رفتن به مطلب
TaRaNeH

از نگاهم بخوان

پست های پیشنهاد شده

خیلی خوبه که تو اینجایی ساقی.نمی دونم اگه تو نبودی چه طوری اینهمه سختی رو تحمل می کردم

-خوشحالم که اینجام...

با رفتن مریم فکرم به گذشته ها پر کشید

کوچیک بودم که مامان و بابام فوت کردن خودم چیزی به یاد ندارم ولی دیگران بهم گفتن که بخاری اتاقشون نشتی داشته و شب موقع خواب خفه شدن...از شانس بد یا خوب من اون شب خونه عزیز جون ..مامان مامانم بودم و برای همین من زنده موندم....از اون به بعد تا 14 سالگی با عزیز جون زندگی می کردم..ولی بعد از این که اونم فوت شد اومدم چهار محال و با عمو جلال و خانوادش زندگی می کنم....خانواده عمو رو خیلی دوست دارم...عمو جلال با این که خیلی خشنه ولی قلب مهربونی داره کم پیش میاد خندیدنشو ببینیم ولی نگاه مهربونش همه اخم و بد اخلاقی هاشو محو می کنه....زن عمو مرجان هم زن مهربون و خوبیه...تو این چند سال واقعا در حقم مادری کرده و بین منو مریم هیچ فرقی نذاشته....مرتضی پسر عموم هم 2 سال از ما کوچیک تره و 17 سالشه...اونم پسر خوبیه ولی خیلی شیطون و سر به هواست و اصلا درس نمی خونه اگه فشارعمو نبود تا حالا درس و مدرسه رو رها کرده بود..میمونه مریم عزیزم.... با 5ماه تفاوت سنی مریم از من بزرگتره....دختر مهربون و دوست داشتنیه....با هم دانشگاه قبول شدیم و همکلاس هستیم مثل خواهره برام همیشه توی سختی ها کنارم بوده.....و حالا من باید تلافی همه خوبیهاشو به هر نحوی که شده بکنم

-ساقی...ساقی نباید این اتفاق می افتاد...حالا چیکار کنم؟

-مریم ...تو رو خدا اینقدر گریه نکن ... فکر نمی کنم بابات بد تو رو بخواد...باهاش صحبت کن

مریم در حالی که از شدت گریه به سکسکه افتاده بود گفت

-یعنی تو بابا رو نمیشناسی؟...بابای من عمرا منو ببخشه....تا حالا حتما به گوشش رسیده....منو می کشه ساقی می فهمی

نگرانی مریم به منم منتقل شده بود....نمی دونستم چه طوری باید ارومش کنم...با اعصابی خرد فقط دستامو تو هم گره کرده بودمو فشارشون می دادم...اخه این دیگه چه دردسری بود با صدایی که انگار از ته چاه می اومد گفتم

-به بهروز گفتی؟

با اشاره سر گفت که اره

-خوب اون چی می گه؟

-هیچی می گه من خودم با بابات صحبت می کنم و راضیش می کنم...ساقی...ساقی...تا حالا حنما به گوش بابام رسیده....نمی دونم سر و کله این ادم از کجا پیدا شد

بیچاره مریم مدتی بود که با بهروز اشنا شده بود این اشنایی از عضویت من و مریم تو انجمن هلال احمر دانشگاه شروع شد بهروز بچه سمنان بود رییس انجمن بود و سرانجام این عضویت و رفت و امد به انجمن عشق بین این دو تا شد.عشقی که مریم نهایت تلاشش رو کرد تا شکل نگیره ولی نشد....واقعا که اختیار دل ادم با خودش نیست....مواقعی رو به یاد می ارم که مریم سعی می کرد با بهروز روبرو نشه ولی همیشه دست تقدیر جوری رقم می خورد که یه جوری این دو تا همدیگه رو می دیدن و بالاخره هم مریم تسلیم دلش شد....

****

اون روز از صبح دلشوره داشتم ..می دونستم دلیل دلشورم چیه ولی نمی خواستم تو دل مریمو خالی کنم پس چیزی نگفتم....بهروز از مریم خواسته بود با هم برن یه رستورانو حرف بزنن...وقتی فهمیدم مریم قبول کرده خیلی تعجب کردم....مونده بودم مریم با وجود شناختی که از باباش داره چه طوری قبول کرده...اگه عمو می فهمید....از فکرشم مو به تنم سیخ میشد....از مریم خواستم با بهروز تماس بگیره و قرارشونو کنسل کنه ولی مریم قبول نکرد..حسابی دلتنگ بهروز بود و همین دل تنگی نمیذاشت به عواقب کارش فکر کنه...تابستون بود و نزدیک به 2 ماه می شد که بهروزو ندیده بود پس مصمم برای دیدن بهروز خونه رو ترک کرد.....2 ساعتی از رفتنش نگذشته بود که با چشمای گریون برگشت

-مریممممممم....چی شده...چرا گریه می کنی؟

مریم در حالی که نمی تونست درست نفس بکشه گفت:

-ساقی دیدنمون

وحشت همه وجودمو گرفته بود.با صدایی لرزون گفتم:

-چی می گی؟کی دیدتون؟

- خواهر زن داییم و شوهرش

-امیدوارم منظورت طلعت نباشه

مریم در حالی که گریش شدت می گرفت گفت:

-خودشه

دهنم از ترس و تعجب باز مونده بود..یعنی دیگه از مریم بد شانس تر هم هست!اوه اوه طلعت زن دایی رضای مریم بود و رابطه خوبی با مامان مریم نداشتن...دو تا دختر و یه پسر داشت نگار و نگین و نیما...هر 3 تای اینها هم ادمای خوبی نبودن و هر کدوم به نوعی منحرف و بد جنس بودن توی فامیل کسی تحویلشون نمی گرفت و در عوضش همه مریمو خیلی دوست داشتن همین شده بود کینه توی دل همشون و با شرایط بوجود اومده این موضوع بهترین دستاویز براشون بود

-ساقی...حالا چیکار کنم؟

با حرص گفتم:

-فقط ساکت شو...مگه نگفتم نرو...هان...اگه گوش می کردی حالا چه کنم چه کنم نمی کردی...میدونی اگه عمو بفهمه

حتی فکرشم سخت بود...اگه عمو می فهمید مریمو می کشت.....عمو خیلی غیرتی و متعصبه

دوباره گریه مریم شدت گرفت.دیدم دل اون از من خون تره برای همین صدامو اروم کردمو گفتم

-پاشو برو خونه کسی تا وقتی عمو اومد خونه نباشی...زود باش تا عمو نیومده..اوضاع که اروم شد خبرت می کنم

-کجا برم؟

-من چه می دونم.....برو خونه خالت...اون داییت...هر کی که می دونی تو این موقعیت کمکت می کنه

مریم با کمی فکر کردن گفت:

میرم خونه خاله زهرا...مامانو چی کار کنم؟

-باید همه چیزو بهش بگیم....اگه زود تر از عمو بفهمه کمکمون می کنه..تو برو من به زن عمو می گم....زود باش مریم

-خیلی خوبه که تو اینجایی ساقی.نمی دونم اگه تو نبودی چه طوری اینهمه سختی رو تحمل می کردم

-خوشحالم که اینجام...

****

زن عمو از شنیدن حرفای من وحشت زده شده بود....دائم لباشو گاز می گرفت و لحظه به لحظه رنگ صورتش بیشتر به سفیدی می رفت...سریع بلند شدمو براش یه لیوان اب قند درست کردم. به زور به خوردش می دادم که در با شدت هر چه تمامتر باز شد و صدای عمو توی حیاط پیچید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

زن عمو از شنیدن حرفای من وحشت زده شده بود....دائم لباشو گاز می گرفت و لحظه به لحظه رنگ صورتش بیشتر به سفیدی می رفت...سریع بلند شدمو براش یه لیوان اب قند درست کردم. به زور به خوردش می دادم که در با شدت هر چه تمامتر باز شد و صدای عمو توی حیاط پیچید

-مریم...مریم کجایی؟

نگاهم به نگاه نگران زن عمو افتاد با لحنی التماس گونه گفتم

-زن عمو خواهش می کنم....شما باید بهم کمک کنید عمو رو اروم کنم...باشه

زن عمو با دستایی لرزون لیوان رو ازم گرفت و یه نفس سر کشید و با عزمی راسخ از جاش بلند شد و بلند طوری که عمو بشنوه گفت:

-بله اقا جلال اومدم

و سریع به سمت حیاط دوید.منم به دنبال زن عمو حرکت کردم.قیافه عمو توی دلمو خالی کرد..از شدت عصبانیت کبود شده بود...بلند داد زد

-مریم کجاست؟

زن عمو به سمتش رفت و در حالی که می خواست ارومش کنه گفت:

-چی شده؟چرا فریاد میزنی؟

-از اون دختر ورپریده بپرس....گفتم مریم کجاست؟

-رفته خونه زهرا خواهرم...چی شده؟

عصبانیت عمو اوج گرفت و به سرعت به سمت در رفت

-مطمئنی که اونجاست؟دختره خیره سر....نشونش میدم..با ابروی من بازی می کنه

من که تا این لحظه ساکت ایستاده بودم به سمت عمو رفتم و دستش رو گرفتم و با گریه گفتم:

-عمو تو رو خدا....کجا داری میری؟

عمو با حرکتی عصبی که تا به حال ازش ندیده بودم دستشو کشید و به سمت در رفت ولی یه لحظه ایستادو به سمت من بر گشت

-تو می دونستی مگه نه؟

انقدر از رفتار عمو ترسیده بودم که زبونم بند اومده بود با لکنت و تته پته گفتم:

-چی رو عمو جون

-این که اون دختره احمق داره چه گندی بالا میاره...مگه این که دستم بهش نرسه....رفته و خونه زهرا قایم شده که چی؟با این کارش ثابت کرد که حرفای طلعت درسته...ببینمش خونشو می ریزم...این لکه ننگو باید از روی زمین پاک کرد

زن عمو با عجله و در حالی که گریه می کرد به سمت عمو دوید

-تو رو خدا جلال اروم باش...مگه چی شده؟

-می پرسی چی شده؟...دخترتو همینجوری مواظبت کردی و بزرگش کردی؟با یه پسر دیدنش...توی رستوران...می فهمی؟داشتن دل می دادن و قلوه می گرفتن....ابرومون رفت...حالا چه طور بین مردم سرمو بالا بگیرم

عمو این حرفها رو میزد و هر لحظه زانو هاش سست تر میشدن با تموم شدن جملهاش با زانو روی زمین نشست و دستاشو مشت کرد و روی زمین کوبید...توی شهری که ما زندگی می کردیم ارتباط دختر و پسر چیز ناپسندی بود و دوستی بینشون عملی نا بخشودنی...می دونستم طوفانی در راهه...از خدا می خواستم همه چیز به خوبی بگذره

****

تا 3 روز توی خونه دعوا بود از مریم خواسته بودیم که بر نگرده...مرتضی هم با عمو همراه شده بود و دنبال بهروز می گشتن...چه روزای سختی رو پشت سر می ذاشتیم...هر چی به عمو می گفتیم بد تر میشد...وقتی که من گفتم خاستگار مریمه و مریم هم دوسش داره اوضاع خرابتر از اون چیزی شد که فکر می کردم...دیگه عمو نمی ذاشت من هم از خونه برم بیرون...تلفن رو کشیده بود و ارتباط من رو با دنیای بیرون قطع کرده بود...تنها رابط من با مریم دختر خاله اش نسترن بود...

***

بالاخره عمو از من خواست با مریم تماس بگیرم و ازش بخوام بر گرده خونه و خودش همه چیزو توضیح بده...حسابی ترسیده بودم از عمو خواستم بهم قول بده با مریم کاری نداشته باشه و عمو هم قبول کرد....چه روز سختی بود..همه فامیل از جریان با خبر شده بودند و هر کدوم هم یه چیز روش گذاشته بودن و به دیگری گفته بودن...بلبشویی بود که فقط خدا میتونست مرتبش کنه.با استرس توی اتاق راه می رفتم و منتظر بودم مریم بیاد....از بس لبهامو جویده بودم زخم شده بودن و با یه حرکت خون می افتادن..با بلند شدن صدای در انگار یه سطل اب سرد روی سر من خالی شد دست و پام شروع به لرزیدن کرد و قلبم انچنان با شدت شروع به تپیدن کرد که صداشو خودم میشندم..با عجله به سمت در رفتم..مریم و زهرا خانم و شوهرش فریدون خان با هم بودن....کمی خیالم راحت شد ...همه به سمت پذیرایی رفتیم..عمو با زهرا خانم و شوهرش سلام و علیک کرد ولی حتی یه نگاه هم به مریم نکرد..مریم به سمت عمو رفت و دست عمو رو گرفت تا ببوسه ولی عمو دستشو از دست مریم بیرون کشید و با عصبانیت فریاد زد

-گمشو اونطرف

هق هق گریه مریم اتاقو گرفته بود...

-بابا تو رو خدا ببخشید

--از جلوی چشمام دور شو...بعدا به حسابت رسیدگی می کنم

فریدون خان وساطت کرد و گفت:

-جلال جان...بچگی کرده...خو.دش هم می دونه که اشتباه کرده....شما کوتاه بیا و ببخشش

-اشتباه؟بی ابرویی یه اشتباهه؟

مریم با صدایی پر از بغض گفت:

-بابا به خدا اشتباه می کنی....من کار خطایی نکردم

این حرف مریم کافی بود تا عمو به اوج عصبانیت بره...به سمت مریم رفت و شروع به زدن مشت و لگد به اون کرد....فریدون خان با عجله به سمت عمو دوید و تلاش می کرد تا مانع عمو بشه زن عمو از ترس جیغ و داد می کرد و من مثل ادمای مسخ شده ایستاده بودم و ناظر این اتفاقات بودم....

****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند روزی از اون اتفاق گذشته تقریبا اوضاع اروم شده ولی عمو و مرتضی با مریم صحبت نمی کنن....کبودی های صورت و بدن مریم کمی بهتر شدن و به زردی میزنن...ارتباط من و مریم رو با دنیای بیرون کلا قطع کردن...جایی هم اگر خواستیم بریم باید با حضور مرتضی باشه...باز دلشوره سراغم اومده....همیشه همینطور بوده..هر موقع اتفاق بدی قراره بیفته منم دلشوره می گیرم......عمو مغازه لوازم خونگی داره و به قول خودش برای این که جلوی لا ابالی شدن مرتضی رو بگیره تابستونا اونو با خودش میبره مغازه الان هم هر دو رفتن مغازه......با مریم که نمی شه صحبت کرد ..توی خودش فرو رفته.یا گریه می کنه یا می خوابه ..توی این چند روز شاید 4...5..کیلو وزن کم کرده.دلم براش می سوزه ولی کاری از دستم بر نمی اد...برای این که دلشورمو کم کنم تصمیم می گیرم برم و به زن عمو کمک کنم

-زن عمو کمک نمی خواید؟

زن عمو نگاه مهربونی بهم می کنه و می گه

-بیا دخترم...اگه می خوای کمک کنی این سبزی ها رو پاک کن

-چشم زن عمو....یه چیزی بدین پهن کنم زیرش

زن عمو سینی بزرگی بهم می ده و می گه...

-بذار توی این

و خودش مشغول درست کردن خورش بادمجون میشه

2 هفته دیگه تا شروع ثبت نام ترم جدید نمونده....خیلی نگرانم...با لحنی نگران به زن عمو می گم

-زن عمو...میشه با عمو صحبت کنید ببینید تصمیمش راجع به دانشگاه ما چیه؟

زن عمو اهی می کشه و می گه

- با این اتفاقی که افتاده بعید می دونم عموت بذاره دیگه برید دانشگاه...ساقی یه چیزی بهت می گم ناراحت نشی..به مریمم فعلا چیزی نمی گی..باشه؟

دلم لرزید..............

-چی شده زن عمو....مطمئن باشید چیزی به مریم نمی گم

زن عمو در حالی که اشکی رو که توی چشماش جمع شده بود پاک می کرد گفت:

-دیشب عموت گفت حاج رسولی از مریم واسه پسرش خاستگاری کرده و عموتم قبول کرده

با شنیدن این حرف دنیا روی سرم خراب شد

-چیییییییی؟...زن عمو حاج رسولی؟

اشکای زن عمو مهر تاییدی بود بر شنیده هام

-حتما اشتباه می کنید....شاید عمو کسی دیگه رو گفته شما اشتباه شنیدید

-زن عمو میون گریه گفت:

-نه عموت مطمئنم کرد

با گیجی گفتم مگه چی گفت:

-گفت با این کاری که مریم کرده و توی دهنا افتاده باید هم از این به بعد منتظر خاستگارای اینطوری باشه...

حاج رسولی 2 تا دختر داشت و یه پسر..پسرش توی یه تصادف یکی از دستاشو با یه چشمش از دست داده بود...و حالا حاج رسولی که اوضاع رو اینطور دیده بود قدم پیش گذاشته بود تا از اب گل الود ماهی بگیره

-نه این امکان نداره...عمو این کارو نمی کنه....ما جلوی عمو رو می گیریم..مگه نه زن عمو؟

زن عمو دیگه نمی تونست بشینه هم حسابی بغض کرده بود و مشخص بود دلش می خواد با صدا گریه کنه و هم سعی می کرد اروم باشه تا مریم متوجه چیزی نشه داشت از اشپزخونه خارج می شد و منم با چشمای گریون رفتنشو نگاه می کردم که هر دومون همزمان مریمو در استانه ورودی اشپزخونه دیدیم...بهت زده سر جای خودش میخکوب شده بود و رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود...همزمان من و زن عمو به سمتش رفتیم و بغلش کردیم....با این حرکت ما بغض اونم ترکید و هر سه با هم با صدای بلند شروع به گریه کردیم....کمی که همگی مون اروم شدیم مریم نگاهی به مادرش کرد و گفت:

-مامان اگه بابا بخواد باهام این کارو بکنه خودمو می کشم....

زن عمو با عصبانیت نگاهی به مریم کرد و گفت:

-دیگه نبینم از این حرفا بزنی...تا حالا چیزی بهت نگفتم و باهات همراه شدم....ولی خودت خوب می دونی که مقصر بودی..ولی یکبار دیگه از این اراجیف بگی برای همیشه شیرمو حلالت نمی کنم و قیدتو میزنم و فکر می کنم دختری به اسم مریم نداشتم...به خداوندی خدا راست میگم....

وهمونطور که گریه می کرد ادامه داد

-فهمیدی مریم؟.....با تو ام...فهمیدی؟

مریم نگاهی مستاصل به زن عمو انداخت و با گریه خودشو تو بغلش انداخت و گفت:

-ماااااماااان

در همین حین در خونه به شدت باز شد و مرتضی با رنگی پریده وارد خونه شد و پشت سرش هم چند تا از دوستاش و پسر دایی و پسر خاله اش یاالله گویان وارد شدند.قیافه هاشون نشون می داد که اتفاق خیلی بدی افتاده...لباسهای همگی شون کثیف و خاک الود و بعضی قسمت هاش هم خونی بود.....زن عمو با دیدن این وضعیت دست هاش رو به سرش کوبید و با صدای بلند فریاد زد

-یا فاطمه زهرا....چی شده؟چرا همگی تون این شکلی شدین؟

این حرف زن عمو کافی بود تا مرتضی شروع به گریه کنه.....زن عمو نگران و اشفته دو باره پرسید

-یکی به من بگه چی شده....مرتضی چه اتفاقی افتاده؟بابات طوریش شده؟

محمد پسر دایی مرتضی جلو اومد و دست زن عمو رو گرفت و گفت:

-اروم باش عمه....

-محمد تو رو خدا جون به سر شدم...بگو چی شده؟

-اروم باش تا بگم

به بقیه اشاره کرد تا مرتضی رو با اتاق ببرن..وقتی همه بجز پسر خاله رفتن توی اتاق محمد اروم و شمرده شروع کرد به گفتن

-عمه جون....منو مرتضی و سعید جلوی مغازه عمو بودیم که...

و مکثی کرد و نگاهی به مریم کرد

زن عمو با بی قراری گفت:

-خوب

که.... دو تا پسر اومدن و سراغ عمو جلال رو گرفتن...مرتضی بهشون گفت کارشونو بگن و اونا هم گفتن با خود عمو کار خصوصی دارن....مرتضی اونا رو پیش عمو برد وخودش هم همون جا ایستاد هنوز 5 دقیقه ای نگذشته بود که دیدیم صدای دادو فریاد عمو و مرتضی بلند شده....با عجله رفتیم توی مغازه و دیدیم همون پسره و مرتضی با هم گلاویز شدن....رفتیم تا از همدیگه جداشون کنیم...ولی تا ما برسیم مرتضی با گلدونی که روی میز عمو بود کوبید روی سر پسره....پسره غرق خون شد......عمو از ما خواست مرتضی رو بیاریم خونه و خودش هم با اورژانس تماس گرفت

پاهای همگی مون سست شده بود....من که دیگه رمقی برای ایستادن نداشتم..اروم به دیوار تکیه دادمو روی زمین نشستم...زن عمو با گریه گفت:

- مرده؟

محمد با نگاهی خسته جواب داد

-نمی دونم عمه..ما قبل از رسیدن پلیس یا اورژانس اومدیم

-پسره کی بود؟چرا دعوا کردن؟

محمد نگاهی مرددبه مریم کردو گفت:

-بهروز راستی

با خروج این جمه از دهن محمد مریم جیغی کشید و بی هوش روی زمین افتاد.

*****

4ماه از اون اتفاق وحشتناک می گذره....خونه عمو تبدیل به ماتم کده شده....بهروز به خاطر ضربه ای که مرتضی به سرش زده بودرفت توی کما و یک هفته بعد هم فوت شد....مرتضی فرار کرده و پلیس دنبالشه....همون روز با کمک محمد و یکی دیگه از دوستاش فرار کرد و تا الان کسی ازش خبری نداره...پلیس هر چه قدر از محمد و بقیه دوستاش بازجویی کرد به نتیجه ای نرسید...چرا که همه اظهار بی اطلاعی کرده بودن....عمو از این کار مرتضی بدتر خرد و شکسته شد....مغازه رو دست شاگرد سپرد و خودش خونه نشین شد.....زن عمو به اندازه 10 سال پیر و شکسته شده....مریم با کمک قرص و دارو سر پاست... از وقتی که شنیده بهروز برای خاستگاری ازش پیش پدرش رفته مریض تر شده و یگه یک کلمه هم با کسی صحبت نمیکنه مطمئنم نگرانی مرتضی رو هم داره....این وسط من بودم که به همه کارا رسیدگی می کردم....بعد از صحبت با زن عمو از دانشگاه یه ترم مرخصی گرفته بودم..هم برای خودم و هم برای مریم....با خودم فکر می کردم شاید گذشت زمان عمو رو اروم کنه و راضی بشه که ما باز هم بریم دانشگاه ...و حالا موقع ثبت نام برای ترم جدید بود و من مونده بودم سرگردون.....از وضعیت بوجود اومده دلگیرم...دلم برای همه می سوزه...ولی هیچ کاری ازم ساخته نیست....کاش می تونستم بار غم همگی شونو به دوش بکشم...ولی افسوس....دیشب از زن عمو خواستم با عمو صحبت کنه و ببینه عمو اجازه می ده بریم دانشگاه.....خودم روی صحبت با عمو راجع به این موضوع رو توی این شرایط ندارم...توی اتاقم نشستم و به همه چیز فکر می کنم....

-ساقی....کجایی؟

-بله زن عمو

زن عمو در زدو وارد اتاقم شد....از جام بلند شدم و به استقبالش رفتم

-بله زن عمو بامن کاری دارین؟

زن عمو روی تخت نشست..فهمیدم که می خواد باهام صحبت کنه....منم اروم کنارش نشستم

-راستش ساقی جون می خواستم باهات صحبت کنم

-بفرمایید زن عمو......چیزی شده؟

-میدونی...در مورده مریمه....قضیه حاج رسولی رو که یادت هست

اخم هامو در هم کشیدم و گفتم

-بله....چه طور مگه؟

-قراره فردا شب بیان

با صدای بلند گفتم:

-چی؟

-ارومتر....نمی خوام مریم بشنوه.....می خوام تو اروم بهش بگی و راضیش کنی

با عصبانیت گفتم

-معلوم چی دارین می گین؟

زن عمو در حالی که سعی می کرد جلوی گریه کردنش رو بگیره گفت:

-با اتفاقاتی که این چند وقت افتاده بهتره که مریم ازدواج کنه....مطمئنم بعد از ازدواج بهروزو فراموش می کنه و وضعیت روحیش هم بهتر میشه

-شاید ازدواج راه درستی باشه..که من مطمئنم توی این شرایط نیست..ولی نه با پسر رسولی احمق

-پس با کی؟هان؟تو شرایط اینجا رو نمی دونی؟...نمی دونی وقتی یه دختر به این شکل بد نام میشه دیگه خاستگار خوبی سراغش نمیاد

-بد نام...مگه مریم چیکار کرده؟هرزگی کرده؟

-من و تو می دونیم مریم کار بدی نکرده...مردم.....مردم به یه اتفاق کوچیک انقدر پر و بال می دن که....مطمئنا حرفایی پشت سرمون هست که....

-خوب از اینجا میریم...میریم جایی که کسی ما رو نشناسه

-فکر می کنی به این موضوع فکر نکردم؟عموت پاشو تو یه کفش کرده که مریم باید ازدواج کنه...می گه تاوان اوارگی برادرش و بی ابرویی خونواده رو باید پس بده....می گه بعد از این هم که از این خونه رفت دیگه دختر من نیست

زن عمو این حرف رو زد و شروع به گریه کرد

****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صحبت با عمو بی فایده بود....از خیلی از اقوام خواستم عمو رو راضی کنن تا کوتاه بیاد ولی بی فایده بود....اخر هم خودش با مریم صحبت کرد و در نهایت تعجب ما مریم بی هیچ حرفی قبول کرد....نه اعتراضی و نه هیچ عکس العملی فقط گفت... باشه هر چی شما بگین... و به اتاقش رفت.با تعجب دنبال مریم راه افتادمو وارد اتاقش شدم

-هیچ معلومه داری چه غلطی می کنی؟

از شدت عصبانیت نمی دونستم چیکار کنم.مریم با صدایی اروم که پر از درد و رنج بود گفت:

-خواهش می کنم ساقی....تو دیگه باید منو درک کنی.....

-چرا داری این کارو می کنی؟

-برام فرقی نمی کنه با کی زندگی کنم....

-یعنی چی؟تو الان داری احساسی برخورد می کنی...4 سال دیگه چشاتو باز می کنی و می بینی چی کار کردی...اونوقت دیگه راه برگشتی نداریو همه چیزو از دست دادی

-مریم با دردمندی گفت:

-احساسی!!!!!مگه دیگه احساسی هم برام مونده....با کاری که بابا باهام کرد....کاری که مرتضی کرد و حالا هم رفتنش....کشته شدن بهروز....دیگه چی دارم واسه از دست دادن....خسته ام ساقی...خیلی...می خوام برم...از این خونه پر از ماتم فرار کنم....نمی خوام دیگه با ابروی بابا بازی کنم وگرنه تا حالا یا خود کشی کرده بودم یا فرار....می دونی باید تقاص اشتباهی که کردمو پس بدم...اگه با بهروز اشنا نمی شدم همه چی سر جاش بود....بهروز زنده بود و مرتضی هم اواره نمی شد..همش تقصیر منه

و با تموم شدن جمله اش با صدای بلند شروع به گریه کرد.نمی دونستم باید چی بگم یا چه کاری انجام بدم...2 ساعت تمام با مریم صحبت می کردم ولی نتیجه ای نداشت.....

****

2 هفته از عروسی مریم می گذره....چه عروسی...انگار عزا بود...فقط مریم گریه نمی کرد....به خواسته مریم هیچ جشنی برگزار نشد...یه عقد محضری و یه شام با حضور دو خانواده و تمام...اخر شب هم مریم با رضا شوهرش راهی خونشون شد....رضا پسر ارومی بود و به نظر می رسید مریمو دوست داشته باشه.....فقط از خدا می خواستم خوشبخت بشن و زندگی دوباره روی خوشش رو به مریم نشون بده...بعد از عروسی مریم عمو به من اجازه داد به دانشگاه برگردم....شرایط سختی رو برام گذاشته بود و من تمام سعیم رو می کردم عمو رو عصبانی نکنم....عمو می گفت مطمئنه با وضع بوجود اومده مریم برای من درس عبرتی شده و من اشتباهی نخواهم کردولی با این وجود ساعات کلاسام رو گرفته بود...باید سر ساعت از خونه بیرون می رفتم و سر ساعت بر می گشتم...اگه دیر می شد یا کلاس اضافه داشتیم بهش زنگ می زدم و خودش می اومد دنبالم تا مطمئن بشه دانشگاه بودم...با وجود این کارا بازم خوشحال بودم که حداقل می تونم درسم رو ادامه بدم....رضا از مریم خواسته بود به درسش ادامه بده ولی مریم قبول نکرده بود...توی دانشگاه واقعا جای خالیش رو حس می کردم چون با حضور مریم هیچ دوستی رو پیدا نکرده بودم و الان تنها بودم....کلاسم تازه تمام شده بود و داشتم مثل هر روز به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم که همون ماشینی رو که امروز صبح دیده بودم باز هم دیدم....یه سانتافه مشکی با شیشه های دودی....سعی کردم بی توجه باشم..با خودم گفتم حتما اتفاقی بوده...اهمیتی ندادم و توی ایستگاه منتظر اتوبوس شدم.....بعد از یه ربع اتوبوس رسید و سوار شدم...توی ایستگاه نزدیک خونه پیاده مشدم و سریع به سمت خونه حرکت می کردم...به محض ورودم به کوچه همون ماشین رو دیدم که توی انتهای کوچه پارک کرده...ترسی عجیب به دلم نشست..دوباره دلشوره سراغم اومد...سریع کلید هامو از جیبم خارج کردمو وارد خونه شدم...

****

فردای اون روز هم همون ماشین رو دیدم ..هم صبح که از خونه می رفتم و هم عصرتصمیم گرفتم اگه فردا باز هم دنبالم اومد به عمو بگم...صبح که از خونه خارج میشدم باز دیدمش...توی تمام این مدت نتونسته بودم رانندش رو خوب ببینم هم می ترسیدم نگاش کنم و هم خجالت می کشیدم....خواستم برگردم و با عمو صحبت کنم که یادم افتاد زن عمو موقع صبحانه گفته بود عمو دیشب سر درد داشته و نتونسته بخوابه و الان خوابه .منصرف شدم و با خودم گفتم عصر حتما به عمو می گم....با این تصمیم به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم....نزدیک ماشین می شدم که در ماشین باز شد و یه پسر تقریبا 27...28 ساله به سمتم اومد

-سلام خانم رحمتی...

با تعجب و ترس نگاهی بهش کردم و جواب سلامش رو با تردید دادم

-سلام...امرتونو بفرمایید

پسر مرددنگاهی به اطراف کرد و گفت:

-اینجا نمی شه صحبت کرد...میشه سوار ماشین بشید؟

نگاه عاقل اند سفیهی بهش کردم و گفتم:

-نه نمی شه...اگه امری دارید همین جا بفرمایید وگر نه مزاحم نشید

-راستش موضوع مربوط به مرتضی است....می خواد ببیندتون...

با شنیدن اسم مرتضی مشتاق نگاهی به پسر کردم و گفتک:

-مرتضی کجاست؟حالش خوبه؟شما اونو از کجا میشناسید

-خانم خواهش می کنم....ارومتر...گفتم که اینجا نمی شه صحبت کرد...در ضمن اگه کسی ما رو ببینه فکر کنم خیلی براتون بد شه..مگه نه؟

دیدم درست میگه گفتم:

-یه لحظه صبر کنید به عمو بگم

و به سمت خونه به راه افتادم.پسر باعجله به سمتم اومد و گفت:

-کجا میرید ساقی خانم....نباید عموتون چیزی بفهمه

با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم؟

-چرا؟

-مرتضی ازم خواسته فقط به شما بگم....گفت بابا و مامانش چیزی نفهمن..گفت فقط به دختر عموم بگو بیاد

با شک و تردید نگاهی بهش کردم و گفتم

-ولی من بدون اجازه عمو نمی تونم با شما بیام

پسر در حالی که نشان میداد بی خیال شده گفت:

-خوب پس من میرم....فقط لطف کنید و به کسی نگید مرتضی منو فرستاده بود...بیچاره فکر می کرد دختر عموش به فکرشه و با این حال خرابش حداقل به دیدنش میره و به سمت ماشینش حرکت کرد....با تردید رفتنش رو نگاه می کردم....دو دل شده بودم...با خودم فکر می کردم....دروغ می گه....ولی نکنه واقعا راست بگه و مرتضی بهم احتیاج داشته باشه...گفت حال خرابش؟؟

با به یاد اوردن این جمله سریع به سمت پسر رفتمو گفتم:

-گفتید حال خرابش؟مگه چش شده>؟

پسر نگاهی پر از لبخند به من کرد و گفت:

-نگرانتون نمی کنم ولی....اره....حالش اصلا خوب نیست..واسه همین منو فرستاده....خواست کسی نفهمه که مریضه

سریع میون حرفش پریدم و گفتم

-مگه چش شده؟

-هیچی....راستش یه تصادف کوچیک داشت ولی الان خدا رو شکر خوبه

با شنیدن این حرف بدون هیچ فکر دیگه ای به سمت ماشین رفتم و در عقب رو باز کردم و سریع سوار شدم....

-خواهش می کنم منو ببرین ببینمش

پسر لبخندی عجیب زد و گفت:

-منم برای بردن شمااومده بودم.

و با سرعت ماشین رو به حرکت در اورد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با گیجی نگاهی به اطراف می کنم....اخخخخخخخخخخ...سرم.....چر ا اینقدر درد داره....چشمام چرا تارن...به شدت به چشمام فشار میارم تا دیدم نسبت به محیط اطرافم بهتر بشه.....کمی تاثیر گذاره...باز هم چشمامو فشار میدم وسعی می کنم بشینم...سر درد بدی دارم و احساس تهوع می کنم...بالاخره بعد ااز چند دقیقه تلاش میتونم بهتر و واضح تر ببینم....

اینجا کجاست؟من کجام....به یاد اون پسر و ماشینی که سوارش شدم می افتم....چرا چیزی به خاطر نمی ارم.....وقتی سوار ماشین شدم چی شد؟یادمه اون پسر لیوان ابی بهم داد و گفت:

-رنگتون پریده

-نگران مرتضی هستم....شما مطمئنید حالش خوبه؟

پسر از اینه نگاهی به من انداخت و گفت:

-نگران نباشید..بله خوبه....فقط پاش شکسته

ولیوانی و از روی داشبورد برداشت واز بطری اب معدنی که درش هنوز باز نشده بود یه لیوان اب بهم تعارف کرد

-این ابو بخورید تا ارومتر شید..

ابو گرفتم و تا ته خوردم...دیگه چیزی یادم نیست اوففففففف....خدای من یعنی اون اب؟دستم رو به تختی که روش خوابیده بودم می گیرم واروم بلند میشم...نگاهی به اطراف می کنم..یه تخت خواب یه نفره...یه کامپیوتر و یه قفسه پر از کتاب چیزایی که توی اتاق پیدا میشه به سمت در اتاق میرم و سعی می کنم بازش کنم ولی تلاشم بیهوده است....اه..قفله...محکم و با عصبانیت در میزنم...فایده ای نداره....

-کسی نیست..کمک.....

هر چه قدر فریاد میزنم بی فایده است....خسته و بیحال به سمت تخت برمی گردم و روش می شینم....نمی دونم کجام و چه اتفاقی افتاده..ولی نگرانم...هوا گرگ و میشه.....یعنی الان صبحه یا شب؟.....وای....عمو...با بیاد اوردن عمو سرم تیر میکشه.حتما تا الان خیلی نگران شدن...دور اتاق رو نگاه می کنم تا ببینم کیفم کجاست.چشمم بهش خورد..با عجله به سمتش رفتم و بازش کردم..نیست..پس موبایلم کو؟اه لعنتی حتما برش داشتن ولی چرا؟اصلا چرا من اینجام؟من که داشتم میرفتم که مرتضی روببینم پس چرا؟ناگهان فکری مثل جرقه به ذهنم رسید

...خدای من...دروغ بود؟مرتضی ای در کار نیست..یعنی منو دزدیدن؟

تمام وجودم لرزید...هر چقدر فکر می کردم تا دلیل دزدیده شدنم رو پیدا کنم بی فایده بود....سعی کردم تمرکز کنم........اتاق فقط یه در و یه پنجره داشت....پنجره نرده داشت ولی میشد بازش کرد و کمک خواست با خوشحالی به سمت پنجره رفتم و بازش کردم.....اه خدای من....چه باغ بزرگی..از ارتفاعی که داشتم متوجه شدم باید توی طبقه دوم باشم...توی فیلما دیده بودم کسایی رو که میدزدن به جاهایی میبرن که کسی صدای فریادشون رو نشنوه ولی الان خودم داشتم به عینه میدیدم تسلیم نشدم و شروع به فریاد زدن کردم.....

کمک....کسی اینجا نیست؟

10 دقیقه فریاد چیزی بجز گلو درد برای من نداشت خسته و عصبی بر گشتم که روی تخت بشینم..ناگهان چشمم به کامپیوتر توی اتاق افتاد ...اینترنت..

به سرعت روشنش کردم...خدا خدا می کردم بشه باهاش وارد اینتر نت شد....خدای من....شکرت....باور کردنی نبود ولی الان کانکت بودم...وارد سایت نیروی انتظامی شدم که ناگهان در به شدت باز شد.

-میبینم که بیدار شدی و مشغولی

با خنده ای مسخره نگاهی به من و کامپیوتر کرد.و با عجله سیم کامپیوتر رو از پریز بیرون کشید

نگاهم به شخصی که با سرعت وارد اتاق شد می افته.....اه این که همون پسره است با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم:

-مرتضی کجاست؟

باز هم به خندش ادامه داد و گفت:

چقدر عجولی خانمی....یکم صبر داشته باش می فهمی

و با حالتی خاص به چشمام خیره شد....ترس همه وجودمو گرفته بود.با لکنت گفتم:

-من باید برم....عمو الان نگرانم شده....

-کجا؟صبر داشته باش...تو که هنوز مرتضی رو ندیدی

وبا صدای بلند خندید...همینطور که می خندید به سمت پنجره اتاق حرکت کرد.

از فرصت پیش اومده استفاده کردم و سریع به سمت در اتاق دویدم.و از اتاق خارج شدم نگاهی به اطراف کردم....اوه راه پله....بدون نگاه به پشت سرم از پله ها سرازیر شدم ...صدای پاشو که داشت دنبالم میدوید میشنیدم ولی جرات این که برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم هم نداشتم....خدایا....حالا باید از کدوم طرف برم....نور رو دنبال کردم...خودشه این باید در خروجی باشه ....صدای فریادشو می شنیدم که ازم می خواست سر جام بایستم و فرار نکنم ولی من با تمام قوا میدویدم..دستگیره دررو گرفم و بازش کردم داشتم ازساختمان خارج می شدم که محکم به چیزی بر خورد کردم ....وای خدای من بینیم شکست.....اخ چه دردی.....دستم رو روی بینیم گذاشتم و سرم رو بالا گرفتم تا ببینم چیزی که باهاش برخورد کردم چی بوده

-نهههههه......این غیر ممکنه.....من...من..دارم خواب میبینم؟

دوستان...لطف می کنید اگه برید و توی نقد هم شرکت کنید.....در ضمن تشکر فراموش نشه.....مرسی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-نهههههه......این غیر ممکنه.....من...من..دارم خواب میبینم؟

واقعا باور کردنی نبود....بهروز که کشته شده بود.....پس.

-بهروز؟....نه...این غیر ممکنه....تو...تو ...زنده ای؟

با گفتن این کلمات اروم اروم عقب عقب می رفتم و از شدت شکی که بهم وارد شده بود داشتم از حال می رفتم

-گرفتیش بهنام.....دختره چموش...می دونم باهات چیکار کنم

-یعنی داشت فرار می کرد؟سیاوش یه کارم نمی تونی درست انجام بدی

خدای من ....گفت بهنام؟....یعنی بهروز نیست....چقدر شبیه بهروزه...ولی اره بهروز نیست..قدش بلند تره....قیافش هم خشن تر ....مشغول نگاه کردن به بهنام و فکر بودم که با ضربه شدیدی که به صورتم خورد به خودم اومدم.....

-اینو برای این زدم که دفعه دیگه فکر فرار به سرت نخوره حالیت شد.حالا حالا با هم کار داریم..پس بهتره دیگه از این غلطا نکنی...حالیت شد

این حرفا رو بهنام بود که میزد....با چشمای پر از اشک نگاهش می کردم...با بغض گفتم:

-شما کی هستین؟از من چی می خواین؟

با عصبانیت بازومو توی چنگش گرفت و منو به سمت داخل هول داد

-برو تو....حرف زیادی هم نزن

با فشاری که به دستم اورده بود احساس می کردم خون به پایین دستم نمی رسه...با تمام قدرت بازومو از توی دستش بیرون کشیدم و ازش فاصله گرفتم...وارد خونه شدیم....سیاوش...همون پسری که منو با خودش اورده بود پشت سر ما وارد شد و در رو قفل کرد و کلید رو توی جیب شلوارش گذاشت..با گریه و التماس گفتم:

-تو رو خدا....عموم نگرانم میشه.....بذارین من برم

بهنام با چشمایی قرمز رو به من کرد و گفت:

-خفه شو...عموم..عموم...فکر کردی برای چی اوردیمت اینجا؟

لبخند مرموزی زد و ادامه داد

-تا عموت دق کنه....تا به گوش اون پسره بزدلش برسه و برگرده...البته اگه واقعا غیرتی توی وجودش هست

با ترس گفتم:

-شما کی هستین؟از ما چی می خواین؟

با عصبانیت به من نزدیک شد و گفت:

-می بینم که خیلی احمقی...از راحت اومدنت به اینجا فهمیده بودم..ولی دیگه فکر نمی کردم تا این حد...من کیم؟...از قیافم باید فهمیده باشی....

گیج و مستاصل نگاهش می کردم...متوجه شد که چیزی نفهمیدم..ادامه داد

-باید تقاص پس بدین...همتون....برادر من بی گناه بود....فقط 27 سالش بود....می فهمی؟27 سال..خیلی ارزو ها داشت که پسر عمو و عموی تو نابودش کردن....باید تاوان پس بدید

خدایا نه....یعنی این ادم برادر بهروز بود؟حتما همینطوره...شباهتشون واقعا عجیب بود.....کمی شجاع شدم و گفتم:

-مرگ بهروز یه حادثه بود....مرتضی نمی خواسته که اون اتفاق بیفته....یعنی کسی همچین چیزی نمی خواست....در مورد تقاص هم اگه خوب فکر کنی ما بیشتر از اینا تقاص پس دادیم....

و با عصبانیت وفریاد ادامه دادم

-تو که همه چیزو درباره من میدونی...حتما اینم فهمیدی که مریم بیچاره چه طور ازدواج کرد ..بعید می دونم نشنیده باشی...مرتضی بد بخت هم که معلوم نیست کجاست و چه طور زندگی می کنه....می خوای از کی انتقام بگیری؟هان؟از عموم؟مگه دیگه چیزی هم داره که بخواد از دستش بده؟

سیلی دوم با شدت بیشتری به صورتم نواخته شد

خون از کنار لبم سرازیر شده بود...سیاوش سریع خودش رو به بهنام رسوند و دستش رو کشید تا از من دورش کنه....شجاع تر شدم و گفتم:

-خوب این وسط من چه کاره ام؟

با حرکتی که بهنام به سمتم کرد حرفم رو نیمه تمام خوردم و ساکت شدم

فهمید ترسیدم با خنده ای مشمئز کننده گفت:

-تو؟...تنها کسی که واسه عموت مونده تویی...اون از پسر ترسوی فراریش...اونم از دختر احمقش که به دست خودش بدبختش کرد...حالا عموته و تو...که هم عزیزی براش و هم امانتی دستش...تقاص کاری که با ما کردینو به وسیله تو ازشون می گیرم...تو از اون خانواده ای پس باید تقاص پس بدی

نگاهی به چشماش کردم....نگاه پر از نفرتش بدنم رو لرزوند...توی اون نگاه جدیتو می شد به وضوح دید...خدایا...حالا چی کار کنم

بهنام رو به سیاوش کرد و گفت:

-اینو از جلوی چشمام دور کن....نمی خوام قیافه نحسشو ببینم

****

یک هفته است که توی این اتاق زندانی شدم....فقط موقع غذا خوردن و دستشویی رفتن این در لعنتی باز می شه....نگران عمومم...حتما تا الان به پلیس خبر داده ...یعنی ممکنه منو پیدا کنن؟خدایا خودت کمکم کن.نمی دونم می خوان باهام چیکار کنن....هر چقدر هم از این پسره احمق سیاوش سوال می کنم بدون هیچ جوابی اتاقو ترک می کنه.خیلی دلم گرفته...این چه زندگی که من دارم..همیشه بد شانسی..اون از مامان و بابام که عمرشون کوتاه بود..رفتنو منو توی این دنیای پر از رنج تنها گذاشتن....اینم از خانواده از هم پاشیده عمو و حالا هم که این اتفاق وحشتناک....دیگه چه طور میتونم برگردم به زندگی عادیم؟مردم دربارم چه فکری می کنن؟خدایا کاش می تونستم از این زندگی نکبت بار خلاص بشم..غرق در افکارم مشغول کشیدن نقشه ای برای خلاص شدن از زندگی گندی که داشتم بودم که در باز شد وسر و کله بهنام بعد از یه هفته پیدا شد.

از حضور سیاوش نمی ترسیدم..ولی بهنامو که می دیدم ترس همه وجودمو می گرفت.سریع بلند شدم و ایستادم

نگاهی به سر تا پام کرد و گفت:

-بد که نمی گذره....انگار این هفته خیلی راحت بودی نه؟

سرم رو پایین انداختم تا از نگاهم متوجه ترسم نشه سعی کردم کاری نکنم که عصبانی بشه پس با صدایی اروم که تلاش می کردم پر از مظلومیت باشه گفتم

-خواهش می کنم بذارین من برم...تو رو خدا ...

-ساکت...نیومدم اینجا التماسای تو رو بشنوم....اومدم یه خبری بهت بدم

با تمام شدن حرفش خنده ای کرد و ادامه داد

می خوای بری پیش عموت؟

باورم نمی شد با نگاهی گنگ بهش خیره شدم...دیدم انگار واقعا جدیه پس گفتم:

-یعنی می خوای بذاری من برم؟

خنده مسخره ای کرد و گفت:

-البته

گیج شده بودم..پرسیدم

-چرا ؟

خندید...خنده ای از ته دل

-نه انگار واقعا بهت خوش گذشته دلت نمی خواد بری؟

با اخم نگاهش کردم و جوابی ندادم

- قبل از رفتنت ما یه کار کوچولو با هم داریم و اروم به سمتم اومد...با هر قدمی که به من نزدیک میشد ترس وجودمو بیشتر می گرفت.....انقدر بهم نزدیک شده بود که نفس هاش به صورتم می خورد...اه چه بوی الکلی....وای خدایا اون مسته؟...با فهمیدن این موضوع با ترس عقب عقب رفتم...با هر قدمی که من عقب می رفتم اون جلو تر می اومد...خدایا...کمکم کن...با دیوار برخورد کردم...دیگه نمی تونستم تکون بخورم...بهم نزدیک شدو توی چشمام خیره شد...اشک از چشمام سرازیر شده بود...روسریمو به شدت از سرم بیرون اورد و پرتش کرد روی زمین...دستم رو به سمت سرم بردم و دستام رو روی گوشام گذاشتم و با گریه گفتم

نه....خواهش میکنم این کارو نکن

اما انگار گوشاش کر شده بود دستاش رو به سمت مانتوم برد مانتویی که توی این هفته تماما تنم بود رو هم به شدت پاره کرد و روی زمین انداخت..حالا با تاپ وشلوار جین روبروش ایستاده بودم...دستام رو از روی گوشام برداشتم و گذاشتم روی سینم و بازوهامو از دو طرف با دستام محکم گرفتم و با زجه ازش می خواستم باهام کاری نداشته باشه.

فریاد زد

- سیاوش بیا تو

خدایا یعنی چی؟چرا از اونم خواست که بیاد یعنی هر دو شون می خوان...

نگاهم به در اتاق بود و بدنم از شدت وحشت می لرزید...سیاوش وارد اتاق شد نگاهی بهش کردم وایییی..این چیه توی دستاش؟

-اماده ای سیاوش؟

اره

-خوب شروع می کنیم..بهنام این حرف رو زد و به سمت من حرکت کرد دستام رو از هم باز کرد و محکم از دو طرف کوبید به دیوار

-نه..نه...تو رو خدا ولم کن....به پات می افتم..خدااااااا

صورتش رو به صورتم نزدیک کرد لباش رو گذاشت روی لبام....صدای تیک و تیک دوربین رو میشنیدم ولی کاری نمی تونستم بکنم دختر ریز نقش و لاغری مثل من چه طور می تونست با کسی مثل بهنام که هم قد بلندی داشت و هم هیکل ورزیده ای مقابله کنه!

لباش رو روی صورت و گردنم حرکت میداد....گوش هام رو می بوسید و سیاوش هم از لحظه به لحظه این نمایش مسخره عکس می گرفت...دیگه از تقلا خسته شده بودم..از بس به خودم فشار اورده بودم و گریه کرده بودم دیگه نایی نداشتم...در کمال ناباوری دیدم بهنام منو رها کرد و عقب عقب رفت و بدون نگاه دیگه ای به من گفت:

-دیگه فکر کنم کافی باشه...بریم سیاوش

و هر دو اتاق رو ترک کردن

خسته و بی حال با روحیه ای داغون سر خوردم و روی زمین نشستم...با تمام توان خدا رو صدا کردم و شروع کردم به گریه کردن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام بدنم درد می کنه...اخخخخ...چرا اینجام؟با گیجی مشغول مالیدن پام که خشک شده می شم....همه چیزیادم اومد...تمام حرکات بهنام مثل فیلم از جلوی چشمام رد می شد..چرا بهنام این کارو کرد؟چرا اون عکسا رو گرفتن؟ از بس گریه کرده بودم چشمام میسوخت و احساس می کردم پلکام ورم کردن....خسته بودم..هم جسمی وهم روحی...سعی کردم بلند شم ولی نمی شد دستمو به دیوار گرفتم و اروم بلند شدم...به سمت تخت خواب رفتم و روش نشستم...کمی که گذشت یه صداهایی به گوشم خورد..با تعجب گوش دادم...چه صداهایی داره میاد..از پایینه!...یعنی پایین چه خبره...دعواست..خدایا یعنی اومدن دنبال من؟صداها هر لحظه بلند و بلند تر میشد....صدای داد و بیداد یه زن رو هم میشنیدم...یعنی کی اینجاست؟کاش می تونستم بفهمم....صدای دویدن می شنیدم انگار یه عده داشتن دنبال هم از پله ها بالا می اومدن...صداها پشت در اتاق متوقف شدن ...کلید توی در چرخید و در به شدت باز شد....نگاهم روی در ثابت شده بود...یه پیرمرد و یه دختر23...24ساله و پشت سرشون هم سیاوش وارد اتاق شدن

پیرمرد به سمتم اومد و گفت:

-حالت خوبه دخترم

با ترس و تعجب نگاهی بهش کردم و کمی عقب رفتم..بدنم می لرزید..با دیدن اونا لرز شدیدی بدنم رو گرفته بود..پیرمرد فهمید که ترسیدم..فریاد زد

- می کشمتون..هر دوتونو می کشم...ببین با دختر مردم چیکار کردین که اینطوری ترسیده

و ادامه داد:

-نترس دخترم

دختری که کنارش بود سریع به سمتم اومد و منو محکم بغل کرد و دائم می گفت:

-اروم باش...چرا می لرزی؟هم چی تموم شد...اروم باش

گیج نگاهشون می کردم .که صدای زنی توجهمو به خودش جلب کرد

-غزل بیا اینطرف

نگاهم به سمت زن رفت..روی ویلچر نشسته بود..چقدر شبیه بهروز و بهنام بود..اون هم داشت منو ارزیابی می کرد..چون نگاهش روی صورتم می چرخید

پس از چند ثانیه سکوت زن گفت:

-ما رو تنها بذارین

همه با شنیدن این حرف بدون لحظه ای درنگ اتاقو ترک کردن.....تعجب کرده بودم..ویلچرش رو به حرکت در اورد و به سمت من اومد..کنار تخت نگه داشت و رو به من کرد و گفت:

-بشین

از لحن جدی و خشنی که داشت جا خوردم ولی سریع نشستم..کمی ارومتر شده بودم...زن نگاهی دقیق به صورتم انداخت و گفت:

-نمی خوای چیزی بگی؟

و با صدایی پر از مهر که مطمئنا برای ارومتر کردن من بود ادامه داد

-...همه چیزو برام تعریف کن...من اومدم که کمکت کنم

نگاهی بهش کردم و سرم رو پایین انداختم..از قیافش و همینطور لباسای مشکی که تنش بود حدس می زدم باید مادر بهنام باشه...یه حسی بهم می گفت بهش اعتماد کن پس سعی کردم طوری حرف بزنم که ناراحت نشه...از ماجرای مریم و بهروز شروع کردم و همه چیزو براش تعریف کردم..از همه بدبختیایی که توی این مدت کشیده بودم..گریه کردمو از دزدیده شدنم گفتم...از کاری که بهنام باهام کرد...هر چیزی بود رو تعریف کردم.... و با سکسکه ای که به خاطر بغض و گریه زیاد بود ادامه دادم

-بقیش رو هم که خودتون چند لحظه پیش دیدین

نگاهی بهش کردم صورتش پر از اشک بود....اصلا متوجه نشده بودم..پس تمام این مدت با من گریه می کرده....رنگ نگاهش عوض شده بود..پر از درد ومهربونی

بهم نزدیک تر شد و گفت:

- بهنامو ببخش

کمی جرات پیدا کردم و گفتم:

-ببخشید ولی شما کی هستین؟

من...مادر بهنامم....

با شنیدن این حرف چنان گریه ای سر دادم که احساس ضعف همه وجودمو گرفته بود

به جلوش خیره شده بود..اصلا حرفی نمیزد و پا به پای من اشک می ریخت...کمی که گذشت هر دو مون ارومتر شده بودیم...گفت:

-بهنام و بهروز خیلی صمیمی بودن....وقتی اون اتفاق برای بهروز افتاد بهنام ایران نبود....ما هم چیزی بهش نگفتیم....اخرای درسش بود و با شناختی که ازش داشتیم می دونستیم اگه بفهمه همه چیزو اونجا رها می کنه و بر می گرده.....تا این که چند هفته پیش درسش تمام شد و کاراشو سر و سامون داد و برگشت...وقتی فهمید غیر قابل کنترل شده بود....تا یک هفته نمی شد باهاش حرف زد. ...درباره قاتل بهروز پرسید وقتی شنید فرارکرده بد تر شد..حالش خیلی بد شده بود مثل دیوونه ها شده بود...ولی نمی دونم چی شد که یکدفعه اروم شد....ما رو مجبور کرد برای عوض شدن روحیمون بریم مسافرت .هر چقدر ازش خواستیم باهامون بیاد قبول نکرد برای این که دلش رو نشکنیم قبول کردیم..با این که این رفتارش برامون جای هزار تا سوال گذاشته بود ولی گفتیم ناراحتش نکنیم پس راه افتادیم غافل از این که قراره بهنام این کارا رو بکنه و برای اجرای نقشه هایی که توی سرشه داره ما رو میفرسته مسافرت...

با مکثی کوتاه ادامه داد

-من از این رفتار بهنام متعجبم....ما بچه هامون رو اینطور تربیت نکرده بودیم که بخوان با ابروی کسی بازی کنن....

نگاهی پر از درد به چشمام کرد و گفت:

-ما رو ببخش وحلالمون کن دخترم

و باز چشماش پر از اشک شد...نگاهی بهش کردم...با شنیدن این حرفا ازش مطمئن شده بودم که زن خوب و مهربونیه ...از دست دادن پسر کم چیزی نیست...وجودش پر از غم بود...با بغض گفتم:

-من کیم که بخوام شما رو ببخشم...خدا از گناه هممون بگذره حاج خانم ....تو رو خدا شما ما رو حلال کنین..خدا اقا بهروزو بیامرزه...خیلی پسر خوبی بود..با هم هم دانشگاهی بودیم..من درجریان علاقه ی بین اون و مریم بودم....مریم بیچاره هم خیلی دوسش داشت ولی قسمتشون اینطور رقم خورده بود...مرتضی بچگی کرد...فقط 17 سالشه..اون تجربه ای از زندگی نداره....شما ببخشیدش....

به پاش افتادم و با گریه ادامه دادم

-تو رو خدا ببخشیدش حاج خانم....از ترسه که اواره شده...عموم کمرش خورد شده با این اتفاقا....اون از دخترش این از من...اونم از پسرش....همه به اندازه کافی تقاص پس دادن...تو رو خدا بزرگی کنین و بگذرین

و با دستام پاهاشو گرفتم .. احساس کردم دستی سرم رو نوازش می کنه نگاهم به بالا چرخید..مادر بهروز میون گریه لبخندی به روم پاشید و گفت:

-پاشو دخترم....پاشو اینطور نشستی من معذبم...

نگاهشو ازم گرفت و به پنجره اتاق دوخت و گفت:

-بعدا راجع به این موضوع حرف میزنیم...الان باید به عموت خبر بدیم که اینجایی.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باورم نمی شد یعنی من سمنان بودم! اوف...تمام این مدت فکر می کردم هنوز توی شهر خودمم...پس باید خیلی بیهوش بوده باشم که تا اینجا اوردنم و نفهمیدم....عمو توی راه بود و تا چند ساعت دیگه می رسید..بابای بهنام با عمو صحبت کرده بود و ازش خواسته بود به سمنان بیاد.... نمی دونستم عمو با دیدن من چه عکس العملی نشون میده..ترس و اضطراب ارامشو ازم گرفته بود....با اون عکسایی که دیده بود ...وای خدایا...چرا من...چرا بدبختی های من تموم نمیشه.....توی فکر خودم غرق بودم که ضربه ای به در اتاق خورد وهمون دختر که حالا می دونستم اسمش غزل با لبخند وارد اتاق شد

-سلام....بهتری؟

منم لبخند کمرنگی بهش زدم و گفتم:

-سلام...ممنون

اومد کنارم روی تخت نشست و گفت:

-من غزلم ..خواهر بهنام....

دستشو به سمتم گرفت...منم متقابلا باهاش دست دادم. دختر خوبی به نظر می اومد..نگاهش پر از شور و شادی بود...تقریبا هم تیپ خودم بود لاغر با قدی متوسط .....خوشگل بودوبانمک ...در کل خیلی به دلم نشسته بود.گفت:

-دوستیم؟

نگاهی بهش کردم و لبخندی زدم

-دوستیم.

با خوشحالی گفت:

-خیلی خوشحالم ...مامان منو فرستاده ببرمت پایین..می خواد باهات صحبت کنه

با نگرانی نگاهش کردم فهمید نگرانم دستمو گرفت وگفت:

-نگران نباش...مامانم خیلی مهربون و خوبه...پاشو...پاشو یه دوش بگیرتا بریم پایین منتظرن

خیلی کثیف شده بودم...این مدت اصلا حمام نکرده بودم..ولی لباسی هم نداشتم که بخوام بعد از حمام بپوشم پس گفتم:

-مرسی....دوش نمی گیرم

مثل این که فهمید دلیل مخالفتم چیه چون گفت:

-پاشو دیگه یالا....

و دستمو کشید ..بلند شدم و دنبالش راه افتادم منو به سمت اتاق دیگه ای برد....وارد اتاق که شدم فهمیدم باید اتاق خودش باشه مرتب وشیک بود...به سمت کمد لباساش رفت و در حال پیدا کردن لباس بود..حدس زدم می خواد بهم لباس بده

-بیا اینا رو بپوش....فکر کنم خیلی هم بهت بیان

یه سارافون مشکی و قرمز خوشگل بود با یه شلوار مشکی تنگ

-نه ممنون...

به سمتم اومد و لباسا رو توی دستم گذاشت و گفت:

-خواهش می کنم بگیرشون....اگه اینارو بپوشی خیلی خوشحالم می کنی...

از توی کشوی میز ارایشش لباس زیر بهم داد و گفت:

-به خدا اصلا استفاده نکردم...نوه....نگاه کن هنوزم قیمتش روشه

وخندید..به سمت حمامی که توی اتاقش بود هلم داد و گفت:

-زود باش .....من همین جا منتظرت میشم...حوله تمیز هم توی کمد گوشه حمام هست

با خجالت تشکری کردم و وارد حمام شدم...سریع دوش گرفتم..وای چقدر حمام کردن خوبه...توی این یه هفته گندیده بودم...لبخندی زدم و لباسایی که غزل بهم داده بودو پوشیدم..خوشگل بودن...سرافونه از کمر گشاد تر میشد ولی نه خیلی..واسه همین باریکی کمرمو برجستگی مو نشون میداد..در حمامو باز کردم و سرک کشیدم ببینم کسی توی اتاقه یا نه

-ا..چقدر زود اومدی؟عافیت باشه

نگاهی به غزل کردم....نوت بوکش دستش بود و داشت با لبخند منو نگاه می کرد..از حمام خارج شدم

-ممنون....واسه لباساهم مرسی

بلند شد و شروع کرد نگاه کردن بهم..بعد از چند ثانیه گفت:

-وای چقدر تو خوشگلی...چه اندامی داری....موهاشو باش

و به موهای مشکیم که تازیر م میرسید اشاره کرد...همیشه موهامو دوست داشتم ..هر کی میدیدشون عاشقشون میشد..هم پر بودن و هم خیلی مشکی..خندیدم و گفتم:

-مرسی...

شروع به خشک کردن موهام با دست کردم....همیشه عادت داشتم بعد از حمام کردن موهامو باز میذاشتم و دستمو توشون می کردم و با تکون دستم اب موهامو می گرفتم...بعد از چند دقیقه موهامو بستم و با خجالت گفتم

-غزل جان ببخشید من مقنعه ام و هم با بقیه لباسام شستم..میشه یه روسری بهم بدی؟

با لبخند بلند شد و با گفتن...حتما به سمت کمد لباساش رفت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اروم پشت سر غزل از پله ها پایین میرفتم...نگران بودم ونمی دونستم قرار چه اتفاقی بیفته... صدای جر و بحث میومد از بین صداها صدای مادر بهنام و خود بهنامو میشناختم.غزل با صدای بلندی گفت:

-مامان ما اومدیم

با این کارش مطمئنا می خواست جلو بحث اونا رو بگیره...برگشت و دست منو گرفت و دنبال خودش کشید..نگاه ها به سمت ما برگشت..اروم سلام کردم...و سرم رو پایین انداختم....حضور بهنام اونجا بعد از اون اتفاقی که بینمون افتاده بود برام نا خوشایند بود..دوست نداشتم قیافشو ببینم....صدای مادر بهنام منو به خودم اورد

-سلام....چرا ایستادی...بیا و اینجا بشین

و به مبلی که کنار ویلچرش بود اشاره کرد..اروم و سر به زیر به سمت مبل رفتم و کنارش نشستم..با نشستن من بهنام که دقیقا روبروی من بود با عصبانیت بلند شد و رو به مادرش کرد و گفت:

-من نظرمو گفتم مامان...حالا خود دانید

و به طبقه بالا رفت

مادر بهنام اروم و خونسرد رو به من کرد و گفت:

-اسمت ساقیه درسته؟

-بله حاج خانم

-ببین ساقی قبل از اومدن عموت می خوام در مورد یه چیزایی باهات صحبت کنم...

از لحن حرف زدنش نگرانیم بیشتر بود..مشخص بود چیزی می خواد بگه که اصلا خوشایند نیست...با ارامشی که فقط از روی ظاهر بود گفتم:

-بفرمایید..من در خدمتم

مشخص بود با خودش درگیره بالاخره گفت:

-می خوام به پسر عموت رضایت بدم و از خون بهروزم بگذرم

با خوشحالی نگاهی بهش کردم ......باورم نمی شد چیزی که شنیده بودم حقیقت داشته باشه...چشمام پر از اشک شده بود سریع به سمتش رفتم تا دستاشو ببوسم..ولی مانع شد گفتم:

-ممنون حاج خانم..خدا بهتون خیر بده..خدا ازتون راضی باشه

داشتم ازش به خاطر این لطف بزرگی که در حقم کرده بود تشکر می کردم که گفت:

-ولی به یه شرط

سریع گفتم:

-چه شرطی؟

نگاهی دقیق به چهرم کرد و گفت:

-بیای و توی خونه ما کار کنی

انگار یه سطل اب سرد روی سرم خالی شد...نگاه شک زدم رو بهش دوختم..داشتم چیزی که شنیده بودم رو پیش خودم حلاجی می کردم...چی گفت؟گفت برم و.....یعنی بشم خدمتکارشون؟

-خوب چی میگی؟

غزل رو به مادرش کرد و گفت:

-مامان...این چه حرفیه

-تو ساکت باش غزل و دخالت نکن

و باز رو به من گفت:

-می خوام قبل از اومدن عموت بهم جواب بدی

سعی کردم اروم باشم پس گفتم:

-میشه تا اومدن عموم برم توی اتاق و فکر کنم

گفت:

-باشه ولی دیگه چیزی تا اومدن عموت نمونده پس زودتر

از جام بلند شدم....غزل هم پشت سرم راه افتاد..به طبقه بالا برگشتم و وارد همون اتاق همیشگی شدم

-ببین ساقی...

با دست به غزل اشاره کردم و گفتم:

-نگران نباش ...من ناراحت نیستم...میشه منو تنها بذاری....باید یکم فکر کنم البته باید ببخشید

غزل با گفتن

-باشه عزیزم

اتاق رو ترک کرد.

از همون اول که شرط رو شنیدم می دونستم تصمیمم چیه ولی باید می اومدم بالا تا خودمو اروم کنم...نیم ساعت گریه کردم ..کمی که ارومتر شدم از جام بلند شدم و سعی کردم خونسرد باشم..اروم از اتاق اومدم بیرون...و به سمت راه پله حرکت کردم...نزدیک راه پله بودم که در اتاقی که باید از جلوش رد میشدم باز شد و بهنام از اتاق اومد بیرون...نفسم توی سینم حبس شد...ترسیده بودم...نه راه پس داشتم و نه راه پیش....ایستاده بودم و بهش خیره شده بودم..اون هم متوجه حضور من شد...نگاهی به من کردو روش رو برگردوند و خواست به اتاقش برگرده ولی انگار پشیمون شد چون برگشت و به سمت من اومد...روبروی من ایستاد و با چشمایی قرمز و به خون نشسته بهم خیره شد...بعد از چند ثانیه که انگار برای من یه قرن بود گفت:

-حالا که فکر می کنم می بینم مامانم پیشنهاد خوبی داد...این بهترین کار واسه گرفتن انتقامه...چه زندگی شیرینی بشه از این به بعد واسه من...

چرخی دور من زد و با نگاهی پر از لذت گفت:

-نه بدک نیست..میشه تحملت کرد....خونمون میشه هتل 7 ستاره با خدمات جانبی..

و اشاره ای به من کرد...تمام بدنم لرزید....منظورش چی بود؟تمام جراتم رو جمع کردم وسریع به سمت راه پله دویدم....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر عمو توی این مدت پیر و شکسته شده بود.لحظه ای رو که چشمش به من افتاد هیچوقت فراموش نمی کنم.....با چشمای پر از اشک بهم خیره شده بود....دوست داشتم بدوم و خودمو بندازم توی بغلش ولی روی این کارو نداشتم...از تصور این که عمو اون عکسای لعنتی رو دیده دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه...فقط اروم بهش سلام کردم و سرم رو پایین انداختم....عمو تنها اومده بود..بهنام و غزل هم حضور نداشتن....بعد از این که نشستیم....مادر بهنام که حالا دیگه میدونستم اسمش فاطمه است شروع به صحبت با عموم کرد

-این اتفاق نباید می افتاد که افتاده....

عمو عصبانی گفت:

-چقدر راحت راجع به این موضوع صحبت می کنین...اتفاق....این بی ابرو کردن مردمه....اگه دخترم

و اشاره ای به من کرد

-مرده بود راحت تر بودم تا حالا...با این اتفاقایی که افتاده من باید چکار کنم؟شما باید جواب گو باشین....من ازتون شکایت م کنم.....

فاطمه خانم با عصبانیت فریاد زد

-ارومتر اقا.....بی ابرویی اتفاق نیفتاده....دختر شما صحیح و سالم جلوتون نشسته....باور نمی کنین می تونین ببرینش پزشکی قانونی

با شنیدن این حرفا داشتم می مردم....اینا دارن راجع به دختر بودن من بحث می کنن؟از عمو ناراحت شدم....چرا فقط به فکر ابروشه....حتما می دونه با کسی که دزدیده شده چه برخوردی می شه.. چرا راجع به روحیه داغون من چیزی نمی گه..چرا نمی گه با اعصاب و روان من بازی شده....چرا نمی گه من توی این مدت چی کشیدم...دیگه چیزی از حرفاشون نمیشنیدم...فقط حرص می خوردم .دستامو مشت کرده بودم و هر لحظه از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن تر میشدم....

-حواست با منه ساقی؟

با شنیدن اسمم نگاهی به فاطمه خانم کردم و گفتم:

-ببخشید حواسم نبود...چیزی گفتین؟

فاطمه خانم گفت:

-راجع به صحبتی که با هم کردیم... خواستی خودت با عموت صحبت کنی پس می تونی بری و با عموت صحبت کنی

نگاهی به عمو کردم و با گفتن ممنون از عمو خواستم باهام به حیاط بیاد....خجالت زده و ناراحت روبروی عمو توی حیاط ایستاده بودم ..نمی تونستم دهن باز کنم و. چیزی بگم....عمو سکوت رو شکست و گفت:

-خوبی؟اذیتت کردن

چه عجب...بالاخره عمو یاد وضعیت من افتاد

-ممنون خوبم

عمو دیگه چیزی نگفت...مطمئن بودم با خودش فکر می کرد من باعث سر افکندگیش شدم...چرا که هر کسی که از نبود من با خبر شده بود حالا هزار تا داستان برام ساخته بود....یا می گفتن خودم فرار کردم...یا اونایی هم که باور کرده بودن که دزدیده شدم فکرای دیگه ای به سرشون میزد..مگه همین خود عموم نبود که فکر کرده بود من....با عزمی راسخ سرم رو بلند کردم و به عمو نگاه کردم

-عمو باید یه چیزی بهتون بگم

عمو نگاه کنجکاوی بهم کرد و گفت:

-چی شده؟

-راستش....فاطمه خانم تصمیم گرفته از قصاص مرتضی بگذره..ولی با یه شرط

چشمای عمو خندید ولی برای یه لحظه کوتاه و گفت:

-بایدم از قصاص بگذرن...حکم ادم ربایی کمتر از قتل نیست....اگر نمی خواستن رضایت بدن منم از پسرشون شکایت می کردم

حرفای عمو درست بود خوشحال شدم ولی با به یاد اوردن عکسا و تهدید بهنام همه خوشیم از بین رفت..گفتم

-ولی عمو تهدید کردن اگه کار به شکایت بکشه دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارن...پس همه عکسارو پخش می کنن

عمو عصبانی فریاد زد

-غلط کردن..مگه مملکت قانون نداره...ازشون شکایت می کنم و عکسا رو می گیرم

منم عصبانی شده بودم..با حرص گفتم:

-عمو خودتون هم می دونین تا پلیس بخواد کاری بکنه ابروی من رفته...دوست ندارم این اتفاق بیفته..دوست ندارم بیشتر از این توی دهنا بیفتم

عمو نگاهی به چهره ناراحتم کرد و گفت:

-کسی چیزی نمی دونه.....

با تعجب نگاهش کردم که خودش ادامه داد

-به هر کسی که دربارت می پرسید گفتیم رفتی پیش داییت

خوشحال شدم..از شنیدن این خبر ارامشی وجودمو گرفت غیر قابل باور....ولی بعد از چند لحظه ناراحتی جای شادی رو گرفت:

-یعنی شما اصلا دنبال من نگشتین؟

عمو نذاشت ادامه بدم و گفت:

-وقتی از خونه رفتی دانشگاه تا شب کلاس داشتی....ما هم نگرانت نشدیم..نزدیکای عصر بود که باهام تماس گرفتن و گفتن تو رو دزدیدن و اگر به پلیس خبر بدم می کشنت.....ترسیده بودم و باور نمی کردم...بهشون گفتم که دروغ می گن....ولی مشخصات تو رو کاملا بهم دادن و باز هم تاکید کردن اگر به پلیس بگم بلایی سرت میارن....ترسیدم..هم از بی ابرویی و هم از این که نکنه واقعا بلایی سرت بیاد..هر روز باهام تماس می گرفتن و ازم ادرس مرتضی رو می خواستن ولی من چیزی نمی دونستم که بگم.... بهم می گفتن به مرتضی بگو پولایی که ازمون برداشته رو برگردونه تا ما هم دختر عموشو ازاد کنیم. باور کردم... فکر می کردم مرتضی افتاده توی کار خلاف و توی این مدتی که نبوده خلافکار شده..حتی یه لحظه هم فکرم به سمت این خانواده کشیده نشد..تنها کاری که می تونستم بکنم صبر بود..فقط صبر تا این که دیروز یه خانمی باهام تماس گرفت و گفت بیام اینجا و تو رو ببینم...

هم به عمو حق میدادم و هم ازش دلگیر بودم....نگاه دیگه ای بهش کردم.....همه ناراحتی هایی که ازش داشتم دود شد و رفت هوا....بیچاره اینقدر ابرو ابرو می کرد دیگه هیچ ابرویی پیش مردم نداره...اگه در مورد مریم اینقدر سخت گیری نکرده بود حالا همه چیز سر جای خودش بود.....دلم براش می سوخت..باید کاری می کردم که حداقل پسرش برگرده پیشش....باید جبران این چند سال زحمتی که برام کشیده بود رو می کردم....من که تا الان جز زحمت و ازار چیزی براشون نداشتم پس حداقل با فدا کردن خودم می تونستم شادی رو دوباره به زن عمو و عمو برگردونم ..خودم هم دیگه نمی تونستم به خونه ای برگردم که پر از غمه...سختی شرط برام کار کردنش نبود ترس از بهنام بود به خودم تلقین کردم هیچ سختی نداره...بهنامم کاری نمی تونه بکنه...غزل و مادرش هستن پس نباید نگران چیزی باشم پس گفتم:

-عمو می خوام یه چیزایی بهتون بگم ولی خواهش می کنم بذارین حرفام تمام شه بعد شما هر چی می خواین بگین...شما می خواین مرتضی برگرده؟

عمو بدون فکر گفت:

-ارزومه دخترم ولی

با لبخندی ساختگی گفتم:

-خوب پس برمی گرده....اگه..اگه....شرط فاطمه خانمو قبول کنیم

-چه شرطی؟

-عمو قول دادین من اول حرفامو بزنم بعد شما

-بگو گوش می کنم

با مقدمه چینی شرط فاطمه خانم رو گفتم..عمو عصبانی شد و خواست چیزی بگه که مانع شدم و گفتم:

-ببینین عمو شما قول دادین....

-ساکت شو دختر.تو چی فکر کردی...مگه تو و مرتضی برای من فرق می کنین...تازه اون یه پسره...می تونه مواظب خودش باشه ولی تو؟

عصبانی راه افتاد تا به سمت ساختمان بره..دستش و گرفتم و با التماس گفتم:

-عمو جون تو رو خدا به حرفای منم گوش بدین..خواهش میکنم شما رو به روح بابام وایسین

عمو با حرص ایستاد و نگاهی به من کرد...سعی کردم خودمو شاد نشون بدم ادامه دادم

-عمو شرط سختی نیست.....من قبولش می کنم....مگه چیه..کار کردن ادمو نمی کشه اگه با این کار من مرتضی بر می گرده و می تونه زندگی کنه چرا نباید این کارو بکنم....شما خودتون فکر کنین..

سعی کردم عمو رو نگران مرتضی کنم پس گفتم

-مرتضی یه بچه 17 ساله..اواره..توی این جامعه فاسد چه طور می تونه دووم بیاره...من اینجام....نگرانی ندارم.....کار می کنم و زندگی....شما به همه می گین موندم پیش داییم...هر موقع بذارن میامو می بینمتون...حداقلش اینه که میدونین کجام و چیکار می کنم ولی مرتضی بیچاره چی؟زن عمو چی؟اون مادره....نمی تونه بی خبری از مرتضی رو تحمل کنه....دق می کنه عمو...به همه چیز باید فکر کرد..این بهترین کاره..بالاخره اینا هم ادمن....یه دت که پیششون کار کردم شاید دلشون به رحم اومد و گذاشت من برگردم....حالا مهم رضایت واسه مرتضی است

عمو ارومتر شده بود...احساس کردم اگه بیشتر اصرار کنم ودلیل بیارم راضی میشه..پس گفتم و گفتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی اتاقی که بهم دادن نشستم و به اتفاقات امروز فکر می کنم....چقدر با عمو صحبت کردم تا راضی شد...با راضی شدن عمو انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد...هم خوشحال بودم و هم ناراحت..خوشحال از این که مرتضی دیگه اعدام نمی شد....مطمئن بودم این خبر و دوستاش زود به گوشش می رسوندن و اونم بر می گشت پیش عمو و زن عمو....و من به این طریق می تونستم جبران زحمتایی که برام کشیده بودنو بکنم...ناراحت هم بودم....چرا که نمی دونستم چه اینده ای در انتظارمه....فاصلم با کسی که می خواست سر به تنم نباشه فقط یه اتاق بود و همین بیشتر منو می ترسوند....لحظه رفتن عمو تا عمر دارم از یادم نمیره..اشک توی چشماش جمع شده بود..دستامو گرفت و گفت:

-باید منو ببخشی......اونجوری که باید حق عمو بودند ادا نکردم....

میون حرفش پریدم و گفتم:

-این چه حرفیه عمو جون...شما بهترین عموی دنیایین....توی این مدتی که خونتون بودم هیچ وقت احساس یتیم بودن نکردم...

دیگه نمی تونستم جلوی اشکایی که تا اون لحظه به زور نگهشون داشته بودمو بگیرم..با گریه توی بغل عمو پریدم و گفتم:

-حلالم کنین عمو...هر بدی که ازم دیدین ببخشین

عمو هم پا به پای من گریه می کرد....

معلوم نبود دیگه کی بتونم عمو رو ببینم یا صداشو بشنوم..فاطمه خانم وقتی فهمید عمو موافقه شرط گذاشت که عمو نباید دیگه سراغی از من بگیره...نه به دیدنم بیاد و نه باهام تماس بگیره.....گفت اگر لازم دید خودش اجازه این کارو به من میده..و باز هم من پذیرفتم و عمو رو راضی کردم.موقع رفتن عمو انچنان محکم بغلش کرده بودم و بوی تنش رو به ریه هام می کشیدم انگار که این اخرین دیداره ماست...عمو دیگه طاقت نیاورد منو از بغلش جدا کرد پیشونیم رو بوسید و سریع رفت....

و حالا من بودمو یه عمر تنهایی

بعد از رفتن عمو فاطمه خانم همون اتاقی که این مدت توش زندانی بودم رو بهم داد....عمو خواسته بود لباس و وسایل شخصیم رو برام بفرسته که فاطمه خانم مخالفت کرده بود ....قرار بود فردا با غزل بریم و کمی لباس و وسایل شخصی بخرم.خسته بودم و کلافه به سمت تخت خوابم رفتم و دراز کشیدم..دیگه باید به این خونه و این اتاق عادت می کردم..سعی کردم خودمو اروم کنم..ایه الکرسی خوندم و چشمام رو بستم

****

یک هفته از اقامت من تو خونه جدید می گذره ....بهنام همون شب که من موندم با سیاوش و چند تا از دوستاش رفتن شمال و خدا رو شکر هنوز سر و کلش پیدا نشده....توی این مدت با غزل خیلی صمیمی شدم..توی کارای خونه بهم کمک می کنه....از غزل شنیدم سیاوش پسر خالشونه و با بهروز و بهنام خیلی صمیمی بوده و برای همین به بهنام توی اجرای نقشش کمک کرده....ولی وقتی رفتارای بهنامو در برابر من دیده ترسیده و با خالش تماس گرفته و همه چیزو درباره دزدیدن من گفته و همین باعث برگشتن غزل و مامان و باباش شده..

خانواده غزل جوری باهام رفتار کردن که احساس راحتی می کنم....کارای خونه زیاد نیست ...صبح ها باید صبحانه رو سر ساعت 7 برای اقای پرتو پدر غزل اماده کنم...اگه غزل کلاس داشته باشه اونم میاد و صبحانه می خوره و با باباش میره وگرنه ساعت هشت..هشت ونیم با من و مامانش صبحانه می خوره..بعد از صبحانه خونه رو تمیز می کنم و ناهار اماده می کنم....بعد از ناهارم که باید ظرفا شسته بشه و دیگه تا عصر کار ندارم.....عصر هم اماده کردن شامو بعدش هم باز شستن ظرفا و تمام.توی اوقات بیکاریم هم بافاطمه خانم وغزل میشینیم و صحبت می کنیم..یا با غزل میرم بیرون.... اتاق من و غزل و بهنام طبقه دومه و اتاق فاطمه خانم و شوهرش طبقه پایین....از راه پله که میایم بالا اول اتاقه بهنامه..تا حالا پامو تو اتاقش نذاشتم..همیشه از غزل می خوام کار نظافت اتاق بهنامو انجام بده...بیچاره غزلم چون دلیل من برای این کارو می دونه سریع قبول میکنه..بعد از اتاق بهنام اتاق غزله و بعد از اون هم اتاق من...

امروز غزل کلاس داشت و من تنها همه کارای خونه رو انجام دادم.... وظیفه حمام کردن و رسیدگی به کارای شخصی فاطمه خانم هم به عهده منه... باید بگم با رضایت کامل این کارو انجام میدم.چرا که از صمیم قلب فاطمه خانمو دوست دارم ...برام جای سوال داره که چرا با وجود قلب مهربونی که داره خواسته من توی خونشون بمونم و براشون کار کنم....خسته ام ..از شدت خستگی و سر درد خوابم نمی بره..دائم از این پهلو به اون پهلو میشم...کلافه نگاهی به ساعت می کنم..اوف 2 نصفه شبه و من هنوز نتونستم بخوابم....از تختم بیرون اومدم..و شروع به قدم زدن توی اتاق کردم...نه مثل این که فایده ای نداره..به طرف پنجره اتاق رفتم و به بیرون خیره شدم...سر دردم داره بدتر و بدتر میشه..تصمیم گرفتم برم و یه قرص مسکن بخورم....اروم از اتاق بیرون اومدم....و به سمت راه پله رفتم...نزدیک در اتاق بهنام بودم که دیدم لای در اتاقش بازه با خودم گفتم....اخ جون حتما غزلم مثل من بی خواب شده...با ذوق و شوق به سمت اتاق بهنام رفتم....اروم در زدم ولی کسی جواب نداد.. جلوتر رفتم و سعی کردم توی اتاقو نگاه کنم....داشتم توی اتاق سرک می کشیدم و اروم غزلو صدا می کردم که یکدفعه کسی جلوی دهنمو گرفت و منو هل داد داخل اتاق...

سعی می کردم خودمو از دستای قوی که محکم جلوی دهنم رو گرفته بودن ازاد کنم ولی نمی شد...تلاش کردم برگردم و ببینم کی جلوی دهنم رو گرفته...وای خدایا بهنامه...این کی برگشته خونه که من نفهمیدم

-صدات در نیاد وگرنه من می دونم وتو

دوستای خوبم فردا نیستم داریم میریم عروسی راه دورپس امروز 2 تا پست گذاشتم..امیدوارم راضی باشین...نوشته ها رو وقت نمی کنم ویرایش کنم پس اگه مشکلی داشتن ببخشید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جدیتی که توی صداش بود تنمو لرزوند...از ترس نمی دونستم چیکار کنم.....فکر می کنم اگر دزد بود اینقدر ترسو و بی دفاع نمی شدم...لباشو به گوشم چسبوند و گفت:

-اینجا چه غلطی می کردی؟

سعی کردم ازش فاصله بگیرم...این اشکای لعنتی هم اماده بودن تا بریزن پایین.با خودم می گفتم....نباید گریه کنی ساقی.نباید بفهمه ترسیدی و لذت ببره... تلاشم بیهوده بود و دستاشو محکمتر کرد و گفت:

-می بینم که خودت هم حسابی مشتاقی که باهام باشی....نگران نباش زیاد منتظرت نمی ذارم

دستشو به سمت موهام برد و چنگی توی موهام انداخت و موهامو محکم به سمت عقب کشید طوری که از شدت درد سرم هم به سمت عقب متمایل شد با صدایی که به نظر پر از نفرت می اومد گفت:

-ببینم نکنه حالا که عموی بی غیرتت تو رو به اون پسره احمقش فروخت و دیگه جایی نداری بری می خوای خودتو به من ببندی؟اره؟کور خوندی

و بعد گو شمو توی دندوناش گرفت و فشار داد و با صدایی که از بین دندوناش به زور بیرون می اومد گفت:

-ولی من راه های بی خطر زیادی برای لذت بردن از تو بلدم...

و با شدت شروع به بوسیدن من کرد..اشکم سرازیر شده بود و از این بی پناهی و بی کسی خودم به خدا شکایت می کردم و از خدا کمک می خواستم....تلاشمم برای برداشتن دستش از جلوی دهنم بی فایده بود چرا که هر بار که می خواستم دستش رو پس بزنم اونو محکمتر روی دهنم فشار میداد و الان دیگه با این فشار احساس می کردم که دور دهنم ضخم شده.....شروع به حرکت به سمت تخت خوابش کرد و منو با خودش می کشوند دیگه واقعا داشتم از ترس می مردم...باید یه کاری می کردم....اگه الان کاری نمی کردم دیگه دیر می شد....نگاهم به گلدون کنار تختش افتاد ...اره این بهترین کاره.....همچنان منو به تخت نزدیک و نزدیکتر می کرد...الان دیگه اگه دستمو دراز می کردم دستم به گلدون میرسید سریع گلدونو بر داشتم و محکم پرتش کردم به سمت دیوار روبروم...صدای خرد شدن گلدون خونه رو برداشت.بهنام عصبانی شده بود..دستش رو از روی دهنم برداشت.....منو با حرص رها کرد طوری که چند قدم به سمت عقب رفتم تا تونستم تعادلمو حفظ کنم.... سزیع چرخیدم و خواستم از اتاق فرار کنم که با صدای بلند فریاد زد

-تو توی اتاق من چه غلطی می کنی؟دختره هرزه بی سر و پا از اینجا گم شو بیرون

نگاه خیس از اشکمو بهش دوختم ...شکه شده بودم...صدای در اتاق غزل رو شنیدم ..و بعد از چند ثانیه غزل سراسیمه وارد اتاق شد و با ترس گفت:

-اینجا چه خبره؟

بهنام با چشمای قرمز نگاهی شیطانی که پر از حرف بود به من کرد و گفت:

-از این دختره فاسد بپرس که نصفه شب توی اتاق یه پسر مجرد چیکار می کنه؟

زبونم بند اومده بود....نگاهی از سر استیصال به غزل کردم..می خواستم دهن باز کنم و از خودم دفاع کنم ولی توانایی این کار رو نداشتم...فقط اشک می ریختم و سرم رو به طرفین تکون می دادم....

غزل اروم به سمت من اومد..دستم رو گرفت و گفت:

-بیا بریم بیرون

با تمام توانم فقط تونستم بگم ..من ..من

ولی غزل میون حرفم پرید و گفت:

-بعدا صحبت می کنیم....حالا بیا بریم تا بقیه بیدار نشدن

و دستم رو کشید..داشتیم از اتاق خارج می شدیم که بهنام گفت:

-من نمی دونم مامان چه فکری کرده این دختره بی شعورو اورده اینجا....اگه یکبار دیگه ببینم اومدی توی اتاق من خودت میدونی...فهمیدی؟

غزل روشو برگردوند و از اتاق بیرونرفت و منتظر من ایستاد.... نگاهی به بهنام کردم سرم رو به نشانه باشه تکون دادم و خواستم از اتاق خارج بشم که اروم طوری که فقط من می شنیدم گفت:

-این خوشامد گویی اولیه بود...از این به بعد منتظر اتفاقات بدتر از این باش

دیگه نایستادم با گریه از اتاق خارج شدم.

****

انقدر گریه کرده بودم که چشمام باز نمی شد...سر دردم بدتر شده بود و اصلا توانی برای بلند شدن از توی رختخوابم نداشتم..با این حال سعی کردم هر طور شده از تختم پایین بیام و به کارا برسم..می دونستم بهنام دنبال بهانه است و من نباید تحت هیچ شرایطی بهانه ای دستش بدم...روز های سخت زندگیم با اومدن بهنام شروع شده بود و من فقط از خدا صبر و تحمل می خواستم....شب قبل غزل چیزی ازم نپرسید..ولی من خودم تا حدودی براش توضیح داده بودم که نمی دونستم بهنام اومده و چون خوابم نمی اومده فکر می کردم اون توی اتاقه بهنامه و واسه همین رفتم اونجا و بعدش هم بهنام منو تو اتاقش دیده وعصبانی شده و....غزل هم ازم خواست مواظب برخوردم با بهنام باشم تا ناراحتی برام پیش نیاد...بیچاره از رفتار برادرش خجالت زده بود و دائم ازم می خواست به دل نگیرم....چقدر بین این خواهر و برادر تفاوت وجود داشت....

بالاخره با زحمت خودم رو با اشپزخونه رسوندم و مشغول کار شدم.......غزل کلاس نداشت و بعد از رفتن اقای پرتو تا هشت و نیم نه بیکار بودم.....یه قرص مسکن خوردم و سرم رو روی میز ناهار خوری گذاشتم و چشمام رو بستم....

با صدای خوردن ظرف به هم سرم رو بلند کردم...فاطمه خانم با لبخند نگاهم می کرد...سریع گفتم:

-سلام صبح بخیر

-سلام....صبحت بخیر...ترسیدی؟

با لبخند گفتم:

-نه...شما کی بیدار شدین؟

-خیلی خسته بودی؟نه؟ما صبحانه هم خوردیم

با تعجب نگاهی به غزل کردم...لبخندی به من زد و مشغول شستن ظرف های صبحانه شد...

فاطمه خانم گفت:

چرا چشمات اینقدر قرمز و پف کردن؟

سعی کردم لحن عادی داشته باشم پس گفتم:

-راستش دیشب بی خواب شده بودم...نزدیکی صبح بود که خوابم گرفت

-خوب می خوابیدی

-نه ممنون الان خوبم

-خوب حالا که بیدار شدی بهتره یه چیزی بخوری

تشکری کردم و یه لقمه نون و پنیر خوردم.....حالم بهتر شده بود همون دو ساعت خواب و قزص مسکن سر دردم رو بر طرف کرده بود...بلند شدم و به سر و سامون دادن اوضاع خونه و اشپزخونه مشغول شدم.....ساعت یازده بود تقریبا کارای نظافت خونه تمام شد....به سمت اشپزخونه رفتم و مشغول پختن ناهار شدم..داشتم قرمه سبزی می پختم که سر و کله بهنام پیدا شد....تصمیم داشتم در برابرش کوتاه بیام و کاری نکنم که عصبانی بشه..وقتی وارد اشپز خونه شد سرم رو پایین انداختم و با صدای ارومی سلام کردم.بدون این که جواب سلامم رو بده گفت:

-صبحانه منو اماده کن

-چشم اقا

متوجه شدم سرش رو بلند کرد ونگاهی بهم کرد...حدس زدم از نوع جوابی که بهش دادم تعجب کرده...خودم رو مشغول اماده کردن صبحانه اش کردم...نمی دونستم صبح ها چی می خوره پس همه چیزو واسش اماده می کردم و یکی یکی جلوش می ذاشتم....کارم که تمام شد برگشتم تا به ادامه پخت و پز ناهارم مشغول شم که گفت:

-انگار فعلا اشتهایی ندارم...بیا جمعشون کن

فهمیدم می خواد اذیتم کنه.خیلی ریلکس به سمتش برگشتم و گفتم

-بله اقا...هر جور میلتونه

و مشغول جمع کردن میز شدم

بلند شد و گفت:

-پیش مامانمم....برام یه لیوان چایی بیار

و از اشپزخونه خارج شد...با حرص زیر لب بهش فحشی دادم و مشغول کارم شدم...سری به غذا زدم و چایی ریختم و براش بردم...با فاطمه خانم مشغول صحبت بودن ولی با ورود من هر دو ساکت شدن...چایی رو جلوش گذاشتم با صدای طلبکارانه و بلند گفت:

-این چیه؟هان؟

نگاهی گیج بهش کردم و گفتم:

-بله؟

-می گم این چیه؟به نظرت این چاییه؟

فاطمه خانم دخالت کرد و گفت:

چایی به این خوش رنگی مگه چشه؟

-مامان شما که میدونی من چایی کمرنگ می خورم..این سیاهه...زود عوضش کن....

سریع چایی رو برداشتم و با گفتن

-چشم اقا

به سمت اشپزخونه رفتم...صداش رو می شنیدم که می گفت:

دختره احمق یه کارم نمی تونه درست انجام بده

و فهمیدم که فاطمه خانم ازم حمایت می کرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک هفته از اومدن بهنام می گذره...روزا می ره دنبال کارای شرکتی که با یکی از دوستاش مشغول تاسیسشن و شبا بر می گرده...توی این مدت تا جایی که تونستم جلوش ظاهر نشدم.... مواقعی هم که باهاش برخورد داشتم تا تونسته ازارم داده و بهم سخت گرفته....خسته شدم و دوست دارم فریاد بزنم....چقدر من بد شانسم...همیشه با خودم می گم یعنی ممکنه یه روزی زندگی روی خوششو به منم نشون بده؟

امشب برای اولین بار قرار مهمون بیاد و همین هم استرس منو بیشتر کرده...قراره خاله غزل با خانوادش بیان....از صبح تا الان که ساعت 4 بعد از ظهره فقط شستم و تمیز کردم...غزل کلاس داره و ساعت 5 تازه می رسه خونه.....صدای فاطمه خانومومی شنوم که داره صدام می کنه

-بله...اومدم

به سرعت به سمت اتاقش رفتم...هر روز بعد از ناهار می برمش توی اتاقش و کمکش می کنم تا روی تختش بخوابه وقتی هم که بیدار می شه صدا میزنه تا برم کمکش و از اتاق بیارمش بیرون...البته اگه غزل خونه باشه اونم میاد کمکم ....وارد اتاقش شدم و گفتم:

-سلام...خوب خوابیدین؟

لبخندی زد و گفت:

-سلام به روی ماهت....ممنون...

نگاهی به چهرم کرد و گفت:

-تو استراحت نکردی...نه؟

با خجالت سرم رو پایین انداختم و گفتم نه

سرش رو تکون داد و گفت:

-از دست تو دختر...مگه نگفتم یکم استراحت کن....ببین دیگه رنگ به رو نداری...

-می خواستم همه چیز واسه شب اماده باشه...خوابم نمی برد...تازه دارم کارای شامو می کنم

-من که با خواهرم تعارف ندارم...نگران نباش.

کمکش کردم لباساش رو عوض کنه و اماده و مرتب با خودم به سمت سالن جایی که معمولا دوست داره بشینه بردمش.دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم:

-خوب چی دوست دارین براتون بیارم که بخورین؟

دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:

-میام توی اشپزخونه ...هم یه چیزی می خورم و هم تنها نیستم

لبخندی زدم و گفتم:

-چه خوب....منم دیگه حوصلم سر نمی ره

****

مشغول سرخ کردن اخرین تکه های مرغم...فاطمه خانم هم بعد از خوردن میوه خواست سالاد رو خودش درست کنه...ومشغول اماده کردن سالاد شده.....نگرانم غذایی که درست می کنم خوشمزه هست یا نه....مرغ و سیب زمینی و بادمجون سرخ کرده ام.. می دونستم بهنام قورمه سبزی خیلی دوست داره و چون می خواستم جلوی دیگران ایرادی بهم نگیره همونجوری که اون دوست داره قورمه سبزی رو درست کردم... الان دیگه فقط برنج مونده که ابکش کنم..با بلند شدن صدای زنگ در به مت در رفتم و با ذوق به فاطمه خانم گفتم:

-غزله

و به سمت در دویدم تا ازش اتستقبال کنم......با سر و صدا و خنده با غزل وارد اشپزخونه شدیم...هر موقع غزل توی خونه بود منم شاد تر بودم و کمتر احساس تنهایی می کردم...غزل یکی یکی در قابلمه ها روبر داشت و با خنده گفت:

-وای چیکار کردی....چه بوی خوبی میاد....تو خیلی هنر مندی ساقی....

لبخندی زدم و گفتم:

-ممنون.....کاش اینطور که تو می گی بود

فاطمه خانم با خنده گفت:

-غزل درست می گه....

و رو با غزل کرد و گفت:

-کاش یکمم تو از ساقی یاد می گرفتی....

غزل با دلخوری ساختگی گفت:

-مامان....یعنی من بی هنرم

و لب هاشو مثل بچه های لوس جمع کرد..همه خندیدیم...بعد از چند لحظه سکوت غزل گفت:

-خوب...مثل این که همه کارا رو کردی ....باید حسابی خسته باشی..بیا بریم دوش بگیریم و اماده شیم

فاطمه خانم هم گفت:

-راست می گه دخترم....برو دوش بگیر و لباساتم عوض کن...یکمم استراحت کن تا مهمونا اومدن سر حال باشی

با من و من گفتم:

-ببخشید می شه یه خواهشی ازتون بکنم

فاطمه خانم با لبخند گفت:

-بگو دخترم

سرم رو پایین انداختم و گفتم:

میشه من از توی اشپزخونه بیرون نیام...یعنی راستش....راستش..می دونم وظیفه پذیرایی با منه ..ولی اگه اگه....اجازه میدین من کارای اینجا رو می کنم غزل جون هم زحمت پذیرایی رو بکشه

غزل سریع گفت:

-چرا؟

-اخه...روم نمیشه

فاطمه خانم ویلچرش رو به سمت من حرکت داد و گفت:

-نه نمی شه....تو هم باید توی همه مهمونی های خانوادگی شرکت داشته باشی و به غزل کمک کنی.....حالا هم سریع برین و اماده شین

با گفتن...بله هر چی شما بگین با غزل به سمت طبقه بالا حرکت کردیم

سوالی که توی ذهنم بود رو از غزل پریدم

-غزل جون...من نمی دونم امشب چی باید بپوشم......راستش نمی دونم توی فامیل شما باید چه پوششی داشت

غزل خنده ای کرد و گفت:

-خودم می خواستم ازت بخوام اون بلوز یاسیت رو با دامن تنگ مشکیت بپوشی

لبخندی زدم و گفتم:

-ممنون....کارمو راحت کردی....بلاتکلیف بودم

-خوب پس بدویم که الان دیگه میان

سریع دوش گرفتم و لباسایی که غزل گفته بود رو پوشیدم....بلوزم یاسی پر رنگ بود و قدش تا روی کمر دامنم میرسید...تنگ بود و اندامم توش پیدا بود...دامن مشکیم هم تنگ بود وبلندیش تا روی پام می رسید...یه روسری مشکی ویاسی هم سر کردم..کمی ارایش کردم .نگاهی به اینه اتاق انداختم و راضی از تیپ و قیافم اماده اومدن مهمونا توی اتاق نشستم

****

زهرا خانم خاله غزل زن خوبی بود...مهربون و خونگرم..درست مثل فاطمه خانم....دو تا دختر و دو تا پسر داشت دختر بزرگش ایدا ازدواج کرده بود یه پسر یه ساله به اسم ایلیا داشت خیلی خوش برخورد بود...شوهرش اقا ساسان هم مرد موقر و متینی بود.....ایلیا تپل مپل و خوشگل بود و ادم دوست داشت بخوردش...ایناز دختر کوچیکتر زهرا خانم از من 2 سال کوچیکتر بود دختر اروم و کم حرفی بود...سرش به کار خودش بود و از اول شب تا اخر شب با موبایلش مشغول بود...پسرای زهرا خانم ایمان و احسان دو قلو و خیلی شبیه به هم بودن 26 سالشون بود....شیطون و پر انرژی....

یکساعتی از اومدنشون و اشنایی ما با هم می گذشت....فاطمه خانم منو دوست غزل معرفی کرد و گفت گسی رو ندارم..پدر و مادرم روتوی یه تصادف از دست دادم و حالا به خواهش اونا باهاشون زندگی می کنم..از این حرف فاطمه خانم تعجب کردم ولی کمی که فکر کردم فهمیدم خواسته کاری که پسرش در حق من کرد رو فاش نکنه پس مجبور شده حضور من توی خونشون رو اینطور توجیه کنه....

ساعت 9 شب بود...بهنام هنوز نیومده بود...همه منتظر بودیم که بهنام بیاد و شام رو بکشیم.....با بلند شدن صدای در من هم بلند شدم و به اشپزخونه رفتم تا مقدمات شام رو اماده کنم....صدای سلام و احوالپرسی بهنام با بقیه رو می شنیدم و تمام وجودم رو ترس لحظه به لحظه پر می کرد....بعد از 10 دقیقه که از اومدن بهنام گذشت غزل و ایدا با هم وارد اشپزخونه شدن و کمک کردن میز چیده شد و بقیه رو دعوت کردن که بیان و شام بخورن...همه دور میز نشسته بودن...بهنام اخرین نفری بود که

اومد نگاهش کردم..برای این که جلوی دیگران عادی باشیم اروم سلام کردم

-سلام بهنام خان

نگاهم کرد...نگاهش برای چند ثانیه برام تازگی داشت ولی سریع همون نگاه سرد و خشن شد ....

اروم گفت:

-سلام

و سریع سر جاش نشستبلا تکلیف بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم..نمی دونستم کجا باید غذا بخورم.....غزل که متوجه بلاتگلیفی من شده بود دستم رو گرفت و گفت:

-خوب همه چیز امادست بریم بشینیم..و منو به سمت میز برد...روی صندلی کنار غزل نشستم..ایناز هم سمت دیگه من نشسته بود....روبروم بهنام بود و دو قلو ها....کاملا معذب بودم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر کس به نوعی از غذا تعریف می کرد..خوشحال بودم که همه غذا رو دوست دارن....فقط نگاه گاه و بی گاه احسان ازارم می داد و باعث خجالتم می شد....نمی تونستم درست شامم رو بخورم...حضور بهنام روبروم هم مزید بر علت شده بود....احسان برای اولین بار من رو مخاطب قرار داد و گفت:

-دست پختتون عالیه....من که هر چی می خورم سیر نمی شم....

و دستش رو روی شونه بهنام زد و گفت:

-خوش به حالتون....چه نعمتی حضور ساقی خانم توی خونتون

لبخندی زدم و تشکر کردم...نگاهم به بهنام افتاد که با پوزخندی به لب بهم خیره شده...سرم رو پایین انداختم و سعی کردم دیگه کسی رو نگاه نکنم ..بالاخره همه سیر شدن و دست از خوردن کشیدن و بلند شدن تا میزو ترک کنن...من و غزل و ایدا و ایناز میزو جمع می کردیم و بچه ها شوخی می کردن...ایدا با لبخند گفت:

-ساقی جون یکمم اشپزیویاد این غزل بی عرضه بده....پس فردا رفت خونه شوهرش برگشت می خوره ها...از من گفتن بود

غزل با خنده گفت:

-نگران نباش....یکی مثل ساسانم واسه من پیدا میشه که برگشت نخورم...تو حرص منو نخور

ایدا اخمی ساختگی کرد و گفت:

-وا یه جوری می گی حالا ساقی جون فکر می کنه منم مثل تو بودم..

و به سمت من اومد و دستش رو روی شونه من گذاشت و گفت:

-ساقی جون بشنو و باور نکن...اینو می بینی..

و به غزل اشاره کرد و گفت:

-داره دروغ می گه...من یه خانم تمام معنا مثل خودت بودم که ازدواج کردم ...نه مثل اینا

و به غزل و ایناز اشاره کرد

ایناز با لبخند گفت:

-خوب من دلیلی نمی بینم کار خونه رو یاد بگیرم....البته نه تا وقتی که به قول خودت یه خانم تمام معنا مثل تو هر روز خونمون افتاده

همه از این حرف ایناز می خندیدیم که احسان وارد اشپزخونه شد و گفت:

-به چی اینجور بلند می خندین؟

ایدا با شیطنت گفت:

-خصوصیه....دخترونس....

احسان لبخندی زد و گفت:

-حالا نمی شه به منم بگین؟

غزل گفت:

-چرا ولی شرط داره

احسان خندید...نگاهی به من کرد و گفت:

-می شه یه لیوان اب به من بدین

و بعد رو به غزل گفت:

-چه شرطی؟

غزل لبخندی زدو گفت:

-که هممونو دعوت کنی بستنی

احسان چهره ای متفکر به خود گرفت و گفت:

حالا که فکراشو می کنم می بینم نمی خوام چیزی بدونم

و خندید...دخترا به سمتش حمله کردن و اونم از اشپزخونه فرار کرد...لیوان اب رو اماده کرده بودم...نمی دونستم باید چیکارش کنم..گذاشتمش توی یه سینی کوچیک و وارد پذیرایی شدم...بحث بالا گرفته بود و دخترا می خواستن به زور احسانو وادار کنن براشون بستنی بخره....لیوان به دست به سمت احسان رفتم ..پشت به من ایستاده بود....صداش کردم

-اقا احسان....

برگشت به سمت من نگاهش روی چشمام ثابت شد.....از نگاهش بدنم داغ شد.چیزی توی نگاهش بود که بدنم رو لرزوند....سرم روایین انداختم و لیوان رو به سمتش گرفتمو گفتم:

-بفرمایید اب

لیوان رو بر داشت سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم...لیوان رو لاجرعه سر کشید ولی همچنان به من نگاه می کرد...لیوان رو توی سینی گذاشت و اروم گفت:

-ممنون

خواهش می کنمی گفتم و چرخیدم تا به سمت اشپزخونه برم که احسان بلندگفت:

-باشه....اماده شید تا بریم بیرونو بستنی بخوریم

دخترا جیغی کشیدن و بلند گفتن:

-افرین به احسان.....

وارد اشپزخونه شدم و مشغول مرتب کردن و سر و سامون دادن به اوضاع در هم و بر هم اونجا شدم....چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که غزل وارد اشپزخونه شد و گفت:

-چرا نمیای؟

با تعجب گفتم:

کجا؟

-داریم با بچه ها می ریم بستنی بخوریم دیگه

نگاهی بهش کردم و گفتم:

-شما برین...من نمیام

-اخمی کرد و گفت:

-نمیای؟چرا؟

می دونستم که اگه بگم بین شما جایی واسه من نیست قبول نمی کنه پس گفتم:

-باور کن خیلی خسته ام.....شماها برین و برگردین....راستی فاطمه خانم و اقای پرتو هم میان؟

-نه....مامان و بابا و خاله و عمو می مونن.....بهنامم هنوز تصمیمی واسه اومدن نگرفته.....ولی بقیه هستیم

با لبخند گفتم:

-خوب پس برید به سلامت...من می مونم که اگه بقیه به چیزی احتیاج داشتن بهشون بدم...خوش بگذره

غزل با اکراه گفتن:

-ولی

با لبخند نگاهش کردم و گفتم:

-ولی نداره...برو به سلامت

غزل به سمت پذیرایی رفت ...صداش رو شنیدم که گفت:

-ساقی نمیاد

ایدا پرسید؟

-چرا؟

-غزل گفت:

-میگه خستس

ایدا دوباره گفت:

-زود بر می گردیم....منم ایلیا رو خوابوندم و نمی تونم زیاد بیرون باشم.....بذار خودم برم دنبالش

صدای بهنام رو شنیدم که گفت:

-خوب چیکارش دارین...حتما دوست نداره بیاد دیگه....ولش کنین

فاطمه خانم گفت:

-من خودم باهاش صحبت می کنم

****

-ساقی

برگشتم و فاطمه خانم رو در استانه در اشپزخونه دیدم گفتم:

-بله

-چرا با بچه ها نمیری؟

می دونستم دلیل نرفتنم رو می دونه پس گفتم:

-خوب راستش خسته ام

نگاهی بهم کرد و گفت:

- و دیگه

ناچارا گفتم:

-نمی خوام سر بار باشم....راستش من باهاشون نسبتی ندارم....نمی خوام مزاحمشون باشم

فاطمه خانم گفت:

دیگه این حرفا رو نزن..حالا هم سریع برو و اماده شو

****

بهنام وقتی دید من راهی شدم نمی خواست بیاد ولی به اصرار بقیه راهی شد..تعدادمون زیاد بود پس با پرادوی بهنام رفتیم....اعصابم به هم ریخته بود....هم از این که بین جمعشون یه غریبه بودم و مطمئنا بهم ترحم کرده بودن و منو همراهشون می بردن و هم از این که سوار ماشین بهنام شده بودم.....خوشحال هم بودم.....می دونستم اشتباهه که خوشحالم ولی بودم...دلیلش هم عصبانیتی بود که بهنام داشت و می دونستم دلیلش منم......دوست داشتم تلافی تمام زجرایی که بهم میده رو بکنم والان وقتش بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام طول مسیر با شوخی و خنده بچه ها گذشت تنها کسی که چیزی نمی گفت من بودم....احسان جلو کنار بهنام نشسته بود....بقیه هم عقب نشسته بودیم....مشغول بحث راجع به انتخاب کافی شاپ بودن که احسان برگشت و گفت:

-ساقی خانم.....چرااینقدر ساکتین....شما جای خاصی دوست ندارین برین؟

همه ساکت شدن و منتظر بودن ببینن من چی می گم...اروم گفتم:

-نه...راستش من جایی رو بلد نیستم...هر جا که شما برین منم دوست دارم

احساس کردم بهنام بهم خیره شده نگاهم به سمت اینه جلو چرخید...خدایا این چرا اینجوریه....اخمی کرده بود که بیا و ببین...فکر کنم اگه میذاشتنش خفم می کرد.....نگاهم رو به سمت احسان برگردوندم و ادامه دادم

-مطمئنم سلیقه خیلی خوبی دارین احسان خان

و لبخندی اغوا کننده روی لبام نشوندم....می دونستم بهنام حواسش به منه و می خواستم حرصش بدم....احسان هم با ذوق و شوق گفت:

-شما لطف دارین....پس میریم...

همه موافقت کردن

توی کافی شاپ دور یه میز نشسته بودیم....کافی شاپ پر بود از دختر و پسرای جوون....با این که ساعت 10 شب بود ولی کافی شاپ پر بود...احسان کیک و بستنی سفارش داده بود و همگی مشغول خوردن بودیم....احسان رو به من کرد و پرسید

-ساقی خانم درس می خونین؟

شکه شده بودم....نمی دونستم باید چه جوابی بدم که غزل به جای من جواب داد

-ساقی پرستاری می خوند....ولی چون رشتشو دوست نداشت و همینطور به خاطر اتفاقی که برای خونوادش افتاددرسشو ادامه نداد

ایدا با ناراحتی گفت:

-اخی...حیف نبود درستو ادامه ندادی؟پرستاری که خوبه

بازم غزل جواب داد:

-ایدا جون ادم تا به یه چیزی علاقه نداشته باشه هم موفق نمی شه....

بعد رو به من کرد و گفت:

-ساقی جون امسال کنکور میدی دیگه

نگاهی بهش کردم..می دونستم درس خوندن برام غیر ممکنه....پس گفتم:

-راستش نه....دوست ندارم دیگه درس بخونم...خستهام....می خوام یکم استراحت کنم...

احسان گفت:

-کار خوبی می کنین....درسته درس خوندن خوبه ولی چیزای مهمتری از درس خوندن هم هست....

ایدا پرسید

-مثلا چی؟

-احسان بالبخند گفت:

خونه داری..اشپزی..

ایدا وسط حرف احسان پرید و گفت:

-ایششش.....ساکت شو احسان..واقعا طرز فکرت اینه؟

احسان لبخندی زد و گفت:

خوب معلومه...چه مردیه که نظرش مخالف نظر من باشه...درست نمی گم بهنام؟

بهنام لبخندی زد و گفت:

-ولی من به نظرم درس خوندن خیلی مهمه....

نگاهی به من کرد و ادامه داد

-درس خوندن باعث بالا رفتن شعور و درک افراد میشه....کار خونه و اشپزی رو که با گرفتن کلفت و نوکر هم میشه انجام داد...کسی که درسو رها می کنه حالا به هر دلیلی یکی ز بهترین و مهمترین امکانات زندگیشو از دست میده و من برای اون ادم واقعا متاسفم

و لبخندی به من زد...می خواست منو حرص بده و ناراحت کنه و به هدف هم زد...من عاشق رشتم بودم و درس خوندنو دوست داشتم ولی حالا....سعی کردم خونسرد باشم..تمام جسارتم رو جمع کردم و با لبخندی ساختگی گفتم:

-من مخالف نظر شمام بهنام خان ...درس خوندن ربطی به بالا رفتن شعور ادما نداره...درسته درس خوندن اطلاعات علمی ادمو بالا میبره ولی شعورو فکر نمی کنم....من ادمای بی سوادی رو میشناسم که از خیلی از فوق لیسانسا و دکترا های ما با شعور ترن....و چون طرز فکرم اینه چیزو رو واسه خودم از دست رفته نمی بینم که بخوام واسش ناراحت باشم و غصه بخورم

می دونستم که منظورمو از این که گفتم فوق لیسانسا گرفته...خودش فوق لیسانسه برق داشت و منظور من هم دقیقا خودش بود....احساس کردم حسابی عصبانیش کردم چون دستاشو دیدم که مشت شد...خوشحال شدم ولی می دونستم یه طوفان حسابی در راهه

غزل که اوضاع رو اینطور دید سریع بحث رو عوض کرد....بستنی هامون رو خورده بودیم...بلند شدیم و به سمت ماشین حرکت کردیم...من اخرین نفر بودم که از جام بلند شدم سرم رو پایین انداخته بودم و مشغول فکر کردن بودم که صدای بهنامو از کنار گوشم شنیدم

-خوب میبینم که حسابی زبون وا کردی

با ترس نگاهی بهش کردم و گفتم:

-من نظرمو گفتم

لبخندی عصبی زد و گفت:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-که شعور من کمه اره؟حالا اینقدر پر رو شدی که به من متلک میندازی

کفرم بالا اومده بود و طاقتم تموم شده بود بدون ترس و برای اولین بار برگشتم بهش و با صدای تقریبا بلندی گفتم:

-من منظور خاصی نداشتم این شمایی که به خودت گرفتی...چی از جونم می خوای؟هان ....من که هر کار می خوای برات می کنم...حرفی می زنم؟اعتراضی می کنم؟نمی دونم دیگه باید چیکار کنم...گناه من این وسط چیه؟

واشک اروم از چشمام چکید پایین...چون موقع اومدن جای پارک اون نزدیکی نبود ماشین رو کمی دور تر پارک کرده بودیم وبچه ها همه رفته بودن تاسوار ماشین بشن احسان منتظر ما بود...وقتی ما رو از دور دید به سمتمون اومد و گفت:

-چرا ایستادین...

و نگاهش به چشمای من افتاد.....گفت:

-ساقی...گریه کردی؟چیزی شده؟

نمی تونستم گریه کردنمو انکار کنم پس گفتم:

-نه چیزی نیست.....یکم دلم گرفته....

احسان که انگار باورش نشده بود گفت:

-بهنام.....تو چیزی بهش گفتی؟

بهنام با ابروهایی گره کرده گفت:

-تو چه کاره ای که باید بهت جواب پس داد؟

احسان جا خورد انگار انتظار این برخورد رو از بهنام تداشت

بهنام ادامه داد

-اره من دلم خواست ناراحتش کنم تو وکیل وصیشی؟

احسان داشت تحملش تموم میشد پس گفت:

-داری زیاده روی می کنی بهنام

-من زیاده روی می کنم؟تو کی هستی که بخوای واسه من کم و زیاد تعیین کنی؟

ترسیده بودم....نگاهی به هردوشون کردم..دیدم نه کوتاه بیا نیستن با التماس گفتم:

-تو رو خدا بس کنین..اقا احسان من که گفتم بهنام خان چیزی بهم نگفتن....تو رو خدا

یه نگاه به این می کردم و یه نگاه به اون

-بهنام خان خواهش می کنم....شما بس کنین

و بلند زدم زیر گریه.بهنام فهمید زیاده روی کرده ببخشیدی گفت و به سمت ماشین رفت...احسان نفسش رو با صدا بیرون داد با صدایی اروم گفت:

-بهنام ناراحتت کرده نه؟

اشکام رو پاک کردم و گفتم:

-نه

از دست دلسوزی ها و توجهات احسان خسته شده بودم...با این که به نظر می اومد پسر خوبی باشه ولی از حرف زدن باهاش خوشم نمی اومد پس بدون حرف دیگه ای قدم هامو تند کردم و به سمت ماشین رفتم

*****

او اوه اوه چه غوغاییه توی خونه....اوضاع خیلی خرابه....فاطمه خانم یه بند گریه می کنه....غزل هم دور از چشم مادرش گریه می کنه ولی وقتی مامانشو میبینه سعی می کنه اونو اروم کنه...اقای پرتو هم دست کمی از بقیه نداره ولی بیچاره چون مرده توی خودش میریزه ....منم این وسط نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت....

بعد از اون شبی که از کافی شاپ برگشتیم بهنامو کمتر میدیدم...رفتارش برام عجیب بود....منتظر بودم یه تنبیه درست و حسابی انتظارم رو بکشه ولی هیچ اتفاقی نیفتاد....کمتر می اومد خونه و همیشه نگران و عصبی بود....با بلند شدن صدای زنگ موبایلش عصبی تر میشد و بعد از صحبت با موبایلش هم معلوم بود انقدر عصبانی شده که رنگ صورتش کبود کبود می شد......همه توی خونه فهمیده بودیم یه چیزیش شده وقتی هم که ازش می پرسیدن چشه جواب درست و حسابی نمیداد....تا اون تلفنی که به خونه زده شد و همه چیز مشخص شد...اون روز یکشنبه بود....غزل کلاس داشت و خونه نبود منم توی اشپزخونه مشغول درست کردن ناهار بودم که تلفن زنگ خورد....اهمیتی ندادم و به کارم ادامه دادم...همیشه وقتی فاطمه خانم توی پذیرایی بود خودش تلفن رو جواب میداد.....بعد از حدود 5 دقیقه دیدم صدای داد و بیداد فاطمه خانم بلند شد....دویدم ببینم چی شده....فاطمه خانم داشت با تلفن صحبت می کرد و فریاد میزد و به کسی که پشت خط بود بد و بیراه می گفت....رنگ صورتش سفید شده بود ..احساس کردم هر ان ممکنه بیهوش بشه ..به سمتش رفتم ...گوشی رو قطع کرد ..نگاهی به من کرد و گفت:

-دروغه مگه نه؟

چون نمی دونستم موضوع چیه پس گفتم:

-چی شده فاطمه خانم؟

بدون جواب دادن به من شروع به گرفتن شماره ای کرد....

-الو بهنام....کجایی؟

-........

نه..همین الان بیا خونه

-.......

-گفتم همین حالا...منتظرم

و سریع تلفن رو قطع کرد

رو به من کرد و گفت:

-یه لیوان اب به من میدی؟

سریع یه لیوان اب برای فاطمه خانم اوردم و به دستش دادم....با دستای لرزون اب رو گرفت و خورد..چیزی نمی گفت منم حرفی نزدم....دیدم ایستادنم بی فایده است پس برگشتم توی اشپزخونه و مشغول کارام شدم...نیم ساعتی نگذشته بود که سر و کله بهنام پیدا شد.....سریع رفت پیش مادرش ....یه ربعی گذشت که صدای فریاد های فاطمه خانم بلند شد...با گریه داد و بیداد می کرد .و بهنامو نفرین می کرد و می گفت که نمی بخشدش...نمی دونستم باید چیکار کنم.....پس سریع شماره غزلو گرفتم و همه چیزو بهش گفتم و ازش خواستم زود برگرده خونه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با اومدن غزل همه چیز روشن شد.....اصلا فکر نمی کردم بهنام به این بد اخلاقی و سردی این کاره باشه....بعد از صحبت فاطمه خانم وغزل فاطمه خانم حالش بد شد و بردیمش بیمارستان...بهنام از خجالت یا شرمندگی از خونه رفته بود و نبود...هر چقدر هم غزل با موبایلش تماس میگرفت در دسترس نبود.....دکتر گفت شک عصبی و افت فشار باعث بدی حال فاطمه خانم شده و یه سرم براش نوشت....تا تموم شدن سرم فاطمه خانم غزل همه چیزو برام تعریف کرد....تماسی که باعث ناراحتی فاطمه خانم شده بوده از خارج از کشور بوده.مثل این که یه دختری تماس گرفته و گفته دوست دختر بهنام بوده و الان هم بچه بهنامو به دنیا اورده .....گفته مسئولیت بچه با بهنامه و....فاطمه خانم هم باور نکرده ولی بهنام دوستیش با اون دختر رو تایید کرده و گفته می خواد بره و ببینه درست می گه یا نه...دختره به بهنام گفته توی این چند ماهی که بهنام اومده ایران دنبال ادرس و یا تلفنی ازش بوده و بالاخره تونسته از طریق دانشگاه و دوستاش شمارشو توی ایران پیدا کنه..با خودش صحبت کرده و چون نتیجه ای نگرفته با خونه تماس گرفته

-حالا می خواین چیکار کنین؟

غزل سر در گم و ناراحت گفت:

-نمی دونم ساقی جون ولی فکر کنم بهتره بهنام بره و ببینه چه خبره....اون دختره تهدید کرده اگر بهنام نره ازش شکایت می کنه....

-تو می گی راست می گه؟

-راستش ساقی جون بهنام حالا رو نبین که اینطوریه....بهنام قبل از مرگ بهروز پسر شیطونو شادی بود و یه عالمه دوست دختر داشت....بعید نیست که اون دختر راستشو بگه....ایران که همه کار می کرد....اونجا که دیگه ازادیه کامل داشت

با شنیدن حرفای غزل حالم داشت از بهنام به هم می خورد یعنی اینقدر ادم کثیفی بود؟حقشه...هر بلایی سرش میاد حقشه.....با شنیدن صدای پرستار که گفت می تونیم مریضمون رو ببریم بلند شدیم و رفتیم توی اتاق پیش فاطمه خانم.....بیچاره رنگ به رو نداشت...کمکش کردیم و گذاشتیمش روی ویلچرش...غزل دائم مامانش رو دلداری می داد و می گفت:

-مامان...دروغه....شما چرا غصه می خوری...اون دختنره حتما می خواد اخاذی کنه...نگران نباش همه چیز درست میشه

من هم گفتم:

-راست میگه فاطمه خانم....انشاالله که هر چی خیره پیش بیاد....شما غصه بخورید که چیزی درست نمی شه.....میشه؟

فاطمه خانم چیزی نمی گفت..توی فکر بود و مشخص بود غم عالم توی دلشه...بیچاره اون از اون پسرش این هم از این یکی....خدا رو شکر کردم که جای اون نیستم.....واقعا سختی هایی که من می کشم در برابر مشکلات فاطمه خانم صفرن

*****

یک هفته از اون روز میگذره قراره 5 روز دیگه بهنام بره و تکلیف خودش رو با بچه و اون دختره روشن کنه....توی این چند روز فاطمه خانم باهاش قهر کرده بود و به این طریق تنبیهش می کرد...ولی امروز قفل سکوت رو از لباش برداشت و از من خواست به بهنام بگم بره توی اتاقش.....دوست نداشتم باهاش روبرو بشم ولی چاره دیگه ای نداشتم....چند ضربه به در اتاق بهنام زدم

-بله

اروم در رو باز کردم...با دیدنش توی اون وضعیت دلم گرفت....سرش رو بین دوتا دستاش گذاشته بود و روی تختش نشسته بود...اروم سلام کردم

-سلام

سرش رو بالا اورد و نگاهش رو به من دوخت برای اولین بار دیدم با لحن ارومی جوابم رو داد

-سلام.....

نگاهش دلم رو لرزوند...انگار اولین بار بود که میدیدمش....چه چهره دلنشینی داره...یعنی من تا حالا ندیده بودمش؟اجزای صورتش رو بررسی کردم....ابروهای پر و مشکی....چشمای متوسط و کشیده و پر از مژه...بینی خوش فرم...لبای متوسط و خوشگل...

-تموم شد؟

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

چی؟

-صداش رو خشن کرد و گفت:

-بررسی من....کاری داشتی؟

خجالت کشیدم.....سریع گفتم:

-مادرتون باهاتون کار دارن ...گفتن بهتون بگم برین پیششون

و سریع از اتاقش اومدم بیرون

صدای پاشو شنیدم که سریع پشت سر من به راه افتاد......و به سمت اتاق مادرش رفت

نیم ساعتی از رفتنش به اتاق مادرش نگذشته بود که صدای داد و فریادش بلند شد....پشت سر اون هم فاطمه خانم شروع به فریاد کرد...از حرفاشون چیزی دستگیرم نمی شد....فقط می فهمیدم که بهنام معترضه و فاطمه خانم می خواد مجبورش کنه کاری رو انجام بده...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر