رفتن به مطلب
Negarita

وکیل خیابانی | جان گریشام

پست های پیشنهاد شده

ـ خدايا شكر ، خب منظورم اينه روحيه ت چه طوره ؟

ـ بله مادر من خوبم ، تكه تكه نشده ام . شركت از من خواست چند روز مرخصي بگيرم و من اومدم اينجا .

ـ كوچولوي بدبخت من كلير و حالا اين !

ـ حالم خوبه مادر ، ديشب خيلي برف باريد و وقت مناسبي براي بيرون زدن بود .

ـ جاي كلير امن است ؟

ـ امن تر از جاي همه در واشنگتن ، او در بيمارستان زندگي مي كند بهترين جاي شهر است .

ـ اينقدر نگران تو هستم كه همش آمار جنايات رو مطالعه مي كنم . آنجا شهر خطرناكي است .

ـ تقريباً به اندازه ممفيس خطرناك است .

زمين بازي گلف را از كنار پاسيو تماشا كرديم توپي را ديدم و صبر كرديم صاحبش پيدا شود . زني قوي هيكل از ماشين گلف پياده شد بالاي توپ لحظه اي ايستاد و بعد به شدت آنرا زد . مادر رفت چاي بياورد و چشمانش را از اشك پاك كند .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] نمي دانم پدرم يا مادرم كدام يك بيشتر از سفر من ناراحت شده بود . مادرم خانواده هاي قوي و محكم با نوه هاي زياد مي خواست و پدرم مي خواست پسرش پلكان ترقي را سريع بالا برود و از مزاياي موفقيت مشكل به دست آمده لذت ببرد .

اواخر بعد از ظهر آن روز من و پدرم نه بار گلف بازي كرديم او بازي مي كرد و من نوشابه مي خوردم و ارابه را مي راندم . گلف هنوز روي من جادو مي كرد . نوشابه سرد خوردم و آماده حرف زدن شدم . داستان ميستر را دوباره سر ناهار تعريف كردم . پدر فكر مي كرد چند روزي آنجا خواهم ماند تا خودم را جمع و جور كنم و آماده كار بشوم وقتي سومين ضربه را زدم و منتظر چهارمي بودم گفتم :

ـ بابا كم كم دارم از شركت خسته مي شوم .

من عصبي بودم و اين حالت مرا رنج مي داد ، اين زندگي من بود نه زندگي او .

ـ اين يعني چه ؟

ـ يعني از كاري كه مشغولم خسته شده ام .

ـ خوش آمدي به دنياي واقعي ! فكر مي كني كسي در يك كارخانه مته مي زنه و پرس مي كنه از كارش خسته نمي شه ؟ حداقل تو داري ثروتمند مي شوي .

او دور توپ يك دور زد و تقريباً ضربه محكمي زد دو سوراخ آنطرف تر باقي مانده بود وقتي دنبال توپش مي گشتيم او گفت :

ـ شغلت را مي خواهي عوض كني ؟

ـ دارم فكر مي كنم .

ـ كجا مي خواهي بري ؟

ـ نمي دونم هنوز خيلي زوده . دنبال كار ديگه اي نرفتم .

ـ پس چطور مي دوني چمن سبزتر نيست گر دنبال كار نبوده اي ؟

او توپ را برداشت و دور شد .

من روي جاده سنگ شده مي راندم . و او دنبال توپش بود و من نمي دانستم چرا اين مرد مو سفيد مرا اينقدر مي ترساند او همه پسر هايش را وادار كرده بود هدف داشته باشند و سفت كار كنند و بكوشند مردان بزرگي شوند و همه كارهايشان متوجه پول در آوردن و زندگي كردن با روياهاي آمريكايي باشند او مسلماً پول هر آنچه ما لازم داشته باشيم پرداخته بود .

من مثل برادرانم با وجدان اجتماعي به دنيا نيامده بودم . ما به كليسا صدقه مي داديم چون انجيل آن را توصيه كرده است . ما به دولت ماليات مي داديم چون قانون اين را خواسته بود . مسلماً هر جايي كار خوبي انجام مي شد و ما در آن شريك بوديم . سياست به آنها تعلق داشت كه دوست داشتند آن را بازي كنند و علاوه بر اين انسانهاي صادق پول زيادي در نمي آوردند به ما ياد داده بودند مفيد باشيم و هرچه بيشتر موفق مي شديم اجتماع بيشتر سود مي برد . هدف را مشخص كنيد . خوب كار كنيد ، منصفانه بازي كنيد و سعادتمند شويد .

او در سوراخ پنجم موفق نبود و آن را تقصير چوبدستي مي دانست . و سوار ماشين شد من گفتم :

ـ شايد من دنبال چراگاهي سبزتر نيستم .

ـ چرا تو نمي گي منظورت چيه ؟

ـ من طبق معمول در مقابله مسئله به صورت شجاعانه احساس ضعف مي كنم .

من به قانون حقوق مردم فكر مي كنم .

ـ اين ديگه چه كوفتيه ؟

ـ اين است كه براي سلامت جامعه كار مي كني و زياد پول در نمي آوري .

ـ تو چه هستي ؟ دموكراتي شدي ؟ تو زياد در واشنگتن بودي .

ـ در واشينگتن جمهوري خواه زياده . اونها همه جاي شهر سلطه دارند .

ما سوراخ بعدي را در سكوت پشت سر گذاشتيم . او بازيكن خوبي بود ولي خوب بازي نمي كرد و ضربه هايش بدتر مي شد . من تمركزش را مختل كرده بودم . پس يك شراب خور سرش را به باد داد و تو مي خواهي اجتماع را عوض كني درسته ؟

ـ او شرابخور نبود . در ويتنام جنگيده بود .

پدرم در اوايل جنگ ويتنام با B52 پرواز مي كرد .و مطرح كردن اين مسئله او را سرد كرد ولي فقط براي يك لحظه او قرار نبود عقب نشيني كند .

ـ پس يكي از آنها بود .

جواب ندادم ، توپ از دست رفت و او ظاهر خوبي نداشت او يك توپ ديگر زد كه هدر رفت و ما از آنجا دور شديم . او گفت :

ـ دوست ندارم تو يك كار خوب رو از دست بدي پسرم . تو خوب كار كردي تو چند سال ديگر شريك مي شي .

ـ شايد

ـ تو فقط بايد كمي استراحت كني ، همين .

گويي استراحت درمان همه بود .

آنها را به رستوران خوبي بردم . ما سخت كار مي كرديم تا موضوع كلير و شغلم و نوه هايي كه كمتر به ديده آنها مي آمدند مطرح نشوند . درباره دوستان قديمي و همسايه ها حرف مي زديم . به حرف هايي كه اصلاً علاقه نداشتم گوش مي دادم . ظهر جمعه چهارساعت قبل از پرواز آنها را ترك كردم و به سوي زندگي و گرفتاريم در واشنگتن راه افتادم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل هفتم

البته وقتي جمعه شب برگشتم آپارتمان خالي بود . يادداشتي روي پيشخوان آشپزخونه بود با اشاره من كلير چند روز به خانه شان در پراويدنس رفته بود . دليلي ذكر نكرده بود . از من خواسته بود تلفن بزنم كي به خانه مي رسم . با والدينش تماس گرفتم مزاحمشان شدم پنج دقيقه زوركي حرف زديم كه مطمئن شدند هر دو حالمان خوب است . ممفيس خوب و پراويدنس هم خوب بود ، خانواده ها خوب بودند و او يكشنبه بعد از ظهر بر مي گشت .

تلفن را قطع و قهوه درست كردم . يك فنجان نوشيدم و از پنجره اتاق خواب بيرون و ترافيك خزنده خيابان P را نگاه كردم كه هنوز از برف پوشيده شده بود . اگر برف آب شده بود اصلاً مشخص نبود .

نمي دانستم كلير همان داستان حزن انگيزي كه من بافته بودم را به والدينش گفته بود يا نه . داستان غمناك و عجيبي بود و در عين حال تعجب انگيز نبود هر دوي ما قبل از مواجهه با واقعيت با پدر و مادرهايمان صادقانه حرف مي زديم . من ديگه خسته شده بودم و تصميم گرفتم يك روز به زودي شايد يكشنبه جايي مي نشستيم . شايد پشت ميز آشپزخونه و با واقعيت رو به رو مي شديم . ما بايد احساسات واقعي مان را ابراز مي كرديم . و مطمئن بودم بايد به برنامه ريزي آينده اي جداگانه شروع مي كرديم . مي دانستم او هم همين را مي خواهد ولي نمي دانستم چه قدر لغتهايي كه بايد به او بلند بلند مي گفتم تمرين كردم قانع كننده بودند .

بعد براي قدم زدن طولاني بيرون رفتم . هوا ده درجه زير صفر بود و باد سوزناكي مي آمد و سرما از كتم نفود مي كرد . از خانه هاي شيك و زيبا عبور مي كردم . جايي ديدم خانواده هاي واقعي غذا مي خوردند و مي خنديدند و از گرما لذت مي بردند.

بعد به خيابان M رفتم كه پياده رو هايش پر بود از آنهايي كه از تب كابين يخ زده مي لرزيدن . حتي در يخبندان جمعه شب خيابان پر از آدم بود .

جلو پنجره يكي از كلوپهاي موزيك ايستادم و به آهنگ هاي حزن انگيز سياه پوستان در حالي كه برف دور پاهايم را پوشانده بود گوش مي كردم و زوجهاي جوان را مي ديدم كه مي نوشيدند و مي رقصيدند . براي اولين بار در عمرم حس كردم چيزي جداي يك آدم جوان هستم . من سي و دو ساله بودم ولي در هفت سال گذشته بيشتر از همه افراد ظرف بيست سال كار كرده بودم خسته بودم ولي پير نشده بودم بلكه سختي شديدي در عمرم كشيده و اقرار مي كردم پيش از دانشگاه ديگر روحيه شادابي نداشتم .

منجمد شده بودم و دوباره برف مي باريد . ساندويچي خريدم و آنرا در پاكتي كردم و به سوي آپارتمان راه افتادم . نوشيدني درست كردم و آتشي كوچك برپا كردم و در نيمه تاريكي و در تنهايي شروع كردم به خوردن .

كنار آتش نشسته بودم و تحت تاثير اين فكر بودم دريك و سوييني مدت ها پس از رفتن من با غرور سرجاش مي ماند و موكلان و مشكلاتشان كه خيلي حياتي به نظر مي رسيد را گروههاي ديگر از وكلاي جوان جذب مي كرد . خروج من رخنه كوچكي در شركت بود . كه چندان به چشم نمي آمد . چند دقيقه پس از رفتن من دفترم را به كس ديگر مي دادند .

بعد ساعت نه تلفن زنگ خورد و مرا از رويا هايم جدا كرد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مورد كاي گرين بود كه با صداي بلندي حرف مي زد پرسيد :

ـ گرفتاري ؟

ـ نه چه خبر شده ؟

ـ خيلي سرده باز برف مي بارد و ما نيروي انساني كم داريم . چند ساعت وقت داري كمكم كني ؟

ـ كه چه كار كنم ؟

ـ كار كني ، ما آدم هاي قوي لازم داريم پناهگاهها و سوپخوري ها پر شده اند و داوطلب كافي نداريم .

ـ من مطمئن نيستم واجد شرايط باشم .

ـ مي توني كره بادوم زميني رو روي نون بمالي ؟

ـ فكر مي كنم .

ـ پس واجد شرايطي .

ـ خب كجا برم ؟

ـ ما چند بلوك از دفتر دور تر هستيم . در تقاطع خيابان سيزدهم و اوكليد يك كليساي زرد رنگ سمت راست مي بيني به اسم (رفقاي مسيحي ابن زِر ) در زير زمين آنجا هستيم .

من اينها را تند تند نوشتم و هر لغت را با لرزش بيشتر مي نوشتم چون مورد كاي مرا به منطقه جنگي فرا مي خواند ، مي خواستم بپرسم اسلحه هم بردارم يا نه . نمي دانستم خودش سلاح حمل مي كرد يا نه ولي او سياهپوست بود و من نبودم . ماشينم چطور ؟ ماشين لوكس خوشگلم ؟ او كمي مكث كرد و گفت :

ـ هنوز داريش ؟

ـ آره بيست دقيقه اي ميام اونجا .

با شجاعت در حالي كه تپش قلب داشتم اين جمله را گفتم . شلوار جين و تي شرت پوشيدم و چكمه كوهنوردي به پا كردم . كارتهاي اعتباري و بيشتر پولم را از كيف پولم خارج كردم . بالاي كمد ديواري يك ژاكت كتان با آستر پفي پيدا كردم كه كهنه بود . لكه هاي رنگ و قهوه يادگار دانشكده حقوق روي آن بود . وقتي جلوي آينه ايستادم اميدوار بودم ظاهر آدم هاي پولدار را نداشته باشم . اين طور نبود . اگر هنرپيشه جواني آنها را روي جلد مجله وينني مي پوشيد مدل جديدي به زودي مرسوم مي شد بي صبرانه دنبال يك جليقه ضد گلوله بودم . ترسيده بودم ولي وقتي در را قفل كردم و پا روي برف گذاشتم به شدت شتابزده شدم

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] تيراندازي و حمله گانگستر ها كه انتظارش را داشتم اتفاق نيافتاد . هوا خيابانها را خالي و امن كرده بود ، كليسا را پيدا كردم و ماشين را در گوشه اي آن طرف خيابان پارك كردم . شبيه يك كليساي جامع كوچك بود . و حداقل يكصد سال از بناي آن مي گذشت و بدون شك كنگره هاي اوليه آن از بين رفته بود .

در گوشه اي آدم هايي را ديدم كه همديگر را بغل كرده بودند و در كنار در ايستاده بودند . از كنار آنها به سرعت عبور كردم . گويي دقيقاً مي دانم كجا مي روم و وارد دنياي بي خانمان ها شدم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سعي مي كردم در حال پيشروي تظاهر كنم با اين صحنه آشنا هستم و كار دارم . نمي توانستم تكان بخورم به تعداد زيادي آدم هاي بيچاره كه در زير زمين جمع شده بودند با تغيير نگاه مي كردم . بعضي روي زمين دراز كشيده بودند و سعي مي كردند بخوابند بعضي ها در دسته ها نشسته بودند و حرف مي زدند و بعضي ديگر پشت ميزهاي دراز و صندلي هاي تاشو به خوردن مشغول بودند . هر اينچ مربع كنار ديوار ها پر شده بود از آدم هايي كه پشت به ديوار تكيه داده و نشسته بودند . بچه هاي كوچك گريه مي كردند و بازي مي كردند و مادران سعي داشتند از آنها دور شوند شرابخور ها راست خوابيده بودند و خر خر مي كردند . داوطلبان پتو و سيب پخش مي كردند .

آشپزخانه در انتها بود و پر از فعاليت آماده كردن غذا . موردكاي را در پشت آنجا ديدم كه آبميوه در فنجان هاي كاغذي مي ريخت و پشت سر هم حرف مي زد صفي پشت ميز غذا خوري صبورانه منتظر غذا بود .

اتاق گرم بود و بوها و گرماي گاز تركيب شده بود و بوي غليظي كه ناخوشايند نبود درست كرده بود مرد بي خانماني كه خيلي شبيه ميستر لباس پوشيده بود به من خورد و وقت آن شد كه حركت كنم .

مستقيم به سمت موردكاي رفتم كه از ديدنم خوشحال شد مانند دوستان قديمي دست داديم و مرا به دو داوطلب كه نامشان را هرگز نشنيده بودم معرفي كرد .

ـ احمقانه ست ، برف سنگين ، سرماي شديد و ما كه بايد همه شب كار كنيم . آن نان را از آنجا بياور .

او به سيني نان بريده شده اشاره كرد . آن را برداشتم و پشت سر او به طرف ميز رفتم .

ـ خيلي پيچيده ست شما اينجا بولونيا(نوعي سوسيس) و خردل داريد . نصف ساندويچهاي خرد و سس و يك تيكه بولونيا دارند و دو تكه نان . چند تا هم با كره بادام زميني درست كنيد ، فهميدي ؟

ـ آره .

روي شانه من زد و ناپديد شد و رفت .

ـ سريع كار كن .

با عجله من ده تا ساندويچ درست كردم و خودم را شايسته نشان دادم . بعد آرام كار كردم و به آدم هاي منتظر غذا نگاه كردم كه چشمانشان به غذا خيره شده بود . به آنها يك ظرف كاغذي يك كاسه پلاستيكي و قاشق و يك دستمال مي دادند . كاسه را با سوپ پر مي كردند نصف ساندويچ روي ظرف مي گذاشتند و يك نان و يك بيسكويت اضافه مي كردند . يك فنجان آب سيب هم در آخر مي دادند .

اكثر آنها به آهستگي تشكر مي كردند و ظرف هايشان را بي صبرانه آماده غذا مي كردند . حتي بچه ها بي حركت بودند و مراقب غذا بودند . اكثر آدم ها آهسته مي خوردند و از جويدن غذا لذت مي بردند و بوي ان را روي صورتشان احساس مي كردند . بعضي ها خيلي تند مي خوردند . كنار من يك اجاق گاز با چهار شعله بود كه روي آنها چهار قابلمه بزرگ سوپ آماده مي شد . در طرف ديگر ميزي با كرفس ، هويج ، پياز ، گوجه فرنگي و مرغ كامل پر شده بود . داوطلبي با چاقويي بزرگ مشغول خرد كردن بود . دو داوطلب ديگر مراقب اجاق بودند . چندين نفر غذا را به ميزها مي بردند و لحظه اي من تنها مسئول ساندويچ بودم . مورد كاردي با بازگشت به آشپزخانه گفت :

ـ ساندويچ كره ، بادام زميني بيشتر مي خواهيم .

زير ميز رفت و دو شيشه دو گالني كره بادام زميني بيرون آورد و پرسيد :

ـ از عهده اش بر ميايي ؟

ـ خبره ام .

به كار كردنم نگاه كرد . صف موقتاً كوتاه شد و او مي خواست حرف بزند من كه كره را روي نان مي ماليدم گفتم :

ـ فكر كردم تو وكيلي .

ـ اول انسانم ، بعد وكيل ، ميشه هر دو بود . آنقدر اونجا كره نذار ، بايد خوب كار كنيم .

ـ غذا از كجا ميان ؟

ـ از بانك غذا كه خيره است . امشب خوش شانسيم چون مرغ داريم . غذاي گران حساب مي شود . معمولاً فقط سبزيجات سرو مي كنيم .

ـ نان زياد تازه نيست .

ـ بله ولي مجانيه ، از نانواي بزرگي مياد كه نانهاي مانده روز را مي ده . اگر بخواهي يك ساندويچ درست كن و بخور .

ـ ممنون يك دانه خوردم ، تو هم اينجا مي خوري ؟

ـ به ندرت .

از شكل هيكل او نمي شد گفت مورد كاي سوپ سبزيجات و سيب مي خورد ، گوشه ميز نشست و به جمعيت نگاه كرد .

ـ اولين باره كه به پناهگاه ميايي ؟

ـ آره

ـ اولين چيزي كه به نظرت رسيد چه بود ؟

ـ نا اميدي ، دردماندگي .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قابل پيش بيني است ، ولي به آن غلبه مي كني .

ـ چند نفر اينجا زندگي مي كنند ؟

ـ هيچ كس ، اين يك پناهگاه اورژانس است . آشپزخونه هر روز براي ناهار و شام باز است ولي اينجا پناهگاه نيست . كليسا لطف كرده درها را در هواي بد باز نگه مي دارد .

من از او پرسيدم :

ـ پس اينها كجا زندگي مي كنند ؟

ـ بعضي ها غاصب هستند و در ساختمانهاي متروكه زندگي مي كنند ، بعضي ها در خيابانها و پاركها و ايستگاههاي اتوبوس و زير پلها تا وقتي هوا خوب باشد . آنجا هستند امشب آنها منجمد مي شوند .

ـ پس پناهگاه كجاست ؟

ـ پراكنده است . حدوداً بيست تا داريم كه نيمه خصوصي هستند و نيمه ديگر را شهرداري حمايت مي كند كه به شكرانه بودجه جديد دوتايي آنها بسته مي شود.

ـ چند تا تخت داريد ؟

ـ پنج هزار .

ـ چند تا بي خانمان داريد ؟

ـ سوال خوبي است چون نمي شود اونها را شمرد . مي شود حدس زد ده هزار تا باشند .

ـ ده هزار؟

ـ آره اينها فقط تو خيابانها هستند . شايد بيست هزار نفر ديگر با خانواده و دوست ها براي يك يا دو ماه زندگي كنند .

ـ پس حداقل پنج هزار نفر در خيابانها هستند .

ـ حداقل .

داوطلبي ساندويچ خواست ، مورد كاي كمكم كرد و من دوازده تاي ديگر درست كردم سپس دست از كار كشيدم و دوباره به جمعيت نگاه كرديم . در باز شد و مادري جوان به آهستگي وارد شد . يك خردسال حمل مي كرد به همراه سه بچه كوچك كه يكي از آنها شورت و جورابهاي لنگه به لنگه به پا داشت و كفش نداشت . حوله اي روي شانه اش آويزان بود . دو بچه ديگر لااقل كفش داشتند ولي لباس كافي نداشتند . بچه كوچك ظاهراً خوب بود .

مادر ظاهراً گيج بود و وقتي وارد زيرزمين شد نمي دانست كجا برود جايي پشت يك ميز خالي نبود . خانواده اش را به سمت غذا هدايت كرد و دو داوطلب مستقيم به كمك او شتافتند يكي آنها را گوشه اي نزديك آشپزخانه جا داد و مشغول سرو غذا شد و ديگري آنها را با پتو پوشاند .

من و موردكاي صحنه را مي ديديم ، سعي كردم خيره نگاه نكنم .ولي كسي اهميتي نمي داد . پرسيدم :

ـ وقتي طوفان تمام شد چه بلايي بر سر او مي آيد ؟

ـ معلوم نيست ، چرا از او نمي پرسي ؟

من نمي خواستم دستانم را آلوده كنم . او پرسيد :

ـ تو در انجمن حقوقي شهر فعاليت داري ؟

ـ تقريباً چه طور مگه ؟

ـ از روي كنجكاوي پرسيدم انجمن وكلاي مجاني كارهايي براي بي خانمانها انجام مي دهد .

او از آب گل آلود ماهي مي گرفت و من نمي خواستم طعمه شوم . گفتم :

ـ من روي موارد مجازات مرگ كار مي كنم .

اين تقريباً حقيقت داشت . چهار سال پيش من به يكي از شركا كمك كردم نامه اي براي يك زنداني در تگزاس بنويسد .

شركتم وكلاي مجاني را راهنمايي مي كند ولي بهتر از كار آزاد مداخله نكردني در دادخواستها بود . ما كماكان به مادر و چهار فرزندش نگاه مي كرديم . دو فرزند نوپا بيسكويت هايشان را اول خوردند در حالي كه سوپشان سرد مي شد مادر يا سنگ شده يا شوكه !

ـ جايي هست كه او به آنجا برود و زندگي كند ؟

مورد كاي بي ميل در حالي كه پاهايش را از لبه ميز در هوا تكان مي داد جواب داد:

ـ شايد نباشد . تا ديروز در ليست انتظار پناهگاه اورژانس پانصد اسم ثبت كرده .

ـ براي پناهگاه اورژانس ؟

ـ بله يك پناهگاه هيپوترميا . هست كه شهرداري وقتي درجه هوا به شدت پايين مي رود مي گشايد . شايد اين تنها شانس او باشد . ولي مطمئن هستم امشب آنجا جاي سوزن انداختن نيست . شهرداري وقتي يخ ها آب مي شوند آنجا را مي بندد.

سر آشپز بايد مي رفت و چون من نزديك ترين داوطلبي بودم كه در آن لحظه گرفتاري نداشت بايد كار او را مي پذيرفتم . موردكاي ساندويچ درست مي كرد و من كرفس و هويج و پياز به مدت يكساعت خرد كردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

البته همه اينها تحت نظارت دقيق خانم دالي يكي از اعضاي موسس كليسا بود كه مسئوليت تغذيه بي خانمان ها را مدت يازده سال بر عهده داشت . آشپزخانه از آن او بود و به من افتخار داده شده بود در آن كار كنم به من گفته شد تكه هاي كرفس كه خرد كرده ام درشت هستند و من به سرعت آنها را ريز تر كردم . پيشبند او سفيد و بدون لك بود و او به كارش افتخار مي كرد .از او پرسيدم .

ـ آيا شما به ديدن آدم ها عادت كرده ايد ؟

ما جلوي اجاق گاز ايستاده بوديم و حواسمان متوجه جر و بحثي در گوشه اي از سالن شد . موردكاي و كشيش مداخله كردند و صلح و دوستي مجدد حكمفرما شد. خانم دالي دستش را با پيشبندش پاك كرد و گفت :

ـ هرگز ، عزيزم اين هنوز دلم رو مي شكنه ولي ضرب المثل ها مي گويند انسان خوشبخت كسي است كه به بينوايان غذا برساند . اين است كه مرا سرپا نگه مي دارد .

او برگشت و به آرامي سوپ را به هم زد و به سوي من چرخيد و گفت :

ـ مرغ آماده است .

ـ اين چه معني اي مي دهد ؟

ـ يعني مرغ را از اجاق بردار و آبش را در قابلمه بريز و و بگذار مرغ خنك شود آن وقت استخوان هايش را جدا كن .

براي استخوان جدا كردن روش خاصي بود به خصوص استفاده از روش خانم دالي . انگشتان من داغ شده بودند ، و وقتي كار را تمام كردم تقريباً تاول زده بودند .

 

فصل هشتم

مورد كاي مرا از پلكاني تاريك به سرسرا هدايت كرد و نجوا كنان در حالي كه از ميان درهاي تابان وارد نمازخانه مي شديم به من گفت :

ـ مواظب راه رفتنت باش .

تاريك بود چون همه مي خواستند بخوابند آنها روي نيمكت ها ولو شده بودند و خرخر مي كردند . مادرها سعي مي كردند كودكانشان را آرام كنند آنها در راهرو ها نيز پراكنده شده بودند و راه باريكي براي عبور ما به سوي ميز باز كرده بودند . قسمت كر نيز پر از آدم بود درحالي كه كنار ميز محراب ايستاده بودم و رديفهاي نيمكت ها را بررسي مي كرديم آهسته به من گفت :

ـ اكثر كليسا ها اين كار را نمي كنند .

من توانستم نارضايتي آنها را بفهمم . با صداي خيلي پايين پرسيدم:

ـ يكشنبه ها چه اتفاقي مي افتد ؟

ـ بستگي به هوا دارد ، عاليجناب كشيش يكي از ماست او به مناسبتي نيايش را به جاي بيرون انداختن آنها كنسل كرد .

مطمئن نبودم منظور از (يكي از ماست ) چيست ؟ ولي خودم حس نمي كردم عضو كلوپ آنها هستم . صداي ترق ترق سقف را شنيدم و ديدم بالكوني شبيه حروف U بالاي سر ماست . يك چشمم به سقف و چشم ديگرم به توده انساني كه در رديف صندليهاي بالا انباشته شده بودند. مورد كاي هم نگاه مي كرد . من كه نمي توانستم از اين فكر دست بردارم . زير لب گفتم :

ـ چند نفر آدم ...

و نتوانستم جمله ام را تمام كنم .

ـ ما نمي شماريم فقط غذا و سرپناهي مي دهيم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تند باد به كناره ساختمان خورد و پنجره ها را تكان داد ، هوا در نمازخانه سرد تر از زيرزمين بود . ما روي نوك پا راه مي رفتيم و از كنار ارگ خارج شديم . ساعت تقريباً يازده بود . زيرزمين هنوز شلوغ بود ولي از صف سوپ خبري نبود . مورد كاي گفت:

ـ دنبال من بيا

يك پياله پلاستيكي برداشت و جلوي داوطلبي را گرفت تا آن را پر كند . لبخندي زد و گفت :

ـ ببينم دست پخت تو چه طوره ؟

وسط جمعيت پشت ميزي تاشو در حالي كه خيابانگرد ها كنار دستمان بودند نشستيم . او مي خورد و از همه جا و همه كس حرف مي زد ولي من نمي توانستم . با سوپم بازي مي كردم . با تشكر از خانم دالي خيلي خوشمزه شده بود ، ولي من نمي توانستم از اين واقعيت فراتر بروم كه من مايكل بروك سفيد پوست ثروتمند اهل ممفيس و يل و دريك و سوييني در ميان بي خانمان در زير زمين كيليسايي وسط شمال غربي واشينگتن نشسته است . من چهره سفيد ديگري ديده بودم چهره شرابخوار ميانسالي كه غذا خورد و ناپديد شد .

شك نداشتم كه از ماشينم خبري نبود ، و من نمي توانستم پنج دقيقه خارج ساختمان زنده بمانم ، سوگند ياد كردم به مورد كاي بچسبم و هر وقت و هر طور او خواست با هم از آنجا برويم ، او گفت :

ـ سوپ خوبيه ، با ديگر سوپها فرق مي كنه بستگي داره چه چيزي در دسترس باشه و دستور تهيه غذا در جاهاي مختلف متفاوت است .

مردي كنارم نشسته بود و آرنجش بيش از آرنجم به شكمم نزديك بود گفت :

ـ من در سوپ خوري مارتا پريروز سوپ رشته خوردم .

مورد كاي با ناباوري تصنعي پرسيد :

ـ رشته ؟ در سوپ شما ؟!

ـ بله . يكدفعه در ماه آدم رشته بخورد ضرري ندارد ، همه الان اين را مي دانند ، پس ميز گرفتن مشكله .

نمي دانستم او شوخي مي كرد يا نه ولي برقي در چشمانش بود . ايده مردي بي خانمان كه از كمبود ميز در سوپ خوري محبوبش مي ناليد . به نظر من خنده دار بود ، ميز گرفتن مشكل است ، من چند بار تا حالا اين را از دوستان در جورج تاون شنيده بودم .

مورد كاي لبخند زد و از مرد پرسيد :

ـ اسمت چيه ؟

من متوجه شدم كه مورد كاي هميشه دوست داشت اسم با ظاهر فرد متناسب باشد . بي خانمان هايي كه او بيشتر دوست داشت از قربانيها بودند . آنها مردم او بودند .

براي من هم كنجكاوي طبيعي بود ، مي خواستم بدانم آنها چه طور بي خانمان شدند ؟ چه چيزي در سيستم حمايت مردمي ما به امريكايي ها اجازه داد اينقدر مفلس شوند و زير پل بخوابند ؟

او در حالي كه به كرفس گاز مي زد گفت :

ـ درانو .

مورد كاي گفت :

ـ درانو ؟

مرد تكرار كرد :

ـ درانو .

ـ فاميليت چيه ؟

ـ فاميلي ندارم ، خيلي فقيرم .

ـ چه كسي اسمت را درانو گذاشت ؟

ـ مامانم .

ـ چند ساله بودي اسمت را انتخاب كرد ؟

ـ تقريباً پنج ساله .

ـ چرا درانو ؟

ـ او بچه اي داشت كه هيچ وقت خفه نمي شد و همه اش گريه مي كرد و نمي گذاشت كمي بخوابد من به بچه كمي درانو دادم .

او داستانش را گفت درحالي كه سوپ را هم مي زد . داستان خوب تمرين شده بود و خوب گفته شد . من يك كلمه هم باور نكردم ولي بقيه گوش مي كردند و درانو لذت مي برد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مورد كاي پرسيد :

ـ چه بلايي بر سر بچه اومد ؟

ـ مرد .

ـ برادرت بود ؟

ـ نه خواهرم بود .

ـ پس تو خواهرت را كشتي .!

ـ اره ولي بعد از آن خوب مي خوابيدم .

مورد كاي به من چشمك زد ، گويي او چنين داستانهايي را قبلاً شنيده بود . من پرسيدم :

ـ كجا زندگي مي كني درانو ؟

ـ اينجا در واشنگتن

مورد كاي گفت :

ـ كجا اقامت داري ؟

ـ همه جا ، زنهاي پولداري مي شناسم كه به من پول مي دهند همراه آنها باشم .

دو مرد آن طرف درانو از اين جمله خوششان آمد . يكي پوزخند و ديگري خنديد . مورد كاي پرسيد :

ـ نامه هايت را از كجا مي گيري ؟

ـ از اداره پست .

درانو براي هر سوال يك جواب داشت . پس تصميم گرفتيم او را رها كنيم .

خانم دالي براي داوطلبان پس از خاموش كردن اجاق ، قهوه درست كرد . بي خانمان ها شبها آنجا مي ماندند . من و مورد كاي گوشه ميزي در آشپزخانه تاريك نشسته بوديم و قهوه مي خورديم و از پنجره آشپزخانه به آنها نگاه مي كرديم كه من پرسيدم :

ـ تو تا كي مي موني ؟

شانه بالا انداخت و گفت :

ـ بستگي داره چند صد نفر از اينها در يك اتاق مي مانند ، چيزي كه معمولاً اتفاق مي افتد ، عاليجناب كشيش احساس بهتري مي كند اگر من هم بمانم .

ـ همه شب ؟؟!

ـ چندين بار اين كار را كردم .

من برنامه خوابيدن با اينها را نداشتم ، قصد داشتم بدون حفاظت موردكاي از ساختمان خارج شوم او گفت :

ـ آزادي ، هر وقت كه مي خواهي برو .

رفتن ! بدترين انتخاب را براي من گذاشت ، نيمه شب ! جمعه شب در خيابان هاي واشينگتن ! يك سفيد پوست با ماشين زيبا با برف يا بدون برف ! من دوست نداشتم آنجا باشم ، پرسيدم :

ـ تو خانواده داري ؟

ـ بله همسرم در وزارت كار منشي است ، سه پسر دارم ، يكي دانشگاهي و يكي در ارتش .

صدايش قبل از رسيدن به سومي لرزيد . من قصد نداشتم بپرسم .

ـ و يكي را ده سال پيش در خيابان از دست داديم . آدم هاي عوضي .

ـ متاسفم .

ـ تو چه طور ؟

ـ ازدواج كرده ام ، بچه ندارم .

براي اولين بار در ظرف چندين ساعت ياد كلير افتادم . اگر مي دانست كجام چه عكس العملي خواهد داشت ؟ هيچ يك از ما وقت كاري كه مرتبط با خيريه باشد نداشتيم او به خودش مي گفت :

ـ او واقعاً مي شكنه .

يا چيزي در اين مايه ، براي من مهم نبود . مورد كاي از غم بيرون آمد و پرسيد:

ـ همسرت چه كار مي كند ؟

ـ او يك رزيدنت جراح در جورج تاون است .

ـ شما كارتان را محكم كرده ايد مگه نه ؟ تو شريك شركتي بزرگ مي شوي و او هم جراح مي شود . يك روياي امريكايي ديگر .

ـ بله همينطوره .

عاليجناب كشيش پديدار شد و مورد كاي را به اعمال آشپزخانه برد تا پچ پچ كند . من چهار بيسكويت از روي ظرف برداشتم و به گوشه اي رفتم ، جايي كه مادري جوان بچه اي را زير بازوانش گرفته و خوابيده بود . ولگردها بي حركت زير پتو خوابيده بودند ولي بزرگترين بچه بيدار بود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل نهم

پس از جريان ميستر روز سه شنبه حتي يك ساعت هم براي دريك و سوييني دادخواست رد نكرده بودم . من متوسط دويست ساعت در ماه براي مدت پنج سال اين كار را كرده بودم . كه يعني هشت ساعت در روز . ششمين روز در هفته هيچ روزي تلف نشده بود و ساعات ارزشمند كمي بدون استفاده افتاده بود وقتي عقب مي افتادم كه به ندرت اتفاق مي افتاد دوازده ساعت شنبه ها كار مي كردم و شايد همان تعداد ساعت يكشنبه و اگر عقب نيافتاده بودم فقط هفت ، هشت ساعت شنبه ها كار مي كردم و چند ساعت يكشنبه ، بدون شك كلير به دانشكده پزشكي مي رفت .

صبح در حالي كه به سقف اتاق خوابم خيره شده بودم ، فلج و بي حركت مانده بودم ، نمي خواستم سر كار بروم ، از اين فكر متنفر بودم ، از رديف هاي مرتب و پيامهاي تلفني صورتي رنگ كه پولي روي ميزم مي گذاشت و از يادداشتهاي بالا دستي ها براي قرار ملاقات براي حصول از سلامت من و شايعه سازان و ـ حال شما چطوره ـ آنها و دوستان و آنهايي كه واقعاً نگران بودند و آنهايي كه اعتنا نمي كردند آنچه بيشتر مرا مي ترسانيد كار طولاني و طاقت فرسا و پرونده هاي قطور بود كه جعبه لازم داشتند ضمناً جريان چه بود ؟ يك شركت يك بيليون دلاري كه عليه شركت ديگر مي جنگيد . صد وكيل كه كار مي كردند و كاغذ سياه مي كردند .

به خودم قبولاندم كه هرگز عاشق كار نبودم ، اين به معني پايان كار بود . اگر اين وكالت را با خشم انجام مي دادم مردي فوق العاده مي شدم و يكي از اين روزها مرا مي طلبيدند و مطالبه ماليات كار يا دعاوي مي كردند . كي حوصله خلاف قانون دارد ؟

به زور خودم را از تخت بلند كردم و به سمت دوش رفتم . صبحانه يك تكه نان حلالي از نانوايي خيابان M با قهوه غليظ خوردم .

يكدستم روي فرمان بود ، نمي دانستم آنتاريو چه چيزي مي خورد ولي به خودم گفتم لازم نيست خودت را شكنجه دهي . من حق داشتم بدون احساس گناه غذا بخورم ولي غذا اهميتش را برايم از دست مي داد .

راديو گفت درجه حرارت هوا حداكثر بيست درجه بود و حداقل نزديك صفر خواهد بود و يك هفته برف نمي باريد .

تا سالن ساختمان رفتم قبل از شناسايي شدن توسط يكي از برادران بروس از قسمت ارتباطات وارد آسانسور شدم وقتي مرا ديد او با جديت گفت :

ـ چه طوري رفيق ؟

ـ متشكرم شما چطوري ؟

ـ خوب ، ببين ما دنبال كار تو هستيم ، همين اطراف باش .

با سر اشاره كردم ، گويي حماقت آنها خيلي حياتي است . او با ترحم در طبقه دوم پياده شد ولي نه قبل از دست زدن به شانه ام با خود گفتم :

ـ بروس حالشون رو بگير .

من مثل كالاي آسيب ديده شده بودم ، وقتي ميز خانم دويه و اتاق كنفرانس را پشت سر مي گذاشتم قدم هايم آهسته تر شده بود از راهروي مرمر پايين رفتم تا دفترم يا يافتم و با خستگي تمام روي صندلي چرخدار چرمي نشستم .

پولي از چند راه مختلف اشغال تلفن را باقي مي گذاشت اگر براي پيام ها اقدام نمي كردم و اگر او از كارم راضي نبود يكي دو كاغذ يادداشت نزديك تلفن مي گذاشت . اگر سهل انگاري نمي كردم آن وقت دوست داشت همه را در مركز ميزم رديف كنند . يك درياي صورتي كه به ترتيب زمان تماس مرتب شده بودند . سي و نه پيام شمردم . چند پيام ضروري بود و چند پيام ديگر از روساي بالا بود .

رودلف خيلي ناراحت شده بود اين را از رد پاي پولي فهميدم . پيام ها را آهسته خواندم و جمع كردم و كنار گذاشتم ، تصميم گرفتم قهوه ام را تمام كنم در آرامش و بدون فشار . بنابراين پشت ميزم نشستم و فنجان را با دو دستم نگه داشتم و به ناشناخته ها نگاه كردم . مانند كسي كه لبه ي صخره هراسان راه مي رود كه رودلف وارد شد .

جاسوسها حتماً خبرش كرده بودند . شايد دستيار ها يا بروس در آسانسور او را خبر كرده بود. شايد كل شركت آماده باش بود . نه آنها خيلي گرفتار بودند . او با خفگي در حالي كه مي نشست و پاهايش را روي هم مي انداخت و آماده كاري جدي مي شد گفت :

ـ سلام مايك .

ـ سلام رودي .

من هرگز او را از نزديك رودي صدا نكرده بودم و هميشه رودلف گفته بودم . همسر كنوني اش و شركا او را رودي خطاب مي كردند و نه هيچ كس ديگر . او بدون ابراز كوچكترين اثري از محبت و همدردي پرسيد :

ـ كجا بودي ؟

ـ ممفيس .

ـ ممفيس ؟

ـ آره بايد پدر و مادرم را مي ديدم . البته روانشناس خانواده هم آنجاست .

ـ روانشناس .

ـ بله چند روز مرا تحت نظر داشت .

ـ تو را تحت نظر داشت ؟

ـ آره در يكي از آن واحد هاي عالي كه قالي ايراني دارد و شام ماهي سفيد سرو مي كنند و روزي هزار دلار درامد دارند

ـ تو دو روز آنجا بودي ؟ دو روز ؟

ـ آره .

دروغ گفتن آزارم نداد . احساس بدي هم نداشتم . شركت مي تواند تند و بي رحم باشد و من در وضعيتي نبودم كه چاپلوسي رودلف را بكنم . او دستورهايي از كميته اجرايي داشت و بايد تا چند دقيقه بعد از رفتن از دفتر گزارش مي نوشت . اگر يخش را آب مي كردم گزارش خوب مي شد و روسا سرجايشان مي نشستند و زندگي براي مدتي آسانتر مي شد . او به سختي گفت :

ـ بايد با كسي تماس مي گرفتي .

ـ دست بردار رودلف ، مرا بسته بودند ، تلفن نداشتم .

در صدايم آن قدر درد بود كه او را نرم كند پس از مكثي طولاني گفت :

ـ حالت خوبه ؟

ـ خوبم .

ـ تو خوبي ؟

ـ روانشناس گفت خوبم .

ـ صددرصد ؟

ـ صد و ده درصد ، مشكل نيست . رودلف كمي استراحت لازم دارم همين . حالم خوبه ،بر مي گردم سركار با تمام قوا .

اين چيزي بود كه رودلف مي خواست . آرام شد لبخندي زد و گفت :

ـ خيلي كار داريم كه انجام بديم .

ـ مي دونم ، نمي تونم صبر كنم .

او دوان دوان مستقيم رفت سمت تلفن و گزارش مي داد كه يكي از چند كار شركت دوباره رو به راه شده است .

در را قفل كردم و چراغها را خاموش كردم و بعد يكساعت دردناك ميزم را پر نوشته كردم . كاري از پيش نرفت ولي لا اقل سر ساعت بودم .

وقتي تحملم تمام شد پيام هاي تلفني را در جيبم گذاشتم و بيرون رفتم و بدون گير افتادن فرار كردم .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] در داروخانه اي در ماساچوست ايستادم و حسابي خريد كردم . شكلات و اسباب بازي هاي كوچك براي بچه ها صابون و لوازم توالت ، جوراب و زير شلواري در سايز هاي مختلف يك كارتن بزرگ پمپز تا به حال با اين اشتياق دويست دلار خرج نكرده بودم .

هر چه لازم بود خرج كردم تا آنها را به جاي گرمي ببرم . اگر يك ماه به دست مي آمد مشكل نبود . آنها به زودي موكل من مي شدند و من تهديد مي كردم و با انتقام جويي وكالت مي كردم تا آنها جايي زندگي خوب پيدا كنند نمي توانستم صبر كنم و كسي را به دادگاه بكشم .

رو به روي كليسا پارك كردم و ديگر مثل شب گذشته نمي ترسيدم ولي هنوز مي ترسيدم . عاقلانه پاكتها را در ماشين باقي گذاشتم اگر مثل سانتا كلاوس وارد مي شدم بلوا مي شد . قصد داشتم با خانواده از آنجا بيرون بروم آنها را به متل ببرم و مطمئن شوم آنها حمام مي كنند و ضدعفوني مي شوند و بعد آنقدر به آنها غذا بدهيم كه شكمشان پر شود و بعد ببينم توجه پزشكي لازم دارند يا نه شايد برايشان كفش و لباس گرم هم مي خريدم و دوباره غذايشان مي دادم .

مهم نبود چقدر خوب مي شد و چه قدر وقت مي برد . اهميتي هم نمي دادم مردم فكر كنند من سفيد پوست پولداري هستم كه سعي مي كند بار گناهانشو كم كند .

خانم دالي از ديدنم خوشحال شد ، سلام كرد و به توده سبزي كه بايد پاك مي شدند اشاره كرد .

اول سراغ آنتاريو و خانواده اش رفتم ولي آنها را پيدا نكردم ، سرجايشان نبودند ، در زيرزمين جستجو را شروع كردم و از كنار ورودي چندين خيابانگرد گذشتم ، آنها در نمازخانه و بالكن هم نبودند .

درحالي كه سيب زميني پوست مي كندم با خانم دالي صحبت كردم . او خانواده را به ياد مي آورد كه ديشب بودند ولي وقتي نه بهم رسيد آنها رفته بودند . پرسيدم :

ـ كجا مي توانند رفته باشند ؟

ـ عزيزم اينها نقل مكان مي كنند از سوپخوري به سوپخوري ديگر مي روند ، و از اين پناهگاه به آن پناهگاه و شايد مادر شنيده در برايت وود پنير مي دهند يا جاي ديگر پتو مي دهند ، شايد هم در مكدونالد كار پيدا كرده و بچه ها را پيش خواهرش گذاشته ، چي مي دونم ، آنها يكجا نمي مانند .

شك داشتم مادر آنتاريو كار داشته باشد ولي نمي خواستم با خانم دالي در آشپزخانه به مباحثه بپردازم .

مورد كاي در حالي كه صف ناهار آماده مي شد رسيد . من قبل از اينكه او متوجه من شود او را ديدم . وقتي كه چشمانمان به هم افتاد صورتش خنديد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داوطلب جديدي موظف درست كردن ساندويچ شده بود و من و موردكاي در ميز هاي غذاخوري كار مي كرديم و و ملاقه ها را در قابلمه ها مي زديم و سوپ در ظرف پلاستيكي مي ريختيم . اين كاري هنرمندانه بود . اگر زياد آب مي ريختي دريافت چپ چپ نگاه مي كرد و اگر سبزيجات زياد مي ريختي ديگر براي آب جايي نبود .

مورد كاي چند سال پيش تكنيك را آموخته بود ولي من قبل يادگرفتن چند نگاه خشمناك متوجهم شد مورد كاي براي هر كس كه غذا مي ريخت چيزي خوب مي گفت ، مثل سلام ، صبح بخير ، حالت چطوره ؟ خوشحالم دوباره مي بينمت . بعضي ها با لبخند جواب مي دادند و بعضي ها اصلاً نگاه نمي كردند .

با نزديك شدن ظهر ، درها شلوغ تر شد و صف ها طولاني تر و داوطلبان بيشتر مي آمدند و آشپزخانه پر از سر و صداي آدمهاي مشغول به كار شد ، دنبال آنتاريو مي گشتم ـ سانتا كلاوس منتظر بود و كوچولو اصلاً اين را نمي دانست .

منتظر شديم تا صفها تمام شد و بعد براي خودمان يك پياله ريختيم . ميزها پربودند و ما در آشپزخانه غذا خورديم و به ظرفشويي تكيه داديم . بين غذا پرسيدم :

ـ آن كهنه اي كه ديشب عوض كردي يادت مياد ؟

ـ ميشه يادم نياد ؟

ـ امروز نديدمشان .

غذايش را كمي جويد ، فكر كرد و گفت :

ـ وقتي صبح رفتم اينجا بودند .

ـ چه ساعتي بود ؟

ـ شش ، اين گوشه خوب خوابيده بودند .

ـ كجا مي تونند رفته باشند ؟

ـ نمي دونم .

ـ پسر كوچكه گفت در ماشين اقامت دارند .

ـ با او حرف زدي ؟

ـ آره .

ـ حالا مي خواهي پيداش كني آره ؟

ـ آره .

ـ روش حساب نكن .

بعد از ناهار نور آفتاب وارد زيرزمين شد و حركت شروع شد . آنها يك يك از كنار ميز غذاخوري راه افتادند و يك سيب و با پرتقال برداشتند و از زيرزمين رفتند . مورد كاي در حالي كه آنها را تماشا مي كرديم گفت :

ـ بي خانمان ها خيلي بي قرارند ، دوست دارند اينطرف و آن طرف بروند . آنها مراسم دارند . و جاها و دوست ها و چيزهاي دوست داشتني در خيابانها دارند ، آنها به كوچه ها و خبابانهايشان بر مي گردند و زمين را از برف پاك مي كنند .

من گفتم :

ـ هوا بيست درجه بالاي صفر و امشب نزديك صفر .

ـ آنها بر مي گردند ، تا تاريكي صبر كن . دوباره اينجا پر از آدم ميشه ، بيا بريم سواري .

پيش خانم دالي رفتيم و از او براي مدتي مرخصي گرفتيم . ماشين فوردتاروس قديمي مورد كاي كنار ماشين من پارك شده بود . او به ماشينم اشاره كرد و گفت :

ـ اينها اينجا زياد دوام نمي آوردند . اگر قصد نداري در اين بخش شهر مدتي وقت صرف كني توصيه مي كنم ماشين ارزان تري بخري .

من قصد نداشتم از ماشين روياهايم دست بردارم . من كمي ناراحت شدم . . سوار تاروس او شديم . و از پارك خارج شديم . ظرف چند ثانيه فهميدم مورد كاي گرين راننده هولناكي است و سعي كردم كمربندم را محكم ببندم ولي كمربند خراب بود اما او ظاهراً اهميتي نمي داد .

از خيابانهاي برف روب شده شمال غرب واشينگتن و از بلوكها و خانه هاي رديفي عبور كرديم . از پروژه هايي عبور كرديم كه راننده آمبولانسها هم وارد آنها نمي شدند ، و از مدرسه هايي كه سيم خاردار روي ديوار داشتند گذشتم و وارد محوطه اي شديم كه هميشه در معرض شورش و ناآرامي بود. او راهنماي خوبي بود ، همه جا را خوب مي شناخت و براي هر گوشه داستاني داشت و هر خيابان تاريخي داشت . از كنار پناهگاه ها و سوپخوري هاي ديگر گذشتيم . او آشپزها و كشيش ها را مي شناخت . كليسا ها خوب يا بد داراي رنگ تيره بودند . آنها يا درهايشان را براي خيابانگردها مي گشودند يا مي بستند . او گفت دانشكده حقوق هاروارد براي او جايي افتخار آفريني بود . تحصيلات حقوقي او پنج سال شبانه طول كشيد . چون او كاري تمام وقت و كاري نيمه وقت همزمان داشت .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او خانه اي سوخته به من نشان داد كه زماني دلالان در آنجا كار مي كردند ، پسر سومش كاسيوس در پياده روي جلو آنجا جان داده بود .

وقتي نزديك دفترش شديم پرسيد اشكال ندارد يك دقيقه توقف كند يا نه ، مي خواست نامه هايش را كنترل كند . مسلماً اشكالي نداشت من براي سواري رفته بودم .

ساختمان كم نور و سرد و خالي بود كليدهاي برق را زد و شروع به حرف زدن كرد .

ـ ما سه نفر بوديم ، من ، سوفيا مندوزا و آبراهام ليبو . سوفيا مددكار اجتماعي است . او از من و آبراهام درباره قانون خيابان بيشتر مي داند .

من دنبال او راه افتادم و از ميان ميزهاي شلوغ رد مي شدم و به حرفهايش گوش مي دادم :

ـ قبلاً هفت وكيل اينجا تو شكم همديگه كار مي كرديم ، باور مي كني ؟ وقتي بود كه پول فدرال براي خدمات حقوقي مي گرفتيم ، حالا ده سنتي هم نمي گيريم كه به شكرانه جمهوريخواهانست سه دفتر اينجا هست و سه دفتر كنار من .

او به همه جهات اشاره كرد و گفت :

ـ كلي جاي خالي داريم .

شايد خالي به خاطر نبود پرسنل ، ولي راه رفتن بدون برخورد با پرونده هاي قديمي يا كتابهاي خاك خورده حقوقي ممكن نبود . پرسيدم :

ـ چه كسي مالك ساختمان است ؟

ـ كوهين ترست ، لئونارد كوئين موسس يك شركت حقوقي بزرگ در نيويورك بود ، در سن هشتاد و شش سالگي مرد بايد صد ساله مي شد . او ميليون ها دلار پول در آورد و در اواخر زندگي تصميم گرفت به همراه پولش نميرد . آن را پخش كرد و يكي از آثار او تراستي بود كه به وكلاي مستمندان كمك مي كرد تا بي خانمان را ياري دهند به اين شكل بود كه اين مكان به وجود آمد . تراست سه كلينيك اينجا در نيويورك و نيوآرك دارد . مرا در سال هشتاد و سه استخدام كردند و در سال هشتاد و چهار مدير شدم .

ـ همه ي پولهاي شما از يك منبع مي آيد ؟

ـ تقريباً همه ي پولهاي پارسال تراست صد و ده هزار دلار به ما داد ، سال قبل صد و پنجاه تا داده بود بنابراين يك وكيل از دست داديم . هر سال كوچكتر و كوچكتر مي شويم تراست مرا خوب اداره نمي كنند و حال خود را مي خورد . شك داريم پنج سال ديگه ما اينجا باشيم . شايد سه سال ديگه .

ـ نمي توانيد پول جمع كنيد ؟

ـ چرا ، پارسال نه هزار دلار جمع كرديم ولي وقت مي گيرد ما مي توانيم وكالت كنيم و پول جمع كنيم . سوفيا با مردم ميانه خوبي نداره آبراهام يك خر كودن نيويوركي است فقط من هستم و شخصيت مغناطيسي من .

من اميدوارانه اما نه با نگراني پرسيدم :

ـ خرجهاي اضافي چي ؟

ـ تقريباً همه ي گروه هاي غير انتفاعي گزارش سالانه با اعداد و ارقام مي نوشتند .

ـ دو هزار در ماه ، بعد از مخارج و ذخيره اندك سه نفر ما هشتاد و نه هزار دلار را به طور مساوي تقسيم مي كرديم . سوفيا خودش را شريك تمام عيار مي داند . واقعاً ما مي ترسيم با او بحث كنيم من سي هزار تا به دست آوردم كه آن طور شنيده ام متوسط حقوق يك وكيل مستمند است . به خيابان خوش آمدي .

بالاخره به دفترش رسيديم ، و من رو به روي او نشستم بدون ترديد پرسيدم :

ـ آيا فراموش كردي قبض حرارتي پرداخت كني ؟

ـ احتمالاً ما تعطيلات آخر هفته زياد كار نمي كنيم . پول صرفه جويي مي شد . اينجا تقريباً نمي شود گرم يا سرد نگه داشت .

اين فكر هرگز به ذهن كسي در دريك و سوييني نرسيده بود . روزهاي آخر هفته همه چيز تعطيل و صرفه جويي پول و ازدواج ها .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ـ اگر اينجا زياد راحت باشد موكلان از اينجا نمي روند پس زمستان ها سرد و تابستانها گرم است ،و از ترافيك خيابان ها مي كاهد . قهوه مي خواهي ؟

ـ نه متشكرم .

ـ شوخي مي كنم . تو مي داني ما هيچ كاري نمي كنيم ؟ بي خانمانها از ما بهترند . آب و هوا ما را آزار نمي دهد ، ما مي دانيم وكلايمان سرد و گرسنه هستند ، پس چرا بايد نگران اين چيزها باشيم . آيا تو وقتي صبحانه مي خوري احساس گناه مي كني ؟

ـ بله !

او مانند مرد عاقلي لبخند زد كه همه چيز را تجربه كرده است .

اين خيلي عادي است ، ما با وكلاي جوان زيادي از شركتهاي بزرگ كار كرده ايم ، من آنها را تازه كارهاي خير خواه مي نامم و آنها هميشه به من مي گفتند در ابتدا علاقه به غذا خوردن را از دست داده اند . ولي تو به اين مشكل غلبه مي كني .

او با دست به شكم خود زد . از او پرسيدم :

ـ تازه كارهاي خير خواه چه مي كنند ؟

مي دانستم كه به سمت طعمه مي روم و موردكاي مي دانست كه من مي دانم .

ما آنها را به پناهگاه ها مي فرستيم آنها موكلان را ملاقات مي كنند و ما دعاوي را برايشان نظارت مي كنيم ، بيشتر كار ساده است فقط وكيل بايد پشت تلفن يك بروكرات را كه نمي خواهد حركت كند از جا تكان دهد تمبرهاي غذا ، حقوق بازنشسته ها و سويسيد مسكن و كمك هزينه درماني و كمك به بچه ها تقريباً بيست و پنج درصد كار ما با اين مزايا سرو كار دارد .

من به دقت گوش دادم و او فكر مرا خواند . مورد كاي مرا به سوي خود مي كشيد .

ـ مي بيني مايكل ، بي خانمانها صدايي ندارند ، هيچ كس گوش نمي كند ، هيچ كس اهميتي نمي دهد و آنها از هيچ كس توقع كمك ندارند پس وقتي مي خواهند با تلفن مزايا طلب كنند به جايي نمي رسند . آنها را پشت تلفن نگه مي دارند با آنها تماس نمي گيرند ، آدرس ندارند ، بروكراتها اهميت نمي دهند و آنها ترتيب همه آنهايي را كه بايد كمكشان كنند را مي دهند . يك مدد كار اجتماعي جا افتاده مي تواند لااقل آنها را وادار به شنيدن كند تا شايد به پرونده ها نگاه كنند و جواب تلفن ها را بدهند ولي وكيل را مي شود پشت تلفن پيدا كرد كه فرياد مي زند و خيلي اتفاقها مي افتد بروكراتها به راه مي افتد . اوراق پردازش مي شوند . آدرس ندارند ؟مسئله اي نيست . چك را به من بده . آن را به موكل مي رسانم .

صدايش بلند مي شد و دستهايش در هوا تكان مي خورد مهمتر از هر چيز مورد كاي داستان گوياي فوق العاده اي بود به نظر من او در مقابل هيئت منصفه خيلي موثر و كاري بود .

صدايش بلناو گفت :

ـ داستان بامزه اي است ماه گذشته يكي از موكلانم به اداره تامين اجتماعي رفت تا درخواست مزايا بگيرد كه كاري عادي به نظر مي آيد . او شصت ساله است و كمر درد بدي دارد اگر روي صخره و صندلي پارك بمدت ده سال بخوابيد كمردرد مي گيريد . او در وصف بيرون دفتر دو ساعت ايستاد و بالاخره وارد شد يك ساعت ديگر صبر كرد و به ميز اول رسيد و سعي كرد توضيح دهد چه مي خواهد ، و بالاخره يك منشي آشغال كه روز خوبي نداشت زخم زباني به او زد و حتي از بوي بدش حرف زد ، او را تحقير كردند و او بدون مدارك برگشت .با من تماس گرفت من تماسها گرفتم و چهارشنبه گذشته مراسم كوچكي در دفتر تامين اجتماعي داشتيم من با موكلم آنجا رفتم ، منشي هم آنجا بود . به همراه يك سرپرست و همراه او يك سرپرست ديگر كه مدير دفتر واشنگتن بود ، و مرد بزرگي از اداره تامين اجتماعي . منشي جلوي موكل من ايستاد و يك صفحه عذرخواهي كرد البته خوب بود و تكان دهنده . بعد اوراق درخواست مزايا را به من داد و من از طرف همه حضار اطمينان داده شد كه مسئله به زودي رسيدگي مي شود ، اين عدالت است مايكل ، اين چيزي است كه قانون خيابان است .

داستانها يكي پس از ديگري گفته شدند و همه به وكلاي خياباني كه آدمهاي خوبي بودند و بي خانمان ها كه پيروز بودند ختم شدند . نمي دانستم ساعت چند است او از پست چيزي نگفت بالاخره به سمت پناهگاه راه افتاديم .

يك ساعت به تاريكي مانده بود و وقت خوبي بود در زيرزمين كوچك و دنج قبل از راه افتادن لات ها در خيابانها جا بگيرم ديدم با حالتي مطمئن كنار موردكاي قدم مي زدنم به حر حال در برف تا كمر و پاي برهنه كه به سختي به زمين مي رسيد راه رفتم.

خانم دالي يك توده مرغ تهيه كرده بود و براي من آماده مي كرد . او پرندگان را جوشاند و من گوشت داغ آنها را جدا كردم .

همسر جوان مورد كاي در ساعتي شلوغ به ما ملحق شد او مانند شوهرش خوش مشرب و خوب بود و تقريباً قد بلندي داشت . هر دو پسر انها شش فوت و شش اينچ قد داشتند . كاسيسوس شش فوت و نه اينچ قد داشت و ستاره بستكتبال بود كه در هفده سالگي تير خورد .

نصفه شب از آنجا رفتم . اثري از آنتريو و خانواده اش نبود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دهم :

يكشنبه اواخر صبح كلير زنگ زد و يك گپ خشك و بي روح كه فقط به منظور اعلام زمان خانه رسيدن او صورت گرفت . پيشنهاد كردم در رستوران محبوبمان شام بخوريم ولي او حال نداشت . از او رسيدم موضوع چيست ؟ كار از اين كارها گذشته بود.

چون آپارتمان ما طبقه سوم بود نتوانسته بودم ترتيب بدهم روزنامه ساندي پست به خانه تحويل شود ، روش هاي مختلف را امتحان كرده بوديم ولي اكثراً روزنامه را به دست نياورديم

دوش گرفتم و چندين لباس پوشيدم . هوا شناس ها بالاي بيست و پنج درجه را پيش بيني كرده بودند و چون آماده مي شدم از آپارتمان خارج شوم گوينده اخبار مهم صبح را اعلان كرد يخ كردم وقتي كلمه ها را شنيدم ولي آنها جا نيافتادند به تلويزيون روي پيشخوان آشپزخانه نزديك شدم با پاهاي سنگين و قلب يخ زده و دهان باز از شوك و ناباوري .

حدود ساعت يازده شب پليس واشينگتن ماشين كوچكي را نزديك پاركت فورت تان در نورت ايست در منطقه جنگلي پيدا كرده بود ماشين در خيابان پارك شده بود و تاير هاي لختش در يخ گير كرده بود ، داخل ماشين مادر جواني با چهار بچه بود كه همگي به علت خفگي جان داده بودند .

پليس فكر مي كرد خانواده در ماشين زندگي مي كردند و سعي مي كردند گرم بمانند . قسمت تحتاني ماشين و لوله اگزوز در انبوه برف كه از خيابانها روبيده شده مدفون گشته بود . چند جزئيات ديگر ذكر شد بدون ذكر نام .

با عجله به پياده رو رفتم روي برف سر مي خوردم ولي زمين نمي افتادم به پايين خيابان p و ويسكانسن رفتم و بعد به خيابان سي و چهارم و تا به روزنامه فروشي رسيدم نفسم بند آمده بود و وحشتزده بودم . يك روزنامه قاپيدم در گوشه صفحه اول داستان چاپ شده بود و معلوم بود لحظه آخر به دستشان رسيده بود اسامي ذكر نشده بود . قسمت A روزنامه را با شتاب باز كردم و بقيه صفحات را روي پياده رو خيس انداختم . داستان در صفحه چهارده با چند توصيه پليس و هشدار هاي قابل پيش بيني درباره خطر لوله اگزوزهاي گرفته ادامه يافت . بعد جزئيات رقت انگيز شروع شد . مادر 22 ساله بود و نامش لونتا برتون بود نوزاد تيميكو و تازه راه افتاده ها آلونزو و دانته بودند كه دوقلوهاي دو ساله بودند و برادر بزرگتر آنتاريو بود چهارساله .

حتماً صداي عجيبي توليد كردم چون يك دونده نگاه غريبي به من انداخت گويي آدم خطرناكي هستم . راه افتادم و رزنامه را باز نگه داشتم و روي پيست قسمت ديگر راه رفتم و يك صداي كثيف از پشت سر صدا كرد :

ـ ببخشيد دوست نداري پولشو بدي ؟

من به قدم زدن ادامه دادم او از پشت سر داد زد گفت :

ـ هي رفيق .

ايستادم و يك پنج دلاري از جيبم در آوردم و جلوي پاي او انداختم بدون اينكه او را خوب نگاه كنم .

در خيابان p نزديك آپارتمان به ديوار آجري جلوي خانه زيباي ناشناسي تكيه دادم ، پياده رو رو با دقت پارو كرده بودند . داستان رو دوباره و آهسته خواندم و اميدوار بودم كه به نوعي انتهاي آن متفاوت باشد . افكار و سوال ها پشت سر هم مي آمدند و مرا پشت سر مي گذاشتند . ولي دو سوال تكرار مي شدند . چرا آنها به پناهگاه بر نگشتند ؟ و آيا بچه در ژاكت كتان من جان داده بود ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فكر كردن به خودي خود ثقيل بود راه رفتن غير ممكن شده بود و پس از شوك ، احساس گناه به شدت سراغ من آمد ، چرا جمعه شب وقتي دفعه اول آنها را ديدم كاري نكردم ؟ مي توانستم آنها را به متل گرمي ببرم و غذا بدهم . وقتي وارد آپارتمان شدم تلفن زنگ مي زد مورد كاي بود پرسيد داستان را خوانده ام يا نه ؟ پرسيدم او كهنه خيس بچه را به خاطر مي آورد گفتم همان خانواده بود و او هرگز نام آنها را نشنيده بود درباره برخوردم با آنتاريو برايش گفتم او كه ناراحت تر شده بود گفت :

ـ خيلي متاسفم مايكل .

ـ من هم هستم .

زياد نمي توانستم حرف بزنم ، كلمات مشكل شده بودند و توافق كرديم بعداً ملاقات كنيم . به سمت كاناپه رفتم و يكساعت بدون حركت باقي ماندم . بعد به سوي ماشينم رفتم و پاك هاي غذا و اسباب بازي هايي را كه برايشان خريده بودم بيرون آوردم .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] چون مورد كاي كنجكاو بود ظهر به دفتر آمد ، او در زمان كارش به شركتهاي زيادي رفته بود و مي خواست بداند ميستر در كدام نقطه جان داده است من او را به گوشه و كنار اداره بردم و مختصراً جريان گروگانگيري را توضيح دادم . با ماشين او رفتيم . از ترافيك سبك يكشنبه خوشحال بودم چون مورد كاي علاقه اي به كار بقيه ماشينها نداشت او به من گفت :

ـ مادر لونت برتون سي و هست ساله است و محكوميت ده ساله بخاطر مواد مخدر داشته ولي مشخص نيست پدر يا برادرانش كه بودند .

ا زاو پرسيدم :

ـ منبع تو كيست ؟

ـ مادربزرگش را در يك پروژه مسكن سازي پيدا كردم . بار آخر كه او اونتا را ديده بود سه تا بچه داشت و او با مادرش مواد مي فروخت و طبق گفته مادربزرگش او رابطه اش را با دختر و نوه اش به دليل فروش مواد مخدر قطع كرده بود .

ـ چه كسي آنها را دفن مي كند ؟

ـ همان هايي كه دوون هاردي را دفن كردند .

ـ يك مراسم سنگين و خوب چه قدر خرج دارد ؟

ـ بايد صحبت كرد . علاقه مند هستي ؟

ـ آره ميخواهم ترتيب كار را بدهم .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] ما در خيابان پنسيلوانا بوديم و از ساختمانهاي عظيم اداري كنگره و مركز حكومت عبور كرده بوديم . و نمي توانستيم زير لب چند لعنت به احمق هايي كه بيليونها دلار از هر ماه هدر مي دادند ، داديم . در حالي كه مردم خانه نداشتند . چه طور چهار بچه معصوم در خيابانها مي ميرند و درست در زير سايه مركز حكومت ، چون آنها جايي براي اقامت نداشتند ، آنها نبايد متولد مي شدند ، اين حرف بعضي از همسايگان من است .

اجساد را به ساختمان مركزي پزشك قانوني كه سرد خانه هم داشت برده بودند ، يك ساختمان دو طبقه قهوه اي رنگ در بيمارستان عمومي واشينگتن بود آنها را در آنجا نگه مي داشتند تا صاحبشان پيدا شود ، اگر كسي ظرف چهل و هشت ساعت براي آنها نيامد آن وقت آنها را در تابوت هاي چوبي مي گذاشتند و در قبرستاني نزديكي RFK به سرعت دفن مي كردند .

مورد كاي در قسمت معلولين پارك كرد و لحظه اي مكث كرد و گفت:

ـ مطمئني مي خواهي بري داخل ساختمان ؟

ـ فكر مي كنم .

او قبلاً آنجا رفته بود و پيش از رسيدن تماس گرفته بود ، يك نگهبان امنيتي با يونيفورمي بي ريخت ما را متوقف كرد و مورد كاي آنقدر بلند فرياد كشيد كه من مي ترسيدم . شكمم دوباره درد گرفته بود ، نگهبانان عقب رفت و خوشحال بود از ما دور شده است ، يك سري در شيشه اي ساده كلمه سردخانه كه مشكي نوشته شده بود آنجا بود .

مورد كاي طوري وارد شد گويي صاحب آنجاست .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


و به مرد جوان كه پشت ميز نشسته بود با خشم گفت :

ـ من مورد كاي گرين هستم .

او اين را به مرد جواني كه پشت ميز نشسته بود بيشتر به يك چالش بود تا اعلان .

مرد جوان يك صفحه بريده را بررسي كرد و چند كاغذ ديگر در آورد و مورد كاي دوباره شروع كرد .

ـ چه غلطي مي كني ؟

مرد جوان سرش را بلند كرد و فهميد طرفش چه هيكلي دارد و گفت :

ـ يك لحظه اجازه بدهيد .

بعد به سمت كامپيوتر رفت ، مورد كاري به من گفت :

ـ فكر مي كني هزار جسد اينجاست ؟

متوجه شدم او اصلاً تحمل بروكراسي و كاغذ بازي نداشت ، و اين را از داستان معذرت خواهي منشي تامين اجتماعي به خاطر آوردم . براي مورد كاي نيمي از قانون وكالت آزارنده و بيخود بود .

آقايي رنگ پريده با موهاي مشكي كه خوب رنگ نشده بود و دست شل مي داد ظاهر شد و خودش را بيل معرفي كرد او يك ژاكت آزمايشگاهي آبي و كفش هايي با پاشنه پلاستيكي پوشيده بود .

اين آدم ها را براي كار كردن در سردخانه از كجا پيدا مي كنند ؟

به دنبال او از دري رد شديم و پايين يك راهروي استريل شده كه دما ناگهان پايين مي رفت ، بالاخره به اتاق نگهداري اصلي رسيديم .

مورد كاي پرسيد :

ـ چند نفر آن روز در آن جا هستند ؟

طوري كه گويي هميشه اجساد را مي شمارد ؛ بيل در را باز كرد و گفت :

ـ دوازده تا .

مورد كاي از من پرسيد :

ـ حالت خوبه ؟

ـ نمي دونم .

بيل در فلزي را هل داد و ما وارد شديم هوا منجمد بود و بوي ماده ضد عفوني كننده مي آمد . كف اتاق با كاشي سفيد پوشيده بود ، و نور مهتابي آبي رنگ بود . دنبال مورد كاي مي رفتم ، سرم پايين بود . و سعي مي كردم اطراف را نگاه نكنم ولي ممكن نبود اجساد را از سر تا مچ پا با پارچه سفيد پوشانده بودند و برچسبي دور شست پا زده شده بود . دقيقاً همان طوري كه در تلويزيون مي بينيد و و بعد چند تا قهوه اي ديديم

برگشتيم و در گوشه اي ايستاديم يك ميز سمت راست بود . بيل گفت :

ـ اونتا برتون .

و ناگهان پارچه را تا كمرش پايين برد . بله مادر آنتاريو بود كه لباس سفيد و ساده به تن داشت . مرگ روي صورتش اثري نگذاشته بود . او انگار خوابيده بود . نمي توانستم به او خيره نگاه نكنم .

موردكاي گفت :

ـ خودشه .

گويي او را از سالها پيش مي شناخت ، او به من براي تاييد نگاه كرد و من به زور با سر تاييد كردم . بيل با چرخ حركت مي كرد و من نفسم را حبس مي كردم . فقط يك پارچه بچه را پوشانده بود آنها را در يك رديف نزديك به هم خوابانده بودند و دستهايشان روي اسم هايشان تا شده بود و گويي مانند سربازهاي خيابانها كه بالاخره آسوده شده بودند خوابيده اند . مي خواستم آنتاريو را لمس كنم و به بازويش بزنم و به او بگويم متاسفم . مي خواستم بيدارش كنم و او را به خانه ببرم و غذا بدهم و هر چه مي خواهد به او بدهم . يك قدم جلو تر رفتم بهتر نگاه كنم كه بيل گفت :

ـ دست نزن .

با سر گفتم باشه و موردكاي گفت :

ـ خودشونن .

بيل آنها را پوشاند و من چشمانم را بستم و دعا خواندم آنها را خدا ببخشد خدا به من گفت ، نگذار تكرار شود .

در اتاقي انتهاي راهرو بيل دو سبد سيمي بزرگ كه حاوي دارايي شخصي آنها بود در آورد آنها را روي ميزي خالي كرد و او را كمك كرديم وسايل را كنترل كنند . لباسها كثيف بودند و نخ نما ژاكت كتاني من بهترين تكه لباسي بود كه آنها داشتند سه پتو و يك كيف پول و چند اسباب بازي ارزان قيمت و شير خشك و حوله و چند لباس كثيف و يك جعبه ويفر وانيلي و يك قوطي باز نشده آبجو و چند سيگار دو كاپوت و حدوداً بيست دلار پول خرد و اسكناس .

بيل گفت :

ـ ماشين در پاركينگ شهرداريه ، مي گويند پر از آشغاله .

مورد كاي گفت :

ـ خودمون ترتيبش رو مي دهيم .

اوراق را امضا كرديم و با دارايي خانواده لونتا برتون براه افتاديم و من پرسيدم :

ـ با اينها چه كار كنيم ؟

ـ به مادربزرگ مي دهيم ، كت خودت را مي خواهي ؟

ـ نه .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] سالن مراسم از آن كشيشي بود كه مورد كاي آن را مي شناخت او كشيش را دوست نداشت ، چون عاليجناب كليسا با بي خانمانها خوب نبود ، ولي با او كنار مي آمد . ما جلوي كليسا در خيابان جورجينا نزديك دانشگاه هاروارد كه قسمت تميز تر شهر بود و روي پنجره هايش تخته زده شده بود ، پارك كرديم .

او گفت :

ـ بهتر است تو اينجا بموني . اگر ما تنها باشيم با او خيلي راحتتر مي تونم حرف بزنم .

نمي خواستم تنها در ماشين بنشينم ولي تا آن وقت به او اطمينان كرده بودم و قبول كردم و چند اينچ در صندلي فرو رفتم و به اطراف نگاهي انداختم . همه چيز درست مي شه ، او رفت و درها را قفل كرد چند دقيقه بعد راحت شدم و شروع كردم به فكر كردن موردكاي مي خواست به دلايل مالي با كشيش تنها باشه من كي بودم و علاقه ام به آن خانواده چه بود ؟ قيمت به سرعت بالا خواهد رفت .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پياده رو شلوغ بود ، مردم به سرعت رد مي شدند و باد به شدت به آنها مي وزيد . مادري با دو بچه از كنارم رد شدند كه لباس هاي زيبايي به تن داشتند و دستهايشان را به هم داده بودند . آنها ديشب وقتي آنتاريو و خانواده اش در ماشين منجمد ، منوكسيد كربن بي بو رو نفس مي كشيدند و جان مي دادند ، كجا بودند ؟ بقيه ما كجا بوديم ؟

دنيا داشت خراب مي شد ، همه چيز بي معني بود ، كمتر از يك هفته طول نكشيد كه شش مرده خياباني ديدم و من آماده تحويل اين شوك نبودم . من يك وكيل سفيد پوست خوب تربيت شده مي رفتم با سرعت ثروتمند شوم و همه چيزهاي خوب در دسترسم باشد ! مسلماً زندگي مشتركم ديگر به آخر رسيده بود ولي جبران مي كردم . زنهاي زيادي براي ازدواج پيدا مي شد من نگراني خاصي نداشتم .

ميستر را به خاطر بر هم زدن زندگيم لعنت مي كردم به موردكاي كه وادارم كرده بود احساس گناه كنم . و به آنتاريو به خاطر شكستن قلبم .

ضربه اي روي پنجره مرا از جا پراند ، اعصابم خرد شده بود . موردكاي بود در برف كنار جدول ايستاده بود پنجره را باز كردم .

ميگه با دو هزار دلار كار را انجام مي دهد هر پنج تا رو .

گفتم :

ـ باشه ، هرقدر باشه .

او ناپديد شد ، چند لحظه بعد برگشت . و پشت فرمان نشست و به سرعت راه افتاديم .

مراسم روز سه شنبه اينجا در كليسا انجام مي گيرد ، تابوتهاي چوبي از جنس خوب مي آوردند گل هم مي آورند ، او سه هزار دلار مي خواست . ولي من توانستم قانع اش كنم كه مطبوعات مي آيند و او خودش را در تلويزيون مي بيند ، كه خوشش آمد و دو هزار تا بد نيست .

ـ متشكرم مورد كاي

ـ حالت خوبه ؟

ـ نه

به سوي دفترم رفتيم ، در راه حرف نزديم .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] جيمز برادر كوچكتر كلير بيماري هاگ گن داشت و خانواده همگي در پراويدنس جمع شده بودند . اين به من ارتباطي نداشت . من به حرفهايش درباره تعطيلات آخر هفته و شوك و خبرها و گريه هايي كه كردند و دعاهايي كه آنها مي خواندند و جيمز و زنش را دلداري مي دادند گوش دادم . خانواده او هميشه همديگر را بغل مي كنند و مي بوسند و گريه مي كنند و من هيجان زده شده بودم او با من تماس نگرفته بود تا به آنجا بروم . درمان به زودي انجام مي شد و اقدامات اوليه خوب بود .

او خوشحال بود كه به خانه آمده و احساس راحتي مي كرد كه مي تواند با شكلي حرف دلش را بزند و خالي شود . در اتاق نوشابه خورديم كنار آتش با پارچه اي روي پايمان . رومانتيك بود ، ولي آنقدر زخم خورده بودم كه حتي فكر احساساتي شدن را نمي كردم و به شدت سعي كردم حرفهايش را بشنوم و براي جيمز بيچاره احساس تاسف كنم . و عبارت كوتاه و مناسب به كار ببرم .

اين چيزي نبود كه من انتظار داشتم ، و من مطمئن نبودم اين چيزي بود كه من مي خواستم . فكر كردم شايد دعوا كنيم . به زودي اوضاع بد مي شد . و بعد وقتي جدا مي شديم اوضاع مرتب مي شد و مانند آدم هاي متمدن مي شديم . ولي بعد از آنتاريو من آمادگي نداشتم با مسائل هيجاني مواجه شوم . خشك و بي روح شده بودم . او داشت مي گفت چقدر خسته به نظر مي رسم ، من تقريباً از او تشكر كردم . سخت گوش دادم تا او حرفش را تمام كرد و بعد مكالمه به آهستگي به سمت من و تعطيلات آخر هفته من بروم . من همه چيز را به او گفتم . زندگي جديدم به عنوان داوطلب كمك در پناهگاه ها . بعد آنتاريو و خانواده اش . داستان ماجرا را در روزنامه به او نشان دادم . او واقعاً تكان خورد .و گيج شد . من همان آدم هفته گذشته نبودم ، و او نمي دانست شخصيت اخير مرا بيشتر مي پسندد يا نه من هم خودم مطمئن نبودم .

فصل يازدهم

من و كلير كه جوان بوديم نيازي به ساعت شماطه دار نداشتيم به خصوص روزهاي دوشنبه صبح وقتي يك هفته تمام كار داشتيم ساعت پنج بيدار مي شديم و پنج و نيم سرلاك مي خورديم و بعد در جهات مختلف به راه مي افتاديم و عملاً مسابقه مي داديم ببينم چه كسي زودتر از خانه بيرون مي رود . من بدون كابوس آخر هفته خوب خوابيدم ، وقتي به محل كارم مي رفتم مصمم بودم فاصله اي بين خود و خيابانگردها بيندازم . مراسم را تحمل مي كردم و به نوعي كار مجاني براي بي خانمانها مي كردم ، دوستي با موردكاي را شايد حتي تا حد وكيل دائمي ادامه مي دادم .

گاه گاه سر راه به خانم دالي سر مي زدم و كمك مي كردم تا به گرسنه ها غذا بدهد . مسلماً به عنوان منبع جمع آوري پول به عنوان وكيل مستمندان مفيدتر بودم .

هنگام راندن به محل كار در تاريكي فكر كردم يك زنجيره روز هجده ساعته لازم دارم تا الويت ها رو دوباره تنظيم كنم . كار من كمي ويران شده بود و فشار شديد كار همه چيز را به حالت عادي بر مي گرداند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فقط يك احمق مي توانست در وضعيت من باقي بماند. آسانسور ديگري غير از آسانسور ميستر انتخاب كردم . ميستر ديگر به تاريخ پيوسته بود . او را از ذهنم بيرون كرده بودم به اتاق كنفرانس محل مرگ او نگاه نكردم . كيف و كتم را روي صندلي انداختم و سراغ قهوه رفتم . در راهرو قبل از ساعت شش حركت مي كردم و با همكاران و كارمندان حرف مي زدم و ژاكتم را در آوردم و آستين هايم را بالا زدم . چه خوب شد برگشتم سر كار .

اول از همه خيلي سريع وال استريت ژورنال را نگاهي انداختم چون مي دونستم با مرگ خيابانگرد هاي شهر كار نداشت . بعد روزنامه پست را خواندم . در صفحه اول قسمت داخل مقاله كوچكي درباره خانواده لونتا برتون بود با عكس كوچكي از مادربزرگش كه بيرون آپارتمان گريه مي كرد آنرا خواندم و كنار گذاشتم من بيشتر از خبرنگار اطلاعات داشتم و قصد نداشتم حواس پرتي پيدا كنم .

زير روزنامه پست يك پرونده سايز استاندار ساده مانيلي بود از آن نوع كه شركت ميليونهايش را به كار مي برد علامتي روي آن نبود و من مشكوك شدم.

فقط آنجا در وسط ميزم بود و شخص مجهولي آن را گذاشته بود .آرام پرونده را گشودم .

فقط دو برگ كاغذ داخل آن بود . اولي كپي مقاله ديروز پست بود كه ده بار خوانده بودم و به كلير ديشب نشان داده بودم و زير آن برگي كپي از يك مدرك كه از يك پرونده رسمي دريك و سوييني دزديده شده بود . تيتر آن اين بود "برون رانده شدگان شركت سهامي ريورزالوك" ستون سمت چپ حاوي شماره يك تا هفده بود شماره چهار دوون هاردي بود و شماره پانزده لونتا برتون و سه يا چهار بچه .

پرونده را آرام روي ميز گذاشتم ايستادم و به سوي در رفتم آن را قفل كردم و رويش تكيه دادم . چند دقيقه اول در سكوت مطلق سپري شد . به پرونده وسط ميز خيره شده بودم . بايد مي دانستم اين واقعي است و صحت دارد چرا كسي بايد آن را سند سازي كرده باشد ؟

دوباره آنرا برداشتم و با دقت زير كاغذ دوم داخل خود پرونده اطلاع دهنده بي نام با مداد نوشته بود كه (اخراج آنها از لحاظ حقوقي و اخلاقي اشتباه بوده است.)

اين جمله با حروف مقطع چاپ شده بود تا قابل رديابي نباشد . نوشته ها به سختي ديده ميشد و جوهر سرب به سختي با پرونده تماس داشت .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] يك ساعت در را قفل نگه داشتم و در اين مدت كنار پنجره ايستادم و به طلوع خورشيد نگاه كردم . سپس نشستم و به پرونده خيره شدم . ترافيك در راهرو زياد شده بود و صداي پولي را شنيدم . در را باز كردم و با او سلام و احوالپرسي كردم و كار را شروع كرديم .

صبح دير شده بود از جلسات و كنفرانسها كه دو تاي آنها با رديف و موكلان بود خوب عمل كردم ، با آنكه هر چه گفته بوديم و كرده بوديم خوب به ياد نمي آورم . رودلف خيلي خوشحال بود كه ستاره اش با شدت تمام سر كار برگشته است . من با آنهايي كه در باره بحران گروگانگيري و عوارض بعدي آن حرف مي زدند گستاخانه برخورد كردم . همان طور مانده بودم ظاهر شدم ، آدم سخت و جدي و نگراني ثبات كه در من ناپديد شده بود .

اواخر صبح پدرم تماس گرفته بود . آخرين بار را كه با دفترم تماس گرفته بود به ياد نمي آوردم . او مي گفت در ممفيس باران مي بارد و او در خانه است و كسل شده و مادرم نگران من است . كلير حالش خوب بود ، من توضيح دادم براي محكم كاري به او درباره ي برادرش جيمز كه او را يك بار در عروسي ديده بود گفتم ، درباره خانواده كلير طوري حرف زدم گويي خيلي نگران آنها هستم ، در اين مورد پدرم خوشحال بود ، همچنين او خوشحال بود كه مرا در دفترم پيدا كرده ، من هنوز آنجا هستم و خوب پول در مي آوردم و دنبال پول بيشتر تلاش مي كردم او از من خواست در تلاش باشم .

نيم ساعت بعد برادرم وارنر از دفترش كه در شمال مركز آتلانتا بود تماس گرفت . او شش سال بزرگتر از من بود و در شركت بزرگ ديگري شريك و وكيل دعاوي بلا منازع بود ، به دليل اختلاف سن من و وارنر خيلي نزديك هم نبوديم ولي از همراهي يكديگر خوشحال مي شديم . در جريان طلاقش سه سال پيش او هر هفته رازش را به من مي گفت . او مثل من خيلي منظم كار مي كرد من مي دانستم مكالمه ما خيلي كوتاه خواهد بود .

ـ با پدر حرف زدم ، او همه چيز را به من گفت .

ـ حتماً همين طوره .

ـ مي دونم چه احساسي داري . همه اين جريان ها را تجربه كرديم تو خوب كار مي كني و خوب پول در مي آوري هرگز از كمك كردن به زيردستان مضايقه نمي كني يك اتفاق مي افته و به ياد دانشكده حقوق و سال اول مي افتي ، وقتي كلي فكر تو كله ما بود ، مي خواستيم مدرك بگيريم تا بشريت را نجات بدهيم ، يادت مياد ؟

ـ آره خيلي وقت پيش بود .

بله سال اول دانشكده حقوق اين انديشه ما قابل تامل بود . بيش از نيمي از همكلاسي هاي من ميل داشتند حقوق منافع عمومي را كار كنند ، وقتي فارغ التحصيل شديم همه سراغ پول رفتند نمي دونم چي شد .

ـ دانشكده حقوق آدم را حريص مي كند .

ـ همين طور شركت ما يك نامه اي داده كه به آدم يكسال مرخصي مي ده يك جور مرخصي تا به كار حقوق مصالح عمومي برسيم بعد از 12 ماه طوري بر مي گردي سر كار انگار هيچ وقت كا را رها نكرده بودي . شماها اين برنامه را نداريد ؟

وارنر من مشكل داشتم . او راه حل خوب و درستي داد ، دوازده ماه كار ، من آدم جديدي هستم سريع منحرف شدم آينده ام تامين است ، گفتم :

ـ نه براي وكلا ، شنيده ام يكي دو شريك براي كارهاي اداري يا اينطور كارها رفته اند و بعد چند سال برگشته اند ولي براي وكلا اين طور نيست .

ـ موقعيت تو فرق مي كنه ، تو خسته شدي كه كم مانده بود بميري ، چون عضو اول شركت هستي ، من پارتي بازي مي كنم تو هم به آنها بگو مرخصي مي خواهي يكسال بگير و بعد برگرد سر كار .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شايد مفيد باشد .

سعي كردم او را آرام كنم ، او شخصيتي از نوع درجه يك داشت و خيلي حساس بود ، هميشه يك قدم با جر و بحث فاصله داشت ، بخصوص با اعضاي خانواده ، به او گفتم :

ـ بايد بروم .

او هم همين را گفت ، و قرار شد بعداً بيشتر صحبت كنيم .

ناهار با رودلف و يك موكل در رستوراني عالي صرف كرديم . اين يك ناهار كاري بود به خاطر وقت هم مي توانستيم مطالبه پول كنيم . رودلف چهارصد دلار در ساعت و من سيصد دلار در ساعت كار مي كرديم ، و مي خورديم ، ناهار دو ساعت طول كشيد و 1400 دلار براي موكل تمام شد .

شركت ما حسابي با رستوران داشت ، و به حساب شركت مي رفت و جايي در زير زمين موشكافهاي ما راهي براي گرفتن پول غذا از موكل پيدا مي كردند . بعد از ظهر پشت سر هم تلفن و كنفرانس داشتم از طريق اداره خوب از عهده همه كارها بر مي آمدم ، و حسابي صورتحصاب نوشتم ، تقريباً ساعت پنج بود كه چند دقيقه وقت خالي پيدا كردم با پولي خداحافظي كردم و در را قفل كردم پرونده اسرارآميز را باز كردم و يادداشت برداشتم از دزديهاي قانوني كه فلش ها به ريوراوكز و دريك و سوييني از همه طرف ختم مي شد .

برادران چانس شريك املاك و مستغلات كه درباره پرونده با او بحث كرده بودم ، بيشترين كار را براي شركت كرده بود .

مظنون اصلي دستيار او بود ، مرد جواني كه همه حرفهاي تند ما را شنيده بود و چند لحظه بعد چانس را وقتي كه آنجا را ترك كرده به عنوان (خر) خطاب كرده بود او همه ي جزئيات اخراج (غاصبيني ) را حتماً مي دانست به پرونده دسترسي داشت . با تلفن جيبي براي ممانعت از ظبط شركت با دستياري در ضد تراست تماس گرفتم .

دفتر او در گوشه دفتر من بود او مرا به ديگري ارجاع داد ، و با اندكي تلاش فهميدم كسي كه دنبالش هستم هكتور پالما نام دارد . او سه سال با شركت در بخش املاك و مستغلات همكاري مي كرد ، قرار شد او را خارج از شركت ملاقات كنم .

مورد كاي تماس گرفت و درباره برنامه شام پرسيد و گفت :

ـ به شام دعوتت مي كنم .

ـ سوپ ؟

او خنديد و گفت :

ـ البته كه نه ، جاي خيلي خوبي مي شناسم .

قرار شد ساعت هفت همديگر را ببينيم . كلير پس از يك عمل جراحي برگشته بود و زمان و غذا و شوهر را فراموش كرده بود . اواسط بعد از ظهر بود كه يك كلمه گفت و رفت ، نمي دانستم كي بر مي گردد ، ولي حتماً به خانه دير بر مي گردد ، او روش و راه سريع زندگي را از من آموخته بود

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] در رستوراني نزديك ميدان دوپانت ملاقات كرديم . كافه جلو رستوران مملو از دولتي ها با حقوق بالا بود ، كه قبل از فرار از شهر چيزي مي نوشيدند . ما در قسمت پشت در كابيني كوچك نوشابه خورديم او در حالي كه مي نوشيد گفت :

ـ داستان برتون بزرگ است و بزرگتر مي شود .

ـ متاسفم من دوازده ساعت گذشته در غاري بوده ام ، چه اتفاقي افتاده ؟

ـ مطبوعات چهار بچه و مادر آنها را كه در ماشين زندگي مي كردند جان داده اند در يك مايلي تپه كپيتال آنها را پيدا كردند ، در جايي كه دولت مشغول اصلاح رفاه عمومي است تا مادران بيشتر را به خيابانها بفرستد ، فوق العاده است .

ـ پس مراسم تشييع يك نمايش مي شود .

ـ بدون شك ، با فعالان بي خانمان زيادي امروز حرف زدم آنها آنجا مي آيند و مي خواهند مردم را به آنجا بياورند همچنين مطبوعاتيها ، چهار تابوت كنار تابوت مادر دوربين ها اين ها را براي خبر ساعت شش ضبط مي كنند . قبل از آن راهپيمايي داريم و بعد هم تظاهرات .

ـ شايد از مرگ آنها اتفاقي خوبي بيافتد .

ـ شايد

من به عنوان وكيل جا افتاده يك شهر بزرگ مي دانستم هدفي در هر ناهار و شام دعوت شده هست . موردكاي نقشه اي در سر داشت .

از طرز نگاهش مي دانستم ، پرسيدم :

ـ مي دوني چرا بي گناه شده بودند ؟

ـ نه شايد مثل هميشه باشد ، وقت نداشتم برسم .

من فكر كردم نمي توانم درباره پرونده مرموز و محتواي آن به او چيزي بگويم ، پرونده محرمانه بود و به خاطر شغلم در دريك و سوييني در دسترسم قرار داشت . فاش چيزي كه درباره فعاليتهاي موكلان مربوط است به منزله نقض آشكار مسئوليت حرفه اي محسوب مي شد . فكر آشكار سازي آن مرا مي ترساند ، علاوه بر اين من هنوز چيزي را تاييد نكرده بودم و مطمئن نبودم . گارسون سالاد آورد و شروع به خوردن كرديم موردكاي وسط خوردن گفت :

ـ امروز بعد از ظهر جلسه اي در شركت داشتيم من و آبراهام و سوفيا ما مي خواهيم .

از شنيدن آن تعجب نكردم گفتم :

ـ چه جور كمكي ؟

ـ يك وكيل ديگر .

ـ فكر كردم شما پول نداريد .

ـ يك كم ذخيره داريم و استراتژي بازاريابي جديدي اتخاذ كرديم .

فكر كلينيك خيابان چهاردهم كه درباره استراتژي بازاريابي نگران كننده بود او منظورش همين بود . هر دو خنديديم .

ـ اگر وكيل جديدي براي صرف ده ساعت در هفته براي پول جمع كردن بگيريم آن وقت خودش مي تواند پول وكالتش را به دست آورد .

باز هم دوتايي خنديديم او ادامه داد .

ـ با اينكه دوست نداريم اغراق كنيم ، ولي ادامه كار ما به توانايي ما در جمع كردن پول بستگي دارد . تراست كوهن از بين مي رود ما آنقدر در وضع خوبي بوده ايم كه گدايي نكنيم ولي اوضاع داره عوض ميشه .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ـ بقيه كار چي ؟

ـ قانون خيابان تو به اندازه كافي از آن اطلاع داري جاي ما را ديدي سياه چاله ، سوفيا ديوانه است و آبراهام كودنه . موكلان بوي بد مي دهند و پول خنده داره .

ـ چقدر پول ؟

ـ مي تونيم سي هزار در سال پيشنهاد كنيم ولي مي تونيم نصف آن را در نيمه اول سال به تو قول بدهيم .

ـ چرا ؟

ـ ترست مدارك حسابداري را سيم ژوئن مي بندد و آن وقت به ما مي گويند براي سال مالي بعد چه قدر به ما مي دهند كه اول جولاي شروع مي شود ما ذخيره كافي داريم تا شش ماه اول را پرداخت كنيم . بعد از آن چهارنفري هر چه از مخارج باقي ماند را تقسيم مي كنيم .

ـ آبراهام و سوفيا مايا هستند ؟

ـ آره اما بعد كمي بحث با من . ما فكر مي كنيم تو ارتباطات خوبي با قانون داري و چون خوب تحصيل كرده اي و خوش تيپي و زيرك از همه اين چرت و پرتها حتماً تو مي توني خوب پول جمع كني .

ـ و اگر من نخواهم پول را جمع آوري كنم چه ؟

ـ آنوقت ما چهارتايي حقوقمان را كم مي كنيم تا شايد به بيست هزار در سال برسد . بعد به پانزده و وقتي تراست خشك شد ما هم مثل موكلان به خيابان پناه مي بريم و وكلاي بي خانمان مي شويم .

ـ پس من ، آينده كلينيك حقوقي خيابان چهاردهم هستم ؟

ـ ما اينطور تصميم گرفتيم . ما تو را به عنوان شريك كامل قبول مي كنيم .

ـ من تحت تاثير قرار گرفتم .

كمي ترسيده بودم پيشنهاد كار غير منتظره نبود ولي آن دري را مي گشود كه مي ترسيدم به سوي آن قدم بردارم . سوپ لوبيا سياه از راه رسيد و سفارش نوشابه بيشتر داديم و داستان آبراهام را پرسيدم .

ـ او بچه اي يهودي اهل بروكين است براي كار ضمن پرسنل سناتور موي نيهنان به واشينگتن آمد . چند سال در مجلس كار كرد و بعد بيكار شد . خيلي باهوشه ، بيشتر وقتش را صرف هماهنگي با وكلاي مصالح عمومي شركتهاي بزرگ مي كند . الان مشغول شكايت عليه اداره سرشماري است تا بيخانمانان هم شمارش شوند . او نظام آموزش شهر را هم زير سوال برده تا بچه هاي بي خانمان هم تحت پوشش آموزش قرار گيرند . ميانه او با مردم زياد خوب نيست ولي او در طراحي دعاوي عمومي فوق العاده است .

ـ و سوفيا ؟

ـ او يك مددكار اجتماعي است كه كلاس شبانه در دانشكده حقوق مدت يازده سال گرفته او مثل يك وكيل فكر و عمل مي كند . به خصوص وقتي كارمندان دولت را مسخره مي كند . مي شنوي كه مي گه من سوفيا مندوزا وكيل پايه يك هستم . روزي ده بار اين را مي گويد .

ـ او منشي هم هست ؟

ـ نه ما منشي نداريم ، خودت بايد تايپ كني و پرونده درست كني و قهوه آماده كني .

كمي جلو خم شد صدايش را پايين آورد و گفت :

ـ هر سه نفر ما مدت زيادي با هم بوديم مايكل و خيلي خسته شده ايم .راستش را بخواهي چهره جديدي با ايده هاي جديد لازم داريم .

ـ پول پيشنهادي مسلماً خيلي خوبه .

سعي كردم كمي مزه بريزم او پوزخند زد و گفت :

ـ تو بخاطر پول كار نمي كني . براي روحت اين كار را مي كني .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] حمام شب وجدان مرا بيدار نگه داشت . آيا جرات داشتم دور شوم ؟ آيا جداً فكر مي كردم كاري را قبول كنم كه خيلي درآمد كمي داشته باشد ؟ عملاً با ميليون ها دلار خداحافظي مي كردم ، ميزها و تعلقاتي كه آرزويشان را داشتم به خاطرات و آرزو هاي كمرنگ تبديل مي شدند .

كار بدي نبود ، و با تمام شدن زندگي مشترك مناسب بود كه تغييراتي اساسي در تمامي جوانب صورت دهم .

 

فصل دوازدهم

سه شنبه با حالي مريض به سر كار رفتم و به پولي گفتم :

ـ شايد سرما خورده باشم .

پولي مانند هميشه مي خواست مرا به تله بياندازد . جزئيات را از من پرسيد چه مي دانم ، تب ، گلودرد يا سردرد ، همه اينها ، من اهميتي نمي دادم ، آدم بهتر است حسابي مريض شود تا كار را در شركت از دست بدهد .

او گزارشي خواهد نوشت و براي رودلف خواهد فرستاد . من انتظار تماس رودلف را داشتم . از آپارتمان بيرون رفتم و در جورج تاون در اوايل صبح بي هدف گشت زدم ، برف خيلي زود آب شد و دماي هوا در حدود پنجاه بوده ، من يك ساعت در بندر واشينگتن گذراندم و ليواني كاپوچينو از دست فروشان خريدم و به تماشاي پاروزنان يخزده روي پوتو مارك پرداختم .

ساعت ده براي شركت در مراسم تشعييع آنجا را ترك كردم .

پياده رو اضافه . جلوي كليسا را مسدود كرده بودند پليس همه جا ايستاده و موتور سيكلتهايشان را در خيابان پارك كرده بودند . پايين تر كاميونهاي واحد سيار تلويزيون ديده مي شد . جمعيت زيادي به حرف هاي گوينده گوش مي كردند كه پشت بلندگو فرياد مي كشيدند كه من با ماشين از آنها گذشتم . چند پلاكارد كه با عجله نوشته شده بودند و بالا سر جمعيت براي ديد دوربينها گرفته شده بود . در خيابان فرعي سه بلوك آن طرف تر پارك كردم و با عجله به سوي كليسا رفتم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به در جلويي نرفتم بلكه به سوي در كناري كه يك راهنماي مسن از آن نگهباني مي كرد . پرسيدم آيا بالكون براي تماشاچيان هست ؟

او پرسيد آيا من خبرنگار هستم يا نه ؟

مرا به داخل برد و به دري اشاره كرد . از او تشكر كردم و وارد شدم . سپس روي يك پلكان لرزان آنقدر بالا رفتم تا به پلكان مشرف به نمازخانه زيبايي در پايين رسيدم . فرش از نوع بورگاندي بود و نيمكتها چوب تيره رنگ و پنجره ها بدون لك و تميز .

كليساي بسيار قشنگي بود و براي يك لحظه فهميدم چرا عاليجناب كشيش درها را براي بيخانمانها باز نمي كند .!!!

تنها بودم كه جاي نشستن انتخاب كنم ، به آهستگي به سوي جايي در عقب رفتم كه ديد مستقيم به مركز راهروي منتهي به منبر داشت . گروه كر بيرون پله ها شروع به آواز خواندن و من در آرامش كليساي خالي و صداي غم انگيز موزيك نشستم .

موزيك متوقف شد . درها را باز كردند و هجوم جمعيت شروع شد .

كف بالكن وقتي عزاداران به داخل نمازخانه مي ريختند مي لرزيد . كر جاي خود را پشت منبر گرفت . عاليجناب كشيش مردم را هدايت مي كرد ، بچه هاي تلويزيون در يك گوشه ، خانواده كوچك در نيمكت و رديف جلو ، فعالان و بي خانمانهاي آنها در نيمكتها وسط به بعد . موردكاي با دو نفر ناشناس وارد شد .دري به يك سو گشوده شد و زندانيها با عجله وارد شدند .

مادر لونتا و دو برادرش كه لباس آبي رنگ زندان به تن داشتند و در ساق پا و مچ دست زنجير داشتند و به هم بسته شده بودند و چهار مامور مسلح آنها را اسكورت مي كردند آنها را در نيمكت دوم راهروي مركزي نشاندند . پشت سر مادربزرگ و ديگر خويشاوندان .

وقتي همه چيز آرام شد ارگ يا صداي آرام و حزن انگيز نواخته شد . سر و صدايي زير من بود كه همه سرها به طرف آن برگشت . عاليجناب كشيش بالاي منبر رفت و از ما خواست بلند شويم خدام كليسا با دستكش هاي سفيد تابوت هاي چوبي را به پايين راهرو بردند و آنها را مرتب و منظم در امتداد كليسا چيدند طوري كه لونتا در مركز قرار گرفت تابوت نوزاد ، كوچك بود ، كمتر از سه فوت طول داشت . تابوتهاي آنتاريو ، آلنزو و دانته متوسط بودند ، منظره رقت انگيزي بود و شيون و زاري شروع شد . گروه كر شروع به زمزمه كرد .

خدام كليسا گل ها را اطراف تابوتها قرار دادند براي يك لحظه فكر كردم آنها مي خواهند تابوتها را باز كنند .

هرگز در يك مراسم عزاداري سياه پوستان شركت نكرده بودم ، نمي دانستم چه انتظاري داشته باشم ، ولي در بعضي از مراسم ديده بودم كه گاهاً تابوت را باز مي كردند و خانواده متوفي او را مي بوسيدند .

لاشخورهاي دوربين دار آماده بودند ولي تابوتها بسته باقي ماندند و دنيا چيزي كه من مي دانستم ياد نگرفت ـ كه آنتاريو و خانواده اش در آسايش مرده بودند . ما نشستيم و عاليجناب كشيش خطابه اي بلند ايراد كرد و بعد تكخواني از خواهر فلاني و بعد چند ثانيه اي سكوت عاليجناب كتاب مقدس را خواند و كمي موعظه كرد و بعد از او فعالان بي خانمان كه خانمي با جملات سوزان به اجتماع و رهبرانش حمله كرد كه اجازه دادند چنين اتفاقي بيافتد . او كنگره را سرزنش كرد . بخصوص جمهوريخواهان را و شهرداري را به خاطر فقدان مديريت ، و دادگاهها را ، وجود بوروكراسي ، ولي نوك تيز حمله را براي طبقه هاي بالا نگه داشت ، آنهايي كه پول و قدرت داشتند به فقرا و بيماران اهميت نمي دادند .

او خوب حرف مي زد و خشمگين بود و موثر ، اما من فكر كردم زياد در يك مراسم عزاداري مناسب نبود .

با تمام شدن حرفهاي او همه كف زدند بعد عاليجناب مدت زيادي همه آدم هايي را كه سياه نبودند و پول داشتند را سرزنش كرد .

يك تكخوان و بعد كمي ديگر از كتاب مقدس خوانده شد ، و بعد گروه كر يك سرود مذهبي روحبخش خواند كه مرا وادار به گريه كرد . صفي شكل گرفت تا مرده ها را بلند كنند ولي به محض اينكه عزاداران شروع به شيون و ناليدن كردند تابوتها به هم خورد . يك نفر فرياد زد تابوتها را باز كنيد ولي عاليجناب پيشنهاد را رد كرد . آنها به سوي منبر رفتند و دور تابوتها جمع شدند و فرياد مي كشيدند و شيون مي كردند كر چند بار با صداي بلندتر از همه فرياد مي كشيد او عزادار شده بود و بقيه به او دلداري مي دادند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باور نمي كردم ، اين آدم ها در ماه آخر زندگي لونتا كجا بودند ؟آن اجساد كوچك كه در جعبه بودند هرگز آنقدر عشق و محبت نديده بودند .

دوربين ها جلوتر و جلوتر مي رفتند و عزاداران بيشتري وارد مي شدند اين بيشتر يك نمايش بود تا چيزي ديگر . عاليجناب بالاخره وارد شد و دستور آرامش داد و دعا خواند و موزيك ارگ زير صدايش شنيده مي شد . وقتي تمام كرد دستور خروج داده شد و عزاداران براي آخرين بار به تابوتها احترام گذاشتند .

مراسم يك ساعت و نيم طول كشيد . براي دو هزار دلار توليد بدي نبود . خيلي خوشحال بودم ، مردم بيرون تظاهرات مي كردند و به سوي كپيتال هيل به راه افتادند .

موردكاي وسط آنها بود كه در پيچ نا پديد شدند ، نمي دانستم او در چه تظاهرات راه پيمايي كرده بودند ؟ ! كافي نبود ، شايد او اين طور جواب مي داد .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] رودلف مايز در سن سي سالگي كه ركوردي محسوب مي شد شريك دريك و سوييني شده بود و اگر زندگي آنطور كه او طراحي كرده بود ادامه مي يافت او يك روز قديميترين شريك كاري شركت به حساب مي آمد . وكالت واقعاً زندگي او بود و سه همسر قبلي او همه اقرار مي كردند هر چيزي كه او دست مي زد فاجعه بود ، ولي رودلف يك بازيكن فوقالعاده تيم شركتي عظيم بود .

ساعت شش در دفترش پشت انبوهي از كار منتظر من بود ، پولي و منشي هاي ديگر رفته بودند . بيشتر دستيار ها و كارمندان هم همين طور . ترافيك راهرو بعد از پنج و نيم به طور قابل ملاحظه اي كاهش مي يافت . در را بستم و نشستم او گفت :

ـ فكر كردم مريضي .

ـ من دارم ميرم رودلف .

اين را با شجاعت تمام گفتم با اين حال احساس كردم معده ام پيچ مي خورد ، او كتابها را از سر راه برداشت و در خودكار گرانقيمتش را گذاشت و گفت :

ـ بگو گوش مي كنم .

ـ من دارم از شركت مي رم .يك پيشنهاد كاري براي شركتي مخصوصي مصالح عمومي دارم .

ـ احمق نشو مايكل .

ـ احمق نيستم ، تصميم گرفته ام . مي خواهم بدون دردسر از اينجا بروم .

ـ تو سه سال ديگه شريك مي شي .

ـ معامله اي بهتر از آن پيدا كردم .

مي توانست پاسخي پيدا كند . چشمانش را با سرخوردگي تكان داد و گفت :

ـ مايك تو نبايد به خاطر يك حادثه خود را ببازي ؟

ـ من نمي بازم رودلف ، من فقط دارم به حيطه كار ديگري منتقل مي شوم .

ـ هيچ يك از هشت گروگان ديگر اين كار را نكرده است .

ـ خوش به حال آنها ، اگر خوشحال هستند من راضي هستم .

تازه آنها در بحث دعاوي هستند و يك دسته عجيب .!

ـ كجا مي خواهي بروي ؟

ـ يك كلينيك حقوقي نزديك ميدان لوگان ، تخصص قانون بي خانمان است .

ـ قانون بي خانمانان ؟

ـ آره

ـ چقدر پرداخت مي كنند ؟

ـ خيلي زياد ، مي خواهي به يك كلينيك خدمتي كرده باشي ؟

ـ داري عقلت را از دست مي دهي ؟

ـ فقط يك بحران كوچك رودلف ، من فقط سي و دو سالمه و خيلي زوده دچار ديوانه بازي هاي ميانسالي بشوم . فكر مي كنم به زودي از عهده اش بر بيايم.

ـ يك ماه مرخصي بگير برو براي بي خانمان ها كار كن ، اين فكر را از سرت بيرون كن و بعد برگرد . وقت خوبي براي رفتن نيست . مايك نمي دوني چه قدر عقب هستم !

ـ فايده ندارد ، رودلف شوخي نيست اگه شبكه ايمني وجود داشته باشه ؟

ـ شوخي ؟ به خاطر شوخي اين كار را مي كني ؟

گفتم : كاملاً ، ببين چه قدر لذت داره ، بدون نگاه كردن به ساعت كار كني .

ـ كلير چه ميشه ؟

او از اعماق قلبش نا اميدانه فرياد مي كشيد . او كلير را نمي شناخت و ناشايسته ترين فرد در شركت براي مصالحه بين زن و شوهر ها بود .

گفتم :

ـ حال او خوبه ، من جمعه مي خواهم بروم .

او شكست را پذيرفت و چشمانش را بست و به آرامي سرش را تكان داد و گفت :

ـ باور نمي كنم .

ـ متاسفم رودلف .

با هم دست داديم و قرار شد صبحانه اول وقت با هم بخوريم تا كارهاي تمام نشده را مشخص كنيم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمي خواستم پولي خبر دست دوم بشنود به دفترم رفتم و با او تماس گرفتم ، او در خانه در آرلينگستون بود و شام مي پخت . هفته اش را خراب كردم .

غذاي تايلندي گرفتم و به خانه بردم . نوشابه را سرو كردم ميز را چيدم و شروع كردم به تكرار كردن آنچه كه بايد بگويم . اگر كلير شك كرده بود اصلاً آنها را نشان نمي داد . سالها بود كه عادت كرده بوديم همديگر را محل نگذاريم .

و با جنگ موافق نبوديم بنابراين تاكتيك هايمان جا افتاده نبود . ولي ايده نقطه كور را دوست داشتم ، و آمادگي كامل شوك را مي پسنديدم . فكر كردم اين خوب و غير منصفانه است و كاملاً در محدوده يك زندگي مشترك ويران پذيرفتني است .

ساعت حدود ده بود و او قبلاً سر كار غذا خورده بود و بنابراين به اتاق پشتي رفتم آتش را باز كردم و روي صندليهاي محبوبمان نشستيم بعد از چند دقيقه گفتم .

ـ بايد حرف بزنيم .

او اصلاً نگران نبود پرسيد :

ـ موضوع چيه ؟

ـ به ترك كردن دريك و سوييني فكر مي كنم .

ـ جدي مي گي ؟

كمي از نوشابه اش را نوشيد . آرامش او را ستايش مي كردم او يا مشكوك بود يا مي خواست نگران به نظر نرسد .

ـ بله نمي تونم برگردم آنجا .

ـ چرا ؟

ـ مي خواهم تغييراتي بدهم ، كار شركت كسل كننده و بي اهميته ، مي خواهم كاري بكنم به مردم كمك كنم .

ـ خوبه .

او داشت به پول فكر مي كرد و من مشتاق بودم ببينم او چه قدر مي تواند طاقت بياورد .

ـ درواقع اين كار ستايش برانگيزه مايكل .

ـ درباره مورد كاي گرين با تو صحبت كردم . كلينيك او به من كار پيشنهاد كرده و من دو شنبه شروع مي كنم .

ـ دوشنبه ؟

ـ آره .

ـ پس قبلاً تصميم گرفته اي .

ـ آره .

ـ بدون صحبت با من ؟ من حقي در اين رابطه ندارم ؟

نمي تونم برگردم شركت كلير . با رودلف صحبت كرده ام .

كمي نوشابه نوشيد و كمي دندان گزيد و خشم از او عبور كرد ، كنترل او روي خودش فوق العاده بود .

آتش را نگاه مي كرديم . و شعله هاي نارنجي رنگ هيپنوتيزم مان كرده بود .

او صحبت كرد :

ـ مي تونم بپرسم از لحاظ مالي اين كار چه سودي برامون داره ؟

ـ همه چيز رو عوض مي كنه .

ـ حقوق جديدت چه قدره ؟

ـ سي هزار دلار در سال .

ـ سي هزار دلار در سال

او دوباره آن را با صدايي پايين تر تكرار كرد و گفت :

ـ اين كمتر از پوليست كه من در مي آورم .

حقوق او سي و يك هزار دلار بود كه ناگهان در سالهاي آينده تغيير مي كرد . پول زياد دور از دسترس او نبود به خاطر مذاكره من قصد نداشتم درباره پول همدردي بشنوم . در حالي كه سعي مي كردم رياكار به نظر نرسم گفتم :

ـ تو به خاطر پول براي مصالح عمومي كار نمي كني ، تا آنجا كه به ياد دارم تو براي پول به دانشگاه پزشكي نرفتي .

او مثل همه دانشجويان پزشكي درس را با هدف پول هدف نيست شروع كرد ، او مي خواست بشريت را كمك كند . مانند دانشجويان حقوق ، همه ما دروغگو بوديم . او به آتش نگاه مي كرد و حساب و كتاب در مغزش انجام مي داد . او شايد به اجاره خانه فكر مي كرد . آپارتمان خيلي خوبي بود با دو و هزار چهارصد دلار در ماه و مي توانست قشنگ تر هم بشود . اثاثيه خوب بودند و مفتخر بوديم از اينكه آنجا زندگي مي كرديم جاي خوب و خانه زيبا داشتيم .

همسايه هاي پولداري اطراف ما بودند ولي وقت زيادي آنجا نمي گذرانديم و به ندرت تفريح مي كرديم . نقل مكان تغييراتي محسوس به حساب مي آمد ولي مي توانستيم آنرا تحمل كنيم .

ما هميشه درباره پول روراست بوديم و هيچ مخفي كاري نداشتيم . او مي دانست ما حدوداً پنجاه و يك هزار دلار پول مشترك و دوازده هزار دلار پول در حساب جاري داريم . من تعجب مي كردم در شش سال زندگي مشترك چقدر كم پس انداز كرده بوديم ! وقتي روي خط كار سريع يك شركت بزرگ هستي پول بينهايت به نظر مي رسد ، او گفت :

ـ فكر مي كنم بايد تغييراتي بدهيم درسته ؟

او به سردي به من نگاه كرد . لغت تغييرات با معناي خاصي ادا شده بود .

ـ فكر مي كنم .

ـ من خسته شده ام .

گيلاسش را نوشيد و خشك كرد و به اتاق خواب رفت .

فكر كردم چه قدر با احساس .!!

حتي نمي توانستيم كينه به اندازه كافي براي جنگ داشته باشيم . البته من كاملاً وضع جديدم را در زندگي درك مي كردم .من يك داستان عالي بودم ، وكيل جاه طلب ، جوان كه به ناجي و حامي فقرا مبدل شده بود ، و در شركت براي هيچ قصد داشت كار كند حتي اگر او فكر مي كرد عقلم را از دست داده ام نمي توانست يك قديس را سرزنش كند .

هيزمي را در آتش انداختم و نوشابه ديگر درست كردم و روي كاناپه اي خوابيدم .

 

فصل سيزدهم

 

شركا يك اتاق غذاخوري خصوصي در طبقه هشتم داشتند ، و خوردن غذا در آن مكان براي وكلا افتخار محسوب مي شد . رودلف نوعي كلوتز ـ نا آزموده ـ بود كه فكر مي كرد يك وعده غذاي ايرلندي ساعت هشت صبح در اتاق مخصوص آنها كمك مي كند . من عقلم سرجايش برگردد .

چطور مي توانستم به صبحانه هايي كه در آينده با با قدرت همواره بودند پشت كنم ؟

او اخبار هيجان انگيزي داشت ، ديشب دير وقت با آرتور صحبت كرده بود و قرار گذاشته بودند دوازده ماه به من مرخصي تحقيقاتي بدهند . شركت هر حقوقي را كه كلينيك به من مي داد تكميل مي كرد حركت با ارزشي بود ، آنها بايد بيشتر فعاليت مي كردند ، و خودشان از اين كار احساس خوبي داشتند . من با بطري هاي شارژ شده بر مي گشتم و علايق ديگرم سيراب مي شدند و استعداد هايم دوباره در جهت شكوفايي دريك و سوييني شكل مي گرفت . اين عقيده مرا تحت تاثير قرار داد و نمي توانستم به آساني آن را رد كنم ، به او قول دادم درباره اش فكر كنم او به سرعت هشدار داد كه كميته اجرايي بايد تصميم گيري كند چون من از شركا نبودم . شركت هرگز براي وكلا چنين مرخصي در نظر نگرفته بود . رودلف مي خواست من بمانم و اين به رفاقت زياد مربوط نمي شد ، بخش ضد تراست ها خيلي شلوغ بود و حداقل دو وكيل درجه يك با تجربه مثل من لازم داشتيم . وقت خوبي براي رفتن نبود ولي براي من مهم نبود ، شركت هشتصد وكيل داشت و اشخاص مورد نيازشان را پيدا مي كردند .

سال پيش فقط من كمتر از هفتصد و پنجاه هزار دلار صورتحساب درست كرده بودم براي اين است كه در اتاق شيك آنها غذا مي خوردم و به نقشه هاي اضطراري آنها براي نگه داشتن من گوش مي دادم .

گرفتن حقوق ساليانه و انداختن آن به پاي بي خانمانها نيز قابل درك بود ، و مرا وادار مي كرد بعد يك سال برگردم .

وقتي او از فكر مرخصي تحقيقاتي خارج شد به بررسي موضوعات ضروري ما به دفتر برگشتيم . كارهايي را فهرست مي كرديم كه بايد انجام شود . برادن چانس كمي دورتر از ما پشت يكي از ميز ها نشست او در ابتدا مرا نديد چندين نفر از شركا مشغول خوردن بودند و كاملاً تنها بودند و غرق روزنامه خواندن سعي كردم به او اعتنا نكنم ولي بالاخره نگاه كردم و نگاه خشمگين او متوجه من شد .

ـ صبح به خير برادن .

طوري بلند با او احووالپرسي كردم كه او را ترساندم و رودلف بلند شد ببيند او كيست . چانس با سر اشاره كرد و چيزي نگفت ، و ناگهان خود را با نان تست مشغول كرد رودلف آرام پرسيد :

ـ او را مي شناسي ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ـ ما همديگر را ملاقات كرده ايم .

در خلال برخورد كوتاهمان در دفتر چانس نام شريك ناظر مرا خواسته بود و من اسم رودلف را گفته بودم . مشخص بود كه او شكايتي نكرده بود . رودلف با صداي پاييني گفت :

ـ آدم عوضي خر !

اين نظر همه بود ، ورق زد و به سرعت چانس را فراموش كرد و ادامه داد كلي كار تمام نشده در دفترم باقي مانده بود .

به چانس و پرونده اخراج مستاجران فكر مي كردم ، او نگاهي نرم و چهره اي رنگ پريده و رفتاري شكننده داشت . نمي توانستم تجسم كنم او در خيابانها و انبار هاي متروكه مملو از خيابانگردها را كنترل و دستش را با وكالتش كثيف مي كند . البته او اين كار را نمي كرد او دستياراني داشت . چانس پشت ميزش نشسته بود و كارهاي پرونده را نظارت مي كرد و چند صد دلار در ساعت مشاوره مي كرد ، در حالي كه هكتور پالما كار جزئيات پليد را بعهده داشت ، چانس ناهار مي خورد و با اجراي ريوراوكز گلف بازي مي كرد و اين نقش او به عنوان يك شريك بود . به احتمال زياد او نام افرادي كه از انبار ريوراوكز بيرون شدند نمي دانست . و چرا بداند ؟

آنها ساكنان بدون اجاره بودند، بي نام و بي شخصيت و بي خانمان . او آنجا وقتي كه آنها را به زور از اقامتگاه كوچك بيرون كشيدند و به خيابانها ريختند با افراد پليس نبود اما هكتور پالما مطمئناً آن حادثه را ديده بود .

چانس اسامي لونتا برتون و خانواده اش را نمي دانست پس نمي توانست بين اخراج و مرگ آنها رابطه اي ايجاد كرده باشد يا شايد الان نمي داند ، و شايد كسي به او گفته بود .

اين سوالات را بايد هكتور پالما جواب مي داد و خيلي زود .

چهارشنبه بود و من جمعه مي رفتم . رودلف بساط صبحانه را ساعت هشت صبح جمع كرد درست وقتي كه جلسه ديگري در دفترش با اشخاص بسيار مهم داشتيم به سوي ميز رفتم و روزنامه پست را خواندم . عكس دلخراشي از تابوتهاي باز نشده در نمازخانه آنجا بود و گزارش كامل مراسم و راه پيمايي متعاقب آن نوشته شده بود .

يك سر مقاله هم بود ، خيلي خوب نوشته شده بود براي همه ما كه غذا داشتيم و سقف بالاي سر تا به لونتا برتون هاي شهرمان كمي فكر كنيم آنها از بين نمي رفتند و نمي شد آنها را را از خيابانها جاروب كرد و در محلي مخفي كرد تا ما آنها را نبينيم ، آنها در ماشينها و انباري ها و چادرهاي موقتي سرد و نيمكتهاي پارك ها زندگي مي كردند ، و در انتظار تخت خواب ها در پناهگاه هاي گاهاً خطرناك و شلوغ به سر مي بردند . ما در يك شهر زندگي مي كرديم و آنها بخشي از زندگي ما بودند . اگر آنها را كمك نمي كرديم تعدادشان زياد مي شد . و آنها دائماً در خيابان ها جان مي دادند . سر مقاله را از روزنامه بريدم و تا كردم و در كيفم گذاشتم .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] از طريق شبكه دستياران وكلا با هكتور پالما تماس گرفتم . عاقلانه نبود مستقيماً به او روي آوردم . چانس شايد در اطراف كمين كرده بود . در كتابخانه اصلي طبقه سوم بين كتابها و دور از دوربين هاي امنيتي و و اشخاص ديگر ملاقات كرديم ، او خيلي عصبي شده بود . بدون مقدمه از او پرسيدم :

ـ تو اون پرونده را روي ميزم گذاشتي ؟

وقتي براي بازي زياد نبود ، او طوري چشمانش را مي چرخاند ف گويي مردان مسلح ما را تهديد مي كردند .

ـ چه پرونده اي ؟

ـ اخراج ريوراوكز ـ تاك تو آن كار را كرده اي درسته ؟

او نمي دانست من چه قدر اطلاع دارم گفت :

ـ آره .

ـ پرونده كجاست ؟

او كتابي از قفسه برداشت و وانمود كرد تحقيق مي كند بعد گفت :

ـ چانس پرونده ها را نگه داري مي كند .

ـ در دفترش ؟

ـ بله در كابينت قفل دار .

ما پچ پچ مي كرديم ، من از جلسه عصبي نشده بودم ، ولي به اطراف نگاهي كردم . هر كس ما را مي ديد مي فهميد كاري مي كنيم

ـ توي پرونده چي هست ؟

ـ چيزهاي بد .

ـ به من بگو .

ـ من يك زن و چهار بچه دارم ، نمي خواهم اخراج بشوم .

ـ من به تو قول مي دم .

ـ تو داري مي روي ، اهميتي برات نداره .

اخبار سريع پخش مي شد و متعجب نبودم ، اما تعجبم از اين بود كه بيشتر غيبت و شايعه پراكني وكلا ، يا منشي هايشان ؟ يا دستيارانشان ؟

پرسيدم :

ـ چرا پرونده را روي ميز من گذاشتي ؟

او كتاب ديگري برداشت و در حالي كه دستش مي لرزيد گفت :

ـ نمي دونم درباره چي حرف مي زني ؟

چند ورق زد و به انتهاي رديف رفت او را دنبال كردم و شك نداشتم آنجا كسي نزديك ما نيست . او ايستاد و كتاب ديگري برداشت . هنوز مي خواست صحبت كند . من گفتم :

ـ من آن پرونده را مي خواهم .

ـ من آن را ندارم .

ـ چطور به دستش بيارم ؟

ـ بايد آن را بدزدي .

ـ خوبه ، چه طور كليد را پيدا كنم ؟

او صورت مرا نگاه كرد و خواست ببيند چقدر جدي حرف مي زنم . بعد گفت :

ـ من كليد ندارم .

ـ چه طور ليست اخراجي ها را پيدا كردي ؟

ـ نمي دونم چي مي گي ؟

ـ مي دوني ، تو آن را روي ميزم گذاشتي .

ـ تو خيلي ديوانه اي .

از من دور شد ، صبر كردم بياستد ولي او ادامه داد و از قفسه ها رد شد و از ميز جلويي گذشت و خارج شد .

***

من قصد نداشتم سه روز آخر كارم را در شركت از دست بدهم ، مهم نبود رودلف را چگونه سرگرم كنم ، در عوض ميزم را با آشعالهاي ضد تراست پر كردم . در را بستم به ديوار خيره شدم و به همه چيز كه پشت سر مي گذاشتم خنديدم . فشار از نفسم برداشته مي شد ، كار سخت بر اساس ساعت گلويم را مي فشارد ، ديگر هشتاد ساعت در هفته به خاطر همكاران جاه طلبم مجبور نبودم كار كنم ، آنها هشتاد و پنج ساعت هم كار مي كردند ديگر كابوس شريك نشدن را نمي ديدم .

با مورد كاي تماس گرفتم و رسماً كار را پذيرفتم . او خنديد و درباره پيدا كردن راهي براي پرداخت به من شوخي كرد .

من دوشنبه كار را شروع خواهم كرد ولي او از من خواست زودتر براي توجيه مختصر به آنجا بروم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نماي داخلي كلينيك خيابان چهاردهم را تجسم كردم و نمي دانستم كداميك از دفاتر خالي ولي پر از آت و آشغال نصيب من خواهد شد . گويي موضوع اهميتي داشت .

اواخر بعد از ظهر بيشتر وقتم را به خداحافظي جدي و سوزناك با دوستان و همكارانم پرداختم كه واقعاً فكر مي كردند عقلم را از دست داده ام . همه چيز خوب گذشت و بالاخره به قديس شدن نزديك شدم .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] در همين اثنا همسرم با وكيل طلاق ملاقات مي كرد ، زني كه معروف به دشمني با مردها بود .

ساعت شش به خانه رسيدم . كلير منتظر بود . ميز آشپزخانه پر از اوراق و يادداشت هاي كامپيوتر بود و دستگاه حساب آماده بود . او مانند يخ بود و آماده . اينبار من وارد كمين گاه شده بودم .

او اينطور شروع كرد :

ـ پيشنهاد مي كنم به دليل تفاوتهاي ناسازگار طلاق بگيريم . ما دعوا نمي كنيم و به هم با انگشت اشاره نمي كنيم ، ما قبول داريم چيزي را كه نتوانسته ايم به زبان بياوريم زندگي مشترك ما تمام شده .

او سكوت كرد و منتظر شد من چيزي بگويم . من نمي توانستم خود را متعجب نشان دهم كه او تصميم گرفته بود . چرا بايد ممانعت مي كردم ! من هم بايد مثل او خونسرد مي بودم گفتم :

ـ حتماً .

سعي كردم خيلي بي تفاوت حرف بزنم . عنصر راحتي در صادق بودن نهفته بود ، ولي ناراحت بودم از اينكه او بيشتر از من خواهان جدايي است . او براي اينكه دست بالا بگيرد از ملاقاتش با ژاكلين هيوم وكيل جديد طلاقش صحبت كرد و نام او را طوري گفت انگار يك رگبار مرگبار به من شليك كرده است بعد هر آنچه ميكروفونش در اين باره به او گفته بود برايم غر غره كرده .

من او را متوقف كردم و پرسيدم :

ـ چرا وكيل گرفتي ؟

ـ كه مطمئن باشم از من حمايت ميشه .

ـ فكر كردي از تو سواستفاده مي كنم ؟

ـ تو وكيلي ، منم وكيل مي خوام ، خيلي ساده س .

ـ مي تونستي بدون او كلي صرفه جويي كني .

سعي كرديم كمي جر و بحث كنيم . بالاخره مسئله طلاق در ميان بود .

ـ ولي حالا كه اين كار را كردم احساس خيلي بهتري دارم .

او مدرك A را به من داد ، مدرك دارايي هايمان را ، مدرك B پيشنهاد تقسيم آنها بود . بدون تعجب او قصد داشت سهم عمده را بردارد . ما دوازده هزار دلار نقد داشتيم و او مي خواست نيم آن را قسط وام خريد ماشين به بانك دهد .

من دو هزار و پانصد دلار مي گرفتم . شانزده هزار دلاري كه مقروض خريد ماشين بودم به جاي خود ، او چهل هزار دلار از پنجاه و يك هزار دلار سرمايه گذاري مشترك را مطالبه كرده بود و من بايد 401 گ را نگه مي داشتم . گفتم :

ـ زياد منصفانه تقسيم نشده .

ـ نبايد هم نصف بشه .

او با اطمينان آن را گرفت گويي گاوي جنگي استخدام كرده بود .

ـ چرا نه ؟

ـ چون اين من نيستم كه گرفتار بحران ميانسالي شده .

ـ پس اين تقصير من است ؟

ـ مسئله اين نيست كه مقصر كيه ؟ ما داريم دارايي هايمان را تقسيم مي كنيم . براي دلايلي كه تو مي داني تصميم گرفته اي درآمد 90 هزار دلار در سال را قطع كني . چرا من بايد از عواقبش رنج بكشم ؟ وكيلم شك نداره ميتونه قاضي رو قانع كنه كه اعمال تو زندگي مرا از لحاظ مالي تخريب مي كنه . تو ديوونه شده اي . ولي از من توقع نداشته باش از گرسنگي بميرم .

ـ كوچكترين شانسي از او ندارم .

ـ من نمي خواهم نيش بزنم .

ـ من هم نمي خواهم ، البته اگر همه چيز را تصاحب مي كردم .

حس مي كردم مجبورم كمي دردسر درست كنم . ما نمي توانستيم فرياد بكشيم و چيزي به يكديگر پرتاب كنيم . ما مسلماً گريه نمي كرديم ، ما نمي توانستيم اتهامات كثيف در مورد روابط نامشروع و اعتياد عليه هم ببافيم . اين ديگه چه نوع طلاق بود؟

طلاقي استريل شده بود . او به من اعتنا نمي كرد و فهرست يادداشتهايش را ادامه مي داد ، بدون شك ميكروفونش او را هدايت كرده بود .

ـ آپارتمان تا سيم ژوئن وقت داره و من تا آن وقت اينجا مي مانم يعني ده هزار دلار اجاره خانه .

ـ كي دوست داري من از اينجا برم ؟

ـ هر موقع تو دوست داشته باشي .

ـ خوبه .

اگه او مي خواست بيرون بروم ، من هرگز به او التماس نمي كردم .

كدام طرف ميز از طرف ديگر حقارت نشان مي داد ؟

من چيزي احمقانه مثل اين جمله را گفتم :

ـ تو كس ديگري را مي خواهي بياري اينجا ؟

مي خواستم او را بلرزانم و ذوب كنم . در عوض خونسردي خود را حفظ كردم و گفتم :

ـ من تعطيلات آخر هفته از اينجا مي روم .

او پاسخ نداد ولي اخم هم نكرد پرسيدم :

ـ چرا فكر مي كني حق داري هشتاد درصد دارايي مال تو باشه ؟

ـ من هشتاد درصد بر نمي دارم . ده هزار دلار پول اجاره خانه مي دهم و سه هزار دلار پول لوازم و دو هزار دلار براي پرداخت كارتهاي اعتباري مشترك و حدوداً شش هزار دلار ماليات بايد بدهيم ، يعني بيست و يك هزار دلار روي هم .

فرم C يك فهرست كامل از لوازم شخصي بود كه از اتاق پشتي شروع و به اتاق خواب ختم مي شد ، هيچ يك از ما سر قوري و ماهيتابه بحث نداشتيم و تقسيم دوستانه انجام شد من چندين بار گفتم :

ـ هر چي مي خواهي بردار .

بخصوص وقتي از حوله و روتختي صحبت مي شد چند چيز را عوض كردم .

تلويزيون و چند ظرف مي خواستم . مجردي ناگهاني به سراغم آمد و من نمي دانستم چه طور به فكر تجهيز جاي جديد باشم . او چندين ساعت در آينده وقت سپري كرده بود . او منصف بود .

كار فرم C را تمام كرديم همه چيز عادلانه تقسيم شده است . بايد يك توافقنامه جدايي امضا مي كرديم و شش ماه صبر مي كرديم و بعد به دادگاه مي رفتيم و به اشتراكمان بطور قانوني فيصله مي داديم هيچ يك از ما ميل نداشت بعد از آن جدايي صحبت كند . پالتو ام را پيدا كردم و براي قدم زدن به خيابانهاي جرج تاون رفتم . نمي دانستم زندگي چقدر چه قدر و تا چه حد تغيير كرده است . فرسايش ازدواج خيلي آهسته ولي محكم بود ، تغيير شغل مثل گلوله به من اصابت كرده بود .

همه چيز خيلي با سرعت پيش رفت و من قادر نبودم آنها را از حركت متوقف كنم .

فصل چهرادهم

موضوع مرخصي تحقيقاتي در كميته اجرايي نابود شد . چون هيچ كس حق نداشت بداند گروه در جلسات خصوصي چه تصميمي گرفته است . توسط رودلف كه بسيار ناراحت بود به من گزارش شد كه سابقه بدي مي توانست ثبت شود ، شركت با عظمتي كه داشت يك سال مرخصي به يك وكيل مي توانست موجب بروز درخواستهاي مختلف از ساير اعضاي دون پايه شود .

شبكه ايمني در كار نبود . در با عبور من از آن محكم بسته مي شد . او جلوي ميزم ايستاده بود و مي پرسيد :

ـ مطمئن هستي چه كار مي خواهي بكني ؟

دو جعبه بزرگ روي كف اتاق كنار او قرار داشت . پولي داشت آشعالهاي مرا جمع و جور مي كرد ، با لبخند گفتم :

ـ شك ندارم ، درباره من نگران نباش .

ـ من سعي كردم .

ـ متشكرم رودلف .

رفت و در حالي كه سرش را تكان مي داد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پس از حمله ديشب كلير نتوانسته بودم درباره مرخصي فكر كنم ، افكار واجب تري در مغزم جمع شده بود . در شرف طلاق و مجردي و بي خانماني بودم كه ناگهان نگران آپارتماني جديد شدم . نگران شغل جديد و دفتر كار جديد به جاي خود .

در را بستم و قسمت املاك و مستغلات طبقه بندي شده را روي كامپيوتر اسكن كردم .

ماشين را بايد بفروشم و از چهارصد و هشتاد دلار پرداخت ماهانه خلاص مي شدم . يك ماشين ارزان مي خريدم و حسابي بيمه اش مي كردم و صبر مي كردم در تاريكي همسايگان جديد ناپديد شود .

اگر آپارتمان خوبي در منطقه مي خواستم مسلماً بيشتر حقوق صرف اجاره آن مي شد .

زود براي ناهار رفتم و دو ساعت در اطراف مركز واشينگتن دنبال آپارتمان هاي زيرشيرواني گشتم . ارزانترين آنها سياه چالي بود با هزار و صد دلار در ماه كه براي وكيلي خياباني گران بود . پرونده ديگري پس از بازگشت از ناهار منتظرم بود از نوع مانيل ساده تر از ساير استاندارد ها بدون نوشته اي بيرون آن درست در همان نقطه روي ميز داخل آن دو كليد روي سمت چپ چسبانده شده بود ، يادداشتي تايپ شده به سمت راست منگنه شده بود به اين شرح :

ـ كليد بالايي كليد اتاق چانس است . كليد پاييني كليد كمد پرونده هاي زير پنجره است . كپي بگير و برگردان . مراقب باش چانس خيلي مشكوك است . كليد ها را گم كن !

پولي ناگهان پديدار شد . مثل هميشه در نزد و صدايي نكرد و مثل اجنه ظاهر شد . او به من بي اعتنايي مي كرد ما چهار سال با هم بوديم و ترك محل كارم او را نابود مي كرد ، ما خيلي به هم نزديك نبوديم . او را دوباره سر كار مي گذاشتند . او شخصي بسيار خوب بود . پرونده را سريع بستم و ندانستم او ديد يا نه . لحظه اي صبر كردم و او خودش را با جعبه هاي آرشيو مشغول كرد ، او چيزي نگفت . اين مدركي قوي دال بر اين بود كه او بي اعتنا بود . ولي چون او همه چيز را در راهروي دفتر مي ديد نمي دانستم هكتور يا هر شخص ديگر چه طور بدون ديده شدن ، وارد يا خارج شده است .

بري نوزو دوست و همكار گروگاني من آمد تا صحبتي جدي بكند . در را بست و دور جعبه ها راه رفت نمي خواستم بحث رفتن بكنم به او درباره كلير گفتم .

همسر او و كلير هر دو اهل پراويدس بودند كه در واشنگتن چنين اشتراكي عجيب به نظر مي رسيد . ما چند بار در سال با آنها رفت و آمد مي كرديم ، ولي دوستي گروهي ما با طرز زندگي با كلير از بين رفته بود .

او متعجب بود