه دارین..به آینده ای که با وجودِ جفتتون می تونه براشون قشنگتر باشه فکر کنید... عشق صبر می طلبه دختر جون... صبر...

و بعد تلفن و از خدمتکار گرفت و از رو میز بلند شد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستم و گرفت... منم چون با حرص و شدت راه میرفتم یه دور زدم و افتادم تو بغلش... دستام و زدم رو سینش و خودم و کشیدم عقب...

به اطرافم نگاه کردم... خدارو شکر کوچه خلوت بود...

من: بابا چی میخوای از جونم؟ ولم کن بزار برم... دست از سرم بردار...

آرشام: ساناز ببین می خوام یه حرفایی برات بزنم... می خوام یه چیزایی و برات روشن کنم...

من: ببین هر حرفی باشه حتی اگه بخوای بگی بی گناهی... من نمی بخشمت...

آرشام با اعصابی داغون گفت:

آرشام: مطمئنی ساناز؟

من: آره که مطمئنم... تو تو زندگیِ من جایی نداری...

آرشام سرش و چند بار عصبی تکون داد...

آرشام: باشه... باشه... باشه...

اما یهو دستِ من و گرفت و عصبی دنبالِ خودش کشید...

و در همون حال گفت:

آرشام: زندگیِ بچه هامون که ارزشش و داره به حرفام گوش بدی ها؟ نداره؟

واسه تو نداره .. اما واسه من داره... حداقل بعدا شرمنده دلم و بچه هام نمیشم که حرف نزدم... حداقل بعدا می دونم که من واسه بودنت تو زندگی تلاشم و کردم و کم نزاشتم...

بلاخره من و رسوند به ماشین و سوارم کردم تو ماشین اما از سمتِ راننده بعد هولم داد که بشینم رو صندلیِ کناریش... می خواستم در و باز کنم و فرار کنم... چرا امروز انقدر وحشی شده بود؟ واسه همینم به حرفش گوش نمی دادم...

زرنگتر از منِ ... منو گرفت فرار نکنم و وقتیم نشست درار و قفل کرد...

برگشت سمتم...

آرشام: ساناز آروم باش... بابا تو که اینجوری نبودی...

من: آرشام خواهش می کنم... من نیاز به ارامش دارم ... تو همش داری به من استرس وارد می کنی... اینهمه تشویش ، اینهمه دلهره نه برای بچه هامون خوبه نه برای خودمون... باور کن دلم ازت گرفته و باور کن دلم باهات صاف نمیشه... من نمی تونم دیگه باهات زیرِ یه سقف باشم...

آرشام: باشه ساناز... هر چی تو بگی قبول.. با اینکه با کم محلیات آتیش می گیرم... با اینکه با رفتارات دلم و میسوزونی... با اینکه حرفات خونم و خراب می کنه... اما تو یه لطفی کن به حرفام گوش بده... منم قول میدم بعدش هر تصمیمی گرفتی بهش احترام بزارم... قول میدم...

دلم براش میسوخت... دلم برای خودمم میسوخت.. اون داشت از چیزایی می گفت که من یه ذره هم بهشون اعتماد نداشتم؟ می سوزه؟ داغون میشه؟ اینا احساساایه که من دارم نه اون... خدا می دونه چقدر دلم می خواد برم و سرم و بزارم روشونش ، گریه کنم... گله کنم... ناز کنم... اما حیف که جایِ هیچ گله و گریه ای برام نزاشت...

من: بگو ارشام... می شنوم...

ازم رو برگردوند و به روبه رو خیره شد...

آرشام: بی مقدمه شروع می کنم زود از اصلِ مطلبم می گم که وسطش حرفی نزنی که نگی وقتت و گرفتم... اما باور کن ساناز به جونِ خودت به جونِ بچه ها که دروغ نمی گم حتی یه کلمش... حتی چیزایی که به ضررمِ هم می گم...

چند دقیقه ای ساکت شد و به رو به رو خیره شد... انگار داشت برای خودش تکرار می کرد که چه جوری بگه...

سرم و تکیه دادم به صندلی و چشمام و بستم...

من: منتظرم...

آرشام: « چند وقتی بود مرسا بهم زنگ میزد... منم تقریبا بعضی از زنگاش و جواب مبدادم و بعضیارو نه... اوناییم که جواب میدادم بهت می گفتم...کامل و دقیق همۀ مکالمه هامون و می دونستی...

یه روز صیح زود از خونه درومدم بیرون... داشتم میرفتم سرکار که گوشیم زنگ خورد... منم به خیالِ اینکه تویی بدونه اینکه شماره و ببینم جواب دادم.... مرسا بود...

با صدایی که میلرزید و انگار میخواست گریه کنه صدام زد و گفت:

مرسا: آرشاام...

بهش گفتم بله؟ مشکلی پیش اومده.؟ بابا اینا خوبن؟

گفت که آره گفت بابا اینا مسافرتن...

گفت یه مشکلی برای خودش پیش اومده گفت که یکی یه نامردی در حقش کرده.... و خیلی چیزای دیگه... واقعا سر در نمیاوردم که چرا به من می گه... وقتی ازش پرسیدم گفت تو این دنیا کسی و به اندازه تو دوست ندارم و برای تو گفتم... من بهش گفت خجالت بکش دختر من زن دارم... درست نیست که به من فکر کنی و بعد بهش گفتم دیگه به من زنگ نزن و قطع کردم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند دقیقه بعد اس ام اس داد که من کلی قرص خوردم و گفت که داره میمیره و حلالیت خواست....

همۀ این حرفا باعث شد مسیرِ من عوض شه و من برم سمتِ خونشون... خواستم بهت زنگ بزنم بیای اما از یه طرف گفتم هول می کنی از یه طرف گفتم رسیدم اگه به هوش بود که میبرمش بیمارستان اگه نبود زنگ میزنم اورژانس و بعدا به تو می گم... اما الان خیلی خوشحالم که اونروز بهت زنگ نزدم ... چون ممکن بود مرسای نامرد اونروز بلایی سرت بیاره...

اگه می دونستم مسیرِ زندگیم عوض میشه نمی رفتم... میزاشتم بمیرِ... اما اون در اصل قرص نخورده بود که بخواد بمیرِ...

وقتی رسیدم... در بسته بود رفتم بالا و پریدم تو حیاتشون... دری اصلی که وارد خونه میشدی باز بود... رفتم تو هر چی صدا کردم مرسا جواب نداد... همینکه اسمش و صدا می کردم رفتم سمتِ اتاقش صدای یه موزیکِ ملایم از اتاقش میومد... در و باز کردم رفتم تو...

منتظر بودم جسمِ بی جونِ مرسا رو تو اتاق و رو تختش ببینم... تا وسطای اتاق رفتم...

اما اون کثافت جسم لختش رو تخت بود و داشت خیلی کثیف به من نگاه می کرد و سیگار می کشید.. روم و ازش گرفتم... گفتم خیلی پستی ... همونجور که چشمام بسته بود خواستم برگردم که یکی از پشت کفِ دستاش و گذاشت پشت گوشم و با یه ضربۀ خیلی دردناک من دیگه چیزی نفهمیدم...

 

چشمام و بستم میی دونستم بقیش چی میتونه باشه... لابد... با هم بودن... اما آرشام فکر کرده من خزعبلات و باور می کنم؟ خدایا باور کنم؟ خدایا کمکم کن... بعد از گفتنِ حرفاش اولین حسی که وجودم و بگیره یعنی اینکه تو میخوای با توجه به همون حس پیش برم...

...

آرشام: چشمام و که باز کردم منگ بودم... اصلا یادم نبود که کجام... فکر می کردم تویی که داره بدنم و نوازش می کنه... لبخندی زدم و بغلت کردم... وقتی چشمام و باز کردم اخرین عکسم ازم گرفته شد و بعد اون پسر رفت بیرون و در و قفل کرد...

هوشیار شدم ... فهمیدم کجام... اما خیلی دیر شده بود.. چون همون یه عکسِ آخر برای تو بس بود که فکر کنی من با مرسا بودم... مرسا کاری نکرده بود اما انقدر عکس گرفته بود که بتونه من و غلامِ خودش کنه...

زدم تو گوشِ مرسا و پرتش کردم اونور... مرسا خندۀ کثیفی کرد و لباسش و برداشت و پوشید... می خواستم زنگ بزنم به پلیس اما چی می گفتم؟ واقعا نمی دونستم... هنوز هنگ بودم و تو شک... سعی کردم در و باز کنم تا بتونم دوربین و از اون پسرِ اشغال بگیرم اما وقتی در و شکستم اون رفته بود... لباسام و پوشیدم... مرسا کلی از دستم کتک خورد... طوری که اخر سر خون بالا آورد... اما نمی دونم چرا باز می خندید... البته بعدا فهمیدم... با خنده هاش بهم می گفت راحت باش منم دارم برات...

لباسام و پوشیدم و خودم و مرتب کردم... جوری که تو من و دیدی شک نکنی... چون نمی دونستم چی بهت بگم... هیچ توضیحی نداشتم...عذابِ وجدان داشتم... احساس می کردم که بهت خیانت کردم... باید با یکی حرف میزدم و راهنمایی می گرفتم...

این اتفاقا واسه همون شبی بود که من دیر رسیدم خونه... که بابا زد تو گوشم... اما من بیهوش بودم و کاری از دستم ساخته نبود... وقتی دیدمت که حالت بدِ عذاب داشتم... اما باور کن ساناز اون کاری باهام نکرده بود... فقط یه دستمالیِ ساده که بتونه چند تا عکس داشته باشه... باور کن حتی تو بیهوشیمم کاری نکرده بود که مشکلی برای خودش پیش بیاد...

ساناز: واقعا نمیدونستم چی بگم.... دستم و گرفتم جلوی دهنم تا هق هقم و خفه کنم... خیلی سختِ مردی که عاشقشی بیاد تعریف کنه... تعریف کنه از اینکه یه زنِ دیگه چه جوری لخت تو بغلش بوده... اما واقعا بیهوش بوده؟ واقعا خودش نمی خواسته؟ واقعا هیچ قصدی از رفتن تو اون خونه نداشته؟ نکنه من بی فکر رفتم؟ نه من بی فکری نکردم... آرشام بی فکری کرد...

سعی کردم به ادمۀ حرفاش توجه کنم... اما واقعا دلم می خواست زار بزنم... بعدا زنگ زدم به علیرضا و ازش خواستم ببینمش...می خواستم ازون کمک بگیرم و ازش بخوام اون یه جوری بهت بگه....

اما هنوز پیشِ علیرضا نرفته بودم که یه سری عکس برام اومد... تو تمومِ عکسا سر مرسا جوری بود که قیافش مشخص نمیشد...اما اگه تو میدی قشنگ می فهمیدی مرساست... همونطور که سیاوش دید و فهمید...

هیچکدوم ازون عکسا منطقی نبود چون تو همش من خواب بودم و یه جسمِ بی جون... اما وقتی آخرین عکس و دیدم چشمام و بستم و اشهدم و خوندم...

من با چشمایی خمار و لبخند سر مرسا رو تو سینم فشار میدادم و دستم رو تنش بود... اما باور کن اون لحظه هنوز منگ بودم و نمی فهمیدم فکر می کردم تویی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساناز باور کن تنها اشتباهِ من این بود که رفتم تو خونۀ مرسا... از همینجا خیانتای ناخواستۀ من به تو شروع شد...

آرشام: از بعد از اون مرسا ازم خواسته هایی داشت که اگه انجام نمیدادم می گفت عکسارو میفرستم برای ساناز... مطمئنم این عکسارو ببینه بچش میفته و خیلی چیزای دیگه... میگفت کاری می کنم یه هفته ای طلاقش و بگیره...

کمتر بهت نزدیک میشدم... ازینکه میدیدم مرسا بهم دست میزنه چندشم میشد... دلم نمیومد بهت نزدیک شم باهات حرف بزنم... فکر می کردم خیلی کثیفم... دیوونه شده بودم... عصبی و روانی... تا اینکه سیاوش یه روز که داشتم سر کارگرا داد و بیداد می کردم صدام کرد و ازم دلیل خواست... فکر می کرد مشکلی با تو دارم.. خواست کمکم کنه... یکم که حرف زد براش از همه چیز گفتم و عکسارو گذاشتم جلوش...

بیچاره اونم هنگ کرده بود... کلی دری وری به من گفت که با خریت و سادگی کار دستِ خودم دادم... از اون به بعد مرسا زنگ میزد باهاش برم ناهار بیرون... بیشترِ وقتا بهونه میاوردم یا اینکه با سیاوش میرفتم...

اونشب که بهت گفتم دوستم تصادف کرده مرسا بهم زنگ زده بود و گفت که حوصلش سر رفته باباش اینا نیستن گفت که برم پیشش...اگه می گفتم نه شروع می کرد به تهدید... قطع کردم و زنگ زدم به سیاوش... خونۀ ما بود اما چون نمی خواست گند کاریه بدتری بشه و مرسارو میشناخت اونم اومد...

ساعت دو بود که مرسا رضایت داد دست از سرمون بر داره....

میخواستم برگردم خونه اما روم نمیشد بر میگشتم میخواستی حالِ دوستم و بپرسی من به چه رویی دروغ می گفتم؟ می گفتم حالش بد بود یا سلام رسوند... نه واقعا ستم بود... با سیاوش رفتم خونشون... سیاوش زنگ زد به انا گفت رسیده منم پیشش بودم... اما بازم روم نشد بهت زنگ بزنم...

تا اونروز که گفتی تولد دعوتیم ... من از قبل خبر داشتم... اگه یادت باشه اونروزا یکمی شاد تر بودم... مرسا بهم گفته بود باید براش کاری انجام بدم گفته بود اگه براش کاری و که میگه انجام بدم برای همیشه دست از سرم بر میداره...

اون بهم گفت با نوید رابطه داشته و باید کاری کنم که نوید حسودیش بشه و بهم گفت باید اون حرفا رو بزنم ... همون حرفای زشتی که تو شنیدی...

باور کن وقتی اون حرفا رو میزدم خودم چندشم میشد... انگار با هر یه کلمه ازون حرفا داشتم جون می دادم اصلا نمی تونستم درست حرف بزنم... متوجه نشدم تو شنیدی و رفتی.... بعدشم خواستم بیام دنبالت اما مرسا نزاشت... بهش گفتم هر غلتی دلت میخواد بکن... به تو گفتم برگرد خودم میبرمت تو گفتی نه... گفتی حالت خوبه... مرسا هم که جلوی خودم داشت زنگ میزد یکی برای تو عکس بیاره که بهش گفتم می مونم...

مسافرتم به اصفهان فقط یه سفرِ کاری بود باور کن راست می گم... اگه بهت گفتم خونمون نری می ترسیدم با بابا حرف بزنی و ساعتای کاریه اونروزام و که مرسا اذیت می کرد بفهمی... فقط همین...خیلی خوشحال بودم... اما تو غمگین بودی... غم از چشمات میبارید... من خوشحال بودم که همه چی تموم شده و فکر می کردم تو غمگینی چون دارم میرم مسافرت...

اما همه چی تموم نشده بود... احساس می کردم ازم زده شدی... شاید چون به خودم شک داشتم... واسه اینکه مطمئن شم بهت زنگ نزدم توام زنگ نزدی... روزِ سوم زنگ زدم نبودی.... گفتم شمارم و میبینی زنگ میزنی اما دریغ... حتی یه میس کالم از تو نداشتم... گفتم آنا بیاد در خونه ... اومد و گفت تو نیستی.... گفت که نگهبان گفته تو رفتی مسافرت... خیلی از دستت عصبی شدم... واقعا دلم میخواست بودم و خرخرت و می جوییدم ... بلاخره دوروز دیرتر رسیدم خونه... که دیدم هیچی سر جاش نیست...

مرسای بیشرف آخرین ضربشم زده ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی فهمیدم چی شده به دوستت زنگ زدم اونم بی خبر بود.... رفتم سراغِ مرسا... انقدر زدمش که اومد بره تو بالکن اتاقش و درشو ببنده اما من گرفتمش اومد خودش و آزاد کنه که پرت شد پایین...

با ترس برگشتم سمتش... وااای یعنی آرشام ادم کشته بود...؟

برگشت سمتم... نگاهم و ازش دزدیم...

آرشام: نمرد... اما پاش شکست... دستاش شکست...

ازم شکایت کردن و من برای اینکه به زور واردِ خونه شدم و کتک زدنِ مرسا با کلی پول و پارتی بازی 6 ماه زندان برام بریده شد و هفتاد ضربه شلاق...

6 ماهی که اون تو بودم .. مردم... یه مرده اومد بیرون... مردۀ متحرک...

بابا در نبودِ من کلِ ایران و گشت... اما من قبول نداشتم خودم دوباره شروع کردم... همه جارو گشتم... افسرده شده بودم... علیرضا نبود من میشدم همون آرشامی که کلی تلاش کردی سالم شه... می تونی ازش بپرسی... اون تو همه روزای سختم بود... اون حق و ازت گرفته بود و داده بود به من... به نظرش تو مقر بودی... اما من می دونم که مقصر اصلی خودمم...

الانم ساناز... می دونم بهت خیانت کردم... می دونم پستم... پست ترینم... لایقِ هیچی نیستم... اما اونقدام نامرد نیستم که یه فرصتِ دیگه به من و خودت ندی...

باور کن اگه بری میمیرم... زندگی بدونِ تو رنگِ قشنگی نداره... باور کن با خاطراتت زندگی کردن و حسرت خوردن، حسی به جز مرگ بهم نمی ده... بمون کنارم قول میدم خریت و سادگیم باعث نشه زندگیم و دوباره ببازم... باور کن ساناز... من و مرسا هیچ رابطه ای به جز اینکه اون سعی کنه من و تحریک کنه و من وا بدم و اینکه ازم استفاده ببره نداشتیم... باور کن اگه کنارم بود اصلا بهش نگاه نمی کردم... وقتایی که لباساش بیش از حد باز بود همیشه چشمام و میبستم... سیاوشم تقصیری نداشت... اون خیلی برات ارزش و احترام قائلِ به حدی که هنوز با آنا نامزدِ همیشه می گه باید وایسم تا خواهرم بیاد بعد عروسی کنیم... سیاوش با من موافق بود و نزاشت من چیزی بگم اون گفت بعد از به دنیا اومدنِ بچه خیلی بهترِ...

...

خیلی گریه کرده بودم... هم به حالِ خودم... هم... آرشام...

حواسم رفت به چوبی که روش یه شعر نوشته بود و رو داشبورد بود...

دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون

اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون

بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه

ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه

بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست

بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!

در و باز کردم که پیاده شم...

دستم و گرفت...

آرشام: ساناز منو می بخشی مگه نه؟ بر می گردی سر زندگیت؟ بگو آره ...

اونم داشت گریه می کرد... خدایا نمی خوام خورد شه... نمی خوام خورد تر از این شیم...

آرشام: ساناز خواهش می کنم... باور کن میمیرم برات ... برای وجودت و حضورت... برای حضورت تو لحظه هام... اصلا بمون تو خونه و زندگیت و خودت و اواره نکن... بمون اونجا من هفته ای یه بار میام به بچه ها سر میزنم و ببینمت... اگه خواستی اصلا نمیام... فقط میام و از دور نگات می کنم تا روزی که مطمئن شی می تونم بازم آقای خونت باشم... همونی که همیشه بهم می گفتی.... اما برگرد تو خونت...

دستم و از تو دستش کشیدم بیرون...

من: نه ... برای من و تو فرصت فرصتی نمونده...

...

خوب چی بهش می گفتم؟ من بهش گفته بودم حتی اگه حرفاشم بشنوم نظرم بر نمی گرده...

اصلا اون واقعا به من خیانت کرده بود... منم گفته بودم که خیانت و نمی بخشم....

وای ساناز وجدانت کجا رفته... ؟ درسته اون خودش و مقصر می دونه و داره تو آتیش عذابِ وجدان میسوزه اما تو که خوب خودت و دلت خبر دارین که اون گناهی نکرده...

کمی از روش خجالت می کشیدم... احساس می کردم اون بی گناهه و من گناهکار... بنظرِ خودم کاراش منطقی بود... به نظرم اگه اون موقع بهم می گفت ممکن بود زندگیم خیلی بدتر از اینی که الان هست بشه...

با اینحال دوباره گفتم:

من: راه من و تو از هم جداست ...

آرشام: ساناز...

پیاده شدم و در و بستم...

کمرم خم شده بود... شکستم... بدجوری خورد شدم... ارشام روحِ بزرگی داشت که همه سختیارو تحمل کرد که مشکلی برای من پیش نیاد... روحِ بزگی داشت که خودش و مقصر میدونست و به من حق داد که رفتم... اما من... خیلی پست بودم...

 

از اونروز دو هفته ای می گذره... قلبم شکستِ ... دلم مرده... شاید من می تونستم زندگیِ بهتری داشته باشم... همینطورم آرشام، که کمتر از من زجر نکشید...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرشام مقصِر نبوده... من خیلی زود قضاوت کردم... با اینکه خودش فکر میکنه خیانت کرده اما من می گم زیادی به فکر من بودن باعث شده که حرفی نزنه... از نظرِ من اون خیانت نکرده و من بخشیدمش.. اون قلبِ بزرگی داره که عذابِ کارای مرسا رو تنهایی تحمل کرده... من از این دید نگاه می کنم... عقلم و منطقم این و می گه...

اما خودم و نه... خودم و نمی تونم ببخشم... من بد کردم... حالام به ارشام فرصتی می دم برای با بچه هاش بودن... اونم حق داره... حقی که من دوسال و نیم ازش گرفتم...

من با سیاوشم حرف زدم... اونم تمومِ حرفای آرشام و گفت و اونم می گفت آرشام مقصر نیست... خودم می دونم... شاید خوب باشه بعضی وقتا فرصت داد و صبور بود...

فکر می کردم بزرگ شدم... اما بازم حماقت و بازم اشتباه کردن... انسان جایزالخطاست تو همۀ مراحلِ زندگیش... اما ساناز مرتکبِ خطای زشت و بزرگی شدی...

از اونروز دیگه آرشام بهم زنگ نزد... دیگه نیومد اینجا... دیگه حتی نیومد بچه هاشم ببینه... انگار باید باور می کردم وقتی گفت تو مهمتری...

فقط وقتی من به انا برای طلاق گفتم آرشام گفت که بگو هر وقت که بخواد میام دادگاه فقط بهش بگو قلبم و اتیش نزنه... بگو که تا من زنده ام اسمِ کسِ دیگه نره تو شناسنامش و گفته خیلی نگران نباشِ چون خیلی موندنی نیستم..

انقدام نا امید ولش نمی کنم و برم... بهش انگیزه برای زندگی میدم و بعد میرم... برای دو سال زندگیش و ازش گرفتم بس بود... کاش کمی با دیدِ بهتر نگاه می کردم... اما از حق نگذریم منم مقصر نیستم... هر زنی هم جایِ من بود تو اون شرایط بهتر از این فکر نمی کرد...

آرشام نمیومد اما آروین و آرا بهش عادت کرده بودن... انگار کم کم داشتن معنیِ پدر و بابا رو درک می کردن... خوشحال بودم... می تونستن کنارِ پدرشون زندگیِ خوبی داشته باشن..

مراسمِ چهلمِ بابا برگزار شد هر جور که بود برگزار شد و رفت... مراسم تموم شد و هر کسی از یه طرفی رفت سرِ زندگیش...

خوش به حالِ بابا ... حالا که فکر می کنم نباید برای عزیزامون که رفتن غصه بخوریم، البته دلتنگی برای اوناست که باعث میشه اشک بریزیم و ناراحت باشیم... اما میشه یه این امید زندگی کرد که جایِ ما هم اونجاست و یه روزی می بینیمشون... اونا جایی بهتر و بالاتر از ما هستن... جایِ حق خیلی بهتر از این دنیای ناحقِ ماست...

هیچ کدوم از خانوادۀ شوهرم باهام بد برخورد نمی کنن... اما تو چشمای همشون غم و ناراحتی از تصمیمی که گرفتم پیدا میشه... وقتی همه از خونه رفتن..اومدم تو اتاق به بچه ها سر بزنم... شادی جون دنبالم اومد...

شادی جون: غمِ اخرت باشه دخترم... ایشاالله تو شادیات شرکت کنم...

من: ممنون شادی جون... غم نبینید...

شادی جون: ساناز با اینکه آرشام خواسته حرفی نزنیم.. با اینکه گفته با بردنِ اسمش تورو عذاب ندیم اما دخترم تو راجع به تصمیمت مطمئنی؟

اشک از چشمام چکید و گفتم: بله... مطمئنم...

شادی جون: اما ساناز بچه همونقدر که مادر میخوان پدرم می خواد... کاشکی می تونستی آرشام و ببخشی... بچم از عذابِ وجدان و غصه چیزی به تنش نمونده... خواهش می کنم ساناز تو آرشام و یه بار به زندگی برگردوندی... نزار فکر کنم خودتم ازمون گرفتیش... داره از بین میره...

هنوز خبر نداشتن که بچه ها قرارِ پیشِ آرشام بمونن...

من: ایشاالله آرشام کنارِ یکی دیگه زندگیِ خوشی رو شروع می کنه...

مادر شوهرم اهی کشید و خداحافظی کرد و رفت...

وای خدایا باید زودتر ازینجا برم تا اونروز نبینم... صد درصد اونروز ،روزی ی که آرشام با کسی دیگه همقدم شه روزِ مرگ روح و جسممِ... نه که چیزی ازشون مونده!!! اونروز نابود میشم...

***

آنا: کارِت درست نیست ساناز به خدا خیلی عذاب می کشه... مخصوصا از اونروز، از اونروز که برات حرف زد و تو گفتی نمی بخشیش... اون فکر می کنه زندگی تو بچه هاش و نابود کرده... ببین می شنوی صداش و می شنوی صدای داد و فریادشُ...

آنا ساکت شد تا من بشنوم...

صدای آرشامم بود... آرشامِ من... عزیزِ دلم به خاطرِ منِ احمق که بلد نیستم چه تصمیمی برای زندگی بگیرم داره زجر می کشه... آخخ که خیلی احمقی ساناز...

من: الو آنا هستی؟

آنا در حالی که گریه می کرد گفت آره...

من: می تونی تا یه ساعت دیگه اینجا باشی/؟

آنا: چرا؟

من: تو بیا کارت دارم...

آنا: باشه خدافظ...

باید زودتر تصمیم و عملی می کردم./..

***

همینجور که گریه می کردم نگاهی به آروین و آرا انداختم... چقدر این لباسا بهشون میومد هدیۀ شادی جون بود... اوه فرشته های من چه جور دوریتون و تحمل کنم؟

آروین: مامان چرا گِلیه؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من: هیچی مامانم ... برو عمه میبرتون پارک بعدم میرید پیشِ بابا...

آرا: تو نمیای/؟

من: نه من باید برم جایی... ممکنه چند وقت نیام... پیشِ بابا مراقبِ خودتون باشید...

آرا: باشه مامان... پس صبح بیا...

لبخندی زدم... فرشته کوچولوهای من نمی تونن درکِ درستی از رفتن و موندن داشته باشن... خوش به حالشون کاش منم بچه بودم... کاش میشد ما آدما تو همین سن دنیایی به قشنگیِ دنیای بچه ها برای خودمون بسازیم...

رو کردم به آروین و گفتم:

من: مامانم یادت باشه تو باید از خواهر کوچولوت مراقبت کنیا...

همینطورم تو دخملِ نازم...

هردو شون قول دادن و رفتن تو ماشینِ آنا....

ساکشون و دادم به آنا...

من: برنامۀ غذاییشون تو ساکِ... پفک خیلی دوست دارن اما بهش حساسیت دارن... نباید بخورن... همین دیروز از شیر گرفتمشون...... حداقل روزی دو لیوان شیر بهشون بده... یه نامه دادم بهش...

من: اینم بده به آرشام...

آنا: ساناااز...

روم و برگردوندم...

در حالی که به هق هق خفه ای افتاده بودم و تمومِ صدام و جمع کردم و گفتم برو آنا... و رفتم بالا...

چیزِزیادی تو نامه برای آرشام ننوشتم... فقط براش نوشتم که چیزی جز خندیدنش ازش نمی خوام... براش نوشتم خیالش راحت باشه و راحت زندگی کنه چون اون به من خیانت نکرده و من بخشیدمش... بهش گفتم اون کسی که برام سختِ ببخشمش خودمم و اینکه لایقِ تربیت بچه هام نیستم... نوشتم یه مدتی نیاز دارم تنها باشم... بر می گردم و به کارای طلاق سر و سامون میدم...

همین... چه راحت... چه راحت چرخ و فلک می چرخه... تا حالا اون عذاب کشید حالا نوبتِ منِ...

 

وسیله هام و جمع کردم ... باید برگردم شمال... شاید آرامشی که اینجا پیدا نمی کنم اونجا باشه... منتظرِ مامانم ... از صبح رفته بود تهران دنبالِ کارای حقوق بابا و چیزای دیگه... و بعدم رفته بود خونه عموم که عمو برسونش کرج... صبرم تموم شده به خدا...

بلاخره مامان اومد بعد از کمی نصیحت و اینکه تصمیمِ درستی نگرفتم... کمی گریه کردن و اشک ریختن واسه دوری از بابام ازش خداحافظی کردم و رفتم پایین...

تو پارکینگ وسیله ها رو گذاشتم صندوق ... نمی دونم چرا یه حسی داشتم... دلشوره داشتم... کاش زنگ بزنم حالِ بچه ها رو بپرسم... نه ساناز بهونه نگیر... روت و کم کن... رات و بکش برو...

اومدم بشینم تو ماشین که یکی من و گرفت و یه دستمال گذاشت جلوی دهنم... سعی داشتم تقلا کنم... اما زود بی حس شدم و بعدم بیهوش...

....خیلی سنگین چشمام و باز کردم... دوست داشتم ببندمش... اما یهو یادم افتاد که تو پارکینگ .. اوه خدای من ، من توسطِ اشخاصی ربوده شدم... وای تو این موقعیت اینجوری حرف زدنم برایِ چی بود؟

چقدر این اتاق آشناست.. اینجا که... اینجا که اتاقِ من و آرشامِ...آره گفته بود خونه و پس گرفته... اما من اینجا چه کار می کردم؟ هنوز گیج بودم... لباسام و نگاه کردم... لباس خوابم... اولین لباسِ خوابی که برای آرشام پوشیدم...

آرشااااام؟

آرشام: جاااانم؟

با تعجب رو تخت غلت زدم که ببینم کی پشتمِ که مستقیم رفتم تو بغلش...

من: تو بودی...؟ آقای دزد؟

آرشام: که می خواستی بری آره؟ حسابت و برسم؟

حالا که تو بغلش بودم دلم نمی خواست نه حرف بزنم نه تکون بخورم... دوست نداشتم الان راجع به همه چی توضیح بخوام.... دوست نداشتم بهش توضیح بدم داروی بیهوشیِ رویِ دستمالا خیلی تایید شده نیست...

عکسایی که من برده بودم اما الان تو اتاق رو دیوار بود... خوشحالم که همه چی سرجاشِ...

آرشام: من فدای اون لبای خوردنیت... من فدای چشمای نازت... گفته بودم مادرِ وروجکا از خودشون خیلی مهمترن که... بعدم تو که من بخشیدی چرا عذابم میدی...؟ من که عمرا بزام بری... تازه گرفتمت کوچولویِ تو بغلیم..

و بعد من و سفت تو بغلش فشار داد...

آرشام: به فرصتِ دوباره برای جفتمون فکر کن....

لبخندی زدم... به رنگِ ارامش ... انگار آرامش همینجاست... تو همین خونه... کنارِ عزیزِ دلم... آقای خونم... و پدرِ بچه هام...

پام و انداختم بینِ پاهاش و اونم یه پاش و قفل کرد دورم... قشنگتر از این نمیشد... دو باره با هم بودن... دوباره یکی شدن.... لباش و گذاشت رو لبام... وقتی بازبونِ خیسش کشید رو لبام دوباره حسش کردم .. انگار همه چی واقعی بود... اوه خدایِ من ، من خواب نمیبینم و بیدارم... منم همراهیش کردم... دستش رو گودیِ کمرم بود و حرکت می کرد.... دستم و گذاشتم رو گوشش و با لالۀ گوشش بازی می کردم ... اینکار و دوست داشت منم دوست داشتم...

پتو رو کشید رومون، و بعد دوباره با هم بودن...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×