رفتن به مطلب
Negarita

زنان کوچک | لوئیزا می الکات

پست های پیشنهاد شده

فصل سیزدهم

قصرهای خیالی

 

در یکی از بعد از ظهرهای سپتامبر ، لاری با حالتی اشرافی روی صندلی راحتی پارچه ای اش نشسته و مشغول تاب خوردن به عقب و جلو بود و توی این فکر بود که همسایه ها چرا پیدایشان نیست و کجا هستند . ولی تنبلتر از آن بود که به خودش این زحمت را بدهد و برود و بپرسد . آن روز عصر لاری در یکی از حالت های مخصوصش بود . چون که تمام روزش خیلی به بطالت و نارضایتی گذشته بود و وی با بی حالی آرزو می کرد که کاش زمان به همان حال متوقف می گردید . گرمای هوا نیز مزید بر علت شده و لاری را بیش از پیش تنبل و سست کرده بود . بطوری که حوصله نکرده بود درس هایش را انجام دهد و آقای بروک صبور را از جا در برده و حتی پدربزرگش را ناخشنود کرده بود و مستخدمه ها را با دنبال کردن یکی از سگ هایشان که دیوانه اش کرده بود ، سخت ترسانده و ضمنا سر به سر یکی از مهترها نیز گذاشته و بیخودی سعی کرده بود که او را متهم به بی توجهی نسبت به اسب خودش کند و خلاصه بعد از این همه شرارت های آن روز صبح ، الان در حالی که خود را از صندلی راحتی اش آویزان کرده بود ، به احمقانه بودن دنیا می اندیشید . تا این که صلح و آرامش آن بعد از ظهر آرام ، روح ناآرام پسرک را بطور قابل توجهی آرامش بخشیده و در حالی که به نوک درخت شاه بلوط سرسبزی که در بالای سرش قرار داشت ، خیره شده بود ، به انواع و اقسام رویاها فرو رفته بود و خودش را در حال مسافرت به روی اقیانوس به دور دنیا می دید که صداهایی او را از روی اقیانوس خیالی اش به روی ساحل کشاند . در این موقع درحالیکه از لای درزهای صندلی اش دید می زد ، چشمش به خواهران مارچ افتاد که مثل یک هیئت اعزامی به ردیف عازم جایی بودند .

لاری همانطور که لای چشمان خواب آلودش را بیشتر باز می کرد تا بهتر ببیند ، به خودش گفت :« الان چکاری توی دنیا می تواند باشد که این خواهرها به دنبال آن می روند ؟!»

زیرا در ظاهر همسایگانش یک چیز مخصوص وجود داشت و هرکدام کلاهی بزرگ و آویخته بر سر داشتند و یک شنل کتانی قهوه ای رنگ نیز از شانه هایشان آویزان بود و ضمنا یک چوبدستی بلند نیز به دست داشتند . مگ یک کوسن را حمل می کرد ، جو یک کتاب را ، بت یک سبد را و ایمی هم یک کیف دستی را . همگی در حالی که به آهستگی در حال عبور از باغ بودند ، از دروازه ی کوچک عقبی باغ بیرون رفته و شروع به بالا رفتن از تپه ایکه بین منزل و رودخانه واقع بود ، کردند .

لاری به خودش گفت : « چه کار خنکی . آنها دارند می روند پیک نیک بدون اینکه از من هم دعوت کرده باشند . مسلما با قایق نمی توانند بروند چون که کلید آن را ندارند . شاید این موضوع را فراموش کرده باشند . خوب پس بد نیست بروم کلید را بدهم و ضمنا یک سر و گوشی هم آب بدهم . »

بعد لاری توی اتاقش پریده و با وجود نیم دوجین کلاهی که داشت مدتی طول کشید تا یکی از آنها را بالاخره از گوشه ای پیدا نماید . آنگاه نوبت جست و جوی کلید بود که بالاخره هم بعد از زیر و رو کردن کشوهایش ، توی جیب خودش کشف گردید . خلاصه وقتی لاری موفق شد کلاه و کلیدش را بیابد و با عجله از روی نرده ها پریده و دنبال آنها دوید ، دخترها تقریبا از نظر دور شده بودند . بنابراین لاری از یک بیراهه خود را به قایق خانه رساند و منتظر ظاهر شدن دخترها گردید . اما خبری از کسی نشد و لاری با تعجب از تپه بالا رفت تا نگاهی به آن طرف ها بیندازد . از بالای تپه ، یک گروه درختان کج و صنوبر که قسمتی از تپه را پوشانده بودند ، به چشم می خوردند که از وسط این قسمت سرسبز تپه ، صدایی واضح تر از حرکت آرام شاخه های درختان و آواز یکنواخت جیرجیرک ها به گوش می رسید .

لاری از لابه لای شاخه ها دیدی زده و بعد با خوش قلبی و خلق بازتر اندیشید :« خودش است !»

اون بیشتر شبیه یک تصویر کوچک زیبا بود . چونکه آن چهار تا خواهر به اتفاق یکدیگر در گوشه ی سایه داری ، در حالی که پرتوهای سایه و روشن خورشید روی سرشان می رقصید ، نشسته بودند و باد معطری موهایشان را نوازش می داد و گونه های داغشان را خنک می کرد و موجودات کوچک جنگلی انگار که با آنها دوستان قدیمی باشند ، بدون ترس و هراس دور و ور آنها پرسه می زدند . مگ روی کوسنی که همراه آورده بود ، نشسته بود و باوقار تمام با انگشتان سفیدش مشغول گلدوزی بود ، و با آن لباس صورتی اش در میان سبزه ها ، همچون یک رز زیبا ، با طراوت شیرین به نظر می رسید . بت به جمع و جور کردن مخروط های کاج که به فراوانی در آن حوالی روی زمین ریخته بودند ، مشغول بود . چونکه بلد بود با آنها چیزهای قشنگی بسازد . ایمی مشغول نقاشی از یک دسته خزه بود و بالاخره جو هم در ضمن این که بلندبلند چیز می خواند ، مشغول چیز بافتن بود . پسرک همانطور که در آن بالا ایستاده و داشت از دور آنها را تماشا می کرد ، چند لحظه مکث کرده و احساس نمود که باید آنجا را ترک کند . زیرا به این جمع دعوت نشده بود . ولی هنوز با تردید سر جایش ایستاده بود چون که خیلی دلتنگ کننده به نظر می رسید و این جمع آرام توی جنگل برای روح ناآرام لاری خیلی جذابتر بود . بنابراین بی صدا همانطور آنجا ایستاد ، ولی در این موقع یک سنجاب شیطان که مشغول بردن چند تا شاه بلوط بود ، به دیدن لاری عقب پرید و چنان جیغی کشید که بت سرش را بالا کرد و آن صورت آرزومند را در پشت شاخ و برگها کشف کرد و لبخندی که به لاری قوت قلب می داد ، صورتش را از هم باز کرد . بنابراین لاری پیش دستی کرده و آهسته پرسید :« ممکنه منم وارد جمع شما بشوم ، خواهش می کنم . »

مگ ابرویش را بالا برد ولی جو اخمی به طرف مگ کرد و فورا گفت :« البته که می توانی . ما می بایستی قبلا از تو دعوت می کردیم ولی فکر کردیم که شاید تو زیاد حوصله ی بازیهای دخترانه ی اینطوری را نداشته باشی . »

- من همیشه بازی های شما را دوست داشتم ولی اگر مگ میل ندارد ، من می توانم برگردم .

مگ با سردی ولی توأم با بخشندگی پاسخ داد :« اگر تو دلت می خواهد کاری انجام بدهی ، من مخالفتی ندارم ، ولی بیکار بودن و کاری انجام ندادن جزو مقررات اینجا نیست .»

- خیلی ممنون . اگر فقط یک لحظه به من فرصت بدهید ، حتما کاری انجام خواهم داد . چونکه کار در اینجا عین صحرای عربستان کساد است . می توانم بدوزم ، بخوانم یا مخروط درست کنم یا نقاشی کنم . کدامیک ؟ سهم مرا بدهید . من کاملا حاضر هستم . »

بعد لاری با خوشحالی فرمانبردانه ای روی زمین نشست .

در این موقع جو کتاب را به دست لاری داد و گفت :« خوب عجالتا تا من پاشنه ی کفشم را درست کنم ، تو این داستان را برایمان تمام کن . »

- چشم مادام .

این پاسخ مشتاقانه ی لاری بود . بعد هم در حالی که تمام سعی خود را به کار می برد تا استحقاق این لطفی را که به او اجازه داده بود تا وارد این اجتماع « زنبوران پرمشغله » بشود ، داشته باشد ، با جرأت شروع به خواندن داستان مورد بحث نمود .

وقتی داستان که خیلی طولانی هم نبود ، به پایان رسید ، بنابراین لاری به عنوان جایزه ای که استحقاقش را داشت ، جرأت کرد که چند سوال بنماید .

- خواهش می کنم دوشیزه خانم ، ممکنه سوال کنم آیا این اجتماع جذاب و آموزنده ، یک بازی جدید است ؟

مگ به خواهرانش گفت :« می توانید پاسخ او را بدهید ؟»

جو گفت :« کسی اهمیت نمی دهد که او بخندد .»

ایمی با نگرانی پاسخ داد :« ولی او به ما خواهد خندید .»

بت اضافه کرد :« ولی اتفاقا من فکر می کنم او آن را دوست داشته باشد .»

- البته که دوست خواهم داشت . من به شما قول می دهم که نخواهم خندید ، بگو جو و نگران نباش .

- ترس از تو ! بسیار خوب ببین ما همیشه عادت داریم که بازی « خط سیر زائر » را در تمام تابستان و زمستان با اشتیاق انجام داده و ادامه دهیم .

لاری درحالیکه عاقلانه سرش را تکان می داد ، پاسخ داد :« بله می دانم .»

جو با حیرت پرسید:« ولی کی این را به تو گفته است ؟»

- ارواح !

بت با صداقت پاسخ داد :« نه ، من این کار را کردم. من یک شب وقتی شما بیرون بودید ، چون لاری حوصله اش سر رفته بود ، فقط خواستم سر او را گرم کرده باشم . ولی او از آن بازی خوشش آمد . بنابراین اوقات تلخی نکن جو .»

- تو هیچوقت نمی توانی یک راز را توی دهانت نگه داری . اهمیتی ندارد . عوضش حالا زحمت ما را کم کردی .

وقتی جو با اندکی نارضایتی دوباره سرش به کارش گرم شد ، لاری گفت :« ادامه بده ، خواهش می کنم .»

- او درباره ی این نقشه ی جدیدمان حرفی بهت نزده است ؟ خوب ببین ما سعی داریم که نگذاریم تعطیلات ما به هدر بروند . بنابراین هرکدام یک کاری داریم و با اراده ای قوی روی آن زحمت می کشیم . تعطیلات تقریبا دارند تمام می شوند و این کارهای معین هم انجام شده اند و ما واقعا خوشحال هستیم که بیهوده وقت گذرانی نکرده ایم .

لاری درحالیکه یاد بیکاری های خودش افتاده بود ، با افسوس گفت :« بله ، من هم فکر می کنم اینطور باشد .»

- مادر دوست دارد تا آنجایی که ممکن است ما بیرون از منزل باشیم ، بنابراین ما هم کارهایمان را بر می داریم و می آوریم اینجا و خیلی هم بهمان خوش می گذرد . چون که همین که وسایلمان را توی این کیف ها قرار می دهیم و کلاه های کهنه سرمان می گذاریم و برای بالا رفتن از تپه ، چوبدستی دست می گیریم و رل « زائر » را بازی می کنیم ، خودش خیلی کیف دارد و ما را یاد زمانی می اندازد که این بازی را می کردیم . ما این تپه را « کوه خوشی » نام گذاشته ایم . چون که از این بالا می توانیم سرزمینی را که آرزو داریم شاید روزی در آن زندگی کنیم ، ببینیم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در اینجا ، جو به دوردستها اشاره کرد و لاری سرپا ایستاد تا نقطه ای را که جو اشاره می کرد بهتر ببیند . حق با جو بود . از یک روزنه ی وسیع در جنگل ، آدم می توانست آن رودخانه ی وسیع آبی رنگ و چمنزارهای واقع در آن اطراف را به خوبی ببیند و در دوردستها نیز تپه های سبز و خرم طوری سر به فلک کشیده بودند که گویی می خواستند سرهایشان را به آسمان بسایند . آفتاب پایین آمده بود و تمام آسمان در پرتو شکوه یک غروب پاییزی ، به سرخی گرائیده بود . ابرهای طلایی و بنفش رنگی در بالای تپه ها معلق بودند و سر به قلل سفید نقره ای می سائیدند و خلاصه منظره ی یک شهر بهشتی و آسمانی در برابر آنها جلوه گر بود .

لاری که همیشه برای دیدن و احساس کردن زیبایی ها خیلی سریع بود ، به آررامی گفت :« اوه ، واقعا چقدر زیباست .»

ایمی درحالیکه آرزو می کرد بتواند این منظره را نقاشی کند ، افزود :« غالبا همینطور است و ما خیلی دوست داریم آن را تماشا کنیم . چون که این منظره همیشه یک جور نیست ، ولی در هر حال خیلی باشکوه است .»

بعد هم بت متفکرانه گفت :« جو درباره سرزمینی که ما امیدواریم روزی در آن زندگی کنیم ، صحبت می کند . یک سرزمین واقعی با خوکها و جوجه ها و خرمن های زیبا . اون حتما خیلی عالی خواهد بود ، ولی من آرزو داشتم که آن سرزمین واقعا در آن بالا حقیقت داشت ، و ما می توانستیم برای همیشه برویم آنجا . »

مگ با صدای دلپذیرش اظهار داشت :« یک سرزمینی زیباتر از آنهم حتی وجود دارد ، و آن سرزمینی است که ما به تدریج به آن خواهیم رفت . موقعی که به قدر کافی انسان های خوبی بشویم .»

- برای انتظار کشیدن خیلی طولانی به نظر می رسد ، خیلی هم سخت ، برای رسیدن به آن ، من دلم می خواهد فورا به طرف آن پرواز نمایم . مثل پرستوهایی که پرواز می کنند ، و وارد دروازه ی باشکوه آن بشویم .

جو پاسخ داد :« تو به آنجا خواهی رسید بت ، دیرتر یا زودتر ، هیچ نترس . ولی من آن کسی هستم که مجببور است دائما بجنگد و کار کند و شاید هرگز هم بالاخره بعد از همه ی این حرفها پایش به آنجا نرسد .»

- تو مرا همراه خواهی داشت . من مجبور خواهم بود که قبل از این که به این شهر بهشتی شماها برسم ، مقدار زیادی مسافرت نمایم . اگر دیر رسیدم حتما یک خوش آمد خوب به من خواهید گفت ، اینطور نیست ، بت ؟

چیزی در صورت پسرک بود که دوست کوچکش را ناراحت کرد ، ولی در حالی که با چشمان ملایمش ابرهای متحرک را تماشا می کرد ، با خوشحالی پاسخ داد :« اگر مردم واقعا بخواهند به آنجا برسند و در تمام زندگیشان واقعا برای رسیدن به آن سعی نمایند ، من فکر می کنم آنها حتما به آنجا خواهند رسید . چون که من عقیده ندارم که قفلی روی دروازه ی آن وجود داشته باشد ، یا اینکه هیچ نگهبانی جلوی آن ایستاده باشد . من همیشه آن را مثل یک تصویر در خاطرم مجسم می کنم . جایی که آدم های نورانی دست های خود را به طرف مسافرین خسته ای که از رودخانه بیرون می آیند ، دراز می کنند و دست های آن را می گیرند . »

جو بعد از مکث کوتاهی گفت :« این کیف ندارد که تمام قصرهایی که ما در هوا ساخته ایم همه واقعی از آب درآمده و ما بتوانیم برویم و در آنها زندگی نمائیم ؟»

لاری درحالیکه به پشت روی چمن ها دراز می کشید و مخروط های کاج را به طرف سنجابی که او را لو داده بود ، پرتاب می کرد ، اظهار داشت :« ما آنقدر زیاد ساخته ایم که مشکل است یکی از آنها را انتخاب نمائیم . »

مگ پرسید :« تو هم لابد دلت می خواهد در قصر محبوبت اقامت کنی ، این قصر خیالی تو چه شکلی است ؟»

- اگر من آرزوی خودم را بگویم ، شماها مال خودتان را خواهید گفت ؟

- بله ، اگر دخترها موافق باشند .

- ما موافق هستیم . خب لاری شروع کن .

- من بعد از اینکه بیشتر دنیا را دیدم ، ترجیح خواهم داد که در آلمان اقامت کنم و در آنجا هر چقدر که موسیقی دلم بخواهد با انتخاب خودم بنوازم . من فکر می کنم یک موسیقیدان مشهور از آب دربیایم و تمام مردم برای شنیدن صدای موسیقی من هجوم خواهند آورد و من هرگز به دنبال پول یا تجارت نخواهم رفت . بلکه فقط از زندگیم لذت خواهم برد و برای چیزهایی که دوست دارم زندگی خواهم کرد . این قصر خیالی محبوب من است . مال تو چیست ، مگ ؟

مارگارت به نظر می آمد که برایش این اعتراف کمی مشکل است ودر حالیکه یک سرخس را جلو صورتش تکان می داد تا انگار یک پشه ی خیالی را کنار براند با آهستگی گفت :« من یک خانه ی زیبا را دوست دارم با انواع و اقسام چیزهای لوکس ، غذاهای عالی و لباس های قشنگ ، اثاثیه ی شیک ، اشخاصی مطبوع و یک عالمه پول که هر طوری دوست داشته باشم آنرا اداره نمایم . با مستخدمینی فراوان به طوری که هیچوقت خودم مجبور نباشم یک ذره هم کار کنم . اوه ، این زندگی واقع عالیست . در اینصورت برای اینکه بیکاره هم نباشم ، همه اش سعی خواهم کرد کاری کنم که همه مرا بی نهایت دوست داشته باشند . »

لاری با موذیگری پرسید :« نمی خواهی برای این قصر خیالی ات یک آقا داشته باشی ؟»

مگ درحالیکه ظاهرا سرش را با بند کفشش گرم کرده بود تا کسی صورتش را نبیند ، پاسخ داد :« من گفتم اشخاص مطبوع ، کس به خصوصی در نظرم نبود .»

جو که هنوز صاحب این چنین تخیلات حساسی نبود و اصولا به هر چیز رمانتیک به غیر از کتاب ، همیشه ریشخند می زد ، با بی ملاحظگی اظهار داشت :« چرا نمی گویی که دلت می خواهد یک شوهر خوب ، عاقل و باشکوه داشته باشی به اضافه چند تا بچه کوچولوی فرشته وار . می دانی که قصر تو بدون وجود آنها تکمیل نخواهد بود . »

مگ با زودرنجی و اوقات تلخی پاسخ داد :« تو هم جز اسب ، دوات و قلم و داستان توی قصرت چیزی نخواهی داشت .»

- چرا نداشته باشم ؟ من آرزو دارم یک اصطبل پر از اسب های عربی ، اتاق هایی مملو از کتاب و یک دوات و یک قلم سحرآمیز بطوری که تمام نوشته هایم به اندازه ی آهنگ های لاری شهرت پیدا نمایند داشته باشم . ولی من دلم می خواهد قبل از اینکه پا توی این قصرم بگذارم ، یک کار باشکوه انجام بدهم ، یک کار قهرمانانه یا اعجاب انگیز ، بطوری که حتی بعد از مردنم فراموش نشود . حالا نمی دانم چه طوری ، ولی در فکرش هستم . منظورم کاری است که روزی همه ی شما را دچار تعجب سازد . من فکر می کنم که کاری از قبیل کتاب نوشتن ، انجام خواهم داد و حسابی هم پولدار و مشهور خواهم شد. این کاملا به من می آید و بنابراین رویای محبوب من است .

بت با لحن قانعی گفت :« آرزوی من ماندن در خانه پهلوی پدر و مادر و تر و خشک کرده اهل خانواده است .»

لاری پرسید :« آرزوی چیز دیگری را نداری ؟»

- از موقعی که صاحب پیانوی کوچک شده ام دیگر کالا راضی هستم و فقط حالا آرزو دارم که همه مان همیشه خوب بوده و دور هم باشیم .

- من تا به حال آرزوهای زیادی داشته ام ، ولی محبوبترین آنها یک هنرمند شدن و مسافرت به رم و کشیدن تابلوهای قشنگ است و خلاصه آرزویم این است که بهترین هنرمند دنیا شوم .

این هم تمایل متواضعانه ی ایمی بود .

لاری درحالیکه متفکر و مثل یک بره مشغول جویدن یک ساقه ی علف بود ، اظهار داشت :« ما یک دسته از آدمهای جاه طلب هستیم ، اینطور نیست ؟ هریک از ما ، غیر از بت ، دلش می خواهد که ثروتمند و مشهور بشود و من واقعا نمی دانم آیا به این آرزوهایمان خواهیم رسید یا خیر .»

جو با لحن اسرار آمیزی گفت :« من یکی که کلید ورود به قصرم را به دست آوردم ولی چطور باید در آنرا باز کنم ، این را دیگر آینده نشان خواهد داد . »

لاری نیز همراه با آهی بی صبرانه زیر لب غرید :« منم کلید آنرا دارم ، ولی اجازه ندارم تا آنرا امتحان نمایم و فعلا معطل کالج هستم . »

ایمی هم از آن طرف قلمش را در هوا تکان داد و اظهار داشت :« این هم کلید من است .»

مگ با بیچارگی گفت :« ولی من کلیدی ندارم .»

لاری فورا پاسخ داد :« ولی تو داری .»

- کجا ؟

- در صورتت .

- چه بیهوده ، فایده ی آن چیه ؟

پسرک درحالیکه به راز کوچک جذابی که خیال می کرد به آن دست یافته است ، می خندید ، در پاسخ گفت :« صبر کن و ببین که فایده ای دارد یا ندارد .»

مگ به شنیدن این حرف صورتش از خجالت سرخ شد ولی از پشت بته ای که نشسته بود ، کسی او را نمی دید و بعد از این حرف بدون اینکه دیگر سوالی بکند درست با همان حالت آرزومندی که آقای بروک در آن پیک نیک ، درحالیکه داستان شوالیه را تعریف می کرد ، چشم به رودخانه دوخته بود ، به همان نقطه خیره گردید .

جو که همیشه یک پیشنهاد در آستین داشت ، اظهار کرد :« اگر تا ده سال دیگر زنده بودیم ، بیایید همدیگر را ملاقات کرده و ببینیم که چند تا از ما به آرزوی خود رسیده است . »

مگ که با رسیدن به هفده سالگی ، دیگر احساس می کرد یک خانم بزرگ شده است ، پاسخ داد:« اوه ، خدای من ! چی ، دهسال ؟ آن وقت من در 27 سالگی چقدر پیر خواهم بود !»

جو گفت :« تو و من 26 ساله خواهیم بود تدی و بت 24 ساله و ایمی هم 22 ساله ! چه اشخاص محترمی .»

- من امیدوارم که تا آن زمان کاری که شایسته ی افتخار باشد ، انجام داده باشم ، ولی من چنان سگ تنبلی هستم که می ترسم تمام این مدت را به بطالت بگذرانم ، جو .

- مادر می گوید تو احتیاج به یک انگیزه داری ، و موقعی که آنرا به دست آوری او مطمئن است که شایسته افتخار خواهی شد .

لاری از شنیدن این حرف ، در حالی که با نیرویی ناگهانی سر جایش نیمخیز میشد ، فریاد زد :« واقعا او اینطور فکر می کند ؟ به ژوپیتر قسم ! اگر فقط به من فرصت داده شود ، این کار را خواهم کرد . درحال حاضر من مجبور هستم که پدربزرگ را خوشحال و راضی نمایم و این کار را هم می کنم ، ولی این کار درست در جهت مخالف آرزوهای منست و خیلی سخت است . او میل دارد که من یک تاجر هندی بشوم . یعنی چیزی که خودش هم بوده و بدین ترتیب من از آرزوهایم بسیار دور خواهم بود . من از چای ، ابریشم و ادویه و تمام آن آت و آشغال هایی که کشتی های قدیمی اش به اینجا می آورند ، نفرت دارم و وقتی من مالک آنها بشوم ؛ اصلا برایم دیگر اهمیت نخواهد داشت که هر چه زودتر ته دریا فرو روند و مرا راحت کنند . بنابراین فعلا محض رضایت او ناچار به رفتن به کالج هستم . در غیر این صورت اگر بخواهم به میل خود باشم باید دل او را بشکنم ، یعنی کاری که پدرم کرد . ولی اگر فقط کسی بود که نزد پدربزرگم بماند ، همین فردا این کار را می کردم .»

لاری خیلی با هیجان صحبت می کرد و به نظر می رسید که آماده است تا با کوچکترین انگیزه ای قصد خود را اجرا نماید ، چون که او خیلی زود رشد کرده بود و با وجود تنبلی ها و راحت طلبی هایی که داشت ، مثل هر پسر جوان دیگری از اطاعت کردن و فرمانبرداری بیزار بود و اشتیاقی خستگی ناپذیر برای ماجراجوئی و سفر و امتحان بخت و اقبال خویش داشت .

جو که قوه ی تخیلش از تصور مسافرت جسورانه با کشتی های باری و همچنین احسای همدردی با آنچه که وی « اشتباهات لاری » می نامید ، سخت گل کرده بود ، اظهار داشت :« من به تو توصیه می کنم که با یکی از کشتی هایت شروع به سفر کرده و تا زمانی که از این کار خسته نشده ای ، به خانه باز نگردی .»

ولی مگ با همان لحن خیلی مادرانه ی خود ، پاسخ داد :« نه این کار درست نیست جو ! تو نباید اینطور صحبت کنی و لاری هم نباید توصیه ی بد تو را بپذیرد . تو باید همان کاری را بکنی که پدربزرگت آرزو دارد ، پسر عزیز من . تو باید بیشترین سعی خودت را در کالج بکنی و وقتی او ببیند که تو سعی در خوشحال کردن او داری ، من مطمئنم که او دیگر زیاد در مورد تو سخت گیر یا بی انصاف نخواهد بود . همانطور که خودت گفتی ، هیچ کس دیگری نیست که پهلوی او بماند و او را دوست داشته باشد و بنابراین اگر روزی ، بدون اجازه ی وی ، او را ترک نمایی ، هرگز خودت را نخواهی بخشید . سعی کن دلتنگ یا کج خلق نباشی ، بلکه وظایفت را انجام بده و مطمئن باش که پاداش خودت را خواهی گرفت . همانطور که آقای « بروک » خوب ، با مورد احترام بودن و دوست داشته شدن پاداشش را گرفته است .»

لاری هرچند که از این نصایح خوب قدرشناس بود ، اما در عین حال دل خوشی از نطق و خطابه نداشت ، بنابراین وقتی دید که موضوع صحبت از شخص او به کس دیگری کشانده شده است ، یک خرده گل از گلش شکفت و عجالتا دیگر از تب و هیجان قبلی خود افتاده و با خوش خلقی پرسید :« تو درباره ی او چه می دانی ؟»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- فقط همان چیزی که پدربزرگ درباره ی وی گفته است . یعنی او چطور از مادرش تا زمان مرگش مراقبت کرده است و این که حاضر نشده به خاطر مادرش ، به عنوان معلم سرخانه یک شخص خیلی مهم ، به خارج سفر نماید ، چون که نمی خواسته مادرش را ترک کند و همچنین حالا چطور خرج زندگی پیرزنی را که زمانی پرستاری مادرش را می کرده است ، می دهد و این را هرگز به کسی بروز نمی دهد که چقدر سخاوتمند و صبور و خوب است .

وقتی مارگارت درحالی که از این داستانی که تعریف کرده بود ، برافروخته و مشتاق به نظر می رسید مکثی کرد ، لاری از ته دل اظهار داشت :« پس اینطور ! طفلکی بروک عزیز ! پس قضیه از این قرار بوده که پدربزرگ بدون اینکه او خودش خبر داشته باشد ، همه چیز را درباره ی او تحقیق کرده و از خوبی های او برای دیگران نقل کرده است تا همه او را دوست بدارند . بروک نمی توانست بفهمد که مثلا چرا مادر تو آنقدر نسبت به وی مهربان بود و همیشه او را هم همراه من دعوت می نمود و اینطور دوستانه با وی رفتار می کرد . او عقیده دارد که او یک زن کامل است و روزها درباره ی خانم مارچ صحبت می کرد و همینطور درباره ی شماها داد سخن می داد . اگر من روزی به آرزویم رسیدم ، خواهی دید که برای بروک چکار خواهم کرد . »

مگ به تندی پاسخ داد :« نه ، همین حالا باید یک کاری بکنی و نباید آنقدر کفر او را در بیاوری .»

- تو از کجا می دانی که من کفر او را در می آورم ، دوشیزه خانم ؟

- از قیافه اش در موقع رفتن از منزل شما . اگر پسر خوبی بوده ای ، قیافه اش خیلی خوشحال و راضی به نظر می رسد و خیلی به چابکی سخن می گوید ، ولی اگر اذیتش کرده باشی ، خیلی ساکت و موقر است و آهسته قدم بر می دارد ، بطوری که انگار میخواهد دوباره برگردد و کارش را بهتر انجام بدهد .

- خوبه ، خوشم آمد ! پس تو از قیافه ی بروک حساب بدی ها و خوبی های مرا داری ، نه ؟ من می دیدم که او هروقت از جلو پنجره ی شما رد می شود ، تعظیمی کرده و لبخندی می زند ، ولی نمی دانستم که تلگراف هم رد و بدل می کنید .

مگ در حالی که احساس می کرد مبادا از این که اینطور با بی احتیاطی حرف زده ، کار به جای باریکی بکشد ، با نگرانی اظهار داشت :« نه ، ما این کار را نمی کنیم . عصبانی نباش و نباید به او بگوئی که من چیزی گفته ام ، این فقط برای این بود که نشان بدهم من به رفتار تو توجه دارم و چیزهایی که در اینجا گفته شد محرمانه باشد و بین خودمان بماند ، فهمیدی ؟»

لاری با همان حالت به قول جو « مغرور اشرافی » اش که گاهگاهی به خود می گرفت ، گفت :« من اهل داستان سرایی نیستم ، فقط اگر بروک دارد رل یک هواسنج را بازی می کند ، باید یادم باشد هوای خوبی را به او گزارش کنم . »

- خواهش می کنم از حرفهای من رنجیده نباش . من قصد نداشتم وعظ یا داستان سرائی کنم . من فقط فکر کردم جو دارد تو را به طرف احساساتی بودن تشویق می کند که ممکنست روزی تو را متاسف نماید . تو نسبت به ما خیلی مهربان هستی و ما احساس می کنیم که تو برادرمان هستی و بنابراین هرچه را که در دل داریم به رویت می گوئیم . مرا ببخش . من منظورم فقط صحبت و مهربانی بود .

بعد مگ دستش را با ژستی که هم محبت آمیز و هم خجولانه بود ، به طرف لاری دراز کرد .

در اینجا ، لاری خجالت زده از رنجش زودگذر و آنی خود ، آن دست کوچک مهربان را فشرده و با صداقت اظهار داشت :« این من هستم که باید بخشیده شوم . من امروز خیلی بدخلق هستم و امروز اصلا توی جلد خودم نبوده ام . من دوست دارم که تو خطاهای مرا به من گوشزد کرده و مثل خواهر من باشی . بنابراین اگر گاهی اینطور بداخم و بدزبان بودم ، به آن اهمیت نده و به دلت نگیر ، همیشه از تو به خاطر این حرفها متشکر خواهم بود .»

سپس لاری برای اینکه نشان بدهد از مگ رنجیده خاطر نیست ، سعی کرد تا آنجایی که ممکن است خود را موافق نشان دهد . یعنی در پیچیدن نخ ها به مگ کمک کرد ، برای خشنودی جو ، شعر برایش خواند ، کاج ها را برای بت تکان داده و بالاخره به ایمی هم در خزه هایی که داشت درست می کرد ، کمک کرد . بطوریکه با این خوش خدمتی ها بالاخره خودش را به عضویت « اجتماع زنبوران پر مشغله » درآورد و گپ زدن و کار کردن ادامه داشت تا اینکه در وسط یک بحث جالب درباره ی عادات زندگی لاک پشتها ( یکی از آن موجودات دوست داشتنی که در لب رودخانه مشغول راه رفتن بودند ) صدای ضعیف زنگی ، به آنها هشدار داد که هانا بساط چایی را آماده کرده و آنها باید برای شام عازم خانه شوند.

لاری پرسید :« من باز هم می توانم اینجا بیایم ؟»

مگ با لبخندی پاسخ داد :« بله ، اگر پسر خوبی باشی و کتابت را دوست داشته باشی ، همانطوری که توی کلاس اول به پسرها می گویند .»

- سعی خواهم کرد .

جو ، همانطور که به طرف دروازه می رفتند ، در حالی که جورابی را که بافته بود ، مثل یک پرچم بزرگ آبی تکان می داد ، افزود :« بنابراین می توانی بیایی ، و من به تو یاد خواهم داد که مثل اسکاتلندی ها چیز ببافی . حالا خیلی به جوراب احتیاج است . »

آن شب هنگام غروب ، وقتی بت برای آقای لارنس پیانو می نواخت ، لاری که در پناه پرده ایستاده بود مشغول گوش داد به « دیوید کوچک » بود ، که آهنگ ساده ی آن همیشه روح ناآرامش را آرام می بخشید ، ضمنا چشم به پیرمرد داشت که درحالی که سر خاکستری اش را توی دستهایش گرفته بود به دخترک کوچک از دست رفته اش که آنقدر دوستش داشت ، می اندیشید . در این موقع ، پسرک با به خاطر آوردن صحبت های آن روز عصر در حالی که با خوشحالی تصمیم به قربانی کردن خودش گرفته بود ، با خود گفت :« من قصرم را رها کرده و پهلوی پیرمرد مهربان عزیز که آنقدر به من احتیاج دارد ، باقی خواهم ماند . چون من تنها چیزی هستم که او دارد .»

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل چهاردهم

اسرار

 

جو سرش در اتاق زیر شیوانی خیلی گرم بود . چون که روزهای ماه اکتبر شروع به سرد شدن نموده و بعد از ظهرها خیلی کوتاهتر شده بودند . بنابراین آن دو ساعتی که آفتاب اشعه ی گرم خود را روی پنجره ی اتاق زیرشیروانی می انداخت ، جو را می دید که روی آن کاناپه ی کهنه نشسته و در حالی که کاغذهایش روی صندوقی که جلویش قرار داشت ، اینطرف و آنطرف پخش هستند ، با حدت و شدت مشغول نوشتن است و ضمنا موش اهلی همیشگی نیز دور و ور او پرسه زده و همنشین خوبی برای دوست جوانش بود . جو همانظور که کاملا در کارش فرو رفته بود ، آنقدر تند تند مشغول نوشتن بود تا تمام صفحه پر شود . تا این که بالاخره یک روز وقتی با خوشحالی اسمش را زیر کاغذ نوشته و آنرا امضا کرد و قلمش را زمین نهاد ، اظهار داشت :« خوب . من بیشترین سعی خودم را به خرج دادم ! اگر این چیز خوبی از آب درنیامده باشد باید آنقدر صبر کنم تا قادر شوم که چیز بهتری بنویسم . »

بعد در حالی که پشتش را به کاناپه تکیه می داد ، به دقت شروع به خواندن آن جزوه ی دست نویس کرد . ضمن خواندن اینجا و آنجا خط تیره گذاشته و علامت تعجب فراوانی هم که بی شباهت به بالن های کوچوکی نبودند ، بکار برد ، بعد هم آن را با روبان قرمز شیکی به دقت بست و سپس در حالی که چند دقیقه با حالتی آرزومند و موقر نشسته بود ، نشان می داد که چقدر کارش را با دلگرمی و شوق انجام داده است .

میز تحریر جو در این بالا ، عبارت از یک قابلمه ی کهنه آشپزخانه بود که روی دیوار آویخته شده بود ، که در آن جو ، کاغذها و چند تا از کتاب هایش را نگه می داشت و برای اینکه از شر « اسکربل » در امان باشند ، در آنرا محکم می بست . چون اسکربل ظاهرا به کتاب های ادبی خیلی علاقه داشت و هر جا سر راهش از این کتاب ها می دید ، با جویدن برگ های آنها عاشق درست کردن یک کتابخانه ی سیار بود ! بعد از توی قابلمه حلبی ، جو دست نویس دیگری را نیز بیرون آورد و بعد از این که هر دو را توی یک پاکت گذاشت ، آهسته از پله ها پایین خزیده و گذاشت دوست فضولش سر فرصت به قلم ها و دواتش ناخنک بزند .

سپس تا آنجایی که ممکن بود ، بی سر و صدا ژاکتش را پوشید و کلاهش را هم سرش گذاشت و به طرف پنجره ی عقبی منزل رفت و از آنجا از روی یک نرده ی کوچک ، آهسته روی ساحل پوشیده از چمن فرود آمد و به طرف جاده به راه افتاد . وقتی به جاده رسید ، سر و وضعش را مرتب کرد و بعد از اینکه سوار اتوبوسی که داشت از آنجا عبور می کرد ، شد در حالی که خیلی خوشحال و در عین حال مرموز به نظر می رسید ، به طرف شهر به راه افتاد .

اگر کسی کارهای جو را زیر نظر داشت ، حتما فکر می کرد که حرکات وی خیلی مخصوص و عجیب است . زیرا وقتی از اتوبوس پیاده شد ، با آرامش تمام آنقدر پیاده رفت تا به یک خیابان شلوغ رسید و بعد از این که با کمی اشکال پلاک موردنظرش را یافت ، یکراست بالای پله ها درگاه آن ایستاده و شروع به نگاه کردن پله های کثیف سرسرای خانه کرد .

ولی بعد از اینکه برای یک دقیقه همانطور بی حرکت آنحا ایستاد ، ناگهان توی خیابان شیرجه رفت و با همان سرعتی که آمده بود ، شروع به رفتن کرد . جو چندین بار این « مانور » را تکرار کرد ، غافل از اینکه یک جفت چشم سیاه پشت یکی از پنجره های ساختمان مقابل به او خیره شده و صاحب جوان آن دارد از دیدن کارهای وی ، از خنده منفجر می شود . وقتی جو برای سومین بار « مانور» ش را تکرار کرد ، تکانی به خود داد و کلاهش را تا روی چشمانش پایین آورد و در حالی که به نظر می رسید ، انگار دارد می رود که همه ی دندان هایش را بکشد ، دوباره شروع به بالا رفتن از پله های ساختمان کرد .

در بین تابلوهای بیرون در ساختمان ، تابلوی یک دندانساز نیز به چشم می خورد که ضمنا ویترینی را هم در جلو در ورودی نصب کرده بود .

جنتلمن جوان از آن بالا بعد از این که چند لحظه ای به یک دست دندان مصنوعی که برای جلب توجه بیشتر ، آهسته باز و بسته می شدند ، خیره گردید ، کتش را پوشیده و کلاهش را برداشت و شروع به پایین رفتن از پله ها کرد تا خودش را به درگاه روبه رویی برساند . وقتی به آنجا رسید ، با خنده و در عین حال با ترس و لرز به خود گفت :« او دوست دارد که بعضی وقتها تنهایی این طرف و آن طرف برود ، ولی اگر حالش خوب نباشد ، کسی را لازم دارد که به او کمک کند .»

بعد از ده دقیقه سر و کله ی جو در حالی که صورتش عین لبو سرخ شده بود و قیافه اش مثل کسی بود که نوعی عذاب جسمی را پشت سر نهاده باشد ، پیدا شد که داشت از پله های ساختمان روبه رویی پایین می دوید . ولی وقتی چشمش به جنتلمن جوان افتاد ، از قیافه اش همه چیز خوانده می شد ، جز رضایت ! و فقط سرش را به طرف وی تکان داد و از پهلویش رد شد . ولی جنتلمن جوان دنبال وی دوید و با حالتی توأم با همدردی پرسید :« حالت خوب نیست جو ؟»

- نه خیلی !

ـ چرا آنقدر تند می روی ؟

ـ عجله دارم .

ـ چرا تنها داری می روی ؟

ـ کسی لازم نیست بداند .

ـ تو عجیب ترین آدمی هستی که تا به حال دیده ام . چند تا دندانت را کشیدی ؟

جو ابتدا طوری به دوستش نگاه کرد که یعنی منظور او را نفهمیده ، سپس انگار که خیلی از چیزی کیف کرده باشد ، زد زیر خنده .

ـ دو تا هست که من می خواهم دربیارند . فقط یک هفته باید صبر کنم .

لاری درحالیکه گیج شده بود ، پرسید:« به چی داری می خندی ؟ تو خیلی بدجنس شده ای جو .»

ـ تو هم همینطور آقا . آن بالا توی سالن بیلیارد چکار داشتید می کردید ، آقا ؟

ـ خیلی معذرت می خوام مادام ، اون یک سالن بیلیارد نیست ، بلکه یک سالن ورزش است و من داشتم درس شمشیربازی می گرفتم .

ـ خیلی از این موضوع خوشحالم.

ـ چرا ؟

ـ چون در این صورت تو می توانی آن را به من یاد بدهی و بعد موقعی که « هملت » را بازی می کنیم ، تو می توانی رل « لائرتس » را بازی کنی و یک صحنه شمشیر بازی حسابی راه بیندازیم .

در این موقع لاری با خنده ای از ته دل و پسرانه منفجر شد که باعث گردید چند تا از عابرین از دیدن حالت آن دو خنده شان بگیرد .

ـ چه هملت را بازی کنیم ، چه نکنیم ، من آنرا به تو یاد خواهم داد . اون خیلی کیف دارد و حسابی زورت را زیاد خواهد کرد . ولی من فکر نمی کنم که دلیل آنکه تو با آن حالت گفتی « از این موضوع خوشحالم » فقط این بوده است . حالا بگو موضوع چیست ؟

ـ من به این خاطر خوشحال بودم که توی سالن بیلیارد نبوده ای . چون امیدوارم که هرگز به این جور جاها نروی ، خواهی رفت ؟

ـ نه خیلی .

ـ آرزو دارم که هرگز نروی .

ـ ولی این که ضرری ندارد جو . من توی خانه هم بیلیارد دارم ولی وقتی حریف خوب نداشته باشی ، هیچ مزه ای ندارد . بنابراین من این کار را دوست دارم و بعضی اوقات می آیم و با « ند موفت » یا با دوستان دیگرش یک دست بازی می کنیم .

جو همانطور که سرش را تکان می داد ، اظهار داشت :« اوه عزیز من ، واقعا خیلی متاسف هستم . چون که تو رفته رفته آن را بیشتر و بیشتر دوست خواهی داشت و بدین ترتیب هم پول و هم وقتت را تلف خواهی کرد و از اون پسرهای وحشتناک خواهی شد . من امیدوارم که تو همچنان مثل همیشه یک پسر قابل احترام باقی بمانی و به همان دوستان خودت ، راضی و قانع باشی .»

لاری با آزردگی از این نیش و کنایه های دوستش پرسید :« به نظر تو آدم نمی تواند بدون اینکه احترامش را از دست بدهد ، گاهگاهی تفریحات بی ضرر داشته باشد ؟»

ـ این بستگی به آن دارد که کجا و چطور این تفریح را انجام دهد . من « ند » و دار و دسته اش را دوست ندارم و آرزو دارم که تو خودت را از آنها کنار بکشی . با وجودی که او خیلی دلش می خواهد ، مادر اجازه نمی دهد که او به خانه ی ما بیاید . بنابراین اگر تو هم مثل او بار بیائی ، مادر دیگر اجازه نخواهد داد که مثل حالا زیاد به سر و کول همدیگر بپریم و با یکدیگر معاشرت داشته باشیم

لاری با نگرانی پرسید :« جدی او نمی گذارد ؟»

ـ بله ، جدی . او حوصله ی تحمل پسرهای جوان خیلی آلامد فرانسوی را ندارد و ترجیح می دهد ما را توی جعبه ی کلاه زندانی کند تا اینکه اجازه بدهد با یک چنین پسرهایی رفت و آمد کنیم .

ـ بسیار خوب ، لازم نیست او هنوز جعبه ی کلاههایش را بیرون بیاورد . من از آن آلامدهایش نیستم و خیال هم ندارم که باشم . فقط دوست دارم گاهگاهی تفریح کوچکی بکنم . تو دوست نداری جو ؟ من سعی خواهم کرد بعد از این یک مقدس پاک بیگناه باشم .

ـ من تحمل آدمهای مقدس را هم ندارم . فقط سعی کن یک پسر ساده ، با وجدان و قابل احترام باشی و هرگز خودت را رها نسازی . من نمی دانم اگر تو هم مثل پسر « کینگ » رفتار کنی ، در آن صورت چکار باید بکنم . او پول زیادی داشت ولی نمی دانست که چطوری باید آنرا خرج بکند . بنابراین شروع به مشروب خوردن و قمار کردن نمود و بعد هم از خانه فراری شد و اسم پدرش را بی آبرو کرد . خلاصه خیلی خانواده اش را ناراحت کرد .

ـ تو فکر می کنی من هم ممکنه مثل او رفتار کنم ؟ واقعا خیلی ممنون !

ـ نه ، من منظوری نداشتم . عزیزم باور کن ! ولی همیشه شنیده ام که مردم چطور درباره ی وسوسه های پول صحبت می کنند و گاهی آرزو می کنم که کاش تو پسر پولداری نبودی و فقیر بودی . در آن صورت دیگر نگران تو نمی شدم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو نگران من هستی جو ؟

ـ یک کمی ، هر وقت که تو ناراحتی و کج خلق به نظر می آیی چون اراده ی قوی داری ، می ترسم اگر روزی این اشتباه را بکنی نتوانم جلوی تو را بگیرم .

لاری برای چند لحظه همانطور در سکوت راه رفت و جو در حالی که چشم به صورت لاری داشت ، آرزو کرد که کاش هرگز این حرفها را نزده بود و زبانش را نگه داشته بود . چون که با وجودی که ظاهرا لب هایش به نگرانی جو می خندید ، چشمانش عصبانی به نظر می رسیدند .

در این موقع لاری پرسید :« تو خیال داری تمام راه تا خانه را همینطور نطق و سخنرانی کنی ؟»

ـ البته که نه ، چرا این سوال را کردی ؟

ـ چون که اگر باز هم سخنرانی کنی ، من سوار اتوبوس می شوم . ولی اگر دست از موعظه برداری همراهت پیاده می آیم و یک چیز خیلی جالب را برایت تعریف خواهم کرد .

ـ باشد من دیگر وعظ نخواهم کرد و خیلی دوست دارم که اخبارت را بشنوم .

ـ خیلی خوب ، بزن بریم . این چیزی که می خواهم برایت تعریف کنم ، یک راز است ، بنابراین اگر من مال خودم را بگویم ، تو هم باید راز خودت را به من بگویی .

ـ من رازی ندارم .

ولی جو ناگهان با به خاطر آوردن این که او هم رازی دارد ، بقیه ی حرفش را خورد .

لاری داد زد :« خودت هم می دانی که داری . تو هیچوقت نمی توانی چیزی را پنهان کنی . پس زود باش اعتراف کن و الا من چیزی برایت نخواهم گفت .»

ـ آیا راز تو خیلی جالب است ؟

ـ اوه ، نه خیلی . چون همه اش درباره ی کسانی است که می شناسی ، ولی خالی از تفریح نیست ! تو ناچاری که آن را بشنوی و من در تمام این مدت سرم درد می کرد که آن را برایت تعریف کنم . خوب حالا اول تو شروع کن .

ـ و تو قول می دهی که راجع به آن در منزل صحبتی نکنی ؟

ـ حتی یک کلمه .

ـ و تو قول می دهی که هیچوقت توی خلوت سر به سر من نگذاری ؟

ـ بله قول می دهم که هرگز اذیتت نکنم .

ـ بله تو می کنی . تو همیشه هر چی که میخواهی از مردم بیرون می کشی . من نمی دانم چطوری ، ولی این کار را می کنی ، ولی تو یک بدذات فریبکار هستی .

ـ متشکرم ، حالا بیرون بریز ببینم .

در این موقع جو سرش را نزدیک برده و به گوش محرم رازش زمزمه کرد :« من امروز دو تا داستان پیش یک روزنامه نویس بردم و او جوابش را هفته ی آینده خواهد داد . »

لاری با شنیدن این حرف ، در حالیکه کلاهش را برای دو تا اردک ، چهار تا گربه ، پنج تا مرغ و خروس و نیم دوجین بچه ی ایرلندی بالا می انداخت ، فریاد زد :« هورا برای دوشیزه مارچ ، خانم نویسنده ی مشهور آمریکایی . »

چون حالا دیگر تقریبا به خارج شهر رسیده بودند و کسی در آن حوالی نبود که صدای ابراز احساسات لاری را بشنود .

ـ هیس !من به جرأت می توانم بگویم که جوابی دریافت نخواهم کرد ، ولی از لحظه ای که این کار را شروع کردم ، لحظه ای نتوانستم آسوده باشم و چیزی درباره ی آن به کسی نگفته ام . چون نمی خواستم جز ما دو نفر ، کس دیگری هم ناامید شود .

ـ ولی مطمئن باش که داستانت شکست نخواهد خورد ، جو . داستان های تو در مقایسه با آن آت و آشغال هایی که هر روز توی روزنامه ها چاپ می شوند ، مثل کارهای شکسپیر هستند . آه ، چقدر وقتی آنها را توی روزنامه ببینم کیف خواهد داشت و چقدر به نویسنده ی خودمان افتخار خواهیم کرد .

در این موقع چشمان جو برقی زد و چند لحظه به عالم رویا فرو رفت . چون که همیشه انسان از اینکه به چیزی اطمینان پیدا کند ، احساس مطبوعی می کند و شنیدن حس تحسین و تشویق از طرف یک دوست ، حتی شیرینتر از یک دوجین ستایش اغراق آمیز یک روزنامه نویس است .

سپس جو در حالی که سعی می کرد امیدهای پرتلالویی که با شنیدن کلمات تشویق آمیز لاری ، در دلش زبانه می کشید ، فرو نشاند ، گفت :« خوب راز تو چی شد . زود باش تدی ، و الا دیگر بعد از این حرف هایت را باور نخواهم کرد .»

ـ ممکنه برای گفتن آن توی دردسر بیفتم . ولی چون به کسی قول نداده ام که آنرا بازگو ننمایم ، پس آنرا خواهم گفت . زیرا تا موقعی که تکه های آبدار خبری را که بدست آورده ام ، برایت تعریف نکنم ، فکرم راحت نخواهد شد . من می دانم که دستکش مگ کجاست .

جو که خیلی ناامید شده بود ، در حالی که سرش را تکان می داد و با چهره ای پر از هوش و ذکاوت اسرار آمیز چشمک می زد ، گفت :« همه اش همین بود ؟»

ـ فعلا تا همین جا کافیه ، ولی اگر تو مشتاق شنیدن دنباله ی آن باشی ، بقیه اش را برایت خواهم گفت .

ـ خوب پس بگو .

لاری سرش را خم کرد و رازی را به گوش جو زمزمه کرد که به شنیدن آن ، حالت صورت جو عوض شد و قیافه ی خنده داری پیدا کرد . دخترک در حالی که هم متعجب و هم ناخشنود به نظر می رسید ایستاد و برای یک دقیقه به لاری خیره شد . سپس دوباره به راه افتاد و با تندی اظهار داشت : « تو از کجا این را فهمیدی؟»

ـ آن را دیدم .

ـ کجا ؟

ـ توی جیبش .

ـ در تمام این مدت ؟

ـ بله ! آیا خیلی رمانتیک نیست ؟

ـ نه ، خیلی هم نفرت انگیز است .

ـ از آن خوشت نیامد ؟

ـ البته که نیامد . این کار خیلی وقیحانه است . او اجازه ندارد . اوه ، خدا به من صبر بدهد ، مگ وقتی آن را بشنود ، چه خواهد گفت ؟

ـ تو نباید آن را به کسی بگویی . این را به خاطر داشته باش .

ـ ولی من این قول را ندادم .

ـ من به تو اطمینان کردم ، همین کافی بود .

ـ بسیار خب ، فعلا چیزی نخواهم گفت ، ولی از شنیدن آن متنفر شده ام و کاش آن را به من نگفته بودی .

ـ من فکر می کردم تو از شنیدن آن تفریح می کنی .

ـ تفریح از اینکه کسی بیاید و مگ را از پیش ما ببرد ؟ نه ، متشکرم .

ـ تو این را وقتی کسی بیاید و بخواهد خودت را ببرد ، بهتر درک خواهی کرد .

جو با غضب فریاد زد :« دلم می خواهد کسی را که بخواهد این را امتحان کند ، ببینم .»

ـ پس من باید این را امتحان کنم .

بعد لاری پیش خود از این عقیده خنده اش گرفت .

جو تقریبا با قدرنشناسی گفت :« من فکر نمی کنم دیگر علاقه ای به شنیدن هیچ رازی داشته باشم . چون از وقتی که آن را برای من گفتی ، در فکرم احساس آشفتگی می کنم . »

لاری پیشنهاد کرد :« بیا این تپه را تا پایین مسابقه بدهیم . آن وقت حالت دوباره جا خواهد آمد .»

هیچکس در آن حوالی مشاهده نمی شد و آن جاده ی همواری که آنطور دعوت کننده جلو پای او سرازیر شده بود جو را سخت وسوسه کرد . دخترک از جایش پرید و درحالیکه کلاه ، شانه و سنجاق سرش را پشت سرش به جای می نهاد ، شروع به پایین دویدن از تپه کرد .

لاری اول به خط مسابقه رسید و کاملا از موفقیت پیشنهاد خودش راضی به نظر می رسید . چون که طولی نکشید که رقیب مسابقه اش با موهای به هوا رفته ، چشمان برافروخته و گونه های سرخ و صورتی شاد که دیگر اثری از ناامیدی قبلی در آن نبود ، از راه رسید .

جو درحالی که با خستگی زیر درخت افرای کهنسالی که با برگهای قرمز رنگش ساحل را جارو می کرد خود را روی زمین می انداخت ، اظهار داشت :« من آرزو داشتم یک اسب بودم چون که در این صورت می توانستم کیلومترها در این هوای باشکوه و فوق العاده بدوم و نفسم اینطور نبرد . این دویدن خیلی عالی بود و ببین چطور دوباره مرا شاد و سرحال کرده است . حالا مثل یک بچه ی خوب برو و اون چیزهای مرا جمع کن و بیاور . »

لاری سر فرصت برای جمع آوری چیزهای جو که این طرف و آن طرف پراکنده شده بودند ، شروع به بالا رفتن از تپه کرد و جو نیز درحالیکه امیدوار بود تا وقتی که دوباره سر و وضعش را مرتب کند ، خدا کند که کسی از آن حوالی عبور نکند ، مشغول جمع کردن گیس های بافته اش شد . ولی از بدشانسی جو ، یک نفر پیدایش شد و او کسی جز مگ نبود که خیلی حالت خانمانه ای داشت و لباس مهمانی اش را پوشیده بود و ظاهرا جایی به مهمانی دعوت شده بود .

مگ به دیدن خواهرش در آن وضعیت و با آن سر و روی ژولیده و خاک آلود ، با تعجبی اشراف منشانه اظهار داشت :« تو اینجا مشغول چکاری هستی ؟»

جو یک دسته برگ قرمز که همان لحظه جمع کرده بود ، نشان داد و با تواضع گفت :« برگ جمع می کردم .»

در این موقع لاری از راه رسید و درحالیکه نیم دوجین سنجاق را توی دامن جو می ریخت ، با شیطنت اضافه کرد :« و سنجاق سر . روی این تپه سنجاق سر می روید ، مگ . همینطور شانه و کلاه های حصیری .»

مگ با شنیدن این حرف ، داستان را فهمید و در حالی که مچ لباسش را مرتب می کرد و موهایش را که باد آشفته کرده بود با دستش صاف می نمود ، سرزنش کنان گفت :« مسابقه دو ؟ تو چطور این کار را کردی ؟ واقعا تو کی خیال داری دست از این حرکات بچگانه و سبک که مناسب یک دختر نیست برداری ؟»

ـ موقعی که پیر و عصا قورت داده بشوم و مجبور شوم که چوبدستی به دست بگیرم . بیخود سعی نکن زودتر از این موقع ، مرا بزرگ کنی مگ . به قدر کافی تحمل این همه تغییرات ناگهانی تو ، مشکل است . بنابراین اقلا بگذار من یکی تا هر موقع که بخواهم یک ختر بچه باشم .

جو همانطور که داشت صحبت می کرد ، سرش را روی برگها خم کرده بود تا کسی متوجه لرزش لب هایش نشود ، چون این اواخر ، جو احساس می کرد که مارگارت خیلی به سرعت دارد یک زن می شود و به علاوه راز لاری نیز این احساس جدایی را که یکی از همین روزهای نزدیک فرا می رسید ، قوت بخشیده و خیلی نزدیک تر به نظر آورده بود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لاری متوجه حالت گرفتگی در صورت جو شد و سعی کرد توجه مگ را با این سوال منحرف سازد :« کجا دعوت داری که آنقدر خودت را قشنگ درست کرده ای ، مگ ؟»

ـ منزل گاردینرها و سالی همه چیز را درباره ی عروسی « بل موفت » برایم تعریف کرده است ، می گوید عروسی خیلی باشکوهی بوده است و آنها برای گذراندن زمستان به پاریس رفته اند . فکرش را بکن که چقدر این موضوع باید فوق العاده و خوشحال کننده باشد!

ـ آره احساس می کنم که واقعا حسودیم می شود .

جو درحالیکه حرصش را داشت سر کلاهش در می آورد ، گفت :« از این موضوع خوشحالم .»

مگ با تعجب پرسید :« چرا ؟»

ـ برای اینکه اگر تو طرفدار شوهر پولدار و تجملات باشی ، هرگز با یک مرد فقیر ازدواج نخواهی کرد .

و بعد جو اخمی تحویل لاری داده و با لال بازی خواست او را متوجه آنچه که داشت می گفت ، بکند .

مگ اظهار داشت :« ولی من هرگز با هیچکس ازدواج نخواهم کرد .»

بعد هم درحالیکه آن دو تا به دنبالش راه می افتادند ، با وقار تمام به راه افتاد . آن دو تا همانطور که دنبال مگ می رفتند ، لحظه ای دست از خنده ، درگوشی حرف زدن و شلنگ تخته انداختن برنمی داشتند ، به عبارت دیگر به قول مگ « عین بچه ها رفتار می کردند .»

ولی آنقدر شاد بودند که شاید مگ اگر بهترین لباسش تنش نبود ، او هم ته دلش خیلی میل داشت که به آنها ملحق شده و مثل آنها ورجه ورجه کند !

 

برای یکی دو هفته ، جو چنان رفتار عجیبی داشت که خواهرهایش حسابی به شک افتاده بودند و سر از کار جو در نمی آوردند . مثلا هروقت یک پستچی زنگ می زد ، جو به طرف در خانه شیرجه می رفت و یا اینکه بعضی اوقات نگاه های خیلی افسرده ای به طرف مگ می کرد و یا در حالی که که از جایش می پرید ، مگ را فشار می داد و با حالت خیلی مرموزی ، صورتش را می بوسید ، همچنین با لاری دائما در حال رد و بدل کردن رمز بود و درباره ی « عقاب های بال گسترده » صحبت می کردند ، بطوری که دخترها متفق القول شده بودند که آن دو پاک عقلشان را از دست داده اند . در دومین شنبه وقتی جو از خانه بیرون رفت ، مگ همانطور که در مقابل پنجره ی خانه مشغول گلدوزی بود ، با دیدن منظره سر دنبال هم نهادن لاری و جو دور باغ و از نظر ناپدیدشدنشان در آلاچیق ایمی ، واقعا دیگر کفرش بالا آمده بود . زیرا حالا دیگر در زیر آلاچیق چه می گذشت ، او نمی توانست آنجا را ببیند ، اول یک سری جیغ و فریاد و خنده به گوش رسیده ، بعد زمزمه های مخفیانه و بعد هم صدای ورق خوردن روزنامه هایی !

مگ در حالی که با صورتی ناراحت ، شاهد این مسابقه بود ، آهی کشید و اظهار داشت :« چکار باید با این دختر بکنیم ؟ او هرگز نمی خواهد مثل یک خانم جوان رفتار نماید .»

بت که هرگز ابراز نمی کرد ، از اینکه جو با کس دیگری جز او سر و سری دارد ، کمی آزرده خاطر اظهار داشت :« ولی من امیدوارم که او یک خانم نباشد . او خیلی عزیز و تفریح آور است . »

ایمی که آن طرف نشسته بود و داشت با چند حلقه از موهایش مدل تازه ای برای خودش درست می کرد ، بعد از اینکه آنها را به نحو خیلی آلامدی بالای سرش جمع کرد و ظاهرا از این ریخت خودش خیلی احساس شیکی و خانم بودن به او دست داده بود ، درحالیکه چند تا کلمه فرانسه بلغور می کرد ؛ اضافه کرد :« خیلی سعی شده است ، ولی هرگز نمی توانیم او را « کومی لافو » [ commy la fo تلفظ غلطی از comme it fautبه معنی « آنطور که شایسته است » ] بسازیم .»

بعد از چند دقیقه جو داخل اتاق پرید و خودش را روی کاناپه انداخت و شروع به خواندن چیزی کرد .

مگ با مدارا و ملایمت رسید :« چیز جالبی پیدا کردی جو؟»

جو درحالیکه سعی می کرد با دقت تمام اسم روزنامه را پنهان کند ، در پاسخ گفت :« نه فقط یک داستان است . گمان نمی کنم چیز خیلی جالبی باشد . »

ایمی با لحن خانم بزرگ منشانه اش گفت :« بهتره آنرا بلند بخوانی . هم سر ما را گرم می کند هم تو را از شیطنت کردن باز می دارد . »

بت درحالیکه سر در نمی آورد که چرا جو آنطور سرش را پشت صفحه ی روزنامه ی کذایی قایم کرده است ، پرسید:« اسمش چیست ؟ »

ـ نقاشان رقیب.

مگ گفت :« اسمش به گوش خوب می آید ، آنرا بخوان ، جو .»

در اینجا ، جو پس از اینکه یک نفس عمیق و بلند و طولانی کشید ، تند تند شروع به خواندن داستان کذائی کرد . دخترها خیلی با علاقه مندی مشغول گوش دادن بودند . چون که ظاهرا داشتان خیلی رمانتیک بود و ضمنا کمی هم تراژدیک ، زیرا تمام قهرمانان آن در پایان داستان می مردند .

وقتی جو مکث کرد ، ایمی تصدیق کنان گفت :« من آن قسمتی را که درباره ی آن تابلو باشکوه بود ، خیلی دوست داشتم .»

مگ هم همانطور که چشمانش را پاک می کرد ، ( چون از قرار قسمت عاشقانه ی داستان خیلی تراژدیک بود ) گفت :« من آن قسمت عاشقانه را ترجیح می دهم . « ویولا » و « آنجلو» اسم های محبوب من هستند . راستی این موضوع عجیب نیست ؟»

بت درحالیکه نگاهی به صورت جو می انداخت ، با سوءظن پرسید :« کی آن را نوشته است ؟»

خواننده ی داستان ناگهان از جایش بلند شد ، روزنامه را به کناری انداخت و با قیافه ی برافروخته و خنده دار که مخلوطی از وقار و هیجان بود ، با صدایی بلند اعلام کرد :« خواهر شما .»

مگ بی اختیار کارش از دستش پایین افتاد و فریاد زد:« تو؟»

ایمی مانند یک منتقد با تعجب اضافه کرد :« خیلی خوب بود ، جو »

و بت نیز خواهرش را در آغوش گرفت و درحالیکه از این موفقیت باشکوه هیجان زده شده بود ، گفت :« من می دانستم ! من می دانستم ! اوه ، جو عزیز من ، من به تو افتخار می کنم .»

نمی توانم برایتان بگویم که آنها چقدر همگی خوشحال ودند و چطور مگ نمی توانست آنرا باور کند تا موقعی که با چشم خودش اسم « دوشیزه ژوزفین مارچ » را که توی روزنامه چاپ شده بود دید ! چطور ایمی تایید کنان قسمت های هنری آنرا مورد انتقاد هنری قرار داده و پیشنهاد هایی برای بهتر شدن نتیجه ی داستان می داد که البته بدبختانه نمی توانستند مورد اجرا قرار بگیرند ، چون که قهرمانان زن و مرد آن ، همگی مرده بودند ؛ چطور بت به هیجان آمده و با خوشحالی مشغول رقصیدن و آواز خواندن بود ؛ و چطور هانا به اتاق آمده و با حیرت تمام اظهار داشته بود :« اوه خدای من شکسپیر زنده شده است ، به خدا خانوم باور کنید اون یک شکسپیر کوچولو است .»

و بالاخره چطور خانم مارچ وقتی قضیه را فهمیده بود ، مغرور و خوشحال شده و چطور جو در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، می خندید و به عبارت دیگر چطور همانطور که روزنامه دست به دست می گشت ، گوئی « عقاب بال گسترده » ای باشکوه تمام بالهای خود را به روی « منزل مارچ » پهن کرده بود .

تمام اهالی خانواده همانطور که دور جو حلقه زده بودند ، یک ریز از وی سوال می کردند :« چه موقع آنرا نوشتی ؟» ، « چقدر برای آن گرفتی ؟» ، « پدر چه خواهد گفت ؟» ، « لاری به آن نخواهد خندید ؟» ، خلاصه خانه حالت یک جشن و عید بزرگ را به خود گرفته بود . زیرا که این فامیل ساده و مهربان عاددت داشتند که با هر پیشامد کوچک خوش خانوادگی جشن و سروری به پا سازند .

جو درحالیکه فکر می کرد آیا « دوشیزه برنی » بیشتر به « اولینا » فیس و افاده می کند یا او به « نقاشان رقیب» اش ، خطاب به خواهرهایش گفت :« وراجی را بس کنید دخترها .»

و بعد از اینکه تعریف کرد که چطوری ترتیب داستان هایش را داده است ، افزود :« و موقعی که من رفتم که جوابش را بگیرم ، اون آقا گفت که از هر دوی آنها خوشش آمده است ، ولی چون من یک مبتدی هستم نمی تواند به مبتدی ها پول بدهد و فقط می تواند که اجازه بدهد آنها در روزنامه اش چاپ شوند . او گفت که این خودش تمرین خیلی خوبی است و وقتی که مبتدی ها پیشرفت کردند ، می توانند در ازای داستانهای خود پول بگیرند . بنابراین من هر دو داستان را به وی سپردم که آنها را چاپ کند و او این روزنامه را برای من پست کرده است و لاری و من آنرا گرفتیم و او اصرار داشت که آنرا ببیند . بنابراین من آن را نشانش دادم و او عقیده داشت که خیلی خوب از آب درآمده است و من باید بیشتر چیز بنویسم تا بتوانم پول بگیرم و من خیلی خوشحال هستم ، چون در آن موقع من قادر خواهم بود خرج خودم را در آورده و به دخترها نیز کمک خواهم کرد .»

در اینجا نفس جو بریده و درحالیکه کله اش را توی روزنامه فرو می برد ، داستان کوچکش را با چند قطره اشک حقیقی مرطوب کرد . چون فکر مستقل بودن و بدست آوردن پاداشی برای آنچه که به آن عشق می ورزید ، عزیزترین آرزوی قلبی اش بود و به نظر می آمد که این اولین قدم به سوی پایانی خوش است .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر