رفتن به مطلب
Negarita

بخواب زیبای من | ماری هیگینز کلارک

پست های پیشنهاد شده

نیو اندیشید :

 

تا وقتی کار کنه ، صد سال عمر می کنه .

 

و به یاد ضرب المثلی جالب افتاد :

 

ــ اگه می خوای فقط یه سال خوش باشی ، برنده ی لاتاری شو . اگه می خوای تمام عمرت رو شاد باشی ، به کاری که می کنی ، عشق بورز .

 

پس از مرگ ریناتا عشق به کار مایلز را سر پا نگه داشته بود .

 

و حالا اتل لامبستون مرده بود پس از عزیمت آنان ، بازرسان همانجا ماندند تا لباسهایی را که کفن اتل بود ، تا کنند ؛ لباسهایی که نیو می دانست روزی دوباره در دادگاه ظاهر می شوند . آن لباسها برای آخرین بار بر تن کسی دیده شده بود .

 

مایلز حق داشت . او واقعاً احمق بود که با این گوشواره های مسخره که در این محیط شوم تلق تلق صدا می داد ، خودش را به شکل دلقک ها در آورده و به آنجا رفته بود ، اما خوشحال بود که آن شنل سیاه را که همه ی آنها را می پوشاند ، به تن کرده بود . زنی مرده بود . نه خوشرو بود ، نه محبوب اما بسیار باهوش بود و زورق خود را آن طور که می خواست هدایت می کرد . زنی که می خواست برتر به نظر بیاید اما نه وقتش را داشت نه استعداد لازم را برای آنکه خودش به تنهایی مد را انتخاب کند .

 

مد . خودش بود . این چیزی بود که با لباس اتل ربط داشت ...

 

نیو احساس کرد لرزشی او را فرا گرفت . قطعاً جک کمپل متوجه آن شد که ناگهان دستش را دور او حلقه کرد .

 

جک پرسید :

 

ــ اونو خیلی دوست داشتی ؟

 

ــ بیشتر از اونی که تصورش رو می کردم .

 

آنان مقابل ورودی دادگاه بودند . دادستان و مایلز عقیده داشتند بهتر است مانهاتان و حوزه ی راکلند با هم در تحقیقات همکاری تنگاتنگ کنند .

 

ــ من در مقامی نیستم که اظهار عقیده کنم . براحتی فراموش می کنم که من دیگه مرد شماره یک اداره ی پلیس نیستم .

 

صدای قدمهایشان در راهروی طویل و تمام نشدنی مرمر طنین می انداخت . مرمرهاکهنه و فرسوده و خط دار و ترک دار بود .

 

رگ گردن اتل . اتل گردنی خیلی ظریف داشت ، اما چروک نداشت . بسیاری از زنان حدوداً شصت ساله ، کم کم ، نشانه های فاحش پیری را آشکار می کنند . وقتی تولید کننده ای می خواست به هر قیمتی شده مدل های بی یقه را برای زنان جا افتاده به ریناتا بفروشد ، او می گفت :

 

ــ گردن اول از همه چروک می افته .

 

نیو می خواست تقاضایی کند و دعا می کرد نامربوط به نظر نیاید .

 

ــ نمی دونم ...

 

دادستان و مایلز و جک منتظر ماندند .او دوباره شروع کرد .

 

... نمی دونم چرا ، اما احساس می کنم باید با اون صحبت کنم .

 

نیو بغضی را که راه گلویش را بسته بود ، فرو داد و احساس کرد سه جفت چشم او را موشکافی می کنند .

 

مایرا برادلی به آرامی گفت :

 

ــ خانم کانوی اظهارنامه ی کاملی ارائه داده . اگه بخواین ، می تونین نگاهی به اون بندازین .

 

ــ دلم می خواد شخصاً با اون صحبت کنم .

 

نیو تب آلود اندیشید :

 

خدا کنه ازم نپرسن چرا .

 

و ادامه داد :

 

ــ لازمه .

 

مایلز گفت :

 

ــ به همت دخترم بود که تحقیق پیش رفت ، اگه می خواد با اون شاهد صحبت کنه ، به نظرم باید این اجازه رو بهش داد .

 

او از قبل در را گشوده بود و مایرا برادلی از باد سرد ماه آوریل می لرزید . او گفت :

 

ــ آدم خیال می کنه تو ماه مارسه . گوش کنین ، من هیچ ایرادی نمی بینم . ما می تونیم به خانم کانوی تلفن کنیم تا ببینیم خونه هست یا نه . به نظرم اون هر چی رو می دونسته ، گفته ، اما شاید جزئیات دیگه ای آشکار بشه . یه لحظه صبر کنین .

 

او چند لحظه بعد بازگشت .

 

ــ خانم کانوی خونه س . اون با کمال میل قبول کرد با شما صحبت کنه . اینم نشونی ش و نشانه هایی برای رسیدن به اونجا .

 

او لبخندی به مایلز زد ، لبخند همکاری بین دو پلیس حرفه ای :

 

ــ اگه یه وقت اون یادش اومد کسی رو که لامبستون رو کشته ، دیده ، یه زنگ به ما بزنین ، باشه ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]کیتی کانوی آتشی در کتابخانه برافراشته بود ؛ آتشی بزرگ که زبانه های آبی رنگ آن بر فراز هیزم های سرخ رنگ به بازی می پرداخت . کیتی با لحنی عذرخواهانه گفت :

ــ اگه خیلی گرمتون شد ، بهم بگین . اما از وقتی دست اون زن بیچاره رو لمس کردم ، احساس می کنم تا مغز استخونهام یخ زده .

او با ناراحتی حرف خود را قطع کرد ، اما انگار از سه جفت چشمی که او را تماشا می کرد ، منعکس می شد که احساس او را درک می کنند . آنان به نظرش مهربان آمدند . نیو کرنی ؛ او چیزی بیشتر از زیبایی داشت . صورتی گیرا و جذاب با گونه های برجسته و پوستی شیری رنگ که جلوه ی چشمان قهوه ای و نگاه نافذش را بیشتر میکرد. اما نشانه هایی از تنش عصبی در آنها دیده می شد ؛ مردمک ها گشاد شده بودند . مرد جوان ، جک کمپبل آشکارا نگران او بود . او در حالی که به نیو کمک می کرد شنلش را درآورد ، گفته بود :

ــ نیو ، هنوز داری می لرزی .

کیتی ناگهان دستخوش دلتنگی غریبی شد . پسرش هم تیپ جک کمپبل بود ، کمی بیشتر از یک متر و هشتاد سانتی متر قد ، چهارشانه ، لاغر ، ظاهری پر انرژی و با هوش . کیتی از اینکه مایک در دنیای دیگر زندگی می کرد ، تأسف خورد .

و مایلز کرنی . وقتی دادستان تلفن زده بود ، کیتی فوراً فهمیده بود او از چه کسی صحبت می کند . نام کرنی سالها به طور مرتب نقل رسانه ها بود . وقتی مایک برای شام یا ناهار او را به نیریز در خیابان 57 شرقی می برد ، کیتی او را دیده بود . او می دانست مایلز دچار حمله ی قلبی شده و خود را بازنشسته کرده است ، اما حالا به نظر می رسید روبراه است . یک ایرلندی زیبا .

کیتی در حین عبور به خود تبریک گفت که جین و پولیور کهنه و خیلی گشادش را با یک بلوز ابریشم و شلوار عوض کرده بود . وقتی آنان شرابی را که او تعارفشان کرد ، نپذیرفتند ، کیتی اصرار کرد که چای درست کند .

مایک در یک صندلی صاف با روکش پارچه ای راه راه قرمز و کاراملی نشست و نیو و جک کنار یکدیگر در کاناپه ای به شکل نیم هلال روبروی شومینه جای گرفتند . مایلز نگاهی تحسین آمیز به اتاق انداخت . راحت به نظر می رسید . کم هستند کسانی که ذکاوت خرید صندلی ها و کاناپه هایی را داشته باشند که یک مرد بلند قد بتواند سرش را تکیه بدهد . او برخاست و شروع کرد به بررسی عکس های خانوادگی در قابها . داستان یک زندگی . زوج جوان . کیتی کانوی در طول سالها ذره ای از جذابیتش را از دست نداده بود . او و شوهرش با پسر کوچکشان . عکسهای چسبانده شده ی پسر در سن های مختلف . آخرین عکس ، کیتی و پسرش را همراه با همسر ژاپنی و فرزندشان نشان می داد . مایرا برادلی از قبل گفته بود زنی که جسد اتل را پیدا کرده ، بیوه است .

صدای قدمهای کیتی در راهرو طنین انداخت . مایلز بسرعت به سمت قفسه های کتابخانه رفت . یک ردیف کتاب نگاهش را جلب کرد ، مجموعه ای از آثار مردم شناسی با ظاهر کار کرده . او شروع کرد به بررسی آنها .

کیتی سینی نقره ای را روی میز گرد نزدیک کاناپه قرار داد ، چای را در فنجانها ریخت و به همراه بیسکویت تعارف کرد . او گفت :

ــ صبح یه عالمه از اینا پختم ؛ گمونم بعد از حادثه ی دیروز منقلب شده بودم .

و به سمت مایلز رفت .

مایلز پرسید :

ــ کی مردم شناسه ؟

کیتی لبخند زد :

ــ تازه کارم . توی دانشگاه وقتی استاد گفت ما نمی تونیم آینده رو بدون مطالعه ی گذشته بشناسیم ، مبتلا به ویروسش شدم .

مایلز گفت :

ــ دقیقاً همون چیزیه که من مرتباً به محققام یادآوری می کردم .

نیو در گوش جک زمزمه کرد :

ــ اون داره عاشق میشه . هیچ وقت اونو این طوری ندیده بودم .

در طول مدتی که چای شان را می نوشیدند ، کیتی تعریف کرد که چگونه اسبش در سراشیبی رم کرده ، و کیسه ای نایلونی را که با صورتش تماس پیدا کرده بود و احساس گذرای دستی در یک آستین را توصیف کرد . او توضیح داد به چه نحوی دیده بود آستین بلوز ورزشی اش از درپوش سبد لباس بیرون مانده و چگونه در آن لحظه فهمیده بود که باید به پارک برگردد و جستجو کند .

نیو بدقت به او گوش می داد و سرش به پهلو خم شده بود ، انگار خود را ملزم به دریافت هر کلمه ای می دید . این اندیشه که چیزی از ذهنش می گریزد ، هنوز آزارش می داد ، یک چیز واضح که درست در دسترسش بود . و ناگهان فهمید که موضوع از چه قرار است .

ــ خانم کانوی ، ممکنه دقیقاً توضیح بدین که وقتی جسد رو پیدا کردین ، چی دیدین ؟

مایلز سرش را تکان داد :

ــ نیو ؟

نیو بدقت مشغول طرح سؤالاتش بود و نمی خواست حرفش قطع شود :

ــ مایلز متأسفم اما این خیلی مهمه . در مورد دست اتل باهام صحبت کنین . بهم بگین چی دیدین ؟

کیتی چشمانش را بست :

ــ انگار دست یه مانکن بود . خیلی سفید با لاک قرمز تند . لبه های آستین آبی بود . که مچ دست رو می پوشوند و یه تیکه نایلون سیاه بهش چسبیده بود . بلوز آبی و سفید بود ، اما بزحمت از سر آستین بیرون زده بود . اون مچاله شده بود . باور نکردنیه ف اما نزدیک بود چروک اونو صاف کنم .

نیو آهی بلند کشید ، به سمت جلو خم شد و پیشانی اش را مالید .

ــ اینم اون چیزی که آزارم می داد . اون بلوز .

مایلز پرسید :

ــ اون چه چیز خاصی داره ؟

ــ اون ...

نیو لبانش را گاز گرفت . یک بار دیگر نزدیک بود مورد تمسخر آنان قرار بگیرد . بلوزی که اتل پوشیده بود ، جزو سه پیس اصلی بود . اما وقتی اتل آن را خریده بود ، نیو گفته بود که به عقیده ی او آن بلوز مناسب نیست و بلوزی دیگر را به اتل فروخته بود ؛ سفید یکدست بدون راههای آبی اضافی . او دو بار آن کت و دامن را به تن اتل دیده بود و هر بار با بلوز سفید .

چرا اتل بلوز راه راه سفید و آبی رو پوشیده بوده ؟

مایلز پافشاری کرد :

ــ موضوع چیه ، نیو ؟

ــ احتمالاً اهمیتی نداره . فقط تعجب می کنم که اتل این بلوز رو پوشیده . به اون کت و دامن نمیاد .

ــ نیو تو خودت به پلیس نگفتی که این کت و دامن رو می شناسی و می دونی مال کدوم مزونه ؟

ــ چرا اون مال کارگاه گوردون استیوبره .

ــ متأسفم . نمی دونستم .

مایلز کوشید خشمش را پنهان کند .

کیتی گفت :

ــ گمونم متوجه شدم .

فنجان نیو را از چای داغ پر کرد و با لحنی دستوری گفت :

ــ اینو بنوشین . به نظر خسته میاین .

سپس از روبرو به مایلز نگریست .

ــ اگه اشتباه نکنم . نیو تصور می کنه امکان نداشته اتل لامبستون به میل خودش اون کت و دامنی رو که موقع پیدا شدن جسدش به تن داشته ، پوشیده باشه .

نیو گفت :

ــ می دونم اتل اون بلوز رو خودش انتخاب نکرده .

او با نگاه شکاک مایلز روبرو شد .

...معلومه که جسدش جابجا شده . راهی هست که نشون بده آیا کسی می تونسته بعد از مرگش لباس تن اون کنه ؟

[/align][align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]داگلاس براون می دانست که گروه جنایی قصد دارد برای تفتیش خانه ی اتل بیاید ، با این حال با مشاهده ی حضور آنان شوکه شد . چهار مفتش وارد آپارتمان شدند . داگلاس آنان را تماشا می کرد که روی سطوح پودر ریختند ، فرش و زمین و مبلها را جاروبرقی کشیدند ، کیسه های نایلونی حاوی گرد و غبار ، رشته ها و ذراتی را که جمع کرده بودند ، بدقت مهر و موم کردند و برچسب زدند ، موشکافانه بررسی کردند و فرش کوچک شرقی کنار میز اتل را بو کشیدند .داگ پس از مشاهده ی جسد اتل ، در حالی که قلبش در دهانش آمده بود ، از سردخانه خارج شده بود ؛ خاطره ی ناگوار دریا زدگی وحشتناکی که در موقع اولین و آخرین سفرش با کشتی احساس کرده بود ، به ذهنش آمده بود . ملافه ای روی اتل کشیده شده بود که صورتش را همچون روبند راهبان می پوشاند ، به طوری که داگ نتوانسته بود گلوی او را ببیند . حواس داگلاس بر کبودی زرد و آبی روی گونه ی او متمرکز شده بود . او سرش را تکان داده و بسرعت به سمت دستشویی رفته بود .

او تمام شب را در رختخواب اتل بیدار مانده و کوشیده بود تصمیم بگیرد . می توانست در مورد سیموس با پلیس صحبت کند و برایشان از تلاش های مأیوسانه ی او برای مجبور کردن اتل به چشم پوشی از مقرری حرف بزند . اما آن زن ، راث در مورد او بدگویی می کرد . او وقتی متوجه حماقتی شد که مرتکب شده و اسکناس های صد دلاری را از بانک بیرون کشیده بود ، احساس کرد عرقی سرد بر پیشانی اش نشست . اگر پلیس می فهمید که ...

پیش از رسیدن پلیس ، او نگران شده بود و مردد بود که آیا اسکناس های داخل آپارتمان را همان طور پنهان باقی بگذارد یا نه . اگر آنها را در آنجا پیدا نمی کردند ، چه کسی می توانست ثابت کند که اتل همه را خرج نکرده است ؟

یک نفر آن را می دانست . شاید آن زن خل و چلی که برای نظافت خانه می آمد متوجه اسکناس هایی که او دوباره سرجایشان گذاشته بود ، شده بود .

دست آخر ، داگلاس تصمیم گرفت به چیزی دست نزند . او می گذاشت کارآگاهان پلیس اسکناس ها را پیدا کنند . اگر سیموس یا زنش می کوشیدند او را متهم کنند ، او آنان را دروغگو خطاب می کرد . داگلاس که از این اندیشه اندکی تسکین یافته بود ، حواسش را متوجه آینده کرد . از این پس آپارتمان به او تعلق داشت . پول اتل مال او بود .

او از شر تمام آن لباس ها و وسایل مسخره راحت می شد . الف با الف می آید ، ب با ب . شاید همه را همان طور بسته بندی می کرد و آنها را در زباله دان می انداخت .

این اندیشه لبخند تیره بر لبانش نشاند . فایده ای نداشت که شروع به اسراف کند . چرا می بایست بسته های دلاری را که اتل خرج لباس هایش کرده بود ، دور می انداخت ؟ او یک مغازه ی لباس های دست دوم حسابی پیدا می کرد و آنها را می فروخت .

صبح آن روز ، وقتی لباس می پوشید ، عمداً یک شلوار آبی تیره و یک بلوز اسپرت به رنگ زرد و قهوه ای انتخاب کرده بود . او می خواست القا کند که سراپا اندوه است . کمبود خواب زیر چشم هایش را گود انداخته بود . درست بموقع بود .

مفتش ها به میز تحریر اتل حمله بردند . او دید که آنان پرونده ی « کاغذ های مهم » را گشودند . وصیتنامه . او هنوز تصمیم نگرفته بود آیا اعتراف کند که از وجود آن مطلع است یا نه . بازرس خواندن آن را تمام کرد، به سوی او چرخید و گویی چیز مهمی نیست ، پرسید :

ــ تا حالا اینو دیده بودین ؟

داگلاس خود را به دست غریزه اش سپرد :

ــ نه . اینا کاغذهای شخصی خالمه .

ــ اون هرگز در مورد وصیتنامه اش با شما صحبتی نکرده بود ؟

داگلاس ادای لبخندی ترحم انگیز را در آورد .

ــ اون گهگداری در موردش شوخی می کرد و می گفت اگه فقط مقرری خوراکش رو برام بذاره باقی عمرم رو راحت خواهم بود .

ــ به نظر میاد اون سرمایه ای چشمگیر براتون به ارث گذاشته . شما اینو نمی دونستین ؟

داگلاس با حرکت دست آپارتمان را نشان داد :

ــ تصور نمی کردم خاله اتل ثروتمند باشه . این آپارتمان رو زمانی خرید که به صورت مشاع فروخته می شد . لابد براش گرون تموم شده . اون از راه نویسندگی بخوبی امرار معاش می کرد ، بدون اینکه جزو طبقه ی ممتاز باشه .

ــ خوب لابد توی زندگی خیلی صرفه جویی کرده .

کارآگاه وصیتنامه را با دستهای دستکش دار و از انتهای آن گرفته بود . داگلاس با درماندگی شنید که او کارشناس آثار انگشت را صدا زد :

ــ رو این گرد بریزین .

پنج دقیقه ی بعد ، داگلاس در حالی که دستانش را تب آلود روی زانوانش می چرخاند ، تأیید و سپس تکذیب کرد که از وجود اسکناس های صد دلاری پنهان شده ای که کارآگاهان در آپارتمان یافته بودند ، مطلع است . او که می کوشید حواس آنان را پرت کند ، توضیح داد که تا دیروز به تلفن ها پاسخ نمی داده است .

ــ چرا ؟

کارآگاه اوبراین تحقیق را رهبری می کرد . سؤال او همچون تیری هوا را شکافت .

ــ اتل آدم عجیبی بود . یه روز که به دیدنش اومده بودم ، اتفاقی گوشی رو برداشتم و اون منو فحش بارون کرد . گفت لازم نیست بدونم چه کسی بهش تلفن می زنه . اما دیروز یه دفعه تصور کردم شاید اون بخواد باهام تماس بگیره . برای همین شروع کردم به جواب دادن .

ــ اون می تونست به محل کارتون تلفن بزنه .

ــ این فکر رو نکرده بودم .

ــ و شما برای اولین بار گوشی رو برداشتین تا تهدیدی رو که علیه اون به زبون آورده شد، بشنوین . تصادف عجیبیه که این تلفن تقریباً موقعی به شما شد که جسد اونو پیدا کردن .

اوبراین ناگهان بازجویی را متوقف کرد .

ــ آقای براون شما قصد دارید در این آپارتمان بمونین ؟

ــ بله .

ــ ما فردا همراه دوشیزه کرنی بر می گردیم تا اون لباس هایی رو که از کمد خانم لامبستون کم شده ، بررسی کنه . شاید نیاز باشه از شما سؤالات دیگه ای بکنیم . پس شما هم حضور خواهید داشت .

این درخواست نبود ؛ تأکیدی واضح و صریح بود .

داگلاس به طرزی عجیب از مشاهده ی پایان یافتن سؤالات تسکین نیافت . و هراسش توجیه شد . اوبراین افزود ک

ــ شاید شما رو به کلانتری مرکزی احضار کنیم . به شما اطلاع خواهیم داد .

آنان کیسه های نایلونی را همراه با محتویات جارو برقی ، وصیتنامه ی اتل ، یادداشت روزانه ی او و فرش کوچک شرقی همراه خود بردند . داگ شنید که یکی از آن دو با صدای بلند گفت :

ــ اونا بیخودی خودشون رو خسته کردند . هیچ وقت نمی تونن لکه های خون رو به طور کامل از روی فرش پاک کنن .

[/align]***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]در بیمارستان سنت وینسنت ، تونی ویتال هنوز در بخش مراقبت های ویژه بود و وضعیتش همچنان بحرانی می نمود اما رئیس جراحان اصرار داشت به والدینش اطمینان ببخشد :

ــ اون جوون ونیرومنده . ما تصور می کنیم خوب میشه .

تونی با شانه و سر و سینه و پاهای باندپیچی شده ، متصل به سرمی که در رگهایش جاری بود ، با نمایشگرهایی که هر تغییری را در اندام نشان می داد و با لوله هایی که در سوراخ های بینی اش بود ، به آرامی از حالت اغما به جرقه ای از هوشیاری دست می یافت و آخرین لحظات به یادش می آمد .

چشمان نیکی سپتی که عمیقاً او را بررسی می کرد . تونی فوراً فهمیده بود که نیکی شک برده بود که به داخل آنان رخنه کرده است . به جای ماندن و تلفن زدن ، می بایست به کلانتری می رفت . می بایست می فهمید که پوشش اش دیگر به درد نمی خورد .

تونی به آرامی وارد تاریکی شد .

وقتی هوشیاری گنگی به دست آورد ، شنید که دکتر می گفت :

ــ هر روز پیشرفت مختصری رو نشون میده .

هر روز ، او از کی اینجا بود ؟[/i]

می خواست حرف بزند ، اما هیچ صدایی از دهانش بیرون نمی آمد .

نیکی خروشیده بود ، با مشت روی میز کوبیده و به آنان دستور داده بود قرارداد را به هم بزنند . جوئی به او گفته بود که غیر ممکن است . سپس نیکی خواسته بود بداند چه کسی این دستور را صادر کرده است .

جوئی به او گفته بود :

ــ ... یه نفر براش شر به پا شده . کارهاش خراب شده . حالا اف.بی.آی جدی دنبالشه ...

سپس جوئی اسم او را بر زبان آورده بود :

ــ گوردون استیوبر .

[/align][align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align]

[align=RIGHT]سیموس در کلانتری ناحیه ی 20 در خیابان 92 غربی منتظر بود . دانه های عرق در صورت گرد و پریده رنگش برق می زد . می کوشید تمام توصیه های راث و تمام چیزهایی را که به او گفته بود تعریف کند ، به خاطر آورد .

او خیلی ضعیف بود .

او در اتاقی دلگیر بود . میزی در آنجا بود که روی آن پر از جای آتش سیگار بود و صندلی هایی چوبی در آن قرار داشت . صندلی که او رویش نشسته بود ، کمرش را درد می آورد . اتاق پنجره ای تاریک مشرف به خیابان کناری داشت . رفت و آمد در بیرون ، آنجا را مثل جهنم کرده بود ؛ تاکسی ها ، اتوبوس ها و خودروها برق می زدند . خودروهای پلیس تمام ساختمان را احاطه کرده بودند .

قصد داشتند چقدر او را نگه دارند ؟

نیم ساعت دیگر سپری شد تا دو بازرس وارد شدند . منشی دادگاه هم همراه آنان بود که در صندلی پشت سر سیموس جای گرفت . سیموس برگشت و دید که او ماشین تایپش را روی زانوانش قرار داد .

کارآگاهی که مسن تر بود ، اوبراین نام داشت . او هم همچون همکارش استیو گومز ، قبلاً در میکده حاضر شده بود .

سیموس منتظر شد تا آنان هشدارنامه ی معمول را برایش بخوانند ، اما با شنیدن قرائت آن و دیدن اوبراین که یه نسخه ی چاپی از آن را به سمت او دراز کرد و خواست که او هم آن را بخواند ، نتوانست مانع رنگ باختگی خود شود . وقتی از او پرسیدند متوجه آن شده است یا نه ، سرش را تکان داد . بله . آیا وکیل می خواست ؟ خیر . آیا می دانست حق دارد سکوت اختیار کند ؟ بله . آیا می دانست هر چیزی که بگوید ممکن است علیه خودش به کار رود ؟ او زمزمه کرد :

ــ بله .

حالت اوبراین عوض شد . او به طرزی نامحسوس مهربان تر شد و با لحنی مکالمه ای به سیموس خطاب کرد :

ــ آقای لامبستون ، وظیفه ی منه آگاهتون کنم که شما مظنون به قتل همسر اولتون ، اتل لامبستون هستین .

اتل مرده بود . دیگه از پرداخت مقرری خوراک خبری نبود . دیگر فشاری بر او و راث و بچه ها وارد نمی شد . یا شاید این صرفاً شروع بود . سیموس دستان اتل را که در هم قلاب شده بود ، قیافه اش را وقتی از عقب افتاده بود ، نحوه ای که مبارزه کرده و خنجر را گرفته بود ، به یاد می آورد . به نظرش رسید خیسی خون اتل را روی دستانش احساس می کند . کارآگاه با لحن مهربانش چه می گفت :

ــ آقای لامبستون ، شما با همسر سابقتون دعوا کردین . اون شما رو دیوونه کرده بود . مقرری ماهیانه شما رو به تباهی کشونده بود . گاهی فشار به قدری زیاده که کاسه ی صبر آدم لبریز می شه . این اتفاقیه که برای شما افتاد ؟

آیا او دیوانه شده بود ؟ سیموس نفرتی را که در آن لحظه او را در بر گرفته و زردابی که از معده اش بالا زده بود ، و اینکه چگونه دستش را مشت کرده و آن را بر دهان ریشخندآمیز و بدجنس اتل کوبیده بود ، به یاد آورد . سیموس فرو ریخت ، سرش را روی میز گذاشت و شروع کرد به گریستن . از هق هق گریه می لرزید . گفت :

ــ من یه وکیل می خوام .

دو ساعت بعد ، رابرت لین ، وکیل 50 ساله ای که راث با هول و ولا احضار کرده بود ، حاضر شد . او پرسید :

ــ شما رسماً آماده می شین که موکلم رو متهم کنین ؟

کارآگاه اوبراین با قیافه ای اخمو خیره به او نگریست :

ــ نه . فعلاً نه .

ــ در نتیجه آقای لامبستون آزاده که از اینجا بره ، درسته ؟

اوبراین آهی کشید :

ــ بله .

سیموس مطمئن شده بود که آنان او را دستگیر می کنند . در حالی که جرأت نمی کرد آنچه را شنیده بود ، باور کند ، کف دستانش را روی میز فشار داد و بسختی از روی صندلی برخاست . احساس کرد دست رابرت لین بازویش را گرفت و او را به بیرون از اتاق هدایت کرد . سیموس شنید که لین گفت :

ــ من یه نسخه از اظهارنامه ی موکلم رو می خوام .

ــ خواهید گرفت .

بازرس گومز منتظر ماند تا در دوباره بسته شد ، سپس رو به سمت همکارش چرخید :

ــ خیلی دلم می خواست این یارو رو زندونی کنم .

اوبراین لبخندی کوتاه و عاری از شعف زد :

ــ صبور باش . باید منتظر نتیجه ی آزمایشگاه باشیم . ما باید برنامه ی کاری لامبستون رو روز پنجشنبه و جمعه بررسی کنیم . اما یه چیز حتمیه ؛ ما قبل از اینکه لامبستون خوشحال بشه که دیگه مقرری رو به همسر سابقش پرداخت نمی کنه ، حکم محکومیتش رو از دادگاه می گیریم .

[/align]***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]وقتی نیو و مایلز و جک به آپارتمان برگشتند ، پیغامی روی پیغام گیر بود که می گفت اگر ممکن است مایلز با رئیس پلیس شوارتز در دفترش تماس بگیرد .

مایلز در حالی که گوشی رو بر می داشت ، برای جک کمپبل توضیح داد :

ــ هرب شوارتز در فارست هیلز زندگی می کنه ، مثل نود درصد رئیس پلیس ها . اگه هرب یه شنبه توی خونه اش مشغول کاری نیست ، پس اتفاق مهمی افتاده .

گفتگو طولی نکشید . وقتی مایلز گوشی را گذاشت ، گفت :

ــ به نظر میاد قضیه حل شده . لحظه ای که اونا شروع به بازپرسی از شوهر سابق اتل می کنن ، اون مثل بچه ها می زنه زیر گریه و یه وکیل می خواد . طولی نمی کشه که اونا مدارک کافی رو برای متهم کردنش جمع می کنن .

نیو گفت :

ــ می خوای بگی اون هنوز اعتراف نکرده . این طوره ، نه ؟

او چراغ های روی میزها را روشن کرد تا اتاق در نوری گرم و ملایم غوطه ور شود . نور و حرارت . پس از حضور در حقیقت تلخ مرگ ، ذهنش به سمت آرامش کشیده می شد . او نمی توانستیش احساس وجود تهدیدی را در اطراف خود دور کند . از زمانی که لباس های اتل را روی میز دیده بود ، کلمه ی کفن در مغزش می رقصید . او حتی تا جایی پیش رفته بود که از خود پرسیده بود در روز مرگش چه بر تن خواهد داشت ؟ الهام ؟ خرافات ایرلندی ؟ این احساس که کسی می خواهد او را بکشد ؟

جک کمپبل او را نگاه می کرد . نیو اندیشید :

اون می دونه . اون احساس می کنه که فقط موضوع لباس نیست . اگه اتل بلوزی رو که معمولاً با کت و دامن می پوشیده ، داده باشه خشکشویی ، ناخواسته اون یکی رو که به کت و دامنش میومده ، جایگزین اون کرده .

این چیزی بود که مایلز خاطر نشان کرده بود و تمام جواب هایی که می داد ، معنا داشت .مایلز . او روبروی نیو ایستاده و دستانش را روی شانه های او گذاشته بود .

ــ نیو ، تو یه کلمه از حرفهایی که زدم ، گوش ندادی.تو ازم یه سؤال کردی و منم جواب دادم. چی شده ؟

ــ نمی دونم .

نیو لبخندی نامحسوس زد :

... گوش کن ، روز وحشتناکی بود . باید یه گیلاس بزنیم .

مایلز به دقت چهره ی او را بررسی کرد :

ــ به نظرم باید یه نوشیدنی خوب و مقوی بخوریم و بعدش من و جک تو رو برای شام می بریم بیرون .

او نگاهش را به جک دوخت :

... مگه اینکه تو برای امشب برنامه ی دیگه ای داشته باشی .

ــ هیچ برنامه ای ندارم جز اینکه به خودم اجازه بدم نوشیدنی رو من آماده کنم .

اثر اسکاچ همچون چای کیتی کانوی ، این بود که موقتاً پروانه های سیاه درون ذهن نیو را شکار کند . مایلز آنچه را رئیس پلیس به او گفته بود ؛ تکرار کرد :

ــ بازرسان گروه جنایی احساس می کنن سیموس لامبستون در شرف اعترافه .

ــ بازم لازمه فردا برم کمد اتل رو بررسی کنم ؟

نیو نمی توانست بگوید آیا دلش می خواهد از این کار معاف شود یا نه .

ــ بله تصور کنم زیاد مهم نیست که اتل قصد رفتن از اونجا رو داشته و خودش چمدوناش رو بسته یا اینکه اونو کشتن و بعدش خواستن وانمود کنن که اون با میل خودش رفته ، اما نباید نقطه ی ابهامی باقی بذاریم .

ــ اما اگه خیال می کردن اتل رفته ، اون مجبور بود حالا حالاها مقرری رو پرداخت کنه ، نه ؟ یه روز اتل بهم گفت که اگه چک دیر برسه ، حسابدارش دستور داره سیموس رو تهدید به شکایت کنه . اگه جسد اتل رو پیدا نکرده بودن ، اون مجبور بود تا 7 سال ، پیش از اینکه قانوناً اتل رو مرده اعلام کنن ، به پرداخت ادامه بده .

مایلز شانه هایش را بالا انداخت :

ــ نیو ، درصد قتل هایی که در نتیجه ی دعواهای خانوادگی رخ میده ، وحشتناکه و مردم بیشتر از اونی که هستن با هوش تصور کن . اونا طبق غرایزشون عمل می کنن . اونا اختیارشون رو از دست میدن . یعنی سعی می کنن رد پاهاشون رو بپوشونن . من اینو گفته م و بازم میگم که هر قاتلی کارت ویزیتش رو جا میذاره .

ــ اگه این درسته ، رئیس ، دلم می خواد بدونم کارت ویزیت قاتل اتل چیه .

ــ بهت میگم به نظر من کارت ویزیت اون چیه . خونمردگی های روی گردن اتل . تو گزارش کالبد شکافی رو ندیدی ، منم همینطور . وقتی سیموس جوون بوده ، مشت زن آماتور بوده . ضربه تقریباً آرواره ی اتل رو خرد کرده . چه اقرار بکنه چه نه ، من دنبال کسی می گردم که مشت زنی رو تجربه کرده باشه .

ــ اگه رئیس پلیس اینو میگه ، باشه . اما تو سخت در اشتباهی .

جک کمپبل روی کاناپه ی چرمی بدون پشت نشسته بود . و شیواس رگال می نوشید . برای دومین بار در آنروز ، او ترجیح داد وارد بحث میان نیو و پدرش نشود . گوش دادن به آنان این احساس را به او می بخشید که شاهد مسابقه ی تنیسی است که هر دو رقیب در یک سطح هستند . او نزدیک بود بخندد ، اما با مشاهده ی نیو ، احساس کرد دوباره دستخوش نگرانی می شود . نیو هنوز خیلی رنگ پریده بود و هاله ی گیسوان سیاهش رنگ صدفی چهره اش را تشدید می کرد . او دیده بود که آن چشمان کهربایی از خوشحالی برق می زدند ، اما امشب به نظرش می رسید اندوهی را در آنها می خواند که فراتر از مرگ اتل لامبستون است . او اندیشید :

چیزی رو که مرگ اتل برپا کرده هنوز به پایان خودش نرسیده و نیو درگیر اون شده .

جک سرش را تکان داد . رگ اسکاتلندی اش با پیش بینی های مزخرفش گل کرده بود . او خواسته بود همراه نیو و پدرش نزد دادستان حوزه ی راکلند برود تنها به این دلیل که می خواست روزش را با نیو سپری کند . صبح هنگام ترک نیو ، به خانه برگشته بود ، حمام کرده بود ، لباس هایش را عوض کرده و به کتابخانه ی شهرداری رفته بود . در آنجا از روی میکروفیلم ها روزنامه های 17 سال پیش را با عنوان درشت :

همسر رئیس پلیس در سنترال پارک به قتل رسید . خوانده بود . او تمام جزئیات را به خاطر سپرده و بدقت عکس های مربوط به تشییع جنازه از کلیسای سنت پاتریک را بررسی کرده بود . نیو 10 ساله در پالتویی سیاه و کلاهی گرد و کوچک در حالی که دستش در دست مایلز گم شده بود و اشک در چشمانش می درخشید . خشونت در چهره ی مایلز حک شده بود . صفهای متعدد افراد پلیس . انگار آنان در تمام طول خیابان پنجم پخش و پلا بودند . مقاله هایی که همراه عکس ها بود ، نیکی سپتی را متهم به کشتن همسر رئیس پلیس می کرد .

نیکی آن روز صبح دفن شده بود . این حادثه خاطره ی مرگ ریناتا را در نیو و پدرش زنده کرده بود . روزنامه های قدیمی آن دوران گزارش می کردند که نیکی سپتی از سلول خود در زندان دستور مرگ ریناتا را صادر کرده است . آن روز صبح نیو به جک گفته بود که پدرش برای خاطر او همیشه از آزادی نیکی سپتی هراس داشته و حالا به نظر می رسید مرگ او مایلز را از این هراس وسوسه گر خلاص کرده است . جک از خود پرسید :

پس چرا من هنوز نگرانتم ؟

به همان راحتی که سؤال را با صدای بلند مطرح کرده بود ، جواب به ذهنش آمد .

برای اینکه دوستت دارم . برای اینکه از همون روز اولی که توی هواپیما از دستم فرار کردی ، منتظرت بودم .

جک متوجه شد که گیلاس هایشان خالی شده است . برخاست و گیلاس نیو را برداشت :

ــ به نظرم امشب به مقدار بیشتری نیاز داری .

آنان در حین نوشیدن دومین کوکتل ، اخبار شب را تماشا کردند . در اخبار خلاصه ی مراسم تدفین نیکی سپتی ، از جمله اظهارات پرشور بیوه اش نشان داده شد .

نیو به آرامی از مایلز پرسید :

ــ نظرت چیه ؟

مایلز تلویزیون را خاموش کرد :

ــ نظر من قابل چاپ نیست .

آنان در نیریز در خیابان 57 شرقی شام خوردند . جیمی نیری ایرلندی با دیدن آنان با نگاهی درخشان و لبخندی شیرین شتابان به سمتشان رفت :

ــ آقای رئیس پلیس ، چقدر از دیدنتون خوشحالم .

آنان را سر یکی از میزهایی که جیمی برای مشتریان مخصوصش نگه می داشت ، هدایت کردند .

جک مجبور شده بود به تفاسیر مربوط به عکس هایی که دیوارها را می پوشاند ، گوش بدهد :

ــ خود خودشه .

عکس فرماندار سابق گری آشکارا میان سالن قرار داشت . جیمی به جک گفت :

ــ بهترین های نیویورک پیش من میان . ببینین رئیس پلیس کجا قرار داره . عکس مایلز روبروی عکس فرماندارگری آویخته شده بود .

آنان شبی مطبوع را گذراندند . نیریز محل ملاقات مردان سیاسی و صاحب منصبان کلیسا بود . چندین بار افرادی سر میز آنان ایستادند تا به مایلز سلام کنند .

ــ جناب رئیس پلیس از دیدنتون خوشحالم . به نظر کاملاً سرحال میاین .

نیو در گوش جک زمزمه کرد :

ــ مایلز خیلی خوشحاله ، اون امسال بسختی بیماری و اندیشه ی محو شدن از محیط رو تحمل کرد . به نظرم آماده س دوباره کار رو از سر بگیره .

سناتور موینی هان به آنان نزدیک شد :

ــ مایلز دعا می کنم شما مدیریت مؤسسه ی مبارزه با مواد مخدر رو به دست بگیرین . ما به شما احتیاج داریم . ما باید از شر این لعنتی خلاص شیم و شما مردی هستین که ما بهش احتیاج داریم .

وقتی سناتور آنان را ترک کرد ، نیو سرش را بلند کرد :

ــ تو در این مورد که یه پیش احساس داری حرف زده بودی . خیلی زود اتفاق افتاد .

مایلز فهرست غذا را بررسی کرد . مارگارت ، پیشخدمت محبوبش جلو آمد :

ــ مارگارت ، خورش میگو چطوره ؟

ــ عالیه .

مایلز آهی کشید :

ــ از این بابت مطمئنم . برای محترم شمردن رژیمم ، لطفاً برام سفره ماهی آب پز بیار .

آنان سفارش غذا دادند و یک گیلاس شراب نوشیدند .

مایلز گفت :

ــ این یعنی وقت زیادی تو واشنگتن صرف بشه . باید اونجا یه آپارتمان اجاره کنم . وقتی می دونستم نیکی سپتی آزادانه تو خیابوناس ، حتی به ذهنم خطور نمی کرد تو رو اینجا تنها بذارم . اما امروز احساس می کنم اون گروه همیشه از نیکی کینه به دل داشت که دستور قتل مادرت رو صادر کرده بود . حتی یه دقیقه هم اونا رو از جلو چشم دور نمی کنن ، تا زمانی که بیشترشون به اون ملحق شن .

جک پرسید :

ــ بنابراین شما اظهارات دم مرگ اونو باور نمی کنین ؟

ــ برای آدمایی مثل ما که با این اعتقاد بزرگ شدن که توبه ی دقایق واپسین می تونه درهای بهشت رو به روی آدم باز کنه ، مشکله ببینیم آدمی با سوگند دروغ از این دنیا بره . اما در مورد نیکی ، من سر حرف اولم باقی می مونم . این یه ژست خداحافظی برای خونواده ش بوده و اونا گول خوردن . و حالا به اندازه ی کافی توی نیویورک بودی که بتونی قضاوت کنی شهردار می تونه تو یه انتخابات دیگه برنده بشه ؟

قهوه هایشان داشت تمام می شد که جیمی نیریز سر میزشان آمد.

ــ آقای رئیس پلیس ، می دونین که کیتی کانوی ، کسی که جسد اتل لامبستون رو پیدا کرده ، یکی از مشتری های همیشگی منه ؟ اون اغلب با شوهرش میومد اینجا . زن فوق العاده ایه .

مایلز گفت :

ــ ما دیروز اونو دیدیم .

ــ اگه دوباره دیدینش ، از قول من بهش سلام برسونین و یادآوری کنین این قدر کم پیدا نباشه .

مایلز با لحنی راحت گفت :

ــ شاید بتونم کار بهتری کنم . می تونم خودم اونو بیارم اینجا .

تاکسی اول جک را پیاده کرد . پس از آرزوی شبی خوش برای یکدیگر جک پرسید :

ــ گوش کنین ؛ می دونم ممکنه اغراق آمیز به نظر بیاد ، اما ایرادی نداره که فردا منم همراهتون به آپارتمان اتل بیام ؟

مایلز ابروانش را بالا انداخت :

ــ نه .البته اگه قول بدی مثل مجسمه ساکت و صامت بشینی .

ــ مایلز !

جک خندید :

ــ پدرت حق داره ، نیو . من شرط رو قبول می کنم .

وقتی تاکسی مقابل شواب هاوس ایستاد ، دربان در را برای نیو گشود . وقتی مایلز کرایه را حساب می کرد ، او پیاده شد . دربان به سر جایش در ورودی ساختمان بازگشت . شبی روشن بود و آسمان پر از ستاره . نیو از اتومبیل فاصله گرفت ، سرش را بالا کرد و کهکشان را تحسین کرد .

[/align][align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align]

[align=RIGHT]در آن سوی خیابان دنی آدلر به ساختمان روبرویی تکیه داده بود . یک بطری شراب در کنارش قرار داشت و سرش روی سینه اش افتاده بود . از میان چشمان چین خورده اش نیو را تماشا می کرد که از تاکسی دور می شد . ناگهان نفسش حبس شد . او می توانست از آنجا نیو را هدف بگیرد و پیش از آنکه کسی متوجه او شود ، فرار کند . دنی در جیب کتی که آن شب پوشیده بود ، دنبال دستمال پشمی خیلی کهنه ای گشت .

حالا .

انگشتش ماشه را لمس کرد . او داشت تپانچه را از جیبش بیرون می آورد که در سمت راستش دری گشوده شد . پیرزنی از ساختمان بیرون آمد که قلاده ی سگ بودلی را گرفته بود . سگ شتابان به سوی دنی هجوم برد . زن گفت :

ــ از شو شو نترسین . اون خیلی مهربونه .

وقتی دنی دید مایلز کرنی از تاکسی فاصله گرفت و به همراه نیو وارد شواب هاوس شد ، خشم همچون جریان آتشفشان او را در بر گرفت . دلش می خواست با دستهای خودش سگ را خفه کند ، اما موفق شد خود را کنترل کند و دستش به سمت پیاده رو رها شد .

پیرزن او را تشویق کرد :

ــ شو شو دوست داره نازش کنن ، حتی غریبه ها .

او یک 25 سنتی روی زانوان دنی انداخت .

ــ امیدوارم که این کمکتون کنه .

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


« فصل 10 »

[align=RIGHT][align=RIGHT]

 

یکشنبه صبح ، کاراگاه اوبراین تلفنی درخواست کرد با نیو صحبت کند .

مایلز جدی پرسید :

ــ در مورد چی ؟

ــ ما می خوایم با خدمتکاری که هفته ی گذشته در آپارتمان لامبستون کار می کرده صحبت کنیم ، آقا . دخترتون شماره تلفن اونو داره ؟

مایلز نفهمید چرا ناگهان احساس آرامش کرد :

ــ اوه . اینکه خیلی راحته نیو شماره ش رو به من داده .

5 دقیقه ی بعد تسه ـ تسه تلفن زد . هیجان زده به نظر می رسید .

ــ نیو ، منو به عنوان شاهد احضار کردن . اما می تونم از اونا بخوام ساعت 5/1 بعدازظهر توی خونه ی تو ملاقاتشون کنم ؟ هیچ وقت پلیس ازم سؤال نکرده . دلم می خواد تو پدرت هم دور و برم باشین .

آهنگ صدایش آهسته شد :

... نیو ، اونا که خیال نمی کنن من اونو کشتم ، هان ؟

نیو لبخند زد :

ــ البته که نه ، تسه ـ تسه نگران نباش . من و مایلز برای مراسم دعای ظهر به سنت پل می ریم . ساعت 5/1 بیا .

اون موقع عالیه .

ــ باید براشون تعریف کنم که اون خواهرزاده ی آشغالش پول می دزدید و دوباره سرجاش میذاشت و اتل تهدیدش کرده بود از ارث محرومش می کنه ؟

نیو از جا پرید :

ــ تسه ـ تسه ، تو می گفتی که اتل دیوونه ی اونه . تو هیچ وقت نگفته بودی اتل تهدید کرده از ارث محرومش می کنه . البته که باید اینو به اونا بگی .

وقتی نیو گوشی را گذاشت ، مایلز با نگاهی پرسشگر منتظر بود .

ــ چی شد ؟

نیو موضوع را برای او گفت و مایلز سوت بی صدا کشید .

 

[/align][/align][align=CENTER][align=CENTER]***

 

[/align][/align][align=RIGHT][align=RIGHT]تسه ـ تسه با موهایی که محکم جمع شده بود و آرایشی اندک بجز مژه ی مصنوعی ، از راه رسید .یک پیراهن روستایی با کفش های تخت پوشیده بود .

او یواشکی به نیو گفت :

ــ وقتی نقش خدمتکاری رو بازی می کردم که به جرم مسموم کردن اربابش محکوم شده ، این لباسو می پوشیدم .

کاراگاهان اوبراین و گومز چند دقیقه ی بعد حاضر شدند . وقتی مایلز از آنان استقبال کرد ، نیو متوجه شد که هیچکس باور نمی کند که او دیگر مرد شماره ی یک پلیس نیست .

آنان عملاً مقابل او تعظیم کردند .

اما وقتی تسه ـ تسه را به اوبراین معرفی کردند ، او تعجب کرد و گفت :

ــ داگلاس براون به ما گفته بود که خدمتکار سوئدی بوده .

و وقتی توضیحات تسه ـ تسه را شنید که با جدیت تمام می گفت چطور شخصیتش را طبق نقش هایش در تئآتر های پیشرو برادوی عوض می کند ، دهانش از تعجب باز ماند .

تسه ـ تسه در آخر گفت :

ــ من نقش یه خدمتکار سوئدی رو بازی می کردم و دیشب به دعوتنامه ی شخصی برای ژوزف پاپا فرستادم که برای دیدن نمایش بیاد . اون آخرین اجرا بود . طالع بینی م می گفت که ساترن در کاپری کورنه و کارم روندی شدید رو پشت سر خواهد گذاشت . واقعاً تصور می کردم که اون میاد .

او غمگینانه سرش را تکان داد :

... اون نیومد ، در واقع هیچکس نیومد .

گومز بشدت سرفه اش گرفت و اوبراین لبخندش را فرو داد و گفت :

ــ تأسف باره . حالا تسه ـ تسه ، می تونم این طوری صداتون کنم ؟

و شروع به پرسش از تسه ـ تسه کرد .

با توضیح نیو در این مورد که چرا همراه تسه ـ تسه به آپارتمان اتل رفته و چرا برگشته بود تا کت های داخل کمد را بررسی کند و نگاهی به برنامه ی کاری اتل بیندازد ، بازجویی پایان یافت . تسه ـ تسه در مورد تماس تلفنی خشمگینانه ی اتل با خواهرزاده اش در ماه گذشته و پولی که او هفته ی گذشته سر جایش گذاشته بود ، صحبت کرد .

ساعت 5/2 بعدازظهر ، اوبراین دفترچه ی یادداشتش را بست .

ــ هردوی شما کمک بزرگی کردین . تسه ـ تسه می خواین همراه دوشیزه کرنی به خانه ی لامبستون برین ؟ شما بخوبی آپارتمان رو می شناسین . شاید متوجه بشین چیزی کم شده یا نه . قرار ما تا یه ساعت دیگه ، البته اگه می تونین . دلم می خواد یه گفتگوی مختصر دیگه با داگلاس براون بکنم .

مایلز با پیشانی چین افتاده در صندلی چرمی گودش نشسته بود و گفت :

ــ اینم از خواهرزاده ی ذینفع که وارد گود می شه .

نیو لبخند عاری از شعف زد :

ــ رئیس پلیس ، به نظرت کارت ویزیت اون چی می تونه باشه ؟

ساعت 5/3 ، مایلز و نیو و جک و تسه ـ تسه وارد آپارتمان اتل شدند . داگلاس براون خود را در کاناپه رها کرده بود و دستان به هم پیوسته اش روی زانوانش قرار داشت . او با نگاهی خصم آلود سرش را بالا کرد . صورت زیبا و اخم آلودش خیس از عرق بود . کارآگاهان اوبراین و گومز روبروی او نشسته بودند و دفترچه هایشان باز بود . به نظر می آمد میزها و میز تحریر پوشیده از گرد و خاک است و به هم ریخته .

تسه ـ تسه در گوش نیو زمزمه کرد :

ــ وقتی من از اینجا رفتم آپارتمان خیلی تمیز بود .

نیو با صدای آهسته توضیح داد که آنها اثر گردهایی است که مفتش ها برای ردیابی آثار انگشت پخش می کنند و سپس با صدایی ملایم به داگلاس براون گفت :

ــ بابت اتفاقی که برای خاله تون افتاده ، خیلی ناراحت شدم . من اونو خیلی دوست داشتم .

براون بتندی پاسخ داد :

ــ شما یکی از معدود افرادی هستین که این عقیده رو دارین .

او برخاست :

... گوش کنین ، همه ی اونایی که اتل رو می شناختن ، می تونن به شما بگن که اون چقدر می تونست حرص بده و پر توقع باشه . اتل منو به رستوران دعوت می کرد و خیلی از شبها مجبور می شدم دوستام رو ول کنم چون اون احتیاج به یه همراه داشت . گاهی اسکناس های صد دلاری رو که این ور و اون ور قایم می کرد ، می داد به من ، بعد یادش می رفت بقیه اش رو کجا قایم کرده و منو متهم به دزدیدن اونا می کرد . آخر سر اونا رو پیدا می کرد و ازم معذرت می خواست . و همین طور الی آخر .

او نگاهی تیره به تسه ـ تسه انداخت :[/align][/align]... با این تغییر لباس چی کار می خوای بکنی ؟ شرط بندی یا کار دیگه ؟ اگه می خوای مفید باشی ، می تونی بری دنبال جارو برقی و این به هم ریختگی رو تمیز کنی .

 

[align=RIGHT][align=RIGHT]

تسه ـ تسه با صدای بلند گفت :

ــ من برای خانم لامبستون کار می کردم و اون مرده .

و به کارآگاه اوبراین نگریست :

... می خواین من چی کار کنم ؟

ــ می خوام دوشیزه کرنی به ما بگن چه لباس هایی از توی کمد کم شده و شما هم یه گشتی توی آپارتمان بزنین تا ببینین آیا چیزی غیر عادی رو تشخیص می دین .

مایلز نجواکنان به جک گفت :

ــ چرا همراه نیو نمی ری ؟ شاید بتونی کمکش کنی مشاهداتش رو یادداشت کنه .

مایلز برای نشستن یک صندلی پشت صاف را نزدیک میز تحریر انتخاب کرد . از آنجا دیواری را که پوشیده از عکس های اتل بود می دید . پس از لحظه ای برخاست و رفت تا آنها را از نزدیک بررسی کند و در کمال تعجب متوجه عکس هایی مونتاژ شده شد که در ان اتل در آخرین کنفرانس حزب جمهوریخواه همراه با نزدیکان رئیس جمهور روی سکو دیده می شد ؛ اتل در گریسی مانش در حال بغل کردن شهردار ؛ اتل در حال دریافت جایزه ی انجمن روزنامه نگاران و نویسندگان آمریکایی برای بهترین مقاله ی مطبوعات .

مایلز اندیشید :

ظاهراً این زن جالب تر از اونی بوده که تصورش رو می کردم . من اشتباهی اونو بی مغز می پنداشتم .

کتابی که اتل قصد نوشتن ان را داشت . درباره ی طبقه ی تبهکار بود که از طریق صنعت لباس پول زیادی به جیب می زد . آیا اتل از یک چنین داستانی با خبر بود ؟ مایلز به ذهنش سپرد که از هرب شوارتز بپرسد آیا تحقیقاتی در مورد فعالیتهای دنیای سری دوزی صورت می گیرد .

علی رغم تختخوابی مرتب و بدون حتی یک چین و نظمی نسبی که بر اتاق حکمفرمایی می کرد ، اتاق همچون باقی آپارتمان همان ظاهر نامرتب را داشت . حتی کمد هم دیگر همچون قبل مرتب نبود . واضح بود که لباسها و باقی وسایل بیرون آورده شده ، بررسی شده و بی قیدانه سر جایشان گذاشته شده است .

نیو تعجب زده گفت :

ــ آفرین ! فقط کارها سخت تر شد .

جک یک پولیور ایرلندی سفید با شلوار مخمل کبریتی آبی تیره پوشیده بود . وقتی زنگ در خانه ی نیو را زده بود ، مایلز در را گشوده ؛ ابروانش را بالا انداخته و گفته بود :

ــ شما دوتا شبیه فردی و فورسی بابسی شدین .

مایلز کنار رفته بود تا او رد شود و جک با نیو رو در رو شده بود . نیو هم یک پولیور سفید و یک شلوار مخمل کبریتی سورمه ای پوشیده بود . آن دو زده بودند زیر خنده و نیو فوراً یک ژاکت سرمه ای و سفید پوشیده بود .

اندیشه ی زیر و رو کردن وسایل شخصی اتل ، نیو را منجمد کرده و این اتفاق باعث شده بود اندکی از هراس او کاسته شود . اکنون او در مقابل بی نظمی حاکم بر کمد عزیز اتل دستخوش درماندگی شده بود .

جک به آرامی گفت :

ــ سخت تر هست اما غیر ممکن نیست . بذار ببینم بهترین روش کار چیه .

نیو پرونده را به همراه کپی فاکتورهای اتل به سمت او دراز کرد :

ــ ما اول از خریدهای تازه ی اون شروع می کنیم .

نیو لباس های نویی را که اتل هرگز نپوشیده بود ؛ بیرون آورد ، آنها را روی تخت گذاشت ، سپس از انتهای دیگر کمد شروع کرد و پیراهن ها و کت و دامن ها را یکی یکی به جک داد . فوراً معلوم شد که تنها لباس های پاییزی کم شده است .

نیو نجواکنان خطاب به خودش و جک گفت :

ـ این طوری این فرضیه که اون می تونسته برنامه ی سفری به کارائیب یا مکانی مشابه رو ریخته باشه و عمداً از برداشتن کت خودداری کرده باشه ، حذف می شه . اما شاید حق با مایلزه . من بلوز سفیدی رو که به اون کت و دامن کذایی میومد ، پیدا نکردم . شاید توی خشکشویی باشه . صبر کن ببینم .

او ناگهان متوقف شد و از ته کمد یک چوب لباسی را که بین دو پیراهن کشباف گیر کرده بود ، بیرون کشید . بلوز سفید با چین های دور یقه و سر آستین های دانتل روی آن آویزان بود .

نیو فاتحانه گفت :

... اینم چیزی که دنبالش می گشتم . چرا اتل اونو نپوشیده ؟ و اگه ترجیح داده اون یکی رو بپوشه ، چرا اینو درست آویزون نکرده ؟

آن دو پهلو به پهلوی هم روی عسلی نشسته بودند و نیو یادداشت های جک را پاکنویس می کرد ، به طوری که فهرستی دقیق از لباس هایی که از کمد کم شده بود ، تنظیم شد . جک در حال انتظار بدقت اتاق را با نگاه وارسی کرد . بی شک به دلیل تحقیقات پلیس خیلی تمیز نبود . مبلمان زیبا ، یک پتوی کوچک شیک و کوسن های تزیینی .

اما اتاق عاری از بداعت بود . هیچ سر و ریخت شخصی ، هیچ قاب عکس و هیچ شیئی تزیینی وجود نداشت ، چند تابلویی که به دیوار آویخته شده بود ، عاری از تخیل بود و انگار تنها برای پر کردن فضا انتخاب شده بود . اتاقی تاریک و خالی . جک ناگهان دلش برای اتل سوخت . تصوری که جک از او داشت بسیار متفاوت بود . جک همیشه او را مثل توپ تنیس می دید که با انرژی خالص در تکاپو بود و با شوریدگی از این طرف تور به آن طرف می جهید . زنی که این اتاق او را به تجسم در می آورد ، بیشتر آدمی منزوی و ترحم برانگیز بود .

آنان به اتاق نشیمن باز گشتند و تسه ـ تسه را در حال جستجو در میان انبوه نامه های روی میز تحریر اتل یافتند .

او گفت :

ــ اون اینجا نیست .

اوبراین جدی پرسید :

ــ چی اونجا نیست ؟

ــ اتل به جای نامه بازکن از یه چاقوی قدیمی استفاده می کرد . یه جور وسیله ی هندی با دسته ی قرمز و طلایی .

نیو ناگهان در کارآگاه اوبراین نگاه سگی شکاری را مشاهده کرد که سرنخی یافته است .

کارآگاه پرسید :

ــ تسه ـ تسه ، یادتون میاد آخرین بارکجا اون چاقو رو دیدین ؟

ــ بله دو روزی که توی اون هفته برای نظافت اومدم ، اون اینجا بود . سه شنبه و پنجشنبه .

اوبراین به داگلاس براون نگریست :

ــ دیروز که ما اثر انگشت برمی داشتیم ، چاقو اینجا بود . می دونین کجا می تونیم اونو پیدا کنیم ؟

داگلاس آب دهانش را قورت داد و قیافه ای متفکر به خود گرفت . جمعه صبح چاقو روی میز تحریر بود . هیچ کس غیر از راث لامبستون نیامده بود .

راث لامبستون . او تهدید کرده بود برای پلیس تعریف می کند که اتل آماده می شد او را از ارث محروم کند . اما داگ قبلاً به پلیس گفته بود که اتل همیشه پولی را که او را محکوم به دزدیدنش می کرد ، پیدا می کرد . کار شایسته ای کرده بود . حالا آیا می بایست در مورد راث صحبت می کرد یا تنها می گفت که نمی داند ؟

اوبراین این بار با لحنی مصرانه سؤالش را تکرار کرد . داگلاس نتیجه گرفت وقت آن است که توجه پلیس را از خود منحرف کند و گفت :

ــ جمعه بعدازظهر راث لامبستون اومده بود اینجا تا نامه ای رو که سیموس برای اتل گذاشته بود ، پس بگیره . اون منو تهدید کرد که اگه سیموس رو لو بدم ، به شماها میگه که اتل از دست من عصبانی بوده .

داگلاس مکثی کرد و بعد محتاطانه گفت :

... روزی که اون اومد ، نامه بازکن اونجا بود . وقتی من رفتم توی اون اتاق ، راث نزدیک میز تحریر وایستاده بود . از جمعه دیگه چاقو رو ندیدم . بهتره ازش بپرسین چرا اونو دزدیده .

 

[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT][align=RIGHT] شنبه بعدازظهر بمحض تماس تلفنی وحشت زده ی سیموس ، راث تلاش کرده بود از خانه با مدیر کارگزینی شرکتش تماس بگیرد . او بود که رابرت لین وکیل را به کلانتری فرستاد .

وقتی لین ، سیموس را به خانه برگرداند ، راث تصور کرد که شوهرش در شرف سکته ی قلبی است و خواست او را به بیمارستان ببرد . سیموس جداً مخالفت کرد ، اما پذیرفت که برود بخوابد . او با چشمان قرمز و پف کرده از گریه ، با قدم های سنگین وارد اتاقش شد . داغان و از پا افتاده بود .

لین در اتاق نشیمن منتظر بود تا با راث صحبت کند . او صریحاً اعلام کرد :

ــ من وکیل جنایی نیستم و باید یه وکیل توانا برای شوهرتون پیدا کنین .

راث سرش را به زیر انداخت .

ــ اون طور که توی تاکسی برام تعریف کرد ، شاید یه شانسی داشته باشه تا از طریق دفاع بابت جنون آنی از تبرئه شدن یا تخفیف مجازات بهره مند بشه .

راث خشکش زد :

ــ سیموس اعتراف کرده اونو کشته ؟

ــ نه . اون بهم گفت اتل رو هل داده ، اتل نامه بازکن رو قاپیده ، سیموس اونو از دستای اتل بیرون کشیده و در جریان زد و خورد گونه ی راست اتل شکافته . اون همچنین اعتراف کرد که یه نفر رو که توی میکده پرسه می زده ، اجیر کرده بوده تا تلفنی اتل رو تهدید کنه .

لبان راث منقبض شد :

ــ من این و دیشب فهمیدم .

لین شانه هایش را بالا انداخت :

ــ شوهرتون در مقابل یه بازجویی فشرده دوام نخواهد آورد به عقیده ی من بهتره اعتراف کنه و سعی کنه تخفیف در مجازات بگیره . شما تصور می کنین که اون اتل رو کشته . درسته ؟

ــ بله .

لین برخاست .

ــ همون طور که گفتم . من وکیل جنایی نیستم . اما میرم ببینم می تونم کسی رو براتون پیدا کنم ؟ متأسفم .

راث 4 ساعت بی حرکت در سکوت نشست ، سکوت ناشی از ناامیدی . ساعت 10 شب اخبار را تماشا کرد و شنید که گزارشگر اعلام می کرد از شوهر سابق اتل لامبستون بازجویی شده است . او بی صبرانه تلویزیون را خاموش کرد .

حوادث هفته ی گذشته همچون نوار کاستی که دو طرف آن بی وقفه می چرخید ، در ذهنش تکرار می شد . ده روز پیش ، تماس تلفنی جینی گریان :

ــ مامان خجالت می کشم . چک بی محل بود . صندوقدار دانشکده منو خواست توی دفترش .

از آن به بعد بود که همه چیز شروع شده بود . راث فریادهایی را که بر سر سیموس می کشید ، به یاد می آورد . او اندیشید :

به حدی عاجزش کردم که دیوونه شد .[/i]

تخفیف در مجازات معنی اش چه بود ؟ قتل غیر عمد ؟ چند سال ؟ پانزده ؟ بیست ؟ اما سیموس جسد را دفن کرده بود . او زحمت زیادی برای پنهان کردن جنایتش به خود داده بود . چطور موفق شده بود خونسردی اش را حفظ کند ؟ خونسردی ؟ سیموس ؟ چاقو به دست به زنی خیره شود که می رفت گلویش را پاره کند ؟ غیر ممکن بود . خاطره ای به یاد راث آمد ؛ یکی از آن خاطراتی که موضوع شوخی خانواده شده بود ؛ زمانی که هنوز خندیدن را بلد بودند . سیموس خواسته بود در لحظه ی تولد مرسی حضور داشته باشد و بیهوش شده بود . او با دیدن خون از حال رفته بود . راث برای مرسی تعریف می کرد :

ــ اونا بیشتر نگران پدرت بودند تا من و تو . این اولین و آخرین باری شد که گذاشتم پدرت پاشو توی اتاق زایمان بذاره . بهتر بود توی میکده می موند و به مشتری هاش می رسید تا اینکه باعث دردسر دکترها بشه .

سیموس نظاره کند که خون از گلوی اتل جاری می شود ، جسدش را در یک کیسه ی نایلونی بگذارد و آن را مخفیانه به بیرون از آپارتمان منتقل کند ؟ در اخبار گفته بودند که مارک لباس های اتل کنده شده بود . سیموس آنقدر خونسرد بود که این کار را بکند و سپس او را داخل آن غار در وسط پارک دفن کند ؟ راث نتیجه گرفت :

اصلاً امکان نداره .[/i]

اما اگر او اتل را نکشته و وی را در وضعیتی که تأکید می کرد ، رها کرده بود ، چه بسا راث با تمیز کردن و آب کردن چاقو مدرکی را که می توانست منتهی به دستگیری فردی دیگر شود ، از بین برده بود ...

این اندیشه خسته کننده تر از آن بود که راث بیشتر روی آن درنگ کند . او با بیحالی برخاست و به اتاق رفت . تنفس سیموس مرتب بود ، ولی او وول می خورد :

ــ راث پیشم بمون .

وقتی راث کنار سیموس خوابید ، او دستانش را دور راث حلقه کرد و در حالی که سرش روی شانه ی او بود ، خوابید .

ساعت سه بامداد ، راث هنوز در فکر بود که چه تصمیمی بگیرد . سپس ، انگار در پاسخ به تقاضایی خاموش ، او به یاد آورد که اغلب رئیس پلیس سابق را از وقتی بازنشسته شده بود در سوپر مارکت می دید . او همیشه مهربانانه لبخند می زد و می گفت :

ــ روزبخیر .

حتی یک روز که نایلون راث پاره شده بود ، برای کمک به او ایستاده بود . غریزه اش به او می گفت که مایلز آدمی مهربان است ، هرچند دیدن او به یاد راث می انداخت که بخشی از مقرری ماهیانه در مغازه ی شیک دختر او خرج می شود .

کرنی ها در شواب هاوس در خیابان 74 زندگی می کردند .

فردا همراه سیموس میرم و از رئیس پلیس می خوام ما رو بپذیره . اون می دونه ما باید چی کار کنیم .[/i]

راث می توانست به او اطمینان کند . راث عاقبت با این اندیشه که :

کسی رو که می تونم بهش اطمینان کنم ، پیدا کردم .[/i]

به خواب رفت .

بعد از سالها ، برای اولین بار راث یکشنبه صبح دیر از خواب بیدار شد . وقتی روی آرنج بلند شد تا نگاهی به ساعت بیندازد ، عقربه ها 45/11 را نشان می داد . نور آفتاب از میان سایبانی که بد وصل شده بود ، وارد اتاق می شد . او به سیموس نگریست . سیموس در خواب آن قیافه ی مشوش و هراسانی را که راث را خیلی عصبانی می کرد از دست داده بود و راث در خطوط منظم چهره ی او خاطره ی مردی جذاب را یافت که با او ازدواج کرده بود . راث با خود گفت :[/align][/align]دخترها شبیه اونن و شوخ طبعی اونو به ارث بردن .

 

[align=RIGHT][align=RIGHT]سابقاً سیموس سرشار از روحیه و اطمینان بود . سپس سقوط آغاز شده بود . اجاره ی میکده افزایش نجومی یافته بود ، محله شیک شده بود ، و مشتری های قدیمی یکی یکی ناپدید شده بودند . و هر ماه ، می بایست مقرری اتل پرداخت می شد .

راث از تخت بیرون خزید و به سمت میز تحریر رفت . نور خورشید بیرحمانه خراشیدگی ها و شکاف های چوب را روشن می کرد . او می خواست بی صدا کشو را باز کند ، اما گیر کرده بود و قرچ قرچ می کرد . سیموس تکانی خورد ک

ــ راث .

راث با صدایی آرامبخش گفت :

ــ استراحت کن . وقتی صبحونه آماده شد ، صدات می کنم .

وقتی راث داشت ژامبون را از فر در می اورد ، تلفن زنگ زد . دخترها بودند . آنان خبرهای مربوط به اتل را شنیده بودند . مرسی ، فرزند ارشد گفت :

ــ مامان ما برای اون متأسفیم ، اما معنیش اینه که پاپا بالاخره یه نفسی می کشه ، نه ؟

راث کوشید لحنی شاد به خود بگیرد :

ــ بسختی باورکردنیه ، مگه نه ؟ ما هنوز بسختی می تونیم باور کنیم .

راث سیموس را صدا زد و او گوشی را برداشت .

راث دید که او چه تلاشی کرد که بگوید :

ــ وحشتناکه که از مرگ کسی خوشحال بشیم ، اما می تونیم از اینکه از یه فشار مالی خلاص شدیم ، خوشحال باشیم . حالا برام تعریف کنین . خواهرهای دالی چطورن ؟ امیدوارم رفتار دوست پسرهاتون خوب باشه .

راث آب پرتقال گرفته و ژامبون و تخم مرغ خاگینه و نان برشته و قهوه آماده کرده بود . منتظر ماند تا سیموس از خوردن دست بکشد ، سپس فنجان دوم قهوه را برایش ریخت و روبروی او در آن سوی میز یکدست چوب که ارثیه ی دست و پاگیر خاله ای مجرد بود ، نشست و گفت :

ــ باید با هم صحبت کنیم .

راث آرنج هایش را روی میز گذاشت ف دستهایش را زیر چانه اش زد ، تصویر خود را در آینه ی خال خالی بالای بوفه دید و ناگهان متوجه ی قیافه ی بی رنگ و روی خود شد . روبدوشامبرش کهنه شده بود ف گیسوان زیبای بلوطی روشنش تنک و کدر شده بود و عینک گردش به صورت کوچکش قیافه ای خشک می بخشید . او این اندیشه ها را به کنار راند و ادامه داد :

... وقتی بهم گفتی اتل رو هل دادی و نامه بازکن گونه اش رو خراشید و به یه نفر پول دادی که تلفنی اونو تهدید کنه ، تصور کردم فراتر از اینها رفتی . خیال کردم تو اونو کشتی .

سیموس خیره به فنجان قهوه اش نگاه می کرد . راث اندیشید :

انگار تمام رموز عالم تو وجود اونه .

سپس سیموس برخاست و مستقیم در چشمان راث نگاه کرد . انگار یک شب استراحت کامل ، صحبت با دخترها و صبحانه ی کامل او را سرحال آورده بود . او گفت :

ــ من اتل رو نکشتم . من اونو ترسوندم . خدایا خودمم ترسیده بودم . خیال نداشتم اونو هل بدم . اما مشتم خودبخود ول شد . اون زخمی شد چون می خواست چاقو رو بگیره . من چاقو رو از دستهاش بیرون کشیدم و روی میز انداختم . اما اون داشت از ترس می مرد . اون موقع بود که گفت :

ــ باشه ، باشه . می تونی مقرری لعنتی رو نپردازی .

راث گفت :

ــ پنجشنبه بعدازظهر بود .

ــ پنجشنبه ، حدود ساعت 2 . می دونی که اون موقع خلوته . یادت میاد تو برای اون چک بی محل چه حالی بودی ؟ ساعت 5/1 از میکده رفتم بیرون . دان اونجا بود . اون می تونه شهادت بده .

ــ برگشتی میکده ؟

سیموس قهوه اش را تمام کرد و فنجانش را روی نعلبکی گذاشت .

ــ بله . لازم بود . بعدش برگشتم خونه و مست کردم و تمام آخر هفته همین طور مست بودم .

ــ کسی رو هم دیدی ؟ برای خرید روزنامه بیرون رفتی ؟

سیموس لبخند زد ، لبخند تلخ و بی احساس :

ــ تو وضعیتی نبودم که چیزی بخونم .

او منتظر عکس العمل راث شد . سپس راث مشاهده کرد که چیزی شبیه به امید در چهره ی او شکفت . سیموس با صدایی متواضعانه و متحیر گفت :

ـــ تو حرفمو باور می کنی ؟

راث گفت :

ــ دیروز و جمعه باور نکرده بودم ، اما حالا باور می کنم . تو قادر به خیلی کارها هستی و خیلی کارها رو هم نمی تونی بکنی ، اما تصور نمی کنم هیچ وقت بتونی یه چاقو یا یه نامه بازکن رو بگیری و گلوی یه نفر رو باهاش پاره کنی .

سیموس به آرامی گفت :

ــ تو بدترین فکر ممکن رو در موردم کرده بودی .

لحن راث برنده شد :

ــ می تونستم بدتر کنم . حالا با دقت موقعیت رو بررسی کنیم . من این وکیل رو دوست ندارم و اون تشخیص داد که تو به یه وکیل دیگه احتیاج داری . می خوام یه کاری کنم . برای آخرین بار به جون خودت قسم بخور که تو اتل رو نکشتی .

ــ به جون خودم قسم می خورم ...

سیموس تردید کرد

... به جون سه تا دخترم .

ــ ما احتیاج به کمک داریم . کمک واقعی . من دیشب اخبار رو تماشا کردم . اونا در مورد تو صحبت می کردن . می گفتن از تو بازجویی شده . اونا عجله دارن ثابت کنن که تو گناهکاری . ما باید کل واقعیت رو به یه نفر که بتونه ما رو راهنمایی کنه یا یه وکیل مناسب توصیه کنه ، بگیم .

راث تمام بعدازظهر را صرف بحث و استدلال و چاپلوسی کرد و عاقبت سیموس را واداشت قبول کند . ساعت 5/4 بود که آنان پالتو پوشیدند . راث در پالتویش راحت بود ، ولی سیموس دگمه ی وسطی را بسته بود و جا دگمه هایش کشیده می شد . سه تقاطعی را که آنان را از شواب هاوس جدا می کرد ، پیاده طی کردند . در راه چندان صحبت نکردند . با اینکه هوا برای آن فصل اندکی خنک بود ، مردم از آفتاب بهره می بردند . منظره ی کودکان و توپ هایشان که والدینشان را با قیافه های بی رمق دنبال می کردند ، لبخندی بر لبان سیموس نشاند .

ــ اون زمانی که بعدازظهر یکشنبه ها دخترها رو به باغ وحش می بردیم ، یادت میاد ؟ خوشحالم دوباره اونجا رو باز کردن .

در مقابل شواب هاوس دربان به آنان گفت که رئیس پلیس کرنی و دخترش بیرون رفته اند . راث محجوبانه از او خواست بگذارد منتظر بمانند . آنان نیم ساعت کنار در کنار یکدیگر روی کاناپه ی سرسرا نشستند و راث کم کم نسبت به عاقلانه بودن تصمیمش دچار تردید شد . او آماده می شد تا بگوید از آنجا بروند که دربان در را برای گروهی 4 نفره گشود . کرنی ها و 2 ناشناس .

راث پیش از آنکه شهامتش را از دست بدهد ف به سویشان شتافت کرده بود .

[/align][align=CENTER] ***[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ــ مایلز ، دلم می خواست می ذاشتی اونا باهات صحبت کنن .

آنان در آشپزخانه بودند . جک سالاد آماده می کرد . نیو باقیمانده ی سس گوجه ی پنجشنبه شب را از یخچال بیرون می آورد . مایلز مارتینی درست می کرد .

ــ نیو ، نمی شد اونا داستانشون رو برام تعریف کنن . تو توی این قضیه یه شاهدی . اگه من بذارم اون تعریف کنه که اتل رو درگیرو دار بحث کشته ، از لحاظ اخلاقی مجبورم اینو گزارش کنم .

ــ من مطمئنم اون قصد نداشت اینو بهت بگه .

ــ هر چی هم باشه ، می تونم قول بدم که سیموس لامبستون و زنش مجبورن بازپرسی سختی رو توی کلانتری تحمل کنن . فراموش نکن اگه این خواهرزاده ی چاپلوس

راست بگه ، راث لامبستون چاقو رو کش رفته و مطمئن باش که اونو به عنوان یادگاری نمی خواسته . من یه کار بهتری کردم . به پیت کندی تلفن زدم . اون یه وکیل جنایی درجه یکه و صبح اونا رو ملاقات می کنه .

ــ اونا استطاعت اینو دارن که یه وکیل جنایی خوب برای خودشون دست و پا کنن ؟

ــ اگه سیموس بی گناه باشه ، پیت به افراد ما ثابت می کنه که سرنخ غلطی رو دنبال می کنن . و در صورتی که سیموس گناهکار باشه و پیت قدرت داشته باشه موارد اتهام قتل عمد رو با علل مخففه به قتل غیر عمد کاهش بده ، مبلغ درخواستی منطقیه .

در طول شام به نظر نیو رسید که جک عمداً می کوشد از صحبت درباره ی اتل خودداری کند .

او از مایلز درباره ی چند تا از معروفترین کارهایی که رهبری کرده بود ، سؤال کرد ، موضوعی که مایلز می توانست بی دلیل آن را بسط دهد . تنها هنگام جمع کردن میز بود که نیو متوجه شد جک از کارهایی مطلع است که قطعاً هیچ وقت به میدوست هم نرسیده بود .

نیو او را متهم کرد :

ــ تو در مورد روزنامه های اون زمان از مایلز کسب خبر کردی .

جک اصلاً نشان نداد شرمنده است ، و گفت :

ــ بله ، درسته . هی ، این قابلمه ها رو بذار توی ظرفشویی . من ترتیبشو ن رو میدم . ناخونات خراب می شن .

نیو اندیشید :

غیر ممکنه این همه اتفاق فقط تو یه هفته بیفته . انگار جک همیشه اونجا بوده . چه اتفاقی داره می افته ؟

نیو می دانست که چه اتفاقی دارد می افتد . سپس لرزشی سرد او را فرا گرفت . موسی سرزمین موعود را نظاره می کرد و می دانست که هرگز پا به داخل آن نخواهد گذاشت . چرا نیو چنین احساسی داشت ؟ چرا احساس افسردگی می کرد ؟ چرا امروز وقتی به عکس غمگین اتل نگاه می کرد ، در آن چیز دیگر می دید ، یک چیز پنهانی ، انگار اتل

می گفت :

ــ صبر کن تا ببینی چیه .

نیو از خود پرسید :

ــ چی چیه ؟ مرگ .

اخبار ساعت 10 شب مملو از اطلاعات تازه در مورد اتل بود . مونتاژی کوتاه از حوادثی که در طول زندگی اش رخ داده بود . تهیه کرده بودند . رسانه ها اخباری تأثیرگذار نداشتند و مرگ اتل برایشان بموقع بود .

برنامه به آخرش نزدیک می شد که تلفن زنگ زد . کیتی کانوی بود . صدای صاف و تقریباً خوش آهنگش اندکی شتاب زده به نظر می رسید .

ــ نیو ، ببخش که مزاحمت شدم ، اما همین الان اومدم خونه . وقتی داشتم مانتوم رو آویزون می کردم ، متوجه شدم پدرت کلاهش رو توی خونه ی من جا گذاشته . من فردا اواخر بعدازظهر باید به شهر بیام ، شاید بتونم اونو یه جایی به اون برسونم .

نیو مبهوت ماند :

ــ یه لحظه صبر کنین گوشی رو بدم بهش .

و همان طور که گوشی رو به سمت مایلز دراز می کرد ، نجواکنان گفت :

... تو هیچ وقت چیزی رو جا نمی ذاری . چه نقشه ای ریختی ؟

ــ اوه ، کیتی کانوی جذابه .

مایلز شیفته به نظر می رسید :

ــ از خودم می پرسیدم اون بالاخره این کلاه لعنتی رو پیدا می کنه ؟

وقتی مایلز گوشی را گذاشت ، با قیافه ای خجل به سمت نیو چرخید .

ــ اون فردا حدود ساعت 6 میاد اینجا . بعدش برای شام می برمش بیرون . تو هم می خوای بیای ؟

ــ البته که نه . مگه اینکه احتیاج به یه بپا داشته باشی . به هر صورت ، من باید برم خیابان هفتم .

جک در آستانه ی در پرسید :

ــ اگه خودمو تحمیل می کنم ، رک و راست بگو . وگرنه فردا شب با من شام می خوری ؟

ــ خوب می دونی که مزاحم نیستی . با کمال میل باهات شام می خورم ، البته اگه منتظر بشی که بهت تلفن بزنم . نمی دونم دقیقاً چه ساعتی آزاد می شم . معمولاً آخرین توقفم پیش عمو سله . از اونجا بهت تلفن می زنم .

ــ عالیه نیو . یه چیز دیگه . مواظب باش . تو در قتل اتل شاهد مهمی هستی و دیدن این آدمها ، سیموس لامبستون و زنش منو ناراحت کرده . نیو ، اونا ناامیدن .

گناهکار یا بی گناه ، اونا می خوان تحقیقات متوقف بشه . تمایلشون به اعتماد کردن به پدرت شاید ناخودآگاه بوده . اما ممکنه حساب شده هم باشه . واقعیت اینه که قاتل ها اگه کسی سر راهشون سبز بشه ، هیچ وقت در قتل دوباره تردید نمی کنن .

 

( پایان قسمت دهم )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]« فصل 11 »

با توجه به اینکه دوشنبه روز تعطیلی دنی بود ، غیبتش مشکوک به نظر نمی رسید ، اما او می خواست بتواند ادعا کند که تمام روز را در رختخواب گذرانده است .

او به این قصد که دربان بی اعتنا هم بشنود ، در سرسرای ساختمان زمزمه کرد :

ــ گمونم سرما خوردم .

دیروز چارلی بزرگ در همان سرسرا به او تلفن زده بود :

ــ هر چه زودتر از شر اون خلاص شو وگرنه یه آدم لایق تر رو پیدا می کنیم .

دنی معنی آن حرف را می دانست . آنان از ترس اینکه مبادا دنی از آنچه می دانست برای طلب بخشش قضایی استفاده کند ، اجازه نمی دانند او آزاد باشد . وانگهی ، او باقی پول را می خواست .

او بدقت نقشه ای را که طرح کرده بود ، دنبال کرد . به داروخانه ی محله رفت و همچون بخت برگشته ای سرفه کرد و از داروخانه چی خواست بدون نسخه دارویی به او بدهد . در بازگشت به خانه ، عمداً با پیرزن احمقی که دو اتاق آن طرف تر از او زندگی می کرد ، پرحرفی کرد و کوشید با او باب دوستی را بگشاید . پنج دقیقه ی بعد ، دنی اتاق او را با جوشانده ای تهوع آور در پیاله ای قُر ترک کرد .

پیرزن به او گفت :

ــ برای همه چی خوبه . من بزودی میام بهت سر می زنم .

دنی نالید :

ــ شاید بتونین حدود ظهر یه جوشونده ی دیگه برام درست کنین .

او به دستشویی مشترک اجاره نشین های طبقه ی اول و دوم رفت و نزد پیرمرد مستی که بی صبرانه منتظر نوبتش بود ، از گرفتگی عضلات نالید . مرد از واگذار کردن نوبتش به او خودداری کرد .

در اتاقش بدقت تمام لباس های کهنه ای را که برای تعقیب نیو از آنها استفاده کرده بود ، بسته بندی کرد . آدم هیچ وقت نمی داند ممکن بود یکی از دربان ها نگاهی تیزبین داشته باشد و قادر به توصیف فردی که حوالی شواب هاوس پرسه می زده است ، باشد . حتی آن پیرزن معلول و سگش . پیرزن فرصت داشت او را وارسی کند . دنی شکی نداشت روزی که دختر رئیس پلیس از بین برود ، پلیس ها بدقت تمام عالم را خواهند گشت .

دنی لباسها را در یکی از زباله دان های محله رها می کرد . آسان بود . سخت تر از همه ، تعقیب نیو کرنی از مغازه اش تا خیابان هفتم بود . اما او برنامه ریزی کرده بود . او یک بادگیر خاکستری نو داشت که هیچ کس در محله هنوز آن را تن او ندیده بود . یک کلاه گیس پانکی و عینک بزرگ خلبانی هم داشت . در آن لباس های جلف ، شبیه به نامه رسان هایی بود که با دوچرخه شان شهر را طی می کردند و عابران پیاده را به زمین می انداختند . او یک پاکت بزرگ کرافت تهیه می کرد و در بیرون از مغازه ی نیو منتظر می ماند . بی شک نیو برای رفتن به محله ی لباس فروشی ها تاکسی می گرفت . دنی او را با یک تاکسی دیگر تعقیب می کرد و برای راننده یک داستان بی اساس تعریف می کرد مبنی بر اینکه دوچرخه اش را دزدیده اند و او حتماً باید این کاغذها را به آن خانم تحویل دهد .

او با گوش های خودش شنیده بود که نیو کرنی گفته بود ساعت 5/1 با یکی از آن خر پولهایی که می توانست یک خروار پول برای لباسهایش خرج کند ، قرار دارد .

همیشه باید مشکلات احتمالی را هم در نظر گرفت . دنی قبل از ساعت 5/1 در مقابل بوتیک او در خیابان کمین می کرد . مهم نبود که راننده ی تاکسی بعد از مرگ کرنی بفهمد او در این کار دست داشته است . به دنبال فردی با موهای پانکی می گشت .

وقتی دنی برنامه ریزی اش را کرد . زیر تختخواب شکسته به دنبال بسته ی کهنه ی لباس ها گشت . او با

مشاهده ی اتاق بسیار کوچک اندیشید :

چه جای محقری . لونه ی سوسک . متعفن .

یک صندوق پرتقال به جای میز . اما وقتی او قرارداد را اجرا می کرد و باقی ده هزار دلار را در جیب می گذاشت ، دیگر کاری نداشت جز اینکه تا پایان آزادی مشروطش آرام بماند و از آنجا بزند به چاک .

خدایا ، یعنی تو میگی می شه زد به چاک ؟

در طی باقی روز ، دنی مرتب به دستشویی رفت و برای هر شنونده ای از دردها نالید . ظهر ، پیرزن نچسب دو اتاق آن طرف تر در اتاقش را زد و یک فنجان جوشانده ی دیگر و بنیه ی بیات شده به او تعارف کرد . دنی دوباره به دستشویی رفت و در حالی که بینی اش را گرفته بود تا بوی بد را حس نکند ، خودش را در آنجا زندانی کرد ، تا جایی که موجب اعتراض کسانی شد که پشت در منتظر بودند .

یک ربع به یک بیرون آمد و به پیرمرد مستی که معطل شده بود ، گفت :

ــ بهترم . میرم یه کم بخوابم .

اتاقش در طبقه ی اول بود و مشرف به کوچه ای باریک . یک پیش آمدگی از بام سراشیب شروع می شد و در بالای طبقه ی زیرین جلو می رفت . بزحمت چند دقیقه طول کشید تا دنی بادگیر خاکستری را بپوشد ، کلاه گیس پانکی و عینک را بگذارد ، بسته ی لباسهای کهنه را توی کوچه ی باریک پرت کند و بپرد پایین . او در پشت ساختمانی در خیابان 108 بسته را در ته یک زباله دان مورد تاخت و تاز موشها چپاند ، سوار مترو به مقصد «لگزینگتون» و خیابان 96 شد ، یک پاکت کرافت بزرگ و یک مداد« پرای سونیک» خرید ، روی پاکت نوشت « فوری » و سر پست مراقبش مقابل« بوتیک نیو» رفت .

[/align][align=CENTER][align=CENTER]***[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر