رفتن به مطلب
Negarita

رمان گل عشق من و تو

پست های پیشنهاد شده

با احساس اینکه سوزنی از دسنم درومد و یه لحظه یه تیکه ای پوست دستم جمع شد به هوش اومدم.. به پرستار نگاه کردم...

پرستار که صورتش و اخم پر کرده بود...

من: سلام... چرا اینجا؟

پرستار با همون اخم گفت.:

پرستار: از دست شوهرت دیوونمون کرده... خسته شدم...

اوووو چقدر عصبی بود این... جای اینکه لبخند بزنه بگه شوهرت چقدر دوست داره...

وای خدا من با چه رویی برم بیرون؟ حتما الان آرشما ببینتم خرخرم و میجواِ... اصلا چرا من بیمارستانم؟؟ یه غش کردن ساده که این حرفارو نداره...

بلند شدم... و خواستم بیام پایین که دمپایی بپوشم که ... در باز شد...

ضربان قلبم تند تند میزد... دوباره احساسی مثل ظهر داشتم.. اما علیرضا بود... با ترس بهش نگاه کردم و اشکام سرازیر شد... اون اینجاست یعنی اینکه ارشامم هست... پس یعنی تموم ... همه چی تموم... خدایا آرشام طلاق می خواد یا اینکه می برتم خونه تا جایی که جا داره زجرم میده... چه غلتی بود کردم؟ یعنی باور می کنه علیرضا روانپزشکِ؟ یا نه فکر می کنه با معشوقم بودم...

علیرضا... هی چته دختر... آروم باش... یه عطسه که این حرف رو نداره... باورم نمیشه... شک عصبی؟ اونم به خاطر صدای یه عطسه... اما متاسفم هر کار کردن نشد کنترلش کنم...

اون لحظه حالم ونمی فهمیدم فقط گفتم: خفه شو علیرضا... متاسفم تو به درد من نمی خوره... الان آرشام حالش بدترِ... اون دیگه بهم اعتماد نمی کنه... من بدترین کار و در حقش کردم...

علیرضا دستم و گرفت و محکم نگه داشت...

علیرضا: چتِ دختر؟ آرشام هیچی نفهمید...

همینجور که گریه می کردم گفتم از حتما زندانیمم می کنه... گریم داشت شدت می گرفت که ساکت شدم... چشمام و باز کردم و پر سوال به علیرضا خیره شدم...

علیرضا: ره هیچی نفمید... الانم رفیق من تو این بیمارستانِ فرمای اونارو پوشیدم اومدم بهت خبر بدم یه وقت چیزی و لو ندی... چون آرشام نمیزاره آنا و سیاوش بیان تو اتاقت و خودش آماده باشه که بیاد تو واسه همین احتمال دادیم که تو لو بدی این نقشه و کشیدیم...

نفس راحتی کشیدم... اما هنوزم دلم و تنم میلرزید...

علیرضا: بسه انقدر خودت و براش لوس نکن...

خودمونیم خیلی دوست داره ها...

داشت میرفت بیرون که سرش و برگردوند و گفت

علیرضا: راستی با این ایده آرشام که میگه چند ماه عروس و دومادای محترم و تنها بزران خونشون نرن به شدت موافقم... به خصوص تو اتاق خوابشون... منِ بیچاره که از خجالت آب شدم... نفهمیدی چقدر لاغر شدم؟

و چند بار برای اینکه دق من و در بیاره ابروهاش و انداخت بالا و خندید و رفت بیرون...

از حرص دندونام و محکم رو هم فشار میدادم... پسره ی پررو... حالا این یه چیز دید و شنید باید به روم بیاره؟

همون موقع آرشامم اومد تو... اخم داشت خفن...

هنوز نه حالم و پرسیده نه حرفی زده گفت:

آرشام: این پرروتربن دکتریه که تاحالا دیدم... چی می گفت؟ واسه چی لباش خندون بود از اتاق اومد بیرون؟ مگه نمی گم یه جور با مردم حرف بزن که نیششون برات باز نشه...

چشمام و مظلو کردم . ناخواسته چشمام پر از اشک شد... سرم و انداختم پایین و زیر چشمی جوری که خودشم میدید نگاش کردم... لبام جمع کردم و با ناراحتی گفتم هیچی بخدا... من که چیزی بهش نگفتم...

آرشام نشست کنار رو تخت... منم مشسته بود... دستش و انداخت دور شونمو من و برگردوند سمت خودش... سرم و آورد بالا...

هنوز لبو لوچم آویزون بود که آرشام نامردی نکرد و لب پایینم و که آویزونش کرده بود گرفت تو دهنش و گاز گرفت...

اشک تو چشمام بیشتر شد.. انقدر درد گرفت که حد نداشت...

من: خیلی واقعا که پاشو برو بیرون... جای اینه که پرسی حالم چطوره؟

آرشام خنده ای کرد و گفت:

آرشام: تا تو باشی 1. حالت بد نشه و من و نصفه جون کنی... 2 . با لب و لوچه آویزوون دل من و آب نکنی...

بعد محکم تر من و بغل کرد و گفت...

آرشام: خانم من که چیزی و ازم پنهون نمی کنه؟

آرشام: مشکلی پیش اومد که یهو ترسیدی؟

آرشام: کسی حرفی بهت زده یا تهدیدت کرده؟

من: نه بابا فقط یه لحظه یهو تو قلبم خالی شد و بعدم که چیزی نفهمیدم....

آرشام: خیالم راحت دیگه؟ آخه شک عصبی بود... ما که مشکلی نداشتیم... تازه داشتیم کارای خوب خوب می کردیم..!!!!

من:لبخندی زدم و دوباره از یادآوری ظهر کمی خجالت کشیدم اونم یه خاطر وجود علیرضا... و بعد گفتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من: آره بابا خیالت راحت... الانم لباسام و بیار بپوشم بریم...

آرشام از تخت اومد پایین و رو به رو ایستاد... سرم و گرفت تو بغلش...

آرشام: داشتم سکته می کردم نانازم... باید خیلی مواظبت باشم...

من:عزیزم نگرانیت بی جهتِ من که دیگه خوبِ خوبِ خوبِ خوبم...

آرشام دستی تو موم کشید و بهم ریخته ترش کرد و گفت:

آرشام: باشه نی نی کوچولو و بعدم رفت لباسام و آورد...

*********

دارم به حرف انا فکر می کنم، واقعا چی فکر کرد که همیچن حرفی زد؟ توجیهش می کنم اما خیلی ازش ناراحتم دلم نمی خواد باهاش حرف بزنم.... یعنی چی این حرف؟ لحظه آخری که من و گذاشتن خونه و رفتن گفت:

« ساناز جان ما در حقت بد کردیم قبول... الان اگه می بینی نمی تونی به پای آرشام وایسی و سختته یه کار نکن حالش خرابتر شه... بهش خیانت نکن ... تنها کاری که می تونی انجام بدی از خونش بری همین...»

و بعد هم رفت بیرون... منم تنها کاری که کردم به سیاوش گفتم توجیهش کنه و بگه منظوری نبوده و بهش بگه سعی کنه راجع به زندگی کسی نه قضاوت کنه و نه تصمیم بگیره... هه چقدر بد که آدما زود قضاوت می کنن و خودشون و خبره عالم می دونن... و خیلی راحت تصمیم می گیرن....

 

***************

دیگه اخر شب بود....

داشتیم با آرشام منچ می زدیم که سیاوش زنگ زد و برای مهمونی فردا خونشون مارو دعوت کرد...فکر کن اگه مامانم اینا بفهمن اینورا چه خبره... بمیرم چقدر دلم براشون تنگ شده... چقدر سخته از پدرو مادر دور بودن........

دوباره حواسم و دادم به سیاوش: مناسبتشم تولد سیامک شد.... و آروم بهم گفت که همه هستن و اولین مهمونیه بعد از شروع به درمانِ ارشامِ و من باید فردا خیلی دقیق عمل کنم... و یه چیز دیگه هم گفت که جفتتون لباسای کشی و اسپرت بپوشین... که توش راحت باشین و بتونید یکمم برامون برقصین...

تا آخرش و خوندم کار آنا بود... اون تا رقص من و آرشام و نبینه بیخیال نمیشه...

از پسشون بر میام... خدا کمکم می کنه... هم واسه آرشام هم واسه رقص که از حالا استرسش و دارم...

و وقتی آرشام من و بغل کرد و برد تو اتاق کامل از فکرش درومدم...

ویبرۀ گوشیم که دیشب گذاشته بودمش رو زنگ و زیر بالشتم درومد... خودم زنگش و رو ویبره گذاشتم که آرشام بیدار نشه... اشکال نداشت انقدر زود بیدار شدم دیگه نگران اینم نیستم که شب آرایش رو صورتم نمی خوابه چون همون دیشب دوباره سیاوش زنگ زد و گفت دی جِی ئی که می خواست بیاد جور نشده موند واسه پس فردا...

بلند شدم و یه نگاه به صورتش انداختم... یه لبخند زدم چه معصوم خوابیده بود... چقدر من دوسش داشتم...

آروم از رو تخت اومدم پایین و رفتم بیرون از اتاق... تو دستشویی بیرون دست و صورتم و شستم و تو اتاقای دیگه کمی آرایش کردم... می خواستم براش صبحونه اماده کنم... تو این چند وقتِ زندگیمون من تاحالا صبحونه آماده نکردم...

هه خنده دارِ... منی که همی شه می گفتم زنی که شوهرش بی صبحونه از خونه بره بیرون یا نفهمه شوهرش کی رفته بیرون زن خوبی نیست حالا تا حالا یه بارم برای عزیزِ دلم صبحونه اماده نکرده بودم... خوب آرشامم تازه با امروز دو روزِ که می خواد بره سرکار...

شونه ای بالا انداختم و چایی ساز و روشن کردم...

***

بلاخره یه سفره خوشمل و خوشمزه انداختم... باید برم آرشام و بیدا کنم ساعت 7 شد...

... رفتم تو اتاق و در و آروم باز کردم... رفتم نشستم رو تخت... یکم با انگشتم رو گونش کشیدم و بعد آروم لبم و گذاشتم رو لپش و بوسیدمش...

من: آرشام نمی خوای بیدار شی گلم؟

هیچ حر کتی نکرد...

من: عزیزم بیدار شوبایدبری سرکار...

آرشام: بخواب ناناسی اذیت نکن می خورمتا...

خندم گرفت بیچاره تو توهمِ دیشیه که با موم می کشید م رو دماغش...

دستم و گذاشتم رو بازوهاش و انقدر ظریف می کشیدم روش که قلقلکش اومد و کمی تو جاش تکون خورد...

من: مگه با تو نیستم تنبل بلند شو دیگه عزیزم...

یه چشمش و باز کرد یکم نگام کرد و لبخند زد و بعد دوباره بستش...

یهو از جا بلند شد و نشست و دو تا چشماش و باز کرد... و با اون چشمای خمارش گفت:

آرشام: کجا رفته بودی...

من: وا دیوونه ترسیدم... آخه من 7 صبح کجا و دارم برم؟

من: پاشو ... پاشو بیا صبحونه بخوریم...

آرشام دستم و گرفت و گفت:

آرشام: پس چرا ارایش داری؟

من: وا عزیزم مگه خودم دل ندارم؟ یه مگه واسه بیرون آرایش می کنم به خاطر کسیِ؟ من اگه ارایش می کنم چه تو خونه چه بیرون ... به خاطرِ اول دلِ خودمه و بعدم تو ...

پوووف به همه چیز شک می کنه... خوبه نرفتم نون بخرم...

آرشام اتو کشیده و تمیز و مرتب از اتاق اومد بیرون...

کیفش و گذاشت کنار در و کتشم انداخت روش... هنوز کسل بود... اما باید میرفت سرکار... با دیدن میزی که چیدم کلی قیافش باز شد...

و بعد از خودن صبحانه و کی به به و چه چه و بعدم کلی سفارش که چه کارایی انجام بدم و چه کارایی انجام ندم و... رفت سرکار...

خوب ناهار که آرشام نیست منم که زیاد اهلش نیستم... پس تخم مرغ می زنم تو رگ!!! اول برم یه زنگ به علیرضا بزنم و کمی راهنمایی برای فردا بگیرم... بعدم برم یه دست لباس برای خودم و آرشام انتخاب کنم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با کلی دعا این آخرین لباسم و پوشیدم و دارم می رم جلو آینه... خدا کنه خوشم بیاد... هیچ کدوشون جوری نبودن که هم خودم خوشم بیاد هم بهم بیاد و هم باب پستدِ ارشام باشه...

آره خیلی خوبه خودشه...

یه پیراهن مشکی کوتاه تا دقیقا یه کوچولو پایینتر از م... که آستینای حریر و کار شدش تا کمی پایینتر از آرنجم میومد... یقه بازی داشت که اونم به برکت شال بسته میشد... اما فکر کردم اگه بخوام برقصم چی ؟

یه ساپورت با بلوزش ست داشتم اونارو زیرشون میپوشم... هر چند که کمی س ک س ی تر میشه اما هم پوشیده س هم خوبه... اره... یه صندل مشکی هم گذاشتم کنار.. اما یه کفس اشپرت مشکی هم گذاشتم... چون من با پاشنه بلند خیلی واسه رقصیدن راحت نیستم...

واسه آرشامم یه شلوار کشی ازینا که جدید مد شده گذاشتم. شلوار یه دست مشکیه و خیلی به تن نمی چسبه و تو تن ازاد وای میسته... یه تیشرت مشکی که آستیناش تا کمی پایینتر از شونش میرسید گذاشتم...

وااای لباسای جفتمون جون می داد واسه رقصیدن...

تلفن زنگ می زنه برم جواب بدم...

من: بله ؟ جونم عزیزم.؟

آرشام: منتظر کسی بودی که اینجوری از پشت تلفن داری میخوریش؟

یکم ناراحت شدم از طرز حرف زدنش اما خوب دست خودش نبود برای همین به روی خودم نیاوردم و گفتم:

من: گلم خوب تلفن ما اصولا آیدی کالر داره و من نگاه کردم و دیدم که کشاره تک گلِ زندگیمه به همین دلیل خوشحال شدم و اونجوری جواب دادم... حالا دیدی باز زود قضاوت کردی؟ اوهوم؟

آرشا با عصبانیت گفت:

آرشام : نه من زود قضاوت نکردم تو کلا تنت می خاره... برای چی تلفن و جواب میدی مثل آدم حرف نمیزنی؟ ها؟ شایدیکی دیگه بود که از دفتر یا کارخونه زنگ میزد اونوقت می خوای چه کار کنی ها؟ با این حرف زدنت که یارو می فهمه چه کاره ای و حالش خرابت میشه...

من: با بغض گفتم... اون وقت من چه کاره ام که می فهمه؟

آرشام: اونجور که تو حرف میزنی اونجور که تو صدات و آروم می کنی و با هوس حرف میزنی هر کی جای منم باشه فکر می کنه یه کاره ای هستی...

همون موقع زنگ خونه زده شد منم تنها کاری که کردم گفتم حالم از افکارت بهم می خوره یعنی اگه نمی گفتم می ترکیدم ... وقتی داشتم گوشی و می زاشتم شنیدم آرشام گفت کی بود زنگ زد؟ اما من دکمه قطع و زده بود...

همونجا وایساده بودم و داشتم گریه می کردم که دوباره زنگ خونه و زدن...

رفتم دم در...

مرد: سلام خانم این بسته برای شماست...

من: شما؟ پستچی که نیستید؟ نگهبان؟

مرد: نه خانم فقط خانمی از من خواهش کردن این بسته و بدم بهتون با نگهبانی هماهنگ شده....و بعد یه پاکت و داد بهم و رفت...

حسابی کنجکاو بودم که بدونم چی توشه... اومدم تو در و قفل کردم و کلیدم رو در گذاشتم که آرشام نتونه در و از اونور باز کنه... یه حسی بهم می گفت آرشام الان میاد خونه که دیگه زنگ نزده...

پاکت و باز کردم ... محتوای توش و در اوردم...

باورش سخت بود...

باورم نمیشد...

یعنی چی؟

عکس ، عکس، عکس.... اونم چه عکسایی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صورتای من و سیاوش نزدیک همدیگه و دستمم تو دستاش.... خودمم دارم به خودم شک می کنم... درست وقتی گرفته شده که سیاوش داشت قیم می خورد که نامرد که اگه حسی به جز برادری بهم داشته باشه... اما این عکس ؟ چرا اینجوری؟ کی گرفته؟

تصویر زاویه خاصی نداشت... انگار یکی کاملا از روبه رو ازمون گرفته...

تصویر بعدی من دستم دراز بود و سیاوش داشت بهم آبمیوه میداد...

بعدی: داشتم زنگ خونه علیرضا رو میزدم

بعدی: با سیاوش دست می داد

بعدی : رفتم تو حیاط خونه علیرضا

و بعدی درِ بستۀ خونه...

چیو می خواست ثابت کنه؟ اینا یعنی چی؟ خوب چرا برای من فرستاده...

پشت عکسارو نگاه کردم باید آرم تبلیغ جایی که اینا توش چاپ شده باشه... اما نبود...

پشت یکی از عکسا به انگلیش چاپ شده بود « تو بی کانتینیود» یعنی « ادامه دارد»

چی ادامه دارد؟ خوب مگه عکسیم مونده... مگه اصلا اینا از رو دشمنی گرفته نشده؟ چون همش به ضررِ منِ... پس چرا برای آرشام نفرستادن.؟

تلفن و برداشتم باید به نگهبانی زنگ بزنم...

بله؟

من: سلام از واحد یک تماس می گیرم... فامیلیه کسی که این بسته و آورد پرسیدین؟ می تونم بدونم...

انقدر جدی حرف زدم که به مِن مِن افتاد...

نگهبان: راستش... نه... یعنی ... نشد... ب.. بپرسم

من: یعنی چی؟ شما که همسر من و میشناشسید می دونید الان چقدر عصبی میشه؟

نگهبان» متاسفم اما خیلی زود رفتن... اما بسته گفتن بدم به شما نه به شوهرتون...

من: خوب من و شوهرم نداریم می دونید که کلا کنترل میشم...

می دونم که سر این مسئله ممکنه کارتون و از دست بدین... پس آقای رضایی مثل اوندفعه که پسر خالۀ شوهرم مهمونش و آورد خونه ما و شما به من کمک کردین و به شوهرم نگفتین اندفعه من بهتون کمک می کنم... اگه شوهرم پرسید کسی اومد و با واحد ما کار داشت بگید نه.... و فقط بگید خودتون اومدین و کمی قند ازم گرفتین باشه؟

رضائی: وای ممنون خانم شما خیلی خانم خوبی هستید...

من: خواهش می کنم من باید برم خداحافظ...

این از قضیه زنگ آپارتمان تنها کاری بود که می تونستم انجام بدم...

اومدم دوباره شماره بگیرم که گوشی زنگ خورد...

بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم...

من: بفرمایید

آرشام: این بی صاحاب شده چرا انقدر اشغالِ ؟ ها؟ با کی حرف میزدی؟؟؟

انقدر بلند حرف میزد و داد می زد که گوشام کر شده بود...

با ترس گفتم هیچکی... یعنی با انا...

خر خودتی... د لعنتی خر خودتی... آنا که با منِ....

و بعد تلفن قطع شد...

تموم وجودم می لرزید... با تموم وجود به گه خوردن افتاده بودم... از زندگیم در عرض نیم ساعت سیر شدم... انقدر ضعیف شدم که داشتم به این فکر میکردم رگم و بزنم و خلاص... تنها کار همین بود... اما من جراتش و نداشتم گناه داشت...

به چاقو که رو رگ دستم فشار میدادم نگاه کردم... اما از پشت اشکام که مانع دیدم میشد... تصویر مامان... خنده بابا جلوم رژه می رفت... اصلا نمی تونستم چاقو رو پرت کردم کنار... باید یه جوری خودم و نجات میدادم... آرشا خیلی عصبی بود... اما آنا که تو کارخونه نبود... خدایا چه غلتی بود من کردم؟

دوباره تلفن زنگ خورد...

من با گریه گفتم بله؟

سیاوش: الو ساناز چه خبره؟ انا اومدده بود شرکت با آرشام داشتن میومدن که من یه چیزایی شنیدم... آرشام می گفت چه طرزِ صحبته و ازین جور چیزا...

واااای فهمیدم از دفعه ولی که آرشام زنگ زد آنا پیشش بوده...

همه چی و با گریه برای سیاوش تعریف کردم و اونم گفت خودش و میرسونه... ولی آرشام خیلی وقت بود که داشت میومد به سمتِ خونه و سیاوش خیلی دیر تر از سیاوش میرسید...

شماره نگهبانی و بعد سیاوش و علیرضا رو پاک کردم... گوشیمم همینطور... قفلِ درو باز کردم و منتظرآرشام شدم... منتظر شدم تا بیاد و ببینم قراره چه بلایی سرم بیاد اما دلمم آروم نمی گرفت... بهتر بود برم تو حموم... آره در وقفل می کنم...

عکسا رو قائم کردم زیر گلدونِ تو پذیرایی...

رفتم تو حموم و در وقفل کردم .. لباسامم در اوردم و رفتم تو وان... داشتم از ترس سکته می کردم... هق هقم قطع نمیشد.... انقدر هق هق می کردم که نفسم برای سینم سنگین بود... دوباره حرف زدن و التماسای من به خدا... جیغای خفه ای که تو دلم میزدم و خدا رو صدا می کردم...

اه منِ خر چرا اومدم تو حموم باید برم بیرون بمونم... بلند شدم که برم بیرون اما... صدای در اتاقم و شنیدم که انگار یکی بازش کرد و کوبیدش به هم... و بعد صدای جیغ آنا و بعدم صدای داد آرشام که می گفت:

آرشام: ساناز کجایی... ساانااز...

آرشام: تو حمومی؟ و بعد خواست در حموم و باز کنه که در بسته مبود... سعی داشت در و بشکنه اما نمی تونست...

خیلی سعی کرد... همش می گفت با کی اون تویی که در و باز نمی کنی؟ از صبح با کی بودی که الان رفتی حموم؟ تو چرا هر روز میری حموم؟.... و ... خیلی چیزای دیگه...

ار ترس یه گوشه حموم کز کرده بودم بودم..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یهو همه صدا ها خوابید صدای گریه و جیغ انا صدای آرشام... حتی دیگه صدای نفس آرشامم نمی شنیدم...

یکهو در حموم با شدت باز شد.... صدای آنا و میشنیدم که می گفت در و باز کن... پس یعنی آنا رو از اتاق بیرون کرده... درم قفل کرده...

فقط نگاش میکردم و هق هق می کردم...

همینجور میومد جلوتر....

آرشام که تا حالا داشت به چشمای به خون نشسته نگام می کرد و آروم میودم جلو.....، و یهو هجوم آورد سمتم

جیغی کشیدم و سعی کردم در داخلی حموم و ببندم اما نشد... آرشام اومد تو و خودش در حموم و بست... در قفل نداشت امابسته میشد

از ترس قالب تهی کردم... از چشمای آرشام مشخص بود که هیچی نمی فهمه... و شاید تنها چیزی که جلوی چشماشِ عشقبازیه من با کسی دیگست...

لباسام و برداشتم بکشمشون رو خودم...

اما آرشام نمیزاشت...

آرشام: چیه می ترسی بفهمم همه چیزت تا حالا تو دستای یکی دیگه بود؟ آره می ترسی.؟

و بعد کل حموم و نگاه کرد...

آرشام: با کی بودی ها؟

همون... من و خر می کنی از خونه می فرستی بیرون که با کسای دیگه هم باشی آره؟

و بعد سعی داشت کل تنم و ببینه... منم سعی داشتم از زیر دستاش بیام بیرون که نمیشد... با چنان قدرتی من و می گرفت و همه جام و خیلی دقیق نگاه می کرد که احساس می کردم استخونام تو دستاش خورد میشه...

من: آآآآآی آرشام تر خدا... داری اشتباه می کنی... آخخخ ولم کن... چرا درست نمیشینی با هم حرف بزنیم... و بعد سرم و گذاشتم رو سرامیکای حموم و به حال خودم زار زدم...

آرشام از یه دستم گرفت و بلندم کرد خودش نشست منم نشوند رو به روش...

آرشام: خوب بیا اینم از نشستن... حالا حرف بزن... بگو...

نمی دونستم باید چی بگم... مغزم نمی کشید... کاش الان اون شک عصبی دو روز پیش بهم وارد میشد تا حداقل اینجوری نشه...

با کشیده ای که زد تو صورتم به خودم اومدم... خفه شدم... برای یه لحظه خفه شدم... اما بعد از چند ثانیه وقتی چک دوم و خوردم...بغضم ترکید...

جیغ میزدم...

من: ولم کن بزار برم... آشغال عوضی ... ولم کن... برای چی میزنی... دردم میاد... آرشام من و میزد و می گفت ساکت باش اما من انگار تازه یه انرژی از خدا گرفتم با تموم وجود جیغ میزدم و کمک می خواستم...

انقدر جیغ زدم و کتک خوردم که انرژیم تحلیل رفت... دیگه فقط صدای خس خس گلوم بود که شنیده میشد... صدای آب که سکوت و میشکست...

انگار اونم خسته شده بود... چون نشسته بود...

احساس میکردم حالم ازش بهم می خوره حالم از هر چی مرد بود بهم می خورد... دلم میخواست با دستای خودم خفش کنم اما اون خیلی قوی تر از من بود... چند ثانیه بعد احساس میکردم دوسش دارم... احساس میکردم داره عذاب می کشه و من ناراحتم... دیوونه شده بودم... خودمم نمی دونستم چم شده؟

چرا سیاوش نمیومد؟ چرا کسی یه کاری نمی کرد؟ یعنی کسی صدام و نمی شنوه؟

یه نیم نگاهی بهم انداخت و بلند شد... منم بلند شدم...

من: ببین آرشام بشین... بشین بزار با هم حرف بزنیم... خودم نشستم... اونم نشست...

اینبارم اشتباه از من بود... علیرضا گفته بود اگه میدون و خالی کنی مهر تایید زدی به شکای آرشام...

آرشام... : ببین فقط بگو... بهم بگو با کی بودی؟ بهم بگو دوسش داری؟؟ و بگو که چی داشت که من نداشتم؟ باور کن میرم... میرم گورم گم می کنم...

اشکام درومد... بی صدا اشک می ریختم... می دونستم که الان آرشامم داره عذاب می کشه... اون الان جداً فکر می کنه بهش خیانت شده... تموم لحظه هایی که ممکنه برای من با یه مرد دیگه اتفاق افتاده باشه و از ذهن می گذرونه... صدای من با یه مرد دیگه تو ذهنشه...

من: آرشام باورم کن... ازت خواهش می کنم... من و باور کن ... بهم اعتماد کن... التماست می کنم... باور کن من فقط با نگهبانی حرف زدم... همین دارم بهت واقعیت و می گم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

واقعا هم داشتم حقیقت و می گفتم اون وقتی که آرشام پشت خط بود داشتم با رضائی حرف میزدم...

من: به خدا قسم به جون خودت به مرگ بابام با نگهبانی حرف میزدم.. اصلا برو پرینت بگیر... بعد از اینکه تو زنگ زدی هم به سیاوش زنگ زدم که بیاد اینجا... چون نگران انا بود... آرشام من زنتم چرا بهم اعتماد نمی کنی... مگه تو نبودی می گفتی به خاطر نجابتت انتخابت کردم... ها؟ مگه تو نبودی؟

می گم دوست دارم... انقدر دوست داشتن غریبِ که نه باورش داری و نه بهش اعتماد می کنی؟

انقدر این واژه واست غریبه؟ بگو چی بدم که باورت شه؟ جونم خوبه؟ چی آرشام؟ باور کن زندگیم و دوست دارم تو رو دوست دارم... باور کن تعهدی که بهت دارم و زیر پا نمیزارم... باور کن تنها تویی که به عنوان شریک زندگیم قبول دارم.... ارشام من... من... دوستت دارم...

حالا آرشامم سرش و تکیه داده بود به من و گریه می کرد...

خدا کجایی؟ مرد زندگیم هیچی ازش نمونده... به حال خودم گریه کنم که حالا با این وضعیت تموم امیدم واسه خوب شدنش از دست رفت یا به حال آرشامم که داره نابود میشه... خدایا غرورش چی؟ روز اولی که من دیدمش یادته؟ کوه غرور بود... همون موقع جذبش شدم... من همون مرد به ظاهر سالم و می خوام ... خدایا...

پاشد منم بلند کرد... حولم و تنم کرد... در حموم و باز کرد.. سیاوش پشت در بود... داشت با تاسف به من و آرشام نگاه میکرد... انگار که حرفامون و شنیده... در و نگاه کردم شکسته بود...

آرشام: سیاوش برو بیرون...

سیاوش رفت ... انگار می دونست که دیگه آرشام اروم شده/// انگار اونم می دونست جنگ تموم شد....

آرشام من و تو تخت خوابوند...پتوم و کشید رو سرم.... از سر وصورتش آب می چکید... داشت میرفت بیرون که با صدای گرفته گفتم...

من: لباسات و عوض کن...

برگشت نگام کرد...

و بعد از رو تخت لباسایی که براش اماده کرده بودم و ورداشت .. می خواست بره بیرون...

من: آرشام... نرو باهات کار دارم...

دیگه از خودم نمی دیدم تنها پیش برم باید باهاش صحبت کنم که اگه زندگیمون و دوست داره با هم بریم دکتر...

اما آرشام نموند و رفت بیرون...

الان سه روز ار رفتن آرشام می گذره... نه تلفن کسی و جواب میده نه یه زنگ زده... از اون روز هر کی اصرار می کنه برم پیششون قبول نمی کنم... حتی مادر شوهرمم زنگ زده و ازم خواست برم پیششون... اما من افسرده تر از اونم که بخوام یه جمع و تحمل کنم... ترجیح می دم تو خونه خودم باشم... سیاوش مهمونی و انداخته واسه اخر هفته اما اصلا عین خیالمم نیست فقط نگران آرشامم... تنها دلخوشیم اینه که گاهی اوقات که خیلی زنگ می زنم بوق اشغال پخش می کنه... همینکه می فهمم حداقل می تونه رد تماس کنه برام خیلیه... دلم براش تنگ شده... خیلی زیاد... اما کار اونروزش خوب نبود...

پدر شوهرم فرداش اومد و گفت طلاقت و بگیر انقدر آشنا هست که نیازی نمیبینم آرشام باشه و ائنم وقتی بیاد ببینه تو رفتی دیگه حرفی نمیزنه... اما من جسمم می رفت روحم و چکار می کردم... شاید روز عقد قسم نمی خوریم که تا آخرش تو سلامتی و مریضی یا تو شادی و غم با هم باشیم... اما من نمی خوام حالا که آرشام مریضِ تنهاش بزارم... نمی خوام برم... چون دلم و جا می زارم... من جایی می مونم که دلم اونجاست...

اونروز بعد از رفتن آرشام من تب و لرز داشتم و چون از همه خواستم که برن و تنهام بزارن آخرای شب مجبور شدم زنگ بزنم خدمات درمانی برام پزشک بفرستن... برای آرشامم اس ام اس زدم ... کلا از وقتی عکسارو دیدم به این نتیجه رسیدم که هر کار می کنم به آرشام بگم.. . با علیرضام تلفنی حرف می زنم...

خلاصه بهم سرم زدن و کمی بالا سرم موندن و بعد رفتن...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به قیافه خودم که تو آینه نگاه می کنم شک می کنم که ساناز باشم... زیر چشمام گود و سیاه شده... لبام خشک شده و پوست پوستِ... سه روزه که حموم نرفتم...

دیگه نتونستم تحمل کنم... آرشام کجایی که ببینی سه روزِ حموم نرفتم... دیگه هر روز نمی رم حموم گلم... برگرد...

زانو زدم رو زمین و اجازه دادم اشکام بیان... هق هقم بلند شده بود و نجوا گونه از خدا خواهش می کردم آرشام برگردِ... این چه حسی بود که من داشتم؟ عادت بود؟ نه من دوسش داشتم... همش احساس می کنم دارم از دستش میدم... یه چیزی تو دلم می لرزه... همش دلهره و استرس... اما وقتی آرشام پیشمه همش آرامش و امنیت .. حس اینکه یه تکیه گاه دارم... یه پناه امن و مطمئن...

صدای بسته شدن در اومد... پا شدم و خودم و زدم به خواب... حتما طبق معمول آنا و سیاوشن... کلید دادم بهشون که بیان و برن اما با من کاری نداشته باشن...

در اتاقم باز شد... و یکی اومد کنارم قشنگ حس می کردم... دستش که اومد رو صورتم فهمیدم آناست...

آنا: اشکاتم که پاک نکردی... دختر خوب انقدر خودت و عذاب نده... بلند شو بیا یه چیز بخور ... سه روز که هیچی جز آب و سرم به خوردت ندادیم... بلند شو ساناز من که می دونم بیداری... آرشام بیاد ببینتت من و خفه می کنه هااااا...

کمی سکوت کرد و دوباره گفت:

آنا: اگه نیای بیرون زنگ میزنم همه دوست و رفیقا جمع شن خونتون... تو که نمی خوای ؟ هوم؟

چشمام و باز کردم و گفتم... میلم نمیشه...

آنا لبخندی زد و گفت:

آنا: باشه پس زنگ می زنم...

من: باشه الان میام... سیاوشم هست؟

آنا: نه ... من تنهام...

باشه پس برو اومدم...

بلند شدم و کمی هپلی رفتم بیرون... آناتند تند قاشق و پر می کرد و می داد بهم که بخورم ... حالا خوبه مریض نیستم... قاشق و ازش گرفتم و خودم شروع کردم به خوردن...

قاشق اول یادم اومد آرشام لوبیا پلو خیلی دوست داره... قاشق دوم به این فکر کردم آرشام چیزی میخوره یا نه...؟... قاشق سوم یه بغض خیلی گنده و با غذم دادم پایین و سعی کردم قورتش بدم... و قاشقای بعدی و انقدر تند تند می خوردم که حس می کردم یه جا گیر کرده... نگار وسط قفسه سینم چند تا سنگ گیر کرده... با آب دادمش پایین... نتونستم جلو اشکام و بگیرم... رفتم تو اتاقم ... اولین چیزی که اومد جلوی دستم یه جا شمعی بود که محکم پرتش کردم تو دکور چوبی اتاقم... اما هیچی نشکست... پوف خسته شدم دیگه....

دوباره خوابیدم... اما پشیمون شدم پاشدم و لب تاب آرشام و آوردم ... صدای در اومد یعنی آنا رفت... بیچاره خودش می دونه نباید مزاحمم شه و حوصله ندارم...

یه آهنگ پلی کردم و عکسایی که تو دوهفته اول ازدواج من و آرشام از هم می گرفتیم و گذاشتم که ببینم... عکسا خودش می رفت... اهنگم که پلی بود... سرم و گذاشتم رو دستم . اجازه دادم که سد جلوی اشکام بشکنه...

........

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد

کاری از ما نمیاد زاری بکن

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ،

تا قیامت دل من گریه می خواد

...

هر چی دریا رو زمین داره خدا

با تموم ابرای آسمونا

کاشکی می داد همَرو به چشم من

تا چشام به حال من گریه کنن

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ،

تا قیامت دل من گریه می خواد...

قصۀ گذشته های خوبِ من

خیلی زود مثلِ یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانوم بزارم

تا قیامت اشکِ حسرت ببارم

دلِ هیشکی مثلِ من غم نداره

مثلِ من غربت و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمِ

چرا چشمت اشکشُ کم میاره

....

خورشیدِ روشنِ مارو دزدیدن

زیر اون ابرای سنگین کشیدن

همه جا رنگِ سیاهِ ماتمِ

فرصت موندنمون خیلی کمِ

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ،

تا قیامت دل من گریه می خواد

سرنوشت چشاش کورِ نمبینه

زخم خنجرش می مونه رو سینه

لبِ بسته، سینۀ غرقِ به خون

قصۀ موندنِ آدم همینه

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد ،

تا قیامت دل من گریه می خواد...

فردا جمعست و جشن تولد سیامک... اما آرشام هنوز نیومده... می خواستم به پلیسم اطلاع بدم... سیاوش به گوشیش اس ام اس داد که می خواییم چه کار کنیم... اما اون در جواب فقط گفته که من خوبم... مواظب سانازم باشید... خداحافظ...

نمی دونم چی بگم... اما حالم بدتر شده... به همه هم گفتم که جشن نمیام و دست از سرم بردارن.... به انا هم گفتم دیگه نمی خوام بیاد برام غدا درست کنه... ترجیح می دم یه مدت تنها باشم و با تنهاییم یه جوری کنار میام...

اما مگه دست بر می دارن اصلا متوجه نمی شن که من نیاز به تنهایی دارم... اینجور مواقع برای هر کسی تنهایی بهتر از هر چیزیه...

++++++++

پوووف کی داره جیگر کباب می کنه... ؟ اون از دیروزشون که تو خونه جوجه زدن اینم از الانشون... خوبه دیگه به بهنوۀ من میان عشق و حال....

وای خدا بوش کل خونه و برداشته حالم داره بهم می خوره... سرم و کردم زیر پتو... از دست انا نمی فهمه من غذا نمی خوام یعنی چی... وای حوصله ندارم اصلا...

در اتاق و باز کرد... و بعد بست... حتما اومده ببینه خوابم یا بیدار...

یکی رو تخت نشست... این دختر بیخیال نمی شه نمی فهمه می خوام تنها باشم یعنی چی... می ترسم اندفعه یه چیز بهش بگم خفن ناراحت شه...

من: انا من نه گشنمه ، نه باهات میام خرید برای جشن... نه میام به اون جشن... برو بیرون... لطفا قبل از رفتنت کلیدارم بزار... ممنون این مدت خیلی زحمت کشیدی...امیدوارم درکم کنی و ناراحت نشی...

26 سالِتِ دختر، بچه که نیستی... با آرشام قهری با شکمت چرا قهر کردی؟ بلند شو ببین چه جیگری کباب کردم پاشو تا یخ نکرده...

من : می گم نمی خورم نمی یگیریا... تو که انقدر گیر نبودی...

اما یهو پتو رو زدم کنار و بلند شدم نشستم...

می دونم اون لحظه خنده دار بودم.. مویی که چند روز شونه نشده و احتمالا تو هم گره خورده و سیخ سیخ شده... چشمایی که زیرش سیاهه... اما ...

یکم نگاه کردم تا مطمئن شم...

وای خدای من آرشام بود...

داشت به لذت نگام می کرد... انگار من یه غذام که با نگاه کردن بهش سیر میشه.... اما یهو یه اخم بزرگ کرد و من و انداخت تو بغلش...

آرشام: تو چرا اینقدر لاغر شدی خانمم؟ غذا ندادن بهت بخوری؟ چرا انقدر ضعیف می زنی...؟ فدات شم عسلی متاسفم...

ممم دلم برات یه ذره شده بود ناز گلم... پاشو ببینم، پاشو شبیه جوجه اردک زشت شدی...

یه دوش بیگر تا من بقیه سیخارو کباب بزنم پاشو برو یه دوش بگیر... با هم بخوریم... بی تو مزه نمی ده...

پسش زدم و یه دور دیگه نگاش کردم..

اونم لاغر شده بود... تموم اجزای صورتش و گذروندم ... اما مثل من پژمرده نبود... چشماش چی؟ چرا نگاهش و از من می دزدید... حالا که خیالم راحت شد و اومد دلگیریم بیشتر شده... دلم ازش گرفته...

بلند شدم و گفتم...برو از اتاق بیرون...

آرشام سرش و بالا کرد و با تعجب گفت چکار کنم؟

من: گفتم پاشو از اتاق من برو بیرون...

آرشام: اتاق تو؟

من: آره اتاق من... بیرون...

آرشام: یعنی چی؟

من: یهنی برو هر جا که تا حالا بودی... همین الان...

آرشام رفت بیرون و منم درو محکم کوبیدم بهم... به قفلش که تازه سیاوش عوض کرده بود نگاه کردم... نه نشکست... آخه خیلی بد در و بستم... خیلی هم بد برخورد کردم... خیلی بی تربیتی ساناز... خوب خدایا نارحت بودم.//

تو آینه به خودم نگاه کردم راست می گفت شباهت زیادی به جوجه اردک زشت داشتم...

حرفش و از ذهن گذروندم:

« تو چرا اینقدر لاغر شدی خانمم؟ غذا ندادن بهت بخوری؟ چرا انقدر ضعیف می زنی...؟ »

لبخند تلخی زدم... با کتکایی که خوردم انتظار چی داشت؟ بعد از اینکه تو اون موقعیت تنهام گذاشت و رفت انتظار چی داشت؟ اینکه بیاد و یه ادم فربه و سرحال و بینه؟ یه ادم که معنی غم و مشکل داشتن و نمی دونه؟ لابد انتظار داشت بیاد همون ساناز شاد و سرحال روزای اول و ببینه... به خدا خیلی سختِ که درک کنم تموم رفتاراش با من برای مریضیشه... اما اون هیچی دست خودش نیست وگرنه به قول علیرضا عشقش ستودنی میشد... اون بهترینه... خدایا شکرت که برگشت... اما باید کمی تنبیه شه...

رفتم حموم... حس خوبی داشتم... انگار الان یه قرص انرژی زایی یا رد بولی چیزی زدم... اه اه رد بول چیه ؟ به درد نمی خوره... الکی می گن انرژی زا... یه دوش سرپایی گرفتم و اومدم بیرون... یه دوش 15 دقیقه ای... یا به قول مامانم گربه شوری....

لباسم و پوشیدم و موهام و شونه کردم و بستمش... نمی دونم حالا که اومده چرا دیگه تو دلم هیچ آشوبی نیست و دلم تنگ نیست... تازه احساس می کنم اشتهامم باز شده اما ساناز نیستم اگه حالا حالاها باهاش حرف بزنم...

رفتم بیرون...

رو میز نشسته بود ... سیخای کباب لای نون جلوش بودن... معلوم بود منتظر منِ... حسابی گشنم شده بود بوی کباب که تا چند لحظه پیش حالم و بهم میزد الان حسابی اشتهام و تحریک کرده بود... نشستم سر میز... سرش و بالا کرد... بدون اینکه بهش نگاه کنم شروع کردم به خوردن اما اون همش من و نگاه می کرد...

منم انگار نه انگار کبابم و خوردم و بلند شدم... اما اون نخورد... یه لحظه عذاب وجدان گرفتم... اون گفت تنها مزه نمیده... گفت که با هم بخوریم... خواستم برگردم و براش لقمه بگیرم... با دستای خودم بزارم دهنش ، کاری که اون همیشه برای من انجا م میده اما... به راهم ادامه دادم و رفتم تو اتاق...

باید میرفتم آرایشگاه... حوصله نداشتم خودم ابروهام و بردارم می خواستم رنگ موهامم عوض کنم...

رفتم تو اتاق و آماده شدم...

از تو جا کفشی کفشم و برداشتم و رفتم سمت در که گفت:

آرشام: کجا....؟

من: میرم آرایشگاه...

آرام: خودم میبرمت...

من: خودم میرم... ماشین هست...

دستم و گذاشتم رو دستیره در... که صدای خیلی جدیش بلند شد:

آرشام: گفتم که خودم میبرمت...

من: پایین منتظرم... زودتر...

اصلا آرایشگاه وقت نداشتم... امیدوارم سرش شلوغ نباشه... یهویی تصمیم گرفتم... یعنی وقتی از حموم اومدم و خودم و تو آینه دیدم...

اومد و من ورسوند... وقتی داشتم پیاده میشدم دستم و گرفت...

آرشام : از چی ناراحتی:؟

من: سکوت...

آرشام: خوب من که از سکوت تو چیزی نمی فهمم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من: از این چند روزی که نبودی به پرس شاید از اون فهمیدی...

آرشام: ابروهات و هشتی بردار... رنگ موتم عوض کن... من شرابی دوست دارم... راتی موت و کوتا نکنیا...

و بعد دستم و ول کرد...

پسرۀ پررو... ساناز نیستم اگه موم و شرابی کنم...!!!!

تو آینه به خودم نگاه کردم موی دودی خیلی به صورتم میاد...!!! ابروی شیطونیم همینطور!!!!! موهامم که عالی شده گفتم از قدش کوتاه نکنه اما خوردِ خوردش کردم.... یاد حرف آرشام افتادم:

« ابروهات و هشتی بردار... رنگ موتم عوض کن... من شرابی دوست دارم... »

با اینکه می دونستم حساسِ اما دلم می خواست اذیتش کنم...

گفته بود زنگ بزنم بیاد دنبالم... اما من خودم می رم... یه کم باید عادتش بدم... علیرضا گفت یه کمی هم به ردیفه خودم پیش برم... اما زیاده روی نکنم... ماشین گرفتم و مستقیم رفتم خونه...

شالم و کشیده بودم جلو موهام و نمی دید... در و که باز کردم داشت چایی می خورد تا من و دید چایی رو آورد پایین و با اخم گفت:

آرشام: مگه نگفتم زنگ بزن میام دنبالت؟ حتما باید وایمیستادم جلوی در آرایشگاه؟

من: نیاز نبود ... از اونجا تا اینجا دو تا کوچه هم فاصله نیست...

داشتم میرفتم سمت اتاق که گفت:

خودت اومدی؟ با کی؟ کسی قرار بود بیاد دنبالت.؟

نفسم و سخت دادم بیرون و گفتم:

من: خودم اومدم با آژانس... از خورشید ماشین گرفتم می تونی زنگ بزنی بپرسی...

آرشام: ببینمت چه شکلی شدی؟

برگشتم سمتش...

اخماش بیشتر رفت تو هم و گفت:

من گفته بودم هشتی نه اینجوری...

من: این مدل بیشتر بهم میومد...

آرشام: کی بهت خط میده که هر چی من می گم برعکسش و انجام میدی؟ چند روز نبودم جایگزین پیدا کردم؟

من: مگه دارم خلاف می کنم کسی بهم خط بده؟

بعدم رفتم سمت اتاقم... داشتم زیاده روی می کردم دوباره رادارای شک کردنش بلند شد.. اونم توسط خودم...

یه دامن مشکی که تا زانوم بود پوشیدم با یه تاپ مشکی ساده... موهامم باز گذاشتم و کمی آرایش کردم...یکمم با عطر دوش گرفتم... آها حالا شد.. چقدر حال میده اذیتش کنم... اما انگار آرومتر شده... یعنی این چند روز کجا بود؟

بیخیال شونه ای بالا انداختم و گوشواره هامم انداختم... بعدم رفتم بیرون....

برام جالبه که دیگه حرفی نزد انگار از همه چی خوشش اومده بود...اه من می خواستم یکم کل کل کنیما... ( می گن کرم از درختِ)

برای خودم یکم آب طالبی ریختم و رفتم تو پذیرای و خیلی ریلکس بی توجه به آرشام که کنار ورودی پذیرایی وایساده بود و من و زیر نظر داشت کنترل و برداشتم و تلوزیون و روشن کردم...

اه به خشکی شانس... خاک تو سرت آنا گفته بود از کانالای ماهوارمون خوشش اومده ها... نگو اینارو می گفته... از شانس من رو کانال یوروتیک تی وی بود. این دختراشم که یه صداهایی از خودشون در میارن آبروی آدم و میبرن...

نمی دونستم چه کار کنم هول شده بودم... فقط کنترل تلوزیون پیش من بود...

آرشامم که داشت می خندید...

آرشام: نه خوشم اومد... این کانالا رو هم که نگاه می کنی... مگه نمی دونی گناه داره دختر...

من: به من چه این چند روز خواهرت اینجا بوده من اصلا تلوزیون نگاه نمی کردم...

آرشام معلومه و بعد کنترل و برداشت زد کانال دیگه...

منم نشستم ....

اومد نشست و آب طالبیم و گرفت...

داشتم از دستش حرص می خوردم حسابی...

من: خوب برو برای خودت بردار... بده آب طالبیم و ...

آرشام: نچ این لبای خوش طعم تو بهش خورده خوشمزه ترِ... خوب بگو ببینم حالا چی از این کانال یاد گرفتی؟ یا بهتره بگم چیا؟؟

ایشی کردم و روم و برگردوندم...

من: خجالت بکش من و با این دخترا مقایسه نکن... گفتم که من نگاه نمی کردم... اصلا کنترل و بده باید حذف شن... و بعد بلند شدم که کنترل و از رو میز عسلیِ کنارش بردارم...

طبق عادتش که وقتی میشینم من باید رو پاش باشم... من و که داشتم بر می گشتم بشینم تو یه حرکت بلند کرد و پاهاش و دراز کرد رو مبل و من و نشوند رو پاش... منم تو دلم کارخونه قند آب کنی بود برای خودش... اما به روی خودم نیاوردم و مثلا سعی می کردم بیام پایین اما خوب خدایش کمی هم ازش ناراحت بودم...

من: ول کن... هم نشیمنگاه دارم هم زیر نشیمنی...

آرشام: من دوست دارم اینجوری بشینی....

منم پشتم و کردم بهشو نشستم روش...

پوووف ای خدا این پسر بیکار نمی تونه بشینه... می دونه من به گردنم حساسم... باید خودم و نگه دارم... صدام در بیاد بدتر می کنه.. اونوقت خودمم نمی فهمم کی آشتی کردم...

از پشت سر لباش رو گردنم بود و نفسش می خورد به گردنم ....

یهویی من و بلندم کرد و وابوند رو مبل... خودشم که طبق معمول افتاد روم و با دستاش که دو طرفم بود از سنگینیش کم کرد...

منم مثل یه جوجه در برابر یه گربه مثل گارفیلد دست و پا می زدم...

من: ولم کن دیوونه...

آرشام: ششش.... هیچی نگو.. دلم برای خانمم یه ذره شده بود...

من: برای خود خانمت یا آغوشش؟ بلند شو... من کاری باهات ندارم... اه بلند شو...

رفت پایینترو غمگین نگام کرد... چند لحظه نگام کرد... وای خدا زیاده روی کردم... عصبی نشد اما غم چشماش... داشت دیوونم می کرد... وای آرشام عزیزم متاسفم...

سرش و گذاشت رو سینم...

آرشام: باور کن دلم برای خودِ خودت تنگ شده بود.. نه برای آغوشت و تن و بدن زیبات... و بعد بین سینم و بوس کرد و رفت از پذیرایی بیرون...

اه گندت بزنن ساناز... ا خوب به من چه؟ باید یه کم بیشتر ناز می کشید... نگاه کن ترو خدا خمارم کرد و پا شد رفت... بی ادب... من که عمرا بیام....

پاشم یه چیز درست کنم برای شام حداقل...

داشتم از تو فریزر گوشت چرخ کرده در میاوردم برای خورشت گوشت چرخ کرده که زنگ و زدم... چند ثانیه وایسادم آرشام نیومد... ای بابا... یه روسری سرم کردم و در و باز کردم و سرم و مثل این آدمای فضول از لای در کردم بیرون...

آقای رضائی خنده ای کرد و گفت:

رضائی: سلام...

پس واقعا خنده دار شدم...

من: سلام...

دسته گلی که دستش بود و دراز کرد و گفت برای شما اومده...

با ترس داخل خونه و نگاه کردم و گفتم:

من: نه نمی خوام مرسی برای خودتون...

رضائی: نه خانم نمیشه... برای شماست... آقا ناراحت میشه...

من: مگه آقای ارجمندم « آرشام» می دونه؟

رضائی: بله الان زنگ زدم خونه بگم براتون گل فرستادن هستین بیام یا نه ... تلفن خونه قطع بود با موبایلشون تماس گرفتم... گفتن خانم هست بیارین بالا...

همونجا اشهدمُ و خوندم و گل و گرفتم اومدم تو... خدا به دادم برسه...

چه دسته گل قشنگیم بود... همش گلای رز قرمز و سیاه که دایره دایره رنگش عوض شده بود... چقدرم زیاد بود...

دنبال کارت می گشتم که آرشام اومد بیرون از اتاق...

دسته گل به اون بزرگی رو پشتم قائم کردم... که می دونم از دو طرفم زده بود بیرون و کلی خنده دار بودم...

آرشام: گلا یرای کیه؟ رضائی الان زنگ زده بود... مثل اینکه برای تو فرستادن...

من: نه رضائی گفت برای تو فرستادن...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرشام: جدا؟ کو ببینم؟ روش کارت باید داشته باشه...

یه قدم رفتم عقب تر...

من: نه اول من ببینم...

آرشام: فرقی نمی کنه با هم ببینیم...

وای خدا چکار کنم... یعنی از طرف کیه؟

آرشام چرا داره اخمش بیشتر میره تو هم... ما که نوز نخوندیم....

آرشام: چرا ترسیدی و رنگت پریده؟ مگه به خودت شک داری... ؟ خوب شاید از طرف فامیل برات فرستادن... دلیل خاصی داره که می ترسی...

نفس عمیقی کشیدم و گل و آوردم جلو...

من: بیا...

آرشام: دست خودت باشه... کارت داره؟ ببین چی نوشته روش...

کارت و که قشنگ تو دید هم بود برداشتم و نگاش کردم... کارت کوچیکی بود.... چند تا عکس رز برجسته بود...که دورشون یه رمان برجسته قرمز اکلیلی هم داشت...

بازش کردم....

« ساده نوشتن را چون ساده زيستن دوست دارم ، پس ساده مي نويسم دوستت دارم »

و بعد پایین نوشته شده بود... آرشام... آرشام؟ آرشام کیه؟ .... آها همین آرشام دیگه...!!!

. وای یعنی ؟ یه لحظه عصبی شدم فراوون... یعنی خودش نمی دونه این شوخیش درست نیست...

سرم و بالا کردم و با عصبانیت گفتم:

من: این چه شوخیِ زشتی بود...؟

آرشام خنده ای کرد و گفت... فدات بشه آرشام... خانمی تو ترسو نبودی که... یه شوخی ساده... حالا دیگه آشتی کنیم باشه؟ از ظهر تا حالا خسته شدم از رفتارات... نمی گی دل کوچیکم گناه داره...؟

اوخــــــــــــــــــــی.. . نازی عشقم... الان دلم می خواد بغلش کنم... چون عینهو این پسر بچه های لوس شده...

اما اخمی کردم و گفتم نه... کی گفته دل تو کوچیکه؟ عادت کردی هر کاری دلت می خواد انجام بدی بعد بیای راحت بگی ببخشید؟ آره؟

من: اگه الان من یه هفته می رفتم تو چکار می کردی؟

آرشام: خوب تو که همچین کاری نمی کنی... اما حتی یه ساعتم ازت بی خبر باشم یعنی اینکه من و دوست نداری و یه مرد دیگه و دوست داری که حتی فکرشم زشته... و اون روز، روزِ مرگ تو و اون پسرست... فهمیدی؟

وااا این چش شد... کلمات آخر و خیلی بلند و با حرص ادا کرد انگار حالا همچین اتفاقی افتاده...

منم مثل خودش با حرص گفتم..:

من: فعلا که تو رفتی...

آرشام: باور کن وقتی عصبی می شم وقتی چیزی اذیتم می کنه... خیلی زود از کوره در میرم... وقتی می فهمم چکار کردم که خیلی دیر شده... اونروزم اصلا نم یشد که بمونم...

آرشام: حالا گلا قشنگن مگه نه؟

من: با اخم گفتم... آره قشنگن...

آرشام: من فدای اخم خوردنیت بشم خانم گلم... حالا بخند آشتی دیگه...

بسوزه پدرِ دلسوزی ... لبخند زدم...

همین کافی بود آرشام از موقعیت استفاده کنه و من و بگیر تو بغلش دیوونست پسرِ نمی گه من می ترسم...

من: وای آرشام سرم گیج میره من و بزار پایین... لطفا...

من: آرشامی... لطفا دیگه... بابا این چه طرز بغل کردنِ... هر لحظه احساس می کنم دارم از رو شونه هات سقوط می کنم....

آرشام من و گذاشت پایین و گفت:

آرشام: آماده شو شام بریم بیرون...

من: خودم داشتم غذا درست می کردم که...

آرشام: نه شام میریم بیرون... واسه جشن فردا هم لباس بخریم...

من: من لباس دارم... توام داری...

آرشام: باشه بابا.. حالا تا دیروز عشق خرید بودیا... اونموقع که من میخوام خرید کنم نمی خوای شانسِ منِ دیگه...

+++++++++++++

یه نگاه تو آینه انداختم... خوب شده بودم... از آرایشگاه خواستم خیلی ساده درستم کنه... مدل ژورنالی... راست می گن هر چی ساده تر بهتر....

بهتره برم آرشام پایین وایساده...

++++

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وااای نازی عسلم... اونم رفته آرایشگاه موهاش و هم کوتاه کرده هم درست کرده چقدرم بهش میاد.. نگاه کن ترو خدا هیکل خوردنیش و ریخته بیرون...

نمی دونم چرا ناراحت شدم اینجوری دیدمش... چقدر خوش هیکلِ الانم که با یه تیشرتِ یه وجبی کل هیکلش و ریخته بیرون...

با این حال بیخیال رفتم سمت ماشین...

من: سلام... ...

تکیش واز ماشین گرفته ... اومد جلو...

آرشام: سلام خانم طلا چه خوشگل شدی تو عزیزم... و بعد بازوهام و گرفت و پیشونیم و بوسید...

همون موقع یه نفر یه چیز گفت که من کلا از حس اومدم بیرون...

مرد: به به!!!! راحتین... ؟ بکش کنار آقا...چه نسبتی با هم دارین ایشاالله؟

آرشام چند لحظه به آقای زحمت کش نیروی انتظامی نگاه کرد و گفت:

آرشام: خانم برو تو ماشین...

انقدر جدی گفت که جرات زدن حرفی و به خودم ندادم... خواستم بشینم تو ماشین که مرد گفت:

پلیس: شما تشریف ببرم تو ماشین ما... نمی خوام مامور زنمون بیاد ببرتت...

آرشام: عصبی پرید تو حرفش و گفت:

آرشام: طرفِ شما منم... من و نگاه کن...

بعد به طرف من گفت: ساناز شنیدی چی گفتم بشین تو ماشین...

من معطل نکردم و نشستم تو ماشین...

می شنیدم آرشام می گفت زنمِ... هیف که کار دارم شما باید خجالت بکشید با این رفتارتون... اما اونا شناسنامه میخواستن که ما هیچکدوم نداشتیم... یعنی همرامون نبود... به اینکه جدا جدا ازمون سوال بپرسن هم که رضایت نمی دادن...

در آخر از آینه دیدم که با چند تا تراول 50 تومنی که آرشام داد... اونا رفتن آرشامم اومد نشست...

آرشام: مفت خور... هیف که عجله داشتم وگرنه پول بی زبون و دست تو نمیدادم... پولم و پاره کنم بریزم تو جوب به اینجور اشخاص که همه شخصیتارو بدنام کردن ندم...

بعد برگشت سمت من و گفت:

آرشام: تو خوبی خانمی؟

من با اخم گفتم:

من: دیگه جلوی کسی سر من داد نزنیا... لحن حرف زدنت درست نبود...

آرشام: خوب مگه ندیدی چجوری داشت می خوردت؟ اونم با نگاه کردن...

من: باشه حرکت کن... مثلا آنا گفت ما زودتر از مهمونای دیگه بریم...

آرشام: تولد انا که نیست تولد سیامکِ...

من: خوب انا هم اونجاست دیگه راه بیفت...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب اگه مرسا( دختر همکار بابای آرشام) و آتوسا دست از سر آرشام بردارن همه چی عاالیه... جشن قشنگیه... اما یه بدی داره من تاحالا نتونستم برقصم بدجوریم قر دارم...

نگاه کن تروخدا که چی الان؟

مرسا با انگشت اشارش می کشه رو بازوهای آرشام، چشماشم که خمار کرده، هر چند مین یه بارم یه زبون حوسناک به لبش می کشه... خوب منم بودم از خود بی خود میشدم چه برسه به آرشام...

اصلا برای چی آرشام پیش من نیست؟

اه کاش بهم شک کنه پیش خودم بمونه...

به پسری که بهم پیشهاد رقص داد نگاه کردم... چه جدیدا همه خوش هیکل شدن؟ اما به آرشام من که نمیرسن...

به آرشام نگاه کردم... یه چند لحظه دیگه مطمئنا مرسا تو بغلش بود...

پسر که خودش و نوید معرفی کرده بود ، رد نگام و دنبال کرد و وگفت:

باور کن اگه اونقد که تو بهش فکر می کنی بهت فکر کنه...

نوید: دوست پسرته؟

من: نخیر... پسرخالۀ سیامک و شوهر بندست...

با تعجب گفت:

نوید: جدی میگی...؟!!!

من اگه با زنم بیام اینجور جاها هیچوقت تنهاش نمیزارم...

اه اینم که داشت من و تحریک می کرد...

دستش و نگرفتم اما بلند شدم و رو به روی هم شروع کردیم به رقصیدن... کلی باهاش رقصیدم... شریک رقص خوبی بود... بعد از اینکه اهنگ تموم شد... دیگه خسته شده بودم و نفس نفس می زدم...

یهو برقا روشن شد..اما لیزر شو و بخار هنوزم رو به راه بود....

دی جی اهنگی که یکی از دوستام برای رقص مبارزه خاموش برام ساخته بود و گذاشت... هیچکس جز آرشام ازش خبر نداشت پس کار خودشِ... اما من باید یکم آب بخورم بعد شروع کنیم...

به آرشام نگاه کردم... عصبی بود... معلومه این بی هوا اهنگ گذاشتنشم برای اینه که من یا نوید نرقصم...

دی جی از همه خواست بشینن و از آرشام خواست بیاد وسط... و آرشام به سبک خودمون من و برای رقص دعوت کرد ....

جای کم اوردن نبود نمیشد... پس منم ایستادم... چون اون دعوت به رقص کرده بود خودشم باید شروع می کرد...

خوب حالا اون باید با تکنیکای رقص هیپاپ و تکنو با کمی تغییر و کمی محکمتر و خیابونی تر دور من یا روبه رو میرقصید یه جور سایه کاری بود ... یعنی حق اینکه ضربه ها واقعی باشه و نداریم چون همش رقصِ و یه جور کارِ سایه به حساب میاد... حالا آرشام میرقصه و من نباید در برابر حرکتاش بترسم و یا جای خالی بدم...

یکم که رقصید... وقتی دید حرکتی نمی کنم... یهو و خیلی ناگهانی دستشو از کنار گوم رد کرد... جوری که من فکر کردم مثلا می خواد من و بزنه اما من حرکتی نکردم و با یه لبخند ژکوند دستام و گذاشتم زیر بغلم و یا به عبارتی خودم و بغل کردم... و خیلی ریلکس نگاش کردم... اونم به کارش ادامه داد و و یه موج ضرب دار به دستش داد...

بعد از کمی خستگی آرشام با یه رقص سینه تمومش کرد حالا نوبت من بود...

وای خدا همه حرکتارو انجام داده بود انا راست گفت که استادِ...

اول با رقص پا و یه جور بریک دنس خودم و بهش رسوندم... بعد با چرخش و ضرب کمر دورش چرخیدم...

یه لحظه یاد حرف معلمم افتادم... اگه طرف مقابلتون مرد بود و دیدید نمی تونید شکستش بدین کافیه کمی از صلاح های زنونه استفاده کنید...

خوب الان آرشام شوهرمه پس هچ اشکال نداره...

رفتم جلو و خودم چشسبوندم بهش یعنی انگار که من و از پشت بغل کرده... دستم و انداختم دور گردنش تو بغلش خودم و پیچو تاب میدادم و کمرم و می چرخوندم از چشماش معلوم بود دو دقیقه دیگه اونجوری بمونم لب تو لب میشیم.... ولش کردم و اومدم عقب و یهو با یه حرکت سایۀ من که یه جور زیر پا میشه ترسید و کشید عقب...

همه دست زدن و من شدم برنده اما هنوز تموم نشد حالا دو تایی با هم باید هیپاپ می رقصیدیم...

خلاصه کلی هم اونجوری باهم رقصیدیم و بعدم بنده جنازه نشستم رو یکی از مبلا چون واقعا خسته شده بودم....

یه لیوان آب اومد سمتم بدونه اینکه نگاه کنم کیه گرفتمش و خوردم... وقتی اومدم لیوان و بدم دیدم نویدِ...

نوید: دستخوش بابا عااالی بود... با اینکه این رقص تو ایران خیلی مربی نداره و اصلا شناخته شده نیست خیلی عاالی رقصیدی... انگار که زیردستِ اونوریا بودی...

لبخندی زدم و گفتم مرسی... و برگشتم سمت آرشام که سرش پایین بود اما اخماش کاملا مشخص بود...

ای بابا خوبه تاحالا تو بغل مرسا بود... دوباره حساس شده اونم به نوید...

بعد از اینکه یه کمی با انا و ساوش و کمی هم با سیامک و المیرا رقصیدیم... داشتم می نشستم که یهو نوید گفت:

یه افتخاری هم به ما بده...

خواستم بگم کمی آب بخورم بعد که///

آرشام با جرص دست من و گرفته جلو همه که حالا سکوت کرده بودن و داشتن ما رو نگاه می کردن.. من و کشید به سمت اتاقا... اما من با لبخند مصنوعی سعی کردم ظاهر سازی کنم و قدمام و تند تر کردم که دیگه انقدر آبروریزی نشه...

اه ابروم رفت... دیگه اگه بیام بیرون تو این جمع ساناز نیستم...

آرشام: تو مگه زن من نیستی؟ تو مگه نمی دونی که فقط برای منی؟ میشه بپرسم اینهمه عرض اندام کردنت برای چیه؟؟ اگه به رقص بود که با خودم رقصیدی... برای چی هی میری وسط دلبری می کنی... می خواستی توجه همه مردا رو به خودت جلب کنی؟ خوب دیدی که شد....

آرشام: ساناز... ساناز... هیف که خونه خودمون نیستیم...

من: خونه خودمون بودیم که چی؟ که بزنی؟ آره خوب کار دیگه ای بلد نیتس...

اه واقعا واست متاسفم .. خیلی بی فرهنگی آرشام...

آرشام... شونم و گرفت و گفت:

آرشام: اونوقت اونایی که اون بیرون با تو لاس می زنن و توام جوابشونو با لبخند می دی فرهنگ دارن دیگه...؟ آره؟

من: ول کون چونم و فکم خورد شد.. من با اونا چکار دارم...

بعدم اونی که لاس میزنه تویی نه من...

آرشام: آها همین خوبه خودت گفتی...

آرشام: تو مگه نمیبینی این مرسا و اتوسا چه جوری می چسبن بهم... نمی تونی بیای بشینی کنارم که اونا هم لش بازیشون و ببرن واسه یکی دیگه...

آرشام: با توام چرا جواب نمیدی؟

و بعد یکو با دستش محکم سرم و هول داد و خوردم به تخت... یه لحظه احسا کردم همه چی برام سیاه شد و دوباره رنگ عادی گرفت...

خدایا یعنی جواب اینکه یکی دیگه هرز بازی در میاره رو هم من باید بدم...

احساس کردم حالم خیلی بدِ... سرمم درد گرفته بود...

آرشام با نهایت بی رحمی من و تنها گذاشت و کلیدم از رو در برداشت و از اونور در و قفل کرد...

اهچرا اینجوری شد؟ خدایا یعنی من نمی تونم یه روز بخندم؟ یعنی همیشه باید آخر هر خنده ی من یه شکنجه ای برام در نظر بگیری؟

یعنی با خودم کنار بیام؟ بگم سرنوشتم این بوده؟ آره خوب ما دخترا تو توجیه هر چیزی استادیم... منم مقصر خودم بودم...اما چی شد که اینجوری شد؟ یعنی همه تاوان ندونم کاریاشون و اینجوری میدن... اصلا کدون ندونم کاری ... خدا یا آرشام چرا روز به روز بدتر میشه؟ اون اعصابش از هرزگی یه دختر خورده من میزنه ؟ که چی.؟

زدم زیر گریه .. دیگه بغض داشت خفم میکرد... صدای جیغ و سوت مهمونا مثل پتک میزد تو سرم شایدم صدای قلب و دل شکستم بود که می خورد تو سرم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عشق اینه؟ اینه که بمونم عذاب بکشم... ؟کاش عاشق نبودم... اگه عشق نیست ، پس هر چیزی که هست فقط می خوام فارغ شم... از این حس لعنتی... اونوقت شاید تصمیم درست بگیرم...

اما صمیمِ درست چیه؟ نه ساناز نباید ترکش کنی...

یه حسی بهم می گفت برو اما یه حسی روبه رو بود که می گفت اون به خاطرتواِ که الان و این وضعیتِ... بلاخره تو جدال حسای وجودم خوابم برد... بهتر بود... اره نباید هیچی بشنوم... نباید فکر کنم اون بیرون الان کی تو بغلِ آرشام... یا دارن چه کار می کنن....

++++++++++

با احساس اینکه از رو زمین بلند شدم... از خواب پریدم اما چشمام و باز نکردم...

صدای آرشام بود که سر انا داد زد و گفت به تو ربطی نداره و بعد خداحافظی کرد... یعنی من و کجا داره می بره؟

من و خوابوند تو ماشین... وقتی حرکت کریدم چشمام و باز کردم... چند دقیقه بعد فهمیدم که میریم سمتِ خونه... حتما من خواب بودم بیدارم نکرده...

نمی دونم...

 

 

6 ماه بعد....ساعت و نگاه کردم... نگاه کن تر و خدا این پسر یه جمعه ها خونستا...

من: آرشاااااام بیا کمک...

عجب غلتی کردم خواستم تغییر دکور بدما...

ای الهی بگم چی نشی پسر مگه با تو نیستم...

خدایا این چرا انقدر تنبل شد جدیدا؟

من: آرشااااام... از کمر افتادم ///

آرشام خوابالو با موهای سیخ سیخ و نامرتب اومد بیرون و در حالی که یه چشمش باز بود جلوشو ببینه و اون یکی بسته گفت:

آرشام: از دل نیفتی خانومم کمر که مهم نیست... سلام خسته نباشی عسلی /.... چرا بیدارم نکردی کمکت کنم؟

کوسن مبل و که کنار دستم بود محکم پرت کردم که تو هوا گرفتش...

من: چه ربطی داشت... تو خجالت نمی کشی از صبح دارم صدات می کنم...؟

چقدر جدیدا می خوابی...

آرشام: کمال همنشین در من اثر کرد...

من: کم کم ترکش کن چون منم از این به بعد مثل تو میشم دیگه...

داشت میرفت دستشویی که برگشت سمتم...

آرشام: هنوزم ته دلم راشی نیست سانازم...

من: آرشااام نه نیار دیگه عزیزم ... قول دادم که هیچ مشکلی پیش نیاد....

نفسش و سخت داد بیرون و رفت تو دست به آب...

+++++++++++

تونستم بعد از اون شب مهمونی با آرشام حرف بزنم... البته خیلی آروم آروم.... حدودا دو ماه بعد تونستم کامل بهش بگم من روانپزشک دارم توام بیا بریم پیشش.... کم کم با کمک سیاوش از علیرضا بهش گفتم... تونستم راضیش کنم هر دو برای درمان بریم پیشش... البته حرفی از مریضیش زده نشد... و علیرضا جوری حرف میزد یعنی اینکه این امر عادیه تو زندگی هر کسی ممکنِ به وجود بیاد.

آرشام روزای اول تغییری نکرد... هیچ گاهی به من حرفایی میزد که اگه نمی دونستم مریضِ برای همیشه ترکش می کردم... اما کم کم با علیرضا صمیمی شد... جوری که گاهی خودش تنها میرفت پیش علیرضا...

البته باید بگم که وقتی با علیرضا صمیمی شد که علیرضا با دختر خالش نامزد کرد... روش حساس بود اما نه مثل قبل...

خواستۀ علیرضا هم این بود که آرشام بره پیشش... اینکه آرشام خودش بفهمه که نیاز به مشاوره و راهنمایی داره که موفق هم شدیم...

کم کم بعد از سه ماه... می تونستم تنها تا سوپر مارکت پایین برم... شاید برای شما چیزی نباشه... اما وقتی زنگ زدم به آرشام و گفتم آرشام من می خوام برم بیرون دور بزنم یه پفکم هم بخرم گفت:

« یه پفک خریدن که دور زدن نداره عسلی.... بو پایین پفک بخر.... غروب که اومدم میریم پایین دورم میزنیم... سیدی زنگ بزن که نگرانت نباشم»

همین برای من خیلی بود... انقدر خوشحال بودم که به سیامک و سیاوش و همینطور آنا هم خبر دادم///

همه خیلی خوشحال بودن... این یعنی قدم اول خوب شدنِ آرشام...

بعد از اون یه مدت دیگه نزاشت برم بیرون...

وقتی ازش دلیل میپرسیدم می گفت:

بد عادت میشی... میری دوستای جدید پیدا می کنی و من از جمع های زنونه خوشم نمیاد چون بر علیه مردا تصمیم میگیرن و یه زن ساده ای مثل تورو انقدر پر می کنن که میشی دشمن خونی شوهرت... و خیلی دلایل دیگه...

البته نمی گم خوبِ خوب شد... یه بار که همسایه یغلی ازم پیچ کوشتی 4 سو خواست و من نمیشناختم ازش خواستم بیاد داخل و خودش از تو جعبه بردارِ...

در ساختمون باز بود و آرشامم اومد دید... من همراه محسن پسر همسایه دولا ایستاده بودم و داشتیم حرف میزدیم و دنبال پیچ گوشت می گشتیم...

من وقتی برگشتم و دیدم آرشام تو ورودی اشپزخونه وایساده خیلی نرسیدم... نمی دونم چرا شاید چون از عصیانیت وحشتناک شده بود...

وقتی پسر همسایمون رفت... فور رفتم تو یکی اتاق مهمونا اما نتونستم در و قفل کنم...

آرشام: حالا دیگه دولا وایمسیتی جلوی پسر همسایه و یقه لباست و براش باز می کنی که چی؟

من: این چه حرفیه... من پیچ کوشتی... یعنی اون پیچ کوشتی میخواست من بلد نبودم داشت باهام می گشت که پیدا کنه...

آرشام اومد جلو و جلوتر و من انقدر رفتم عقم که تخت مانعم شد و نشستم روش...

آرشام: اونوقت دیدی وقتی که تو داشتی اون تورو نگاه می کردی، اون چشمش تو سینه های تو بود؟

و بعد یهو دست انداخت و یقم و پاره کرد و داد زد:

د یهو لخت می شدی براش... چرا سخی میدین به خودتون... و آنچنان چکی بهم زد که مزه خون و تو دهنم حس کردم...

... بعد از اون روز تا یه هفته اصلا و به هیچ صورتی باهاش حرف نزدم اونم خیلی سنگین برخورد می کرد... و طی حرفاییی که به علیرضا زده بود.. اندفعه کاملا من و مقصر میدونست...

با اینکه رفتار تندی داشت اما من کم کم آرومتر شدم و بلاخره نفهمیدیم چه جوری اما آشتی کردیم....

این اخرین کتک من بود طی این شش ماه.. اما بحث و جدل زیاد داشتیم...

و اما مهمترین خبر اینه که بلاخره آرشام رضایت داد من شروع به کار کنم... اما بهتره بگم... طح من توسط یکی از دوستان و البته کمی پول و نمرات بالایی که داشتم... یا شایدم باید بگم پارتی بازی به 6 ماه تبدیل شد... که البته تو مدرک همون دوسال میزدن....

و قرارِ که من از فردا شروع به کار کنم... اما آرشام بازم نگرانیایی خاص خودش و داره...

وقتی آرشام دستاشو انداخت دور گردنم از فکر اومدم بیرون و برگشتم سمتش....

آرشام: خانم طلای من به چی فکر می کنه که حواسش به من نیست؟

و بعد اومد رو مبل و من و نشوند رو پاش و گفت...

آرشام: اگه بیمارستان رفتنت باعث شه من و فراموش کنی اصلا نری بهتره...

دماغش وکشیدم و گفتم...

من: حشود کوچولو... تو با هیچی برای من قابل مقایسه نیستی... واسه من تو سوای همه چی هستی ... پس انقدر بیخودی خودت و نگران نکن عزیزم...

تو چشمام زل زد نمی دونستم چرا بعد از اینهمه مدت وقتی زیادی تو چشماش نگاه می کردم... خجالت می کشیدم و ذوب میشدم...

سرم و با دستاش آورد بالاووو خودم و تو چشماش چندین هزارتا میدیدم... حالا دیگه دل کندن از چشماش برام سخت بود به خصوص با این حالت قشنگ و عجیبش...

آرشام: به چی زل زدی...

من: خودم و توشچمات چند تا می بینم...

و بعد سرم و آوردم پایینتر و چشماش و بوسیدم...

لباش و گذاشت رو لبام... حس قشنگی بود.. همیشه تو دستای آرشام و تو بغل آرشام اگه بهشتی باشه من اون بهشت و میبینم... و از خدا می خوام عشق آرشام و احساسش به من هیچ وقت تمومی نداشته باشه و تا ابد باقی بمونه...

6 ماه بعد....ساعت و نگاه کردم... نگاه کن تر و خدا این پسر یه جمعه ها خونستا...

من: آرشاااااام بیا کمک...

عجب غلتی کردم خواستم تغییر دکور بدما...

ای الهی بگم چی نشی پسر مگه با تو نیستم...

خدایا این چرا انقدر تنبل شد جدیدا؟

من: آرشااااام... از کمر افتادم ///

آرشام خوابالو با موهای سیخ سیخ و نامرتب اومد بیرون و در حالی که یه چشمش باز بود جلوشو ببینه و اون یکی بسته گفت:

آرشام: از دل نیفتی خانومم کمر که مهم نیست... سلام خسته نباشی عسلی /.... چرا بیدارم نکردی کمکت کنم؟

کوسن مبل و که کنار دستم بود محکم پرت کردم که تو هوا گرفتش...

من: چه ربطی داشت... تو خجالت نمی کشی از صبح دارم صدات می کنم...؟

چقدر جدیدا می خوابی...

آرشام: کمال همنشین در من اثر کرد...

من: کم کم ترکش کن چون منم از این به بعد مثل تو میشم دیگه...

داشت میرفت دستشویی که برگشت سمتم...

آرشام: هنوزم ته دلم راشی نیست سانازم...

من: آرشااام نه نیار دیگه عزیزم ... قول دادم که هیچ مشکلی پیش نیاد....

نفسش و سخت داد بیرون و رفت تو دست به آب...

+++++++++++

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تونستم بعد از اون شب مهمونی با آرشام حرف بزنم... البته خیلی آروم آروم.... حدودا دو ماه بعد تونستم کامل بهش بگم من روانپزشک دارم توام بیا بریم پیشش.... کم کم با کمک سیاوش از علیرضا بهش گفتم... تونستم راضیش کنم هر دو برای درمان بریم پیشش... البته حرفی از مریضیش زده نشد... و علیرضا جوری حرف میزد یعنی اینکه این امر عادیه تو زندگی هر کسی ممکنِ به وجود بیاد.

آرشام روزای اول تغییری نکرد... هیچ گاهی به من حرفایی میزد که اگه نمی دونستم مریضِ برای همیشه ترکش می کردم... اما کم کم با علیرضا صمیمی شد... جوری که گاهی خودش تنها میرفت پیش علیرضا...

البته باید بگم که وقتی با علیرضا صمیمی شد که علیرضا با دختر خالش نامزد کرد... روش حساس بود اما نه مثل قبل...

خواستۀ علیرضا هم این بود که آرشام بره پیشش... اینکه آرشام خودش بفهمه که نیاز به مشاوره و راهنمایی داره که موفق هم شدیم...

کم کم بعد از سه ماه... می تونستم تنها تا سوپر مارکت پایین برم... شاید برای شما چیزی نباشه... اما وقتی زنگ زدم به آرشام و گفتم آرشام من می خوام برم بیرون دور بزنم یه پفکم هم بخرم گفت:

« یه پفک خریدن که دور زدن نداره عسلی.... بو پایین پفک بخر.... غروب که اومدم میریم پایین دورم میزنیم... سیدی زنگ بزن که نگرانت نباشم»

همین برای من خیلی بود... انقدر خوشحال بودم که به سیامک و سیاوش و همینطور آنا هم خبر دادم///

همه خیلی خوشحال بودن... این یعنی قدم اول خوب شدنِ آرشام...

بعد از اون یه مدت دیگه نزاشت برم بیرون...

وقتی ازش دلیل میپرسیدم می گفت:

بد عادت میشی... میری دوستای جدید پیدا می کنی و من از جمع های زنونه خوشم نمیاد چون بر علیه مردا تصمیم میگیرن و یه زن ساده ای مثل تورو انقدر پر می کنن که میشی دشمن خونی شوهرت... و خیلی دلایل دیگه...

البته نمی گم خوبِ خوب شد... یه بار که همسایه یغلی ازم پیچ کوشتی 4 سو خواست و من نمیشناختم ازش خواستم بیاد داخل و خودش از تو جعبه بردارِ...

در ساختمون باز بود و آرشامم اومد دید... من همراه محسن پسر همسایه دولا ایستاده بودم و داشتیم حرف میزدیم و دنبال پیچ گوشت می گشتیم...

من وقتی برگشتم و دیدم آرشام تو ورودی اشپزخونه وایساده خیلی نرسیدم... نمی دونم چرا شاید چون از عصیانیت وحشتناک شده بود...

وقتی پسر همسایمون رفت... فور رفتم تو یکی اتاق مهمونا اما نتونستم در و قفل کنم...

آرشام: حالا دیگه دولا وایمسیتی جلوی پسر همسایه و یقه لباست و براش باز می کنی که چی؟

من: این چه حرفیه... من پیچ کوشتی... یعنی اون پیچ کوشتی میخواست من بلد نبودم داشت باهام می گشت که پیدا کنه...

آرشام اومد جلو و جلوتر و من انقدر رفتم عقم که تخت مانعم شد و نشستم روش...

آرشام: اونوقت دیدی وقتی که تو داشتی اون تورو نگاه می کردی، اون چشمش تو سینه های تو بود؟

و بعد یهو دست انداخت و یقم و پاره کرد و داد زد:

د یهو لخت می شدی براش... چرا سخی میدین به خودتون... و آنچنان چکی بهم زد که مزه خون و تو دهنم حس کردم...

... بعد از اون روز تا یه هفته اصلا و به هیچ صورتی باهاش حرف نزدم اونم خیلی سنگین برخورد می کرد... و طی حرفاییی که به علیرضا زده بود.. اندفعه کاملا من و مقصر میدونست...

با اینکه رفتار تندی داشت اما من کم کم آرومتر شدم و بلاخره نفهمیدیم چه جوری اما آشتی کردیم....

این اخرین کتک من بود طی این شش ماه.. اما بحث و جدل زیاد داشتیم...

و اما مهمترین خبر اینه که بلاخره آرشام رضایت داد من شروع به کار کنم... اما بهتره بگم... طح من توسط یکی از دوستان و البته کمی پول و نمرات بالایی که داشتم... یا شایدم باید بگم پارتی بازی به 6 ماه تبدیل شد... که البته تو مدرک همون دوسال میزدن....

و قرارِ که من از فردا شروع به کار کنم... اما آرشام بازم نگرانیایی خاص خودش و داره...

وقتی آرشام دستاشو انداخت دور گردنم از فکر اومدم بیرون و برگشتم سمتش....

آرشام: خانم طلای من به چی فکر می کنه که حواسش به من نیست؟

و بعد اومد رو مبل و من و نشوند رو پاش و گفت...

آرشام: اگه بیمارستان رفتنت باعث شه من و فراموش کنی اصلا نری بهتره...

دماغش وکشیدم و گفتم...

من: حشود کوچولو... تو با هیچی برای من قابل مقایسه نیستی... واسه من تو سوای همه چی هستی ... پس انقدر بیخودی خودت و نگران نکن عزیزم...

تو چشمام زل زد نمی دونستم چرا بعد از اینهمه مدت وقتی زیادی تو چشماش نگاه می کردم... خجالت می کشیدم و ذوب میشدم...

سرم و با دستاش آورد بالاووو خودم و تو چشماش چندین هزارتا میدیدم... حالا دیگه دل کندن از چشماش برام سخت بود به خصوص با این حالت قشنگ و عجیبش...

آرشام: به چی زل زدی...

من: خودم و توشچمات چند تا می بینم...

و بعد سرم و آوردم پایینتر و چشماش و بوسیدم...

لباش و گذاشت رو لبام... حس قشنگی بود.. همیشه تو دستای آرشام و تو بغل آرشام اگه بهشتی باشه من اون بهشت و میبینم... و از خدا می خوام عشق آرشام و احساسش به من هیچ وقت تمومی نداشته باشه و تا ابد باقی بمونه...

من: سلام...

آرشام: سلام خانم گلم چرا هر چی زنگ می زنم جواب نمیدی عزیزم؟

خدایا شکرت اگه قدیم بود الان میخواست بگه بغل یه نفر بودی...

من: متاسفم عزیزم... تو بخش بودم... گوشی پیشم نبود...

آرشام: آها .. باشه... خواستم بهت بگم من امروز نمی تونم بیام دنبالت خودت می تونی بری خونه؟ شرکت کارا زیاد شده... کلا دو ماهه آخر همینه

من: بله که می تونم ... گلم من باید برم کار نداری؟

آرشام: نه فقط مراقب خودت باش... آژانس بگیری خیالم راحت تره... رسیدی خونه هم بهم زنگ بزن... از خونه زنگ بزن...

من: بااشه... توام همینطور مواظب خودت باش بای...

آرشام: تو قلبمی ... بای...

وقتی که قطع کرد اولین کاری که کردم به علیرضا زنگ زدم...

الو: سلام بهترین دکترِ دنیا...

علیرضا خنده ای کرد و گفت:

علیرضا: چی شده؟ باز آرشام چیکار کرده که تو خشحال شدی و به من می گی بهترین؟

من: ا بدجنس همیشه گفتم به کارت اطمینان دارم... هیچی گوشیم و که جواب ندادم ایراد نگرفت... تازه گفته خودم برم خونه... اما گفت رسیدم از خونه زنگ بزنم انگار می ترسه که مثلا نرم خونه...

علیرضا: خوب خدا رو شکر... می دونستم حالش خیلی بهتر شده... امروز پیش من بود...

من: جدا... ؟ نگفت بهم...

علیرضا: شاید شب بهت بگه... چون من کلا قرصاش و قطع کردم... دیگه نیازی بهشون نداره... اما جلساتی که براش گذاشتم وحتما باید بیاد....

از خوشحالی جیغ خفه ای کشیدم و گفتم مرررسی.... وای خیلی خوشحال شدم... آخر هفته با خانمیت خونه ما دعوتی...

علیرضا: باشه بهت خبر میدم... واقعا روز اولی که به تو می گفتم آرشام دو سالِ خوب میشه با 60 درصد اطمینان حرف میزدم... ولی تو رو نا امید نمی کردم... آرشام حداقل 2 سال باید دارو می خورد و تا یکسال هم تحت درمان می موند... اما الان 9 ماهه می تونم بگم 97 درصد از مشکلش حل شده و تا 3 یا 4 ماهه دیگه سالمِ سالم میشه...

فقط یه چیزی....

با نگرانی گفتم چی؟

علیرضا: نترس بابا چیز بدی نیست... فقط خواستم بگم امیدوارم به رفتار یه بیمار پارانویید که برای بیشتر خانما کمی ضعیفترش و برای خیلیا همین حدشم خوشآیندِ عادت نکرده باشی... و بتونید یه زندگی عادی رو درست کنید...

من: نه بابا... کدوم زنی راضی داره شوهرش برایکوچکتری مسئله بهش شک کنه و کتکش بزنه... سر هیچ بنده ای نیاد به خدا...

علیرضا: خیلیا بودن که عادت کردن و میپسندیدن و البته اونا هم مریض بودن و تحت درمان قرار گرفتن... خوبه که تو خودت و نباختی... اما باز بایدآرشامِ و اقعی و ببینیم و نظر بدیم...

علیرضا: خوب حالا نمی خواد بری تو فکر ... من باید برم...

من: باشه مرررسی... فقط یه چیز با آرشام راجع به بچه حرف زدی...؟

علیرضا: آره... می دونی اون می گه فکر می کنم ساناز نمی خواد از من بچه داشته باشه... یعنی فکر می کنه ت هنوز کامل نبخشیدیش که بخوای یه بچه از وجود جففتون به این دنیا بیاد... این حرفای خودشِ و البته کمی بیماریشم تو حرفی که میزنه تاثیر داره و باعث میشه کاملا منطقی نباشه...

من: نمی دونم چکار کنم... من اصلا آمادگی ندارم...

علیرضا: به نظر من وقت بدی هم نیست... اما شاید کمی استراحت براتون بد نباشه...

خودم دوباره باهاش حرف میزنم... پس جمعه یادت نره...

علیرضا باشه باشه حتما...

من: راستی راستی ... قضیۀ عکسا رو به آرشام گفتی؟

علیرضا: آره... بهم گفت اصلا مهم نیست و می دونم که خیلیا به عشق من و ساناز ححسودی میکنن... و اینم گفت که خودم میدونم سیاوش به غیر از چشم برادری منظور دیگه ای نداره ... منم که خودش میشناسه و فهمید برای چی اومدی خونم...

من: خوب خدا رو شکر... پس برو مزاحمت نمیشم... ممنون بابت همه چی...

علیرضا: خواهش...خداحافظ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خودمم دارم فکر می کنم تو دوران مجردیم عاشق نی نی کوچولو بودم... االانم دوست دارم فقط کمی مشکل برام... اگه آرشام قبول کنه تا بعد از عید خیلی خوبه... چون ماه های اولم میشه آخرای طرحم و این عااالیه...

آژانس گرفتم و رفتم خونه بهتر حالا که داره خوب میشه کمی بیشتر به حرفاش گوش بدم می دونم تاثیر زیادی داره...

/////

وقتی رسیدم خونه... یه دوش گرفتم و برای آرشام لازانیا درست کردم می دونم که خیلی دوست داره... منم خیلی دوست دارم... باید کمی خونه و مرتب کنم خیلی وقت دست به سیاه و سفید نزدم...

بعد از جارو کشیدن و یه گرد گیری حسابی به این فکر رسیدم که مشروبا رو کلا خالی کنم و به جاش آب بریزم داخلش...

آره فکر خوبی بود... هم میز بارم خالی نمی موند هم مشروب نبود که خطری داشته باشه که مثل اندفعه شه... خوب کارام تموم شد... نشستم تلوزیون و روش کزدم و مشغل شدم/// صدای کلید توی در باعث شد کاسۀ تخمم و بزرام کنار و برم تو پذیرایی...

اوخ اوخ نازی ووو معلومه خیلی خستست...

رفتم جلو...

من: سلام گلم خسته نباشی مردِ خونه معلومه حسابی انرژی مصرف کردیاا...

آرشام پیشونیم و بوسید و گفت...

سلامت باشی خانمی آره... حسابی... اما خیلی گشنمه...

من: برو یه دوش 5 قیقه ای بگیر تا من میز و بچینم...

من مشغول شدم و آرشامم رفت دوش بگیرِ... سفره ئ رو چیدم.. اما هر چی دکمه بی صاحابی رو زدم مگه یخ میومد بیرون... معلوم نیست چشه.. مجبور شدم از تو فریزر قلبای بزرگ یخ و بردارم... و دیوونگی کردم و خواستم با چاقو یخ و بشکنک که دستم و بریدم... دقیقا کف دستم و بریدم... زخمش عمیق نبود اما نیاز به پانسمان داشت... خیلیم درد می کرد...

می دونستم اگه آرشام ببینه حسابی ناراحت میشه و صد در صد باید من وببر دکتر... پس خودم پانسمانش کردم که نبینه...

سر میز... بدجور تو خودم بودم چون دستم داشت اذیت می کرد و نبضش میزد... آرشام هنوز دستم و ندیده بود چون زیر میز بود و با اون دستم می خوردم...

متوجه شدم چندبار زیر چشمی نگام کرد... اخه از تعریفاش واسه غذام حتی نمی تونستم یه لبخند بزنم اگه هم میزدم یه لبخند بی جون بود...

آخر سر چنگالش و چاقوش و پرت کرد و بلند شد...

من: کجا تو که هنوزچیزی نخوردی؟

آرشام: ممنون سیر شدم...

و بعد رفت از تو آشپزخونه آب ورداشت... نگاه کن تروخدا من به خاطر اینکه دوف دوست داره کلی عذاب دیدم اونوقت این رفت آب خورد...

دوباره برگشت و دست اشارش و به نشونه تهدید آورد بالا و گفت:

آرشام: ببین ساناز... من قبول کردم بیمار بودم... پارانویا داشتم یا هر کوفتی.. اما قبول نمی کنم هر برداشتم به این بهونه تموم شه و توجیه شه... خر نیستم میفهمم یه خبرایی هست... نمی دونم چته... یا چی می خوای... اما اگه تحمل من برات سخته می تونی بگی شامم بیرون از خونه بخورم... این که دیگه اخم و تخم نداره... و بعد رفت تو اتاق...

من که اماده گریه کردن بودم با حرف آرشام یه بهونه بهتر پیدا کردم و زدم زیر گریه اما آروم گریه می کردم که نشنوه... فقط اشک میریختم... دستم بدجور میسوخت... تو دلم مامانم و صدا می کردم... کاش مثل بچه گیام الان مامان و بابام بودن... هیچوقت راحت از کنار این چهرۀ ناراحت بچشون نمی گذشتن...

نمیتونستم چیزی و جمع کنم... خوابم میومد... رفتم تو یکی از اتاقا و دراز کشیدم... و نفهمیدم که کی خوابم برد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

احساس اینکه کسی بالا سرمِ چشمام و باز کردم... دستم هنوزم تیر می کشید و درد می کرد...

آرشام نشسته بود و داشت باند دستم و باز می کرد...

وقتی دیدم داره باز می کنه... دستم و از دستش کشیدم و نشستم که باعث شد از درد اشک تو چشمام جمع بشه...

من: آآآآی...

آرشام: دستت چی شده غروب اومدم که سالم بود...

من: هیچی بریده... اینجا چکار می کنی؟

آرشام: ببینم مگه ما اتاق نداریم که اینجا خوابیدی؟

من: باهات قهرم...

و بعد روم و برگردوندم...

آرشام: اندفعه تو مقصری خانم خانما... من خسته و مونده به عشق تو میام خونه اونوقت برام اخم کردی....

من: من اخم نکردم دستم درد می کرد صورتم مچاله شده بود...

آرشام: ای من فدای صورت مچالت شم... خوب تو که می دونی من طاقت ندارم و بعد اومد کنارم نشست و گفت:

خانم گل من نمی خواست بگه دستم اوف شده ببرمش دکتر... درد نمی کنه/؟

انگار منتظر همین حرف آرشام بودم...

چون مثل بچه ها زدم زیر گریه و گفتم چرا خیلی... خیلی درد می کنه...

آرشام چشمام و که تند تند ازش اشک میومد و بوسید و با اخم نگام کرد... اما تو چشماش می خوندم نگرانِ... وای خدا باورم نمیشه حتی نمِ اشک و تو چشماش می دیدم... زود صورتش و ازم گرفت و گفت:

آرشام: اشتباه کردی همون غروب نگفتی... من میرم آماده شم نمی خواد چیزی بپوشی لباست خوبه... برات شال میارم...

و بعد رفت بیرون...

یه نگاه به لباسام کردم چه اپن مایند شده... یه شلوار شش جیب پام بود به یه تیشرت...

از همونحا داد زدم آرشام آماده نشو یه دقیقه بیا...

سرش و کرد تو اتاق و گفت بله؟

من: می گم دکتر لازم نداره اگه میشه کمکم کن پانسمانش و عوض کنم و یه شستشو درست حسابی بهش بدم... آخه بتادین نزدم بهش...

آرشام چشماش گرد شد و گفت یعنی تو از غروب اون زخم و همینجوری بستی؟

من: خوب پیدا نکردم...

آرشام: پاشو میریم دکتر...

من: آرشام باور کن نیاز نیست نصف شبی... جونِ من اصرار نکن...

آرشام نفسش و سخت داد بیرون و گفت بیا حداقل شست و شوش بدم...

وقتی رفتم از اتاق بیرون به چهار چوب تکیه داده بود... دست سالمم و گرفت و گفت:

آرشام: بار اخرت بود واسه چیزای چرت و مسخره قسم دادیا... اونم جونِ خودت...

و بعد من و برد رو ظرفشویی...

با کلی اه و اوه پانسمانم و عوض کرد...

من: مرررسی...

آرشام: بسه دیگه چقدر تو اشک داشتی مگه... خانمی حرومش نکن این گوهرا هیفِ به خدا و بعد من و بغل کرد و برد تو اتاقمون و بد از خوردن یه قرص تو بغل آرشام به راحتی خوابم برد....

++++++++++++

یه هفته گذشت و دستم دیگه درد نمی کنه ... فقط کمی جای زخمش مونده... الانم حاضر و آماده نشستم منتظر آقای خونه بریم خریدِ عید... آخه آقای خونه ممکنه کل اسفند و یه سفر کاری بره و وقت نکنه ببرتم خرید...

از الان دلم گرفته قرار تنها بمونم... خودشم خیلی ناراحت بود اما مجبور بود بره... علیرضا بهم گفت این بزرگترین نشونست برای اینکه بدونی آرشام خوب شده و گفت که از این راه میشه مطمئن شد ... چون اگه آرشام هنوز بیمار بود هیچوقت اجازه نمیداد تو تنها بمونی حتی اگه به قیمت از دست دادن کارش میشد... البته قرارِ چون من نمی رم خونه پدرشوهرم انا بیاد پیشِ من///

بیخیال بهتره بهش فکر نکنم چون دلم بدجور میگیره... برم آرشام زنگ زد...

++++++++++++++++++++

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرشام : نانازم بریم این مانتو رو بپوش خیلی قشنگِ..

من: نه آرشام نگاه کن یه جوریه...

آرشام: هیچ جوری نیست بیا بپوش...

و بعد دست من و گرفت و رفتیم داخل...

.

تو آینه به خودم نگاه کردم ... چه سلیقه ایم داره قربونش برم...

مانتو در عین سادگی ، شیک... خوش دوختم که هست... همین.... منم خوشم اومد..

در اتاق پرو باز کردم آرشامم ببینه...

آرشام: محشرِ... تو هر چی می پوشی بهت میاد خانم گل...

آروم گفتم:

من:هندونه ها رو بزار خونه بهم تحویل بده... پس خوبه؟همین؟ من که خوشم اومد...

آرشام: آره... اما... اما باید قول بدی بدون من واسه جایی نپوشیش...

دوباره دلم گرفت... اه کاش نمی رفت...

من: باشه...

اومدم در و ببندم که نزاشت...

آرشام: بمون... چند تا دیگه دیدم خوشم اومده...

من: لباس زیاد دارم همین کافیه...

آرشام: اونارو هم بپوش قشنگن ...

چیزی نگفتم و در و بستم... خدا جونم چرا وقتی اسم رفتنش میاد دلم میلرزه... اه این چه حسیه من دارم.؟ کاش می شد منم باهاش برم...

لباسای دیگه هم پوشیدم و دو تا مانتو دیگه هم خریدم... شلوارلی هم که به سختی پیدا کردم... چون من نه فاق بلند میپوشم نه کوتاه... پیدا کردن یه چیزی بین این دو تا هم که کار حضرت فیلِ...

بعد از خریدای من برای آرشامم چند دست کت و شلوار و کمی لباس اسپرت برای اونجا رفتنش خریدیم...

و برای شامم من بر خلاف میل آرشام پیشنهاد دادم ساندویچ پاپیلو بخریم و تو ماشین بخوریم... اتفاقا چقدر هم مزه داد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این روزا آرشام چون میخواد بره باید به کاراش برسه زیاد خونه نمیاد وقتی هم که میاد 10 شب شده و خستس...

مثل همیشه با هم نیستیم... منم نمی تونم خیلی درکش کنم....خوب کاراش زیاد شده... اما گاهی اوقات دلم میگیره...

حتی یه شب که رو مبل خوابم برد... صبح که بیدار شدم دیدم آرشام نیست و منم همونجاییم که دیشب بودم... اگه کمی قبل تر همچین چیزی میشد آرشام اصلا بدون من خوابش نمیبرد/// یا حداقل صبح می تونست من و بزار سر جام...

آهی کشیدم و بیخیال شدم... آهنگ و زیاد کردم و رفتم که برای خودم چیپس و پنیر درست کنم... خیلی وقتِ نخوردم... یعنی اگه بیخیالی طی کردن نبود من چکار می کردم/// کاش جمعه ها نبود... کاش پنج شنبه نبود... وقتی سرکار نمیرم تنهایی و بیشتر حس می کنم... بیشتر میفهمم که آرشام حواسش به من نیست...

یعنی دوست داشتنش به من واسه وقتی بود که مریض بود؟ یعنی این رفتاراش طبیعیه و من حساس شدم؟ شاید اصلا چیزی نباشه...

نه آرشام حتی یه بارم زنگ نمیزنه ببینه من چکار می کنم... وقتی میاد اگه من نرم جلو شاید حتی نه بوسم کنه نه بهم سلام بده...

نه ساناز بی انصافی نکن دیشب که اصلا استقبالشم نرفتی اومد و بوسیدت و حالت و پرسید..

نمی دونم شاید من زیادی حساس شدم و آرشام فقط سرش شلوغه...

با اهنگ زمزمه کردم و مشغول کارم شدم..

////

به خیالـــــم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم

آسمون ها زیرِ پامِ اگه با تو رو زمینم

به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی

به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی

من هنوزم نگرانم که تو حرفام و ندونی

این دیگه یه التماسِ من میخوام بیای بمونی

....

من و تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به بادِ

بد و خوبِ زندگی منو دستِ، گریه داده

ای عزیزِ هم قبیله با تو از یه سرزمینم

تا به فردای دوباره، با تو هم قسم ترینم

من هنوز نگرانم که تو حرفام و ندونی

این دیگه یه التماسِ من میخوام بیای بمونی...

...

بد و خوبمون یکی ، دستِ تو دستِ من بود

خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود

یا تو همقصۀ دردم همصدا تر از همیشه

دو تا هم خونِ قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه

من هنوزم نگرانم که تو حرفام و ندونی

این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی

من هنوزم نگرانم که تو حرفام و ندونی

این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی

این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی

این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی

من هنوزم نگرانم که تو حرفام و ندونی...

////

اشکام و پاک کردم و ظرف پیرکسم و گذاشتم تو فر... انقدر گریه کرده بودم که اگه آرشام من و میدید متوجه میشد که یه چیزم میشه... واسه همین تصمیم گرفتم برم حموم... می دونستم دقیق 10 خونست واسه همین 10 دقیقه می خواست به اومدنش رفتم حموم... وان و پر کردم... کمی نیاز به آرامش داشتم کمی هم شامپو و عطر ریختم و خودم و انداختم توش... چشمام و بستم... باید کمی آرامش بگیرم بنابراین به هیچ چیز جزء همون دقیقه و ثانیه فکر نکردم... اما گاهی یه صحنه هایی از خودم و آرشام میومد جلوی چشمام...

اولین بوسم... عروسیمون... آتلیه... صحنه هایی که برای شکار لحظه ازمون گرفه بودن/// با یاد آوریش لبخندی زدم... چشمکی که آرشم زد ... بوسایی که برام میفرستاد... اولین ابراز عشقش... وقتایی که پشیمون میشد... تولدش... آهی کشیدم... نمی دونم چرا انقدر نا امید شدم..

شاید من پر توقع شده بودم... اما یه زن وقتی مردش فرق کنه خیلی زود می فهمه... انقدر بهش اطمینان دارم که می گم پای زنِ دیگه ای درمیونن نیست...شایدم باشه نه برای کارشِ.. اما آرشام باید بفهمه که نباید کارش و تو زندگی مشترکمون دخالت بده همونجور که از من خواست کارم تو زندگیمون تاثیر نداشته باشه... اما حالا.. نمی دونم واقعا چی بگم...

دغدغۀ بیش از حد آرشام باعثِ سردیه خیلی زیادِ زندگیمون شده اما انگار درک نمی کنه که داریم از هم دور و دور تر میشیم...

..

خیلی وقت بود تو حموم بودم... که یه دفعه در حموم باز شد... اه یادم رفته بود قفلش کنم ... چشمام و باز نکردم... سعی کردم آروم باشم و نزنم زیر گریه... کاش بیاد من و بزنه حداقل میدونم که مثل قدیم براش ارزش دارم... کاش بهم بفهمونه هنوز براش وجود دارم... هنوزم یه حسی بهم داره...

آرشام: مگه تو نمی دونی من چه ساعتی میام؟ برای چی وقت رسیدن من اومدی حموم... از ساعت 10 تالا منتظرتم ... ساعت و دیدی 12 شد نمی خوای بیای بیرون... بازم جوابش و ندادم بزار بره بیرون...... تو چند روزِ چته ناناز؟ ها؟ مگه من شوهرت نیستم... مگه نباید وقتی میام خونه ببینمت و انرژی بگیرم... مگخ نگفتم وقتی از سرکار میام جلو چشمام باش؟ می شنوی..؟ چرا ازم دوری می کنی...

هه یکی نیست بگه همه اینا کار خودتِ... اما شاید راست بگه... نه ... خودش مقصرِ....

یهو یکی منو بلند کرد با وحشت چشمام و باز کردم...

آرشام بود... داشت نگام می کرد... با نگرانی...

آرشام: خوبی؟ چرا جواب نمیدی... نگران شدم...

و بعد سرم و گذاشت رو سینش.... مثل یه بچه تو بغلش بودم... چقدر نیاز داشتم... به خودش به وجودش...

نزدیک بود اشکم در بیاد کلا این چند وقت زود رنج شده بودم... نمی دونم چرا فکر می کردم دلم شکسته... هیچی نگقتم...

دوباره من و گذاشت تو وان... رفت و دوش و باز کرد... خودشم لباساش و درآورد و دوباره من و بغل کرد...

و برد زیر آب...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل یه بچه که مامانش میشورتش من و شست و بعدم خودش حولم و بهم پوشوند... و رفتیم بیرون... اصلا باهاش حرف نمیزدم... انگار زبونم قفل شده بود... می دونستم حتی یه کلمه هم حرف بزنم بغضم می ترکه... دلم میخواست بازم تو بغلش باشم... بهم آرامش میداد... امنیت... حسش می کردم... حس بودن... اینکه هست... اینکه هنوز دارمش... انگار خودش فهمیده بود ناراحتم... غمگینم... فهمیده بود دلم گرفته ... از کاراش ... از خودش...

چون وقتی لباسم و بهم پوشوند.. من و گرفت تو بغلش سرم و گذاشتم رو سینش...

موهام و که حالا نم دار بود و نوازش میکرد...

با صدای آرومی که من فکر می کنم کمی هم میلرزید گفت:

آرشام: یه مدت سرم خیلی شلوغ بود خانمی... اما حالا دیگه تا وقتی که برم خونه ام... دیگه تموم شد... متاسفم خانمم... متاسفم نازگلم.... این مدت جدا از کارای خودم به خاطر یه مشکلاتی مجبور شدم به بابا هم کمک کنم...

سردم شده بود... فکر کنم فهمید پتو رو کشید رو خودمون... و بعد از خاموش کردن چراغ خواب... رفت به پیشوازِ خواب...

سرم و بالا کردم و نگاش کردم از نفسای منظمش میشد فهمید که خوابِ... یکم نگاش کردم... چقدر خسته بود.. چقدر خوابش میومد...

بیشتر رفتم تو بغلش... ببخش که بد قضاوت کردم... تا صبح نخوابیدم... فقط نگاش کردم... خدایا یعنی دیگه بالاتر از این حسی از عشق هست که به من بدی؟ چرا دارم عذاب می کشم... انگار یکی داره خفم می کنه...

انگار دارن فلبم و پاره پاره می کنن...دوباره سرم و گذاشتم رو سینش... صدای قلبش آرامشی بود برای اعصاب بهم ریختم... انگار که ترمیم شدن... لبخندی زدم و چشمام و روی هم گذاشتم...

......

صبح بیدار شدم... گفته بود دیگه نمیره سرکار... واسه همین آروم و بی سر و صدا بدون اینکه صبحونه بخورم رفتم بیمارستان...

امروز آرامش بیشتری داشتم ... انگار فقط یه اطمینان میخواستم...

قرار بود آنا بیا بیمارستان... داروهاش تموم شده بود... جواب آزمایشش و گرفتم... پرولاکتین خونش نرمال شده بود... دیگه تیروئید نداشت... اونم نرمال بود... اما هنوز مشکل داشت...

متاسفم براش... اشکال نداره تحت درمان باشه هیچ مشکلی براش پیش نمیاد...

خدا کنه همۀ دخترا سرسری نگیرن و تو سن پایینبرای مشکلایی که به چشمشون کوچیک میاد برن دکتر... انا اگه تحت درمان نبود هیچ وقت حامله نمیشد... اما حالا چون مریضی خوب شده با اینکه هنوز بیمار... اما تحت نظر می تونه حامله شه... خدا رو شکر...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من: سلام خانم خوشگله...

آنا: سلام چطوری... چقدر لاغر شدی... دلم برات تنگ شده بود... خیلی بی معرفتی خونه ما نمیای...

من: خوب تو بیا با معرفت... فکر نکنم مامانت خیلی دوست داشته باشه من بیام اونجا... در ضمن حرف آخر مامانت و هیچ وقت فراموش نمی کنم...

آنا: باور کن خودشم ناراحتِ... نمی دونم خواب نما شده چی شده اما خیلی تغییر کرده...

من: شاید چون آرشام خوب شده... بیخیال بیا بشین...

نشست و واسش توضیح دادم از بیماری که داشت...

اما بهش اطمینان دادم که هیچوقت هیچ مشکلی براش پیش نمیاد و وقتی خیالش راحت شد گذاشتم که بره...

تلفنم زنگ خورد...

من: سلام...

آرشام: سلام خانمیه خودم... اولا یه عزیزم به سلامت میچسبوندی...

لبم و گاز گرفتم حالا که دیگه مثل قبل شده بود باید اعتراف کنم که خودمم خیلی مقصر بودم...

من: خوبی عزیزم؟

آرشام نفس صداداری کشید و گفت:

آرشام: الان اره... خیلی خوبم.. چرا صبح بیدارم نکردی؟

من: گفتم خسته ای بخوابی...

آرشام: قرربونت بره آرشام... اما میخواستم خودم ببرمت بیمارستان... ماشین بردی؟

من: آره...

آرشام: باشه پس من غروب پیام دنبالت اما دیگه ماشین نمیارم...

من: باشه گلم... مراقب خودت باش...

آرشام: توام همینطور نازگلم.. تا بعد خدافظ...

من: خدافظ...

با انرژی صد برابر از قبل رفتم سراغ کارم...

دو هفته ای میشد از مامان اینا خبر نداشتم... باید یه زنگ بهشون بزنم هم خبر بدم دارم میام هم دلم برای صداشون تنگ شده...

شماره و گرفتم...

اما جواب ندادن... دوباره و سه باره اما بازم جواب ندادن...

جای نگرانی نداشت... یعنی احساس بدی نداشتم...

زنگ زدم به موبایل بابا جواب داد...

سلام به دختر گلم... خوبی بابا..

من: سلام به به پدر گرام چطوری بابایی؟

بابا در حالی که صداش می لرزید گفت چقدر دلم برای صدای یکی یه دونم تنگ شده بود...

خوبی دخترم؟

من: مرسی بابا شما خبی/؟

زنگ زدخ خونه نبودین...

بابا: من که پارکم مامانتم رفته خونه خالت دارن برای هستی جهیزیه میخرن اینروزا بیشتر اونجاست...

من: به سلامتی پس اینطور که معلومه عید عروسیشونه... خوشبخت باشن...

بابا: آره دیگه اگه خدا بخواد... خوب سرم چطوره؟ اذیتت که نمی کنه...

من: نه بابا مثل خودت خوب و مهربونِ... زنگ زدم یه خبر خوش بدم... البته برای خودم که خوشِ...

بابا: خدا روشکر... از اولم می دونستم به خوب کسی سپردمت... خوش خبر باشی بابا جان...

: آهی کشیدم و گفتم... دارم میام ایران... عید ایرانم بابایی...

بابام خنده ای کرد و گقت:

بهترین خبر دنیا بود دخترم.. به سلامت برسی ایشاالله...

من: ممنون بابا... خیلی دوستون دارم...

بابا: زنده باشی دخترم... برو مزاحمت نمیشم...

من: مراحی بابا پس به مامانم بگید... خداحافظ....

بابا: خدانگهدارت باشه سانازِ بابا...

...

خواتم به فاطمه هم زنگ بزنم که یادم افتاد چند روز پیش که باهاش حرف میزدم گفت داره گوشیش و میبره تعمیرگاه و تا آخر هفته خاموشِ... این مدت اون از همه چیم خبر داشت... حتی می دونست ایرانم.. اما قسمت نشد ببینمش... اینروزا باید فکر سوغاتی برای همه باشم... البته فقط خانواده مادری...

تصمیم گرفتم بگردم دنبال ادکلن و لوازم آرایشی اصل... اینجوری همه فکر می کنن از اونور آوردم... از مغازۀ گوهردشتم که شکلاتای اونر و میاره براشون شکلات میخرم...

خدایا ببخش اما کار دیگه نمیشه کرد...

کیفم وبرداشتم و رفتم پایین... قرار بود با آرشام بریم شهر بازی...

اما هنوز به پایین نرسیده بودم که دوباره تلفنم زنگ خورد... از خونه پدر شوهرم بود...

من: بله.؟

آنا: لام گلم خوبی...؟

من: سلام خانم مودب... ممنون خوبم... سیاوش اونجاست؟

انا: زهرمار یه بار خواستم مثل آدم بحرفما...

من: والا همون اویل بود این اوخر جز خر و الاغ ما چیزی از زبون تو نشنیدیم...

آنا: عروسم عروسای قدیم... ببین ما شب میاییم خونتون... شب نشینی...

با کمی تعجب گفتم:

من: همه؟

آنا: بله همه... مشکلی داری؟ خونه داداشمه ها...

من: تو حق نداری بیای اما بقیه خوش اومدن...

آنا: نه جدا من و مامی و بابا شب میاییم خونتون...

من: خوش اومدین عزیزم... خوب شام بیایین...

انا: نه می دونم بیمارستان بودی... باز اگه از صبح خبر داده بودیم یه چیز...

من: باشه پس منتظرتونم گلم...

برگشتم بالا و برای فردا مرخصی گرفتم... شب نگهشون میدارم... حالا که دارن میان زشته... اونم مادر شوهرم همینم خیلی برام ارزش داره... یه لبخند زدم... فکر کنم آشتی کنیم... آرشامم خیلی خوشحال میشه...

آرشام که داشت زنگ میزد و ریجکت کردم و رفتم پایین...

از پارکینگ اومدم بیرون آرشام جلوی در ایستاده بود...

من: بپر بالا ببینم خوشتیپ...

آرشام نشست و با خنده گفت:

آرشام: ورجوک معلومه کجایی یه ربع دیر کردیا...

من: ببخشید امشب مهمون داشتیم می خواستم شب نگهشون دارم تا مرخصی بگرم طول کشید...

آرشام برگشت سمت من و به در تکیه داد...

آرشام: مهمونی کی هست؟ تا اونجا که من یادمه از وقتی ازدواج مردیم به جز علیرضا وزنش و سیامک و سیاوش کسی خونه ما نیومده...

من: آنا یادت رفت گلی... عیرضام که همش یکی دوبار اومده جمعه این هفته هم که شما خونه نبودی نیومدن... آبرومم بردی...

آرشام: وااای ترخدا غر نزن دیگه... حالا بگو کی هست...

من: مامانت اینا...

سرش و تکون داد و گفت... خوش اومدن...

فهمیدم که نفهمید چی گفتم...

چند ثانیه بعد با تعجب گفت:

کدوم مامانم اینا؟

خنده ای کردم و گفتم:

من: دیوونه مگه چند تا مامان داری؟ امشب میان شب نشینی خونمون ...

آرشام: مامانمم میاد؟ جدی میگی؟

من: بله.. جدی میگم...

آرشام: سانازی یه چیز بگم گلم...؟

من: بگو هانی...

آرشام: خانم گلم می دونم از مامان ناراحتی اما آدمی نبود پاشه بیاد خونمون یعنی باور کن الان شاخ ر نیاوردم خیلیه... اگه باهات خوب برخورد کرد آشتی کنیم باشه؟

لبخندی زدم و گفتم... من از مامانت ناراحت نیستم... اگه دیگه خونتونم نیومدن ترجیح دادم احتراما حفظ شه تا اینکه خودش من و بخواد...

آرشام دستش و گذاشت رو دستم که رو دنده بود و دستم و گرفت و بوسید...

من: با این حساب برنامۀ پارک کنسل شد... بریم یکم خرید کنیم... تو که عین خیالت نیست ... فکر کنم چند روزی هست میوه نخوردم...

آرشام: خوب بابا چند بار تاحالا گفتی... آبروم و بردی یادم میرفت خو...

من: همون بهتر یادت میرفت تو بری بابزار هر چی گندیدست جمع می کنن میدن بهت ....

آرشام عصبی گفت :

آرشام: نانا

من: مگه دروغ میگم؟

و بعد خندیدم...من و آرشام حاضر و آماده منتظر مادرشوهرم اینا بودیم...

هر دو استرس داشتیم این و از حالتای آرشام می فهمیدم...

من برای اینکه نمی دونستم مادر شوهرم می خواد صلح کنه یا اینکه من و قبول کرده...

وآرشام شاید به خاطر اینکه بین دو تا عزیز گیر کرده بود و از رفتار مادرش میترسید....

اما من هم به خاطر اینکه بزگترِ هم اینکه آرشامم دوسش داره سعی می کنم اگه بازم حرفی زد به دل نگیرم...

.....

بلاخره رسیدن بالا...

اول پدرشوهرم اومد داخل

مستقیم اومد و بهم دست داد و پیشونیم و بوسید...

من: چه عجب بلاخره یه سر به خونه فقیر فقرا زدین... خوش اومدین بابا جون بفرمایید...

اوه بعدم شادی جون اومد داخل... چقدرم خوشتیپ شده از حق نگزریمم خیلی خوب مونده ها...!!!!

وای باور نکردنیه چون خیلی ساده و بی آلایش اومد سمتم و من و بوسید...

شادی جون: سلام ساناز جون...

بعد در گوشم گفت:

شادی جون: ببخشید باید زودتر از اینا میومدم... تو سختیات... امیدوارم من و ببخشی... به خاطر طرز فکرم...

خدای من چقدر مهربون شده... از خودم بابت پیش بینی اینکه چطور میخواد رفتار کنه خجالت کشیدم...

من: خوش اومدین.. من هیچ گلگی ندارم و از دستتون ناراحت نیستم و تعارفش کردم بشینه...

آنا هم نشست...حسابی ازشون با کمک آرشام پذیرایی کردم... آرشام انگار شادتر شده بود...

اونم خیلی وقت بود که مامانش و زیارت نکرده بود و فکر کنم ناراحت بود اما الان...

شب به اصرار من موندن... به خصوص وقتی فهمیدن من مرخصی گرفتم... تازه به شوخی گفتم آقا جون باید برامون صبح کَلَپچ بخره از زیرشم نمی تونه در ره... و انا هم استقبال کرد...

صبح زود آرشام و میفرستم واسه کله پاچه...

...

آنا: ساناز ما که لباس نیاوردیم آخه...

من: اشکال نداره عزیزم... الان بهتون لباس میدم...

و با مادر شوهرم و انا رفتیم تو اتاق خوابمون... به آنا و مادر شوهرم تیشرتایی و دادم که هنوز مارک روشون بود... چون خوب شاید خوششون نیاد لباس من و بپوشن...

شادی جون گفت:

ساناز این که نواِ یکی از این لباسات و بده... مگه مریضی که لباست و نپوشم دختر...

منم لبخندی زدم و برگشتم سر کشو که یه لباس دیگه براش بیارم... که انا گفت:

آره عزیزم به منم یکی از لباسات و بده... کچلی که واگیر دارنیست!!!!

همونجور که دنبال لباس بودم گفتم مرسی... که یهو مادر شوهرم و انا زدن زیر خنده..

با تعجب برگشتم سمتشون... حرف آنا رو تو ذهنم تکرار کردم... تیشرت و پرت کردم سمتش و گفتم:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من: خیلی بدجنسی... دیوونه...

خلاصه هر کی رفت تو اتاقش و خوابید... اما آرشام مگه میخوابید... انرژی مضاعف گرفته بود نصف شبی من و اذیت کنه...

آرشام: نانا پاشو اون لباس پلنگی رو بپوش...!!!!

من: آرشام جان عزیزم مهمون داریم زشته... بزار بخوابم خسته ام...

اما انگار آقا آرشام گوشاش استعفا داده بود چون تا خود صبح مجبور شدم به حرفاش گوش بدم...

ساعت نزدیکای 8 بود...

من: آرشام: پاشو برو کله پاچه بخر هم من بدجور هوس کردم...هم آنا دیشب می گفت...

آرشام: وای نه ساناز... برو یه دوش بگیر... به مامان اینا بگو من خوابم...

برگشتم بهش نگاه کردم...

من: خیلی پررویی به خدا... ببخشید که منم اندازه شما انرژی صرف کردم...

من و فشار داد تو بغلش و گفت... باشه بابا بیا بریم با هم دوش بگیریم... بعد میریم بیرون... منم میرم کله پاچه میگیرم... قهر کردن نداره که خانمی...

اما همون موقع یهو انا محکم در و باز کرد...

آنا: ساناز بیا........

بدبخت حرفش و خورد..

حالا من می گردم دنبال سر پتو، مگه پیدا میشه... آخر سر آرشام پتو رو کشید رو مون و خودش و زد به خواب...

آنا یکم دیگه نگاهمون کرد رفت بیرون...

یدونه زدم تو کله آرشام گفتم:

من: اخه تو این مغزِ کشمشی رو از کی به ارث بردی؟ 4 ساعته تورو بیدار دیده تازه یادت افتاد خودت و بزنی به خواب...؟

تازه تو که یه چی تنته آبروی من رفت...

آرشام: بیخیال بیا بریم دوش بگیریم زدوتر بریم بیرون... دیگه روم نمیشه نگاش کنم... دخترۀ فضول یکی نیست بگه تو مگه دست نداری در بزنی...

من: ببخشید که ما مهمون داریم و وقت اینکارا نبودااا...

آنا در و زد...

آنا: بابا کله پاچه خرید بیایید با هم بخوریم...

بعد از دوش گرفتن... رفتیم بیرون... انا بیچاره اصلا به ما نگاه نمی کرد... فکر کنم خجالت کشیده بود... ما دو تا هم بدتر...

من: شادی جون شما چرا زحمت کشیدی من و بیدار میکردی من میزو میچیدم... بابا جون دستت درد نکنه... من می خواستم صبح آرشام و بفرستم کله پاچه بخره...

باباجون: بخور بابا نوش جونت... زبون بزار براش خانوم... زبون دوست داره...

من: آره... زبون و مغز...

ساناز: منم از همینا میخوام...

بابا جون: نترس دختر به اندازه گرفتم تموم نمیشه... و بعد خندید...

نمی دونم چرا از بوش معدم یه جوری میشد...

من عاشق کله پاچه بودم اما الان انگار میلم نمیشه... فکر کنم غذای دیشب مونده رو دلم....

اولین قاشق و که بردم سمت دهنم همینکه یکم مزه آب کله پاچه خورد به زبونم و چشیدمش... احساس کردم هر چی تو معدمه میخواد بیاد بالا ... قاشق و پرت کردم و رفتم سمت دستشویی...تو دستشویی یه آب به سر و صورتم زدم و اومدم بیرون///

آرشام بیرون در وایساده بود...

آرشام : چی شد خوبی؟ بریم دکتر...

من: نه بابا توام... الکی حالت تهوع گرفتم آبروم سر میز رفت وگرنه اصلا بالا نیاوردم... فکر کنم از غذای دیشبِ تقصیر توام هست دیگه... بی موقع ازم کار می کشی... اه...

آرشام بازوم و گرفت و گفت:

یه جور حرف میزنی انگار زوری بوده...

ای خدا با این اون رگِ نمی دونم چی چیش باد کرد...

من: نه بابا زوری نبود عزیزم.. فقط موقعش نبود... بیا بریم سر میز زشته...

آرشام: حالا مطمئنی حالت خوبه...

من: آره ... قیافم بد نیست؟

آرشام: نه خانمی خوشگل تر از همیشه..

بعد گفت:

آرشام: سانازی ببخشید خانمم... زیاده روی کردم...

دستش و گرفتم و گفتم بیا بریم سر میز...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من: ببخشید...

بابا جون با لبخند گفت: زنده باشی دخترم...

وا از کی تاحالا هر کی حالش به هم خورد بهش می گن زنده باشی... والا من اگه باشم می گم ایششش... مرده شورت و ببرن...

اینا چرا اینجوری من و نگاه می کنن... انا که انگار یه موجود جدید دیده داره کشفش می کنم... شیطونه میگه چشمام و براش لوچ کنم دیگه نگام نکنه ها... مادر شوهرمم زیر چشمی هوام و داره... ای بابا... آرشامم فهمید فکر کنم...

آرشام: آنا تو صورت نانا که کله پاچه نیست... صبحونت و بخور....

نمی دونم اصلا چرا حالم داشت بد میشد خفن...

آخر سر شادی جون گفت:

شادی جون: مثل اینکه امروز کله پاچه باهات جور نمیاد... بزار برات یه چیز دیگه بیارم...

من: وای نه.. ببخشید باباجون من خیلی کله پاچه دوست دارما... نمی دونم چرا امروز اینجوری شده...

خودم میارم شادی جون...

تند تند کره مربا گذاشتم وسط...

اصلا وقتی رنگ مربای هویج و دیدم انگار دنیار و بهم دادن .کلی هم خوردم... البته کلی که نه زیر نگاهاشون مگه میشد خورد...

بعد از صبحونه... آرشام و باباش نشستن پشت میز شطرنج که بازی کنن .. من و آنا و شادی جون هم نشستیم منچ بازی کنیم...

هنوز بازی شروع نشده بود که شادی جون آروم گفت:

شادی جون: ساناز می گم برو آزمایش... فکر کنم حامله ای...

با صدای بلندی گفتم:

من: حامله؟ من/؟

که باعث شد آرشامم برگرده...

شادی جون: چقدر تو عجولی دختر... آرومتر می گفتی همه فهمیدن که... آره دیگه... حالا که بلند گفتی من احتمال میدم حامله باشی...

آرشام با جدیت خیلی انچنانی گفت:

آرشام: کی ؟ ساناز؟

آنا: پَ نَ پَ... مَش باقر... هه هه هه

آرشام یه چشم غرّه ئی به آنا رفت که ساکت شد....

باباجون: آره پسرم منم سر میز فهمیدم...

پوف خوب آدم خجالت می کشه چقدر راحت حرف میزنن... یکمم که مراعات نمی کنن...

آرشام: با اخم گفت:

آرشام: ساناز فقط یکم ضعیف شده بود همین...

باباجون: یه آزمایش ساده که ضرر نداره...

...

واای نمی دونم چی بگم... امکان نداره... من الان اصلا آمادگی ندارم... نه ... غیر ممکنِ... من حامله نیستم... همین تازگی قرمز شدم... نه امکان نداره...

وا تو دکتری مثلا ساناز... خیلی از زنا تو ماه های اول بارداری پریود میشن... حتی چند نفری وقت زایمان فهمیدن که حامله ان...

آرشام دیگه هیچی نگفت و با باباش مشغول بازی شد اما اخم داشت... وا این دیگه چشه این که از خداش بود بچه دار شیم...

منم با شادی جون مشغول بازی شدم اما مگه می تونستم فکرم و یه جا جمع کنم... هنوز دو ماه و نیم از طرحم مونده اخه... خوب اگه حامله هم باشی... تا دو ماه و نیم دیگه مشکلی نیست می تونی طرحت و بگذرونی...

انقدر حواسم پرت بود ... من که تو منچ رقیب نداشتم اول آنا ازم برد بعدم شادی جون...

اه کاش مهمون نداشتم... باید آرشام و بفرستم بیبی چک بخره...

نمی دونم چی شد اما هر چی اصرار کردیم بابا اینا برای ناهار نموندن و رفتن... فکر کنم فهمیدن جفتمون یه بحث اساسی داریم... همین که در بسته شد... اومدم برگردم تو حال بشینم که آرشام دستم و گرفت:

آرشام: مامان چی میگفت؟

من: فکر نکنم چیزی باشه... فقط یه کم ضعیف شده بودم...

آرشام: اگه چیزی باشه چی؟

من: اون و دیگه از خودت بپرس... مگه تو نمی گفتی حواست هست ؟ ها...؟ تو حواست نبوده اگر هم چیزی شده...

من که گفته بودم آمادگی ندارم از قصد اینکار و کردی...

رفتم رو مبل نشستم...

آرشام اومد و کنارم نشست...

مچ دستم و گرفت خیلی محکم...

آرشام: د احمق من وقتی دارم واسه یه ماه میرم چه جور می تونم همچین کاری کنم؟... نه ممکن نیست... ساناز من نیستم تو تنها اینجا... لعنتی...

من: پاشو آرشام پاشو برو یه بیبی چک بخر........ شک دارم... بلند شو برو...

آرشام همونجور بلند شد که بره...

من: کجا؟ پول داری؟ ببین دو تا بخر...

آرشام: آره تو جیب شلوارم هست...

رو مبل دراز کشیدم و فکر کردم به این روزای آخر ... کلا یکم تغییرو تحول داشتم اما شک دارم برای حاملگی باشه... آرشام چقدر دیر کرد... خوبه یه بیبی چک خواستما...

دستم کشیدم رو شکمم.. یعنی حامله ام؟ یعنی الان نی نی تو شکمم دارم؟ مممم خوب فکر کردن بهش یه حس خوب بهم میده... خدایا ناشکری نمی کنم... اما اگه واقعا خبریه کاش میزاشتی واسه بعد از عید... تصمیمِ خودمم همین بود...

هر چی قسمت باشه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من: چه عجب بلاخره اومدی داشت خوابم میبرد...

آرشام: چه کار کنم... تا خود داروخونه هی می گفتم بیبی چک ، بیبی چک که خیرِ سرم یادم نره... جلو در داروخونه یادم رفت اسمش چی بود... رومم نمیشد برم داخل بگم یه چیز بدین بفهمم زنم حاملست یا نه...

آخرم یکم فکر کردم به یه نتیجه رسیدم اینکه تست بارداری خوبه... رفتم داخل گفتم...

مرد میگه منظورتون بیبی چکِ دیگه...؟

منم با کلی ذوق گفتم آها دمتون گرم از همینا دو تا بدین...

مرد میگه مگه دو تا زن داری؟

می گم نه آقا یکیه می خواییم مطمئن شیم... یه جورایی محکم کاری...

فکر کنم به عقلم شک کرد چون تا وقتیم که بیاییم بیرون داشت بهم میخندید...

آرشام: حالا بیا بریم چک کنیم...!!!!

با تعجب نگاش کردم...

من: تو کجا؟

آرشام: مگه من نباید باشم...؟!

من: مگه بچه تو بدن تو رشد می کنه...؟ بیا برو بشین آرشام... آبرومون و بردی بی سوات...!!!!

آرسام با لب و لوچه آویزون نشست و منم رفتم دستشویی...

مثل این پسر بچه ها می مونه....

+++++

در و باز کردم اومدم بیرون...

آرشام: هیچ معلوم هست چهار ساعت اون تو چکار می کنی؟ چی شد...؟

من: + بود/// اما تا فردا صبح صبر کن اون یکی هم امتحان کنم...

آرشام: اون مرد گفت این جوابش رد خور نداره... لعنتی...

...

از برخوردِ آرشام دلگیر شدم... وقتی یه زن میگه حامله ام مردش باید دورش بگرده بهش تبریک بگه... اینکه داره بابا میشه و جشن بگیره اما آرشام، آرشامی که تا دیروز بچه داشتن آرزوش بود و از روانپزشک میخواست وساطت کنه داره میگه لعنتی...

بدون توجه بهش رفتم تو اتاق و دراز کشیدم...

نهایت من خیلی باشم یه ماهمه/// دیگه این کارا برای چیه... اون بره برگرد من هنوز تغییری نکردم... نکنه پشیمون شده؟ وای نکنه بچم و نخواد؟ بیخود کرده... نزدیک بود اشکم دراد... آخه ساناز چرا فکرای چرت می کنی... اون بیچاره که گفت نگرانته که بدون اون، این یه ماه چی میشه...

وای خدا خوبه دیشب چیزیم نشد...

کم کم با همین فکرا خوابم برد....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای زنگ در از خواب پریدم...

رفتم بیرون... کلی عروسک جلوی در ورودی بود و آرشام داشت با تعجب بهشون نگاه می کرد...

من: اینا چیَن؟

آرشام: سلام ساعت خواب راحتی؟ بدون اینکه بگب میری راحت لالا؟ بابا و مامان فرستادن...

من: چه دل خوشی دارن... اولا که هنوز معلوم نیست... دوما بابای بچه زانوی غم بغل گرفته و خوشحال نیست اونوقت اطرافیان...

نیشخندی زدم و به عروسکا اشاره کردم... و بی توجه به آرشام رفتم تو آشپزخونه...

داشتم از تو جا میوه ای وسیله برمیداشتم که آرشام از پشت بغلم و کرد و دستش و گذاشت رو شکمم... من و کشید عقبتر و در یخچال و بست...

سرش تو گودی گردنم بود و آروم نفس می کشید...

آرشام: آخه خانم گل کی گفته من خوشحال نشدم؟ مگه همین من نبودم خودم و برای بچه می کشتم... من آرزومه یه کوچولو از وجود جفتمون داشته باشیم... آرزومه که مامان بچم باشی... اما آخه نانازی من میخوام برم این یه ماه و چه کار می کنی؟

من: آرشام زیاد دلت و خوش نکن گلم شاید همچین چیزی نباشه... بعدم اون یه ماه که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته... تو ماه مهمی نیست که میری... با خیال راحت برو و برگرد...

آرشام: پس قول میدی این یه ماه و بری خونه مامان؟ سرکارم ندری؟

وای خدا از همین میترسیدم...

من: ببین آرشام: من مادر این بچه میشم... بهش که نمی خوام ظلم کنم اگه دیدم داره بهم آسیب می زنه سرکارمم نمیرم... اما حالا که چیزیم نیست می تونم کار کنم... خونه مامانتم من حرفی ندارم باشه میرم...

آرشام: مطمئنی... شاید یهو نفهمی داره بهت آسیب میرسه///

من: آرشام جدیدا چرا بی فکر حرف میزنی؟ نترس می فهمم/////

مممم/// باشه....مرسی خانم گل...

یه چی بگم؟

من: بگو عزیزم.. اما اول بیا بریم بشینیم... پیش دستی میوم و برداشتم و رفتیم بیرون...

یه کم از سیب و گاز زدم...

من: بگو...

آرشام: می گم بچم مُنُگُل نشه؟ به خاطر دیشب....

خندیدم... انقدر خندیدم که سیب پرید تو گلوم...

آرشام تند تند برام آب آورد...

آرشام: آرومتر بچم خفه شد... چه خبرته...

من: بابا بزار این شکل بگیره بعد هی بچم بچم کن...

من: در ضمن آرشام خان نداشتیما... تبعیض قائل نشو...

آرشام: خوب مادر بچمم داشت خفه میشد دیگه... آرومتر بخور... حالا چرا خندیدی؟ حرف خنده داری زدم؟

من: بله که زدی...چرا چرت میگی بی سوات؟ یعنی چی منگل شه؟ معلومه که نه///

آرشام: عقده ای چی؟ عقده ای نمیشه؟ میگم نکنه مازوخیسم بگیره.؟ آخه تو دیشب خیلی درد کشیدیا... نکنه از درد خوشش بیاد...

من: یه لحظه با نگرانی به آرشام نگاه کردم... جدی جدی نگران بود... اشک تو چشماش جمع شده بود و با نگرانی به من نگاه می کرد...

رفتم نزدیکتر و سرش و گرفتم تو سینم...

من: عسلی هیچ مشکلی براش پیش نمیاد... مطمئن باش عزیزم... این حرفا چیه که میزنی... در ضمن من اصلا اذیت نشدم. هر چیم که بود لذت بود برای جفتمون...

لطفا دیگه بهش فکر نکن... مطمئن باش که جوجومونم آسیب ندیده...

آرشام رو سینم وبوس کرد و گفت امیدوارم خانم گلم...

آرشام: بلاخره مامان کوچولو هم شدی... وجودت تو زندگیم پر از نعمت بود خانمی... حالااام که داری از وجودت بهم یه هدیه بزرگ میدی... خدایا شکرت... مررررسی گلِ نازم... ممم قراره بهم یه نی نی بدی... یه گل خوشگل... مثل خودت...

من: اوهوم...یه گل که داره تو وجودم رشد می کنه از من و تو... گلِ عشقِ من و تو....

وبعد سرم و گذاشتم رو سینش و به صدای قلبش و نفسای منظمش گوش سپردم...به برگۀ تو دستم نگاه کردم... به حرفای دکترم فکر کردم... من یک ماهه حامله ام... یک ماه؟ چرا نفهمیدم؟ من که ... از 10 روز به بعد نشون میده...

شاید خودم و زدم به اون راه یا مطمئن بودم که رعایت می کنم...

شونه ای بالا انداختم و نشستنم تو ماشین...

آرشام: نزاشتی باهات بیام بالا... گوشیتم که جواب ندادی دق مرگمم که کردی... نی نی داری دیگه؟

من: برگشتم سمتش...

من: آرشام... آرشام...

آرشام: نیستی؟ وای بگو تمومش کن...

من: آرشام...

یهو با جیغ گفتم تبریک می گم بابا شدی... بابا توشولو... بابا توشولوی خوشمل...

آرشام بغلم کرد و بوسیدم و بعدم راه افتاد... حسابی کبکش خروس می خوند... اما یه بار شاد بود یه بار غمگین...

همش ناراحت این بود که یه ماه نیست ...

آرشام: خانمی باید مهمونی بدیم...

من: آرشام زشته بابا من خجالت می کشم... بلاخره به گوش همه میرسه دیگه... به دنیا اومد بعدش جشن می گیریم...

آرشام: خجالت نداره خانم گل... تو خونوادۀ ما واسه هر بچه جشن میگیرن... مممم همین یه بچست دیگه آرزو به دل می مونما... آخ جووووون دارم بابا میشم...

برگشتم سمتش و گفتم:

ندید بدید همچین میگی انگار مردم به خودشون ندیدن...

بعدم کی گفته همین یه بچست؟

آرشام: واااای ساناز نگو که توام بچۀ زیاد دوست داری که من و اینهمه خوشبختی مهالِ...

آرشام: من عاشق اینم که 7 یا شایدم 10 تا بچه دورم باشن... هر جا میرم صف بکشن دنبالم...

آرشام: اخخخ الهی بابایی قووربونشون بره...

نگاش کردم چقدر ذوق داشت منم خوشحال شدم خیلی زیاد احساس کسی و دارم تو بهشته یا رو ابرا نشسته اما آرشام انگار که به یکی از بزرگترین آرزوهاش رسیده...

من: حالا قربون کی داری میری؟ 10 بچه ای که هنوز وجود ندارن...؟ واقعا که...

آرشام: قررربونِ مادر حسودشونم میرم عسلی ...

و بعد لپم و کشید...

....

بعد از اینکه من و رسوند سرکارم خودشم رفت... وای خدا چقدر این پسر حرف زد امروز.... از رنگ سیسمونی گرفته تا مدل تخت و مارکش...

دستی کشیدم رو شکمم و قدمام و تند تر کردم... مرخصی ساعتیم تموم شده بود... نیم ساعت پیش باید می رسیدم....

+++++++

خانم صالح... خانم صالح...

ایستادم اما برنگشتم پشت سرم و نگاه کنم.... چقدر صداش آشنا بود خدایا من این صدا رو قبلا یه جایی شنیدم...

برگشتم سمت صدا اونم دیگه به من رسیده بود...

اوه خدای من یادم اومد... معلم زیست دبیرستانم...

من: آقای.. آقای اسلامی؟ درسته...

مرد با کمی تعجب نگام کرد... انگار اونم داشت تو ذهنش می گشت ببینه من و کجا دیده...

آقای اسلامی: کوچولوی کلاسا..؟ شاگردِ استثنایی...؟

من: دقیقا... اینجوری می گفتن...

خوبید؟ وای من خیلی خوشحالم که شمارو اینجا میبینم...

اسلامی: از صبح دارم می گردم ببینم این فامیلیه صالح واسه کجا بوده... چقدر بزرگ شدی خانم شدی برای خودت... الان که می بینمت کلی خستگیم در رفت... واقعا باعثِ افتخارِ که اینهمه تعریفی که شنیدم از یکی از شاگردام بوده... شنیدم زدی رو دستِ دکتر اینجا و یه عمل سخت و انجام دادی؟؟؟

من: خنده ای کردم و گفتم:

من: خجالتم ندید... معلما و استادای خوب داشتم که اینجام... راستی با من چه کار داشتین؟

اسلامی: بیا بریم تو اتاقم کارت دارم...

من: مگه شما هم اینجا کار می کنید؟

اسلامی... از امروز من رئیس بیمارستانم...

من: اوه پس چه افتخاری نصیبمه...

خنده ای کرد و گفت با من بیا... از دیروز میخواستم راجع به مسئله ای باهات حرف بزنم... اما متاسفانه مرخصی بودی...

من:بله نشد که بیام...

رفتیم تو اتاقش...

نشست پشت میز... در حال بررسی یه پرونده بود... در همون حال هم گفت:

اسلامی: ازدواج کردی؟

من: بله... حدودا یک سالی میشه...

اسلامی : خوشبخت بشی... از سر و روت و زنده دلیت معلومه زندگی خوبی داری... همیشه خوش باشین...

خوب بریم سر اصل مطلب...

یه بیمارستان تو شمال هست که هنوز کار داره ... یعنی افتتحاح هم نشده... از حالا دنبال نیروهای جوون و خوب میگرده که تحصیلشون تو یه دانشگاه خوب بوده...

می خواستم تو رو بفرستم حالا که دیدم شاگرد خودمی دیگه به انتخابم شک ندارم...

اسلامی نظرت چیه؟

من: والا راستش شوهر من کارش اینجاست... اصلا با کار کردنِ من موافق نیست چه برسه که تو یه شهر دیگه هم باشه... موقعیت خوبیه.. اما من فکر نکنم بتونم برم...

اسلامی : عجله نکن... یک سال تا افتتحاح این بیمارستان مونده... مطمئن باش اگه دوسال دیگه هم پات و بزاری تو اون محیط نه اونا از تو دل می کنن نه تو از اون محیط خوب و عالی... می تونی راجع بهش فکر کنی...

برای اینکه یه وقت ازم ناراحت نشه ... حرفش و تایید کردم و گفتم بهش خبر میدم... و اومدم بیرون...

خودمم می دونستم جوام نه هست... اصلا به آرشام نمی گم که اوقات تلخی کنه... شهر من همینجاست.... من باید همینجا زندگی کنم... خانوادم اینجان...

روز پرکاری داشتم... حالا دیگه کمی هم زود خسته میشدم... باید کمتر کار کنم و زیاد از خودم کار نکشم... شاید بتونم به آقای اسلامی اعتماد کنم و بهش بگم حامله ام تا کمکم کنه راحت تر این دوره رو بگذرونم... اما خداییش چقدر فعال بود ... اونموقع که معلم زیستمون بود می گفت میخوام دوباره درس بخونم... و حالا به آرزوشم رسیده بود...

++++++++++++++++++++++++++++++

یه هفته ای از اون ماجرا گذشت... زندگیم روزبه روز قشنگ و قشنگتر میشه... البته اگه این حساب بد ازم دوری کنه... همش فکر می کنم نکنه آرشام نتونه 9 ماه دووم بیاره... نکنه خیانت کنه... اما آرشام من فرق داره... آره معلومه که فرق داره... خلاصه این حسا دست از سرم ور نمیداره.... اما سعی می کنم ناراحتیم و زیاد بروز ندم... پدر شوهرم هر روز یا عروسک میفرسته یا خونمونه و با خودش عروسک میاره... مادر شوهرمم که واقعا می تونم بگم حالا دیگه برام با مادر خودم هیچ فرقی نداره... با آرشام تو این یه هفته سوغاتیایی که باید میخریدیم و خریدم... کلی پیراهن برام خریدِ... انگار تو این یه ماه که نیست من چقدر شکم در میارم...

رویا: چقدر تو فکری تو دکتر... کارت تموم شد...

من: مرسی ... ممنون گلم... خوب شدم...

رویا: خواهش... پاشو خوشگله شوهرت مارو کشت انقدر در اتاقت و زد...

من: پوفی کشیدم و همونجور که خز کوتاهم و میپوشیدم گفتم:

پوف از دست این شوهر... معلوم نیست میخواد من و کجا ببره... خوب حداقل میزاشت میومدم آرایشگاه دیگه...

رویا همنجور که لباسش و میپوشید با مهسا ریز ریز خندید و گفت...:

رویا: برو حتما یه خبرایی هست دیگه...

شونه ای بالا انداختم و رفتم جلو آینه خودم و مرتب کنم...

رویا و مهسا خداحافظی کردن و رفتن...

آرشام اومد تو اتاق و یه نگاه بهم انداخت...

آرشام: مثل همیشه ناز و خوشگل... همونی که میخواستم شدی... یه چهرۀ عروسکی و مامان...

بیا بریم خانمی...

من: لبخندی زدم و گفتم:

من: آقای خیلی خوشتیپ میشه بگب کجا؟ میشه بگی کجاست که من نه برای آرایشم خودم تصمیم گرفتم نه لباسم؟ کجا که از هر چیز برای من بهترین و انتخاب کردی؟

آرشام: بیا عجله نکن... تو که انقدر عجول نبودی دختر... بیا می فهمی...پوفی کشیدم و دنبالش راه افتادم... [align=RIGHT]همین که وارد شدیم... ببمک بود که سر من میترکوندن... همه با هم تولدت مببارک میخوندن ... ممم تازه دو هزاریم ، 5 هزاری شد...

برگشتم سمت آرشام...

آرشام: تولدت مبارک مامان کوچولو...

لبخندی زدم و با شوق گفتم... مرسی ... تو دیوونه ای پسر...

اومد در گوشم و گفت:

آرشام: آره دیوونۀ تو... و بعد بهم چشمک زد...

فرصت نشد جوابش و بدم... مادرشوهرم اومد و باهام روبوسی کرد... بعدم آنا...

کم کم با همۀ مهمونا حال و احول کردم همه اومده بودن...حتی علیرضا و خانمیشم بودن.... هنوز یه روز مونده بود تا تولد من اما آرشام میخواسته که من شک نکنم...

همه چی عااالی بود... خیلی خوش گذشت من زیاد نرقصیدم آرشام نمیزاشت... خودمم زود خسته میشدم اما یادمه قشنگ معلم رقص عربیم 2 ماه بار دار بود همیشه میرقصید... هیچ اتفاقی هم برای بچش نیفتاد...

...

وقت بریدن کیک بود... یه کیک چهار طبقه... کدومش و میخواستم ببرم خدا می دونه!!! یه دونه طبقه کیک که پایین و کنار تر از همه بود روش و پر کرده بودن از شمع های ریز ریز... دقت که کردم 27 تا بود... یعنی تولد 27 سالگیمم شد...

بعد از خوندن آهنگا رفتم جلو تر و همونجور که دستم تو دستای آرشام بود چشمام و بستم و آرزو کردم... آرزوی اینکه خانوادۀ 3 نفرم تا ابد همینجور شاد و خوشحال باشه...

و بعد شمعارو فوت کردم...

دست و سوت و جیغ .. این انا خجالتم نمیکشه.. سوت بلد نیست بزنه ورداشته سوت معلمای ورزش و آورده هی اون و میزنه ... گوشمون و کر کرده...!!!!

بعد