رفتن به مطلب
Negarita

عروس فریبکار | مارگارت اتوود

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]

نام کتاب: عروس فریبکار

نام نویسنده: مارگارت اتوود

ترجمه: شهین آسایش

تعداد صفحات: 702

انتشارات ققنوس

1380

 

فصل یکم

داستان زینیا را باید از وقت بسته شدن نطفه اش شروع کرد. به نظر تونی داستان زینیا خیلی وقت پیش در جایی خیلی دور شروع شد؛ جایی که صدمات بسیار خراب کرده و از هم پاشیده بودش. جایی شبیه یک نقاشی اروپایی که با دست رنگ گل اخری بدان زده باشند با آفتاب غبارآلود و بوته های انبوده که برگ های ضخیم و ریشه های کهن و در هم پیچیده دارند . در پشت آن ها چکمه ای بیرون زده از زیر خاک، یا دستی بی جان که از امری عادی ولی وحشتناک حکایت می کند.

شاید هم رفتار زینیا این تصور را در ذهن تونی ایجاد کرده بود. با آن همه پنهان کاری زینیا و قلب واقعیت ها و دروغ هایش، تونی دیگر نمی داند کدام یک از داستان های او را باور کند. اگر چه ممکن است تونی درحال حاضر نتواند در این مورد سوالی از زینیا بپرسد، اما اگر بتوناد یا جواب نمی دهد و یا دروغ می گوید: برای نشان دادن غم درونی اش می لرزد و با صدایی گرفته و لحنی صادقانه، انگار که می خواهد اعتراف کند، بین صحبتش مکث می کند و دروغ می گوید، و تونی هم مثل گذشته حرف هایش را باور می کند.

تونی یکی از خطابه های درسی اش، انگیزه کشتارهای ناگهانی، را با این جمله شروع می کند: رشته ای را با قیچی ببرید، تاریخ در مقابل شما باز می شود. این در حقیقت کنایه ای است به دوباره کنار هم نهادن یا بافتن و دوختن تکه های بریده شده، تونی از دیدن لرزش خفیفی که در چهره شاگردانش با شنیدن این جمله پیدا شده، تونی از دیدن لزرش خفیفی که در چهره شاگردانش با شنیدن این جمله پیدا می شود خوشش می آید. وقتی تجربۀ زندگی روزمره آنان با تصویری که تونیاز کشتارهای دسته جمعی به آن ها می دهد به هم می آمیزد این حالت در چهره شان ایجاد می شود؛ حالتی که مشاهده اش برای زینیای شیفتۀ آشوب و ناهنجارهای خشونت آمیز لذت آور بود زینیا نه تنها از تماشای چنین حالتی لذت می برد، بلکه آن را خلق می کرد. چرا؟ هنوز روشن نیست.

تونی نمی داند چرا اصرار دارد به دلیل این احساس زینیا پی ببرد؟ به علاوه حالا دیگر چه فرقی می کند. چرا باید دنبال انگیزه هایی بگردد که به چنین اعمالی وادارش می کرد؟ زینیا ماجرای بدی است که باید فراموش شود. مصیبت مصیبت است. مصیبت دیده ها هنوز داغدارند، کشته ها دیگر بر نمی گردند و خرابی ها هم جبران پذیر نیست. پی علت گشتن هم کار بیهوده ای است.

اما زینیا به تنهایی یک معما و یک گره است. اگر تونی بتواند سر این گره کور را پیدا کند، قسمت زیادی از این معما برای او و همه کسانی که درگیر این ماجرا بودند باز می شود. یا این فقط یک امید است. او تاریخدان است و می داند توضیح یک معما می تواند به حل آن کمک کند.

تونی نمی داند داستان را از کجا شروع کند، زیرا این داستان از جایی که باید شروع شود، شروع نشد و آن جا که تمام شد، پایانش نبود. شرح هر ماجرایی نیاز به مقدمه یا فهرست حوادثی دارد که انگیزه آن بوده اند. تونی به شاگردانش می گوید تاریخ امری ذهنی است و از هر نقطه ای می توان به آن وارد شد. با وجود این برای آن که سلسله ارتباط حوادث از بین نرود لازم است برای شرح هر تاریخ نقطه عطفی انتخاب شود، تا بتوان با مراجعه به آن ادعا کرد که پس از آن هیچ چیز مثل گذشته نبوده است.

تونی با وجود زن بودن به تاریخ جنگ ها علاقه مند است. او از نتیجۀ

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روشن و صریح جنگ ها خوشش می آید. زینیا هم کارهایی که حاصلشان روشن و صریح بود خوشش می آمد؛ شاید هم تونی این طور فکر می کرد. هر چند حالا به سختی می تواند چنین ادعایی بکند.

تونی یک تاریخ مشخص، روز 23 اکتبر سال 1990، را برای شروع داستان زینیا انتخاب می کند. هوای آن روز برای آن موقع سال گرم است. اتحاد جماهیر شوروی در آستانه از هم گسستن است، نقشه های قدیمی دنیا به هم ریخته اند و قبایل شرقی اروپا در سراسر مرزهایی که جا به جا می شوند در حرکتند. در خلیج فارس آشوب برپاست، بورس مستغلات سقوط کرده و در لایه اوزن سوراخ بزرگی ایجاد شده است. تونی با دوستانش رز و کرز در رستوران تاکسیک ناهار می خورند، نسیم ملایمی از روی دریاچه اونتاریو بلند می شود، و زینیا از دیار مردگان باز می گردد.

 

[align=CENTER]رستوران تاکسیک

 

فصل دوم

[/align]تونی

تونی آن روز مثل همیشه ساعت شش و نیم صبح بیدار می شود. وست در خواب کمی ناله می کند. شاید در خواب فریاد می زند؛ در رویا صداها همیشه بلند ترند. تونی به دقت تماشایش می کند، به خطی می نگرد که آرام و صاف فک مستطیلی شکل او را مشخص می کند و به چشمان آبی کبودش که بسته اند. خوشحال است که وست هنوز زنده است: زن ها بیش از مردها عمر می کنند، قلب مردها از قلب زن ها ضعیف تر است و بعضی از آن ها ناگهان به آخر خط می رسند، هر چند او و وست پیر نشده اند ـ هنوز وقت زیادی تا پیری دارند ـ اما تونی می داند که خیلی از زنان همسن او صبح وقتی بیدار شده اند مردشان را در کنار خود مرده یافته اند.

اما روی هم رفته خوشحال است که وست هنوز زنده است، در این خانه زندگی می کند و هر شب در کنار او، به در جای دیگر، می خوابد. او با وجود هر چیزی، با وجود زینیا هنوز در کنار اوست. این به نظر تونی معجزه است، معجزه ای که بعضی اوقات نمی تواند باورش کند.

برای این که وست را بیدار نکند آهسته و با کمک دست ها عینک ذره بینی اش را روی میز پای تخت پیدا می کند. بعد خود را از رختخواب بیرون می کشد. اول ربدشامبرش را می پوشد و بعد جوراب های نخی و روی آن ها جوراب های پشمی اش را. بعد پاهای پوشیده شده اش را توی سرپایی ها می کند. پاهایش به دلیل فشار خون پایین همیشه یخ کرده اند. سال ها پیش رز این سرپایی ها را که به راکون می مانند، به دلیلی که فقط خودش می داند، به تونی هدیه کرد. آنها لنگۀ سرپایی هایی هستند که رز همان سال به دوقلوهای هست ساله اش داد؛ اندازه پای آن ها هم یکی است. راکون ها تقریباً کهنه شده اند و یکی از آن ها چشمش را از دست داده، اما تونی هیچ وقت چیزی را دور نمی اندازد.

تونی با پاهایی که کاملاً از سرما حفظ شده اند، بی سر و صدا به اتاق کارش که در انتهای راهروست می رود. او ترجیح می دهد هر روز اول وقت یک ساعتی آن جا باشد؛ این کار به تمرکز فکری اش کمک می کند. پنجره این اتاق رو به مشرق باز می شود، بنابراین روزهای آفتابی می تواند طلوع خورشید را تماشا کند. امروز هم هوا آفتابی است.

پرده های تازه اتاق کارش سبز رنگ است با نقش های نخل و میوه های عجیب و غریب. در اتاق صندلی راحتی و تشکچه هایی هماهنگ با پرده ها هم وجود دارد. رز برای انتخاب پارچۀ پرده ها به او کمک کرد و وادارش کرد آن ها را به قیمتی بالاتر از آنچه در نظر گرفته بود بخرد. رز به او گفت: «عزیز دلم! به حرف من گوش کن؛ این خرید خیلی خوب است. تو این پارچه را برای جایی که در آن فکر می کنی می گیری! خودت را از شر آن قایق کهنه و کسل کنندۀ سرمه ای خلاص کن. تو به خودت مدیونی.»

بعضی اوقات تونی احساس می کند از گل های شیپوری و میوه های انبه یا هر میوه عجیب و غریب دیگری می ترسد؛ اما از سوی دیگر چون از تزیین کردن سر در نمی آورد به سختی می تواند در مقابل تجربه و تخصص رز مقاومت کند.

تونی با بقیه اشیای اتاق کارش بیش تر احساس راحتی می کند. کتاب ها و کاغذها روی فرش انباشته شده اند؛ روی دیوار یک تابلو چاپی از جنگ ترافالگار و تابلو چاپی دیگری از لورا سکورد در جنگ 1812 آمریکا دیده می شود. لورا در لباسی سفید، سوار بر گاو افسانه ایش، برای هشدار به انگلیسی ها، از میان خطوط جبهه آمریکایی ها عبور می کند. در یک قفسه سبز رنگ مقداری کتاب و گزارش به زور جا داده شده اند و یک دسته وقایع جنگی که ورق هایشان به داخل تا خورده اند، چند نسخه گزارش جنگی به قلم چند خبرنگار از یاد رفته که گذشت زمان کاغذشان را زرد کرده است و بالاخره چندین نسخۀ مرغوب جیبی از دو کتاب منتشر شدۀ تونی به نام های پنج کمین گاه و چهار انگیزۀ گم شده. منتقدین که نظراتشان عیناً پشت جلد کتاب ها نقل شده از آن ها به عنوان: «تفسیرهایی تازه و بدیع» و پژوهشی وسواس آمیز» نام برده اند. تفسیرهایی که چاپ نشده اند کتاب ها را آثاری احساساتی و بی نهایت منحرف نامیده اند که جزئیات وسواس آمیز از ارزششان کاسته است. در گوشه ای از پشت جلد صورت تونی با چشمانی جغد مانند، دماغی شبیه بینی جن، صورتی جوان تر و نگاهی عبوس، دیده می شود که قیافه او را جدی تر نشان می دهد.

در این اتاق تونی علاوه بر میز کار یک میز بزرگ نقشه کشی و یک چارپایه دارد که وقتی روی آن می نشیند قدش بلند تر به نظر می رسد. روی این میز تکالیف شاگردانش را صحیح می کند. دوست دارد روی چارپایه بنشیند، پاهایش را در هوا تکان بدهد، ورقه ها را کج روی میز بگذارد و از فاصله ای که بهتر بتواند ببیند، مثل این که نقاشی می کند، آن ها را تصحیح کند. واقعیت این است که چشمان او علاوه بر نزدیک بینی که مشکل همیشگی او بوده دوربین هم شده اند. تونی باید به زودی از عینک های دو دید استفاده کند. او چند مداد رنگی را مثل قلم موی نقاشی در دست راستش نگه می دارد و با دست چپ تکلیف ها را تصحیح می کند. از مداد قرمز برای اظهار نظرهای بد، از مداد آبی برای اظهار نظرهای خوب، از مداد نارنجی برای غلط های املایی و از مداد ارغوانی برای سؤالات استفاده می کند. هر از گاهی وظیفه دست هایش را عوض می کند. هر تکلیفی را که تمام می شود با یک حرکت ناگهانی که حکایت از رضایت خاطرش دارد به کف اتاق می اندازد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]گاه برای اینکه حوصله اش سر نرود چند جمله را وارونه به صدای بلند می خواند:"تساه یژولون کت تباقر ملع گنج ملع."(علم جنگ،علم رقابت تکنولوژی هاست.)این گفته را بارها در ذهنش تصدیق کرد.امروز تکالیف را خیلی تند تصحیح می کند.دست راست و چپش کاملاً با هم همخوانی دارند و به ندرت حرکت دستی با دست دیگر نمی خواند.

[/align]

[align=RIGHT]تا یک ربع به هشت ورقه تصحیح می کند.آفتاب که از میان برگ های سبز بیرون می تابد و طلایی به نظر می رسد اتاق را پر کرده است،یک هواپیمای جت در آسمان می گذرد و اتومبیل زباله جمع کنی مثل تانک سر و صدا می کند و به خیابان نزدیک می شود.با شنیدن این صدا،تونی با سر پایی هایش به سرعت از پله ها سرازیر می شود و به آشپزخانه می رود.کیسه زباله را از جایش در می آورد،سر کیسه را تاب می دهد و گره می زند،به طرف در می دود،لبۀ روبدوشامبرش را با دست می گیرد تا به پاهایش گیر نکند،از پله ها پایین می رود و به سوی در خانه می شتابد.برای اینکه به موقع به ماشین زباله جمع کنی برسد باید فاصله باقی مانده را به سرعت برود.رفتگرها که قبلاً هم او را با روبدوشامبر دیده اند نیشخند می زنند.بردن زباله ها با وست است،اما او فراموش می کند این کار را انجام دهد.

[/align]

[align=RIGHT]به آشپزخانه بر می گردد،چای را به دقت اندازه می گیرد و توی قوری می ریزد.با ساعت مچی اش که اعداد درشت دارد برای دم کشیدن چای وقت می گیرد.چای درست کردن یکی از معدود کارهای مفیدی است که مادرش یادش داده اشت.تونی چای درست کردن را از نه سالگی یاد گرفت.یادش می آید روی چارپایۀ آشپزخانه می ایستاد،چای را اندازه می گرفت،توی قوری می ریخت و دم می کرد،بعد آن را توی فنجان می ریخت و با دقت برای مادرش به طبقه بالا می برد.مادرش پیچیده در ملافه مثل توده ای از برف به نظر می رسید."بارک الله دختر."اما مدتی بعد متوجه می شد که چای سرد شده و مادرش به آن لب نزده است.

[/align]

[align=RIGHT]با خود می گوید:"ردام ورب."(برو مادر.)این نخستین بار نیست که فکر مادرش را از خود دور می کند.

[/align]

[align=RIGHT]وست همیشه چایی را که تونی درست می کند دوست دارد.وقتی با فنجان چای به طبقه بالا می رسد،وست مقابل پنجره ایستاده است و حیاط پاییزی پربرگ و آشغال را نگاه می کند.(تصمیم دارند روزی باغچه حیاط عقب را گلکاری کنند ولی هنوز هیچ کدام فرصت این کار را پیدا نکرده اند.لباس پوشیده است،یک بلوز ابی رنگ که روی آن تصویری از یک لاکپشت و نوشته ای در حمایت از خزندگان دیده می شود.تونی با خود می گوید،سازمان حمایت از خزندگان نباید اعضای زیادی داشته باشد.این روزها خیلی چیزها مهم تر از خزندگان وجود دارند که باید حفظ شوند.

[/align]

[align=RIGHT]"چایی ات را آوردم."وست برای بوسیدن او مثل شتری که برای نشستن از چندین جا خم می شود چند جای بدنش را خم می کند.تونی هم نوک پا می ایستد.

[/align]

[align=RIGHT]وست می گوید:"ببخش که به زباله ها نرسیدم."

[/align]

[align=RIGHT]-عیبی ندارد.یک تخم مرغ می خواهی یا دوتا.

[/align]

[align=RIGHT]یک بار هنگام بردن زباله پایش به ربدوشامبرش گرفت و از دومین پله سقوط کرد.خوشبختانه روی کیسه زباله که پاره شد افتاد.اما در این باره چیزی به وست نگفت.تونی همه چیز را به وست نمی گوید.او خیلی حساس و شکننده است.

[/align]

[align=RIGHT]فصل سوم

[/align]

[align=RIGHT]همانطور که تخم مرغ را آب پز می کند به زینیا می اندیشد.آیا این یک نوع اخطار است.این روزها خیلی بیشتر از وقتی که زینیا زنده بود به او فکر می کند.لازم نیست حالا که او مرده است و کم تر تهدیدش می کند فکرش را از سر بیرون کند و آن را مثل دیگر سایه ها در گوشه پر عنکبوتی پنهان کند.اما حتی نام زینیا هم احساسی از حقارت،خشم و دردی گیج کننده یا لااقل بازتابی از ان را در او زنده می کند.بعضی اوقات-صبح های زود یا نیمه شب-برایش مشکل است باور کند که زینیا واقعاً مرده است.با وجود منطقی بودن،منتظر است از یک در قفل نشده یا پنجره ای که از سر بی احتیاطی باز مانده است وارد شد.ظاهراً احتمال اینکه زینیا دود شده،به هوا رفته و چیزی از او باقی نمانده باشد بسیار کم است.اما اخر ان همه سرزندگی،بدجنسی و بد طینتی باید یک جایی رفته باشد.

[/align]

[align=RIGHT]مراسم یادبود زینیا حدود پنج یا چهار سال و نیم پیش در ماه مارس برگزار شد.تونی آن روز را خوب به یاد دارد.یک روز تیره و بارانی که بعد به گل و شل تبدیل شد.تونی تعجب کرد:عده کمی در مراسم حضور داشتند که بیش ترشان هم مرد بودند و برای شناخته نشدن یقه کت هایشان را بالا کشیده بودند و از نشستن در ردیف جلو اجتناب می کردند.تونی که خیلی دلش می خواست میچ،شوهر گمشده رز،را میان انها پیدا کند،ضمن اینکه از ندیدن او مأیوس می شد،به خاطر رز خوشحال بود.تونی متوجه شد رز هم انتظار دارد میچ را آن جا ببیند.رز به این طرف و آن طرف گردن می کشید و با دقت در چهره مردها خیره می شد تا شاید میچ را میانشان پیدا کند.اگر میچ آنجا بود،لابد غوغایی به پا می شد.کرز هم کار رز را،اما به صورتی که مزاحم دیگران نشود،انجام می داد.او هم فکر می کرد شاید بیلی را در میان آن مردان پیدا کند.تونی چون بیلی را ندیده بود نمی شناختش.بیلی در زمانی که تونی و کرز همدیگر را نمی شناختند وارد زندگی کرز شده بود و بعد هم از زندگی او بیرون رفته بود.کرز عکس بیلی را به تونی نشان داده بود،اما عکس تار بود و قسمت بالای سر بیلی هم پاره شده بود،آن زمان او ریش داشت.صورت مردها بیش از صورت زن ها در طول زمان عوض می شود.یا هوس می کنند با اضافه یا کم کردن موهای صورتشان آن را عوض کنند.

[/align]

[align=RIGHT]تونی غیر از رز و کرز کس دیگری را ان جا نمی شناخت.رز گفته بود حتماً می خواهد در این مراسم شرکت کند.

[/align]

[align=RIGHT]آن ها می خواستند پایان زندگی زینیا را به چشم ببینند.مطمئن شوند که او اکنون به قول تونی"کاملاً بی خاصیت شده است."،به قول کرز"در آرامش ابدی به سر می برد"و به قول رز"از کار افتاده است."

[/align]

[align=RIGHT]مراسم یادبود در محیط عریان و زشت نمازخانۀ کلیسا به نحو ناهنجار و سرهم بندی شده ای برگزار شد.اگر خود زینیا ان جا بود مراسم را تحقیر می کرد.

[/align]

[align=RIGHT]چند دسته گل،از جمله یک دسته گل داوودی سفید هم فرستاده بودند.تونی دوست داشت بداند کی آن گل ها را فرستاده.خود او گلی نفرستاده بود.

[/align]

[align=RIGHT]مردی با کت و شلوار سورمه ای-همان کسی که خبر برگزاری مراسم یادبود را ب او داد-خود را وکیل زینیا معرفی کرد و خطابه کوتاهی را در وصف ویژگی های زینیا از جمله شجاعت او که بالاترین فضیلتش بود قرائت کرد.اما به نظر تونی نحوه مرگ زینیا شجاعانه نبود.زینیا در لبنان در یک انفجار توروریستی یا چیزی شبیه آن کشته شده بود.او هدف این انفجار نبود و فقط سر راه آن قرار گرفته بود.به گفته وکیل تماشاگری بی گناه بود.تونی نسبت به هر دو کلمه شک داشت.نه بی گناهی صفت مورد علاقه زینیا بود و نه تماشاگری کار مورد علاقه او.در ضمن وکیل نگفت که زینیا در آن جا چه می کرد،یا نام آن خیابان بیروت چه بود.در عوض گفت زینیا برای مدت طولانی در یادها خواهد ماند.

[/align]

[align=RIGHT]رز به اهستگی به تونی گفت:"راست می گوید،لعنتی تا مدت ها در خاطره ها خواهد ماند.البته مکنظورش از شجاعت،سینه های بزرگش بود."به نظر تئنی این حرف رز در آن موقعیت مناسب نبود.دیگر زینیایی نبود که سینه هایش مهم باشد.به عقیده او بعضی وقت ها رز شورش را در می آورد.

[/align]

[align=RIGHT]وکیل گفت:"روح زینیا و خاکستر او که در قبرستان مانت پله زنت دفن می شود در بین ماست."او در واقع کلمه به خاک سپردن را به کار برد.زینیا بنا به وصیت نامه اش خواسته بود خاکسترش زیر درختی دفن شود.به خاک سپردن،به خصوص زیر درخت،به زینیا نمی امد.اصلاً به او نمی امد وصیت نامه ای داشته باشد،یا حتی وکیل.اما از کجا معلوم،آدم ها عوض می شوند.مثلاً چرا زینیام نام آن سه نفر را جزو کسانی که باید از مرگ او خبردار شوند قرار داده بود.از رفتارش احساس پشیمانی کرده بود،یا خواسته بود برای آخرین بار با ان ها شوخی کند؟در هر حال تونی نمی توانست متوجه منظورش شود.

[/align]

[align=RIGHT]وکیل هم نتوانست به انها کمکی بکند.به ادعای او تنها نا ان ها را در اختیار داشت.مشکل بود بشود از او اطلاعاتی دربارۀ زینیا کسب کرد.با لخنی تحکم امیز گفت:"مگر شم دوستان او نبودید؟شما تنها کسانی هستید که قاعدتاً باید از این مسئله مطلع باشید."

[/align]

[align=RIGHT]تونی جواب داد:"بله،ولی ما دتها قبل با هم دوست بودیم."

[/align]

[align=RIGHT]وکیل اه کشید و گفت:"زینیا حافظۀ بسیار خوبی داشت."تونی قبلاً هم آه هایی شبیه ان را شنیده بود.

[/align]

[align=RIGHT]رز اصرار داشت بعد از تشریفات به قبرستان بروند.او ان ها در اتومبیل خود،"ماشین بزرگه"،به قبرستان برد و گفت:"می خواهم ببینم کجا دفنش می کنند،چون می خواهم سگ ها را برای راه رفتن ان جا ببرم.به انها یاد خواهم داد به ان درخت بشاشند."کرز با لحنی ازرده خاطر گفت:"تو خیلی بی رحمی،درخت چه گناهی دارد."

[/align]

[align=RIGHT]رز خندید و گفت:"راست می گویی،از این کار به خاطر تو صرف نظر می کنم."

[/align]

[align=RIGHT]تونی گفت:"رز تو که سگ نداری.من دلم می خواهد بدانم او را زیر چه درختی دفن می کنند."

[/align]

[align=RIGHT]رز گفت:"برای این کار هم که شده حاضرم چندتا سگ بخرم."

[/align]

[align=RIGHT]کرز گفت:"درخت توت.آن را توی راهرو دیدم.برچسبی هم روی ان بود."

[/align]

[align=RIGHT]ت.نی گفت:"معلوم نیست چنین درختی در آب و هوای سرد اینجا دوام بیاورد."

[/align]

[align=RIGHT]کرز گفت:"اگر هنوز جوانه نزده باشد دوام می آورد."

[/align]

[align=RIGHT]رز گفت:"امیدوارم درخت مرض بگیرد.نه،راستی!او حتی لیاقت یک درخت هم نداشت."

[/align]

[align=RIGHT]خاکستر زینیا توی قوطی سربسته ای که به مین شبیه بود قرار داشت.تونی که چنین قوطی هایی را قبلا دیده بود غمگین شد.قوطی ها ابهت تابوت را نداشتند.فکر کرد،مرده های توی این قوطی ها به شیر غلیظ شده شباهت دارند.

[/align]

[align=RIGHT]تونی فکر می کرد چون وکیل به سوزانیدن او اشاره کرد،حتماً کمی از بقایایش را به اطراف می پاشند،اما نه در قوطی باز شد و نه خاکستری پخش شد.بعد از تشییع جنازه و بعد از درست کردن تخم مرغ ها در ان روز ماه اکتبر،تونی فرصت پیدا کرد تا به درون قوطی فکر کند.شاید درون قوطی شن یا چیزی تهوع اور مثل گه سگ یا کاپوت های مصرف شده قرار داشت.این شبیه کارهای زینیا بود؛وقتی تونی تازه با او آشنا شده بود.آن ها در تمام مدت خاک سپاری قوطی خاکستر زینیا و کاشتن درخت توت به روی ان،زیر بارانی که به نرمی می بارید ایستاده بودند.وقتی گودال با خاک پر شد هیچ حرفی گفته نشد.باران ریز به تگرگ تبدیل شده بود و مردان پالتو پوش بعد از مکث کوتاهی به سوی اتو مبیل هایشان رفتند.

[/align]

[align=RIGHT]وقتی از آن جا دور می شدند تونی گفت:"فکر نمی کنید این تشریفات یکچیزی کم داشت؟"

[/align]

[align=RIGHT]کرز گفت:"نوحه خوانی نداشت."

[/align]

[align=RIGHT]رز گفت:"چی کم داشت یک میخ به قلبش."

[/align]

[align=RIGHT]کرز گفت:"شاید منظور تونی این است که هر چه باشد او هم جنس ما بود."

[/align]

[align=RIGHT]اما منظور تونی این بود که هیچ کس برای زینیا عزاداری نکرد.او فکرمی کرد سال های سال وقتی کسی می مرد-بخصوص اگر ادم قدرتمندی بوده باشد که همه از او می ترسیده اند-بازماندگان او در عزایش کارهای زیادی می کردند.گردن بهترین اسبشان را می زدند،بردگان و همسران محبوبشان را زنده به گور می کردند،و بالاخره خون زیادی به زمین می ریختند.اما در این تشییع جنازه به عوض عزاداری خشنودی بود و تسکین.

[/align]

[align=RIGHT]آن ها چون می دانستند روح مرده به زندگان حسادت می کند می خواستند برای روح او،البته نه از ته دل،طلب آمرزش کنند.

[/align]

[align=RIGHT]تونی فکر کرد شاید باید برای زینیا گل می فرستاد.اما برای زینیا گل کافی نبود.او گل فرستادن را مسخره می کرد.باید برای او یک کاسه خون،یک کاسه درد،تعدادی مرگ فرستاده می شد تا شاید مدفون باقی بماند.

[/align]

[align=RIGHT]تونی درباره مجلس یادبود زینیا حرفی به وست نزد.اگر می گفت ممکن بود در ان شرکت کند و بعد هم ناراحت شود،یا شرکت نکند و روز بعد احساس گناه کند و یا از این که تونی بدون او به ان جا رفته بود،ناراحت شود.اما وست می دانست که زینیا مرده است،خبر مرگ او را توی روزنامه دیده بود؛در یک چهارگوش کوچک که در میان صفحات میانی روزنامه گم شده بود."یک کانادایی در انفجار تروریستی کشته شد."وقتی جوان بودند به مهمانی نام انفجار داده بودند.وست هم در این باره چیزی به تونی نگفته بود.اما تونی متوجه شده بود آن قسمت روزنامه بریده شده است.آن ها یک توافق ضمنی داشتند که نام زینیا را نبرند.

[/align]

[align=RIGHT]تونی تخم مرغها را در جا تخم مرغی ای گذاشت که چند سال پیش از فرانسه خریده بود.فرانسوی ها دوست دارند غذا را در ظرفهایی بخورند که به شکل ان غذا درست شده.او یک دیس هم به شکل ماهی دارد که برای خوراک ماهی درست شده.تونی اساساً علاقه ای به خرید ندارد.اما در مقابل میل به سوغاتی خریدن ضعیف است.او این جا تخم مرغی ها را در نزدیکی میدان جنگ ژنرال ماریوس رومی که یک قرن قبل از میلاد مسیح اتفاق افتاده و در ان صد یا به روایتی دویست هزار سپاه توتنی(از اقوام قدیم ژرمنی) کشته شده بودند خرید.ژنرال ماریوس قسمت کوچکی از لشکریانش را در مقابل دشمن نگاه داشت و به این ترتیب ان ها را به کشتارگاه کشانید.پس از جنگ سیصد هزار توتنی به برده فروشان فروخته شدند،و شاید نود هزار نفر نیز به اصرار پیامبر زن سوری که احتمالاً نامش مارتا بود به گودالی در کوه ینت ویکتورا انداخته شدند.می گویند این زن همیشه لباسهای سرخابی می پوشید.

[/align]

[align=RIGHT]جزئیات لباس این زن،با وجود گنگ بودن دیگر قسمت های داستان،طی قرن ها با قاطعیت بسیار ذکر شده است و خود جنگ بدون شک اتفاق افتاده است.تونی از میدان جنگ که در یک دشت مسطح قرار دارد به دقت بازدید کرد.این میدان که از سه طرف کوه ها محاصره اش کرده اند برای طرفی که دفاع می کند بسیار بد بود.نام شهر نزدیک این محل به خاطر بویی که از جسدهای پوسیده پخش می شد همچنان پوریه باقی مانده است.

[/align]

[align=RIGHT]تونی به وست چیزی از رابطۀ جا تخم مرغی ها با ان جنگ نمی گوید(و هیچ وقت هم حرفی در این باره نخواهد زد.).وست اگر به این موضوع پی ببرد،نه به خاطر توتن های پوسیده،بلکه از این خرید او ناراحت می شود.تونی یک بار بدون توجه به او گفت می تواند بفهمد چرا پادشاهان دوران کهن از کاسه سر دشمن جام شراب می ساختند؛اما متوجه شد که نباید این را به او می گفت.وست دوست دارد فکر کند که او ادم خوب و البته باگذشتی است.

[/align]

[align=RIGHT]فصل چهارم

[/align]

[align=RIGHT]بعداز صبحانه وست به دفتر کارش که در طبقه سوم قرار دارد می رود،تونی هم لباس خواب و روبدوشامبرش را در می اورد و بلوز نخی و شلوار جین می پوشد و چند تکلیف دیگر تصحیح می کند.از طبقه بالا ضربه های موزونی شبیه به صدای کفتاری که جفت گیری می کند،گاوهایی که با چکش به سر آن ها می زنند و نالۀ امیخته به درد پرندگان گرمسیری شنیده می شود.

[/align]

[align=RIGHT]وست کوسیقی شناس است.بعضی از کارهایش تکراری است،مثل استخراج نت ها،پیدا کردن متغیرها یا عواملی که در یک اثر موسیقی تأثیر می گذارند.اما در حال حاضر روی یک پروژه میان رشته ای که خیلی مورد توجه قرار گرفته است با گروهی از فیزیولوژیست های اعصاب دانشکده پزشکی همکاری می کند؛آن ها به اتفاق هم اثراتی را بررسی می کنند که موسیقی-آهنگ و صداهای متفاوت-بر مغز انسان می گذارد.اما بعضی از کارهای وست هم کم تر به موسیقی شباهت دارد.آن ها می خواهند بدانند چه قسمتی از مغز،کدام نیمۀ ان،کار گوش دادن را انجام می دهد.فکر می کنند شاید این اطلاعات برای کسانی که دچار سکته مغزی می شوند و کسانی که در تصادف اتومبیل قسمتی از مغزشان را از دست می دهند مفید باشد.آن ها می خواهند با وصل کردن سیم به مغز انسان ها و پخش موسیقی،روی صفحه رنگی کامپیوتر واکنش سلولها را تماشا کنند.

[/align]

[align=RIGHT]وست در مورد این پروژه خیلی هیجان زده است.می گوید که به او ثابت شده مغز به آلت موسیقی شباهت دارد،آلتی که می توان روی آن موسیی ساخت،و اگر اختیار داشت می توانست روی مغز شخص دیگری موسیقی بسازد.چنین ایده ای تونی را ناراحت می کند.اگر شخصی که روی مغزش اهنگ ساخته شده از ان آهنگ خوشش نیاید چه می شود.وست می گوید این فقط تئوری است.یکی دیگر از تحقیق های ان ها در مورد کارایی دست ها است.مثل نواختن پیانو که نیاز به دو دست دارد که باید در ان واحد با هم ولی روی دو نت مختلف کار کنند.چون تونی چپ دست است،وست خیلی علاقمند است با تونی این کار را آزمایش کند.آن ها می خواهند با وصل کردن سیم به مغز تونی از او بخواهند که پیانو بزند.تونی به این بهانه که نواختن پیانو را از یاد برده،که تا حدودی درست است،تا به حال از انجام این کار سر باز زده است،اما واقعیت این است که نمی خواهد وست به آنچه در مغزش می گذرد پی ببرد.

[/align]

[align=RIGHT]تونی بعد از تمام کردن یک دسته دیگر از تکالیف به اتاق خوابش رفت تا برای رفتن به قرار ناهارش لباس بپوشد.لبتس های زیادی ندارد،و تازه فرقی نمی کند چه بپوشد،با وجود ان که برای رز شرح داده است که لباس برای او فقط جنبه پوششی دارد،رز به محض دیدن او با دقت به لباسش نگاه می کند و می گوید که باید با هم برای خریدن لباس بروند.تازه وقتی تونی آن کت و دامن چرمی را می پوشد که به اصرار رز خرید،شبیه جا چتری های مدرن ایتالیایی می شود.

[/align]

[align=RIGHT]تونی بالاخره تصمیم می گیرد لباس سبز تیرۀ نخ مصنوعی را بپوشد که از قسمت لباس کودکان فروشگاه ایتن خریده.او بیشتر لباس هایش را از ان جا می خرد.چرا از ان جا نخرد؟لباس ها مناسب اندام او هستند و کم تر از جاهای دیگر هم مالیات می دهد؛همان طور که رز همیشه می گوید تونی،مخصوصاً در لباس خریدن،آدم خسیسی است.تونی ترجیح می دهد پولش را جمع کند تا با آن بلیط هواپیما بخرد و از نقاطی که در گذشته میدان جنگ بوده دیدن کند:گل ها یا گیاهانی مانند شبدر،گل داوودی،و گل خشخاش که در این محل ها می رویند.تونی علاقه اش به این نوع یادگاری ها از کسانی نمی شناسدش پنهان می کند.این یادگاری ها را لابلای ورق های مقدس اتاق های هتل یا پانسیون های ارزان قیمتی که اقامت می کند،می گذارد.اگر هم کتاب مقدسی در دسترس نباشد آن ها را زیر زیر سیگاری که در همه هتل ها پیدا می شود خشک می کند.

[/align]

[align=RIGHT]بعد وقتی برمی گردد آن ها را به ترتیب الفبای ام میدان های جنگی مانند اگینکورت،استرلیز،بانکر هیل،کارکاسون،دانکرک که این گیاهان و گل ها در ان جا روییده اند، در دفتر یادگارش می چسباند.برایش فرقی نمی کند در این میدان های جنگ کی غالب و کی مغلوب بوده،همه جنگ ها مثل هم اند،همه از شجاعت و مرگ حکایت می کنند.او در این باره به همارانش چیزی نمی گوید،برای اینکه هیچ کدارم از انها نمی فهمند چرا این کار را می کند.خودش هم نمی داند واقعاً این ها را برای چه و به یاد که جمع می کند.

[/align]

[align=RIGHT]در حمام صورتش را آرایش می کند

[/align]

[align=RIGHT]فبه بینی اش پودر می زند،اما به لب هایش رژ نمی زند.رژ لب روی لب های مثل لب های قرمز پلاستیکی ای است که بچه ها روی سیب زمینی می چسبانند.موهایش را در محله چینی ها کوتاه می کند،چون آن ها پول زیادی بابت این کار نمی گیرند.و می دانند چگونه موهای روی پیشانی اش را هر بار مثل دفعه قبل با دو سه حرکت نامنظم قیچی کوتاه کنند.تونی با این مدل مو که در گذشته به مدل چتری معروف بود،با آن عینک بزرگ و چشم های درشت پشت ان و با گردن بسیار لاغرش،ترکیبی از یک جوجۀ تازه از تخم درآمده و یک پسر بچۀ شیطان را به ذهن آدم می آورد.پوست صورتش هنوز ان قدر خوب هست که اثر چند تار موی سپیدی را که در سرش یدا شده از بین ببرد.تونی شبیه آدم مسنی است که جوان تر از سنش نشان

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

میدهد یا آدم جوانی که پیر بنظر میرسد اگرچه از دو سالگی همین قیافه را داشته است.

تکالیف تصحیح شده را مرتب میکند آنها را در کیف بسیار بزرگ پارچه ایش میگذارد و برای خداحافظی از وست به طبقه بالا میدود.روی در اتاق کار وست نوشته(باد مخالف)پیام تلفنی او هم همین را میگوید:باد مخالف طبقه سوم.اگر یک استودیوی کاملا مدرن ضبط صدا داشت این نام را به آن میداد.وست که به گوشهایش گوشی گذاشته است و تمام حواسش به ضبط صوت و دستگاه ترکیب صداهاست با دیدن تونی دست تکان میدهد.تونی که از در جلو ساختمان بیرون میرود و ان را قفل میکند.نمیخواهد در غیبت او آدم مشکوکی به خانه بیاید و مزاحم وست شود.

ایوان چوبی خانه به تعمیر احتیاج دارد یکی از تخته ها پوسیده.تونی میخواهد بهار آینده تعمیرش کند.برای ترتیب دادن این کار لااقل تا ان موقع وقت لازم دارد.یک اعلامیه حراج ابزار کار زیر حصیر دم در گذاشته شده است.تونی فکر میکند کی این همه ابزار کار اره های دورانی مته آچار و سوهان را میخرد.آنها واقعا به چه درد میخورند.شاید ابزار تعمیر جانشینی برای اسلحه باشد لابد مردها وقتی نمیجنگند دنبال این لوازم میروند.اما وست از آن مردها نیست که به ابراز تعمیر علاقه داشته باشد.تنها وسیله تعمیری که در خانه وجود دارد یک چکش است که آن هم مال تونی است.او باید برای کارهایی بجز کوبیدن میخ به صفحات زرد نیازمندی ها مراجعه کند.چرا بیخودی زندگی اش را به خطر بیندازد؟

یک بروشور دیگر هم روی چمن کوچک جلو خانه که بلند شده و پر از علف هرز است افتاده است.این چمن باید کوتاه شود.این تنها تکه زشت و بی قواره محله است .وست این را میداند و از وجود آن اظهار شرمساری میکند.او قول داده است که چمن را بردارد و به جایش بوته های رنگارنگ همیشه بهار بکارد یا به جای آن سنگ ریزه بریزد.تونی هیچوقت از چمن خوشش نیامده است.ترجیح میدهد میتوانستند به جای چمن خندق داشته باشند و داخل خندق اگر به میل او بود سوسمار.کرز اصرار دارد چمن جلو خانه او را ببرد و به جایش گل بکارد.اما تونی هر بار مقاومت میکند.باغچه ای که کرز برایش گلکاری کند عینا میشود مثل پرده هایی که رز برای اتاق کارش انتخاب کرد.تونی از باغچه ای با گل های پرپشت و شاخه های درهم پیچیده خوشش نمی آید.او شاهد بود کرز چه بلایی سر باغچه خانه رز آورد.رز قبول کرد آن را کرز گلکاری کند و چون کرز آن باغچه را کاشت رز دیگر نتوانست به آن دست بزند و به این ترتیب قسمتی از حیاط منزل رز برای همیشه مال کرز شد.

تونی وقتی سرپیچ خیابان میرسد برمیگردد و مثل بشتر اوقات نگاهی تحسین آمیز به خانه اش می اندازد.حتی بعد از بیست سال تصور اینکه صاحب چنین خانه ای یا حتی هر خانه دیگری باشد برایش مثل یک سراب است.خانه که قسمت بالای طبقه سوم آن توفال کوبی سبز رنگ دارد ساختمان بلند و باریک با نمای آجری و سبک اواخر دوره ویکتوریاست.اتاق کار تونی از نمای برج مصنوعی سمت چپ ساختمان دیده میشود.مردم دوره ویکتوریا دوست داشتند تصور کنند در قصر زندگی میکنند.خانه که ساختمانش به محکمی و قدرت یک دژ است وسیع تر و بزرگتر از چیزی است که دیده میشود.داخل خانه وست دور از هر گزندی دست در کار تخریب شنوایی انسانهاست.تونی این خانه را وقتی قیمت زمینها ارزان و این محله خراب بود خرید.آن زمان تصورش را هم نمیکرد که جز او کسی در آنجا زندگی کند.

از پله های ایستگاه مترو پایین میرود و سکه ای در ماشین گردان ایستگاه می اندازد.بعد سوار میشود روی صندلی پلاستیکی مینشیند و کیف بزرگ پارچه ایش را مثل پرستاری که برای عیادت مریض میرود روی زانوهایش میگذارد.کوپه زیاد شلوغ نیست و آدمهای قد بلند جلوش را نگرفته اند که نتواند آگهی ها را بخواند.یک آگهی میگوید:چرق! آگهی صلیب سرخ میگوید:دینک کمک دیناوتیم؟(میتوانید کمک کنید) آگهی دیگری میگوید:جارح !جارح !(حراج ! حراج !) اگر این کلمات را با صدای بلند میگفت مردم فکر میکردند به زبان دیگری حرف میزند و این یک زبان دیگر است یک زبان مهجور زبانی که براحتی به آن صحبت میکند.حتی در خواب هم میتواند به این زبان صحبت کند و بعضی اوقات هم این کار را میکند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر بنیاد گرایان مذهبی به خاطر صحبت کردن به این زبان دستگیرش می کردند،متهم به پرستش شیطان می شد.شیطان پرستان ادعا می کنند با وارونه کردن تصنیف های محبوب مردم می توانند کفری را که در این تصنیف ها پنهان است پیدا کنند؛آنها ادعا می کنند با وارونه آویختن صلیب یا با وارونه کردن دعاهای مذهبی می توانند شیطان را به کمک بگیرند.اما این حرف ها بیهوده اند.بد بودن نیازی ندارد که از شیطان یا از چنین مراسم کمک بگیرد.

البته این زبان تونی شیطان نیست و فقط برایش خطرناک است.این زبان نشانه داغ های درونی اوست.اگر کسی زبانش را یاد بگیرد می تواند به اسرار درونش پی ببرد.با وجود این تونی گاه از صحبت کردن با این زبان لذت می برد.یک دلتنگی خطرناک بگنتلد(شبه نام رئیس یک قبیله وایکینک قرون وسطی یا نام داروی ملینی که آدم های پولدار استفاده می کنند).

در ایستگاه سنت جورج پیاده می شود،از در خروجی که به خیابان بدفورد باز می شود بیرون می آید،از کنار مردانی که بروشور و اعلامیه پخش می کنند،گلفروش های دوره گرد و پسری که سر پیچ خیابان فلوت می زند رد می شود،وقت عبور از چراغ سبز مواظب است زیر ماشین نرود،از کنار استادیوم وارسیتی و از وسط چمن فلکه جلو دانشگاه می گذرد.دفتر کارش سر پیچ یکی از خیابان های خرابه فرعی و قدیمی،در ساختمانی به نام مک کلانگ هال قرار دارد.

مک کلانگ هال ساختمان با ابهتی است،با نمای آجر قرمز که رنگش در اثر هوا و دود بنفش مایل به قهوه ای شده است.تونی وقتی این ساختمان خوابگاه دختران دانشجو بود شش سال تمام در آن زندگی کرد.شایع است که ساختمان را به نام کسی که برای حق رأی زنان مبارزه و به انجام آن کمک کرده است نامگذاری کرده اند،اما آن وقت ها او و دختران دیگر متوجه اهمیت آن نبودند.

تونی یادش می آید ساختمان مانند یک تل آتش باستانی خیلی داغ بود؛ولی هوا در آن جریان داشت.بیشتر ساختمان از چوب محکمی ساخته شده بود که حالا کهنه بود و کف اتاق ها جیر جیر می کرد.ساختمان نرده های زمخت،سکو های بزرگ و جادار برای نشستن و درهای چوبی ضخیم داشت.همه جا بو می داد،بویی مثل بوی سیب زمینی های جوانه زده که در انباری مرطوب پلاسیده

----35-----

و گندیده شده باشند؛هنوز هم می شود این بو را در آنجا استشمام کرد.علاوه بر آن،بوی تهوع آور دیگری هم استشمام می شد:بویی مخلوط از کلم نیم گرم،باقیمانده املت و روغن سوخته که از اتاق غذا خوری به بالا سرایت می کرد.تونی پنهانی در آنجا غذا می خورد و درو از چشم دیگران نان و سیب می دزدید و به اتاقش می برد.

گروه ادیان تطبیقی ساختمان را در دهه هفتاد در اختیار داشت،بعد به دبیرخبنه گروه درسی مهم ولی فقیر تبدیل شد:گروه هایی که کمکی به پیشرفت صنعت مدرن نمی کنند و برای تدریس به جای استفاده از دستگاه های پرزرق و برق از فکرشان می گیرند،در نتیجه فرض بر این است که می توانند خود را با هر شرایط بدی تطبیق دهند.

گروه فلسفه طبقه اول را پایگاه خود قرار داد و تاریخ معاصر طبقه دوم را.با آنکه در گذشته اقداماتی برای رنگ کردن ساختمان صورت گرفته بود(که باید اکنون آن کوشش هارا متعلق به گذشته دانست،چون به تدریج فراموش شدند)مک کلانگ مثل گذشته ساختمان بی روح و محافظه کاری است که مانند شوربای جو که مردم به خاطر مفید بودنش می خورند،هنوز از آن استفاده می شود.

تونی به کهنگی ساختمان اهمیت نمی دهد.حتی وقتی دانشجو بود آن جا را به اتاق اجاره ای یا آپارتمان ترجیح می داد.بعضی از شاگردانی که از آن جا خسته شده بودند به آن نام مک فانگوس(فانگوس به معنای قارچ)داده بودند،نامی که همچنان روی آن مانده است،اما آن زمان مک کلانگ برای تونی یک پناهگاه بود به همین دلیل هنوز قدر آن را می داند.

دفتر تونی طبقه دوم،چند اتاق پایین تر از اتاق سابقش قرار داشت.حالا اتاق قدیمی او که عمداً کوشش شده بی روح جلوه کند،به آبدار خانه تبدیل شده است و در آن یک میز چوبی پر خراش،چند صندلی جورواجور و یک عکس بزرگ رنگ و رو رفته سازمان عفو جهانی که در آن مردی را با سیم خاردار بسته اند و بر بدنش میخ های خمیده کوبیده اند،وجود دارد.یک قهوه جوش که شیرش چکه می کند و موقع درست کردن قهوه آب به اطراف می پاشد،و قفسه ای برای لیوان های قهوه خوری هم در اتاق وجود دارد.برای دچار بیماری لثه نشدن هم نام

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هرکسی روی لیوانش وشته شده است . تونی برای علامت گذاری لیوانش خیلی وقت صرف کرد . روی لیووانش یا لاک ناخن مشکی و به زبان مخصوص خودش نوشت : عونمم زواجت (تجاوز ممنوع) . مردم گاهی از روی تنبلی یا اشتباه لیوان یگدیگر را بر میدارند ، اما هیچ یکبه لیوان او دست نمی زدند .

دم در اتاق غذا خوری مکث می کند . دو نفر از همکارانش در لباسهای ورزش شیر و بیسکویت می خورند . یکی از انها دکتر اکروید ، متخصص کشاورزی قرن هجدهم و دیگری دکتر رز پیلموت است ، که با وجود عنوان دکترایش چیزی بارش نیست ، تخصص او تاریخ امور اجتماعی و کاداناست . به قول دوست رز ، شاید بین رز پیلموت و باب اکروید سر سری وجود دارد ؟در هفته اخیر غالبا با هم پچ پچ می کنند . اما به احتمال بسیار زیاد این کار آنها یکی دیگر از توطئه های درباری است . گروه تاریخ با آن همه پنهان کاری ها ، خیانت های پیش پا افتاده ، رنجش ها و شایعه پردازی ها به دادگاه رنسانس شباهت دارد . تونی سعی می کند خود را از این دسته بندی ها جدا نگه دارد ، اما فقط گاهی موفق می شود . تونی همدست به خصوصی ندارد و برای همین همه به او شک می کنند . مخصوصا رز خیلی به او مشکوک است . تونی از دو سال قبل هنوز از دست او عصبانی است . او تونی را متهم کرد که در یکی از درس هایش در دوره ی فوق لیسانس به تاریخ اروپا بیشتر تأکید می کند .

تونی در جواب این اتهام گفت :(( البته که تأکید بر اروپاست . از درسی که اسمش ، استراتژی محاصره مروو نژیان است چه انتظاری داری ؟))

و رز پیلموت برای نجات از موقعیت پیش اومده پاسخ داد :(( منظورم این بود که شاید بهتر باشد به جای بی اهمیت جلوه دادن قربانیان جنگ نظراتشان را بررسی کرد .))

تونی گفت :(( کدام قربانی ، آنها همه قربانی بودند ، منتهی هر بار نوبت یک گروه بود . آنها همه به نوبت سعی می کردند از قربانی جنگ شدن اجتناب کنند . تمامی مفهموم جنگ همسن است .))

دانستنی های دکتر رز پیلموت فقط به درد این میخوردد که مثل پنبه توی گوش بگذاری . اما او خود را به نادانی می زند : اساسا او فقط می خواهد که جنگ نباشد و چنان کار بیهوده ای متوقف شود . چند وقت پیش انگار که از چیز بد و تهوع آور مثل ترشح بینی یا گوز ، که بهتر است مخغی نگه داشته شود ، چندشش شده باشد ، بینی اش را بالا کشید و از او پرسید :(( چرا به جنگ علاقه مندی ؟))

تونی جواب داد :(( هیچ از محققین بیماری ایدز دلیل علاقه شان را می پرسی . جنگ وجود دارد و خود به خود از بین نمی رود . من به جنگ علاقه ندارم . دوست دارم بدانم چرا خیلی از مردم به آن علاقه مندند . می خواهم ببینم جنگ چگونه عمل می کند .)) اما رز پیلموت ترجیح می دهد نگاه نکند . او ترجیح می دهد دیگران قبرهای جمعی را بشکافند . اگر این کار را بکند ممکن است ناخن هایش بشکند .

تونی فکر می کند به رز بگوید با استفاده از اشعه ماوراء بنفش معلوم شده لورا سکورد ، زن جنگاوری که تصویرش روی جعبه شکلات قدیمی هم نامش وجود دارد ، در واقع مردی بوده که لباس زنانه می پوشیده . به رز بگوید امکان نداشت هیچ زنی آنقدر متجاوز ، یا اگر نامش را متجاوز بگذاری ، شجاع باشد که کار لورا سکورد را بکند . اگر او این واقعیت را به رز بگوید اعتقاداتش را متزلزل خواهد کرد . آن وقت یا خواهد گفت که زن ها درر جنگ می توانند به خوبی یا بدی مردها باشند ، یا اینکه طبیعت همه شان را بزدل های لوس خلق کرده است . تونی کنجکاو است بداند اگر این را به رز بگوید او به کدام جهت می رود . اما امروز برای این کار وقت ندارد .

تونی برای رز و باب سر تکان می دهد و آنها چپ چپ نگاهش می کنند . به این نگاه های همکارانش عادت دارد . مردان تاریخدان فکر می کنند او به حریمشان تجاوز کرده و باید نیزه ، تیر و کمان ، منجنیق ، شمشیر ، هفت تیر ، هواپیما و بمب هایی را متعلق به آنهاست به حال خود بگذارد . آنها معتقدند تونی باید در زمینه تاریخی اجتماعی و مطالبی چون کی در چه زمانی چه غذایی خورده است ، یا نحوه ی زندگی در خانواده های فئودالی چیز بنویسد . تاریخ دانان زن هم که تعدادشان معدود است همین عقیده را ، اما به دلایل دیگری ، دارند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به عقیده آنها او باید راجع به تولد بنویسد نه درباره مرگ، و قطعا نه درباره نقشه های جنگی، آشوب و انقلاب، خونریزی و کشتار. آنها فکر می کنند توین به زن ها خیانت می کند. اگر مردها بتوانند ناشیگری های اولیه ی آشنایی با او را پشت سر بگذارند، و اگر او را خانم کوچولو صدا نکنند، یا نگویند فکر نمی کردند او انقدر حالت زنانه داشته باشد، که البته منظورشان قد کوتاهش است، تونی با انها بهتر از زن ها می تواند کنار بیاید. هرچند حالا دیگر فقط مردهایی که از خود خاطر جمع نیستند این حرف را به او می زنند.

البته اگر آنقدر کوچولو نبود هرگز نمی توانست به کاری که می کند ادامه دهد. اگر قدش شش پا و اندامش به محکمی ساختمان یک خانه بود، وجودش برای مردها مثل رودخانه ی آمازون خطرناک می شد. بی تناسبی او به او امکان می دهد تا بتواند کارش را پیش ببرد. آنها وقتی از آن بالا به او تبسم می کنند با خود می گویند: یک وزش باد تو را از جا می کند. تونی هم با تبسم نگاهشان می کند و فکر می کند: این فقط یک آرزوست. خیلی ها برای اینکه باد ببردش سعی کردند.

قفل در دفترش را باز می کند بعد آن را پشت سر قفل می کند تا کسی نفهمد آنجاست. با وجود آنکه ساعت کار اداری اش نیست، شاگردان از بودنش سو استفاده می کنند. حضورش را مثل سگ های ردیاب حس می کنند و از هر موقعیتی استفاده می کنند تا بچسبند، با آه و ناله سعی می کنند تحت تاثیر قرارش دهند، یا به نحوی در مقابلش مقاومت کنند. تونی دلش می خواهد به آنها بگوید من فقط یک انسانم. البته این طور نیست. او انسانی است که قدرت دارد. هر چند قدرت او خیلی زیاد نیست، ولی به هر حال قدرت است.

یک ماه قبل، یا همان حدود، دانشجویی قوی هیکل با کتی چرمی و چشمانی سرخ شده یک چاقو روی میزش فرو کرد و فریاد زد: من احتیاج به نمره الف دارم. تونی هم ترسیده بود و هم عصبانی شده بود. خواسته بود با فریاد جوابش را بدهد : اگر مرا بکشی حتی نمره قبولی هم نخواهی گرفت. اما مثل اینکه آن دانشجو معتاد بود. معتاد، دیوانه یا هردو؛ شاید هم از دانشجویان غیر عادی ای که استادشان را می کشند و ماجرایشان را در رسانه ها دیده بود تقلید می کرد. اما خوشبختانه فقط یک چاقو داشت. تونی به او گفت: از صراحتت خوشم آمد. حال چرا آنجا روی صندلی نمیشینی تا با هم در این باره صحبت کنیم؟

بعد از آنکه او رفت تونی به رز تلفن کرد و گفت: خدا را شکر در دانشکده خدمات روان درمانی ارائه می شود. اما این ها چه شان است. رز گفت: عزیزم گوش کن، می خواهم که یک چیز را همیشه به خاطر داشته باشی. می دانی زن ها وقتی عادت ماهیانه می شوند چه تغییر و تحولاتی در وجودشان ایجاد می شود؟ این تغیر و تحولات در مردها همیشه وجود دارد.

تونی فکر می کند شاید حق با رز باشد، نمونه اش پبیس.

دفتر تونی بزرگ تر و جادارتر از دفترهای ساختمان های مدرن است، یک میز تحریر استاندارد پر خراش، یک تابلو اعلانات نئوپان و کرکره های گرد و خاک گرفته اثاث آن را تشکیل می دهند. اثر پونزهایی که نسل ها به دیوارها فرو شده اند، دیوار مغز پسته ای را مثل موریانه خورده است؛ این طرف و آن طرف تکه های باقیمانده از نوار چسب مثل سنگ طلق در غار می درخشد. کامپیوتر قدیمی تونی، دومین کامپیوتر عالی دنیا، روی میز تحریر قرار دارد- این کامپوتر آنقدر کند و قدیمی است که اگر کسی آن را بدزدد تونی اهمیتی نمی دهد. در طبقه کتابهایش چند جلد کتاب قابل استفاده که گاه به شاگردانش امانت می دهد وجود دارد:پانزده جنگ سرنوشت ساز اثر کریزی، یک داستان بازگو شده و لازم به قلم لیدل هارت و قطعا تصمیمات مهلک نوشته چرچیل، و یکی از آثار مورد علاقه او، چهره ی جنگ، نوشته کیگن.

روی یک دیوار تابلو چاپی نامرغوبی از نقاشی مرگ ولف اثر بنجامین وست به چشم می خورد. این تصویر که به نظر تونی خیلی غم انگیز است ولف را با صورتی به سفیدی شکم ماهی قرمز و چشمانی که پرهیزکارانه به بالا خیزه شده اند نشان می دهد. گروهی تماشاگر مرده پرست هم با لباسهای بالماسکه دور ولف جمع شده اند و تماشایش می کنند. از آن جا که دانشجویان و محققین رشته تاریخ مستعد گزافه گویی و شهید سرایی هستند، تونی این تصویر را برای یادآوری به خود و شاگردانش نگه داشته است. کنار تصویر ولف تصویری از ناپلئون در حال عبور از کوههای آلپ قرار دارد.

روی دیوار مقابل یک کاریکاتور ناشیانه ی آبرنگ نصب شده است. زیر کاریکاتور نوشته شده است: ولف جیش می کند. در کاریکاتور ژنرال رویش را برگردانده و فقط نیمرخ چانه ی کوچکش دیده می شود. قیافه ی عبوسی دارد و در بادکنکی که از دهنش بیرون آمده نوشته شده است: لعنت بر پدر این دکمه ها. این کاریکاتور را یکی از شاگردان تونی کشیده و دو سال قبل، بعد از پایان درس، از طرف کلاس به تونی هدیه د اده است. مطابق معمول بیشتر شاگردانش مردند. زن ها کمتر به درس هایی چون: اشتباهات تاکتیکی اواخر قرن وسطی یا ترایخ نظامی یا یک واقعیت هنری، که او در حال حاضر ندریس می کند، علاقه دارند.

وقتی بسته ای را که کارکاتور در آن بود باز کرد، چشم ها خیره اش شده بودند تا واکنشش را از دیدن عبارت (( لعنت بر پدر )) مشاهده کنند. شاگردان پسر فکر می کنند هیچ وقت چنین کلماتی به گوش زنان همسن او نخورده است. تونی خیلی تحت تاثیر این حالتشان قرار می گیرد؛ اما باید خیلی حواسش را جمع کند که آنها را (( پسران من )) صدا نکند. والا تبدیل به یک مادر خانه دار بذله گو و خوش مشرب یا بدتر از آن یک زن بوالهوس می شود که با دست گونه هایش را نیشگون می گیرد و چشمک می زند.

خود کاریکاتور به مناسبت سخنرانی او در مورد تکنولوژی لوازم درز جلوی شلوار، که شنیده بچه ها به آن نام (( دکمه های لطیف )) داده اند و معمولا جمعیت زیادی را جلب می کند، کشیده شده است. تونی این سخنرانی را این طور شروع می کند: (( طراحان جنگ ها میل دارند بیشتر به پادشاهان و ژنرال ها توجه کنند و از بیان عوامل خیلی کوچکتر ولی مهمتری غافل شده اند، این عوامل که جان سربازان واقعی را که در خط اول جبهه می جنگند در معرض خطر قرار داده اند، از این جمله اند: کک و شپش های ناقل مرض، چکمه های ناجور، گل و لای، میکرب ها، لباس های زیر و وسایل بستن درز جلو شلوار، بند شلوار، درزهایی که روی هم جا می افتند، دکمه و زیپ ها، قرن ها در تاریخ جنگ ها سهمی داشته اند؛بگذریم از جامه کوه نشین های اسکاتلندی که از یک جهت گفتنی بسیاری دارند.)) توین با مشاهده خنده شاگردان به آن ها می گوید: خنده ندارد. در عوض مجسم کنید در میدان جنگ هستید و نیاز طبیعی دارید، به خصوص که به هنگام فشار عصبی این نیاز بیشتر می شود. حالا خودتان را مجسم کنید که می خواهید این دکمه ها را باز کنید. بعد تصویری از دکمه های مورد بحث را که در قرن نوزدهم استفاده می شدند به بچه ها نشان می دهد. رای باز کردن هر دکمه از آن ها حداقل ده انگشت و ده دقیقه وقت لازم است. حالا مجسم کنید همان موقع یک موشک پرتاب شود. اصلا منده ندارد. یک فوج سرباز به حالت سینه خیز پیشروی می کنند، اما ضمن پیشروی باید دکمه های جلو شلوارشان را هم ببندند. فکر نکنید زیپ که زودتر بسته می شود بی عیب و نقص است. چرا نه؟ فکرتان را به کار ببرید - زیپ گیر می کند. و بستن زیپ صدا ایجاد می کند. و مردها عادت دارند برای روشن کردن سیگار چوب کبریت را به زیپ شلوارشان بکشند. این کار احتمالا در تاریکی روشنایی ایجاد می کند.

بعد ادامه می دهد: طراحان لباسهای جنگی مرتکب خیلی از جنایات جنگی شده اند. تعداد سربازان بریتانیایی را که به خاطر قرمز بودن یونیفرم های جنگیشان کشته شدند در نظر بیاورید و فکر نکنید با تمام شدن قرن نوزدهم آن نوع بی فکری را هم از میان رفت. نباید اشتباه جنایت آمیز موسیلینی را در فراهم کردن کفش سربازان از یاد برد. کفش! کفشی که برای پساهیانش تهییه کرده بود فقط یکی از موارد شکست او بود. و به عقیده تونی کسی که در جنگ آمریکا با کرده شمالی آن شلوارهای نایلونی را برای سربازان آمریکایی طرح کرد باید محاکمه نظامی بشود. از فاصله ی یک مایلی صدای خش خش پاها که به هم می سایید شنیده می شد. کیسه خوابها هم همین طور، آن ها هم خش خش می کردند، از داخل به راحتی نمی شد آن ها را باز کرد، و در سرما یخ می زدند. در حمله های شبانه ی دشمن مردهایی که در کیسه خواب بودند مثل بچه گربه های توی کیسه ذبح می شدند. قتل به دس طراحان لباس. این موضوع می تواند تونی را حسابی به هیجان بیاورد. همه ی این ها با کلامی آرام تر و در حاشیه می توانند لااقل برای یک فصل از کتابی که دارد می نیوسد و لباس های مرگ آور جنگی؛ تاریخچه ای از لباسهای نا مناسب جنگی نام دارد مورد استفاده قرار گیرد.

تونی در بایگانی آکوردثونی شکلش فهرست نام کلاس را زیر حرف ب در بخش امور اداری پیدا می کند و نمره هر تکلیف را در چهار گوش جلو آن وارد می کند. وقتی کار وارد کردن نمرات تمام می شود آن ها را در پاکتی که بیرون در اتاق با پونز چسبانده شده قرار می دهد تا شاگردانش بتوانند ساعتی بعد، طبق قرار قبلی، تکالیف صحیح شده شان را دریافت کنند. بعد راهش را به طرف ته راهرو ادامه می دهد و برای بازدید از صندوق پست وارد سوراخ کثیفی به نام دفتر گروه میش ود که کارمندی نیمه وقت دارد. در جعبه پست چیزی جز برگ تمدید هفته نامه جیمز دیفنس و آخرین شماره بیگ گانز پیدا نمی کند. هر دو را در کیفش می گذارد. بعد در دستشویی فوق العاده گرم زنانه که بویی آمیخته از صابون مایع، کلر و پیازی نیمه هضم شده می دهد، توقف کوتاهی می کند. مطابق معمول سوراخ یکی از توالت ها گرفته و در دو توالن دیگر هم کاغذ توالت نیست. در دستشویی که کار نمی کند کمی کاغذ توالت پیدا می کند. روی دیوار توالتی که کنار پنجره شیشه ای مات قرار دارد و توالتی که او ترجیح می دهد استفاده کند با ناخن یک پیان کوتاه نوشته شده: هر استوری، داستان او ( زن ) نه هیستوری، نه تاریخ ( مردانه ) و هر استرکتومی، برداشتن او ( زن ) نه هیسترکتومی، نه برداشتن رحم: لعنت به جنبش فمینیزم. قسمت دوم این نوشته همانطور که تونی می داند مربوط به جنبشی است که می خواهد مک کلانگ هال را جزء بناهای تاریخی قرار دهد و آن را به گروه مطالعات زنان واگذار کند. قسمت اول آن خبر از کشمکشی می دهد که توین امیدوار است بتواند از آن اجتناب کند.

شیادداشتی برای منشی گروه می گذارد: (( سوراخ توالن گرفته. متشکرم. امضا: آنتونیا فریمانت.)) تونی کلمه ی دوباره را اضافه نمی کند. لازم نیست لحنش نامطبوع باشد. این یادداشت کاری از پیش نخواهد برد، اما او به وظیفه اش عمل کرده است. بعد به سرعت از ساختمان بیرون می آید و به طرف ایستگاه مترو می رود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]

فصل پنجم[/i][/align] [align=RIGHT]

تونی برای ناهار در رستوران تاکسیک قرار دارد. بنابراین در ایستگاه اوزگود پیاده می شود، در خیابان کوئین به طرف غرب می رود و از مقابل دراگون لیدی کامیکز، کافه کوئین مادر و باشگاه بامبو و تصاویر شهوت انگیزش می گذرد. تونی می تواند با اتوبوس برود، اما معمولاً در اتوبوس فشارش می دهند و نیشگونش می گیرند. تازه آن قدر دکمه پیراهن و سگک کمربند مسافران اتوبوس را مطالعه کرده است که برای مدتی احتیاج به این کار ندارد، بنابراین پیاده روی را با وجود خطرات احتمالاً بیش ترش ترجیح می دهد. در هر حال خیلی دیر نخواهد بود و از رز که همیشه دیر می آید، دیرتر به آن جا نمی رسد.[/align]

تونی دور از ژنده پوشانی که به دیوار تکیه داده اند راه می رود. بدون شک آن ها کمی پول می خواهند، اما تونی با تردید بیش تری به آن ها نگاه می کند.

آن ها یا جاسوسانی هستند که برای خبرگیری، پیش از یک یورش دسته جمعی آمده اند، یا پناهندگان، و زخمی های پیاده نظامی که قبل از یک کشتار قریب الوقوع عقب نشینی کرده اند. به هر حال هر که باشند تونی از آن ها فاصله می گیرد.

آدم های درمانده به وحشتش می اندازند، او با دو آدم این چنینی بزرگ شده است. آن ها ضربه می زنند، آن ها هرچه به دستشان بیاید می ربایند.

این قسمت خیابان کوئین کمی شکل گرفته است. چند سال قبل از حالا بدتر بود. با بالا رفتن اجارۀ مغازه ها بیش تر کتابفروشی های دست دوم و هنرپیشه های گمنام از این جا رفته اند. اگر چه هنوز مغازه های این قسمت ترکیبی از بوتیک های طراحان آماتور، فروشگاه های اغذیۀ اروپای شرقی، عمده فروشان مبلمان اداری، بارهای آبجو خورهای روستایی و غرب کاناداست؛ ضمن این که در میانشان قنادی های دلباز و روشن، باشگاه های شبانه مد روز و بوتیک هایی که لباس های طراحان معروف را می فروشند هم وجود دارد.

« من حاضرم نصف عمرم را بدهم و کمری به باریکی کمر تو داشته باشم. »

اما رکود اقتصادی روز به روز بیش تر می شود. ساختمان های بیش تری را برای فروش گذاشته اند، خیلی از لباسفروشی ها بسته اند، زن های فروشنده لباسفروشی هایی که در آستانه ورشکستگی اند، بی کار دم در مغازه ایستاده اند و با نگاهی که حکایت از خشمی التماس آمیز می کند به عابرین خیره شده اند.

قیمت پشت ویترین ها به تخفیف اشاره می کند، چیزی که سال قبل این موقع، دو ماه به کریسمس مانده، کسی تصورش را هم نمی کرد. لباس های پر زرق و برق مانکن های بدون صورت یا بدون سر نه تنها مثل گذشته خریدار را به هوس نمی اندازد، بلکه به آشغال های باقیمانده از مهمانی شباهت دارد و دستمال کاغذهای مچاله شده یا آشغال های به جا مانده از یک جمعیت یا لشکر غارتگر را به یاد می آورد. مثل این که اقوام غارتگر واندال و گُت که هیچ کس آن ها را ندیده و نمی شناسد از آن جا گذشته است.

این ها افکاری است که به ذهن تونی که هیچ وقت چنین لباس هایی نمی پوشد، خطور می کند. این لباس ها برازندۀ زنان بلندبالا با بالاتنۀ کشیده و بازوهای خوش ترکیب است. رز به او می گوید: « تو قد کوتاه نیستی، کوچولویی. »

او جواب می دهد: « اما بالا تنه و پاهایم یک اندازه است. »

رز می گوید: « پس ما احتیاج به ماشین مخلوط کنی داریم که کمر تو و ران های مرا با هم مخلوط کنند. با این نظر موافقی؟ »

در جوانی، چنین گفتگویی نشانه نارضایتی آن ها از اندامشان بود، اما در حال حاضر این فقط یک شوخی است.

رز را می بینید که بیرون رستوران تاکسیک منتظرش است. به طرفش می رود، رز خم می شود و تونی هم خود را بالا می کشد هر دو هوای دو طرف سر یکدیگر را، آن طوری که به تازگی در تورنتو یا در میان بعضی از طبقاتش مد شده، می بوسند. رز این کار را با مکیدن گونه ها، به نحوی که دهانش شبیه دهان ماهی می شود و با چرخاندن چشم ها به یک طرف، انجام می دهد. بعد مثل این که بخواهد ادای فرانسوی ها را دربیاورید با کلامی مخلوط از فرانسه و انگلیسی می گوید: « تظاهر نمی کنم؟ » تونی لبخند می زند و دو نفری وارد تاکسیک می شوند.

تاکسیک یکی از رستوران های مورد علاقه آنهاست: خیلی گران نیست، پر جنب و جوش است، بنای قدیمی دارد و کمی کثیف است. بشقاب ها را با ماده عجیبی که به ته آن ها چسبیده سر میز می آورند، پیشخدمت های مرد معمولاً شایه چشم می زنند و در بینیشان حلقه دارند و پیشخدمت های زن غالباً جوراب شلواری های فسفری و دامنک های چرمی می پوشند. یکی از دیوارهای رستوران با آیینه های دودی یک هتل مخروبه پوشیده شده است. پوسترهای قدیمی برنامه های تئاترهای کوچک با چسب به دیوارها چسبانده شده اند، و افرادی با صورت های پرچین و چروک و لباس های فلز کوبی شده ای که زنجیر از آن آویزان است، سر به زیر به اتاق های عقب رستوران که مورد استفاده عموم نیست می روند، یا در راه پلۀ چوبی که به توالت ها، در طبقه پایین، منتهی می شود با هم صحبت می کنند. غذای ویژه تاکسیک ساندویچ فلفل قرمز و سبزی معطر و یک نوع کتلت ماهی کاد نیوفاندلند است. بعضی اوقات یک ظرف سالاد بسیار بزرگ، حاوی غذاهای دریایی همراه با گردو و یونجه هم آماده است. باقلوا، شیرینی تیرامیسو و قهوه اسپرسوی غلیظ هم هست. البته آن ها، شب ها که گروه های ارکستر راک و موسیقی برقی رستوران تاکسیک را غضب می کنند، به آن جا نمی روند. اما دوست دارند برای صرف ناهار به آن جا بروند و بودن در آن محیط به آن ها احساس نشاط و جوانی می دهد. کرز هم اکنون در گوشه ای، پشت یک میز فورمیکای قرمز که نقش های طلایی و پایه ها و حاشیۀ آلومینیومی دارد، و ساخت دهه پنجاه یا تقلیدی از آن است، نشسته است. او یک بطر شراب سفید و یک بطر آب معدنی سفارش داده است. با دیدن تونی و رز لبخند می زند و بوسه های هوایی رد و بدل می شود.

کرز امروز یک لباس کیسه ای جگری رنگ از ژرسۀ نخی و ژاکت کرک خاکستری پوشیده است. یک روسری بزرگ نارنجی و آبی زمردی با طرحی از گل های بیابانی را هم روی شانه هایش انداخته است؛ گیسوان بلند و بور مایل به خاکستری اش را از وسط فرق باز کرده و عینک مطالعه اش را تا روی موهایش بالا برده است، ماتیک هلویی رنگش تقریباً همرنگ لبانش است. قیافه اش به آگهی های شامپوی گیاهی – سالم ولی کمی قدیمی که کمی رنگ و رویشان