رفتن به مطلب
Negarita

فریادی در شب | مری هیگینز کلارک

پست های پیشنهاد شده

مقدمه

جنی سپیده دم جستجویش را برای پیدا کردن کلبه اغاز کرد . تمام شب را بی حرکت در تختخواب بزرگ و مجلل پرده اویز دراز کشیده و نتوانسته بود بخوابد . ارامش و سکون خانه برایش طاقت فرسا و خفقان اور بود.

پس از گذشت چند هفته ، با اینکه اطمینان داشت بار دیگر ان صدا به گوشش نخواهد رسید ، هنوز گوشهایش به دنبال شنیدن صدای گریه ی کودک گرسنه بود و سینه های لبریز از شیرش اماده ی پذیرفتن دهان کوچک و مشتاق او .

بالاخره چراغ خواب روی میز کنار تخت را روشن کرد . نور اتاق را فرا گرفت ، به کاسه ی بلوری روی میز توالت خورد و منعکس شد و چون کاسه پر از قالبهای کوچک صابون درست شده از درخت کاج بود ، انعکاس نور با ته رنگ سبز بر روی ایینه ی عتیقه ی نقره و قلم موها افتاد و منظره ای خوف انگیز و ترسناک پدید اورد .

از تخت پایین امد و شروع به پوشیدن لباسهایش کرد . لباسی بلند و بادگیری نایلونی زیر لباس اسکی اش به تن کرد . ساعت چهار رادیو را روشن کرده بود . طبق گزارش تغییری در وضع هوای منطقه ی گرانیت پلیس ، مینه سوتا حاصل نمی شد . دمای هوا ده درجه زیر صفر و سرعت وزش باد به طور متوسط چهل کیلو متر در ساعت و درجه ی برودت ان بیست و چهار درجه زیر صفر بود .

دیگر مهم نبود . دیگر هیچ چیز برای او مهم نبود . حتی اگر در این جستجو از سرما یخ می زد و تا پای مرگ پیش می رفت ، باز هم سعی می کرد کلبه را که جایی در میان درختان بلوط و افرا و همیشه بهار و کاجهای نروژی و بوته زارهای انبوه بود ، پیدا کند . در تمام ساعاتی که خواب به چشمانش نیامده بود، نقشه ای را طرح ریزی کرده بود . سرعت قدمهای اریک سه برابر سرعت قدم های او بود . برداشتن گامهای بلند جزیی از طبیعتش بود و همین باعث می شد ناخوداگاه همیشه سریع تر از جنی گام بردارد . همیشه راجع به این موضوع با یکدیگر شوخی می کردند و جنی همیشه اعتراض می کرد : اهای ، برای این دختر شهری صبر کن .

یک بار که اریک به کلبه رفته بود ، فراموش کرده بود کلید را بردارد و فورا برای برداشتن ان به خانه برگشته بود . رفت و برگشتش چهل دقیقه طول کشیده بود و این بدان معنی بود که از کنار جنگل تا کلبه بیست دقیقه راه بود .

اریک هرگز او را به انجا نبرده بود . همیشه با لحنی ملتمسانه می گفت :

-خواهش می کنم درک کن ، جنی . هر هنرمندی نیاز به جایی دارد که در ان کاملا تنها باشد .

جنی قبلا هرگز سعی نکرده بود . انجا را پیدا کند . ورود کارگران و کارکنان مزرعه به داخل جنگل ممنوع بود . حتی کلاید که به مدت سی سال اداره کننده ی مزرعه بود ، ادعا می کرد نمی داند کلبه کجاست .

ان برف سنگین و تند ردپا و خط سیرش را می پوشاند ، اما مزیتش این بود که به او امکان می داد از طریق اسکی صحرایی جستجویش را اغاز کند . می بایست خیلی دقت می کرد که راهش را گم نکند . با وجود بوته زارهای درهم و تنیده و انبوه درختان سر به فلک کشیده و اطلاعات بسیار کمی که از مسیر داشت ، احتمال اینکه دور خودش بگردد ، خیلی زیاد بود .

فکر ان را هم کرده بود و قطب نما ، چکش ، میخ و مقداری تکه پارچه همراه خودش برداشته بود . می توانست تکه پارچه ها را با میخ به درختها بکوبد تا بتواند راه برگشت را یپدا کند .

لباس اسکی اش داخل کمدی بیرون اشپزخانه بود . در مدتی که اب برای قهوه جوش می امد ان را پوشید و زیپش را بست . قهوه کمکش کرد افکارش را جمع و جور کند . در طول شب در این فکر بود که نزد کلانتر گاندرسون برود ، اما او به طور قطع قبول نمی کرد کمکش کند و فقط با ان نگاه تحقیر امیز و کنجکاو همیشگی اش به او زل می زد .

فلاسک قهوه را با خودش می برد . کلید کلبه را نداشت ولی می توانست با چکش یکی از پنجره ها را بشکند و به داخل برود .

با اینکه فقط دو هفته بود السا به مرخصی رفته بود ، ان خانه ی قدیمی و فوق العاده بزرگ هنوز از تمیزی برق می زد و این تمیزی مدرکی مستدل بر ملاکها و معیارهای سفت و سخت او برای پاکیزگی بود . السا عادت داشت موقع ترک انجا کاغذ مربوط به همان روز را از تقویم روزنه ای که بالای تلفن روی دیوار نصب بود ، پاره کند . جنی راجع به ان موضوع با اریک شوخی می کرد و می گفت : السا نه تنها وسایلی را که اصلا کثیف نیست تمیز می کند ، بلکه با این کارش عصر یک روز غیر تعطیل را هم از بین می برد .

جنی کاغذ روز جمعه 14 فوریه را پاره کرد ، ان را در دستش مچله کرد و به حروف چاپی سیاه رنگ ورق زیر ان خیره شد : شنبه 15 فوریه ، و شروع به لرزیدن کرد . تقریبا چهارده ماه از روزی که برای اولین بار اریک را در گالری ملاقات کرده بود ف می گذشت . نه ، چهارده ماه نبود . انگار یک قرن گذشته بود . دستش را روی پیشانی اش گذاشت و ان را مالش داد .

وقتی موهای خرمایی رنگش را که در طول حاملگی تیره شده بود و تقریبا به مشکی می زد ، زیر کلا پشمی اسکی اش چپاند ، به نظر کدر و بی جان می امد . ایینه ای که سمت چپ در اشپزخانه قرار داشت ، با ان قاب صدفی اش ، در ان اشپزخانه ی بزرگ با سرویس چوب بلوط ، وصله ای ناجور به نظر می رسید . به تصویر خودش در ایینه خیره شد . زیر چشمانش به شدت گود افتاده و ان چشمان درشت سبز متمایل به ابی را هاله ای از غم و اندوه فرا گرفته بود . گونه هایش گود رفته ، چهره اش تکیده و افسرده و به دلیل وزنی که هنگام زایمان از دست داده بود ، بشدت لاغر شده بود . موقعی که زیپ لباس اسکی اش را بالا کشید ، نبض گردنش شروع به زدن کرد. بیست و هفت ساله بود ، ولی از نظر خودش دست کم ده سال بزرگتر به نظر می رسید و احساس می کرد به اندازه ی صد سال پیرتر شده است . ای کاش این حالت کرخی و سستی اش از بین می رفت . ای کاش اهل خانه ان قدر ساکت و هراسان نبودند .

جنی به بخاری چدنی کنار دیوار شرقی اشپزخانه نگاه کرد . گهواره ای پر از چوب کنار ان بود . پس باز هم می توانست ثمر بخش باشد .

بدقت به گهواره نگاه کرد و سعی کرد شوکی را که همیشه با دیدن ان در اشپزخانه به او دست می داد ، هضم کند . بعد پشتش را به ان کرد و فلاسک را برداشت و قهوه را داخل ان ریخت . بعد قطب نما، چکش، میخ ها و تکه پارچه ها را جمع کرد و داخل کوله پشتی برزنتی اش گذاشت .

شال گردنش را دور صورتش پیچید و کفشهای اسکی صحرایی اش را به پا کرد . دستکشهای پوست استردارش را به دست کرد و از در بیرون رفت .

باد ان قدر شدید و سوزدار بود که انگار به شال گردنی که دور صورتش پیچیده بود ، دهن کجی می کرد . صدای خفه ی ما کشیدن گاوها او را به یاد هق هق های ارام عزاداری انداخت . خورشید داشت طلوع می کرد . با ان زیبایی خیره کننده اش به رنگ طلایی سرخ ، همانند رب النوعی در دور دستها بود که قادر به متوقف کردن ان سرمای گزنده نبود . و نورش که به برفها می خورد ، چشم را بشدت می زد .

حتما کلاید تا حالا به گله ی گاوها سرکشی کرده و برای گاوهای سیاه نزاد انگوس که قادر به کنار زدن لایه ی ضخیم برف نبودند و بنابر عادت برای یافتن غذا و پناهگاه به انجا می امدند ، یونجه ی خشک ریخته بود . مردان زیادی در این مزرعه کار می کردند –کسانی که هرگز به خانه نزدیک نمی شدند – و از دور همانند شبح هایی کوچک و سایه هایی در برابر افق بودند ....

اسکی های صحرایی اش را که ببیرون در اشپزخانه بود ، از شش پله ی ایوان پایین برد و روی زمین گذاشت . کفشهایش را در ان جا انداخت و ان را بست و خدا را شکر کرد که پارسال بخوبی اسکی را یاد گرفته بود .

ساعت کمی از هفت گذشته بود که جستجوی کلبه را شروع کرد . با خودش شرط کرده بود که در هر مسیری بیشتر از سی دقیقه اسکی نکند . درست از نقطه ای که همیشه اریک در میان جنگل ناپدید می شد ، شروع کرد . شاخه های درختان ان قدر انبوه و در هم بود که نور خورشید بسختی از داخل ان نفوذ می کرد . تاجایی که امکان داشت روی خطی مستقیم اسکی کرد و بعد به سمت راست پیچید . تقریبا صد قدم دیگر رفت و دوباره به سمت راست پیچید و به کنار جنگل برگشت . بمحض اینکه از جایی رد می شد ، برف فوری رد پاهایش را می پوشاند ولی سر هر دوراهی که می رسید با میخ یک تکه پارچه روی درخت می کوبید .

ساعت یازده به خانه برگشت . سوپ را گرم کرد ، جورابهای خیسش را عوض کرد و در حالی که سعی می کرد اعتنایی به درد و سوزش پیشانی و دستهایش نکند ، دوباره بیرون رفت .

ساعت پنج بعد از ظهر موقعی که داشت از سرما یخ می زد و هوا رو به تاریکی می رفت و خیال داشت از جستجو دست بکشد ، تصمیم گرفت از روی یک تپه ی پر از پستی و بلندی دیگر هم اسکی کند که ناگهان ان را دید . کلبه ای کوچک با سقفی چوبی که جد اریک در سال 1896 ان را ساخته ب ود . وقتی به دقت به ان نگاه کرد نومیدی همچون دشنه ای بر قلبش فرود امد و لبانش را گزید .

پرده ها کشیده و کرکره ها بسته بود . انگار مدت زیادی بود که اصلا درش باز نشده بود . روی دودکش را برف پوشانده بود و هیچ نوری به بیرون نمی تابید .

ایا واقعا انتظار داشت موقعی که ان را پیدا می کند از دودکش دود بلند شود و نور چراغ از میان پرده به بیرون بتابد و او خیلی بی دغدغه برود و در را باز کند ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تابلویی فلزی با میخ روی در نصب شده بود . با اینکه حروف کمرنگ شده بود ، هنوز قابل خواندن بود : "به هیچ وجه بدون اجازه وارد نشوید . متخلف تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت . "

در زیر ان امضای اریک فریتز کروگر و تاریخ 1903 دیده می شد .

مستراحی سمت چپ کلبه قرار داشت که تقریبا زیرشاخه های انبوه درختان کاج از نظر محو شده بود . جنی سعی کرد اریک کوچولو را موقعی که با مادرش به اینجا می امد، تصور کند . اریک به او گفته بود : "کارولین کلبه را همان طور که بود دوست داشت . پدرم می خواست ان را بازسازی کند ولی کارولین نمی خواست حتی چیزی در این مورد بشنود .

جنی در حالی که بکلی سرما را از یاد برده بود ، به سمت نزدیک ترین پنجره اسکی کرد . سپس دستش را داخل کوله پشتی اش کرد چکش را بیرون اورد، شیشه را خرد کرد . خرده شیشه هایی که پرید ، گردنش را خراش داد ، ولی او اصلا متوجه یخ زدن قطرات خونی که از صورتش جاری شده بود ، نشد و در حالی که بشدت مواظب بود به لبه ی تیز پنجره برخورد نکند ، دستش را داخل کلبه کرد ، چفت پنجره را گشود و در را با فشار باز کرد . اسکی هایش را در اورد، از لبه ی پنجره بالا رفت ، پرده را کنار زد و وارد کلبه شد .

کلبه شامل یک اتاق به اندازه ی شش متر مربع بود . یک بخاری فرانکلین جلوی دیوار شمالی قرار داشت و یک خروار هیزم به طور منظم کنار ان چیده شده بود . یک قالیچه ی رنگ و رو رفته ی مشرق زمینی سر تا سر کلبه را پوشانده بود . کف کلبه از چوب و کاج سفید رنگ بود .

کاناپه ای دشته پهن با پارچه ی مخملی و تکیه گاهی بلند با صندلی هایی نظیر خودش دور بخاری بود . میی دراز از چوب بلوط و یک نیمکت نزدیک پنجره های جلویی قرار داشت . یک چرخ ریسندگی هم که انگار هنوز از ان استفاده می شد ، انجا بود . داخل بوفه ای بزرگ از جنس چوب بلوط ظروف چین و چراغ های نفت سوز چیده شده بود . راه پله ای با شیب تند در سمت چپ اتاق بود و کنارش یک ردیف سبد قرار داشت که داخلشان یک عالمه نقاشی قاب نشده بود .

دیوارها هم از جنس چوب کاج سفید رنگ ، صیقلی و همچون ابریشم نرم بود و سرتاسر پوشیده از تاببو بود . جنی با حالتی بهت زده نقاشیها را یک به یک نگاه کرد . کلبه همانند موزه بود . حتی ان نور ضعیف و کم هم نمی توانست زیبایی خارق العاده ی نقاشی های رنگ و روغن ، اب رنگ ، سیاه قلم و طراحی های با زغال را پنهان کند .

در واقع اریک هنوز بهترین و زیبا ترین کارهایش را به نمایش نگذاشته بود . با خود گفت : یعنی منتقدان با دیدن این شاهکارهای هنری چه عکس العملی نشان می دهند ؟

تعدادی از نقاشی های روی دیوار قاب شده بود . حتما همان هایی بود که او می خواست دفعه ی بعد به نمایش بگذارد . تصویری از طویله ای در میان توفان زمستان . چه چیز غیرعادی به نظر می رسید ؟

ماده گوزنی با گردن افراشته ایستاده و گوشهایش را تیز کرده بود و می خواست به داخل جنگل بگریزد . گوساله ای به طرف مادرش می رفت . زمین پر از یونجه و گل های ابی اماده ی چیدن بود . عبادت کنندگان با عجله به طرف کلیسا می رفتند . جاده ی اصلی گرانیت پلیس در ارامشی ابدی فرورفته بود .

با اینکه جنی فوق العاده غمگین بود و احساس بدبختی می کرد ، ریبایی و ظرافت ان مجموعه موقتا به او احساس ارامش و سکون داد .

به طرف نزدیک ترین قفسه رفت ، روی یکی از نقاشی های قاب نشده خم شد و دوباره تحسین و تمجید تمام وجودش را در بر گرفت . جنبه های خارق العاده ی استعداد و هنر اریک ، توانایی اش در کشیدن مناظر زیبا، قدرت یکسان حیوانات و انسانها، تصویر زیبا و پر نشاط باغ در فصل تابستان و کالسکه ی کهنه و قدیمی بچه ...

و ناگهان ان را دید . چون درست متوجه نشده بود ، با عجله نقاشی ها و طرحهای دیگر را بررسی کرد.

به طرف دیوار دوید و دوباره نقاشی ها را یکی یکی بررسی کرد.

از شدت ناباوری چشمانش گرد شده بود . بی انکه متوجه باشد چه کار می کند تلو تلو خوران به طرف پلکانی رفت که به اتاق زیر شیروانی منتهی می شد ، با عجله بالا رفت . سقف اتاق زیر شیروانی شیب دار بود . به همین دلیل مجبور شد قبل از اینکه قدم به داخل اتاق بگذارد ، روی اخرین پله سرش را خم کند و بعد وارد شود.

درست موقعی که کرش را راست کرد و ایستاد ، تصویر نقاشی شده ی هولناک و کابوس مانندی بر

روی دیوار رو به رو توجهش را جلب کرد . جنی مات و مبهوت به تصویر خودش خیره شد .

اینه بود؟

نه . موقعی که به ان چهره ی نقاشی شده نزدیک شد ، اصلا حرکت نکرد . نور ضعیفی که از درز پنجره روی بوم نقاشی می تابید ، رگه هایی سیاه روی نقاشی به وجود اورده و حالتی ترسناک و شبح گونه به ان داده بود .

چند دقیقه ای بی حرکت به نقاشی خیره شد . قادر نبود چشم از ان بردارد و تصاویر مهیب و مشمئز کننده را هضم کند . فک پایینش تحت تاثیر رنج و عذاب وحشتناکی که متحمل میشد اویزان شده بود .

بعد صدای هق هق و ضجه ای را شنید . در واقع ان صدا از حنجره ی خودش خارج می شد .

بالاخره از سر اکراه و با انگشتانی کرخ نقاشی را در سدت گرفت و ان را از روی دیوار پایین اورد .

چند ثانیه بعد ، در حالی که نقاشی را زیر بغلش زده بود ، با اسکی هایش از کلبه دور شد . شدت وزش باد به حدی بود که نفسش را بند اورده بود و نمی گذاشت صدای فریاد های دیوانه وارش به گوش احدی برسد .

فریاد می کشید و می گفت : کمکم کنید . خواهش می کنم یک نفر به من کمک کند .

باد فریادی را که می خواست از دهانش خارج شود ، در گلویش خفه و در دل ان جنگل تاریک مدفون کرد .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل 1

قسمت اول

 

کاملا بدیهی بود که نمایشگاه اثار نقاشی اریک کروگر هنرمند اهل میدوست که بتازگی استعدادش کشف شده بود، با موفقیتی عالی و بی نظیر روبرو می شد . پذیرایی از منتقدان و میهمانان ویزه از ساعت چهار شروع شد ولی در تمام طول روز گالری پر از بازدیدکنندگان عادی بود که بشدت جلب "خاطره ی کارولین " تابلوی زیبا و باشکوه رنگ و روغن داخل ویترین شیشه ای بودند .

جنی با مهارت اریک را به منتقدان معرفی می کرد، با کلیکسیونرها گپ می زد و به مسئولان تدارک غذا که با سینی های محتوی پیش غذا رد می شدند و گیلاسهای شامپاین را دوباره پر می کردند ، نگاه می کرد.

ان روز صبح از لحظه ای که چشمانش را باز کرده بود ، روز سخت و پر مشغله ای را گذرانده بود . با اینکه بت معمولا فوق العاده انعطاف پذیر و سازگار بود ، ان روز اصلا حاضر نبود به مرکز نگهداری کودکان برود .

تینای دوساله هم به دلیل اینکه دو دندان کرسی اش داشت در می امد ، در طول شب بارها با گریه و نق از خواب بیدار شده بود .

بوران و کولاک روز سال نو ، شهر نیویورک را در کابوسی از ترافیک و راه بندان فرو برده و جدولهای کنار خیابانها را کپه ای از برفهای لغزنده و دود زده و سیاه پوشانده بود . بچه ها را در مرکز نگهداری کودکان گذاشت و از وسط شهر به طرف محل کارش رفت . تقریبا یک ساعت دیر به سرکار رسید .

اقای هارتلی بشدت عصبانی و از کوره در رفته بود .

-جنی همه چیز دارد خراب می شود . هیچ چیز اماده نیست . باید بدانی من به کسی احتیاج دارم که بتوانم به او تکیه کنم .

جنی کتش را داخل کمد گذاشت و گفت :

-واقعا متاسفم که دیر شد . قرار است اقای کروگر چه ساعتی تشریف بیاورند ؟

- حدود ساعت یک . باورت می شود که سه تا از تابلوهای نقاشی را تازه چند دقیقه قبل تحویل داده اند ؟

به نظر جنی ، وقتی ان مرد کوچک اندام و حدودا شصت ساله ناراحت و مظطرب میشد همانند پسربچه ای هفت ساله می شد . الان هم اخمهایش در هم رفته بود و لبانش می لرزید . جنی با لحنی ارامش بخش پرسید: همه ی تابلوها تحویل داده شده ، این طور نیست ؟

-بله ، بله . ولی دیشب تلفنی با اقای کروگر حرف شدم و از او خواستم ان سه تابلو را بفرستد ، حتی از احتمال گم شدن ان تابلوها بشدت عصبانی شد و اصرار کرد تابلوی نقاشی تصویر مادرش را در ویترین به نمایش بگذاریم ، حتی اگر برای فروش نباشد . جنی باز هم به تو می گویم ، انگار که تو مدل ان نقاشی بوده ای .

-بله ، ولی نبوده ام .

جنی خیلی دلش می خواست دستش را روی شانه ی اقای هارتلی بگذارد و ان را فشار بدهد ، ولی در برابر این تمایل ایستادگی کرد و گفت : بسیار خوب ، همه چیز اماده است . بهتر است برویم تابلو ها را نصب کنیم .

جنی با چابکی در چیدن تابلوها ، دسته بندی تابلوهای بزرگ رنگ و روغن ، ابرنگ ، سیاه قلم و طراحی با زغال کمک کرد.

وقتی اخرین تابلوی نقاشی نصب شد ، اقای هارتلی در حالی که خوشحالی از سر و رویش می بارید ، گفت :

جنی ، عجب سلیقه ی خوبی داری ! می دانستم از عهده اش بر می اییم .

جنی در حالی که سعی می کرد اه نکشد ، فکر کرد : مطمئنا بتنهایی از عهده اش بر می امدی !

گالری ساعت یازده باز شد و تا ساعت یازده و پنج دقیقه ، تصویر مادر اریک سرجایش در ویترین قرار گرفته و تابلویی با خط خوش در قابی مخملی کنارش گذاشته شده بود : اولین نماشگاه اریک کروگر در نیویورک .

ان نقاشی فورا نظر عابران خیابان پنجاه و هفت را به خود جلب کرد .

جنی از پشت میزش می توانست اشخاصی را که می ایستادند و به نقاشی خیره می شدند ، ببیند . خیلی از انا به داخل گالری می امدند تا از بقیه ی نمایشگاه و تابلوها دیدن کنند . امثرشان از او می پرسیدند : شما مدل نقاشی توی ویترین بوده اید ؟

جنی بروشورهایی را که در انها شرح حال اریک کروگر نوشته شده بود میان مردم پخش می کرد .

دوسال قبل، اریک کروگر به شهرتی نامتنظر در نیای هنر دست یافت . او که اهل گرانیت پلیس ، مینه سوتاست ، از

پانزده سالگی نقاشی را به عنوان کار جنبی و سرگرمی اغاز کرده است . خانه ی او در مزرعه ای واقع شده که از چهار نسل قبل به او ارث رسیده است و گاوهایی درجه یک در ان پرورش داده می شود . او همچنین رئیس کل

کارخانه های تولید سنگ اهک کروگر می باشد . اولین بار استعداد او را یک فروشنده ی اثار هنری اهل مینیاپلیس

کشف کرد . از ان زمان به بعد ، نمایشگاه هایی در شهرهای مینیاپلیس ، شیکاگو ، واشنگتن دی سی و سانفرانسیسکو برگزار کرده است . اقای کروگر سی و چهار ساله و مجرد است . جنی به عکس روی جلد بروشور خیره شد و با خود گفت : در ضمن اقاقی کروگر خیل هم خوش قیافه است .

ساعت یازده و سی دقیقه ، اقاقی هارتلی سری به او زد . دیگر اثری از اضطراب و نگارانی و کج خلقی در چهره و رفتارش نمایان نبود . گفت : همه چیز مرتبه ؟

جنی با لحنی اطمینان بخش گفت : عالیه .

و در حالی که سوال بعدی او را حدس می زد ، در جواب پیشدستی کرد و گفت : دوباره با مسئولان تدارک غذا هماهنگ کردم . منتقدان مجلات تایمز ، نیویورکر، نیوزویک ، تایم ، ارت نیوز که حتما می ایند . اقلا باید هشت میهمان رسما دعوت شده و صد میهمان دعوت نشده را در نظر بگیریم . ساعت سه بعد از ظهر هم در را به روی عموم می بندیم و مسئولان تدارک غذا فرصت زیادی برای تهیه ی غذا دارند .

-تو دختر خوبی هستی ، جنی .

حالا که همه چیز مرتب و منظم است و طبق برنامه پیش می رفت ، اقای هارتلی مهربان و ارام شده بود .

جنی با خود گفت :

-موقعی که به او بگویم نمی توانم تا اخر مراسم بمانم ، قیافه ش دیدنی است !

و بعد دنباله ی حرفش را گرفت و در حالی که به همکار نیمه وقتش اشاره می کرد ، گفت :

-لی هم همین الان رسید . اوضاع خیلی خوبه .

بعد خنده ای کرد و ادامه داد : پس اصلا احتیاج نیست نگران باشید.

-سعی می کنم . به لی بگو من تا قبل از ساعت یک برمی گردم تا نهار را با اقای کروگر بخورم . تو هم الان می توانی بروی بیرون و یک چیزی بخوری .

جنی به او که بسرعت از در خارج می شد ، چشم دوخت . با ورود تعدادی تازه وارد، چند لحظه ای میان جمعیت ارامش برقرار شد . جنی خیلی دلش می خواست برود بیرون و بدقت تابلوی پشت ویترین را نگاه کند . بی انکه کتش را بپوشد بیرون رفت و برای اینکه بتواند پرسپکتیو تابلو را بهتر درک کند ، چند قدمی از ویترین فاصله گرفت . رهگذران داخل خیابان به او و تابلو نگاهی می انداختند و با اینکه او راهشان را شد کرده بود ، اعتراضی نمی کردند و مهربانانه از کنارش رد می شدند . زن جوان تابلو رو به غروب خورشید روی تابی در ایوان نشسته بود . نور به طور مایل می تابید و امیزه ای از رنگهای قرمز و ارغوانی روشن تشکیل داده بود . اندام باریک و لاغر زن در شنلی سبز رنگ پیچیده شده بود . موهای سیاه پرکلاغی تاب دارش دور صورتش ریخته بود . جنی فکر کرد : حالا متوجه منظور اقای هارتلی شدم . ان پیشانی بلند ، ابروان پرپشت ، چشمان درشت ، بینی کشیده و استخوانی و لبان برگشته ، خیلی به اجزای صورت خودش شبهات داشت . ایوان چوبی سفید رنگ بود و ستونی باریک در گوشه ی ان قرار داشت . دیوار اجری خانه به گونه ای مبهم در پس زمینه تابلو دیده می شد . پسرک کوچکی که پشتش به نور خورشید بود ، از میان مزرعه به طرف زن می دوید . زن بی حرکت روی تاب نشسته و به غروب خورشید چشم دوخته بود . جنی احساس کرد ان زن بیش از اندازه تنها به نظر می رسد . چرا ؟ چرا باید کسی در ان هوای سرد بیرون از خانه بنشیند ؟ چرا غروب خورشید از پشت پنجره و از داخل خانه نگاه نمی کرد ؟

از سرما شروع به لرزیدن کرد . پلیور یقه اسکی اش را شوهر سابقش کوین به مناسبت کریسمس سر زده به اپارتمانش امده بود . برای دخترها عروسک و برای او ان پلیور را اورده بود و اصلا به روی خودش نیاورده بود که به انا خرجی نمیدهد و راجع به دویست دلاری هم که از جنی قرض گرفته و به او بدهکار بود ، حرفی نزده بود .

با اینکه پلیوری ارزان قیمت بود و گرمای انچنانی نداشت ، دست کم نو بود و رنگ ابی فیروزه ای ان با زنجیر طلای نانا بسیار هماهنگی داشت .

دوباره به نقاشی خیره شد و مهارت نقاش را تحسین کرد . نقاش خیلی خوب و ماهرانه می توانست نگاه بیننده را از زن روی ایوان به پسرک و سپس به غروب خورشید معطوف کند . زیر لب گفت : زیباست

واقعا زیباست .

در حین اینکه با خودش حرف می زد ، بی اراده به عقب رفت ، روی زمین لیز پیاده رو سر خورد و احساس کرد با یک نفر برخورد کرد .

دستانی قوی بازوانش را محکم گرفت و از افتادنش جلوگیری کرد .

-همیشه توی چنین هوایی بدون کاپشن بیرون می ایید و با خودتان حرف می زنید ؟

لحنش امیزه ای از عصبانیت و شوخی بود .

جنی رویش را برگرداند و با دستپاچگی و در حالی که از خجالت زبانش بند امده بود ، گفت :

-متاسفم مرا ببخشید . طوری تان شد ؟

جنی همچنان که عقب عقب می رفت ، متوجه شد ان شخص همان شخص روی جلد بروشور است . بروشوری که تمام صبح ان را ورق زده بود . فکر کرد :

-خدای بزرگ ، میان این همه ادم چرا باید با اریک کروگر برخورد کنم !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول

قسمت دوم

جنی به صورت او نگاه کرد و متوجه شد رنگش پریده است . نگاهش ناباور بود و داشت لبانش را می گزید . نگران شد و با خود گفت :

-حتما عصبانیه . خوب، نزدیک بود او را نقش زمین کنم .

بعد دستش را دراز کرد و گفت : واقعا متاسف ، اقای کروگر . خواهش می کنم مرا ببخشید . بشدت محو تماشای نقاشی تحسین امیز چهره ی مادرتان شده بودم . این تابلو ..... تابلویی وصف ناپذیر است . اوه ، بفرمایید تو . من جنی مک پارتلند ، کارمند گالری هستم .

او مدتی طولانی به چهرهی جنی خیره شد و به دقت تک تک اعضای صورتش را بررسی کرد . جنی نمی دانست چه کار کند . همان طور ساکت و بی حرکت ایستاد . کم کم چهره ی او از ان حالت ناارامی در امد، لبخندی زد و گفت : جنی .

و ادامه داد : اصلا تعجب نمی کردم اگر به من می گفتی اسمت .... خوب، مهم نیست .

لبخندی که زد ، به چهره اش روح و نشاط بخشید . جنی با چکمه هایی با پاشنه های هفت-هشت سانتی متری ، تقریبا همقد او بود و به همین دلیل فکر کرد حتما قد اریک یک متر و هشتاد سانتی متر است . چشمان درشت و ابی رنگش صورت زیبا و اصیلش را تحت الشعاع قرار داده بود . ابروان پرپشت و خوش فرمش باعث می شد پیشانی اش زیاد پهن به نظر نرسد . موهای فرفری قهوه ای – طلایی با رگه هایی از موی سفید که همچون نقره در میان موهایش برق می زد ، جنی را به یاد تصاویر روی سکه های روم قدیم انداخت . بینی کشیده و استخوانی و لبان برجسته همانند بینی و لبان زن تابلو بود . کاپشن پشم شتری به تن داشت و شال گردنی ابریشمی دور گردنش پیچیده بود . جنی فکر کرد چه تصورات ذهنی که از او نداشت ! از وقتی که کلمه ی مزرعه به گوششش خورده بود ، فکر می کرد او با ماپشنی جین و چکمه هایی گلی وارد گالری می شود . از فکر خودش خنده اش گرفت و از عالم رویا بیرون امد . خیلی مسخره بود که همان طور انجا ایستاده بود و می لرزید .

-اقای کروگر ...

اریک حرف او را قطع کرد و گفت : جنی ، سردته . واقعا متاسفم .

بعد دست در بازوی جنی انداخت و او را به طرف در گالری کشاند و در را برایش باز کرد .

اریک فورا نگاه کرد تا ببیند نقاشی هایش کجا قرار گرفته است و گفت :

خیلی شانس اوردم که ان سه تابلوی اخر رسید .

و با لبخند اضافه کرد : البته طرف قرارداد حمل و نقل تابلوها هم خوش شانس بوده .

اریک تابلوها را بدقت وارسی کرد، دوباره ایستاد و تابلوهای رنگ و روغنی را که به اندازه ی یک سر سوزن کج بودند ، صاف کرد . جنی هم او را همراهی کرد . وقتی کارش تمام شد ، سرش را با رضایت تکان داد و گفت : چرا تابلوی شخم زنی در بهار را کنار تابلوی برداشت محصول گذاشتید ؟

جنی پرسید: هردوی انها مال یک مزرعه است مگه نه ؟

نوعی احساس پیوستگی میان شخم زدن زمین و برداشت محصول کردم . فقط دلم می خواست تابلوی دیگری هم بود که منظره ی تابستان را نشان می داد.

-چنین تابلویی داشتم ولی ترجیح داد ان را نفرستم .

جنی نگاهی به ساعت بالای در انداخت . نزدیک ظهر بود .

اقای کروگر ، اگر از نظر شما اشکال ندارد ، می خواهم به دفتر خصوصی اقای هارتلی ببرمتان . اقای هارتلی برای ساعت یک در رستوران راشن تی روم برای خودش و شما جا رزرو کرده . گمان می کنم الان دیگر سرو کله اش پیدا شود . من هم می خواهم بروم بیرون و ساندویچ بخورم .

اریک کروگر کمک کرد تا جنی کتش را بپشود و گفت : اقای هارتلی امروز غذایش را بتنهایی می خورد . من خیلی گرسنه ام و قصد دارم ناهار را با شما بخورم . مگر اینکه شما با کسی دیگر قرار داشته باشید .

-نه با کسی قرار ندارم . می خواهم از دارو خانه غذای حاضری بگیرم .

-غذای تی روم را امتحان می کنیم . بالاخره یک جایی برای ما پیدا می شود .

جنی مخالفت کرد . می دانست اقای هارتلی بشدت از کوره در می رود . می دانست هر لحظه امکان دارد کارش را از دست بدهد . اغلب دیر سرکار حاضر می شد و هفته ی گذشته هم به دلیل اینکه تینا سرخک گرفته بود ، مجبور شده بود دو روز مرخصی بگیرد و سرکار نرود . اما با همه ی این تفاسیر ، چاره ی دیگری جز پذیرفتن دعوت او نداشت .

در رستوران ، اریک کروگر اصلا به روی خود نیاورد که جا رزرو نکرده اند و موفق شدند پشت میزی در گوشه ای دنج بنشینند . جنی تعارف او را برای خوردن شراب رد کرد و گفت : در عرض پانزده دقیقه خوابم می گیرد . دیشب خیلی کم خوابیدم . لطفا برای من یک نوشیدنی سبک سفارش بدهید .

ساندویچ دوبله سفارش دادند . اریک کمی به جلو خم شد و گفت : راجع به خودت با من حرف بزن ، جنی مک پارتلند .

جنی جلوی خنده اش را گرفت و گفت : شما دوره ی دیل کارنگی ( نویسنده و جامعه شناس معروف امریکایی . یکی از اثارش ایین دوست یابی است )

را گذرانده اید؟

-نه چطور مگر ؟

-اخر یکی از چیزهایی که در این دوره به دانشجویان یاد می دهند این است که دقیقا همین سوال را در دیدار اول از طرف مقابلت بپرسی . از این حرفها بگذریم ، من هم دوست دارم راجع به شما بدانم .

-از قضا من هم می خواهم راجع به تو بدانم .

نوشیدنی ها را اوردند . در حین نوشیدن ، جنی رو به او کرد و گفت :

من سرپرست خانواده ای هستم که دنیای امروز به ان خانواده ی تک والد می گوید .دو دختر دارم . بت سه ساله و تینا که تازه وارد دو سالگی شده . در اپارتمانی با نمای سنگ قهوه ای در خیابان سی و هفتم شرقی زندگی می کنم . خانه ان قدر کوچک است که اگر یک پیانوی رویال داشتم ، تمام فضای خانه را اشغال می کرد . مدت چهار سال هم هست که دارم برای اقای هارتلی کار می کنم .

-با وجود بچه هایی به این کوچکی ، چطور توانسته ای چهار سال برای او کار کنی ؟

-موقع تولدشان چند هفته ای مرخصی گرفتم .

-چه ضرورتی داشت با ان عجله به سر کارت برگردی ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول

قسمت سوم

 

جنی شانه ای بالا انداخت و گفت : تابستان همان سالی که از کالج فارغ التحصیل شدم ، با کوین مک پارتلند اشنا شدم . من فارغ التحصیل رشته ی هنرهای زیبا از دانشگاه فردهام لینکلن سنتر بودم . کو ( مخفف کوین ) در نمایشهای خارج از برادوی نقشهای پیش پا افتاده داشت . نانا خیلی به من گفت که اشتباه می کنم ، ولی من اصلا به حرفهایش گوش ندادم .

-نانا؟

-مادربزرگم . از یک سالگی مرا بزرگ کرده است . در هر حال حق با نانا بود . کِو مردی خوب و مهربان اما بی عرضه بود . به دنیا امدن دو بچه در عرض دو سال بعد از ازدواج ، اصلا با برنامه های او جور در نمی امد . درست بعد از به دنیا امدن تینا خانه را ترک کرد . حالا هم طلاق گرفته ایم .

-خرج بچه ها را می دهد ؟

-درامد متوسط یک هنرپیشه سی هزار دلار در سال است . درحقیقیت کار کِو خوب است و یکی دو تا کار که به تورش بخورد می تواند این پول را در بیاورد . ولی باید بگویم که جواب سوال شما نه است .

-و حتما بچه ها را از زمان تولدشان در مرکز نگهداری کودکان خرد سال گذاشته ای ؟

بغض همچون غده ای راه گلوی جنی را بست . ظرف یک دقیقه چشمانش پر از اشک شد و بسرعت گفت : موقعی که سرکار بودم ، مادربزرگم از انها مراقبت می کرد . او سه ماه پیش فوت کرد . الان اصلا دلم نمی خواهد راجع به او صحبت کنم .

اریک دستش را روی دست او گذاشت و گفت : جنی ، متاسفم . مرا ببخش . من ان قدرها هم احمق و خنگ نیستم .

جنی درحالی که سعی می کرد لبخند بزند ، گفت : دیگر نوبت من است . حالا شما راجع به خودتان حرف بزنید .

همین طور که او حرف می زد، جنی ساندویچش را گاز می زد .

احتمالا زندگی نامه ی مرا در بروشور خوانده ای . من تنها فرزند خانواده هستم . وقتی ده سالم بود ، مادرم در اثر یک سانحه در مزرعه مرد ... دقیقا روز تولد ده سالگی ام . پدرم هم دوسال قبل فوت کرد . من بیشتر اوقاتم را در اتلیه ام می گذرانم .

جنی گفت : اگر این کار را نمی کردید واقعا حیف بود . شما از پانزده سالگی نقاشی می کردید . این طور نیست ؟ هیچ وقت متوجه نبودید که کارتان خیلی عالی است ؟

اریک شراب را داخل لیوانش چرخاند ، مکثی کرد، شانه ای بالا انداخت و گفت : می توانم همان جواب همیشگی را بدهم و بگویم نقاشی را صرفا برای سرگرمی و به عنوان یک کار جنبی اغاز کردم ، ولی حقیقت امر این نیست . مادرم نقاش بود . درست است که نقاش خیلی ماهری نبود ولی پدرش به نسبت مشهور بود . اسم پدرش اورت بوناردی بود.

جنی هیجان زده گفت : می شناسمش . اما چرا در شرح حالتان به این مطلب اشاره ای نکردید ؟

-اگر کارم خوب باشد خودش را نشان می دهد . امیدوارم گوشه ای از استعداد پدربزرگم را به ارث برده باشم . مادرم فقط طراحی می کرد و خیلی هم از ان لذت می برد ، اما پدرم بشدت به هنر و استعداد او حسادت می کرد . گمان می کنم . اولین بار که پدرم در سانفرانسیسکو با خانواده ی مادرم اشنا شد ، احساس می کرد که وصله ای ناجور است . به نظرم طرز رفتار انها طوری بود که انگار با یک کارگر بی فرهنگ و دهاتی اهل میدوست روبرو شده اند .

با مادرم این طوری مقابله به مثل می کرد ، به او می گفت به جای اینکه هنر و مهارتش را در طراحی تلف کند ، کارهای مفیدی مثل لحاف دوزی انجام بدهد . با این حال پدرم ، مادرم را مقل بت می پرستید . اما متنفربود که من وقتم را برای نقاشی تلف کنم . به همین دلیل دور از چشم او یواشکی نقاشی می کردم .

انوار خورشید ظهرگاهی راهش را از یمان ابرهای اسمان باز کرده بود . از شیشه ی رنگی پنجره می گذشت و به صورت پرتوهایی مایل، روی میز انان می تابید . جنی چشمانش را باز و بسته کرد . نور خورشید به چشمانش می تابید و اذیتش می کرد .

اریک همان طور که به او نگاه می کرد گفت : جنی ، حتما موقعی که با هم برخورد کردیم ، از عکس العمل من تعجب کردی . اگر راستش را بخواهی ، خیال کردم روح دیدم . شباهتت به کارولین شگفت اور است . او تقریبا همقد تو بود . موهایش از موهای تو تیره تر و چشمانش سبز زمردی بود . چشمان تو ابی با رگه هایی از رنگ سبز است . اما چیزهای دیگری هم هست . شیوه ی لبخند زدنت . شیوه ی کج کردن سرت موقعی که به حرفهای طرف مقابلت گوش می دهی . خیلی لاغری ، دقیقا مثل او . پدرم همیشه از لاغری او حرص و جوش می خورد . دائم او را تشویق می کرد بیشتر بخورد و الان هم من می گویم ، جنی ان ساندویچ را تمام کن. اصلا بهش لب نزدی .

جنی گفت : سیر شدم . فقط لطف کنید یک قهوه ی فوری سفارش بدهید . اگر اقای هارتلی بفهمد موقعی که بیرون بوده شما رسیده اید سکته ی قلبی می کند . من هم باید خیلی زود از مراسم پذیرایی جیم بشوم .

لبخند از روی صورت اریک محو شد و گفت : برای امشب برنامه دارید ؟

-کارهای خیلی مهمی دارم . اگر بموقع دخترها را از مرکز نگهداری کودکان خانم کرتیس برندارم ، توی دردسر می افتم .

جنی ابروهایش را بالا انداخت ، لبانش را بر هم فشرد ، ادای خانم کرتیس را در اورد و گفت :

-ساعت معمول تعطیلی موسسه پنج بعد از ظهر است ، ولی برای مادران شاغل فرجه قائل می شوم . خانم مک پارتلند ساعت پنج و سی دقیقه اخرین فرجه است و حتی نمی خواهم یک کلمه درباره ی نرسیدن به اتوبوس و یا تلفنهای ضروری که دقیقا موقع بیرون امدن از محل کارتان زده می شود ، بشنوم . سر ساعت پنج و سی دقیقه باید اینجا باشید وگرنه صبح روز بعد باید بچه هایتان را در منزل نگه دارید. متوجه شدید ؟

اریک با خنده گفت : می فهمم . حالا راجع به دخترهایت بگو .

جنی گفت : اینکه خیلی ساده است . انان باهوش و زیبا و دوست داشتنی و ...

و حتما شش ماهگی راه می رفتند و نه ماهگی حرف می زدند . تو خیلی شبیه مادرم هستی . اطرافیان می گویند او هم همیشه همین حرفها را درباره ی من می زده .

جنی با دیدن حسرت در چهره ی او ، دلش خیلی گرفت و گفت : مطمئنم که تمام حرفهای مادرتان حقیقت داشته .

اریک با خنده گفت : ولی من مطمئنم که حقیقت نداشته . جنی ، نیویورک مرا مبهوت می کند . چطوری اینجا بزرگ شدی ؟

حین قهوه خوردن صحبت کردند . جنی درباره ی زندگی شهری صحبت کرد: نمی توانی حتی یک ساختمان در مانهاتان پیدا کنی که من عاشقش نباشم .

اریک با لحنی سرد گفت : باورم نمی شود البته تو هم تا به حال روش دیگری از زندگی را تجربه نکرده ای .

بعد دربارهی ازدواج جنی صحبت کردند . اریک پرسید : موقعی که همه چیز تمام شد ، چه احساسی داشتی ؟

-با کمال تعجب ، به همان اندازه که برای ان عشق پیش پا افتاده ام متاسفم ، برای همان هم به هعمان اندازه متاسفم . با این تفاوت که الان بچه هایم را دارم و همیشه بابت این موضوع از کو ممنون و سپاسگذارم .

وقتی به گالری برگشتند ، اقای هارتلی منتظرشان بود . جنی با نگرانی متوجه شد که گونه های او از شدت عصبانیت گل انداخته و وقتی اریک با مهارت اقای هارتلی را ارام کرد و خشمش را فرو نشاند ، در دل او را تحسین کرد .

-مطمئنم شما هم با من هم عقیده هستید که غذای شرگتهای هواپیمایی اصلا به در نمی خورد . من هم درست لحظه ای رسیدم که خانم مک پارتلند می رفت ناهار بخورد . از ایشان خواهش کردم اجازه بدهد به او ملحق شوم . اما در واقع با غذایم بازی کردم و حالا بی صبرانه منتظر ناهار خوردن با شما هستم . در ضمن شما را تحسین می کنم که نقاشی مرا در چنین جایی قرار دادید .

عصبانیت اقای هارتلی بتدریج فروکش کرد و سرخی گونه هایش محو شد . جنی به یاد ساندویچ بزرگی افتاد که اریک خورده بود و با متانت گفت : من مرغ سوخاری را به اقای کروگر پیشنهاد کردم . لطفا شما هم وادارشان کنید همان را سفارش بدهند .

اریک ابروهایش را بالا انداخت . سپس جنی از کنار او رد شد و زیر لب گفت : واقعا ازتان متشکرم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول

قسمت چهارم

جنی بعدا از ان شوخی نسنجیده اش پشیمان شد . او چندان شناختی از این مرد نداشت . پس به چه دلیل تا این اندازه با او احساس نزدیکی کرده بود؟

او خیلی همدرد و دلسوز بود و قدرتی نهانی در وجودش نهفته بود . خوب، اگر در تمام طول زندگی ات در پول غرق باشی ، خوش قیافه باشی و استعدادی خدادادی هم داشته باشی ، چه دلیلی دارد احساس امنیت نکنی ؟

گالری تمام بعد از ظهر شلوغ بود . جنی به دنبال کلکسیونرهای مشهور و سرشناس می گشت . همه ی انان به مراسم پذیرایی دعوت شده بودند، اما جنی می دانست که خیلی از انان زودتر می ایند تا از نمایشگاه هم دیدن کنند . قیمتها بالا بود . یعنی به نسبت کارهای هنرمندی نو ظهور خیلی بالا بود . اما انگار برای اریک کروگر اصلا مهم نبود که تابلوهایش فروش برود یا نه .

اقای هارتلی درست لحظه ای که در گالری به روی عموم بسته شد ، نزد او برگشت و گفت : اریک به هتل رفته تا برای مراسم پذیرایی لباسش را عوض کند .... تو خیلی روی او تاثیر گذاشته ای ، جنی .

و با حالتی متعجب و حیرت زده ادامه داد : تنها کاری که کرد این بود که دائم راجع به تو پرسید .

ساعت پنج دیگر کارها روی غلتک افتاده بود و مراسم بخوبی پیش می رفت . جنی با درایت و متانت اریک را همراهی می کرد ، او را نزد منتقدان و کلکسیونرها می برد و معرفی اش می کرد . گپی کوتاه با انان می زد و به اریک هم مجال می داد چند کلامی حرف بزند . بعد او را از شر انان خلاص می کرد و نزد میهمانی دیگر می برد . بارها از او پرسیدند : این خانم جوان مدل تابلوی خاطره ی کارولین است ؟

به نظر می رسید اریک از این سوال لذت می برد . می گفت : خود من هم کم کم دارد باورم می شود که او مدل تابلوی من بوده .

اقای هارتلی حواسش به خوشامدگویی به میهمانان تازه وارد بود. جنی از لبخند شاد او حدس می زد که ان مجموعه ی نقاشی موفقیتی بزرگ محسوب می شود . کاملا مشخص بود که منتقدان هم به همان اندازه تحت تاثیر اریک کروگر قرار گرفته اند . اریک کت و شلوار را عوض کرده و یک کت و شلوار رسمی سرمه ای رنگ خوش دوخت به تن کرده بود . کاملا مشخص بود که پیراهن سفید لبه پاکتی اش سفارشی است . کراوات البالویی رنگی که روی ان یقه ی سفید و اتو کشیده زده بود، صورت برنزه و چشمان ابی و موهای جو گندمی اش را مشخص تر می کرد . انگشتری طلا در انگشت کوچک دست چپش بود . جنی موقع ناهار متوجه ان شده بود و حالا می فهمید چرا ان انگشتر ان قدر به نظرش اشنا می امد . ان را در انگشت زن داخل تابلو دیده بود . حتما حلقه ی ازدواج مادرش بود.

جنی ، اریک را در حالی که با الیسون اسپونر ، منتقد جوان و خوش لباس مجله ی ارت نیوز صحبت می کرد ، ترک کرد . الیسون کت و دامنی شیری رنگ از جنس ادولفر به تن داشت که با موهای بلوند خاکستری اش هماهنگی داشت . جنی ناگهان متوجه کیفیت نامرغوب دامن پشمی خودش شد و با اینکه پاشنه ی چکمه هایش را عوض کرده بود و انها را واکس زده بود ، باز هم رنگ و رو رفته و کهنه به نظر می رسید . او بخوبی می دانست که پلیورش هم ارزان و از شکل افتاده و همانند یک تکه کهنه ی پولی استر به نظر می رسد .

سعی کرد ناراحتی نامنتظرش را این گونه توجیه کند : روز طولانی و پرکاری بود و خیلی خسته شدم . حالا می بایست هر چه سریع تر انجا را ترک می کرد . تقریبا از رفتن به دنبال دخترها وحشت داشت . موقعی که نانا زنده بود رفتن به خانه اذت بخش بود .

نانا همیشه می گفت : عزیزم بنشین و استراحت کن . الان یک کوکتل خوشمزه درست می کنم .

نانا از شنیدن اتفاقهایی که در گالری می افتاد لذت می برد و موقعی که جنی شامش را می خورد، برای بچه ها قصه می گفت تا بخوابند .

-جن از موقعی که هشت ساله بودی ، بهتر از من اشپزی می کردی .

جنی سر به سرش می گذاشت و می گفت : همین طور است ، نانا . شاید اگر این همبرگر ها را کمتر سرخ کرده بودی ، الان مثل توپ هاکی روی یخ سفت نبودند...

از وقتی نانا مرده بود ، بچه ها را از مرکز نگه داری کودکان برمی داشت ، سوار اتوبوس می شد ، به اپارتمانش می رفت و تا موقع حاضر شدن شام انان را با شیرینی سرگرم می کرد .

درست لحظه ای که داشت کتش را بر می داشت ، یکی از مشهورترین کلکسیونرها گیرش انداخت . بالاخره ساعت 5:25 دقیقه توانست خودش را از مخمصه نجات بدهد . فکر کرد برود و به اریک شب بخیر بگوید، ولی او هنوز به شدت مشغول حرف زدن با السیون اسپنسر بود . اصلا برای اریکه چه فرقی می کرد که او دارد می رود ؟ در حالی که سعی می کرد احساس ناراحتی را که دوباره بروجودش غلبه کرده بود ، از خود دور کند ، به ارامی از در قسمت خدمات گالری را ترک کرد .

[align=CENTER]***** *****

[/align]

فصل دوم

 

تکه های یخی روی پیاده رو ، رفت و امد را خیلی خطرناک می کرد . مسیری که می بایست طی می کرد ، بدین شرح بود ک خیابان امریکاس، خیابان پنجم ، خیابان مدیسون ، خیابان پارک ، خیابان لگزینگتون ، خیابان سوم و دوم . ساختمان هایی بسیار بلند در انها بود . هرکسی که می گفت مانهاتان جزیره ای کوچک است، احتمالا هرگز روی پیاده رویهای لیز و یخ زده ی ان راه رفته بود . اتوبوس ها خیلی اهسته حرکت می کردند و جنی ترجیح داد پیاده برود . با وجود این ، باز هم دیر می شد .

مرکز نگهداری کودکان در واقع در کوچه ی چهل و نهم ، نزدیک خیابان دوم بود . هنوز یک ربع به شش مانده بود که جنی نفس زنان زنگ اپارتمان موسسه ی خانم کرتیس را به صدا در اورد . از چهره ی خانم کرتیس عصبانیت می بارید . دست به سینه ایستاده بود و لبانش را در ان چهره ی خشن و عبوس همانند خطی باریک شده بود .

-خانم مک پارتلند !

و با همان چهره ی عبوس ادامه داد :" روز بسیار بدی داشتیم . تینا که تمام مدت گریه کرد و با اینکه به من گفته بودید بت قادر است بتنهایی به دستشوری برود ، باید به عرضتان برسانم که نمی تواند .

جنی با لحنی معترض گفت : بت می تواند خودش به تنهایی دستشوری –منظورم این است که به دستشویی برود . شاید به این دلیل است که بچه ها هنوز به اینجا عادت نکرده اند .

-و مجالی هم برای عادت کردن به اینجا نخواهند یافت .بچه های شما فوق العاده تخس و اتشپاره هستند . سعی کنید موقعیت و شرایط مرا درک کنید . یک دختر بچه ی سه ساله نمی تواند بتنهایی به دستشوری برود و یک دختر بچه ی دوساله که گریه اش بند نمی اید ، هر کدام بتنهایی کار تمام وقت محسوب می شود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم

قسمت دوم

 

جنی اعتنایی به گفته های خانم کرتیس نکرد . بت و تینا روی کاناپه ی درب و داغون در سالن تاریکی که خانم کرتیس به ان محل بازی می گفت ، نشسته بودند . جنی فکر کرد یعنی از کی بچه ها با لباسهای بیرون حاضر و اماده و مثل مجسمه نشسته اند ؟ سریع به طرفشان رفت و با مهربانی و عطوفت محکم انان را در اغوش کشید .

-سلام موش کوچولو . سلام شیطونک .

گونه های تینا از اشک خیس بود . مهربانانه موهای خرمایی رنگشان را که روی پیشانی شان ریخته بود ، کنار زد . هر دوی انان چشمان قهوه ای با ته رنگ سبز ، مژگان پر پشت و سیاه و موهای کِو را به ارث برده بودند.

بت به تینا اشاره کرد و خبرها را داد .

-امرزو خیلی ترسیده بود . یکریز گریه می کرد .

تینا در حالی که بغض کرده بود و لب پایینی اش می لرزید ، دستانش را دراز کرد تا جنی بغلش کند .

خانم کرتیس با لحنی سرزنش امیز گفت : باز هم دیر امدید .

جنی با حواس پرتی گفت : متاسفم .

پلک های تینا سنگین و گونه هایش گل انداخته بود . یعنی علایم شروع یک بیماری تازه بود ؟ نه دلیلش اینجا بود . تینا هرگز به این مکان عادت نکرده و خو نگرفته بود .

جنی ، تینا را بغل کرد و بت هم از ترس اینکه جا نماند ، اهسته از روی کاناپه پایین امد و پشت سر او به راه افتاد . خانم کرتیس گفت : دخترها را فقط تا جمعه نگه می دارم . در واقع لطف می کنم .همین و بس .

جنی بدون اینکه شب بخیر بگوید ، در را باز کرد و به هوای سرد قدم گذاشت .

هوا کاملا تاریک شده بود و بادی سوزدار می وزید . تینا سرش را در کتف جنی فرو برد و بت هم سعی کرد صورتش را پشت کت جنی قایم کند تا از سرما محفوظ بماند . بت اهسته گفت : من فقط یک بار جایم را خیس کردم .

جنی با خنده گفت : اوه ، موش کوچولوی دوست داشتنی ! مرا محکم بگیر و ول نکن . تا چند لحظه ی دیگر داخل اتوبوس گرم و نرم خواهیم بود .

اما سه تا اتوبوس بدون هیچ جای خالی رد شد و رفت و بالاخره از امدن اتوبوس قطع امید کرد و پای پیاده به طرف مرکز شهر به راه افتاد . تینا مثل پرکاه سبک بود و وزنی نداشت ، ولی اگر سریع راه می رفت ، بت تقریبا روی زمین خرکش می کرد . موقعی که دو بلوک را رد کرد ، خم شد و بت را هم بغل کرد . بت با اعتراض گفت : مامی ، من خودم می توانم راه بیایم . دیگر بزرگ شده ام .

جنی با لحنی اطمینان بخش گفت : می دانم بزرگ شده ای ، اما اگر بغلت کنم ، زودتر می رسیم و وقت کمتری می گیرد .

بعد دو دستش را داخل هم قلاب کرد و این طوری توانست ان دو باستن کوچولو را توی بازوانش متعادل نگه دارد . گفت : محکم بگیرید . دوی ماراتن در پیش است .

ده بلوک دیگر مانده بود تا به مرکز شهر برسد . بعد هم دو بلوک دیگر می ماند . با خود گفت : انها سنگین نیستند . انها بچه های تو هستند . وای خدای بزرگ ! از کجا می توانست تا دوشنبه ی اینده یک مرکز نگهداری دیگر پیدا کند ؟ اوه نانا ، نانا. چقدر به تو احتیاج داریم . دیگر جرات نمی کرد بیشتر از این از گالری مرخصی بگیرد . با خود گفت : ایا اریک از السیون اسپنر درخواست کرده شام را با او صرف کند ؟

کسی شانه به شانه اش شروع به راه رفتن کرد . سرش را برگرداند و وقتی اریک را دید که دست دراز کرد و بت را از بغلش گرفت ، بشدت شگفت زده شد . نیمی از چهره ی بت را ترس و نیم دیگر ان را حیرت در برگرفته بود . اریک که انگار متوجه شده بود همین الان است که بت شروع به اعتراض کند ، لبخندی به او زد و با لحنی مرموز گفت : اگر من بغلت کنم ، خیلی زودتر به خانه می رسیم . می توانیم با مامان و تینا هم مسابقه بدهیم .

جنی گفت : ولی ....

اریک گفت : مطمئنم به من اجازه می دهی کمکت کنم ؟ دوست دارم این یکی کوچولو را هم بغل کنم ولی مطمئنم او بغل من نمی اید .

جنی تصدیق کرد و گفت : نه نمی اید و البته من واقعا از شما سپاسگذارم ، اقای کروگر ، ولی ....

-جنی ممکن است خواهش کنم این قدر مرا اقای کروگر صدا نزنی ؟ چرا ان زن مزاحم و کسالت اور مجله ی ارت نیوز را بیخ ریش من بستی و رفتی ؟ تمام مدت انتظار داشتم بیایی و مرا از شر او خلاص کنی و موقعی که متوجه شدم رفته ای ، به یاد مرکز نگهداری کودکان افتادم . ان زنک مزخرف به من گفت انجا را ترک کرده ای ولی نشانی ات را از او گرفتم و تصمیم گرفتم تا اپارتمانت پیاده بیایم و زنگ اپارتمان را به صدا در بیاورم که یکدفعه با یک دختر خوشگل روبرو شدم که احتیاج به کمک داشت و الان هم که اینجا هستم .

اریک بازویش را محکم دور بازوی او حلقه کرد . جنی به جای اینکه احساس ناارحتی و خستگی کند ، بی جهت احساس خوشحالی کرد و نگاهی به چهره ی او انداخت .

اریک با لحنی نگران و ناباورانه پرسید : هر شب این مسیر را طی می کنی ؟

جنی گفت : معمولا شبهایی که هوا خراب است سوار اتوبوس ان قدر پر از مسافر بود که حتی جا برای راننده هم نبود .

بین دو خیابان لگزینگتون و خیابان پارک ساختمان های زیادی با نمای سنگ قهوه ای نوک تیز دیده می شد . جنی به خانه ی سوم در سمت راست حومه ی شهر اشاره کرد و گفت : انجاست . بعد با عشق و علاقه به او احساس ارامش می داد .ساختمان هایی که عمرشان تقریبا به یکصد سال می رسید و زمانی ساخته شده بودند که هنوز در خیلی از محله های مانهاتان خانه های شخصی وجود داشت . حالا اکثر ان خانه ها خراب شده بودند تا جا را برای ساختن اسمان خراشها باز کنند .

بیرون اپارتمان جنی به اریک شب بخیر گفت ، ولی اریک نرفت و گفت : توی اپارتمان می بینمت .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم

قسمت سوم

جنی از سر اکراه جلوی او به راه افتاد و وارد سوئیت همکف شد . روی مبلمان کهنه ی دست دوم روکش هایی با رنگهای شاد و زنده ی زرد و نارنجی کشیده شده بود . یک تخته فرش قهوه ای رنگ توانسته بود قسمت اعظم پارکت زخمی و خط افتاده ی کف را بپوشاند . تختخوابهای بچه ها داخل اتاق رختکن حمام جا داده شده بود و دری کرکره ای تقریبا مانع دیدن انها می شد . تصویر شاگال تا حدودی بعضی از جاهای دیوار را که رنگش ور امده و ورقه ورقه شده بود ، می پوشاند .

بت و تینا که از خلاص شدن خوشحال بودند ، به طرف اتاق دویدند .

بت چرخی زد رویش را برگرداند و گفت : مامی خیلی خوشحالم که در خانه هستم .

بعد نگاهی به تینا انداخت و گفت : تینا هم از بودن در خانه خوشحال است .

جنی خندید و گفت : منظورتان را می فهمم موش کوچولو .

و برای اریک توضیح داد : همان طور که می بینید ، جایمان خیلی کوچک است ولی یکدیگر را خیلی دوست داریم .

-دلیلش را می دانم . برای این است که فضای خیلی مطبوع و دلپذیری دارد .

جنی گفت : حالا این قدر خشن نباشید . چون قرار است مدیریت ساختمان تعمیرات کلی در ان صورت بدهد ، فعلا پول زیادی خرج ان نمی کند .

-می خواهی اپارتمانت را بخری ؟

جنی زیپ کاپشن تینا را پایین کشید و گفت : من که اه در بساط ندارم .باورتان می شود ؟ قیمت همین یک وجب جا هفتاد و پنج هزار دلار است . ما همی تا موقعی که حکم تخلیه نگرفته اند و از اینجا بیرونمان نکرده اند ، و تا زمانی که جای دیگری پیدا نکرده ایم همین جا هستیم .

اریک بت را بغل کرد و گفت : بگذار این لباسهای سنگین را از تنت در بیاورم .

بعد سریع زیپ کاپشن او را پایین کشید و گفت : حالا باید برنامه مان را تنظیم کنیم . جنی ، من خودم را به شام دعوت کرده ام . حالا اگر از قبل برنامه ای برای شام داری ، یا باید مرا با اردنگی بیرون بیندازی یا نشانی یک سوپر مارکت خوب را به من بدهی .

هر دو همزمان از جایشان بلند شدند و روبروی یکدیگر ایستادند . اریک پرسید : کدام یکی را ترجیح می دهی جنی ؟ سوپرمارکت یا در اپارتمان ؟

جنی از لحن او متوجه حالت مشتاق و منتظرش شد و قبل از اینکه بتواند جوابی به او بدهد ، بت به پای اریک اویزان شد و ان را کشید . جنی این طوری دعوتش کرد : هر طور خودت دوست داری.

اریک قاطعانه گفت : خوب، پس موضوع حل شد . من می مانم و تو هم دیگر حرف نمی زنی مامان خانم .

جنی فکر کرد : او واقعا دلش می خواهد بماند و از خدایش است که با ما باشد . این فکر ، شادی نامنتظری در اعماق وجودش پدید اورد و رو به اریک کرد و گفت : احتیاجی نیست بروید از سوپرمارکت خرید کنید . اگر میتلوف دوست داشته باشید ، مقدار زیادی داریم .

یک لیوان شبلی ( نوعی شراب سفید فرانسوی ) برای اریک ریخت و بعد تلویزیون را روشن کرد تا مدتی که او بچه ها را به حمام می برد و غذایشان را می دهد ، اریک اخبار گوش کند .

زمانی که جنی شام را اماده می کرد ، اریک برای بچه ها کتاب داستان خواند . جنی همان طور که میز را می چید و سالاد درست می کرد ، نگاههایی دزدانه به مبلی انداخت که انان رویش نشسته بودند . اریک دختر کوچولوها را بغل کرده بود و داستان سه خرس را می خواند و ادای شخصیتهای داستان را برایشان در می اورد . تینا شروع کرد به چرت زدن . اریک اهسته او را روی زانویش خواباند . بت با شور و شوق گوش می داد و چشم از صورت اریک بر نمی داشت . وقتی داستان تمام شد ، به اریک گفت : خیلی خیلی خوب بود . شما هم مثل مامان خیل خوب قصه می گویید .

اریک لبخندی فاتحانه زد ، رو به جنی کرد و ابرویش را بالا انداخت .

بعد از اینکه بچه ها خوابیدند ، انان پشت میز غذاخوری کوچکی که مشرف باغ بود ، نشستند و شامشان را خوردند . برف حیاط را سفید کرده بود . شاخه های لخت و عریان درختان در اثر تابش انواری که از داخل خانه می تابید برق می زد . حصاری که اپارتمان را از حیاطهای مجاور جدا می کرد ، تقریبا در میان بوته های بلند و انبوه همیشه بهار مدفون شده بود .

جنی گفت : می بینید ، روستا در دل شهر . بعد از اینکه دخترها می خوابند ، قهوه ام را می اورم اینجا پشت پنجره و ارام ارام می نوشم و خیال می کنم که دارم به املاک خودم نگاه می کنم . این محله ی ترتل بی که تقریبا ده بلوک خارج از شهر قرار دارد ، محله ی بسیار زیبایی است . شاید این حرفم مسخره باشد ولی روزی که بخواهم از اینجا بروم احساس ناراحتی می کنم . و غم عالم به دلم می نشیند .

-کجا می خواهی بروی ؟

-هنوز نمی دانم . شش ماه وقت دارم . بالاخره یک جایی پیدا می کنم . حالا قهوه میل دارید ؟

زنگ اپارتمان به صدا در امد . اریک ناراحت و معذب شد . جنی لبش را گزید و گفت : احتمالا با فران کار دارند ، همسایه ی طبقه ی بالا . بین دوست پسرهایش که هر چند شب یک بار سر زده به ملاقاتش می ایند ، گیر افتاده .

اما کوین پشت در بود . لباس اسکی گران قیمتش با ان شال گردن درازی که دور شانه هایش گره زده بود ، موهای سیاه و بدقت اصلاح شده و صورت برنزه اش ، چهره ای زیبا و پسرانه به او داده بود .

جنی در حالی که سعی می کرد لحنش عصبانی و غضب الود نباشد گفت : بیا تو کوین .

و فکر کرد: چه موقع شناس ! انگار بو کشیده .

کوین با گامهایی بلند وارد خانه شد و سریع جنی را بوسید . جنی که می دانست اریک به انان نگاه می کند به شدت خجالت کشید .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم

قسمت اخر

-بچه ها خوابند ، جن ؟ خیلی بد شد . دلم می خواست انها را ببینم .

بعد لحنش را عوض کرد و خیلی خشک و رسمی مثل انگلیسی ها گفت : اوه مهمان داری ؟

جنی فکر کرد : همیشه در حال نقش بازی کردن است . خنده دار بود . شوهر سابق ، دوست تازه ی همسر سابقش را در اتاق پذیرایی ملاقات می کرد . جنی انان را به یکدیگر معرفی کرد و ان دو هم بی انکه لبخندی به یکدیگر بزنند ، فقط سرشان را تکان دادند .

کوین در حالی که وانمود می کرد می خواهد جو را از ان سنگینی بیرون بیاورد ، گفت : بوهای خوب می اید ، جن . چه غذایی درست کرده ای ؟

بعد در قابلمه ی روی گاز را برداشت ، ناخنکی به ان زد و گفت : اوه ، خدایا . عجب میتلوف اشتها اوری ! حرف ندارد . اصلا نمی فهمم چرا اجازه دادم ترکم کنی .

اریک با لحنی سرد حرف او را قطع کرد و گفت : اشتباه خیلی بزرگی مرتکب شدید .

کوین با خونسردی حرف او را تایید کرد و گفت : واقعا اشتباه بزرگی بود . خوب دیگر ، باید بروم . داشتم از اینجا رد می شدم ، گفتم یک سری به شماها بزنم . جن ممکن است چند لحظه بیایی بیرون ؟ می خواهم باهات حرف بزنم .

جنی دقیقا می دانست او می خواهد درباره ی چه موضوعی حرف بزند . امروز ، روز پرداخت حقوق بود . در حالی که خدا خدا می کرد اریک او را نبیند ، یواشکی کیف پولش را زیر بغلش زد و از اتاق به داخل راه رو رفت .

-کو ، من واقعا پول ...

-جن کریسمس برای تو و بچه ها خیلی ولخرجی کردم و الان بشدت در مضیقه هستم . موقع پرداخت اجاره است و صاحب خانه ام کفرش بالا می اید . فقط سی دلار به من قرض بده . هفته ی دیگر به ات پس می دهم .

-سی دلار ؟ کوین من نمی توانم چنین پولی به تو بدهم .

-جنی من به این پول احتیاج دارم .

جنی از سر اکراه دست در کیفش کرد و گفت : کوین باید با هم حرف بزنیم . گمان می کنم همین روزهاست که کارم را از دست بدهم .

کوین به سرعت اسکناس ها را گرفت ، داخل جیبش چپاند و به سمت در خروجی رفت و گفت : ان ژوکر پیر هرگز تو را از دست نمی دهد . جن . او قدر چیزهای با ارزشی را که دارد ، می داند . جلویش بایست و تقاضای اضافه حقوق کن . هرگز نمی تواند کس دیگری را با همین حقوقی که به تو می دهد ، استخدام کند . حالا می بینی .

موقعی که جنی به داخل اپارتمان برگشت ، اریک داشت میز را پاک می کرد و شیر ظرف شویی را ابز گذاشته بود . بعد ماهی تابه را با باقی متیلوف برداشت و به طرف سطل اشغال رفت .

جنی اعتراض کرد : هی ، دست نگه دار. بچه ها می توانند فردا شب ان را برای شام بخورند .

اریکه به ارامی ان را داخل سطل اشغال ریخت و گفت : از وقتی که ان مرتیکه ی هنرپیشه ، شوهر سابقت ، به ان دست زد ، دیگر نمی توانند ان را بخورند .

بعد مستقیم در چشمهای جنی نگاه کرد و گفت : چقدر به او دادی ؟

-سی دلار . بعدا پس می دهد .

-یعنی می خواهی بگویی خیلی راحت به او اجازه می دهی وارد منزل تو بشود ، تو را ببوسد ، در مورد ترک کردن تو شوخی کند ، بعد برود و مثل اب خوردن پولی را که از تو می گیرد صرف خوردن مشروبهای گران قیمت کند ؟

-برای پرداخت اجاره اش در مضیقه بود .

-خودت را گول نزن . جنی . هر چند وقت یکبار این حقه را سوار می کند ؟ گمان می کنم فقط روزهای پرداخت حقوق تو .

جنی از سر بی حوصلگی لبخندی زد و گفت : نه ، ماه پیش روز پرداخت حقوق نیامد. ببین اریک ، خواهش می کنم ان ظرفها را ول کن . خودم می توانم انها را بشورم .

-عملا کارهای زیادی را برای انجام دادن داری .

جنی بدون اینکه حرفی بزند دستمال را برداشت . چرا کوین ان شب را برای سر زدن انتخاب کرده بود ؟ چقدر احمش بود که ان پول را به او داده بود .

ناراحتی و عصبانیتی که در چهره و رفتار اریک بود ف کم کم محو شد . دستمال را از دست جنی گرفت و با لبخند گفت : دیگر کافیه .

اریک دو لیوان مشروب ریخت و به طرف کاناپه امد .

جنی در حالی که در درون احساسی پر شور و مبهم نسبت به او داشت ، کنارش نشست و سعی کرد احساساتش را تجزیه و تحلیل کند ، ولی نتوانست . تا چند لحظه ی دیگر او از انجا می رفت و فردا صبح در راه برگشت به مینه سوتا بود و او فردا شب همین موقع ، مثل همیشه اینجا تنها نشسته بود . جنی به یاد شادی و لذتی افتاد که موقع داستان گفتن اریک در چهره ی بچه ها وجود داشت . به یاد ارامش خاطری افتاد که با حضور ناگهانی و گرفتن بت از بغلش به او دست داده بود . انگار اریک تنها با حضورش می توانست تمام غم و غصه ها و نگرانی ها را زایل کند .

اریک با لحنی پرمهر و محبت گفت : جنی در چه فکری هستی ؟

جنی در حالی که سعی می کرد لبخند بزند گفت : فکر نمی کردم . من ... فقط احساس خشنودی و رضایت می کنم .

-نمی دانم وجود من باعث این خشنودی و رضایت شده ؟ جنی ، مطمئنی که هنوز عاشق کوین مک پارتلند نیستی ؟

جنی ان قدر حیرت زده و متعجب شد که به خنده افتاد و گفت : خدای بزرگ ، معلومه که نیستم .

-پس چرا این قدر با میل و رغبت به او پول می دهی ؟

-به نظرم نوعی احساس مسئولیت بیجا به او دارم . شاید واقعا برای پرداخت اجاره اش به پول نیاز دارد .

-جنی من فردا صبح زود پرواز دارم ، اما می توانم برای اخر هفته به نیویورک برگردم . برای جمعه شب برنامه ی خاصی نداری؟

اریک برای دیدن او برمی گشت ! همان احساس لذت بخش ارامش و اطمینان خاطری که با حضور ناگهانی او در خیابان دوم تمام وجودش را فرا گرفته بود ، دوباره به سراغش امد . –برنامه ی خاصی ندارم . یک پرستار هم برای بچه ها پیدا می کنم .

-شنبه چطور ؟ گمان می کنی اگر هوا سرد نباشد ، بچه ها از رفتن به باغ وحش خوششان می اید ؟ بعدش هم می توانیم برای صرف ناهار به رامپل مایر برویم .

-حتما خوششان می اید . اما اریک واقعا ....

-فقط از اینکه مجبورم همین مدت کوتاه را هم برگردم و در نیویورک نباشم ، ناراحتم . یک جلسه ی مهم دارم درباره ی سرمایه گذاری های که می خواهم داشته باشم . اوه ، اشکالی ندارد اگر ...؟

اریک متوجه البوم عکسی شد که روی قفسه بود و ان را برداشت .

جنی گفت : اگر دلت می خواهد ان را ببینی ، اشکال ندارد ولی عکسهای جالبی ندارد .

همان طور که شرابشان را می نوشیدند ، البوم را ورق می زدند . جنی گفت : این من هستم . اینجا به فرزند خواندگی پذیرفته شده ام و دارند مرا ازپرورشگاه می برند . این هم عکس والدین تازه ام است .

-زوج جوان و نازنینی به نظر می رسند .

اصلا انها را به خاطر نمی اورم . وقتی چهارده ماهه بودم در تصادف اتومبیل کشته شدند . بعد از ان ها فقط من و نانا ماندیم .

-این عکس مادربزرگته ؟

-بله وقتی به دنیا امدم ، پنجاه و سه ساله بود . هرگز روزی را که تازه به کلاس اول رفته بودم و با لب و لوچه ای اویزان به خانه برگشتم ، از یاد نمی برم . ان روز خیلی ناراحت بودم چون پدری نداشتم که به مناسبت روز پدر برایش کارت درست کنم . نانا گفت : خوب گوش کن ، جنی . من هم مادرت هستم ، هم پدرت و هم مادربزرگت و پدربزرگت . من ، تمام ان کسانی هستم که به شان احتیاج داری و دوستشان داری . حالا هم کارت روز پدر را برای من درست کن !

اریک دستش را دور شانه های جنی حلقه کرد و گفت : بیخود نیست که اینقدر دلت برایش تنگ می شود .

جنی با عجله ادامه داد : نانا در اژانس مسافرتی کار می کرد . برای همین به مسافرتهای خیلی خوبی می رفتیم . این عکس را نگاه کن . در انگلستان هستیم . ان موقع پانزده سالم بود . این هم عکس سفرمان به هاوایی است .

وقتی به عکس های ازدواجش با کوین رسیدند ، اریک البوم را بست و گفت : دیگر دیر وقت است و حتما خسته ای .

جلوی در ، اریک دستان او را در دست گرفت و بوسه ای بر انها زد .

جنی چکمه هایش را در اورده بود و جوراب ساق بلند به پا داشت . اریک لبخندی زد و گفت : حتی این طوری هم خیلی خیلی شبیه کارولین هستی . با کفش پاشنه دار، بلند قد به نظر می ایی و بدون کفش کوچک اندام و ریزه هستی . جنی ، تو به سرنوشت اعتقاد داری ؟

-اعتقاد دارم اتفاقی که قرار باشد بیفتد ، حتما می افتد.

اریک گفت : ان اتفاق خواهد امد .

و در را پشت سرش بست .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سوم

قسمت اول

 

درست ساعت هشت صبح بود که تلفن زنگ زد .

-خوب خوابیدی ، جنی ؟

-خیلی خوب .

واقعا هم همین طور بود . از فکر اینکه اریک دوباره برمی گردد و او را دوباره می بیند با نوعی احساس شادی و وجد به خواب رفته بود . پس از مرگ نانا برای اولین بار بود که در اثر ان احساس ناخوشایند که همچون وزنه ای روی قلبش سنگینی می کرد ف دم دم های صبح از خواب نپریده بود .

-خیلی خوشحالم . من هم خیلی خوب خوابیدم و خوابهای خوشی دیدم . جنی ، برای شروع ، ترتیبی داده ام که از امروز هر روز صبح ساعت هشت و ربع یک لیموزین به دنبال تو و دخترها بیاید . دخترها را به مرکز نگهداری کودکان و تو را به گالری ببرد و عصر ها هم ساعت پنج و ده دقیقه بیاید دنبالت .

اریک ، این کار شدنی نیست .

-جنی ، خواهش می کنم . کار زیادی نمی کنم . نمی توانم راحت بنشینم و نگران بیرون رفتن تو و بچه ها در ان هوای سرد نباشم .

-ولی اریک !

-جنی الان دیگر باید بروم . خیلی کار دارم . بعدا با تو تماس می گیرم .

در مرگز نگهداری کودکان ، خانم کرتیس خوشحال و رفتارش دوستانه بود . گفت :

عجب دوست موقر و اقایی دارید ، خانم مک پارتلند . امروز صبح اقای اریک تلفن زدند . می خواهم بگویم احتیاجی نیست بچه ها را از اینجا ببرید . گمان می کنم تنها چیزی که احتیاج داریم این است که من و بچه ها یکدیگر را بیشتر بشناسیم و به انها فرصت بدهیم خودشان را با اینجا وفق بدهند . مگه نه بچه ها ؟

اریک در گالری به او تلفن زد و گفت : همین الان هواپیما در مینیاپلیس به زمین نشست . اتومبیل امد ؟

-اریک واقعا خدا خیرت بدهد . خیلی لطف کردی ، همین قدر که مجبور نبودم دائم به بچه ها بگویم عجله کنند ، کلی ارزش داشت . به خانم کرتیس چه گفتی ؟ از سر تا پایش مهربانی و شخصیت می بارید .

-مطمئنم همین طور بوده که تو می گویی جنی . جمعه شب دوست داری کجا غذا بخوری ؟

-برای من فرقی نمی کند .

-اسم رستورانی را که همیشه دلت می خواسته غذایش را بخوری ، بگو . یک جایی که هرگز تا به حال با کس دیگری در ان غذا نخورده ای .

-اریک هزاران رستوران در نیویورک وجود دارد . پاتوق من رستوران های خیابان دوم و محله ی گرینویچ ویلج است .

-تا به حال در رستوران لوتس غذا خورده ای ؟

-خدای بزرگ نه .

-خیلی خوب پس جمعه شب انجا غذا می خوریم .

جنی بقیه ی روز را گیج و منگ و بهت زده بود . حتی اظهارنظرهای بی وقفهی اقای هارتلی درباره ی طرز رفتار اریک با او هیچ کمکی به تغییر حالتش نکرد .

-از همان نگاه اول عاشقت شد ، جنی .

فران ، میهماندار هواپیما که در اپارتمان شماره 4 ان ساختمان زندگی می کرد ، همان شب سر زده به اپارتمان او امد و در حالی که کنجکاوی مثل خوره به جانش افتاده بود ، گفت : دیشب ان مردک خوش تیپ و خوش قیافه را در راهرو دیدم . با خودم گفتم حتما اینجا بوده . می دانم که جمعه باهاش قرار داری ، اوه .

و داوطلبانه گفت که حاضر است ان شب دخترها را نگه دارد . گفت : خیلی دلم می خواهد او را ببینم . شاید برادری ، پسرعمویی یا دوستی قدیمی از زمان دانشکده داشته باشد .

جنی با خنده گفت : زیاد به دلت صابون نمال . او حتما الان در این فکر است که به من تلفن بزند و بگوید همه چیز را فراموش کنم .

فران که موهای فرفری اش را محکم بسته بود ، سرش را تکان داد و گفت ک نه ، به دلم افتاده او این کار را نمی کند .

روزهای هفته برایش خیلی کند می گذشت . چهارشنبه ، پنج شنبه و بی انکه اتفاقی بخصوصی بیفتد ، جمعه از راه رسید .

اریک ساعت هفت و سی دقیقه امد دنبالش . جنی تصمیم گرفته بود پیراهن بلندی را که از حراجی خریده بود ، بپوشد . زنجیر طلا با قاب اویزش وسط یقه ی تخم مرغی شکل لباسش جلوه ای خاص داشت و الماس وسطش روی پارچه ی ابریشمی مشکی پیراهنش به طور باشکوهی می درخشید . موهایش را مدل فرانسوی بافته بود .

-خیلی زیبا شده ای جنی .

اریک با ان کت و شلوار سرمه ای رنگ و پالتوی کشمیر سرمه ای رنگ راه راه و دستمال گردن ابریشمی سفید گران قیمت ، بسیار خوش قیافه و برازنده بود .

جنی به فران تلفن زد تا بیاید و وقتی او امد ، متوجه شد که چشمان اریک با دیدن نگاه تحسین امیز فران از خوشحالی برق زد . تینا و بت مجذوب عروسکهایی شده بودند که اریک برایشان اورده بود . جنی به صورت زیبا و ارایش کرده ی عروسکها ، پلکهایشان که باز و بسته می شد ، دستان چالدار و تپل و موهای فرفری شان نگاه کرد و انها را با کادوهای کهنه و ژنده ای که کوین به مناسبت کریسمس برایشان اورده بود، مقایسه کرد .

وقتی پالتوی سنگین و کهنه اش را به دست اریک داد، متوجه درهم رفتن چهره ی او شد و فکر کرد ای کاش پیشنهاد فران را قبول می کرد و پالتوی پوست او را قرض می گرفت . اما نانا همیشه به او می گفت هیچ وقت از کسی چیزی قرض نگیرد .

اریک برای ان شب لیموزینی کرایه کرده بود . جنی به روکش صندلی تکیه داد . اریک دست او را در دست گرفت و گفت : جنی خیلی دلم برایت تنگ شده بود . این چهار روز خیلی دیر گذشت و طولانی ترین روهای عمر من بود .

جنی گفت : من هم خیلی دلم برایت تنگ شده بود .

با اینکه این حرف حقیقت محض بود ، با خود گفت : ای کاش خودم را زیاد مشتاق نشان نمی دادم .

در رستوران ، جنی به میزهای دیگر که نگاه کرد ، چهره های سرشناس را شناخت .

اریک پرسید : چرا لبخند می زنی جنی ؟

-سرگشتگی فرهنگی . هواپیمای جت هم اگر بخواهد از یک نوع فرهنگ و شیوه ی زندگی به طرف فرهنگ و شیوه ی زندگی دیگری پرواز کند ، ان قدر این دو از هم فاصله دارند که حتی ان هم با ان سرعتش عقب می ماند . حتما خودت بهتر می دانی که حتی یکی از این ادم هایی که اینجا هستند تا به حال اسم جایی به نام مرکز نگهداری کودکان خانم کرتیس به گوششان نخورده .

اریک تبسمی کرد ، نگاهی پر عطوفت به جنی انداخت و گفت : بیا امیدوار باشیم که این طورها هم نیست .

پیشخدمت برایشان شامپاین ریخت .

-این گردنبند ان روز هم به گردنت بود . جنی . خیلی قشنگه ، کوین ان را برایت خریده ؟

-نه ، هدیه ناناست .

اریک به جلو خم شد ، انگشتان کشیده و زیبایش را در انگشتان جنی حلقه کرد و گفت : خوشحالم ، وگرنه تا اخر شب از دیدن ان عذاب می کشیدم . ولی حالا از دیدنش لذت می برم .

اریک با لهجه ی فرانسوی سلیس درباره ی صورت غذا با سرپیشخدمت صحبت کرد . جنی از او پرسید فرانسه را کجا یاد گرفته ؟

-خارج از کشور. من زیاد به خارج سفر می کردم . بالاخره فهمیدم هر وقت در مزرعه هستم و نقاشی می کنم خوشبخت ترین فرد روی زمین هستم و خیلی کم احساس دلتنگی و تنهایی می کنم . ولی این چند روز گذشته خیلی خیلی به من بد گذشت .

-چرا ؟

-دلتنگ تو بودم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سوم

قسمت دوم

 

شنبه به باغ وحش رفتند . اریک با صبر و حوصله ی زیاد دخترها را بنوبت روی شانه هایش می گذاشت و چون اصرار داشتند به قسمت میمون ها بروند ، سه دفعه انها را به انجا برد .

موقع صرف ناهار ، وقتی جنی بشقاب غذای تینا را اماده می کرد ف اریک هم تکه های غذای بت را کوچک کرد و به تینا گفت به شرطی نوشیدنی بلادی مری اش را می خورد که او هم شیرش را تا ته بخورد . در واقع ، این طوری او را به خوردن شیرش تشوسق کرد و سرش را به شکلی مسخره در برابر جنی که لبانش منقیض شده بود ، خم کرد .

با وجود مخالفتهای جنی ، با اصرار به هر کدام از دخترها یک تکه از بهترین قسمت حیوانات شکم پر و مشهور رامپل مایر را داد و انگار متوجه نشد که بت مدت بسیار بسیار طولانی معطل کرد تا تصمیمش را گرفت .

وقتی از رستوران بیرون امدند و قدم به خیابان گذاشتند ، جنی از او پرسید: مطمئنی شش تا بچه در مزرعه ی مینه سوتا نداری ؟ هیچ کس نمی تواند این قدر طبیعی و غریزی نسبت به بچه ها صبور و بردبار باشد .

-ان کسی که مرا بزرگ کرد ، خودش به طور غریزی چنین صبر و تحملی را داشت . من هم از او یاد گرفتم .

-ای کاش مادرت را دیده بودم .

-ای کاش من هم مادربزرگت را دیده بودم .

بت پرسید : مامان ، چرا این قدر خوشحالی ؟

روز یک شنبه اریک دو جفت کفش مخصوص پاتیناژ برای تینا و بت اورد و همگی شان را به پیست پاتیناژ و اسکیت راکفلرسنتر برد . و همان شب جنی را برای صرف شام در محیطی ارام به پارک لتپن برد . موقع نوشیدن قهوه هردویشان سکوت اختیار کردند . تا اینکه بالاخره اریک سکوت را شکست و گفت ک این دو روز گذشته روزهای بسیار خوب و خوشی بود ، جنی .

-همین طوره .

اریک هیچ حرفی درباره ی برگشتن نزد . جنی سرش را برگرداند و بیرون را نگاه کرد . سنترال پارک در اثر ترکیب نور چراغهای خیابان ، چراغهای جلوی اتومبیل ها و انواری که از پنجره های اپارتمانهای مجاور به بیرون می تابید ، همانند ستاره ای می درخشید . گفت : این پارک همیشه زیباست ، مگه نه ؟

-دلت برای ان خیلی تنگ می شود ؟

-خیلی .

-مینه سوتا هم یک جور دیگر زیباست .

اریک چه می گفت ؟ جنی رویش را به طرف او برگرداند . ناخود اگاه دستان یکدیگر را گرفتند و انگشتانشان در هم قفل شد .

-با اینکه همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ولی حقیقت دارد . اگر تو بخوهی ، من اخر هر هفته ، شش ماه و یا حتی یک سال هم که شده ، به نیویورک می ایم تا بیشتر با هم باشیم . ولی ایا واقعا این کار ضرورتی دارد ؟

-اریک تو مرا خیلی کم می شناسی و در واقع چیز زیادی درباره ی من نمی دانی .

-انگار مدتهاست تو را می شناسم . تو بچه ای متین و ارام بودی ، در پنج سالگی شنا یاد گرفتی و در کلاس پنجم و ششم و هفتم مدال مخصوص شاگردان ممتاز را دریافت کردی .

-صرفا با دیدن یک البوم که نمی توانی درست مرا بشناسی .

-ولی می توانستم . در ضمن خودم را هم خوب می شناسم و بخوبی می دانم دنبال چه چیزی می گردم و مطمئن بودم بمحض دیدن مورد دلخواهم ، می توانم ان را تشخیص بدهم . خودت هم همین احساس را داری . قبول کن .

-من یک بار مرتکب اشتباه شده ام . اوایل درباره ی کوین هم خیال می کردم همه چیز بی عیب و نقص است .

-جنی دید منصفانه ای نسبت به خودت نداری . ان موقع خیلی جوان بودی . خودت گفتی که کوین اولین پسری بود که ازش خوشت امد . یک نکته را هم فراموش نکن . با اینکه مادربزرگت زن فوق العاده ای بود ، چون در زندگی ات هیچ مردی ، مثل برادر یا پدر وجود نداشت ، از نظر روحی کاملا امادگی داشتی که عاشق کوین بشوی .

جنی با لحنی متفکرانه گفت : گمان می کنم کالما درسته .

-و اما می رسیم به دخترها . دوران بچگی شان را رخاب نکن ، جنی . انها وقتی تو در کنارشان هستی ، خیلی خوشحال و سرحال هستند . هر چه سریع تر با من ازدواج کن ، جنی هرچه سریع تر .

تا یک هفته ی قبل او را ندیده بود و نمی شناخت . جنی گرمای دست او را روی دستش حس کرد . به چشمان مشتاق و پرسشگر او نگاه کرد و در وجود خودش هم شعله ور شدن زبانه های عشق را احساس کرد .

و بی هیچ شکی و شبهه ای می دانست که جوابش چه خواهد بود . تا سپیده دم در اپارتمان نشستند و صحبت کردند .

-می خواهم بچه ها را به فرزندخواندگی بپذیرم . به وکیل هایم می گویم ورقه هایی را که مک پارتلند باید امضا کند ، اماده کنند .

-گمان نمی کنم کوین از بچه ها دست بکشد .

-ولی من می گویم این کار را می کند . می خواهم اسم من روی انها باشد . وقتی همگی یک خانوادهد را تشکیل می دهیم ، نمی خواهم بت و تینا احساس غریبی و بیگانگی کنند . من پدر خوبی برایشان خواهم بود . کوین از بد هم بدتر است . او نسبت به بچه ها خیلی بی مسئولیت و بی اعتنا است . بگذریم ، حلقه ی ازدواجی که مک پارتلند به تو داده چه شکلی بود ؟

-حلقه ای به من نداد .

-بسیار خوب . می دهم حلقه ی کارولین را اندازه ی دستت کنند.

چهارشنبه عصر تلفن زد و به او گفت که قرار است کوین را روز جمعه بعد از ظهر ملاقات کند .

-عزیزم فکر کردم بهترین کار این است که او را تنها ملاقات کنم .

تمام طول هفته تینا و بت مدام می پرسیدند که اقای کروئر کی می اید و وقتی جمعه شب اریک به اپارتمانشان رفت ، در اغوشش پریدند . جنی با دیدن این صحنه و وقتی دید اریک هم بچه ها را بغل کرد ، و با شنیدن صدای فریاد شادی بچه ها ، اشک شوق در چشمانش حلقه زد . موقع صرف شام در رستوران چهار فصل اریک درباره ی ملاقاتش با کوین صحبت کرد .

user_offline.gif

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتارش خیلی دوستانه نبود . عزیزم ، می ترسم تمام کارها را خراب کند . او تو و بچه ها را نمی خواهد ولی در عین حال نمی تواند ببیند که تون مال کس دیگری باشی . اما من قانعش کردم که این کار به صلاح همه ی ماست . مراحل قانونی اش تا اخر این ماه انجام می گیرد و تکمیل می شود . شش ماه طول می کشد تا فرزند خواندگی به تصویب برسد و قطعی بشود . بیا سوم فوریه ازدواج کنیم . ان روز تقریبا یک ماه از اولین روزی که یکدیگر را ملاقات کردیم می گذرد .

بعد گفت : خوب شد یادم امد .

ودر کیف دستی اش را باز کرد . جنی خیلی تعجب کرده بود که او ان کیف را با خودش سر میز شام اورده است .

-ببینم اندازه ی دستت هست ؟

انگشتری با نگین سبز زمردی بود . لحظه ای که اریک انگشتر را به انگشت او می کرد ، جنی به زیبایی چشمگیر زمرد روی ان که از نوعی عالی و بی نقص بود ، خیره شد .

اریک گفت : تصمیم گرفتم اندازه اش را تغییر ندهم . واقعا که اندازه اش هم مثل خودش بی عیب و نقص است .

-خیلی زیباست اریک .

-خوب عزیزم ، بیا اینها را تکمیل کنیم که دیگر هیچ نگرانی و دغدغه ای نداشته باشیم .

بعد یک دسته کاغذ از داخل کیفش بیرون اورد و گفت : وقتی وکلایم اوراق مربوط به فرزند خواندگی را تهیه می کردند ، اصرار کردند که تنظیم اوراق قراردادهای پیش از ازدواج را هم به عهده بگیرند .

جنی با حواس پرتی پرسید : قراردادهای پیش از ازدواج ؟

کاملا غرق تماشای حلقه ی تحسن برانگیزش بود . این اتفاقها رویا نبود . حقیقت داشت . همه چیز واقعا داشت اتفاق می افتاد . قرار بود با اریک ازدواج کند . جنی در مورد عکس العمل فران فکر کرد و خنده اش گرفت .

-جنی ، او مرد فوق العاده کامل و بی عیب و نقصی است . خوش تیپ و خوش قیافه و ثروتمند است . باهوش و با استعداد هم هست . در ضمن ، تو را می پرستد . خدای بزرگ نمی تواند ازت چشم بردارد . عاشق بچه هات است . ولی بگذار یک چیزی به ات بگویم . احساس می کنم . یک جای کار می لنگد . حتما قمار باز است یا دائم الخمر یا دو زنه .

یک بار نزدیک بود حرفهای او را به اریک بگوید ولی منصرف شده بود . می دانست که اریک از شوخی های گستاخانه ی فران خیلی خوشش نمی اید . راستی اریک چه می گفت ؟

-این قراردادها فقط برای این است که ..... خوب ، من مرد نسبتا ثروتمندی هستم ...وکلایم از اینکه همه چیز دارد این قدر سریع اتفاق می افتد ، راضی نیستند . در این قرارداد قید شده که اگر احیانا روزی خواستیم از یکدیگر جدا بشویم و کمتر از ده سال با یکدیگر زندگی کرده بودیم ، منافع و ثروت کروگر دست نخورده باقی بماند .

جنی در حالی که جا خورده بود گفت : ولی حتی اگر از یکدیگر جدا هم بشویم من از تو چیزی نخواهم خواست ، اریک .

-من ترجیح می دهم بمیرم ولی تو را از دست ندهم ، جن . اینها همش فرمالیته است .

بعد کاغذها را کنار بشقاب جنی گذاشت و گفت : البته شاید هم تو بخواهی وکلایت به دقت این کاغذها را وارسی کنند . این مساله را تذکر بدهم که حتی اگر تو یا وکلایت با تمام مواد قرار داد موافق باشید ، نباید مدارک را زودتر از دو روز پست کنید .

جنی نگاهی به بالای کاغذ انداخت و در حالی که از خواندن کلمات پیچیده و تخصصی حقوق گیج شده بود ، گفت : اریک من وکیل ندارم .

ناگهان به یاد نانا افتاد که عادت داشت فاکتور خریدش را از میوه فروشی به دقت وارسی کند و گاه و بیگاه موفقیتهایی هم کسب می کرد . مثلا یک بار گفته بود : میوه فروش لیمو را دوبار با من حساب کرده . اگر نانا اینجا بود ، هرگز مدرکی به این مهمی را قبل از اینکه به دقت و با وسواس بررسی اش کند ، امضا نمی کرد .

-اریک اصلا دلم نمی خواهد با این کاغذها کلنجار بروم . کجا را باید امضا کنم ؟

-جاهایی را که باید امضا کنی ، برایت علامت گذاری کرده ام ، عزیزم .

جنی به سرعت انها را امضا کرد . کاملا واضح بود که وکلای اریک می ترسیدند مبادا جنی فقط برای پول بخواهد با اریک ازدواج کند و علی رغم اینکه احساسی ازار دهنده وجودش را در بر گرفت ، با خود گفت که نمی تواند انا را سرزنش کند .

-عزیزم گذشته از اینده نگری این قرار داد، بر طبق ان پولی به رسم امانت برای هر کدام از دخترها کنار گذاشته می شود که در بیست و یک سالگی ان را به ارث می برند . بمحض اینکه مراحل قانونی فرزند خواندگی به اتمام برسد ، این قانون هم به جریان می فاتد . همچنین به موجب این قرارداد ، پس از مرگ من ، تو همه ی اموالی را که از من باقی می ماند ، به ارث می بری .

-حتی نمی خواهم درباره ی این موضوع حرف بزنی ، اریک .

اریک کاغذها را داخل کیفش گذاشت و گفت : عجب کارهای غیرشاعرانه ای مجبوریم انجام بدهیم . برای پنجاهمین سالگرد ازدواجمان چه می خواهی ؟

-داربی و جون ؟

چی ؟

-داربی و جون . مجسمه های کوچک سفالی کارخانه ی رویال دالتون . مجسمه ی پیرمرد و پیرزنی که با رضایت خاطر کنار یکدیگر ایستاده اند . همیشه عاشق انها بوده ام .

صب