رفتن به مطلب
Negarita

تصوير آئينه | دانيل استيل

پست های پیشنهاد شده

اليويا در حالي که لباس خوابش را ميپوشيد گفت: «امشب همسر تبي در اتاق آرايش من را گير آورد و با حرف به من حمله کرد. فکر ميکرد من تو هستم.»

«چقدر خوب و مفيد. آيا بهش گفتي چقدر متأسفي و اينکه تمامش يک اشتباه وحشتناک است؟»

«کمابيش.» ويکتوريا از شنيدن حرف او، خنده سر داد. اما اليويا به طرز جدي ادامه داد.

«او گفت اين عادت تبي است، همان طور که همه ميگويند و وقتي همه چيز تمام شود، او دختري را که با او لاس زده است را مانند يک عروسک شکسته پرت ميکند. من نميخواهم تو يکي از آنها باشي.» اليويا از ناراحتي صدايش گرفته بود. اين اولين موردي بود که موجب يک کدورت جدي ميان آنها شده بود و همچنان که ادامه پيدا ميکرد، حال اليويا بدتر ميشد و ميدانست تا ويکتوريا از سحر و جادوي او خارج نشود، هيچ چيز تغيير نخواهد کرد. اليويا بيش از هر چيز ديگر آرزو ميکرد که اي کاش به کرتن برگشته بودند.

«ويکتوريا خواهش ميکنم، منطقي باش... به او نزديک نشو... او خطرناک است. ميخواهم به من قول بدهي که سعي کني ديگر او را نبيني.»

ويکتوريا بدون هيچ صداقت و احساسي گفت: «قول ميدهم.»

«واقعا ميگويم.» اليويا در حالي که حرف ميزد، اشک در چشمانش جمع شده بود و از اينکه تبي باعث دعوا و مشاجره آنها شده بود، بيش از پيش از او متنفر بود هيچ چيز و هيچ کس حق نداشت ميان آنها نفاق بياندازد. و تا جايي که اليويا ميدانست پيوند آنها داراي تقدس خاصي بود.

ويکتوريا با خونسردي گفت: «تو حسادت ميکني.»

اليويا در حالي که شديدا دلش ميخواست او را متقاعد کند گفت: «هيچ هم اينطور نيست.»

«تو حسودي ميکني. او عاشق من است و اين تو را ميترساند. تو ميترسي او مرا از تو دور کند.» حرف ويکتوريا تا حدودي حقيقت داشت اما نه دقيقا آن طور که در ذهن داشت.

«او هنوز هيچي نشده اين کار را کرده. آيا فکر نميکني اگر بگذاري عاشق اين مرد شوي، چه خطري تو را تهديد ميکند؟ من نميتوانم مرتب اين حرف را تکرار کنم. ويکتوريا، او خطرناک است و تو بايد اين را بفهمي.»

ويکتوريا در حالي که کمي نرم شده بود گفت: «قول ميدهم مواظب باشم.» او از دعوا کردن با اليويا متنفر بود، عاشق خواهرش بود و اين بگومگوها او را ميترساند. اما ناگهان متوجه شده بود که عاشق تبي هم هست. او ديوانه وار عاشق تبي شده بود و ديگر به هيچ وجه نميتوانست جلوي آن را بگيرد. وقتي تبي آن شب به او ابراز علاقه کرد، ويکتوريا احساس کرد تمام وجودش در حال ذوب شدن است و براي راضي نگه داشتن او حاضر بود از همه چيز خود، حتي آبروي خانواده اش بگذرد. هيچکس تا به حال چنين تأثيري بر روي او نگذاشته بود. او تا به حال هيچ کس را به اين اندازه و حتي بيشتر از خود زندگي، نخواسته بود و حالا چطور ميتوانست اين را براي خواهرش توضيح دهد؟

«خواهش ميکنم قول بده ديگر او را نبيني.» حالا که ويکتوريا گوشش به خواهرش بود، اليويا به التماس افتاده بود. «خواهش ميکنم.»

«از من چنين چيزي نخواه. قول ميدهم کار احمقانه اي نکنم.»

«ديدن او احمقانه است، حتي همسرش هم اين را ميداند.»

«او عصباني است چون شوهرش ميخواهد او را طلاق بدهد. اگر تو جاي او بودي، عصباني نميشدي؟»

«به آبروريزي اين قضيه فکر کن. مخصوصا براي خانواده آستور. چرا حداقل صبر نميکني تا اين اتفاق بيفتد و سر و صداها بخوابد و بعد آن موقع او ميتواند علني تو را ببيند و تو ميتواني براي پدر توضيح دهي.» ويکتوريا در حال حاضر تنها کاري که ميتوانست بکند اين بود که بطور پنهاني او را ببيند و در آتش ميان او و همسرش و دنيايي که به خاطر حماقت هاي گذشته تبي محکوم اش کرده بود، گير بيفتد.

«الي، اما اگر بخواهيم اين کار را بکنيم تا ابد طول ميکشد.»

«وقتي دوباره به خانه برگرديم چه ميشود؟ آن موقع چکار ميکني؟ آيا او براي ديدن تو به آنجا مي آِيد؟ ويکتوريا، مردم چه ميگويند؟ ... پدر چه ميگويد؟ ...»

«نميدانم. او ميگويد اگر من عاشقش باشم، ميتوانيم بر همه چيز غلبه کنيم و من عاشق او هستم. آه الي، من واقعا عاشقشم.» ويکتوريا چشمانش را بست و در حالي که به تبي فکر ميکرد، تقريبا احساس ميکرد قلبش از درون سينه اش به سوي او به پرواز در مي آيد. سپس دوباره چشمانش را باز کرد و خواهرش را نگاه کرد. «چطور ميتوانم به تو بفهمانم که چه احساسي دارم؟ اگر از من بخواهد، حاضرم براي او جانم را فدا کنم.» حداقل ويکتوريا با خواهرش صادق بود؛ اما اين، حال اليويا را بهتر نکرد.

اليويا با حالتي غمگين گفت: «من از همين ميترسم. من نميخواهم هرگز کسي به تو آسيبي برساند.»

« او به من صدمه اي نميرساند. قسم ميخورم. يک روز بايد براي صرف چاي با ما بيايي. دلم ميخواهد او را بهتر بشناسي. دلم ميخواهد تو هم مانند من، عاشق او شوي ... الي، خواهش ميکنم... من بدون کمک تو نميتوانم اين کار را بکنم.» اما اين خواسته زيادي از اليويا بود. همين سکوت اختيار کردن، تقاضاي زيادي از اليويا بود، اما تقاضاي همدستي در اين جرم، ديگر بيش از اندازه دردناک بود.

اليويا به آرامي گفت: «ويکتوريا، من اين بار نميتوانم به تو کمک کنم. به نظر من کاري که تو ميکني، خطرناک و اشتباه است و من ميترسم آسيب ببيني. شايد نتوانم جلوي تو را بگيرم اما در اين راه، کمکت نميکنم. اين بار نه.»

ويکتوريا با چشماني پر از اشک، زانو زد و به التماس افتاد. «پس قسم بخور به کسي چيزي نگويي ... قسم بخور.» اليويا هم شروع به گريه کرد و او را در آغوش گرفت.

«چطور ميتواني از من چنين تقاضايي کني؟ چطور ميتوانم بگذارم او به تو صدمه برساند؟»

«او به من آسيب نميرساند ... باور کن ... او اين کار را نميکند ... به من اعتماد کن ...»

«کسي که من به او اعتماد ندارم تو نيستي.» اليويا آهي کشيد و بالاخره اشک هايش را پاک کرد. «من فعلا چيزي نميگويم ... اما اگر به تو آسيبي برساند، نميدانم با او چکار ميکنم ...»

«او اين کار را نميکند. من به غير از تو، او را بهتر از هر کسي در دنيا ميشناسم.» ويکتوريا شبيه دختربچه ها به نظر ميرسيد و در تخت دراز کشيد و غرق در افکارش بود.

«ويکتوريا هندرسن، در عرض دو روز؟ تو يک آدم خيالباف هستي. براي آدمي با چنين ايده هاي اصلاح طلبانه اي، تو يقينا يک آدم خيالباف احمق هستي. چطور ميتواني به اين سرعت به اين مرد اعتماد کني؟»

«به خاطر اينکه من ميدانم او چه جور آدمي است. من کاملا اورا درک ميکنم. ما دو انسان کاملا مستقل با ايده هاي يکسان هستيم که بر حسب شانس يکديگر را پيدا کرديم. الي واقعا معجزه است. او ميگويد در تمام عمرش منتظر زني مثل من بوده است و اکنون که مرا پيدا کرده، باورش نميشود.»

«پس همسر و فرزندانش چه ميشوند؟ آنها در اين قضايا چه جايگاهي دارند.» اليويا شکاک بود و ويکتوريا در آن لحظه گيج و سردرگم به نظر ميرسيد و مطمئن نبود چه جوابي بدهد.

«او ميگويد ايوانجلين به زور از او بچه خواسته و در چنين زندگي بدون عشقي، او هرگز بچه نميخواسته. تمامش تقصير همسرش است و اکنون مشکل اوست که با بچه ها چکار کند.»

اليويا گفت: «برخورد منطقي قشنگي است.» به نظر ميرسيد طعنه و ريشخند اليويا براي ويکتوريا قابل درک نيست و ويکتوريا از هيجان عشق تبي، همچنان در حال تعريف و ستايش از او بود.

کمي بعد چراغ اتاق را خاموش کردند و در حالي که بر روي تخت دراز کشيده بودند، اليويا دستش را به دور خواهر دوقلويش انداخت و با حالت زمزمه گفت: «مراقب باش، خواهر کوچولو ... عاقل باش ... مواظب باش ...»

اما ويکتوريا در همان حالت نيمه خواب، سرش را تکان داد و خودش را در آغوش خواهرش نزديک تر کرد و غرق در افکار تبي به خواب رفت. آنها روز بعد با يکديگر قرار داشتند. قرار بود سر ساعت ده صبح در کتابخانه همديگر را ملاقات کنند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER][align=CENTER]فصل 5[/align][/align] صبح روز بعد، اليويا با آشپز در حال مطالعه ليست ناهار و شامشان بود که ويکتوريا سريع از خانه خارج شد. او به برتي گفته بود به کتابخانه ميرود و قرار است يکي از دخترهاي راکفلر را در آنجا ببيند و بعدازظهر کمي دير به خانه مي آيد. برتي به دُنوان گفت او را تا کتابخانه برساند و هيچکس متوجه نشد که او کت و دامن و کلاه سفيد جديدش را که الويا هنوز آن را نپوشيده بود، به تن کرده است. در حالي که با کتابهاي در دستش از پله هاي کتابخانه بالا ميرفت، بسيار آرام به نظر ميرسيد. دنوان هم به سمت خانه برگشت تا آقاي هندرسن را به دفتر آقاي جان واتسن برساند.

همين که ويکتوريا به کتابخانه رسيد، کتابها را تحويل داد و نگاهش را از متصدي کتابخانه برگرداند و چشمش به تبي افتاد که در پشت سر پيردختر مؤدبي که آنجا کار ميکرد، ايستاده بود و ويکتوريا را تماشا ميکرد. چشمانشان در چشم هم تلاقي کرد و ويکتوريا تبسم گرمي به او کرد و لحظه اي بعد، دست در دست يکديگر آنجا را ترک کردند. هنوز خيلي زود بود و آنها کسي را نميشناختند که در آن موقع از روز به کتابخانه بيايد. ويکتوريا اصلا نميدانست برنامه شان چيست، اما تا زماني که در کنار هم بودند برايش مهم نبود چکار بکنند.

تبي اتومبيل «اِستوتز» (Stutz) خود را که همان سال خريده بود در بيرون پارک کرده بود و وقتي ويکتوريا به او گفت که خيلي دوست دارد با آن رانندگي کند، تبي خنده اش گرفت.

تبي خوشحال و متعجب گفت: «حتما ميخواهي بگويي رانندگي هم بلدي. تو واقعا همان دختر مدرني هستي که ميگويي. اکثر مردم فقط ادعاي چنين چيزي را ميکنند، اما به واقع اين گونه نيستند.» تبي به او يک سيگار «ميلو» (Milo) تعارف کرد، گويي ميخواست حرفش را به اثبات برساند و اگر چه هنوز براي سيگار کشيدن خيلي زود بود اما ويکتوريا سيگار را گرفت. آنها براي مدتي در قسمت شرق دور ميزدند و سرانجام تبي اتومبيل را کنار زد و او را نگاه کرد، گويي محو تک تک اجزاء صورت، چشم ها و روح او شده بود و ميخواست او را تا ابد در قلبش حک کند. سپس در موهاي او زمزمه کرد. «من تو را ميپرستم ويکتوريا. هرگز کسي را مانند تو نديده ام.» حرف هاي تبي براي او مانند نوايي آرام بخش بود و ويکتوريا احساس کرد روحش در حال ذوب شدن در اوست. در آن لحظه، حاضر بود هر کاري که تبي ميخواهد برايش انجام دهد و خود تبي هم نفسش بند آمده بود. تبي پس از لحظه اي طولاني به صندلي اش تکيه داد و با حيرت تمام ويکتوريا را نگاه کرد.

«ميدوني چيه، تو من را ديوانه ميکني. دلم ميخواهد بدزدمت و به کانادا يا مکزيک ببرمت، يا با تو به آرژانتين يا «آزرس» (Azores) فرار کنم ... تو زني هستي که لياقت داري در جاهاي عجيب و زيبا باشي. خيلي دلم ميخواهد در يک جاي گرم با تو در کنار دريا باشم و به موزيک گوش دهيم و صحبت کنيم.» سپس خم شد و دوباره او را نوازش کرد و اين بار ويکتوريا از هيجان به سختي ميتوانست نفس بکشد و خودش را عقب کشيد و نميتوانست درست و منطقي فکر کند و در حالي که به چشمان تيره او نگاه ميکرد، آرزو ميکرد که اي کاش ميتوانستند براي هميشه به جاي فرار کنند. ديگر تحمل دوري از تبي حتي براي يک لحظه را هم نداشت.

نگاهي حاکي از خواستن به ويکتوريا کرد و ناگهان لبخند زد، گويي فکري به ذهنش رسيده بود. «من يک فکري دارم.» دوباره اتومبيل را روشن کرد و به سمت شمال به راه افتاد.

«دقيقا نميدانم امروز به کجا برويم. سالهاست که به آنجا نرفته ام.»

ويکتوريا در حالي که بسيار آرام و راحت به نظر ميرسيد پرسيد: «آنجا کجاست؟»

تبي فلاسک کوچک مشروبش را به ويکتوريا داد و ويکتوريا جرعه اي کوچک از آن نوشيد. بِرندي (Brandy) بود و همين که پايين رفت گلويش را سوزاند اما گرمايي که پس از آن به او بخشيد بسيار دلپذير بود.

تبي نگاه عاشقانه اي به او کرد و به طرز مرموزي گفت: «جايي که ميخواهم ببرمت، يک جاي دنج و سري است.» گويي آنها براي هم ساخته شده بودند و بايد با هم مي بودند و هر دو اين را ميدانستند. ويکتوريا از او سوال کرد که به کجا ميروند. تبي نميخواست جواب او را بدهد و وانود کرد که ميخواهد او را بدزدد، اما ويکتوريا براي يک لحظه هم نگران نشد. او چنديدن بار ديگر اتومبيل را متوقف کرد تا به ويکتوريا خيره شود و باري ديگر از نوشيدني درون فلاسک نوشيدند، اما دفعه سومي که تبي به او تعارف کرد، او قبول نکرد. ويکتوريا خيلي عادي پرسيد: «آيا تو هميشه قبل از ناهار برندي ميخوري؟» اين مسئله چندان ويکتوريا را ناراحت نميکرد. او بسياري از دوستان پدرش را ميشناخت که خيلي زياد مشروب ميخوردند و حتي جان واتسن هم در زمستان با خود فلاسک مشروب حمل ميکرد. اما امروز هوا سرد نبود و نوشيدن مشروب فقط به هيجان آنها مي افزود.

تبي به ويکتوريا اعتراف کرد: «امروز صبح خيلي عصبي و مضطرب بودم. فکر کردم ممکن است به آن احتياج پيدا کنم. وقتي به ديدنت مي آمدم زانوهايم مي لرزيد.»

قيافه پسربچه ها را پيدا کرده بود و نگاهي به ويکتوريا انداخت. ويکتوريا از اين که او را تا اين حد آسيب پذير و عاشق ميديد، احساس ميکرد دنيا را به او داده اند. او 32 سال داشت و ويکتوريا ميدانست قطعا او را متحير و مبهوت خود ساخته است. واقعا خوشايند بود و همه چيز تبي مهيج بود حتي اين حقيقت که ديدن او براي ويکتوريا قدغن بود و اينکه او در ظاهر به بدي شهرت داشت. حتي مسئله بدنامي او نيز براي ويکتوريا هيجان آور بود، زيرا فکر ميکرد هيچيک از حرف هايي که در مورد او ميزنند حقيقت ندارد. تنها مسئله اي که ويکتوريا هرگز نميخواست به آن فکر کند اين حقيقت بود که او متأهل است. براي ويکتوريا اهميتي نداشت و از اين حرف ها گذشته، او به ويکتوريا گفته بود که ميخواهد ايوانجلين را طلاق بدهد و اشتباه بزرگي مرتکب شده و پنج سال از عمرش را صرف زندگي زناشويي خالي از عشق کرده است. موضوع طلاق دادن يک آستور، آبروريزي قرن محسوب ميشد اما ويکتوريا هرگز به آن فکر نميکرد، اگر چه اين اولين چيزي بود که فورا به ذهن خواهر دوقلويش خطور کرده بود. آنها مسافت زيادي را به سمت شمال پيمودند و به جايي رسيدند که خانه هاي اطرافشان کوچک و ساده و مربع شکل بود و به نظر ميرسيد منطقه روستايي است. بيست دقيقه پس از ترک کتابخانه، تبي اتومبيل را جلوي خانه کوچک سفيد قشنگي با پرچين هايي بيش از حد رشد کرده در جلوي خانه و نرده هايي تا نيمه رنگ شده که در اطراف خانه کشيده شده بود، پارک کرد.

ويکتوريا با کنجکاوي پرسيد: «اينجا کجاست؟» و در فکر بود قرار است چه کسي را در اينجا ملاقات کنند.

تبي لبخندي زد و گفت: «اينجا خانه روياهاي من است.» سپس به آن طرف اتومبيل رفت تا ويکتوريا را از ماشين پياده کند. ويکتوريا براي لحظه اي مردد ايستاده بود. تبي سبد پيک نيکي را که ويکتوريا تا آن لحظه نديده بود، برداشت. درون آن شامپاين، خاويار، يک کيک کوچک و خوراکي هاي ديگري بود که تبي از آشپزخانه منزلشان دزدکي برداشته بود. همه چيز با دقت تمام برنامه ريزي شده بود و ويکتوريا با تعجب او را نگاه کرد و تبي کليدش را از درون جيبش بيرون آورد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ويکتوريا پرسيد: «اينجا خانه چه کسي است؟» ويکتوريا حتي يک ذره هم ترس نداشت، فقط کنجکاو و نامطمئن بود. برايش عجيب بود که نميدانست کجاست و قرار است چه کسي را ببيند. تبي قفل در را باز کرد و ويکتوريا با احتياط به دنبال او به طرف در رفت. اتاق نشيمن ساده و تميزي در جلوي رويش ظاهر شد و مبلمان اگر چه ساده بود اما به نظر ميرسيد به خوبي تعمير شده است. هيچ چيز فانتزي و پرنقش و نگاري در آنجا به چشم نميخورد، اما به نظر ميرسيد جاي قشنگ و دلپذيري براي گذراندن يک عصر آرام باشد. پيش از آنکه قدم به داخل خانه بگذارد، تبي قدري مکث کرد و در فکر فرو رفت. او در ذهن خود نقشه هايي داشت که ويکتوريا از آن بي خبر بود. نقشه هايي که ممکن بود آينده ويکتوريا را بکلي متحول کند. سپس ويکتوريا را نگاه کرد و لبخند زد و بي انکه حرفي بزند دست او را گرفت و به داخل خانه برد.

سپس به آرامي به او گفت: «ويکتوريا هندرسن تو روزي همسر من خواهي شد. در حال حاضر من را خوب نميشناسي، اما يک روز من را خواهي شناخت و خانم ويتيکامب بعدي خواهي شد ... البته اگر بخواهي من را داشته باشي.» تبي شبيه پسربچه ها شده بود و در آن اتاق کوچک ويکتوريا را نگاه ميکرد و ضمن اينکه بسيار نامطمئن و فروتن به نظر ميرسيد، شانه هاي پهنش براي ويکتوريا بسيار بزرگ مينمود و حرف هايش تقريبا بيش از عقل و توان ويکتوريا بود. او دختري بود که ميگفت نميخواهد ازدواج کند و ميخواهد آزاد باشد و روزي در اروپا زندگي کند، اما اکنون اينجا بود تنها با اين مرد و تماما برده او شده بود و تبي هر کار ميخواست ميتوانست با او بکند. ويکتوريا ميدانست که نبايد با او تنها باشد و کار آنها از بعضي جهات اشتباه بود، اما چطور ميتوانست اشتباه باشد؟ چطور ميتوانست چيزي جز درست باشد؟ چيزي جز عالي؟ او ميدانست که چقدر ديوانه وار عاشق تبي است. او تماما مفتون و مسحور قلب تبي، جاذبه او و راه و روش ساده و بي نظير او شده بود. و به همان اندازه که به پدرش اعتماد داشت، تبي هم برايش قابل اعتماد بود.

ويکتوريا به آرامي در گوش او زمزمه کرد: «خيلي دوستت دارم.» سپس تبي دوباره به او لبخند زد.

ويکتوريا لرزش بدن او را حس ميکرد اما به هيچ وجه نميدانست چکار کند يا تبي از او چه انتظاري دارد، فقط ميدانست کار احمقانه اي نخواهد کرد و در عين حال به تنها چيزي که مي انديشيد، بودن در کنار تبي، مال او شدن، و تا ابد با او بودن، بود.

تبي سرانجام دست از او کشيد و با انگشتان مهربانش شروع به بازي کردن با موهاي بلند او کرد. آنها سبد پيک نيک را در آشپزخانه گذاشتند و تبي در شامپاين را باز کرد و مشغول نوشيدن آن شدند. ويکتوريا لباسش را مرتب کرد و به همراه يکديگر به حياط رفتند. در آن نزديکي ها هيچ همسايه اي نبود و هيچکس آنجا نبود که آنها را ببيند. در حالي که قدم ميزدند تبي براي او توضيح داد که اين خانه را فقط به خاطر دور بودن از ايوانجلين، فکر کردن، تنها و در رويا بودن و اوقاتي را با خود داشتن، اجاره کرده است. او به ويکتوريا گفت که در اينجا سرانجام تصميمي به طلاق دادن ايوانجلين گرفته است.

ويکتوريا دلسوزانه از او پررسيد: «آيا دلت براي بچه هايت تنگ نميشود؟» آنها دست در دست يکديگر، قدم زنان به سمت خانه برگشتند و به آرامي صحبت ميکردند.

«البته که دلم نگ ميشود. اما اميدوارم ايوانجلين منطقي برخورد کند و اجازه بدهد آنها را ببينم. البته براي همه شوک بزرگي خواهد بود، اما فکر ميکنم خود ايوانجلين هم احساس آرامش کند و خيالش راحت شود. هيچکس نبايد خود را مجبور کند تا ابد به اين طريق زندگي کند. به خانواده هايمان بيشتر سخت ميگذرد تا بر ما، چون آنها نميتوانند درک کنند.»

ويکتوريا سرش را به علامت تأييد تکان داد و ناگهان به طور جدي متوجه شد که رسوايي وحشتناکي خواهد بود. بدون شک، پدر خودش هم عميقا شوکه ميشد اما احتمالا به موقعش، درک ميکرد. ويکتوريا هيچ نيازي نميديد که بخواهد سريعا با او ازدواج کند. اصلا برايش مهم نبود، البته تا زماني که ميتوانستند با هم باشند. تازه به خودش آمد و متوجه شد که اگر به کرتن برگردند، چقدر به هر دوي آنها سخت خواهد گذشت. اما تبي ميتوانست هراز گاهي براي ديدن او به آنجا بيايد و شايد در مدت زماني که مراحل طلاق را ميگذراند، براي آنها بهتر خواهد بود و اوقات تنهاي بيشتري را با يکديگر داشته باشند. براي ويکتوريا جالب و تعجب آور بود که چطور زندگي يک شخص ميتوانست در عرض چند روز يا حتي چند لحظه به کلي دگرگون شود. ناگهان روند کل زندگي او، از آنچه که او انتظار داشت، به سمت کاملا متفاوتي تغيير جهت داده بود.

تبي در مورد دوقلو بودن او و خواهرش سوال کرد و از شنيدن بعضي داستان هاي جالب و وحشتناک او، خنده اش گرفت. سپس به دم در خانه رسيدند. ويکتوريا حتي نميدانست ساعت چند است و برايش اهميتي نداشت . تنها چيزي که ميدانست اين بود که دلش ميخواهد با تبي باشد.

آنها براي مدتي در اتاق نشيمن نشستند و حرف زدند. سپس تبي قدري ديگر شامپاين براي او ريخت و باز هم مشغول نوازش کردن او شد و اين بار تبي بدون فکر يا حتي سوال از او کمي فراتر رفت. ويکتوريا شروع به اعتراض کرد، ميخواست چيزي بگويد اما تبي با روش خود، او را آرام کرد و نيروي خواستن خود ويکتوريا، تقريبا خود او را هم به وحشت انداخته بود. در يک لحظه، هر دو متوجه شدند که زندگي هايشان براي هميشه متحول شده است. آن لحظه و تمام لحظات زندگي شان، به آنها تعلق داشت. ويکتوريا حاضر بود در تمامي ريسک، خطرات، غم ها و شادي هاي آن با او شريک شود.

تبي با ملايمت و لطافت و مهارت خاص خود، ويکتوريا را تصاحب کرد. ويکتوريا قلبش را که از قبل، از آن تبي کرده بود و اکنون جسمش را نيز به او سپرد و ذهنش از کارهايي که او ميکرد تار ميشد. چند ساعت بعد، حيرت زده اما بدون ذره اي ترس و به حال نيمه خواب و غرق در عشق تبي، خود را در آغوش او يافت و به طور کامل به او اعتماد داشت. ويکتوريا هر آنچه را که داشت به او عرضه کرده بود و بدون ذره اي شک ميدانست که براي هميشه به او تعلق دارد.

سرانجام در ساعت پنج تبي او ر از خواب بيدار کرد و نور اتاق کمتر شده بود. اصلا دل نميخواست او را از خواب بيدار کند اما ميدانست وقت رفتن رسيده است. مشکل آفريني براي او و خودش، آخرين خواسته تبي بود. جداشدن از تبي براي ويکتوريا بسيار دردناک بود و در حالي که سر و وضعش را مرتب ميکرد و آماده ميشد، تبي او را تماشا ميکرد و شيفته اندام کشيده و باشکوه او، و زيبايي حرکاتش شده بود. گويي نميتوانست باور کند با پيدا کردن ويکتوريا چه نعمتي نصيبش شده و ويکتوريا هم هنوز به طور کامل آنچه را اتفاق افتاده بود، باور نميکرد.

پيش از آنکه آنجا را ترک کنند، تبي به او گفت: «هرگز نميگذارم از عشقي که به من داري متأسف شوي.» هر دو از قدم بزگي که برداشته بودند، متحير بودند و در عين حال ويکتوريا اصلا احساس ندامت نميکرد. او آن روز، سرنوشت خود را با تبي گره زده بود و اکنون براي هميشه به يکديگر متصل بودند.

تبي به او اجازه داد کمي از راه را رانندگي کند و ويکتوريا چند بار او را ترساند، اما تبي خوشش مي آمد. آنها ميخنديدند و آواز ميخواندند و همچون دو کودک در دريايي طوفاني، با قايقي کوچک، سفري را آغاز کرده بودند و اکنون تنها کاري که ميتوانستند بکنند توکل به سرنوشت، براي محافظت از آنها بود.

ويکتوريا با صدايي رسا و قوي گفت: «تبي ويتيکامب من عاشقت هستم.» تبي او را سر کوچه پايين تر از خانه شان پياده کرد و از جداشدن از او بيزار بود.

تبي با افتخار گفت: «نه آنقدر که من عاشقت هستم. حالا خواهي ديد. يک روز مال من خواهي شد. اگر چه من لياقت تو را ندارم.»

ويکتوريا با حالت زمزمه گفت: «من همين الان هم مال تو هستم.» سپس گونه تبي را بوسيد و از اتومبيل پياده شد و هنوز از کاري که براي تبي کرده بود و عظمت تعهدشان، کمي گيج و سردرگم به نظر ميرسيد.

ويکتوريا براي او دست تکان داد و تا جايي که چشمش ياري ميداد، او را نگاه ميکرد. آنها قرار گذاشتند باز هم فردا صبح همديگر را در کتابخانه ملاقات کنند و به خانه کوچکي که اکنون به خودشان تعلق داشت، بروند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER][align=CENTER]فصل 6[/align][/align] ماه اکتبر، ماه پر جنب و جوشي براي همه آنها بود. ادوارد هندرسن معاملات تجاري بزرگي به امضاء رسانده و از اين بابت شديدا خوشحال و راضي بود. او هر روز به دفتر جان واتسن ميرفت و با بانکدارها و وکلا ساعتها بر سر ميز کنفرانس، به صحبت مينشستند.

اليويا دوستاني پيدا کرده بود و براي ناهار و عصرانه، به اينجا و آنجا دعوت ميشد و اگر چه ويکتوريا هم دعوت ميشد اما به ندرت با خواهرش ميرفت. او به اليويا ميگفت به سخنراني ها و جلسات NAWSA ميرود، اما اليويا ميدانست موضوع بايد بيش از اين حرف ها باشد. او به طور غريزي ميدانست ويکتوريا در ميان کارهاي ديگرش، به طور پنهاني تبي ويتيکامب را هم ميبيند. اليويا ديگر به او چيزي نميگفت اما دائما او را تحت نظر داشت. او متوجه تغييراتي در ويکتوريا شه بود و ميدانست او تا چه حد عاشق شده است، اما متأسفانه کاري براي منصرف کردن او از اين کار، از دستش بر نمي آمد.

خانواده هندرسن همچنان به کنسرت و تئاتر ميرفتند و اليويا به درخواست پدرش، دو ميهماني شام کوچک ديگر نيز داد. چارلز داسن به يکي از آنها آمد، اما اکثر اوقات مشغول بحث در مورد تجارت و کار با پدرش بود و اليويا کمتر از قبل حرف ميزد، زيرا براي خواهرش شديدا نگران بود. به نظر ميرسيد اين روزها از هم دور شده اند و کمتر با هم حرف ميزنند. اليويا احساس ميکرد نوعي فاصله يا سد نفوذناپذير ميان آنها بوجود آمده که به هيچ وجه قابل ديدن يا گذشتن از آن نيست و هر بار سعي ميکرد در مورد آن از ويکتوريا سوال کند، ويکتوريا تأکيد ميکرد که اين فقط تصورات اوست و هيچ چيز ميان آنها تفاوتي نکرده است.

اليويا آرزوي روزي را ميکرد که دوباره به کرتن برگردند و بتواند خواهرش را از دلباختگي اي که به ويتيکامب پيدا کرده، رها کند و دوباره بدست آورد. اما بيش از هر زمان ديگر براي ويکتوريا احساس دلتنگي ميکرد. اما در اواخر اکتبر، ادوارد هندرسن گفت که شک دارد تا «روز شکرگزاري»1 به کرتن برگردند. او در حال فروش کارخانه فولادشان بود و فکر ميکرد بودن در نيويورک به نفع شان باشد، چرا که فرصتي بود براي پيدا کردن دوستاني جديد براي دخترانش، و شايد حتي پيدا کردن شوهري براي آنها. به هر حال مشخص بود که چقدر آنها از بودن در آنجا لذت ميبرند. اليويا از بسياري از جهات هنوز همان طور بود اما در زمينه مهارتهاي اجتماعي اش پيشرفت قابل ملاحظه اي کرده و تبديل به يک ميزبان عالي و بي نظير شده بود. اما اين ويکتوريابود که شکوفا شده و پا به عرصه زنيت گذاشته بود و ناگهان رايحه اي از چيزي مدرن تر و تجربه اي بيشتر در او به چشم ميخورد. چيزي بود که کسي آن را به زبان نمي آورد و بحثي در مورد آن نميشد. اما کساني که او را ميشناختند به خوبي متوجه آن شده بودند. اليويا هم فهميده بود اما هرگز به طور آشکار و علني از او سوال نميکرد. به نظر اليويا سبکي بود که ويکتوريا به آن تظاهر ميکرد تا بدين ترتيب تبي را مجذوب خود سازد. ويکتوريا اصلا چيزي در اين باره به کسي نميگفت، مخصوصا به خواهرش. اليويا هيچ چيز در مورد اعتماد ويکتوريا به تبي و آنچه که در خلوتگاه شان در آن خانه کوچک دور افتاده که هر روز صبح همديگر را در آنجا ملاقات ميکردند بين شان ميگذشت، نميدانست، اما با اين حال احساس ميکرد که رابطه او و تبي عميق شده است. اليويا همچنين ميدانست که ويکتوريا از او دوري ميکند و سرش شلوغ است و اين به نظر اليويا مشکوک مي آمد.

يک روز بعدازظهر که اليويا به ديدن پدرش آمد، پدرش از او پرسيد: «تو هنوز از زندگي در شهر خسته نشده اي؟» اليويا به منظور سرکشي به سيني چاي اتاق پدرش به آنجا آمده بود و از آنجايي که گفتگوهاي تجاري و کاري پدرش تمام شده بود، از او خواست آنجا بماند.

اليويا لبخندي زد و گفت: « احتمالا يک کمي. من اينجا را دوست دارم اما دلم براي تغيير رنگ برگ درختان در کرتن تنگ شده است.»

«بزودي برميگرديم.» پدرش به او لبخند زد و از تمامي زحمات و کمک هاي او ممنون و سپاسگزار بود. طي اين دو ماهه اخير، او خانه نيويورک شان را به بهترين نحو اداره کرده بود.

اليويا با گرمي به چارلز گفت: «شما بايد يک روز حتما جفري را براي ديدن به کرتن بياوريد.»

اليويا از اينکه هنوز او را نديده بود، متأسف بود.

چارلز به او اطمينان داد: «او عاشق آنجا خواهد شد.»

«آيا اسب سواري بلد است؟» چارلز در جواب با تأسف سرش را تکان داد.

«من ميتوانم به او ياد بدهم.»

«مطمئنم خيلي دوست خواهد داشت.»

پدرش حرف آنها را قطع کرد و پرسيد: «راستي، خواهرت امروز بعدازظهر کجاست؟» او در مورد رفت وآمدهاي دختر ديگرش کنجکاو بود.

«طبق معمول يا با دوستانش است يا در کتابخانه. مطمئن نيستم کجاست. هر آن بايد برسد.»

پدرش لبخندي به او زد و گفت: «او اين روزها يقينا خيلي بيرون ميرود.» ادوارد از لذت بردن آنها در نيويورک خوشحال بود. همه عاشق آنها شده بودند و شباهت بيش از اندازه آنها، همه را تحت تأثير قرار داده بود.

پس از مدتي، چارلز آنجا را ترک کرد و ويکتوريا در پله هاي جلوي خانه با او برخورد کرد. اتومبيل تبي سريع از آنجا دور شد، اما خوشبختانه کسي متوجه آن نشد و چارلز لحظه اي با ويکتوريا به خوش و بش پرداخت. اين بار در چشمان ويکتوريا چيز عجيب و غير عادي ميديد، يک چيز مبهم و رويايي و چارلز باري ديگر از تشابه بيش از اندازه او با خواهرش و در عين حال تفاوتي که در يک سطح مرموزانه و مبهم با هم داشتند، متحير شد. اما با اين حال قطعا مواقعي بود که او آنها را در کنار هم ميديد و در يک آن ميتوانست آنها را از هم تشخيص دهد.

در حالي که به سمت خانه پيش پسرش برميگشت، هنوز در اين باره غرق در فکر بود. روز شکرگزاري و کريسمس در راه بود و چارلز از اين بابت به وحشت افتاده بود. تعطيلات سال گذشته، بدون سوزان واقعا برايش دردناک بود.

خانواده هندرسن آن شب به کنسرتي در «کارنجي هال» (Carnegiehall) رفتند و با چندين نفر از آشنايانشان از جمله تبياس ويتيکامب که با دوستانش آمده بودند، برخورد کردند. همسرش با او نبود. يک نفر گفت شنيده که او مريض است و يک نفر ديگر خنديد و گفت شنيده که او حامله است. ويکتوريا فقط به خودش لبخند زد و ميدانست نميتواند اين چنين باشد و تبي قرار بود در آينده نزديک او را طلاق دهد. شايد آنها به اين نتيجه رسيده بودند که اگر تبي تنها بيرون برود، راحت تر هستند. اما اکنون دليل آن مهم نبود و تبي و ويکتوريا آن شب دائم با چشماني آکنده از عشق همديگر را نگاه ميکردند.

 

ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ

1.آخرين پنجشنبه ماه نوامبر.Thanks giving Day))

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ادوارد هم اين بار متوجه اين قضيه شد اما در راه که به خانه برميگشتند، چيزي به ويکتوريا نگفت و درونا و عميقا اميدوار بود که ويتيکامب جوان، دختر او را به عنوان طعمه بعدي احساسات خود انتخاب نکرده باشد.

به هنگام عوض کردن لباس هايشان اليويا به خواهرش گفت: «پدر ديد امشب چه اتفاقي افتاد.» ويکتوريا باز هم طبق معمول هميشه، سعي کرد به حرف او اعتنايي نکند. اليويا از اينکه وجود نوعي فاصله را در ميان شان حس ميکرد، دائما غصه ميخورد. يک درد جسماني و دروني بود که به نظر ميرسيد هرگز از آن خلاصي نخواهد يافت.

ويکتوريا با اطمينان کامل گفت: «پدر هيچ چيز نميداند.»

اليويا ناگهان وحشت زده از اينکه آنها تا چه حد پيش رفته اند، به آرامي پرسيد: «دقيقا چه چيزي هست که او نميداند؟» اما ويکتوريا حتي به خود زحمت جواب دادن نداد و آن شب هر دو نفرشان دچار کابوس شدند.

صبح که شد، کابوس ها به حقيقت پيوست. جان واتسن مانند هميشه زنگ زد و به ادوارد هندرسن گفت که اگر اشکالي ندارد، پيش از رفتن به دفترش سر راه به ديدن او بيايد. اين ديدار غير عادي به نظر نميرسيد و هندرسن همواره از ديدن او خوشحال ميشد. برتي در اتاق مطالعه براي آنها قهوه آورد و در حالي که جان نشسته بود و ادوارد را تماشا ميکرد، سکوتي طولاني حکم فرما شد. وقتي با هم تنها شدند، جان هنوز نميدانست چگونه سر حرف را باز کند. او به وضعيت قلبي وخيم دوست قديمي اش و اينکه سلامتي او طي سال هاي اخير تا چه حد متزلزل شده بود فکر ميکرد، اما با اين حال ميدانست چاره اي جز اين ندارد. بايد به او ميگفت. او تا اين حد را به ادوارد مديون بود.

جان به آرامي شروع کرد: «متأسفانه بايد بگويم خبرهاي بدي دارم.» نگاهي بين آن دو رد و بدل شد. همانند باز شدن دري به رويشان و آشکار شدن گودال عميقي بود که هيچيک اکنون تحمل رويارويي با آن را نداشت.

«آيا فروش کارخانه بي نتيجه مانده است؟» ادوارد مأيوس به نظر ميرسيد، اما نه چندان داغون اما جان در جواب سرش را تکان داد.

«نه، خوشبختانه. از آن بابت خيالت راحت باشد. در واقع اميدواريم تا کريسمس کل قضيه را تمام کنيم.»

ادوارد گفت: «فکر ميکردم.» آنها سخت بر روي اين موضوع کار کرده بودند و به نظر نميرسيد مشکلي آنها را تهديد کند.

«متأسفانه بايد بگويم يک مسئله شخصي است. موضوعي است که از گفتن آن به تو شديدا متأثر و محزون هستم و ميدانم موجب تأثر و غم تو نيز ميشود. ديشب با «مارتا» (Martha) خيلي در مورد آن فکر کردم و هر دو احساس کرديم بهتر است تو اين موضوع را بداني. متأسفانه بايد بگويم در مورد ويکتوريا است.» جان به سختي ميتوانست جمله اش را تمام کند چرا که ميترسيد شنيدن آن براي دوستش کشنده باشد يا شديدا به او آسيب برساند. «او کار بسيار احمقانه اي کرده است. او با ويتيکامب جوان رابطه پيدا کرده ... يک رابطه جدي ... متأسفم.» چشمانشان به طرز هولناکي درهم تلاقي پيدا کرد و گوياي هزاران مطلب ناگفته ميان آن دو بود. «ظاهرا خانه بسيار کوچکي در شما شهر هست که آنجا همديگر را ملاقات ميکنند و ملاقات کرده اند. طي يک ماه گذشته، خدمتکار يکي از خانه ها آنها را با هم ديده است. متأسفانه بايد بگويم او ... خودت ميتواني بقيه اش را حدس بزني. آه خدا، ادوارد. متأسفم.» او به چشمان پر از اشک دوستش خيره شد و ادوارد هندرسن براي يک لحظه هيچ چيز نگفت.

«آيا مطمئني؟ اين زن کيست؟ آيا بهتر نيست با او صحبت کنم؟ شايد دروغ بگويد. شايد ميخواهد اخاذي کند.»

«احتمالش هست. اما شهرت و سابقه بد اين مرد، من را به اين وا ميدارد که اين داستان را باور کنم. اگر به طور قطع اطمينان نداشتم، هرگز به اينجا نمي آمدم و اين مسئله را عنوان نميکردم. ميخواهي با ويتيکامب صحبت کنم؟ شايد بهتر باشد هر دو نفرمان با او صحبت کنيم.»

ادوارد با عصبانيت و جديت گفت: «اگر حقيقت داشته باشد، او را ميکشم. باورم نميشود ويکتوريا چنين کاري کرده باشد. او گهگاهي تابع هوس هاي آني اش ميشود، اما فراتر از راندن اتومبيل هاي من يا دزدکي برداشتن اسب مورد علاقه من و با سرعت سواري کردن در مزارع يا حتي بهترين باغچه من، نميرود. اما اين نه، جان ... اين يک نه .. باورم نميشود او اين کار را کرده باشد.»

«من هم باورم نميشود، اما او بسيار جوان و ساده است. من معتقدم ديتيکامب در اين امر بسيار متبحر است. آن خانم خدمتکار گفته که او اين خانه را فقط براي همين منظور اجاره کرده است.»

«اين مرد کثيف را بايد به زندان بياندازند.»

«و اگر حقيقت داشته باشد چه؟ دختر تو چه ميشود؟ او که نميتواند با ويتيکامب ازدواج کند. او متأهل است با خانه اي پر از بچه، يک زن اشرافي، و اين طور که از مارتا شنيده ام، بچه چهارم او نيز در راه است. متأسفانه بايد بگويم اين واقعا هولناک است.»

«فکر ميکني کس ديگري هم از اين ماجرا خبر داشته باشد؟» چشمان ادوارد مستقيم در چشمان جان نگاه ميکرد و از پرسيدن اين سوال متنفر بود. اما براي واتسن اين بدترين و و حشتناکترين قسمت بود.

«او چند روز پيش يک چيزي به «لايُنل ماتيسن