رفتن به مطلب
Negarita

وکیل خیابانی | جان گریشام

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER][align=CENTER]

[align=CENTER] « وکیل خیابانی »

[/align]

[align=CENTER]"جان گریشام"

[/align]

مترجم : هادی عادل پور

 

انتشارات کوشش

 

1377

 

496 صفحه

 

 

cover.jpg

[/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل اول :

مردي كه چكمه پلاستيكي به پا كرده بود پشت سر من وارد آسانسور شد ، او ابتدا مرا نديد . بوي تند سيگار و شراب ارزان قيمت از او به مشام رسيد . زندگي خياباني بدون دسترسي به وضع صابون از وضع او هويدا بود

در حالي كه از آسانسور بالا مي رفتيم نگاهي به چكمه هايش انداختم . چكمه هاي بزرگ ، سياه رنگ و كثيفي بود . كت بلند و رنگ و رو رفته و پاره پوره اي تا روي زانوهايش رسيده بود . تا زير كت لايه هايي از لباس هاي كهنه دور شكمش انباشته شده بود كه او را خپل و نسبتاً چاق نشان مي داد . اما دليل آن تغذيه خوب نبود .

در زمستان در واشنگتن افرادي كه در خيابانها زندگي مي كنند هر چه دارند مي پوشند و با خود حمل مي كنند ، لااقل اين طور به نظر مي رسد .

او مردي سياهپوست و پا به سن گذاشته بود . ريش او و موهايش جو گندمي كه چندين سال نه شسته و نه كوتاه كرده بود . او مستقيم به جلو نگاه مي كرد ، البته از پشت عينك آفتابي ته استكاني اش و اصلاً به من توجه نمي كرد من از خود تعجب كردم كه چرا او را وارسي مي كنم ؟!

او به اين مكان تعلقي نداشت . اينجا ساختمان او نبود ، آسانسور او نبود و جايي نبود كه او بتواند داشته باشد .!!

او يك خيابانگردي بود ، كه از سرما فرار كرده بود . اين چيزها در مركز واشنگتن وجود دارد . به هر حال ما ماموران امنيتي داشتيم تا با اراذل و اوباش مقابله كنند .

در طبقه ي ششم موقف شديم ، و براي اولين بار متوجه شدم كه او تكمه اي را فشار نداده و طبقه اي را انتخاب نكرده بود ! او در تعقيب من بود . به سرعت خارج شدم و وارد سرسراي مجلل دريك و سويتي شدم . او دم آسانسور ايستاد و به جايي نگاه نمي كرد و كماكان به من توجهي نداشت .

خانم دويه ، كه يكي از نيروهاي فعال ما بود با نگاهي حقارت بار كه تيپ نگاه اوست به من سلام كرد ، به او گفتم :

ـ مراقب آسانسور باش !

ـ چرا ؟

ـ ولگردي آنجاست ، شايد لازم باشد مامور امنيتي را صدا كني . !

با لهجه تمام فرانسوي اش گفت :

ـ اين آدمها !!

كمي ماده ضد عفوني هم بگير !

دور شدم ، پالتو ام را به زور در آوردم و مرد با چكمه پلاستيكي را فراموش كردم .

من ملاقاتهاي پشت سر هم و جلساتي با اشخاص مهمي تا بعد از ظهر داشته ام.

من از پيچ گذشتم و مي خواستم چيزي به پولي منشي ام بگويم كه اولين شليك را شنيدم !

خانم دويه پشت ميزش ايستاد و خشكش زد ! به لوله تفنگ وحشتناك و بلندي كه در دست دوست ولگرد ما بود نگاه مي كرد . و من چون اولين كسي بودم كه به كمك او شتافتم او خيلي نرم لوله را به سمت من نشانه گرفت . در حالي كه دست هايم را بالا گرفته بودم گفتم : شليك نكن !

من فيلم هاي سينمايي زيادي ديده بودم و مي دانستم در اين مواقع چه بايد كرد . او زمزمه كنان گفت : خفه شو . !!

صداهايي در راهرو پشت سرم مي شنيدم . يكي فرياد كنان گفت :

ـ او تفنگ دارد !

سپس صدا ها كم كم ناپديد شدند ، و وقتي همكارانم از در پشتي فرار مي كردند صدا ها كمتر و كمتر مي شد .

مي توانستم ببينم آنها از پنجره به بيرون مي پريدند !! در سمت چپ من در سنگين چوبي اي وجود داشت كه به اتاق بزرگ كنفرانس منتهي مي شد ، در حال حاضر هشت وكيل از بخش دعاوي شركتها آن را اشغال كرده بودند هشت نفر از وكلاي دعاوي بي باك كه روزانه چندين ساعت مردم را كلافه مي كردند ، و سرسخت ترين آنها يك اژدر كوچك به نام رافتر بود او در را باز كرد .

ـ چه شده ؟!

لوله ي تفنگ از سمت من به سوي او برگشت و بدينوسيله مرد با چكمه ي پلاستيكي جواب او را دقيقاً داد .

رافتر از دم دفتر دستور داد .

ـ آن تفنگ را بر روي زمين بگذار !

در كمتر از يك ثانيه شليكي ديگر در محوطه ي پذيرش شنيده شد و گلوله درون سقف ، درست بالاي سر رافتر فرو رفت و او را مانند مرده اي خفه كرد .

مرد اسلحه را به سوي من برگرداند و با سر اشاره كرد و من اطاعت كردم و پشت سر رافتر وارد اتاق كنفرانس شدم . آخرين چيزي كه بيرون ديدم خانم دويه بود كه پشت ميزش با وحشت مي لرزيد و گيرنده ي گوشي تلفن دور گردنش افتاده بود و كفش هاي پاشنه بلندش نزديك سطل زباله افتاده بود .

مرد با چكمه ي پلاستيكي در را پشت سرم محكم بست و به آرامي تفنگ را در هوا تكان داد تا هر هشت وكيل بتوانند حركتش را ستايش كنند . ظاهراً تفنگ خوب كار مي كرد . بوي خرج فشنگ بيش از بوي صاحب فشنگ جلب توجه مي كرد . ميز بلند كنفرانس بيشترين مساحت اتاق را اشغال كرده و پر از پرونده و اوراقي بود كه تا چند لحظه پيش خيلي با اهميت بودند . يك رديف از پنجره مشرف به پاركينگ بود و دو در به راهرو گشوده مي شد .

مرد در حالي كه اسلحه را مانند ابزاري موثر به خوبي به كار مي برد ، گفت :

ـ همه رو به ديوار .

سپس اسلحه را نزديك سر من گذاشت و گفت :

ـ درها را قفل كن !

من همين كار را كردم .

هشت وكيل در حالي كه به عقب مي رفتند ، يك كلمه هم از آنها شنيده نمي شد و من هم وقتي در ها را مي بستم حرفي نزدم ، و براي گرفتن تاييد آن مرد به او نگاه مي كردم ، و به دلايلي به اداره پست و آن شليك هاي دهشتناك فكر مي كردم كه يك كارمند بدخلق پس از صرف نهار با زرادخانه اي از اسلحه برگردد و پانزده نفر از همكارانش را نجات دهد . من درباره ي قتل عام هاي روي زمين و در رستورانها و آن قربانيان ، از بچه هاي بي گناه و شهروندان محترم ، مي انديشيدم . ما يك دسته از وكلا بوديم .

اين مرد با استفاده از تكان دادن اسلحه و غرولند فرياد هشت نفر را به ديوار چسبانده وقتي در جايي كه مي خواست قرار گرفتند به من رو كرد ، او چه مي خواست ؟! آيا مي خواست سوالي بپرسد ؟ اگر نظرش اين بود به آساني مي توانست هرچه مي خواست به دست آورد .

نمي توانستم چشمان او را ببينم ، چون عينك آفتابي به چشم داشت ، اما او چشمان مرا مي ديد . تفنگ را به سوي آنها نشانه رفته بود

او كت كثيفش را در آورد و طوري آن را تا كرد كه انگار نو است . وسط ميز گذاشت . بوي زننده آن كه در داخل آسانسور به مشامم رسيد دوباره شروع شد . اما ديگه مهم نبود او در انتهاي ميز ايستاد و به آرامي لايه ديگر لباسش را كه ژاكتي خاكستري رنگ ، سنگين و كشبافت بود در آورد . سنگين به اين دليل كه زير آن مهماتي با كمربند به آن بسته شده بود . كه به نظر من ديناميت بودند و سيم هايي مانند اسپاگتي از بالا و پايين لوله ها آويزان شده بود ، و نوار چسب نقره اي رنگ آنها را به هم وصل مي كرد . اولين فكري كه به مغزم رسيد اين بود كه خود را روي زمين بياندازم و روي دست و پا به سوي در بروم و اگر ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر شانس بياورم گلوله به من نمي خورد و با گلوله ي بعدي خودم را به آن سوي در پرت مي كردم ، اما زانو هايم مي لرزيدند و خونم سرد شده بود .

صدا گنگ نفس و غرغر هشت نفري كه رو به ديوار ايستاده بودند مرد اسير كننده ما را رنج مي داد او با لحن عاميانه و صبور گفت :

ـ لطفاً ساكت باشيد .

آرامش او مرا عصبي مي كرد . او كمي اسپاگتي هاي دور كمرش را تنظيم كرد سپس از جيب شلوارش يك طناب نايلوني زرد رنگ و يك سوييچ در آورد . تفنگ را به سوي صورت هاي وحشتزده مقابلش چرخاند و گفت :

ـ نمي خواهم كسي صدمه اي ببيند . !

خوب بود اين را مي شنيدم ، اما نمي شد باور كرد . من دوازده تا لوله به كمر او ديدم كه مطمئن بودم براي مرگ آني و بدون درد كافي است . تفنگ دوباره به سوي من برگشت و او گفت :

ـ تو آنها را ببند . !

رافتر طاقت خود را از دست داد ، يك قدم به جلو گذاشت و گفت :

ـ گوش كن رفيق ، تو دقيقاً چه مي خواهي ؟

سومين گلوله از بالاي سرش توي سقف فرو رفت . بدون اينكه صدمه به كسي برساند . صدا مانند صداي توپ بود ، و مادام دويه و بقيه زنها در راهرو فرياد كشيدند . رافتر لرزيد و سعي كرد راست بياستد كه آرنج گوشت آلود آم استيد وسط سينه ي او را گرفت و به موقعيت اولش رو به ديوار برگرداند . آم استيد با فك هاي بسته شده گفت:

ـ خفه شو .

مرد گفت :

ـ مرا رفيق خطاب نكن .

بعد از آن نام (رفيق) به كار گرفته نشد من كه حس مي كردم رهبر گروه شده ام ، پرسيدم :

ـ مايلي تو را چه صدا كنيم ؟

من اين پرسش را بسيار با متانت و ادب پرسيدم و او آن را تقدير كرد و گفت:

ـ ميستر .

ميستر با همه ي افراد داخل اتاق خوب رفتار مي كرد . تلفن زنگ زد و يك لحظه فكر كردم الان است كه به طرفش شليك كند او در عوض به آن اشاره كرد و من تلفن را برداشتم و مقابلش وسط ميز قرار دادم . گوشي را با دست چپ بلند كرد و با دست راستش تفنگ را نگه داشته بود كه هنوز به سمت رافتر بود . اگر نه نفر را يك حق راي داشته باشيم حتماً رافتر اولين بره قرباني محسوب مي شد هشت به يك . ميستر گفت :

ـ سلام .

او گوش كرد و بعد گوشي را گذاشت روي صندلي انتهاي ميز نشست و گفت :

ـ طناب را بردار .

او مي خواست هر هشت نفر از كمربند به هم متصل شوند . طناب را به آنها مي بستم و سعي مي كردم به صورت همكارانم هنگام تعجيل آنها به سوي مرگ نگاه نكنم ، مطمئن بودم مرگ آني و بدون دردي در انتظار ماست . بعد تفنگ دوباره به سمت من آمد ، آن را پشت كمرم حس مي كردم . او مي خواست آنها به هم محكم بسته شوند . رافتر زير لب چيزي گفت كه من مي خواستم سيلي به او بزنم .

آم سيد توانست كمرش را خم كند تا طنابها شل شوند . كارام با او تمام شد ، مالاد مود به شدت نفس مي كشيد و عرق مي كرد . او مسن ترين افراد بود و شريك ، و دو سال از حمله قلبي او مي گذشت . نمي توانستم به بري نوزو كه تنها دوست من در آن گروه بود نگاه كنم ، ما هم سن بوديم . سي و دو ساله و در يك سال به شركت پيوسته بوديم او به پرينسون رفت و من به يل . همسران هر دو ما اهل پراويدنس بودند . ازدواج او موفق بود . او ظرف چهارسال سه بچه داشت . و زندگي من در مرحله ي يك زوال بلند مدت بود . چشمانمان به يكديگر افتاد و هر دو به بچه هايش فكر مي كرديم . خوشحال بودم بچه اي ندارم .

اولين آژير از سري آژير ها به صدا در آمد و ميستر به من دستور داد كركره پنج پنجره ي بزرگ را ببندم من اين كار را با وارسي پاركينگ پايين انجام دادم ، تا شايد كسي مرا ببيند و موجب نجات ما شود .

يك ماشين پليس خالي با چراغ روشن ديده مي شد ، پليس ها قبلاً وارد ساختمان شده بودند و ما نه پسر سفيد پوست و ميستر آنجا بوديم .

در آخرين آمار شركت دريك و سويني هشتصد وكيل را در دفاترش در دنيا داشت . بعضي آنها در واشينگتن بودند ، در ساختماني كه ميستر ايجاد رعب و وحشت نموده بود . او از من خواست با رئيس تماس بگيرم و به او بگويم كه مسلح است و دوازده لوله ديناميت به خود بسته است .

با رودلف تماس گرفتم كه شريك مديريت بخش من بود . پيام را مخابره كردم . او پرسيد :

ـ مايك تو حالت خوبه ؟

صداي ما از بلندگوي تلفن ميستر با صداي بلند شنيده مي شد من گفتم :

ـ عاليه لطفاً هر كاري مي خواهيد انجام بدهيد .

ـ او چه مي خواهد ؟

ـ هنوز نمي دانم .

ميستر اسلحه را تكان داد و مكالمه تمام شد . كنار ميز كنفرانس رفتيم و ايستاديم چند فوت آن طرف تر .

ميستر عادت داشت با سيم هاي روي سينه اش مدام بازي كند او به پايين نگاه كرد و اشاره اي به سيم قرمز رنگي كرد و گفت :

ـ اين قرمزه اينجا رو اگر يه ضرب كوچك بزنم همه چي تمومه !

عينك آفتابي او وقتي اخطارش را تمام كرد به سوي من بود . مجبور بودم چيزي بگويم ، من كه بي صبرانه مايل بودم صحبت را شروع كنم گفتم :

ـ تو چرا بايد اين كار را بكني ؟

ـ من چنين قصدي ندارم ولي چرا كه نه ؟

از طرز صحبت كردنش كه آرام و سنجيده بود تحت تاثير او قرار گرفتم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او در حال حاضر يك ولگرد خياباني بود ولي ظاهراً روزهاي خوبي را پشت سر گذاشته بود . پرسيدم :

ـ تو چرا بايد ما را بكشي ؟!

ـ من ميل ندارم با شما بحث كنم . ديگر سوالي نپرسيد عاليجناب !

چون من وكيل هستم و بسيار منظم زندگي مي كنم به ساعت نگاه كردم تا هر آنچه اتفاق مي افتد به خوبي ثبت شود ، البته اگر ما جان سالم به در ببريم .

ساعت يك و بيست دقيقه بود ميستر مي خواست همه جا آرام باشد و ما به سختي چهار دقيقه طاقت فرسا را خفقان گرفتيم .

باور نمي كردم قرار است بميرم . ظاهراً انگيزه اي براي كشتن ما در دست نبود . مطمئن بودم هيچ يك از ما او را قبلاً نديده بوديم و به ياد مي آوردم كه او بي هدف سوار آسانسور شده بود . او ديوانه اي بود كه دنبال گروگان مي گشت كه متاسفانه طبق استاندارد هاي امروزي كشتار ها تقريباً عادي جلوه مي كند .

حالا اين نوعي كشتار بي منطق بود كه بيست و چهار ساعت تيتر روزنامه ها و باعث سر تكان دادن مردم مي شد و بعد جوكهاي وكلاي مرده شروع مي شد . آن وقت مي توانستم تيتر ها را ببينم و گزارش ها را بشنوم اما نمي توانستم اين اتفاق را باور كنم . صداي آژير از بيرون به گوش مي رسيد و بي سيم پليس در راهرو صدا مي كرد . ميستر از من پرسيد :

ـ ناهار چه خوردي ؟

من كه نمي توانستم دروغ بگويم كمي مكث كردم و گفتم :

ـ يك جوجه كباب در سزار .

ـ به تنهايي ؟

ـ نه يك دوست را ديدم . يكي از دوستان دانشكده از فيلي .

ـ هر دو نفرتان چه قدر پول داديد ؟

ـ سي دلار .

او ناراحت شد و گفت :

ـ سي دلار براي دو نفر ؟

سرش را تكان داد و به هشت وكيل نگاه كرد . اگر از آنها مي پرسيد اميدوار بودم دروغ بگويند . چند شكمو بين جمع بود كه سي دلار اشتهايشان را سير نمي كرد . او از من پرسيد :

ـ تو مي دوني من چي خوردم ؟

ـ نه !

ـ من سوپ خوردم . سوپ و چيپس . در يك سر پناه . سوپ مجاني و خوشحال بودم كه گيرم اومد . تو مي توني صد نفر از دوستانم را با سي دلار مهمان كني مي دوني ؟!

من با سر تاييد كردم و متوجه بار گناهم شدم .

ـ همه كيف پولها ، پول و ساعت و جواهرات را جمع كن . !

ـ مي تونم بپرسم چرا ؟

ـ نه .

كيف پول ، ساعت و پول نقدم را روي ميز گذاشتم و شروع كردم به غارت جيبهاي گروگانهاي ديگر كه با من بودند.

ـ اين براي اقوام است .

ميستر اين را گفت . همه ما نفس راحتي كشيديم . از من خواست اموال را داخل يك سامسونت بگذارم و آن را قل كنم و دوباره با رئيس تماس بگيرم . رودلف با اولين زنگ جواب داد . مي توانستم رهبر را در دفترش تجسم كنم .

ـ رودلف منم مايك ، صداي مرا روي بلندگو مي شنوي ؟

ـ بله ، مايك حالت خوبه ؟

ـ خوبم ببين اين آقا از من ميخواهد در نزديك محوطه پذيرش را باز كنم و كيف مشكي رنگي را در راهرو بگذارم بعد در را مي بندم . متوجه هستي ؟

وقتي اسلحه به پشت سرم خورد در را به آهستگي گشودم و كيف را به راهرو انداختم حتي يك نفر را هم نديدم

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] چند چيز مي تواند يك وكيل شركت بزرگ را از لذت پول در آوردن ساعتي محروم سازد ، يكي از آنها خواب است . با اين حال اكثر ما كم مي خوابيديم . خوردن اين كار را ترغيب مي كرد به خصوص موقع ناهار كه موكل پول ناهار را حساب مي كرد . با گذشتن آهسته دقايق نمي توانستم حساب كنم چگونه چهارصد وكيل موجود در ساختمان كه منتظر اتمام جريان اسارت بودند كار مي كنند و با تلفن از يك نفر پول در مي آورند . فكر كردم شركت اصلاً متضرر نمي شود . بعضي از قالتاق هاي پاركينگ اهميت نمي دادند قضيه چگونه فيصله مي يابد ، زود باشيد كار را تمام كنيد .

ميستر ظاهراً يك لحظه خوابش برد . چانه اش پايين رفت و نفس عميق تر شد . رافتر غرغري كرد تا توجه ام را به خود جلب كند و با سر به طرفي اشاره كرد كه كاري بكنم . مشكل بود ، ميستر تفنگ را با دست راست نگه داشته بود اگر چرت مي زد و تفنگ را از دستش مي گرفتم او مي توانست كار را با در دست داشتن سيم قرمز در دست چپش انجام دهد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رافتر از من مي خواست نقش قهرمان را بازي كنم با اين كه رافتر پست ترين و موثر ترين وكيل شركت بود ، هنوز شريك نشده بود او در بخش من كار نمي كرد و ما در ارتش با هم نبوديم . من دستوري از او نمي گرفتم . ميستر با حالتي كاملاً بيدار يا صدايي باز از من پرسيد :

ـ پارسال چه قدر پول در آوردي ؟

دستپاچه شدم و گفتم :

ـ خداي من . بگذار ببينم ...

ـ دروغ نگو .

ـ صد و بيست هزار تا .

او اين را هم نپذيرفت . دوباره پرسيد:

ـ چه قدر بخشيدي ؟

ـ بخشيدم ؟

ـ بله به خيريه ها .!

ـ خب به خاطر نمي آورم . زنم اين پول ها را پرداخت مي كند و به اين امور مي رسد .

هشت وكيل تكاني خوردند . دوباره پرسيد :

ـ چه كسي فرم ماليات تو را پر مي كند ؟

ـ منظور شما براي اداره ماليات بر در آمد است ؟

ـ بله منظور آن است .

ـ اين كار را واحد ماليات در انتهاي طبقه دوم انجام مي دهد .

ـ اينجا در اين ساختمان ؟

ـ بله .

ـ پس براي من بياور . سوابق مالياتي همه را هم بيار اينجا .

به صورتهاي دوستانم نگاه كردم . بعضي از آنها مي خواستند بگويند (برو اين كار را بكن . پدر ما را در آورد .) ظاهراً خيلي ترديد كردم چون ميستر فرياد كنان گفت:

ـ همين حالا !

با رودلف تماس گرفتم كه او هم مردد بود و من به او داد كشيدم و دستور دادم :

ـ همه را به اينجا فاكس كن ، فقط مال سال گذشته را .

به دستگاه فاكس كه گوشه اي بود به مدت 15 دقيقه خيره شديم و در نگراني به سر برديم . مي ترسيديم اگر نتايج دير به دست ميستر مي رسيد ما را اعدام كند .

 

فصل دوم :

 

من كه نماينده تازه منتخب گروه بودم جايي نشستم كه ميستر با اسلحه به من نشان داد فاكس ها را آوردم . دوستانم دو ساعت بود كه پشت به ديوار و متصل به يكديگر ايستاده بودند و نمي توانستند تكان بخورند و كم كم لنگ مي زدند و خسته مي شدند ، ولي ناراحتي آنها كم كم افزايش مي يافت . او به من گفت:

ـ اول تو اسمت چيست ؟

من جواب دادم :

ـ مايك بروك ، خوشحالم شما را مي بينم .

ـ پارسال چقدر پول در آوردي ؟

ـ قبلاً عرض كردم . صد و بيست هزار . قبل ماليات .

ـ چقدر بخشيدي .

مسلماً نمي توانستم دروغ بگويم . من وكيل مالياتي نبودم ولي مطمئن بودم مي توانم در اين زمينه مانور دهم . فرم 1040 خود را پيدا كردم و صفحات را ورق زدم . كلير سي و يك هزار دلار به عنوان نماينده بخش جراحي در سال دوم به طور وضوح در آورده بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بنابراين درآمد كلي ما بد نبود ولي پنجاه و سه هزار دلار ماليات داده بوديم ، در آمد فدرال و چيزهاي ديگر ، و پس از بازپرداخت وام دانشجويي ، هزينه آموزشي كلير ، دو هزار و چهارصد دلار براي اجاره ماهانه آپارتمان زيبا در جورج تاون دو ماشين آخرين مدل با رهن هاي اجباري و چندين مخارج ديگر كه به سبك زندگي راحت مربوط مي شد ، فقط بيست و دو هزار دلار درآمد مشترك سرمايه گذاري كرده بوديم .

ميستر صبورانه منتظر بود در واقع صبر او مرا عصباني مي كرد . فكر مي كردم بچه هاي اداره در هواكش ها غلط مي خورند و از درختها بالا مي رفتند و روي سقف همسايه ها مي پريدند و همه چيزهايي كه در تلويزيون مي بينيد با هدف خالي كردن گلوله اي در جمجمه اش انجام مي دادند و او اصلاً نگران نبود . او سرنوشتش را پذيرفته بود و آماده مرگ شده بود ولي ما اينطور نبوديم ، او مدام با سيم قرمز بازي مي كرد و ضربان قلب مرا بالاي صد نگه مي داشت .

من گفتم :

ـ من هزار دلار به يل دادم و دو هزار دلار به جمعيت متحد عالي .

ـ چقدر به فقير و بيچاره داده اي ؟

شك داشتم پول يل صرف تغذيه دانشجويان محتاج شده باشد .

ـ خب جمعيت متحد پول را سطح شهر پخش مي كند و مسلماً مقداري از آن صرف فقرا مي شود .

ـ چقدر به گرسنه ها دادي ؟

ـ من 53 هزار دلار ماليات دادم و بخش عمده آن صرف رفاه ، خدمات درماني كمك به بچه هاي بي سر پرست و چيزهايي نظير آن شده است .

ـ و تو اين كار را داوطلبانه كرده اي ؟با روحي بخشنده ؟

ـ من شكايتي نداشتم .

ـ تا به حال گرسنه بوده اي ؟

او پاسخ هاي ساده مي خواست و هوش و طعنه و كنايه من موثر نبود پس گفتم :

ـ نه نبوده ام .

ـ تا به حال در برف خوابيده اي ؟

ـ خير .

تو خيلي پول در مي آوردي ولي هنوز اينقدر حريص هستي كه نمي تواني كمي از پول خود را به من دهي .

او تفنگ را به سوي ديگران گرفت و گفت :

ـ همه شما ، همه شما وقتي من نشسته ام و گدايي مي كنم از كنارم مي گذريد شما براي قهوه بيشتر از غذاي من پول خرج مي كنيد . چرا نمي توانيد به فقرا ، بيماران و بي خانمانان كمك كنيد شما كه اينقدر پول داريد ؟

من به حرام زاده هاي طماع كنار ميستر نگاه كردم و منظره خوبي نديدم . اكثر آنها به پاهايشان خيره شده بودند فقط رافتر به ميز نگاه مي كرد و فكر همه ما در سرش بود . وقتي كه ميستر هاي واشنگتن را زير پا له مي كرديم . اگر من به شما پول بدهم . شما (اول) به عرق فروشي مي رويد (دو) بيشتر گدايي مي كنيد و (سوم) هرگز پياده رو ها را رها نمي كنيد .

سكوت مجدد برقرار شد . هلي كوپتري در حوالي ساختمان حركت مي كرد مي توانستم فقط تجسم كنم در پاركينگ چه خبر است . پس از دستورات ميستر خطوط تلفن اشغال شده بود و تماس گرفته نمي شد . او مايل نبود با هيچ كس مذاكره كند . او حضار و شنوندگان را در اتاق كنفرانس پيش رو داشت .

او از من پرسيد :

ـ كدام يك از اين افراد بيشتر پول در مي آورد ؟

مالامود تنها شريك بود و من كاغذ ها را برهم زدم تا مدارك او را پيدا كنم و آن را يافتم . مالامود خود گفت :

ـ من هستم .

ـ تو اسمت چيه ؟!

ـ نيك مالامود .

اوراق نيت را دوباره ورق زدم . لحظه اي استثنايي براي وارسي جزئيات خصوصي موفقيت يك شريك بود ولي لذتي از اين كار نمي بردم .

ميستر پرسيد :

ـ چقدر ؟

آه چه لذتي از جدول ماليات بر درآمد ها !

ـ چه رقمي بدهم ميستر ؟ با ماليات ؟ درآمد حقوقي يا دستمزدي ؟ يا درآمد سرمايه گذاري و تجارت ؟

حقوق مالامود از شركت پنجاه هزار دلار در ماه بود و پاداش ساليانه اش كه در روياي همه ما بود 510 هزار دلار بود . سال بسيار خوبي بود و ما همه اين را مي دانستيم او يكي از چندين شريكي بود كه بالاي يك ميليون دلار درامد داشت . سعي كردم با احتياط عمل كنم . چندين منبع درآمد ديگر نيز موجود بود ، املاك اجاره اي ، سهام و تجارتهاي كوچك ولي فكر كردم اگر ميستر مبلغ كلي را بفهمد خوشش نيايد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ـ يك ميليون دلار .

دويست هزار دلار ديگر را بدون اشاره به آن روي ميز گذاشتم .

او لحظه اي فكر كرد و به مالامود گفت :

ـ تو يك ميليون دلار پول در آورده اي ؟

مالامود ذره اي از اين امر خجالتزده نشده بود .

ـ بله همين طور است .

ـ چقدر به نيازمندان و گرسنگان داده اي ؟

ـ دقيقاً به خاطر نمي آورم . من و همسرم پول به چندين خيريه مي دهيم . فكر مي كنم مبلغ 5 ميليون دلار به صندوق بزرگ واشينگتن داديم كه مطمئناً مي دانيد كه پول را بين نيازمندان تقسيم مي كند . ما زياد پول مي بخشيم و خوشحاليم كه اين كار را مي كنيم .

او با اولين كنايه گفت :

ـ مسلماً شما خيلي خوشحاليد .

او قصد نداشت به ما اجازه دهد توضيح دهيم چقدر سخاوتمند هستيم . فقط مي خواست حقايق را بداند ، از من خواست همه ي نه نفر را ليست كنم و كنار اسم هر هر يك درآمد سال گذشته را بنويسم و هداياي خيره را كنار آن يادداشت كنم .

كمي طول كشيد و نمي دانستم طول بدهم يا سريع كار بكنم .

كمي طول كشيد . و نمي دانستم طول بدهم يا سريع كار بكنم . مشخص بود كه ما افراد متمول پول زيادي در آورده ايم و بخش كمي از آن را بخشيده ايم . در عين حال مي دانستم كه هرچه قضيه طولاني تر شود سناريوي نجات احمقانه تر مي شود او كشتن هريك از گروگانها را در هر ساعت را ذكر نكرده بود .

هم چنين درخواست آزادي رفقهايش از زندان نكرده بود ظاهراً چيز خاصي طلب نمي كرد . به خودم وقت كافي دادم . مالامود را اول نوشتم و كول برن را كه دانشجوي سال سوم بود حدوداً هشتاد و شش هزار دلار در آورده بود . من وحشت كردم وقتي فهميدم كه دوستم بري نوزو از من يازده هزار دلار بيشتر مي گيرد . ما حتماً در اين باره بعداً صحبت خواهيم كرد .

ـ اگر مجموعاً حساب كني حدودا سه ميليون دلار .

اين را به ميستر گفتم كه مجدداً با دست روي سيم قرمز داشت چرت مي زد سرش را آرام تكان داد و گفت :

ـ چقدر براي بيچاره ها . ؟

ـ مبلغ كل كمك ها صد و هشتاد هزار دلار .

ـ كل كمك را نمي خواهم . من و رفقهايم را با سمفوني و كلك در در يك طبقه با ديگران قرار ندهيد ، در جاهايي كه شراب مي خوريد و امضا مي دهيد و چند دلار به پيشاهنگ ها مي بخشيد . من درباره ي غذا حرف مي زنم . غذا براي گرسنگان كه در شهر شما زندگي مي كنند غذا براي بچه ها ، همين جا در همين شهر ، در جايي كه شما ميليون ها دلار پول در مي آوريد ما بچه هايي داريم كه شبها گرسنه مي خوابند و از گرسنگي گريه مي كنند چقدر براي غذا مي دهيد ؟

او به من نگاه مي كرد و من به اوراق روي ميز . نمي توانستم دروغ بگويم او ادامه داد :

ـ ما در تمام شهر سوپ داريم ، جايي كه همه بي خانه ها مي توانند چيزي براي خوردن پيدا كنند . شما چقدر به اين مكان ها كمك كرديد ؟ اصلاً كمك كرديد ؟

من گفتم :

ـ مستقيماً نه ولي بعضي كمك ها ....

ـ خفه شو .

او تفنگ لعنتي را به سوي من گرفت و تكان داد .

ـ به سرپناه هاي بي خانمان ها چه طور ؟ جاهايي كه ما در دما هاي ده درجه زير صفر در آنها مي خوابيم . چند پناهگاه در اين كاغذ ها ليست شده ؟

من به نرمي گفتم :

ـ هيچي .

او از جا پريد و با لوله هاي قرمز كه به خوبي با نوار چسب نقره اي روي كمرش هويدا بود ما را به شدت ترساند . صندلي اش را با پا به عقب زد و گفت :

ـ كلينيك ها چطور ؟ ما كلينيك هايي داريم كه دكترها و آدمهاي محترمي كه سابقاً خوب پول در مي آوردند مي آيند و به بيماران كمك مي كنند ، آنها پول نمي گيرند. دولت اجازه را مي داد و كمك مي كرد دارو و لوازم بخريم . حالا تمساح دولت را اداره مي كند و همه پولها ناپديد شده اند . شما چه قدر پول به كلينيك ها مي دهيد ؟

رافتر طوري مرا نگاه كرد گويي بايد كاري بكنم . شايد بايد چيزي را در كاغذ ها مي ديدم و مي گفتم . ايناهاش ما نيم ميليون دلار به كلينيك ها و سوپ خوري ها بخشيده ايم .

اين چيزي بود كه رافتر حتماً انجام مي داد ولي من نه ، من نمي خواستم گلوله بخورم ميستر زيرك تر از ظاهرش بود .

در حالي كه ميستر به سوي پنجره ها مي رفت و بيرون رو نگاه مي كرد من كاغذ ها را ورق مي زدم كه گفت :

ـ پليس همه جاست و آمبولانس هاي زيادي آماده اند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او صحنه پايين را فراموش كرد و از كنار ميز جلو رفت تا نزديك گروگانهايش بايستد . آنها همه ي حركتها را با دقت نگاه مي كردند و و توجه خاصي به مواد منفجره داشتند او به آهستگي تفنگ را بلند كرد و مستقيماً به سمت بيني كول برن كه كمتر از سه فوت آن طرفتر ايستاده بود نشانه رفت .

ـ تو چقدر به كلينيك ها داده اي ؟كول برن كه چشم هايش را محكم مي بست و آماده گريه كردن بود گفت :

ـ هيچي .

قلبم يخ زد و نفسم را حبس كردم .

ـ چه قدر به سوپ خوري ها داده اي ؟

ـ هيچي .

ـ چه قدر به بي پناهها و بي خانه ها كمك كرده اي ؟

ـ هيچي .

او به جاي شليك به كول برن به سمت نوزو نشانه رفت و سه سوال را تكرار كرد . نوزو پاسخ هاي مشابه داشت و ميستر از صف جلو مي رفت و نشانه مي رفت و همان سوال ها را مي پرسيد و همان جواب ها را مي شنيد . برخلاف ميل ما او رافتر را نكشت بلكه با خشم گفت :

ـ سه ميليون دلار و حتي يه ده سنتي خرج بيماران و گرسنگان نشده ! شما افراد بدبختي هستيد .

ما احساس بدبختي مي كرديم و من متوجه شدم او قصد كشتن ما را ندارد . چطور يك ولگرد مي توانست ديناميت به دست آورد ؟ و چه كسي به او آموخته چگونه سيم ها را به هم متصل كند ؟

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] غروب آفتاب بود كه او گرسنه شد و به من دستور داد تا با رئيس تماس بگيرم تا از سازمان امور خيريه در تقاطع خيابان L و هفدهم شمال غربي سوپ سفارش بدهم . ميستر گفت:

ـ آنها در سوپ سبزي بيشتري مي ريزند و نان آنها مانند بيشتر سوپ خوري ها بيات نيست .

رودلف ناباورانه به طوري كه از بلندگو صدايش در اتاق پيچيد پرسيد :

ـ سوپ خوري ، غذا بيرون مي ده ؟

من پارس كنان به رودلف گفتم :

ـ همين كار را بكن . سوپ براي ده نفر .

ميستر گفت تلفن را قطع كنم و همه خط ها رو مشغول كنم مي ديدم دوستان ما و يك اسكادران پليس در شهر مي چرخيدند و در ساعات شلوغي ترافيك روي ميسيون كوچك جايي كه ولگردهاي خيابانها روي كاسه هاي سوپ خم شده بودند و نمي دانستند چه اتفاقي افتاده فرود مي آمدند . ده سفارش براي بيرون با نان اضافه .

ميستر دوباره به سوي پنجره رفت و ما صداي هليكوپتر را دوباره شنيديم . او بيرون را نگاه كرد . و قدم به عقب نهاد و ريشش را كشيد و اوضاع را بررسي كرد . چه نوع تهاجم مي توانست توسط هليكوپتر صورت بگيرد ؟شايد براي تخليه مجروحان بود . آم استيد يك ساعت زجر مي كشيد كه موجب نارضايتي رافتر و مالامود بود كه از كمر به او متصل بودند او ديگر تحمل نداشت گفت:

ـ ببخشيد قربان . من بايد به دستشويي بروم.

ميستر كماكان ريشش را مي كشيد . گفت :

ـ دستشويي ؟ دستشويي چه ؟

آم استيد مانند كلاس سومي ها گفت :

ـ من بايد به توالت برم قربان ديگه نمي توانم نگه دارم .

ميستر به اطراف اتاق نگاهي انداخت و يك گلدان چيني پيدا كرد كه مظلومانه روي ميز قهوه بود با تكان اسلحه به من فهمان آم ستيد رو باز كنم و گفت :

ـ دستشويي همين جاست .

آم ستيد گلهاي تازه را از گلدان خارج كرد و پشت به ما كرد و مدت زيادي ماند كه موجب شد ما روي كف زمين را وارسي كنيم .

وقتي كارش تمام شد ميستر گفت ميز كنفرانس را پيش پنجره ببريم . ميز بيست فوت طول داشت و مانند اكثر اثاثيه شركت از چوب گردو بود . و من كه در يك طرف و آم استيد در طرف ديگر بود كه توانستيم به زور شش فوت جا به جا كنيم كه ميستر دستور ايست داد .

مرا وادار كرد كه مالامود و ميستر را به هم ببندم و آم ستيد را رها بگذارم نمي دانم چرا اين كار را كرد .

بعد هشت نفر گروگان در بند را وادار كرد پشت به ديوار روي ميز بنشينند . هيچ كس جرات نداشت دليل آن را بپرسد ولي من متوجه شدم او مي خواست سپري در برابر تك تير اندازان بسازد و بعد فهميدم پليس تيراندازي روي ساختمان همجوار داشت و شايد ميستر آن ها را ديده بود .

پس از ايستادن به مدت 5 ساعت رافتر و بقيه راحت شدند كه كه توانستند بنشينند . آم استيد و ما روي صندلي نشستيم و منتظر شديم .

زندگي در خيابان حتماً به آدم صبر مي آموزد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او ظاهراً به نشستن در تنهايي براي مدت طولاني قناعت مي كرد و راضي بود ، و چشمانش پشت عينكش مخفي شده بودند و سرش كاملاً بي حركت بود . او بدون لحن خاصي زير لب گفت :

ـ مذاكره كنندگان چه كساني هستند ؟

چند دقيقه صبر كرد و دوباره سوال كرد ما به همديگر گيج نگاه مي كرديم و مي نمي دانستيم او چه مي گويد . او ظاهراً به نقطه اي روي ميز نگاه مي كرد كه از پاي راست كول برن زياد دور نبود .

ـ شما نه تنها بي خانمانان را ناديده مي گيريد بلكه كمك مي كنيد آنها را به خيابان بريزند .

ما همگي با سر حرف او را تصديق كرديم اگر قرار بود شفاهاً ما را آزار دهد حرفي نداشتيم .

غذاي حاضري ما از راه رسيد . درست چند دقيقه قبل از ساعت هفت صداي در شنيده شد . ميستر به من گفت تماس بگيرم و به پليس هشدار دهم اگر كسي را بيرون ببيند يكي از ما را مي كشد . من اين مسئله را با دقت براي رودلف توضيح دادم و تاكيد كردم كسي در فكر نجات ما نباشد . ما در حال مذاكره هستيم رودلف گفت كه متوجه مطلب است . آم ستيد به سوي در رفت و قفل آن را باز كرد به ميستر براي دريافت دستور نگاه كرد .

ميستر گفت :

ـ در را خيلي آرام باز كن

من چند قدم عقبتر ميستر ايستاده بودم كه در باز شد . غذا روي ميز كوچكي كه براي جا به جا كردن كاغذ هاي زيادي كه ما هر روز سفارش مي داديم استفاده مي شد . مي توانستم چهار ظرف پلاستيكي سوپ و يك پاكت قهوه اي پر از نان ببينم . نمي دانستم آيا نوشيدني بود يا نه . هر گز متوجه آن مسئله نشديم .

آم ستيد يك قدم داخل راهرو رفت و چرخ را گرفت و مي خواست داخل اتاق كنفرانس كند كه صداي شليك هوا را شكافت . ي پليس تيرانداز تنها كنار ميز خانم دويه پشت قفسه مدارك با چهل فوت فاصله مخفي شده بود و به خوبي آن چه را مي خواست مي ديد . وقتي كه آم ستيد لحظه اي خم شد تكه چرخ را بگيرد سر ميستر براي لحظه اي مشخص شد و تك تيرانداز آن را از هم پاشيد .

ميستر بدون كوچك ترين سر و صدا به عقب رفت و آنگاه صورتم بلافاصله از خون و مايعات پوشيده شد . فكر كردم من هم تير خوردم و يادم مي آيد از درد جيغ كشيدم . آم ستيد در راهرو داشت فرياد مي كشيد . هفت نفر ديگر مانند سگ هاي سوخته روي ميز تكان مي خوردند و فرياد مي كشيدند و به سوي در مي رفتند و نيمي از آنها نيمي ديگري را روي زمين مي كشيد من روي زانوانم نشسته و چشمانم را گرفته بودم و منتظر بودم ديناميت ها منفجر شوند . سپس براي اينكه از هياهو دور شوم ؛ به سوي در ديگري رفتم و قفل را گشودم و آن را به شدت باز كردم و بار آخر كه ميستر را ديدم روي يكي از قاليهاي شرقي گران قيمت افتاده بود . دستهايش شل كنارش افتاده بودند و اصلاً نزديك سيم قرمز نبودند . بچه هاي حفاظت ناگهان با نگاه هاي خشمگين راهرو را پر كردند ، آنها كلاه خود و ژاكتهاي ضخيم داشتند و چند تا از آنها مي خزيدند . آنها ما را گرفتند و از سالن پذيرش به آسانسور ها بردند آنها از من پرسيدند .

ـ زخمي شده ايد ؟

من نمي دانستم . صورت و لباسم خوني بود و مايعي چسبناك به آنها چسبيده بود كه دكتر بعداً گفت از مايع مخچه است .

 

فصل سوم:

 

در طبقه اول و دورترين نقطه از ميستر خانواده ها و دوستان منتظر بودند . چندين نفر از همكارانمان در اتاق ها و راهرو ها جمع شده بودند و منتظر نجات ما بودند وقتي ما را ديدند فرياد خوشحالي كشيدند .

چون من خون آلود بودم مرا به اتاق كوچك ورزش در زيرزمين بردند كه جز املاك شركت بود و كسي به آن اهميتي نمي داد ما آنقدر گرفتار بوديم كه وقت ورزش نداشتيم و هركس كه كار نداشت مسلماً كار پيدا مي كرد .

دكتر ها بلافاصله مرا محاصره كردند و همسر من ميان آنها نبود . وقتي آنها را قانع كردم كه خون من نيست آنها آرام شدند و يك آزمايش عادي انجام دادند ، فشار خونم بالا بود و نبض غير عادي آنها به من يك قرص دادند

آنچه واقعاً نياز داشتم دوش بود . مرا وادار كردند ده دقيقه روي ميز بخوابم تا فشار خونم را كنترل كنند من پرسيدم :

ـ شوكه شده ام ؟

ـ شايد اين طور نباشد .

من اين طور حس مي كردم . كلير كجا بود ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من شش ساعت زير تفنگ بودم و زندگيم به نخي بند بود و او اصلاً لازم نبود به همراه بقيه اعضاي خانواده به آنجا بيايد و انتظار بكشد .

دوش طولاني بود و داغ ؛ سرم را سه بار با شامپوي زياد شستم بعد مدت زيادي زير دوش آب ايستادم . زمان توقف كرده بود ، هيچ چيز مهم نبود . من زنده بودم و نفس مي كشيدم و داغ مي شدم

لباس هاي ورزشي تميز كس ديگر كه بزرگ بود پوشيدم و به كنار ميز رفتم تا دوباره فشار خونم را آزمايش كنند . منشي ام پولي آمد و مدتي مرا دلداري داد كه به شدت نيازمند آن بودم و او در چشمانش اشك داشت . از او پرسيدم :

ـ كلير كجاست ؟

ـ در تماس است . سعي كردم با بيمارستان تماس بگيرم .

پولي مي دانست از ازدواج ما مدت زيادي نگذشته بود او از من پرسيد :

ـ حالت خوبه ؟

ـ فكر مي كنم خوبم

از دكتر ها تشكر كردم و از اتاق ورزش خارج شدم . رودلف از راهرو مرا ديد و در آغوش گرفت و تبريك گفت انگار من كاري كرده ام . گفت:

ـ هيچ كس انتظار ندارد تو فردا كار كني

آيا او فكر مي كرد مرخصي چاره دردم بود ؟

به او گفتم :

ـ فكر فردا را نكرده ام .

ـ تو بايد استراحت كني .

جوري حرف مي زد انگار دكتر ها اين فكر را نكرده بودند

مي خواستم با بري نوزو رفيق گروگانم صحبت كنم اما او رفته بود . كسي صدمه نديده بود و فقط اثر طناب روي مچ ها مانده بود .

جراحت در كمترين حد ممكن بود و آدم هاي خوب خوشحال بودند و هيجان در دريك و سوييني به سرعت گسترده شد .

اكثر وكلا و كارمندان با حالتي عصبي در طبقه اول منتظر بودند و فاصله زيادي با آقا و مواد منفجره داشتند . پولي پالتوي مرا در دست داشت آن را گرفتم و بالاي لباس ورزشي پوشيدم كه ظاهر عجيب و غريب پيدا كرده بودم . براي من اهميتي نداشت .

پولي گفت :

ـ چند خبرنگار بيرون هستند .

ـ بله رسانه ها ! چه داستاني ! اين فقط يك تيراندازي در محل كار نبود بلكه گروگان گيري گروهي وكلا توسط ديوانه اي خياباني بود . ولي آنها داستاني به دست نياوردند درست نيست ؟ وكلا گريختند و آدم بد داستان گلوله خورد و مواد منفجره با زمين خوردن صاحبشان از كار افتادند ، چه داستاني !؟ يك گلوله و يك بمب و يك نور سفيد و از هم پاشيدن پنجره ها و دست و پاي قطع شده كه به خيابان مي افتد و همه ي اين ماجرا به طور زنده براي كانال نو سر تيتر خبر مي شد

پولي گفت :

ـ من با ماشين به خونه مي برمت دنبال من بيا .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] خوشحال بودم يك نفر به من گفت چه كار بايد بكنم . افكارم كند شده بود و كار نمي كرد صحنه پشت صحنه بدون هيچ معني .

از در خدمات طبقه همكف بيرون رفتيم . هوا سرد بود و من تازگي آن را نفس كشيدم تا اينكه ريه هايم درد گرفت وقتي پولي رفت تا ماشين را بياورد پشت يك ساختمان مخفي شدم و به سيرك جلوي رويم نگاه كردم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماشين هاي پليس و آمبولانسها . واحد سيار تلويزيون و حتي ماشين آتش نشاني همه مي بستند و مي رفتند يكي از آمبولانسها پشتش به ساختمان پارك شده بود حتماً منتظر بود ميستر را به سردخانه ببرند .

من زنده هستم . من زنده هستم ! اين را چند بار گفتم و براي اولين بار لبخند زدم . من زنده هستم !

چشمانم را محكم بستم و خدا را با دعاي كوتاه و صادقانه شكر گفتم

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] وقتي در سكوت نشستيم صدا ها دوباره برگشتند پولي پشت فرمان بود و آرام مي راند و منتظر بود چيزي بگويم . صداي گوشخراش تفنگ تيرانداز را مي شنيدم بعد صداي زمين افتادن و صداي رم كردن گروگانها روي ميز .

من چه ديده بودم ؟ به ميزي كه هفت نفر هشيارانه به در خيره شده بودند وبعد به ميستر كه اسلحه شو بلند كرد و روي سر آم ستيد گذاشت ، من درست وقتي او تير خورد پشت سرش بودم . چه چيزي سبب شد گلوله به او بخورد و به من نخورد ؟ گلوله ها از در و ديوار و افراد رد مي شدند با صدايي كه به سختي قابل شنيدن بود من با صدايي بلند كه ديگران آن را بشنوند گفتم :

ـ او قصد نداشت ما را بكشد .

پولي كه صداي مرا شنيد خيالش راحت شد و گفت :

ـ پس او چه كار مي كرد ؟

ـ نمي دانم .

ـ او چه مي خواست ؟

ـ هيچ چيز نگفت . چيز زيادي گفته نشد . چندين ساعت نشسته و همديگر را نگاه مي كرديم .

ـ چرا نمي خواست با پليس صحبت كنه ؟

ـ چه مي دونم اين بزرگترين اشتباه او بود . اگر خطوط تلفن را آزاد نگه مي داشت مي توانستم پليس ها را قانع كنم كه او قصد كشتن ما را ندارد .

ـ تو پليس ها را سرزنش مي كني درسته ؟

ـ نه يادم بنداز به آنها نامه بنويسم .

ـ فردا كار مي كني ؟

ـ اگر كار نكنم چه كار كنم ؟

ـ فكر كردم يك روز مرخصي بگيري .

ـ من يكسال مرخصي نياز دارم ، يك فايده ندارد .

آپارتمان مادر طبقه سوم يك ساختمان در خيابان p در جورج تاون بود پولي سر پيچ متوقف شد من از او تشكر كردم و خارج شدم و از تاريكي پنجره ها مي توانستم حدس بزنم كلير خانه نبود .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] من يك هفته پس از انتقال به واشنگتن با كلير ملاقات كردم . تازه از دانشگاه يل فارغ التحصيل شده بودم و در شركتي متمول با موقعيت عالي مشغول به كار شدم و آينده اي درخشان مانند پنجاه تازه كار كلاسم در انتظارم بود او در رشته ي علوم سياسي در دانشگاه امريكن مدرك گرفته بود و پدربزرگش زماني فرماندار رود آيلند بود و خانواده او قرنها افراد با نفوذي بودند .

دريك و سوييسي مانند شركتهاي بزرگ دير سال اول را مانند سربازخانه عمل مي كنند من پانزده سال در روز و شش روز در هفته كار مي كردم و يكشنبه ها من و كلير همديگر را مي ديديم . شب هاي يكشنبه من در دفتر بودم . فكر مي كرديم اگر ازدواج كنيم وقت بيشتري براي با هم بودن خواهيم داشت حداقل مي توانستيم در يك تختخواب بخوابيم ولي خواب تنها كاري بود كه ما مي كرديم .

جشن عروسي مجللي داشتيم و ماه عسل كوتاه بود وقتي خوشي ها كمرنگ شد نود ساعت در هفته در دفترم كار مي كردم در خلال سومين ماه زندگي مشتركمان هيجده روز را با نبودن رابطه جنسي گذرانديم . آن روزها را شمرده بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او در چند ماه اول خيلي با نشاط بود و از بي اعتنايي رنجور مي شد . من او را سرزنش نمي كردم ولي همكاران جوان از دفاتر دريك و سوييني شكايتي ندارند . كمتر از ده درصد هر كلاس شريك پيدا مي كردند و بنابراين رقابت شديد بود پاداشها گزاف بود و حداقل يك ميليون دلار در سال ساعت پر كردن و پول در آوردن مهم تر از راضي كردن يك همسر است . طلاق عادي شده است . فكر اين را نمي كردم كه از رودلف بخواهم كه بار كارم را سبك كند .

در انتهاي اولين سال مشتركمان كلير بسيار ناخوشنود شده بود و شروع كرد به دعوا و بحث ؛ او تصميم گرفت به دانشكده پزشكي برود از خانه نشستن و تلويزيون تماشا كردن خسته شده و فكر مي كرد مي تواند مانند من غرق خودش شود . فكر مي كردم آينده خوبي است و به اين ترتيب بخش عمده گناه من سبك مي شود . پس از چهارسال كار با شركت آنها از شانس شريك شدن صحبت كردند . اين سر نخ ها را وكلا جمع آوري و مقايسه مي كردند . عمدتاً احساس مي شد من با سرعت بيشتري به سوي مشاركت مي رفتم ، ولي بايد بيشتر كار مي كردم .

كلير تصميم گرفته بود وقت بيشتري بيرون آپارتمان در مقايسه با من بگذارند و هر دو نفرمان به شكل احمقانه اي غرق كار شده بوديم ، از دعوا دست برداشتيم و از هم جدا باقي مانديم او دوستان خودش را داشت و من هم دوستان خودم را . خوشبختانه اشتباه توليد نسل را نيز مرتكب نشديم . آرزو مي كنم همه كارها را جوري ديگر انجام مي دادم ، ما زماني عاشق همديگر بوديم و آن را از دست داديم .

وقتي وارد آپارتمان تاريك شدم براي اولين بار در طول سالها كلير را لازم داشتم . وقتي با مرگ رو به رو مي شوي بايد درباره آن با كسي صحبت كني ، احساس كني كه به تو احتياج است ، نوازشي شعري و به تو گفته شود كه كسي هست به تو اهميت مي دهد .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] روي كاناپه در اتاق كوچك پشتي نشستم و نوشابه اي مي نوشيدم چون تنها بودم افكارم به شش ساعتي كه با ميستر صرف كردم برگشت .

بعد از نوشابه صداي او را دم در شنيدم او قفل را باز كرد و صدا زد :

ـ مايكل !

من هيچ چيز نگفتم چون هنوز از عصبانيت لب هايم را مي گزيدم .

او وارد اتاق شد و ايستاد و مرا ديد و گفت :

ـ حالت خوبه ؟

او با نگراني واقعي اين را پرسيد و من به نرمي گفتم :

ـ حالم خوبه .

او كيفش را انداخت و به سوي كاناپه آمد و روي من خم شد .

ـ كجا بودي ؟

ـ بيمارستان .

ـ البته ، ببين من روز بدي را پشت سر گذاشته ام .

ـ من همه چيز را مي دونم مايكل .

ـ مي دوني ؟!

ـ البته كه مي دونم .

ـ پس كدوم جهنمي بود .

ـ در بيمارستان .

ـ نه نفر از ما را شش ساعت يك ديوانه نگه داشته بود . هشت خانواده به آنجا آمدند چون نگران بودند ! ما خوش شانس بوديم و فرار كرديم و مرا بايد منشي ام به خانه بياورد ؟

ـ من نمي تونستم اونجا باشم .

ـ البته كه نمي تونستي ، چه قدر بي فكر بودم .

روي صندلي كنار كاناپه نشست . به هم با خشم نگاه مي كرديم . او با لحني يخ زده شروع به صحبت كردن كرد :

ـ مجبورمان كردند در بيمارستان بمانيم ما در مورد قضيه گروگان گيري مي دانستيم و ممكن بود مجروح و زخمي در كار باشد . روش استاندارد آن است كه در آن وضعيت آنها بيمارستان ها را خبر مي كنند و همه را در حالت آماده باش قرار مي دهند.

نوشيدني ديگري برداشتم و فكر كردم چه متلك ديگري بياندازم ، او ادامه داد :

ـ من در دفتر كمكي ازم بر نمي آمد ،در بيمارستان منتظر بودم .

ـ آيا تماس گرفتي ؟

ـ سعي كردم . خطوط تلفن خراب بود بالاخره يك پليس پيدا كردم كه كلي منتظرم نگه داشت .

ـ دو ساعت پيش بود از آن وقت به بعد كجا بودي ؟

ـ در اتاق عمل ، ما بچه كوچكي را در جريان جراحي از دست داديم . او را ماشين زده بود .

ـ من متاسفم .

هرگز نمي فهميدم چه طور دكتر ها اين همه درد و مرگ را مي ديدند و تحمل مي كردند ! ميستر تنها دومين جسدي بود كه در تمام عمرم با چشمان خود ديده بودم .

او هم گفت :

ـ منم متاسفم . !

و بعد با نوشابه اي به آشپزخانه رفت و برگشت .

در نيمه تاريكي نشستيم و چون ارتباطي با هم نداشتيم راحت نبوديم او پرسيد :

ـ مي خواهي درباره اش صحبت كني ؟

ـ نه الان نه .

و واقعاً نمي خواستم . نوشابه به همراه قرص ها نفس مرا سنگين كرده بود . فكر مي كردم ميستر چه آرام و راحت بود حتي وقتي كه اسلحه را مي چرخاند و ديناميت به خودش بسته بود او واقعاً در سكوت همان چيزي بود كه من لازم داشتم . فردا مي توانم حرف بزنم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل چهارم :

 

مواد شيميايي تا ساعت چهار صبح روز بعد اثر كرد وقتي كه بيدار شدم بوي تند مايع چسبناك مغز ميستر در مشامم پيچيده بود ، لحظه اي در تاريكي وحشت زده بودم . بيني و چشمانم را ماليدم و روي كاناپه آن قدر تكان خوردم تا كسي صداي حركات مرا بشنود . كلير روي صندلي كنار من خوابيده بود او به نرمي در حالي كه شانه ام را لمس كرد گفت :

ـ چيزي نيست ، فقط كابوس ديدي .

ـ آيا كمي آب برايم مي آوري ؟

او به آشپزخانه رفت . ما يك ساعت با هم حرف زديم هر چه به خاطر مي آوردم به او گفتم او نزديك من نشسته بود و رو زانو ام رو مي ماليد و آب را در دست گرفته بود و با دقت گوش مي كرد در چند سال گذشته خيلي ما با هم مي نشستيم و صحبت مي كرديم .

او بايد ساعت هفت سر كار مي رفت بنابراين صبحانه را با هم درست كرديم غذايي با گوشت گاو در آشپزخانه روي پيشخوان با تلويزيوني كه روي آن بود خورديم خبر ساعت شش با داستان گروگانگيري شروع شد . صداي شليك در طول بحران از ساختمان شنيده مي شد جمعيت زيادي بيرون بودند بعضي از همكاران من كه اسير شده بودند با عجله پس از اتمام ماجرا از آنجا مي رفتند حداقل يكي از هليكوپتر هايي كه صدايشان را مي شنيدم حتماً مال خبرگزاري بوده و دوربين را لحظه اي روي پنجره متمركز كرده بود از پشت كركره ها براي لحظه اي ميستر ديده شد در حالي دزدكانه بيرون را نگاه مي كرد .

نام او دوون هاردي بود و چهل و پنج سال سن داشت و از كهنه سربازان جنگ ويتنام بود ، او سابقه كيفري كوچكي داشت عكس صورت او هنگام دستگيري به علت دزدي روي صفحه تلويزيون پشت گوينده اخبار صبح ديده مي شد او اصلاً شباهتي به ميستر نداشت . ريشو نبود ، عينك نداشت و خيلي حوانتر بود ، او را به عنوان بي خانماني با سابقه مواد مخدر معرفي كردند . و انگيزه اش مشخص نبود . هيچ خانواده اي قدم جلو نگذاشته بود و خود را به عنوان خانواده او معرفي كنند . از سوي ما هم هيچ اظهار نظري نشده بود و داستان آبكي شده بود .

بعد خبر هواشناسي آمد . برف شديد قرار بود اواخر بعد از ظهر ببارد روز دوازدهم فوريه بود و قبل از آمدن برف ثبت شده بود .

كلير مرا با ماشين به دفترم رساند و در ساعت شش و چهل دقيقه تعجب نكردم وقتي ديدم ماشين لكزوز من ميان ماشين هاي وارداتي ديگر پارك شده بود . پاركينگ هر گز خالي نمي شد . افرادي بودند كه در دفتر كار مي خوابيدند .

من قول دادم بعداً با او تماس بگيرم و سعي كنم ناهار را در بيمارستان بخوريم . او گفت همه چيز را ساده بگيريم . حداقل براي يكي دو روز .

قرار بود چه كار كنم ؟ روي كاناپه بخوابم و قرص بخورم ؟ نظر همه آن بود كه يك روز مرخصي بگيريم و بعد از آن به سركار برگردم . البته به طور تمام و كمال . به دو نگهبان بسيار هشيار در سرسرا صبح به خير گفتم . سه آسانسور از چهارآسانسور باز بود و منتظر و من حق انتخاب داشتم . وارد آسانسوري شدم كه با ميستر سوار آن شده بودم و همه چيز به آرامي پيش رفت .

ناگهان يك صد سوال مطرح شد :

ـ چرا اين ساختمان را انتخاب كرده بود ؟ او قبل از ورود به سرسرا كجا بود ؟ نگهبانان امنيتي كه هميشه نزديك در جلويي قدم مي زدند كجا بودند ؟ چرا من ؟ صد ها وكيل در طول روز به آنجا رفت و آمد داشتند . چرا طبقه ششم ؟!

او دنبال چه بود ؟ باور نمي كردم دوون هاردي خودش را با ديناميت پيچ كرده بود و زندگي اش را به خطر انداخت تا يك هشت وكيل ثروتمند را به خاطر خساست شان تنبيه كرده باشد . او مي توانست افراد ثروتمند تري را پيدا كند و شايد افراد حريص تر از ما .

به پرسش او كه مي گفت :

ـ چه كساني مستاجر ها رو بيرون مي ريزند ؟ هرگز جواب داده نشد . ولي زياد طول نمي كشيد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آسانسور ايستاد و من خارج شدم ولي اين بار بدون اينكه كسي پشت سرم باشد ، خانم دويه در آن ساعت هنوز در جايي خواب بود ، طبقه ششم هم آرام بود . جلوي ميز او مكث كردم و به دو در اتاق كنفرانس خيره شدم . نزديك ترين در را باز كردم دري كه آم ستيد در آن ايستاده بود و گلوله از بالاي سرش به سر ميستر خورد . نفس عميقي كشيدم و كليد برق را زدم .

هيچ اتفاقي نيافتاده بود . ميز كنفرانس و صندلي ها به خوبي مرتب شده بودند قالي شرقي كه روي آن ميستر جان داده بود را با قالي زيبا تري عوض كرده بودند يك لايه رنگ جديد ديوار ها را پوشانده بود حتي سوراخ گلوله سقف هم پيدا نبود . گلوله رافتر ناپديد شده بود .

بالا دستي ها در شركت تا مطمئن شدند هيچ گاه هيچ حادثه اي رخ نداده است كمي ولخرجي كردند . در طول روز شايد چند آدم كنجكاو به اتاق مي رفتند ولي مسلماً چيزي را براي نگاه كردن پيدا نمي كردند

شايد دوستان يكي دو دقيقه در كار سهل انگاري مي كردند ديگر ردپايي از خيابان گرد كثيف در دفاتر معتبر مشهود نبود .

قضيه با خونسردي مخفي شده بود و متاسفانه منطق آن را متوجه شدم . من يكي از سفيد پوستان پولدار بودم چه توقعي داشتم ؟ يك خاطره ؟ يك حلقه گل كه خيابانگرد ها براي ميستر بياورند ؟

نمي دانستم چه چيزي توقع داشتم ولي بوي رنگ تازه حالم را داشت به هم مي زد روي ميزم هر صبح دقيقاً در جاي هميشگي وال استريت ژورنال و واشنگتين پست قرار گرفته بود اسم آدمي كه روزنامه ها را آنجا مي گذاشت قبلاً مي دانستم ولي مدتها بود فراموش كرده بودم روي صفحه اول بخش داخلي واشنگتن پست زير خط تا كردن روزنامه قضيه تيراندازي دوون هاردي ديده مي شد و مقاله بلندي درباره بحران كوچك ديروز نوشته شده بود .

من آن را به سرعت خواندم و حس كردم بيشتر از هر روزنامه نگاري از جزئيات مطلع هستم ولي چند مطلب جديد هم فهميدم . لوله هاي قرمز ديناميت نبودند . ميستر چند دسته جارو را به قطعات كوچك سوهان زده بود و نوار برق نقره اي را دور آنها پيچيده بود و ما را تا سر حد مرگ ترسانده بود و اسلحه او يك كاليبر 44 مسروقه اتوماتيك بود .

چون روزنامه پست بود داستان درباره ي دوون هاردي با شرح بيشتري نوشته بود تا از قربانيانش ، و با قضاوت عادلانه كه براي من هم خوشايند بود ، حتي يك كلمه از جانب شركت دريك و سوييني درج نشده بود .

طبق اظهارات مدير كلينيك وكالت در خيابان چهاردهم مورد كاي گرين ، دوون هاردي چند سال به عنوان سرايدار باغ ملي كار كرده بود و كارش به علت كمبود بودجه از دست داده بود او چند ماه به علت سرقت زنداني شد و بعد به خيابانها پناه آورد . او با الكل و مواد مخدر دست و پنجه نرم كرده بود و دائماً به خاطر دزدي از مغازه دستگير مي شد . كلينيك گرين چندين بار او را معرفي كرده بود و اگر خانواده اي در كار بود وكيل هيچ اطلاعي نداشت .

گرين درباره انگيزه او چيزي براي گفتن نداشت ، او گفت دوون هاردي را اخيراً از انباري قديمي كه در آن اقامت داشت بيرون كرده اند . اخراج از محل زندگي يك شيوه قانوني است كه وكلا آن را انجام مي دهند . من خوب فهميدم كه يكي از هزاران شركت در واشينگتن او را به خيابان انداخته بود .

كلينيك خيابان چهاردهم را خيريه اي تاسيس كرده بود و براي بي خانمانان كار مي كرد . گرين مي گفت :

ـ وقتي در گذشته پول فدرال مي گرفتيم ، هفت وكيل داشتيم و حالا دو تا داريم

بي تعجب ژورنال خبري از قضيه چاپ نكرده بود . اگر يكي از وكلا در پنجمين شركت بزرگ كشور در زمينه ابريشم كشته يا حتي كمي زخمي مي شد در صفحه اول خبر آن را چاپ مي كردند .

خدارا شكر كه داستان بزرگي نبود من پشت ميز نشسته بودم و روزنامه ها را مي خواندم و كلي كار داشتم . الان مي توانستم در غسالخانه كنار ميستر خوابيده باشم

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پولي چند دقيقه قبل از هشت با لبخندي بزگ و ظرفي از شيريني خانگي از راه رسيد ، از اينكه مرا سر كار ديد تعجب نكرد . در واقع همه ما گروگانها سر كار آمده بوديم حتي خيلي زودتر از وقت هميشگي . اگر در خانه مي مانديم و زنمان نوازشمان مي كرد خيلي ضعف بزرگي به حساب مي اومد . پولي گفت :

ـ آرتور پاي تلفن است .

حداقل ده آماتور در شركت ما بود ولي يكي از آنها در راهرو ها بدون نياز به اسم فاميلي راه مي رفت .

آرتور جاكوبس سهام دار اصلي شركت و رئيس هيئت مديره ، او آدمي با نفوذ ، مردي كه او را ستايش مي كرديم و به او احترام مي گذاشتيم اگر شركت يك قلب و روح داشت آن آرتور بود ، در هفت سال گذشته من سه بار با او صحبت كرده بودم .

به او گفتم حالم خوب است او مرا به خاطر شجاعتم تشويق كرد و من احساس قهرمان بودن كردم . نمي دانستم او از كجا دانست يا شايد اول با مالامود حرف زده بود و داشت راه كنترل او را هموار مي كرد .

آم ستيد و گلدان چيني او مسلماً همه را به خنده مي انداخت .

آرتور مي خواست با گروگانها ساعت ده ملاقات كند البته در اتاق كنفرانس تا اظهاراتمان را روي ويدئو ضبط كند .

پرسيدم :

ـ چرا ؟

او با صداي تيزش كه به هشت ساله ها نمي خورد گفت :

ـ بچه هاي وكالت فكر مي كنند كار خوبيه شايد خانواده اش از پليس شكايت كنند

ـ البته .

ـ و شايد آنها ما را به عنوان مدافع ذكر كنند شما مي دانيد كه هر وكيلي باشد آدم را دادگاهي مي كنند .

من هميشه خدا را شكر مي كردم ، چه طور مي توانيم بدون دادگاه زندگي كنيم . ؟؟!

به خاطر توجيهش از او تشكر كردم و او قطع كرد تا با گرگان بعدي تماس بگيرد سان قبل از ساعت نه آغاز شد . و جريان آهسته خيرخواهان و پشت هم اندازان به دفترم مي آمدند و شدت احساس نگراني مي كردند و مشتاق شنيدن جزئيات بودند من خيلي كار داشتم ولي به آن نمي رسيدم در لحظات بدون مزاحم مي نشستم و به رديف پرونده هاي منتظر من نگاهي كردم و بي حس مي شدم . دستانم كار نمي كرد .

كار مهم نبود و سر كارم از مسئله مرگ و زندگي خالي بود . من مرگ را ديده بودم و تقريباً آن را حس كرده بودم و آن قدر خام نبودم كه همه چيز را عقب بزنم و كار كنم گوئي هيچ اتفاقي نيافتاده است .

به دوون هاردي و لوله هاي قرمز رنگ و سيمهاي رنگارنگ دور كمرش فكر كردم او چندين ساعت وقت صرف كردن اسباب بازي مناسب حمله اش كرده بود ، او تفنگي را دزديده و شركت ما را يافته بود و اشتباه بزرگي مرتكب شد كه به قيمت زندگيش تمام شده بود . هيچ يك از همكارانم كوچكترين اهميتي به او نمي داد .

من بالاخره رفتم . ترافيك بدتر مي شد و با آدم هاي غير قابل تحمل حرف مي زدم . دو خبرنگار تماس گرفتند من به پولي گفتم كه دنبال چه كار به بيرون رفته ام و او يادآوري كرد با آرتور ملاقات كنم .

به سوي ماشينم رفتم و روشن كردم . بخاري را راه انداختم و مدت زيادي نشستم و فكر كردم در شركت صحنه سازي كنم يا نه . اگر نمي رفتم آرتور ناراحت مي شد هيچ كس دوست ندارد ملاقات با آرتور را از دست بدهد .

شروع كردم به رانندگي ، فرصت نادري براي كاري احمقانه بود شايد اذيت مي شدم بايد مي رفتم . آرتور و بقيه شركت بايد به من مرخصي مي دادند

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] به سمت جرج تاون راندم ولي جاي خاصي در نظر نداشتم . ابرها تيره بودند و مردم روي پياده رو ها به سرعت راه مي رفتند و پرسنل برف روبي آماده مي شدند . از يك گدا در خيابان m گذشتم و فكر كردم آيا او دوون هاردي را مي شناسد يا نه . خيابانگرد ها در كولاك برف كجا مي روند ؟

با بيمارستان تماس گرفتم و به من گفتند زنم در اورژانس چند ساعت مشغول بوده است . چقدر ناهار رمانتيك در بيمارستان اهميت داشت . پيچيدم و رفتم سمت شمال شرق از لوگان سركل عبور كردم و به قسمت خشن شهر و خيابان چهاردهم رسيدم و كلينيك وكالت را پيدا كردم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در خيابان چهاردهم Q,NW پارم پارك كردم و مطمئن بودم ديگر ماشينم را نخواهم ديد .

كلينيك نيمي از يك ساختمان بزرگ ويكتوريايي ، آجر قرمز سه طبقه را اشغال كرده بود ، پنجره هاي طبقه آخر را با چوب بسته بودند ، در همسايگي آن يك دستگاه زپرتي لباسشويي بود .

خانه هاي درب و داغان حتماً زياد دور نبود .

در ورودي را با سايباني به رنگ زرد روشن پوشانده بودند و نمي دانستم در بزنم يا همين طور داخل شوم در قفل نبود و به آرامي دسته را چرخاندم و وارد دنيايي ديگر شدم .

دفتر وكالتي در نوع خود بود ولي از سنگ مرمر و چوب هاي گرانقيمت شركت دريك و سوييني خبري نبود در اتاق بزرگ مقابلم چهار ميز فلزي قرار داشت و هر يك پر شده بود از توده پرونده ها كه يك فوت ارتفاع داشت . پرونده هاي بيشتري را ناظم روي فرش كهنه كنار ميز ها گذاشته بودند و سطل هاي آشغال پر از كاغذ باطله بود كه از آنها كاغذ روي زمين پراكنده شده و يك ديوار با كابينت هاي پر از پرونده در رنگهاي مختلف پوشيده شده بود .

پرونده ها و تلفن ها به ده سال پيش بر مي گردد .

قفسه ها كتاب پوسيده بودند و عكس كمرنگ بزرگي از مارتين لوتر كينگ روي ديوار پشتي ديده مي شد . چندين دفتر كوچك تر نيز از اتاق جلويي منشعب مي شد و مرا متحير ساخته بود .

جاي شلوغ و غبار آلودي بود كه يك زن خشن اسپانيولي از تايپ كردن دست برداشت و مرا نگاه كرد و پرسيد :

ـ دنبال كسي هستيد ؟

اين بيشتر دعوت به يه مبارزه بود تا يك سوال . كارمند پذيرش دريك و سوييني براي چنين روشي حتماً اخراج مي شد

او سوفيا مندوزا بود . البته طبق صفحه اي كه نام او روش نوشته بود و كنار ميزش گذاشته بود من زود فهميدم او بيشتر از يك پذيرش است . غرش بلندي از يكي از اتاقهاي كناري شنيده شد و من در جا خشك شدم در حالي كه سوفيا تكان نخورد . با ملايمت و ادب گفتم :

ـ دنبال مورد كاين گرين هستم .

همان لحظه آن مرد به دنبال غرشش با عصبانيت از دفتر كناري خارج و وارد اتاق بزرگ جلويي شد زمين با هر قدمي كه بر مي داشت مي لرزيد و او فرياد سركسي به نام ابراهام مي كشيد .

سوفيا به او سر تكان داد و مرا مرخص كرد و سر كارش برگشت . گرين سياهپوستي عظيم الچثه بود كه حداقل 195 سانتي متر قد و اسكلتي پهن داشت كه وزن زيادي را حمل مي كرد . او پنجاه و چند ساله مي نمود و ريش جو گندمي داشت . او عينك گرد كه فريم قرمز داشت روي چشمانش بود .

نگاهي به من انداخت و چيزي نگفت ، دوباره سر ابراهام فرياد كشيد و به راه رفتن ادامه داد و در دفتر ناپديد شد و چند لحظه بعد بدون ابراهام برگشت و دوباره نگاهي به من كرد و گفت :

ـ مي تونم كمكتون كنم ؟

جلو رفتم و خودم را معرفي كردم . او چون مجبور بود خوشامد گفت و پرسيد :

ـ چه مي خواهي ؟

ـ دوون هاردي .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند لحظه به من نگاه كرد و بعد به سوفيا كه غرق كارش بود بعد به سمت دفترش سر تكان داد و من به دنبال او وارد اتاقي دوازده در شدم كه پنجره اي نداشت و همه سطح زمين پر از پرونده هاي مانيلي بود و كتابهاي كهنه حقوق .

يك كارت ويزيت طلاكوب دريك و سوييني به او دادم كه او آن را با اخم ورانداز كرد بعد به من پس داد و پرسيد :

ـ از پايين شهر ديدن مي كنيد ؟

كارت را گرفتم و گفتم :

ـ نه

ـ چه مي خواهي؟

ـ من نجات پيدا كردم . گلوله هاي هاردي تقريباً به من هم خورد .

ـ شما در اتاق با او بوديد ؟

ـ بله .

او نفس عميقي كشيد و اخم هايش را باز كرد و به تنها صندلي اتاق كه كنارم بود اشاره كرد .

ـ بنشينيد ولي شايد كثيف شويد .

هر دو نشستيم و زانوان من به ميزش خورد . دست هايم را در جيب پالتو فرو بردم پشت سر او شوفاژي صدا مي كرد به يكديگر نگاه مي كرديم و بعد نگاهمان را منحرف كرديم . من به آنجا رفته بودم و بايد اول چيزي مي گفتم .

ـ فكر كنم روز بدي داشتيد ؟ درسته ؟

او با صدايي نرم تر و با ملاطفت اين را گفت :

ـ نه به بدي روز هاردي ، نام شما را در روزنامه ديدم به همين خاطر به اينجا آمدم .

ـ نمي دانم چه كاري براي شما بايد بكنيم .

ـ فكر مي كنيد خانواده او شكايت مي كند ؟ اگر اين طور باشد شايد بهتر باشد من بروم .

ـ خانواده اي در كار نيست و از شكايت هم خبري نيست . من مي تونستم كمي سرو صدا به راه بياندازم . فكر مي كنم پليسي كه او را كشته سفيد پوست بوده پس مي تونستم چند دلار كاسب بشم و شايد مسئله را رتق و فتق مي كردم ولي كار جالبي نبود .

او دستهايش را بالاي ميز تكان داد و گفت :

ـ خدا مي دونه خودم چقدر كار دارم

ـ من هر گز آن پليس را نديدم .

ـ اگر براي شكايت به اينجا آمدي فراموشش كن .

ـ نمي دانم براي چه اينجا آمدم . صبح رفتم دفترم و اتفاقي نيافتاد ولي نمي تونستم خوب فكر كنم . سوار ماشين شدم و اينجا آمدم .

او سرش را به آهستگي تكان داد گويي سعي مي كرد بفهمد .

ـ قهوه مي خوري ؟

ـ نه متشكرم ، شما آقاي هاردي را خوب مي شناختيد ؟

ـ بله دوون مشتري هميشگي بود .

ـ الان كجاست ؟

ـ شايد در سرد خانه عمومي شهر واشنگتن .

ـ اگه خانواده اي نداشته باشه چه اتفاقي مي افته ؟

ـ او را به عنوان بي كس دفن مي كنند در كتاب حقوق به عنوان دفن ولگرد ها آمده و قبرستاني نزديك استاديوم PFK هست كه اين آدم ها را اونجا مي برند شايد باور نكني تعداد افرادي كه به اين عنوان اونجا دفن مي شوند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ـ حتماً همين طوره .

ـ درواقع در مورد جوانب زندگي بي خانمانها متعجب مي شوي

ـ مي دونستي ايدز داره يا نه ؟

سرش را عقب برد به سقف نگاه كرد و گفت :

ـ چرا ؟

ـ پشت سرش ايستاده بودم وقتي پشت جمجمه اش تركيد و صورتم پر خون شد به همين دليل مي پرسم .

با اين حرف من از خطر آدم بد به سوي آدمي سفيد پوست متعادل عبور كردم .

ـ فكر نمي كنم ايدز داشت .

ـ آيا وقتي ميميرند آنها را آزمايش مي كنند ؟

ـ بي خانه ها را ؟

ـ بله .

ـ اكثر مواقع بلي . دوون هم به شكلي ديگه كشته شد .

ـ مي توني سر در بياري ؟

شانه بالا انداخت و كمي بيشتر نرم شد و گفت :

ـ البته .

اين را با بي ميلي ادا كرد . و قلمي از جيبش خارج كرد و گفت :

ـ به اين دليل اينجا آمده اي ؟ نگران ايدز هستي ؟

ـ شايد يك دليل اين باشد . شما نگران نمي شويد ؟

ـ البته .

آبراهام كه مردي كوتوله چهل ساله بود و همه جاي او مهر وكيل منافع عمومي زده شده بود وارد اتاق شد . او يهودي بود . ريش سياه . عينك با فرم شاخدار ، با ژاكتي كهنه و شلوار كار چروك و كفش ورزشي كثيف داشت و مانند آدمهايي بود كه مي خواست دنيا را نجات دهد . او مرا تحويل گرفت و گرين هم كه در اين وادي نبود به آبراهام گفت :

ـ پيش بيني كرده اند يك تن برف خواهد باريد . بايد مطمئن شويم همه پناهگاه ها باز هستند .

ـ من دارم روش كار مي كنم .

آبراهام اين را گفت و رفت .

من گفتم :

ـ مي دانم شما گرفتار هستيد .

ـ آيا شما فقط همين را مي خواهيد ؟ يك آزمايش خون ؟

ـبله فكر مي كنم . هيچ مي دانيد او چرا اين كار را كرد ؟

عينك قرمزش را برداشت و آن را با دستمال كاغذي تميز كرد و چشمانش را ماليد و گفت :

ـ او رواني بود مثل خيلي مردم . چند سال در خيابان باشي و دائم مشروب بخوري .و در سرما بخوابي و پليس ها لگد كوبت كنند ، ديوانه مي شوي . علاوه بر اين او زخمي هم شده بود .

ـ اخراج از محل زندگي ؟

ـ بله چند ماه پيش او به يك انباري متروكه رفت تا زندگي كند . در گوشه نيويورك و فلوريدا بود . شخصي چوب نئوپان آورد آن را پيچ و مهره كرد و آپارتمان كوچك ساخته بود . جاي بدي براي يك بي خانمان نبود . سقف و توالت و آب داشت . با اجازه صد دلار در ماه از سوي يك دلال پرداخت مي شد و ادعا مي كرد كه مالك است .

ـ واقعاً ؟

ـ اين طور فكر مي كنم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد پرونده اي نازك را از انبوهي پرونده هايي كه روي ميزش بود جدا كرد و به طور معجزه آسايي پرونده اي بود كه او مي خواست ، نوشته روي آن را مدتي خواند و گفت :

ـ اينجاست كه قضيه پيچيده مي شود . ملك را ماه پيش شركتي به نام ريوراوكز همه را از جايشان بيرون انداخت .

ـ بله .

ـ پس احتمال اين است كه ريواوكز را شركت من كارش را انجام دهد .

ـ بله همين طور بايد باشد .

ـ چرا قضيه پيچيده است ؟

ـ شنيده ام آنها پيش از بيرون كردن به او هشدار نداده بودند . مردم مي گويند آنها به دلال پول اجاره دادند و اگر اينطور باشد آنها جا را غصب نكرده بودند و مستاجر بودند و بايد مراحل قانوني را طي مي كردند .

ـ به مستاجرين اخطاريه نداده اند ؟

ـ خير و هميشه همين طوره . دوستان خياباني ها به ساختمان متروكه مي روند و اكثر اوقات اتفاقي نمي افتد و آنها فكر مي كنند مالك آنجا هستند . مالك البته اين طور وانمود مي كند كه مي تواند آنها را بدون اطلاع بيرون كند . آنها هيچ حق قانوني اي ندارند .

ـ دوون هاردي چه طور رد شركت ما را پيدا كرد ؟

ـ چه مي دونم ، او ديوانه بود ولي احمق نبود .

ـ شما دلال را مي شناسيد ؟

ـ بله آدم فوق العاده ناراحتي است .

ـ گفتي انبار كجا بود ؟

ـ الان آنجا نيست ، هفته پيش با خاك يكسان شد .

من وقت او را به اندازه كافي گرفته بودم او به ساعتش نگاه كرد و من به ساعت خودم شماره تلفن رد و بدل كرديم و قول داديم در تماس باشيم .

مورد كاي گرين انسان با توجه و خونگرمي بود كه براي گله هاي خيابانگرد و بي خانمان بي نام وكالت مي كرد . نظر او از قانون آنقدر روح مي خواست كه من توان انجامش را نداشتم .

سر راه به خارج ساختمان به سوفيا اعتنا نكردم و حتماً او هم بي اعتنايي كرده بود ماشين من هنوز سرجايش بود و يك اينچ برف روي آن نشسته بود .

فصل پنجم:

در حالي كه برف مي باريد من در شهر رانندگي مي كردم ، وقتي كه در خيابانهاي واشينگتن مي راندم به ياد نمي آوردم به جلسه اي دير رسيده باشم . در گرمي و خشكي داخل ماشينم به سر مي بردم و به راحتي با ترافيك حركت مي كردم جايي نداشتم بروم .

دفترم مدتي خارج از ذهنم مي گذشت با آرتور كه از دستم ديوانه شده بود و صد نفر ملاقات كننده كه همه با تلفن مي گفتند حالت چطوره ، چه زجري مي كشيديم ؟!

تلفن ماشينم زنگ زد . پولي بود كه با حالي عصبي مي گفت :

ـ كجايي ؟

ـ چه كسي مي خواهد بداند ؟

ـ خيلي ها ، آرتور يكي از آنهاست ، رودلف ، يك خبرنگار ديگر و چند نفر موكل كه مشورت نياز دارند و كلير از بيمارستان تماس گرفت .

ـ او چه مي خواهد ؟

ـ او مثل همه نگران حال توست .

ـ حالم خوبه پولي به همه بگو مطب دكتر هستم ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ـ جدا ؟

ـ نه اما شايد باشم . آرتور ديگه چه گفت ؟

ـ او تماس نگرفت . رودلف تلفن زد منتظر تو بود .

ـ بگذار منتظر بماند .

كمي مكث كرد بعد به آهستگي گفت :

ـ كي امكان داره سر بزني ؟

ـ نمي دونم شايد هر وقت دكتر مرخصم كند . چرا خانه نمي روي ما در وسط يك طوفان هستيم . فردا هم تماس مي گيريم .

تلفن را قطع كرد .

آپارتمان جايي بود كه به ندرت در روشنايي روز آن را ديده بودم ، و ايده كنار آتش نشستن و به برف نگاه كردن رهايم نمي كرد . پس راندم چون اگر به بار مي رفتم از آن شايد خارج نمي شدم .

با ترافيك جلو رفتم در حالي كه مسافران از مري لند و اطراف ويرجينيا بر مي گشتند . من براحتي در خيابانهاي شهر كه از شر ترافيك راحت مي شدم ، مي راندم قبرستان نزديك RFK را كه جهت اشخاص بدون خانواده را در آن دفن مي كردند پيدا كردم از خيريه متوديست در خيابان هفدهم از خيابان هاي خلوت و محله هايي عبور كردم كه قبلاً نديده بودم و شايد مجدداً نمي ديدم .

ساعت چهار شهر خالي شده بود آسمان تيره مي شد و برف به شدت مي باريد . چندين اينچ برف زمين را پوشانده بود و پيش بيني شده برف بيشتر مي شد .

البته كولاك هم نمي توانست دريك و سوييني را تعطيل كند وكلايي را كه آنجا مي شناختم نيمه شبها و يكشنبه ها را دوست داشتند چون تلفن زنگ نمي زد . برف سنگين آسايي خوشايندي از غرولند هاي جلسات تمامي ناپذير و تماسهاي كنفرانسي به ارمغان مي آورد .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] نگهبان امنيتي به من گفت كه اكثر منشي ها و كارمندان ساعت سه به خانه رفتند . دوباره سوار آسانسور ميستر شدم .

در رديفي مرتب وسط ميزم يك مشت پيام هاي تلفني صورتي رنگ قرار داشت كه هيچ كدام برايم جالب نبود به طرف كامپيوترم رفتم و شروع به پيدا كردن پرونده هاي موكلان كردم .

ريوراوكز يك شركت اتحادي در دلاور كه در سال 1977 تاسيس شده بود و دفتر مركزيش در هاگرز تاون ، مري لند بود . شركتي خصوصي بود و اطلاعات عالي و زيادي طبعاً در دسترس نبود . وكيل شركت ن ـ برادن چانس اسم او را در منبع اطلاعاتي عظيم جستجو كردم . چانس شريك بخش املاك شركت ما بود جايي در طبقه چهارم كار مي كرد ، چهل و چهار ساله متاهل بود و در دانشكده حقوق ديوك درس خوانده بود و دوره ليسانس را در گتيزبورك گذرانده بود و يك تاريخچه كاري موثر و كاملاً انتظار داشتني داشت .

شركت ما با هشتصد وكيل كه روزانه در حال تقديم گزارش و دفاع در دادگاه ها هستند داراي سي و شش هزار پرونده در جريان بود. براي حصول اطمينان از اين كه دفترمان در نيويورك كسي از موكلان را در شيكاگو به دادگاه نمي كشاند پرونده ها به سرعت وارد سيستم داده هايمان مي شد . همه وكلا منشي ها و كارمندان وردست وكلاي شاغل در دريك و سوييني متخصص كامپيوتر شخصي بودند و بنابراين دسترسي فوري به اطلاعات كلي درباره همه پرونده ها براي آنها مقدور بود اگر يكي از وكلايمان در پالم بيچ با مستغلات مردي ثروتمند سر و كار داشته باشد من مي توانستم در صورت تمايل چند كليد را پانچ كنم و از چگونگي وكالت مان مطلع شوم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهل و دو پرونده راجع به ريوراوكز موجود بود كه تقريباً همه آنها مربوط به معاملات املاك مي شد كه شركت خريداري كرده بود ، چانس وكيل همه پرونده ها بود . چهار مورد اقدام به بيرون راندن ساكنان مربوط مي شد كه سه مورد آن پارسال انجام شده بود ، اولين فاز آسان بود .

در سي و يكم ژانويه ريوراوكز ملكي را در خيابان فلوريدا خريداري كرد . فروشنده شركت TAG بود .

در چهارم فوريه موكل ما تعدادي مستاجر را از انباري متروكه در ملكي بيرون راند كه يكي از آنها را حالا مي شناختم و او آقاي دوون هاردي بود كه اين قضيه به او برخورد و به نحوي رد وكلا را پيدا كرد .

اسم پرونده و شماره آن و را كپي كردم و به طبقه چهارم شتافتم .

هيچ كس به شركت بزرگ بدون اينكه هدف وكالت املاك و مستغلات داشته باشد ، ملحق نمي شد . حيطه هاي كاري جالبتري براي كسب شهرت نيز موجود بود .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] وكالت دعاوي هميشه مطلوب بود و وكلاي دعاوي كماكان بيشتر از هر وكلا خداوندي محترم بودند حداقل داخل شركت چنين بود . چندين حيطه شركت استعدادهاي درخشان را جلب كرده بود . بازار ادغام ها ، تصاحب ها هنوز داغ بود و اوراق بهادار دلخواه قديمي همگان بود . حيطه كاري من ، كه ضد تراست بود جايگاه بسيار خاصي داشت . قانون ماليات بسيار پيچيده بود ولي كارگزاران آن را بسيار ستايش مي كردند . روابطي دولتي اجباري بودند ولي در آمد آن آنقدر خوب بود كه همه شركتهاي حقوقي واشنگتن كادر كاملي از وكلا داشتند تا سيبيل افراد مربوطه را چرب كنند .

ولي هيچ كس به عنوان وكيل املاك و مستغلات شروع به كار نكرده بود . نمي دانستم چرا اين طور بود ، آن ها همه چيز را نزد خود مخفي نگه مي داشتند . يعني بدون شك خواندن اسناد چاپ شده رهن را مخفي مي كرد مي كردند و به چشم بقيه وكلاي شركت پست ترين رده هاي شغلي داشتند .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] در دريك و سوييني هر وكيل پرونده هاي جاري را در دفترش معمولاً در جايي با قفل و كليد نگه مي داشت . تنها پرونده هاي مختومه توسط بقيه قابل بررسي بود هيچ وكيلي مجبور نبود پرونده اي را به وكيل ديگر نشان دهد مگر آنكه يك شريك ارشد يا عضو كميسيون اجرايي درخواست كرده باشد .

پرونده تخليه خانه كه من دنبالش بودم هنوز پرونده جاري محسوب مي شد و پس از جريان ميستر مطمئن بودم به خوبي از آنها مراقبت مي شود .

يك كمك وكيل را ديدم كه برگ هاي اوزاليدي را پشت ميز كنار محوطه منشي ها مطالعه مي كرد و از او پرسيدم كجا مي توانم دفتر برادن چانس را پيدا كنم ، او به دري آن طرف راهرو اشاره كرد .

تعجب كردم چانس را پشت ميزش ديدم كه ظاهر وكيل گرفته مي نمود . ورود ناگهاني من او را ناراحت كرد ، و حق هم با او بود . صحيح آن بود كه قبلاً تماس بگيرم و قرار ملاقات بگذارم نگران نبودم ، از من نخواست بنشينم ولي اين كار را كردم و اين كار حال او را عوض نكرد .

او با حالتي رنجيده پرسيد :

ـ يكي از گروگانها بودي ؟

ـ بله بودم .

ـ لابد خيلي وحشتناك بوده !

ـ حالا ديگه تموم شده . آدمي كه تفنگ داشت مرحوم آقاي هاردي از انباري در چهارم فوريه اخراج شده بود . آيا اين از حكم هاي تخليه شما بوده ؟

ـ بله همين طوره .

او حاضر جوابانه صحبت كرد به دليل حالات او حدسي زدم كه پرونده را در طول روز دستكاري كرده و شايد آن را خوب مطالعه كرده بود . البته به همراه آرتور و روساي ديگر پرسيدم :

ـ چه چيزي درباره او داريد ؟ آيا او غاصب محسوب مي شد ؟

ـ مسلماً همين طور بوده . همه آنها غاصب هستند . موكل ما سعي مي كرد آن آشغالداني را مرتب كند .

ـ مطمئنيد او يك غاصب بوده ؟

چانه اش پايين افتاد و چشمانش قرمز شد بعد نفس عميقي كشيد و گفت :

ـ شما دنبال چه هستيد ؟

ـ مي تونم پرونده رو ببينم ؟

ـ نه به شما ربطي نداره

ـ شايد ربط داشته باشد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ـ ناظر شريك مسئول تو كيست ؟

قلمش را برداشت . گويا مي خواست اسم شخص توبيخ كننده مرا بنويسد .

ـ رودلف مايس .

او با حروف بزرگ نوشت و گفت :

ـ من خيلي گرفتارم ، لطفاً تشريف مي بريد ؟

ـ چرا نمي تونم پرونده رو ببينم ؟

ـ چون مال من است و گفتم نه ، ديگر چي مي گي ؟

ـ شايد اين طور زياد خوب نباشه .

ـ اين طوري براي تو خيلي خوب است . چرا اينجا را ترك نمي كني ؟

او ايستاد و دستش را به طرف در اشاره كرد به او لبخند زدم و رفتم .

كمك وكيل همه چيز را شنيد و ما نگاه هاي عجيبي به هم انداختيم ميزش را پشت سرش گذاشتم و او به آهستگي گفت :

ـ چه خري است !

دوباره لبخند زدم و با سر تاييد كردم . بله يك خر احمق . اگر چانس خوشرو بود و توضيح مي داد كه آرتور يا غول ديگري از بالا دست دستور لاك و مهره پرونده را داده بود آن وقت آن قدر مظنون نمي شدم ولي مشخص بود كه چيزي در پرونده وجود دارد به دست آوردن آن چيزي مانند يك مبارزه مي طلبيد

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] با وجود همه ي تلفن هايي كه من و كلير داشتيم از نوع جيبي گرفته تا ماشيني و چندين چوب رختي ، مسلماً تماس گرفتن بايد كار ساده اي مي بود . ولي هيچ چيز در ازدواج ما ساده نبود . ساعت نه تلفن را قطع كرديم . او از يك روز كاري خسته شده بود كه به شكل اجتناب ناپذيري خسته كننده تر از همه ي كارهايي بود كه من مي توانستم انجام دهم . اين بازي بود كه به طرز شرم آوري اجرا مي شد و شغل من مهمتر بود چون يك دكتر ـ وكيل هستم .

من از اين بازي ها خسته شده بودم و مي توانستم حدس بزنم او راضي بود كه دست و پنجه نرم كردن من با مرگ عواقبي داشت ، و مرا از كارم راهي خيابانها كرده بود . بدون شك روز او بسيار مفيد تر از روز من بوده است ، هدف او مبدل شدن به بزرگترين جراح اعصاب مونث در كشور بود ، يك جراح معركه كه حتي مردهاي جراح هم با از دست اميد به سوي او بشتابند . او دانشجوي باهوشي بود و بسيار با اراده و بنيه بسيار خوبي داشت . او مي توانست مردها را در گور كند همان طور كه مرا كرد . من كه مرد ميدان ديده در راهروهاي دريك و سوييني بودم . مسابقه خيلي طول كشيده بود . او ماشين اسپرت مياتا مي راند كه در فرنسيال جلو نداشت و من نگران او در هواي بدي بودم . او يك ساعته كار را تمام مي كرد و من همان وقت را براي رفتن به بيمارستان جورج تاون صرف مي كردم . او را آنجا سوار مي كردم و سعي مي كرديم رستوراني پيدا كنيم و اگر به نوبت غذاي حاضري چيني مي شد كه غذاي مورد علاقه ما بود .

اوراق و اشياي روي ميزم را مرتب مي كردم و مراقب بودم رديف پرونده هاي جاري من مرتب دست نخورد . من فقط ده پرونده روي ميز نگه مي داشتم ، روشي كه از رودلف آموخته بودم و وقتم را با ده پرونده در روز سپري مي كردم . صورتحساب گرفتن يك عامل مهم بود ده پرونده مهم من شامل موكلان بسيار ثروتمند مي شود صرف نظر از نوع و شدت مشكل حقوقي آنها اين هم از كلك هاي رودلف بود .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قرار بود 2500 ساعت در سال صورتحساب رد كنم ، يعني پنجاه ساعت در هفته نرخ صورتحساب متوسط من سيصد دلار در ساعت بود بنابراين براي شركت مجموع مبلغ هفتصد و پنجاه هزار دلار پول در مي آوردم ، آنها به من صد و بيست هزار دلار آن را مي پرداختند همراه 30 هزار دلار براي مزايا و دويست هزار دلار را صرف مخارج مي كردند . شركا بقيه پول را نگه مي داشتند و طبق يك فرمول پيچيده كه معمولاً به جنگ ختم مي شد بين خودشان تقسيم مي كردند .

بعيد بود يكي از شركا كمتر از يك ميليون در سال در آورد و بعضي ها بيشتر از دو ميليون كاسب مي شدند وقتي من شريك شدم براي ابد در اين پست مي مانم . پس اگر سي و پنج ساله شوم كه اولين مسيري بود كه رويش قرار داشتم پس مي توانستم سي سال انتظار در آمد هاي كلان و ثروت انبوه داشته باشم .

اين رويارويي بود كه مرا پشت ميز همه ساعات روز و شب نگه مي داشت اين شماره ها را مي نوشتم و اين كاري بود كه هميشه مي كردم و حدس مي زنم همه ي وكلاي شركت اين كار را مي كردند . تلفن زنگ زد . آقاي مورد كاي گرين بود .

ـ آقاي بروك .

صدايش خوب شنيده مي شد و مودب صحبت مي كرد .

ـ بله لطفاً مرا مايكل صدا كنيد .

ـ باشد ، ببين من چند تماس گرفتم و تو نبايد نگران هيچ چيز باشي جواب آزمايش خون منفي بود .

ـ متشكرم .

ـ خواهش مي كنم . فكر كردم دوست داري در اسرع وقت مطلع شوي .

ـ متشكرم .

اين را گفتم و سر و صدا هاي پشت سرش را شنيدم دوباره گفتم :

ـ تو كجايي ؟

ـ در پناهگاه بي خانمان ها . برف سنگين آنها را زودتر به اينجا آورده و نمي توانيم به همه غذا بدهيم . براي همين همه بايد كار كنيم . من بايد عجله كنم .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] ميز از چوب ماهاگوني بود و قالي ايراني و صندلي هايي از چرم نفيس و تكنولوژي مدرن ومن در حالي كه دفتر زيبايم را ورانداز مي كردم نمي دانستم براي اولين بار در چندين سال كار در آنجا قيمت آن چيزها چقدر بود آيا ما دنبال پول نبوديم ؟

چرا اين قدر كار مي كرديم كه قالي گرانتر يا ميز قديمي تر بخريم ؟

آنجا در گرماي اتاق زيبايم به ياد مورد كاي گرين افتادم كه در حال حاضر وقتش را داوطلبانه در پناهگاهي شلوغ مي گذراند و غذا به گرسنگان يخزده مي داد و مسلماً لبخندي گرم به لب داشت و لغات زيبا بر لب جاري مي ساخت .

هر دوي ما مدرك حقوق داشتيم . هر دوي ما يك امتحان داده بوديم و زبان قانون را مي فهميديم ، من به موكلان كمك مي كردم رقبايش را ببلعند تا آنها صفرهاي بيشتري را در قسط پايين اضافه كنند و به اين دليل پولدار مي شدم ، او به موكلان كمك مي كرد بخورند و جاي گرمي براي خوابيدن پيدا كنند . !!!

به خطوط روي يادداشت نگاه كردم . در آمد ها و سالها و راه بسوي ثروتمند شدن و ...ناگهان ناراحت شدم آن قدر آز و طمع وقيحانه . !!!

تلفن مرا از جا پراند .

كلير آهسته صحبت مي كرد چون همه كلماتش با يخ پوشيده شده بودند .

ـ چرا در دفتر هستي ؟

با ناباوري به ساعتم نگاه كردم و گفتم :

ـ خب مي دوني يك موكل از وست كوست تماس گرفت . اونجا برف نمي باره ؟

فكر مي كنم دروغي بود كه قبلاً استفاده كرده بودم . بهرحال اهميتي نداشت .

ـ من منتظرم مايك ، بايد پياده راه بروم ؟

ـ نه فورا ميام اونجا .

قبلاً هم او را منتظر نگه مي داشتم . اين قسمتي از بازي بود ، ما آنقدر گرفتار بوديم كه نمي توانستيم منتظر باشيم . از ساختمان به درون طوفان دويدم ولي زياد نگران نبودم كه يك شب ديگر خراب شده باشد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل ششم :

برف بالاخره متوقف شد . من و كلير كنار پنجره آشپزخانه قهوه مان را سر كشيديم ، من روزنامه صبح را زير نور زيباي آفتاب مي خواندم . موفق شده بودند فرودگاه ملي را باز نگه دارند . من گفتم :

ـ بيا بريم فلوريدا ، حالا !

او نگاهي خشك به من كرد و گفت :

ـ فلوريدا ؟!

ـ باشه باهاما ، مي توانيم تا فردا بعد از ظهر به آنجا برسيم .

ـ راهي نيست .

ـ البته كه هست . من چند روز قصد دارم كه به سر كار نرم و ...

ـ چرا ؟

ـ چون دارم خرد مي شم . و در شركت هر وقت در حال خرد شدن باشي بايد چند روز مرخصي بگيري .

ـ تو داري خرد مي شي ؟

ـ مي دونم واقعاً بامزه هست . آدمها بهت جا مي دهند با دستكش مخمل با تو دست مي دهند و چاپلوسي مي كنند و شايد خيلي نفع ببرند .

صورت خشن او بازگشت و گفت :

ـ من نمي تونم .

و اين پايان ماجرا بود . اين يك رويا بود و من مي دانستم او كارها و وظايف زيادي دارد انصاف نبود اين كار را بكند دوباره شروع كردم به خواندن روزنامه ، ولي احساس بدي نداشتم . او تحت هيچ شرايطي با من بيرون نمي رفت .

او ناگهان عجله كرد . قرار هاي ملاقات ، كلاس ها ، دوره ها ، زندگي يك رزيدنت جراح جوان و جاه طلب . او دوش گرفت و لباس پوشيد و آماده رفتن شد ، او را به بيمارستان رساندم .

وقتي از خيابانهاي مملو از برف به آهستگي مي راندم كلمه اي بين ما رد و بدل نشد . وقتي به در ورودي بيمارستان در خيابان رژروار رسيدم به او جدي گفتم :

ـ چند روزي مي خوام برم ممفيس .

او بي هيچ عكس العملي گفت :

ـ اِ جدي ؟

ـ بايد والدينم را ببينم ، تقريباً يك سال است آنها را نديدم . فكر مي كنم وقت خوبي باشد ، من در برف نمي توانم خوب كار كنم ، مي شكنم مي فهمي ؟

او در را باز كرد و بست و گفت :

ـ خب تماس بگير .

از بوسه و خداحافظي و نگراني خبري نبود . ديدم با عجله از پياده رو رفت و در ساختمان ناپديد شد .

همه چيز تمام شده بود و من از گفتن اين مسئله به مادرم متنفر بودم .

[align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align] پدر و مادرم شصت ساله بودند و هر دو سالم ، و سعي مي كردند از بازنشستگي اجباري لذت ببرند . پدرم خلبان سي ساله يك خط هوايي بود مادرم مدير بانك بود . آنها سخت كار كرده بودند و خوب پس انداز كرده بودند و خانه اي از سطح متوسط بالاتر و راحت تر براي ما درست كرده بودند . من و برادرم در بهترين مدارس خصوصي تحصيل كرديم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آنها آدم هاي محافظه كار ، ميهن پرست و عاري از عادات بد و فوق العاده وفادار يكديگر بودند . آنها به كليسايي در روزهاي يكشنبه مي رفتند و در گروه (روز چهاردهم ژولاي) شركت مي كردند و هفته اي يكبار به كلوپ روتري مي رفتند و هر وقت دوست داشتند مسافرت مي رفتند .

هنوز از طلاق برادرم وارنر كه سه سال پيش اتفاق افتاد ناراحت بودند او وكيل بود در آتلانتا كه با هم دانشگاهيش كه دختري ممفيسي بود از خانواده اي آشنا ازدواج كرده بود . بعد از دو بچه ازدواج آنها رو به زوال رفت زنش حضانت بچه ها را گرفت و به پورتلند نقل مكان كرد . والدين من سالي يكبار براي ديدن بچه ها به آنجا مي رفتند . اين مسئله را من هرگز مطرح نمي كردم .

ماشيني در فرودگاه ممفيس كرايه كردم و به سمت شرق به سوي حومه در حال گسترش و محل اسكان سفيد پوستها بود راندم گاهي اوقات سياه پوست ها به يكي از مناطق مي رفتند و سفيد پوستها به منطقه اي دورتر از آنها . ممفيس به سمت شرق بزرگ مي شد و همه نژاد ها از يكديگر دور مي شدند .

والدين من كنار يك زمين گلف زندگي مي كردند . در خانه جديد كه همه پنجره ها به سوي رودخانه باز بود . من از خانه متنفر بودم چون زمين گلف هميشه شلوغ بود با اين وجود اظهار نظر نمي كردم . از فرودگاه تماس گرفتم و مادرم منتظر بود . پدر جايي كار داشت . مادرم مرا در آغوش كشيد و بوسيد و گفت :

ـ چقدر خسته اي ؟

ـ متشكرم مادر تو تو كه خيلي خوشگلي .

در اثر بازي روزانه تنيس و آفتاب گيري در كلوپ مادر لاغر و برنزه شده بود .

مادر چاي يخ درست كرد و روي پاسيو آن را خورديم و ديديم بقيه بازنشسته ها روي ماشين هاي گلف در زمين بازي مي كردند مادر پس از دقيقه اي سكوت قبل از نوشيدن قهوه گفت :

ـ چي شده ؟

ـ هيچي ، همه چي درسته !

ـ كلير كجاست . شما هيچ وقت تماس نمي گيريد ، صداي او را دو ماهه كه نشنيده ام .

ـ حال كلير خوبه مادر ، هر دو زنده ايم و سالم و خوب كار مي كنيم .

ـ وقت كافي براي با هم بودن داريد ؟

ـ نه .

ـ اصلاً با هم وقت مي گذرانيد ؟

ـ نه زياد .

ابروانش را در هم كشيد و چشمانش نگران شد و به حالتي مادرانه پرسيد :

ـ آيا به مشاور رجوع كرديد ؟

ـ نه اينقدر تند نرو .

ـ پس چرا نه ؟ او آدم خوبي است مايكل ، براي زندگيت همه كار بايد بكني .

ـ سعي مي كنيم مادر ولي مشكله .

ـ رابطه با ديگران ؟ مواد مخدر ؟ مشروب ؟ قمار ؟ كارهاي بد ديگر ؟

ـ نه فقط دو نفر كه راه خودشون رو مي روند و من و او هر يكي از ما هشتاد ساعت در هفته كار مي كنيم .

ـ پس تند نرويد . پول اينقدر مهم نيست .

صدايش قطع شد و چشمانش نمناك .

ـ مادر متاسفم ولي حداقل ما بچه نداريم .

او لبش را گزيد و سعي كرد قوي باشد ولي از درون داشت مي مرد و من دقيقاً مي دانستم به چه فكر مي كرد . دو بچه شكست خورده يكي مانده كه امتحان كند . او طلاق را به عنوان شكستي شخصي تلقي مي كرد و مثل طلاق برادرم بدجوري شكسته مي شد و راهي براي سرزنش خودش پيدا مي كرد .

من ترحم نمي خواستم . براي تغيير موضوع به او داستان ميستر را گفتم و به خاطر او خطري را كه متوجهم بود را كمتر جلوه دادم داستان اگر در روزنامه ممفيس چاپ شده بود آنها آن را نخوانده بودند . مادر وحشتزده پرسيد :

ـ حالت خوبه ؟

ـ البته ، گلوله به من نخورد و من اينجا هستم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×