رفتن به مطلب
Negarita

فریادی در شب | مری هیگینز کلارک

پست های پیشنهاد شده


423 تا 432

صداي توام با گريه بت آنقدر بلند بود كه مارك به خوبي آن را مي شنيد. جني دلشوره و ناراحتي را از نگاه مارك خواند. مي دانست دقيقاً همين دلشوره و ناراحتي از چشمان خودش هم خوانده مي شود. روي تينا را خيلي محكم پوشاندي.

نه نه. خدايا التماس مي كنم. نه. اول بچه و حالا تينا.

"تينا خيلي گريه كرد."

"تينا گريه كرد؟"

جني سعي كرد به سرگيجه اش اهميتي ندهد. نمي بايست غش مي كرد. "بتي بگذار به تينا حرف بزنم. دوستت دارم، موش كوچولو."

بت شروع به گريستن كرد و گفت: "من هم دوستت دارم، مامان. خواهش مي كنم هر چه زودتر بيا پيش ما."

تينا با صدايي بي حال و و در حالي كه به شدت گريه مي كرد، گفت: "مامان. داشتم خفه مي شدم. آن پتو درست روي صورتم بود."

"تينا معذرت مي خواهم."

و بعد در حالي كه سعي مي كرد جلوي گريه اش را بگيرد، دوباره گفت: "معذرت مي خواهم تينا."

صداي تقي آمد و يك نفر گوشي را گرفت. بعد صداي گريه و زاري تينا آمد.

"جني، چرا آنقدر ناراحتي؟ بچه ها حواب ديدند. فقط براي اين است كه دلشان براي تو تنگ شده، درست مثل من، عزيزم."

"اريك."

جني متوجه شد دارد فرياد مي زند.

"اريك، كجايي؟ خواهش مي كنم. به تو قول مي دهم آن اعترافنامه را امضا كنم. هر چه را كه تو بخواهي امضا مي كنم. به تو التماس مي كنم. من بچه هايم را مي خواهم."

جني فشار دست مارك را روي شانه اش احساس مي كرد و متوجه شد مارك مي خواهد راجع به جملاتي كه به اريك مي گويد، تذكر بدهد.

"منظورم اين است كه خانواده ام را مي خواهم، اريك."

جني سعي كرد لحنش را آرام و طبيعي كند، لبهايش را گاز گرفت و گفت: "اريك ما ميتوانيم خيلي خوشبخت شويم. من نمي دانم چرا موقع خواب دست به چنين كارهاي عيجيب و غريبي مي زنم، اما تو به من قول دادي از من حمايت كني و مطمئنم حالم بهتر مي شود."

"تو مي خواستي مرا ترك كني، جني. فقط وانمود مي كني مرا دوست داري."

"اريك بيا خانه با هم حرف بزنيم. يا بگذار كه من نامه را براي تو بفرستم. نشاني ات را بگو."

"با كسي راجع به خودمان حرف زده اي؟"

جني به مارك نگاه كرد. مارك به علامت نفي سرش را تكان داد. جني گفت: "چرا بايد راجع به خودمان با ديگران حرف بزنم؟"

"ديروز بعدظهر سه دفعه به تو تلفن زدم. خانه نبودي."

"اريك مدت زيادي بود كه از تو خبر نداشتم. احتياج به هواي تازه داشتم. رفتم بيرون و كمي اسكي كردم. دلم مي خواهد دوباره با تو اسكي كنم. خيلي به ما خوش مي گذشت. يادت مي آيد؟"

"ديشب به مارك هم تلفن زدم. خانه نبود. با او بودي؟"

"اريك، من اينجا بودم. هميشه اينجا منتظر تو هستم."

تينا داشت جيغ مي كشيد. جني دوباره صداي جاده را شنيد، صداهايي مثل عوض كردن دنده هاي كاميون روي سراشيب. يعني امكان داشت ديشب اريك به مزرعه آمده و به كلبه رفته باشد؟ نه اگر به كلبه رفته بود و شيشه ي شكسته را مي ديد، حتماً مي فهميد كه اشخاصي به آن جا رفته اند و و الان تلفن نمي زد.

"جني، راجع به برگشتن فكر مي كنم. تو فقط خانه بمان. بيرون نرو. اسكي هم نكن. مي خواهم هميشه توي خانه باشي. من هم يك روز در را باز مي كنم و مي آيم و دوباره خانواده اي شاد و خوشبخت مي شويم. اين كارها را مي كني، جني؟"

"بله. اريك، البته قول مي دهم."

صداي بت بود كه داشت التماس مي كرد: "خواهش مي كنم، خواهش مي كنم..."

صداي تق محكمي آمد و صداي بوق آزاد همانند وزوزي در گوش جني صدا كرد.

جني سكوت كرد و به مارك كه داشت گفتگوي ميان انان را تكرار مي كرد، گوش داد. فقط يك بار موقعي كه كلانتر پرسيد چرا بچه ها خيال كرده اند آن شخص او بوده است، ميان حرف آنان پريد و گفت: "براي اينكه چمدان هاي مرا با خودش برده و احتمالاً يكي از ربدوشامبرهاي مرا به تن كرده... حتي شايد آن ربدوشامبر قرمز را گم كرده بودم. به طور قطع يك كلاه گيس مشكي هم روي سرش گذاشته. بچه ها وقتي خواب آلوده هستند، آن چيزي را مي ببينند كه دوست دارند ببينند. دكتر فيلستروم، حالا اريك چكار مي كند؟"

"جني، هر چيزي امكان دارد. نمي توانم آن را انكار كنم. ولي گمان مي كنم تا وقتي كه اين اميدواري در دلش هست كه تو او را ترك نمي كني، دخترها كاملاً در امان خواهند بود."

"اما تينا... ديشب..."

"خودت جواب را مي داني. او ديروز بعدظهر به تو تلفن زده و تو بيرون بودي. بعد به مارك تلفن مي كند و او را هم نمي تواند پيدا كند. بعضي از بيماران رواني حس ششم بسيار قوي اي دارند. حس دروني به او گفته كه شما دو نفر با هم هستيد و در آن مرحله يآس و درماندگي نزديك بود به تينا آسيب برساند."

جني در حالي كه سعي مي كرد جلوي لرزش صدايش را بگيرد، گفت: "او خيلي غير عادي و عجيب و غريب به نظر مي رسد. فرض كنيم به زودي بخواهد برگردد؟ احتمال دارد امشب تصميم به برگشتن بگيرد. او وجب به وجب اين ملك را مي شناسد. مي تواند با اسكي بيايد. مي تواند با اتومبيلي كه ما نمي شناسيم، بيايد. مي تواند پياده از كنار رودخانه بيايد. آن وقت اگر كسي را كه مال اين ملك نيست و ناآشناست اين دور و بر ببيند، همه چيز تمام مي شود. همگي شما بايد از اين جا برويد. فرض كنيد كه، اوه خدايا، فقط تصور كنيد كه اريك ببيند قبر كارولين به هم خورده و بفهمد جسد آردن پيدا شده. متوجه نيستيد؟ نبايد هيچ گونه جار و جنجالي به راه بيندازد. نبايد اطلاعيه پخش كنيد. هيچ غريبه اي را نبايد به اينجا بياوريد. كلبه. اگر به كلبه برود و آن پنجره ي شكسته... آن تكه پارچه هاي ميخ شده روي درخت را ببيند..."

كلانتر گاندرسون نگاهي به مارك و دكتر فيلستروم انداخت و گفت: "ظاهراً شما دو نفر با ايشان همعقيده هستيد. بسيار خوب. مارك، ممكن است از روني و كلايد بخواهي بيايند اينجا؟ من هم مأموران تحقيق در مرگهاي مشكوك را كه هنوز مشغول بررسي قبرستان هستند، از اينجا مي برم."

روني به گونه اي شگفت انگيز آرام بود. جني متوجه شد دكتر فيلستروم روني را زير نظر دارد. اما به نظر مي رسد روني فقط نگران و دلواپس جني است. جني را در آغوش كشيد، و گونه اش را روي گونه او گذاشت و گفت: "از همه چيز خبر دارم. اوه، عزيزم. از همه چيز خبر دارم."

كلايد انگار در عرض همين چند ساعت ده سال پيرتر شده بود. گفت: "دارم فهرست تمام املاكي را كه متعلق به اريك است، در مي آورم. بزودي آن را برايتان مي آورم."

جني گفت: "آن نقاشي. آن نقاشي را بايد به كلبه برگردانيم و دوباره روي ديوار اتاق زيرشيرواني آويزان كنيم."

دكتر فيلستروم گفت: "من آن را در داخل كمد دفتر گذاشتم. در ضمن گمان مي كنم بهتر باشد خانم توميس موافقت كند و تا تمام شدن اين ماجرا به بيمارستان برگردد و در آن جا بماند."

روني گفت: "من مي خواهم كنار كلايد باشم. مي خواهم كنار جيني باشم. حالم خوبه. متوجه كه نيستيد؟ خودم كه مي فهمم."

كلايد با تحكم گفت: "روني پيش من مي ماند."

كلانتر گاندرسون به طرف پنجره رفت، بيرون را نگاه كرد و گفت: "در سرتاسر اين منطقه مي توان جاي پا و جاي لاستيك اتومبيل را ديد. الان فقط به برفي سنگين احتياج داريم تا روي آنها را بپوشاند.فقط دعا كنيد برف ببارد. گمان مي كنم امشب برف بيايد."

بارش برف از سر شب آغاز شد. دانه هاي ريز و تند برف روي خانه و طويله و زمين مي نشست و وزش باد، دانه هاي معلق برف را پخش مي كرد و در نهايت توده اي از برف را به درختان و ساختمانها مي كوبيد.

صبح روز بعد، از بركت دعاها، جني سفيدي خيره كننده ي برف را در بيرون ديد. برف قبرستان نبش قبر شده را پوشانده و رد پاهايي را كه مسير كلبه بود، محو كرده بود. اگر اريك مي آمد، به هيچ چيز مشكوك نمي شد؛ اريك وسواسي كه بلافاصله متوجه جابجايي يك كتاب يا نيم سانتي متر جابه جا شدن يك گلدان مي شد، الان محال بود متوجه شود كسي در كلبه بوده است. تمام رد پاها و اثر ها پاك شده بود.

در طول شب، با اين كه جاده ها بسيار خطرناك بود، گرت و دو مأمور پليس برگشته بودند. يكي از مأمورها دستگاه رديابي را كه براي كنترل تلفن هايي كه زده مي شد، به تلفن وصل كرد و بي سيمي به جني داد و طرز استفاده از آن را به او ياد داد. مأمور ديگر هم از كاغذهايي كه كلايد از لاي پرونده ها بيرون كشيده بود، كپي برداشته بود. يك سري كاغذ بود كه ميزان ماليات بر درآمد املاك و مستغلات كروگرها را نشان مي داد؛ اسناد و قباله هاي قراردادهاي به اجاره بهاي ساختمانهاي اداري و انبارها نيز در ميان آنها بود.

اصل كاغذها را دوباره لاي پرونده ها گذاشت و كپي آن ها را به دست مأموران تحقيق داد تا به دقت آن ها را مطالعه و وارسي و شروع به جستجوي مكانهايي كنند كه احتمال پنهان شدن اريك در آنها وجود داشت.

جني به هيچ وجه اجازه نداد پليسي در خانه بماند.

"هرلحظه ممكن است اريك در را باز كند و بيايد توي خانه. فقط تصور كنيد كه متوجه حضور كس ديگري در اينجا بشود كه البته مطمئناً متوجه مي شود. بايد انتظار چنين چيزي را داشته باشيم. من خطا نمي كنم."

جني وقايع اين چند روز گذشته را با حساب دقيق ثانيه ها و دقايق و ساعات مرور كرد.

كلبه را روز پانزدهم ماه پيدا كرده بود. صبح روز شانزدهم نبش قبر كرده بودند و اريك تلفن زده بود. روز هجدهم بارش برف و باران قطع شده و در سراسر مينه سوتا عمليات پاكسازي جاده ها آغاز شده بود. كليه ي خطوط تلفن سرتاسر روز هفدهم و بيشتر روز هجدهم خراب بود. اگر اريك با خانه تماس مي گرفت، يعني مي فهميد كه تقصير جني نيست كه نمي تواند با خانه تماس بگيرد؟ كل منطقه ي گرانيت پليس، جايي كه مزرعه در آن واقع شده بود، خيلي بيشتر از جاهاي ديگر آن منطقه آسيب ديده بود.

جني باخدا راز و نياز كرد: "خدايا نگذار اريك عصباني شود و عقده هايش را سر بچه ها خالي كند."

صبح روز نوزدهم، كلايد را ديد كه داشت به طرف خانه مي آمد. ديگر از آن حالت شق و رق سر و سينه اش اثري باقي نمانده بود. با شانه هايي خميده و چهره اي درهم كه نه به علت طوفان بلكه در اثر بار سنگيني بود كه روي شانه هايش حمل مي كرد، از مسيري كه تازه شخم زده بودند، به طرف خانه مي آمد.

كلايد وارد آشپزخانه شد، پاهايش را روي زمين كوبيد تا خودش را گرم كند و گفت: "اريك همين الان تلفن زد."

"اريك! كلايد چرا به خانه وصل نكردي؟ چرا نگذاشتي من با او حرف بزنم؟"

"نمي خواست با شما حرف بزند. فقط مي خواست بداند كه ديشب خطوط خراب بوده يا نه. و از من پرسيد شما بيرون رفته ايد يا نه. خانم كروگر، جني، او خيلي مرموز بود. به من گفت عجيب و غريب شده ام. گفتم نمي دانم علت آن چيست.گفتم شايد براي اين است كه توي آن كولاك شديد سعي كردم به همه ي گله غذا بدهم. به نظر مي رسيد قانع شده باشد. بعد گفت چند روز پيش... يادتان مي آيد درست بعد از پيدا كردن جسد آردن تلفن زد؟"

"بله"

"گفت اين قضيه خيلي فكرش را مشغول كرده كه چرا من آن موقع در دفتر نبودم و گفت كه تلفنها را اول من بايد از دفتر جواب بدهم. جني، انگار كه اريك اينجا در كنار ما حضور دارد و تمام حركات ما را زير نظر دارد. انگار از كوچكترين حركتي كه مي كنيم، خبر دارد."

"تو به او چه گفتي؟"

"گفتم آن روز صبح رفته بودم روني را از بيمارستان بياورم و هنوز به دفتر نرفته بودم و به همين دليل تلفن از شب قبلش هنوز به خانه وصل بوده. بعد پرسيد كه سر و كله ي مارك اين طرفها پيدا شده يا نه؟ و خيلي هم روي اين جمله ي سر و كله اش پيدا شده يا نه، تأكيد كرد و آن را با لحن خاصي ادا كرد."

"تو چه گفتي؟"

"گفتم در اين مدت دكتر ايوانسن حيوانات را معاينه كرده و پرسيدم آيا بايد مارك را به جاي او خبر كنم؟ گفت نه."

[align=RIGHT]"كلايد، چيزي راجع به بچه ها نگفت؟"

"نه خانم فقط گفت به شما بگويم حتماً به شما تلفن مي زند و مي خواهد كه در خانه منتظر تلفن او بمانيد. جني من خيلي سعي كردم كه مكالمه را كش بدهم تا شايد پليس بتواند ردي از او و جايي كه پنهان شده بدست بياورد، ولي او خيلي سريع حرف زد و زود قطع كرد."[/align]

مارك هر روز تلفن مي زد.

"جني مي خواهم ببينمت."

"مارك حق با كلايد است. او غيرعادي و مرموزتر از پيش شده و مخصوصاً راجع به تو خيلي سؤال كرده. خواهش مي كنم به اينجا نزديك نشو."

بعدظهر روز بيست و پنجم، جو سري به او زد و گفت: " خانم كروگر، حال آقاي كروگر خوب است؟"

[align=RIGHT]"منظورت چيه، جو؟"

"تلفن زد حال مرا بپرسد و در ضمن مي خواست بداند شما را ديده ام يا نه. گفتم فقط يه دفعه اتفاقي شما را ديدم. گفت شما به خانه ي ما آمديد. خودتان كه متوجه منظورم مي شويد. آقاي كروگر گفت هر موقع كه احساس آمادگي كردم مي توانم برگردم سر كار، ولي گفت واي به حالم اگر به شما نزديك بشوم يا به گوشش برسد شما را جني صدا كرده ام. گفت آن وقت با همان تفنگي كه سگ هاي مرا كشته ، خودم را هم مي كشد. گفت سگهايت. پس آن يكي سگ مرا هم او كشته. مثل ديوانه ها بود. با خودم گفتم بودن من در اينجا، نه به صلاح شماست نه به صلاح خودم. شما بگوييد چكار كنم."[/align]

مثل ديوانه هاي بود. حالا ديگر علناً جو را تهديد مي كرد. احساس نا اميدي و يأس، ترس و وحشتش را تحت شعاع قرار داد.

"جو با كسي هم راجع به اين موضوع حرف زدي؟ به مادرت چيزي گفتي؟"

"نه خانم، نمي خواهم دوباره آن حرفها را شروع كند."

"جو، خواهش مي كنم با هيچ كس راجع به آن تلفن حرف نزن. اگر اريك دوباره تلفن زد، سعي كن خيلي خونسرد و طبيعي با او رفتار كني. بگو دكتر گفته بايد چند هفته ي ديگر استراحت كني ولي نگو مي خواهي سر كارت برگردي. در ضمن جو، محض رضاي خدا به او نگو مرا دوباره ديده اي."

"جني، اوضاع خيلي به هم ريخته است. توي دردسر بزرگي افتاده اي، مگه نه؟"

"بله"

انكار فايده اي نداشت.

"بچه هايت را كجا برده؟"

"نمي دانم."

"متوجه ام. جني، به خدا سوگند مي خورم كه مي تواني به من اعتماد كني..."

"مي دانم كه مي توانم. اگر دوباره اريك تلفن زد، فوري به من خبر بده."

"حتماً خبر مي دهم."

"در ضمن، جو... اگر... منظورم اين است كه شايد برگردد. اگر او يا اتومبيلش را اتفاقي ديدي، فوري به من خبر بده."

"بسيار خوب، حتماً، السا براي صرف شام با دايي جاش به خانه ي ما آمده بود. خيلي از شما تعريف مي كرد و مي گفت شما فوق العاده دوست داشتني هستيد."

"هرگز بروز نمي داد از من خوشش مي آيد."

"از آقاي كروگر مي ترسيد. آقاي كروگر به او گفته بود پايش را از گليمش درازتر نكند و دهانش را ببندد و هميشه حواسش را جمع كند تا همه چيز سرجاي خودش باشد و جاي اسباب و اثاثيه عوض نشود."

"من هرگز نفهميدم چرا با آن رفتار اريك باز هم السا حاضر بود براي ما كار كند."

"براي پولي كه اريك مي داد. السا مي گفت فقط به خاطر پول زيادي كه مي گيرد براي آن شيطان كار مي كند."

جو دستش را روي دستگيره در گذاشت و گفت: "مثل اينكه واقعاً هم براي شيطان كار مي كرده، مگه نه، جني؟"

جني با خود گفت كه فوريه كوتاهترين ماه سال نيست. به نظر مي آيد كه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


صفحه 437 – 433

 

ابري و پايان نيافتني است. روزها و دقايق فوق العاده کند ميگذشت. شبها مثل ديوانه ها توي تخت دراز ميکشيد و در تاريکي به ظرف بلورين خيره ميشد. هر شب لباس خواب کارولين را ميپوشيد و تکه اي از صابون کاج را زير بالشش ميگذاشت به طوري که تخت هميشه بوي کاج ميداد.

اگر اريک يکي ازاين شبها آرام و يواشکي وارد خانه ميشد و به اين اتاق مي آمد، شايد اين لباس خواب و اين رايحه باعث ميشد احساس امنيت و آرامش کند.

و وقتي خوابش ميبرد، دائم خواب بچه هايش را ميديد. توي خواب منتظر او بوند و داد ميزند " مامان، مامان. " توي تخت غلط ميزدند و هيکل هاي ظريف و کوچکشان را به او نزديک ميکردند و درست لحظه اي که سعي ميکرد بازوهايش را دور آنان حلقه کند و آنان را در آغوش بگيرد، ازخواب مي پريد.

هيچ وقت خواب بچه را نميديد. حالا مي بايست تمام تلاشي را که آن روزها براي روشن نگهداشتن چراغ زندگي آن جسم نحيف کرده بود، صرف تينا و بت ميکرد.

آن اعتراف نامه را حفظ کرده و بارها و بارها آن را در ذهنش تکرار کرده بود: " من مسؤول..."

در تمام مدت روز از کنار تلفن جم نميخورد و براي وقت گذراني خانه را تميز ميکرد. گردگيري ميکرد، به لوازم روغن ميزد، زمين را دستمال ميکشيد، با جارو دستي جارو ميزد، نقره ها را برق مي انداخت، ولي هيچ وقت از ترس اينکه مبادا صداي زنگ تلفن به گوشش نرسد، جاروبرقي را روشن نميکرد.

بيشتر اوقات بعدازظهرها روني مي آمد و سري به او ميزد. روني که از آن چشم انتظاري ديگر خلاص شده بود، آدم ديگري شد و فوق العاده آرام شده بود.

" فکر کردم بهتر است براي تخت دخترها پتو بدوزيم. تا موقعي که اريک خيال کند وقتي به خانه مي آيد تو را ميبيند و ميتواند دوباره با تو و دخترها خانواده تشکيل بدهد، به بچه ها آسيبي نميرساند. درضمن توي اين مدت ميتوني با کار دستي خودت را سرگرم کني وگرنه ديوانه ميشوي. پس بيا دوختن پتوها را شروع کنيم."

روني به اتاق زيرشيرواني رفت، سبد تکه پارچه ها را آورد و شروع به دوختن کردند. جني به ياد افسانه ي سه خواهر افتاد که يکي رشته هاي زندگي را ميريسيد، دومي اندازه ميزد و سومي ميبريد. جني با خود گفت: ولي ما فقط دو نفر هستيم. اريک نفر سوم است. او مامور بريدن رشته هاي زندگي است.

روني تکه پارچه ها را روي ميز آشپزخانه ريخت و آنها را از هم جدا کرد، خيلي مرتب و منظم دسته بندي کرد و روي هم چيد. گفت: "چون ميخواهيم پتوها نشاط آور و با روح باشند، از رنگ هاي تيره استفاده نميکنيم."

بعد دستش را داخل سبدي کرد که پارچه هاي تيره را در آن گذاشته بود، پارچه اي را بيرون کشيد و گفت: "اين پارچه، تکه اي از روميزي خانم کروگر پير است. مادرِ جان. من و کارولين هميشه مي خنديديم و معتقد بوديم هيچ کس از چنين چيز بي روح و بي نشاطي خوشش نمي آيد. اين تکه از توپ پارچه اي باقي مانده که خانم کروگر خريده بود تا براي ميز پيک نيک روميزي بدوزد. تابستان بود و اريک پنج ساله بود. اوه، نميدانم چرا باقي مانده ي اين پارچه سرمه اي به درد نخور را دور نريختم؟ يادت مي آيد قبلا گفتم من براي آن اتاق عقبي پرده دوختم؟ موقعي که آن پرده ها آويزان بودند، خيال ميکردي در غار هستي. تمام اتاق تاريک تاريک ميشد. اوه، بسيار خوب..."

روني آن را دوباره توي سبد چپاند و گفت: "کسي چه ميداند شايد يک روزي به آن احتياج پيدا کرديم.

شروع به دوخت و دوز کردند. جني متوجه شد از وقتي اميد روني کاملا از آردن قطع شده، آن حالت هيجان وآشفتگي اش هم از بين رفته است. تمام حرفهايش به يک نقطه ختم مي شد: "بمحض پيدا شدن اريک، يک تشييع جنازه ي واقعي براي آردن مي گيريم. الان سخت ترين قسمت قضيه براي من اين است که وقتي درباره ي گذشته فکرمي کنم، به ياد اريک مي افتم که دائم سعي داشت به من تلقين کند واميدواري الکي بدهد که آردن هنوز زنده است. کلايد از همان اول گفت که غير ممکن است آردن از خانه فرار کرده باشد. من هم مي بايست مي فهميدم. گمان مي کنم خودم هم مي دانستم، ولي هر دفعه که مي گفتم احساس مي کنم آردن پيش خداوند رفته، اريک مي گفت: من که باور نمي کنم، روني با نهايت بي رحمي و سنگدلي مرا اميدوار نگه مي داشت و هيچ وقت نمي گذاشت زخم من التيام پيدا کند. بگذار يک چيز را به تو بگويم، جني. اريک لياقت زنده ماندن را ندارد."

"روني، خواهش مي کنم اين حرف را نزن."

"متاسفم، جني."

کلانتر گاندرسون هر شب به او تلفن مي زد.

"تمام املاک و مستغلات او را بازرسي کرده ايم. به تمام پليس هاي آن مناطق عکسهاي آنها داده ايم و تاکيد کرده ايم هيچ جارو جنجالي نبايد به راه بيفتد و اگر اريک را يا اتومبيل او را ديدند، او را توقيف نکنند. به هيچ کدام ازآن مناطقي هم که در اظهار نامه هاي مالياتي اش ذکر شده، نرفته."

کلانتر سعي کرد او را تسلي بدهد."مي گويند بي خبري بهترين خبر است، خانم کروگر. شايد همين حالا بچه ها دارند در ساحل فلوريدا بازي مي کنند و حمام آفتاب مي گرند."

خدا کند واقعا همين طور باشد. نمي توانست باور کند.

مارک هر شب تلفن مي زد و يک يا دو دقيقه با او صحبت مي کرد.

"هيچ خبر تازه اي نيست، جن؟"

" هيچي."

" بسيار خوب، من هم تلفن را اشغال نمي کنم. خودت را نباز جني."

خودم را نبازم. سعي کرد نظم و ترتيبي به برنامه هاي روزانه اش بدهد.شبها يا بي خواب بود يا خواب هاي شکنجه آور و آشفته ميديد و سپيده دم از رختخواب بيرون مي آمد. چند روزي ميشد که از خانه بيرون نرفته بود. يک برنامه ي تلويزيوني بامدادي ورزش يوگا را نشان ميداد. ساعت شش و سي دقيقه جلوي تلويزيون مينشت و ناخودآگاه زندگي يکنواختي را که از قبل تعيين شده بود، مي گذراند.

ساعت هفت برنامه ي " صبح بخير امريکا" شروع ميشد. به هر زحمتي بود به اخبار و مصاحبه ها گوش ميداد. يک روز تصوير بچه هايي را پخش کردند که ناپديد شده بودند. بعضي از آنان سالها بود که گم شده بودند. امي(Amy) ... راجر(Roger) ... تامي(Tommy)... ليندا(Linda) ... جوز(Jose) ... يکي پس از ديگري تصويرشان نشان داده شد. فوق العاده غم انگيز و ناراحت کننده بود. روزي اسم اليزابت(Elizabeth) و کريستن(Christine) هم به فهرست آنان اضافه ميشد... اسامي مستعار بت و تينا. سه سال قبل، روز ششم فوريه همراه با پدر خوانده شان ناپديد شدند. اگر کسي اطلاعي از آنان در دست دارد...

شبها هم يکنواخت ميگذشت. پشت ميز آشپزخانه مينشست و کتاب ميخواند. يا سعي مي کرد تلويزيون تماشا کند. اکثر اوقات گوشي تلفن را بر ميداشت و چند تا شماره را ميگرفت ولي بعد منصرف ميشد و گوشي را مي گذاشت. با حالتي بهت زده جلوي تلويزيون مي نشست و برنامه هاي کمدي، بازي هاي هاکي و فيلم هاي قديمي را تماشا مي کرد. سعي ميکرد کتاب بخواند ولي بعدا متوجه مي شد که هيچ کدام از صفحاتي را که خوانده است اصلا به ياد نمي آورد.

آخرين شب ماه فوريه جني فوق العاده ناآرام و بي قرار بود. انگار سکون و آرامش خانه بيشتر آزارش ميداد. موقع تماشاي يکي از برنامه هاي تلويزيون صداي خنده ي بلند زوجي که به طرف يک ديگر خرت و پرت پرتاب ميکردند، باعث شده بود تلويزيون را خاموش کند. نشست و به نقطه روبرويش خيره شد. انگار هيچ چيز را نميديد. تلفن زنگ زد. نوميدانه گوشي را برداشت.

" الو."

" جني، کشيش بارستروم هستم. از زيون لاتران(zion Lutheran) تماس ميگيرم. حالت چطوره؟ "

" خيلي خوبم متشکرم."

" اميدوارم اريک تسليت ما را براي خاطر از دست دادن بچه به اطلاعت رسانده باشد. مي خواستم به ديدنت بيايم. ولي اريک گفت بهتر است مدتي صبر کنم و بعد به ديدنت بيايم. اريک خانه است ؟"

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


ص 438 تا 454

" نه خانه نیست. نمی دانم چه موقع بر می گردد."

" متوجه ام. فقط ممکن است لطف کنی و به او یادآوری کنی که کار خانه ی سالمندان تکمیل شده؟ او یکی از مهم ترین اهداگرهاست و می خواهم خاطر جمع بشوم که می داند روز اهدا، دهم مارچ است. او مرد خیلی سخاوتمندی است، جنی."

" بله، حتما به او خبر می دهم شما تلفن زدید. شب بخیر، کشیش."

ساعت دو و ربع بعد از نصف شب دوباره تلفن زنگ زد. جنی توی تخت دراز کشیده بود. یک عالم کتاب بغل دستش بود و امیداوار بود بتواند با یکی از آنها شب را سپری کند.

" جنی."

" بله."

یعنی اریک بود؟ صدایش خیلی فرق کرد. صدایش عصبی و جیغ مانند بود.

" جنی، حدود ساعت هشت با چه کسی تلفن حرف می زدی؟ موقع حرف زدن لبخند می زدی؟"

"حدود ساعت هشت؟"

جنی در حالی که سعی می کرد لحنش جدی و متفکرانه باشد، به سختی جلوی خودش را گرفت که نپرسد بت و تینا کجا هستند؟ گفت:" بگذار فکر کنم."

کمی مکث کرد و فکر کرد : کلانتر گاندرسون ؟ مارک؟ جرات نکرد اسم هیچ کدام از آنان را به زبان بیاورد. آهان. کشیش بارستروم.

"اریک، کشیش بارستروم تلفن زد. می خواست با تو حرف بزند و به مراسم افتتاح مرکز سالمندان دعوتت کند."

دستهایش عرق کرده و لزج شده بود و لبانش می لرزید. سکوت کرد و منتظر واکنش اریک شد. در ضمن می خواست مکالمه را کش بدهد تا شاید پلیس بتواند رد او را بگیرد.

" مطمئنی کشیش بارستروم بود؟"

" اریک، چرا باید دروغ بگویم؟"

بعد لبانش را گزید و گفت: "بچه ها چطورند؟"

" خوبند."

" بگذار با آنها حرف بزنم."

" آنها خیلی خسته بودند، خوابیدند. جنی، امشب خیلی خوشگل شده بودی."

جنی در حالی که احساس می کرد تمام بدنش می لرزد، گفت:" امشب خوشگل شده بودم؟"

" بله، من آنجا بودم. داشتم از پشت پنجره نگاهت می کردم. می بایست حضور مرا احساس می کردی. اگر مرا واقعا دوست داری، باید حضورم را احساس کنی."

جنی در تاریکی به ظرف بلوری سبز رنگ و خوف انگیز خیره شد و گفت: " چرا نیامدی توی خانه؟"

" نمی خواستم بیایم تو. فقط می خواستم خاطر جمع شوم هنوز در خانه منتظر من هستی."

" اریک، من منتظرت هستم. همین طور منتظر بچه ها. اگر نمی خواهی اینجا باشی، حداقل بگذار من بیایم و کنار تو باشم."

" نه ... نه هنوز. جنی، الان توی رختخوابی؟"

" بله، البته."

" کدام لباس خواب را پوشیده ای؟"

" همان لباس خوابی که تو دوست داری. همیشه آن را می پوشم."

"شاید نمی بایست می رفتم."

" نمی بایست می رفتی. ای کاش بیایی."

سکوتی کوتاه میانشان برقرار شد و جنی توانست صدای رفت و آمد اتومبیل ها را بشنود. با خود گفت: به احتمال خیلی قوی همیشه از یک جا تلفن می زند. اریک اینجا پشت پنجره بوده.

" به کشیش بارستروم نگفتی من از دست او عصبانی هستم؟"

" البته که نگفتم. او می داند که ما چقدر عاشق هم هستیم. "

" جنی، سعی کردم با مارک تماس بگیرم ولی تلفن او اشغال بود. تو با او حرف می زدی؟"

" نه، من نبودم."

واقعا با کشیش بارستروم حرف می زدی؟"

" چرا تلفن نمی کنی از خودش بپرسی؟"

" نه، حرفت را باور می کنم، جنی. سعی می کنم مارک را پیدا کنم. همین الان یادم افتاد. یکی از کتابهایم دست اوست. می خواهم آن را پس بگیرم. مال قفسه ی سوم کتابخانه است. از سمت راست چهارمین کتاب."

لحن اریک داشت تغییر می کرد پر از سوءظن و شکوه آمیز می شد. حالتی خاص داشت.

دوباره همان صدا. همان صدای جیغ مانندی که با اتهاماتش او را از پای در می آورد. مارک، دوست پسر تازه ات است؟ شنا کردن را دوست دارد؟ سلیطه از تخت خواب کارولین بیا بیرون. همین الان از آن بیا بیرون.

صدای تقی آمد و بعد سکوت حکمفرما شد. گوشی هنوز توی دستش بود و صدای یکنواخت بوق آزاد از آن شنیده می شد.

فصل 37

بیست دقیقه بعد، کلانتر گاندرسون تلفن زد و گفت: " جنی، مخابرات تقریبا رد او را گرفته. فهمیدیم از کدام منطقه تلفن می زند. از حول و حوش دولوت.

دولوت در شمال آن ناحیه قرار داشت و با اتومبیل تقریبا شش ساعت تا آنجا فاصله بود. پس اگر اریک واقعا در آن ناحیه بود، می بایست بعداز ظهر آنجا را ترک می کرد تا می توانست ساعت هشت شب از پشت پنجره او را نگاه کند.

در تمام آن ساعاتی که پیش بچه ها نبود، آنان را پیش چه کسی می گذاشت؟ یا شاید آنان را تنها می گذاشت؟ شاید هم دیگر زنده نبودند؟ از روز شانزدهم فوریه، یعنی تقریبا از دو هفته ی پیش، دیگر با بچه ها حرف نزده بود.

جنی با لحنی خشک و عصبی گفت: " اریک دارد اختیارش را از دست می دهد. "

کلانتر گاندرسون سعی نکرد بیهوده او را دلگرم کند و گفت: " بله، من هم همین عقیده را دارم."

" چه کاری از دستتان بر می آید؟"

" می خواهی موضوع را علنی کنیم و واقعیت را از طریق ایستگاههای تلویزیون و روزنامه ها مخابره کنیم؟"

" خدایا نه، با این کار سند مرگ بچه ها را با دست خودمان امضا می کنیم."

" پس یک گروه تجسس ویژه در منطقه ی دولوت پخش می کنیم. در ضمن یک کاراگاه هم در خانه می گذاریم. احتمال دارد زندگی خودت هم در خطر باشد."

" به هیچ وجه چنین کاری را نکنید. او حتما متوجه می شود."

تقریبا نیمه شب بود. بیست و هشتم فوریه تمام شده و اول مارچ شروع شده بود. جنی به یاد خرافاتی افتاد که در دوران بچگی به آن اعتقاد داشت. اگر آخرین شب ماه همین طور که داری می گویی " خرگوش صحرایی، خرگوش صحرایی" به خواب بروی و صبح اولین روز ماه جدید از خواب بلند بشوی و بگویی " خرگوش، خرگوش" به آرزویت می رسی. نانا و او همیشه این کار را مثل یک بازی انجام می دادند.

جنی با صدایی بلند در آن اتاق ساکت گفت: " خرگوش صحرایی، خرگوش صحرایی" و صدایش را بلندتر کرد و با جیغ گفت: " خرگوش صحرایی، خرگوش صحرایی، من بچه هایم را می خواهم!"

و سرش را داخل بالش فرو برد و با هق هق گفت :" من بت را می خواهم، تینا را می خواهم."

صبح روز بعد چشمانش به قدری پف کرده بود که به سختی می توانست ببیند. به هر زحمتی بود لباسهایش را پوشید، به طبقه ی پایین رفت، قهوه درست کرد و خورد و فنجان و نعلبکی اش را شست. حتی فکر غذا هم حال او را به هم می زد و برای شستن یک فنجان و نعلبکی لازم نبود ماشین ظرفشویی را روشن کند.

کاپشن اسکی اش را پوشید و با عجله بیرون رفت. خانه را دور زد و به طرف ضلع جنوبی خانه رفت، جایی که به خوبی می توانست میز آشپزخانه را ببیند. رد پاهایی روی برف، زیر پنجره وجود داشت. رد پاهایی که از جنگل بیرون آمده و به جنگل برگشته بود. آن موقع که او پشت میز نشسته بود، اریک اینجا ایستاده و صورتش را به پنجره چسبانده بود و او را نگاه می کرد. ظهر، کلانتر دوباره تلفن زد. " جنی، من نوار را برای دکتر فیلستروم گذاشتم. او می گوید بهتر است موضوع را علنی کنیم و از طریق رادیو و تلویزیون دنبال بچه ها بگردیم. اما باز هم هر طور خودت صلاح می دانی."

" بگذارید راجع به آن فکر کنم."

می خواست با مارک هم مشورت کند.

ساعت دو رونی آمد و گفت: " می خواهی کمی دوخت و دوز کنی؟"

" بله ، خیلی خوب است."

رونی با خونسردی و آرامش روی صندلی نزدیک بخاری نشست و تکه پارچه هایش را در آورد و گفت: " خوب، بزودی او را می بینیم."

" او را؟"

" اریک را می گویم. همان طور که می دانی، کارولین به او قول داده بود هر سال روز تولد اریک اینجا باشد. با اینکه بیست و شش سال از مرگ او می گذرد، اریک همیشه روز تولدش اینجا بوده. درست مثل پارسال که تو او را دیدی. می آید این اطراف پرسه می زند. انگار دنبال چیزی می گردد."

" گمان میکنی امسال هم بیاید؟"

" هیچ سالی نشده که نیاید."

" رونی، خواهش می کنم کمکم کن و این موضوع را به هیچ کس یادآوری نکن ... نه به کلاید نه به هیچ کس دیگر."

رونی درحالی که معلوم بود از همدستی با جنی خوشحال هم می شود، سرش را مشتاقانه تکان داد و گفت: " فقط ما منتظر او می مانیم، مگر نه، جن؟"

جنی حتی به مارک هم نمی توانست اعتماد کند و این اطلاعات را به او بدهد. موقعی هم که مارک تلفن زد و به جنی اصرار کرد اجازه بدهد کلانتر از رسانه های گروهی کمک بگیرد، مخالفت کرد. بالاخره این طوری با یکدیگر به توافق رسیدند:" مارک، خواهش می کنم. فقط یک هفته ی دیگر به من وقت بدهید."

یک هفته ی دیگر می شد روز نهم مارچ. روز تولد اریک، هشتم مارچ بود.

اریک هشتم مارچ می آمد. مطمئن بود. اگر کلانتر و مارک بو می بردند که اریک آن روز می آید، آن وقت شاید اصرار می کردند نیروهای پلیس را در اطراف مزرعه پنهان کنند. اما اریک حتما متوجه حضور آنان می شد.

اگر دخترها زنده بودند، این آخرین شانسی بود که برای برگرداندنشان داشت. اریک داشت اختیارش را از دست می داد و نمی توانست واقعیات را ببیند.

در طول هفته ی بعد، جنی دائما در حالتی خلسه مانند به سر می برد و در تفکراتش مشغول دعا بود. ای خداوند بخشنده و مهربان، خودت آنها را حفظ کن. بعد کیف عاجی رنگش را برداشت، تسبیح نانا را بیرون آورد، دستهایش را دور تسبیح حلقه کرد و در حالی که نمی توانست روی دعایش تمرکز داشته باشد، گفت: " نانا، زود باش، تو جای من دعا بخوان."

دوم ... سوم ... چهارم... پنجم... ششم... خدا کند دوباره برف نیاید. خدا کند جاده ها بسته نشوند. هفتم. صبح روز هفتم تلفن زنگ زد. تلفن مستقیم از نیویورک بود. آقای هارتلی بود.

" جنی، از آخرین دفعه ای که باهات حرف زدم مدت زیادی می گذرد. حالت چطوره؟ دخترها خوبند؟"

" متشکرم، همگی خوبیم."

" جنی، متاسفم، من توی دردسر بزرگی افتاده ام. ولینگتون تراست را به خاطر می آوری که دو تابلوی فصل درو در مینه سوتا و بهار مزرعه را خرید و پول زیادی هم داد؟"

" بله"

" نقاشی ها را داد تمیز کنند. جنی، خیلی متاسفم که چنین خبری را می دهم. اریک اسمش را روی آنها جعل کرده بوده. امضای دیگری به اسم کارولین بوناردی زیر امضای اریک وجود دارد. جنی، متاسفانه رسوایی و آبروریزی بزرگی به بار می آید. شرکت ولینگتون قرار است فردا بعد از ظهر جلسه ای فوری با هیات مدیره داشته باشد. می خواهند یک مصاحبه ی مطبوعاتی داغ هم در این زمینه بکنند. تا فردا شب خبرهای داغ و داستانهای زیادی چاپ می شود."

" جلویشان را بگیر! باید جلویشان را بگیری."

" جلویشان را بگیرم؟ جنی، چطور می توانم چنین کاری بکنم؟ جعل آثار هنری موضوع کم اهمیتی نیست. وقتی برای کار یک هنرمند تازه کار مبلغی شش رقمی پرداخت می شود ... وقتی که آن هنرمند معتبرترین جایزه را نصیب خودش می کند ... نمی توانی در مقابل جاعل سکوت کنی ... جنی ، متاسفم. این کار از عهده ی من خارج است. همین حالا هم دارند تحقیق می کنند تا سر در بیاورند، کارولین بوناردی کیست. در عالم دوستی خواستم تو بدانی."

" حتما به اریک می گویم. متشکرم، آقای هارتلی."

تا مدتی طولانی بعد از اینکه تلفن را قطع کرد، نشست و به گوشی خیره شد. هیچ راهی برای پخش نشدن آن خبر نداشت. خبرنگارها حتما می آمدند اینجا تا با خود اریک حرف بزنند. خیلی طول نمی کشید تا به این موضوع پی ببرند که کارولین بوناردی دختر نقاش معروف، اورت بوناردی و مادر اریک کروگر بوده است. به محض بررسی نقاشی ها متوجه می شدند، تاریخ کشیدن آنها به بیست و پنج سال پیش بر می گردد.

جنی به امید اینکه با تاریک شدن خانه، احتمال آمدن اریک به داخل خانه بیشتر می شود، زود به رختخواب رفت. مثل شب اول حمام کرد، با رایحه کاج تمام فضا را پر کرد. موهایش را داخل آب فرو کرد تا رایحه ی کاج را به خودش جذب کند. هر روز صبح لباس خواب سبز را می شست و آب می کشید. الان آن را پوشیده و یک تکه صابون خشک زیر بالشش گذاشته بود. به دور و بر اتاق خواب نگاه کرد تا مطمئن شود همه چیز مرتب و منظم سر جای خودش است. کوچک ترین بی نظمی اعصاب اریک را به هم می ریخت. درهای کمد بسته بود. برس ناخنی را که روی سرویس میز توالت نقره ای بود، جابجا کرد و یک سانتی متر به محلول برق ناخت نزدیکتر کرد. پرده ها را خیلی منظم و مرتب انداخته بود. روتختی سرخ رنگ گلدوزی شده را مرتب روی ملافه ی لبه توری دار تا زده بود. بالاخره رفت توی رختخواب. بی سیمی را که کلانتر به او داده و همیشه توی جیب شلوار جینش می گذاشت، زیر بالشش قلمبه شده بود. به همین علت آن را برداشت و داخل کشوی میز توالت گذاشت.

صدای زنگ ساعت، هر یک ساعت در می آمد و خبر سپری شدن شب را می داد. جنی با خود گفت: اریک خواهش می کنم، بیا. و دعا کرد اریک بیاید. مطمئنا اگر اریک به خانه و سالن طبقه ی بالا می آمد، حتما بوی کاج او را به اتاق خواب می کشاند.

اولین اشعه های نور خورشید از میان پرده های بسته به داخل اتاق تابید ولی هنوز هیچ اثری از اریک نبود. جنی تا ساعت هشت توی رختخواب ماند. فرا رسیدن آن روز فقط باعث دلهره و وحشتش شد. مطمئن بود امشب حتما صدای پای اریک را خواهد شنید که در را باز می کند و به دنبال او و کارولین می گردد.

چند ساعتی تا اخبار و پیش بینی وضع هوای آن شب باقی مانده بود.

در طول روز هوا ابری بود، ولی وقتی رادیو را روشن کرد و به اخبار گوش داد، بارش برف پیش بینی نشد. درست نمی دانست چه لباسی بپوشد. اریک خیلی شکاک و بدبین بود. اگر می آمد و می دید لباس بغیر از پلیور و شلوار پوشیده ، ممکن بود به او تهمت بزند و بگوید منتظر مردی دیگر بوده است. حتی توی آینه هم به خودش نگاه نکرد. امروز صبح با دیدن استخوانهای بیرون زده ی گونه و نگاه مات و وحشت زده اش در آیینه، جا خورد. موهایش را که روی شانه هایش ریخته بود، با گیره ی سر پشت گردنش جمع کرد. به یاد آن شبی افتاد که بخار آیینه را پاک کرده و چهره ی اریک را دیده بود. اریک دستانش را باز کرده و لباس سبز را در آغوش گرفته بود. همان شب حسی درونی به او گفته بود از اریک حذر کند ولی به آن توجهی نکرده بود. به دقت تمام اتاق های طبقه ی پایین را وارسی کرد. پیشخوان آشپزخانه و وسایل آن را شست. با اینکه در عرض این چند هفته ی گذشته فقط برای برداشتن کنسرو سوپ به آشپزخانه رفته بود، می دانست که اریک دوست دارد همه چیز از تمیزی برق بزند. قفسه های کتابخانه را با دستمال گردگیری تمیز کرد و متوجه شد طبق گفته ی اریک جای کتاب چهارم در قفسه ی سوم خالی است.

چقدر عجیب بود که درتمام این مدت سعی کرده بود چشمانش را به روی حقایق بندد و با آنها روبرو نشود . با همین کارش بچه و شاید دختر ها را از دست داده بود.

ظهر هوا ابری و خانه تاریک شد. باد شروع به وزیدن کرد و صدای زوزه اش داخل دودکش ها پیچید، ولی ابرها را با خود برد. اواخر بعداز ظهر خورشید دوباره بیرون آمد و روی زمینهای پوشیده از برف تابید. جنی از کنار پنجره ای به کنار پنجره ی دیگری رفت. به جنگل و به جاده ای که به کنار رودخانه منتهی می شد، چشم دوخت و به دقت به طویله نگاه کرد تا ببیند کسی زیر برآمدگی محافظ آن پنهان شده است یا نه.

ساعت چهار کارگران را دید که در حال ترک مزرعه بودند، کارگرانی که هرگز با آنان آشنا نشده بود. اریک هیچ وقت به آنان اجازه نمی داد نزدیک خانه بیایند. جنی هم هرگز در مزرعه به آنان نزدیک نمی شد. همان ماجرایی که با جو پیش آمده بود، برای هفت پشتش بس بود.

ساعت پنج رادیو را روشن کرد و به اخبار گوش داد. گزارشگر با صدایی محکم و رسا راجع به کاهش بودجه، ملاقات سران رد جنوا، ترور ناموفق رئیس جمهور تازه ی ایران صحبت کرد.

" و خبری که هم اکنون به دستمان رسید ... شرکت گنجینه ی ولینگتون تراست هم اکنون خبری مبهوت کننده درباره ی جعل آثار هنری داده است. اریک کروگر، نقاش مشهور و صاحب نام اهل مینه سوتا که بعد از اندور ویت مشهورترین نقاش امریکا شناخته شده، در واقع نامش را روی نقاشی هایی که ادعا کرده خودش کشیده ، جعل می کرده است. نقاش حقیقی کارولین بوناردی می باشد. طبق بررسی ها، کارولین بوناردی دختر نقاش مشهور اورت بوناردی مرحوم و مادر اریک کروگر بوده است."

جنی رادیو را خاموش کرد. هر دقیقه امکان داشت تلفن زنگ بزند. تا چند ساعت دیگر خبرنگارها مثل مور و ملخ می ریختند آنجا. اریک حتما آنان را می دید. شاید هم تا به حال اخبار را شنیده و فهمیده بود که دیگر کارش تمام است و حتما آخرین انتقامش را هم از جنی می گرفت، البته اگر تا حالا نگرفته بود.

مثل آدم های گیج و مست تلو تلو خوران از آشپزخانه بیرون آمد. چه کاری از دستش بر می آمد؟ ناخودآگاه رفت داخل سالن. نور خورشید عصرگاه به داخل اتاق تابیده و نقاشی کارولین را روشن کرده بود. حس ترحم و دلسوزی برای زنی که زمانی مثل خود او فوق العاده احساس ناتوانی و درماندگی کرده بود، باعث شد به دقت نقاشی را نگاه کند. کارولین روی ایوان نشسته و آن شنل سبز رنگ دورش پیچیده و حلقه های کوچکی از موهایش روی پیشانی اش ریخته بود. خورشید داشت غروب می کرد و اریک داشت با آن هیکل کوچکش به سمت او می دوید.

اریک داشت به سمت او می دوید...

اشعه ی خورشید به داخل اتاق تابیده و غروبی دلپذیر و زیبا در راه بود. ابرها در مقابل نور خوشید به رنگهای قرمز و نارنجی و بنفش و خاکستری تیره در آمده بودند.

اریک داشت به سمت او می دوید...

اریک یک جایی توی جنگل بود. جنی مطمئن بود اریک توی جنگل است و تنها یک راه برای اینکه جلوی رفتن او را بگیرد، وجود داشت.

شالی که رونی برای او درست کرده بود... نه، به اندازه کافی بزرگ نبود، ولی اگر چیز دیگری همراه آن می پوشید ... پتوی سربازی پدر اریک که در جعبه ی ساخته شده از چوب سدر بود، تقریبا همرنگ شنل کارولین بود.

مثل برق از پله ها بالا دوید و اتاق زیر شیروانی رفت. در صندوق را باز کرد و دستش را داخل آن کرد. لباس سربازی قدیمی متعلق به جنگ جهانی دوم را کنار زد. ته صندوق، پتوی سربازی خاکی رنگ را پیدا کرد که البته رنگش بی شباهت به رنگ شنل نبود. قیچی کجا بود؟ یک قیچی داخل سبد خیاطی اش پیدا کرد.

خورشید داشت پایین و پایین تر می آمد. تا چند دقیقه ی دیگر غروب می کرد ... در طبقه ی پایین ، با دستانی لزران پتو را برید و سرواخی وسط پتو درست کرد . سوراخی که درست به اندازه سرش بود. بعد آن را تو سرش کرد و شال را دور شانه هایش پیچید. پتو را طوری دور خودش پیچیده بود که دنباله اش همانند شنل روی زمین می افتاد.

موهایش. بلندتر از موهای کارولین بود. ولی توی نقاشی ، کارولین موهایش را بالای سرش جمع کرده بود. جنی جلوی آیینه ی آشپزخانه ایستاد، موهایش را جمع کرد و با گیره ی سر بست و با نوک انگشتانش موهای جلوی سرش را حلقه کرد. کارولین سرش را کمی به یک طرف خم کرده و دستانش را دور زانوانش انداخته بود و دست راستش روی دست چپش بود ...

جنی پشت در ایوان ایستاد و با خود گفت: من کارولین هستم . مثل کارولین راه می روم، مثل او می نشینم و مثل او به غروب خورشید و به پسرکم که دارد به طرفم می دود، چشم می دوزم.

در را باز کرد و آهسته آهسته به آن هوای سرد قدم گذاشت . در را پشت سرش بست، به طرف تاب رفت و آن را طوری تنظیم کرد که درست رو به غروب خورشید باشد و بعد روی آن نشست.

یادش آمد که باید شال را کمی از روی شانه اش بیندازد تا مثل نقاشی روی دست ی سمت چپ تاب بیفتد. بعد سرش را کمی به زاویه ی سمت راست متمایل کرد. دستانش را روی زانوانش گذاشت و انها را طوری در یکدیگر حلقه کرد که دست راستش روی دست چپش قرار بگیرد. بعد آرام، خیلی آرام شروع به تکان دادن تاب کرد.

خورشید از پشت آخرین تکه ی ابر بیرون امده و همانند گلوله ای آتشین آرام آرام در آسمان پایین می آمد و در افق محو می شد. سراسر آسمان سرخ شده بود.

جنی همین طور تاب را تکان می داد. آسمان به رنگهای بنفش و صورتی و سرخ و نارنجی و طلایی در آمده و ابرهای پراکنده همانند تار عنکبوت در اسمان درهم تنیده بود ولی باد به قدری شدید بود که ابرها را حرکت می داد و صدای خش خش برگهای درختان کاج از جنگل شنیده می شد ...

همچنان که تاب آرام آرام به عقب و جلو می رفت، جنی به غروب خورشید خیره شده بود. نکته ی اصلی غروب خورشید بود. پسرک بزودی از جنگل بیرون می دوید تا به مادرش ملحق شود... بیا پسر کوچولو. بیا، اریک.

جنی صدای جیغی بلند راشنید ؛ فریادی که هر لحظه بلندتر و گوشخراش تر می شد." آهای ... تو ... عفریته... عفریته ی از گور بلند شده ... برو گمشو... برو گمشو..."

یک نفر داشت تلو تلو خوران و تفنگ به دست از جنگل بیرون می آمد.

شنلی به رنگ سبز تیره دوره پیچیده و باد موهای ژولیده و بلند سیاه رنگش را آشفته می کرد. نگاهی مات و خیره داشت و عضلات صورتش از شدت ترس منقبض شده بود ...

جنی از جایش بلند شد. شخص سر جای خود ایستاد و تفنگش را بلند کرد و نشانه گرفت.

" اریک، شلیک نکن."

جنی، تلو تلو خوران به طرف در دوید و دستگیره را چرخاند. در قفل بود. پشت سرش قفل شده بود. پتوی سربازی را بالای سرش برد و در حالی که سعی می کرد پایین آن زیر گیر نکند، شروع به دویدن کرد. صدای شلیک گلوله را از پشت سرش شنید. درد و سوزشی در کتفش احساس کرد ... و تمام دستش داغ و مرطوب شد. شروع به تلو تلو خوردن کرد، ولی جایی را نداشت فرار کند.

آن صدای فریاد عجیب و غریب از پشت سرش می آمد.

" عفریته ، عفریته..."

ناگهان سمت راستش طویله ی گاوههای شیرده را دید. اریک هرگز بعد از مرگ کارولین قدم به آنجا نگذاشته بود. مثل دیوانه ها در را بزور باز کرد. در به اتاقکی باز می شد که خمره های شیر در آن بود.

اریک دقیقا پشت سرش بود. جنی وارد اتاق اصلی شد . وارد طویله گاوهای از چرا برگشته. شیر آنها را دوشیده بودند. گاوها توی آخورهایشان بودند و داشتند با اشتیاق به کاه و یونجه های آخور پشت سرشان نگاه می کردند.

جنی صدای قدم هایی را که هر لحظه به او نزدیک تر می شد، می شنید. بی هدف تا جایی که می توانست به طرف انتهای طویله دوید. منبع آب و آغل گوساله های تازه متولد شده آنجا بود. منبع آب خشک بود . جنی سرش را برگرداند و رو در روی اریک قرار گرفت.

اریک فقط ده قدم با او فاصله داشت. سر جای خود ایستاد و شروع خندیدن کرد. بعد تفنگ را بالا برد، روی کتفش گذاشت و با دقت بسیار هدف گیری کرد؛ درست مثل همان دفعه که به سگ جو شلیک کرده بود. هر به یکدیگر خیره شدند. با آن شنل های سبز تیره و موهای بلند مشکی همانند دو همزاد مقابل یکدیگر ایستاده بودند. اریک موهایش را خیلی بی سلیقه بالای سرش جمع کرده و حلقه ی موهای بلوند خودش از زیر کلاه گیس بیرون زده و روی پیشانی اش ریخته بود.

" عفریته، عفریته"

جنی صدای کشیدن ماشه ی تفنگ و بعد صدای جیغی را که تبدیل به ناله شد، شنید. ولی صداها از گلوی او بیرون نیامده بود. چشمانش را باز کرد. اریک بود که روی زمین افتاده بود و از بینی و دهانش خون بیرون می زد. اریک بود که چشمانش بی نور و بی فروغ شده و کلاه گیسش در خون غوطه ور بود.

رونی پشت سر اریک بود و در حالی که تفنگ شکاری را از روی کتفش پایین می آورد گفت:" برای خاطر آردن."

جنی کنار او زانو زد و گفت:" اریک، دختر ها زنده اند؟"

اریک با چشمانی بی فروغ و تار، سرش را تکان داد و گفت: " بله."

" کسی پیش آنها هست؟"

" نه ... تنها..."

" اریک ، بچه ها کجا هستند؟"

اریک در حالی که کلمات را به سختی ادا می کرد، گفت:" آنها ..."

بعد دستش را بالا آورد، دست جنی را گرفت، انگشتانش را دور شصت او حلقه کرد و گفت:" مامان، متاسفم. مامان، متاسفم... نمی خواستم ... به ... تو ... صدمه بزنم."

بعد چشمانش بسته شد. اندامش برای آخرین بار به شدت تکانی خورد و جنی احساس کرد فشار دستان او روی دستش ضعیف و ضعیف تر شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


455 تا 464

فصل 38

خانه پر از جمعیت و بسیار شلوغ بود ولی جنی همه را همچون تصاویر تیره و تار تلویزیون ، مبهم می دید. کلانتر گاندرسون را، ماموران تحقیق در مرگهای مشکوک را که جسد اریک پیدا کرده و برده بودند، خبرنگارانی را که بعد از شنیدن خبر جعل آثار نقاشی مثل مور و ملخ به آنجا ریخته و برای فهمیدن ادامه ی ماجرا و کسب اخبار مهم تر مانده بودند، و در ضمن خیلی به موقع رسیده و از جسد اریک در حالی که شنل دورش پیچیده و کلاه گیسش غرق در خون بود و در چهره اش آرامشی غریب دیده می شد، عکس گرفته بودند.

خبرنگاران کسب اجازه کرده و برای گرفتن عکس و فیلم از نقاشی های زیبای کارولین و نقاشیهای پر از شکنجه و عذاب اریک به کلبه رفته بودند.

وندل گاندرسون گفت:" هر چقدر بیشتر می گوییم این جستجو جنبه ی حیاتی دارد، مردم بیشتری به کمک می شتابند."

مارک هم آنجا بود. او بود که پتو و بلوز او را پاره کرده و زخمش را شستشو داده و ضدعفونی و باند پیچی کرده و گفته بود:" این فعلا جلوی خونریزی را می گیرد. خدا را شکر که فقط یک زخم سطحی است."

جنی از تماس آن انگشتان کشیده و پرمهر روی زخم در حال سوزشش به لرزه افتاده بود. هر وقت احتیاج به کمک داشت، مارک حی و حاضر بود.

ماموران اتومبیلی را که اریک با آن به آنجا آمده و در یکی از جاده های تراکتور رو مزرعه پنهان کرده بود، پیدا کردند. اریک اتومبیل را دولوت کرایه کرده بود؛ جایی که با اتومبیل شش ساعت تا آنجا فاصله داشت. با این حساب سیزده ساعت بود که بچه ها بودند. آنان را کجا گذاشته بود؟

تا شب جلوی در ورودی پر از اتومبیل شد. ماد و جو اکرز هم آمدند. ماد با آن هیکل تنومندش به طرف جنی خم شد و گفت :" متاسفم."

چند دقیقه ی بعد جنی صدای او را از کنار اجاق گاز شنید. بعد بوی قهوه ی خوش به مشامش رسید.

کشیش بارستروم آمد و گفت:"جان کروگر خیلی نگران اریک بود ولی هرگز دلیل آن را به من نگفت. بعد از آن هم ظاهرا حال اریک خوب بود."

گزارش وضع هوا: توفانی در حال حرکت به سمت مینه سوتا و داکوتا می باشد. توفان. اوه، خدایا، یعنی جای دختر گرم است؟

کلاید به طرف او آمد و گفت: " جنی، تو باید به من کمک کنی. می خواهند دوباره رونی را به بیمارستان بفرستند."

جنی که از حالت منگی و خمودی در آمده بود، گفت:" رونی زندگی مرا نجات داد. اگر او به اریک شلیک نکرده بود، اریک مرا می کشت."

کلاید گفت:" به یکی از خبرنگارها گفته این کار را برای خاطر آردن کرده. جنی، خواهش می کنم کمکم کن. اگر آنان رونی را در بیمارستان حبس کنند، نمی تواند تحمل کند. او به من احتیاج دارد. من هم به او احتیاج دارم."

جنی از روی کاناپه بلند شد، دستش را به دیوار گرفت که نیفتد و به دنبال کلانتر گشت. کلانتر داشت با تلفن حرف می زد.

" افراد بیشتری را احضار کنید و در تمام سوپرمارکتها و پمپ بنزین ها مستقر کنید. از مرز هم عبور کنید و تا کانادا بروید."

بعد از اینکه گوشی را گذاشت، جنی گفت:" کلانتر، چرا می خواهید رونی را در بیمارستان بستری کنید؟"

کلانتر با لحن تسکین بخش گفت:" جنی، سعی کن بفهمی. رونی قصد داشته اریک را بکشد. بیرون خانه با تفنگ منتظر او بوده."

"او فقط می خواسته از من محافظت کند. می دانست جانم در خطر است . او جان مرا نجات داد."

"بسیار خوب، جنی، بگذار ببینم چه کاری از دستم بر می آید."

جنی بی هیچ حرفی دستش را دور کمر رونی حلقه کرد. رونی، اریک را از همان لحظه ای که متولد شده بود دوست داشت. مهم نبود خودش چه می گفت. او برای خاطر آردن به اریک شلیک نکرده بود. برای خاطر نجات جان جنی به او شلیک کرده بود. جنی با خود گفت: من هرگز نمی توانستم در حالت عادی او را با خونسردی و قساوت قلب بکشم. رونی هم نمی توانست.

شب از راه رسید . دوباره تمام املاک و زمین ها را جستجو کردند. خبرهای ضد و نقیضی به گوش می رسید . برفی ریز و سوزدار شروع به باریدن کرده بود.

ماد ساندویچ درست کرده بود. هیچ چیز از گلوی جنی پایین نمی رفت. فقط آهسته آهسته کمی سوپ رقیق خورد. نیمه شب کلاید، رونی را به خانه برد. ماد و جو هم رفتند. کلانتر گفت:" من تمام شب پشت میزم می نشینم اگر خبری شد به شما تلفن می زنم."

فقط مارک آنجا ماند.

" حتما خسته هستی. برو خانه."

مارک بدون اینکه حرفی بزند رفت و پتو و بالش آورد و جنی را مجبور کرد روی کاناپه کنار بخاری دراز بکشد. هیزمی تازه در آتش انداخت و خودش روی یک مبل بزرگ دراز کشید.

جنی در آن نور ضعیف گهواره ی کنار صندلی که پر از چوب بود خیره شد. بعد از مرگ بچه اصلا با خدا راز و نیاز نکرده بود. خودش هم متوجه نبود که چقدر عصبانی و ناراحت است. خدایا مرگ او را می پذیرم... اما از توخواهش می کنم دخترهایم را به من برگردان.

یعنی می توانست برای خدا شرط و شروط بگذارد؟

در طول شب دفعه که آمد خوابش ببرد، از زق زق کتفش از خواب پرید. با بی قراری سر جایش غلت می زد و ناله های ضعیفی که ناشی از درد بود از گلویش خارج می شد، ولی بعد از مدتی آرام شد و دردش تسکین پیدا کرد. موقعی که چشمانش را باز کرد، متوجه شد به مارک تکیه داده است. مارک بازویش را دور او حلقه کرده و پتو را دور او پیچیده بود.

چیزی در اعماق ضمیر ناخودآگاهش داشت او را انگولک می کرد و آزار می داد. چیزی که سعی داشت وارد ضمیر خود آگاهش بشود. موضوع بسیار مهمی که سر از آن در نمی آورد. هر چه بود مربوط به آخرین نقاشی اریک و طرز نگاه او بود که صورتش را به پنجره چسبانده و خیره به او نگاه می کرد.

ساعت هفت مارک گفت:" می روم قهوه و ساندویچ آماده کنم."

جنی به طبقه بالا رفت تا حمام کند. بخار آب به کتفش می خورد، احساس سوزش می کرد و ناخودآگاه خودش را جمع می کرد.

موقعی که به طبقه ی پایین برگشت، رونی و کلاید هم آنجا بودند، همگی در حین نوشیدن قهوه به دقت اخبار داخلی را تماشا می کردند. قرار بود عکسهای دخترها در برنامه ی " امروز" و " صبح بخیر امریکا " نشان داده شود. رونی تکه های پارچه را با خود آورده بود. " جنی، می خواهی بقیه ی پتوها را بدوزی؟"

" نه نمی توانم."

رونی رو به مارک کرد و گفت:" این کار خیلی به من کمک می کند . این پتو ها را داریم برای تختخواب دخترها می دوزیم. دخترها حتما پیدا می شوند. "

کلاید سعی کرد او را آرام کند." رونی، خواهش می کنم."

" اما پیدا می شوند. ببینید رنگها چقدر زنده و شاد هستند. در پتوهایم از پارچه ی سیاه استفاده نکرده ام. اوه، نگاه کنید. گزارش شروع شد."

همگی به صفحه ی تلویزیون خیره شدیم تا جین پالی گزارش خود را آغاز کرد:" خبر تکان دهنده ی جعل آثار نقاشی که دیروز دنیای هنر را به لرزه در آورد، تنها بخش کوچکی از ماجرایی بسیار غم انگیز وناراحت کننده بود ... اریک کروگر ..."

همگی به چهره اریک که بر صفحه تلویزیون ظاهر شد، خیره شدند، همانند تصویر روی بروشور گالری بود. با همان موهای بلوند قهوه ای و فرفری و همان چشمان آبی و نیمچه لبخند روی لبانش. تصاویری هم از مزرعه و صحنه ی بردن جسد او نشان داده شد.

بعد تصاویر تینا و بت در حالی که لبخند به لب داشتند، روی صفحه ی تلویزیون ظاهر شد. جین پالی گفت: " و تا امروز صبح بچه ها هنوز پیدا نشده اند. اریک کروگر موقع مرگ به همسرش گفته است که بچه ها هنوز زنده هستند، اما پلیس به صحت گفته های او شک دارد. با توجه به آخرین نقاشی او، به نظر می آید تینا و بت مرده باشند. "

آخرین نقاشی اریک تمام صفحه ی تلویزیون را پر کرد. جنی به بدن های عروسک مانند و بی حرکت بچه ها و به تصویر شکنجه شده و نگاه مات خودش، به اریک که داشت پرده را کنار می کشید و از پشت پنجره به آنان می خندید، زل زد.

مارک از جایش پرید تا تلویزیون را خاموش کند.

" به کلانتر گاندرسون گفتم نگذارد از داخل کلبه عکس بگیرند."

رونی از جایش پرید، جیغی کشید و گفت:" می بایست آن نقاشی را به من نشان می دادید. می بایست آن نقاشی را به من نشان می دادید. چطور متوجه نشدید. پرده ها... آن پرده های سرمه ای!"

پرده ها! پس همین بود که مثل خوره به جان جنی افتاده بود و عذابش می داد. رونی تکه پارچه ها را از داخل سبد در آورد و روی میز آشپزخانه ریخت. آن پارچه ی سرمه ای داخل نقاشی هم میان آن بود.

همگی یکصدا گفتند:" رونی، اریک آن پرده ها را کجا برد؟ کجا؟"

رونی که کاملا مطمئن بود چه اطلاعات با ارزشی دارد، مارک را محکم کشید و در حالی که از شدت هیجان گریه می کرد، گفت:" مارک تو هم می دانی. کلبه ی ماهیگیری پدرت. اریک همیشه با تو به آنجا می رفت. تو برای اتاق میهمان پرده نداشتی . اریک می گفت آنجا خیلی روشن است و من هشت سال قبل آنها را به او دادم."

جنی با گریه گفت" مارک، یعنی ممکن است بچه ها آنجا باشند؟"

" احتمال دارد. من و پدرم بیشتر از یک سال است که به کلبه نرفته ایم. اریک کلید آنجا را داشت."

" کلبه کجاست؟"

" کلبه ... نزدیکیهای دولوت است. روی یک جزیره ی کوچک. به نظر با عقل جور در می آید. فقط..."

" فقط چه؟"

جنی صدای برخورد ذرات برف را به پنجره شنید.

" فقط کلبه وسیله گرم کننده ندارد."

کلاید حرفی را که همه ی آنان از گفتن آن واهمه داشتند، به زبان آورد:

" یعنی می خواهی بگویی ممکن است بچه ها تک و تنها در آن کلبه که وسیله گرم کننده هم ندارد، باشند؟"

مارک مثل برق به طرف تلفن دوید.

سی دقیقه بعد، رئیس پلیس جزیره ی هاتاوی به آنان تلفن زد و گفت:" پیدایشان کردیم."

جنی در حالی که از شدت ناراحتی پیچ و تاب می خورد، شنید که مارک گفت:" حالشان خوبه؟"

جنی تلفن را از دست مارک قاپید تا خودش جواب سوال را بشنود.

" بله ، ولی نه چندان. کروگر تهدیشان کرده بود که اگر پایشان را از خانه بیرون بگذارند، تنبیه شان می کند. اما چون مدتی طولانی از رفتن او گذشته بود و داشتند از سرما یخ می زدند، دختر بزرگتر سعی می کند از خانه بیرون بیاید و موفق هم می شود در خانه را باز کند. درست لحظه ای که از خانه بیرون آمده بودند تا مادرشان را پیدا کنند، آنها را پیدا کردیم. اگر پیدایشان نمی کردیم، در این توفان بیشتر از نیم ساعت دوام نمی آوردند. یک دقیقه صبر کنید."

جنی صدای جابجا شدن گوشی را شنید و بعد دو تا صدای ظریف همزمان گفتند:" الو، مامان."

جنی شروع به گریستن کرد و مارک او را تنگ در آغوش گرفت.

" موش کوچولو. شیطونک. دوستتان دارم. دوستتان دارم.

فصل 39

ماه آوریل همانند خدای وفور نعمت بر مینه سوتا نازل شد. مه رقیق و سرخ رنگ همچون غنچه های ریز نشکفته ای که بی صبرانه در انتظار شکوفایی هستند، همانند حلقه های کوچک نورانی روی درختان افتاده بود. آهو ها در میان جنگل می دویدند. قرقاول ها در جاده می خرامیدند. گله های گاو در مراتع می چریدند. زمین نرم شده بود. برف های آب شده به داخل شیارهای زمین فرو می رفت و محصولات بهاری راکه داشتند سر از خاک بر می آوردند، تغذیه می کرد.

بت و تینا دوباره شروع به سوارکاری کرده بودند. بت آرام و با احتیاط سواری می کرد ولی تینا دائم با پا به کفل اسبش ضربه می زد و به تاخت می رفت. جنی سوار دختر آتش شده بود و کنار بت سواری میکرد. جو هم کنار تینا سوارکاری می کرد.

جنی هر چقدر هم وقتش را با دخترها می گذراند، از آنان سیر نمی شد؛ از بوسیدن گونه های نرم و لطیف آنان، از گرفتن دستان کوچک و نیرومندشان، از شنیدن درخواستهایشان، از جواب دادن به سوالات بی پایانشان یا گوش دادن به اسرار پر از ترس و وحشت آنان سیر نمی شد.

" بابا خیلی مرا ترساند. همیشه دستانش را این طوری می گذاشت روی صورتم. قیافه اش آن موقع خیلی عجیب و غریب می شد."

" بابا از قصد این کار را نمی کرد. نمی خواست به کسی صدمه بزند. او قادر به کنترل اعمالش نبود."

جنی به مارک گفته بود:" نمی توانم حتی یک شب دیگر در این خانه زندگی کنم."

مارک که انتظار شنیدن چنین حرفی را داشت، جواب را از قبل آماده کرده بود. مدرسه ای را که در انتهای غربی املاکش بود و سالها قبل تبدیل به محل زندگی برای خودش شده بود برای زندگی به جنی پیشنهاد داد.

" وقتی پدرم به فلوریدا نقل مکان کرد، من هم زمام امور خانه ی اربابی را در دست گرفتم و اینجا را اجاره دادم ولی الان شش ماه است که خالی افتاده ."

جای خیلی قشنگی بود. شامل دو اتاق خواب، آشپزخانه ای بزرگ و جادار و سالنی بسیار زیبا. اندازه ی سالن مناسب بود و می توانست مواقعی که تینا کابوس می دید و فریاد می کشید، خودش را فوری به او برساند.

" من اینجا هستم، شیطونک. بخواب عزیزم."

جنی به لوک گفت قصد دارد مزرعه ی کروگر را به یک انجمن تاریخ شناسی واگذار کند.

لوک به او گفت:" شک نکن، جنی. پول هنگفتی به دست می آوری و خدا خودش خوب می داند که چنین ثروتی حق توست."

" بدون آن هم الان خیلی ثروتمند هستم. در ضمن دیگر نمی توانم در آنجا زندگی کنم."

جنی چشمانش را بست تا در مورد گهواره ی داخل شیروانی، در کشویی پشت تختخواب، مجسمه جغد و نقاشی کارولین فکر نکند.

رونی دائم به او سر می زد و مغرورانه پشت اتومبیلی که کلاید برای او خریده بود، می نشست. رونی خوشحال و سرزنده که دیگر نیازی نبود دائم توی خانه بنشیند و چشم انتظار آردن نباشد.

" جنی، اگر در زندگی صبر و تحمل داشته باشی، با همه چیز کنار می آیی. به شرط اینکه خیال نکنی بدترین بلای ممکن به سرت آمده."

مردم گرانیت پلیس به دیدن او رفتند و گفتند:

" حالا وقتش است که آمدن تو را به اینجا خیر مقدم بگوییم، جنی."

و اکثر آنان افزودند:" جنی، ما همگی واقعا متاسفیم."

مردم برای او بذر و قلمه می آوردند.

همان طور که در باغ خودش بذرها و قلمه ها می کاشت ، انگشتانش خاک نرم و مرطوب را لمس می کرد. صدای تسکین بخش اتومبیل استیشن قدیمی مارک که وارد جاده ی اتومبیل رو می شد، به گوشش رسید.

دختر ها دویدند تا عمو مارک را ببینند. جنی با شادی احساس کرد او هم همچون زمین برای فصلی تازه و شروعی تازه کاملا آماده است.

 

پایان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×