رفتن به مطلب
Negarita

تصوير آئينه | دانيل استيل

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]

تصویر آئینه

 

دانیل استیل

 

ترجمه لیلی امیر شایسته

 

 

 

 

33 فصل

587 صفحه

 

 

چاپ اول زمستان 1378

اتنشارات بهروزان

 

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER][align=CENTER]فصل 1[/align][/align]

پرده هاي ضخيم زربفت «مِلک اربابي هندرسُن» يا بقول معروف، «هِندرسُن مانُر» (HendersonManor) اجازه نميداد صداي پرندگان در بيرون به گوش برسد. اليويا (Olivia) هندرسن، گيسوان بلند مشکي اش را به کنار زد و به صورت برداري دقيق از چيني هاي پدرش ادامه داد. روز تابستاني گرمي بود و خواهرش طبق معمول جايي رفته بود. پدرش، ادوارد هندرسن (Edward)، آن روز مهمان داشت و منتظر آمدن وکلايش بود. خانواده هندرسن در کُرتن-آن-هادسن(Coroton-on-Hudson) منزل داشتند که با اتومبيل تقريبا سه ساعت تا نيويورک فاصله داشت و وکلايش غالبا زود به زود به ديدنش مي آمدند. ادوارد هندرسن تمامي دارايي هايش را از همين جا اداره ميکرد، همين طور نظارت بر کارخانجات فولادش که به نام خود او بود، از همين جا انجام ميشد، اما خودش ديگر آن را اداره نميکرد. او دو سال پيش، يعني سال 1911، خود را به طور کامل بازنشسته کرده بود و دارايي هايش را حفظ کرده و آنها را به دست وکلايش و کساني که کارخانه اش را برايش اداره ميکردند، سپرده بود. از آنجايي که او فرزند پسر نداشت، ديگر مانند قبل ديگر علاقه اي به کار و تجارت نداشت. دخترهايش هرگز کارخانه فولاد او را اداره نميکردند. با آنکه 65 سال بيش نداشت، اما طي سال هاي اخير، سلامتي اش به خطر افتاده بود و ترجيح ميداد دنيا را از فراز همان مکان بلند و آرامش بخش در کرتن-آن-هادسن، نظاره کند. ادوارد از اينجا ميتوانست دنيا را به آرامي تماشا کند و در ضمن محل زندگي سالم و امني براي دو دخترش بود.بايد اذعان نمود اگر چه زندگي در آنجا چندان پرشو و هيجان نبود، اما آنها هرگز حوصله شان سر نميرفت، چون در سرتاسر هادسن و در ميان خانواده هاي بزرگ، دوستان زيادي داشتند.

ملک اربابي«وَن کُرت لَندت» (Van Corthlandt) و «شپاردز» (Shepards) در ايالت «اُلدليندهرست» (Old Lyndhurst)، در نزديکي آنها واقع شده بود. «جِي گولد» (Jau Gould) پدر «هلن» (Helen) شپارد، بيست سال پيش درگذشته بود و مال و منال هنگفتي براي دخترش به ارث گذاشته بود. او و شوهرش «فينلي (Finley) شپارد»، به خوبي از اين اموال استفاده ميکردند و غالبا ميهماني هاي زيادي ميدادند و از جوانان آن حوالي دعوت به عمل مي آوردند. خانواده ثروتمند «راکفلر» (Rockefeller) نيز همان سال از ساختن «کايکوت» (Kykuit) در «تاري تاون» (Tarry Town) فارغ شده بودند، با آن باغ ها و زمين هاي باشکوه و خانه اي که با منزل ادوارد هندرسن در کرتن_آن-هادسن، در شمال شان، در رقابت بود و برابري ميکرد.

هندرسن مانر خانه زيبايي بود که مردم از کيلومترها براي ديدنش مي آمدند و از درب ورودي بزرگ به باغ زيباي آن خيره ميشدند. ديدن ساختمان خانه از اين درب ممکن نبود، چرا که با درختان بلندي احاطه شده بود و چندين پيچ کوچک ميخورد تا به گذرگاه اصلي ساختمان برسد. خود ساختمان بر روي صخره اي واقع شده بود و منظره بسيار زيبايي از رودخانه هادسن را در زير پا داشت. ادوارد عاشق اين بود که ساعت ها در اتاق مطالعه اش بنشيند و گذر ايام را از نظر بگذراند، به ياد روزهاي گذشته، دوستان قديم و روزهايي که زندگي اش به مراتب سريع تر از حال، گذشته بود... بدست آوردن کارخانه پدرش در طول سال هاي دهه 1870 ... و تأثير داشتن در بسياري از تحولات صنعتي اواخر قرن اخير. در آن زمان، زندگي پرمشغله اي داشت. زندگيش در جواني نسبت به حال بسيار متفاوت بود. ادوارد هندرسن در جواني ازدواج کرده بود و همسر و پسرش را در اثر ديفتيري از دست داده بود. پس از اين واقعه، سال ها تنها زندگي کرده بود تا اينکه اليزابت سر راهش قرار گرفت. او تمامي ان چيزي بود که هر مردي ميتوانست در رويايش داشته باشد، همچون رگه اي براق و درخشان از نور، ستاره اي دنباله دار در آسمان تابستان، بسيار ناپايدار، مبهوت کننده، زيبا، اما بسيار زودگذر. آنها در همان سال اول آشنايي شان با هم ازدواج کردند. اليزابت 19 سال داشت و ادوارد در اوايل چهل سالگي بود. او در سن 21 سالگي به هنگام وضع حمل درگذشت و اين باعث وحشت ادوارد شده بود. پس از مرگ او ادوارد حتي سخت تر از معمول کار ميکرد، تا جايي که بدنش ديگر کرخ ميشد. نگهداري دخترهايش را به کارگران خانه و پرستارهاي آنها سپرده بود، اما سرانجام به خود آمد و متوجه شد در قبال آنها مسئول است. در آن موقع بود که به ساختن هندرسن مانر مبادرت ورزيد، چرا که ميخواست فرزندانش زندگي سالم و امني دور از شهر داشته باشند. در سال 1903، نيويورک جاي مناسبي براي تربيت بچه ها نبود. هنگامي که به هندرسن مانر نقل مکان کردند، دخترها 10 سالشان بود و حالا 20 ساله اند. ادوارد خانه اي در نيويورک را براي کارش نگه داشته بود و هر زمان که برايش امکان داشت، براي ديدن فرزندانش به هندرسن مانر مي آمد. در ابدا فقط تعطيلات آخر هفته را به اينجا مي آمد، اما با گذشت زمان، هر چه بيشتر و بيشتر به اينجا علاقه پيدا ميکرد و ترجيح ميداد بيشتر اوقاتش را در هادسن سپري کند تا در نيويورک و پترزبورگ و اروپا. همواره دلش در کرتن پيش دخترهايش و نگران بزرگ شدن آنها بود و بدين ترتيب زندگي خودش هم بتدريج به اينجا منتقل شد. او از بودن در کنار آنها لذت ميبرد و اکنون ديگر هرگز آنها را تنها نميگذاشت. طي دو سال اخير، او هيج جا نرفته بود. از سه چهار سال پيش کمي مريض شده بود و ديگر سلامتي سابقش را نداشت. ناراحتي قلبي داشت، اما فقط هنگامي که زياد کار ميکرد، يا ناراحت و عصباني ميشد برايش مشکل ساز ميشد که البته بندرت چنين چيزي پيش مي آمد. او در کرتن با دخترهاش شاد و سر حال بود.

بيست سال از مرگ مادرشان در بهار 1893 ميگذشت؛ در يک روز گرم و فرحبخش بهاري، نهايت ظلم روزگار بر ادوارد ظاهر شد. او در بيرون به انتظار ايستاده بود. در حاليکه احساس غرور و هيجان زيادي به او دست داده بود، هرگز باورش نميشد که اين مصيبت باري ديگر برايش تکرار شود. همسر اول و پسر نوزادش، چندين سال پيش از ديفتيري مرده بودند، اما اين بار از دست دادن اليزابت براي او تقريبا کشنده بود. ادوارد در آن زمان 45 ساله بود و اين حادثه ضربه روحي و کشنده اي به او زد و احساس ميکرد بدون اليزابت نميتواند به زندگي اش ادامه دهد. اليزابت در منزلشان در نيويورک از دنيا رفته بود و ادوارد در اوايل وجود او را در آن خانه حس ميکرد. اما پس از مدتي از نبود اليزابت، از آنجا متنفر شده بود و ديگر دلش نميخواست آنجا بماند. پس از اين واقعه، ماه ها خود را با مسافرت به اين طرف و آن طرف مشغول ميکرد، اما دوري از خانه به معناي دوري از دو دختري بود که اليزابت برايش باقي گذاشته بود. از طرفي، نميتوانست خود را به فروختن خانه اي که پدرش ساخته بود و در آن بزرگ شده بود، راضي کند. از آنجا که فردي به تمام معنا سنت گرا بود، خود را موظف ميدانست که اين خانه را براي فرزندانش حفظ کند. سرانجام در آن را بسته بود و دو سالي ميشد که اصلا به آنجا سر نزده بود. اکنون که به طور تمام وقت در کرتن زندگي ميکرد، ديگر حتي دلش هم براي آنجا تنگ نميشد. نه براي نيويورک، نه براي خانه اش در آنجا و نه زندگي اجتماعي که در آنجا رها کرده بود.

بوي تابستان به مشام ميرسيد و اليويا همچنان مشغول کار طاقت فرساي صورت برداري از چيني هاي پدرش بود. او کاغذهاي بلند و بالايي در دست داشت و چيزهايي را که بايد تعويض ميشد يا بايد سفارش ميدادند به طور دقيق و موشکافانه يادداشت ميکرد. گاهي اوقات يکي از کارگرها را به خانه شان در شهر ميفرستاد تا چيزي را که لازم داشتند از آنجا بياورد، اما اکثر اوقات، درب منزل نيويورکشان بسته بود و ديگر به آنجا نميرفتند. اليويا ميدانست پدرش علاقه اي به آنجا ندارد. سلامتي پدرش در خطر بود و او نيز مانند پدرش از زندگي آرامي که در کرتن-آن-هادسن داشتند، لذت ميبرد. از زمان کودکي اش تاکنون، در واقع اوقات کمي را در نيويورک گذرانده بود، البته به جز دو سال پيش که پدرش به خاطر معرفي او و خواهرش به اجتماع و دوستانش، آنها را براي مدت کوتاهي به آنجا برده بود. براي اليويا بسيار جالب، اما حقيقتا کسل کننده بود. او از ميهماني ها، تئاترها و دعوت هاي متعدد اجتماعي که از آنها ميشد، به هيجان آمده و تحت تأثير قرار گرفته بود. احساس ميکرد تمام مدت برروي سن قرار دارد و از اين که مرکز توجه بودند، احساس انزجار ميکرد. اين ويکتوريا (Victoria) بود که از حضور در آنجا راضي و خرسند مينمود و به هنگام بازگشت به کرتن در کريسمس، شديدا افسرده و غمگين بود. اليويا از بازگشت به خانه، به کتاب هايش، اسباب هايش، پياده روي هاي آرام بخشش در صخره که گاهي به مزارع همسايه منتهي ميشد، احساس آرامش ميکرد. او عاشق اسب سواري در اينجا، گوش دادن به آوازهاي بهاري، تماشاي گذر آرام زمستان و ديدن شکوه و جلال تغيير رنگ برگ درختان در ماه اکتبر بود. از مراقبت خانه پدرش لذت ميبرد و از زمان کودکي با کمک «آلبرتا پيبادي» (Alberta Peabody)، خانمي که آنها را بزرگ کرده بود، همواره کارش همين بود. آنها او را «برتي» (Bertie) صدا ميزدند و در واقع حکم مادري را براي دخترهاي هندرسن داشت که از بدو تولد از داشتن آن محروم بودند. اگر چه چشمانش ضعيف بود، اما ذهني تيز داشت و ميتوانست با چشمان بسته حتي در تاريکي، دو دختر را از هم تشخيص دهد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برتي پيش اليويا آمد و از او سوال کرد که تا چه حد پيش رفته است. او ديگر نه صبر و نه چشم انجام چنين کارهاي دقيقي را داشت و هر بار اليويا اين قبل کارها را برايش انجام ميداد، همواره از او قدرداني ميکرد. اليويا با دقت تمام گلدوزي ها، کريستال ها و روميزي ها را وارسي ميکرد. او مراقب همه چيز بود و از اين کار لذت ميبرد، درست برعکس ويکتوريا که از تمامي امور مربوط به خانه منزجر بود. ويکتوريا از تمامي جهات ممکن، با خواهرش تفاوت داشت.

برتي يک ليموناد خنک با يک بشقاب بيسکويت زنجفيلي که تازه از اجاق درآورده بود، براي اليويا آورد و با لبخند گفت: «بگو ببينم، آيا همه بشقاب هايمان شکسته، يا اينکه هنوز ميتوانيم شام کريسمس را با همان ها بگذرانيم؟»

آلبرتا پيبادي 20 سال تمام از اين دو دختر مراقبت کرده بود و آنها را حقيقتا مانند فرزندان خود ميدانست. آن دو از زمان تولد به دست او سپرده شده بودند و از زمان مرگ مادرشان، او حتي يک روز هم آنها را تنها نگذاشته بود و همان بار اول که چشمش به چشم اليويا افتاد، دريافت که چقدر به او عشق ميورزد.

او زني بود کوتاه قامت و چاق، با موهايي سفيد که در پشت سرش به حالت گوجه جمع کرده بود. سينه هاي بزرگي داشت که اليويا در اکثر دوران طفوليتش، سرش را بر روي آن ميگذاشت. برتي همواره به آنها آرامش ميداد، مخصوصا در نبود پدرشان که در دوران کودکي شان اغلب اين چنين بود. ادوارد سال ها در غم از دست دادن مادر آنها، بي سروصدا رنج ميبرد و سعي ميکرد و سعي ميکرد فاصله اش را با دخترهايش حفظ کند. اما طي چند سال اخير، به سمت آنها گرايش پيدا کرده بود و از زماني که سلامتي اش به خطر افتاده و خود را از کار بازنشسته کرده بود، به طرز قابل ملاحظه اي نرم تر شده بود و گرمي و علاقه بيشتري نسبت به آنها پيدا کرده بود. او ناراحتي قلبي داشت و آن را معلول شوک و غم از دست دادن دو همسر جوانش و عصبانيت و فشار ناشي از کار و تجارت مدرن ميدانست. اکنون که کارهايش را از اينجا اداره ميکرد و وکلايش تمامي کارهاي او را انجام ميدادند، به مراتب خوشحال تر از قبل بود.

اليويا به طرز جدي گزارش داد: «برتي، ما کاسه سوپ خوري لازم داريم.»

سپس دوباره موهاي بلند مشکي اش را کنار زد و از زيبايي اعجاب انگيز خود کاملا بي خبر بود. پوست بدنش به رنگ کرم مايل به سفيد بود، با چشمان درشت آبي، و گيسوان ضخيم براق سياهش که به رنگ شبق بود.

«بشقاب براي ماهي هم احتياج داريم. هفته آينده از «تيفاني» (Tiffany) آنها را سفارش ميدهم. بايد به دخترهاي آشپزخانه بگوييم بيشتر احتياط کنند.»

برتي سرش را به نشانه تأييد تکان داد و لبخندي زد. اليويا ميتوانست تا الان ازدواج کرده باشد، و از ظروف چيني خود صورت برداري کند، اما در عوض هنوز اينجا بود، و از مراقبت و نگهداري از پدر و خانه پدرش و ميهمانان او، کاملا راضي و خشنود به نظر ميرسيد. او از زندگي در هندرسن مانر واقعا خوشحال بود. درست بر عکس ويکتوريا که دائما در مورد مکان هاي دور در جهان، يا حداقل اروپا صحبت ميکرد. هر بار در مورد خانه اي که در نيويورک رها کرده بودند و به اوقات خوشي که ميتوانستند در آنجا داشته باشند فکر ميکرد، اخم ميکرد و افسوس ميخورد.

اليويا با لبخندي کودکانه، برتي را نگاه کرد. او يک پيراهن ابريشمي آبي کمرنگ به تن داشت که تقريبا تا دم مچش ميرسيد، و در حالي که آنجا ايستاده بود، مانند تکه اي از آسمان تابستان که به دورش پيچيده شده باشد مينمود. او مدل اين لباس را از روي ژرنالي برداشته بود و خياط زن خودشان آن را دوخته بود. طرح لباس از پُيرت (Poiret) بود و حقيقتا برازنده اش بود. اتخاب و طراحي لباس هايشان، همواره به عهده اليويا بود. ويکتوريا به اين جور مسائل اصلا توجهي نشان نميداد. او هميشه اجازه ميداد اليويا لباس هايشان را انتخاب کند، چون به قول خودش، اليويا خواهر بزرگتر او بود.

«بيسکويت ها امروز خيلي عالي شده است، مگر نه؟ پدر حتما از آنها خوشش مي آيد.»

اليويا اين بيسکويت ها را مخصوص پدرش و وکيل اصلي او، جان واتسن (John Watson) سفارش داده بود.

«فکر ميکنم بايد يک سيني بيسکويت براي آنها آماده کنم، يا شايد تو قبلا اين کار را کرده اي؟»

لبخندي بين دو زن ردوبدل شد که زاييده سال ها تفاهم و تقسيم درست مسئوليت و وظايف بود. در طول چند سال گذشته، اليويا به آرامي مرحله کودکي را پشت سر گذاشته و تبديل به يک نوجوان، و بعد يک دختر جوان و خانم خانه پدرش شده بود.

اليويا تسلط کامل به امور اطرافش داشت و برتي به اين واقعيت واقف بود. او به اليويا احترام ميگذاشت و اکثر اوقات به نظرات و تصميمات او گردن مينهاد و آنها را محترم ميشمرد. اگر چه در سن بيست سالگي باز هم گاهي کارهاي بچگانه و احمقانه اي از او سر ميزد، از جمله بيرون رفتن به هنگام باران هاي شديد، اما برتي هرگز اعتراضي نميکرد و او را مورد سرزنش و نکوهش قرار نميداد، و اين روزها، کارهاي اليويا را بيشتر شادي بخش مي يافت تا نگران کننده. اليويا به قدري انسان جدي و مسئولي بود که گاهي فراموش کردن و فرار از وظايف و مسئوليت هايش ميتوانست براي او مفيد و لازم باشد.

برتي به او گفت: «من سيني را آماده گذاشته ام، اما به آشپز گفته ام که خودت ميخواهي در لحظه آخر دستور چيدن آن را بدهي.»

اليويا با متانت تمام از نردبان پايين آمد، بازوان کشيده و ظريفش را به دور آن زن پير حلقه کرد، اورا بوسيد و گفت: «متشکرم.» چند لحظه اي، همچون کودکي، سرش را برروي شانه برتي گذاشت، و پس از آنکه دوباره بوسه اي محبت آميز به گونه او زد، با عجله به طرف آشپزخانه شتافت تا سيني بيسکويت پدر و مهمانان را ببيند. او دستور آماده کردن يک پارچ ليموناد، يک بشقاب بزرگ بيسکويت براي هر دوي آنها، و ساندويج خيار وگوجه حلقه شده را که محصول باغ خودشان بود را داد. او براي آنها شراب شيرين و نوشيدني قوي تري هم در صورتي که تمايل داشتند کنار گذاشته بود. از آنجايي که اليويا در کنار پدرش بزرگ شده بود، دختري نبود که از فکر ويسکي خوردن يا کشيدن سيگار برگ مردها بترسد يا برايش ناخوشايند باشد و آن را مسئله مهمي پندارد. در حقيقت او نيز مانند خواهرش ويکتوريا، از بوي آنها خوشش مي آمد.

هنگامي که روميزي نخي و سيني نقره اي را که برتي آماده گذاشته بود تأييد کرد، از آشپزخانه بيرون آمد و پدرش را در اتاق مطالعه منزل ديد. پرده هاي اين اتاق به رنگ قرمز تيره بود با شرابه هاي سنگين، که آنها را کشيده بودند تا اتاق خنک شود. اليويا در حالي که ناخودآگاه پرده ها را مرتب ميکرد از بالاي شانه نگاهي به پدرش انداخت.

«امروز حالتان چطور است، پدر؟ روز بسيار گرمي است، اين طور نيست؟»

«اتفاقا بسيار لذت بخش است.» پدرش با افتخار لبخندي به او زد چرا که نسبت به استعدادهاي برجسته او در زمينه تدبير امور داخلي خانه، کاملا آگاه بود. او هميشه ميگفت اگر به خاطر وجود اليويا نبود، او هيچگاه نميتوانست اين خانه را اداره کند، يقينا نه به خوبي و راحتي الان. او حتي به شوخي گفته بود ترس از اين دارد که يکي از راکفلرها بيايد و بخواهد با او ازدواج کند، تا او «کايکوت» را برايشان اداره کند. ادوارد به تازگي به ديدن آنجا رفته بود. خانه بسيار زيبا و مجللي بود که «جان راکفلر» (John D.Rockfeller) براي خود ساخته بود. کايکوت از تمامي تجهيزات رفاهي مدرن برخوردار بود، از جمله تلفن، تأسيسات حرارتي مرکزي، و ژنراتوري در انبار مزرعه شان. پدر اليويا گاهي اوقات به شوخي ميگفت که خانه آنها در مقايسه با کايکوت کلبه خرابه اي بيش نيست، اما حقيقتا اين طور نبود، ولي به يقين بزرگترين خانه در همسايگي آنها بود.

پدرش در حالي که منتظر وکيل خود بود، سيگار برگي روشن کرد و در نهايت آرامش گفت: «اين هواي گرم براي استخوان هاي پير و فرسوده من خوب است.» سپس خيلي عادي پرسيد: «خواهرت کجاست؟» پيدا کردن اليويا در خانه همواره کار آساني بود. او يا در حال تهيه ليست، نوشتن يادداشت براي کارگرها، رسيدگي و بازرسي چيزهايي که نياز به تعمير داشت و يا گذاشتن گل در گلدان براي روي ميز پدرش بود. اما پيدا کردن ويکتوريا در خانه و اين که کجا بود و به کجا ميرفت، به مراتب دشوارتر بود.

اليويا به طرزي مبهم گفت: «فکر ميکنم براي بازي تنيس به خانه آستورزها رفته باشد.» اليويا به طور قطع نميدانست او کجا رفته، فقط ميتوانست حدس بزند.

ادوارد لبخند حزن آلودي به دختر بزرگش زد و گفت: «از او بعيد نيست اما تا جايي که اطلاع دارم، خانواده آستورز براي تعطيلات تابستان به «مين» (Maine) رفته اند.»

البته اکثر همسايگانشان به آنجا رفته بودند. خانواده هندرسون نيز تابستان گذشته به مين، نيوپورت (Newport) و رُدآيلند (RhodeIsland) رفته بودند، اما ادوارد هندرسون حتي در داغ ترين تابستان ها هم تمايلي به ترک کُرتن و رفتن به جاي خوش آب و هواتر را نداشت.

اليويا از بابت دروغي که به خاطر خواهرش گفته بود، از خجالت صورتش سرخ شد و گفت: «متأسفم پدر. فکر کردم شايد از «بال هاربُر» (BalHalbor) برگشته باشند.»

ادوارد خنده اي کرد و گفت: «مطمئنم که تو همين فکر را ميکردي. خدا ميداند خواهرت کجاست و چه نقشه شومي در سر دارد.» اما هر دو ميدانستند که بوالهوسي ها و شيطنت هاي او بي خطر است. او دختري بود منحصر به فرد، متکي به خود، و سرشار از شور و هيجان و اراده اي استوار. او مانند مادر خدابيامرزش مستقل بود و از بعضي جهات ادوارد هندرسن هرگز فکر نميکرد که دختر کوچکترش عجيب و غير متعارف است. فقط تا زماني که ويکتوريا از حد خود پا فراتر نميگذاشت، ادوارد ميتوانست تحمل کند و تا اين حد نيز مشکلي ايجاد نميشد. بدترين کاري که ممکن بود انجام دهد، افتاده از درخت، از پا افتادن به خاطر پياده روي هاي طولاني تا خانه دوستان صميمي اش و يا شنا کردن و زياد جلو رفتن در رودخانه بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تفريحات در اينجا بسيار اشراف مآبانه بود. در همسايگي شان، ويکتوريا هيچ رابطه عاشقانه اي با کسي نداشت و به دنبال مرد جواني نبود، اگر چه چند نفري از راکفلرهاي جوان و «وَن کُرتلَندت» ها توجه و علاقه زيادي نسبت به او نشان ميدادند. اما همه مواظب رفتارشان بودند و حتي پدرش هم ميدانست که ويکتوريا در واقع بيشتر آدمي منطقي و پيرو عقل است تا يک فرد رمانتيک.

اليويا به آرامي گفت: « بعد از اينکه از اينجا رفتم، به دنبالش ميگردم.» اما در واقع هيچيک از آن دو نگران ويکتوريا نبودند. پسري که در آشپزخانه کار ميکرد، سيني را آورد و اليويا به او گفت که آن را کجا بگذارد.

پدرش به او گفت: «عزيزم، بگو يک ليوان ديگر هم بياورند.» سپس سيگار برگش را دوباره روشن کرد و از پسرک کارگري که هرگز اسمش را بياد نمي آورد، تشکر کرد.

اليوياا تمام کساني را که پيش آنها کار ميکردند ميشناخت. تاريخچه زندگي، والدين، خواهر و برادرها و فرزندانشان. او به نقاط ضعف و قوت اخلاقي آنها و موذيگري هايي که گهگاه از خودشان نشان ميدادند نيز آگاه بود. اليويا به واقع خانم خانه و مدير «هندرسن مانر» بود، شايد اگر مادرش هم زنده بود، نميتوانست تا اين اندازه عالي مديريت کند. اليويا از بعضي جهات حدس ميزد که مادرش بيشتر به ويکتوريا شباهت داشته تا به او.

اليويا با تعجب پرسيد: «آيا قرار است جان کسي را با خودش بياورد؟» وکيل پدرش معمولا تنها به آنجا مي آمد، مگر هنگامي که مشکلي در کارخانه وجود داشت، که البته اگر اين چنين بود، اليويا هنوز چيزي در اين باره نشنيده بود. پدرش معمولا اين قبيل مسائل و خبرها را با آنها در ميان ميگذاشت. تمامي اين دارايي ها، روزي از آن دخترها ميشد، گرچه به احتمال قوي، دخترها کارخانه را ميفروختند، مگر آنکه با مردهايي ازدواج ميکردند که قادر به اداره آن باشند، اما به نظر ادوارد احتمال چنين چيزي بسيار کم بود.

پدرش در حال کشيدن سيگار، در پاسخ به سوال او آهي کشيد: «عزيزم، بدبختانه جان امروز کسي را با خود به اينجا مي آورد. فکر ميکنم من زياده از حد در اين دنيا مانده ام. من دو همسر و يک پسر، سال گذشته دکترم و اکثر دوستانم را در طول اين دهه آخر از دست داده ام و حالا جان واتسن به من ميگويد که خيال بازنشسته شدن دارد. او مردي را با خود مي آورد که اخيرا به شرکت پيوسته و به نظر ميرسد در مورد او فکرهاي زيادي در سر دارد.»

اليويا در حالي که به اندازه پدرش از بابت اين موضوع نگران شده بود، با تعجب گفت: «اما او آنقدرها پير نيست. در ضمن شما هم پير نيستيد. خواهش ميکنم ديگر اين گونه در مورد خودتان صحبت نکنيد.» اليويا ميدانست پدرش از زمان شروع ناخوشي اش و حتي بيشتر از زمان بازنشسته شدنش، احساس پيري ميکرد.

«من ديگر پير شده ام. نميداني وقتي ميبيني اطرافيانت کم کم ناپديد ميشوند، چه احساسي به آدم دست ميدهد.» ادوارد ابروهايش را درهم کشيد و به وکيل جديدي فکر ميکرد که آن روز بعدازظهر اصلا تمايلي به ملاقات او نداشت.

اليويا در حالي که ميخواست به پدرش قوت قلب و دلگرمي بدهد گفت: «هيچکس جايي نميرود و در حال حاضر جان هم جايي نميرود، من مطمئنم.» او براي پدرش يک گيلاس کوچک شراب ريخت و بشقاب بيسکويت تازه زنجفيلي را به او تعارف کرد. ادوارد يکي برداشت و در نهايت رضايت و خرسندي نگاهي به دخترش کرد: «شايد او بعد از خوردن اين بيسکويت ها، عقيده اش عوض شود و اصلا نخواهد برود. اليويا بايد بگويم تو در آن آشپزخانه، کارگرها را به معجزه وا ميداري.»

«متشکرم.» اليويا خم شد و پدرش را بوسيد. و پدرش با لذتي که از هر بار ديدن او حس ميکرد، نگاهش کرد. اليويا در آن روز گرم، بسيار راحت به نظر ميرسيد و احساس گرما نميکرد. خودش نيز بيسکويتي برداشت و کنار پدرش نشست و منتظر آمدن جان واتسن شد. بعد از چند دقيقه اي با کنجکاوي پرسيد: «خوب، اين مرد جديد کيست؟» او ميدانست واتسن يکي دو سال از پدرش جوانتر است، اما به نظر اليويا او براي بازنشسته شدن هنوز خيلي جوان بود و هميشه بسيار جوان به نظر مي آمد. اما شايد کار عاقلانه اي ميکرد که ميخواست يک فرد جديد را زودتر و قبل از آنکه دير شود، براي رسيدگي به امور آنها بگمارد. «آيا قبلا او را ديده ايد؟»

«هنوز نه. اين بار اول است. جان ميگويد او در کارش مخصوصا امور مربوط به تجارت خبره است و چند مورد کار مربوط به ملک نيز براي آستورزها انجام داده. او از شرکتي معتبر با توصيه نامه بسيار خوبي به دفتر جان آمده.»

اليويا در حالي که در مورد اين شخص جديد کنجکاو شده بود، پرسيد: «چرا کارش را عوض کرده؟» او شنيدن درباره کارهاي پدرش را دوست داشت. ويکتوريا هم همين طور، اما او در مورد نظرات و عقايدش، عجول تر و تندخوتر بود. گاهي اوقات هر سه نفرشان در مورد مسئله اي سياسي يا نکته اي در مورد تجارت به بحث و گفتگو ميپرداختند و از اين کار لذت ميبردند. شايد ادوارد هندرسن به خاطر اينکه پسري نداشت، از بحث و گفتگو در خصوص مسائل فکري و عقلي و مهم با دخترهايش لذت ميبرد.

«طبق گفته جان، اين آقا که اسمش «داسُن» (Dawson) است، سال گذشته ضربه روحي بزرگي ديده است. در واقع برايش احساس تأسف ميکنم و فکر ميکنم به اين خاطر است که اجازه دادم جان او را با خود بياورد ... مسئله او چيزي است که فکر ميکنم به خوبي آن را درک ميکنم.» لبخند حزن آلودي به دخترش زد و ادامه داد: «او سال گذشته همسرش را در کشتي تايتانيک از دست داده. همسرش دختر «لرد اَرنزبُر»Lord)Arnsborough) بود و فکر ميکنم براي ديدن خواهرش به کشورش رفته بود. اما از بخت بد، با کشتي تايتانيک برگشت. مرد بيچاره پسرش را هم داشت تقريبا از دست ميداد. ظاهرا با آخرين قايق نجات، پسرش را نجات دادند. قايق نجات ظرفيتش تکميل شده بود و همسر او، جاي خود را به يک بچه ديگر داده بود و گفته بود که با قايق بعدي مي آيد. اما قايق ديگري وجود نداشت و بدين ترتيب او به خواست خود سوار آخرين قايق نجات نشد. فکر ميکنم بعد از اين جريان، او از شرکتي که در ان کار ميکرد بيرون آمد، دست پسرش را گرفت و يک سالي را در اروپا گذراند. اين جريان مربوط به يک سال و چهار ماه پيش است و فکر ميکنم از ماه مه يا ژوئن با واتسن شروع به کار کرده است. بيچاره بدبخت. جان ميگويد او آدم خوبي است، فقط کمي افسرده و اندوهگين است. اما بالاخره فراموش ميکند، ما همه همين طور هستيم. او مجبور است به خاطر پسرش هم که شده با اين مسئله کنار بيايد.» ادوارد ياد زماني افتاد که اليزابت را از دست داده بود. گرچه از دست دادن او به خاطر مشکلات زايمان بود، نه مصيبتي به بزرگي تايتانيک. با اين وجود، باز هم براي ادوارد مصيبت بار بود و به خوبي احساس داسن را درک ميکرد. ادوارد هندرست، لحظه اي غرق در افکارش شد. اليويا هم همين طور. او سعي ميکرد گفته هاي پدرش را هضم کند. ناگهان سرشان را بالا کردند و جان واتسن را دم در اتاق ديدند و هر دو متعجب شدند.

«خوب، بگو ببينم چطور بي خبر وارد شدي؟ از پنجره بالا آمدي؟» ادوارد هندرسن به دوست قديمي اش لبخندي زد و براي خوشامدگويي به او، از جا بلند شد و در حالي که کاملا سلامت به نظر ميرسيد، بهآن طرف اتاق رفت. او اين روزها، به خاطر مراقبت هاي دائم اليويا و عليرغم شکوه و ناله هايش در مورد اينکه ديگر پير شده است، بسيار خوب و سرحال به نظر ميرسيد.

جان واتسن خنديد و گفت: «هيچکس اصلا توجهي به من نميکند.» او مردي بلند قامت بود، با انبوهي از موهاي سفيد، چيزي شبيه به پدر اليويا که هم بلند قامت بود و هم اشرافي و روزي موهاي مشکي براقي شبيه دخترش داشت. چشمان آبي او نيز مانند دخترهايش بود و اکنون که با جان واتسن با شور و حال مشغول گپ زدن بود، چشمانش زنده تر و با روح تر از قبل به نظر ميرسيد. اين دو مرد يکديگر را از زمان مدرسه ميشناختند. ادوارد در واقع دوست صميمي برادر بزرگتر جان بود. او سال ها پيش درگذشت و از آن زمان ادوارد و جان با هم دوستاني صميمي و همکار و مشاور در تمامي امور حقوقي هندرسن شدند.

اليويا به محض اينکه ديد آنها وارد گفتگو در مورد مسائل جدي شدند، دوباره نگاهي به سيني انداخت تا ببيند همه چيز منظم است يا نه و سپس آماده خارج شدن از اتاق شد و بعد برگشت و در کمال حيرت به «چارلز داسُن» (Charles Dawson) برخورد کرد. ديدن او در آنجا براي اليويا عجيب بود، چرا که همين چند دقيقه پيش در مورد او صحبت ميکردند. از اينکه بدون آنکه او را ديده باشد، در مورد از دست دادن همسرش و غم و اندوه ناشي از آن آگاهي داشت، احساس خجالت و شرمندگي ميکرد. او بسيار خوش قيافه و تا حدودي خشک و عبوس به نظر ميرسيد. اليويا تا به حال چشماني به غمگيني او نديده بود. چشمانش سبز تيره و تقريبا به رنگ دريا بود. او وقتي پدرش آنها را معرفي کرد، تبسمي مصنوعي بر لبانش نقش بست. در حالي که با پدرش صحبت ميکرد، اليويا چيزي بيش از يک تراژدي در چشمان او ديد. چشماني محبت آميز و مهربان داشت و اليويا دلش ميخواست به طرف او برود و او را تسلي دهد.

چارلز داسن با اليويا دست داد و مؤدبانه گفت: «حالتان چطور است؟» او با توجه و علاقه، اليويا را برانداز کرد، البته نه به طرزي ناپستد و زننده، در ضمن از زيبايي مفتون کننده او بخوبي آگاه بود، اما به نظر يرسيد بيشتر در مورد او کنجکاو است.

اليويا ناگهان احساس خجالت کرد و سعي کرد با انجام وظايف آرامش بخش، خود را از توجه او پنهان کند. «قدري ليموناد برايتان بريزم؟ يا شايد شراب ميل داشته باشيد؟ ميدانم که پدرم حتي در روزهاي گرمي مانند امروز، شراب را ترجيح ميدهد.»

چارلز دوباره لبخندي به او زد و گفت: «همان ليموناد خوب است.»

پدرش و جان دوباره مشغول صحبت شدند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر