رفتن به مطلب
Negarita

بخواب زیبای من | ماری هیگینز کلارک

پست های پیشنهاد شده

جک آنقدر در آپارتمانش ماند تا مطمئن شد دلش نمی خواهد خودش شام درست کند و نتیجه گرفت پاستای

نیکولاس دقیقاً همان چیزی است که به آن احتیاج دارد . نیکولاس در خیابان 84 ، بین لگزینگتون و خیابان سوم واقع شده بود .

انتخاب خوبی بود . مثل همیشه برای نشستن سر میز صف کشیده بودند . اما جک تازه نوشیدنی اش را در بار تمام کرده بود که پیشخدمت همیشگی اش « لو » روی شانه ی او زد :

ــ حاضره آقای کمپبل .

نصف بطری « والپو لیچلا » ، سالاد آندیو و شاهی ، «اسپاگتی تاگلیاتلی» با میوه های دریایی ، تنش

عصبی اش را از بین می برد . او یک قهوه اسپرسوی دوبل سفارش داد و همزمان صورتحساب را خواست .

هنگام ترک رستوران شانه هایش را بالا انداخت . از سر شب می دانست پیاده به سمت خیابان مدیسون خواهد رفت تا بوتیک نیو را ببیند . چند دقیقه ی بعد ، زمانی که بادی بسیار خنک به یادش آورد هنوز ماه آوریل است و چه بسا هوا در نخستین روزهای بهار متغیر باشد ، ویترین زیبای مزون نیو را می ستود . او آنچه

را می دید ، تحسین می کرد :

پیراهن های نقش دار حاکی از ظرافت زنانه ی بسیار ، همراه با چترهای هماهنگ و حالت مطمئن مانکن ها که با قیافه ای نسبتاً متکبر سر را به عقب داده بودند . او اطمینان داشت نیو با این تلفیق قدرت و لطافت ، پرده از شخصیت خویش بر می دارد .

اما تماشای بساط ویترین ها افکاری فرار را به یادش آورد که وقتی می کوشید حرف های شتاب زده ی اتل را برای نیو تعریف کند ، از ذهنش گریخته بود . اتل با صدایی تند و بریده بریده به او گفته بود :

ــ موضوع مقاله ام هیاهو ها و تشویق ها و عالمگیر بودن مده . اما فرض کنیم من بتونم بیشتر از اینا براتون بگم . یه بمب تی . ان . تی .

قرار ملاقاتش داشت دیر می شد . جک حرف اتل را قطع کرده بود .

ــ یه خلاصه ش رو برام بفرستین .

اتل که خود را رانده شده می دید ، لجوجانه امتناع کرده بود .

ــ رسوایی شگفت انگیز چقدر می ارزه ؟

پاسخ جک تقریباً شوخی بود :

ــ اگه به اندازه ی کافی احساس برانگیز باشه ، پونصد هزار تا .

جک به مانکن های چتر به دست زل زد . نگاهش به سایبان آبی و عاجی رنگی افتاد که

حروف انگلیسی « مزون نیو » روی آن نوشته شده بود . فردا به نیو تلفن می زد تا عین حرفهایی را که اتل بر زبان آورده بود ، برایش بازگو کند .

در حالی که پیاده از خیابان مدیسون پایین می آمد ، دوباره احساس کرد لازم است با پیاده روی نگرانی موذی

و مبهمی را که داشت ، از بین ببرد . او اندیشید :

من دنبال بهانه می گردم . چرا خیلی راحت ازش نمی خوام با هم بریم بیرون ؟[/i]

در آن موقع علت آشفتگی اش را دریافت . او به هیچ قیمتی دلش نمی خواست بفهمد کس دیگری در زندگی نیو هست .

 

[align=CENTER]***

[/align][align=RIGHT]پنجشنبه ها روز پرکاری برای کیتی کانوی بود . از نه صبح ، افراد سالخورده را برای معاینه نزد پزشکان می برد و بعدازظهر داوطلبانه در غرفه های کوچک موزه ی « گاردن استیت » کار می کرد . این فعالیت ها یکی پس از دیگری این احساس را به او می بخشید که به درد می خورد .

او سابقاً در دانشگاه مردم شناسی درس خوانده بود با این نیت نامعلوم که یک « مارگارت مین » ثانی شود . سپس با مایک برخورد کرده بود . حالا در حالی که به یک دختر 16 ساله در انتخاب یک گردنبند مصری بدل کمک می کرد ، اندیشید:

شاید این تابستان در یک سفر سازمان یافته ی مردم شناسی ثبت نام کند [/i].[/i]

این دورنمایی جالب بود . کیتی در حالی که پشت فرمان اتو مبیلش به خانه باز می گشت ، متوجه شد که کم کم تحمل خودش را ندارد . وقتش بود زندگی را همان طوری که پیش می آمد ، بپذیرد. او خیابان لینکلن را ترک کرد و از مشاهده ی خانه اش بر فراز« گراند ویو سیرکل» لبخند زد ؛یک خانه ی با شکوه مستعمراتی سفید با پنجره های کرکره ای سیاه .

وقتی به خانه رسید ، همچنان که اتاق های طبقه ی همکف را می پیمود ، چراغها را روشن می کرد . سپس شومینه ی گازی سالن کوچک را راه انداخت . وقتی مایکل زنده بود ، آتش بزرگ پر هیاهویی در شومینه بر پا می کرد ، با مهارت تکه های چوب را روی هیزم ها می چید ، و بی وقفه به شعله هایی که اتاق را از بوی دلپذیر چوب گردو پر می کرد ، جان می بخشید . کیتی هر کاری می کرد ، هرگز نمی توانست آتش را درست روبراه کند و با عذر خواهی نسبت به خاطره ی مایکل شومینه را گازی کرده بود .

او به اتاق اصلی در طبقه ی بالا رفت . آن اتاق را از روی طرحی که از روی یک دیوار کوب در موزه کپی کرده بود ، به رنگ زرد و سبز کمرنگ فرش کرده بود . در حین در آوردن پیراهن پشمی طوسی اش ، تردید داشت که آیا باید فوری حمام کند و با پوشیدن پیژاما و روبدوشامبر احساس راحتی کند یا نه . اندیشید :

عادت بدیه . تازه ساعت چهاره .

عقیده اش را عوض کرد . کاپشن آبی کمرنگش را از گنجه برداشت و دنبال کفش های پیاده روی اش گشت . تصمیم خود را گرفته بود . از همین امشب دوباره دویدن رو شروع می کنم . [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او مسیر همیشگی اش را دنبال کرد . گراند ویو تا خیابان لینکلن ، یک و نیم کیلومتر در شهر ، دور زدن ایستگاه اتوبوس و بازگشت به خانه به طرز مطبوعی احساس می کرد وظیفه اش را انجام داده است . لباس های رو و زیرش را در سبد رخت در حمام انداخت ، حمام کرد ، پیژامای خانه را پوشید و خود را در آیینه نگاه کرد . او همیشه لاغر بود و به طرز قابل قبولی اندامش را حفظ کرده بود . چروکهای اطراف چشمش خیلی عمیق نبود .

آرایشگرش موفق شده بود دوباره سرخی طبیعی موهایش را برگرداند .

کیتی به تصویر خودش گفت :

" بد نیست ، اما خداوندا ، تا دو سال دیگه 60 ساله می شم ! "

وقت اخبار ساعت 7 بود و لاجرم وقت نوشیدن یک گیلاس شری . کیتی از اتاق عبور کرد و آماده می شد راهرو را در پیش بگیرد که متوجه شد چراغ حمام را روشن گذاشته است .

صرفه جویی مانع احتیاج می شود ، برق رو هدر ندیم .[/i]

او به حمام برگشت و دستش را به سمت کلید برق دراز کرد . در جا خشکش زد . آستین سوئی شرت آبی رنگش از سبد بیرون مانده بود . ترس همچون گیره ای یخزده گلوی کیتی را فشرد . احساس کرد لبانش خشک و موهای گردنش سیخ شد . آن آستین . لابد دستی در آن بوده . دیروز . وقتی اسبش افسار گسیخته بود . انتهای کیسه ی نایلونی که گونه اش را لمس کرده بود . مشاهده ی گنگ یک تکه پارچه ی آبی همراه یک دست . او دیوانه نبود . او یک دست دیده بود .

کیتی اخبار ساعت 7 را فراموش کرد . مقابل شومینه نشست ، روی کاناپه به جلو خم شد و شری اش را مزه مزه کرد . نه آتش و نه شری ، سرمایی را که تا مغز استخوان او نفوذ کرده بود ، فرو نمی نشاند .

آیا می بایست به پلیس زنگ می زد ؟ و اگر اشتباه کرده باشد ؟ حتماً احمق به نظر می رسید .

اندیشید :

من اشتباه نکردم . اما تا فردا صبر می کنم . با ماشین میرم پارک و شیب رو پیدا می کنم . من قشنگ اون دست رو دیدم ، اما اینکه به زن تعلق داره یا مرد ، دیگه احتیاج به کمک نداره .[/i]

 

[align=CENTER]***[/i]

[/align][align=RIGHT]مایلز در حالی که جا یخی را پر می کرد ، پرسید :

ــ تو میگی خواهرزاده ی اتل توی آپارتمانه ؟ خوب . اون پول رو به عنوان قرض برداشته و بعد گذاشته سر جاش . از این اتفاق ها می افته .

باز هم توضیح منطقی مایلز درباره ی شرایطی که غیبت اتل را احاطه کرده بود ، مانتو های زمستانی و حالا اسکناس های صد دلاری ، به نیو احساس کودن بودن می داد . او خوشحال بود که گفتگویش را با جک کمپبل برای مایلز تعریف نکرده بود . وقتی به خانه برگشته بود ، لباسش را عوض کرده و یک شلوار ابریشمی آبی و بلوزی هماهنگ با آن پوشیده بود . منتظر بود مایلز بگوید :

" برای سرو غذا خیلی شیکه ! "

اما وقتی وارد آشپزخانه شد ، دید که نگاه مایلز رنگ ملاطفت به خود گرفت و شنید که او گفت :

ــ رنگ آبی همیشه مادرت رو زیبا می کرد . تو هر روز بیشتر شبیه اون می شی .

نیو کتاب آشپزی ریناتا را برداشت . او طالبی با ژامبون ، پاستای ریحان ، ماهی آزاد با تزئین میگو ، و برای دسر پنیر و شارلوت را در نظر گرفته بود . کتاب را تا صفحه ی مزین به طرحها ورق زد . از نگاه کردن به طرحها اجتناب کرد و حواسش را روی دستورالعمل هایی که ریناتا در مورد زمان طبخ مورد نیاز برای ماهی آزاد نوشته بود ، متمرکز کرد . بمحض اینکه شام آماده شد ، به سمت یخچال رفت و یک قوطی خاویار در آورد .

مایلز او را تماشا می کرد که برش های نان را روی سینی می گذاشت . گفت :

ــ من هیچ وقت میل زیادی به این جور چیزها نداشتم . به نظرم به عامی بودنم مربوط میشه .

نیو خاویار را روی یک نان ساندویچی سه گوش مالید :

ــ تو واقعاً عامی نیستی . اما یه چیزهایی رو از دست میدی .

نیو او را تماشا کرد . کت سورمه ای ، شلوار طوسی ، بلوز آبی روشن و کراوات راه راه قرمز و آبی زیبایی را که نیو برای کریسمس به او هدیه داده بود ، پوشیده بود ، نیو اندیشید :

ظاهر مغروری داره . و کی تصورش رو می کنه که اون انقدر مریض بوده ؟[/i]

و این مطلب را به او گفت .

مایلز دستش را دراز کرد و با چالاکی تکه ای نان برشته با خاویار را در دهان گذاشت و گفت :

ــ هنوزم مصرانه میگم که اینو دوست ندارم .

سپس افزود :

... درسته احساس می کنم حالم خوبه . ولی بیکاری کم کم بهم فشار میاره . منو برای ریاست مؤسسه ی مبارزه با مواد مخدر در واشنگتن در نظر گرفتن . این طوری مجبور می شم بیشتر وقتم رو اونجا بگذرونم . نظرت چیه ؟

نیو فریادی خفه کشید و دستانش را دور گردن او انداخت :

ــ عالیه . قبول کن . این کار واقعاً برازنده ی توئه .

نیو در حالی که خاویار و یک سینی پنیر را به اتاق نشیمن می برد ، زیر لب آواز می خواند . حالا فقط این مانده بود که رد اتل لامبستون را پیدا کنند ! داشت از خودش می پرسید آیا جک کمپبل بزودی به او تلفن خواهد زد یا نه ، که زنگ در ورودی طنین انداخت . هردو میهمانش با هم رسیده بودند .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اسقف دوین استانتون یکی از معدود اسقفان اعظمی بود که در خلوت هم با لباس کشیشی راحت تر بود تا با لباس اسپرت . چند تار موی مسی رنگ هنوز هم در انبوه موهای خاکستری اش دیده می شد و نگاه آرام آبی رنگش در پشت عینک قاب فلزی ، از مهربانی و ذکاوت برق می زد . قامت بلند و باریکش با چالاکی

جابجا می شد . نیو همیشه با کمی ناراحتی احساس می کرد که دِو می تواند اندیشه های او را بخواند و آنچه را می خواند ، دوست دارد . نیو به گرمی او را در آغوش گرفت .

آنتونی دلا سالوا مثل همیشه در یکی از ابداعات خویش فوق العاده بود ، کت و شلواری طوسی زغالی

از پارچه ی ابریشم ایتالیایی با دوخت فوق العاده ، چاقی نامحسوس اندامش را پنهان می کرد .

نیو به یاد آورد مایلز او را به گربه ای تشبیه می کرد که زیادی خورده است .

این تشبیهی بجا بود موهای سیاهش بدون یک تار خاکستری با همان برقی می درخشید که کفش های گوچی اش . این طبیعت ثانویه ی نیو بود که قیمت لباس ها را تخمین بزند . طبق تخمین او ، کت و شلوار سل کمتر از هزار و پانصد دلار قیمت نداشت .

سل سرشار از خوش خلقی بود . گفت :

ــ مایلز ، دوین ، نیو ، سه موجودی که توی دنیا بیشتر از همه دوستشون دارم . البته نباید محبوبه ی فعلیم رو هم از قلم بندازم ، ولی قبلی ها رو کنار میذارم . دِو گمون می کنی کلیسا قبول می کنه وقتی پیر شدم ، دوباره منو در آغوش خودش بپذیره ؟

اسقف به خشکی جواب داد :

ــ فرض بر اینه که بچه ی گمشده توبه کنان و با لباس پاره بر می گرده .

مایلز قاه قاه خندید و شانه های هر دو دوستش را گرفت :

ــ چه سعادتی که هر سه با همیم . احساس می کنم دوباره توی برونکسم . شماها هنوز ودکای ابسولوت می خورین یا یه چیز اعیانی تر پیدا کردین ؟

شب با آهنگی دلپذیر و گرمی بخش که یک رسم شده بود ، آغاز گشت . سر دومین گیلاس مارتینی ، چند لحظه ای بحث شد ، شانه ها بالا انداخته شد و این جملات :

"چرا ما زیاد دور هم جمع نمی شیم از طرف اسقف ، بهتره بس کنم از جانب مایلز ، و البته . از جانب سل ، درپی اش آمد . "

گفتگو از سیاست فعلی " یعنی شهردار می تونه باز هم یه بار دیگه برنده بشه یا نه " ، به مشکل کلیسا کشیده شد :

ــ دیگه نمی شه یه بچه رو با کمتر از هزارو ششصد دلار در سال توی مدرسه ی کشیشی تربیت کرد .

خداوندا ، یادتون میاد وقتی در سنت ـ فرانسیس ـ زاویر بودیم ، والدینمون ماهی یه دلار به ما می دادن ؟ قلمرو کشیشی با کمک لاتاری مدرسه رو می چرخوند .

و با آه و ناله ی سل بابت واردات خارجی :

ــ البته ما مجبوریم از برچسب اتحادیه استفاده کنیم ، اما ما می تونیم بدیم پوشاک رو توی کره و هنگ کنگ با یه سوم قیمت تولید کنن . اگه ما یه قسمت اونو ندیم به کس دیگه ای تولید کنه ، قیمتمون خیلی بالا میره و اگه این کارو بکنیم ، دشمن اتحادیه ها به شمار میریم .

و با تذکر جدی مایلز :

ــ من مصرانه معتقدم ما نیمی از پلیس هایی رو که به باند خلافکار خیابان هفتم تعلق دارن ، نمی شناسیم .

از مسیر خود منحرف شد . آنان لاجرم به موضوع مرگ نیکی سپتی بازگشتند .

سالوا از دهانش پرید :

ــ بعد از کاری که اون با خوشگل ما کرد ، حقش نبود به این راحتی توی رختخوابش جون بده .

و ناگهان هر نشانی از بشاشیت از چهره اش محو شد .

نیو دید که لبان مایلز به هم فشرده شد . مدتها قبل سل شنیده بود که مایلز ریناتا را « خوشگل من » خطاب کرده بود تا سر به سر او بگذارد ، و سالوا معطلش نکرده بود و علی رغم ناخوشنودی شدید مایلز ، خودش هم این اصطلاح را به کار می برد . او به ریناتا می گفت :

ــ چطوری خوشگله ؟

نیو هنوز آن لحظه را به یاد می آورد که در شب زنده داری بر بالین متوفی ، سل با چشمان پف کرده از گریه مقابل تابوت زانو زده ، سپس برخاست ، مایلز را بغل کرد و گفت :

ــ سعی کن خیال کنی خوشگلت خوابیده .

مایلز به سردی پاسخ داده بود :

ــ اون نخوابیده . اون مرده ، و دیگه هیچ وقت اونو این طوری صدا نکن ، سل . فقط من اونو با این اسم

صدا می زنم .

و سل تا امشب هرگز این بی احتیاطی را نکرده بود . پس از لحظه ای سکوت عذاب آور ، او باقی مانده ی مارتینی اش را بلعید ، برخاست و با لبخندی گشاده گفت :

ــ همین الان برمی گردم .

و به سمت راهرو و دستشویی میهمان راهی شد .

دوین آهی کشید :

ــ اون شاید یه طراح نابغه باشه ، اما بیشتر رنگ و لعاب داره تا اخلاق .

نیو به آنان یادآوری کرد :

ــ اون بود که منو راه انداخت . بدون سل ، شاید الان توی « بلومینگز دیل » یه مأمور خرید بودم .

سپس نیو متوجه حالت چهره ی مایلز شد و هشدار داد :

... بهم نگو بدتر از این نمی شد .

ــ این هیچ وقت به مغزم خطور نکرده .

هنگام شام ، نیو شمع ها را روشن و روشنایی لوستر را کم کرد . نوری ملایم اتاق را روشن می کرد . همه ی غذاها مورد تأئید عموم قرار گرفت . مایلز دو بار و سل سه بار غذا کشیدند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ــ بی خیال رژیم . این بهترین غذا تو کل مانهاتانه .

هنگام صرف دسر ، آنان نتوانستند مانع آن شوند که گفتگو به سمت ریناتا کشیده نشود . نیو به آنان گفت :

ــ این یکی از دستور غذاهای اونه که مخصوص شما دو نفر درست شده . من توی کتاب آشپزیش غرق شده بودم . لذت بخش بود .

مایلز برای آنان تعریف کرد که ممکن است ریاست آژانس مبارزه با مواد مخدر را بر عهده گیرد . دوین با لبخندی گفت :

ــ شاید بیام واشنگتن پیشت .

وسپس افزود :

... فوق العاده محرمانه س .

سل اصرار کرد در جمع کردن میز به نیو کمک کند و شخصاً قهوه را آماده کند . نیو او را که مشغول کار با قهوه جوش بود ، رها کرد و فنجان های زیبای سبز و طلایی را که نسل ها بود در خانواده ی روزتی می چرخید از گنجه بیرون آورد .

صدایی خفه و فریادی دردناک آنان را شتابان به آشپزخانه کشاند . قهوه جوش برگشته و پیشخوان و کتاب آشپزی ریناتا را خیس کرده بود . سالوا دست قرمزش را زیر آب سرد گرفته و رنگش پریده بود .

ــ دسته ی این قهوه جوش لعنتی ول شد .

او کوشید لحنی گستاخانه بگیرد .

... مایلز گمونم سعی می کنی تلافی اون روزی رو که بچه بودیم و من دستتو شکستم ، در بیاری .

واضح بود سوختگی بدی است .

نیو شتابان به دنبال برگ های اکالیپتوسی رفت که مایلز به عنوان کمک های اولیه برای سوختگی

نگه می داشت . او به آرامی دست سل را خشک کرد ، برگها را روی آن قرار داد و حوله ای نخی دور آن پیچید . اسقف قهوه جوش را برداشت و شروع کرد به خشک کردن آن . مایلز کتاب آشپزی را خشک می کرد . نیو حالت نگاه مایلز را وقتی طرحهای خیس و لک شده را بررسی می کرد ، دید .

سل هم متوجه آن شد . نیو را که مشغول مداوای او بود ، به عقب راند و دستش را بیرون کشید .

ــ مایلز ، به خدا ، واقعاً متأسفم .

مایلز کتاب را از بالای ظرفشویی برداشت ، لکه های قهوه را خشک کرد ، آن را در دستمالی پیچید و بدقت آن را سر جایش در بالای یخچال قرار داد :

ــ برای چی متأسف باشی ؟ نیو ، من قبلاً هیچ وقت این قهوه جوش مزخرف رو ندیده بودم . اون از کجا اومده ؟

نیو که سرگرم درست کردن قهوه در قهوه جوش قدیمی بود ، با لحنی متأسف گفت :

ــ یه هدیه س . اتل لامبستون بعد از اون مهمونی اینو واسه کریسمس برات فرستاد .

دوین استانتون با دیدن مایلز و نیو و سل که ناگهان زدند زیر خنده ، قیافه ای متعجب به خود گرفت .

نیو گفت :

ــ وقتی نشستیم ، همه رو برات تعریف می کنم ، عالیجناب . خدای بزرگ ، هر کاری می کنم ، باز هم حرف اتل به میون میاد ، حتی موقع شام .

وقتی قهوه ی اسپرسو را همراه لیکور سامبوکا می نوشیدند ، نیو در مورد مفقود شدن علنی اتل برایشان توضیح داد .

مایلز نتیجه گرفت :

ــ ای کاش هیچ وقت دوباره اونو نبینم .

سل که می کوشید پنهان کند دستش به همان زودی پوشیده از تاول هایی شده است که موجب

دردش می شدند ، سامبوکای دیگری برای خودش ریخت و گفت :

ــ حتی یه طراح لباس تو خیابان هفتم نیست که اون با این مقاله ذله اش نکرده باشه . نیو برای اینکه جواب سؤالت رو داده باشم ، باید بگم که اون هفته ی گذشته تلفن زد و اصرار داشت گوشی رو بگیرم . ما درست وسط یه جلسه بودیم . اون دو سه تا سؤال این شکلی کرد :

ــ آیا درسته شما استاد جیم شدن تو دبیرستان کریستف کلمب بودین ؟

نیو او را برانداز کرد :

ــ تو هم یه چیزایی تعریف کردی ؟

ــ ابداً . به عقیده ی من مقاله ی اتل مبتنی بر انکار تمام داستانهاییه که ما از کارگزارامون می خوایم در موردمون بسازن . این ممکنه موضوع یه مقاله باشه ، اما نیم میلیون دلار برای یه کتاب غیر ممکنه .

نیو نزدیک بود بگوید که هیچ کس واقعاً این پیش پرداخت را به اتل نداده است ، اما زبانش را گاز گرفت . واضح بود که جک کمپبل قصد نداشت این داستان را فاش کند .

سال افزود :

ــ در ضمن ، شنیدم اطلاعات تو در مورد کارگاه های قاچاق استیوبر حسابی گند کارش رو در میاره . نیو ، از این آدم دوری کن .

مایلز بتندی پرسید :

ــ معنی این حرفا چیه ؟

نیو برای مایلز تعریف نکرده بود که گوردون استیوبر بابت اقدام او ممکن است مورد تعقیب قضایی قرار بگیرد . بنابراین با سر اشاره ای به سل کرد و گفت :

ــ اون یه طراحه که من دیگه ازش خرید نمی کنم چون روش معامله کردنش را دوست ندارم .

سپس به سمت سل چرخید .

... مصرانه می گم یه چیز غیر عادی در مفقود شدن اتل وجود داره . تو می دونی که اون فقط لباس های منو می پوشه ، و هیچ کدوم از کتهای توی کمدش کم نشده .

سل شانه اش را بالا انداخت .

ــ نیو ، راستش رو بگم ، اتل اُنقدر خل هست که بدون کت بره بیرون و متوجه نشه . صبر کن و ببین . اون با یه چیزی که از پیشخوان جی . سی . پنی خریده و تنش کرده ، از راه می رسه .

مایلز زد زیر خنده و نیو سرش را تکان داد :

ــ واقعاً که چقدر کمکم کردی .

پیش از آنکه میز را ترک کنند ، دوین استانتون دعا خواند .

ــ خداوندا ، بابت دوستی مان ، بابت این غذای خوشمزه و زن جوان و زیبایی که اونو درست کرده از تو تشکر

می کنیم و از تو می خوایم ریناتای عزیزمون رو بیامرزی .

مایلز دست اسقف را گرفت :

ــ متشکرم دِو .

سپس خندید .

... و تو سل ، اگه اون اینجا بود ، بهت می گفت بری آشپزخونه ش رو تمیز کنی ، چون تو مسؤول ریخت و پاشی .

پس از عزیمت اسقف و سل ، نیو و مایلز ماشین ظرفشویی را پر کردند و در سکوتی دلپذیر قابلمه ها و ظرف ها را شستند . نیو قهوه جوش خاطی را برداشت و متذکر شد :

ــ شاید بهتر باشه اینو قبل از اینکه یه نفر دیگه رو بسوزونه ، بندازیمش دور .

مایلز گفت :

ــ نه ، بذارش یه گوشه . لابد خیلی گرونه . می تونم یه روز که دارم سریال پریل رو تماشا می کنم ، تعمیرش کنم .

پریل . نیو به نظرش رسید که این کلمه در هوا معلق ماند . بی صبرانه سرش را تکان داد ، چراغ دستشویی را خاموش کرد و پیش از خوابیدن مایلز را بوسید . او نگاهی به اطرافش انداخت تا مطمئن شود همه چیز سر جایش است . روشنایی ورودی در سالن کوچک رخنه می کرد و چشم نیو در زیر پرتو آن به صفحات لک شده و باد کرده ی کتاب آشپزی ریناتا افتاد که مایلز آن را روی میز کارش گذاشته بود ، و بر خود لرزید .

پایان فصل هفتم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]جمعه صبح ، سیموس اصلاح می کرد که راث لامبستون از آپارتمان بیرون رفت . او با سیموس خداحافظی نکرد . خاطره ی خشمی که چهره ی سیموس را درهم پیچاند وقتی او اسکناس صد دلاری را به سمتش دراز کرد ، در ذهنش مانده بود . در تمام این سالها ، چک مقرری خوراک هر احساسی را نسبت به سیموس در وجودش فرو نشانده بود بجز کینه . حالا چیز دیگری به آن اضافه شده بود . راث می ترسید . برای او ؟ نمی دانست .

راث بیست و شش هزار دلار در سال به عنوان منشی دریافت می کرد . او تخمین زده بود که بمحض کسر مالیات ها و تأمین اجتماعی ، به علاوه ی هزینه های رفت و آمد و پوشاک و خوراک ، سه روز حقوق خالص او در هفته معادل مقرری خوراک اتل است . او مرتباً سر سیموس فریاد می زد :

ــ من واسه خاطر این زنیکه ی بدجنس دارم از پا در میام .

سیموس معمولاً می کوشید او را آرام کند ، اما شب گذشته چهره اش از خشم متشنج شده بود . او مشتش را بلند کرده و راث خود را عقب کشیده بود . مطمئن بود سیموس می خواست او را بزند . اما سیموس اسکناس را گرفته و آن را دو تکه کرده بود . او فریاد زده بود :

ــ می خوای بدونی اینو از کجا آوردم ، هان ؟ اون کثافت اینو بهم داد . وقتی ازش خواستم ولم کنه ، گفت خوشحال میشه بتونه کمکم کنه . کارهاش مجبورش کرده بود از رستوران رفتن هاش کم کنه و این پولی بود که از ماه گذشته براش مونده بود .

راث فریاد زده بود :

ــ و اون به تو نگفت که فرستادن چکها رو متوقف کنی ؟

خشمی که در چهره ی سیموس بود به نفرت تبدیل شده بود .

ــ شاید متقاعدش کرده باشم که تحمل بشر حدی داره . شاید این چیزیه که تو هم باید بفهمی .

این جواب راث را دچار خشمی کرده بود که هنوز نفسش را تنگ می کرد . او متعجب و وحشت زده فریاد کشیده بود:

ــ چطور جرأت می کنی تهدیدم کنی !

و مشاهده کرده بود که سیموس زد زیر گریه . سیموس در حالی که از هق هق گریه می لرزید ، برایش تعریف کرده بود که چک را درون پاکت نامه گذاشته و دخترکی که در آپارتمان اتل زندگی می کرد درباره ی تاوانی که او هر ماه می پرداخت ، صحبت کرده بود :

ــ تمام ساختمان خیال می کنند من احمقم .

راث تمام شب گذشته را در اتاق یکی از دخترها بیدار مانده بود . چنان تحقیری نسبت به سیموس طغیان خشمی را در او ایجاد می کرد که نمی توانست اندیشه ی با او ماندن را تحمل کند . صبح زود به این نتیجه رسیده بود که خودش هم کاملاً مستحق تحقیر است . اتل او را تبدیل به زنی بدجنس کرده بود .

دیگر نمی بایستی ادامه می یافت .

اکنون با لبانی که از شدت خشم به صورت خطی به هم فشرده در آمده بود ، به سمت راست به سوی خیابان برادوی و ایستگاه مترو پیچید و به طرف خیابان وست اند به راه افتاد . باد صبحگاهی می وزید .اما کفش های پاشنه کوتاهش به او اجازه می داد تند راه برود .

او می رفت با اتل روبرو شود . بایستی سال ها قبل این کار را می کرد . راث به حد کافی مقاله هایی را که اتل نوشته بود ، خوانده بود تا بداند او خود را چهره ای طرفدار حقوق زنان نشان می دهد . اما حالا که اتل بتازگی قراردادی بزرگ برای یک کتاب امضاء کرده بود . خیلی بیشتر آسیب پذیر بود . روزنامه ی پست با کمال میل حاضر بود در صفحه ی ششم چاپ کند که اتل از مردی که سه دخترش هنوز مشغول تحصیل هستند ؛ ماهی هزار دلار اخاذی می کند . راث به خود اجازه داد لبخندی تلخ بر لب آورد . اگر اتل از مقرری ماهیانه صرف نظر نمی کرد ، او حمله را شروع می کرد . نخست از طریق روزنامه ی پست ، سپس دادگاه .

راث به دفتر کارگزینی شرکتش رفته بود تا درخواست مساعده ای کند که هزینه های تحصیل را

پوشش می داد . وقتی رئیس کارگزینی از وجود مقرری خوراک باخبر شده بود ، شوکه شده و گفته بود :

ــ من دوستی دارم که وکیل خوبی در امر طلاقه . اون اغلب رایگان کار می کنه و من مطمئنم خیلی دوست داره به موضوعی مثل این رسیدگی کنه . اگه اشتباه نکنم ، مقرری خوراکی که با توافق طرفین تعیین شده باشه

قابل فسخ نیست ، اما شاید وقتشه که از طریق قضایی اقدام کنین . اگه شما نفرت عمومی رو برانگیزین ، ممکنه اوضاع عوض بشه .

راث تردید کرده بود :

ــ من نمی خوام دخترا رو تو تنگنا قرار بدم . باید اعتراف کنم که بزحمت چیز بخور نمیری از میکده گیرمون میاد . اجازه بدین فکر کنم .

با عبور از خیابان هفتاد و سوم ، راث تصمیمش را گرفت :

یا اون از مقرری صرف نظر می کنه ، یا به دیدن اون خانم وکیل می رم .

زن جوانی که کودکی را در کالسکه به جلو می راند ، مستقیم به سمت او آمد . راث یک قدم خود را کنار کشید تا به او نخورد و با مردی با صورت چاقو خورده برخورد کرد که کلاهش را تا روی چشمانش پایین آورده بود و پالتوی زشتی که بوی شراب می داد ، پوشیده بود . راث دماغش را از نفرت جمع کرد ، کیفش را به خود فشرد و فوراً به پیاده روی آن طرف خیابان رفت . عابران پیاده در رفت و آمد بودند . بچه ها با کتابهای درسی شان ، ساکنان قدیمی محله که طبق روال هر صبح بیرون می آمدند و به دنبال روزنامه می رفتند و آدم هایی که ناامیدانه می کوشیدند برای رفتن به اداره تاکسی پیدا کنند .

راث هیچ وقت خانه ای را که بیست سال پیش می خواست بخرد ، فراموش نمی کرد . آن زمان سی و پنج هزار دلار بود و امروز لابد ده برابر بیشتر می ارزید . وقتی بانک از مبلغ مقرری خوراک مطلع شده بود ، از دادن وام به آنان امتناع کرده بود . او به سمت شرق به خیابان هشتاد و دو پیچید ؛ خیابان اتل .

شانه هایش را صاف کرد ،عینکش را بالا داد و ناخودآگاه همچون بوکسوری در شرف ورود به رینگ خود را آماده کرد . سیموس به او گفته بود اتل در طبقه ی همکف با یک ورودی مجزا زندگی می کند .

نام روی زنگ «اِ . لامبستون »نشانه های سیموس را تأیید می کرد . [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای خفه ی رادیو از داخل به گوش راث رسید . او محکم انگشتش را روی زنگ فشار داد . اما به زنگ اول و دوم هیچ جوابی داه نشد . راث از آن آدمهایی نبود که منصرف شود . بار سوم ، انگشتش را روی زنگ نگه داشت .

زنگ یک دقیقه ی تمام طنین انداخت و سپس صدای کلیک دستگیره اجرت راث را داد . در بشدت باز شد . مردی جوان با موهای پریشان و بلوزی با دگمه های باز خیره به او نگاه می کرد . پرسید :

ــ ببخشین . شما یکی از دوستان خاله اتل هستین ؟

ــ بله ، باید اونو ببینم .

راث قدمی به جلو برداشت و مرد جوان را وادار کرد که یا صریحاً راه را بر او ببندد یا بگذارد وارد شود . او کنار رفت ، راث وارد نشیمن شد و نگاهی سریع به اطرافش انداخت . سیموس همیشه از بی نظمی معمول اتل با او صحبت می کرد ، با وجود این ، آنجا مرتب بود . یک دسته روزنامه مرتب روی هم چیده شده بود . مبلمان زیبای قدیمی . سیموس در مورد مبلمانی که برای اتل خریده ، با او صحبت کرده بود .

اندیشید :

" اون وقت من میون ملقمه ی نفرت انگیز مادرش زندگی می کنم . "

ــ من داگلاس براون هستم .

داگ احساس کرد ترس برش مستولی می شود . چیزی در این زن و در نحوه ای که که آپارتمان را

ارزیابی می کرد ، وجود داشت که او را ناراحت می کرد . گفت :

ــ من خواهرزاده ی اتلم . شما با اون قرار دارین ؟

ــ نه ، اما می خوام فوری ببینمش .

راث خود را معرفی کرد .

... من زن سیموس لامبستونم و اومدم آخرین چکی رو که اون به خاله تون داده ، پس بگیرم . از این به بعد ، دیگه مقرری در کار نیست .

یک دسته نامه روی میز کار بود . راث متوجه پاکتی سفید با حاشیه ای بلوطی روی میز شد . کاغذ نامه ای که دخترها برای سالروز تولد سیموس برایش فرستاده بودند .

گفت :

ــ من اینو پس می گیرم .

پیش از آنکه داگ بتواند مانع او شود ، پاکت را برداشت ، با حرکتی سریع آن را گشود و محتویاتش را بیرون آورد . آن را بدقت بررسی کرد ، چک را پاره کرد و نامه را دوباره در پاکت گذاشت .

در برابر چشمان متعجب داگلاس که از شدت بهت نتوانست اعتراضی کند ، او دستش را در کیفش کرد و تکه های اسکناس صد دلاری را که سیموس پاره اش کرده بود ، بیرون آورد و گفت :

ــ گمونم اون اینجا نیست .

داگ اعتراض کرد :

ــ شما خیلی گستاخین . می تونم بدم شما رو دستگیر کنن .

راث به تندی پاسخ داد :

ــ اگه جای شما بودم خودمو به خطر نمی انداختم . بفرمایین .

او تکه های اسکناس پاره شده را در دستان داگ فرو کرد :

ــ به اون انگل بگین که اینا رو بچسبونه و برای آخرین بار با پول های شوهرم یه غذای مفصل خودشو مهمون کنه . بهش بگین دیگه حتی یه دینار هم از طرف ما نخواهد گرفت و اگه سعی کنه ، تا سر حد مرگ پشیمون خواهد شد .

راث به داگ مهلت پاسخ نداد . او به سمت دیواری که عکس های اتل روی آن قرار داشت ، رفت و آنها را بررسی کرد .

" این زن ادعا می کنه هر انگیزه ای مبهم و گنگی اونو به حرکت وامی داره ، همه جا پرسه می زنه و جایزه های مختلف و جورواجور می گیره و با وجود این تنها کسی رو که همیشه سعی کرده با اون مثل یه زن ، مثل یه موجود بشری رفتار کنه ، به بدبختی می کشونه ."

راث به سمت داگ چرخید :

ــ ازش متنفرم . می دونم در مورد تو چه فکری می کنه . تو اجازه میدی در رستوران های شیکی که من و شوهرم و بچه هام صورتحسابش رو می دیم ، بهت غذا بده . تازه بازم از اون دزدی می کنی . تو هم مثل اونی .

راث رفت و داگ با لبانی به رنگ خاکستری خودش را روی کاناپه رها کرد .

اتل با اون دهن گشادش دیگه واسه کی تعریف کرده که منم توی پول مقرری باهاش شریکم ؟

وقتی راث به پیاده رو رسید ، زنی که زیر ورودی سرپوشیده ی ساختمان ایستاده بود ، او را صدا کرد . حدوداً چهل ساله بود ، موهایی بلوند داشت که ماهرانه شلوغ و پلوغ شده بود ، پولیور و شلوار خیلی تنگ آخرین مد پوشیده بود و چهره اش کنجکاوی بی ملاحظه ای را فاش می کرد .

زن گفت :

ــ ببخشین که مزاحمتون می شم . من جورجیت ولز هستم ، همسایه ی اتل و نگران اونم .

دختر نوجوان بسیار لاغری در ساختمان را گشود ، با سرو صدا پله ها را پایین آمد و در کنار ولز مذکور جای گرفت . چشمان نافذش راث را بررسی و این موضوع را که او مقابل آپارتمان اتل ایستاده است ، ثبت می کرد .

او پرسید :

ــشما یکی از دوستان خانم لامبستون هستین ؟

راث فوراً فهمید او همان دختر بچه ای است که سیموس را مسخره کرده بود . نفرتی عمیق با هراسی که ناگهان قلبش را منجمد کرد ، در هم آمیخت .

چرا این زن نگران اتل بود ؟ او خشم مرگبار چهره ی سیموس را وقتی نحوه ی چپاندن اسکناس صد دلاری را توسط اتل در جیبش تعریف می کرد ، به یاد آورد ، همچنین آپارتمان مرتبی را که تازه آن را ترک کرده بود . سیموس چقدر برایش تعریف کرده بود که کافی است اتل داخل اتاقی شود تا این احساس را ببخشد که بمبی در آنجا منفجر شده است . پس اتل بتازگی در خانه اش نبوده است .

او در حالی که می کوشید لحنی دوستانه به خود بگیرد ، گفت :

ــ بله ، تعجب می کنم که اتل نبود ، اما چرا شما نگرانش هستین ؟

مادر فرمان داد :

ــ دانا ، برو مدرسه . بازم دیرت میشه .

دانا لب ورچید :

ــ می خوام گوش بدم .

جورجیت ولز بی صبرانه گفت :

ــ باشه . باشه .

و دوباره به سمت راث چرخید :

ــ اتفاق عجیبی افتاد . هفته ی گذشته شوهر سابق اتل به ملاقات اون اومد . معمولاً اون اگه مقرری رو پست نکرده باشه ، فقط پنجم ماه میاد . به طوری که با دیدن اون که پنجشنبه بعدازظهر این اطراف پرسه می زد ، خیلی تعجب کردم . تازه سی ام بود . چرا اومده بود جلوتر پول بده ؟ خلاصه ، بذارین بهتون بگم که اونا یه مشاجره ی حسابی کردن ! می تونستم صدای اونا رو که به هم فحش می دادن بشنوم ، انگار تو اتاق بودم .

راث موفق شد مانع لرزیدن صدایش شود :

ــ چی می گفتن ؟

ــ خوب راستش من بیشتر فریادها رو می شنیدم . واقعاً نمی فهمیدم چی میگن . می خواستم برم پایین تا اگه مشکلی برای اتل پیش اومد ...

راث اندیشید :

نه ، تو می خواستی بیشتر بشنوی .

... اما تلفنم زنگ زد . مادرم بود که از کلیولند بابت طلاق خواهرم تماس گرفته بود ، و یه ساعت یه نفس حرف زد . اون موقع بد و بیراه گفتن ها تموم شده بود . من به اتل تلفن زدم . وقتی در مورد شوهر سابقش حرف می زنه ، بامزه س . می دونین ، ارزشش رو داره که ادا در آوردن اونو گوش کنین . اما اون جواب نداد . اون موقع خیال کردم رفته بیرون . اتل رو که می شناسین ، همیشه در حال دویدنه .اما اگه قصد داشته باشه بیشتر از دو روز غیبت کنه ، معمولاً منو خبر می کنه . ولی اون هیچی نگفته بود . حالا خواهرزاده ش اومده پیشش مونده و تازه کاتولیک هم نیست .

جورجیت دستهایش را روی هم گذاشت :

ــ هوا سرده ، این طور نیست ؟ هوای عجیب و غریبیه . شرط می بندم این قوطی های اسپری مو لایه ی اوزون رو آلوده می کنه .

او بی آنکه دانا ذره ای را از دست بدهد ادامه داد :

ــ به هر حال ، من احساس عجیبی دارم که اتفاقی برای اتل افتاده و شوهر سابق بی وجودش این وسط بی تقصیر نیست .

دانا حرف او را قطع کرد :

ــ مامان ، یادت نره که اون جمعه برگشته بود و واقعاً به نظر میومد که از یه چیزی می ترسه .

ــ می خواستم اینو بگم . تو جمعه اونو دیدی . اون روز پنجم بود و معنیش اینه که احتمالاً اومده بود چک رو بده . من اونو دیروز دیدم . می تونین برام توضیح بدین که اون چرا دوباره برگشته بود ؟ اما کسی اتل رو ندیده . چیزی که به نظرم می رسه اینه که اون ممکنه یه کاری ... نمی دونم چی ... کرده باشه و مدرکی دردسر ساز رو جا گذاشته باشه .

جورجیت ولز داستانش را تمام کرد و لبخندی فاتحانه زد . سپس از راث پرسید :

ــ از اونجا که شما یکی از دوستان اتل هستین ، بگین اگه جای من بودین ، چی کار می کردین . آیا باید به پلیس تلفن بزنم و بهشون بگم که ممکنه همسایه م به قتل رسیده باشه ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه صبح از بیمارستان به کیتی کانوی تلفن زدند . یکی از راننده های داوطلب بیمار شده بود و می خواستند بدانند آیا او می تواند جایگزین وی شود ؟

بعدازظهر سپری شده بود که او توانست به خانه بازگردد . کفش و لباس دویدنش را پوشید و به مقصد پارک موریسون دوباره پشت فرمان نشست . سایه ها کوتاه می شدند و او در مسیر جاده از خود پرسید:

آیا منطقی تر نبود تا فردا صبح صبر می کرد ؟

سپس مصممانه تا ورودی پارک به راندن ادامه داد . در این روزهای اخیر آفتاب سنگفرش پارکینگ و راههای باریکی را که به آن ختم می شد ، خشک کرده بود ، اما نواحی گیاهان جنگلی هنوز مرطوب بود .

کیتی به نیت دنبال کردن مسیری که به او اجازه می داد مکانی را پیدا کند که چهل و هشت ساعت پیش اسبش در آنجا رم کرده بود ، تا میدان سوارکاری راه رفت . اما با غیظ متوجه شد که از ادامه ی مسیر مطمئن نیست . لحظه ای که شاخه ای به صورتش خورد ، زمزمه کرد :

" هیچ حس جهت یابی ندارم . "

او به خاطر آورد که وقتی بتنهایی با اتومبیل عازم مکانی می شد که نمی شناخت ، مایک همیشه برایش طرحهای دقیقی می کشید که چهارراه ها و نقاط مختلف را مشخص می کرد .

پس از چهل دقیقه ، کفش هایش خیس و پوشیده از گل و لای و زانوانش دردناک بود و او هنوز دور

خودش می چرخید . او در منطقه ی بی درختی که معمولاً سوارکاران جمع می شدند ، ایستاد تا استراحت کند . هیچ کس دیگری در آن حوالی نبود و هیچ صدای سمی در میدان به گوش نمی رسید . روز تقریباً رو به پایان بود .

او می اندیشید :

من واقعاً دیوونه م . اینجا جایی نیست که آدم تنها باشه . فردا برخواهم گشت .

او برخاست ، تصمیم گرفت همان مسیر را برگردد و سپس بی حرکت ایستاد .

صبر کن این مسیر دورتره . ما دو راهی رو به سمت راست می رفتیم و از شیب می رفتیم بالا . یه جایی همین جاها بود که اون خر ماده ی لعنتی تصمیم گرفت از گروه جدا بشه .

او یقین داشت اشتباه نمی کند . بی صبریی که اضطرابی فزاینده ، آن را تشدید می کرد ، ضربان قلبش را تندتر کرد . شب گذشته ذهنش همچون پاندولی یکسره در نوسان بود . او دستی را دیده بود ...

می بایست به پلیس تلفن می زد . مسخره بود . این فقط تصور او بود . احمق به نظر می رسید .

او می توانست به عنوان فرد ناشناس تلفن بزند و دیگر کاری نداشته باشد . نه . فرض کنیم او حق داشته باشد و آنان تلفن را شناسایی کنند ... با بررسی جوانب ، او به همان نقشه ی اولیه اش اکتفا کرده بود . خودش می رفت و بررسی می کرد .

او مسیری را که اسب در مدت پنج دقیقه طی می کرد ، در بیست دقیقه طی کرد . به یاد آورد :

اینم جایی که اون کودن شروع کرد به چریدن . تمام علف های هرز توی این مسیره . من افسارش رو کشیدم و اون رم کرد و مستقیم از اونجا پایین رفت .

مسیر یک سراشیبی تند و سنگلاخ بود . در تاریکی رو به افزایش شروع به پایین آمدن کرد . سنگها زیر پایش می غلتیدند . تعادلش را از دست داد ، افتاد و دستش خراشیده شد . خشماگین گفت :

" همین رو کم داشتم . "

علی رغم سرما ، قطرات عرق روی پیشانی اش شکل می گرفتند . با دستی که در اثر خاک رس پراکنده در میان سنگها کثیف شده بود ، عرقش را پاک کرد . کوچکترین اثری از آستین آبی رنگ نبود . در نیمه راه سرازیری ، به یک صخره ی بزرگ رسید و آنجا ایستاد تا استراحت کند . نتیجه گرفت :

تصوراتم بوده . خدارو شکر که با تلفن زدن به پلیس خودمو مضحکه نکردم .

تصمیم گرفت لحظه ای استراحت کند ، به خانه برگردد و به حمامی گرم و دلچسب برود . با صدای بلند گفت :

" پیاده روی هر قدر هم دلچسب باشه ، برای من کافیه . "

هنگامی که نفسش جا آمد ، دست هایش را روی بادگیر سبز کمرنگش کشید ، دست راستش را به لبه ی صخره گرفت و آماده شد که برخیزد .

چیزی را احساس کرد و چشمانش را پایین دوخت . می خواست فریاد بکشد ، اما هیچ صدایی از دهانش بیرون نیامد ، بجز ناله ای خفه و ناباورانه . انگشتانش ، انگشتان دیگری را لمس می کرد ، انگشتانی مانیکور شده با لاک قرمز تیره که توسط تخته سنگهایی که از اطراف آنها سریده بود ، رو به بالا قرار گرفته و آستین آبی رنگی که در ضمیر ناخودآگاه کیتی نقش بسته بود ، آنها را احاطه می کرد . تکه ای نایلون سیاه رنگ همچون بازوبند عزا ، آن مچ باریک و بی رمق را احاطه می کرد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دنی آدلر که به شکل دائم الخمرها تغییر شکل داده بود ، جمعه صبح ساعت هفت مقابل ساختمان روبروی شواب هاوس جای گرفت . هوا هنوز تازه و خنک بود و به نظر می رسید او شانس اندکی دارد که ببیند نیو پیاده سرکارش می رود . اما او یاد گرفته بود که وقتی مجبور است یک نفر را تعقیب کند ، صبور باشد . چارلی بزرگ گفته بود کرنی صبح زود ، بین ساعت هفت و نیم تا هشت سرکار می رود .

حدود یک ربع به هشت مهاجرت شروع شد . اتوبوسی سیل بچه ها را جمع می کرد و آنان را به سمت یکی از مدارس خصوصی و گران می برد . دنی به یاد آورد :

" منم به یه مدرسه ی خصوصی می رفتم . دارالتأدیب برانزویل . توی نیوجرسی . "

کارمندان جوان و پویا کم کم در خیابانها ظاهر می شدند . همگی یک جور بارانی پوشیده بودند . دنی اصلاح کرد :

" بربری نه بارانی . نباید قاطی کرد . "

سپس کارمندان عالی رتبه ی زن و مرد با موهای جو گندمی ، ظاهر پر زرق و برق و قیافه هایی کامروا .

از نقطه ی مراقبتی که او نشسته بود ، می توانست به راحتی همه ی آنان را سبک و سنگین کند .

بیست دقیقه به 9 ، دنی فهمید که امروز روز شانسش نیست . تنها چیزی که نمی توانست خطرش را بپذیرد ، این بود که صاحب کارش را از دست خودش عصبانی کند .

با پرونده ای که داشت ، به محض وقوع قتل ، او را برای بازجویی دستگیر می کردند . اما دنی می دانست صاحب کارش به نفع او مداخله خواهد کرد . تو هی می گفت :

ــ اون یکی از بهترین بچه هامه . هیچ وقت یه دقیقه هم دیر سر کارش نمیاد . یه آدم بی عیب .

دنی با تأسف برخاست ، دستانش را به هم مالید و چشمانش را به پایین دوخت . او پالتوی گشاد چرکی بر تن داشت که بوی شراب ارزان قیمت می داد ، کلاه بزرگی سرش بود که روی گوش ها را می گرفت و عملاً تمام صورتش را پوشانده بود و کفش های ورزشی که کناره هایش سوراخ بود . هیچ کس نمی توانست حدس بزند او زیر پالتویش لباس همیشگی کارش را پوشیده است ، یک ژاکت زیپ دار و یک شلوار جین رنگ و رو رفته . او زنبیل خریدی را حمل می کرد که حاوی کفش های هر روزی ، لیف و یک اسفنج بود . در جیب راست پالتویش از ترس دستگیری یک چاقو داشت . پیش بینی کرده بود که تا ایستگاه متروی خیابان 72 برادوی پیاده برود ، در انتهای ایستگاه پالتو و کلاه را در ساک بچپاند ، کفش های کثیف ورزشی را با آن یکی عوض کند و دست و صورتش را بشوید .

فقط ای کاش کرنی دیشب سوار تاکسی نشده بود ! قسم می خورد کرنی آمادگی داشت پیاده به خانه اش برگردد . در این صورت او شانس زیادی داشت کرنی را در پارک بکشد ...

صبری که زاده ی این اعتقاد راسخ بود که بالاخره مأموریتش را به انجام خواهد رساند ، اگر صبح نشد ، شاید شب و اگر امروز نشد ، شاید فردا ، دنی را به حرکت درآورد او مواظب بود که تلو تلو خوران راه برود و ساک را تاب بدهد ، انگار حواسش به آن نیست . چند نفری که به خود زحمت دادند نگاهی به او بیندازند ، خود را کنار کشیدند و در چهره شان حالتی از نفرت یا ترحم مشهود شد .

در حالی که از خیابان 72 و وست اند عبور می کرد ، به گاو وحشی ماده ای برخورد کرد که با سر رو به پایین جلو می رفت ، دستش را روی کیف دستی اش می فشرد و لبانش را بدجور جمع کرده بود . دنی خیلی دلش می خواست ضربه ای به او بزند و کیفش را بقاپد ، اما این تمایل را به عقب راند . او با تند کردن قدمهایش از کنار زن عبور کرد ، به خیابان 72 پیچید و بهسمت ایستگاه مترو رفت .

چند دقیقه ی بعد از آنجا بیرون آمد ، دست ها و صورتش برق می زد و ساک حاوی پالتو ، کلاه ، اسفنج و لیف تا شده بود .

ساعت ده و نیم ، او قهوه ی سفارشی نیو را به دفترش می برد .

نیو از او استقبال کرد .

ــ سلام ، دنی . امروز دیر بلند شدم و نتیجه اش اینه که نمی تونم کارم رو شروع کنم . و برام مهم نیست که بقیه چی میگن . قهوه ی شما از اون آب زیپویی که اونا تو دستگاهشون می جوشونن ، خیلی بهتره .

دنی گفت :

ــ برای همه اتفاق می افته که دیر بلند شن ، دوشیزه کرنی .

و لیوان را از ساک بیرون آورد و در آن را با محبت برایش گشود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جمعه صبح که نیو بیدار شد ، حیرت زده مشاهده کرد که ساعت یک ربع به 9 است . در حالی که سراسیمه از رختخواب بیرون می پرید ، اندیشید :

خدایا ، اینم نتیجه ی تا نصف شب بیدار موندن با برونکسی های قدیمی .

او روبدوشامبرش را پوشید و با عجله به سمت آشپزخانه رفت . مایلز قهوه جوش را راه انداخته ، آب میوه را گرفته و نان صبحانه را آماده کرده بود .

نیو او را سرزنش کرد :

ــ بایستی منو بیدار می کردی ، رئیس پلیس .

ــ صنعت مد نمی میره نیم ساعت منتظرت بشه .

مایلز غرق در دیلی نیوز بود .

نیو روی شانه های او خم شد :

ــ چیز جالبیه ؟

ــ صفحه ی اول شرح شاهکارهای نیکی سپتیه . فردا اونو دفن می کنن و از مراسم عشای ربانی توی سنت کامیلا تا خاکسپاری توی کالوری به سمت زندگی آینده اش همراهیش می کنن .

ــ انتظار داشتی اونو بدون تاج و گل راهی کنن ؟

ــ نه ، امیدوار بودم اونو بسوزونن و ثواب سروندن تابوتش رو توی کوره من ببرم .

ــ اوه مایلز ، از این حرفا نزن .

نیو کوشید موضوع را عوض کند .

ــ دیشب ، شب خوبی بود ، نه ؟

ــ عالی بود . نمی دونم دست سالوا چطوره ؟ تعجب کردم که دیشب از نامزد اخیرش تملق می گفت .

می دونی که اون برای هزارمین بار تو فکر ازدواج مجدده ؟

نیو آب پرتقالش را با یک قرص ویتامین نوشید .

ــ شوخی می کنی . این نامزد خوشبخت کیه ؟

مایلز گفت :

ــ مطمئن نیستم که خوشبخت کلمه ی مناسبی باشه . سالوا کلکسیون نامزد داره . قبل از موفقیتش هیچ وقت فکر ازدواج نبود و از اون به بعد ، از یه مانکن لباس زیر به یه بالرین و از یه زن با کلاس به یه دیوونه ی ورزش پریده . اون به نوبت تو وست چستر ، نیو جرسی ، کانکتیکات و اسندنز لندینگ مستقر شده و همه ی اونا رو یکی بعد از دیگری تو خونه های خیلی شیک رها کرده . خدا می دونه همه ی اینا تا حالا چقدر براش آب خورده !

نیو پرسید :

ــ خیال می کنی یه روزی آروم بگیره ؟

ــ کی می دونه ؟ سالوا اسپوزیتو علی رغم تمام پول هایی که به دست میاره ، همیشه همون پسر بچه ای خواهد موند که اعتماد به نفس چندانی نداره و سعی می کنه لیاقت خودشو نشون بده .

نیو تکه ای نان داخل تستر گذاشت .

ــ وقتی سر اجاق بودم چه چیزایی رو نشنیدم ؟

ــ واتیکان دِو رو احضار کرده . فقط بین خودمون بمونه . دم در ، وقتی سل رفته بود بشاشه ، معذرت می خوام ،مادرت قدغن کرده بود این طوری حرف بزنم ، وقتی سل رفته بود دستشویی ، دِو یواشکی اینو بهم گفت .

ــ شنیدم در مورد بالتیمور صحبت می کرد . انتخابات اسقفیه ؟

ــ اون تصور می کنه در شرف شدنه .

ــ ممکنه به قیمت کلاه قرمز براش تموم بشه .

ــ ممکنه .

ــ باید بگم شما بچه های برونکس کم هم موفق نبودین . لابد یه چیزی توی هوای اونجا بوده .

تستر نان را بالا داد . نیو نانش را کره مالی کرد ، با دست و دلبازی روی آن مربا مالید و با لذت گازی به آن زد . با اینکه خبر از روزی غم انگیز داده می شد ، آشپزخانه با قفسه های چوب بلوط و کاشی های کف با زمینه ی آبی و سفید و سبز فضایی دلنواز داشت . دستمال های کتان سبز رنگ همراه با دستمال سفره های هماهنگ به عنوان زیر بشقابی استفاده می شد . فنجان نعلبکی ها ، تنگ و ظرف خامه متعلق به خانواده ی مایلز بود . سرویس چینی انگلیسی آبی با طرح های چینی . نیو نمی توانست تصور کند که روز را بدون این سرویس صبحانه آغاز کند .

او بدقت مایلز را ورانداز کرد . به نظر می رسید تقریباً دوباره خودش شده . تنها برای نیکی سپتی نبود . دورنمای بازگشت به کار و انجام کاری مفید بود . او می دانست که مایلز تا چه حد از قاچاق مواد و کشتاری

که ایجاد می کرد ، متنفر است . و کسی چه می دانست ؟ شاید در واشنگتن با کسی آشنا می شد .

او می بایست دوباره ازدواج می کرد . او هنوز بسیار جذاب بود .

نیو این مطلب را متذکر شد و مایلز یادآوری کرد :

ــ تو دیشب هم اینو گفتی . تازه تو فکرم برای صفحات وسط مجله ی «پلی گرل » پیشنهاد کمک بدم . خیال می کنی شانس بیارم ؟

نیو در حالی که قهوه اش را به اتاق می برد گفت :

ــ اگه اونا قبول کنن ، دخترها دم در خونه ت صف می کشن .

و به این نتیجه رسید که وقتش است بجنبد و سرکار برود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی اصلاح صورت سیموس تمام شد ، متوجه شد که راث آپارتمان را ترک کرده است . او لحظه ای مردد ماند ، سپس با قدمهای سنگین از راهروی ورودی عبور کرد ، وارد اتاق شد ، کمربند بلوطی رنگ حوله ی تنش را که دخترها برای کریسمس بهش هدیه داده بودند ، گشود و خودش را روی تخت رها کرد . خستگی که او را از پای در آورده بود ، به حدی بود که بزحمت می توانست چشمانش را باز نگه دارد . تنها چیزی که دلش می خواست این بود که دوباره به رختخواب باز گردد ، پتو را روی سرش بکشد و بخوابد و بخوابد . در تمام این سال های دشوار ، راث هرگز اتاقش را جدا نکرده بود . گاهی هفته ها و ماه ها سپری می شد بی آنکه آنان هرگز دستشان به هم بخورد و به قدری بابت گرفتاری مالی نگرانی داشتند که دل آشوبه می گرفتند ، اما همان زمان هم طبق یک جور توافق ضمنی ، آن دو در یک تختخواب می خوابیدند و به این سنت که زن باید در کنار شوهرش بخوابد ، مقید بودند .

سیموس اتاق را از نظر گذراند و سعی کرد از دید راث به آن نگاه کند . مبلمانی که وقتی 10 سال داشت توسط مادرش خریداری شده بود .قدیمی نبود ، فقط کهنه بود با روکش چوب ماهون و آینه ای که به طرزی خطرناک روی میله ی عمودی بالای میز توالت خم می شد . او مادرش را در حال برق انداختن این وسایل مجسم کرد که در تکاپو بود و از نتیجه اش راضی . برای مادرش ، کل مجموعه ، تخت و میز و کمد حاکی از رسیدن به یک هدف بود ، رؤیای برآورده شده ی « خانه ای زیبا » .

راث از مجله ی « بیو تی فول هاوس » عکس های نمونه اتاق هایی را که آرزو می کرد داشته باشد ، بریده بود . مبلمان مدرن در رنگهای ملایم ، محیطی روشن . مشکلات مالی به امیدهایش پایان داده و شادی را از چهره اش زدوده بود و او به دخترها خیلی سخت می گرفت . سیموس به یاد روزی افتاد که او سر مرسی فریاد زده بود :

ــ که این طور ، پیرهنت رو پاره کردی ؟ من شاهی به شاهی جمع کردم تا اینو برات بخرم .

و همه ی اینها تقصیر اتل بود .

سیموس سرش را در میان دستانش گرفت .

تلفن ساختگی که توطئه اش را چیده بود ، بر وجدانش سنگینی می کرد . بن بست . این نام فیلمی بود که دو سال پیش بیرون آمده بود .

"بن بست ".

دیشب نزدیک بود راث را کتک بزند . خاطره ی آن لحظات آخرین با اتل ، لحظه ای که خونسردی اش را از دست داده بود . وقتی که ...

او دوباره روی بالش افتاد . چه فایده ای داشت که به میکده برود و ظاهرش را حفظ کند ؟ او از مرحله ای عبور کرده بود که هرگز باورش نمی شد بشود از آن گذشت . برای بازگشت به عقب خیلی دیر بود .

او این را می دانست . هیچ فایده ای نداشت . او این را هم می دانست .

چشمانش را بست .

او متوجه نشده بود که خوابش برده بود ، اما ناگهان راث را روبروی خود دید . او لبه ی تخت نشسته بود . به نظر می رسید خشم از چهره اش رخت بر بسته است . قیافه ای متحیر و وحشت زده داشت ، همچون کسی که مقابل جوخه ی اعدام قرار دارد .

او گفت :

ــ سیموس ، تو باید همه چیز رو برام تعریف کنی . تو با اون چی کار کردی ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]ساعت ده صبح روز جمعه ، گوردون استیوبر به دفترش واقع در خیابان 37 غربی رسید . او همراه سه مرد که کت و شلوار خاکستری پوشیده بودند ، سوار آسانسور شد و بی درنگ دریافت که آنان بازرسان دولتی هستند و برای سرکشی به حساب های او آمده اند . تنها کافی بود کارمندانش قدم های غضبناک و نگاه خشمناکی را که ابروان او را به هم نزدیک کرده بود ببینند تا فرمان « احتیاط ! » منتشر شود .

او بی آنکه به مشتری ها و یا کارمندانش نگاهی بیندازد ، از نمایشگاه عبور کرد ، بسرعت از مقابل منشی اش گذشت ، به " سلام آقا ی " محجوبانه ی « می » پاسخی نداد ، وارد دفترش شد و در را پشت سرش به هم کوبید .موقعی که پشت میزش نشست و در صندلی چرم مراکشی اش که همیشه تحسین ها

را برمی انگیخت ، به عقب خم شد ، نگرانی بر سیمای مکدرش نقش بست .او دفترش را از نظر گذراند و غرق در محیطی شد که در اطراف خودش ایجاد کرده بود . کاناپه ها و صندلی های چرم جلا داده شده ، تابلوهایی که برایش بسیار گران تمام شده بود ، مجسمه هایی که مشاور هنری اش تأکید می کرد در خور موزه است ...

صدقه سر نیو کرنی ، احتمال زیادی وجود داشت که از این پس او بیشتر اوقاتش را در دادگاه سپری کند تا دفترش ، یا حتی اگر احتیاط نمی کرد در زندان .

استیوبر برخاست و به سمت پنجره رفت . خیابان سی و هفتم ؛ خیابان فروشندگان دوره گرد . آن خیابان همان محیط شلوغ و پلوغ را حفظ کرده بود . وقتی بچه بود ، پس از بیرون آمدن از مدرسه در کارگاه پوست پدرش کار می کرد . پوست های ارزان قیمت . محصولات ای . جی . فاکس در کنار این مدل پوست ها به پوست سمور شبیه بود . پدرش هر دو سال یک بار اعلام ورشکستگی می کرد . در 15 سالگی ، گوردون استیوبر دریافت که زندگی اش را از راه فروش پوست خرگوش و تلقین به ساده لوحان بدبخت که در آن پوست های محقر شبیه ملکه ها شده اند ، نخواهد گذراند .

آستری . او پبش از آنکه به بلوغ برسد این را دریافته بود . آستری عامل اصلی بود . چه یک کت بفروشی چه یک پیراهن ، چه لباسی آستین بلند ، یا نواری پارچه ای و یا اشارپ ، باید آستر کشی شده باشد . این کشف ساده و گرفتن وامی ناچیز از پدرش آغازگر تأسیس شرکت های استیوبر شد . جوانانی را که به محض خروج از مؤسسه ی مد و فن آوری یا آموزشگاه گرافیک« رد آیلند» استخدام می کرد ، دارای قوه ی ادراک و تخیل بودند . آستری های زیبا و مرغوب آنان مشهور شد ، اما در دنیایی که تشنه ی به رسمیت شناخته شدن است ، آستری از آدم افسانه نمی سازد . در آن زمان بود که او شروع کرد به جستجوی مبتدیانی که قادر به طراحی کت و دامن و کت و شلوار بودند . او هدفش را روی این ثابت کرده بود که یک شانل ( طراح لباس معروف ) جدید شود .

یک بار دیگر ، او موفق شده بود . کت و دامن و کت و شلوارهایش در هزاران مغازه فروخته می شد . اما او یکی در میان ده بیست نفر دیگری که همگی می کوشیدند همان مشتری های سطح بالا را به چنگ آورند . این به حد کافی بازدهی نداشت .

استیوبر سیگاری برداشت . فندک تمام طلایش که مرصع به حروف آغازین اسمش با یاقوت بود ، روی میزش قرار داشت . سگارش را روشن کرد ، آن را لحظه ای نگه داشت و آن را در دستش چرخاند و چرخاند . کافی بود اداره ی فدرال قیمت اثاثیه ی دفتر او و این فندک را اضافه کند و ان وقت آنان آن قدر می گشتند تا مدارک کافی برای محکوم کردن او به تخلف مالی پیدا کنند .

او اندیشید :

تقصیر این سندیکای نحسه که نمیذاره آدم حسابی سود کنه . همه اینو می دونن .

هر بار که آگهی آی.ال.جی.دبلیو.یوظاهر می شد ، استیوبر دلش می خواست تلویزیونش را خرد کند . تنها چیزی که او می خواست ، پول بیشتر بود .

واردات رو متوقف کنین . به ما کار بدین .

سه سال پیش ، او مثل همه شروع کرد به تأسیس کارگاه های ثبت نشده برای مهاجرانی که مجوز کار نداشتند . چرا نکند ؟ مکزیکی ها خیاطان خوبی بودند .

سپس او کشف کرده بود که براستی پول کجاست . او آماده می شد کارگاه های قاچاق را آب کند که نیو کرنی افشاگری کرده بود . و اتل لامبستون دیوانه هم فضولی را شروع کرده بود . او هنوز به یاد می آورد

که چهارشنبه ی گذشته آن جادوگر بسرعت به آنجا آمده بود . می هنوز در دفتر کنار دفتر او بود . وگرنه ... استیوبر او را بیرون انداخته بود ، عملاً یقه ی او را گرفته و از وسط نمایشگاه تا در ورودی هلش داده و چنان با خشونت با وی رفتار کرده بود که او به در آسانسور خورده بود . اتل ذره ای از اعتماد به نفسش را از دست نداده بود . اتل همان طور که در را به هم می کوبید ، فریاد زده بود :

ــ اگه هنوز نمی دونی ، بگم که اونا بزودی به جرم کلاهبرداری مالی و کار قاچاق تو رو گیر میندازن . و این تازه شروعه . من می دونم این پولا رو از کجا آوردی .

در آن هنگام بود که فهمید نمی تواند به اتل اجازه دهد به فضولی در کارهای او ادامه دهد . او می بایست مانع او می شد .

صدای آرام زنگ تلفنش شنیده شد و گوردون رنجیده خاطر گوشی را برداشت :

ــ کیه ، می ؟

منشی اش لحنی عذرخواهانه به خود گرفت :

ــ می دونم نمی خواستین مزاحمتون بشن ، آقا ، اما مأمورای دفتر دادستانی کل اصرار دارن شما رو ببینن .

ــ استیو کت ابریشم کرم روشنش را صاف کرد ، با یک ضربه ی کوچک دستمال ذره خاکی را که روی دگمه سردست های الماسش بود ، زدود . و به صندلی اش تکیه داد .

لحظه ای سه مأمور با قیافه های جدی و حرفه ای پیش آمدند ، او برای دهمین بار در عرض یک ساعت به یاد آورد که همه چیز برای این شروع شد که نیو کرنی زنگ خطر را در مورد کارگاه های قاچاق او به صدا در آورده بود .

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT][align=RIGHT]ساعت 11 صبح روز جمعه ، جک کمپبل پس از آن جلسه ی کاری به دفترش بازگشت و دوباره به دستنوشته ای که شب گذشته کوشیده بود آن را بخواند ، حمله برد . این بار کوشید بر ماجراهای بامزه ی یک روانپزشک برجسته ی 33 ساله که عاشق بیمارش ، یک ستاره ی سالمند سینما شده بود ، تمرکز کند .

آن دو برای تعطیلات پنهانی به سنت ـ مارتین می روند . مرد که به واسطه ی تجربیات طولانی و گستاخانه اش در مورد زنان بت سینما شده بود ، موانعی را که روانپزشک پیرامون زن بودن خود ایجاد کرده بود ، درهم

می شکند . پس از سپری شدن سه هفته با شبهایی عاشقانه زیر آسمان پرستاره ، هنگام بازگشت ، روانپزشک اعتماد به نفس مرد را به او باز می گرداند ، به لوس آنجلس باز می گردد و نقش پدربزرگ را در فیلمی کمدی قبول می کند . زن جلسات مشاوره اش را از سر می گیرد و می داند روزی با مردی برخورد خواهد کرد که خواهد توانست زندگی اش را با او بسازد . در لحظه ای که بیمار جدیدش ، صرافی زیبا و 38 ساله

را می پذیرد که به او می گوید خیلی پولدار است و خیلی آشفته و خیلی پریشان ، کتاب پایان می یابد .

جک در حالی که صفحات آخر را ورق می زد . اندیشید :

اوه لالا !

زمانی که جینی با انبوه نامه هایی در دست وارد اتاق شد ، جک ناگهان دستنوشته را روی میزش به عقب راند .

جینی با سر اشاره ای به سمت دستنوشته کرد :

ــ چطوره ؟

ــ وحشتناکه ، اما خوب فروش میره . عجیبه ، در طول تمام اون صحنه های آنچنانی توی باغ ، من دائم تو فکر نیش پشه ها بودم . این نشونه ی اینه که دارم پیر می شم ؟

جینی خندید : ــ شک دارم . فراموش نکردین که ناهار قرار دارین ؟

جک برخاست و کش و قوسی به خود داد :

ــ یادداشت کردم . جینی نگاهی تحسین گر به او انداخت :

ــ می دونین که مرکز توجه تمام زنان ویراستار شرکت هستین ؟ اونا همگی می پرسن ،مطمئنم کسی توی زندگیتون نیست ؟

ــ به اونا بگو من و تو با همیم .

ــ خیلی دلم می خواست . البته اگه 20 سال جوون تر بودم . چینی به نشانه ی نگرانی لبخند جک را محو کرد :

ــ جینی ، یه فکری دارم . روزنامه ی زنان معاصر کی شماره ی آینده ش رو می بنده ؟

ــ دقیقاً نمی دونم . چطور مگه ؟

ــ نمی دونم امکانش هست یه نسخه از مقاله ای رو که اتل لامبستون برای اونا در مورد مد نوشته ، بگیرم ؟ می دونم تونی معمولاً قبل از چاپ مجله هیچی رو نشون نمی ده ، اما ببین چی کار می تونی بکنی ، باشه ؟ ــ باشه .

یک ساعت بعد ، لحظه ای که جک عازم ناهار می شد ، جینی صدایش کرد :

ــ مقاله در شماره ی بعدی چاپ میشه . تونی استثنائاً به شما اجازه میده اونو بخونین . رونوشت

یادداشت های اتل رو هم براتون می فرسته .

ــ فوق العاده س .

جینی گفت : ــ خودش پیشنهاد کرد اونا رو به شما بده . به عقیده ی اون ، قسمت هایی که از مقاله ی اتل حذف شده ، نسبت به قسمتی که بعد از توافق وکلا چاپ میشه ، جذابیت بیشتری داره . تونی هم کم کم داره نگران اتل میشه . از اونجا که شما کتاب اونو در مورد مد چاپ می کنین ، احساس نمی کنه این کاری خلاف اخلاق شغلی باشه .

جک در طول مسیر رسیدن بر سر قرارش ، ناگهان احساس کرد بشدت بی قرار است تا حذفیات مقاله ی اتل را که ادعا می شد برای چاپ خیلی آتشین بوده است را ببیند .[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]سیموس و راث روز جمعه سرکار نرفتند . آنان در خانه نشستند و همچون کسانی که در شنهای روان گیر

افتاده اند و آرام آرام فرو می روند و قادر به تغییر سرنوشت نیستند ، به یکدیگر خیره شدند .

ظهر ، راث قهوه ای غلیظ و نان برشته با پنیر تدارک دید و سیموس را مجبور کرد بلند شود و لباس بپوشد .

به او گفت :

ــ بیا بخور و دقیقاً برام تعریف کن چه اتفاقی افتاد .

تمام مدتی که راث گوش می داد ، تنها چیزی که می دید عواقبی بود که دامن گیر دخترها می شد .

چه آرزوهایی برای آنان داشت . تحصیلات دانشگاهی که او خود را بابت آن فدا کرده و از همه چیز چشم پوشیده بود ، کلاس های رقص و آواز ، لباس هایی که با دقت بسیار در حراج خریده می شد .

چه فایده ای داشت اگر پدرشان زندانی می شد ؟

سیموس دوباره داستانش را بریده بریده تعریف کرد . او با قطرات عرق که بر صورتش می درخشید و

دستان بی حرکت که روی زانوانش قرار داشت ، تعریف کرد که چگونه از اتل خواهش کرده بود او را رها کند و اتل چگونه او را دست انداخته بود . اتل گفته بود :

ــ شاید آره ، شاید نه .

سپس پشت کوسن های کاناپه را گشته و خنده کنان گفته بود :

ــ بزار ببینم خواهرزاده م همه رو ندزدیده .

و یک اسکناس صد دلاری پیدا کرده بود ، آن را در جیب سیموس چپانده و خاطر نشان کرده بود که آن ماه وقت نداشته خیلی برای شام بیرون برود .

سیموس . با صدایی نارسا گفت :

ــ یه مشت نثارش کردم . نمی خواستم این کارو بکنم . سرش یکوری شد ، پس افتاد .نمی دونستم کشتمش یا نه . بعد بلند شد . ترسیده بود . بهش گفتم اگه یه سنت دیگه بخواد ، می کشمش . فهمید که

شوخی نمی کنم . قبول کرد و گفت که دیگه مقرری نمی خواد .

سیموس باقی قهوه اش را نوشید . آنان در پذیرایی دفتر نشسته بودند . روز با سرما و هوای گرفته آغاز شده و انگار به همان زودی شب فرا رسیده بود . هوای سرد و خاکستری . درست مثل پنجشنبه ی گذشته در آپارتمان اتل . فردای آن روز ، بوران برف شروع شده بود . باز هم ادامه داشت . سیموس اطمینان داشت .

راث او را به تعجیل واداشت :

ــ و تو اومدی بیرون ؟

او یک چیز را جا می انداخت . راث اتاق را از نظر گذراند ، مبلمان سنگین چوبی که او 20 سال بود از آنها متنفر بود ، فرش کهنه ای که او مجبور شده بود با آن زندگی کند و می دانست که سیموس تمام حقیقت را به او نگفته است . نگاهش را به پایین به دستانش دوخت .چقدر کوچک بودند . چهار گوش با ناخن های کلفت .

هر سه دخترش انگشتان ظریف و بلند داشتند . آنها را از کی به ارث برده بودند ؟ از سیموس ؟ شاید .

عکس های خانوادگی راث آدمهایی کوتاه و خپل را نشان می داد که البته قوی بودند . ولی سیموس ضعیف بود . مردی ضعیف و ترسو که گرفتار ناامیدی شده بود . تا چه حد ؟

راث گفت :

ــ تو همه چیز رو بهم نگفتی . می خوام بدونم . باید بدونم . این تنها راهیه که می تونم کمکت کنم .

سیموس سرش را در میان دستانش گرفت و باقی ماجرا را برایش تعریف کرد . راث فریاد کشید :

ــ اوه ، خدای بزرگ ! اوه خدای بزرگ !

[/align][align=CENTER]***[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]ساعت یک بعدازظهر دنی با جعبه ای مقوایی در دست که حاوی دو ساندویچ ماهی تن و یک قهوه بود ، به مزون نیو بازگشت . همچون قبل ، مسؤول پذیرش با اشاره ی دست دفتر نیو را به او نشان داد . نیومشغول صحبت با دستیارش بود ، یک دختر زیبای ساه پوست . دنی به آنان مهلت نداد تشکر کنند و بگویند برود . او جعبه را گشود . ساندویچ ها را بیرون آورد و گفت :

 

 

ــ اینجا می خورین ؟

 

 

نیو به او گفت :

 

 

ــ دنی تو ما رو لوس می کنی . تقریباً مثل خدمات دهی هتلهاس .

 

 

دنی لرزید و متوجه اشتباهش شد . او خیلی تو چشم آمده بود . اما می خواست برنامه های نیو را بداند . انگار نیو به تقاضای خاموش او پاسخ داد و به اوژینا گفت :

 

 

ــ من دوشنبه زودتر از اواخر بعدازظهر نمی تونم برم خیابان هفتم .ساعت یک و نیم با خانم پات قرار دارم .

 

 

می خواد بهش کمک کنم چند دست لباس شب انتخاب کنه .

 

 

اوژینا گفت :

 

 

ــ اجاره ی سه ماه بعدی مون در میاد .

 

 

دنی دستمالها را باز کرد . دوشنبه اواخر بعدازظهر . دانستنش مفید بود . او با نگاه اتاق را از نظر گذراند . دفتری کوچک و بدون پنجره . حیف ! اگر روزنه ای به خیابان وجود داشت ، او می توانست درست پشت نیو را هدف بگیرد . اما چارلی به او گفته بود نباید شبیه به عملی از پیش برنامه ریزی شده باشد .

 

 

چشمانش روی نیو خیره ماند . دختری زیبا و سطح بالا .

 

 

با وجود این همه زن بدترکیب که این ور اون ور می لولن ، واقعاً جای تأسفه که مجبورم اونو بکشم .

 

 

او زیر لب خداحافظی کرد و وقتی می رفت ، تشکر آنان هنوز در گوش هایش طنین می انداخت . مسؤول پذیرش پول غذا را همراه با انعامی همیشگی و سخاوتمندانه به او داد . دنی در حالی که از در شیشه ای سنگین عبور می کرد ، می اندیشید :

 

 

اما با دو دلارهایی که بابت تحویل غذا به آدم میدن ، نمیشه فوری به بیست هزار دلار رسید .

 

 

نیو در حین خوردن ساندویچش ، شماره ی تونی مندل را در دفتر زنان معاصر گرفت . وقتی تونی مندل تقاضای نیو را شنید ، تعجب زده فریاد کشید :

 

 

ــ یعنی چه ؟ منشی جک کمپبل هم واسه همین تلفن زده بود . بهش گفتم منم دارم نگران اتل می شم . روراست بگم ، من قبول کردم جک یه نسخه از یادداشت های اتل رو بخونه چون اون ناشر اتله . نمی تونم اونا رو به شما بدم ، اما مقاله رو براتون می فرستم .

 

 

او به نیو مهلت تشکر نداد .:

 

 

ــ اما ترو خدا اونو به هیچ کس دیگه نشون ندین . آدمای زیادی تو دنیای مد هستن که تا اونو بخونن ، از کوره در میرن .

 

 

یک ساعت بعد ، نیو و اوژنیا غرق در خواندن مقاله ی اتل بودند . نام مقاله « طراحان و شیادان نابغه » بود و همان طور که از اتل انتظار می رفت ، خیلی تند بود . او با نام بردن از سه گرایشی که در پنجاه سال اخیر دنیای مد را تحت تأثیر قرار داده بود ، آغاز می کرد :

 

 

نیو لوک ، کریستین دیور در سال 1947 ، مینی ژوپ مری کانت در اوایل دهه ی 60 و مجموعه ی بارییر دو پاسفیک که توسط آنتونی دولا سالوا در سال 1972 ابلاغ شده بود .

 

 

اتل در مورد دیور نوشته بود :

 

در سال 1947 ، مد دچار رکود کامل شده بود و هنوز تحت تأثیر مدهای سربازی زمان جنگ قرار داشت ، یعنی پارچه های [/align]

[align=RIGHT]جُل ، شانه های چهار گوش و دگمه های مسی . دیور طراح جوان و خجالتی ، تصمیم گرفت بر روی جنگ خطی بکشد و دامن های کوتاه را که سمبل دوران محدودیت بود به سیاه چال تبعید براند . او نبوغ خویش را ثابت کرد و شهامت آن را داشت که به دنیایی ناباور ثابت کند از آن پس پیراهن های عصر سیو دو سانتی متر روی زمین کشیده خواهد شد . در کارش به او کمک نکردند . دامن های بلند او هنگام پیاده شدن یک مشت چلفتی کالیفرنیایی از اتوبوس زیر پاهایشان گیر می کرد و شورشی عمومی را علیه نیویورک برانگیخت .اما دیور محکم روی کار خودش ایستادگی کرد و هفته ها یکی پس از دیگری لباس هایی سرشار از ظرافت با کت کوتاه کمردار . و موقع شکست مینی ژوپ استعداد پیشگام بودن او حقانیت خویش را ثابت کرد . شاید روزی تمام طراحان دریابند که مد همواره از برخی رموز پیروی می کند . اوایل دهه ی 60 ، اوضاع دنیا تکان خورد .

[/align]

[align=RIGHT]ما نمی توانیم همه را به گردن ویتنام یا واتیکان بیندازیم ، اما موج تغییرات در هوا پراکنده بود و یک ابداع گر انگلیسی ، زنی جوان و گستاخ وارد صحنه شد . او مری کانت بود ، دختر کوچکی که نمی خواست بزرگ شود و هرگز و هرگز لباس بزرگسالان را نپوشید . مینی ژوپ ، جوراب شلواری های رنگی و چکمه های بلند به عرصه آمد که تأکید داشت به هر قیمت شده باید ظاهر را جوان نگه داشت . وقتی از مری کانت پرسیدند غایتی را که مد به آن منتهی می شود توضیح دهد ، او محکم و رسا جواب داد : « جاذبه ی جنسی » .

[/align]

[align=RIGHT]سال 1972 شاهد پایان یافتن مینی ژوپ بود . زنان خسته از بازی با جدال سجاف ها ، به سوی لباس های مردانه روی آوردند .

[/align]

[align=RIGHT]در آن زمان بود که آنتونی دلا سالوا آن طور که کارگزارش دوست دارد به ما بقبولاند ، در قصری روی یکی از هفت تپه ی رم متولد نشده ، بلکه با نام سال اسپوزیتو در مزرعه ای در ویلیامز بریج وود در برونکس به دنیا آمده است . شاید درک او از رنگها در اثر کمک به پدرش که با اتومبیل سیارش میوه و سبزی در همسایگی

[/align]

[align=RIGHT]پخش می کرد ، توسعه یافته است . مادرش آنجلینا ، نه کنتس آنجلینا ، بابت جمله هایی که همیشه ورد زبانش بود معروف شده بود :

[/align]

[align=RIGHT]« خدا مادرتو بیامرزه ، خدا پدرتو بیامرزه . کسی از گریپ فروت های من می خواد ؟ »

[/align]

[align=RIGHT]سال در مدرسه ی کریستوفر کلمب ( در برونکس نه در ایتالیا ) شاگردی ضعیف بود و دانشجویی خیلی متوسط در اف. ای.تی.اما چطور سرنوشت او را به عنوان یکی از نادر برگزیدگان معرفی می کند . او مجموعه ای ابداع کرد که او را در اوج قرار داد . بارییر دو پاسفیک ، تنها ایده ی منحصر به فرد و ابتکاری او .

[/align]

[align=RIGHT]اما چه ایده ای ! تنها با یک ضربه ی جادویی چوبدستی ، دلا سالوا مد را به جایگاه خود بازمی گرداند . کسی که در رژه ی مد سال 1972 شرکت کرده باشد ، هنوز شگفتی ناشی از لباس های زیبا را که گویی بر

[/align]

[align=RIGHT]تن مانکن ها می رقصید ، به یاد می آورد :

[/align]

[align=RIGHT]تونیک ها با بالا تنه ی گشاد ، پیراهن های پشمی که در امتداد بدن چین می خورد و آستین های پلیسه که در نور می درخشید . و رنگ هایش ! او از رنگمایه های زندگی حاره ای اقیانوس آرام ، مرجان ها ، گیاهان و حیوانات زیر دریایی الهام گرفته و برای خلق طرح هایش از نقوشی اقتباس کرد که طبیعت به آنها می داد ، برخی سرشار از جسارتی شگفت ، برخی دیگر تیره ، همچون آبی سیمین مشهورش . خالق مجموعه ی بارییر دو پاسفیک شایستگی تمام احتراماتی را که صنعت مد می تواند اعطا کند ، دارد .

 

 

در این قسمت از مقاله ، نیو علی رغم میلش خندید و گفت :

 

 

ــ سل چیزایی رو که اتل در مورد بارییر دو پاسفیک نوشته ، ستایش خواهد کرد ، اما مطمئن نیستم باقیش رو تحسین کنه . اون به قدری دروغ گفته که دست آخر باورش شده در رم به دنیا اومده و مادرش یه کنتس رومی بوده . از طرف دیگه ، به طوری که اون شب می گفت ، انتظار یه همچین چیزایی رو داشته . الان مد شده که تعریف کنی پدر و مادرت زندگی سختی داشتن . احتمالاً سل کشف می کنه که با خانواده ش برای رسیدن به جزیره ی الیس سوار کدوم کشتی شده و ماکت اون کشتی

رو می سازه .

 

 

اتل پس از نگارش درباره ی مدهای اصلی ، آن طور که به نظرش می رسید ، به طراحان اشرافی که قادر به تشخیص « دگمه از جا دگمه » نبودند و جوانان با استعداد را استخدام می کردند تا کلکسیون های آنان را طراحی و پیاده کنند ، حمله کرده بود . او دسیسه ای را فاش می کرد که عبارت بود از پیروی از مسیر آسان و قراردادن دائمی مد در مسیر هرج و مرج . حتی اگر لازم می شد ، برای این منظور لباس رقاصان کانکان را بر تن پیرزن های اشرافی می کرد . او کسانی را که همچون بز اخفش از آنها پیروی می کردند و برای یک کت و شلوار که بزحمت دو متر گاباردین برده بود سه چهار هزار دلار پول می دادند ، دست انداخته بود .

 

 

سپس اتل به گوردون استیوبر پرداخته بود :

 

در سال 1911 ، آتش سوزی شرکت ترییانگل شرت ویست افکار عمومی را متوجه شرایط وحشتناک کار کارگرها در کارخانه های پوشاک کرد . به مدد اتحادیه ی جهانی کارگری پوشاک ، سری دوزی تبدیل به حیطه ای شده است که در آن افراد مستعد می توانند شرافتمندانه امرار معاش کنند . اما برخی تولید کنندگان راهی یافته اند تا با استثمار محرومان سودشان را افزایش دهند . در جنوب برونکس و لانگ آیلند سیتی مراکز خرید کار قاچاق وجود دارد .مهاجران غیر قانونی که اکثر آنان بزحمت کودکی را پشت سر گذاشته اند ، با حقوق های ناچیز جان می کنند زیرا مجوز کار ندارند و می ترسند اعتراض کنند . سردسته ی این کلاهبرداران گوردون استیوبر است . شما در مقاله ی بعدی بیشتر و بیشتر در مورد استیوبر خواهید خواند ، اما یک چیز را فراموش نکنید . هربار که یکی از لباسهای او را می پوشید ، کودکی که آن را دوخته است ، در نظر آورید . بی شک او غذای کافی نخورده است .

مقاله با سلامی به نیو کرنی ، مدیره ی « مزون نیو » که موجب آغاز تحقیق در مورد گوردون استیوبر شده و لباس های او را از مغازه اش رانده بود ، خاتمه می یافت .

نیو بسرعت باقی نوشته ای را که در مورد خودش بود ، از نظر گذراند و همه را روی میزش گذاشت .

ــ اون مراعات هیچ کس رو نکرده . شاید ترسیده و ترجیح داده جیم شه و صبر کنه تا آبها از آسیاب بیفته . نظر من اینه .

اوژنیا پرسید :

ــ استیوبر می تونه از اون و مجله شکایت کنه ؟

ــ حقیقت بهترین دفاعه . اونا ظاهراً تمام مدارک لازم رو در اختیار دارن . چیزی که عصبانیم می کنه ، اینه که آخرین بار که اتل به مغازه اومده بود اشتباهی یکی از کت و دامن های استیوبر رو که ما اشتباهی نگهش داشته بودیم ، خرید .

تلفن زنگ زد و لحظه ای بعد منشی در تلفن داخلی زمزمه کرد :

ــ نیو ، آقای کمپبل با شما کار داره .

اوژنیا ابروانش را بالا انداخت :

ــ باید قیافه ت رو ببینی !

سپس باقی ساندویچ ، کاغذ بسته بندی و لیوان قهوه را جمع کرد و آنها را در سطل انداخت .

نیو پیش از آنکه گوشی را بردارد ، منتظر شد در دوباره بسته شود . او کوشید وقتی خودش را معرفی می کند ، لحنی بی قید به خود بگیرد . اما علی رغم آن متوجه شد حالتش طوری شده که انگار صد متر دویده است .

جک یکراست رفت سر اصل مطلب :

ــ نیو می تونی امشب با من شام بخوری ؟

او منتظر جواب نشد .

... تصمیم داشتم بهت بگم بعضی از یادداشت های اتل لامبستون زیر دستمه و پیشنهاد کنم اونا رو با هم ببینیم ، اما واقعیتش اینه که دلم می خواد ببینمت .

نیو با آشفتگی احساس کرد که قلبش تندتر می زند . آنان قرار گذاشتند ساعت 7 یکدیگر را در کارلایل ملاقات کنند .

باقی بعدازظهر یکدفعه خیلی شلوغ شد . ساعت 4 ، نیو به سالن کوچک رفت و به مشتریان پرداخت . دختر جوانی که بزحمت 19 سال داشت ، یک لباس شب و یک پیراهن عصر خرید . او اصرار داشت نیو در انتخاب لباس راهنمایی اش کند .

او به نیو گفت :

ــ می دونین ، یکی از دوستام در روزنامه ی زنان معاصر کار می کنه و مقاله ای رو که هفته ی آینده باید چاپ بشه ، دیده . توی مقاله تأکید شده که استعداد انگشت کوچیکه ی شما بیشتر از اکثر طراح های خیابون هفتمه و راهنمایی هاتون اکثراً درسته . وقتی اینو به مادرم گفتم ، منو فرستاد اینجا .

دو مشتری دیگر هم همین داستان را تعریف کردند . یک نفر ، یک نفر دیگر را می شناخت که برایش در مورد مقاله صحبت کرده بود . ساعت شش و نیم ، نیو با آسودگی پلاکارد « تعطیل » را به در آویزان کرد .

او گفت :

ــ کم کم دارم فکر می کنم به جای اینکه از اتل انتقاد کنیم ، بهتره برای اون بیچاره آرزوی خوشبختی کنیم . اون احتمالاً باعث شده که عایدی ما بالاتر از حدی بره که اگه من توی تمام صفحه های ویمنز وپیر دیلی آگهی داده بودم .

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]داگلاس براون موقع بازگشت از کار ، در سوپر مارکت کوچکی که در مسیر خانه ی اتل بود ایستاد . ساعت شش و نیم ، وقتی داشت کلید را در قفل می چرخاند ، صدای زنگ مصرانه ی تلفن را شنید . اولین واکنش او این بود که آن را نادیده بگیرد ، همان کاری که در تمام طول هفته کرده بود . اما ظاهراً کسی که پشت خط بود ، پافشارری می کرد و او مردد شد .

البته اتل اصلاً خوشش نمی آمد کسی به جای او تلفن را جواب دهد . اما آیا پس از سپری شدن یک هفته منطقی به نظر نمی رسید که اتل سعی کند با او تماس بگیرد ؟

او کیسه ی خریدها را در آشپزخانه گذاشت . صدای زنگ گوشخراش همچنان ادامه داشت . او عاقبت گوشی را برداشت :

ــ الو .

صدای آن سوی خط مشوش و تو دماغی بود :

ــ گوشی رو بدین به اتل . باید باهاش صحبت کنم .

ــ نیستش . من خواهرزاده شم . می خواین پیغامتون رو به من بدین ؟

ــ چه جورم ! به اتل بگو شوهر سابقش به کسایی که به هیچ وجه آدم حسابی نیستن کلی پول بدهکاره و تا وقتی داره به اتل پول میده ، نمی تونه بدهیش رو پس بده . اگه اتل بخواد بازم رس اونو بکشه ، اونا وارد میدون می شن . بهش بگو ممکنه تایپ کردن با انگشتای شکسته براش دردآور باشه .

تلفن صدا کرد و ارتباط قطع شد .

داگ بی اراده گوشی را رها کرد و خودش را روی کاناپه انداخت . پیشانی و زیر بغل هایش پوشیده از عرق بود . او برای جلوگیری از لرزیدن ، دستانش را به هم فشرد . بایستی چه می کرد ؟آن تلفن تهدیدی واقعی بود یا یک شوخی ؟ و نمی توانست آن را نادیده بگیرد ، و نمی خواست پلیس را خبر کند . آنان شروع به

بازجویی می کردند . نیو کرنی .

[align=CENTER]نیو تنها کسی بود که نگران اتل بود . می بایست موضوع این تلفن را با او در میان می گذاشت . او خواهرزاده ی هراسان و نگران به نظر می رسید که راهنمایی می خواست . بدین ترتیب ، چه آن تلفن شوخی می بود یا نه ، او درامان بود . [/align][/align]

[align=RIGHT]***

اوژنیا داشت کشوی حاوی زیورآلات فانتزی را می بست که تلفن مغازه زنگ زد . گوشی را برداشت :

ــ با تو کار دارن ، نیو . یه نفره که انگار سراسیمه س .

مایلز ! یه حمله ی قلبی دیگه ؟

نیو شتابان گوشی را برداشت :

ــ بله .

اما داگلاس براون خواهرزاده ی اتل لامبستون بود . هیچ نشانی از گستاخی تمسخرآمیز همیشگی اش در صدایش نبود .

ــ دوشیزه کرنی ، می دونین من کجا می تونم با خاله م تماس بگیرم ؟ وقتی به خونه ش برگشتم ، تلفنش زنگ می زد . یه یارویی گفت به اتل هشدار بدم که شوهر سابقش سیموس کلی بدهی داره که تا وقتی به اتل پول میده ، نمی تونه اونا رو پس بده . اونا قسم خوردن اگه اون از مقرری صرف نظر نکنه ، بهش درس عبرت میدن . یارو تهدید کرد ممکنه تایپ کردن با انگشتای شکسته براش دردآور باشه .

به نظر می رسید داگلاس براون در شرف گریستن است .

ــ دوشیزه کرنی ، باید اتل رو خبر کرد .

[/align][align=CENTER][align=CENTER]*** [/align][/align]

[align=RIGHT]وقتی داگ گوشی را گذاشت ، می دانست تصمیمی درست گرفته است . دختر رئیس پلیس سابق به او توصیه کرده بود با پلیس تماس بگیرد و این اقدام به تهدید را برایشان تعریف کند . از دید پلیس ، او به عنوان یکی از دوستان خانواده ی کرنی در نظر گرفته می شد .

داگ آماده می شد گوشی را بردارد که دوباره تلفن زنگ زد . این بار او بدون تردید گوشی را برداشت . پلیس بود که تلفن می زد .

[/align][align=CENTER][align=CENTER]*** [/align][/align]

[align=RIGHT]جمعه ، مایلز کرنی ترجیح داد هرچه سریعتر بیرون برود . خدمتکار وفادارشان لوپ ، تمام روز را صرف شستشو ، جارو کشیدن ، ساییدن و برق انداختن می کرد .

وقتی لوپ با بسته ی پستی صبح از راه رسید ، مایلز به دفتر پناه برد . نامه ی دیگری از واشنگتن رسیده بود که او را ترغیب به پذیرش پست ریاست مؤسسه ی مبارزه با مواد مخدر می کرد .

مایلز احساس کرد فشار همیشگی آدرنالین رگهایش را داغ کرد . 68 سال . خیلی پیر نبود . دورنمای مبادرت به کاری مفید .

نیو زیادی مراقبش بودم .برای اکثر مردم این یه طور دیگه س . اگه من تو دست و پاش نباشم ، اون یه زندگی عادی در پیش می گیره .

مایلز به پشتی صندلی اش تکیه داد ، چرمی قدیمی که در طول 16 سالی که رئیس پلیس بود ، همواره در دفترش بود . او اندیشید :

صندلی راحتیه . اگه برم واشنگتن اونو با خودم می برم .

او صدای جاروبرقی را در راهرو می شنید و با خود گفت :

" دلم می خواد تمام روز این سرو صدا رو گوش بدم ."

ناگهان وسوسه شد و شماره تلفن قدیمی اش ، دفتر رئیس پلیس را گرفت ، خودش را به منشی هرب شوارتز معرفی کرد و فوری ارتباطش با هرب برقرار شد .

ــ مایلز ، چه خبرا ؟

ــ اول بهم بگو تونی ویتال چطوره ؟

مایلز او را مجسم می کرد ، کوتاه قد ، شانه های باریک ، نگاه محتاط و نافذ ، ذکاوتی قابل تحسین و توانایی فوق العاده برای اداره ی سریع یک وضعیت و البته دوستی وفادار .

ــ هنوز نمی شه چیزی گفت . اونا به خیال اینکه تونی مرده ولش کردن و باور کن حق داشتن خیال کنن که تو کارشون واردن . اما اون مأمور فوق العاده یه . علی رغم ظواهر امر ، دکترها معتقدن اون می تونه نجات پیدا کنه . بزودی میرم به دیدنش . می خوای باهام بیای ؟

آنان قرار گذاشتند برای ناهار یکدیگر را ببینند .

در حین خوردن ساندویچ در باری نزدیک بیمارستان سنت ـ وینسنت ، هرب او را از مراسم تشییع جنازه ی قریب الوقوع نیکی سپتی آگاه کرد .

ــ ما مراقبیم . اف بی آی هم همین طور . دفتر دادستانی هم هست . اما من نمی دونم ، مایلز .

احساس می کنم نیکی زنده یا مرده ، هیچ دخالتی نداشته . 17 سال بیرون از گروه بودن زمانی طولانیه . دنیا تغییر کرده . زمان قدیم ، گروه اونا نزدیک مواد مخدر نمی شد . حالا توش شنا می کنه . دنیای نیکی دیگه وجود نداره . اگه خودش نمی مرد ، اونا خودشون ترتیب کارو می دادن .

بعد از ناهار ، آنان به بخش مراقبت های ویژه ی سنت ـ وینسنت رفتند . آنتونی ویتال باند پیچی شده و زیر سرم بود و متصل به دستگاه هایی که فشار خون و ضربان قلبش را ثبت می کرد . والدینش در سالن انتظار بودند .

پدرش گفت :

ــ به ما اجازه میدن چند دقیقه ای ببینیمش . اون خوب میشه .

اطمینانی آرام در صدایش مشهود بود .

مایلز در حالی که با او دست می داد ، گفت :

ــ دلاورها این طوری از پا در نمیان .

مادرتونی شروع به صحبت کرد و خطاب به مایلز گفت :

ــ آقای رئیس پلیس ، به نظرم تونی سعی داره یه چیزی به ما بگه .

ــ چیزی رو که لازم بود بشنویم ، گفت ، اینکه نیکی سپتی دستور کشتن دخترم رو نداده .

رزا ویتال سرش را تکان داد :

ــ آقای رئیس پلیس ، من این دو روز اخیر بالا سر تونی بودم . این همه ش نیست . اون می خواد چیز دیگه ای رو به ما بفهمونه .

تونی بیست و چهار ساعته تحت مراقبت بود . هرب شوارتز به پلیس جوانی که در دفتر پرستاران مراقبت های ویژه می ایستاد ، اشاره ای کرد :

ــ مراقب باش .

مایلز و هرب با هم سوار آسانسور شدند . هرب پرسید :

ــ نظرت چیه ؟

مایلز شانه هایش را بالا انداخت . چیزی که من یاد گرفته م بهش احترام بذارم . غریزه ی مادریه . او به یاد روزی در گذشته های دور افتاد که مادرش بهش گفته بود دنبال آن خانواده ی مهربانی که در طول جنگ به او پناه داده بودند ، بگردد . شاید تونی اون شب پیزای زیادی دستگیرش شده . اونا مجبور بودن همه چی رو دوره کنن تا نیکی احساس کنه همه ش رو می دونه .

اندیشه ای به ذهن مایلز آمد :

ــ اوه ، هرب ، یاد موضوعی افتادم . نیو بابت زن نویسنده ای از آشناهاش که غیبش زده ، منو ذله کرده .

می تونی از افرادت بخوای یه خبری بگیرن ؟ حدوداً 60 ساله ، بین یه متر و هفتاد و پنج تا یه متر و هشتاد سانتی متر قد ، خوش لباس با موهای بلوند پلاتینه . اون بدون شک داره با مصاحبه هاش برای مقاله ش هستی یه موجود بدبخت رو به باد میده ، اما ...

آسانسور ایستاد . آن دو در سرسرا پیش رفتند و شوارتز یک دفترچه ی یادداشت بیرون آورد :

ــ من اتل لامبستون رو در گریسی مانشن دیدم . مشغول تبلیغات انتخاباتی شهردار بود و حالا دیگه شهردار می تونه از شر اون خلاص شه . یه جورایی اعصاب خرد کنه ، نه ؟

ــ دقیقاً .

آن دو زدند زیر خنده .

ــ چرا نیو نگران اونه ؟

ــ چون قسم می خوره که لامبستون پنجشنبه یا جمعه ی گذشته بدون کت از خونه ش بیرون رفته . اون تمام لباساشو از نیو می خره .

هرب گفت :

ــ شاید به فلوریدا یا کارائیب رفته و نخواسته خیلی بار ببره .

ــ این یکی از حدسیات متعددیه که من مطرح کردم ، اما نیو تأکید داره تمام لباس هایی که از کمد اتل کم شده ، چیزای زمستونیه و اون در وضعیتی هست که اینو بدونه .

شاید نیو چیزی حس کرده . از اول شرح بده .

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]مایلز به خانه بازگشت تا سکوت و آرامش آپارتمانی را که برق میزد ، بازیابد . تلفن ساعت 6 نیو ، هم او را خوشحال کرد و هم مغشوش .

ــ بیرون شام می خوری . عالیه . امیدوارم اون جالب باشه .

سپس نیو در مورد تماس تلفنی خواهرزاده ی اتل با او صحبت کرد .

ــ تو بهش گفتی به پلیس اطلاع بده ؟ این بهترین کاره . من امروز در مورد اتل با هرب صحبت کردم . الآن بهش خبر میدم .

مایلز برای شام میوه و بیسکویت و یک گیلاس پرییر خورد . تمام مدتی که می کوشید بر

مطالب روزنامه ی تایمز تمرکز کند ، لحظه به لحظه پشیمان تر می شد که چرا وقتی نیو می گفت اتفاقی برای اتل افتاده است ، او موضوع را سرسری گرفته و از گوش دادن به حرفهای او خودداری کرده است .

او گیلاس دوم پرییر را ریخت و مطلبی را که او را می آزرد ، پیدا کرد . دسیسه ی تهدید تلفنی آن طوری که خواهرزاده ی اتل تعریف کرده بود . ساختگی بود .

[/align][align=CENTER][align=CENTER]*** [/align][/align]

[align=RIGHT]نیو و جک کمپبل در سالن غذاخوری کارلایل نشسته بودند . نیو پیراهن تریکویی را که در بوتیک تنش بود ، با یک پیراهن گلدار در رنگهای ملایم عوض کرده بود .

جک نوشیدنی سفارش داده بود . یک مارتینی ـ ودکا با زیتون برای خودش و یک گیلاس شامپاین برای نیو . او به نیو گفت :

ــ تو منو به یاد ترانه ی دختری زیبا مثل نوایی خوش است ، میندازی . به شرطی که این روزها دختری رو زیبا خطاب کردن از مد نیفتاده باشه ؟ شاید بایست می گفتم .یه خانم شیک و جوون .

ــ من به همون ترانه اکتفا می کنم .

ــ این یکی از لباس هایی نیست که تن مانکن توی ویترین مغازه ت بود ؟

ــ حواست جمه . کی اونجا رو دیدی ؟

ــ دیشب . اتفاقی از اونجا رد نمی شدم . داشتم کنجکاوی می کردم .

به نظر نمی رسید توضیحاتش بیش از حد او را به زحمت انداخته باشد . نیو او را برانداز کرد . کت و شلوار آبی تیره با راه های نامحسوس طوسی روشن پوشیده بود . نیو ناخوداگاه در مقابل تیپ او ، کراوات هرمس به همان رنگ آبی ، بلوز خوشدوخت و دگمه سر دستهای طلا ، به نشانه ی تحسین سرش را تکان داد .

ــ از امتحان خوب بیرون اومدم ؟

نیو لبخندی زد :

ــ تعداد کمی از مردها بلدن کروات و شلوارشون رو با هم هماهنگ کنن . سالها من کراواتهای پدرمو انتخاب می کردم .

پیشخدمت با نوشیدنی ها آمد . جک منتظر شد او دور شود .سپس گفت :

ــ دلم می خواد یه کمی از خودت حرف بزنی . برای شروع ، اسم نیو از کجا اومده ؟

ــ این یه اسم سلتیکه . در واقع ، نیامه . هیجی میشه و نیو تلفظ میشه . از خیلی وقت پیش دیگه اینو توضیح ندادم و وقتی بوتیک رو باز کردم ، فقط تلفظ آوایی اونو نگه داشتم . با یه تیر دو نشون زدم . هم توی وقت صرفه جویی کردم و هم عصبی نشدم که چرا نیم ـ آه صدام می کنن .

ــ و نیو اصلی کی بوده ؟

ــ یه الهه . میگن معنی ش ستاره ی صبحه . از داستان این الهه خیلی خوشم میاد . میگن اون به دنبال مرد دلخواهش به زمین میاد . اونا مدتی طولانی با هم خوش بودن . بعد مرد هوس می کنه به زمین برگرده . اون شنیده بوده اگه پاهاش زمین رو لمس کنه ، به سن واقعیش برخواهد گشت . می تونی باقیش رو حدس بزنی . مرد از اسبش سر می خوره و نیامه ی بیچاره یه دسته استخوون رو رها می کنه و به آسمون برمی گرده .

ــ و تو با عشاقت همین رفتار رو می کنی ؟

آن دو زدند زیر خنده . نیو احساس کرد بر اساس توافقی ضمنی ، آن دو صحبت در مورد اتل را به بعد موکول کرده اند . نیو قضیه ی تلفن را برای اوژنیا تعریف کرده و به گونه ای عجیب اوژنیا آن را اطمینان بخش یافته بود :

ــ اگه از این جور تلفن ها به اتل میشه ، قطعاً معنیش اینه که اون تصمیم گرفته تا وقتی آبها از آسیاب میفته ، جیم بشه . تو به خواهرزاده ش توصیه کردی موضوع رو به پلیس بگه . پدرت هم خبر داره . هیچ کار دیگه ای از دستت برنمیاد . احساس من اینه که این اتل پیر و عزیز توی یه مؤسسه ی سلامت و زیبایی قایم شده .

نیو دلش می خواست این نظریه را باور کند . او اتل را از ذهنش دور کرد ، شامپاین را نوشید و به جک کمپبل که روبرویش نشسته بود لبخند زد .

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]در حالی که کرفس و سس را مزه مزه می کردند ، در مورد دوران کودکی شان حرف زدند . پدر جک متخصص کودکان بود . جک در حومه ی اوهاما بزرگ شده بود و یک خواهر خیلی بزرگتر از خودش داشت که نزدیک والدینش زندگی می کرد :

ــ تینا 5 تا بچه داره . شبهای نبراسکا خیلی سرده .

جک در تعطیلات طولانی در یک کتابخانه کار می کرده و این طوری بوده که به چاپ علاقه مند شده است:

ــمن بعد از دانشگاه در نورث وسترن ، برای فروش کتابهای درسی به شیکاگو رفتم .

این شیوه ی خوبی برای اثبات قابلیت هایش بوده :

... بخشی از کار شامل این می شد که ببینی آیا استادانی که به اونا کتاب می فروشی ، خودشون در حال نگارش اثری هستن یا نه . یکی از اونا با شرح حال خودش منو ذله کرده بود . دست آخر بهش گفتم خانوم ، واقع بین باشیم . زندگی شما یه کسالت مرگباره . اون رفت به رئیسم شکایت کرد .

ــ موقعیتت رو از دست دادی ؟

ــ نه . اونا منو به عنوان سردبیر معرفی کردند .

نیو نگاهی به سالن انداخت . سکوت زیبای محیط ، ظروف ظریف ، نقره آلات و سفره های گلدار ، دسته های گل ؛ زمزمه های دلنشین میزهای اطراف . او به طرزی مبهم و عجیب احساس خوشحالی می کرد . وقتی پیشخدمت کتلت بره اش را آورد ، او در مورد خودش با جک صحبت کرد .

[/align]ــ پدرم با چنگ و دندون جنگید تا منو به دانشگاه بفرسته ،اما من دوست داشتم تو خونه بمونم . من به مانت ـ سنت ـ وینسنت رفتم و سه ماهی رو آکسفورد انگلستان گذروندم . بعدش هم یه سال در دانشگاه پروس .

تابستونا توی بوتیک های مد کار می کردم . همیشه می دونستم می خوام چی کاره باشم . بزرگترین خوشحالی من شرکت توی شوهای لباسی بود که مانکن ها رژه می رفتن . عمو سل فوق العاده بود بعد از مرگ مادرم ، اون یه اتومبیل می فرستاد دنبالم تا بعد از مدرسه در نمایش مجموعه های جدید شرکت کنم .

جک پرسید :

ــ وقتای آزادت رو چی کار می کنی ؟

گستاخی زیادی در سؤالش بود . نیو لبخند زد . می دانست او چرا این را پرسید . گفت :

ــ چهار ، پنج تا تابستون شریکی یه خونه تو هامپتونز گرفتیم . فوق العاده بود . سال گذشته من صرف نظر کردم . چون مایلز خیلی مریض بود . زمستون ها ترتیبی میدم تا دست کم دو تا آخر هفته رو برای اسکی به ویل برم . فوریه اونجا بودم .

ــ باکی می ری ؟

ــ همیشه با بهترین دوستم جولی . بقیه تغییر می کنن .

جک صریحاً پرسید :

ــ و مردها ؟

نیو خندید :

ــ انگار مایلز داره حرف می زنه . اون روزی خوشحال میشه که نقش پدر عروس رو بازی کنه . البته چندتایی مرد توی زندگیم بودن . بین اونا ، در تمام طول تحصیلم عملاً فقط یه دوست پسر داشتم .

ــ چی شد ؟

ــ اون رفت تحصیلاتش رو در هاروارد ادامه بده و من به مد رو آوردم . هرکس راه خودشو ادامه داد . اسمش جف بود . بعدی ریچارد بود . پسر خیلی مهربونی بود . اما یه کاری تو ویسکانسین پیدا کرد . امکان نداشت برای همیشه نیویورک رو ترک کنم . در نتیجه عشق واقعی نبود .

نیو شروع کرد به خندیدن :

ــ دو سال پیش در دو قدمی نامزدی بودم . اسمش جین بود ما تو یه جشن نیکوکاری در اینتر پاید با هم به هم زدیم .

ــ روی کشتی ؟

ــ اوهوم . اون تو هودسون بالای خیابون 56 غربی لنگر انداخته بود .خلاصه آخر هفته ی جشن اونجا مهمونی می دادن .لباس های شب و کلی آدم . نود درصد شرکت کننده ها رو می شناختم . من و جین توی ازدحام جمعیت جداگانه سیگار میکشیدیم . من نگران نبودم . تصور می کردم که بالاخره همدیگه رو پیدا می کنیم . اما وقتی این اتفاق افتاد اون از کوره در رفت و منو سرزنش کرد که برای ملحق شدن به اون هیچ کاری نکردم . من نمای کوچیکی از شخصیت اونو که تو زندگیم نمی خواستم ، تو یه نظر دیدم .

نیو شانه هایش را بالا انداخت .

... راستش ، گمانم هیچ وقت کسی رو که مناسبم باشه ، پیدا نکردم .

جک لبخند زد .

ــ البته تا الان . کم کم دارم فکر می کنم تو همون نیو افسانه ای هستی که عشاقش رو پشت سر ول می کنه و چهار نعل میره . نمیشه گفت تو منو در مورد زندگیم سؤال پیچ کردی ، اما با این حال همه چی رو برات تعریف می کنم . منم اسکی باز خوبی هستم . دو کریسمس قبلی رو در اروسا گذروندم . دنبال جایی می گردم که امسال تابستون بتونم یه قایق داشته باشم . شاید بتونی حوالی هامپتونز بیای دیدنم . منم مثل تو یکی دوبار داشتم پابند می شدم . راستش ، چهار سال با یه زن بودم .

ــ نوبت منه سؤال کنم چه اتفاقی افتاد ؟

جک شانه هایش را بالا انداخت .

ــ همین که حلقه رو دستش کرد ،شد جوونکی که بی نهایت مالکانه رفتار می کرد . متوجه شدم طولی

نمی کشه خفه بشم . من در زمینه ی ازدواج طرفدار پروپا قرص اصول خلیل جبران هستم .

نیو گفت :

ــ ستون های معبد که از هم دور ایستاده اند ؟

حالت احترام بامزه ی جک ، پاداش نیو بود :

ــ همینطوره .

پیش از صحبت در مورد اتل ، منتظر شدند تا تمشک هایشان تمام شد و برایشان قهوه ی اسپرسو آوردند . نیو ماجرای تلفن خواهرزاده ی اتل و این فرضیه را که او جایی قایم شده است ، برای جک تعریف کرد .

ــ پدرم با اداره ی سابقش در تما