رفتن به مطلب
Negarita

وکیل خیابانی | جان گریشام

پست های پیشنهاد شده

آپارتمان او نزديك بود . طبقه همكف ، يك ساختمان سه طبقه . كليد چرخيد. قبل از اينكه وارد آپارتمان بشوم بوي رنگ تازه به مشامم مي خورد. در حقيقت هنوز رنگ كاري ادامه داشت، در اطاق نشيمن يك نردبان چوب رختي و سطل هايي وجود داشت.

حتي يك تيم متخصص هم نمي تواند ردپايي و يا اثر انگشتي از او پيدا كند . تمامي كشور ها ، كابينت ها و گنجه ها همگي خالي بودند، حتي دستشويي و وان حمام هم كاملاً تميز بودند ، نه گرد و غباري نه حتي كثيفي در زير لگن ظرفشويي آشپزخانه.محل كاملاً استريل بود .

به دفتر برگشتم و كليد را تحويل دادم .

او پرسيد:

ـ در مورد آن يكي چي ؟

گفتم :

ـ خيلي كوچك است، به هر ترتيب متشكرم.

ـ مي خواهي پولت را بگيري ؟

ـ آيا يك دانش آموز مگر نيستي ؟

ـ بله .

ـ پس آن را نگه دار.

ـ متشكرم.

دم در ايستادم و پرسيدم:

ـ آيا پالما هيچ نشاني اي از خود باقي نگذاشته است ؟

او گفت:

ـ فكر مي كردم كه تو با او كار مي كني.

ـ درست است.

اين را گفتم و در را به سرعت پشت سرم بستم.

 

 

فصل بيستم دوم

 

 

وقتي صبح روز چهارشنبه به محل كارم رسيدم زن ريز اندامي رو به روي در دفترم نشسته بود تقريباً ساعت هشت بود، دفتر قفل بود ، دماي هوا زير صفر بود. ابتدا فكر كردم كه به دليل هواي سرد اين زن به اينجا پناه آورده است.وقتي مرا ديد ناگهان از جا برخاست و روي پاهايش ايستاد و گفت:

ـ صبح به خير .

لبخند زدم و گفتم سلام و شروع به باز كردن در كردم.

او پرسيد:

ـ آيا شما يك وكيل هستيد؟

ـ بله

ـ حتي براي افرادي مثل من؟

ابتدا فكر كردم كه او يك بي خانمان هست و در حقيقت چيزي بود كه ما با آن سر و كار داشتيم . همان طور كه در را باز مي كردم گفتم:

ـ مطمئن باش مهمان ما باشيد. هواي درون اطاق سردتر از بيرون بود به محض ورود رادياتور شوفاژ را روشن كردم . قهوه درست كردم و تعدادي شيريني از شب مانده در آشپزخانه پيدا كردم به او تعارف كردم و او هم به سرعت يكي برداشت و خورد ، پرسيدم:

ـ اسمت چيست ؟

ـ رو به روي هم كنار ميز سوفيا نشستيم و منتظر گرم شدن شوفاژ و آماده شدن قهوه بوديم.

ـ رابي.

ـ من هم مايكل هستم كجا زندگي مي كني، رابي؟

ـ همه جا.

لباس خاكستري رنگ مثل زير پوش با جورابهاي قهوه اي رنگ كفشهاي كتاني سفيد چروك شده بدون هيچ گونه ماركي بر روي آن پوشيده بود. بين سي تا چهل سال سن داشت و به ظاهر نحيف و لاغر مي رسيد.

با لبخند به او گفتم:

ـ خب ادامه بدهيد، من بايد بدانم كه شما كجا زندگي مي كنيد؟آيا در پناهگاه زندگي مي كنيد؟

ـ قبلاً در يك پناهگاه زندگي مي كردم اما مجبور شدم آنجا را ترك كنم. تقريباً به من نجاوز شد . من هم با ماشين آنجا را ترك كردم.

من ماشيني نزديك در نديدم از او پرسيدم:

ـ آيا ماشين داري؟

ـ بله .

ـ آيا خودتان رانندگي مي كنيد؟

ـ رانندگي نمي كنم، فقط عقب آن مي خوابم.

بدون هيچ برگه حقوقي سوالاتي را از او پرسيدم كاري كه فعلاً انجام نمي دادم، وقتي دو فنجان قهوه ريختم، رادياتور هاي شوفاژ به كار افتاده بودنددر را بستم. مورد كاي هم كمي بعد با سر و صدا وارد اطاق شد او هيچ وقت ياد نگرفته بود كه با آرامي وارد محلي شود.

رابي روي صندلي مخصوص موكلين نشسته بود، شانه هايش افتاده بودند و وجود و بدن خود را به دور فنجان قهوه پيچانده بود گويي كه اين آخرين چيز گرم در زندگيش خواهد بود .

از او پرسيدم:

ـ چكار مي توانم برايت بكنم؟

ـ مشكل من پسرم هست،ترنس،او شانزده سال دارد و آنها او را با خود برده اند.

ـ چه كساني او را بردند؟

ـ مقامات شهري، افراد سازمان هاي تربيتي.

ـ او الان كجا هست؟

ـ او را گرفته اند .

جواب هاي او كوتاه، با عصبانيت و سريع بودند، به او گفتم:

ـ چرا آرام نمي گيري و در مورد تونس چيزهايي را براي ما نمي گويي .

و او اين كار را كرد، بدون اينكه به چشم هايم نگاه كند.دست هايش به دور فنجان قهوه بود و شروع به تعريف كردن كرد. چند سال پيش يعني زماني كه او دقيقاً به خاطر ندارد اما ترنس حدوداً ده ساله بود، در آن زمان آنها در يك آپارتمان كوچك زندگي مي كردند.به خاطر مواد مخدر دستگير مي شود. به مدت بيست و چهار ماه به زندان مي افتد. ترنس هم پيش خواهرش ميرود و بعد از آزاديش از زندان او ترنس را بر مي دارد و يك زندگي كابوس وار را در خيابان آغاز مي كنند. در ماشين مي خوابيدند،در ساختمانهاي خالي و بي سكنه،زير پل ها وقتي هوا گرم است. وقتي هوا سرد مي شود به پناهگاه مي برند. به هر ترتيب ترنس را در مدرسه نگه مي دارد. او گدايي مي كند،خود فروشي مي كند و مواد مخدر مي فروشد و اين فقط به خاطر اين بود كه ترنس را در بهترين وضعيت غذايي و پوشاك نگه دارد و لباسهاي او آبرومند در مدرسه باشد.

اما او يك معتاد بود و نمي توانست اعتيادش را رها كند.حامله مي شود و مقامات شهري او را با خود مي برند بچه او متولد مي شود او فرزند يك معتاد بود.

به نظر او نسبت به فرزند تازه متولد شده اش چندان احساسي نداشت به جز نسبت به ترنس. مقامات شهري شروع به پرسش در مورد اين فرزند كردند، به اين دليل مادر و فرزند به درون پناهگاه پناه بردند. با اميد و اميدواري به خانواده اي پناه برد كه زماني به عنوان خدمتكار براي آنها كار مي كرد، خانواده رولند، زوجي كه فرزندان آنها بزرگ شده بودند و دور از آنها زندگي مي كردند. آنها خانه اي گرم و كوچكي نزديك دانشگاه هاوارد داشتند. او به آن خانواده پيشنهاد كرد كه در صورتي كه پسرش ترنس بتواند با آنها زندگي كند ماهي پنجاه دلار به آنها خواهد داد. در آن خانه اطاق خواب كوچكي در پشت حياط خلوت وجود داشت كه براي ترنس عالي بود. در ابتدا خانواده رولند ترديد داشتند، اما بعد موافقت كردند، آنها مردمان خوبي بودند. رابي اجازه داشت هر شب، شبي يك ساعت پسرش را ببيند كم كم او پيشرفت كرد و سر و وضعش تميز و مرتب شد و رابي از خودش راضي بود.

او مجددا به زندگيش سر و شكلي بخشيد و همه به خاطر پسرش، ترتيب دادن برنامه هاي غذايي شبيه به برنامه غذايي خانواده رولند، و در مواقع ضروري و اضطراري پناهگاه، كوچه ها ، پارك ها و ماشين هاي متروكه مختلف، هرماه پول را مي آورد و هيچ گاه ديدار هر شب خود را با فرزندش لز دست نمي داد. تا اينكه دوباره او دستگير شد.دفعه اول به جرم فاحشگي و دفعه دوم به جرم خوابيدن روي نيمكت پاركي در ميدان فراگوت شايد دفعه سومي هم وجود داشته ، اما او به خاطر نمي آورد. يك بار هم او را بيهوش پيدا كردند و او را به واشينگتن دي . سي بردند. او شب را در يك مخزن خالي و خشك گذرانده بود بعد از اين ماجرا مجبور شد سه روز پياده براي ديدار فرزندش راهپيمايي كند.

يك شب او و فرزندش شب را كنار هم سپري مي كنند. پسرش به شكم مادرش نگاه مي كند و مي پرسد كه آيا دوباره حامله اي او مي گويد كه فكر كنم حامله باشم . پسرش مي پرسد كه پدر كيست؟او در جواب نظري ندارد و نمي داند. بعد پسرش فحش و داد و فرياد بر سر او مي زند و به اين دليل خانواده رولند او را از آنجا بيرون كرد.

پس از آن بود، ترنس كمترين توجهي به او نداشت. و اين بسيار اندوه و ملال آور بود. در ماشين خوابيدن، براي چند سكه گدايي كردن، براي ديدن او لحظه شماري كردن و در نهايتاً مورد بي مهري و غفلت قرار گرفتن توسط پسرش .

رابي در اين لحظه وقتي به اين قسمت از داستانش زندگيش رسيد شروع به گريه كرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سومين زايمان او نيز همراه با مواد مخدر بود و سومين فرزندش نيز فرزند يك معتاد بود، مجدداً توسط مقامات شهري برده شد چون براي زايمان و مراقبت هاي بعدي در بيمارستان بستري بود مدت چهار روز ترنس را نديده بود وقتي از آنجا بيرون آمد به تنهايي زندگي و هدفي كه مي شناخت برگشت.

ترنس دانش آموز اول بود و در رياضيات و زبان اسپانيايي عالي بود. نوازنده ترومبون و بازيگر تائتر در مدرسه بود. او در روياي آكادمي دريايي بود، آقاي رولند قبلاً در ارتش خدمت كرده بود.

يك شب رابي در يك وضعيت بدي به سراغ فرزندش رفت وقتي خانم رولند او را در آشپزخانه ديد جنگ و نزاعي در گرفت . كلمات بد و زشتي رد و بدل شد . و آخرين اتمام حجتها گفته شد. سه نفر به يك نفر بودند از كي بايد كمك بگيرد، و يا در غير اين صورت از آمدن به اين خانه محروم مي شود. رابي اظهار مي دارد كه فرزندم را برمي دارم از اينجا مي روم. ترنس گفت كه او جايي نمي رود.

شب بعد يك مددكار اجتماعي از شهرداري با چند ورق كاغذ منتظر او بود بايد به دادگاه مي رفت.ترنس هم به يك مراقب احتياج داشت. خانواده رولند والدين جديد او مي شدند. ترنس مدت سه سال بود كه با آنها زندگي مي كرده است. ملاقات و ديدار تا زماني كه او به مركز توانبخشي برود، و مدت دو ماه را صرف اصلاح خود كند پايان مي پذيرفت. سه هفته گذشته بود.

او گفت:

ـ مي خواهم فرزندم را ببينم ، دلم براي او بدجوري تنگ شده است.

از او پرسيدم:

ـ در آن زمان در مركز توانبخشي و بازپروري بودي؟

با علامت سر جواب داد نه و چشمانش را بست.

پرسيدم:

ـ چرا نه ؟

ـ نمي توانستم تحمل كنم.

مي توانستم تحمل كنم كه ترنس در اطاق گرمش خوب تغذيه مي شود خوب مي پوشد در امنيت خاطر، تميز و مرتب ، باهوش ، در حال انجام دادن تكاليفش و تحت نظارت شديد آقا و خانم رولند كه به اندازه رابي مادرش او را دوست مي داشتند. مي توانستم او را ببينم كه در سر ميز خانوادگي در حالي كه صبحانه مي خورد ليست كلمات و لغات را حفظ مي كند. ترنس پسري طبيعي و عادي و باوقار بود و بي شباهت به موكل بيچاره من كه گويي در جهنم زندگي مي كند.

او از من مي خواست تا ترتيبي بدهم دوباره آنها دور هم جمع بشوند.

بدون اينكه تاريخ دقيق و مدت دقيقي را به او بگويم گفتم:

ـ اين زمان لازم دارم و طول مي كشد.

در شهري كه پانصد خانوار منتظر يك جاي كوچك در يك پناهگاه هستند ديگر جايي براي معتادين باقي نمي ماند.

به او گفتم:

ـ تا وقتي مصرف مواد را ترك نكني نمي تواني پسرت را ببيني ، چشمانش پر از اشك شد و هيچ نگفت.

من تا اندازه اي چيزهايي را در مورد اعتياد مي توانستم درك كنم . از كجا او مواد مخدر خود را به دست مي آورد؟ چقدر بايد بايت آنها پول بپردازد؟ واقعاً چقدر طول ميكشد كه او به طور واقعي ترك كند. و آثار اعتياد از بدنش خارج شود؟ بعد به معالجه بپردازد؟ چقدر شانس و توانايي دارد تا اين عادت را رها كند، عادتي كه بيشتر از يك دهه با او بوده است؟ و آيا مقامات شهري با بچه هاي معتادين چه مي كنند؟

او هيچي نداشت نه آدرس ، نه هويتي ، هيچي فقط يك قلب شكسته و داستاني غم انگيز . به نظر از اينكه روي صندلي نشسته بود راضي به نظر مي رسيد و من متعجب كه چگونه به او بگويم كه اينجا را ترك بكند و برود. قهوه هم تمام شده بود.

صداي تيز و ريز صوفيا مرا به خود آورد. صداي تند و خشني هم در اطراف آن به گوش مي رسيد وقتي به سمت در رفتم به اين فكر بودم شايد يك ديوانه با تفنگي وارد دفتر بشود. اما تقريباً هم اشتباه نكردم،ستوان گاسكو با چند نفر كمكي دم در بودند. سه پليس با لباس فرم به سوفيا نزديك مي شدند و او هم با داد و فرياد از كار آنها شكايت مي كرد، اما فايده اي نداشت. دو نفر ديگر هم با لباسهاي جين و عرقگير آماده عمليات بودند . من و موردكاي همزمان از اطاق كارمان بيرون آمديم.

گاسكو به من گفت:

ـ سلام مايكل.

موردكاي با فرياد پرسيد طوري كه ديوار لرزيد:

ـ اين ديگه چه حركتي است؟

يكي از افراد يونيفرم پوشيده آماده در آوردن اسلحه خود شد.

گاسكو به طرف مورد كاي رفت و ضمن اينكه اوراق لازم را به موردكاي مي داد گفت:

ـ اين يك جستجو است.

سپس چند برگ به دست مورد كاي داد و گفت:

ـ آيا شما آقاي گرين هستيد؟

ضمن اينكه اوراق را از دست او گرفت گفت:

ـ بله.

با فرياد از گاسكو پرسيدم:

ـ دنبال چه مي گرديد؟

او هم با فرياد پاسخ داد:

ـ همان چيز، آن را به ما بده و ما هم خوشحال مي شويم كه اين عمليات را متوقف كنيم.

ـ آن اينجا نيست.

موردكاي ضمن اينكه به حكم جستجو و بازرسي نگاه مي كرد گفت:

ـ چه پرونده اي؟

گفتم:

ـ پرونده اخراج .

گاسكو به من گفت:

ـ درخواست خودت را نديده اي؟

دو نفر از افراد يونيفرم پوشيده را به نام ليلي و بلور را شناختم.

گاسكو گفت:

ـ حرف براي گفتن زياد است.

سوفيا با صداي بلند سر بلور كه مي خواست به ميزش نزديك بشود فرياد كشيد و گفت:

ـ از اينجا برو بيرون.

گاسكو آمد و گفت:

ـ گوش كن خانوم، ما دو راه بيشتر نداريم يا اينجا روي صندلي مي نشيني و خفه مي شي و حرف نمي زني و يا اينكه دستبند به دست هايت مي زنم و تو را با خودم مي برم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موردكاي به سوفيا گفت :

ـ آرام باش ، فقط آرام بگير.

گاسكو از من پرسيد:

ـ طبقه بالا چي است؟

موردكاي جواب داد:

ـ انباري.

ـ انبار شما؟

ـ بله.

گفتم:

ـ آن اينجا نيست، شما داريد وقتتان را تلف مي كنيد.

ـ پس ما مجبوريم كه وقتمان را تلف كنيم. اين طور نيست؟

يكي از موكلين نوبت بعدي از روي ترس و وحشت در را باز كرد و نگاهي به درون دفتر انداخت و بعد نگاهش به سه نفر پليس يونيفورم پوشيده رسيدند فرار كرد.

از رابي خواستم كه آنجا را ترك كند، بعد به درون دفتر مورد كاي رفتم و درب را بستم با صداي آهسته از من پرسيد:

ـ پرونده كجاست؟

ـ اينجا نيست، قسم مي خورم، اين فقط يك دردسر است.

به نظر حكم بازرسي و جستجو معتبر و درست مي آيد. يك سرقتي صورت گرفته است به نظر معقول مي آيد كه پرونده با وكيل مدافع كه آن را دزديده همراه خواهد بود.

سعي كردم خيلي واضح و روشن و در ضمن از لحاظ حقوقي توضيح بدهم تا راهي پيدا كنيم و آنها را از خيال خودشان منصرف كنيم اما نمي توانستيم، چرا كه از اين پليس به كلينيك آمده بود بسيار دستپاچه و پريشان بودم.

او پرسيد:

ـ آيا كپي از پرونده داري؟

ـ بله .

ـ آيا در مورد برگرداندن اصل مدارك و پرونده فكر كرده اي؟

ـ نه، چون اين خود نوعي قبول گناه و تقصير است به علاوه اگر پرونده را برگردانم آنها متوجه خواهند شد كه من از آنها كپي گرفته ام.

دستي به ريش خود كشيد و با من موافقت كرد. از اطاق بيرون آمديم و ليلي هم نزديك ميز سوفيا ايستاده بود كوهي از پرونده ها به يكباره روي زمين ريخت . سوفيا بر سر گاسكو فرياد كشيد و گاسكو بر سر سوفيا. به تدريج اوضاع نابسامان از حالت لفظي به حالت درگيري بدني و فيزيكي نزديك مي شد.

در را قفل كردم تا موكلين نتواند شاهد ماجرا باشند.

مورد كاي گفت:

ـ يك راه ديگري هم هست.

پرونده اينجا نيست خوب ما اين قول را مي دهيم شما مي توانيد به تمام پرونده هايي كه مي خواهيد نگاهي بياندازيد اما نمي توانيد آن را باز كنيد و بخوانيد. اين امر نقض حريم اسرار موكلين است ، قبول .

پليسها به گاسكو نگاه كردند و گويي موافق بودند.

از محل كار من آغاز كرديم . تمامي شش پليس من و مورد كاي داخل اطاق كوچكي بوديم و سخت مواظب بوديم كه درگيري فيزيكي صورت نگيرد. هر پرونده اي را كه از كابينت بر مي داشتم نشان گاسكو مي دادم و دوباره در جاي اوليه آن مي گذاشتم، من فقط از روز دوشنبه بود كه در آنجا مشغول كار شدم بنابراين پروندۀ زيادي نداشتم.

موردكاي به طرف ميز سوفيا رفت و از تلفن روي ميز او استفاده كرد.گاسكو اعلام كرد تا اتاقم به طور رسمي تفتيش شود. صداي مورد كاي را شنيدم در تلفن مي گويد:

ـ بله قاضي متشكرم، او الان اينجاست.

با خنده اي تلفن را نشان گاسكو داد و گفت:

ـ ايشان قاضي گانسر هستند كسي كه حكم جستجو را صادر كرده اند. مايلند با تو صحبت كنند.

گاسكو تلفن را طوري گرفت كه گويي گوشي تلفن در دست يك فرد جذامي بوده است، گفت:

ـ من گاسكو هستم.

در حالي كه گوشي تلفن را چند سانتيمتري از سر خود دور گرفته بود موردكاي رو به پليسهاي ديگر كرد و گفت:

ـ آقايان با گشتن اين اطاق كار جستجو تمام مي شود. حق رفتن به اطاق هاي خصوصي ديگر را نداريد. اين دستور قاضي است.

گاسكو من من كرد و گفت:

ـ بله،قربان.

و گوشي را گذاشت.

تمام حركات آنها را به مدت يك ساعت زير نظر گرفتيم از ميزي به ميز ديگر بعد از مدتي متوجه شدند كه جستجوي آنها بي فايده و بيهوده بوده است. هر ميز پر از پرونده بود. كتابها و مجلات حقوقي از يكسال اخير روي ميز انباشته بودند. روي برخي از آنها گرد و غبار نشسته بود برخي داراي تار عنكبوت.

هر پرونده اي شماره خورده بود با اسم پرونده يا تايپ شده و يا با دست خط .

دو نفر از پليس ها مشغول نوشتن اسم پرونده ها بودند كه گاسكو آنها را صدا زد .اين كار خسته كننده و بي فايده است.

آنها ميز سوفيا را براي آخر گذاشته بودند. او پرونده ها را بر مي داشت و نامهاي روي آنها را مي خواند، و نامهاي اول را مانند جونز، اسميت،ويليامز، را مي خواند. پليسها فاصله خود را حفظ كرده بودند. سوفيا كشو را تا آخر باز كرده بود تا به آن نگاهي انداخته شود. او يك كشو شخصي داشت كه نمي خواست كسي آن را ببيند. من مطمئن بودم كه سلاحي در آن وجود دارد.

بدون خداحافظي پليسها آنجا را ترك كردند و رفتند. از سوفيا و مورد كاي به خاطر هجوم پليسها معذرت خواهي كردم و به طرف اطاقم رفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل بيست و سوم

شماره 5 اخراجي ها در ليست به نام كلودين لام بود كه اين نام هم براي مورد كاي كاملاً آشنا بود. يكباره موردكاي تعداد بي خانمان ها را در اين ناحيه از شهر حدود ده هزار نفر تخمين زد. فقط پرونده هاي خيابان چهاردهم بسيار زياد بود. هر اسمي براي موردكاي حكم صداي يك زنگ را داشت.

او كارهاي حوزه هاي قضايي ، آشپزخانه ، پناهگاه ها ، كشيشها، پليس ها و ديگر وكلاي خياباني را انجام داد. بعد از اينكه هوا تاريك شد به طرف مركز شهر و به طرف يك كليسا بين ساختمانهاي اداري گران قيمت و هتلهاي شيك رفتيم. زير طبقه همكف دو طبقه ديگر هم بود اطاق از ميز هاي زيادي پر شده بود و دور تا دور آن به وسيله گرسنه هاي چنگال به دست محاصره شده بود. غذا سوپ نبود بشقاب ها پر از ذرت، سيب زميني، تكه اي از گوشت مرغ يا بوقلمون، سالاد ميوه و نان بود. من شام نخورده بودم و بوي غذا مرا به اشتها آورد.

ضمن اينكه دم در ورودي ايستاديم و به فضاي غذا خوري نگاه مي كرديم موردكاي گفت:

ـ سالها بود كه اينجا نيامده بودم. آنها سيصد نفر را در روز غذا مي دهند، عجيب نيست .

ـ غذا از كجا آوردند؟

ـ از آشپزخانه مركزي شهر، تجهيزات كاملي در زيرزمين انجمن است، آنها اين سيستم حيرت انگيز را براي جمع آوري غذاهاي اضافي رستورانها به وجود آورده اند، اما نه غذاهاي پس مانده بلكه غذاهاي پخته نشده اي كه به سرعت هم اگر مورد استفاده قرار نگيرند فاسد مي شود. آنها ناوگاني از تريلرهاي يخچالي دارند و در سطح شهر مي گردند و غذاهاي جمع آوري شده را به آشپزخانه مي آورند. بعد غذا ها را آماده مي كنند.

ـ خوشمزه به نظر مي رسد.

ـ واقعاً غذاهاي خوبي هستند.

زن جواني به نام ليزا ما را پيدا كرد. او تازه وارد اين محل كه به نام (پنج قرص نان) است آمده است. موردكاي قبلاً او را مي شناخت و هم چنان كه آنها مشغول صحبت بودند من به مردم در حال غذا خوردن نگاه مي كردم.

يك چيزي را متوجه شدم و آن اين بود كه ظاهر بعضي از افراد را قبلاً ديده بودم. آنها از سطوح مختلفي از بي خانمانها تشكيل يافته بودند. در سر يك ميز شش نفر مرد با خوشي و شادي غذا مي خوردند و در مورد مسابقه بستكتبال كه در تلويزيون ديده بودند صحبت مي كردند. سر و وضع لباسي آنها بسيار خوب بود، يكي از آنها در حين غذا خوردن دستكش در دست داشت. در وهله اول شايد هر چيزي به آنها شباهت داشت به جز بي خانماني. در پشت آنها شخصي ديگر با عينك آفتابي ضخيمي به تنهايي غذا مي خورد چكمه هاي شبيه ميستر در هنگام مرگش به پا داشت. كت او كثيف و چرك بود. نسبت به اطرافش بي توجه بود زندگي او به طور قابل توجهي سخت تر از افراد ديگري كه سر ميز ديگر در حال خنديدن بودند مي باشد. اين افراد به آب گرم و صابون احتياج دارند اما او كمترين توجهي ندارد. آنها در پناهگاه مي خوابند. او در پارك با كبوترها مي خوابه. اما در هر حال آنها بي خانمانها هستند.

ليزا، كلوين لام را نمي شناسد اما از بعضي از افراد اطراف مي پرسد.

وقتي ليزا به طرف آنها مي رفت ما او را مي ديديم، با آنها صحبت مي كرد و گاهي سر او داد و فرياد مي زدند، بين دو مرد نشست اما هيچكدام در حالي كه با هم صحبت مي كردند به او توجهي نكردند، سپس به طرف ميز ديگري رفت و همينطور سر ميز هاي ديگر.

با كمال تعجب يك وكيل جواني را كه از طرف يك شركت بزرگ و وكيل داوطلب كه براي كلينيك حقوقي واشينگتن به نفع بي خانمانها كار مي كند ديدم. او موردكاي را مي شناخت چند دقيقه با هم صحبت حقوقي كرديم و سپس او از ما جدا شد و به اطاق عقبي براي رتق و فتق كارهاي بي خانمانها رفت.

مورد كاي گفت:

ـ كلينيك حقوقي واشينگتن صد و پنجاه داوطلب دارد.

پرسيدم:

ـ كافي است.

ـ هرگز كافي نيست. من فكر مي كنم كه بايد فكر وكلاي داوطلب را دوباره احيا كنيم، شايد مايل باشيد كه مسئوليت آن را بر عهده بگيريد و نظارت آن را قبول كنيد. آبراهام اين ايده را دوست دارد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جالب است كه موردكاي و آبراهام و بدون شك سوفيا براي اداره كردن اين بخش با يكديگر صحبت كرده اند.

ما پايه كارمان را بسط خواهيم داد و خودمان را بيشتر در جامعه حقوقي مطرح مي كنيم و كمكهاي مالي زيادي را دريافت خواهيم كرد.

بدون اطمينان گفتم:

ـ مطمئناً.

ليزا برگشت و گفت:

ـ كلوين لام آن عقب است.

ـ دومين ميز از آن عقب، يك كلاه رداسكين سرش گذاشته است.

موردكاي پرسيد:

ـ آيا با او صحبت كردي؟

ـ بله او بسيار باهوش و متين است و گفت كه در انجمن اقامت دارد و به صورت نيمه وقت در يك كاميون آشغال كار مي كند.

ـ آيا يك اطاق كوچكي وجود دارد كه از آن استفاده كنيم؟

ـ بله مطمئناً.

ـ به لام بگوييد كه يك وكيل بي خانمانها مي خواهد با او صحبت كند.

****

لام سلام نكرد و سعي نكرد كه حتي دست بدهد. موردكاي پشت ميز نشست من هم در گوشه اي نشستم، لام تنها صندلي آنجا را برداشت و نيم نگاهي هم به من انداخت.

موردكاي با كمال آرامش گفت:

ـ هيچ اشتباهي رخ نداده است. ما فقط چند تا سوال داريم، فقط همين.

يك نگاهي به لام انداختم. لباسهايي پوشيده بود شبيه ساكنين پناهگاه بود، شلوار جين، زيرپوش، كفش كتاني و كت پشمي و درست مانند كساني كه زير پل ها مي خوابند.

موردكاي از او پرسيد:

ـ آيا زني را به نام لونتا برتون مي شناسي ؟

لام سرش را به علامت نه تكان داد.

ـ دوون هاردي؟

ـ يكبار ديگر نه.

ـ آيا در ماه آينده تو ساكن يك انبار متروكه نبودي؟

ـ بله.

ـ در گوشه اي از نيويورك و فلوريدا.

ـ اوه اوه...

ـ آيا پولي هم به عنوان اجاره مي پرداختي؟

ـ بله.

ـ ماهي صد دلار؟

ـ بله.

ـ به تيلمان گانتري؟

ليزا از تعجب خشكش زد و چشمهايش را بست و به سوال فكر كرد.

او پرسيد:

ـ كي؟

ـ انباري مال كي بود؟

ـ من پول اجاره را به يك شخص به نام جاني ميدادم.

ـ جاني براي كي كار مي كرد؟

ـ نمي دانم، اهميت هم نميدهم، نپرس.

ـ چه مدت در اينجا زندگي كردي؟

ـ حدود چهارماه.

ـ چرا آنجا را ترك كردي؟

ـ اخراج شدم.

ـ كي تو را اخراج كرد؟

ـ نمي دانم يك روز چند پليس و چند نفر با هم به آنجا آمدند. آنها ما را به زور كشيدند و روي پياده رو انداختند. دو روز بعد آنها انباري را خراب كردند.

ـ آيا براي پليس ها توضيح دادي كه براي زندگي در آنجا اجاره پرداختي؟

ـ خيلي از افراد آنجا اين مطلب را گفتند اين زن هم با بچه هاي كوچكش سعي كرد با پليس درگير بشود او نتوانست كاري از پيش ببرد. من هم با پليس درگير نشدم. منظره بدي بود.

ـ قبل از اخراجت آيا هيچ برگه اي از آنها گرفتي؟

ـ نه.

ـ آيا هيچ اخطاري قبل از بيرون كردن به شما داده شد؟

ـ نه، هيچ ، آنها يكدفعه ظاهر شدند.

ـ هيچي، ورقه اي برگه اي؟

ـ هيچي، پليسها گفتند كه ما بي خانمانان هستيم و مجبور هستيم آنجا را ترك كنيم.

ـ بنابراين تو هم در پاييز گذشته يا شايد هم حدوداً ماه اكتبر از آنجا بيرون آمدي.

ـ يك همچنين چيزي بله.

ـ آنجا را از كجا پيدا كرده بودي؟

ـ نمي دانم، يك كسي به من گفت كه ما يك آپارتمان كوچك را در يك انباري اجاره كرده ايم. ارزان قيمت بنابراين به آنجا رفتم تا محل را ببينم محل از چند تا تخته و ديوار و چيزهاي ديگر درست شده بود يك سقف هم بالاي آن بود يك توالت كه زياد دور نبود و آب جاري . زياد معامله بدي نبود.

ـ بنابراين تو هم به آنجا رفتي؟

ـ درست است.

ـ آيا اجاره نامه اي را امضا كردي؟

ـ نه ، آن مرد به من گفت كه آپارتمان غير قانوني است. بنابراين هيچ چيز نوشته نميشود. به من گفت اگر كسي از من پرسيد بگويم دوره گرد و بي جا و مكان هستم.

ـ او هم پول نقد مي خواست؟

ـ فقط پول نقد.

ـ آيا هر ماه پولت را مي پرداختي؟

ـ سعي مي كردم،او حدوداً پانزدهم هر ماه براي جمع آوري كرايه ها مي آمد.

ـ آيا پول كرايه آپارتمان هم بدهكار بودي وقتي اخراج مي شدي؟

ـ يك كمي .

ـ چه قدر؟

ـ تقريباً يك ماه.

ـ آيا اين دليل بيرون كردن تو بود؟

ـ نمي دانم آنها دليلي نياوردند. آنها فقط همه را يكباره بيرون كردند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آيا كس ديگري را در انباري مي شناختي؟

ـ فقط دو نفر را ، هركس سرش به كار خودش بود. هر آپارتماني در خوبي داشت كه مي شد آن را قفل كرد.

ـ آن زني را كه گفتي با پليسها درگير شد را مي شناختي؟

ـ نه، شايد يك يا دوبار او را ديده بودم، او در طرف ديگر آنجا زندگي مي كرد.

ـ طرف ديگر.

ـ بله چون در ميان انباري سيستم لوله كشي وجود نداشت، بنابراين آنها در هر طرف آپارتمانهايي را ساخته بودند.

ـ آيا آپارتمان او را از اطاق خودت مي توانستي ببيني؟

ـ نه آن انباري بزرگي بود.

ـ آپارتمان تو چقدر بزرگ بود؟

ـ نمي دانم چقدر، دو اطاق داشتم.

ـ برق.

ـ بله، آنها سيم كشي كرده بودند ما مي توانستيم از راديو و چيزهاي ديگر استفاده كنيم. چراغ داشتيم، آب در آنجا جاري بود ولي براي دستشويي يك دستشويي گروهي وجود داشت.

ـ در مورد سيستم گرمايي چي؟

ـ زياد خوب نبود، سرد ميشد اما نه به سردي هوايي كه در خيابان مي خوابي.

ـ بنابراين از آنجا راضي بودي؟

ـ خوب بود. يعني براي ماهي صد دلار خوب بود بد نبود.

ـ تو گفتي دو نفر ديگر را مي شناختي اسم آنها چي بود؟

ـ هرمان هريس و شاين ، يه همچنين چيزي.

ـ آنها الان كجا هستند؟

ـ آنها را نديده ام.

ـ كجا اقامت داري؟

ـ در ساختمان انجمن.

موردكاي كارت خود را از جيب در آورد و به لام داد و از او پرسيد:

ـ چه مدت در آنجا خواهي ماند؟

ـ نمي دانم.

ـ ممكن است كه با من تماس بگيري؟

ـ چرا؟

ـ ممكن است به يك وكيل احتياج پيدا كني. فقط در صورت تعويض پناهگاه و نقل مكان به يك جاي خصوصي با من تماس بگير.

لام بدون يك كلمه كارت را گرفت، از ليزا تشكر كرديم و به دفتر كارمان برگشتيم. مثل هر دعوي قضايي راههاي زيادي براي پيگيري بر عليه افراد سوء استفاده كن وجود دارد. در اين ميان از سه دسته و شركت به نام ريوراوكز، دريك و سوييني و تاگ نام برد.

اولين روش ، روش به كمين نشستن است روش ديگر از در دوستي وارد شدن و حمله نهايي كردن است.

در روش اول، يك چهارچوب از اظهارات خودمان تهيه مي كنيم، به دادگاه مي بريم. پرونده تشكيل مي دهيم، به مطبوعات و روزنامه ها ميدهيم و اميدوار هستيم كه بتوانيم آنچه را مي دانيم ثابت كنيم. نتيجه بسيار جالب خواهد بود و گير افتادن سود جويان و در نهايت افكار عمومي.

روش دوم نامه نگاري آغاز مي شود در اينجا همان اظهارات و دعاوي گفته ميشود اما به جاي پيگرد قضايي آنها را دعوت به مذاكره مي كنيم. نامه ها همچنان رد و بدل مي شوند و هر كدام پيش بيني مي كند كه طرف مقابل چه حركتي را انجام خواهد داد. اگر احتمالات ما بتواند ثابت شود بنابراين تسويه حساب ها و پرداخت هايي خوب نيز بوقوع مي پيوندند در اين روش از طرح دعوي قضايي پرهيز مي شود.

روش اول هم نظر موردكاي بود و هم نظر من بدو دليل. شركت تمايلي در از دست دادن من نداشت. در آن جستجو و بازرسي ثابت شد كه آرتور به عنوان نيروي عملياتي و رافتر و باندش در اقامۀ دعوي قضايي به دنبال من هستند.

دستگيري من خبر جالب و جنگجال برانگيزي خواهد بود و نه تنها مرا تحقير مي كنند بلكه تحت فشار هم خواهند گذاشت. پس ما مجبور بوديم كه نسبت به هر حمله اي از جانب آنها آماده باشيم.

دومين دليل به اصل مورد ما بر مي گشت، هكتور و ديگر شاهدين نمي توانستند شهادت بدهند تا اينكه بتوانيم پرونده سازي لازم را كرده و ورقه هاي استشهاد را از آنها بگيريم. در طول اين مدت ما فرصت لازم را براي پرسيدن همه جور سئوال از افراد سودجو را داريم و آنها كه نيز مجبورند جواب خود را با قسم در دادگاه بدهند.

اگر ديگر اخراجي ها را پيدا كنيم آنها را مجبور مي كرديم كه بيايند و آنچه را كه اتفاق افتاده است بيان كنند.

از لحاظ تئوري روش ما خوب و ساده اي است. ساكنين انباري اجاره پرداخت مي كردند آن هم به صورت نقدي بدون هيچ گونه نوشته اي يا مدركي ، به فردي به نام تيلمان گانتري و يا كسي كه از اطراف او در آنجا كار مي كرده است. گانتري فرصت لازم براي فروش اموال را به ريوراوكز داشته اما بايد سريعاً انجام ميداده است.

گانتري به شركت ريوراوكز و وكيل اش در مورد دوره گرد ها دروغ ميگويد، دريك و سوييني با پشتكار هكتور پالما را براي بررسي ملك و املاك قبل از بسته شدن فرستاده بود. هكتور در بازديد اول كتك ميخورد و براي بار دوم محافظي را با خود ميبرد، بعد از بررسي در مي يابدكه ساكنين محل دوره گرد نبوده بلكه مستاجر آنها هستند. او اين مطلب را طي گزارش بي توجهي كرده و تصميم به بستن آنجا را ميگيرد. مستاجرين خلاصه بيرون ريخته ميشوند بدون هيچ گونه روند قانوني و مناسب.

بيرون كردن طبق قانون رسمي بايد حداقل سي روز طول بكشد و نبايد زمان كمي تلف شود و به او آسيب برسد.

اما اين افراد، افراد خياباني هستند بدون هيچ مدركي، هيچ رسيد اجاره اي و هيچ ردپايي كه بشود آن را دنبال كرد.در تئوري اين مورد خيلي پيچيده نيست. اما موانع زيادي سر راه ما وجود دارد. عدماجازه در شهادت دادن بي خانمانها هم مشكلي جدي است مخصوصاً اگر خود آقاي گانتري بخواهد خودش حرف بزند. او فردي است كه بر خيابانها حكومت مي كند، كسي است كه من هرگز نمي خواهم با او در بيافتم.موردكاي هم اگر چه با شبكه گسترده طرفداران زياد دارد. او هم مايل به رويارويي با او ندارد. ساعتي را در مورد اين موضوعات به بحث و گفتگو پرداختيم و راههاي مختلف را در پرهيز از آوردن نام شركت TAG بررسي كرديم، چرا كه طرح دعوي قضايي با گانتري بسيار خطرناك خواهد بود، ما مي توانستيم كه بدون او دعوي قضايي كنيم و او را به جان دو حريف ديگر يعني ريوراوكز و دريك و سوييني بياندازيم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هكتور پالما بايد اينجا وارد مي شد، و وقتي ما او را پيدا ميكرديم بايد او را متقاعد مي كرديم كه پرونده مخفي شده را بياورد و بگويد كه چه چيزي داخل آن پرونده است؟ پيدا كردن او شايد ساده به نظر برسد اما به حرف در آوردن او مشكل و غير ممكن بود، چرا كه شايد ميخواست كه شغلش را از دست ندهد، شايد او مي گفت كه من زن دارم و چهار فرزند. مشكلات ديگر هم وجود داشت يكي از آن اين نحوه عمل ما بود به عنوان وكيل نمي توانستيم دادخواستي به نفع ورثه لونتا برتون و چهارفرزندش تنظيم كنيم. ما بايد ابتدا توسط خانواده او به عنوان وكيل خانوادگي اش استخدام مي شديم. با وجود مادرش و دو برادرش در زندان و هويت پدرش كه بايد مشخص ميشد . موردكاي بر اين عقيده بود كه بايد عرض حالي را براي دادگاه خانواده تنظيم كنيم.در چنين صورتي مي توانستيم جلوي خيلي از زيانها را بگيريم، اما اين خانواده يك معضل بود.

موردكاي گفت:

ـ مطمئن از اين حركت نخواهيم بود و ما در آينده نگران خواهيم شد اول بايد بازي را ببريم.

تا نيمه شب نقشه ميكشيديم و دادخواست را طرح مي كرديم تئوريها را مورد تجزيه و تحليل قرار ميداديم در مورد نحوه محل بحث ميكرديم و روياي به دام كشيدن ريوراوكز و كشيدن شركت قديمي من به دادگاه براي يك محاكمه پر سر و صدا را در سر مي پرورانديم؟موردكاي هم به اين ماجرا به عنوان حركتي سرنوشت ساز براي بي خانمانها نگاه مي كرد. من هم به نوبه خود اين ماجرا را چندان مشكل فرض نمي كردم.

فصل بيست و چهارم

دوباره قهوه بارابي، جلوي در منتظر آمدن من بود و من ساعت هفت و چهل و پنج دقيقه صبح به محل كارم رسيدم و از ديدن من خوشحال شد. چقدر يك نفر پس از سپري كردن يك شب در عقب يك ماشين متروكه ، مي تواند خوشحال باشد.

در حالي كه چراغ دفتر را روشن مي كردم پرسيد:

ـ مي توانم نان شيريني بردارم؟

آن ديگر عادت شده بود.

ـ اجازه بده ببينم، يك صندلي برداريد و بنشينيد و من هم قهوه درست مي كنم. به طرف آشپزخانه رفتم و قهوه جوش را تميز كردم و در جستجوي پيدا كردن چيزي براي خوردن نان شيريني بيات ديروز سفت تر بودند اما از آنها ديگر چيزي نمانده. به ذهنم سپردم كه فردا مقداري نان شيريني تازه بخرم، فقط در صورتي كه رابي براي سومين بار فردا بيايد. گويي كسي گفت كه او مي آيد.

شروع به خوردن نان شيريني كرد و سعي مي كرد تا قسمتهاي سفت نان شيريني را بجود و در ضمن سعي مي كرد تا مودب به نظر برسد.

پرسيدم:

ـ صبحانه را كجا خوردي؟

ـ معمولاً صبحانه نمي خورم.

ـ درمورد ناهار و شام چه طور؟

ـ ناهار را در نا اومي خيابان دهم، براي شام به كالوري ميشن در خيابان پانزدهم مي روم.

ـ در طول روز چه كار مي كني؟

او مجدداً خود را به دور فنجان قهوه پيچاند تا بتواند خود را گرم كند. او گفت:

ـ اكثر اوقاتم را در نااومي مي گذرانم.

ـ چند تا زن آنجا هستند.

ـ نمي دانم، خيلي ، آنها از ما خوب پذيرايي مي كنند اما اين فقط براي يك روز است.

ـ آيا آنجا فقط براي زنان بي خانمان است؟

ـ بله ساعت چهار آنجا بسته ميشود. اكثر زنان در پناهگاه زندگي مي كنند. بعضي ها در خيابان و من در ماشين.

ـ آيا آنها مي دانند كه تو از مواد استفاده مي كني؟

ـ فكر مي كنم بله. من تنها نيستم اكثر زنان از مواد استفاده ميكنند.

از او پرسيدم:

ـ ديشب هم از مواد استفاده كردي؟

اين كلمات در گوشم مي پيچيد زيرا نمي توانستم باور كنم كه اين سوالات را مي پرسم.

سرش را پايين انداخت و چشم هايش را بست.

گفتم :

ـ به من حقيقت را بگو.

ـ مجبور بودم، هر شب اين كار را انجام ميدهم.

قصد سرزنش او را نداشتم تا به آن روز براي او كاري انجام نداده بودم اما به يكباره او در الويت كارهاي من قرار گرفت.

او از من يك نان شيريني ديگر خواست آخرين نان شيريني را همراه با قهوه به او دادم. براي خوردن چيزي در نااومي ديگر دير شده بود.

***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راهپيماني نزديك ساختمان بخش براي عدالت آغاز شد، موردكاي كه در دنياي بي خانمانها فردي برجسته و شناخته شده بود مرا به طرف جمعيت ترك كرد.

يكي از گروه سرايندگان كليسا هم با نواختن موزيك و سر دادن سرود و راهپيمايان را همراهي مي كرد. صدها پليس هم در خيابان با ايجاد سد مانع عبور و مرور وسائل نقليه شده بودند.

انجمن هم قول داده بود تا هزار تن از سربازان پياده نظام خود را در يك گروه وارد آنجا سازد، گروهي سازمان نيافته اما طولاني و كارآمد. صداي آنها را شنيدم اما آمدن آنها را نديدم، وقتي به محل مورد نظر خود رسيدند فيلمبرداران آنها را احاظه كردند آرام دور هم نزديك پله هاي ساختمان بخش جمع شدند و شروع به گرداندن پلا كاردهاي خود كردند اكثر پلاكاردها دست ساز خودشان بود و يا دست به رنگ هاي مختلف نوشته شده بودند«كشتن را متوفق كنيد.پناهگاه ها را نجات دهيد، خانه حق من است، شغل، شغل، شغل...»

اتوبوس هاي كليسا نزديك سنگر هاي پليس ايستاد و صدها نفر را كه اكثرا ً در خيابانها ديده نشده بودند را پياده كرد. اكثراً زن بودند و لباسهاي فاخري به تن كرده بودند. كسي را در آن جمعيت نمي شناختم جز موردكاي، آبراهام ، سوفيا كه در درون جمعيت بودند و من آنها را نمي ديدم، اين بزرگترين راهپيمايي بي خانمانها در ده سال گذشته بود.

يك عكس از لونتا برتون را بزرگ كرده بودند و به تعداد زياد بر روي پلاكاردها گذاشته بودند، عكس به رنگ سياه تزيين شده بود و زير صورت او كلمات منزجر كننده اي نوشته شده بود:

ـ چه كسي لونتا را كشت؟

به سرعت اين پلاكاردها، سمبل نمونه جمعيت شناخته شد حتي در ميان افرادي كه از انجمن آمده بودند و پلاكارد مخصوص خود را حمل مي كردند تصوير لونتا بالاي سر مردم به اهتزاز در مي آمد، صداي سوت دلتنگ كننده اي از فاصله دور به گوش رسيد و نزديك و نزديك تر مي شد. ماشين تشييع جنازه با اسكورت پليس اجازه گرفت تا از ميان سنگرها و موانع عبور كند و درست در جلوي ساختمان بخش و در ميان جمعيت ايستاد درهاي عقب آن ماشين باز شد يك تابوت ساختگي به رنگ سايه توسط افراد جنازه برداشته شد، شش مرد بي خانمان تابوت را بر روي شانه هاي خود گذاشتند و آماده اجراي مراسم تشييع جنازه شدند، چهار تابوت ديگر به يك رنگ يعني سياه اما كوچكتر نيز توسط افراد ديگر از داخل ماشين برداشته شد.

مردم به آهستگي همچنان به طرف جلو پيش مي رفتند، و در اين هنگام همزمان سرود دسته جمعه سرايندگان آغاز آهنگي غم انگيز شد كه اشك را بر چشمان من جاري كرد. اين يك مراسم مرگ بود. يكي از اين تابوت هاي كوچك اُنتاريو را به تصوير مي كشيد.

سپس جمعيت به هم فشرده شدند. دستها براي گرفتن تابوت بالا رفتند به طوري كه جمعيت به آرامي پهلو به پهلو تكان مي خوردند.

واقعه عجيبي بود، دوربينها نزديك محل هر حركتي از طرف جمعيت را ضبط مي كردند، اين مراسم را مي توانستيم ظرف چهل و هشت ساعت آينده مجدداً در تلويزيون مشاهده كنيم.

تابوت ها را كنار هم گذاشتند. تابوت لونتا در وسط آنها قرار داشت. كمي آن طرف تر روي پله هاي سكو مورد كاي ايستاده بود، از تابوتها عكس و فيلم گرفته شد و سپس سخنراني ها شروع شد.

نماينده كليسا كه خود يك افراطي بود از تمامي گروه ها به خاطر سازماندهي اين راهپيمايي تشكر كرد. هنگامي كه اسامي پناهگاهها، هيئت ها، اثتلافها، كلينيك هاي پزشكي و حقوقي، كليسا ها، مراكز برنامه هاي آموزشي شغل، برنامه هاي ضد مواد مخدر، حتي انتخاب برخي از مقامات را قرائت مي كرد. با تعجب به آمار آنها گوش مي دادم.

با چنين برنامه ها و حمايتهايي ديگر چه طور مي توانست معضل بي خانماني وجود داشته باشد؟

شش سخنران بعدي به آن سوال جواب مي دهند.

موضوعات يكسات توسط سخنران تكرار مي شد به جز موردكاي كه پنجمين سخنران بود و با آغاز داستانش جمعيت يكپارچه سكوت كرده بود. داستان آخرين ساعات خانواده برتون وقتي به اين قسمت رسيد كه آنها شايد براي آخرين بار كهنه بچه خود را عوض كردند هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. حتي يك سرفه يا يك پچ پچ، به تابوتها نگاهي انداختم كه گويي به راستي يك بچه را در خود نگه داشته اند.

سپس آن خانواده پناهگاه را ترك كردند با توضيح اين جمله صدا نيز آهسته تر شد و كمي مي لرزيد او ادامه داد:

ـ آنها به خيابانها برگشتند، به زير برف و بوران جايي كه لونتا و فرزندانش فقط چند ساعتي در آنجا توانستند دوام بياورند و مردند.

موردكاي به اين واقعيت ها اشاره كرد، وقايعي كه كسي به طور دقيق از آن خبر نداشت. فقط من از اين جريان خبر داشتم اما اهميتي نمي دادم. جمعيت با اين داستان هيپنوتيزم شده بودند.

وقتي او آخرين لحظات زندگي خانواده ار توضيح داد، زماني كه خانواده به دور يكديگر حلقه زده بودند تا خود را گرم نگه دارند، صداي گريه زني را در كنارم شنيدم.

لحظه اي افكارم خودخواهانه شد. اگر اين مرد يعني دوستم و همكار حقوقي ام مي تواند هزاران نفر را از فاصله جايگاه تا مردم آنها را مجذوب سخنان خود كند پس با هيئت دوازده نفره منصفه كه بسيار نزديك و در دسترس او هستند چه مي تواند بكند؟

در آن لحظه دربافتم كه دادخواست خانواده برتون هرگز به دست فراموشي سپرده نخواهد شد. بعد از يكساعت و نيم سخنراني جمعيت آماده راهپيمايي شدند. گروه نوازندگان مجداً شروع كردند. تابوتها توسط افرادي از زمين برداشته شده و جمعيت را از ساختمان به يك جهت هدايت كردند. پشت سر تابوتها رهبران قرار داشتند كه در ميان آنها مورد كاي هم بود، بقيه دنبال آنها مي رفتند. يك كسي پلاكارد لونتا را به دست من داد و من آن را به اندازۀ ديگران بالا نگه داشتم.

مردم طبقه ممتاز هيچ گاه راه پيمايي و اعتراض نمي كنند، دنياي آنها امن و پاكيزه است و قانون حاكم بر آنها سعي دارد كه آنها را هميشه شاد و خوشحال نگه دارد. تا آن زمان هيچگاه در يك راهپيمايي به خيابان نيامده بودم. به اندازه يك يا دو ساختمان با جمعيت حركت كردم و به من احساس غريب دست داد، حركت كردن با توده مردم و حمل پلاكاردهايي كه چهره يك مادر بيست و دو سالۀ سياهپوستي را نشان مي داد كه چهار فرزند نامشروع به دنيا آورده بود.

اما اكنون من، همان شخص هفته هاي پيش ديگر نيستم، ديگر هم نمي توانم به وضعيت سابقم برگردم حتي اگر هم بخواهم. گذشته من فقط مختص پول، دارايي، موقعيت، عنوان و غيره بود، چيزهايي كه اكنون مرا آزار مي دهند.

و بنابراين خودم را آرام كردم و از راهپيمايي كمال استفاده را بردم، با بي خانمانها آواز مي خواندم و سعي مي كردم تا پلاكاردهام را در بهترين وضعيت نگه دارم . اولين تجربه ام را در يك اعتراض همگاني امتحان مي كردم و مطمئناً آخرين بار هم نخواهد بود.

به تدريج به طرف كاپيتول هيل نزديك مي شديم. راهپيمايي بسيار خوب طرح ريزي شده بود و به دليل استقبال و حضور بسيار زياد افراد در آن توجه بسيار از مردم را در طول راه به خود جلب مي كرد. تابوتها روي پله هاي كاپيتول گذاشته شدند. دور تابوتها جمع شديم و به سخنان آتشين برخي از تندروهاي حقوق مدني و دو تن از اعضاي كنگره گوش داديم.

صحبتها كم كم خسته كننده مي شد. و من به اندازه كافي شنيده بودم، برادران بي خانمان من كار چنداني نمي توانستند انجام دهند. از روز دو شنبه اي كه كارم را در دفتر شروع كردم تعداد سي و يك پرونده در مورد بي خانمانها نوشتم. سي و يك نفري كه واقعاً نيازمند بودند، و منتظر هستند تا به آنها بُن غذا بدهم، در اسكان آنها، به آنها كمك كنم، پرونده هاي طلاق آنها را بررسي كنم، از اتهامات جنايي آنها دفاع كنم، دستمزدهاي آنها را باز پس بگيرم، از اخراج آنها جلوگيري كنم، به اعتياد آنها كمك كنم، و در نهايت به دنبال عدالت باشم و به عنوان يك وكيل مجبور بودم با موكلين خودم رو به رو بشوم، در خيابانها واقعيات شكل ديگري دارند.

از يك دست فروش سيگار ارزاني خريدم و به راهم در خيابان مال ادامه دادم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل بيست و پنج

من دوباره به سراغ آپارتماني كه هكتور و خانواده اش آنجا زندگي مي كردند رفته و زنگ در همسايه بغلي آنها را به صدا در آوردم. زني از پشت در پرسيد:

ـ كيست؟

يكبار ديگر داستان دروغي اي را كه در ذهنم آماده كرده بودم، مرور كردم اما اصلاً مطمئن نبودم كه بتوانم مخاطبم را قانع كنم، گفتم:

ـ من باب استنيوس هستم و به دنبال هكتور پالما مي گردم.

زن بدون اينكه در را باز كند پرسيد:

ـ به دنبال كه مي گرديد؟

ـ هكتور پالما، او همسايه شما بود. و در آپارتمان كناري زندگي مي كرد.

ـ با او چه كار داريد؟

ـ من به او مبلغي بدهكارم مي خواهم او را پيدا كرده و قرضم را بپردازم، همين.

شايد اگر مي گفتم كه از او پول طلبكارم آن زن بيشتر قانع مي شد.

او گفت:

ـ او از اينجا رفته.

ـ مي دانم كه از اينجا رفته. آيا شما محل اقامت فعلي آن را مي دانيد؟

ـ نه

ـ آيا او به جايي در همين منطقه از شهر نقل مكان كرده يا اينكه كلا اينجا را ترك كرده؟

ـ نمي دانم.

ـ آيا شما خودتان آنها را در حين اسباب كشي ديده ايد؟

البته كه پاسخ سوالم مثبت بود، اما او به جاي جواب دادن به داخل سالن پذيرايي اش رفت تا احتمالاً نگهبان ساختمان را خبر كند. من دوباره سوالم را تكرار كردم و زنگ در آپارتمان او را به صدا در آوردم. اما هيچ كس پاسخ نداد. بنابراين به سراغ يكي ديگر از همسايه هاي او رفته و زنگ در آپارتمانش را به صدا در آوردم.

مردي هم سن و سال خودم كه در گوشه لبش آثار سس مايونز ديده ميشد در را به اندازه طول زنجير حفاظتي پشت آن باز كرد و گفت:

ـ چه مي خواهيد؟

همان داستان دروغي را براي او نيز تعريف كردم. او با دقت به آنچه گفتم گوش داد. بچه هايش در اتاق پذيرايي مشغول بازي بودند و صداي تلويزيون هم تا منتها درجه بلند بود. هوا تاريك و سرد بود و ساعت از هشت گذشته بود. واضح بود كه من سر شام مزاحم آنها شده بودم اما او اصلاً از اين مسئله ناراحت نبود، گفت:

ـ من اصلاً او را نمي شناختم.

ـ همسرش را چطور؟

ـ نه من معمولا زياد سفر مي كنم و بيشتر اوقات از خانه دور هستم.

ـ همسرتان آن را مي شناخت؟

او به سرعت گفت:

ـ نه

ـ آيا شما و همسرتان آنها را در حين اسباب كشي نديديد؟

ـ ما هفته پيش اينجا نبوديم.

ـ و نمي دانيد كه آنها به كجا رفته اند؟

ـ نه

از او تشكر كردم و به سمت در خروجي ساختمان به راه افتادم كه ناگهان مردي درشت اندام كه يونيفرم نگهباني ساختمان را بر تن داشت در برابرم ظاهر شد و در حالي كه مثل پليسها باتومش را به ساق پايش مي زد از من پرسيد:

ـ اينجا چه مي خواهيد؟

ـ به دنبال كسي مي گردم، بهتر است آن باتوم مسخره را كنار بگذاري.

ـ ما به كسي اجازه نمي دهيم محيط آرام اينجا را به هم بريزد و آشوب به پا كند.

ـ آيا گوش هايت نمي شنود؟ گفتم كه من دنبال كسي مي گردم و در ضمن آشوب طلب هم نيستم.

اين را گفتم و به طرف پاركينگ رفتم تا سوار اتومبيلم شوم.

او داشت از پشت سرم بهم مي گفت:

ـ يكي از ساكنين اينجا از شما شكايت كرده بنابراين مجبوريد هر چه زودتر اينجا را ترك كنيد.

ـ من هم دارم همين كار را مي كنم.

به رستوران كوچكي در همان نزديكي رفته و يك ساندويچ بزرگ و يك ليوان آبجو سفارش دادم.

در حومه شهر بيشتر احساس امنيت مي كردم. اين رستوران يكي از شعبه هاي رستورانهاي زنجيره اي بود كه اخيراً برپا شده و مشتريانش بيشتر جوانان كم سن و سالي بودند كه ساعتي را آنجا مي نشستند و وقتشان را به تماشاي بازيهاي ورزشي و بحثهاي سياسي مي گذراندند.

سعي مي كردم تا به گونه اي خودم را با تنهايي تطبيق بدهم. همسر و دوستانم را از دست داده بودم. از هفت سال كار كردن در موسسه حقوقي دريك و سوييني چيزي به جز تنهايي و شكست در ازدواج عايدم نشده بود. شروع يك زندگي تازه و يافتن سرگرميهاي جديد آن هم در سن سي و دو سالگي، كمي مسخره و غير ممكن به نظر مي رسيد. اما از طرفي ديگر مردي به اين سن و سال نمي تواند از پس يك زندگي مجردي بر آيد. به زن هايي كه داخل رستوران بودند نگريستم. يا مي بايست با تنهايي مي ساختم و يا اينكه با يكي از آنها خود را سرگرم مي كردم. اما مطمئناً راه ديگري براي فرار از اين وضعيت وجود داشت.

صورتحصاب را پرداخته و آنجا را ترك كردم.

سوار اتومبيلم شدم و به سوي شهر راندم مردد بودم كه به آپارتمانم بروم يا نه. پليس مي توانست از طريق كامپيوتر، محل اقامت مرا پيدا كرده و به سراغم بيايد اگر آنها تصميم داشتند مرا دستگير كنند، مسلماً اين كار را در نيمه هاي شب انجام مي دادند به اين ترتيب كه با يك يورش ناگهاني به درون آپارتمان مي ريختند و مرا با دستهاي بسته به داخل آسانسور هل مي دادند و سرانجام به داخل اتومبيلشان پرتاب مي كردند و سپس در يكي از سلولهاي مخوفشان زنداني مي كردند.

من به غير از تلفن همراهم و يك سند دو هزار دلاري كه مي توانم در صورت دستگيري از آن به عنوان وثيقه استفاده كنم چيز ديگري با خود نداشتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

كمي دورتر از آپارتمانم ماشين را متوقف كردم مي خواستم ببينم كه آيا كسي آپارتمان مرا زير نظر گرفته يا نه، سپس از طريق ايوان پشتي به داخل خانه رفتم.

اثاثيه خانه ام محدود مي شد به دو صندلي فكستني و يك جعبه پلاستيكي كه از آن به عنوان ميز استفاده مي كردم. من از چنين زندگي ساده اي لذت مي بردم و اصلاً دلم نمي خواست كسي از نحوه زندگيم مطلع شود.

دگمه دستگاه پاسخگويي تلفن را فشار دادم و صداي مادرم را كه بر روي نوار ضبط شده بود شنيدم. او و پدرم به شدت نگران من بودند.

و دلشان مي خواست به نزدم بيايند آنها در مورد من و برادرم وارنر نيز صحبت كرده بودند بنابراين احتمالاً او هم قصد داشت براي ديدنم به اينجا بيايد. آنها مي خواستند قدري نصيحتم كنند تا نحوه زندگيم را تغيير بدهم.

تقريباً ساعت يازده بود كه تلويزيون را روشن كردم يكي از شبكه ها داشت گزارش تظاهرات گروه كثيري از مردم را كه به خاطر مرگ لونتا و فرزندانش برپا شده بود همراه با تصاويري از اجساد قربانيان اين حادثه نشان مي داد.

مردم در برابر ساختمان دادگستري تجمع كرده بودند و موردكاي داشت برايشان صحبت مي كرد تعداد آنها بالغ بر پنج هزار نفر مي شد و اين خيلي بيشتر از چيزي بود كه من تخمين زده بودم شهردار حاضر نشده بود در اين مورد اظهار نظر كند.

تلويزيون را خاموش كردم و به سراغ تلفن رفتم و شماره منزل كلير را گرفتم. چهار روز بود كه ما با هم صحبت نكرده بوديم و من فكر مي كردم كه بايد از خودم كمي ادب و نزاكت نشان داده و ديواري كه بينمان ايجاد شده بود را بشكنم. ما هنوز از لحاظ قانوني زن و شوهر محسوب مي شديم بنابراين اصلاً ايرادي نداشت كه هفته اي يك شب شام را با هم صرف كنيم.

بعد از زن سوم صداي مرد غريبه از آنسوي خط شنيده شد كه گفت:

ـ الو.

آنقدر شوكه شده بودم كه اصلاً نتوانستم چيزي بگويم ساعت يازده و نيم شب بود و حضور مردي غريبه در آپارتمان او دور از انتظار به نظر مي رسيد. هنوز يك هفته از متاركه ما نگذشته بو و او چقدر زود تصميم گرفته بود براي خودش همدمي بيابد. مي خواستم گوشي را بگذارم اما بلافاصله به خودم آمدم و گفتم:

ـ مي خواستم با كلير صحبت كنم؛ لطفاً.

او با لحن خشن پرسيد:

ـ شما؟

ـ مايكل شوهرش

او گفت:

ـ كلير دارد دوش مي گيرد.

ـ به او بگوييد كه من تلفن كردم، اينرا گفتم و بلافاصله گوشي را گذاشتم.

مدتها در آپارتمان به راه رفتن و فكر كردن مشغول شدم تا اينكه حدود ساعت دوازده تصميم گرفتم از خانه بيرون بروم و بنابراين لباس پوشيدم و از خانه بيرون رفتم و در سرما و تاريكي مشغول قدم زدن در خيابانهاي شهر شدم هنگامي كه زندگي مشترك كسي از هم مي پاشد. او شروع به به تجزيه و تحليل تمامي اعمال و رفتار خود در طي زندگي زناشويي اش مي كند من هم سوالات بي جواب زيادي در ذهنم داشتم كه در به در به دنبال يافتن پاسخي مناسب براي آنها بودم. آيا مي بايست به راحتي از اين قضيه مي گذشتم؟ آيا من در زندگيم دچار اشتباه بزرگي شده بودم؟ آيا آن مرد از آشنايان جديدش بود يا اينكه آندو دوستاني قديمي بودند؟ آيا او يك پزشك متخصص يا يك دانشجوي پزشكي بيكار بود؟

مرتب به خودم مي گفتم كه اين موضوع آنقدر ها هم اهميت ندارد كه بخواهم فكرم را با آن مغشوش سازم ما كه به خاطر خيانت نمي خواستيم از يكديگر جدا شويم. ديگر براي ناراحتي و نگراني در مورد اين قبيل چيزها خيلي دير شده بود.

زندگي مشترك ما ديگر به پايان رسيده بود به همين راحتي ديگر چه اهميتي داشت كه من بخواهم در مورد مسئله اي كه به من مربوط نمي شد نگران باشم اگر من اين حق را داشتم كه با زني دوست بشوم پس او هم مي توانست چنين كاري را بكند و با مردي ديگر دوست بشود.

آه بله، بالاخره پاسخ سوالات بي جوابم را يافتم.

حدود ساعت دو بامداد بود كه خودم را در ييلاق دو پونت يافتم.

بي خانمانها همه جا در گوشه و خيابان و بر روي نيمكت هاي چوبي دراز كشيده بودند گرچه حضورم در آن ساعت از شب در چنين جايي خطرناك بود اما من اصلاً به چنين موضوعي اهميت نمي دادم.

چند ساعت بعد از فروشگاهي كه نزديك محل كارم بود يك جعبه شكلات و دو ليوان قهوه خريدم و به طرف محل كارم رفتم.

رابي مثل هميشه روي پله هاي جلوي ساختمان نشسته بود و داشت از سرما مي لرزيد. چشمانش به شدت قرمز بود و لبخند عجيبي بر روي لبانش ديده مي شد. در ساختمان را باز كردم و دوتايي به داخل آن خزيديم. هنگامي كه به دفتر كارم رسيديم بلافاصله روي ميز را كه مملو از پرونده هاي عقب افتاده بود تميز كردم و قهوه ها و جعبه شكلات را روي آن گذاشتم. رابي فقط شكلاتهايي را دوست داشت كه داخل آن مرباي ميوه ريخته شده بود. روزنامه اي را خريده بودم در برابرم روي ميز گذاشته و از او پرسيدم:

ـ تو روزنامه مي خواني ؟

ـ نه

ـ مهارت خواندنت چه طور است؟

ـ زياد خوب نيست. بنابراين من با صداي بلند شروع كردم به روزنامه خواندن. در صفحه اول روزنامه عكسي از تظاهرات مردم در اعتراض به مرگ لونتا و فرزندانش ديده مي شد و مقاله مفصلي هم در مورد آن نوشته شده بود. من تمام مقاله را مي خواندم و او نيز به دقت گوش مي داد او كه قبلاً در مورد اين فاجعه چيزهايي شنيده بود از شنيدن جزئيات آن به شدت تعجب كرد. او از من پرسيد:

ـ من هم مي بايست مثل آنها مرده باشم اين طور نيست؟

ـ نه نه، تا وقتي كه موتور ماشينت و بخاري داخل آن هنوز كار مي كند.

ـ اي كاش ماشينم واقعاً يك بخاري داشت.

ـ اگر مثل بقيه بي خانمانها مجبور بودي كه در سوز و سرما شب را به صبح برساني آن وقت در اثر يخ زدن حتماً مي مردي.

رابي دهانش را با دستمالي كه در دست داشت تميز كرد و شروع به نوشيدن ليوان قهوه اش كرد. شبي كه اُنتاريو و خانواده اش مي مردند درجه حرارت هوا يازده درجه بود پس رابي چطور توانسته بود زنده بماند، از او پرسيدم:

ـ وقتي كه هوا خيلي سرد مي شود، تو كجا مي روي؟

ـ جايي نمي روم.

ـ در ماشينت مي ماني؟

ـ بله.

ـ چه طوري خودت را گرم مي كني؟

ـ خودم را لاي چندين پتو گرم نگه مي دارم.

ـ هيچ وقت سعي نكردي سرپناهي براي خودت بيابي و شبهاي سرد را در آنجا بگذراني؟

ـ نه

ـ اگر يافتن يك سرپناه موجب شود كه دوباره ترنس را ببيني آيا حاضري به آنجا بروي؟

او رويش را به طرف من برگرداند و نگاه غريبي به من انداخت و گفت:

ـ چه گفتي؟

ـ تو مي خواهي ترنس را دوباره ببيني درست است؟

ـ بله، همين طور است.

ـ بنابراين بايد خودت را تميز كني و سر و وضعت را مرتب كني، خوب؟

ـ خوب

ـ براي تميز و مرتب شدن مدتي به يكي از مراكز بازپروي بروي. آيا حاضري اينكار را بكني؟

ـ شايد احتمالاً. من توانسته بودم پيشرفت كوچكي بكنم، اما هنوز هم كامل موفق نشده بودم

ـ من مي توانم كمكت كنم تا دوباره ترنس را ببيني و تو مي تواني دوباره بخشي از زندگي او باشي. اما اول بايد خودت را تميز و مرتب كني و البته قول بدهي كه تميز بماني.

ـ چگونه مي توانم اين كار را انجام بدهم؟ رابي نگاهش را از من مي دزديد و كاملاً واضح بود كه سعي مي كند اشتياقش را از من پنهان كند.

ـ آيا حاضري كه همين امروز به مركز بازپروري نوآمي بروي؟

ـ بله.

ـ من با مسئول آنجا صحبت كرده ام. آنها امروز براي الكليها و معتادين جلسه مشاوره برگزار مي كنند. من ميخواهم كه تو در هر دو جلسه شركت كني. مسئول آنجا قرار است با من تماس بگيرد. او مثل كودكي معصوم و بي پناه سرش را به علامت رضايت تكان داد و چيزي نگفت، اصلاً صلاح نبود كه در اين مورد بيشتر به او فشار بياورم. او باقي ليوان قهوه اش را سر كشيد و در حالي كه داشتم مقاله هاي روزنامه را يكي پس از ديگري برايش مي خواندم مشغول خوردن شكلاتها شد. او اخبار مربوط به شهردار را به خبرهاي خارجي و ورزشي ترجيح مي داد. او چند سال پيش در انتخابات راي داده بود بنابراين كاملاً طبيعي بود كه به سياست علاقه مند باشد.

گزارشگر روزنامه با كنگرهً امريكا را به دلايل ناتواني و غفلتش در ارائه خدمات به بي خانمانها، محكوم كرده و هشدار داده بود كه در اثر بي توجهي دولتمردان، لونتا و كودكان ديگري در خيابانهاي پايتخت اين كشور متمدن جان خواهد سپرد. رابي با اشتياق به آنچه كه داشتم برايش ميخواندم گوش مي داد.

كم كم آسمان شروع به باريدن كرد، بنابراين تصميم گرفتم رابي را هر چه زودتر به مركز نوآمي برسانم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نوآمي يك مركز بازپروري مخصوص زنان بود كه در خيابان دهم واقع در جنوب غربي شهر قرار داشت و ساعت هفت صبح باز و راس ساعت چهار بعد از ظهر بسته مي شد در اين مركز خوراك و پوشاك و سرپناهي گرم و نرم براي زنان بي خا