رفتن به مطلب
Negarita

وکیل خیابانی | جان گریشام

پست های پیشنهاد شده

مگان را به نوآمي رسانده و به او قول دادم كه بعد از ظهر حتماً با او تماس بگيرم. رابي بهانه بسيار خوبي شده بود براي اينكه ما بتوانيم همديگر را ببينيم.

***

برك هولدر يكي از اعضاي كنگره، جمهوري خواه بود از اهاني اينديانا كه آپارتماني شيك و لوكس در ويرجينيا داشت، با اين وجود دوست داشت كه هر روز عصر نزديك غروب خورشيد از خانه بيرون زده و در اطراف كپيتول هيل كمي بدود. معاونين او به مطبوعات گفته بودند كه او هميشه پس از دويدن در ورزشگاهي كه در طبقه زيرين ساختمان اداري اعضاي كنگره ساخته شده دوش مي گيرد و لباسهايش را عوض مي كند و سپس به خانه بر مي گردد.

برك هولدر يكي از چهارصد و سي و پنج نفر نماينده مجلس بود كه در حدود ده سال در واشينگتن زندگي كرده بود با اين وجود هنوز كسي او را كاملاً نمي شناخت او مردي بود چهل و يك ساله كاملاً سالم و تندرست با ظاهري مرتب و آراسته و تا حدودي جاه طلب. او قبلاً پستهاي بسيار مهمي در وزارت كشاورزي، راه و معدن داشت.

يك روز بعد از ظهر هنگامي كه برك هولدر در حال دويدن نزديك يونيون استيشن بود هدف گلوله فردي ناشناس قرار گرفت.

انگيزه اين سوء قصد كمي پيچيده به نظر مي رسيد. زيرا برك هولدر تنها يك دست لباس ورزشي بر تن داشت و هيچ گونه شي قيمتي و يا حتي پول نقد همراه نداشت تا بتوان ادعا كرد كه آنها انگيزه اين سو قصد بوده اند. پليس احتمال مي داد كه فردي در خيابان راه او را سد كرده با او گلاويز شد و سپس دو گلوله به طرف او شليك كرده باشد، يكي از آن گلوله ها به او اثابت نكرده بود اما گلوله دوم از زير بازوي چپش به طرف شانه اش رفته و سپس نزديك گردنش متوقف شده بود.

سوقصد كمي بعد از غروب خورشيد در پياده روي خياباني نزديك يونين استيشن اتفاق افتاده بود. از اظهارات شهود چنين استنباط مي شد كه ضارب مردي سياه پوست بود كه ظاهرش مانند بي خانمانها به نظر مي رسيد، و كمي پس از اينكه ضارب از محل گريخته و در تاريكي شب گم مي شود، فردي كه با ماشينش از آن خيابان عبور مي كرده بدن نيمه جان برك هولدر را كه بر روي زمين افتاده بود مي بيندو بلافاصله از ماشينش پياده شده و به كمك او مي شتابد.

برك هولدر را بلافاصله به بيمارستان جرج واشينگتن مي برند. تيم جراحي بيمارستان پس از عملي دو ساعته موفق مي شود كه گلوله را در آورد و جان برك هولدر را نجات دهد.

سالها بود كه به جان اعضاي كنگره در واشينگتن سوء قصد جدي نشده بود. البته سوء قصد هاي كوچك و جزئي انجام گرفته بود كه نتيجه همه آنها سخنراني هاي اعضاي عاليقدر كنگره در مورد افزايش روز افزون جرم و جنايات و در نهايت متهم كردن جناح رقيب به اين سوقصد ها بود.

البته هنگامي كه من خبر اين سوقصد را در ساعت يازده شب در تلويزيون مشاهده كردم برك هولدر قادر نبود مثل پيشينيانش به وراجي بپردازد. من در صندلي ام لم داده و مشغول تماشاي مسابقه بوكس بودم كه ناگهان برنامه هاي عادي تلويزيون قطع شد و گزارشگر تلويزيون با پخش عكس هاي زيبا از بروك هولدر با هيجان و التهاب فراوان خبر سوقصد به جان عضو عاليقدر كنگره را اعلام كرد، سپس دوربين به بيمارستان رفت گزارشگر تلويزيون در سرما در پشت دري كه بوك هولدر را چهار ساعت پيش از آنجا به داخل برده بودند نشان داد. فضاي اطراف بيمارستان يك آمبولانس و تعدادي ماشين پليس كه نور قرمز و آبي چراغهاي آنها تمام محيط را پر كرده بود ديده مي شدند برنامه به صورتي زنده پخش مي شد و از آنجايي كه هيچ جنازه خوني در آنجا به چشم نمي خورد گزارشگر بيچاره مجبور بود تا آنجا كه مي تواند قضيه را با آب و تاب تعريف كند تا هيجان و اضطراب عمومي را برانگيزد.

خانم گزارشگر براي بينندگان اعلام كرد كه عمل موفقيت آميز بوده و برك هولدر نيز جانم سالم به در برده و هم اكنون مشغول استراحت مي باشد. از آنچه كه دكترها به گزارشگر گفته بودند چيز خاصي استنباط نمي شد، و گزارشگر به دنبال منبع اطلاعاتي بهتر مي گشت. درست در همين هنگام تعدادي از همكاران برك هولدر براي عيادت او به بيمارستان آمدند و گزارشگر نيز فرصت را غنيمت شمرد و آنها را با اكراه جلوي دوربين كشاند و عليرغم ميلشان مشغول مصاحبه با آنها شد. گرچه خطر برطرف شده و برك هولدر صحح و سالم بود، اما سه تا از آنها به قدري محزون و گرفته بودند كه انگار خبر مرگ همكارانشان را شنيده اند آنها طوري مضطرب و شوكه به نظر مي رسيدند كه اگر كسي از موضوع باخبر نبود تصور مي كرد كه حتماً به جان آنها سوء قصد شده است.

من تا به حال آنها را به اين وضع و حال نديده بودم. هر كدام آنها نقطه نظرات و عقايد خويش را در مورد سوء قصد كه به جان دوستشان شده بود بيان كرده و سپس شروع به وراجي در مورد افزايش روز افروز جرم و جنايت در واشينگتن شدند. آنها معتقد بودند كه شرايط جسمي دوستشان وخيم تر از چيزي كه دكتر ها اعلام كرده اند، است.

سپس دوربين به محل وقوع جنايت رفت و گزارشگر كودن ديگري شروع به وراجي در مورد نحوه وقوع سوقصد كرد گزارشگر درست در نقطه اي ايستاده بود كه به جان برك هولدر سوقصد شده بود. او خم شد و به لكه بزرگ خوني كه بر روي پياده رو ديده مي شد اشاره كرد و آنرا به بينندگان گريان نشان داد سپس افسر پليسي داخل كادر دوربين قرار گرفت و داستاني مبهم و بي سر و ته از آنچه كه اتفاق افتاده بود براي بينندگان تعريف كرد.

گرچه گزارش مثلاً زنده تهيه شده بود اما در پشت دوربين انعكاس نورهاي آبي و قرمز ماشينهاي پليس به خوبي ديده مي شد. عجيب بود كه من متوجه اين موضوع شده بودم اما گزارشگر اصلاً توجهي به آن نشان نمي داد.

از همان شب پليس واشينگتن شروع به پاك كردن خيابانها از وجود بي خانمانها، گدايان و ولگرد ها كرد. پليس آنها را دسته دسته مانند گله هاي گوسفند سوار كاميونهاي بزرگ كرده و به مراكز بازپروري برد. آنها تمامي خيابان اطراف كپيتول هيل را جستجو كرده و هر كسي را كه بر روي نيمكتي خوابيده بود و يا در پاركي نشسته و يا در كنار خيابان مشغول گدايي بود و خلاصه هر كسي را كه شكل و شمايلش شبيه به بي خانمانها بود بي درنگ دستگير كرده و داخل ماشينهاي بزرگي كه براي اين منظور آورده بودند مي كردند.

اتهام آنها ولگردي، گدايي و مستي در انظار عمومي بود.

گروهي از اين بي خانمانها مفلوك را به زندان برده و گروهي را به داخل پاركينگي كه نزديك مركز اجتماعات فرهنگي واقع در خيابان رُد آيلند برده و همانجا از ماشين پايين ريختشان. گروهي ديگر را نيز به خيابان تي كه نزديك دفتر كار ما مي باشد برده و همانجا به آنها گفتند كه يا بايد به زندان برود و يا اينكه مجدداً به خيابانها بازگردند و البته آنها نيز بي درنگ شق دوم را انتخاب كرده و به محل زندگي شان يعني خبابان واشينگتن بازگشتند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سي و دوم

من با خودم عهد كردم كه هرچه زودتر تختخوابي راحت و گرم و نرم براي خويش تهيه كنم. خوابيدن بر روي زمين سخت و محكم واقعاً غير ممكن بود، با اين وجود در طي اين مدت بي خوابي و سختي را به خويش تحمل كرده بودم تا بتوانم چيزي را به خودم ثابت كنم. اما بالاخره آن شب قبل از طلوع خورشيد پس از چندين ساعت بي خوابي و تقلا در كيسه خواب به خودم قول دادم كه حتماً چيزي نرم تر را بيابم تا بتوانم بر روي آن بخوابم، آن شب براي هزارمين بار اين سوال در ذهنم ايجاد شد كه چگونه بي خانمانها مي توانند در پياده روها بر روي زمين سرد و سنگي بخوابند.

پايلون گريل مثل هميشه فضايي گرم و دم كرده داشت. يك لاقه قطور از دود سيگار بالاي ميزها را فرا گرفته و رايحه دانه هاي قهوه تمام اتاق را پر كرده بود. طبق معمول ساعت چهارو نيم صبح زمان پخش اخبار آشغال و دست و دوم بود.

برك هولدر يك شبه تبديل به شخصيتي بسيار معروف شده و نامش همه جا بر سر زبانها بود تصوير بزرگي از چهره او بر روي صفحه اول روزنامه پست ديده مي شد و مقاله هاي متعددي در مورد او ، فرد ضارب، علت سوء قصد و گزارش هاي پليس چاپ شده بود.

در اين روزنامه ها هيچ چيز در مورد بي خانمانهاي مفلوك و بي چاره اي كه آنها را از خيابانها جمع كرده و عده اي از آنها را به زندان برده و عده ديگري را آزاد كرده بودند نوشته نشده بود. البته موردكاي بعداً تمام اين خبرها را با جزئيات بيشتر برايم تعريف مي كرد.

در ايستگاه مترو بودم كه ناگهان به موضوع بسيار جالبي در روزنامه برخورد كردم. تيم كلاسن كه از جريان محكمه ما خيلي خوشش آمده بود در مقاله اي بسيار طولاني به تشريح فعاليت هاي ريوراوكز و سه وكيل مدافع آن پرداخته بود.

ريوراوكز شركتي خصوصي بود كه حدود بيست سال از تاسيس آن مي گذشت. يكي سرمايه گذاران و سهامداران عمده اين شركت كلايتون بندر بود. بندر يكي از ملاكين بزرگ (ايست كست) بود كه شايع بود ثروتش بالغ بر دويست ميليون دلار مي باشد تصوير بندر و املاكش در هگري تاون، مري لند در كنار مقاله ديده مي شد. اين كمپاني در طي بيست سال گذشته حدود يازده ساختمان اداري در واشينگتن و تعداد بيشماري فروشگاه در حومه واشينگتن و بالتيمور تاسيس كرده بود در آمد حاصل از آن چيزي حدود سي صد و پنجاه ميليون دلاري مي شد با اين وجود اين شركت به بانكهاي متعددي مقروض بود.

پس از ارائه تاريخچه جامعي از شركت ريوراوكز، كلاسن به بررسي فعاليت هاي شركت دريك و سوييني پرداخته بود البته كلاسن اين اطلاعات را به احتمال قوي از چند وكيل برجسته اي كه با اين شركت كار مي كردند دريافت كرده بود. دو جدول اطلاعاتي نيز كه هر دو از مجله يو اس لاو اقتباس شده بودند نيز در كنار مقاله چاپ شده بودند. در يكي از جدولهاي فهرست نام ده موسسه حقوقي معروف در كل ايالت متحده درج شده و در جدول ديگر ميانگين درآمد سالانه هر يك از شركا اين موسسات درج شده بود. شركت دريك و سوييني با در اختيار داشتن هشتصد وكيل پنجمين شركت بزرگ در ايالت متحده بود، و درآمد ساليانه هر يك از شركاي آن بالغ بر نهصد و ده هزار و پانصد دلار بود. بنابراين از لحاظ درآمد ساليانه شركا در رديف سوم قرار داشتند.

آيا من واقعاً چنين مبلغ هنگفتي را از دست داده بودم؟

سومين مقاله طويل و جالب در مورد تيلمن گانتري بود در واقع زندگي پرفراز و نشيب او براي بسياري از مجلات و روزنامه ها جالب بود. در مقاله نقل قولهاي بسياري از كساني كه او را مي شناختند آورده شده بود يك افسر پليس در مورد او كمي صحبت كرده بود. يكي از هم سلوليهايش در زندان در تحسين او و وراجيهاي زيادي كرده بود يكي از شهروندان محترم ساكن نورت ايست گفته بود كه گانتري زماني يك زمين بسكتبال براي بچه هاي فقير ساخته بود.

يكي از زناني كه سابقاً از شريك جرم و همدست گانتري ذكر مي كردند لحن مقاله به گونه اي بود كه تمام وكلاي اين شركت را جانياني شرير تر از تيلمن گانتري معرفي مي كرد.

نويسنده مقاله در پايان گفته بود كه فردا داستان مفصل زندگي غم انگيز لونتا برتون را در روزنامه براي خوانندگان محترم درج خواهد كرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راستي چرا آرتور جاكوبز اجازه داده بود كه نام شركت محبوبش اين طور لجن مال بشود؟

البته تعجبي هم نداشت زيرا آرتور جاكوبز هدف خيلي راحتي بود. روزنامه پست نيز از هر مفتشي زيرك تر و در كارش جدي تر بود كاملاً واضح بود كه نويسنده مقاله به اين سادگيها دست از سر آرتور جاكوبز برنخواهد داشت و تا او را حسابي بدنام نكند آرام نخواهد گرفت.

تقريبا ساعت نه و نيم بود كه من و وكيلم به ساختمان كارل مولتري واقع در مركز شهر در تقاطع خيابان ششم و خيابان اينديانا رسيديم. موردكاي مي دانست كه من قرار است كجا بروم بر روي سر در ساختمان نوشته شده بود بخش رسيدگي به جرائم مدني و قضايي .

من هرگز تا به حال قدم به چنين جايي نگذاشته بودم در سالن ورودي وكلا حقوقدانان و مجرميني را كه وارد ساختمان مي شدند به دقت تفتيش بدني مي كردند سالن انتظار بيشتر شبيه به يك باغ وحش پر از آدمهايي مضطرب و عصبي با چهره هايي رنگ پريده و نگاههايي شرورانه بود.

دادگاه در طبقه اول اتاق شماره 114 بود و قاضي نيز كسي به جز عاليجناب نورمن كيزر نبود. در برگه كاغذي كه پشت در دادگاه نصب شده بود نام من در رديف اول ثبت شده بود به اين معنا كه به پرونده من قبل از بقيه رسيدگي مي شود. صحنه خيلي جالبي بود زيرا بقيه مجرمين بدور من حلقه زده و مشغول خواندن فهرست اسامي بودند هنگامي كه قدم به درون دادگاه گذاشتم هراس عجيب بر من متوسلي گشت وكلا در رديف نزديك ميز قاضي نشسته بودند و من نيز آهسته به طرف نيمكتي خالي رفته و بر روي آن نشستم و مشغول مطالعه مجله اي نه چندان جالب شدم.

قاضي هنوز نيامده و من عمداً خودم را بي خيال و آرام نشان مي دادم. ناگهان صدايي را از پشت سرم شنيدم كه گفت:

ـ صبح به خير مايكل.

صدايي از راهرو ميان صندلي ها آمد، او رافتر بود كه مثل هميشه كيفش را دو دستي به خودش چسبانده بود در پشت او مردي ايستاده بود كه چهره اش به نظرم خيلي آَشنا مي آمد اما نمي توانستم نام او را به خاطر بياورم، تنها مي دانستم كه در جلسه دادرسي او هم حضور داشت.

من نيز در جواب او گفتم:

ـ سلام.

آنها از مقابل من رد شده و به طرف صندليهايي كه در گوشه ديگر دادگاه قرار داشت رفته و همانجا نشستند، آنها جزو قربانيان من محسوب مي شدند بنابراين خود را كاملاً محق مي دانستم كه در جريان دادرسي پرونده من شركت كنند.

تا چند دقيقه ديگر قاضي مي آمد و اتهامات مرا يكي يكي مي خواند و من نيز مجبور بودم لابه لا كنان به آنها التماس كنم كه بي گناهيم را بپذيرند. راستي دليل واقعي حضور رافتر در آنجا چه مي توانست باشد؟

همين طور كه مشغول مطالعه مجله بودم و سعي مي كردم خودم را آرام و خونسرد نشان بدهم، كم كم جواب سوال خويش را يافتم، آنها آمده بودند تا اتهام سرقتي را كه بر من وارد شده بود به رخم بكشند و شاهد تحقير من باشند. رافتر زيرك ترين حقوقداني بود كه من تا به حال ديده بودم. او به اينجا آمده بود تا ترس و وحشت را در چهره من ببيند و در دلش به من بخندد.

حدود ساعت نه و نيم بود كه قاضي وارد دادگاه شد و بر روي صندلي مخصوصش نشست.

موردكاي بلافاصله به طرف او رفت و مرا به او معرفي كرد سپس هر دوي ما در برابر او بر روي صندلي هاي خود نشستيم.

قاضي كينزر تقريبا هفتاد ساله به نظر مي رسيد با موهاي خاكستري مجعد، ريش باريك خاكستري رنگ و چشماني قهوه اي و نافذ. او و وكيل من سالها بود كه يكديگر را مي شناختند.

قاضي كيزنر رو به من كرد و در حالي كه دستش را مرتب تكان مي داد گفت:

ـ من همين الان داشتم به موردكاي مي گفتم كه مورد پرونده شما يك مورد خاص و غير طبيعي بود.

من سرم را به علامت تاييد سخنان او تكان دادم واقعاً براي خود من هم خيلي غير عادي به نظر مي رسيد.

او در ادامه سخنانش گفت:

ـ من سي سال است كه آرتور جاكوبز را مي شناسم. در حقيقت بيشتر وكلايي را كه در اينجا حضور دارند مي شناسم. به نظر من آنها همگي وكيل هاي خوبي هستند و در كارشان نيز بسيار مهارت دارند.

مسلماً همين طور بود كه او مي گفت امثال آرتور جاكوبز وكلاي با استعداد و جوان را استخدام مي كردند و سپس از آنها وكلايي برجسته و ماهر مي ساختند. از اينكه رافتر و دوستش شاهد محاكمه من بودند و به رئيس من مي خنديدند احساس بدي داشتم. قاضي كيزنر داشت مي گفت:

ـ پرونده اي كه در دفتر يك وكيل دزديده مي شود معمولاً براي اخاذي و براي باج گيري از آن استفاده نمي شود. زيرا تنها شامل تعدادي ورقه است كه فقط به درد يك وكيل مي خورد نه كس ديگر، بنابراين اگر بخواهيد آنرا به فردي بفروشيد كه اصلاً با قوانين حقوقي آشنا نمي باشد و در مجموع يك وكيل نمي باشد مطمئن باشيد كه پول زيادي گيرتان نخواهد آمد، البته من قصد ندارم شما را به دزدي متهم كنم متوجه هستم چه مي گوييد.

ـ بله كاملاً مي فهمم.

البته خودم خيلي مطمئن نبودم كه منظور او چيست براي همين يك جواب الكي به او دادم تا او به سخنانش ادامه دهد.

ـ بياييد فرض كنيم كه شما اين پرونده را از دفتر آن وكيل برداشته ايد و الان آنرا نزد خود داريد. اگر همين حالا آن در برابر من به صاحبش برگردانيد مطمئن باشيد كه من پاداش اين كارتان را هنگام صدرو حكم در نظر خواهم گرفت. واضح تر بگويم من از اين گناه شما گذشت خواهم كرد و قضيه را به خوبي و خوشي فيصله خواهم داد. البته شما نيز بايد قول بدهيد كه از مطالب درج شده در آن پرونده هرگز استفاده نكنيد.

ـ و اگر آن را برنگردانم چه؟ البته اگر فرض كنيم پرونده دست من باشد.

ـ در آن صورت ما شما را به اتهام سرقت محاكمه خواهيم كرد اگر دادستان با اقامه دليل وارد بر شما را ثابت كند و هيئت منصفه نيز شما را گناهكار بدانند آن وقت من راي نهايي را در مورد جرم شما صادر خواهم كرد.

چينهاي عميق پيشاني او و لحن سخت و محكم صداي او هيچ شكي را براي من باقي نگذاشت كه او بسيار جدي مي باشد و راي صادره توسط او دقيقا همان چيزي است كه مي ترسم بر سرم بيايد.

او در ادامه حرف هايش گفت:

ـ علاوه بر اين اگر هيئت منصفه اتهام سرقت بر شما را وارد بداند جواز وكالت شما براي ابد باطل مي شود.

ـ بله قربان.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


موردكاي به پپشتي صندلي اش تكيه داده بود و به دقت به سخنان قاضي كيزنر گوش مي داد.

ـ پرونده شما برخلاف پرونده هايي كه در دست دارم بسيار مهم مي باشد بنابراين وقت را نبايد بيهوده تلف كرد. علاوه بر اين مفاد پرونده مسروقه در دادگاهي ديگر به دقت مورد بررسي قرار خواهد گرفت و تازه در آن موقع هم ممكن است قاضي آن دادگاه نيز براساس مندرجات پرونده اتهام ديگري بر شما وارد كند. من مي خواهم قبل از اينكه كار به جاهاي خيلي باريك بكشد قضيه را به خوبي و خوشي فيصله بدهم البته با اين فرض كه پرونده دست شما مي باشد.

موردكاي از او پرسيد:

ـ عاليجناب چقدر به ما فرصت مي دهيد تا در اين باره فكر كنيم؟

ـ تصور مي كنم دو هفته اي كافي باشد.

ما بلافاصله موافقت كرديم زيرا دو هفته وقت براي فكر كردن كاملاً منطقي به نظر مي رسيد. من و موردكاي دوباره به سالن انتظار دادگاه بازگشتيم و همانجا منتظر شديم اما هيچ اتفاق خاصي نيافتاد.

تيم كلاسن از روزنامه پست همراه با عده اي از وكلا با عجله وارد سالن شد و ما را ديد كه بر روي نيمكتي نشسته بوديم اما جرات نكرد جلو بيايد و چيزي بگويد موردكاي از كنار من برخواست و به طرف او رفت و او را به گوشه اي كشيد و مشغول صحبت كردن با او شد و او براي كلاسن گفت كه دو تن از وكلاي شركت دريك و سوييني در حال حاضر در دادگاه مي باشند و شايد آن دو حرفي براي گفتن به او داشته باشند. كلاسن فورا به سراغ رافتر رفت تا با او مصاحبه كند سر و صداهايي كه از داخل دادگاه شنيده مي شد به وضوح نشان مي داد كه رافتر ماهرانه در حال وقت كشي مي باشد آنها كمي بعد از دادگاه خارج شده و در سالن انتظار به مشاجرات خويش ادامه داده اند.

ملاقاتم با كيزنر همانطور كه خودم از قبل پيش بيني كرده بودم بسيار كوتاه بود. من بيگناهي خودم را ابراز كرده و سپس چند برگه را امضا كردم و با عجله از آنجا خارج شدم هنگامي كه از دادگاه خارج شدم ديگر رافتر را نديدم.

به محض اينكه سوار ماشين شديم از موردكاي پرسيدم:

ـ چه صحبت هايي ميان تو و قاضي كيزنر در غياب من رد و بدل شد؟

ـ همان چيزهايي كه به خودت گفت.

ـ او واقعاً آدم سر سختي است.

ـ او قاضي خوبي است اما قبل از اينكه به اين منصب برسد سالهاي سال يك وكيل جنايي بسيار ماهر و با تجربه بوده است. او اصلاً نسبت به وكيلي كه پرونده همكارش را دزديده باشد ترحم نخواهد كرد.

ـ اگر مرا مجرم تشخيص بدهند، مجازاتم چند سال طول خواهد كشيد؟

او در اين مورد چيزي نگفت.

ـ نگران نباش ما دو هفته وقت داريم كه راه حل خوبي براي اين مشكل پيدا كنيم.

ما پشت چراغ قرمز توقف كرده بوديم و خوشبختانه من رانندگي مي كردم، به او گفتم:

ـ بسيار خب جناب مشاور اعظم حالا بايد چكار بكنيم؟

ـ ما دو هفته وقت داريم بنابراين نبايد عجولانه تصميم بگيريم فعلاً براي تصميم گرفتن خيلي زود است.

 

 

فصل سي و سوم

 

 

صبح روز بعد در روزنامه پست دو مقاله مفصل و طولاني همراه با تصاويري گوناگون چاپ شده بود. اولين مقاله هماني بود كه روزنامه پست در شماره ديروز خود قول چاپ آنرا به خوانندگان داده بود يعني داستان غم انگيزي از زندگي لونتا برتون. نويسنده مقاله داستان زندگي او را بر اساس اظهارات مادربزرگش ، دو تن از خاله هايش، يك كارمند سابق، يك مددكار اجتماعي سابق، معلم سابق و مادر و دو برادرانش كه هم اكنون در زندان به سر مي بردند نوشته بود. روزنامه پست به مدد دارا بودن گزارشگران كوشا و خستگي ناپذير و بودجه فراوان معمولاً در مقالاتش حقايقي را درج مي كرد كه ما بيشتر اوقات در كارهاي حقوقي خويش از آنها استفاده مي كرديم و داستان زندگي لونتا برتون نيز يكي از همين مقالات مفصل و مفيد بود.

مادر لونتا هنگام تولد او فقط شانزده سال داشت و لونتا دومين فرزند از سه كودكي بود كه او به دنيا آورده بود. هر سه تاي اين بچه ها نامشروع بوده و پدر هاي متفاوتي داشتند گرچه مادر لونتا از ذكر نام پدر او خودداري كرد. لونتا در محله هاي كثيف و فقير نشين نورث ايست بزرگ شده بود. مادر او مرتباً از جايي به جايي ديگر نقل مكان مي كرد و لونتاي بيچاره مجبور بود مدتي با او و مدتي نيز با مادربزرگ و خاله هايش زندگي كند با به زندان افتادن مادرش كه لونتا در سال ششم دبستان بود مدرسه را رها كرد و از آن پس زندگي خطرناكي را آغاز كرد. خيابانهاي نورث وست تبديل به محل زندگي او شده بود و مواد مخدر پسرها، گروه هاي شرور و خطرناك و جرائم كوچك تبديل به نوعي سرگرمي براي او شده بود او چند بار با حقوقي بسيار اندك در جاهايي متفاوت مشغول به كار شد اما هر بار پس از مدت كوتاهي كارش را رها كرده و دوباره به خيابانها باز مي گشت.

قسمتي از مقاله به بررسي گزارش پليس در مورد لونتا برتون مي پرداخت: در چهارده سالگي به اتهام سرقت از يك فروشگاه دستگير و در دادگاه نوجوانان محاكمه شده بود. سه ماه بعد به جرم مستي در اماكن عمومي مجددا دستگير و در دادگاه نوجوانان محاكمه شد. مدتي بعد به خاطر حمل ماري جوانا دستگير و در دادگاه نوجوانان محاكمه شد. چند ماه بعد مجدداً به همين جرم محاكمه شد. در شانزده سالگي به جرم فحشا دستگير و در زندان بزرگسالان محاكمه شد اما اين بار او را زنداني نكردند. كمي بعد به جرم دزديدن يك دستگاه موسيقي خودكار و تعدادي ديسك صوتي از يك موسسه رهني دستگير و محاكمه شد. اما اين بار هم زنداني نشد.

اولين فرزندش را در هجده سالگي در بيمارستان دي . سي جنرال واشينگتن به دنيا آورد. اما در فهرست اسامي والدين نام پدر نوزاد درج نشده بود. دو ماه بعد از تولد اُنتاريو به جرم فحشا محاكمه شد. اما اين بار هم زنداني نشد. در بيست سالگي صاحب دوقلوهايي به نام آلونزو و دانته شد اما اين بار هم در فهرست بيمارستان سي. دي. جنرال نام پدر دوقلو ها ثبت نشده بود. و كمي بعد مادر جوان و سيه روز چهارمين فرزند را به نام تيمكو در بيست و يك سالگي به دنيا آورد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پس از تولد چهارمين فرزند نامشروعش بارقه اي از اميد در زندگي سياه او درخشيد. لونتا كمي بعد از تولد تيمكو خودش را به يكي از مراكز نگهداري از زنان بي سرپرست به نام خانه مادري معرفي كرده و در آنجا ثبت نام مي كند. خانه ماري هم درست مثل نوآمي براي نگهداري از زنان بي خانمان ساخته شده است. لونتا در اين مراكز با يك مددكار اجتماعي به نام نل كتر آشنا مي شود. لونتا چند ماه پيش به نل گفته بود كه خداوند به او كمك كرده كه به مركز آنها بيايد و زندگي خياباني را ديگر رها كند. او واقعاً تصميم گرفته بود زندگي سالمي را آغاز كند به همين منظور قرصهاي جلوگيري از بارداري را كه توسط خانم نل كتر در اختيارشان گذاشته بودند مرتبا مصرف مي كرد در جلسات هفتگي كه براي راهنمايي زنان بي سرپرست برگزار مي شد شركت مي كرد و حتي عليرغم ضعق جسمي و روحي اعتيادش را ترك كرد. او كه هدفش يافتن كاري ثابت براي اداره بچه هايش بود به سرعت شروع به مطالعه كرد تا بتواند مهارت خواندنش را افزايش دهد.

خانم كتر براي او شغلي در يك فروشگاه بزرگ خواربار فروشي پيدا كرد، او مسئوليت باز كردن بسته هايي را كه براي فروشگاه مي رسيدند برعهده داشت و ساعتي چهار دلار و هفتاد و پنج سنت حقوق مي گرفت. لونتا هفته اي بيست ساعت در فروشگاه كار مي كرد و به اين ترتيب تقريباً مي توانست بچه هايش را كمي سر و سامان بدهد، پاييز گذشته او به نزد نل رفته و به او مي گويد كه مكاني را براي زندگي خود و كودكانش يافته است، نل مي خواست در مورد آن مكان كمي تحقيق كند اما لونتا مانع مي شود. مكان موردنظر آپارتمان كوچك با دو آپارتمان و يك حمام و دستشويي بود و اجاره آن ماهي يكصد دلار مي شد.

من بلافاصله نام نل كتر و خانه ماري را يادداشت كردم تا بتوانم بعدها در برابر هيئت منصفه از او به عنوان يكي از شهود محكمه استفاده كنم. او مي توانست داستان زندگي لونتا برتون را براي هيئت منصفه بيان كند. آنچه كه موجب شده بود لونتا به فكر تهيه سرپناهي براي خود و كودكانش بيافتد اين بود كه بيشتر زناني كه در خانه ماري زندگي مي كردند كودكان خويش را از دست داده و گم كرده بودند.

لونتا براي اينكه دچار چنين سرنوشتي نشود به فكر تهيه جايي براي زندگي خود و كودكانش مي افتد و آن آپارتمان كثيف و محقر را اجاره مي كند. او با پشتكاري عجيب مطالعه مي كرد و علاوه بر اين ساعت كارش را نيز افزايش داده بود تا بتواند از پس مخارج زندگي برآيد عجيب تر از همه اين بود كه بعد از ترك اعتيادش ديگر از مواد مخدر استفاده نكرده بود و تازگيها نيز مباني كامپيوتر را فرا گرفته بود. لونتا تازه داشت طعم آسايش را مي چشيد كه او را از آپارتمانش بيرون انداختند. او و فرزندانش مجبور مي شدند دوباره به جايگاه قبلي شان يعني خيابان هاي واشينگتن بازگردند. هنگامي كه فرداي آن روز نل كتر او را مي بيند لونتا به دليل استعمال مواد مخدر گيج و آشفته و فرزندانش نيز كثيف و گرسنه بودند. نل كتر دوباره او را به خانه ماري مي برد اما مسئولين آنجا نيز كثيف و گرسنه بودند. نل كتر دوباره او را به خانه ماري مي برد اما مسئولين آنجا نيز از پذيرفتن او سرباز مي زنند زيرا بخشنامه جديد به آنها اجازه پذيرش معتادين را نمي داد. بنابراين لونتا مجبور مي شود آنجا را ترك كند از آن پس نل كتر او را نمي بيند تااينكه يك روز خبر كشته شدن او و فرزندانش را در روزنامه ها مي خواند.

من در حالي كه مشغول مطالعه داستان زندگي لونتا برتون در روزنامه بودم آرزو مي كردم كه برادن چانس نيز آنرا خوانده باشد او اكنون مي بايست در خانه گرم و نرم و مجللش در حومه ويرجينيا باشد مطمئن بودم كه او در صبح به اين زودي بيدار مي باشد زيرا حتماً فشارهاي عصبي چند ماه اخير خواب را از چشمان او ربوده بود، بنابراين به احتمال قوي او هم در حال حاضر مشغول مطالعه روزنامه پست بود.

دلم مي خواست به دليل جناياتي كه مرتكب شده بود زجر بكشد تا شايد به اين طريق جزاي كثافت كاريهايش را پس بدهد. دلم مي خواست به او بگويم كه آدم رذلي مثل تو كه ساعت ها وقت صرف چانه زدن با مشتريان محترم و ثروتمندش مي كند و پروژه هاي عظيم را پايه گذاري كرده و هر موجود بدبختي را كه سرراهش باشد يا اجير عده اي جاني براي هميشه ساكت مي كند. آدمي مثل تو حتي ارزش محاكمه شدن هم ندارد. آه بله شما حق داريد، تقصير فقط به گردن رقباي شريرتان مي باشد و شما هم مانند كودكي معصوم و پاك و بي گناهيد. از ديد آدمهايي مثل تو سياهپوستاني كه در خيابانها زندگي مي كنند يك مشت حيوانند كه هيچ حق و حقوقي ندارند، حتي حق نفس كشيدن هم ندارند، زيرا فضا را آلوده مي كنند، پس مي بايست آنها را هر چه زودتر سر به نيست كرد تا نتواند حتي يك ثانيه هم در روند اجراي پروژه هاي عظيم جنابعالي وقفه ايجاد كند چقدر دلم مي خواست همين حالا گوشي تلفن را بردارم و شماره منزل او را بگيرم و از او بپرسم.

ـ بعد خواندن اين مقاله چه احساسي داري برادن.؟

دلم مي خواست با پرسيدن اين سوال قهوه صبحانه را زهرش كنم اما افسوس كه نمي توانستم.

مقاله دوم از ديدگاه حقوقي كمي جالب اما دردسر آفرين بود. مقاله در مورد پسري نوزده ساله و خياباني به نام كيتو اسپايرز بود.

عكسهايي كه از او در كنار مقاله چاپ شده بود هر بيننده اي را در نگاه اول مي ترساند. كيتو ادعا كرده بود كه پدر سه فرزند آخري لونتا يعني دو قلوها و تيمكو مي باشد. او اظهار نظر كرده بود كه در طي سه سال اخير به ندرت به انها سر مي زد و كمكشان مي كرد. كيتو نمونه كامل يك ولگرد خياباني بود كه از دبيرستان اخراج شده و تا به حال نيز جرائم زيادي را مرتكب شده بود البته اظهارات او كه ادعا مي كرد پدر سه فرزند لونتا مي باشد هنوز هم براي پليس غير قابل قبول بود.

او مدتي كوتاه با لونتا و بچه هايش در آن آپارتمان كثيف و محقر زندگي كرده و در حد توانش در پرداخت اجاره بها كمكش مي كرده اما بعد از كريسمس آن دو با يكديگر دعوا مي كنند و كيتو آنها را ترك مي كند او در حال حاضر نزد زني كه شوهرش در زندان مي باشد زندگي مي كند.

او چيزي در مورد چگونگي بيرون انداختن لونتا و بچه هايش از آپارتمانشان نمي دانست و هنگامي كه قضيه را فهميد خيلي ناراحت شد. پليس براي اثبات ادعايش از او خواست كه تمام جزئيات آپارتمان را برايشان بگويد و كيتو نيز به دقت فضاي داخل آپارتمان را براي آنها توصيف كرد و همين ثابت مي كرد كه او واقعاً با آنها در آنجا زندگي كرده بود.

او نمي دانست كه تيلمن گانتري مالك اصلي آنجا بوده زيرا هر پانزدهم ماه اجاره ها توسط فردي به نام جاني از مستاجرين گرفته مي شد. من و موردكاي مي بايست هر چه زودتر با كيتو تماس مي گرفتيم تا از او به عنوان يكي از شهود اصلي در جريان دادرسي استفاده كنيم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


كيتو از مرگ لونتا و فرزندانش عميقاً متاثر و ناراحت بود اما تشييع جنازه حضور نيافت ما سرنخهاي بسياري يافته بوديم كه مي توانست به پيروز شدنمان در محكمه كمك كند اما با اين وجود مسئله اي به شدت ذهن مرا به خود مشغول كرده بود. اگر ما در محاكمه پيروز مي شديم مي توانستيم به خاطر بيرون كردن لونتا و فرزندانش از آپارتمان و مرگ آنها تقاضاي ده ميليون دلار خسارت كنيم كه در آن صورت تقريباً تمام اين مبلغ به كيتو مي رسيد. گرچه لونتا با مردان زيادي رابطه داشته اما كيتو اولين كسي بود كه ادعا مي كرد پدر سه فرزند آخري او مي باشد. اين مبلغ پول ميتوانست هر ولگرد خياباني را وسوسه كند كه خودش را به عنوان پدر فرزندان لونتا بيجاره معرفي كند.

اين مشكل ساز ترين قسمت ماجرا بود و احتمال داشت كه موفق نشويم با او صحبت كنيم.

من با شركت حقوقي دريك و سوييني تماس گرفتم و از منشي شركت خواستم تا با برادرن چانس صحبت كنم. منشي از من پرسيد:

ـ لطفاً نامتان را بگوييد.

من به دروغ نامي پر طمطراق تحويل منشي دادم و در ادامه خاطر نشان كردم كه معرفم آقاي كلينتون بندر از شركت ريوراوكز مي باشد. منشي گفت:

ـ متاسفانه آقاي چانس در حال حاضر در مرخصي مي باشد.

من با لحني خشك و آمرانه كه خاص طبقه ثروتمند مي باشد به او گفتم:

ـ من كي مي توانم با او تماس بگيرم؟

ـ ايشان به مسافرت رفته اند.

ـ بسيار خب كي از مسافرت بر مي گردند؟

ـ من اطلاعي ندارم.

گوشي تلفن را بدون گفتن كلامي ديگر بر زمين كوبيدم و ناسزايي نثار چانس و منشي اش كردم ممكن است كه او به مرخصي يك ماهه رفته باشد بنابراين شايد خواسته تا فعلاً آفتابي نشود و هنگامي كه آبها از آسياب افتاد سر كارش برگردد. البته از لحن صحبت منشي معلوم بود كاسه اي زير نيم كاسه مي باشد، شايد تمام اينها ظاهر سازي باشد و او اصلاً به مسافرت نرفته باشد.

از آنجا كه هفت سال تمام براي شركت دريك و سوييني كار كرده بودم به خوبي مي توانستم عمس العمل آنها را برابر چنين بدنامي بزرگي پيش بيني كنم. احتمالاً همگي با غرور و تكبير تمامي اين رسواييها را ناديده گرفته و به كار خويش ادامه خواهد داد.

از آنجايي كه پرونده محكمه در دست برادن چانس بوده احتمالاً بقيه چيزي از موضوع نمي دانند اما اگر هم از موضوع مطلع باشند باز هم تفاوتي نمي كرد زيرا او از همان ابتدا به همكارانش دروغ گفته بود و اكنون تمام وكلا و شركاي اين موسسه حقوقي تحت پيگرد قانوني قرار گرفته بودند. شايد هم او مي خواست براي قانع كردن همكارانش از هكتور كمك بگيرد و علاوه بر اين رسيد اجاره هايي كه از لونتا گرفته بود را نيز به آنها نشان بدهد. اما از آنجايي كه او همه اين مدارك را نابود كرده بود آنها مجبورش كرده بودند تا همه چيز را برايشان تعريف كرده و مفاد مدارك نابود شده را برايشان بگويد.

لااقل آرتور جاكوبز و كيمته اجرايي موسسه به حقيقت پي برده بودند. بيرون انداختن مستاجرين از خانه هايشان يك اشتباه بزرگ بود. لااقل چانس به عنوان وكيل شركت ريوراوكز مي بايست هنگام فسخ قرارداداجاره سي روز به مستاجرين براي تخليه خانه فرصت مي داد. اما چانس اين كار را نكرد و همين مسئله براي ريوراوكز دردسر ساز شده بود و اين شركت بزرگ را در معرض خطر محكوميت قرار داده بود.

شايد اگر چانس به مستاجرين سي روز مهلت براي تخليه خانه ها داده بود. لونتا و فرزندانش اكنون زنده بودند.

بي شك شركت دريك و سوييني حق شراكت چانس را به او داده و اخراجش كرده بودند. هكتور هم در حال حاضر مشغول جمع آوري مداركي بود كه مي توانست در جريان دادرسي به آنها كمك كند. حالا كه چانس رفته بود، هكتور مي توانست تمام حقايق را البته به جز ذكر ارتباطش با من گفته و در شغلش باقي بماند.

كميته اجرايي شركت پشت در هاي بسته مرتب جلسات اضطراري تشكيل مي داد تا بتواند راهي براي فرار از اين مخمصه بيابد. شرايط روز به روز بدتر مي شد رافتر و همكارانش در حال بررسي جوانب مختلف قضيه بودند بالاخره پيشنهاد كردند كه در جريان محاكمه قضيه برتون را به پرونده مسروقه نسبت بدهند و از آنجايي كه اين پرونده گمشده بود بنابراين جريان دادرسي به علت عدم وجود مدارك كافي در اين زمينه متوقف مي شدبه اين ترتيب آنها مي توانستند خودشان را از اين مخمصه نجات دهند.

اما قبل از اينكه بتوانند از پرونده گمشده به عنوان ابزار دفاعي استفاده كنند روزنامه ها با درج حقايق و مصاحبه با شاهدان اين ماجرا مدارك محكوميت شركت دريك و سوييني را تكميل كردند ديگر نيازي به پرونده گمشده و مندرجات آن نبود زيرا اظهارات شهود خيلي كاملتر از مفاد پرونده مسروقه بود بنابراين عليرغم مخفي كردن پرونده توسط چانس ما باز هم مي توانستيم در جريان دادرسي پيروز شويم.

شركت دريك و سوييني واقعاً دچار اغتشاش و بحران شده بود. تمام چهارصد وكيل خشمگين اين شركت در آستانه شورش بودند اگر من هنوز هم براي آنها كار مي كردم به جاي اينكه مثل اين احمقها بر مشكلات شركت بيافزايم سعي مي كردم تا راهي براي نجات خود و شركتمان از اين دردسر بزرگ پيدا كنم نه اينكه مثل آدمهاي كودن دست به شورش و اعتصاب بزنم، اما ديگر هيچ راه گريزي براي شركت باقي نمانده بود. دريك و سوييني در آستانه نابودي قرار داشت.

اما يك مسئله مهم ديگر نيز در ميان بود و آن عدم وجود مدرك كافي براي محكوم كردن ريوراوكز به خاطر دست داشتن در اين ماجرا بود در حقيقت به دليل مكتوبات اندكي كه ميان چانس و موكلش يعني شركت ريوراوكز، انجام گرفته بود هيچ مدركي دال بر مطلع بودن ريوراوكز از اخراج مستاجرين بدون دادن مهلت قانوني به آنها وجود نداشت بنابراين ريوراوكز مي توانست همه تقصير ها را به گردن وكيل نادانش بياندازد و شركت دريك و سوييني را به جرم اينكه بدون اطلاع آنها مستاجرينشان را بيرون انداخته بودند محكوم كند از آنجايي كه ريوراوكز در آمد ساليانه اي معادل سيصد و پنجاه ميليون دلار داشت مي توانست به خوبي شهود را بخرد و موسسه دريك و سوييني را وادار به اقرار به خلافهاي كه مرتكب شده بودند بكند.

با پيش آمدن چنين رسوايي بزرگي بقيه موكلين موسسه دريك و سوييني اعتماد خود را به اين شركت حقوقي از دست داده بودند و ديگر هيچ وجه حاضر به كمك به آنها و سرمايه گذاري در شركت نبودند. دريك و سوييني واقعاً در آستانه نابودي قرار گرفته بودند.

***

برك هولدر، عضو كنگره و نماينده مجلس به سرعت روند بهبودي را طي مي كرد يك روز پس از عمل جراحي اش او قادر بود كه بر روي صندلي چرخدار نشسته و تحت مراقبت ويژه كادر بيمارستاني يا مطبوعات مصاحبه كند. او با كمك همسر زيبايش از روي صندلي چرخدار برخاست و قدمي به جلو برداشت تا در برابر دوربين هاي تلويزيوني خطابه مهمي را ايراد كند او يك بلوز گشاد قرمز رنگ به تن كرده و بازوي چپ و گردنش نيز باند پيچي شده بود.

او در برابر خبرنگاران اظهار كرد كه حالش بسيار خوب است و قادر است تا چند روز ديگر به سر كارش برگردد و به وظايفش رسيدگي كند. او به تمام شهروندان واشينگتن قول داد كه پس از بهبودي تمامي تلاشش را در جهت بهبود وضعيت اجتماعي اين شهر بزرگ و مهم به كار گيرد. او به خبرنگاران گفت كه واقعاً جاي تاسف است كه پايتخت كشورشان محيطي چنين نا امن و خطرناك دارد. و او از اين به بعد با تمام توان در كاهش ميزان جرم و جنايت در اين شهر خواهد كوشيد. او از پليس خواست تا نسبت به حمل اسلحه توسط شهروندان سختگيري و كنترل بيشتري داشته باشد و علاوه بر اين خواستار افزايش زندانها شد.

حمله مسلحانه اي كه به برك هولدر شده بود پليس را به تكاپو انداخت تا با سرعت بيشتر شروع به پاك كردن خيابانهاي واشينگتن از وجود اراذل و اوباش بكند. سناتورها و نمايندگان مجلس يك روز تمام را صرف بحث و گفتگو در مورد افزايش جرم و جنايت در واشينگتن كردند در نهايت به پليس دستور دادند با تمام قوا خيابانهاي اطراف كنگهره و كاخ سفيد را از وجود افراد مست، معتاد، گدايان و بي خانمانها پاك شود و آنها را به زندان و مراكز بازپروري تحويل دهد. پليس نيز همه آنها را مانند گله هاي گوسفند سوار وانتها و كاميونهاي بزرگ كرده و سپس گروهي را زنداني و گروهي ديگر را به حومه واشينگتن منتقل كرد.

ساعت يازده و چهار دقيقه همان شب پليس از كشته شدن فردي به ضرب گلوله نزديك يك فروشگاه مشروب فروشي در خيابان چهارم واقع در نورث ايست، درست نزديك رود آيلند مطلع شود.

پليس بلافاصله به محل وقوع جنايت رفت و با صاحب مشروب فروشي كه صداي شليك گلوله را شنيده بود گفتگو كرد او در اظهاراتش به پليس گفت كه صداي گلوله را شنيده بود گفتگو كرد او در اظهاراتش به پليس گفت كه صداي گلوله را از انبار متروكه اي كه نزديك فروشگاهش بود شنيده است. پليس تمام انبار را جستجو كرد وسرانجام در پشت تلي از آجر جسد جواني سياهپوست را ديد كه با اصابت دو گلوله به مغزش كشته شده بود. هنگامي كه پليس جسد را شناسايي كرد متوجه شد كه او كسي به جز كيتو اسپايزر نمي باشد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل سي و چهارم

صبح روز دوشنبه بالاخره سر و كله رابي پيدا شد. او واقعاً اشتها سيري ناپذير هم براي بيسكويت ها و هم براي اخبار جديد داشت. هنگامي كه من كمي ديرتر از معمول حدود ساعت هشت به دفتر كارم رسيدم او مثل هميشه روي پله ها جلوي ساختمان نشسته بود و در حالي كه لبخندي مليح بر لب داشت به گرمي به من سلام كرد. گانتري با بمب گذاري جلوي دفتر كار ما، مرا وادار كرده بود كه با جديت بيشتري به جمع مدارك در جهت محكوم كردن او بپردازم بنابراين قصد داشتم هنگامي كه وارد دفتر كارم شدم بلافاصله پرده ها را كنار بزنم تا فضاي اتاق را روشن تر كنم اين گونه بهتر مي توانستم افكارم را بر روي كارم متمركز كنم.

به دقت به چهره رابي نگريستم تا آثار خوشگذرانيهاي چند روز اخير را در صورتش ببينم. اما او مثل هميشه كاملاً عادي و سر حال به نظر مي رسد. البته به غير از چشمانش مثل هميشه زيبا و غمگين بودند دوتايي با هم وارد اتاق شديم و هر آنچه را كه دست داشتم بر روي ميز رابي گذاشتم، چقدر خوب بود كه انسان در محل كارش تنها نباشد. از او پرسيدم:

ـ اين چند روز اخير حالت چه طور بود؟

ـ خوب.

رابي اين را گفت و سپس به سمت جعبه بيسكويت ها رفت من هفته گذشته در غيابش سه جعبه بيسكويت برايش خريده بودم.

ا زاو پرسيدم:

ـ در حال حاضر كجا زندگي مي كني؟

ـ در ماشينم، مگر جاي ديگر را هم دارم؟

او در ادامه سخش افزود:

ـ خيلي خوشحالم كه زمستان دارد تمام مي شود.

ـ من هم همين طور، بگو ببينم در طي هفته گذشته اصلاً به مركز نوآمي مراجعه نكردي؟

ـ نه اما امروز مي خواهم سري به آنجا بزنم.هيچ وقت تا اين اندازه سرحال نبوده ام.

ـ خودم تو را تا آنجا مي رسانم

ـ متشكرم

حرفهايمان كمي جدي و رسمي بود او انتظار داشت تا از او درباره رفتنش به آن مهمانخانه چيزي بپرسم گرچه خيلي دلم مي خواست در اين مورد با او صحبت كنم اما ترجيح دادم اين كار را نكنم.

هنگامي كه قهوه حاضر شد يك فنجان براي او و يكي هم براي خودم ريختم، او داشت مثل يك موش با ولع سومين بيسكويتش را مي خورد و دائم به اطراف اتاق سرك مي كشيد چگونه مي توانستم با موجودي قابل ترحم مثل او بداخلاق و جدي باشم؟ به او گفتم:

ـ مي خواهي برايت روزنامه بخوانم؟

ـ البته، عاليست.

بر روي صفحه اول روزنامه تصوير بزرگي از شهردار چاپ شده بود و از آنجايي كه رابي به خبرهاي سياسي علاقه مند بود تصميم گرفتم تا قبل از همه اين مقاله را برايش بخوانم. نويسنده مقاله با شهردار و شوراي شهر درباره قتل لونتا برتون و فرزندانش مصاحبه كرده و نظر آنها را در اين باره پرسيده بود شهردار ناراحتي عميق خويش را در مورد اين جنايت ابراز كرده و گفته بود كه پليس و قوه قضاييه در حال پيگيري و رسيدگي به اين پرونده قتل مي باشند. او همچنين در پاسخ گزارشگر روزنامه كه از او پرسيده بود آيا به نظر شما اين جنايت تجاوز به حقوق مدني انسانها محسوب مي شود اما همين جرائم زمينه را براي اجراي عدالت فراهم مي كند!

از آنجايي كه موضوع رسيدگي به اين پرونده قتل مسئله داغ روز شده بود، گروه جديدي از مجرمين به عنوان متهمين رديف اول اين تراژدي غم انگيز معرفي شدند. در واقع افكار عمومي از سوقصدبه جان نماينده مجلس به سوي اين قتل وحشتناك معطوف گشته است.

آنهايي كه در ابتدا اعضاي كنگره و نمايندگان مجلس را مسئول اين جنايت فجيح مي دانستند اكنون موسسه حقوقي دريك و سوييني و موكلين ثروتمندش يعني شركت ريوراوكز را مسئول مرگ لونتا برتون و فرزندانش مي دانستند.

رابي كاملاً مجذوب داستان غم انگيز لونتا برتون شده بود. من خلاصه جريان دادرسي پرونده قتل او و فرزندانش را برايش تعريف كرده و توضيح دادم كه چگونه قسمتي از مدارك مهم در ارتباط با پرونده قتل برتون مفقود شده است.

امروز هم تمامي روزنامه ها با مقاله هاي شديد و الحن به شركت دريك و سوييني حمله كرده و تمام وكلاي آن را افرادي بي صلاحيت و غير قابل اعتماد معرفي كرده بودند. احتمالاً همين الان آن بيچاره ها داشتند از خود مي پرسيدند كه اين ماجرا بالاخره كي به پايان مي رسد؟

مسلماً تا مدتي اوضاع به همين منوال ادامه خواهد داشت.

در گوشه پايين صفحه اول روزنامه خبر تصميم جديد شركت پست درباره متوقف كردن پروژه رساندن محموله هاي بزرگ پستي به شهروندان ناحيه نرث ايست، واشينگن درج شده بود دليل اين تصميم نيز اقدامات اخير شركت ريوراوكز و گانتري در سرمايه گذاري در زمينها و انبار هاي متروك اين ناحيه ذكر شده بود.

ريوراوكز در جريان دادرسي اين پرونده يك پروژه بيست ميليون دلاري را از دست داده بود بنابراين كاملاً طبيعي بود كه مثل هر شركت بزرگ ديگري كه يك ميليون دلار بر روي املاك متروكه سرمايه گذاري مي كند تا ده برابر سود عايدش شود با چنين ضرر بزرگي قانوناً برخورد كند.

ريوراوكز حتماً براي پيروز شدن در محكمه به سراغ برجسته ترين وكلا ايالت متحده مي رفت اوضاع روز به روز براي ريوراوكز موسسه حقوقي دريك و سوييني بحراني تر مي شد.

ما به سراغ اخبار خارجي مندرج در روزنامه رفتيم. خب زلزله در توجه رابي را به شدت به خود معطوف كرده بود. همين طور كه داشتم به دنبال خبرهاي داغ ديگري مي گشتم تا آنها را براي رابي بخوانم ناگهان چشمم به تصاوير بزرگي افتاد كه در روزنامه چاپ شده بود. تصاوير متعلق به كيتو اسپايزر بود و در زير آنها با تيتر درشت نوشته شده بود كيتو اسپايزر به ضرب گلوله كشته شد.

نويسنده مقاله كه كيتو اسپايزر را سرنخي مهم براي كشف راز قتل برتون و فرزندانش مي دانست گزارش قتل او را مفصلاً در روزنامه درج كرده بود هيچ سر نخي وجود نداشت و هيچ شاهدي در صحنه جنايت حضور نداشت اين هم يكي از آن مرگهاي خياباني بي ارزش بود رابي از من پرسيد:

ـ حالت خوب است؟

سوال او مرا از افكارم بيرون كشيد.

ـ آه بله .

سعي كردم تا نفس عميقي كشيده و بر اعصابم مسلط شوم.

ـ چرا ديگر به خواندن ادامه نمي دهي؟

زيرا آنقدر گيج و آشفته بودم كه نمي توانستم با صداي بلند مقاله را بخوانم، در سكوت به سرعت تمام مقاله را خواندم بلكه شايد نام تيلمن گانتري در آن ذكر شده باشد اما متاسفانه هيچ اثري از نام او در مقاله نبود.

چرا كه نه؟ براي من يكي كاملاً واضح بود كه چه اتفاقي افتاده است . اين پسر بچه نوزده ساله كه بنا به ادعاي خودش پدر سه فرزند برتون بود آنقدر خودش را به ما حقوقدانها نزديك كرد و هر آنچه را كه مي دانست در اختيارمان گذاشت تا اينكه بالاخره تصميم گرفتند او را براي ابد ساكت كنند.

خيلي آرام و شمرده مقاله را براي رابي خواندم. در حين خواندن مقاله گوش هايم را به دقت تيز كرده بود تا تمام صداهاي اطراف را بشنوم به علاوه بر اين مرتب به در اتاق نگاه مي كردم بلكه شايد موردكاي از راه برسد تا بتوانم در اين مورد با او صحبت كنم.

گانتري به اين طريق پيام خودش را به گوش تمامي شهود رسانده بود كه يا بايد ساكت شوند يا اينكه سرنوشتي مانند كيتو اسپايزر در انتظارشان خواهد بود. كشتن شهود واقعاً وحشتناك بود اگر گانتري به سراغ وكلا مي رفت آن وقت تكليف من چه بود؟

در اوج وحشت و هراس به اين نكته پي بردم كه اين ماجراي قتل زياد هم به ضرر ما نيست زيرا لااقل يك موضوع را به ما ثابت مي كند و آن اين است كه كيتو حقيقتاً پدر سه فرزند لونتا بوده است.

نويسنده مقاله موسسه حقوقي دريك و سوييني را مسئول قتل اين پدر نوزده ساله مي دانست. بنابراين يك بار ديگر نام اين موسسه حقوقي لكه دار شد و حالا ديگر مطبوعات به خود جرات مي دادند وكلاي اين موسسه را در حد قاتلاني شرير پايين آورده و تحقير كنند.

در ذهنم به يك ماه ثبل بازگشتم خود را دوباره در شركت دريك و سوييني برابر ميستر و تمام آن جرياناتي كه اتفاق افتاده بود قرار دادم و تصور كردم كه پشت همان ميز نشسته ام و در حال مطالعه اين مقاله مي باشم همچنين فرض كردم كه تمام اتهامات وارده بر دريك وسوييني حقيقت داشته باشد انوقت من چه مي كردم؟

بي شك اگر من هنوز هم يكي از شركاي اين موسسه حقوقي بودم اول از همه مشاورم رودلف مايلز را به خاطر ايجاد تشنج و اغتشاش در ميان اعضاي كميته اجرايي توبيخ مي كردم. سپس به سراغ بقيه شركاي محترم مي رفتم و از انها مي خواستم تا به جاي دامن زدن به بحران افكارشان را بر روي هم بريزند بلكه بتوانند راه نجاتي بيابند و آنها خاطرنشان مي كردم به هر قيمتي شده مي بايست مانع از جريان دادرسي به اين پرونده بشوند. اگر من هنوز هم در ميان آنها مي بودم تلاشم را در جهت نجات شركت به كار مي بردم.

شك داشتم كه شركا و روساي شركت بتوانند راهي براي حل اين مشكل بزرگ بيابند. شرايط بحراني چند هفته اخير همه آنها را دچار يك ركود فكري كرده بود.

رابي دوباره مرا از افكارم بيرون كشيد:

ـ لطفاً بقيه مقاله را بخوان.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


تمام روزنامه را براي يافتن مقاله اي ديگر در اين رابطه جستجو كردم اما بي فايده بود، فقط يك مقاله ديگر در مورد اقدام پليس در پاك كردن خيابانها از وجود بي خانمانها بعد از سوقصد به جان برك هولدر چاپ شده بود. يكي از حاميان و مدافعان بي خانمانها از اين اقدام پليس به شدت انتقاد كرده و تهديد كرده بود كه با آنها از طريق قانون مبارزه خواهد كرد رابي از اين مقاله خيلي خوشش آمد به نظر او اين مقاله از نقطه نظر توصيف شرايط رقت انگيز زندگي بي خانمانها واقعاً جالب بود.

من رابي را به مركز نوآمي رساندم. همه در آنجا او را مانند دوستي قديمي در آغوش گرفته و از خوشحالي شروع به گريستن كردند چند دقيقه اي را با مگان در آشپزخانه نو آمي به صحبت كردن گذراندم اما حال و هواي عشق و كارهاي رمانتيك را نداشتم زيرا فكر در جاي ديگري بود.

هنگامي كه به دفتر كارم بازگشتم اتاق سوفيا را پر از مراجعين يافتم خود سوفيا داشت تلفني با شخصي به زبان اسپانيولي صحبت مي كرد به دفتر موردكاي رفتم تا از او بپرسم كه آيا مقاله هاي روزنامه امروز صبح را خوانده است. او در حالي كه لبخند بر لبانش نقش بسته بود داشت روزنامه را مطالعه مي كرد او قول داد كه پس از مطالعه روزنامه حدود يكساعت بعد به دفترم بيايد تا با هم در مورد جريان دادرسي صحبت كنيم.

من به اتاق خودم بازگشتم تا پرونده هايم را كمي تنظيم كنم. در طي دو هفته گذشته از نود و يك پرونده تنها به سي و هشت تاي آنها رسيدگي كرده بودم. مي دانستم كه كارهاي عقب افتاده بسياري دارم، بنابراين مي بايست وقتم را طوري تنظيم مي كردم كه بتوانم به بقيه پرونده هايم نيز رسيدگي كنم

سوفيا ضربه اي به در زد و سپس آن را باز كرد و بدون سلام يا حتي عذرخواهي گفت:

ـ فهرست اسامي مستاجريني كه آنها را از آن ساختمان مخروبه بيرون انداختند كجاست؟

عينكش تا نوك بيني اش پايين آمده بود و در پشت هر دو گوشش يك مداد ديده مي شد معلوم بود كه سرش خيلي گرم كارش مي باشد. فهرست اسامي آنها را بر روي ميزم گذاشته بودم تا هميشه دم دست باشد بنابراين بلافاصله انها را به دادم او نگاهي اجمالي به ليست اسامي انداخت و گفت:

ـ بينگو

از جايم برخواستم و گفتم:

ـ چي گفتي؟

ـ منظورم شماره هشت ماركيز ديز مي باشد. تصور مي كردم كه شايد نامش برايت آشنا باشد

ـ چرا بايد نام او برايم آشنا باشد؟

ـ چون او همين الان در اتاق من مي باشد. پليس ديشب او را از پارك فالايت مقابل كاخ سفيد سوار كرده و در ميدان لوگان از ماشين پايين انداخته است فكر مي كنم كه امروز، روز خوش شانسي تو باشد.

بلافاصله به همراه سوفيا به اتاق رفتم آقاي ماركيز درست در وسط اتاق مقابل ميز او نشسته بود او به طرزي حيرت انگيز شبيه ديوون هاردي بود او تقريبا چهل و نه ساله به نظر مي رسيد با موها و ريش هاي خاكستري رنگ، اوايل مارس بود و او هم درست مثل بقيه بي خانمانها پتويي كلفت دور خودش پيچيده بود. همينطور كه داشتم به طرف دفتر موردكاي مي رفتم تا اين خبر را به او بدهم مرتب رويم را بر مي گرداندم تا دوباره به چهره او نگاه كنم.

من و موردكاي با احتياط به او نزديك شديم تا سوالاتي را كه در ذهنمان مطرح بود از او بپرسيم. بنابراين موردكاي با لحني بسيار مودبانه گفت:

ـ معذرت مي خواهم من موردكاي گرين يكي از وكلايي هستم كه در اينجا كار مي كنند. مي توانم چند سوال از شما بپرسم؟

هر دوي ما در مقابل آقاي ديز ايستاده و منتظر جواب او بوديم، او سرش را بلند كرد وگفت:

ـ فرض كنيم كه اين طور باشه.

موردكاي به او گفت:

ـ ما داريم بر روي پرونده اي كار مي كنيم كه در آن اشاره به اخراج مستاجرين ساختماني متروكه در تقاطع خيابان فلوريدا و نيويورك شده است.

او گفت:

ـ منم اونجا زندگي مي كردم.

كمي خيالم آسوده شد بنابراين نفسي راحتي كشيدم و به حرفهاي موردكاي گوش دادم

ـ شما واقعاً آنجا زندگي مي كرديد؟

ـ آره اما اونا بيرونم كردند.

ـ بله، بسيار خب به همين علت است كه ما درگير رسيدگي به اين پرونده هستيم، ما بايد بقيه مستاجرين اين ساختمان صحبت كرده و معتقديم كه بيرون انداختن آنها از محل زندگي شان غير قانوني بوده است.

ـ درسته

ـ شما چه مدت آنجا زندگي كرده ايد؟

ـ حدود سه ماه

ـ آيا شما اجاره بهايتان را مرتباً مي پرداختيد؟

ـ معلومه كه مي پرداختم.

ـ آن را به چه كسي مي پرداختيد؟

ـ به مردي كه اسمش جاني بود.

ـ چه قدر مي پرداختيد؟

ـ ماهي صد چوب همه اش نقد

ـ چرا پول نقد مي پرداختيد؟

ـ چون نمي خواست اين موضوع جايي ثابت بشه

ـ آيا مالك ساختمان را مي شناسيد؟

ـ نه.

او بدون كوچكترين مكثي پاسخ منفي اش را ادا كرده بود بنابراين براي من جاي شكي باقي نماند كه او حقيقتاً تيلمن گانتري را نمي شناسد بنابراين نمي داند چه خطري او را تهديد مي كند

موردكاي صندلي اش را پيش كشيد و در برابر آقاي ديز نشست و به گونه اي كاملاً جدي با او مشغول صحبت كردن شد او به آقاي ديز گفت:

ـ ما مي خواهيم كه وكالت شما را به عهده بگيريم.

ـ واسه چي؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


ما كساني را كه شما را از منزلتان بيرون انداخته اند تحت پيگرد قانوني قرار داده ايم اين وظيفه ما است كه از حقوق شما دفاع كنيم.

ـ اما اجاره اون آپارتمان ها غير قانوني بوده واسه همين ما به جاني پول نقد مي داديم.

ـ هيچ اشكالي نداره، علاوه بر اين اگر ما بتوانيم در جريان دادرسي پيروز شويم پول خوبي گير شما مي آيد.

ـ مثلاً چه قدر؟

ـ هنوز نمي دانم، به هر حال شما با همكاري با ما چيزي را از دست نخواهيد داد.

ـ آره راس مي گي.

با دست به شانه موردكاي زده و سپس دوتايي از آقاي ديز تشكر كرديم و به طرف دفتر موردكاي به راه افتاديم هنگامي كه در را پشت سرمان بستيم او از من پرسيد:

ـ موضوع چيست؟

ـ براي اتفاقي كه براي كيتو اسپايزر افتاد، من تصور مي كنم كه بهتر است اظهارات ماركيز را ضبط كنيم البته همين حالا.

موردكاي دستش را به ريشش كشيد و گفت:

ـ فكر بدي نيست بهتر است تمام اظهارات او را ثبت كنيم و خودش نيز زير آنرا امضا كند صوفيا نيز مي تواند آن را رسماً در دفتر اسناد رسمي ثبت كند. بنابراين اگر براي او اتفاقي افتاد مي تونيم از اظهاراتش در دادگاه استفاده كنيم؟

ـ آيا اينجا ضبط صوت پيدا مي شود؟

موردكاي چشمانش را به اطراف اتاق گرداند و گفت:

ـ بله بايد همين دور و برا باشد.

اما از آنجايي كه نمي دانست ضبط صوتش را كجا گذاشته يك ماه طول مي كشيد تا بتواند آن را پيدا كند از او پرسيدم:

ـ اگر بخواهيم از او فيلم ويدئويي تهيه كنيم چه؟ آيا دوربين فيلمبرداري اينجا پيدا مي شود؟

ـ نه تصور نمي كنم

كمي فكر كردم و سپس گفتم:

ـ من الساعه دوربين خودم را به اينجا مي آورم. تو و صوفيا سعي كنيد تا او را در اينجا نگهداريد

ـ مطمئن باش كه او از جايش تكان نخواهد خورد.

ـ خوب است من تا چهل و پنج دقيقه ديگر باز مي گردم.

با عجله از دفتر كارم خارج شدم و با ماشين به سرعت به طرف جرج تاون راندم بلافاصله با محل كار كلير تماس گرفتم، او در بين كلاسهايش مشغول استراحت بود از من پرسيد:

ـ چه اتفاقي افتاده؟

ـ من به دوربين فيلمبرداريت احتياج دارم در ضمن خيلي هم عجله دارم.

كلير در حالي كه سعي مي كرد از موضوع سر در بياورد آرام و آهسته گفت:

ـ دوربين در جاي هميشگي اش مي باشد براي چه كاري آن را مي خواهي؟

ـ مي خواهم از شاهدي هنگام بيان اظهاراتش فيلمبرداري كنم مي توانم آن را براي مدتي كوتاه از تو قرض بگيرم؟

ـ بله حتماً

ـ آيا هنوز هم دوربين در اتاق نشيمن مي باشد؟

ـ بله

ـ آيا قفل خانه را عوض كرده اي؟

ـ نه

خيالم راحت شد زيرا هنوز هم كليدهاي منزل او را داشتم.

ـ شماره در بازكن چه طور؟

ـ نه آن را عوض نكرده ام، هنوز همان شماره سابق مي باشد.

ـ متشكرم، بعداً با تو تماس مي گيرم.

***

ما ماركيز ديزر را به اتاقي بدون اثاثيه اما پر از قفسه هايي مملو از پرونده هاي قطور برديم و سپس او را بر روي صندلي پشت به ديواري سفيد رنگ نشانديم من از او فيلمبرداري مي كردم سوفيا اظهاراتش را ضبط مي كرد و موردكاي نيز از او سوالات گوناگون مي پرسيد

ماركيز عين همان جواب ها را تحويلمان داد.

فيلمبرداري تنها سي دقيقه طول كشيد و در طي اين مدت ما توانستيم تمام سوالات اساسي را كه در جريان دادرسي كمك مي كرد از او بپرسم و جوابي كه عيناً مي خواستيم دربافت كنم ديزر تصور مي كرد كه محل زندگي دو مستاجر ديگري كه آنها را هم از آنجا بيرون انداخته بودند مي داند. بنابراين به ما قول داد كه حتماً آنها را هم پيدا مي كند و به نزدمان بياورد نقشه ما اين بود كه براي هر كدام از اين مستاجرين مفلوك يك پرونده مجزا درست كنيم. البته مي بايست براي رسيدن به اين هدف از مقاله هاي روزنامه پست نيز استفاده مي كرديم. ما مي دانستيم كه كلوين لم يكي ديگر از همان مستاجرين در مركز بازپروري انجمن زندگي مي كند، اما موضوع مهم تر اين بود كه ما فقط توانستيم او و ماركيز ديز را پيدا كنيم و هنوز بقيه مستاجرين را نيافته بوديم. البته در جريان اين دادرسي پول زيادي گير آنها نمي آمد ما مي توانيم هر كدام آنها را به بيست و پنج هزار دلار راضي كنيم. اما پرونده هايي كه درست مي كرديم مي توانست مدعي و اليه هاي ما را به كلي از هستي ساقط كند

من هنوز هم اميدوار بودم كه پليس به جمع كردن بي خانمانها از خيابانها ادامه دهد زيرا تنها به اين طريق ممكن بود بقيه مستاجرين را پيدا كنيم. قبل از اينكه ديز دفتر كار ما را ترك كند موردكاي به او هشدار داد كه در اين مورد به هيچ وجه با كسي صحبت نكند. من پشت ميزي كه نزديك ميز سوفيا قرار داشت نشستم و شكايت نامه اي را در سه صفحه از طرف موكل جديدمان بر عليه آن سه مدعي و عليه اي كه موكلان را به گونه اي غير قانوني از منزلشان بيرون انداخته بود تايپ كردم سپس يك شكايت نامه ديگر را نيز براي كلوين لم تنظيم كردم و هنگامي كه كارم تمام شد هر دوي اين شكايت نامه را در حافظه كامپيوتر بايگاني كردم اگر مي توانستم بقيه مستاجرين را هم بيابيم نام آنها را هم وارد شكايت نامه مي كردم.

تقريباً قبل از ظهر بود كه زنگ تلفن به صدا در آمد و از آنجايي كه سوفيا داشت با يك خط ديگر صحبت مي كرد خود من مي بايست به تلفن پاسخ بدهم بنابراين گوشي را برداشته و گفتم:

ـ لگال كلينيك بفرماييد؟

مرد مسني از آن سوي خط با لحني موقرانه گفت:

ـ من آرتور جاكوبز وكيل موسسه دريك و سوييني هستم، من مي خواهم با آقاي موردكاي گرين صحبت كنم.

با لحني آرام گفتم:

ـ بله حتماً

سپس به آهستگي از جايم برخواستم به دفتر موركاي رفتم. او تا مرا ديد گفت:

ـ موضوع چيست؟

ـ آرتور جاكوبز تلفن كرده و مي خواهد با تو صحبت كند.

ـ او ديگر كيست؟

ـ رئيس موسسه دريك و سوييني

هر دو براي چند لحظه به يكديگر خيره شديم، سپس او لبخندي زد و گفت:

ـ اين مي تواند به نفع ما باشد

من در سكوت تنها سرم را به علامت تاييد تكان دادم.

او گوشي تلفن را برداشت و من هم در مقابلش نشستم تا شاهد مكالماتشان باشم.

مكالمه كوتاهي بود و بيشتر آرتور جاكوبز صحبت مي كرد. از حرفهاي آنها چنين برداشت كردم كه او مي خواهد هر چه زودتر ما را ببيند و در مورد جريان دادرسي با ما صحبت كند.

هنگامي كه موردكاي گوشي تلفن را گذاشت به من گفت:

ـ آنها مي خواهند كه فردا در مورد جريان دادرسي با من صحبت كنند

ـ كجا؟

ـ در موسسه خودشان راس ساعت ده صبح، البته بدون حضور تو

خود من هم انتظار نداشتم تا آنها دعوتم كنند از موردكاي پرسيدم:

ـ آيا آنها خيلي نگرانند؟

ـ البته كه نگران هستند، بيست روز ديگر موعود رسيدگي به پرونده آنهاست، با اين وجو هنوز اميدوارند كه با ما به توافق برسند آنها خيلي نگرانند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل سي و پنجم

من تمام صبح روز بعد را در موسسه ريدمير ميشن مشغول صحبت با موكلينم يعني بي خانمانها بودم. طوري با دقت و نكته سنجي با آنها صحبت مي كردم كه انگار سالهاست كه به حل مسائل و مشكلات بي خانمانها مشغولم. حدود ساعت يازده و ربع ديگر نتوانستم طاقت بياورم بنابراين از جايم برخاسته و به سوفيا تلفن زدم و از او پرسيدم كه آيا از موردكاي خبري دارد اما سوفيا هنوز او را نديده بود اين كاملاً طبيعي بود زيرا ما انتظار داشتيم كه جلسه صحبت و مذاكره آنها طولاني باشد دلم مي خواست كه او لاقل در بين مذاكراتشان يك تلفن كوتاه به ما بزند و كمي ما را از نگراني در آورد اما بي فايده بود.

ديشب هم مثل شبهاي پيش خيلي كم خوابيده بودم و اين تشويش و اضطرابم را بيشتر مي كرد. اما منشا اصلي تشويش ذهني ام جلسه مذاكره موردكاي و موسسه دريك و سوييني بود بنابراين صبح زود قبل از اينكه از خانه بيرون بيايم يك حمام داغ گرفتم و يك بطري نوشابه را تقريباً خالي كردم اما بي فايده بود چون اعصابم كاملاً به هم ريخته بود.

گرچه در ريديمر ميشن مشغول صحبت با موكلينم بودم اما به سختي مي توانستم افكارم را بر روي مسائل آنها از قبيل كوپونهاي غذا، مشكل مسكن، مشكل داشتن پدران خلافكار متمركز كنم. موقع صرف نهار آنجا را ترك كردم و از يك اغذيه فروشي براي خودم دو عدد نان شيريني حلقه اي و يك بطري آب خريدم و سپس سوار ماشينم شدم و به طرف بلت وي به راه افتادم.

هنگامي كه به كلينيك رسيدم ماشين موردكاي را ديدم كه مقابل ساختمان پارك شده بود با عجله از ماشينم پايين پريدم و به طرف دفتر كار او رفتم. موردكاي برايم تعريف كرد كه جلسه آنها در اتاق كنفرانس خصوصي آرتور جاكوبز در طبقه هشتم ساختمان و در گوشه دور افتاده و مجزا از بقيه اتاقها قرار دارد تشكيل شد، سابقاً هنگامي كه در موسسه آنها كار مي كردم متوجه نشده بودم كه جاكوبز يك اتاق كنفرانس خصوصي دارد هنگامي كه موردكاي به موسسه آنها وارد مي شود، با او مانند كسي كه از رجال برجسته دولتي است با احترام برخورد مي شود، بلافاصله كت او را از دستش مي گيرند و او با تشريفاتي خاص پذيرايي مي كنند سپس او و آرتور جاكوبز ، دونالد رافتر وكيل موسسه در ارتباط با شركت هاي بيمه و وكيل ديگري از شركت ريو راوكز، همگي به دور يك ميز مي نشينند تيلمن گانتري از نظر فانوني حق شركت در اين جلسه را داشت اما آنها او را دعوت نكرده بودند زيرا اگر قرار بود كه توافقي بين آنها صورت بگيرد به هيچ وجه حاضر نبودند كه گانتري يك پول سياه هم بابت آن بدهد.

تنها وسيله ناجور جلسه آنها وكيل شركت ريوراوكز بود زيرا كاملاً اضح بود كه موسسه و شركت ريوراوكز بر سر ماسائل مالي با يكديگر اختلاف پيدا كرده اند.

موردكاي باور نمي كرد كه آرتور هشتاد سال داشته باشد زيرا سخنران جلسه، خود او بود و صرف چنين انرژي اي از پيرمردي هشتاد ساله بعيد بود. آنها به دقت شروع به تجزيه و تحليل مسائل و مشكلات كردند و سعي كردند تا زمينه را براي رسيدن به توافقات نهايي آماده كنند.

اولين مورد توافقنامه اين بود كه هر آنچه در اين جلسه گفته و شنيده مي شود مي بايست كاملاً محرمانه باقي بماند و تا اوراق و مدارك به امضاي طرفين نرسيده تمام توافقات از جنبه قانوني برخوردار نخواهد بود. سپس آرتور شروع به صحبت در مورد سه مدعي عليه پرونده دادرسي به خصوص موسسه خودشان يعني دريك و سوييني و شركت ريوراوكز كرد. آنها به شدت تحت فشار مطبوعات افكار عمومي جامعه بودند و علاوه بر اين اعتبار و حيثيت قانوني خويش را از دست داده بودند او بدون پرده پوشي و محافظه كاري وضعيت وخيم و بحراني شركتشان را كاملاً تشريح كرد و موردكاي نيز به دقت به حرفاي او گوش مي داد. آرتور به تمامي مسائلي كه آنها را درگير كرده بود اشاره كرد. او ابتدا در مورد برادن چانس و اخراجش توسط موسسه صحبت كرد. او خودش استعفا نداده بود بلكه آرتور او را اخراج كرده بود. آرتور تمامي خطاهاي چانس را براي موردكاي تشريح كرد چانس مسئول تمام خلاف هاي شركت ريوراوكز بود البته خود شركت هم كاملاً از كارها و اقدامات او مطلع بوده تنها اشتباه او كه منجر به فاش شدن تمامي اعمال خلافش بوده اخراج غير قانوني مستاجرين از آن ساختمان قديمي بوده البته چانس تمام مدارك مربوط به تخلفات قانوني اش را در پروندهاي جمع آوري كرده بود، كاملاً واضح بود كه او وظايف قانوني و اخلاقي اش تخطي كرده است.

چانس مداركي جعلي درست كرده و به همه آنها دروغ گفته بود اگر چانس بعد از بحران گروگان گيري ميستر با آنها صادقانه برخورد كرده بود الان به اين فلاكت نيافتاده بودند و مي توانستند جلوي پرونده دادخواهي را بگيرند. كثافتكاريهاي چانس همه آنها را نابود كرده بود. موردكاي از آرتور پرسيد:

ـ چانس چه طوري مدارك پرونده را تغيير داده و جعل كرد؟

آرتور مي خواست بداند كه آيا مورد كاي پرونده را ديده است و اين اصلاً به نفع ما نبود. آرتور براي موردكاي توضيح داد كه مدارك اصلي مفقود شده اند. موردكاي از او پرسيد:

ـ آيا شما گزارشهاي رسمي هكتور پالما را كه در تاريخ بيست و هفتم ژانويه نوشته شده ديده ايد؟

ناگهان همه ي آنها گوشهاي خود را تيز كردند تا به منظور اصلي موردكاي پي ببرند. پس از چند ثانيه سكوت آرتور گفت:

ـ نه، پس چانس تمام گزارشها را به همراه رسيدي كه از لونتا گرفته بود دزديده و سپس از بين برده بود.

موردكاي در كمال خونسردي در كيفش را باز كرد و چندين برگه كپي كه از گزارشها و رسيد مفقود شده تهيه گشته بود از آن بيرون آورد و بر روي ميز گذاشت همگي در حالي كه از وحشت نفسها را در سينه حبس كرده بودند گزارشها را يكي يكي بررسي مي كردند آنها به دقت برگه ها را خواندند و سپس آنها را زير و رو كردند تا شايد به نشانه اي دال بر جعلي بودن آنها دست يابند اما بي فايده بود تمام آنچه كه در برگه ها بود عيناً به قلم خود هكتور نوشته شده و كااملاً واضح و بي نقص بود، آرتور مودبانه از موردكاي پرسيد:

ـ مي توانم بدانم شما اينها را از كجا آورديد؟

ـ در شرايط فعلي اين موضوع اهميت ندارد.

كاملاً واضح بود كه مشاهده گزارشها، انها را از پاي در آورده است. چانس مفاد همه مدارك را براي هكتور تعريف كرده و سپس مدارك اصلي را از بين برده بود و اكنون كه كپي آن گزارشها در دست موردكاي بود اين مسئله براي آنها باور نكردني بود. اما از آنجايي كه اين موسسه برجسته ترين وكلا و حقوق دانها را در اختيار داشت آنها مي توانستند براي اين مشكل بزرگ نيز راه حلي بيابند بنابراين آرتور در كمال خونسردي گزارشها را دوباره بر روي ميز گذاشت و گفت:

ـ من فكر مي كنم كه اين سر نخ مي تواند ما را به پرونده هاي گمشده برساند.

آرتور كاملاً با اعتماد به نفس صحبت مي كرد زيرا آنها شاهدي داشتند كه مرا هنگام برداشتن مدارك نزديك دفتر كار چانس ديده بود بنابراين دلايل و مدارك كافي براي متهم كردن من داشتند

موردكاي گفت:

ـ هيچ شاهدي وجود ندارد. همه چيز كاملاً تصادفي بود؟

آرتور از او پرسيد:

ـ آيا شما مي دانيد كه پرونده مفقود شده كجاست؟

ـ نه

ـ ما اصلاً علاقه اي به زندان كردن آقاي مايكل بروك نداريم.

ـ پس چرا مي خواهيد به او اتهام دزدي وارد كنيد؟

ـ ما امروز براي همين اينجا جمع شده ايم كه بتوانيم هم براي مسئله سرقت و هم براي جريان دادرسي راه حلي مناسب بيابيم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


ـ پيشنهاد بسيار خوبي است، حالا به نظر شما براي رسيدن به توافق از كجا بايد شروع كنيم؟

رافتر يك پوشه ده برگه اي را كه پر از جداول و نمودارهاي رنگارنگ بود در برابر من روي ميز گذاشت. منظور از تمام اين نمودار ها و جداول اين بود كه ثابت كنند مرگ كودكان و جوانان و مادران كم سواد در جريان دادرسي از اهميت قانوني برخوردار نيست. واضح بود كه عزيز دردانه هاي شركت دريك و سوييني هم مثل بقيه محقيقن شركت هاي بزرگ ساعتهاي بسيار صرف تحقيق در مورد نحوه پرداخت غرامت در كل ايالت متحده كرده بودند. يك سال تحقيق، پنج سال تحقيق يا ده سال تحقيق. در وجب به وجب خاك ايالتهاي اين كشور بزرگ و پهناور شهر به شهر و اكنون آقايان به اين نتيجه رسيده بودند كه هيئت منصفه مبلغ بسيار ناچيزي به عنوان غرامت مرگ تعدادي بچه ها مهدكودك چيز زيادي نيست، در حدود چهل و پنج هزار دلار بود كه البته در جنوب و غرب كمتر از اين مقدار و در كاليفرنيا و شهرهاي بزرگتر اندكي بيشتر دريافت مي شد.

كودكان مهدكودك كار نمي كردند و هيچ منبع درآمدي نداشتند بنابراين دادگاه نمي توانست ميزان در آمد آنها را در آينده پيش بيني كند.

تخمين ميزان غرامت مرگ لونتا اندكي تفاوت داشت كه با در نظر گرفتن آينده شغلي و سن او اندازه گيري شده بود. لونتا بيست و دو سال داشت و اگر زنده مي ماند حتماً شغلي با حداقل دستمزد براي خودش مي يافت. رافتر تخمين زده بود كه اگر لونتا تا سن شصت و پنج سالگي زنده مي ماند و كار مي كرد و اگر فرض كنيم بچه دار نمي شد و به سراغ اعتياد هم نمي رفت، و كلاً زندگي سالمي را در پيش مي گرفت و حتي اگر ميزان تورم را تا چهل و پنج سال آينده در محاسبات خويش منظور كنيم كل دستمزد او به چيزي در حدود پانصد و هفتاد هزار دلار مي رسيد.

لونتا و فرزندانش نه زخمي شده بودند و نه درد كشيده بودند. آنها هنگام خواب مرده بودند.

موسسه حاضر بود كه به گونه اي كاملاً سخاوتمندانه براي مرگ هر كدام بچه هاي او غرامتي در حدود پنجاه هزار دلار بپردازد كه در اين مجموع با در نظر گرفتن تعداد بچه ها كه چهار نفر بودند و همچنين غرامت مرگ مادرشان كه پانصد و هفتاد هزار دلار بود موسسه در مجموع مي بايست هفتصد و هفتاد هزار دلار غرامت مي پرداخت هنگام ي كه اظهارات رافتر تمام شد موركاي گفت:

ـ اين ارقام به هيچ وجه صحيح نيست زيرا من مي توانم هيئت منصفه را بر اين دارم كه براي مرگ هر كدام از بچه هايش مبلغي را از شما غرامت بگيرد يعني در ازاي مرگ هر كودك هفتصد و هفتاد هزار دلار بايد بپردازيد.

يكدفعه همه آنها در صندلي هايشان فرو رفتند موردكاي مي خواست شالوده تمام تحقيقات رافتر را به هم بريزد. براي او مهم نبود كه هيئت ژوري دالاس و سياتل و اماها چه تصميماتي اتخاذ مي كردند. او تنها مي دانست كه مي تواند هيئت منصفه دادگاه قضايي واشنگتن را ترغيب كند دو برابر اين مبلغ را از آنها غرامت بگيرند.

اگر آنها تصور كرده بودند كه مي توانند با اين ارقام جزئي او را راضي كنند پس مي بايست جلسه را ترك كند. آرتور كه افكار او را خوانده بود بلافاصله گفت:

ـ ما مي توانيم بر سر اين موضوع بيشتر گفتگو و مذاكره كنيم تا سرانجام به توافق برسيم.

اين آمار و ارقام مسخره نمي توانست از جرائم تنبيهي آنها بكاهد و موردكاي با لحني محكم و قاطع به آنها گفت:

ـ شما آقايان محترم وكيل ثروتمند از موسسه اي ثروتمند استخدام كرديدو به او اجازه داديد تا درست در برابر چشمانتان دست به كارهاي غير قانوني بزند و موكلين مرا به گونه اي غير قانوني از محل زندگيشان بيرون بياندازد كه نتيجه آن مرد يك مادر جوان و چهار فرزند بي گناه بوده خيلي صريح به شما مي گويم كه اين جنايت شامل جرم تنبيهي بسيار سنگيني مي شود به خصوص در ناحيه قضايي واشينگتن.

منظور موردكاي از ناحيه قضايي واشينگتن اين بود كه اگر كار آنها به دادگاه مي كشيد نابوديشان حتمي بود.

آرتور دوباره گفت:

ـ ما مي توانيم بيشتر با يكديگر مذاكره كنيم، نظر شما در مورد مبلغ غرامت چيست؟

من و موردكاي بر سر اين موضوع قبلاً خيلي صحبت كرده بوديم و به اين نتيجه رسيده بوديم كه ده ميليون دلار غرامت كاملاً منصفانه به نظر مي رسد. اما مطمئن نبوديم كه آنها با اين مبلغ موافق باشند.

موردكاي گفت:

ـ يك ميليون دلار براي هر كدام آنها.

آنها ناباورانه به او نگريستند. سكوتي سنگين بر اتاق حكمفرما شده بود سرانجام رافتر سكوت را شكست و با صداي بلند كه همه بشنودند گفت:

ـ پنج ميليون؟

موردكاي با خونسردي گفت:

ـ بله پنج ميليون دلار، يعني براي هر كدامشان يك ميليون دلار.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


هر چهارتاي آنها بلافاصله نكته اي را بر روي كاغذ يادداشت كردند سپس آرتور شروع به تشريح وضعيت خيابانها در فصل زمستان كرد و برف و باران را عامل اصلي مرگ لونتا و كودكانش ذكر كرد. او سعي داشت موردكاي را موردكاي را متقاعد كند كه آنها مي توانند با بهانه كردن سرما و باد و بوران بي گناهي خويش را در مرگ آن پنج نفر بي خانمان ثابت كنند اما موردكاي با قاطعيت گفت:

ـ آقايان محترم مطمئن باشيد كه اعضاي هيئت منصفه مي دانند كه در ماه فوريه برف مي بارد، در ماه فوريه هوا خيلي سرد است، كه در ماه فوريه باد و بوران هر موجود زنده اي را كه در خيابانها سرگردان باشد از پا در مي آورد

در طي چند جلسه كه هر بار موردكاي به نام هيئت منصفه اشاره كرد بود رنگ از چهره هر چهارتاي آنها پريده بود.

موردكاي به من گفت:

ـ آنها واقعاً از محاكمه در دادگاه مي ترسند.

موردكاي به ايشان گفته بود كه با در دست داشتن مدارك و شواهد كافي مي تواند آنها را محكوم كند به خصوص اينكه آنها عمداً يا سهواً موكلين او را به گونه اي غير قانوني از محل زندگي شان بيرون انداخته بودند آن هم در ماه فوريه يعني در ماهي كه سرماي زمستان به اوج خود مي رسد. مسلماً هيئت منصفه در ناحيه قضايي واشينگتن از اين اقدام زشت و غير قانوني نمي گذشت.

آرتور كه متوجه شده بود كه ديگر نمي تواند از دلايل مسخره اي مثل برف و بوران و بلاهاي آسماني استفاده كند بالاخره برگ برنده خودش را رو كردـ يعني دزديده شدن پرونده از دفتر كار چانس توسط من. با در دست داشتن چنين برگ برنده اي جلسه مذاكره شكل ديگري به خود گرفت و اكنون آنها در موقعيت بهتري قرار گرفته بودند به گونه اي كه ديگر هيچ جايي براي مذاكره باقي نمانده بود آنها مي خواستند مرا به جرم دزدي محكوم و محاكمه كنند و من مجبور بودم چنين سرنوشت تلخي را بپذيرم از موردكاي پرسيدم:

ـ آنها چه مي خواهند؟

ـ آنها مي خواهند جواز وكالت تو را براي دو سال به حال تعليق در آورند.

دو سال تعليق در جواز دكالتم! اصلاً باور كردني نبود، موردكاي گفت:

ـ من به آنها گفتم كه يك مشت احمق ديوانه مي باشند. اما به هر حال هيچ راه ديگري وجود ندارد ظاهراً بايد درخواستشان را بپذيريم.

ترجيح مي دادم كه سكوت اختيار كرده و چيزي نگويم اما دائم در ذهنم تكرار مي كردم، دو سال دو سال. آنها مجدداً بر سر مبلغ غرامت چانه زدند اما به هيچ نتيجه اي نرسيدند و سرانجام موافقت كردند تا در طي يك جلسه ديگر مذاكراتشان را ادامه بدهند.

در پايان جلسه موردكاي يك كپي از شكايت نامه ماركيز ديز را به دست آنها داد. در داخل شكايتنامه نام سه مدعي عليه ديده مي شد. و ديز به خاطر اقدام غير قانوني آنها تقاضاي پنجاه هزار دلار غرامت كرده بود موردكاي به آنها قول داد كه مدارك بيشتري در اين مورد جمع آوري كند زيرا ما قصد داشتيم تمام آن مستاجرين مفلوك را پيدا كرده و براي هر كدامشان شكايت نامه اي مجزا تنظيم كنيم.

رافتر از او پرسيد:

ـ شما مي خواهيد يك كپي از اين شكايت نامه را در اختيار مطبوعات قرار دهيد؟

موردكاي گفت:

ـ چرا كه نه؟ اين يك سند معتبر رسمي است كه بايد به اطلاع عموم مردم برسد.

ـ بسيار خب، اشكالي ندارد در اين چند هفته اخير آنقدر توسط مطبوعات به ما اهانت شده است كه ديگر اين جور مسائل برايمان عادي شده است.

ـ اول از همه خودتان اين بازي را شروع كرديد.

ـ منظورتان چيست؟

ـ اين شما بود كه قضيه دستگيري مايكل را به گوش مطبوعات رسانديد.

ـ ما اين كار را نكرديم.

ـ جداً؟ پس بگوييد ببينم روزنامه پست عكس مايكل را از كجا تهيه و كنار مقاله اش چاپ كرد؟

در همين هنگام آرتور مداخله كرد و به رافتر گفت كه دهانش را ببندد و خفه شود.

هنگامي كه در دفتر كارم تنها شدم، حدود يكساعت به در و ديوار خيره شده و به اين توافقنامه لعنتي فكر كردم. واضح بود كه موسسه دريك و سوييني مي خواهد در ازاي فرار از دو چيز پول هنگفتي بپردازد: اول از همه اينكه از رسواييهاي بيشتر جلوگيري كند و دوم اينكه از ورشكستگي اي كه پس از محكوميت در دادگاه گريبانشان را مي گرفت احتزار كند. اگر من پرونده مسروقه را به آنها تحويل بدهم آنگاه آنها شكايتشان را عليه من پس خواهند گرفت اگر مسئله به همين جا ختم مي شد من حاضر بودم با كمال ميل پرونده را به آنها پس بدهم اما موضوع اين بود كه آنها فقط پرونده را نمي خواستند. پرونده فقط بهانه اي بود تا آنها بتوانند خشم و نفرتشان را بر سر من خالي كنند. خب چرا كه نه! به هر حال من تنها كسي بودم كه از كارهاي كثيفشان مطلع بودم و اكنون هم قصد داشتم با كشاندن آنها به دادگاه به كلي نابودشان كنم. آنها وجه خوب خود را در جامعه از دست داده و بدنام شده بودند و علاوه بر اين و در طي اين مدت ضررهاي بسياري بر آنها وارد شده بود پس كاملاً حق داشتند از من متنفر باشند. آنها در ضمير ناخودآگاهشان مرا مسبب اصلي بدبختي هايشان مي دانستند زيرا من تمامي آن اطلاعات حياتي اي را كه منجر به نابودي شان مي شد در دست داشتم.

خوشبختانه از ارتباط من و هكتور و از كمكهايي كه او در اين رابطه به من كرده بود چيزي نمي دانستند والا از او نيز انتقام مي گرفتند من با دزديدن پرونده تمامي مدارك لازم را جهت محكوم كردن آنها فراهم كرده بودم.

آنها به من به چشم يهودا نگاه مي كردند شايد هم مرا از يهودا پست تر مي دانستند. يك خائن موذي ! با اين وجود كاملاً آنها را درك مي كردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل سي و ششم

از رفتن سوفيا و آبراهام مدت زيادي مي گذشت اما من همچنان در تاريك و روشن هوا در دفتر كارم نشسته و در افكار خويش غوطه ور بودم تا اينكه موردكاي وارد اتاقم شد و بر روي يكي از دو صندلي اي كه آنها را از يك سمساري به مبلغ شش دلار خريده بودم نشست. صاحب قبلي شان رنگ شاه بلوطي به آنها زده بود. صندليها واقعاً بدتركيب بودند اما براي موكلين بي خانمان من حكم تخت پادشاهي را داشتند.

مي دانستم كه موردكاي بعد از ظهر مشغول صحبت با تلفن بوده است به همين خاطر مزاحمش نشدم او گفت:

ـ با افراد بسيار زيادي صحبت كردم همه چيز خيلي سريع تر از آنچه كه تصور كرده بوديم پيش مي رود.

من همچنان در سكوت به حرفهاي او گوش مي كردم آخر چيزي براي گفتن نداشتم. او دوباره گفت:

ـ دوبار با آرتور و دوبار با قاضي دي اُريو صحبت كردم. آيا او را مي شناسي؟

ـ او مرد بسيار سرسختي است با اين وجود متواضع، مهربان و روشنفكر مي باشد. او سالها پيش يك موسسه حقوقي بسيار بزرگ داشته اما كمي بعد بنا به دلايلي تصميم مي گيرد كه قاضي بشود. او بسيار ثروتمند است و بيشتر از هر قاضي جنايي ديگري در اين شهر سابقه قضاوت دارد زيرا تمام وكلا را در مشت خويش دارد همه از او مي ترسند زيرا در كارش با هيچ كس شوخي ندارد او هميشه سعي مي كردمسائل را از طريق توافق و رضايت دو طرف دعوي حل و فصل كند اما مسائلي كه غير قابل توافق مي باشند بلافاصله تكليف انها را در دادگاه روشن مي كند. او از افرادي كه قانون را زير پا گذاشته و به ضعفا ظلم مي كند به شدت متنفر است و اصلاً به آنها ترحم نمي كند.

ـ تصور مي كنم نام او را شنيده باشم.

ـ غير از اين هم نبايد باشد زيرا تو هفت سال تمام در اين شهر لعنتي مشغول وكالت بوده اي.

ـ منظورت كار براي آن موسسه لعنتي است؟

ـ به هر حال ما دو تا امروز خيلي با هم صحبت كرديم و سرانجام قرار گذاشتيم كه فردا در دادگاه دي انتاريو حاضر شويم. همه آنجا خواهند بود آن سه مدعي عليه، مشاورشان، من با تو، همه همكارانمان و تمام آنهايي كه به نوعي با اين پرونده در ارتباط هستند.

ـ من؟

ـ بله، قاضي مي خواهد كه تو حتماً حضور داشته باشي او گفت كه تو مي تواني در جايگاه هيئت منصفه بنشيني و فقط تماشاچي باشي، او مي خواهد كه حتماً فردا آنجا باشي همچنين پرونده گمشده را نيز مي خواهد.

ـ با كمال ميل حاضرم آن را در اختيارشان قرار دهم.

ـ او اصلاً آدم خوشنامي نيست و من تصور مي كنم علت بدنامي او نفرتي است كه از مطبوعات دارد. او تمام گزارشگران را از دادگاهش بيرون مي اندازد. دوربينها عكاسي و تلويزيون حق ندارد به فاصله صد متري دادگاه او نزديك شوند. او همچنين از جنگجال و رسوايي اي كه اين پرونده به پا كرده خيلي عصباني مي باشد و مي خواهد هر چه سريعتر جلوي هوچي گري هاي مطبوعات را بگيرد.

ـ اما جلسات دادرسي مي بايست در معرض ديد همگان قرار گيرد.

ـ بله اما او از اين قبيل كارها خوشش نمي آيد، شايد هم پرونده را مهر و موم كرده و ببندد، البته بعيد مي دانم چنين كاري بكند.

ـ پس او مي خواهد كه طرفين دعوي به توافق برسند؟

ـ بله، البته كه مي خواهد، او يك قاضي است، اين طور نيست؟ هر قاضي دلش مي خواهد كه طرفين دعوي با هم مصالحه كرده و به توافق برسند.

ـ نظر او در باره اين پرونده دادرسي چيست؟

ـ او هرگز درباره نظرات و عقايدش به كسي چيزي نمي گويد با اين وجود مايل است كه هر سه آن مدعي عليه ها را نيز در دادگاه حضور داشته باشند. علاوه بر اين فردا قرار است ان آدم رذل و شرير را هم در دادگاه ببينم.

ـ گانتري؟

ـ بله من با وكيلش صحبت كردم، قردا او هم به دادگاه مي آيد.

ـ آيا او مي داند كه جلوي در دادگاه همه را تفتيش بدني مي كنند؟

ـ احتمالاً زيرا او قبلاً هم به دادگاه احضار شده بود من و آرتور در مورد اعمال پست و نفرت انگيز او با قاضي صحبت كرده ايم. او هيچ واكنشي نشان نداد زيرا در عمرش از اين جور آدمها زياد ديده است.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


به هر حال او اعضاي هيئت منصفه را مي شناخت و مي داند كه آنها چه تصميمي اتخاذ مي كنند.

ـ نظر شما در مورد من چيست؟

موردكاي مكثي طولاني كرد تا بتواند كلمات مناسبي را براي اداي منظورش بيابد، كلماتي كه واقع گرايانه و در عين حال دلگرم كننده باشند، او گفت:

ـ او در اين مورد كاملاً جدي است.

در كلمات او هيچ مورد دلگرم كننده اي نيافتم، به او گفتم:

ـ موضوع چيست موردكاي؟ خواهش مي كنم به من بگو، آيا سر من هم قرار است بالاي دار برود؟

ـ ببين مايكل، تو به خاطر اجراي قانون و دفاع از مظلوم پرونده اي را برداشته اي، تو اصلاً نمي خواستي آن را بدزدي بلكه مي خواستي آنرا براي يكي دو ساعت قرض بگيري و سپس سر جايش برگرداني انگيزه كار تو در خور ستايش است اما نفس كار دزدي ناميده مي شود.

ـ آيا خود دي اُريو به كلمه دزدي اشاره كرد!

ـ بله يكبار در ميان سخنانش به اين كلمه اشاره كرد.

ـ بنابراين قاضي مرا يك دزد مي داند، شرايط داشت بدتر از چيزي مي شد كه قبلاً تصورش را كرده بودم دلم نمي خواست نظر خود موردكاي را در اين مورد جويا شوم. او احتمالاً حقيقت را به من مي گفت و من تاب شنيدن ان را نداشتم. او بر روي صندلي كمي جا به جا شد و گفت:

ـ مي خواهم چيزي را بداني مايكل، تو نبايد اينقدر تك بعدي فكر كني. بهتر است به اين قضيه با ديد ديگري نگاه كني ما اصلاً نياز به اين توافق لعنتي نداريم. در واقع هيچ كس به اين توافق نياز ندارد قربانيان اين ماجرا مرده اند وراث انها يا ناشناس هستندو يا در زندان به سر مي برند اين توافق لعنتي اصلاً به درد من نمي خورد. اين پرونده توست و خودت ازاول خواستي كه اين جريان را تا آخر دنبال كني.

ـ مسئله آنقدر ها هم كه تو مي گويي ساده نيست موردكاي.

ـ چرا ساده نيست؟

ـ من از اتهاماتي كه آنها مي خواهند بر من وارد كنند مي ترسم.

ـ بايد هم بترسي اما آنها مي توانند اتهامات تو را ناديده بگيرند.

آنها مي توانند شكايتنامه را ناديده بگيرند. ببين من مي توانم همين الان به آرتور تلفن زده و به او بگويم كه اگر آنها همه چيز را فراموش كنند ما نيز همه چيز را فراموش مي كنيم و ناديده مي گيريم، اين يك توافق دو جانبه است كه به ضرر هيچ كس نخواهد شد. مطمئن باش او از اين پيشنهاد استقبال مي كند چون هر لحظه منتظر تلفن من مي باشد.

ـ آنوقت مطبوعات دست از سر ما بر نمي دارند و ما را زنده زنده خواهند خورد.

ـ چه گفتي؟ مگر نمي داني كه ما داراي مصونيت قانوني هستيم. آيا فكر مي كني كه موكلين ما به اراجيف روزنامه پست اهميت مي دهند؟

او داشت با بازي كردن نقش وكيل مدافع شيطان مرا به كاري كه خودش هم به آن معتقد نبود وسوسه مي كرد، موردكاي مي خواست از من حمايت كند اما از طرفي ديگر دلش مي خواست شركت دريك و سوييني را نابود كند.

اما بعضي از انسانها قادر به حمايت از خودشان نيستند درست مثل من.

به او گفتم:

ـ بسيار خب، ما از اين مخمصه رهايي مي يابيم، اما آن چه؟

مسلماً انها نيز از مكافات قتلهايي كه مرتكب شده اند رهايي مي يابند انها اين مردم بيچاره را به زور و به طريقي غير قانوني از محل زندگيشان بيرون انداخته اند و مسبب مرگ موكلين ما هستند. بااين وجود ما به آنها اجازه مي دهيم تا دست از قانون فرار كنند و تو از من مي خواهي به آنها كمك كنم؟

ـ اين تنها راهي است كه مي تواني جواز وكالتت را از خطر باطل شدن حفظ كني.

با لحني تند به او گفتم:

ـ اما نه به اين قيمت موردكاي

اما او كاملاً حق داشت، خطا از خود من بود بنابراين تنها راه ممكن براي رهايي از مخمصه همان چيزي بود كه موردكاي به من پيشنهاد كرد من پرونده را دزديده بودم كار احمقانه اي كه هم از لحاظ قانوني و هم از لحاظ اخلاقي اشتباه بود.

من با پذيرفتن پيشنهاد موردكاي گرين او را به كلي نابود مي كردم تمام دنياي او در كمك به بيچارگان و بي خانمان بود كه حتي از داشتن حداقل امكانات زندگي هم محروم بودند مردمي كم توقع كه تنها آرزويشان داشتن تكه ناني براي رفع گرسنگي، رختخوابي خشك براي رفع خستگي و شغلي آبرومند با حداقل دستمزد و آپارتماني كوچك با اجاره اي اندك بود. موكلين او به ندرت برايش چنين مشكلات بزرگي را نظير سر و كله زدن با شركتهاي معتبر و كشاندن انها به دادگاه ايجاد مي كردند.

از آنجايي كه پول و شهرت براي موردكاي اصلا اهميتي نداشت و از آنجايي كه موكلينش مرده و زارت آنها يا ناشناس بودند و يا در زندان به سر مي بردند او اصلاً راضي به انجام توافق نبود اما براي كمك به من مي خواست اين كار را انجام بدهد. من موردكاي را خوب مي شناختم مي دانستم كه او خواستار يك محاكمه بزرگ پر سر و صدا و جنگجالي مي باشد، او مي خواست تمامي دوربينهاي قيلمبرداري واشينگتن در دادگاه حاضر باشند و چهره كريه آنهايي را كه موكلين مظلوم او را تحقير كرده و به قتل رسانده بودند به تمام مردم دنيا نشان بدهد. دادگاه فقط مكاني براي رسيدگي جرايم عده اي بخصوص نيست بلكه عموم مردم مي بايست با مشاهده مجازات ظالمين متنبه شده و از آن درس عبرت بگيرند.

حضور من در دادگاه مسئله را بغرنج مي كرد. چهره خسته و رنگ پريده من در پشت ميله هاي جايگاه متهمين او را از هدفش كمي دور مي كرد. جواز وكالت من يعني همه زندگي من در خطر بود. به موردكاي گفتم:

ـ موردكاي من دلم نمي خواهد بازيچه يك مشت جاني باشم.

ـ من هم نمي خواهم كه اين گونه باشي.

ـ بگذار تا سناريويي را برايت طراحي كنم. اگر ما آنها را متقاعد كنيم تا مبلغي به ما بپردازد در مقابل ما هم از شكايت خودمان صرفنظر كنيم آن وقت فقط من مي مانم و جواز وكالتم. اما اگر من به درخواست آنها دو سال خودم را از وكالت كنار بكشم آن وقت چه خواهد شد؟ چه اتفاقي برايم خواهد افتاد؟

ـ اول اينكه اين تعليق انضباطي تو را از لحاظ روحي از پاي در مي آورد.

ـ اشكالي ندارد، زيرا دنيا كه به آخر نمي رسد.

سعي مي كردم با گفتن اين قبيل جملات جرات و شهامت را به خود تلقين كنم اما حقيقت چيز ديگري بود من از بدنامي و رسوايي اي كه اين مسئله برايم ايجاد مي كرد مي ترسيدم. چهره وارنر، واليدنيم، دوستانم، همكلاسي هاي دوران دانشگاهيم، كلير و همكارانم در موسسه دريك و سوييني هنگام شنيدن خبر تعليق جواز من يكي يكي مقابل چشمانم مي آمد. موردكاي در ادامه سخنانش گفت:

ـ دوم اينكه تو در طي مدت تعليق جوازت اجازه اشتغال به وكالت را نداري.

ـ آيا شغلم را براي هميشه از دست مي دهم؟

ـ البته كه نه.

ـ پس در طي اين مدت چه كارهايي را مي توانم انجام بدهم؟

ـ تو مي تواني دفتر كارت را براي خودت نگهداري در ضمن مي تواني مثل سابق ارتباطت را با موسسات بازپروري از قبيل انجمن، سامارتين هاوس، ريديمير ميشن و ديگر موسساتي كه به آنها سر كشي مي كردي حفظ كني. تو به عنوان شريك كلينيك ما باقي خواهي ماند و ما مي توانيم از وجودت به عنوان يك مددكار اجتماعي، نه يك وكيل استفاده كنيم.

ـ بنابراين چيزي تغيير نخواهد كرد.

ـ نه خيلي، به سوفيا نگاه كن او خيلي بيشتر از ما وكلا، با موكلين سر و كار دارد و بيشتر مردم فكر مي كنند كه او يك وكيل است مطمئن باش كه اگر زماني به حضور يك وكيل ديگر در دادگاه نياز پيدا كنيم ختماً به جاي تو از او استفاده خواهم كرد. البته در زمان تعليق جواز تو.

ـ اگر در طي اين مدت پايم را از گليم خودم بيشتر دراز كنم و در كارهاي حقوقي مداخله كنم آنوقت چه خواهد شد؟

ـ هيچ كس اهميت نخواهد داد. بين خدمات اجتماعي و قوانين اجتماعي مرز بسيار باريكي وجود دارد كه براي هيچ كس واضح نيست.

ـ دو سال مدت زمان طولاني اي است.

ـ هم هست و هم نيست، ببين مايكل ما اصلاً مجبور نيستيم دو سال تعليق را بپذيريم.

ـ تصور نمي كنم كه اين يك مورد قابل مذاكره باشد.

ـ فردا همه چيز قابل مذاكره خواهد بود. اما تا قبل از آن تو بايد يكسري تحقيقات جامع انجام بدهي. به دنبال جريان دادرسي هاي مشابه كه در سالهاي پيش اتفاق افتاده بگرد. ببين كه بقيه قضاوت با چنين مواردي چگونه برخورد كرده اند.

ـ فكر مي كني چنين موردي قبلاً اتفاق افتاده باشد؟

ـ هيچ چيز بعيد نيست. همين حالا هم ميليونها مورد شبيه پرونده ما در حال اتفاق افتادن مي باشد. همه وكلا استعداد فرار كردن از اين جور مخمصه ها را ندارند.

موردكاي آن شب يك قرار داشت كه مي بايست هر چه سريعتر خود را به آن مي رساند بنابراين از او تشكر كردم و سپس هر دو از دفتر خارح شديم.

من سوار ماشينم شدم و به طرف دانشكده حقوق جرج تاون كه نزديك كپيتول هيل بود راندم، كتابخانه دانشكده تا نيمه شب باز بود. مكان بسيار خوبي بود تا يك وكيل عاصي و كله شق خودش را آنجا پنهان كند و به دور از هياهوي اجتماع كمي در افكار خويش غوطه ور شود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل سي و هفتم

دادگاه مخصوص قاضي دي اُريو در طبقه دوم ساختمان كارل مولتري تقريباً نزديك دادگاه قاضي كنسر بود يعني درست نزديك به جايي كه اتهام دزدي به من در همانجا مطرح شده و برايمان دردسر ساز شده بود. راهروي ورودي ساختمان پر از مجرمين ، وكلاي جنايي و خبرنگاران مطبوعاتي و تلويزيوني بود.

وكلا سرگردم بحث و گفتگو با موكلينشان بودند چهره بيشتر آنها جرمشان را ثابت مي كرد و من از اينكه در ميان چنين جنايتكاراني قرار گرفته بودم احساس شرم مي كردم اصلاً باورم نمي شد كه نام من هم در كنار نام آنها در فهرست اسامي مجرمين نوشته شده باشد.

برعكس موردكاي زمان ورودمان به دادگاه براي من خيلي اهميت داشت براي همين بايد كمي وقت كشي مي كردم تا زودتر از موعود مقرر به دادگاه دي اريو نرسيم. گرچه قاضي دي اريو به وقت شناسي خيلي اهميت مي داد اما اما اصلاً نمي خواست ده دقيقه زودتر از تشكيل جلسه به آنجا برسيم و مورد استهزا آرتور و دونالد رافتر قرار بگيريم چه بسا كه آنها گروه هوچي را با خود آورده بودند تا مرا بيشتر تحقير كنند. در ضمن اصلاً جرات نمي كردم با تيلمن گانتري بدون حضور قاضي در يك اتاق بمانم.

تقريبا يكي دو دقيقه زودتر از موعود مقرر به دادگاه مخصوص قاضي دي اريو رسيديم و من دلم مي خواست هر چه زودتر در جايگاه هيئت منصفه قرار بگيرم و فقط تماشاچي جلسه باشم.

منشي جلسه چند كپي از دستور كار جلسه را به هر كدام از ما داد و سپس ما را به طرف جايگاه مخصوصمان راهنمايي كرد. او مرا به جايگاه هيئت منصفه و موردكاي را به جاي مخصوص مدعي هدايت كرد. ويلما فلان نيز به عنوان شخص ثالث در دادگاه حضور داشت و چون اصلاً در جريان مسائل نبود چهره اش به وضوح نشان مي داد كه عليرغم ميل باطني اش به اينجا آمده.

جايگاه مخصوص مدعي و عليه ها از موقعيت استراتژيك برخوردار بود . نمايندگان موسسه دريك و سوييني در يك طرف جايگاه و تيلمن كانتري به همراه دو تن از وكلايش در طرف ديگر جايگاه نشسته بودند. درست در وسط آنها دو تن از روساي شركت ريوراوكز به همراه سه نفر از وكلاي خويش قرار گرفته بودند تمام حضار در دستور كار جلسه ثبت شده بود و نام من در رديف سيزدهم قرار داشت.

انتظار داشتم كه گانتري را با سر و وضع عجيب و در حالي كه لباس ارازذل و اوباش را به تن كرده و انگشتهايش پر از انگشتر و گوشهايش پر از گوشواره مي باشد مشاهده كنم، اما او كاملاً شيك و آراسته بود و در آن كت و شلوار خوش دوخت آبي تيره بسيار خوش تيپ تر از وكلايش به نظر مي رسيد. او كاملاً بي توجه به بقيه مشغول مطالعه اسناد و مداركي كه در دست داشت بود.

آرتور، رافتر و ناتان مالامود به همراه بري نازو در جلسه حضور داشتند اصلاً انتظار ديدن بري را نداشتم. در واقع آنها با فرستادن سه تن از همكاران سابق من مي خواستند چيزي را به من بفهمانند. بقيه وكلا چه طور از دست ميستر جان سالم به در بردند آنوقت بر سر من يكي چه آمده بود؟

در ميان نمايندگان شركت دريك و سوييني فرد ديگري به نام ال جيمز ساير نيز حضور داشت كه وكيل شركت بيمه طرف قرارداد او با موسسه دريك و سوييني بود واضح بود كه آنها موسسه شان را در برابر اين قبيل سهل انگاري ها بيمه كرده اند. اما شك داشتم كه اين هم بتواند از جرم آنها بكاهد. در قانون تمام خطاها و جرم هاي عمدي از قبيل دزديدن اسناد شركا و يا هر عمل خلاف ديگر، مذموم و ناپسنديده است. آنها مي خواستند با زرنگي تمامي خطاهايشان را به گردن برادن چانس بياندازند و به اين طريق از زير قانون فرار كنند. البته جرم برادن چانس هم كمتر از آنها نبود زيرا او كاملاً آگاهانه مستاجرين مفلوك را به گونه اي غير قانوني از محل زندگيشان بيرون انداخته بود.

مسلماً بين تمام نمايندگان شركت دريك و سوييني بر سر اين سهل انگاري جنگ و دعوا بود. بگذار آنقدر با هم بجنگند تا سر انجام از پا در آيند.

قاضي دي اُريو درست راس ساعت يك در پشت جايگاه مخصوص حاضر شد و بر روي صندلي اش نشست. سپس با صدايي بلند و قاطع به حضار گفت:

ـ روز به خير.

او يك رداي بلند و ساده بر تن داشت و همين به من ثابت كرد كه همانطور كه خودش به موردكاي گفته بود اين يك جلسه كاملاً غير رسمي براي رسيدن به توافق مي باشد او پايه ميكروفوني را كه در برابرش بود تنظيم كرد و سپس گفت:

ـ آقاي برديك لطفاً در دادگاه را قفل كنيد.

آقاي برديك كه يونيفرم بر تن داشت مسئول حفاظت نظم دادگاه بود، او در را قفل كرد و خودش داخل دادگاه پشت به در ايستاد. جايگاه حضار خالي بود و همين يكي ديگر از دلايل غير رسمي بودن جلسه دادگاه بود منشي جلسه طبق معمول بلافاصله شروع به ثبت تمامي كلماتي كرد كه در دادگاه رد و بدل مي شد. قاضي گفت:

ـ منشي ام به من اطلاع داده كه تمام طرفين دعوي در جلسه حضور دارند.

او چنان نگاهي به من انداخت كه انگار يك مجرم حرفه اي مي باشم.

او در ادامه سخنانش افزود:

ـ هدف اين جلسه رسيدن طرفين دعوي به توافق در مورد پرونده دادرسي مي باشد. پس از صحبتهاي مفصلي كه من با وكلاي محترم انجام دادم برايم تقريباً محزر شد كه جلسه امروز مفيد واقع خواهد شد. تا به حال سابقه نداشته كه من در مورد توافق بر روي پرونده اي اينقدر سريع اقدام كنم اما از آنجايي كه طرفين دعوي به اين امر رضايت دادند من نيز موافقت خويش را اعلام كردم اولين چيزي كه بايد به خاطر بسپاريد اين است كه مذاكرات اوليه در اين جلسه كاملاً محرمانه مي باشد و نبايد به خارج درز كند و از همه مهمتر اينكه مطبوعات به هيچ وجه نبايد چيزي در اين مورد بداند. متوجه شديد؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او اين را گفت و ابتدا به موردكاي و سپس به من نگريست و در پي آن بقيه حضار نيز ما را نگريستند دلم مي خواست از جايم برخاسته و به همه بگويم كه آنها بودند كه همه چيز را براي مطبوعات فاش كرده اند. البته خود ما هم به آن دامن زده بوديم، اما اول از همه آنها شروع كردند.

پس از تمام شدن صحبت هاي اوليه قاضي دي اُريو منشي دادگاه برگه اي را به ما داد تا زير آن را امضا كنيم روي برگه نوشته شده بود كه بايد تمام مذاكرات اين جلسه محرمانه باقي بماند نمايندگان شركت دريك و سوييني مشغول مطالعه آن ورقه بودند هيچ وكيلي تحت چنين فشاري نمي تواند به سرعت تصميم گرفته و برگه اي را امضا كند، آنها به دنبال راه گريز مي گشتند البته نمي شد بر آنها ايراد گرفت زيرا اينگونه تربيت شده بودند. دي اريو كه درنگ آنها را ديده بود پرسيد:

ـ مشكلي پيش آمده؟

آنها بلافاصله برگه را امضا كردند و سپس منشي ورقه ها را جمع آوري كرد.

قاضي گفت:

ـ بسيار خب، ما جلسه را بر اساس مفاد همان برگه دستور كاري كه د ر ابتداي ورودتان به شما داده شده كه مدعي و مدعي عليه مي بايست شرح جريان دادرسي را بطور خلاصه تعريف كنند آقاي گرين شما به عنوان مدعي پرونده پنج دقيقه فرصت داريد تا موضوع دادرسي را تشريح كنيد.

موردكاي از جاي برخاست و دست هايش را درون جيب شلوارش گذاشت و بدون اينكه كوچكترين برگه يا يادداشتي در برابرش باشد با خونسردي و در كمال آرامش در عرض دو دقيقه همه چيز را براي قاضي تعريف كرد و سپس سرجايش نشست. قاضي دي اُريو از اينكه موردكاي همه چيز را به گونه اي مختصر و مفيد برايش تشريح كرد از او تشكر كرد

سپس آرتور از جايش برخاست و به عنوان نماينده مدعي عليه ها شروع به صحبت كرد او نيز همه چيز را براي قاضي تعريف كرد و سپس تمامي تقصير ها را متوجه باد و بوراني كرد كه در ماه فوريه به اوج خود رسيده و تمام خيابانهاي شهر را فراگرفته بود. سپس شروع به صحبت درباره لونتا برتون كرد و عملكرد او را به عنوان مادر زير سوال برد و گفت:

ـ در واشينگتن مكان هايي براي بي خانمانها تهيه شده و او مي توانست به آنجا پناه ببرد. همه مي دانند كه پناهگاه هاي اضطراري در شبهاي سرد زمستان به روي بي خانمانها باز است شب پيش از مرگش او و بچه هايش همراه عده اي ديگر از بي خانمانها در زير زمين كليسا پناه گرفته بودند چرا آنجا را ترك كرد؟ من علتش را نمي دانم فقط مطمئنم كه هيچ كسي را پيدا نكرده ايم كه آنها را از آنجا بيرون رانده باشد. مادربزرگش آپارتماني در نورث ايست دارد چرا او به مسئوليتي كه به عنوان يك مادر بر دوشش بود توجه نكرد؟ آيا نبايد براي حمايت از فرزندانش بيشتر تلاش مي كرد؟

تعجبي نداشت كه چرا آرتور تلاش مي كرد تمام تقصير ها را به گردن مادري مي انداخت كه اكنون مرده بود نه در اينجا و نه در هيچ جلسه ديگري نمي توانست حاضر شود و از خودش دفاع كند مسلماً اگر ما به توافق نمي رسيديم و يكي دو سال ديگر دادگاه رسيدگي به دادخواهي ما تشكيل مي شد آنوقت آرتور ديگر نمي توانست چنين مزخرفاتي را به عنوان دفاع از موسسه اش تحويل هيئت منصفه داده و مادري بي گناه را به كشتن فرزندانش متهم كند.

قاضي دي اريو با لحني تند و قاطع از او پرسيد:

ـ بگوييد ببينم علت سرگرداني اش در خيابانهاي اين شهر چه بود؟ آوارگي او از كجا شروع شد؟

بي اختيار لبخندي بر لبم نشست آرتور بدون اينكه هول بشود گفت:

ـ بنا به همان دلايلي كه ما امروز در اين جلسه حضور به هم رسانده ايم عاليجناب ما با كمال ميل تصديق مي كنيم كه بيرون انداخت آن مستاجرين مفلوك كار اشتباهي بوده.

ـ متشكرم

ـ خواهش مي كنم، ما تنها مي خواهيم اين مطلب را خاطر نشان كنيم كه مادر بچه ها نيز كمي مقصر بوده است.

ـ مثلاً چه قدر از بار تقصير بر گردن او مي باشد؟

ـ لااقل پنجاه درصد.

ـ اين كه خيلي زياد است

ـ ما اين گونه فكر نمي كنيم عاليجناب درست است كه ما او را در خيابانها آواره كرده ايم اما اين تراژدي غم انگيز يك هفته پس از اخراجشان از خانه اتفاق افتاد.

ـ آقاي گرين آيا شما حرفي براي گفتن داريد؟

موردكاي از جايش برخاست و به آرتور نگريست و سرش را تكان داد. انگار كه آرتور دانشجوي سال اولي حقوق مي باشد و با دلايل مسخره اي سعي در دفاع از خود و موكلينش دارد.

موردكاي به او گفت:

ـ آقاي جاكوبز اين آدم ها توان دسترسي فوري به هيچ خانه و سرپناهي را ندارند و درست به همين دليل است كه آنها را بي خانمان مي ناميم. خودتان تصديق مي كنيد اين شما بوديد كه آنها را آواره خيابانها كرديد يعني آنها را درست به جايي فرستاديد كه در همانجا جان دادند و من واقعاً دلم مي خواهد كه اين را در برابر هيئت منصفه مطرح كنم

با شنيدن نام هيئت منصفه شانه هاي آرتور يكدفعه خم شد. رافتر، مالامود و بري و نيز از تصور مطرح شدن چنين سخناني در برابر هيئت منصفه رنگ از چهره شان پريد، دي اُريو گفت:

ـ خطاي شما كاملاً محزر مي باشد آقاي جاكوبز البته مي توانيد تا تشكيل جلسه دادگاه صبر كنيد و موضوع غفلت مادر را در برابر هيئت منصفه مطرح كنيد گرچه من چنين چيزي را اصلاً به شما توصيه نمي كنم.

موردكاي و آرتور سرجاي خويش نشستند.

اگر ما در دادگاه خطاي آنها را ثابت مي كرديم آن وقت هيئت منصفه موضوع غرامت را مطرح مي كردو مسئله تعيين غرامت دقيقاً بخش دوم دستور كار جلسه بود.

رافتر از جايش برخاست و شروع كرد به تشريح تحقيقات اخيرش در مورد نحوه پرداخت غرامت مرگ كودكان خردسال در سيستم قضايي واشينگتن تعيين شده ذكر كرد او سپس به بحث در مورد مبلغ غرامت بابت مرگ مادر و بچه ها با در نظر گرفتن آينده شغلي و در آمد او پرداخت. او كه كمي برافروخته به نظر مي رسيد در نهايت مبلغ غرامت را هفتصد و هفتاد هزار دلار ذكر كرد يعني همان مبلغي كه در جلسه ديروزي به موردكاي پيشنهاد كرده بودند.

دي اُريو از او پرسيد:

ـ مسلماً اين رقم نهايي نمي باشد اين طور نيست آقاي رافتر؟

لحن سرزنش آميز دي اريو به گونه اي در رافتر تاثير كرد كه او بلافاصله گفت:

ـ نه قربان.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر