رفتن به مطلب
Negarita

رمان گل عشق من و تو

پست های پیشنهاد شده

خوب چه کاریه؟ یه سه ماه بیشتر نامزد بمونید که اگه با هم نمیسازین و جفت هم نیستین حداقل نری تو خونش پژمرده شی بعدم بهت بهت بگن دستمالی شده یا دستخورده...

بعد از باغ به سمت تالار راه افتادیم... ماشینا پارک شد و ما رفتیم داخل کسی نبود ... من و آرشام را افتادیم و اولین قدممون و گذاشتیم رو فرش قرمز( یه لحظه جو من و گرفت و فکر کردم رو فرش قرمز هالیوودم!!!) وای خیلی ناز بود آب نماها روشن بودن و صدای آب آرامش اونجا بود... کناره های فرش شمعا روشن بود که بین هر کدوم یه شاخه گل رز قرمز بود... یکم که رفتیم جلوتر آب نماها قطع شد و نور حیاط کمتر شد و کلی گلبرگ گل رز ریخت رو سرم... وای خدای من این دیگه تو مغزم نمی گنجید واقعا قشنگ بود...غرق لذت شدم.. به آرشام نگاه کردم... خندید و بهم چشمک زد...پس این سوپرایزش بود...

من: چند تا شاخَشه؟

آرشام: این 200 تا شاخست...اما از مهریت نیست عزیزم...

من:مرسیییی...سرم و برگردوندم عقب که ببینم ساقدوشا کجا جیم زدن که فیلمبردار یه عکس ازم گرفت...

اینا تا آخر شب پدر من و در میارن...تو آتلیه هم که کلی سوتی دادیم... آخر سر بهمون گفت: شکار لحظه هاتون از تموم عروس دومادا بیشتر بوده یعنی ما سوژه ترین عروس و دوماد سال بودیم...

رفتیم بالا ساقدو شا هم اومدن... اما پسرا رفتن قسمت مردونه...دخترا پشت من حرکت می کردن... آرشام بعد از اینکه یه تراول 50 تومنی گذاشت تو سینی یکی از خدمه کهبرامون اسفند دود کرده بود دست من و گرفت و خودش پیچید سمت راست که طبق معمول بریم سر هر میز و خوش آمد بگیم... بعد انجام این کار نشستسم... و ساقدوشامم نشستن تو جایگاهشون که طبق سفارش ما تازه درست شده بود...اما با بهت به من نگاه میکردن بعدم به ساقدوشا....مامانمم که همش میومد یه دور قربونم میرفت و برمیگشت...

خیلی خسته شده بودم احساس می کردم دیگه نمیکشم...بعد از اینکه دخترا برامون رقصیدن نوبت ما شد... که اول با آهنگ خاطر خوامِ آرمین نصرتی رقصیدیم ( من نمی دونم از جون آهنگای آرمین نصرتی ؟؟!!!)

بعد با آهنگ الهی قربونت برم شهرام صولتی... بعدشم که آرشام خواسته شد و رفت اون سالن...

دیگه کلی رقصیدیم من وسط بودم و همه دورم گرد شده بودن و جیغ داد می کردن...کردی...شمالی...

وای وای شمالی خیلی حال داد به خصوص که من با اون لباس عروسم سخت بود اما رقصیدم...

یه اهنگم من و ساقدوشام رقصیدیم...بعدم نشستم... دیگه نا نداشتم... یه آینه از المیرا گرفتم..آرایشم اخ نگفته بود واقعا دستش طلا... فقط با دستمال عرقم و که درومده بود و پاک کردم...

داشتم شربتم و میزدم تو رگ که آنا ازم گرفت و یه رد بول داد بهم...

من: نه نه من اصلا خوشم نمیاد...

آنا: بخور الان بدترشم بهت میدم... دیوونه انرژیت داره ته میکشه آرشام برات نقشه ها داره...بخور ببینم... دیگه به هر زوری بود خوردم...تا اینکه انا دوباره اومد و به زور یه کمی بهم مشروب داد گفت گرم شم...

...دوباره آرشام اومد بالا... اندفعه باید دو نفره میرقصیدیم... پیست رقص خالی شد...نورا کمرنگ و کمرنگ تر شدن و لیزرشو , رقص نور روشن شد... از کف سالن دود بلند میشد... خیلی باحال بود و آهنگم می خوند و من و آرشام ماهرانه می رقصیدیم...

اهنگ اینگلیش بود اگه برای درست کردن قافیه کلمات و اشتباه ادا نمی کرد من یه چیزایی متوجه میشدم... سرم و گذاشتم رو شونه آرشام و سعی کردم معنی اهنگ و درک کنم...

بعد از اینکه اهنگ تموم شد... رفتیم تو اتاق مخصوصمون برای صرف شام...

واقعا من الان می تونم یه گاو و درسته بخورم...

آرشام: بهت نمیاد...

من: اِ توام شنیدی؟ وای خیلی گشنمه...

آرشام: من که ناهار فرستادم آرایشگاه...

من: بله چرا انقدر زیاد؟ برای شامشونم موند...من میل نداشتم زیاد نخوردم...

آرشام به میز که دیگه کامل برامون چیدی بودن اشاره کرد و گفت حالا بخور...

یه نگاه به غذاها که از هرکدوم تو یه ظرف که نه میشد گفت بشقاب نه دیس برامون ریخته بودن انداختم: سوپ، جوجه چینی، باقالی پلو و گوشت, فسنجون و ژله و کرم کارامل...

ای بابا دوباره این فیلمبردار پیداش شد...

فیلمبردار: آقا دوماد یه تیکه جوجه که خیلی بزرگ نباشه بردار با چنگال بزار تو دهن عروس خانم... و بعد منم برعکس اینکار و کردم...بعدم یه تیکه گوشت...بعدم که مثلا تموم کردیم و گیلاسایی که انا برامون ریخته بود و زدیم به هم طبق رسم اول نزدیک دهنم کردم کمی مکث و بد یکم خوردم...

آرشام: نه خوشم اومد اینکاره ای فکر می کردم با یه امل ازدواج کردم...

چشمام شد 15 تا..!!! چی؟!!!! اُمُل... چقدر بی ادب ...حداقل نمی گه پیشش نگم زشته...پشت چشمی نازک کردم و بعد از اینکه فیلمبردار رفت شروع کردیم به خوردن...

من که اگه سوپ میخوردم دیگه نمی تونستم چیزی بخورم... واسه همین شروع کردم جوجه چینی و فتح کردن...آرشامبا من خورد.

وقتی به خودم اومدم که در حال ترکیدن بودم و داشتن می گفتن که باید بریم...

یه سری رفتن اما تموم ماشینا آماده باش بودن برای دور دور کردن...واقعا هیچی به اندازه این عروسک کشون مزه نمیداد...

نشستیم تو ماشین بازم فیلمبردار مثل جوجه اردک زشت اومد دنبال ما... اونم با ماشین پشتمون بود.... خداییش دلم براش میسوزه امروز جای غذا از دست ما حرص خورد فقط....

نشستیم و د برو که رفتیم... اول جهانشهر و بعد عظیمیه بعدم طبق معمول پای کوه ...آرشام میخواست بپیچه بام که گفتم آرشام نگه دار...

آرشام: چرا؟

من: نگه دار دیگه...

آرشام نگه داشت:

آرشام: بفرما...

من: جاها عوض...

چشماش گرد شد و گفت یعنی چی؟

من: جاها عوض دیگه...

آرشام: ببین این با پیراید خیلی فرق داره بیخیال شو...اومد حرکت کنه که دستم و گذاشتم رو فرمونم و گفتم:

من: می گم جاها عوض بگو چشم ...من قبلا هم پُرشه روندم...

آرشام پوز خندی زدو گفت جدا تو خواب؟

من: نخیر ماشین همدانشکده ایام...مگه نمیبینی انقدر بوق بوق کردن کر شدم...پیاده شو...

آرشام دستم و گرفت من دوباره در ماشین و بستم...

آرشام: کدوم همدانشکده ای؟

من: آروم تر مچ دستم شکست... بزار بهت میگم فعلا راه بیفتیم همه صداشون درومده...

پیاده شدم آرشامم پیاده شد... رو به سه تا پسران ساقدوش گفتم جاهاتون و با کناریتون عوض کنید...خوب شد رانندگی بلد بودنا...هستی که با خودم گواهینامه گرفت... نشستم و حرکت کردم حالا همه میومدن کنار ماشین جیغ جیغ میکردن...آرشامم میخندید و در همون حین گفت:

خوب میشنوم...

من: هیچی بابا یه روز یکی از همکلاسیامون که دستش شکسته بود ازم خواست ببرمش شهرشون...من بودم و فاطی و... خونش اینجا نبود بروجرد بود... منم بردمش اونم پُرشه داشت...پّرشه مشکی...

آرشام: واقعا این دخترا رو هیچوقت نمیشه شناخت... بعد سرش و روبه بیرون کردم و برای آتوسای بیشعور که کنار ماشینمون بود بوس فرستاد...این ساقدوشا کوشن پس؟؟

بعد از دور زدن بیشتر مهمونا رفتن از 500 نفر شدیم شاید 80 نفر.... تو باغم میزو وصندلی چیده بودن آنا من و برد بالا و گفت :

آنا: یه سوپرازتم اینجاست..

من فوری کفشام و دراوردم و گفتم وایی نگو که خیلی خسته ام...

آرشام یه جعبه دراورد و گفت پاشو پاشو... آرشام می گفت قراره با هم برقین اونم مبارزه خاموش...

من: ببین اون رقص واسه امشب نیست اصلا درست نیست... می دونی که حالتای اغوا کننده و س ک س ی داره...

آنا: اشو ببینم خودتون رعایت کنید دیگه بعد یه کفش تخت با یه پیراهن از جنس ریون و به رنگ مشکی دراورد و گفت پاشو بپوش منم با کلی غر زدن ساپورت پوشیدم و بعدم پیراهن که تا زر م بود و بعدم کفشا...آخیش چه کفش راحتی ...به کمک آنا تاجمم دراوردم ...موهامم که تا 300 سال دیگه هم فراش باز نده بود...( اگه می خوایید موتون این مدل دراد... یه کم یه کم از موتون بگیرید بهش تافت یا چسب موی فراوون بزنید بعد کامل بمالید روش چند بار که با دست رو موتون بکشید مو کاملا بهم می چسبه بعد بپیچید دور بابلیس اگر بابلیس ندارید بپیچید دور اتوی مو البته اتوی مو نباید خیلی پهن باشه ، چند ثانیه نگه دارید بعد ول کنید...موتون دقیقا مدل عروسکی فر میشه...)

بعد از یه دور کل و رقصیدن با آرشام... همونجور نشستم تو ماشین که بریم سمت خونه...خدا کنه همسایه ها نبینن الان می گن عروس کو پس؟ حتما جا مونده...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه همون پایین گریه کردن و باهامون خدافظی کردن...خودم نخواستم برم خونمون برای خدافظی چون می دونستم برام سخته بخوام از خونه دل بکنم... آرشام با دستش صورتم و پاک کرد و رفتیم بالا... رفتم تو خونه برقا خاموش بود و چیزی نمیدید اما خونه پر بود از بوی گل رز...قرار بود امروز کمی از گلایی که مهریم بود داده شه حتما همونه...آرشام برقارو زد وای نازی خونه خیلی خوشمل شده بود...تموم گلدونی خونه پر بود از گلای رز...

همینجور داشتم نگاه می کردم که بین زمین و معلق شدم...یه جیغ خفه کشیدم آخا خیلی ناگهانی بود...چشمام و که باز کردم تو بغل آرشام بودم...بهم خندید و گفت:

آرشام: خیلیم ناگهانی نبود تو که می دونستی من الان تا تخت باید بغلت کنم...

من: چشم از چشماش گرفتم و به گره کرواتش نگاه کردم و گفتم حواسم نبود...

آرشام چیزی نگفت و من وبرد تو اتاق و گذاشت رو تخت...

من: می خوام برم حموم با این مو نمی تونم بخوابم...

آرشام: خوب ما نمی خواییم بخوابیم که عزیزم...

یکم خجالت کشیدم و گفتم: من باید برم حموم اول...

آرشام رفت و در حموم و باز کرد و گفت بفرما خانم... بلند شدم و رفتم تو حموم...

آرشام با شیطنت گفت منم بیام...

من: نه تو بعد از من بیا...لباسام و در آوردم وای باید وان و میزاشتم پر شه بیخیالرفتم اون یکی حموم...

به هر زحمتی بود تموم چسب موی موهام و شستم و با صابونی که رویا گفته بود تموم صورتم و پاک کردم... اومدم بیرون...

آرشام نبود اما یه لباس خواب مشکی قرمز برام انتخاب کرده بود...واقعا مردا چراانقدر عشق قرمزن؟!!!لباس و پوشیدم و موهام و شونه زدم ...انقدر با حوله آب موهام و گرفتم که انگار نه انگار الا نحموم بودم...یه کرم به صورتم زدم و با یه رژ کمی عطرم رو خودم خالی کردم...

رفتم بیرون...آرشامم حموم بود صدای آب میومد... رفتم رو تخت و خوابیدم...کمی استرس داشتم و از اونجایی که من اگه استرس داشته باشم خوابم نمیبره نفهمیدم کی خوابم برد...

******

دم دمای صبح بود بیدار شدم...آرشام لخت بود یعنی فقط شورتش تنش بود...یه پاش لای پاهای من بود و کامل لغلم کرده بود... لبخندی زدم و دستم و گذاشتم رو دستش...خواب بود...

وای من خوابم برد این بیچاره حتما دلش نیومده بیدارم کنه...اشکال نداره همون بهتر که اتفاقی نیافتاد...

من معتقدم که شب اول که خسته ایم نباید اتفاقی بیفته چون خاطره خوشی بهجا نمیزاره و ممکنه خیلیا از نزدیکی به هم زده بشن ...این و روانشناسا هم میگن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اینم شروع قسمت سخت زندگی من... امیدوارم قسمت همتون بشه!!!! ( برداشت بد نکنید منظورم این بود ایشاالله عروسیتون....شب همگی بخیر...

چشمام و که باز کردم دیگه مثل دیشب تو بغل آرشام نبودم اصلا آرشام نبود...ساعت و نگاه کردم 12 بود...یعنی آرشام کجاست؟؟؟ بلند شدم و بعد از تعویض لباس و شستن صورتم کمی ارایش کردم و رفتم بیرون...

آرشام نشسته بود تو حال و سرش و گرفته بود بین دستاش...انگار که کلافست...

من: سلام عزیزم...صحب بخیر...کی بیدار شدی؟

اومدم برم سمتش...که با اخم سرش و بلند کرد سر جام وایسادم...این چرا اینجوری شده بود...حتما به خاطر دیشبِ...

من: آرشام ببخشید من دیشب نمی خواستم بخوابم باور کن سرم و گذاشتم رفتم...

آرشام: مهم نیست... چیزی که زیادِ زن...

از حرفش خشکم زد...چقدر بیشعور...نامردِ بیمعرفت... چیزی نگفتم داشتم برمی گشتم برم تو اتاق که...

آرشام: صبر کن..

همونجور که پشتم بهش بود ایستادم...

آرشام: با تواَم...

برگشتم سمتش...

با دستش اشاره کرد به پایین اُپن نگاه کردم...سه تا دسته گل بود...

دوباره به آرشام نگاه کردم...منتظر توضیح بودم که گفت:

آرشام: کارتای روش و بخون همش واسه تواِ...

لبخندی زدم احتمال میدادم یکیش برای فاطی باشه چون دیشب نتونست بیاد...

شنیدم که آرشام زیر لب گفت: چه خنده ایم کرد...کثیف...

با من بود گفت کثیف؟

رفتم و اولین کارت و ورداشتم...

از نوشته روش هنگ کرده بودم...یعنی چی؟ آرشام حق داشت ناراحت باشه....نوشته بودن:

« خانمی خانم شدنت مبارک... هرچند از قبل خانم خودم بودی »

وا یعنی چی؟ یعنی من قبلا با یکی دیگه بودم؟ دسته گل و آوردم بالا و بینش دنبال یه اسمی چیزی بود ...اما دریق از یه کارت دیگه که بتونم جوابم سولام و بگیرم...

آرشام: دیگه چیزی نیست برو سراغ بعدی و بعد جلوی خودم از دو بسته قرص هر کدوم دو تا خورد...

انقدر شکه بودم که به قرصاش گیر ندم...رفتم سراغ بعدی:

« سلام عسل طلا خوشحالم که برای کنار هم بودن دیگه ترس و واحمه ای نیست... و صدمون برداشته شد و پایین نامه نوشته بود اردلان»

سدمون؟ کدوم سد؟ منظورش پرده منِ؟ پس اینا چرا دو پهلو می حرفن؟ اون می گه خودم خانومت کردم...این میگه می تونیم با هم باشیم... پس یعنی تا اینجا من با دو نفر بودم...هه...اردلان؟ تاحالا همچین اسمی نشنیدم...

آرشام: برو بعدی...

بعدی و نگاه نکردم... رام و کج کردم و برگشتم سمت اتاق

ارشام: کجا...؟ میشنوم...

چی و میشنوه؟ وای خدا من الان به این چی بگم؟ نکنه خودش این شوخی زشت و کرده؟

برگشتم سمتش چشماش به خون نشسته بود...یعنی ممکنه نقش باشه...

من: روز اول زندگی باور کن اصلا شوخی قشنگی نیست...حوصلت و ندارم مزاحمم نشو..بعد راه اتاق و در پیش گرفتم که برم...

یهم از پشت موم کشیده شد...جیغی کشیدم و افتادم زمین...سرم و بلند کردم به آرشام که بالا سرم ایستاده بود نگاه کردم... خدایا پس یعنی شوخی نیست؟ کی همچین کاری کرده یعنی؟ خدا لعنتش کنه...

نشد به ادامه نفرین برسم...ارشام دوباره از مو گرفتم و بلندم کرد. احساس می کردم الان پوست سرم مثل این فیلمای ترسناک کنده میشه...

آرشام: توضیح نمیدی... ؟ نه؟ من چقدر خوش خیال بودم که ازین هرزه های خیابونی گیرم نیومده...اونوقت تو خودت سر دستشونی آره؟

اومدم بزنم تو گوشش که دستم و گرفت...خیلی محکم گرفت و پیچوند...

من: آی آی دستم ول کن...

آرشام: کثافت فکر کردی می تونی خودت و به من بندازی...کور خوندی؟ مطمئن باش منم ازت استفاده میبرن همونجور که بقیه بردن بعدم میندازمت آشغالی...اما حالا حالا باید اینجا باشی...

سعی می کردم ازش جدا شم...خدایا این چی می گفت؟ کاش میرفتم دکتر... اه خودشون گفتن نیاز به تایید دکتر برای دختر بودن من ندارن...

من: ولم کن وحشی... چته؟ تو مگه به من اعتماد نداشتی ؟ اعتماد نداشتی؟ تو نبودی به من گفتی واسه نجابتم واسه اینکه فرق دارم؟ حالا چی میشنوم...واسه چند تا گل مسخره که معلوم نیست که باهامون لج کرده؟ آره... بغض کرده بود...

آرشام چونم و گرفت دستش و سرم برگردوند سمتش جوری که فکر می کردم چونم الانِ که بشکنه...

آرشام: هی هی گریه نکن...صلاح جدید تر بیار...اینکه وردارن بدوزنش که خرجی نداره ...داره؟

وای یعنی من قبلا رابطه داشتم بعدم؟ یعنی چی...

من: ولم کن احمق خوب دکتر میفهمه...من و ببر هر دکتری که می خوای...

آرشام: دکتر چرا خودمم میفهمم...بعد دستای و من و گرفت و کشید سمت اتاق خواب...

اما من می ترسیدم این دیوونه کاری کنه که بعدا نشه جبرانش کرد...واسه همین با زانو نشستم رو زمین و گفتم من نمیام ولم کن..نمی خوام تو معاینم کنی...بعد اشکام دروم...

من: ولم کن...خواهش می کنم ...ببین باشه من و طلاغ بده خوبه؟ باور کن من چیزی و ندوختم... اما باشه طلاقم بد ولی شخصیتم و خورد نکن...

آرشام از شونه گرفت و بلندم کرد...

آرشام: کور خوندی اگه فکر کردی طلاغت میدم که با اسم من تو شناسنامت عشق و حال کنی...هه من چقدر خر بودم ...هی جواب رد میدادی که من حریص تر شم آره؟ می خواستی یه اسم تو شناسنامت باشه که هر گوهی خواستی بخوری...

خدایا دیگه از توانم خارج بود این چرا اینجوری می کنه....

من با گریه داد گفتم: خیلی پستی آرشام...تو نامرد ترینی...وحشی بازوم و ول کن...یه روز میفهمی اشتباه کردی و امیدوارم اونروز بتونی جبران کنی...می دونم نمی تونی. و بعد با صدای بلند تری گفتم: هرزه تویی همه وجودتِ...ولم کن روانی...

همینجور ادامه میدادم که با سیلیای پیدر پی آرشام خفه دشم... دو طرف صورتم میسوخت... آرشام ولم کرد و منم همونجا افتادم...دیگه هیچی یادم نیست...چون نمی دونم خوابم برد یا از حال رفتم...

........

چشمام و باز کردم میخواستم بلند شم...اما تموم بدنم درد می کرد... من چرا اینج وسط حال خوابیدم؟ یادم اومد چی شده بود...اه خدایا این گلا کار کدوم نامردی بود...

به زورم که شده بلند شدم . رفتم تو دستشویی راهرو... اول خودم و تخلیه کردم...فکر بد نکنید به خدا شماره 1 بود...!!!! رفتم جلوی آینه برای شستن صورتم...وای یا خدا...این من بودم؟ مگه میشه...الهی دستت بشکنه آرشام...به دیوار دستشویی تکیه دادم و همونجور که به خودم نگاه می کردم اشک ریختم...تموم صورتم به جز پیشونی و پشت چشمام و فکم کبوذ بود...لبم یه کمی پاره شده بود و اونورش کمی باد کرده بود....دیگه نتونستم بیشتر از این به خودم نگاه کنم و رفتم بیرون...

همین که در دستشویی و باز کردم آرشامم از یکی از اتاقا اومد بیرون... وقتی نگام کرد انگار نشناخت اما چند لحظه بعد به خودش اومد و بدون گفتن چیزی از کنارم رد شد...

و با صدای بلندی گفت:

شام تا ساعت 7 باید آماده باشه...

خدایا این شعور نداره؟ مگه من کلفتشم...دیده نمی تونم درست راه برما....حالا من براش چی درست کنم...ساعت 4 بود... بیخیال چیزی درست نمی کنم... اصلا دیگه باهاش کاری ندارم فقط بزار زخمام خوب شه یه دقیقه هم تحملش نمی کنم... حیف...حیف که نمیخوام بابام من و اینجوری ببینه... رفتم سمت اتاق ...چهرم انقدر داغون بود که خودم حالم بهم میخورد...به زور کرم گریم و هزار جور کوفتی پوشوندمشون...اما انگار صورتم داغون بود... انقدر روحمم داغون بود... کم کم اشک راهش و پیدا کرد...

خدایا یعنی باید به آرشام حق بدم؟ یعنی کارش درست بود ؟ یعن اگه منم بودم همچین قضاوتی راجع به زنم میکردم اونم انقدر سریع؟

کم رژزدم و بعد از جمع کردن موهام رفتم بیرون... واقعا کلیپش رو سرم سنگینی می کرد...دستت بشکنه...

با صدای آیفون برگشتم... دکمه و زدم و تصویر و نگاه کردم...آتوسا بود..اَه... این چی میخواد الان؟

من: بله

آتوسا: مهمون نمیخوای ؟باز کن منم...

من: خوش اومدی و در و باز کردم...

آرشام اومد کنار آیفون...

آرشام: کی بود؟

من: اتوسا..

آرشام خنده ای کرد و گفت : حالا که فکر می کنم من خر گفتم آتوسا زیاد آویزونه نگرفتمش...اما تو... بعضی وقتا ادما خیلی خر میشن...شاید چون میخواستم بهت ثابت کنم من هر چی بخوام مال منِ اینجوری شد...ادامه حرش و نزد چون آتوسا رسیده بود بالا و داشت زنگ میزد...

با چشمام که توش پر بود از اشک و جایی و نمیدیدم بهش نگاه کردم...

آرشام آروم گفت: گمشو برو اشکات و پاک کن..نمیخوام فعلا کسی بفهمه تا منم مجبور شم توضیح بدم چه کاره ای...

دوییدم سمت اتاق اشکام بند نمیومد...اما به هر زوری بود آبغوره گیری و به بعد موکول کردم...الان آرشام خیلی راحا خام میشه ... چون...چون فکر می کنه من دختر خوبی نیستم نباید بزارم خام آتوسا شه...

رفتم بیرون با لبخند اما تو حالا نبودن...رفتم تو پذیرایی صدابی خندشون میومد..پوف خندش واسه اینه کتکش و اخمش واسه من...

رفتم تو پذبرایی رو مبلی نشسته بودن که من و نمی دیدن... منم نیمرخشون و میدیدم...این چه طرزش بود دبگه؟ آتوسا نشسته بود وسط پاهای آرشام و لم داده بود به دست آرشام و داشت دستش و می کشید رو لبای آرشام...

هه بعد به من می گه خراب... کار خودش و با این دختر نمیبینه...؟؟

رفتم جلو و با اخم سلا دادم...آتوسا تو بغل آرشام بهم دست داد...اصلا حس پذیرایی نداشتم... نشستم...

آتوسا: بچه فکر کردم الان میام اینجا با صحرای کربلا مواجه میشم...آرشام فکر نمی کردم انقدر اپن مایند باشیا..

نه من و نه آرشام منظورش و نمی فهمیدیم ینی چی؟ خوب ما که صحرای کربلا داشتیم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آتوسا: راستی ساناز چرا صورتت اینجوریه...انگار پف داره؟

چیزی نگفتم و به آرشام نگاه کردم...

ساناز خنده ای کرد و گفت: ای بابا همه کمر درد میگیرن واسه تو رو صورتت تاثیر داشته؟

تلفن زنگ خورد بدون اینکه چیزی به این دختره وقیح بگم رفتم و جواب دادم...

آرشام نگام می کرد میخواست بفهمه کیه...مامانم بود گله می کرد چرا از صبح هر بار زنگ زده من خواب بودم...

من: خوب مامان قربونت برم خسته بودم دیگه...

مامان: می دونم قربونت برم...سخت بود؟

ای بابا یکم فکر نمی کنن شاید آدم خجالت بکشه... کی میشه خانواده ها از شب اول ازدواج بچه هاشون نپرسن خدا می دونه... یا سوال بدی مامان آرزو داشتم همون موقع فرشته مرگ بیاد و من و ببره...

مامان: مامانم خیلی بزرگ نبود؟ الان مشکلی نداری؟ جاییت درد نمی کنه... اگه اره بیاییم باهاش حرف بزنیم...

جااانم؟/ کنترلم و از دست دادم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:

من: واقعا که مامان نمی دونم بهت چی بگم...فکر نمی کنی حرفت خیلی زشت بود؟

مامان: یهو پرید...

من: نمی دونم چی بگم...میخوام برم و بعد تلفن و قطع کردم...

پوفی کشیدم و برگشتم سمت آرشام و اتوسا که به من نگاه می کردن... اما بی توجه بهشون رفتم تو آشپزخونه شربت درست کنم...اَه دختره نکبت خجالتم نمی کشه...که چی اونجوری خودش و انداخت تو بغل آرشام...آرشام بی راده ام که کلا وا داده چشماش داره خمار میشه...تو چشماش پر از هوسِ.... آره منم یه دختر خودش و اونجوری بمالِ بهم حالم داغون میشه...لعنتی... شربت درست کردم داشتم می بردم که آتوسا و آرشامم اومدن تو حال شربتا رو همونجا گذاشتمشون...

آتوسا نگاهی به گلا انداخت و با خنده گفت:

آتوسا.: آرشام و قتی دیدی عکس العملت چی بود؟ من تصورم چیز دیگه ای بود...

من با تعجب بهش نگاه کردم...

من: یعنی تو می دونی این گلا کار کیه؟

آتوسا آره بابا...

من: خوب کی؟

آتوسا خندید و گفت:

آتوسا خودم دیگه...یه شوخی ساده بود...

اول با تعجب بعد با بهت و بعدم با خشمی بهش نگاه می کردم که باعث شد لبخندش و جمع کنه...به آرشام نگاه کردم که شاید اونم عصبی باشه اما اون خیلی خونسرد بود... میخواستم جفتشون و خفه کنم...

آرشام: دیوونه شوخیت خوب نبودا...

آتوسا با لحن مضحکی گفت:

آتوسا: می دونم عسلی... و بعدم دوباره رفت تو بغل آرشام...

همونجور که نشسته بودم با حرص گفتم:

من: آتوسا پاشو از خونه من برو بیرون...

آتوسا با تعجب نگام کرد و گفت چی گفتی؟

اومدم دوباره حرفم و تکرا کنم که آرشام با حرص گفت:

آرشام: ساناز برخوردت درست نیست...

من: لابد برخورد ایشون درسته آره؟ بعد رو به آتوسا گفتم یا همین الان میری بیرون یا زنگ میزنم داداشاتن بیان جمعت کنن.... می دونستم از سیامک و سیاوش می ترسه...

آتوسا بلند شد ایشی گفت و کیفش وبرداشت و مثل این پوست کلفتا دوباره آرشام و بوسید و رفت...

به آرشام نگاه کردم که عین خیالش نبود و داشت با خونسری تموم نگام می کرد...

من: احمقِ آشغال... و بعد راه اتاق و در پیش گرفتم که از پشت بغلم کرد و تقریبا داشت من و میچلوند...

آرشام: با کی بودی؟

من: معلومه با تو...فکر کردی همه مثل تو حرز میرن...نه من ازوناش نیستم که کسی و بشونم وسط پام و باهاش لاس بزنم... و بعد با داد گفتم ولم کن کثیف...

آنچنان حولم داد که اگه دستام و رو زمین نمیزاشتم الان دماغم شکسته بود...

هیچی بهش نگفتم فقط برگشتم و نگاش کردم...

و بعد رفتم تو اتاق و در و قفل کردم ... کلی گریه کردم و غصه خوردم چی میخواستم چی شد؟ اشتباه از خودم بود از اول همه چی و سر سری گرفتم و گفتم خوب میشه...شاید به خاطر اون یه ذره مهریه که از آرشام تو وجودم نشسته...خوب چرا دروغ مهرش به دلم افتاد که سکوت کردم...اما حالا نمی دونم چی بگم... احساس می کنم خیلی رویایی با همه چی برخورد کردم...آره خیلی رویایی... تو رویای برخورد کردی ساناز...به هیچی درست فکر نکردی...تو که زرنگ بودی...همه از زرنگیات می گفتن حالا چی شد؟ اینجوری میخواستی با اقتدارم و به قول خودت زرنگی که حرف میزدی زندگیت و درست کنی؟> هه این از روز اول که برای همه شیرین ترین روزاست...اما تقصیر اون بود... گوشیم و ورداشتم و به فاطی اس دادم باید میرفتم پیش یه روانپزشک باید با یکی حرف بزنم اما نمیرم پیش اون دوستم که روانپزشک بود اینجوری ممکنه آرشام حساس تر شه و اذیت کنه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به فاطی اس دادم خوبی بی معرفت؟

فاطی: سلام عزیزم ببخشید بخدا شرمندم...بعدا برات توضیح میدم...

من:دشمنت شرمنده گلم... اشکال نداره...گلم میشه شماره اون روانشناسی که گفتی تو کرجِ و کارش خیلی خوبه و بهم بدی...

چند دقیقه دیرتر اس ام اس اومد... بالای اس ام اس یه شماره بود زیرش نوشته بود اسمش محمد رود نشینِ... حالا می خوای چکار؟ چرا نمیری پیش رفیق شفیق؟

من: واسه مشکلاتم دیگه تو که می دونی... نه برم پیش غریبه بهتره...

فاطمه: خود دانی اما این دکتر از رفیق شفیق خودم آنچنانی تره ها...حالا برو پیشش...

من: باشه مرسی گلم...

فاطمه: خواهش عزیزم مواظب خودت باش...برشگتم خونه میزنگم بحرفیم...

من: قربونت توام همینطور...اما فاطی بهتره فعلا زنگ نزنی...

فاطی: چرا ... نانا نگران شدم طوری شده؟

من: نه بابا...نگران نباش...شاید بریم مسافرت...خداحافظ....

گوشی و گذاشتم و بلند شدم برم حموم...خدایا متاسفم دروغ گفتم...اما نمی خوام کسی صورتم و ببینه...

بعد از یه چرت چند دقیقه ای که تو وان زدم اومدم بیرون و یادم افتاد امروز به کل نماز و فراموش کردم... نمازم و خوندم...

خیلی گشنم بود... از صبح چیزی نخورده بودم و عادتم بود و قتی غصه داشتم خوردنم دو برابر میشد ولی امروز هیچی به هیچی...ساعت و نگاه کردم... 9 شب بود...

از اتاق رفتم بیرون صدای تلوزیون میوم پس یعنی خونست آره دیگه باباش گفته تا یه ماه نیا؟؟ یعنی چی؟ پس کاراش و کی انجام میده؟ رفتم سر یخچال حوصلخ نداشتم چیزی آماده کنم... چاقو رو برداشتم و دو تا از سوسیارو جدا کردم کمی نونم برداشتم و همونجا رو اپن نشتم سوسیارو خام خام گذاشتم لای نون و کم کم خوردم...

لقمه آخر بود که آرشام لقمه رو ازم گرفت...

آرشام: می دونستی تک خور یعنی سگ خور..

بدون اینکه به حرف زشتش و به خودش اهمین بدم اومدم پایین...کمی آب خوردم و با اخم و بدون اینکه بگم توهم ادمی برگشتم تو اتاق اونم دیگه چیزی نگفت... کتاب آلمانی در سفر و برداشتم و شروع کردم به خوندن خیلی وقتبود شروع کرده بودم از زبان آلمانی خوشم میومد...

نمی دونم چقدر گذشته بود که آرشام دستگیره و بالا و پایین کرد...در قفل بود چیزی نگفت فقط یه ضربه به در زد به جهنم... پا شدم حس لباس خواب نداشتم یه تاپ و یه شلوارک پوشیدم و پریدم زیر پتو... بعد از کمی گریه کردن راحت خوابیدم...

+++

ساعت و نگاه کردم دو نصف شب بود... چقدر تشنم بود...پا شدم و رفتم بیرون...یه کم آب خوردم...

یعنی آرشام تو کدوم یکی از اتاقا خوابیده؟ شونه بالا انداختم و گفتم مهم نیست... اما از آشپزخونه که اومدم بیرون دیدم آرشام رو مبل خوابیده ... آخی نازی کاش تو بیداری هم انقدر آرامش داشت و آروم بود... هوا سرد نبود چون اول تابستون بود.. اما کولر گازی که می دونین چه جوریه مزه میده حتما روشن باشه و تو هم بری زیر پتو... رفتم و یه پتو آوردم انداختم روش... کمی سر پا نگاش کردک نمی دونم چی شد که یهم رو زانو نشستم دستم و کشیدم رو گونش با اینکه ازش ناراحت بودم اما خم شدم و گونش و بوسیدم...

بلند شدم و پشتم و کردم بهش که برم... اما مچ دستم و گرفت...چشمام و بستم و با یه نفسعمیق باز کردم ...تو دلم گفتم الان اصلا وقت مناسبی برای بیدار شدنت نبود... بلند شد و دستم و کشید منم دقیقا افتادم رو مبل کنارش... دستش و انداخت دور شونه هام و گفت:

آرشام: خوب من زود قضاوت کردم....

یعنی چی؟ همین... زود قضاوت کردی؟ لابد منم الان باید بگم فدای سرت عزیزم اشکالی نداره... واقعا که...خواستم بلند شم که من و بیشتر به خودش فشار داد و گفت:

خوب خودت و بزار جای من با اون مزخرفاتی که نوشته شده بئد تو می خوندی چکار می کردی...اون لحظه حکم یه احمقی و داشتم که گول خورده و زنش با معشوقش دارن بهش میخندن...

من: خودتم می دونستی من اینکاره نبودم...تو خیلی بد رفتار کردی...ولم کن میخوام برم بخوابم...

آرشام: خوب ... خوب ببخشید... قول میدم پسر خوبی باشم دیگه...

اوخی نازی پسرم پشیمونِ... منم که دل رحم...اما باز صحنه های صبح جلوی چشمام رژه می رفت و نمیشد بیخیال شم...

من: وقتی فهمیدی آتوسا مقصره رو کجای دلم بزارم ها؟مطمئن باش رفتارت فراموشم نمیشه...

دوباره اومدم بلند شم که گفت:

آرشام: نانا اذیت نکن دیگه ...من که قبول کردم مقصرم ببخشید...واسه اتوسا خانمم دارم ...دختره ی اویزون... اما اون لحظه غرورم اجازه نمیداد به غیر از اون رفتار کنم...به خصوص که تو هم بهم فحش دادی...خوب کاری کردی بیرونش کردی....

یعنی میخواستم یه دونه بزنم تو گوششا...پسره ی پررو...داشت خرم می کرد الان یعنی؟ اما نمی دونم چرا دیگه از دلم درومد...با اون حال گفتم من میرم بخوابم...

باز دستم و گرفتم و یندفعه کامل بغلم کرد مثل بچه ای که می خواد شیر بخوره ها اونجوری...

آرشام: متاسفم... متاسفم که دستام با صورت قشنگت اینکار و کرد...متاسفم که روز اول ازدواجمون اونجور که می خواستم نبود... و بعد لباش و گذاشت رو پیشونیم و یه بوسه طولانی .... منم سرم و گذاشتم رو سینش و اجازه دادم اشکام سرازیر بشه....

چند دقیقه بعد آرشام گفت: بخشیدی خانومی؟

من: سعی می کنم فراموش کنم...

آرشام: لطفا امروز کلا از ذهنت پاک کن...

می خواستم ...اما میشد؟ امیدوارم روزای خیلی خوبی داشته باشیم تا بتونم فراموش کنم...

آرشام: بریم بخوابیم؟

من: بریم... من وهمونجور برد و گذاشت رو تخت خودشم خوابید... دوباره بغلم کرد و منم کامل رفتم تو بغلش... جوری بودم که قشنگ تو بغلش جا میشدم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرشام بوسه ای رومی موهام زد و من با نوازشای دستش روی موهام و همراه با یه حس شیرین خوابم برد...

آرشام: ساناز نمی خواد چیزی برداری همه چی میخریم...جان من بار سنگینی نکن...

من: ببین وقتی رسیدیم اون بالا چیزی جزء ساندویچای خونگی بهم مزه نمیده...

آرشام اومد و از پشت بغلم کرد...

آرشام: قربون خانم خونم... عزیزم میخوای بریم تفریح انقدر خودت و به زحمت نندازه...

من: وااای آرشام نفسات به گردنم می خوره یه جوری میشم....جون من اذیت نکن...بیا تموم شد... بزارمشون تو کیسه فریز بریم...

آرشام دوباره تو گردنم نفس کشید و گفت:

آرشام: چه جوری میشه نازگلم...حالت خراب میشه؟

ای خدا این پسر چرا انقدر بی جنبست...

من: بریم دیگه بچه ها اومدن سر قرار تا الان...

آرشام چیزی نگفت و رفت سمت در...

می دونستم کلافست... تو این دو هفته از زندگیمون به جز چند روز اول که من با آرشام به خاطر رفتارش سر سنگین بودم...بقیش روزای خوبی بود و کلی لذت میبیردیم...فقط یه چیز بود هنوز بین ما اتفاقی نیفتاده بود و احساس می کنم که آرشام داره کمی عذاب میکشه... خیلی سعی می کنه بهم نزدیک شه... اما من هنوز برای داشتن رابطه آماده نیستم... عاشق عشقبازم کاری که من و آرشام ازش سیر نمیشیم اونم دوست داره... اما نمی دونم اینکه ازش خواستم کمی بهم فرصت بده برای شناخت بیشتر همدیگست و بعد داشتن یه رابطه بی نقص ئو فراموش نشدنی یا می ترسم و دارم از زیرش در میرم...نمی دونم اما گاهی وقتا احساس می کنم می ترسم...

از فکر اومدم بیرون به آرشام که پشتش به من بود و داشت میرفت بیرون نگاه کردم و صداش زدم...

من: آرشام؟

آرشام همونجور که پشتش به من بود گفت : بله...

من: متاسفم...

آرشام: من هوسباز نیستم ساناز که بگی واسه هوسم کنارتم... اما نیازم و تو باید بر طرف کنی...زندگی زناشویی ما به چی خلاصه میشه؟ اصلا چیزی هست که بخواییم خلاصش کنیم؟ تحمل من مشکل یا اینکه مسئله ای هست و من نمی دونم؟

من: هیچکدوم... گفتم متاسفم سعی می کنم که ... که ...همه چی درست شه...

دستش و گذاشت رو دستگیره در و گفت:

آرشام: تحملش سخته اما غیر ممکن نیست...فرصت میخوای اینم فرصت...فقط کاش قانعم می کردی...

و بعد رفت بیرون... همینجور که ساندویچارو دو تا دو تا می زاشتم تو مشما به اشکام اجازه دادم بیان...نمی دونم چمه....اما فکر می کنم اگه دست خورده شم آرشام دیگه سمتم نیاد... نمی دونم شاید چون زندگیمون با عشق شروع نشد...یعنی آرشام الان دوسم داره که کنارمه؟ من دوست دارم رابطم با نجوای عاشقونه همراه با یه عشق واقعی باشه... من خودمم هنوز عاشق آرشام نیستم... خدایا کاش از احساس واقعیش خبر دارم... یعنی این خواستن هوس نیست>؟ ارضای نیاز نیست؟ نمی دونم... خداجونمی دونم هستی کمکم کن...

بعد از گذاشتن ساندویچه تو کوله یه نگاه به خودم انداختم و اشکام و پاک کردم رفتم پایین...آرایش نکرده بودم می خواییم بریم و عرق می کنم ...ترجیح دادم طبیعی برم... فقط کمی رژ...

.....

رسیدیم سر قرار بچه ها همه اومدن دیگه پیاده نشدیم سلام و الیک کنیم می دونم قاطین حسابی خیلی دیر کردیم آخه...به من چه داشتم برای شکماشون ساندویچ میزدما...!!!

آرشامم که تو خودشه حرف نمیزنه باز این پسر برج زهرمار شد...

من: فکر می کردم درک کنی آرشام؟ با رفتارت فکر می کنم اومدم تو خونت برای ارضای جسمت... فکر نمی کنم زنت باشم و شریک زندگیت...من به فرصت نیاز دارم... من حتی نمی دونم رابطه ای که قراره با هم داشته باشیم از هوسِ عشقِ ؟ یا شایدم وظیفه؟

آرشام: بیخیال راجع بهش حرف نزن... نمی خوام راجع به همچین چیزی بحث کنم...تمایل باید دو طرفه باشه که نیست... نمی گم همسرم عاشقتم ...نه دروغ چرا من به این زودی عاشق نمیشم...اما دوست که دارم... نزدیکیمون به هم می تونه استارت یه عشق قشنگ باشه.... تنها ناراحتی من اینه که مشکلت و نمی فهمم ... من دلیل منطقی میخوام... خیلیا زندگیشون با عشق شروع نشده اما الان دارن با عشق زندگی می کنن و زندگی موفق هم داشتن...

دیگخ چیزی نگفتم ماشینا پارک شد و ما پیاده شدیم... کمی از پله ها بالا رفتم بچه که داشتن از کوه میومدن بالا من اصلا حس نداشتم ترجیح میدادم کمی فکر کنم...آتوسا هم بود ...واقعا که این دختر روش خیلی زیاده...آرشامم با بچه میاد فقط منم که تنهام... خوشم میاد آرشام اصلا آتوسا رو محل نمی کنه... یکی از دوستای سیاوشم هست ...پسر با نمکیه..اما یکم زیادی شیطونه...

تقریبا رسیده بودیم به جایی که می خواستیم بشینیم... منم هر کاری کردم جز فکر کردن... دریغ از یه درصد...!!!

یه پسری اومد کنارم و با صداش که کمی شباهت به صدای دخترونه داشت گفت:

پسر: سلام ...چطوری تنها تنها؟مزه نمیده که ...همراه می خوای خانمی...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با ترس یه نگاه به آرشام اینا انداختم

...وای خدا رو شکر حواسشون به من نیست...

من: بدون اینکه نگاه کنم گفتم نخیر آقا مزاحم نشید...

پسر: ای بابا ...همراه که نشد...شوهر می خوای؟ می خوای دوماد مامیت شم... یه نگاه بنداز ... پشیمون نمیشی...

نفسم و صدادار دادم بیرون و اومدم برم پیش آرشام اینا...همینکه پشتم و کردم بهش دستم و گرفت.... برگشتم که دستم و آزاد کنه...یا اگه بیخیال نمیشه بزنم تو گوشش...که...

واااای خدا نمی دونستم چندشم بشه...حالم به هو بخوره...اون لحظه تنها کاری که کردم یه خنده بود... یه خنده کوتاه...

پسره کل موهاش فرفری بود و کلی حجم داشت... یه خط چشم زیر چشمش کشیده بود/// و یه دونه گوشواره گرد انداخته بود ته ابروش اه اه...رژم که داشت... دستم و به زورم که شده بود ول کردم و یه نگاه به قیافش که می خندید و از خنده من سر ذوق اومده بود کردم...

من: از حدش گذشتیا...برو...مزاحم نشو... دوباره برگشتم که برم...اما سر جام موندم...

لبخندی که رو لبام بود و جمع کردم... همه داشتن من و نگاه می کردن و آرشام با چشمای به خون نشسته تماشاگر بود... یا خدا...عاقبت من و بخیر کن...از رو سنگا به سختی گذشتم و رفتم پیششون...تا اونجا سعی کردم خونسردیم و حفظ کنم...اما مگه میشد...

وقتی رسیدم گفتم:

من: اه اه حالم بهم خورد...پسره چندش خودش و به زور چسبونده بود به من...شمام که انگار نه انگار نمی خواستین بیایین کمک.؟

آتوسا: اخه همچین می خندیدی که فکر کردیم دوستته... من که الانم می گم دوستت بود...مگه نه؟

وای همین و کم داشتم...تو یکی خفه جون مادرت... یه جوری حرف میزنه انگار پریدم پسره رو بوسیدم...اه اه فکر کن؟ من اون چندش و ببوسم...

من: نه بابا ... مزاحم بود... من مثل تو نیستم عزیزم که به هر مدلی احترام بزارم و گوشواره شم...

اوه اوه از گوشاش دود بلند میشد...یه نگاه به جمع کردم و گفتم بریم دیگه...

سیاوش: یعنی مزاحم بود؟

من: پس چی؟ مزاحم بود دیگه... می گفت می خوام همرات باشم که من داشتم میومدم پیش شما دستم و گرفت...

سیاوش: بی ناموس... نگاه کن هنوزم داره نگاه می کنه...بزار حالش و بگیرم...

داشت میرفت که سیاوش گرفتش و گفت:

سیاوش : ول کن بابا...طرف مشکل داره...بریم...

اما حو نبود که آرشام رفته اونور...

با اولین مشتی که زد پسره افتاد زمین... یه جیغ خفه کشیدم و داشتم میرفتم سمت آرشام که...یکی من و از پشت گرفتم...هر کار کردم نتونستم برم جلو اما سیامک و سیاوش رفتن...

ایش این دخترا هم چه قدرتی دارن نمی تونم خودم و آزاد کنم...

اون پسره کلی کتک خورد...آخر سرم با چاقو زد تو دست سیامک و د فرار...وای نمی دونستم بخندم یا گریه کنم... پسره مثل دخترا فرار می کرد... لحظه آخرم برگشت یه زبون درازی به آرشام اینا کرد...

آرشام اینا برگشتن سمت ما... اوه اوه این آرشام چرا دوباره ایجوری به من نگاه می کنه...

من: بچه ها ولم کنید دیگه تموم شد...

اما خاک عالم اینکه دوست سیامکِ...وای من چرا حواسم نبود...

آرشام اومد..دست من و گرفت تو دستاش...اگه بگم استخون انگشتام داشت خورد میشد دروغ نگفتم...

آرشام: ما میریم خونه... من دیگه حوصله ندارم و بعد گفت خدافظ...

حتی نزاشت من خدافظی کنم...

برگشتم که سرسری خدافظی کنم...آنا و سیاوش داشتن با نگرانی نگام می کردن... سیامک یه چیزایی به دوستش گفت : حالا اون دو تا هم با نگرانی نگام می کردن...اما آتوسا یه نیشخند مسخره مهمون لباش بود... برگشتم و به آرشام نگاه کردم...نمی دونم چی میشد خودم و میسپردم به خدا...دوباره برگشتم و یه لبخند به بچه ها زدم...

آرشام: سرت و برگردون...بسه دیگه...سیر نشدی...>؟

..پوف... دستم و به زور از دستش دراودرم و گفتم...

من: خودم میام...نه بچه ام که نتونم نه چلاغ...

دوباره دستم و گرفت و تند تر راه رفت... رفتیم خونه باید سریع برم تو اتاق و در و قفل کنم...اون نامردا هم می دونن یه چیز میشه چرا جلوش و نگرفتن...لابد اونام می دونستن این طوری شه نمیشه کاریش کرد...

تو ماشین داشت با سرعت سر سام آور میروند که گفتم:

من: آرشام کاری نکن که پشیمون شی...چون مطمئن باش اندفعه نمیبخشمت مطمئن باش...

سرعتش رفت بالاتر وای یا خدا این دیوونست به خدا...

آرشام: خفه شو ساناز...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عمت خفه شه..پسره ی بی تربیت... دست کردم تو کیفم...حالا مگه کلیدم پیدا میشد باید با سرعت نور میرفتم و در اتاقم و قفل می کردم...

اها ایناها پیداش کردم... خیلی ریلکس اصلا به روی خودم نیاوردم که چه خبره آروم دستم و از توکیف در آوردم... کلیدم گذاشتم تو جیب کوچیکه...

آرشام ریموت و ورداشت و در و باز کرد... همینکه ماشین رفت داخل... منم پریدم پایین د برو که رفتیم... من داشتم در و باز می کردم صدای پاهای آرشام و که داشت تند میومئ بالا شنیدم واییییی یا خدا.. در و باز کردم و رفتم تو ...درم بستم .. تند رفتم تو اتاقم و در اونجا هم قفل کردم... نشستم رو تخت ...ارشام اومد تو صدای بسته شدن در و شنیدم...هر لحظه ضربان فلب من می رفت بالاتر... پوف مردم شوهر می کنن مام شوهر کردیم... همه رو برق میگیره من و کفن سوخته مادر بزرگ ادیسون...

آرشام دستگیره در و بالا و پایین کرد ... اما قفل بود... محکم کوبید به در... منم مثل این خول و چلا سه متر پریدم هوا...

نمی دونم چرا گشن شده بود... ساندوچارو یادم رفت بدم به بچه ها یکی ورداشتم و یه گاز گنده زدم...

آرشام: این در و باز کن ساناز...

یه گاز دیگه زدم...

آرشام: مگه با تو نیستم می گم در و باز کن؟ ببین فکر نکن بیخیال میشم... باید توضیح بدی برای چی به پسر مردم می خندی ها؟ فکر نکن منم مثل بقیه با توضیح مسخرت قانع شدم ... اصلا... چرا تو بغل دوست سیامک بود ی ها؟ خوشت میاد دستمالی شی؟ همه بهت دست بزنن..؟ آره ... خوب منم دستمالی کردن بلدم که...

من: یه لقمه دیگه خوردم...

من: اصلا نمی دونستم اونی که بغلم کرده دوست سیامک خانِ... فکر می کردم یکی از دختراست...

آرشام: تو که دیدی اون با ما نیست پس حتما پیش شماست... دستای مردونه و از زنونه تشخیص ندادی؟ توجیح خوبی نیست...

من: آرشام ببین من مقصر نیستم یه پسر اول صبحی مزاحمم شد... من مقصر نیستم دوست سیا من و نگه داشت و منم نفهمیدم دختر نیست... حالا هم برو هم من برم حموم بیام کمی استراحت کنم هم تو اعصابت آروم شه...

آرشام: ساناز منم دارم می گم یا خودت در و باز می کنی یه اگه این در با دستای من باز شه بد میشه...

کلید و از تو در برداشتم و گفتم من رفتم حموم فعلا بابای...

رفتم و یه نیم ساعتی تو حموم بودم... مطمئن بودم آرشام نمی تونه بیاد تو اتاق اما بعدش چی ؟ بعدش و چکار کنم؟ خدایا از صلاح زنونه استفاده کنم/؟ ناز و عشوه یا گریه؟ با گریه که اعصابش بیشتر خورد میه ناز و عشوه ام که هیچی حالش و الکی خراب می کنم... من چکار کنم؟ وای حداقل از خونه دل نمی کنه... آخه اینهمه مرخصی برای چی بود... ما که نمی خواییم بریم مها عسل... خوب مرددم همش تو خونه باشه هم خودش خسته میشه هم زن و خسته می کنه... اه اصلا ول کن اعصابم خورد شد.... حصله حوله و ... نداشتم فقط یدونه گرفتم دورم که از روسینم تا رو م بود تا سرما نخورم...

رفتم بیرون =... وقتی دیدم آرشام روبه روی در حموم وایساده یه جیغ بلند زدم...

آرشام: حالا باید بیشتر ازینا بترسی... جیغاتو حروم نکن...

من: من از تو نترسیدم ازینکه می دونستم کسی تو اتاق نیست و یهو یکی و دیدم ترسیدم...

وای یا قمر خدایا این گفته بود اگه خودش در و باز کنه برام بد میشه.... خدا جونم دیدی گفتم مطمئنم کسی نمیاد؟ ازین به بعد ازین گوها خوردم همون موقع سوسکم کن بنداز زیر فرش... وای خدایا اگه اندفعه من و بزنه شک نکنه که ازخونه میرم ...مطمئن باشه... وای ای کاش حولم و میپوشیدم ممکنه یه وقت بخوام ازش فرار کنم حولم بیفته ...بی صاحاب ... غصه چند تا چیز بخورم اخه...

من: بسه دیگه نگام کردی به اندازه کافی ترسیدم برو بیرون لباسم و بپوشم...

آرشام: اومد جلو و جلوتر منم همیجوری عقبکی میرفتم.. تا اینکه رسیدم به در حموم کاش نبسته بودمش الان میپریدم توش و در و قفل می کردم... با یه دستم حولم و گرفتم و همینجور که به آرشام نگاه می کردم آب دهنم و سخت قورت دادم... خوب من تنها یه دختر... هر جیم باشم با از پس یه مرد اونم انقدر غیر قابل کنترل بر نمیاد...

یه دست بردم در حموم و باز کردم برگشتم بپرم توش که موهام و از پشت گرفت... وای خیلی فیجح سرم درد گرفت ...

من: آخخخ نامرد سرم درد گرفت موهام و ول کن شونه نشدست دردش دوبرابر شد... مگه با تو نیستم.؟ می گم ولش کن...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرشام همینجوری من و با موم کشید عقب منم برای اینکه از دردش کم کنم خودم رفتم عقب... تا اینکه آرشام دستم وکه رو سرم بود و سعی داشتم موم و آزاد کنم گرفت و من و برگردوند...

بر گشتم سرم و آروم آوردم بالا که نگاش کنم... آنچنان زد تو گوشم که چشمام سیاهی رفت و تنها چیزی که یادمه این بدو که حوله از دستم ول شد از حال رفتم...

....

وقتی بیدار شدم رو تختم بودم... وای من لخت از حال رفتم؟ آرشام؟ آره اون دوباره من و کتک زد... اه نامرد... از زندگی فقطز کتک زدن و یاد گرفته بی معرفت .. پستِ عوضی...

وای من که هنوز لخت بودم... نکرده یه لباس تنم کنه... چرا من و به هوش نیاورد؟ چرا من و نبرد دکتر؟ پتو رو بیشتر کشیدم رو خودم و اجاز دادم سدی که مانع ریزش اشکام بود بشکنه...

الهی بی مادر شی آرشام... هه فکر کن... الهی ننه ات به ازات بشینه ... نه نه بر عکس شد الهی تو به ننه اون ازات بشینی... وای خدا فکر کنم دیوونه شدم منظورم این بود که الهی به ازای ننه ات بشینی... اون می دونست تو یه چیزت مشه نباید میومد خاستگاری خانوادت میدونستن... اه حالم از همشون بهم میخوره...

پا شدم یه نگاه تو آینه انداختم... رو استخون گونم کبود بود اما خدا رو شکر دیگه باد نکرده بود... صورتم آخر از دست این تصادفی میشه.... یه شلوار جین زغالی پوشیدم و یه تاپ سفیدم پوشیدم رفتم بیرون... آرشام نبود... خوبه پس راحت تر میرم بیرون... ساعت و نگاه کردم 10 صبح بود خوبه همش دو سه ساعت خوابیدم... برگشتم و یکم آرایش کردم... یه مانتو سفید و یه شال سفید مشکی هم سرم کردم بعد از برداشتن کیف ولم و سوئیچ زدم بیرون...

واسه آرشامم یادداشت نزاشتم... مطمئنم اول به خودم زنگ یزنه و کسی و الکی نگران نمی کنه... البته امیدوارم این اطمینانم مثل اوندفعه از اب درنیاد...

یه فکر به ذهنم رسید... دوباره برگشتم بالا و مدارکم و برداشتم... میرم یه سر بیمارستانی که قرار طرحم و توش بگذرونم ...

سوار ماشین شدم و مستقیم رفتم بیمارستان کمالی...

بعد از صحبت کردن با رئیس بیمارستان که کاملا با هم آشنا بودیم و من و میشناخت... مراحلی و طی کردم و قرار شد از دو هفته آیندده مشغول به کار شم......

ساعت یک بود و منم گشنه مستقیم رفتم فانوس و سفارش یه پیتزا دادم...

فروشنده: میبرید؟

من: بله...

هیچوقت دوست نداشتم تنها یه جا برای غذا خوردن بشینم...

....

تو ماشین پیتزام و خوردم یه دوغم روش... داشتم آشاغالش و میبردم تو سطل زباله بندازم که گوشیم زنگ خورد... وای چه ضربان قلبم رفت بالا... آرشامِ...

من: بله؟

آرشام کاملا مشخص بود عصبیه... هه این کی آرامش داشت که الان داشته باشه...

آرشام: کجایی؟>

من: بیرون...

آرشام: با اجازه کی ؟

من: خودم... مگخ تو میری بیرون اجازه میگیری... یا واسه هر غلطی که می کنی اجازه صادر میشه... ها؟ چی میخوای؟ کیسه بکس نداری/؟ شرمنده دیگه تحملم تموم شد برو یکی دیگه بخر...

آرشام: ساناز می گم بیا خونه.... بعد راجع بهش صحبت می کنیم>؟

من: چه جوری صحبت می کنی؟ ها؟ با زدن؟ با کبود کردن؟ گفتیزندگی میخوای؟ گفتی یه خانوداه جدا می خوای؟ گفتی میدونی یا هم بودن و جفت شدن یعنی چی؟ گفتی می دونی زن، همسر یعنی چی... پس کو؟ کو اینهمه چیزایی که می دونستی؟ جرا من فکر می کنم باختم؟ چرا با زندگیم بازی کردی... من می تونستم با یکی دیگه خوشبخت شم.. من به تو فرصت دادم... که بهم زندگی بدی و بهت زندگی ببخشم نه اینکه زندگیم و ازم بگیری... تا کی من باید با ترس بهت نگاه کن ببینم کارایی که انجام میدم درسته یا غلط؟ ها تا کی باید بترسم و از ترست در اتاقم و قفل کنم؟ تا کی شک و بد بینی؟ فکر کردی من کیم ؟ فکر کردی وقتی تعهد دارم و اسم یکی و تو شناسنامه یدک میکشم به کسی دیگه نگاه می کنم؟ تاحالا فهمیدی من یه بارم تو چشمای پسرایی که باهاشون حرف می زنم خیره نمیشم... د نه نمیفهمی... تو فقط چیزی و میبینی که بشه توش شک و بدبینی جا داد...

دیگه نتونستم ادامه بدم... به هق هق افتاده بودم... سعی کردم آروم باشم بعد از چند دقیقه سکوت گفتم:

من: ببین تو مشکل داری آرشام... من می تونم ازت شکایت کنم تو و خانوادت به منیه چیزی و نگفتین... فکر کردی نمی فهمم قرص می خوری؟ فکر کردی نمی فهمم تعادل نداری؟ فکر کردی نمی فهمم توهم میزنی؟

 

ببین میام خونه نگران نباش ... فقط کمی به تنهایی نیاز دارم دیگه زنگ نزن... اگه میخوای میتونم تلفن و قطع نکنم هر صدایی و بشنوی و بفهمی کجام... ها؟

هیچی نگفت فقط قطع کرد... جواب من هیچی بود... آینه ماشین و تنظیم کردم رو خودم...

یاد دوران مجردیم افتادم... یاد خونه بابا... شیطنتام... نفرینای مامان... هیچوقت یادم نمیره یه بار که ناخواسته جوابش و دادم گفت دختر الهی سیاه بخت شی... الهی بچت بدتر از این بهت بگه... نکنه نفرین مامانم گرفت؟ نمی دونم اما مامان اونروز من ناخواسته از دهنم پرید و جوابت و دادم...

بابا... بابا الهی فدات شم که هیچ مردی به خوبی تو نیست... شاید اگخ تو یکم بد بودی من برای نتخاب شوهر بیشتر چشمام و باز می کردم... من فکر می کردم همه مردا به خوبی تو باشن بابای خوبم...

خونمون... قربون صفا و صمیمت خونمون... کاش تو خونه من و آرشامم اون صفا و صمیمیت بود... کاش پول نبود اما اعتماد بود اما یکم از محبت و عشقی که تو خونه مجردیم بود میشد تو خونه آرشامم پیدا کرد...

آینه و برگردوندم سر جاش... با حرص و غیض اشکام و پاک کردم که باعث شد گونم درد بگیره...

زنگ زدم خونه مادر شوهرم انا برداشت...

من: الو سلام انا جان خوبی>؟

ساناز: به به عروس خانم ... خوبم... چی شد چرا رفتین؟

من: نگو نمی دونی انا که اونوقت تورم میزارم تو لیست حقه بازا... بابات خونست>؟

آنا: چیزی شده؟

من: می گم بابات خونست؟

انا: آره الان زنگ زد تا بیست دقیقه دیگه خونست...

من: باشه منم دارم میام اونجا...

گوشی و قطع کردم و پرتش کردم رو صندلی بغل...

ماشین و روشن کردم و خیلی بد حرکت کردم... میدون و دور زدم و داشتم مستقیم میرفتم...... وای ... لعنتی... همین و کم داشتم... تصادف...

پیاده شدم با اینکه حالم خوش نبود سرعتم زیاد بود اما اون مقصر بود... دوباره برگشتم گفتم آقا بزن کنار خودمون کنار میاییم نیاز به افسر نیست بزن کنار ماشینا برن...

پسر نسبتا جوون شاید حدودا 32 ساله...: با لبخند تشکر آمیزی زد کنار... منم پارک کردم و پیاد شدم...

من: آقا مگه نمی بینی تو فرعی هستی و از فرعی با اصلی باید توقف کنی؟اصلا مکگه این تقاطع نیست؟ چرا وای نستادین؟؟ اونوقت شما همینجور اومدین تو خیابون...؟ منم نتونستم کنترل کنم زدم... ببینید ماشین و چکار کردین...

پسر: خانم من واقا متاسفم بله حق باش ماست... اما من یه مشکل خیلی جدی برام پیش اومده بود خیلی عجله داشتم... ممنون که نخواستین افسر بیاد...

بعد از یه کیف چرمی خیلی ناز که همون موقع بدجور چشم و گرفت مدارکش و در آورد و در آخر یه کارت بهم داد...

پسر: من الان خیلی عجله دارم اما مدارکم پیشتون باشه اگه میشه شما هم کارتنون و یه شماره به من بدید در اولین فرصت ماشینتون و مل روز اول می کنم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه نگاه به کارتی که بهم داده بود کردم...

سرم و بالا کردم و یه نگاه به خودش کردم... می تونست کمکم کنه... آره یه حسی بهم می گفت خدا برام فرستادتش...

کارتش و گرفتم بالا و نشونش دادم... و گفتم:

خسارت نمی خوام... به جاش یه جور دیگه کمکم کنید و کارت و چند بار تکون دادم...

لبخند زد... لبخندی پر از آرامش...

خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم/// بعد کارت و ازم گرفت و با یه خودکار پشتش یه شماره دیگه نوشت...

بع رو به من گفت :

پسر:

با من تماس بگیرین و معرفی کنید...اما خسارت ماشین جداست...

پسر: شما خانومِ؟

من: ساناز... سانازِ صالح....

من هم : علیرضا ...علیرضا هدایت...

از آشنایی باهاتون خوشوقت و البته بدبخت هستم...

من: اومدم بگم منم همینطور که حرفش تو ذهنم تکرار شد... خوشوقت و بدبخت...

سرم و بالا کردم ...خندید و گفت شوخی بود... فقط من باید برم مریضم حالش بد شده تا من نباشم نمی تونن انتقالش بدن... با اجازه... تماس بگیرین ... منتظرم...

یکم سرجا ایستادم و بعد رفتم تو ماشین... پسره یادش رفت کارت ماشینش و بگیره... هه کارت منم نگرفت چقدر عجله داشت... نمی گه شاید من دزد باشم... اینم از روانپزشک مملکت...

با آبی که تو ماین داشتم کل صورتم و شستم... تو آینه به سیاهی صورتم که انگار بیشتر شده بود نگاه کردم... شالم و آوردم جلو و جوری گذاشتم که معلوم نشه...

...

در خونه پدر شوهرم پارک کردم و زنگ زدم... رفتم داخل... پدر شوهرم و انا بیرون در وایساده بودن منتظرم... من رفتم...

با قیافه خیلی جدی و سرد گفتم:

من: سلام ... خوبین...

پدرشوهرم اومد جلو و پیشونیم و بوسید...

بعد با انا دست دادم و تعارف کردن برم داخل... جفتشون با چهره ی نگران و ناراحت نگام می کردن... انگار می دونستن چه خبره...

جو سنگینی بود انگار همه می دونستن چه خبره... فقط مادر شوهرم بود که پا رو پا انداخته بود و تخمه می خورد... صدای تخکه شکستن انقدر رو مخم بود که می خواستم پاشم بزنم تو گوشش... چشمام و بستم و نفس عمیق کشیدم انگار همون بهم کلی آرامش داد...

من: به چشمای پدر شوهرم که منتظر حرفی از سوی من بود گفتم: فکر کنم شما یه توضیح به من بدهکارید؟ یه حقیقت ... اینطور نیست؟

پدرشوهرم: میشه اول بگی چی شده؟

شالم و زدم کنار...

من: این شده... البته اولین بار نیست... جای دو هفته پیش رفته...

مادر شوهرم نگاهی کرد و یه پوزخند زد ...نادیده گرفتم... سعی کردم زود عصبی نشم... انا دستاش و گذاشت جلوی دهنش... و پدر شوهرم نفسش و داد بیرون و با دو تا دست یه دور کشید رو صورتش...

پدر: متاسفم ... واقعا متاسفم...

من: من نیومدم برای تاسفتون پدرجون... من اومدم برام توضیح بدین... شما مسئول آرشامید... شما باهاش اومدین برای خاستگاری... شما خیلی اصرار داشتین... پس الانم باید جوابگو باشید... پسری که اونقدر ازش تعریف می کردین کجاست... تا حالا عروسی دیدین که روز بعد از عروسیش انقدر کتک بخوره که نتونه تا دو هفته از خونه بیاد بیرون؟ تا حالا تازه عروسی و دیدین که زیر دستای دومادش از حال بره؟ مطمئنم خیلی خوب میدونید پسرتون چشه... شما حمایتش کردین و من و گول زدین...

مادر شوهرم با خنده ی طولانی گفت...

شادی: واسه تو که بد نشد دختر جون... پول چشمات و کور کرده بود عیبای آرشام و ندیدی... تازه پسرم عیبی نداره... برو به زندگیت برس به ما مشکل شما مربوط نمیشه...

یعنی چی؟ یعنی من به خاطر پول آرشام و انتخاب کردم.. نه اینطور نیست.. پول؟ آره پول ... خیلی هم بی تاثیر نبوده...

پدر: شادی اگه نمی تونی ساکت باشی برو تو اتاقت...

پدر: آره میدونم پسرم چشه... گفتم براش زن می گیرم بلکه بهتر میشه... اما...

من: هه اما بدترم شد نه؟

شما که تحصیلکرده ای ... شما چرا؟ این چه طرز فکریه که دارین:؟ برای پسر مریضتون زن گرفتین که شاید خوب شه؟ کم نیستن که همچین طرز فکری دارن... یکی برای پسر معتادش زن می گیره که شاید ترک کنه اما نمی دونن مشکلات زندگی و خوشیِ زن داشتن پسرشون و بدتر می کنه... یکی واسه پسر افسردش زن می گیره... یکی دیگه ... واقعا نمی دونم چی بگم... و هیچکدومم فکر نمی کنن پس این زن بدبختی که میاد تو این زندگی چی؟ سهمش چیه؟ مگه اون آدم نیست؟ مگه دل نداره؟ مگه زندگی نمیخواد...؟ یکی بدبخت شه که شاید یکی خوب شه... حتما چند وقت بعدشم می گید یه بچه بیارید همه چی خوب میشه... یکی میگه پایت و سفت کن خیالت راحت باشه... یکی میگه بچه بیار برگ برنده دستت باشه... اما هیچکس نمی گه اون بچه که میاد کجای این دنیا جا داره؟ دلش و به کی خوش کنه؟ هیچیکی نمی گه بچه نیار اول زندگیت و درست کن... همه مین بچه بیار شاید زندگیت درست شه... اینجاست که میشه بدبختیِ یه نفر دیگه...

به انا نگاه کردم... فکر نکنم تاحالا انا ازش کتک خورده باشه... خورده؟ نه... اما من میخورم... تموم تنم کبوده... مچ دستم درد می کنه... تو این دو هفته موهام به شدت میریزه از بس که کشیده شده... نه دلسوزی میخوام... نه تاسف چون دیگه همه چی تموم شده... من طلاق میخوام... نمی تونم دیگه زندگی کنم... نه مهریه میخوام. نه پول نه چیز دیگه فقط زندگیم و میخوام... که شما ازم گرفتینش... دیگه دختر دیگه ای و اینجوری بدبخت نکنید....

پدر: ساناز تو مثل دخترم می مونی باور کن پشیمون شدم... وقتی بله دادی... وقتی تو دانشگاهت ازت تریف شنیدم وقتی همه روت قسم میخوردن... وقتی تو لباس عروس دیدمت اما یکی نمیزاشت بیام و همه چی و بهم بزنم... یکی می گفت پسرم خوب میشه... من به اون حس اعتماد کردم...

حالا یه خواهش ازت دارم... کمکش کن... حالا که دیگه بهش تعهد داری... یکم دیگه بهش فرصت بده... بزار همه جی و برات تعریف کنه... یکم باهاش کنار بیا... یکم درکش کن... خواهش می کنم... یه ماه دیگه اگه خودش برات نگفت من برات می گم... بعدش مطمئن باش با یه شناسنامه اک و هر چی که حقته میفرستمت...

بهش فرصت بدم؟ آره بدم... نه ممکنه زیر دستاش بمیرم... اگه ناقص شم چی... ؟ نگفتم مهرش به دلم افتاده... آره دوسش دارم... یعنی کمکش کنم...؟ وای خدا اینجایی نه... ؟ چیکار کنم گیر کردم...

می تونم ازاون کمک بگیرم اسمش چی بود ؟ هدایت؟ نه علیرضا... اره آره علیرضا هدایت...

من: باشه اما من از آرشام میترسم... خیلی میترسم... بعضی شبا مثل گرگ بالاسرم میشینه و نگام می کنه... واقعا ترسناکِ>.. نمی خوام بابام و مامانم چیزی بفهمه... چون تحمل ندارن...

رو کردم به مادر شوهرم و گفتم:

شما هم کمی با وجدان حرف بزن... خودت دختر داری.. من بدیش و نمی خوام... اما خدا از همون دستی که دادی بت پس میده...

خواستم بیام که پدر شوهرم گفت بمون... خودمم هنوز آرشام و نبخشیده بودم و نمی تونستم ببخشم...

*****

دو روز خونه پدر شوهرم موندم .. تو این دو روز خیلی بهم لطف و محبت کرد... منم که کلا میشناسید... زود رحمم و زود میبخشم.. دیگه ازش گله ای ندارم چون می دونم که خودشم پیمونِ و عذاب وجدان داره... مادر شوهرمم که هیچی اصلا محلم نمی کنه... با روز اولش که مقایسش می کنم... به این پی میبرم که چه روباه مکاریه...

بعد از شام از خونه پدر شوهرم اومدم بیرون و راه افتادم سمت خونه...

ضبط و روشن کردم...

بگو سرگرمِ چی بودی، که اینقدر ساکت و سردی؟

خودت آرامشم بودی ، خودت دلواپسم کردی...

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه...

چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه...؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو روز و روزگارِ من بی تو روزایِ شادی نیست...

تو دنیایِ منی, اما به دنیا اعتمادی نیست...

.

تو روز و روزگارِ من بی تو روزای شادی نیست...

تو دنیایِ منی اما به دنیا اعتمادی نیست...

...

سلام اِی ناله یِ بارون

سلام اِی چشمایِ گریون

سلام روزای تلخِ من, هنوزم دوستش دارم

سلام اِی بغضِ تو سینه

سلام اِی آه آینه

سلام شب هایِ دل کندن, هنوزم دوستش دارم...

...

نمی دونی تو این روزا چقدر حالم پریشونِ...

دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونِ

خرابِ حالِ من بی تو

نمی تونم که بهتر شم

تو دستایِ تو گل کردم

بزار با گریه پرپر شممم

.

یه بی نشونم تو این خزون

یه بی نشونم تو این خزون

من و از خودت بدون،،،

یه بی نشونم تو این خزون

یه بی قرارم یه نیمه جون

منو از خودتت بدون،،،، منو از خودت بودن

؛؛

سلام اِی ناله ی بارون

سلام اِی چشمای گریون

سلام روزای تلخ من هنوزم دوستش دارم

سلام اِی بغض تو سینه

سلام اِی آه آینه

سلام شب هایِ دل کندن, هنوزم دوستش دارم...

 

*****

اشکام و پاک کردم... در و زدم که باز شه... یعنی هنوزم دوستش دارم؟ یعنی اصلا دوسش داشتم؟

بعد از پارک ماشین رفتم بالا... در نزدم خودم یه بسم الله گفتم و کلید و انداختم تو در...

.ای خدا اینجا چه خبره؟؟؟/خونه پر از دود بود... بدون اغراق و بدون هیچ بزرگ نمایی ای می تونم بگم آرشام و از پشت دودا دیدم... یه نگاه به میز انداختم که روی شیشش پر بود از فیتیله سیگار... در و بستم وای دودش خفه کننده بود... کلر و روشن کردم... مشروب تیچرز دستش بود... اه لعنت به من کاش نمیخریدمش کاش میز بار نداشتم ...اگه مست شده باشه چی... من الان چی کار کنم...؟ خدایا خیلی سیگار کشیده سکته نکنه... نگاه به مشروب تو دستش کردم ... سیامک گفته بود از این دو تا پیک بخوری گرمت می کنه... با ترس به شیش خیره شدم وای خدا بیشتر از نصفش و خورده بود... تند رفتم و ازش گرفتم... نباید دیگه بخوره... تمام تنم میلرزید... مطمئنم رنگمم پریده بود///

برگشت سمتم و نگام کرد انگار تازه متوجه من شده... بلند شد اومد سمتم...[/b]

با صدای گرفته ای گفت:

به به خانم صالح ... خوش گذشت..؟. خوش اومدی... من مشکل داره آره؟ من مشکل دارم؟ اونوقت تو تو این دو روز کجا بودی؟ تا این موقع شب کجا بودی؟ ساعت و دیدی؟ تا الان تو بغل کی بودی ها؟ الانم اومدی اینجا از وجود من اذت ببری آره؟

وای خدا این دوباره حالش بد این چی میگه؟ خدایا کمکم کن... چرا تو قلبم داره خالی میشه...

من: خفه شو ... چرت نگو من جایی نبودم...

دستم و گرفت... انچنان پیچوند که می دونم جیغم و کل همسایه ها شنیدن... اما کی به دادم رسید هیچ کس؟ هیچ کس نگفت شاید یکی با یه کمک ساده ما کارش به بیمارستان کشیده نشه...هیچ کس نفهمید من چی کشیدم...

دستم و ول کن آرشام... دستم داغون شد... روانی با توام...

دستم و بیشتر پیچوند و اومد زدیکم خیلی نزدیک... دهنش بوی سیگار میداد...بوی تلخ مشروب... بوش و دوست داشتم بوی تلخش دلنشین بود... به تلخی زندگی الانم بود... زندگی که خودم با دستای خودم ساختم... اما نه واسه الان...

آرشام: کی روانیه؟

من: تو ...تو روانی هستی... دیوونه ای....

آنچنان کوبید تو دهنم که مزه خون و چشیدم همینطور دندونم که حس کردم شکسته... خدایا... کمکم کن...

دستتش و گذاشت رو مانتوم . محکم کشید تموم دکمه هام درومد... مانتوم . بعد شالم و در اورد... خدایا این داشت چکار می کرد... من چی کار کنم؟ از کی کمک بخوام... با یه حرکت من و انداخت رو کولش...

جیغ میزدم و گریه می کردم... خون از دهنم میریخت روزمین... اما اصلا نمی تونستم به این فکر کنم که وسیله هام داره چه بلایی سرشون میاد...

آنچنان پرتم کرد که گفتم الان میوفتم وسط خیابون... اما رو تخت بودم...سرم محکم خورد به چراغ خوابای بالای تختم... احسا کردم سرم ترکید ...آی خدا...

وای نه... فکرشم درد آور... اون تو خودش نیست... مطمئنم فردا هم درست حسابی یادش نمیاد... لعنت به تو ساناز خیلی احمقی که مشروب گذاشتی اونجا... اخه مشروبم کلاس داره... خاک تو سرت... بیشعور... خیلی بی فکری ساناز...

آرشام پیراهنش و درآورد و باهاش دهن من و پاک کرد...

و بعد سعی داشت تاپم و که حالا بیشتر جلوش از رنگ سفید به قرمز تبدیل شده بود دراره...

دستم و گذاشتم رو دستش... و گفتم؟

آرشام خواهش می کنم.... میخوای چکار کنی؟

آرشام دستم و محکم گرفت و پرت کرد اونور بعد تو یه حرکت از پایین تاپ گرفت و خیلی راحت بدون توجه به گریه من درش آورد دستم و گذاشتم رو سینم... خاک تو سرت ساناز جرا لباس زیر نپوشیدی... نمی دونم درک می کنید یا نه... اون لحظه اصلا به این فکر نمی کردم که آرشام شوهرمِ... حس یه دختری و داشتم که بردنش تو یه باغ ترسناک و میخوان بهش تجاوز کنم... میترسیدم... تمام وجودم فقط خدا رو صدا میزد... با تمام وجودم التماس می کردم به خدا به آرشام///

آرشام یدونه زد تو گوشم...

آرشام: سسس... ساکت باش با اینکارات همه چیز بدتر میشه...

اونم حکم شوهرم و نداشت... اونم حکم کسی و داشت که میخواست تجاوز کنه...حالا در اثر مستی یا هر چیزی... خدا ازتون نگذره که بهم نگفتین مشکلش چیه... خدایا انقدر حالش خراب بود... منِ خر و ساده بهشون اعتماد کردم... رفتم تو خونشون وبخشیدمشون... به امید اینکه به کمکم میان برای درست کردن زندگیم...

خیلی راحت پرید روم... دیگه نمی دونستم چکار کنم...

باید یه کاری می کردم ... دوست نداشتم فکر کنم بهم تجاوز شده... می دونستم اون الان هیچی نمیفهمه... باید یه کاری می کردم .... دستم و گذاشتم رو دستش که داشت دکمه شلوارم و باز می کرد... سعی داشتم هق هقم و خفه کنم///

من: عزیزم... میشه یکم آب برام بیاری... دهنم تمیز باشه؟ آره؟ مبخوام ببوسمت...

خندید... بلند شد... وای کلید درم برداشت... این الان واقعا نمیفهمه؟ اما ذهنش حسابی کار می کنه...

فوری بلند شدم و تلفن و که یه بیسیمش تو اتاقمون کنار تخت رو میز بود و برداشتم و رفتم سمت حموم... فکر اینجا رو نکرده بود... نمی دونستم چه جوری دارم راه میرم چون سرم کاملا میچرخید و چشمام همه چی و دو تا میدی... الان وقت غش کردن نبود برم تو حموم بعدش....

در بیرونی و قفل کردم و رفتم تو خود حموم اما در دوم قفل نداشت...

تند تند شماره خونه پدرشوهرم و گرفتم...

انا: بله

من: الو آنا به بابات بگو آب دستشِ بزاره زمین بیاد آرشام داره من و میکشیه... تو رو خدا بگو بیاد...

انا: با گریه گفت چی شده؟

من: با گریه گفتم د احمق الان وقت توضیح خواستن نیست... تر و خدا به بابات بگو بیاد... بگو ممکنه نتونم در و براش باز کنم ... اگه در و باز نکردم قفل در و بشکنه و بعد قطع کردم...

صدای آرشام اومد... با صدای کشداری گفت:

کجایی خوشگله؟

من: با صدای بغض دارم و ضعبفم گفتم: عزیزم اومدم حموم... اخه کثیف بودم اینجوری بهت مزه نمیداد... صبر کن الان میام گلم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل دخترای خیابونی حرف زدم... ببین به کجا رسیدم... زهر مار بهت مزه نمیداد یعنی چی؟ وان و پر کردم و با شلوار رفتم توش... آرشام خنده ای کرد و با صدای کشداری گفت:

آرشام: قربون خانمم باز کن منم بیام..

من: وای همین و کم داشتم ... گفتم: گلم برات سوپرایز دارم صبر کن...

دیگه صدایی نیومد... منم کم کم داشت خوابم میبرد...مثل کسی بودم که خدا لحظه های اخرنجاتش داده... هنوز میلرزیدم هنوزم فکر می کردم تو قلبم خالیه و من نزدیک به سکته زدنم... زیر لب برای آرامشم صلوات میفرستادم... خدایا شکرت که تو بی پناهی کنارمی.... نمی دونم داشتم میخوابیدم یا داشتم می مردم... فقط خدا کنه یکی من و نجات بده... چون احساس می کنم... سرم داره میره زیر آب... فکر کنم خدا اومد کمکم ...لبخندی زدم... دهنم پر شده بود... نفس نمی کشیدم... یعنی نمی تونستم نفس بکشم...

با احساس اینکه یکی از پشت زد بین دو تا کتفم و دارم از وسط نصف میشم و بعدش یکی داره از تو دهنم وجودم و می کشه بیرون به هوش اومدم... سرفه کردم...کجا بودم ؟ تو حموم... واای... یعنی آرشام در و باز کرد؟ دیگه می دونم مُردم... سرم و انداختم پایین و دوباره چشمام و بستم که صدای انا و شنیدم که با گریه گفت...:

سیاوش سیاوش چشماش و باز کرد دوباره بست...

سیاوش: آنا بیا یه چیز تنش کن... باید ببریمش... نفسش برگشت...

وای یعنی سیاوش اینجاست...

دوباره چشمام و باز کردم و به آنا نگاه کردم... با صدایی که شک داشتم از گلو خارج شه گفتم...

یه چیز بده بپوشم... اما کسی نشنید به تنم اشاره کردم...

نمی دوم انا از قیافم ترسید یا از حرف نزدنم.. جیغ خفه ای زد و دستش و گذاشت جلو دهنش... سیاوش من و خابوند رو زمین.. دوباره چشمام و بستم حال نداشتم...

چند دقیقه بعد یکی یه چیز انداخت روم... آبروی نداشتمم رفت سیاوش قشنگ من و لخت دیده بود... چشمام وباز کردم پتو بود... سیاوش من و پیچید دور پتو و بغلم کرد...

سیاوش: انا بلند شو برو ماشین و روشن کن... خودت و خیس کردی دختر...

آنا بلند شد ... سیاوشم پشت سرش... چشمام باز بود اما سیاوش و نگاه نمی کردم خجالت می کشیدم... خجالتم داشت ... من و لخت دیده بود... خوبه شلوار پام بود... تنم درد می کرد ... سردم شده بود..سرم هنوز گیج بود... قشنگ نمیدیدم... احساس می کردم میخوام بیارم بالا... پدرشوهرم نشسته بود ... تا من و دید دو دستی زد تو سر خودش و گفت خدا من و ببخشه دخترم... آرشام و دیدم نشسته بود... دستش و پاش بسته بود... بسته بودنش چرا؟

نمی دونم چرا نتونستم تحمل کنم... برای چی بستنش؟ خاک تو سرت ساناز ببین چه بلایی سرت اورد... باید بزننش باید انقدر بزننش تا مثل تو خون بالا بیاره ... تا دندوناش تو دهنش خورد شه... اما خدا من دلم نمیاد گناه داره... ساناز دوسش داری آره؟ تو دوسش داری؟ یه قطره اشک از چشمم اومد...نه نمی تونستم بزارم... به زور سعی کردم حرف بزنم... اما نمیشد... اخر سر دستم و آوردم بالا سیاوش متوجه شد... ایستاد...

با دست به ارشام اشاره کردم... سیامک لبخند زد...

سیاوش: نگران نباش اون باید بره بمیر دختر...

نمی دونم چرا اما ناخداگاه اخم مهمون صورتم شد...

سیاوش نگاهی به آرشام کرد...و گفت:

سیاوش باید بیان ببرنش... باید بره بیمارستان.. نگاهی به آرشام کردم و داشت من و نگاه می کرد... دوباره چشماش خشمگین بود به من و سیاوش جوری نگاه میکرد که انگار من یه زنِ خرابم و سیاوش معشوقمِ... می دونستم ساکت نمیمونه... با نگاهش آتیشم میزد... شک و دودلیش؟ برای چی بود؟ برای من...

با یه حرکت بلند شد داشت میومد سمتم... بلاخره صدام باز شد و با تموم وجودم جیغ زدم.. انقدر جیغ زدم و گریه کردم انقدر تو بغل سیاوش مچاله شدم که از حال رفتم... نفهمیدم آرشام چی شد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشام و باز کردم... قبل از اینکه تلاش کنم برای اینکه بفهمم کجام... همه چی و از ذهن گذروندم... خوب حالا می فهمم کجام بیمارستان... چی شد؟ چه بلایی سرم اومد...؟/ اجازه دادم اشکام سرازیر شه... خدایا یعنی آرشام خوب میشه؟ من خریت کردم... هم خودم و بدبخت کردم هم آرشام ... خدایا من نباید میگفتم بله... آرشام بدتر و بدتر میشه... چون حسودِ... چون شکاک و بد دلِ...

سرمی که دستم بود و درآوردم همچنین دستگاهی که به دستم وصل بود... بلند شدم... جاییم درد نمی کرد اما کمرم خشک شده بود...اونروز من خیلی بیحال بودم اصلا نمی تونستم حرکت کنم... بدنم کوفته و بی حال بود... یعنی مامان می دونه من کجام...؟ بابا چی؟ باید خیلی وقت باشه که اینجام... در و باز کردم... سیامک و نشسته بود سرش بین دستاش بود... سیاوش سرش و به دیوار تکیه داده بود و چشماش بسته بود... یه دستشم دور انا که سرش و گذاشته بود رو سینه سیاوش بود... یه لبخند به زدم ایشاالله همچین مشکلایی تو زندگشیون نداشته باشن... در و بستم... با صداش همشون هوشیار شدن...

همشون با بهت بهم نگاه می کردم یه لبخند با سیامک و بعد به انا زدم... اما به سیاوش روم نشد نگاه کنم...

سرم و انداختم پایین و قطره اشکی که از خجالت سرازیر شده بود و پاک کردم...

انا از شک درومد و اومد نزدیک... وای خدا روشکر تو به هوش اومدی و با گریه بغلم کرد...

سیام گرفتش و گفت الان وقت احساساتی بودن نیست... بعد رو به من گفت دختر تو چرا وسیله هاتو جدا کردی... ؟تازه به هوش اومدی باید بیان بالاسرت...

با صدای خیلی آرومی گفتم: من خوبم...

سیامک باشه برو بخواب دکتر ببینت مطمئن شیم بعد میریم... و بعد من و تا اتاق همراهی کرد و یه دکمه که بالای تختم بود و زد...

چند دقیق بعد پرستار اومد و بعد از اینکه دید من به هوش اومدم یه چیز کنترل مانند از جیبش در آورد و گفت: دکتر .... .... یه جورایی دکتر و پچش کرد...

بعد از دیدنم دکتر گفت که مرخصم و خواست چند کلمه ای تنها باهام حرف بزنه...

وقتی همه رفتن بیرون ازم راجع به اتفاقای پیش اومده پرسید من سکوت کردم... اونم لبخندی زد و چیزی نگفت... فقط کاغذی دراورد و گفت:

تا پزشکی قانونی برو دختر... به دردت میخوره... کاغذش و گرفتم چیزی نگفتم... اما به دردم نمیخورد...

بعد از پوشیدن لباسایی که انا اورده بود رفتم بیرون... فکر می کردم میرم خونه... اما سیاوش جلوی یه ساختمون نگه داشت و گفت پیاده شید... ساختمون میلاد...

من: به انا نگاه کردم...

آنا: از دندون پزشکی برات وقت گرفته گلم...

بازم روم نشد باهاش حرف بزنم و تشکر کنم... انگار اونم می دونست چون جلو چشمای من نمیومد... با آسانسور رفتم طبقه سوم... اصلا خودم و تو آینه ندیدم... ببینم چه شکلی شدم هنوز نمی دونم چند روز بیمارستان بودم...

اینا چقدر دلشون خوشه... تموم زندگیم نیست شد... اونوقت اومدن دندون من ودرست کنن... دیگه این چزا به چشمم نمیاد... من خیلی کوته فکر بودم... اره خیلی احمق بودم که فکر می کردم... اگه پول باشه... پشت سرش دل خوش و خوشبختی هم هست... اما الان پول هت... دل خوش نیست... خوشبخی... هه...لبخند تلخی زدم... حتی دیگه تو رویاهامم نمی تونم خوشبختی و پیدا کنم...

وقتی که گفت منتظر باشید نوبتتون شه ... سیامکم رفت پایین پیش سیاوش...

من: انا پدر و مادرم می دونن کجام؟

انا: ببخش اما ما رومون نشد بهشون بگیم چی شده... فقط گفتیم ارشام تو رو غافلگیر کرده و تو موقعیت نداشتی زنگ بزنی ... گفتم نمی دونیم کجان...

من: لبخند تلخی زدم و گفت: همچین دروغم نگفتی... هم غافلگیر شدم هم موقعیت نداشتم... خودمم نمی دونستم کجام عزیزم... نمی دونستم این دنیام یا اون دنیا... بهتر که نفهمیدن... بابام نمی تونست تحمل کنه...

انا سرش و انداخت پایین و گفت متاسفم ...

دستش و گرفتم... این دختر مقصر نبود که حالا بگه متاسفم... اما باز گله داشتم...

من: رآبی که ریخته شد جمع نمیشه... پس ناراحت نباش... بابات باید تو اون دوروز به من می گفت آرشام می تونه انقدرا هم خطرناک باشه... باید به من از مشکلش میگفت... حالا من چند روز بیمارستان بودم...

انا: با امروز میشه پنج روز...

من: چقدر ضعیفم منا... حالا این چهار روزم مراقب داشتم؟

انا: آره نزاشتیم کسی بیاد ... یا من و سیاوش بودیم یا سیامک و المیرا... پسرا پایین میموندن ما بالا... امروز منتظر المیرا بودیم که تورو تحوبل بدیم بهش... تو به هوش اومدی...

من: پس حسابی زحتتون دادم...

انا: ببین هرچیم بگی... من اون روزای اول می تونستم بهت بگم داداشم مریضِ...

می تونستم ازت کمک بخوام... تو انقدر خوب بودی می دونستم ما رو تنها نمیزاری... از یه طرفم ارشام گیر داده بود به تو و بیخیال نمیشد...

می دونی سانی معرف ما فامیلتون بود اما نه اونجور که شما می دونید ارشام تورو دیده بود اومدی خونشون... اونجا از تو خوشش اومده بود مثل اینکه خیلی تعقیبت کرده بود و از نجابتت مطمئن بود ... آرشام کلا به هرکسی اعتماد نمی کنه از اون قضیه به بعد به همه چی شک داشت... حتی... حتی ببخشید اما آشنا داشتیم و تموم خطت کنترل شده بود...اون موقع ارشام حالش خیلی خوب بود... حالا حرف تورو درک می کنم آرشام با زن داشتن بدتر شد.. اون میترسه من می دونم خیلی میترسه... میترسه از دستت بده...

به خاطر اصرارای آرشام من چند باری به بهونه دخترش رفتم خونشون تا تونستم بگم دنبال یه دختر با مشخصاتی که از تو داشتم دادم... گفتم دنبال همچین دختری هستیم اونم تو رو معرفی کرد... آرشام از تو خوشش میومد... الانم از تو خوشش میاد اما آرشام مریضِ سانی... بهش کمک کن... مغزش آسیب دیدست... در حال ترمیمِ... مویرگای مغز آرشام آسیب دیده... آرشام ما... آرشام...

نتونست حرفش و کامل بزنه چون باید میرفتم... اما فکر کنم خیلی مهم بود... با نگرانی بهش نگاه کردم...

انا: برو حالا وقت واسه حرف زدن زیادِ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی از تو مطب اومدم بیرون... از سیاوش خواستم من و برسونه خونه... و به اصراری آنا که می گفت برم خونشون جواب رد دادم... حتی نمی دونم چم بود که بالحن بدی گفتم که می خوام تنها باشم... اخه سه تاشون اصرار داشتن برم...انا بهم نگفت... نمی دونم واقعا وقت مناسبی نبود یا کسی بهش گفته بود که نگه...

لحظه اخر داشتنم پیاده میشدم ....

من: آرشام کجاست...

آنا: خونه ماست...

من: می تونی قرصایی که آرشام مصرف می کنه و برام بیارید؟

آنا: میخوای چکار ؟

من: تا نیم ساعت دیگه بهم برسونید... لطفا... به آرشام نگید من مرخص شدم... یه دو روز کار دارم... بعد از اون آرشام خودش خونه داره...

سیاوش نگام کرد...

دوباره نگام و دزدیم...

سیاوش: من براتون میارم... واقعا خوشحالم که ارشام همچین زنی داره... و بعد گفت: برید بالا منتظرم باشید... در و باز کردم رفتم بالا...

همه خونه تمیز بود...یکی تمیزش کرده بود.... از یاداوری اونشب دوباره اشکام سرازیر شد... نشستم جلوی در رو زانو نشستم و به حال خودم زار زدم... از خدا کمک خواستم... خدایا چرا دلشورم پایانی نداشت؟ چرا تو دلم یه هول و ولایی بود... خدایا زندگیم رو هواست کمکم کن...

بعد از کمی گریه بلند شدم و از تو کیفم که از اون شب بیرون مونده بود... شماره و ورداشتم... خوبه آرشام کیفم و نگشت...

جقدر میس کال داشتم... از خونه بود و فاطمه... هفتاد تماس بی پاسخ.... به عکس مامان و بابا که بک گروندم بود نگاه کردم... دوباره اشک و اه/// چقدر بدم میومد ازینکار ... حالا دیگه شده بود همدم تنهاییام...

شماره و گرفتم/...

الو بفرمایید...

من:سلام آقای هدایت...؟

بله خودم هستم شما؟

من: صالح هستم...

بعد از کمی مکث گفت:

هدایت: خانم صالح من خیلی وقتِ منتطر شمام... می دونید ماشین بنده الان خوابیده...

من: متاسفم آقای هدایت اما من مشکل خیلی جدی داشتم... میخوام بیام پیشتون کارتون دارم و ممکنه خیلی طول بکشه...

هدایت: راستش امروز کلا مطب بستست... من کارم روزای فردِ...

من: من خیلی مشکل دارم نیاز به مشاوره به یه روانشناس دارم...

صدام بغض داشت فکر کنم فهمید...

هدایت: می تونید بیاد خونم؟ براتون مقدوره؟

من: اشکال نداره با یکی از اقوام بیام؟

هدایت: نه مشکلی نیست... فقط ممکنه معطل بشن

بعد از گرفتن ادرس ...یه دوش 10 دقیقه ای گرفتم... تو آینه به قیافه زردم خیره شدم... زیر چشمام سیاه شده بود و بدجور بهم دهن کجی میکرد... لبم زخم بود هنوز رو صورتم چند تا جای زخم بود...

دندونم درست شده بود... چقدر گشنه بودم اما نمی تونستم چیزی بخورم... به جز آبمیوه... دست بردم رو کِرم که ارایش کنم... اما نه... دل و دماغ نداشتم... برگشتم... سمت کمد لباس... یه شلوار مشکی... یه مانتوی مشکی... با یه شال مشکی... عزا داشتم ... دلم عزا داشت... احساس میکردم خوشبختیم مرد... درخونه خوش بختی واسه من گل گرفته شد... ناا مید بودم... از زندگی... از همه چیز...

زنگ و زدن بعد از برداشتن پول و مدارک رفتم پایین... نشستم تو ماشین و سرم و انداحتم پایین...

سیاوش دستم و گرفت... شکه شدم...

سیاوش: ببین من اونروز مجبور بودم...الان دستت و گرفتم... ببین این دست برادری بود... نامردم اگه به چشم یه خواهر بهت نگاه نکنم... نامردم اگه اونروز نگاه کج بهت کرده باشم... لطفا با من راحت باش من و جای داداشت حساب کن...

چیزی نگفتم ... فقط اشکام و پاک کردم...

یکم که رفتیم ادرس خونه هدایت و بهش دادم و بهش ماجرا رو تعریف کردم...

با خنده گفت : جای آرشام خالی...

لبخند تلخی زدم... برای اینا خنده داشت >>؟ نه فقط یه شوخی بود... نمی دونم اما برای من که گریه داشت...

من: میشه قبل از رفتن به ابمیوه برام بخری... نمی تونم چیزی بخورم به جز آبمیوه... وقتی رفت به مامان زنگ زدم...

مامان: بله بفرمایید...

نمی تونستم حرف بزنم بغضم ترکید... جلوی دهنم و گرفته بودم که مامان صدای گریم و صدای جیغم و که ازته دل بود و نشنوه...

مامان قطع کرد... دوباره گرفتم... سعی کردم آروم باشم...

من: با صدای گرفتم گفتم...

سلام مامانی خانم...

مامان چند ثانیه حرف نزد اما بعد گفت:

مامان: تویی دختر؟

من:بله به این زودی صدام یادت رفت ؟ پس کی قراره باشه؟

مامان: به گریه افتاد و گفت... می دونی چقدر سخته؟ انقدر ازما فراری بودی که یه زنگ بهمون نمیزنی؟ انقدر اینجا بهت بد میگذشت...؟

منم به گریه افتادم... بهونه خوبی بود...

من: مامان الهی قربونت برم... دلم برات یه ذره شده...دلم برای بابا یه ذره شده... ببخش... آرشام سوپرایزم کرد ... ازهیچ کس خدافظی نکردیم...

مامان: بزار بیایین ... میخوام یه مدت خودم و واسه ارشام سنگین بگیرم محلش نکنم... این چه کاری کرد باهامون کرد... بعد از 26 سال ...حقمون نبود ایجوری جدا شیم... حالا اومدید؟

من : نه مامان معلوم نیست کی بیاییم... واسه آرشام کار پیش اومده بیشتر سفر کاریه... واسه منم کار هست... ممکنه دیر بیاییم...

مامان: امیدوارم بشه تحمل کرد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من :مامانی بابا نیست؟

مامان: نه... رفته پارک سر کوچه... می گم یکی یه دونم چرا انقد آه میکشه...؟ چرا صدات غم داره مامان... ناراحتی ؟ چیزی شده؟ آرشام ناراحتت می کنه...

من: نه مامان فقط از دلتنگیه...

من: مامانم باید برم... دیگه این خطم وصله کاری داشتی زنگ بزنید... و بعد خدافظی کردیم...

شیشه و دادم پایین و سیاوش و که به کاپوت تکیه داده بود صدا کردم... اومد نشست...

من: ببخشید... مامان بود...

سیاوش... : خوب کاری کردی زنگ زدی... و بعد آبمیوه هایی و که گرفته بود بود... داد بهم...

..........****

خونه قشنگی داشت... هر چی به سیاوش اصرار کردم نیومد داخل و گفت کارم تموم شد زنگ بزنه میرم دنبالش...

از حیاط نسبتا کوچیکش گذشتم... نزدیکای در خونه بودم که یادم اوم چیزی نخریدم... خجالت اور بود...اما اصلا حوا سم نبود...

اومد استقبالم... دیگه رسمی نبود یه شلوار ورزشی با یه تیشرت تنش بود... منم رفتم داخل و با راهنماییش رو مبل نشستم...

بعد از کمی صحبت کردن بینمون سکوت شد...

شربتی که برام اورده بود و گذاشتم رو میز . مدارکش و از کیف دراوردم و دادم بهش... گرفت و گفت ممنون...

من: ببخشید دیر شد ... این چند روز بیمارستان بودم...

علیرضا: خدا بد نده چرا...

من: نیشخندی زدم و گفتم: فعلا که همه بدیِ دنیا واسه من بوده و تموم... اجازه بدید از اول براتون تعریف کنم... فقط قبلش بگم ... مبخوام مریضتون باشم...

علیرضا: من مریض قبول نمی کنم...

با تعجب سرم و گرفتم بالا...

لبخندی زد و گفت... من هیچوقت مریضی نداشتم... همه ی مراجعه کننده های من... دنبال دو تا گوش میگشتن برای خالی کردن خودشون و یه راهنمایی که بهشون بگه چه کار کنن... خوحال میشم با هم مشکلاتت و حل کنیم... فقط یادت باشه... 70 درصد راه با توا...

من: هنوز که چیزی نگفتم...

علیرضا: نگفته میگم 70 درصد راه باتوا... تو باید پیش بری... تا اون بالا...

علیرضا بلند شد و گفت:

علیرضا: خوب نظرت چیه بری اتاق خوابم؟

... نمی دونم چرا یه لحظه ترسیدم نکنه این فکر بد کرده... بهش نگاه کردم...

علیرضا... : اتاق کارم با اتاقم یکیه... زیاد کسی اینجا نمیاد... متاسفم اگه باب میل نیست...

از رفتارم خجالت کشیدم.. بلند شدم و دنبالش رفتم...

رفت و با یه پارچ شربت و دو تا لیوان برگشت...

علیرضا: خوب ساناز خانم... بخواب رو تختم و چشمات و ببند ... بعدش واسم حرف بزن... از هر چی که می خوای... هر چی که باعث شده بیای و برام حرف بزنی...

تا حالا پیش روانپزشک نرفته بودم... اما لابد همین جوری بود دیگه... خوابیدم رو تخت... معذب نبودم...

شروع کردم به حرف زدن... همه چی و گفتم از اول ... از پررنگ ترین دلیلم برای ازدواج... پول... از بی عقلیم... از همه چی... آخر سر بلند شدم از دستمالی که جلوم گذاشته بود برداشتم... اشکام وپاک کردم...

من:حالا اومدم کمکم کنی... بگو چکار کنم؟ من دوسش دارم... یه احساس بهش دارم... یه احساس که نمیتونم درکش کنم... ولی هر چی هست نمیزاره ترکش کنم... نمیزاره بیخیالی طی کنم...

اومدم بهم بگی... چه جوری رفتار کنم... چه جوری باشم که عوض شه...؟

علیرضا: قرصاشم اوردی؟ راه سختیه... البته کمی هم طولانی... اما من و تو با هم به کمک خدا ازش میگذریم... خیالت راحت... ارشام فقط مریضِ همین...

قرصار و بهش دادم.. بلند از روشون میخوند...

پروپرانولول... تریفن... ابروهاش رفت تو هم ... و هالوپریودُل... متادون...

سرش و بالا کرد و گفت: مواد مصرف میکرده؟ دو تا ازین قرصا مربوط میشه به مصرف مواد... اصلا متادون خودش یه جور اعتیادِ به قرصِ///که بهتر از مصرف موادِ... دکتر اینا و تجویز می کنه تا جایگزین مواد شه..

من: با ناباوری گفتم نمی دونم... هنوز بهم نگفتن...

علیرضا: زنگ بزن خودم حرف میزنم..

من بهتره زنگ بزنم سیاوش پسر خالش بیاد ..اونم از همه چیز خبر داره...

زنگ زدم به سیاوش تا بیاد...

تا اون بیاد علیرضا برام حرف زد...

علیرضا: در هر صورت چه مصرف مواد باشه چه نباشه... که احتمال میدم اعتیاد داشته و ترک کرده...حالا هم این داروها رو مصرف می کنه... چون نمیشه هم مواد مصرف کنه هم این داروها رو بخوره... آرشام دچار بیماری پارانویا شده ... هر چند دیگه از این کلمه استفاده نمیشه و شک و توهم جاش و گرفته اما... متاسفانه این بیماری شوهرتِ.... ما اجازه نداریم ندیده برای بیمار دارو تجویز کنیم... اما اگه پرونده پزشکی اون بیمارستانی که توش بوده و برام بیاری... من براش دارو تجویز می کنم... فقط ...فقط... از وجود من بیخبر باشه برات بهتره... مشکلش خیلی حادِ ... آرشام باید دارو مصرف کنه... و تو هم باید رو رفتارت و اخلاقات کار کنی... یک کمی باید باهاش کار کنی... اگه به حرفام گوش بدی... کارایی که می گم پیاده کنی... طی دو سال شوهرت خوب و سالم تحویلت می دم... بیمارستان افسردگیش و صد برابر می کنه... خودت خوبش کن... اگه دوسش داری... اما سختیش زیاده...

دو سال..؟ پارانویا/؟ خدایا اعتیاد... چقدر بدِ حس کنی بازی خوردی... چقدر بدِ خونه ای که از رویاهات برای خودت ساختی اینجوری خراب شه.... خدایا کاش پول نبود اما من و ارشام بودیم... سالم و سرحال بودیم... شاد و خوشحال...

من: اگه طلاق بگیرم چی؟ یه حسی می گه جدا شو اما یه حسی قویتر از اون میگه بمون و برای زندگیت تلاش کن...

علیرضا: طلاق ساده ترين راهه.اگه زندگيت و دوست داري اگه آرشام و دوست داری... به طلاق فكر نكن.به راه حل فكر كن.پاك كردن صورت مسئله كه كاري نداره.عاقلانه و عاطفانه ترين ...راه اينه كه ببيني علت مشكل همسرت چي هست. تو الان مشکل و پیدا کردی... به خاطر زندگیت بشین و مبارزه کن... من دلم میسوزه واقعا ... بعضیا خیلی راحت به طلاق فکر می کنن... تو اینجوری نباش... پاک کردن صورت مسئله که همون طلاق میشه کار سختی نیست... این و همیشه به ذهنت بسپار..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست

كه رقص شعله اش از هر كران پيداست...

و گرنه خاموش است و خاموشي گناه ماست..

 

 

حرف علیرضا من و از فکر آورد بیرون... راست می گفت اما من توانش و داشتم؟ آره داشتم.. من برای آرشام به خاطرش میجنگم... از خودم که نمیتونم پنهان کنم من دوسش دارم...

علیرضا: یه جور دیگه هم میشه کمکش کرد... یعنی طول درمانش و کمتر کنیم و برنامه بهبودیش سریعتر پیش بره...

من: چه کاری...

علیرضا : ناراحت نشو اما واسه خیلیا جواب داده...

من: خوب چیه؟

علیرضا: شُک...

با ناباوری گفتم اصلا... بمیرمم رضایت برای شک دادن نمیدم... آرشام جوونِ... هیچ فکر کردی بعدش بدنش چقدر ضعیفِ؟ مسئولیت آرشام الان با منِ خودم قبولش کردم... پس میخوام به نحو احسن تمومش کنم... می دونی خیلیا بودن که جوابای آزمایشاشون برای شک مساعد بوده اما نتونستن اون شک و تحمل کنن؟ میدونی خیلیا بعدش قدرت تکلمشون و از دست دادن یا اینکه خیلی سخت صحبت می کنن؟ خیلیا دستاشون به حالت عادی واینمیسته؟ خیلیا افسرده شدن؟ یا می دونی خیلیا فراموشی گرفتن؟

علیرضا نفسش و صدا دار داد بیرون و گفت:

علیرضا: آروم باش...الان هر جای دنیا که بری این دو راه و بهت پیشنهاد می کنن... من نظرم راه اولِ... خیلی از خانواده ها یه راه سریع میخوان و عواقبش براشون مهم نیست...

من: بین چون تحصیلکرده ی آلمانی و می دونم اونجا سبکای خودش و داشته بهترینا رو تو خودش داره انتخابت کردم پس سعی کن کاری کنی از انتخابم پشیمون نشم... خودمم نمی دونم چرا انقدر زود باهات صمیمی شدم اما یه حسی میگه که می تونی کمکم کنی...

علیرضا: حست درست می گه... من قبلا مورد پارانویا زیاد داشتم... آخرین مریضم تو آلمان هم از پارانویا رنج میبرد هم از سادیسم... اما الان داره زندگیش و می کنه...

من: فقط امیدوارم خوب شدن آرشام انقدر طولانی نشه که من خودم و از یاد ببرم...

علیرضا: رو خودتم کار می کنیم... از یاد بردن خودت میشه دلیلی برای مریضی دوباره و یا شاید بدتر شدنِ آرشام...

من : آخه ... خیلیا هستن بدون مصرف مواد دچار شک وبدبدلی هستن ... اونا چی...

علیرضا: ببین... الان شوهر تو دچار توهم و شک شده... اینکه داری بهش خیانت می کنی... برای هر کسی یه منشا داره... یکی بر می گرده به دوران بچگیش... یکی زنش یا دوست دخترش بهش خیانت می کنه... ضربه شدید میخوره... یکی از دوست داشتن زیاد... و یکی فکر می کنه زنش شاید اگه با کسی دیگه حرف بزنه اون و ترجیح بده... که این آخری به اضضافه ی پارانویا در اثر مصرف مواد تو جامعه امروزی بشترین درصد و داره...

سیاوش اومد و دیگه حرفی بینمون زده نشد... سیاوش: آرشام بعد از درسش باید خدمتش و میگذروند باباش نتونست با تموم ثروتش کسی و پیدا کنه که بخرن... شد ازین سربازا..تو یه کلانتری ... 12 ماه اونجا بود و تو این یه سال با دو تا مامور دیگه که مهتاد بودن گشت.. واون دو تا باعث شدن آرشامم بکشه... بهش گفته بودن اعتیاد نداره... آرشام باهاشون کشیده...اینار و خود آرشام گفت...

علیرضا: چی کشیده؟

سیاوش: آیس... ( آیس اسم اصلی و اسم اول شیشه هست که به اون کریستال هم می گن)

علیرضا: متاسفانه این تصوراشتباهیه که انداختن بین همه و می گن که شیشه اعتیاد نداره اما در واقع واقعیت اینه که شیشه یک ماده محرک بسیار اعتیاد آورِ بطوریکه در بسیاری از مقالات پزشکی قدرت اعتیاد زایی اون بیشتر از مواد محرکی مثل کوکائین دونسته شده...

سیاوش: دقیقا... ما که نمی فهمیدیم... تا کم کم رفتارای آرشام عوض شد... وقتی اومد... رفتارش عوض شده بود تو جمعامون حاضر نمیشد یا اگه میومد دیرتر از خانوادش بود و خیلی زودم می گفت بریم... چشماش همیشه قرمز بود... حرف زدنش فوقالعاده زیاد بود... مهربونیش صد برابر شده بود... زود میزد زیر گریه... زیادی میخندید... یه بار یادمه نزدیکش که بودم صدای گروم گروم قلبش و میشنیدم... اضطراب داشت... به همه یه جوری نگاه می کرد و اینکه بیشتر وقتا گیج بود...

کم کم همه می فهمیدن آرشام یه چیزش میشه..

علیرضا: تموم چیزایی که گفتی علائم مصرف شیشست... و البته قرصای روانگردان یا اکستاسی...

من: ماده سازندشون از چیه؟

علیرضا به صندلیش تکیه داد و گفت: شیشه از ترکبات آمفتامین یا مت آمفتامین تو آزمایشگاههای غیر قانونی ساخته میشه... در حقیقت هیدروکلراید مت آمفتامین است... سوء مصرف شیشه ترشح دوپامین، سروتونین و نور اپی نفرین را در سیناپسهای عصبی در مغز به شدت افزاش می ده و منجر به تحریک سلولهای مغز می شه . روزای اول مصرف این مواد و در بعضی ها ماه های اول واقعا لذت بخشِ... فرضا اگر شما از شنیدن یک موسیقی لذت می برید و محو آن می شید شخصی که ماده محرک استفاده کرده بر روی نت های آن موسیقی پا می گذارد و همراه با آن به پرواز در میاد!!!!

افرادی که شیشه مصرف می کنن بعد از یه مدت صداها رو میبینن و تصاویر رو میشنون!!!!!

دوباره علیرضا گفت: سیاوش جان ادامه حرفات و بزن... من احساس کردم این حرفا برای آگاه ساختن کامل خانم صالح نیاز باشه...

سیاوش: من خودم شک کرده بودم معتاد شده... تا اینکه یه روز بی هوا در اتاقش و باز کردم و دیدم پایپ ( وسیله ای از جنس کریستال که با اون شیشه مصرف می کنند) دستشه و داره میکشه... نمی دونستم چکار کنم شکه شده بودم... وقتی به خودم اومدم که اون وسیلش و ریخته بود تو چاه دستشویی و با من تو اتاقش دعوا می کرد و هر چی بهش می گفتم اون چیه ... می گفت هیچی نبود تو توهم زدی...!!!

بگزریم چقدر سختی کشیدیم و آرشام چقدر خودش عذاب کشید... چند باری بردیمش کمپ اما هر دفعه تا میومد شروع میکرد... اخر به خاطر تصوراتش و خیالاتش که میگفت : میگفت: استغفرالله خداست... می گفت معصونیت داره... می گفت مادرش تو یه باند خلافِ... می گفت امام زمانِ و خیلی چیزای دیگه... ( اگه خواهان مشاهده همچین بیمارایی هستین... پیشنهاد می کنم یه سر به بیمارستان روانپزشکی ایران بزنید... )

مجبور شدیم ببریمش بیمارستان روانی... دکترش می گفت بیمار من هیچی ازش نمونده تموم سلولای مغزش داغون شده... دو ماهی اونجا موند...بیشتر نگهش نمیداشتن... دیگه بقیش با ما بود باید میومد خونه...

بعد از اون دو سالی گذشت آرشام دیگه سمت شیشه نرفت... اما حالشم مثل اولاش نشد... افسردگیش ... بیخیالیش... غم نگاهش... همه اینا به کنار عصبی بودنش... اصلا نمیشد دو کلوم باهاش حرف زد... تا اینکه یه روز خیلی حالش خوب بود... یعنی اثری از عصبانیتم نداشت... اون روز اومد و به من و خواهرش گفت: عاشق شدم... از یه دختر خوشم اومده.. ما گفتیم عشق ثانیه ای نمیشه... اون یه کلم حرفش بود... من این دختر و میخوام... بهترینه... می دونم کنارش به ارامش میرسم...

راستش مادرشم خیلی اصرار داشت... متاسفم ساناز اما مامانش میگفت حالا که همچین خانواده ای هست منم از پسرم خسته شدم چ را که نه... وقتی که شما جواب رد دادین آرشام بیخیال شد... اما حالا مامانش بود که با توجه به اشتیاق پدر و مادرت بیخیال نمیشد... واسه همین چندین بار اومدن...

فقط اه کشیدم... چیزی نداشتم که بگم...

سیاوش: از بعد از اونم که ساناز براتون تعریف کرده...

نمی دونستم کجام... مکان و زمان برام گنگ بودن... درک درستی نداشتم... خدایا چرا من؟ خدایا چه جوری؟ کمکم می کنی؟ من گیج شدم.. نمی دونم باید چکار کنم... اما تموم این حرفا به کنار ... حس اینکه آرشام من و دوست داره یعنی باور کنم؟ آره سیاوش گفت اذیتاش و کاراش در حق من همش و همش غیر قابل کنترل بوده... حسادت و شک و دودلی... علیرضا می گه هر جا بری حق و بهش میدن... چون مریضِ...

....

با صدای علیرضا که می گفت آرشام دچار بیماری پارانویاست یا همون شک و بددلی به خودم اومدم...

سیاوش: پارانویا؟

علیرضا: بله و متاسفانه امروزه، پارانويا اشكال و روشهاي مختلفي براي ابراز خود پيدا كرده... که تو وجود آرشام شک و بددلیه ... و توهمِ اینکه دیگران بهش خیانت می کنن به خصوص همسرش و کسی که دوسش داره به وجود اومده...و عصبانیت... زد و خورد هم شده برخورد و هم کنش اون...

واسه درمانش... من مصرف دارو و رفتار درمانی رو پیشنهاد می کنم...

...(behavior therapy)

و می تونم از همین الانم شروع کنم... اما به خانم صالح هم گفتم.... باید خیلی کمک کنه... نباید جا بزنه... من نمی تونم با آرشام ملاقات کنم تا اینکه اعتمادش و جلب کنید... انقدر که با وجود من مشکلی درست نشه... بعد از اون کارها رو بسارید به من... الان من فقط رو رفتار و گفتار خانم صالح کار می کنم... یعنی می تونم تحت درمان قرارش بدم... اما پارانویا تنها بدیش اینه که حتی ممکنه بعد ها به من شک کنه و این باعث بشه یه دوره از درمان عقب بیفته...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سیاوش.» : شما هر کاری از دستتون بر میاد انجام بدین... ما هم کم نمیزاریم... همون بهتر که نفهمه...

علیرضا: آرشام هنوز مثل قبل و هیچ تغییری نکرده پس خانم صالح شما نباید انتظار داشته باشید دیگه مشکلی برات پیش نیاد با رفتارت باید کنترلش کنی... باید جلو دارش باشی...

بسیار خوب واسه شروع باید دُزِ قرصاش بیاد پایین... همین قرصا رو می خوره با خذف متادون...

فقط بازم میگم صبر میخواد و تحمل... درمان از از پيشرفت كندي برخورداره...باید تلاش کنیم که چرخه شك و ترديد اون شكسته بشه و با تمرينایي آرامش بخش و روشهاي كنترل اضطراب از حالت انزوا خارج شه و كم كم با كمك پزشك و اطرافيان خودش، تغييراتي اساسي ،در رفتاراش به وجود بیاد... به نظرم اون افسرده تر از این حرفاس... به خصوص با مشغله جدیدش... یعنی مسئولیت همسر و نگه داشتن اون کنارش...!!!!فر و خاموش کردم اینم از این... انا گفت آرشام لازانیا خیلی دوست داره... براش لازانیا درست کردم امیدوارم خوشش بیاد چون من اولین بارِ لازانیا درست می کنم...

تلفن خونه زنگ خورد...

من: بله:؟

آنا: ساناز الان سیاوش آوردش....

من: باشه باشه... مرسی خبر دادی...

آنا: ساناز ممنون... تو فرشته ای... ما درحقت بد کردیم اما تو بازم داری کمکمون می کنی.

من: این چه حرفیه... من خودمم از زنگیم غافل بودم.. من برم الان میان...

خدافظی کردیم... رفتم جلوی آینه... می دونستم سیاوش نمیاد بالا همه چیز هماهنگ شده بود... به تاپ ساده قرمزم که سر شونه هاش دو تا بند می خورد خیره شدم... قشنگ بود بهم میومد... به دامن لی کوتاهم که خودم دوخته بودمش اینم خوب بود... اما یه صندل بپوشم قشنگتره...

یاد حرفای علیرضا افتادم... راستش کمی دلهره دارم... استرس دارم...

یادت نره داروهای من فقط برای کم کردن استرس و توهماتشه... آرشام یه بیمار پارانوییدِ که تو باید با استفاده از هوش خودت درمانش کنی... واست کم نمیزارم... مطمئن باش شوهرت خوب میشه اما دارم می گم ممکن هم هست که نشه... یادت باشه آرشام خیلی زودرنجِ ... می تونم بگم بدتر شدن آرشام به خاطر رفتارای توام هست... از حالا نباید هیچوقت بهش بگی روانی... نباید وقتی میدونی حساسِ با مردای غریبه گرم بگیری... اما حواست باشه این وسط خودت و گم نکنی. اعتماد به نفست و از دست ندی... چون اون موقع دیگه من باید رو خودت کار کنم... آرشام هیچوقت نباید تو رو ضعیف ببینه...

با صدای زنگ از جا پریدم... دکمه آیفون و زدم و زود رفتم صندلام و پوشیدم و کمی عطر زدم... چقدر هیجان و استرس دارم... خدایا من می خوام زندگیم و درست کنم... می خوام اشتباهاتم و جبران کنم... کمکم کن... میخوام به خودم بفهمونم که زندگی معنوی ارزشش خیلی بالاتر از زندگیِ مادیِ... کمکم کن بتونم درست به آرشام کسی که حالا می دونم یه جایی تو قلبم داره کمک کنم و زندگیم و به یه جایی برسونم...

با زنگ واحد از فکر اومدم بیرون... با دستای لرزون در و باز کردم... قرار بود زندگی و دوباره شروع کنم علیرضا گفته بود خاطره اونروز و تداعی نکنم... اما گفته بود یه استثناست چون نبایدم در برابرش ساکت باشی... دفاع کن اما درست...

معلوم بود تازه رفته حموم اما کمی ضعیفشده بود... خوبه من همش 5روز بیمارستان بودم... یه روزم که کارام طول کشید ... پس چرا عزیز دلم انقدر ضعیف شده... الهی سرش و بالا کرد چشمامش چقدر غم داره... نزدیک بود اشکام سرازیر شه اما جلوی خودم و گرفتم...

من: سلام... برای اومدن تو خونه خودت اجازه میخوای؟ بیا تو دیگه...

دسته گلی که دستش بود و داد بهم...

آرشام: سلام... من ، من ... نفسی کشید و گفت متاسفم...

من: با خنده گفتم دیگه تکرار نشه پسر خوب... بیا تو...

لبخند بی جونی زد و اومد داخل...

نشست رو مبل منم دو شاخه گل رزی و که به طرز زیبایی تزیین شده بود و گذاشتم داخل گلدون ... از تو آشپزخونه گفتم...

آرشام تا من یه شربت درست کنم توام لباست و عوض کن...

رفت تو اتاق... اشکی که تا حالا مانعش بودم چکید... زود پاکش کردم... چرا انقدر ساکتِ؟ خدایا کمکم کن... یادم رفت باید چکار کنم...

شربتا رو درست کردم و گذاشتم رو عسلی... به آرشام که رو مبل نشسته بود و سرش و تکیه داده بود به پشتی و چشماش بسته بود نگاه کردم...

حرفای علیرضا تو ذهنم بود: نزار بره تو خودش... تو خلوتش باش... نزار تنهایی معنی زیبایی براش پبدا کنه... بزار بدونه یکی هست کنارش... بزار بدونه ترد نشده... بزار بدونه همونقدر که دوست داره دوسش داری... نزار فکر کنه اگه یکی دیگه بود تو جور دیگه رفتار می کردی یا اینکه اون و به آرشام ترجیح می دادی... شاد باش وبخند همونجور که تو مهمونیا شادی... ازش فرار نکن...

رفتم و آروم نشستم رو پاش... سرش و بالا کرد و نگام کرد... پاهام و از اونور پاش آویزون کردم.... دستمم تکیه دادم به پشتی مبل...

همینجور که تو چشماش نگاه می کردم گفتم... بی معرفت بعد از چند روز دیدمت نه حرف میزنی... نه خانومت و بغل کردی ...نه بوسیدیش... خودم خم شدم رو صورتش و لباش و آروم بوسیدم و اومدم عقب... نگام کرد... لبخند زد... خوب رنگ نگاهش عوض شد... داره کم کم میشه آرشام خودم...

من: آشپزخونه... دستم و کشید و من و دوباره نشوند رو پاش... یه دستش زیر سرم بود با اون یکی دستش سرم و اورد بالا...

آرشام: به من نگاه کن...

بهش نگاه کردم... مممم حالا که فکر می کنم... من این چشای خمار و دوست دارم... آره خیلی... من این صورت و خیلی دوست دارم... بیشتر از پول لعنتی... حاضر بودم باهاش تو چادر زندگی کنم و لی سالم باشه... ناخواسته اشم درومد...

آرشام: پس هنوز یادت نرفته.. پس هنوز از من می ترسی؟ چرا گریه من که الان کاریت ندارم؟

من:نه

آرشام: هیچی نگو ساناز... من و ببخش که واقعیت و بهت نگفتم... نمی خواستم توام مثل بقیه به چشم یه مهتاد بهم نگاه کنی... من ترک کردم باور کن دو سال ترک کردم... فقط نمی دونم اینا کین که دارن مغز من و کنترل می کنن...

علیرضا گفته بود: اینجور آدما فکر می کنن کسی داره مغزشون و روحشون وک نترل می کنه... کسی فکرشو ن و می خونه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من: نه باور کن فراموش کردم عزیزم... یکم از دستت ناراحتم... خوب طبیعیه کسی و که دوسش داری باهات دعوا کنه ازش ناراحت میشی دیگه...در ضمت ازن فکر نکن... کسی نمی تونه مغز شوهر من و کنترل کنه...

آرشام من و محکم تر بغل کرد و گفت:

آرشام: یعنی باور کنم دوسم داری؟ به اندازه من؟

من: آره باور کن...اما مگه تو دوسم داری؟

کمی نگام کرد و گفت: اوهوم خیلی... بعد با اخم گفت: به من که دروغ نمی گی نه؟

من: نه عزیزم چرا دروغ بگم... احساسم اونقدرام بی ارزش نیست که راجع بهش دروغ بگم...

بعد که شل ترم کرد اومدم از بغلش بیرون که برم تو آشپزخونه... تو فکر بود... داشتم میرفتم که دستم و گرفت و گفت: کجا؟

آرشام: کلا عادت داری من و تشنه کنی بعد بزاری بری نه؟

خجالت زده سرم و انداختم پایین... راست می گفت من زنش بودم... هر روز و هر شب تشنه ترش می کردم و با بیخیالی از کنارش رد میشدم.. حالا دیگه منم بهش نیاز داشتم... اون موقع منِ احمق فکر می کردم که اگه خواستیم از هم جدا شیم... اگه سالم بمونم می تونم یه شناسنامه پاک بگیرم... اه خیلی خر بودم... یاد حماتای خودم میفتم دلم می خواد با چاقو افکار زشتم و پاره پاره کنم...!!!!

با داغی لبای آرشام که رو لبام بود از فکر اومدم بیرون... انگشتای دستمو انداختم بین موهاش و منم همراهیش کردم... با یه ولع خاص... یه بوسیِ عمیق و طولانی... ازون بوس آبدارا!!!!

بعد از خوردن ناهار دیگه آرشام یخش آب شده بود... نشسته بودیم که موبالیم زنگ خورد... بی هوا برداشتمش...

من: بله؟

از صدای پشت خط لبخند رو لبم ماسید... اه چرا یادم رفت سایلنتش کنم... آرشامم دیگه نمی خندید و میخواست بدونِ که کیه...

اقای محمدی ( دبیر زبانم و همینطور خاستگارم... اما خیلی وقت بود دیگه ندیدمش...): خانم صالح ... سااناز جان خودتی...

من: سعی کردم خونسردی خودم و حفظ کنم و خیلی صریح و قاطع بدون اینکه صدام بلرزه گفتم... نخیر اشتباه گرفتین... و بعد گفتم خواهش می کنم خداحافظ... اون بیچاره اصلا حرفی نزده بود... همینکه گوشی و قطع کردم... گذاشتمش رو سایلنت...

آرشام: کی بود؟

من: یه خانم... با آقای محمدی کار داشتم... ( خدایا ببخش اما مجبورم)

آرشام سری تکون داد و چیزی نگفت... اومدم تو آشپزخونه و بعد از برداشتن میوه رفتم بیرون...

گوشیم تو دستای آرشام بود... چشمام و بستم و فقط از خدا خواستم چیزی نباشه... اما مثل اینکه خدا برای دروغم تنبیه در نظر گرفته بود...

آرشام به من و بعد به صفحه گوشی نگاه کرد

آرشام: محمدی جوون...

اه لعنت به من چرا اسمش و اینجوری سیو کردم؟

محمدی جوون: ساناز جان من که می دونم خودت بودی هنوزم نمیخوای به پیشنهادم فکر کنی... ؟ خواهش می کنم...

چشمام و بستم و باز کردم... آرشام داشت با عصبانیت به من نگاه می کرد... تو یه حرکت گوشیم محکم خورد به دیوار و دل و وردش ریخت بیرون... منم چون ترسیده بودم ظرف میوه از دستم افتاد و چون کریستال بود ریز ریز شد... دوباره به آرشام نگاه کردم... اه ساناز گند کاشتی هنوز نیومده ... خاک تو سرت... خاک تو سر من چرا؟ خاک و سر محمدی که همیشه خدا مزاحم بوده... خدایا دوباره تنم داره میلرزه...

آرشام داشت عصبی تر میشد... باید برم موندن جایز نیست... برو تو اتاق ساناز... سیاوش که قفل و عوض کرده دیگه کلیدی نداره... برو...

عقب گرد کردم... آرشامم بلند شد...

اما ساناز علیرضا گفت ازش فرار نکن... اینجوری فکر می کنه خبری هست... اما من الان هیچکدوم از حرفای علیرضا یادم نیست... وای خدا گفته بود تو این موقعیت چکار کنم...

دو قدم رفتم عقب...

آرشام یه قدم اومد...

نه لعنتی نمی دونم... پس بهتره برم... آره برم تو اتاق... می دونستم لبام حتی از روژم به سفیدی می زنه و رنگم پریده...

رفتم عقبتر... اونم همزمان با من میومد جلو...

شاید به زودی سکته کنم. اینجوری که تنم می لرزه... خدایا کمک... دوباره منم... نزار اندفعه اتفاقی پیش بیاد من تازه اول راهم....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به پاهاش خیره شدم... اون که دمپایی نداشت... راهی که رفته بودم و برگشتم... همش چند قدم بود...

با داد گفتم : نه آرشام...

با تعجب وایساد و نگام کرد...

من: گلم یکم منطقی باش برات توضیح میدم... الانم دمپایی پات نیست... نیا... یه قدم دیگه برداری شیشه میره تو پات... صبر کن من میام...

و با دستام به آرامش دعوتش می کردم... از شیشه ها گذشتم و رفتم پیشش... رو به روش ایستادم... داشتم سکته می کردم .. اما سعی می کردم خونسرد باشم....

آرشام بازو م و گرفت و گفت:

آرشام: کجا می رفتی کوچولو؟ نمی خواستی بقیه اس ام اسای محمدی جون و بخونی...؟

نمی دونم چی شد که من خر گفتم ... نه دیگه مگه تو میزاری زدی گوشی و خورد کردی...

اما بعد با ترس بهش خیره شدم...

دستش اومد بالا ... چشمام و بستم و سرم و م چاله کردم تو سینش... نباید میزد...

من: نه آرشام خواهش می کنم... اشتباه می کنی...

آرشام نزد ... اما چنگ زد تو موهام و سرم و اورد بالا... از زور دردم صورتم جمع شده بود...

آرشام: اگه اشتباه می کنم چرا داشتی فرار می کردی؟

اه منِ ابله نباید فرار می کردم... علیرضا گفته بود که وقتی عصبی میشه جای فرار بمون و تو ضیح بده... وقتی فرار می کنی یعنی اینکه کاری کردی و حالا میترسی....

من: آرشام بیا بشینیم توضیح بدم... نشستیم... دستم تو دستش بود... انگار که میخوام از دستش فرار کنم...

من: گلم اون دبیر زبانم بود... خاستگارامم بود... فشار دستش رو دستم بیشتر شد...

من: اما عزیزم من هر چند بار بهش جواب منفی دادم... الانم نمی دونست که من ازدواج کردم...

نه نه اونجوری نگاه نکن... من اصلا جوابش و نمیدادم... خیلی وقتم بود زنگ نزده بود... عزیزم... انتخاب من تویی... من تو رو انتخاب کردم... باور کن... سوء تفاهم شد...

دستم و ول کرد...

آرشام: بلند شد و پشتش و کرد به من ... داشت میرفت... همونجور که پشتش به من بود گفت:

ارشام: مطمئن باشم؟

من: آره گلم شک نکن...

یهو برگشت سمتم که باعث شد بترسم و از جا بلند شم...

با لحن آروم و لی تهدید آمیز گفت: پس خطت و عوض می کنی دیگه؟

من: چرا ؟ من این خط و دوست دارم گلم...

آرشام: یه خط بهتر و رندتر برات میخرم... خط ثابت...

من: باشه... اما اگه ایرانسلم خریدی موردی نداره .. برای من فرقی نداره...

آرشام خندید و گفت چرا> ؟ تو که از هر چیز بهترینش و می خواستی...

من: سرم و انداختم پایین و گفتم اون موقع فرق داشت...

سرم و اورد بالا و با حالت مو شکافانه ای گفت:

آرشام: چی فرق داشت؟

من: هیچی... یعنی میگم من تغییر کردم...

آرشام... ممم... خوبه... میای بریم بخوابیم.. ؟ من صبح خیلی زود بیدار شدم...

من با لبخند بی جونی گفتم بریم...

رو تخت دراز کشیدیم... دستاش و باز کرد منم با لبخند ژکوند رفتم تو آغوش عزیز دلم...

آرشام دماغش و گذاشته بود رو موهام و نفس میکشید...نفسای داغش که به پوست سرم می خورد... یه جوری میشدم... احساس قشنگی بود...

آرشام: دلم برات تنگ شده بود خانمی... خیلی زیاد...

من: منم ... دلتنگی و می گم... منم ... خیلی زیاد...

آرشام: خنده ای کرد و گفت این چه طرز حرف زدنِ دختر...

من: گلم همیشه بخند... صدای خندت و دوست دارم...

آرشام چیزی نگفت... بیشتر رفتم تو بغلش... دستم و گذاشتم رو بازوهاش که معلوم بود کلی زحمت کشیده تا شده اینی که من دارم میبینم... همیشه عاشق اینم که مرد بازوهاش قشنگ باشه... دستم و کشیدم رو بازوش...

من: دوسشون دارم... بازوهات و دوست دارم...

آرشام: دیگه چی دوست داری؟

مممممم... دیگه هر چی که از تو باشه و دوست دارم عزیزم...

آرشام من و صاف کرد و اومد روم... دستاش وگذاشت دو طرفم و سنگینیش و از روم برداشت...

من: چکار می کنی دیوونه سنگینیا...

آرشام: خوب خواستم بگم منم تو رو دوست دارم... همه وجودت دوست دارم خانم گلم... و بعد لباش و گذاشت رو لبام... خیلی خوشم میگذشت... بیشترم میدش اگه آرشام روم نبود... هولش دادم و انداختمش رو تخت... اینجوری بهتر بود...سرم وبردم جلو ... و دوباره...

خوبه که جفتمون فقط و فقط به ارضا شدن فکر نمی کردیم... خوبه که جفتمون از عشقبازی لذت میبردیم... اما حالا دیگه من خودمم بیشتر وبیشتر به آرشام نیاز داشتم... چون دوسش داشتم... شاید امشب منم پا به یه دنیای دیگه بزارم... نمی دونم... علیرضا گفت که من باید همه جور برای شوهرم باشم.. تا آرشام بدونِ مالکِ منِ و من ازش فرار نمی کنم... بدون که من تمام وجودم برای خودشه...

من هیچ حرفی نداشتم... دیگه به چیزی فکر نکردم و بیشتر رفتم تو بغل آرشام... چون می دونم که زندگیم و درست می کنم...

 

 

آرشام: ساعت خواب.. خوبه من خسته بودم تنبل...

خندیدم و نشستم.... من: خوب بیدارم می کردی...

آرشام دلم نیومد مظلوم خوابیده بودی...

آرشام: پاشو آماده شو بریم برات گوشی بخرم عزیزم...

من: باشه...

اماده شدم رفتم بیرون... همه شیشه ها رو تمیز کرده بودم... منم دیگه چیزی نگفتم که یادآور ظهر بشه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب به گوشی خریدم با یه خط... هم گوشیم قشنگ هم خطم رندِ... پیاده اومدیم بیرون... پیشنهاد آرشام بود... خیلی حواسش به منِ... همین معذبم می کنه...

یه پسرِ نمی دونم چرا اما از کنار ما که رد شد سوت زد... انگار با کسی کار داشت.. خیلی زودم از کنارمون رد شد... جوری که دیگه ارشام نتونست پیداش کنه... اما بعدش خیلی بعد خمصانه بهم نگاه می کرد... و گفت:

آرشام: با تو بود نه> به تو علامت داد...

با ناباوری نگاش کردم و گفتم:

من: چی میگی آرشام... من اصلا نمی شناختمش اون یه رهگذره ساده بود... همین و بس...

اما مگه قانع میشد.. همش اخم داشت... تا اینکه گفتم...

من: ببینم تو به من اعتماد نداری... ؟ من میگم نمیشناختمش... چه علامتی>؟ مگه اسم من و تو رو همدیگه نیست؟ این حرفِ که زدی... اصلا بریم خونه من دیگه برای شام باهات بیرون نمیمونم...

آرشام: چرا بهت بد میگذره با من؟ اگه اون بود میرفتی؟

نفسم و سخت دادم بیرون ... فکر نمی کردم انقدر سخت باشه... من باید ناز کنم این ناز بکشه ... حالا شده برعکس...

من: ببین من میرم خونه... کاری هم با هیچ کسی ندارم... هر وقت تونیستی بهم اعتماد کنی بیا خونه... وقتی دارم بهت می گم تو،،، یعنی فقط تو...

داشتم میرفتم که دستم و گرفت...

ارشام: باشه نانازم حالا قهر کردن نداره ... می خواستم خیالم راحت شه... بیا بریم یه چیر بخوریم بعد با هم میریم خونه.

من: نه دیگه نمیام...

آرشام ... دستم و محکم تر گرفت... و گفت:

آرشام: قربونت برم خانمی خوشگلم...ببخشید دیگه...

....

بعد از خوردن غذا پیاده برگشتیم خونه...

آرشام دوش گرفت... خودم براش یه شرتک کوتاه انتخاب کردم... تابستونم که هست... گرمم که هست دیگه نمیخواد چیزی به جز این بپوشِ...

اومد بیرون من داشتم برای خودم لباس اماده می کردم..

من: آرشام برات لباس گذاشتم رو تخت... اون و بپوش... تو بخواب گلم من م الان میام.. یه دوش 5 دقیقه ایه...

آرشام خندید و چیزی نگفت...

رفتم حموم و امشب یه حس و حال دیگه داشتم... خودمم نمی دونم چم می شد... کمی برای خودم و آرشام برای زندگیمون دعا خوندم... دروغ چرا کمی هم گریه کردم... خدا خودش می دونه...

اومدم بیرون... هه لباسای سر تخت عوض شده بود... یه ست مشکی سفید با یه پیراهن سفید... لامپ اتاق خاموش بود و به جاش چند تا نور قرمز روشن بود که می شد فهمید این فضا برای چی اماده شده... و در آخر صدای یه موسیقی آروم که روح و نوازش میداد... بعد از پوشیدن لباسم ... کمی عطر زدم و کمی رژ لب... در اتاق و باز گذاشتم که آرشام خواست بیاد داخل...

اومد تو... داشتم مو هام شونه میزدم نگاش کردم و بهش لبخند زدم... امشب آرشامم یه مدل دیگه بود...

موهام و برام با شسوار خشک کرد و رفتیم برای خواب ... تا خود صبح بیدار بودیم... دمدمای صبح خوابمون برد...

ساعتای قشنگی و کنار هم گذروندیم... تو نگاه هر دومون خواستن و خواسته شدن موج می زد... شبی پر از آرامش... شب یکی شدنمون... شبی که درد و لذت و استرس به یاد موندنیش کرد... آرشام برعکس تصوری که داشتم فوقالعادست... هر چیزی که از یه مرد میشه انتظار داشت... شب قشنگی بود...من به یه دنیای جدید پا گذاشتم... حالا دیگه تموم وجودم برای آرشامِ... اونم واسه منِ... فقط واسه خودم... با این فکرا بود که تو بغل آرشام خوابم برد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح بیدار شدم... پتوم کنار بود از دیدن وضعیتم خجالت کشیدم... حالا چه جوری تو چشمای آرشام نگاه کنم؟ اصلا آرشام کجا بود؟ نکنه کارش و کرد رفت؟ نه دیوونه این چه فکریه... اون اینجوری نیست... پا شدم کمی کمر درد و پادرد داشتم احساس می کردم هر لحظه امکان داره پایین تنم بیفته زمین... رفتم حموم و بعد از یه دوش حسابی اومدم بیرون... لباس پوشیدم...

در اتاق زده شد... می دونستم آرشامِ... شاید اونم خجالت می کشه که در زده...

من: بیا تو...

در و باز کرد اصلا بهش نگاه نکردم...

اومد نزدیکم.. سنگینیِ نگاهش و حس می کردم... از نیمرخ داشتم اتیش می گرفتم... زیر نگاهش داشتم ذوب میشدم...

اومد پشت سرم... از پشت بغلم کرد...

آرشام: سرت و بیار بالا ببینم خوشگلم...

آروم یرم و اوردم بالا...

بهم نگاه کردو یه لبخند زد چقدر خواستنی شده بود... منم یه لبخند خیلی کمرنگ زدم و دوباره سرم و انداختم پایین .. نمی دونم چرا دیشب با اون همه کارا و درخواستامون از هم خجالت نکشیدیم اما من الان... واقعا نمی دونم... گردنبندی آورد جلو از پشت داشت برام می بست... نگاه کرد... اول به گردنبند...

آرشام و ساناز که به لاتین رو یه شکل مستطیلی مانند نوشته شده بود خیلی قشنگ بود... سرم و بالا کردم... حالا به ارشام که داشت با لبخند بهم نگاه می کردم نگاه کردم.... دستم و گذاشتم رو پلاک...

آرشام: خانم شدنت مبارک عسلم... امیدوارم لیاقت بهترین زن و پرنسس دنیا و داشته باشم...

برگشتم سمتش از یقه لباسش گرفتمش و اوردمش پایین... بوسش کرد و رفتم در گوشش خیلی آروم و زمزمه وار گفتم:

من: ممنون بهترین پرنسِ دنیا...

آرشام: مطمئنی تنها نمی ترسی ؟ یعنی برم؟

من : آره عزیزم... مشکلی نست... اگه کاری داشتم بهت زنگ می زنم دیگه برو...

آرشام: باشه پس در و قفل کن... بیرون نرو... کار داشتی یا چیزی میخواستی به خودم زنگ بزن...

من: باشه خیالت راحت برو...

بلاخره رفت... بعد از بیست روز که نه اما بعد از یه ماه رفت... اینجوری می دونم خودشم خیلی عذاب می کشه... می دونم تو دل عزیز دلم ، گلِ زندگیم چه خبره ... اما دیگه نمی دونم چکار کنم... روزی که قرار بود کارم و تو بیمارستان شروع کنم از آنا خواستم ببا سیاوش بیاد خونمون و واسه انا توضیح دادم بره بیمارستان و بگه من مشکلی دارم تا چند وقت یا شایدم یکسال نتونم بیام... شانس آوردم که من و میشناخت و قبولم داشت...

حالام بلاخره فرستادمش سرکار... مرد تو خونه بمونه هم افسرده میشه هم بی حال... و هم اینکه خلق و خوی زنونه پیدا می کنه....

تو این یه ماه زندگی قشنگی داشتیم... سعی می کنم زیاد از خونه بیرون نریم... اما طی تماسی که اونم وقتی آرشام رفت خرید با علیرضا داشتم گفت که باید تو هر محیطی باشه تا کم کم خیالش راحت شه...

می گفت مشکل آرشام اینه که نمی تونه اعتماد کنه ... مشکل اون اینه که حتی به خودشم اعتماد نداره... فکر می کنه از اون بهتر خیلی زیاده و اینکه شاید تو یکی از همونا رو بهش ترجیح بدی...

ولی من می تونم به جرعت بگم که آرشام بعد از رابطمون خیلی بهتر شد ... حداقل می فهمم که روحیه اش عوض شد... انگار یه باز بزرگ و از رو دوشش برداشتن... یشتر می خنده... داروهاشم که از نصف تبدیل شده به روزی یه دونه/// می دونم تموم این داروها عوارض داره اما هر چی باشه از شک بهتره...

باید برم پیش علیرضا اما نمی دونم چه جوری... باید به سیاوش زنگ بزنم...

شماره و گرفتم ... اما جواب نمیده... دوباره و دوباره اما جواب نداد... قطع کردم... نیم ساعت بعد خودش زنگ زد...

من: بی حواس شدم فکر کردم آرشام خونست... با صدای آرومی که میشد گفت دارم با نفسام صحبت می کنم گفتم: الو سلام سیاوش خوبی...

نمی دونم چرا اما سیاوشم به تبعیت از من آروم حرف زد..

یهو زدم زیر خنده چند ثانیه بعد اونم خندید...

سیاوش: دیوونه آرشام که سرکار...

من: بخدا حواسم نبود... تو دیدیش؟ حالش خوبه؟ هنوز نرفته دلم براش تنگ شده...

سیاوش: بسوزه پدر عاشقی... آره اما دپرسِ... می گه من باید بیشتر مرخصی داشتم ساناز تنهایی میترسه...

من: خوبه بهش گفتم نمی ترسما... خدا کنه کارش زیاد باشه حواسش پرت شه... ببین سیاوش من باید علیرضا رو ببینم هفته پیش دومین جلسمون باید تشکیل می شد ...

سیاوش: باشه زنگ بزن از آرشام اجازه بگیر من میام میبرمت...

من : باشه مرسی...

شماره آرشام و گرفتم:

من: الو سلام خوبی عشقم؟

آرشام: می دونی چند دقیقه است که پشت خطم؟ با کی حرف میزدی؟

من: با فاطمه دوستم... بعدم به تو زنگ میزدم... تو با کی حرف میزدی؟

آرشام مِن مِنی کرد و گفت: آتوسا زنگ زده بود کارم داشت... خوبه من یه دستی زدم... اشغال بودن تلفنم یادش بره...

نزدیک بود آتیش بگیرم...

من: چکار داشت؟

آرشام: هیچی...

من: هیچی یعنی چی؟ می گم چکار داشت؟ اصلا به من چه... کار نداری؟

آرشام: خوب چرا ناراحت می شی خانم گلم؟ هیچی زنگ زده بود بگه این جمعه باهاش برم کوه..

یعنی اگه آتوسا پیشم بود او وسط نصفش می کردم...

من: خوب تو چی گفتی؟

آرشام خنده ای کرد و گفت: حالا چرا حرص میخوری عسلم؟

با حرص گفتم: من هیچم حرص نمیخوردم... برو بهت خوش بگذره...