رفتن به مطلب
Negarita

فریادی در شب | مری هیگینز کلارک

پست های پیشنهاد شده


ص 284 تا 288

 

اریک موقع رفتن به سانفرانسیسکو تصمیم گرفت با کادیلاک تا فرودگاه برود و اتومبیل را همانجا در فرودگاه بگذارد.

" عزیزم، تصور می کنی احتمال دارد به آن احتیاج پیدا کنی؟"

آیا سوالش کنایه آمیز بود؟ آخرین باری که اریک خانه نبود، از آن اتومبیل برای ملاقات با کوین استفاده کرده بود. با لحنی آرام گفت:" به آن احتیاجی ندارم. اگر به چیزی احتیاج داشتم، می گویم السا برایم تهیه کند."

" قرص های ویتامینت را داری؟"

"خیلی زیاد."

" اگر حالت بد شد، کلاید تو را با اتومبیل می برد دکتر."

جلوی در که رسیدند، اریک داد زد: " دخترها، بیایید به بابا یک بوس بدهید."

بچه ها به طرفش دویدند. بت گفت: " برایم سوغاتی بیاور."

تینا گفت: " برای من هم بیاور."

" اوه، اریک قبل از رفتن به بچه ها بگو تا موقع برگشتن تو نباید سوار اسبهایشان بشوند."

بچه ها با لحنی معترض یکصدا گفتند: " بابا!"

"اوه، نمی دانم چه بگویم. جو آمد و از من معذرت خواهی کرد. گفت که خودش می داند کارهایش چقدر ناشایست بوده. حتی قرار است دوباره برگردد پیش مادرش. گمان نمی کنم اشکالی داشته باشد بچه ها را بیرون ببرد. فقط اطمینان، خودت هم تمام مدت کنارشان باش، جن."

جنی با بی اعتنایی گفت: " ترجیح می دهم نباشم."

اریک با تعجب ابروهایش را بالا انداخت و گفت : " دلیل خاصی وجود دارد؟"

جنی یاد حرفهای مارک افتاد. فایده ای نداشت راجع به آن حرفها با اریک صحبت کند. گفت:" اگر تو خاطر جمع هستی اشکالی ندارد."

اریک دستش را دور کمر او حلقه کرد و گفت: " دلم برایت تنگ می شود."

" من هم دلم برایت تنگ می شود."

جنی همراه او تا کنار اتومبیل رفت. کلاید آن را از توی گاراژ درآورده بود و جو داشت با پارچه ای نرم آن را تمیز می کرد و برق می انداخت. رونی کنار اتومبیل ایستاده بود و حاضر و آماده بود به داخل خانه برود و با جنی خیاطی کند. مارک هم برای خداحافظی آمده بود.

اریک رو به جنی کرد و گفت: " بمحض رسیدن به هتل، به تو تلفن می زنم. به وقت اینجا می شود ساعت ده."

آن شب جنی توی رختخواب دراز کشید و منتظر زنگ تلفن شد. با خود گفت: " این خانه خیلی بزرگ است. اگر کسی از در جلویی، غربی یا پشتی وارد خانه بشود و از پله ها بالا بیاید، اصلا صدایش را نمی شنوم."

کلید ها توی دفتر آویزان بود. شبها آنها را در جایی امن می گذاشتند. ولی در طول روز اغلب مواقع کسی توی دفتر نبود. اگر کسی کلید خانه را بر می داشت و یکی از روی آن می ساخت و دوباره کلید اصلی را به دفتر بر می گرداند، هیچ کس متوجه نمی شد.

جنی از خود پرسید: " حالا چرا الان این قدر نگران این موضوع شده ام؟"

فقط به علت آن کابوس بود. کابوسی که دائم تکرار می شد. احساس می کرد دستش به بدن کسی می خورد و انگشتانش گونه، گوش و موی او را لمس می کند. تقریبا هر شب تکرار می شد و همیشه هم به یک شکل بود. بوی تند کاج، احساس حضور یک شخص، دست زدن به او و دست آخر شنیدن آهی ضعیف، و همیشه وقتی چراغ خواب را روشن می کرد، اتاق خالی بود.

ای کاش می توانست راجع به این موضوع با یک نفر حرف بزند. اما با کی؟ حتما دکتر المندرف می گفت باید با روانپزشک مشورت کند. مطمئن بود. جنی با خود گفت: " تنها چیزی که گرانیت پلیس کم دارد، این است که مردم بگویند زن کروگر برای بالاخانه اش می رود دکتر."

ساعت هنوز ده نشده بود که تلفن زنگ زد و جنی فورا آن را برداشت.

" الو"

کسی پشت خط نبود. ولی نه، یک صداهایی به گوشش می رسید. فقط صدای نفس کشیدن نبود. به طور مبهم یک چیزهایی می شنید.

جنی در حالی که می لرزید، گفت: " الو"

صدا با حالتی نجواگونه گفت: " جنی"

" شما کی هستید؟"

"جنی، تنهایی؟"

" شما کی هستید؟"

" یک دوست پسر دیگر از نیویورک آورده ای، جنی ؟ دوست پسرت شنا کردن را دوست دارد؟"

" راجع به چه داری حرف می زنی؟"

حالا صدا با لحنی عصبانی و جیغ آلود و در حالی که معلوم نبود گریه می کند یا می خندد، گفت:" پتیاره، آدمکش. از تخت کارولین بیا بیرون. همین حالا از آن بیا بیرون."

جنی محکم گوشی را روی تلفن کوبید. اوه، خدایا کمکم کن. دستانش را روی گونه هایش گذاشت و احساس کرد پلک پایینی چشمش می پرد. اوه، خدایا.

تلفن دوباره زنگ زد. جواب نمی دهم. جواب نمی دهم. چهار تا، پنج تا، شش تا، زنگ زد و بعد قطع شد و دوباره زنگ زد. جنی با خود گفت: حتما اریک است. ساعت از ده گذشته بود. گوشی را برداشت.

اریک با لحنی نگران گفت: " جنی، چه اتفاقی افتاده؟ چند دقیقه ی پیش تلفن زدم اشغال بود. بعد هم کسی جواب نداد. حالت خوبه؟ کسی تلفن کرده بود؟"

جنی با لحنی تقریبا عصبی گفت: " نمی دانم. فقط یک صداهایی می آمد."

" به نظر ناراحت می آیی. کسی که تلفن زد، چی گفت؟"

" من ... من درست حرفهای او را نشنیدم."

نمی توانست به او بگوید.

"متوجه ام."

مکثی طولانی شد. بعد اریک با لحنی تسلیم گفت: " بسیار خوب الان دیگر راجع به این موضوع بحث نمی کنیم."

" منظورت چیه که می گویی راجع به این موضوع بحث نمی کنیم؟"

جنی با کمال تعجب متوجه شد که خودش هم مثل آن شخصی که تلفن زده بود، دارد جیغ می زند. " من می خواهم راجع به آن بحث کنم. گوش کن تا بگویم چه حرفهایی زد.

بعد با هق هق تمام حرفها را به اریک گفت: " یعنی چه کسی است که این طوری به من تهمت می زند؟ چه کسی می تواند تا این اندازه از من متنفر باشد؟"

" عزیزم، خواهش می کنم بر اعصابت مسلط باش."

" اما اریک، او کیه؟"

" عزیزم، کمی فکر کن. حتما رونی بوده."

" ولی چرا؟ رونی که مرا دوست دارد."

" شاید تو را دوست داشته باشد ولی او عاشق کارولین بود. او می خواهد کارولین برگردد و مواقعی که ناراحت می شود، به تو به چشم یک متجاوز نگاه میکند. عزیزم، من که قبلا درباره ی او به تو اخطار داده بودم. جنی، خواهش می کنم گریه نکن. همه چیز درست می شود. من از تو حمایت می کنم. من همیشه از تو حمایت می کنم."

در خواب، خوابی آشفته و نا آرام، عضلاتش شروع به تیر کشیدن کرد. ابتدا گهگاه شکمش از درد تیر می کشید ولی بعد درد دائم میگرفت و ول می کرد. ساعت هشت به دکتر المندرف تلفن زد. دکتر به او گفت:" بهتر است بیایید تا ببینمتان."

کلاید صبح زود برای شرکت در مراسم مزایده ی گاوها رفته و رونی را هم با خودش برده بود. جنی حتی جرات نمی کرد از جو بخواهد او را ببرد. مردان دیگری هم در مزرعه بودند، کسانی که هر روز صبح برای کمک به مزرعه می آمدند و شبها به خانه های خودشان برمی گشتند. جنی اسم آنان را می دانست و چهره هاشان را می شناخت، ولی اریک تاکید کرده بود که با

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


289_290

آنان صمیمی و خودمانی نشود.

جنی نمی خواست از یکی از آنان در خواست کند او را به دکتر ببرد.به مارک تلفن زد و موضوع را به او گفت.

"می توانی بیایی...؟"

مارک خیلی فوری جواب داد: "اصلاً مسئله ای نیست،البته اگر برای خودت مسئله ای نباشد که تا پایان ساعت کاری ام منتظر بمانی تا ساعت کاری ام تمام شود و بعد تو را برسانم خانه.البته پدرم هم می تواند تو را برساند خانه.تازه از فلوریدا آمده و قرار است پیش من بماند."

پدر مارک،لوک گرت.جنی خیلی دلش می خواست او را ببیند.مارک ساعت نه و سی دقیقه آمد.صبحی گرم و غبار آلود بود.جنی در کمد را باز کرد تا چیزی بردارد و بپوشد ولی متوجه شد تمام لباس هایی که اریک موقع ازدواج برای او خریده بود،مخصوص هوای سرد است.به دنبال لباس نخی گشت که پارسال تابستان آن را از نیویورک خریده بود و پیدایش کرد.وقتی آن را پوشید،به طرز عجیب و غریب احساس دوباره خودش شده است.بلوز و دامن صورتی رنگ چهار خانه ای بود که از حراج آخر فصل خریده بود.دامن آن نرم و لطیف و فقط کمی از ناحیه ی کمر تنگ شده بود و بلوز آن لاغری اش را نشان نمی داد.

اتومبیل مارک،یک اتومبیل استیشن چهار سال کار کرده متعلّق به کمپانی کرایسلر بود.ساکش را روی صندلی عقب اتومبیل انداخته بود و یک کپه کتاب کنار آن روی صندلی پخش و پلا بود.با این که داخل اتومبیل به هم ریخته و آشفته بود،حال و هوایی راحت و بی تکلف داشت.

اولین با بود که کاملاً با مارک تنها بود.با خود گفت: شرط می بندم حتی حیوانات هم وقتی مارک در کنارشان به طور غریزی می فهمند او باعث بهبود آنها می شود.و فکرش را با مارک در میان گذاشت.

مارک نگاهی به او کرد و گفت:"امیدوارم همین طور باشد،در ضمن امیدوارم المندرف هم همین تاثیر را روی تو داشته باشد.او دکتر خوبی است،جنی.می توانی به او اعتماد کنی."

"اعتماد دارم."

جاده خاکی مزرعه را پشت سر گذاشتند و وارد جاده ی گرانیت پلیس شدند،جنی با خود گفت:وجب به وجب این سرزمین متعلق به کروگر است.تمام آنئ حیواناتی که دارند در مزرعه می چرند،گله درجه یک و مرغوب کروگر است.من در تصوراتم یک خانه روستایی زیبا و دلپذیر و مزارع ذرت را مجسم کرده بودم ولی همه چیز برخلاف تصوراتم از آب در آمد.

مارک گفت: "خبر داری جو پیش مادرش برگشته؟"

"اریک گفت."

"خیلی عالی شد.ماد زن باهوشی است.مشروب خوری در این خانواده ارثی است و ماد حتماً بشدت جو را کنترل می کند."

"خیال می کردم برادرش بعد از آن حادثه به مشروب خوری رو آورده."

"من شک دارم.بعد ها از پدرم و جان کروگر چیز هایی شنیدم.جان همیشه می گفت جاش برادرز آن روز کلی مشروب خورده بود.به نظرم آن حادثه عذر و بهانه ای به دست او داده تا بتواند با خیال راحت در ملاء عام مشروب خوری کند."

"یعنی اریک مرا بابت این شایعات می بخشد؟این شایعات دارد به ازدواجمان لطمه میزند."

جنی خیلی فی البداهه و بدون فکر این سوال را کرد و خودش هم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


صفحه 295 - 291

 

کاملا متوجه بود که لحنش فوق العاده سرد و عاري از روح است. يعني رويش ميشد با مارک درباره ي آن تلفن و عکس العمل اريک نسبت به آن حرف بزند؟

بعد از سکوتي طولاني که ميانشان برقرار شد، مارک شروع به حرف زدن کرد. جني ديگر متوجه اين نکته شده بود که وقتي مارک ميخواست حرفي جدي بزند و مصمم به زدن آن حرف بود، آهنگ صدايش بم تر ميشد.

" جني، نميداني اريک از همان روز اولي که تو را ديد و به اينجا برگشت چقدر فرق کرده. آدم ديگري شده. او هميشه آدمي گوشه گير و منزوي بوده و بيشتر اوقاتش را در آن کلبه گذرانده. البته حالا دليل آن را ميفهميم. اما با وجود اين ... سعي کن موقعيت او را درک کني. بعيد ميدانم جان کروگر او را حتي زمان بچگي اش بوسيده باشد. کارولين به قدري مهربان بود که وقتي مرا ميديد، محکم بغلم ميکرد و بالا و پايين مي انداخت و موقع حرف زدن موهايم را نوازش ميکرد. مردم اين ناحيه اين طوري نيستند. ما احساساتمان را بروز نميدهيم. حتما ميداني که کارولين دو رگه و يک مليتش ايتاليايي بود. يادم مي آيد پدرم بابت خونگرمي اش و شور و حرارتي لاتيني که در وجودش بود، سربسر او ميگذاشت. حالا در نظر بگير وقتي اريک خبر دار شد کارولين ميخواهد او را ترک کند، چه حالي شد؟ شکي نيست که اريک بابت شوهر سابقت خيلي ناراحت شده. فقط کمي به او فرصت بده. شايعات هم فروکش ميکند و از سر زبانها مي افتد. مطمئن باش تا ماه آينده مردم موضوع ديگري را براي نشخوار پيدا ميکنند."

"تو خيلي آن را پيش پا افتاده و کم اهميت فرض ميکني."

"نه خيلي پيش پا افتاده، ولي مثل تو هم آن را بزرگ و با اهميت فرض نميکنم."

مارک او را جلوي مطب دکتر پياده کرد و گفت: "من همين جا بيرون مينشينم و سرم را به خواندن کتاب گرم ميکنم. گمان نميکنم کارت خيلي طول بکشد."

پزشک متخصص زايمان بدون حاشيه روي، خيلي رک و پوست کنده گفت:

"شما زايمان هاي بي موقع داشته ايد و من اصلا مايل نيستم اين بار هم چنين اتفاقي بيفتد. بيش از اندازه از خودتان کار ميکشيد؟ "

" نه. "

" خيلي وزن کم کرده ايد."

" فقط نميتوانم چيزي بخورم."

" براي خاطر بچه هم که شده بايد بزور بخوريد. شير، ماست، بستني، خلاصه هر چيزي که ميتوانيد بخوريد. درضمن تا جايي که امکان دارد روي پا نايستيد. آيا نگراني خاصي داريد؟ "

ميخواست بگويد: بله، از اينکه نميدانم چه کسي وقتي شوهرم خانه نيست به من تلفن ميکند، نگرانم. آيا روني بيمارتر از آن چيزي است که من تصور ميکنم؟ ماد چطور؟ او از کروگرها، بخصوص از من متنفر است. چه کسي دقيقا ميداند اريک چه مواقعي خانه نيست؟

دکتر دوباره تکرار کرد: "خانم کروگر نگراني خاصي داريد؟ "

" نه. "

جني تمام حرف هاي دکتر را به مارک گفت. مارک دستش را پشت صندلي قلاب کرده بود. جني با خود گفت: خيلي قوي هيکل است، مردي واقعي است. جني هر کاري ميکرد نميتوانست چهره ي مارک را در اوج خشم تصور کند. وقتي از مطب بيرون آمده بود، مارک داشت کتاب ميخواند. بعد کتاب را روي صندلي عقب انداخت و اتومبيل را روشن کرد و گفت: " جني، دوستي، فاميلي، کسي را نداري که بتواند چند ماهي بيايد اينجا و از تو مراقبت کند؟ به نظر خيلي تنها مي آيي. گمان ميکنم شايد آمدن يک نفر باعث شود کمتر فکر و خيال کني."

 

جني به ياد فران افتاد. خيلي دلش ميخواست فران بيايد اينجا و او را ببيند. به ياد شب هايي افتاد که با فران ساعات خوش و سرگرم کننده اي را مي گذراندند و او راجع به آخرين دوست پسرش حرف ميزد. اما اريک از فران خيلي بدش مي آمد و از جني قول گرفته بود هرگز فران براي ملاقات او به اينجا نيايد. جني دوستان ديگرش را در نظر آورد. هيچ کدام از آنان قادر نبودند نزديک به چهارصد دلار صرف هزينه ي هواپيما کنند و فقط براي تعطيلات آخر هفته به ديدن بيايند. همه ي آنان کار و زندگي و خانواده داشتند.

" نه، هيچ کس را ندارم که بتواند بيايد."

مزرعه ي گرت شمال گرانيت پليس قرار داشت. مارک گفت: "مزرعه ي ما در مقابل مزرعه اريک مثل نقطه اي کوچک است. ملک ما ششصد و چهل آکر1 است و درمانگاه من هم داخل همين املاک است."

خانه ي اربابي آنان دقيقا شکل همان خانه اي بود که در ذهنش براي اريک تصور کرده بود. بزرگ و سفيد با پنجره هايي کرکره دار و ايواني وسيع جلوي آن. دور تا دور ميهمانخانه قفسه هاي کتاب قرار داشت و پدر مارک روي يک صندلي راحتي نشسته بود و کتاب ميخواند. موقعي که جني و مارک وارد سالن شدند، سرش را بالا کرد. جني متوجه نگاه بهت زده ي او شد.

او هم مردي قوي هيکل با شانه هايي پهن بود. موهاي پرپشتش يک دست سفيد ولي فرقش را مثل پسرش باز کرده بود. عينک مخصوص مطالعه اش، چشمان آبي ـ طوسي اش را نمايان تر ميکرد. مژه هايش خاکستري ـ سفيد بود. چشمان مارک سياه بود ولي در چشمان لوک هم همان حالت شيطنت و کنجکاوي ديده ميشد.

" حتما شما جني کروگر هستيد."

" بله درسته."

جني از همان لحظه ي اول از او خوشش آمد.

" تعجبي نداره که اريک ... "

بقيه ي حرفش را خورد و گفت: "خيلي مشتاق زيارتتان بودم. خيلي دلم ميخواست در همان اواخر ماه فوريه که اينجا بودم

شما را هم ميديدم."

" شما ماه فوريه اينجا بوديد."

بعد رو به مارک کرد و گفت: "چرا پدرت را نياوردي خانه ي ما؟ "

مارک شانه اي بالا انداخت و گفت: " آخر اريک کلي تأکيد کرده بود که مشغول گذراندن ماه عسلتان در خانه هستيد. ده دقيقه ي ديگر تا زمان باز کردن درمانگاه وقت دارم. چي ميل داري؟ چاي؟ قهوه؟ "

مارک به آشپزخانه رفت و جني با لوک گرت تنها شد. احساس ميکرد مربي تربيتي مدرسه او را زير نظر دارد و انگار ميخواهد بپرسد درسهايت را چقدر دوست داري و آيا با معلم هايت راحتي؟

جني به او گفت چه احساسي دارد. لوک لبخندي زد و گفت: " دارم توي ذهنم مسايل را تجزيه و تحليل ميکنم. اوضاع چطور پيش ميرود؟ "

" خبرها تا چه اندازه به گوشتان رسيده؟ "

" منظورت تصادف است يا بازجويي؟ "

 

جني دستانش را طوري بالا برد که انگار ميخواست وزنه اي سنگين را که روي شانه اش سنگيني ميکرد، بردارد. گفت: "پس خبرها به گوشتان رسيده. من نميتوانم مردم را براي اينکه راجع به من اين قدر فکرهاي بد ميکنند، سرزنش کنم. کت من توي آن اتومبيل پيدا شده و زني هم همان روز بعدازظهر از تلفن ما به تئاتر گاتري تلفن زده. دائم فکر ميکنم بايد توجيهي منطقي براي اين مسايل وجود داشته باشد. بمحض اينکه آن را پيدا کنم، همه چيز دوباره مثل روز اول ميشود."

ابتدا جني دو دل بود راجع به روني با او حرف بزند، ولي بعد منصرف شد. با خود گفت که اگر روني ديشب آن تلفن را موقعي زده باشد که توي حال خودش نبوده، احتمالا تا حالا خودش هم پاک يادش رفته که اصلا چنين تلفني زده. در ضمن نميخواست حرف هايي را که آن شخص پشت تلفن زده بود، تکرار کند.

مارک همراه با زني خپله و کوتاه قد که سيني به دست داشت، وارد سالن شد. بوي تند و اشتها آور قهوه و کيک جني را به ياد قهوه و کيک هاي بسيار خوشمزه ي نانا انداخت. احساس غربت و حسرت گذشته ها باعث شد اشک توي چشمانش جمع شود.

لوک پرسيد: " جني اينجا احساس خوشبختي نميکني، اين طور نيست؟ "

جني صادقانه جواب داد: " خيال ميکردم خوشبخت ميشوم. يعني اميدوار بودم که بشوم."

لوک آهسته گفت: " دقيقا همان چيزي که کارولين ميگفت. مارک يادت مي آيد آن روز آخر که داشتم ساک هايش را داخل اتومبيل ميگذاشتم، همين حرف را به من زد؟ "

چند دقيقه بعد، مارک به درمانگاه رفت و لوک با اتومبيل او را به

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


صفحه 296 تا 312

 

 

خانه برد. لوک پریشان احوال و ساکت بود و جنی هم بعد از چند باری که سعی کرد سر صحبت را باز کند و موفق نشد، ساکت شد.

لوک با اتومبیل استیشن از میان دروازه ی اصلی عبور کرد، دور زد و به طرف ورودی غربی راند. جنی متوجه شد نگاه لوک روی تابی که در ایوان بود ثابت شده است. او بی مقدمه گفت: "مشکل این است که اینجا هرگز تغییر نمی کند. اگر از این خانه یک عکس گرفته بودی و آن را با سی سال پیش مقایسه می کردی، با هم مو نمی زد. هیچ چیز اضافه نشده، هیچ چیز تعمیر نشده، هیچ چیز جابجا نشده. شاید به همین دلیل است که همه در اینجا احساسی مشترک دارند و آن، احساس حضور کارولین است. دائم خیال می کنی همین الان در را باز می کند و با عجله می آید بیرون و مثل همیشه از دیدنت خوشحال می شود و اصرارمی کند شام بمانی. بعد از اینکه من و مادر مارک ازهم جدا شدیم، کارولین دائم مارک رامی آورد اینجا پیش خودش. در واقع او مادر دوم مارک بود. "

جنی پرسید: "و برای شما چه بود؟ "

لوک در چشمان جنی نگاه کرد. ناگهان نگاهش پرغصه شد و گفت: "او تمام خصوصیاتی را که من در وجود یک زن می خواستم، دارا بود. "

بعد ناگهان انگارکه ترسیده باشد مبادا خودش را بیش از اندازه لو داده باشد، شروع به سرفه کرد.

جنی موقع پیاده شدن از اتومبیل گفت: "قول بدهید وقتی اریک برگشت، یک شب برای شام با مارک به اینجا بیایید. "

"خیلی خوشحال می شوم، جنی. مطمئنی چیزی کم و کسر نداری؟ "

"بله. "

و به طرف خانه به راه افتاد.

لوک صدایش زد: "جنی. "

جنی رویش را برگرداند. از چهره ی لوک نگرانی می بارید. "مرا ببخش. تو خیلی شبیه کارولین هستی واین مسئله تاحدودی ترس آوراست. جنی، مراقب خودت باش. مراقب حوادث احتمالی باش. "

 

فصل 27

 

 

قرار بود اریک روز سوم ژوئن به خانه بیاید. شب دوم ژوئن تلفن زد: "جن، خیلی دلم برایت تنگ شده. عزیزم، حاضرم همه چیز را بدهم ولی تو را ناراحت نبینم. "

جنی احساس کرد گره کوری که میانشان به وجود آمده بود، کم کم باز می شود. به قول مارک، بالاخره شایعات فروکش می کرد. ای کاش می توانست دائم این حرف مارک را توی ذهنش بیاورد.

"مهم نیست. بالاخره باید تمام این ماجراها را پشت سر بگذاریم. "

"حالت چطوره، جن؟ "

"بهترم. "

"خورد و خوراکت بهتر شده؟ "

"سعی می کنم بخورم. نمایشگاهت چطور برگزار شد؟ "

"خیلی خیلی خوب. گرامرسی تراست سه تا از تابلوهای رنگ و روغنم را خرید. تابلوی استیف را هم قیمت گذاری کردند. نقد و بررسی تابلوها هم خوب بود. "

"خیلی خوشحالم. هواپیمایت ساعت چند به زمین می نشیند؟ "

"حول و حوش ساعت یازده. بین ساعت دو و سه حتما خانه ام. خیلی دوستت دارم، جن. "

آن شب اتاق خواب زیاد وحشتناک به نظر نمی آمد. جنی به خود وعده داد شاید همه چیز می خواهد درست بشود. در طول این چند هفته برای اولین بار بدون دیدن کابوس به خواب رفت.

جنی با تینا و بت پشت میز صبحانه نشسته بود که صدای جیغ و فریاد به گوشش رسید. صدا آمیزه ای از شیهه ی وحشتناک و ناهنجار حیوانی وحشی و فریادهای دیوانه وار انسانی بود که بشدت درد می کشد.

بت گفت: "مامان! "

و از روی صندلی اش پایین پرید و به طرف در رفت.

جنی با تحکم گفت: "همین جا بمان. "

و خودش دوید بیرون. صدا از طرف اصطبل می آمد. کلاید تفنگ به دست از دفتر بیرون آمد و گفت: "از اینجا دور شوید، خانم کروگر، از اینجا دور شوید. "

جنی نمی توانست برود. جو. صدای جو بود که داشت فریاد می کشید. جو داخل آخور بود و گوشه ی دیوار چمباتمه زده بود و دیوانه وار سعی داشت خودش را از شر سم هایی که به سر و بدنش کوبیده می شد، خلاص کند. بارون در حالی که فقط سفیدی چشمانش پیدا بود، روی سم های عقبش بلند شده بود و نعل های تیز و آهنینش را در هوا تکان می داد. جو همین طور از سرش خون می آمد و یک دستش شل و ول کنارش آویزان بود.

جو ناگهان روی زمین افتاد و بارون با سم های جلویی اش قفسه ی سینه ی او را لگد کوب کرد.

"اوه خدای بزرگ، اوه، خدایا! "

جنی متوجه شد این صدای خودش است که مشغول دعا و التماس و گریه زاری است. کلاید او را هل داد و گفت:

"جو، از سر راهش برو کنار. می خواهم شلیک کنم. "

و موقعی که دوباره بارون روی سم هایش بلند شد، آن را نشانه گرفت. صدای غرش تفنگ یا صدای شیهه ی گوشخراش حیوان درهم آمیخت. ابتدا بارون همانند مجسمه ای میان زمین و هوا معلق ماند و بعد روی کاههای آخور نقش زمین شد.

جو به هر زحمتی بود، خودش را به دیوار چسباند تا حیوان با آن وزن سنگین و خرد کننده اش روی او نیفتد. جو دراز بدراز روی زمین افتاده بود. نفسش بسختی بالا می آمد. چشمانش در اثر ضربات وارد بی فروغ شده و دستش به شکلی مشمئزکننده کج شده بود. کلاید تفنگ را انداخت و به طرف او دوید.

جنی داد کشید: "تکانش نده. فوری یک آمبولانس خبر کن. "

جنی در حالی که سعی می کرد با جسد بارون تماس پیدا نکند، کنار جو زانو زد و دستش را آرام روی پیشانی او گذاشت. خون را از روی چشمانش پاک کرد و متوجه پارگی عمیقی در قسمت خط ریشش شد. مردها دوان دوان از مزرعه آمدند. صدای هق هق گریه ی زنی به گوش جنی خورد.

"جویی، جویی. "

ماداکرز بود.

"مامان... "

"جویی. "

آمبولانس از راه رسید. سفیدپوشان وارد و کارآمد به همه تأکید کردند عقب بایستند. بعد جو را با چشمانی بسته و چهره ای بشدت رنگ پریده روی برانکار گذاشتند. یکی از آنان با صدایی آهسته و نجواگونه گفت: "گمان کنم دارد تمام می کند. "

ماد شروع به جیغ زدن کرد

جو چشمانش را باز کرد و به جنی چشم دوخت و با لحنی گیج و منگ ولی بسیار واضح گفت: "من به هیچ کس نگفتم که آن شب شما را درحال سوارشدن به آن اتومبیل دیدم. قسم می خورم که نگفتم. "

ماد لحظه ای که داشت پشت سر پسرش سوار آمبولانس می شد، رو به جنی کرد و با جیغ گفت: "اگر پسرم بمیرد، تقصیر توست، جنی کروگر لعنت به آن روزی که پایت را گذاشتی اینجا! نفرین بر زنان کروگر برای تمام بلاهایی که سر خانواده ی من آوردند. نفرین به آن بچه ای که توی شکمت است و معلوم نیست واقعا بچه ی چه کسی است! "

آمبولانس بسرعت از آنجا دور شد و صدای زوزه ی آژیرش، آرامش آن روز تابستانی را بر هم زد.

اریک چند ساعت بعد به خانه رسید. یک هواپیمای دربست برای آوردن جراح قفسه ی سینه از درمانگاه مایو اجاره کرد و به پرستاران خصوصی تلفن زد. بعد به اصطبل رفت و کنار بارون کز کرد و دستش را روی سر زیبا و براق حیوان مرده گذاشت و آن را نوازش کرد.

مارک سطلهای محتوی کاه و یونجه را بررسی کرده بود. نتیجه ی

بررسی: سم استرکنین با کاه و یونجه قاطی شده بود.

بعد سروکله ی کلانتر گاندرسون با همان اتومبیل همیشگی اش کنار در جلویی پیدا شد. گفت: "خانم کروگر، عده ی زیادی شنیدند که جو گفت او به هیچ کس نگفته که شما را آن شب در حال سوار شدن به آن اتومبیل دیده. منظورش چه بود؟ "

"منظورش را نمی فهمم. "

"خانم کروگر، چند روز قبل، وقتی دکتر گرت به علت گذاشتن مرگ موش نزدیک کاه و یونجه به جو هشدار می داد، شما هم آنجا حضور داشتید و می دانستید آن سم ممکن است چه تأثیری روی بارون داشته باشد. شما خودتان شنیدید که دکتر گرت به جو هشدار داد سم استرکنین می تواند باعث دیوانه شدن بارون بشود. "

"دکتر گرت خودش این مطلب را به شما گفته؟ "

"او به من گفت که جو در مورد مرگ موش بی احتیاطی کرده و گفت وقتی داشته از جو برای کارهایش انتقاد می کرد، شما و اریک هم آنجا حضور داشتید. "

"چه می خواهید بگویید؟ "

"فعلا هیچی نمی توانم بگویم، خانم کروگر. جو ادعا می کند که خودش اشتباهی جعبه ها را با هم قاطی کرده. من حرفش را باور نمی کنم. هیچ کس باور نمی کند. "

"جو زنده می ماند؟ "

"هنوز برای اینکه بگویم زنده می ماند یا نه زود است. حتی اگر هم زنده بماند، تا مدتی بسیارطولانی علیل و ناتوان خواهد بود. اگر سه روز آینده را به خیر بگذراند، او را به درمانگاه مایو منتقل می کنند. "

در حین رفتن گفت: "به قول مادرش، دست کم آنجا جایش امن است. "

 

فصل 28

جنی از موقعی که تکانهای بچه را در شکمش حس کرد، شروع به شمارش روزها و هفته هایی کرد که تا تولد بچه باقی مانده بود. دوازده هفته ی دیگر، یازده هفته ی دیگر، ده هفته ی دیگر اریک صاحب پسر می شود، و دوباره به اتاق خودشان بر می گردد و حال خودش هم خوب می شود، و در اثر کمبود سوخت خالص، فکر مردم از مسائل آنان منحرف می شود و شایعات فروکش می کند. بچه هم حتما شبیه اریک می شد.

عمل جراحی روی قفسه ی سینه ی جو موفقیت آمیز بود. البته تا آخر ماه اگوست در درمانگاه مایو می ماند. ماد هم در آپارتمان مبله ای نزدیک بیمارستان اقامت گزیده بود. جنی می دانست اریک صورتحساب بیمارستان و تمام مخارج آنان را می پردازد.

وقتی اریک بچه ها را برای سواری می برد، خودش سوار دختر آتش سوار می شد. او هرگز اسم بارون را جلوی جنی نمی آورد.

جنی از مارک شنیده بود که جو باز هم تأکید کرده خودش سهوا سم را با کاه و یونجه قاطی کرده است. در ضمن گفته بود اصلا نمی داند منظورش از حرفی که راجع به جنی زده، چه بوده است.

احتیاجی نبود مارک به جنی بگوید که هیج کس حرفهای جو را باور

نمی کند. خوش بهتر می دانست. اریک کمتر در کلبه کار می کرد. بیشتر وقتش را در مزرعه با کلاید و مردهای دیگرمی گذراند و وقتی جنی دلیل آن را پرسید، گفت: "الان اصلا حال و حوصله ی نقاشی را ندارم. "

اریک با او مهربان ولی سرد بود و از او دوری می کرد. جنی همیشه سنگینی نگاه او را روی خودش احساس می کرد. شبها در سالن می نشستند و کتاب می خواندند. اریک بندرت با او حرف می زد و موقعی که جنی سرش را از روی کتاب بلند می کرد، اریک نگاهش را از او می دزدید، انگار نمی خواست جنی متوجه شود داشته او را دید می زده است.

کلانتر گاندرسون تقریبا هفته ای یک بار می آمد و به آنان سر می زد. ظاهرا برای گپ زدن می آمد.

"خانم کروگر بیایید برگردیم به آن شبی که کوین مک پارتلند به اینجا آمد. "

یا اینکه متفکرانه می گفت: "جو عشقی واقعی و شدید نسبت به شما دارد، این طور نیست؟ همین برای اینکه بشدت از شما حمایت کند، کافی است. خانم کروگر، راجع به هیچ موضوعی دلتان نمی خواهد حرف بزنید؟ "

هنوز هم احساس می کرد شبها کسی کنار او و در اتاقش حضور دارد. همیشه هم تمام مراحل خواب مثل دفعات قبل بود. ابتدا خودش را در جنگل می دید، بعد یک کسی به طرفش می آمد و اطرافش می پلکید، بعد او دستش را دراز می کرد و موهایی بلند، موهای زنی را لمس می کرد و بعد صدای آه می شنید. در آخر، کورمال کورمال به دنبال چراغ خواب می گشت و وقتی آن را روشن می کرد، کسی در اتاق نبود.

بالاخره یک روز جنی درباره ی آن کابوس با دکتر المندرف صحبت

کرد.

دکتر از او پرسید: "خودتان چه تعبیری می کنید؟ "

جنی با تردید جواب داد: "نمی دانم. ولی ممکن نیست حقیقت داشته باشد. همیشه فکر می کنم هر چه هست مربوط به کارولین است. "

بعد درباره ی کارولین با دکتر صحبت کرد و گفت افرادی که خیلی به کارولین نزدیک بودند، هنوز حضور او را حس می کنند.

دکتر گفت: "به نظر من، تمام اینها زایده ی خیالات و تصوراتتان است. انگار تصوراتتان دارد بازی تان می دهد. می خواهید برای مشاوره روانپزشک برایتان وقت بگیرم؟ "

"نه، مطمئنا همین طوراست که شما می گویید. "

ابتدا جنی چراغ اتاق را روشن می گذاشت و می خوابید ولی بعد از مدتی قاطعانه تصمیم گرفت آن را خاموش کند. تخت سمت راست درِ اتاق قرار داشت. قسمت بالایی تخت مقابل دیوار شمالی قرار داشت و یک طرف تخت نزدیک دیوار شرقی اتاق بود. جنی از خود پرسید: یعنی اریک حاضر می شود جای تخت را عوض کند و آن را بین دو تا پنجره ی دیوار جنوبی قرار بدهد؟ در آن قسمت نور ماه بیشتر بود و می توانست مواقعی که خوابش نمی برد، بیرون را نگاه کند. الان تخت در تاریک ترین قسمت اتاق قرار داشت.

ولی جهی عاقل تر از آن بود که چنین درخواستی بکند.

یک روز صبح بت گفت: "مامان، چرا دیشب که آمدی توی اتاقم، با من حرف نزدی؟ "

"من نیامدم توی اتاق تو، موش کوچولو. "

"چرا آمدی. "

یعنی توی خواب راه می رفت؟

تکانهای آرام بچه داخل شکمش برخلاف لگدهای محکمی بود که بت و تینا در دوران حاملگی اش به او می زدند. جنی در دل با خدای خود راز و نیاز می کرد:خدایا بچه سالم باشد. می خواهم به اریک پسر هدیه بدهم.

ماه اگوست بعد ازظهرهایی گرم و شبهایی خنک داشت. برگهای درختان جنگل کم کم داشت زرد می شد. رونی می گفت: "پاییز امسال زود از راه می رسد و تا موقعی که تمام برگها زرد بشوند، پتوی تو هم تمام می شود و می توانی آن را توی سالن پذیرایی آویزان کنی. "

جنی تا جایی که می توانست از مارک دوری می کرد و هر وقت اتومبیل استیشن او را جلوی دفتر می دید، توی خانه می ماند. آیا مارک هم معتقد بود احتمال دارد او عمدا سم را داخل غذای بارون ریخته باشد؟ جنی احساس می کرد که اصلا تاب و تحمل بهتان و تهمت را از جانب مارک ندارد.

اوایل ماه سپتامبر، اریک، مارک و لوک گرت را برای شام به خانه شان دعوت کرد و با لحنی عادی به جنی گفت: "لوک می خواهد بعد از تعطیلات به فلوریدا برگردد. درست و حسابی او را ندیده ام. امیلی هم می آید. می توانم از السا بخواهم بماند و کارهای آشپزی را انجام بدهد. "

"نه، الان تنها کاری که از دستم بر می آید، آشپزی است. "

بعد از شبی که کلانتر گاندرسون آمد و خبر گم شدن کوین را داد، این اولین میهمانی شام بود. جنی خیلی دلش می خواست دوباره لوک را ببیند. می دانست که اریک به طور مرتب به مزرعه ی گرت سر می زند و تینا و بت را هم با خودش می برد ولی هرگز راجع به این گردشها با جنی حرف نمی زد. فقط می گفت: "بعد از ظهر دخترها را با خودم می برم بیرون تا مزاحمت نشوند. حسابی استراحت کن، جن. "

اریک که با بچه ها بیرون می رفت، جنی هم به مزرعه می رفت و پیاده رویهای طولانی می کرد. می رفت کنار رودخانه و سعی می کرد در مورد موضوع که اتومبیل کوین درست بعد از پیچ به داخل رودخانه سقوط کرده است، فکر نکند. به قبرستان هم می رفت. روی قبر کارولین پر از گلهای تابستانی بود.

جنی خیلی دلش می خواست به جنگل برود و کلبه ی اریک را پیدا کند. یک بار هم تا حدود صد متری در جنگل جلو رفت. شاخه های ضخیم درختان مانع تابش نور خورشید می شد. بعد روباهی که در تعقیب خرگوشی بود از کنارش گذشت و با پاهایش تماس پیدا کرد و او هم در حالی که بشدت ترسیده بود، برگشت. پرندگان لانه کرده در بالای درختان از صدای پای او پرواز کردند و رفتند.

چند لباس مخصوص حاملگی از روی کاتالوگ فروشگاه دیتون سفارش داده بود. با خود گفته بود: با اینکه تقریبا هفت ماهه حامله هستم، لباسهای خودم آن قدرها هم برایم تنگ نیست ولی بلوز و شلوار و دامنهای جدید باعث تغییر روحیه ام می شود.

به یاد آورد در دورانی که بت را حامله بود، چقدر از سر وسواس و سلیقه خرید می کرد. ولی در دوران حاملگی تینا از همان لباسهایی که دوران حاملگی بت خریده بود، استفاده کرد. سرِ این بچه، اریک گفته بود: "هر چقدر لباس دوست داری سفارش بده. "

شب میهمانی شام، یک بلوز و دامن ابریشمی سبزرنگ با یقه ی سفید تور دار به تن کرد. لباسی ساده و خوش دوخت بود. جنی می دانست اریک خوشش می آید او لباس سبز بپوشد. رنگ سبز حالت چشمانش را عوض

می کرد، مثل آن لباس خواب سبز.

امیلی و گرت ها با هم آمدند. جنی صمیمیت و نزدیکی خاصی را میان امیلی و مارک احساس کرد. آن دو کنار یکدیگر روی مبل نشستند و امیلی برای یک لحظه دستش را روی بازوی مارک گذاشت. جنی با خود گفت: شاید نامزد شده اند. حتی فکر این موضوع و احتمال وقوع این مسئله باعث ایجاد درد و سوزشی در قلبش شد. چرا؟

امیلی خیلی سعی می کرد با او گرم بگیرد و رفتارش دوستانه باشد ولی هیچ وجه مشترکی با یکدیگر نداشتند. امیلی اجع به نمایشگاه استان صحبت می کرد و گفت: "طبق معمول اجناس تکراری است ولی من همیشه از آنها لذت می برم. همه می گفتند که بچه های شما واقعا دوست داستنی و قشنگ هستند. "

اریک لبخندی زد و گفت: "بچه های ما. اوه، راستی تا یادم نرفته خبری به شما بدهم که می دانم باعث خوشحالی تان می شود. مراحل فرزند خواندگی تکمیل شده. بچه ها دیگر رسما و قانونا کروگر هستند. "

با اینکه جنی انتظار چنین خبری را نداشت، دلش می خواست بداند اریک چه موقع از این موضوع باخبر شده است؟ از همان چند هفته ی قبل که دیگر برای بیرون بردن بچه ها از او اجازه نمی گرفت؟ آیا دلیل اجازه نگرفتن او این بود که بچه ها دیگر رسما و قانونا کروگر بودند؟

لوک گرت خیلی ساکت بود و ترجیح داده بود روی کاناپه بنشیند. بعد از مدتی جنی فهمید چرا او ترجیح داده روی آن کاناپه بنشیند. برای اینکه از آنجا خیلی راحت می توانست نقاشی کارولین را ببیند و بندرت چشم از آن برمی داشت. چرا به او هشدار نداده بود مواظب حوادث و پیشامدهای

احتمالی باشد؟

شام خیلی خوب از آب در آمده بود. سوپ گوجه فرنگی غلیظی درست کرده بود. دستور تهیه ی آن را از یک کتاب آشپزی قدیمی در آشپزخانه پیدا کرده بود. لوک ابروهایش را بالا انداخت و گفت: "اریک، اگر اشتباه نکنم این همان سوپی است که مادربزرگت وقتی من یک پسربچه بودم درست می کرد. واقعا عالیه، جنی. "

لوک که انگار می خواست سکوت اولیه اش را تلافی کند، شروع به تعریف کردن خاطرات دوران جوانی اش کرد. رو به اریک کرد و گفت: "من و پدرت درست مثل تو و مارک از زمان بچگی تا بزرگی با هم فوق العاده صمیمی بودیم. "

ساعت ده همگی به خانه هایشان رفتند. اریک در جمع کردن میز به او کمک کرد. از پذیرایی و مراسم آن شب راضی به نظر می رسید. گفت: "این طور که پیداست، مارک و امیلی همین روزها با یکدیگر نامزد می شوند. لوک خیلی خوشحال می شود. خیلی آرزو دارد مارک سروسامان بگیرد. "

جنی حرفش را تأیید کرد و گفت: "من هم همین تصور را کردم. "

خیلی سعی کرد خودش را خوشحال نشان بدهد، ولی می دانست که فایده ای ندارد.

 

در ماه اکتبر هوا به طور ناگهانی سردتر شد. توفانهای شدید و سوزدار برگهای درختان را که در پاییز همچون لباسی فاخر بر تن آنها بود، به یغما برد. یخبندان رنگ سبزه ها را قهوه ای کرد. باران همراه با تگرگ می بارید. صدای وزوز بخاری دائم به گوش می رسید. اریک هر روز صبح بخاری داخل آشپزخانه را روشن می کرد. بت و تینا در حالی که ربدوشامبرهایی

گرم به تن داشتند، برای صرف صبحانه به طبقه ی پایین می آمدند و مشتاقانه انتظار بارش برف را می کشیدند.

جنی خیلی کم از خانه بیرون می رفت. پیاده رویهای طولانی خیلی او را خسته می کرد و دکتر المندرف هم بشدت با آن مخالف بود. عضله های پاهایش دایم می گرفت و می ترسید زمین بخورد. رونی هر روز بعدازظهر به دیدن او می آمد و با یکدیگر لوازم مورد نیاز نوزاد را تهیه می کردند. جنی آهی می کشید و می گفت: "من هزگز خوب خیاطی کردن را یاد نمی گیرم. "

البته دوختن همان کیمونوهای ساده هم با پارجه های گلداری که روبی از شهر سفارش می داد، مایه ی خوشحالی اش بود.

رونی گهواره ی حصیری کروگرها را از زیرکوهی از ملافه های گوشه ی اتاق بیرون کشید و به جنی نشان داد و گفت: "من برایش یک روکش نو می دوزم. "

مشخص بود این کار باعث خوشحالی اش می شود. چند روزی می شد که از آن حالت گیجی و فراموشی اش خبری نبود.

جنی به رونی گفت: "گهواره را توی اتاق قدیمی اریک می گذارم. نمی خواهم دخترها را از اتاقشان جابجا کنم. اتاقهای دیگر هم خیلی دور هستند. می ترسم شبها صدای بچه را نشنوم. "

رونی گفت: "کارولین هم همین را می گفت. در واقع اتاق اریک قسمتی از اتاق خواب اصلی بود، مثل یک صندوقخانه. کارولین گهواره و کمد بچه را آنجا گذاشته بود. جان دوست نداشت بچه توی اتاقش باشد. می گفت مجبور است برای خاطر بچه پاورچین پاورچین راه برود. به همین دلیل آن درب کشویی را نصب کردند. "

"در کشویی؟ "

"اریک تا حالا راجع به این موضوع چیزی به تو نگفته؟ تخت تو قبلا کنار دیوار جنوبی بود. در کشویی الان در قسمت بالای تخت است. "

"آن را به من نشان بده، رونی. "

هر دو به طبقه ی بالا و به اتاق قدیمی اریک رفتند. رونی گفت: "از توی اتاق خودت نمی توانی آن را باز کنی چون بالای تخت جلوی آن را گرفته. حالا خوب نگاه کن. "

رونی صندلی گهواره ای را که تکیه گاهش خیلی بلند بود، کنار کشید و به دستگیره ی مخفی زیر کاغذ دیواری اشاره کرد و گفت: "فقط ببین چه راحت باز می شود. "

در خیلی بی سروصدا باز شد.

"کارولین گفت آن را طوری ساختند تا وقتی اریک بزرگتر شد، بتوانند دو تا اتاق را از هم مجزا کنند. کلایدِ من این در را ساخت. جاش برادرز هم به او کمک کرد. کارشان خیلی عالی بوده، نه؟ اصلا به فکرت می رسید چنین دری اینجا وجود داشته باشد؟ "

جنی در درگاه ایستاد. در درست پشت تخت بود. خم شد. پس به همین دلیل دائم حضور کسی را احساس می کرد. دستش را دراز کرد و صورت رونی را لمس کرد. یادش افتاد دستش همیشه به موهایی بلند می خورد. رونی هم اگر موهایش را که بالای سرش جمع کرده بود، باز می کرد، همان قدر بلند بود. جنی با لحنی که سعی می کرد طبیعی باشد گفت: "رونی، تو هیچ وقت شبها در کشویی را باز می کنی و داخل اتاق می آیی؟ فقط برای اینکه بخواهی مرا ببینی؟ "

"گمان نمی کنم این کار را بکنم. ولی، جنی... "

رونی دهانش را به گوش جنی نزدیک کرد و گفت: "من این حرفها را به کلاید نمی زنم چون خیال می کند دیوانه هستم. بعضی وقتها کلاید

خیلی مرا می ترساند. می گوید مرا از خانه ی خودم بیرون می اندازد. ولی جنی، من در این چند ماه اخیر با چشمهای خودم کارولین را دیده ام. شبها در اطراف مزرعه راه می رود. یک بار تا اینجا، تا دم خانه او را تعقیب کردم و دیدم از پله های پشتی آمد بالا. به همین دلیل است که دام فکر می کنم اگر کارولین توانسته برگردد، پس حتما آردن من هم بزودی بر می گردد. "

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صفحه 313 تا 317

 

فصل 29

 

ایندفعه زایمانش بموقع بود.جنی آرام روی تخت دراز کشید بود و فاصله میان دردهایش را محاسبه می کرد.به مدت دو ساعت فاصله ی بین آنها ده دقیقه بود ولی ناگهان درد شدیدتر شد و فاصله ی میان ردها به 5دقیقه رسید.

جنی برآمدگی کوچک روی شکمش را نوازش کرد و با خود گفت:

آقای کروگر گوچولو بالاخره موفق شدیم.زمانی مطمئن نبودم بتوانی از پس آن بربیاییم.

در آخرین ملاقاتی که با دکتر المندرف داشت دکتر از وضیعت او راضی بود.گفته بود:وزن بود وزن بچه حدودا 2کیلو و 300گرم است.اگر بزرگتر بود بهتر بود ولی خوب این هم وزن معقولی است.اگر راستش را بخواهید خیال کردم زایمان زودرس داشته باشید.

بعد سونوگرافی کر و گفت:حق با شماست خانم کروگر.فرزندتان پسر است.

جنی رفت داخل راهرو تا اریک را صدا بزند.در اتاق اریک بسته بود.جنی هرگز پایش را داخل آن اتاق نمی گذاشت.با دو دلی در زد و آهسته گفت:"اریک"

هیچ جوابی نشنید.یعنی امکان داشت امشب به کلبه رفته باشد؟اریک دوباره نقاشی کشیدن را شروع کرده بود ولی برای صرف شام به خانه می آمد.حتی اگر شبها به کلبه می رفت بلاخره یک موقعی از ش برمی گشت.

جنی راجع به در کشویی که اتاق خواب قدیمی را از اتاق خواب اصلی جدا می کند چیزهایی از او پرسیده و اریک گفته بود:"خدایا جن من کاملا آن را از بین برده بودم چرا فکر می کنی یک نفر آن را باز می کند؟شرط می بندم رونی بیشتر از آنچه ما تصور می کنیم به این خانه رفت و آمد می کند.قبلا به تو هشدار داده بودم زیاد با او گرم نگیر"

حتی جرات نکرد به او بگوید رونی می گوید کارولین را می بیند.

جنی در اتاق اریک را هل دادو در باز شد.بعد دست دراز کرد و چراغ را روشن کرد.تخت خواب مرتب بود و اریک آنجا نبود.او می بایست به بیمارستان می رفت.ساعت تازه 4بود و تا ساعت7 کسی نمی آمد.مگر اینکه...

جنی با پای برهنه خیلی آرام از راهرو عریض عبور کرد از کنار درهای بسته ی اتاق خوابهای دیگر گذشت اری هیچ وقت از هیچ کدام از انها استفاده نمی کرد بجز اتاق...

خیلی آرام در اتاق خواب قدیمی را باز کرد.مدال کوچک مسابقات لیگ روی میز توالت و زیر نور ماه می درخشید.گهواره ی حصیری با روکشی ابریشمی زرد رنگ در حالی که رویش را با توری سفید پوشانده بودند.کنار تخت بود.روتختی نامرتب و به هم ریخته بود.اریک مثل همیشه بدنش را همانند جنینی در شکم مادر است جمع کرده و خوابیده بود.دستش طوری روی گهواره افتاده بود که انگار با تکان دادن آن خوابش برده بود.یاد حرف رونی افتاده بود که انگار با تکان دادن آن خوابش برده بود.به یاد حرف رونی افتاد."کارولین دائم جلوی نظرم

است یک ساعت گهواره را تکان می داد ولی اریک همچنان نق می زد.همیشه به اریک می گفتم چقدر خوشبخت است که چنین مادر صبوری دارد.

جنی دستش را روی شانه ی اریک گذاشت و آهسته گفت:"اریک"

اریک به سرعت چشم باز کرد و از جا پرید:"جنی موضوع چیه؟"

به نظرم بهتراست بوم بیمارستان"

اریک مثل برق از رختخواب بیرون امد.دستش را دور کمر او حلقه کرد و گفت:به من الهام شده بود امشب باید بیایم خانه و کنار تو باشم.در این فکر بدم چقدر عالی می شود ما توی آن گهواره باشد که خوابم برد.

اولین بار بود که بعداز گذشته هفته ها به و دست می زد.جنی احساس کرد چقر تشنه نوازشهای اواست.جنی دستانش را بالا برد و صورت اریک را در دست گرفت.در تاریکی خطوط صورت اریک و نرمی پلکهای او را لمس کرد.

و شروع به لرزیدن کرد.

"چه شده عزیزم؟حالت خوبه؟"

جنی آهی کشید و گفت:"نمی دانم چرا ولی یک لحظه خیلی ترسیدم.حتما با این همه ترس به نظرت رسید بچه اولم است.مگر نه؟"

در اتاق زایمان بالای سرش خیلی پر نور بود و چشمانش را اذیت می کرد.جنی بین عالم هوشیاری و بیهوشی بود.اریک مثل دکتر و پرستارها ماسک زد و لباس پوشید و به حنی زل زده بود.چرا اریک تمام مدت به او زل زده بود؟

دردی شدید بر او غالب شد.با خود گفت:حالا حالا وقتش است.و بعد دکتر المندرف موجودیکوچک و بی رمق را بالا گرفت.همه ی پرستارها و دکتر ها روی او خم شده بودند.

"اکسیژن!"

جنی با خود گفت:"بچه باید سالم و زنده بماند.

"او را بدهید به من."

ولی نتوانست دهانش را جمع کند و کلمات را ادا کند.نمی توانست لبانش را تکان بدهد.

اریک با لحنی مضطرب و نگران گفت:"بگذارید بچه را ببینم."

و جنی صدایش را شنید که مایوسانه زیر لب می گفت:"موهایش عین موهای دخترهاست موهای قرمز تیره"

دفعه بعد که چشمانش را باز کرد اتاق تاریک بود و پرستاری کنار تختش نشسته بود.

"بچه ام؟"

پرستار با لحنی تسکین بخش گفت:"مشکلی وجود ندارد.فقط می ما را ترساند.سعی کن بخوابی."

"رفت خانه."

اریک توی اتاق زایمان چه گفته بود؟یادش نمی آمد.

جی تمام شب را در حالتی بین خواب و بیداری گذراند.صبح روز بعد پزشک متخصص کودکان وارد اتاق شد.

"من دکتر بوویچ هستم.ریه های بچه کامل رشد نکرده و وضعیت خوبی ندارد ولی ما نهایت سعی مان را می کنیم تا خطر از سرش رفع بشود.به شما قول می ده.البته وقتی گفتید کاتولیک هستید صلاح دیدم همان دیشب او را غسل تعمید بدیم."

"یعنی تا این اندازه اوضاعش وخیم است؟می خواهم او را ببینم."

"می توانید برای یک لحظه به اتاق نوزادان بروید.هنوز نمی توانیم او را از زیر چادر اکسیژن بیرون بیاوریم.کوین پسر بچه ی کوچولوی قشنگی است خانم کروگر. "

"کوین!؟"

"بله قبل از اینکه کشیش او را غسل تعمید بدهد از شوهرتان پرسید می خواهید اسم بچه را چه بگذارید؟کوین مک پارتلند کروگر؟درست می گویم؟"

اریک با دسته گل رز قرمز ساقه بلند وارد اتاق شد."جنی جنی دکتر ها می گویند او زنده می ماند.بچه زنده می ماند.دیشب تا صبح گریه کردم.خیال می کردم هیچ امیدی نیست."

"چرا گفتی اسمش کوین مک پارتلند است؟"

"عزیزم دکتر ها گفتند بچه بیشتر از چند ساعت زنده نمی ماند.من هم فکر کردم اسم ارک را باید برای پسری که زنده می ماند نگه داریم.آن اسم تنها اسمی بود که در آن لحظه به فکرم رسید.خیال کردم خوشحال می شوی"

"عوضش کن."

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


[align=RIGHT]322 تا 318

[/align]

[align=RIGHT]-"البته عزیزم،اسم او را در شناسنامه می گذاریم اریک کروگر پنجم."

[/align]

[align=RIGHT]جنی در آن یک هفته ای که در بیمارستان بستری بود،سعی کرد به زور غذا بخورد تا قوای از دست رفته اش برگردد و بتواند آن افسردگی را که شیرۀ جانش را می مکید،از خود دور کند.بعد از چهار روز بچه را از اکسیژن بیرون آوردند و به جنی اجازه دادند خودش از او نگهداری کند.بچه ای فوق العاده نحیف بود و موقعی که دهانش را برای مکیدن سینۀ او باز کرد،تمام وجود جنی را مهر و محبت فرا گرفت.به بت و تینا شیر نداده بود،چون می بایست فوری برمی گشت سرکار.ولی حالا می توانست تمام وقت و انرژی اش را صرف این بچه کند.

[/align]

[align=RIGHT]بچه که پنج روزه شد،خودش از بیمارستان مرخص شد و به مدت سه هفته هر روز هر چهار ساعت یک بار به بیمارستان می رفت و بچه را شیر می داد.بعضی اوقات اریک خودش او را با اتومبیل می برد و بعضی وقتها اتومبیل را در اختیار جنی می گذاشت تا به بیمارستان برود.می گفت:"عزیزم،همه چیز من متعلق به بچه است."

[/align]

[align=RIGHT]بچه ها به نبودن او عادت کرده بودند.اوایل غر می زدند ولی بعد رضایت دادند.بت به تینا گفت:"اشکالی ندارد.بابا از ما مراقبت می کند.با او به ما خیلی خوش می گذرد."

[/align]

[align=RIGHT]اریک که حرفهای بت را شنیده بود،آن دو را بالا و پایین انداخت و گفت:"مرا بیشتر دوست دارید یا مامان را؟"

[/align]

[align=RIGHT]تینا با خنده گفت:"شما را،بابا."

[/align]

[align=RIGHT]جنی متوجه شد اریک از قبل جوابهایی را که دلش می خواست بشنود،به آنان یاد داده است.

[/align]

[align=RIGHT]بت مکثی کرد،نگاهی به جنی انداخت و گفت:"من هر دوی شما را به یک اندازه دوست دارم."

[/align]

[align=RIGHT]بالاخره روزِ بعد از شکر گزاری،بچه را هم مرخص کردند.جنی با نهایت عشق لباسهای آن موجود کوچولو را عوض کرد.خیلی خوشحال بود که می توانست لباسهای زبر و کلفت بیمارستان را در بیاورد و به جای آنها لباسهایی نو که برای لطیف شدن یک بار هم آنها را شسته بود،تن پسرش کند.یک لباس خواب بلند گلدار،کلاه و شال آبی پشمی و یک پتوی کوچک و یک لباس خواب پشمی کلاه ار تمیز لای پارچۀ ساتن پیچیده بود.

[/align]

[align=RIGHT]سرمای بیرون تند و گزنده بود.ماه نوامبر،برف و قندیل به همراه آورده بود.باد در میان درختان زوزه می کشید و شاخه های عریان و بی برگ و بار را به لرزه در می آورد.حلقه های دودی که از دودکش خانه و دفتر کار بلند می شد،همراه با وزش باد به طرف تپۀ جلوی خانۀ کلاید و رونی که نزدیک گورستان بود می رفت.

[/align]

[align=RIGHT]دختر ها از دیدن برادر کوچکشان به شدت هیجان زده و ذوق زده شدند و خواهش و التماس کردند او را بغل کنند.جنی کنار آنان روی مبل نشست و اجازه داد به نوبت او را بغل کنند.

[/align]

[align=RIGHT]"یواش!یواش!خیلی ضعیف است."

[/align]

[align=RIGHT]مارک و امیلی هم سرزده به دیدن بچه آمدند.امیلی گفت:"خیلی قشنگه.اریک عکس او را به همه نشان می دهد."

[/align]

[align=RIGHT]جنی زیر لب گفت:"بابت گلها متشکرم.پدر و مادرتان هم دسته گل بسیار زیبایی فرستادند.تلفن کردم از مادرتان تشکر کنم ولی ظاهراً منزل نبودند."

[/align]

[align=RIGHT]کلمۀ ظاهراً را عمداً به کار برد.جنی مطمئن بود خانم هانور در خانه بود.

[/align]

[align=RIGHT]امیلی فوری گفت:"آنها برای شما خیلی خوشحالند...البته برای اریک هم همینطور."

[/align]

[align=RIGHT]بعد رو به مارک کرد و با خنده گفت:"فقط امیدوارم توانسته باشم نظر یک نفر را به خودم جلب کنم."

[/align]

[align=RIGHT]مارک هم به او لبخند زد.

[/align]

[align=RIGHT]جنی در دل خطاب به امیلی گفت:تو تا وقتی که از چیزی کاملاً مطمئن نباشی،آن را به زبان نمی آوری.

[/align]

[align=RIGHT]جنی سعی کرد سر صحبت را باز کند."خوب،دکتر گرت،نظرت راجع به پسرم چیست؟می تواند توی نمایشگاه استان برنده شود؟"

[/align]

[align=RIGHT]"البته،او اصیل زاده ای به تمام معناست."

[/align]

[align=RIGHT]آیا لحن او نگران بود؟یا دلسوزانه؟آیا مارک هم مثل جنی متوجه نحیفی و ضعیفی بیش از حد بچه شده بود؟

[/align]

[align=RIGHT]جنی مطمئن بود که مارک هم مثل او به این امر پی برده است.

[/align]

[align=RIGHT]رونی ذاتاً پرستار بود.بعد از اینکه جنی از سینه هایش به بچه شیر می داد،رونی عاشق این بود که شیر کمکی را داخل شیشه بریزد و در دهان بچه بگذارد.یا وقتی که بچه می خواست بخوابد،برای دخترها قصه می گفت.

[/align]

[align=RIGHT]جنی از کمکهای او واقعاً سپاسگزار و ممنون بود.وضعیت بچه جنی را خیلی نگران می کرد.هم خیلی می خوابید هم خیلی رنگ پریده بود.چشمانش کم کم داشت حالت می گرفت.چشمانی درشت و بادامی شکل،مثل چشمان اریک.فعلاً رنگ چشمانش آبی بود.

[/align]

[align=RIGHT]"اما حاضرم قسم بخورم که در چشمان او رگه های سبز را می بینم.شرط می بندم چشمانش درست مثل چشمان مادرت می شود،اریک،خوشت می آید؟"

[/align]

[align=RIGHT]"بله خوشم می آید."

[/align]

[align=RIGHT]اریک تختخواب پرده آویز را کنار دیوار جنوبی گذاشته بود.جنی در کشویی بین آن اتاق خواب و اتا خواب قدیمی را باز می گذاشت.گهواره را هم همانجا گذاشته بودند و جنی می توانست هر صدایی را که از بچه در می آمد،بشنود.اریک هنوز به اتاق خواب خودشان برنگشته بود.

[/align]

[align=RIGHT]"جنی،تو باید یک مدت دیگر استراحت کنی."

[/align]

[align=RIGHT]"می توانی برگردی به اتاق خودت.من هم خوشحال می شوم."

[/align]

[align=RIGHT]"نه هنوز وقتش نیست."

[/align]

[align=RIGHT]جنی در دل احساس کرد خودش هم اینطور راحت تر است.بچه تمام فکر و ذکرش را به خود مشغول کرده بود.آخر یک ماهگی حدوداً صد و هفتاد گرم وزن کم کرده بود و پزشک متخصص با قیافه ای جدی گفته بود:"غذای کمکی اش را زیاد می کنیم.می ترسم شیر خودتان برای او کافی نباشد.خودتان درست غذا می خورید؟چیزی ناراحتتان میکند؟این را بدانید که مادری آسوده خاطر،بچه ای شادتر و سالم تر خواهد داشت."

[/align]

[align=RIGHT]چنی سعی می کرد غذا را به زور و ذره ذره بخورد.سعی می کرد کافه گلاسه بخورد.ابتدا بچه پستان او را با اشتیاق می مکید ولی خیلی زود خسته می شد و به خواب می رفت.جنی این قضیه را با دکتر در میان گذاشت.دکتر گفت:"بهتر است چندتا آزمایش از او بگیریم."

[/align]

[align=RIGHT]بچه سه روز در بیمارستان بود و جنی هم در اتاق نزدیک اتاق نوزادان می خوابید.اریک به او گفته بود:"نگران دخترهایم نباش،جنی.من به خوبی ازشان مراقبت می کنم."

[/align]

[align=RIGHT]"می دانم که این کار را می کنی،اریک."

[/align]

[align=RIGHT]جنی برای رسیدن آن لحظه ای که می توانست بچه را در آغوش بگیرد،بی تاب بود.

[/align]

[align=RIGHT]دکتر گفت:"یکی از دریچه های قلبش دچار نارسایی است.بعداً باید تحت عمل جراحی قرار بگیرد،هنوز نمی توانیم خطر کنیم."

[/align]

[align=RIGHT]جنی به یاد نفرین مادا کروز افتاد.نفرین به آن بچه ای که در شکمت است.و بچه را که خوابیده بود محکم تر بغل گرفت.

[/align]

[align=RIGHT]"عملش خطرناک است؟"

[/align]

[align=RIGHT]"بالاخره هر نوع عملی با خطر همراه است.اما اکثر بچه ها از زیر این عمل صحیح و سالم بیرون می آیند."

[/align]

[align=RIGHT]جنی دوباره بچه را به خانه آورد.موهای وزوزی بدو تولدش شروع به ریختن کرده و به جای آن موهایی نرم و طلایی درآمده بود.

[/align]

[align=RIGHT]"موهایش مثل موهای خودت می شود،اریک."

[/align]

[align=RIGHT]"ولی من می گویم مثل موهای دخترها قرمز می ماند."

[/align]

[align=RIGHT]ماه دسامبر هم از راه رسید.بت و تینا فهرستی بلند بالا برای پاپانوئل نوشته بودند.اریک درخت کریسمسی خیلی بزرگ آورد و آن را گوشۀ آشپزخانه نزدیک بخاری گذاشت و دخترها هم به او کمک کردند.جنی بچه به بغل آنان را نگاه می کرد.اصلاً دوست نداشت بچه را از آغوشش جدا کند.به اریک گفته بود:"این طوری بهتر خوابش می برد.همیشه بدنش سرد است.گردش خونش خیلی کند است."

[/align]

[align=RIGHT]اریک گفته بود:"بعضی وقتها به نظرم می رسد هیچ کس دیگری به جز او برایت اهمیت ندارد.باید بگویم من و تینا و بت احساس طردشدگی می کنیم،این طور نیست؟"

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


ص323-332

اریک بچه ها را به مرکز خرید پیاده برد تا پاپانوئل را ببینند.با لحن مهربان گفت: عجب فهرستی بود آن قدر زیاد بود که مجبور شدم تمام چیزهایی را که به پاپانوئل سفارش دادند بنویسم چیزهایی که برایشان خیلی اهمیت داشت گهواره و عروسک بود.

لوک برای تعطیلات به مینه سوتا برگشته بود. او و مارک و امیلی بعدازظهر روز کریسمس سری به آنان زدند. امیلی به نظر آرام تر می امد.کیف کوچک چرمی و بسیار زیبایی را به او نشان داد و گفت: هدیه ی مارک است به نظرت قشنگ نیست؟

جنی از خود پرسید: آیا امیلی انتظار گرفتن حلقه ی نامزدی را داشته است ؟

لوک خواست بچه را بغل کند . کوچولوی قشنگی است .

جنی با خوشحالی گفت: دویست و بیست و پنج گرم به وزنش اضافه شده مگه نه کدو حلوایی ؟

امیلی پرسید: همیشه کدوحلوایی صدایش می کنید ؟

به نظر مسخره می آید ولی اریک خیلی خوشش می آید این موجود نحیف و شکننده را به اسامی مختلف صدا بزند بچه هم باید به آنها عادت کند .

جنی سرش را بالا گرفت و به اریک لبخند زد . اریک به نظر خونسرد و آرام می آمد.

مارک و لوک و امیلی با نگاه هایی بهت زده به یکدیگر نگاه می کردند. حتما برگه ی تولد بچه را روز بعد از تولدش دیده بودند. همان برگه ای که در ان اسم کوچک بچه کوین ثبت شده بود یعنی اریک توضیحی در این باره به آنان نداده بود؟

امیلی فوری سعی کرد سکوت سنگینی را حکمفرما شده بود بشکند دوباره روی بچه خم شد و گفت: گمان می کنم رنگ موهایش مثل دخترها بشود.

جنی دوباره لبخندی زد و گفت: اوه ولی من مطمئنم رنگ موهایش عین موهای اریک طلایی می شود شش ماه دیگر یک کروگر کوچولو با موهای طلایی داریم.

بعد بچه را از لوک گرفت و گفت: تو عین پدرت میشوی مگه نه کدو حلوایی ؟

اریک گفت: من هم بارها گفته ام که رنگ موهای او عین دخترهاست .

جنی حس کرد خنده روی لبانش ماسید یعنی منظور اریک همان چیزی بود که او فکر می کرد ؟

جنی به دقت به یک یک آنان نگاه کرد . امیلی به شدت دستپاچه به نظر می رسید لوک به نقطه ی مقابلش خیره شده بود و چهره ی مارک هم همانند مجسمه ای سرد و بی احساس بود . جنی عصبانیت را از چهره ی مارک خواند. اریک داشت مهربانانه به بچه لبخند می زد . جنی کاملا مطمئن بود که اریک اسم بچه را در شناسنامه عوض نکرده است .

بچه شروع به گریستن کرد جنی گفت: کوچولوی عزیز من

و بعد از جایش بلند شد و گفت:

با اجازه ی همگی من باید ...

مکثی کرد و ادامه داد: باید به کوین رسیدگی کنم

با اینکه خیلی وقت بود بچه خوابش برده بود جنی هنوز کنار گهواره ی او نشسته بود اریک همان طور که داشت دخترها را به طبقه ی بالا می برد با صدایی آرام به آنان گفت: بچه را بیدار نکنید من جای شماها مامان را می بوسم و شب بخیر می گویم کریسمس خیلی خوبی داشتیم نه ؟

جنی با خود گفت: نمی توانم این طوری زندگی کنم.

و بالاخره تصمیمش را گرفت و به طبقه ی پایین رفت اریک جعبه های هدایا را جمع کرده و آنها را دور درخت کریسمس کپه کرده بود . ژاکت نیلی رنگی را به تن داشت که جنی بتازگی از دیتون برای او سفارش داده بود آبی سیر خیلی به او می آمد جنی بی غرضانه به خود گفت: هر نوع رنگ سیری به او می آید.

جن واقعا از هدیه ات خوشم امد امیدوارم تو هم از هدیه ی من خوشت آمده باشد.

اریک برای او یک کت پوست مینک خریده بود.

اریک منتظر جواب او نماند و به جمع و جور کردن جعبه ها ادامه داد. بعد گفت: دخترها عاشق آن گهواره شده اند مگه نه ؟ اصلا تصور می کردی چنین هدیه ای بگیرند؟ و اما بچه خوب او هنوز برای درک این مسائل خیلی کوچک است ولی بزودی می تواند با آن حیوانات اسباب بازی و توپر بازی کند.

اریک شناسنامه ی بچه کجاست؟

توی بایگانی دفتر است عزیزم چطورمگه ؟

اسم بچه توی شناسنامه چیست؟

اسم بچه ؟کوین

تو که گفتی آن را عوض می کنی

فکر کردم عوض کردن آن اشتباه بزرگی است .

چرا؟

جنی به حد کافی پشت سرمان حرف نمی زنند؟ اصلا فکر کرده ای اگر اسم بچه را عوض می کردیم مردم این ناحیه چه حرفهایی که نمی زدند؟ خدایا با این کار به اندازه ی ده سال سوژه دستشان می دادیم . فراموش نکن که هنوز دقیقا نه ماه از ازدواجمان نگذشته بود که او متولد شد.

ولی چرا اسم او را کوین گذاشتی ؟

جنی دلیل آن را قبلا برابت توضیح دادم شایعات تازه دارد فروکش می کند وقتی مردم در باره آن حادثه حرف می زنند اسم کوین را به زبان نمی آوردند می گویند شوهر اول جنی کروگر همان مردی که تا مینه سوتا دنبال او آمد و به دلیلی نامشخص در رودخانه افتاد. اما بگذار یک چیزی را به تو بگویم. اگر الان اسم بچه را عوض کنیم مردم تا پنجاه سال دیگر درباره ی دلیل آن فکر می کنند خداوندا آن وقت همیشه کوین مک پارتلند را به خاطر می آوردند.

جنی با ترس گفت: اریک آیا دلیل محکم تری برای اینکه اسم بچه را توی شناسنامه عوض نکردی وجود دارد؟آیا بچه بیمارتر از آن چیزی است که من تصور می کنم ؟ آیا به این علت نیست که تو می خواهی اسمت را برای بچه ای که زنده می ماند نگه داری ؟به من بگو اریک خواهش می کنم تو و دکتر دارید چیزی را از من مخفی می کنید؟

اریک به طرف جنی رفت و با نگاهی مهربان گفت: نه اصلا جنی متوجه نیستی ؟همه چیز درست درست می شود دیگر نگران نباش بچه هم دارد روبروز قوی تر می شود.

موضوع دیگری هم بود که می بایست از اریک می پرسید: اریک توی اتاق زایمان یک حرفی زدی گفتی موهای سرخ بچه به دخترها رفته موهای کوین هم سرخ رنگ بود اریک به من بگو قسم بخور که تصور نمیکنی کوین پدر بچه است تو که چنین خیالی نمی کنی ؟

جنی چرا باید چنین تصوری بکنم ؟

جنی با صدایی لرزان گفت: برای آن حرفی که درباره ی رنگ موهایش زدی بچه دارد عین خودت می شود صبرکن تا ببینی موهایش هم که تازه در آمده طلایی است اما موقعی که بقیه اینجا بودند...آن موقع که من گفتم بچه عین پدرش است تو با آن لحن گفتی که تو هم بارها گفته ای که رنگ موهای او عین دخترهاست مراسکه ی یک پول کردی اریک تو که تصور نمی کنی کوین پدر بچه است ؟

جنی به او خیره شد رنگ نیلی ژاکت باعث درخشندگی موهای بلوندش می شد . جنی تا به امروز متوجه این نکته نشده بود که ابروان و مژگان اریک فوق العاده مشکی است به یاد نقاشیهای نسل سگ ها در کاخ ونیز افتاد که با صورتی استخوانی و چشمانی براق با تحقیر به جهانگردها نگاه می کنند در آن لحظه آن حالت تحقیر و بی اعتنایی در چشمان اریک دیده می شد.

اریک در حالی که عضلات صورتش منقبض شده بود گفت: جنی می شود دست از این کج خیالی ها یت برداری ؟رفتار من با تو خیلی خوب بوده من تو وبچه ها را از آن آپارتمان دلگیر به این خانه ی زیبا آوردم برایت جواهر و لباس و پوست خز خرید