رفتن به مطلب
lovely

رمان ترنم یک ترانه

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER][align=CENTER]ترنم یک ترانه[/align][/align][align=CENTER]

[/align][align=CENTER]نویسنده: بهاره[/align][align=CENTER]........[/align][align=CENTER]قسمت اول[/align].[JUSTIFY]اشعه های طلایی خورشید به زحمت از لای پرده ی اتاق خود را روی صورت دختر جوان تحمیل کردند. دختر چشمانش را باز نمود و اطراف را به خوبی نگاه کرد خانه شان از دو اتاق که به وسیله دربی به هم وصل می شد چیز بیشتری نبود ولی گرمای صمیمیت و همدلی بینشان موج می زد. کنارش برادر کوچکش با معصومیت خاصی به خواب رفته بود. ناخودآگاه بوسه ای بر صورتش نواخت و از جایش برخاست. از اتاق که خارج شد مادر را مشغول کار در آشپزخانه دید پس گفت:سلام مامان.صبح بخیر. سلام دخترم از بیدار شدی؟ تا بری دست و صورتت رو بشوری صبحونه هم آمادس. وارد حیاط که شد خواهرش که یک سال از او کوچکتر بود را مشغول جارو کشیدن دید. سلام فاطمه سلام نرگس خانم.چه عجب بیدار شدی؟ یه وقت نیای کمک کنی ها!دستات خراب می شن.بله دیگه ما کلفت خانم شدیم. نرگس رفت جلو و صورت خواهرش را بوسید و گفت:فاطمه جان ببخش خسته بودم . فاطمه لبخندی زد و گفت: شوخی کردم.تو چرا جدی گرفتی؟ همگی دور سفره نشسته بودند و صبحانه می خوردند.مادر گفت: نرگس صبحونه ت رو تموم کردی برو سر کوچه از احمد آقا یه شونه تخم مرغ و دوتا شیر بگیر . نرگس بعد از اینکه آخرین لقمه را در دهانش گذاشت چادرش را بر سرش انداخت و زنبیل به دست از خانه خارج شد. وقتی به خانه برگشت متوجه شد که خاله زیور آنجاست با شوقی وصف ناشدنی به طرف خاله اش رفت و گرم احوالپرسی کرد. خاله خنده ای کرد و گفت: بلا نگیری دختر هر موقع تا سر کوچه میری و میای برات خواستگار پیدا می شه. ولی تا آشنا هست چرا آدم به غریبه دختر بده..... نرگس بقیه اش را نشنید چون با یه معذرت خواهی کوتاهی به داخل اتاق آمده بود چون می دانست برای صدمین بار باز هم مساله خواستگاری پسر خاله اش به میان می آمد. امروز شیفت بعداز ظهر بود و به اندازه کافی دیرش شده بود.داشت با سرعت کیف و وسایلش را جمع می نمود که مادر به او گفت:نرگسم سر راهت میشه این ظرف غذای بابات رو هم بهش بدی آخه امروز یادش رفت با خودش ببره. نرگس سریع ظرف را گرفت و از خانه خارج شدو به سمت ایستگاه اتوبوس رفت.بعد از کمی معطلی سوار شد و بعد از کمی پیاده روی به محل کار پدر رسید. شرکتی که پدر در انجا مشغو ل بود خیلی شلوغ و پر از رفت و آمد بود.پله ها رو به سرعت طی کرد تا به طبقه سوم رسید ولی با دیدن صحنه ای دردناک قالب تهی کرد و اشک از چشمانش جاری شد.... [/JUSTIFY]

[JUSTIFY]ری آن پدرش بود که با آن سن و سال و با یک چشم نابینا زمین را تی می کشید و مردم از سر ترحم به او نگاهی می کردند و عبور می کردند.قلبش از کار پدر به درد آمد وچقدرپدر خوب و مهربان بود که حتی یکبار هم از کارش پیش فرزندانش نگفته بود.نزدیکه بود تعادلش بهم بخورد و نقش بر زمین شود ولی باید مقاومت می کرد زیرا اگر می شکست پدرش خورد و تحقیر می شد پس باید به پدر افتخار می کرد.به آرامی به سویش گام برداشت و وقتی به او رسید گفت:سلام بابا جونم عبادالله سرش را بلند کرد و از دیدن دخترش در آنجا تعجب نمود و وقتی به خود آمد از شرم سرش را به زیر انداخت.نرگس لبخندی پر از محبت زد و گفت:بابا جون چرا سرتونو انداختین پایین.نمی خواید دخترتونو ببینید؟ آخه دخترم......نمی دونم چی بگم . خیلی متاسفم.... بابایی من به شما افتخار می کنم.اونوقت شما می گین متاسفین؟ بابت چی؟ چیزی در قلب مرد شکفت و خوشحاش کردو از داشتن همچین فرزندی بی مانندی بر خود بالید. نرگس بعد از خروج از شرکت تا خود مدرسه گریه کرد.وارد کلاس که شد تمامی بچه ها به احترامش از جای برخاستند و او اجازه ی نشستن داد. وارد خانه که شد فاطمه را در حال پختن غذا دید . خواهرش در هنر و کار خانه خیلی بهتر و مناسبتر بود زیرا درسش را تا دیپلم بیشتر ادامه نداده بود و بعد از آن به دنبال کارهای هنری رفته بود. لحظه ی ملکوتی اذان به سرعت به طرف حیاط دوید تا صدا زیبای اذان گفتن آقا عبادالله را بشنود.چقدر این صدا را دوست داشت.وقتی پرده سیاه شب کشییده شد و ستاره ی نقره گون نمایان شد.موقع خواب دلشوره ای عجیب بر دلش چنگ می انداخت و رهایش نمی کرد سپس برای آرام گرفتن قلبش نزد پدرش رفت و مثل دوران بچگی خودش را برای پدرش لوس کرد . عبادالله که نرگس را از بقیه فرزاندانش بیشتر دوست داشت او را در آغوش پر مهر خود گرفت و موهایش را نوازش نمود تا اینکه نرگس گفت:باباجون می ترسم.دلیلشو نمی دونم ولی حس می کنم اتفاق بدی می خواد بیفته. پدر آرام پیشانی سفید دختر را بوسید و گفت:تا من هستم از هیچ چیز و هیچ کس نترس.من همیشه کنارتم دخترم. صبح چشمانش را گشود و دید که پدرش هنوز خواب است پس خیلی تعجب کرد و به حیاط رفت و از مادر پرسید: بابا چرا هنوز خوابیده؟ سرکار نمی خواد بره؟ نه دخترم فکر کنم خیلی خسته باشه.منم بیدارش نکردم تا امروز رو استراحت کنه. ظهر که نرگس از مدرسه بازگشت پدر هنوز در خوابی عمیق فرورفته بود.ترس و نگرانی در دل دختر جوان غوغا می کرد چون سابقه نداشت پدر تا این موقع ظهر بخوابد حتی مواقعی که خیلی خسته بود.پس برای بیدار کردن پدر به سمت اتاق رفت.کنا پدر نشست و آرام صورتش را نوازش کرد و صدایش زد ولی پدر هیچ عکس العملی نشان نداد.پدر را به شدت تکان داد بلند فریاد زد:پدر.ولی عبادالله گویی در خواب ابدی فرورفته باشد و دوست نداشته باشد که این آرامش را از دست بدهد بیدار نمی شد. نرگس دستان پینه بسته پدر را دستان ظریف خود گرفت و در کمال تعجب دید که دستان پدر سرد سرد است به سرعت نبض پدر را گرفت اما نبضش اصلا نمیزد.نه پدر نباید به این زودی آنها را ترک کند . آن ها نیاز به حامی دارند.علی هنوز خیلی کوچک است.نرگس و فاطمه دم بخت هستند.خدایا نرگس فریاد کشید:بابا.بابا.تو رو خدا چشماتو باز کن.تو رو به قرآنی که هرشب می خوندی قسم بلند شو.تو که اینقدر سنگدل نبودی.تو که گفتی همیشه کنارم میمونی.بابا...... فاطمه و مادر بر سر و صورت خود می زدند و گریه و شیون سر می دادند . علی کوچولو هیچ چیز را درک نمی کرد و با تعجب همه چیز را نگاه می کرد ولی تنها کسی که گریه نمی کرد نرگس بود او خود شاهد مرگ عزیزترین فرد زندگیش بود و حالا شوکه بود فقط به یک جا خیره نگاه می کرد گویی در یک نقطه به دنبال اثری از زنده ماندن پدر می گشت. کفن را که کنار زدند نرگس نگاهش به صورت پدر که افتاد تاب نیاورد و از هوش رفت.در بیمارستان دکتر صبوری تشخیصش این بود که نرگس تنها موقعی بهبود میابد که گریه کند و تنها راه همین است.دکتر جوان قصه ما از وقتی نرگس را دیده بود دلش لرزیده بود .شب وقتی به خانه برگشت مثل همیشه فروغ جلویش ظاهر شد.چقدر از این زن نفرت داشت.وقتی کودکی 8 ساله بود مادرش را بر اثر یرقان از دست داده بودو از همان موقع خوشیرینی های مستخدم خانه شان که 11 سال از پدرش بزرگتر بود دیده بود که بالاخره فروغ موفق شد و با پدرش ازدواج کرد.برای اینکه بیشتر از این عذاب بکشد به سرعت خودش را به اتاقش رساند و تا موقعی که صدای خواهرانش را نشنید از اتاق بیرون نیامد.از پله های مارپیچ خانه مجللشان پایین آمد و بلند سلامکرد و اوالین کسانی که جوابش را با مهر و محبت خالص دادند سه خواهرش بودند.وقتی نشست خوب به چهره ی سه خواهرش توجه کرد و در پس چهره ی آنان خاطرات برایش جون گرفتند.... [/JUSTIFY]

[JUSTIFY]فروغ از همان ابتدا از خواهران مظلوم و معصومش با آن سن کمشان کار می کشید و آنها را کتک می زد.هنوز هم یادش است که هرشب تن خواهرانش سیاه و کبود بود و آنان که جرات گریه کردن نداشتند پتو های خود را به دندان می گرفتند و زجر می کشیدند و تا صبح پلک روی هم نمی گذاشتند.فروغ هر سه ی آن ها زود به خانه ی بخت فرستاده بود تا کمتر برایش مزا حمت ایجاد کنند ولی مگر سه دختر مظلوم چه مزاحمتی داشتند؟ با صدای خواهر بزرگش افکارش در هم شکست:داداشم نمی خوای به زندگیت یه سروسامونی بدی؟ فعلا که نه به فکرشم و نه موقعیتشو دارم. چرا موقعیتشو نداری؟ وضعیت مالی خوبی که داری.پزشک هم که هستی.خونه و ماشینم که داری.ماشاالله بزنم به تخته خوشگل و خوشتیپم که هستی.دیگه موقعیت از این بهتر؟ دیگه بهونه نیار. حالا ببینم چی میشه. سر میز شام نشسته بود ولی فکرش جایی دیگر بود.آن دختری که امروز به بیمارستان آورده بودند زیادی فکرش را مشغول کرده بود و با غذایش بیشتر بازی می کرد تا اینکه فروغ گفت:پسرم چرا با غذات بازی می کنی؟ دوست نداری؟ از لحن متملق و چاپلوسانه و دلسوزی های ظاهری فروغ متنفر بود که حد و مرز نداشت.این طور مواقعا بیشتر دوست داشت به جای جواب دادن او را با دستان خودش خفه کند ولی بجای خیال پردازی گفت:اولا من پسر تو نیستم.دوما به تو ربطی نداره که من غذا می خورم یا نه.تو سرت به کار خودت باشه. آقای صبوری که از رفتارهای زننده همسرش بی اطلاع بود گفت: درست حرف بزن پسر. این چه طرز حرف زدنه؟ از جایش برخاست و قصد رفتن کرد که با صدای پدرش میخکوب شد:فرزاد بشین. صدای پدرش آنچنان با تحکم بود که ناخوآگاه سرجایش نشست و فروغ لبخندی از سر پیروزی زد. به بیمارستان که رسید اولین کاری که کرد این بود که سری به بیمار دیروزی بزند.وارد اتاق که شد دختری جوان روی صندلی خوابش برده بود را دید و حدس زد که خواهرش باشد.به بالا تخت نگاهی کرد و با خود زمزمه کرد:نرگس حسینی. او را مکعاینه کرد و متوجه شد بهبودی نسبی یافته و امروز می تواند مرخص شود خیلی خوشحال شد ولی این خوشحالی دوامی نداشت زیرا این فکر که او از اینجا برود و دیگر او را نمی دید بسیار او را آزار می داد. باغ خیلی قشنگی بود.سرسبز با آبشاری که زیبایی آنجا را صد چندان می کرد.همینطور محو اطراف خود بود که اسبی سفید و بسیار زیبا از آسمان به طرف باغ آمد.در کمال تعجب دید که آقا عبادالله سرحال و شاداب از اسب پیاده شد و به طرفش آمد.چشم نابینای پدر خوب شده بود و چیزی که حیرتش را بیشتر کرده بود این بود که پدر جوان شده بود.پس گفت:بابا خودتی؟ سلام دخترم سلام بابایی.بابا جونم چرا ما رو تنها گذاشتی و رفتی؟ تو که گفتی همیشه کنارمی؟ چرا با بی رحمی تمام رفتی و ما رو غصه دار کردی؟ حالا ما بدون تو چیکار کنیم؟ نرگس جان من همیشه در کنارتونم و مراقبتونم.من بی رحم نیستم فقط مهلت زندگیم تموم شده بود.تعداد نفسهام تموم شده بود.عزیزم تو با این کارات منو عذاب می دی.تو باید مواظب بقیه هم باشی.گریه کن تا آروم شی.گریه کن.گریه کن.... وبا گفتن این جمله ناپدید شد.نرگس در آن باغ بزرگ می دوید و پدر را صدا میزد و فریاد می کشید:بابا.بابا تورو خدا برگرد پیشمون.باباااااااااااا که ناگهان از خواب پرید.عرق سردی روی تمام بدنش نشسته بود.قلبش بی قرارتر از همیشه می تپید.فاطمه سریع پرستار را صدا زد و پرستار مسکنی به او تزریق کرد که باعث شد آرام بخوابد. دو هفته ای می شد که مرخص شده بود ولی وقتی جای خالی پدر را می دید.وقتی به جای صدای پدرش موقع اذان صدای ناآشنای دیگری در گوشش می پیچید.تاب نمی آورد و آنقدر جیغ می زد که از حال می رفت.دیگر همه ی اعضای خانواده علاوه بر غم مرگ عزیزترین عضو خانواده غم حال و اوضاع نرگس را نیز داشتند.فرزاد هرروز به خانه ی آنها می رفت تا حال او را جویا شود و هردفعه او را ناآرامتر از قبل میافت.... [/JUSTIFY]

[JUSTIFY]هوا سرد بود و همه جا را مه پوشانده بود ، جایی مشخص نبود..... یکی یکی از روی قبرها رد می شدو همانطور با ترس و لرز جلو می رفت... تاریکی هوا به شدت او را ترسانده بود،از دور قامت مردی را دید که خیلی به نظرش آشنا به نظر می رسید پس به سمتش رفت که ناگهان به سمتش برگشت.باورش سخت بود آن مرد دکتر صبوری بود که می گفت: نرگس بیا ببین این قبر پدرته ولی بدن تو عذابش دادی،تو دقش دادی،تو یه قاتلی،قاتل بی رحم... که صدایی از قبر آمد.،صدایی شبیه به فریاد.آری ،این صدای فریاد پدر بود که قلب دختر را به درد آورده بود.... به قبر گاهی انداخت،داخل قبر باغی سرسبز و زیبایی بود که پدر درون آن ایستاده بود ولی چیزی که با عث حیرتش می شد این بود که دور تا دور پدر شعله زبانه می کشید و فریاد می کشید: نرگس این آتیش نتیجه ی رفتارهای خودته، آره من فکر می کردم می تونم خانواده رو به دست تو بسپارم ولی تو حمایتشون که نمی کنی هیچ عذابشونم می دی... قصد داشت وارد قبر شود ولی نمی توانست پس بلند بلند گریه کرد و با عجز و ناتوانی گفت:بابا منو ببخش،ببخش،خواهش می کنم.... که ناگهان با تکانی از خواب بیدار شدو فاطمه را دید که با نگرانی به او خیره شده و می گوید: نرگس جان چیزی نیست فقط خواب دیدی.... ولی نرگس در این فکر بود که چقدر خواهرش را دوست دارد و در این مدت چقدر لاغر و ضعیف و رنگ پریده شده است.در یک لحظه فاطمه را به آغوش کشید و او را بوسید و گفت:فاطمه جان منو ببخش،تو رو روح بابا منو ببخش خیلی اذیتت کردم خودم می دونم.... آبجی تو که کاری نکردی که ببخشمت فقط یه خورده شوکه بودی که منم اینو درک می کنم... تصمیمش را گرفته و عزمش جزم بود،باید همه چیز را مرتب می کرد و همان نرگس قبلی می شد... کلافه به نظر می رسید،دوست داشت زودتر ساعت کاری به پایان برسد و به سراغ آن دختری که تمام اوقات فکرش را مشغول کرده بود برود.بالاخره انتظارش به اتمام رسید.زنگ در خانه را که فشرد در کمال تعجب دید که خود نرگس درب را گشود. سلام آقای دکتر،خوش اومدین بفرمایید داخل. سلام...ممنون...شما حالتون خوبه؟!!! بله،به لطف شما خیلی بهترم.چرا دم در بفرمایید داخل،خواهش می کنم. فرزاد وارد حیاط شد و بر روی تخت نشست.نرگس گفت:ببخشید یه چند لحظه می رم براتون چایی بیارم. زحمت نکشید.خواهش می کنم چه زحمتی و با گفتن این جمله فرزاد را با افکار آزردهنده کودکی تنها گذاشت.فرش روی تخت او را یاد فرشی می انداخت که فروغ،موهای مواج و زیبای خواهرانش را در دستانش می پیچاند و روی آن فرش به دنبال خود می کشاند،پوست لطیف و نرم کمرشان کاملا از بین می رفت،همان مواقعی که صدای گریه ی آرام آنها را می شنید ولی جرات شکایت نداشت،همان موقعی که....جناب دکتر،دکتر،آقای صبوری. افکارش از بین رفت و گفت:بله بله ببخشید حواسم نبود. خواهش می کنم،بفرمایید چای،سرد شد راضی به زحمت شما نبودم. این حرفا چیه؟کدوم زحمت؟شما به گردن من خیلی حق... با صدای زنگ در که پشت سر هم و بدون وقفه بلند شده بود حرفش قطع شد ،با سرعت خودش را به در رساند وآن را گشود.علی کوچولو با چشمای گریان نرگس را محکم کنار زد و سریع به داخل خونه رفت پس ناخودآگاه فرزاد و نرگس هم سریع به دنبالش رفتند.علی کیفش را به کناری انداخت و گوشه اتاق دوپایش را در آغوش گرفت و سرش را روی آنها گذاشت و با صدای بلند گریه کرد.قلب نرگس از گریه ی برادر کوچولویش به شدت به درد اومد پس سریع به طرفش رفت و گفت:چی باعث شده که علی،داداش خوشگل من،اینجوری چشمای قشنگشو خراب کنه؟ علی هیچی نمیگفت و فقط گریه می کرد. علی جونم نمی خوای به آبجی بگی چی شده؟ علی تو رو خدا این طوری گریه نکن،آبجی طاقت گریه هاتو نداره ها. بالاخره سرشو بالا گرفت با صدایی که از شدت گریه می لرزید گفت:آجی من دیگه مدرسه نمی رم،دیگه دلم نمی خواد اونجا برم،از اونجا بدم میاد... چرا عزیز دلم؟ کسی چیزی بهت گفته؟هرکی بوده خودم می رم بهش می گم کسی حق نداره به داداش خوشگل من چیزی بگه.خودم دعواش می کنم. آجی،امروز توی مدرسه بچه ها داشتن بازی می کردن منم خواستم مثل همیشه برم باهاشون بازی کنم ولی، ولی، ولی و چونه ی علی کوچولو شروع به لرزش کرد اما به زور ادامه داد:ولی اونا گفتن ،گفتن ،گفتن، گفتن تو دیگه بابا نداری پس حق نداری با ما بازی کنی بعدم تو کلاس مسخره می کردن و می گفتن:هو هو این بابا نداره،نیگاش کنید،بی بابائه. نرگس احساس خفگی می کرد گویی کسی با دستانی قوی او را خفه می کرد.فرزاد بغضش را قورت داد و گفت:علی آقا،مرد که گریه نمی کنه بعدم کی گفته تو بابا نداری ؟ از این به بعد من می شم بابای تو.باشهپسرم؟ برق خوشحالی در چشمان زیبای علی درخشید.از جایش پریدو فرزاد هم دستانش را گشود. [/JUSTIFY]

[JUSTIFY]یک ماه از آن موضوع گذشتهو فرزاد هم هر روز به بهانه ی علی آنجا بود. یک روز که علی بعد از بازی طولانی به خواب رفته بود.فرزاد فرصت را مناسب دید تابا نرگس حرف بزندپس گفت:نرگس خانم میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ چیزی شبیه خوشحالی در قلب نرگس لرزید پس با خجالت گفت:خواهش می کنم.بفرمایید. راستشو بخواین چند وقتی هست که می خوام در این مورد باهاتون صحبت کنم که وقت نمی شد اما امروز فکر کنم زمان مناسبی باشه،می خواستم اگه قابل بدونید با خانواده برای امر خیر خدمت خانوادتون برسیم. نرگس از یک طرف خوشحال و از طرفی دیگر شکه شده بودپس با خجالت و رویی سرخ سرش را به زیر انداخت و هیچ نگفت پس فرزاد ادامه داد:می خواستم نظر خودتونو بدونم؟ من...من...ههههههههرچی مادرم بگن و به سرعت از اتاق خارج شد و فرزاد را در همان خوشحالی خود باقی گذاشت. سر میز شام هیچکدام حرفی نمی زدند تا اینکه فرزاد گفت:بابا می خواستم در مورد موضوعی باهاتون صحبت کنم... بگو پسرم،گوش می کنم. بابا،من...من...می خواستم بگم که...که...می خوام ازدواج کنم و نفسی از روی آسودگی کشید. این که عالیه پسرم،به فروغ می گم تا برات یه دختر خیلی خوب پیدا کنه... راستش...بااجازه شما من خودم کسی رو....نتوانست جمله اش را تکمیل کند و از روی خجالت سرش را پایین انداخت... پدر قهقهه ای سر داد و گفت:فقط آدرسشونو بده تا ببینم چی میشه. دل توی دلش نبود،خیلی اضظراب داشت و مدام اتاق را با راه رفتن هایش گویی که متر می کرد.بالاخره صدای ماشین پدر را شنید و چند دقیقه بعد صدای قرم های محکم و استوار پدر به گوشش رسید پس به سرعت از اتاقش خارج شد و گفت: سلام بابا،خسته نباشین. سلام پسرم،بیا اتاقم کارت دارم. به دنبال پدر به اتاقش رفت.چیزی از چهره ی پدر مشخص نبود تا اینکه گفت:فرزاد می خوام بدون مقدمه برم سر اصل موضوع،خانوادش خیلی خوبن ولی اولا وضع مالیشون و دوما اعتقاد و ایمانشون با خیلی تفاوت دارهکه دومی خیلی مهمتر از اولیه ولی به نظر من هیچکدوم مهم نیست چون مال که برای هیچکس موندگار نیست و اعتقاد افراد هم که یه موضوع شخصیه پس باید بگم من مشکلی با این موضوع ندارم به فروغم می گم باهاشون قرار خواستگاریو بذاره،حالا هم برو آقا داماد که خسته شدم از بس حرف زدم،برو دیگه،چرا داری منو نیگا می کنی؟ حرف های پدر هنوز هم هضمش برای فرزاد سخت و دشوار می نمود،با دهانی باز و چشمان گرد شده پدر را می نگریست و پدر هم با لبخندی زیرکانه اورا نگاه می کرد که یکدفعه فرزاد فریاد زد:بابا دوست دارم،بابا خیلی خوبی،الا از خوشحالی نمی دونم چیکار کنم؟ وای،خدایا من چقدر هولم!!! برو پدرسوخته،این حرکات چیه؟ مگه دختری که اینقدر ذوق می کنی!عین مرد محکم و استوار برو خواستگاری! با اینکه زمان کمی به آمدنشان مانده بود هنوز هم برایش غیرقابل باور بود،دکتر فرزاد صبوری قرار بود به خواستگاریش بیاید!او هیچی از او نمی دانست یعنی می دانست،این که او وضع مالی بسیار خوبی دارد،پدرش کارخانه دار هست و کلی زمین و ویلا چه در ایران و چه در خارج از کشور داشت،با نامادری و پدرش زندگی می کنه،سه خواهر دارد،پس چه چیز را نمی دانست؟ او تا به حال چهره و ظاهر دکتر را درست ندیده بود خب دختر نجیب باید هم همین باشه و با خودش فکر کرد ظاهر مهم نیست،مهم اخلاق و ایمان هست که دکتر این دو را داشت. نرگس جان،دخترم چایی بیار. سینی به دست و سربه زیر وارد اتاق شد، به همه سلام کرد و اول به اقای صبوری چای تعارف کرد:به به چه چایی خوش رنگ و بویی معلومه از اون چایی های خوش طعمه،دستت درد نکنه دخترم. از این مرد خیلی خوشش آمد و حس کرد جای خالی پدرش را می تواند برایش پر کند. بعد سینی را جلوی فروغ گرفت و او با چاپلوسی هر چه تمامتر گفت:دست عروس گلم درد نکنه،معلومه خونه داریت تکه عزیزم. نرگس به لبخندی اکتفا کرد،دلیلش برایش مشخص نبود ولی برعکس آقای صبوری که از تعریفش لذت برد،از تمجید این زن خوشش نیامدو حس کرد بوی تملق و چاپلوسی می دهد. سینی را جلوی فرزاد گرفت،فرزاد با دستانی لرزان چای را برداشت که ناگهان لرزش دستان نرگس هم بیشتر شد و تعادلش را از دست داد و سینی چای روی پای فرزاد واژگون شد. فرزاد مثل فنر از جای پرید و با یک دست شلوارش را باد می زد و با دستی دیگر پایش را باد می زد تا کمی خنک شود. شلیک خنده اقای صبوری در جمع که زده شد بقیه هم شروع به خندیدن کردند ولی نرگس از فرط خجالت دوست داشت زمین دهن باز کند و او را ببلعد ومدام عذر خواهی می کرد. فرزاد کمی آرام گرفت و نشست و در همین حال گقت:خواهش میکنم،اشکالی نداره،ولی از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداستتتتتت. همه ی افراد در جمع خندیدند ولی نرگس به ظاهر خجالت می کشید و در درون قهقهه می زد. حرف های ابتدائی زده شد و نرگس و فرزاد هم کمی با هم صبحت نمودند. در باورش نمی گنجید که این دختری که در آینه به او زل زده است،خودش باشد.[/JUSTIFY]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]قسمت دوم:[/align][align=CENTER].[/align][align=CENTER].[/align][JUSTIFY]ابروهایش کمانی تر و زیباتر شده بود و چشمانش درشتتر می نمود،با اینکه قبلا هم پوست سفیدی داشت ولی سفیدتر از قبل شده بود،پوست صورتش همچون گلبرگی نازک و لطیف شده بود. ماشاالله ، هزار الله اکبر چقدر خوشگل شدی عزیز دلم. ممنون. با خودش فکر کرد چرا تعریف و تمجید فرزانه(خواهر بزرگ فرزاد) بوی چاپلوسی و دروغ می دهد؟دلیلش ولضح نبود. برای بار سوم عرض می کنم،عروس خانم،دوشیزه نرگس حسینی آیا بنده وکیلم شمارا به عقد و نکاح دائمی آقا داماد،آقای فرزاد صبوری در آورم؟آیا بنده وکیلم؟ با اجازه مادرم و سایر بزرگترها ، بله. صدای کل و دست زدن در اتاق عقد غوغا می کرد.هر دو همزمان به سوی یکدیگر برگشتند و حال برای نخستین بار بود که چهره ی یکدیگر را می دیدند.... سرم رو بلند کردم،آخییییییی الهی نرگس و فرزاد چقدر شیگورین تا لحظه ی عقد همدیگرو ندیده بودن.ولی این فروغ چقدر بی شعوره.... چشمام چقدر می سوزه،وای خداجونم سرم چرا اینقدر درد می کنه؟ آخه دختره ی بی عقل اینم پرسیدن داره؟ دو ساعته یه بند داری رمان مادر گرامیتو می خونی بعد می گی چرا سرم درد می کنه؟ واقعا که. از روی تختم بلند شدم و از آینه به خودم نگاه کردم.واااااای این دختره کیه؟ چرا شبیه دراکولاست؟ چشماش که دو کاسه خونه.موهاشم سیخ سیخ شده. موهامو برس کشیدم تا مامان دعوام نکنه.بعد از اتاقم خارج شدم..... [/JUSTIFY]

[JUSTIFY]از اتاقم که بیرون اومدم.وااااااااای باز که این مادر بنده پای تلفنه.روی زمین با فاصله کمی از تی وی دراز کشیدمو غرق در فیلم سینمایی شدم که با صدای مامان 2 متر از جام پریدم هوا:ترنمممممم بله بله چی شده؟ چرا هرچی صدات می کنم جوابمو نمی دی؟ ببخشید حواسم نبود.مادر من نمی گی من سکته کنم.قلبم وایساد. بعد مامان با یه لحن محکمی گفت:ترنم چند بار بهت گفتم روی زمین،اونم جایی که فرش نیست و سنگه دراز نکش؟ها؟ آخه کمر درد می گیری،کمرت سرما می خوره. مامان اینقدر بدم میاد تی وی رو از دور ببینم بخوامم بشینم خسته می شم،بخدا نه تا حالا کمر درد گرفتم نه کمرم سرما خورده. ؟آخه من به تو چی بگم؟ الان بچه ای حالیت نمی شه همسن من بشی صدتا مریضی می گیری...آآآآآآآآخ چی شد مامان؟ چیزی نیست.سرم تیر می کشه. مامان هرچند وقت یکبار یا سر درد می گیره یا دوباره اون مریضیش اذیتش می کنه.یه جورایی ازش خیلی حساب می برم برعکس بابا.کلا زندگی ما برعکسه من هرکاری بخوام بکنم به بابا می گم بابا هم مامانو راضی می کنه. مامان الان با کی حرف می زدی؟ با ترانه. واااااااای،مامان چقدر باهاش حرف می زنی؟بخدا این تلفن داغ کردا.اصلا پس چرا شوهرش دادی؟می ذاشتی پیش خودت بمونه... خب بچم می خواد برای شوهرش غذا درست کنه.مجرد که بود دست به سیاه و سفید که نمی زد.مجبورم تلفنی بهش دستوری آشپزی بدم. مادر من خب براش یه کتاب آشپزی بخر. نمیشه،این کتابا همش چرت و پرته. اومدم پای نت ،یه مطلب جدید تو وبلاگم گذاشتم و یه آهنگ دانلود کردم .اینقدر سرگرم شده که متوجه نشدم دو ساعت و نیمه که همینجور به مانیتور خیره شدم.با صدای به هم خوردن آویز بالای در اتاقم به خودم اومدم.... [/JUSTIFY]

[JUSTIFY]برگشتم و بابا رو تو چهارچوب در اتاقم دیدم:سلام ترنم خانم گللللل سلام خوبی بابا؟ مرسی ترنم؟ دوباره که به مدت طولانی پای کامپیوتر نشستی؟ دخترم چشمات آسیب میبینه. بابا از کجا فهمیدی؟ چشمات تابلوئه... همیشه عادت بابا بود که مدام به من تذکر بدن. بابا که رفت تصمیم گرفتم ادامه ی رمانو بخونم: از نظر فرزاد او همانند گل نرگس زیبا و یکتا و خوشبو بود،هیچ میل و رغبتی که از او نگاه گیرد نداشت و گویی زمان و مکان برایش همینجا متوقف شده بود.نرگس در لباس عروس و با آرایش مو و صورت اختلاف زیادی با فرشته ها نداشت،آن شب برای هر دو بهترین شبی بود که تا به حال سپری کرده بودند... قرار بر این شده بعد از 4 ماه یک عروسی مجلل برگزار کنند. عقدکنان فاطمه بود وهمگی خوشحال.در ای بین فقط نرگس جای پدرش را خالی می دید بغض گلویش را می فشرد،به یاد دارد پدر چقدر آروزی دیدن چنین روزهایی را داشت... این 4 ماه همچون برق و باد گذشت،هر دو نهال عشق را در وجودشان خوب پرورانده بودند.در این مدت نرگس عشق خالص فرزاد را دیده بود،اینکه سعی داشت هر روز نرگس را به گردش ببرد و بهترین وسایل را برای او خریداری کند.حرفهای فروغ و فرزانه و فریبا زیبا بود ولی نرگس را گول نمی زد زیرا او متوجه شده بود حرفهایشان بوی کنایه و تمسخر می دهد،سخنان آنها مانند سیب سرخی بود که با نیش حرفشان آغشته به سم بود...فرنوش اما ساده دل و بی ریا بود. نرگس مهسا و ماهان فرزندان فرزانه را خیلی دوست می داشت،شاهرخ هم پسربچه ی بامزه ای بود که شباهت عجیبی به مادرش که فریبا باشد داشت... عروسی فاطمه همه در پوست خود نمی گنجیدند.هیاهو بیداد می کرد،نرگس اما خوشحال از اینکه خواهرش سر و سامان گرفته.حسین آقا هم مرد خوبی بود و می توانست فاطمه را خوشبخت کند.حسین با آن حقوق معلمی مطمئنا می توانست برای او مناسب باشد.... نرگس و فرزاد تصمیم خود را گرفته بودند و این تصمیم را با خانواده های خود مطرح کردند،خانواده نرگس مخالفتی نداشتند ولی آقای صبوری سخت مخالف بود اما با پافشاری انها همگی موافقت کردند که با یک سفر به مکه مکرمه زندگی خود را آغاز کنند.و زندگی آنها به خوبی و خوشی اغاز شد،اغازی که گرچه آسان به وجود آمده بود ولی راه این زندگی سخت بود،راهی پر از فراز و نشیب،راهی پر از تلاطم فتنه ها و کنایه ها،راهی که از گزند دشمنان مصون نخواهد ماند و حال باید دید نرگس و فرزاد با این راه دشوار چه خواهند کرد...! [/JUSTIFY]

[JUSTIFY]زندگی آنها به خوبی و خوشی اغاز شد،اغازی که گرچه آسان به وجود آمده بود ولی راه این زندگی سخت بود،راهی پر از فراز و نشیب،راهی پر از تلاطم فتنه ها و کنایه ها،راهی که از گزند دشمنان مصون نخواهد ماند و حال باید دید نرگس و فرزاد با این راه دشوار چه خواهند کرد...! خوشبختی را تک تک سلولهایشان احساس می کردند و وقتی این خوشبختی تکمیل شد که متوجه شدند نرگس باردار است.فرزاد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، همگی به جز آن سه نفر خوشحال بودند(اون سه نفر رو که دیگه خودتون میشناسید) زمانی که سونوگرافی مشخص کرد فرزند آنها پسر است هیچکس در پوست خود نمی گنجیدجز فرزانه و فریبا که آتش حسادت در وجودشان شعله ور شده بود چون آن زمان اگر فرزند اول پسر می شد چز افتخارات زن محسوب می شد.هوای بهمن ماه سرد بود و سوزناک،نرگس درد زیادی را متحمل شده بود حال که فرزندش در آغوش گرم از محبتش برای نخستین بار از شیره ی جان او سیراب می شد تمامی آن درد را به فراموشی سپرد. سلاااااااام نرگس خاااااااااااانم،حال خودت و اون کوچولو چطوره؟ سلام عزیزم، هر دوتامون خوبیم. ای جانم نیگاش کن ، ماشاالله برا خودش پهلوونیه،دکتر می گفت وزن بچه زیاد بوده و خانمتون درد زیادیو متحمل شده.خانمم خیلی درد کشیدی؟ بمیرم براتتتتت خدا نکنه،بچم فقط درشته ... با صدای تقه در فرزاد از نرگس فاصله گرفت و همزمان انیس خانوم وارد اتاق شد و گفت: ببخشید ولی خانوادهی اقا فرزاد اومدن. خواهش می کنم حاج خانم،بفرمایید. فرزاد و نرگس اسم فرزند زیبا و تپل و به قول نرگس درشت خود را تیرداد گذاشتند.هرکس تیرداد را برای نخستین بار می دید گمان می کرد 3 یا 4 ماهه هست.تیرداد کوچولو کلافه بود هرچه فرزاد شیرخشک بهع او می داد گویی سیر نمی شد و آن قطره های کوچک شیر برایش کافی نبود ، فرزاد با یک تصمیم آنی قیچی را برداشت و از سر پستونک شیشه شیر خشک برید،حال تیرداد با ولع کامل جرعه جرعه شیر می خورد گویی تازه داشت سیر می شد. فرزاد خنده اش گرفته فرزندش کاملا به خودش رفته بود و از غذای کم بدش میامد.... حمید پسر فروغ به ایران بازگشته بود و به نظر من اخلاق او کاملا شبیه به مادرش بود.نرگس از نگاه های خیره ی حمید اصلا احساس خوشایندی نداشت . تیرداد 8 ماهه بود که نرگس برای بار دوم باردار شد و دوباره خوشحالی به دل همگی بازگشت،رد هوای گرم و سوزان تیر ماه دختری به سفیدی برف و به زیبایی خود نرگس پا به دنیا نهاد.صدای گریه اش گویی ترانه ای بود که خوشبختیشان را نکمیل می کرد پس نام او را ترانه نهادند.همگی ترانه را دوست داشتند و اعتقاد داشتند که او بسیار زیباست. تیرداد با آن سن نسبت به ترانه احساس مسئولیت داشت و هر موقع ترانه گریه می کرد با ان قد و قواره ترانه به زور بغل میکرد نوازشش می کرد و عجیبتر اینکه ترانه نیز آرام می شد. عروسی حمید با دختر عمویش بود و چون آقای صبوری با ایمان و اعتقاد بسیار بود پس به اجبار او عروسی قسمت مردانه از زنانه جدا بود.نرگس کمی تپلتر و صد البته زیباتر شده بود و علاقه زیادی نسبت به رقص و شادی داشت پس شروع به رقصیدن کرد،زنانی که نشسته بودند به فریبا گفتند:این خانمی که سفید و زیباست عروس شماست؟ فریبا از لای دندان های کلید شده اش غرید: بله،چطور؟ آخه ماشاالله بزنم به تخته خیلی خوشگل و خوش قد و بالاست. شیطان آتش رشک و حسادت فریبا را بیشتر کردم و روی تمامی زخم های بچگی اش نمک پاشید پس بلند شد و فرزاد را از مردانه صدا زد.فرزاد گفت: فریبا جان کاری با من داشتی؟ داداش نبودی ببینی...نرگس جلوی مردها چه رقصی می کرد..!!!! کی؟؟؟؟؟؟؟ نرگس؟؟؟؟ محاله ممکنه. نه به جون خودم راست می گم،تو حرف منو باور نداری؟ چرا چرا باور دارم،ممنون که بهم گفتی فعلا خداحافظ داداش و فرزاد انقدر عاشق نرگس بود و غیرتی که حتی از فریبا نپرسید مرد در قسمت زنانه چکار می کند و اصلا پاپی قضیه نشد فقط فکر اینکه آن هیکل زیبا و پوست سفید را کس دیگری دیده باشد کافی بود که اورا تا سر حد مرگ عصبانی کند. فرزاد نرگس را زا قسمت زانانه صدا کرد و به زیر زمین برد.سیلی هایی بود که از جانب به صورت نرگس نواخته می شد، لگد به پا و زانو و شکم و پهلو نرگس می کوبید و نرگس بدون اینکه دلیلش را بداند فقط درد می کشید و گریه می کرد و می گفت:تو رو خدا فرزاد ، چرا می زنی؟ دهنتو ببند،لال شو نمی خوام صدای نحستو بشنوم. آن شب به بدترین شکل ممکن گذشت و نرگس حتی دم نزد،همه چیز شبیه به کابوس وحشتناک بود.... [/JUSTIFY]

[JUSTIFY]ترانه و تیرداد هر روز زیباتر و البته وابسته به یکدیگر می شدند.نرگس تاب تمام رفتارهای توهین آمیزی که با خودش می شد را داشت ولی طاقت نداشت حتی فرزندانش بغض کنند و دل کوچکشان ناراحت شود.تیرداد به فرزاد خیلی وابسته بود و هیچ وقت از او جدا نمی شد ولی فریبا او را به زور از آغوش پدرش بیرون می کشید و تیرداد هم گریه بلندش به هوا می رفت و با زبان بچه گانه می گفت:بابا،بابا...و فریبا نمی گذاشت فرزاد فرزندش را با خودش به گردش ببرد. یک شب همگی در خانه ی اقای صبوری جمع بودند، زنان با هم و مردان هم با هم به صحبت پرداخته بودند.که فرزانه در جمع زنانه ی خودشان خطاب به نرگس گفت:خوبه والا،یتیم که بودی،فقیرم که بودی بعد ازدواج خوب می پوشی و می گردیفخونه ی بابات که از این چیزا نبود حداقل اینجا ببین چشم و دلت پر بشه جایی آبرومونو نبری... چیزی در دل نرگس فرو ریخت ، بغض عجیبی به گلویش راه پیدا کرده بود.از جایش برخاست و به طرف اتاق رفت که پشت در اتاق صدای مکالمه ی فریبا و فرزاد نظرش را جلب نمود: داداش بیا طلاقش بده،ببین چقدر چاق و زشت شده ! خودم برات یه زن خوب و همه چی تموم می گیرم. لازم نکرده،هر جوری باشه من دوسش دارم و نیازی هم به زن دیگه ای ندارم. دنیا با تمام وسعت خود بر سر نرگس آوار شد،خدایا چرا اینها اینقدر دوست دارند زندگی برادرشون به هم بخوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مثل همیشه چادرش را بر سرش انداخت، دست تیرداد را گرفت و ترانه در آغوشش جای داد،درب خانه را گشود حمید را منتظر دید،اگر با نگاه می شد عمل خوردن را نیز انجام داد تا بحال مطمئنا حمید نرگس را با آن نگاه نا پاک قورت داده بود و نرگس چقدر سعی می کرد تا خود را بیشتر بپوشاند در صورتی که حجابش از هر نظر کامل بود. نرگس باز هم فرزاد را بدون دلیل عصبانی می دید که با سرعت هرچه تمام تر به طرف خانه حرکت می کرد،تیرداد و ترانه به خواب عمیقی فرو رفته بودند،به خانه که رسیدند فرزاد با خشونت زیادی دو طفل معصوم را بغل کرد.وقتی نرگس پتو را روی دو فرزندش مرتب کرد از اتاق بیرون آمد،خون چشمان همسرش را به وضوح دید، با فریاد فرزاد رعشه بر اندامش افتاد:به خدا می کشمت،زندت نمی ذارم،مرد نیستم اگه خونتو نریزم... دست نرگس را گرفت و پیچاند و پیچاند و او احساس می کرد که دستش مطمئنا قطع خواهد شد.موهای نرگس را در دستانش گرفت و دور دستان قوی و مردانه اش پیچاند ، محکم موهای پرپشت او را عقب کشید و خیلی کوبنده و ناگهانی سرش را به دیوار زد،این کار را دیوانه وار پشت سر هم انجام می داد. با پای قوی و مردانه و سنگین به شکم مادر فرزاندانش می زد.باز هم فتنه ای دیگر از طرف خانواده ی فرزاد ولی این بار حمید بود که به فرزاد گفته بود:زنت با لباس نازک و بدن نما جلوی من اومده و من از خجالت حتی نتونستم سرمو بالا بگیرم!!! حمید و خجالت؟؟؟؟؟؟؟ موضوع عجیب و غریبی است.... [/JUSTIFY]

[JUSTIFY]همگی دور هم جمع بودند که نرگس گفت:فرزاد بلند شو بریم دیگه دیر شد بچه ها صبح باید برن مدرسه چشم خانومم فرزانه گفت:داداش نباید به زنت چشم بگی،پرو میشه ما به خانوممو ن چشم می گیم،بترکه چشم حسود وا داداش حسود کجا بود؟ شوخی کردم.ولی نرگس آتش حسادت را در چشمان فرزانه دید و یه لحظه حس کرد آشوبی دیگر در راه است. وقته به خانه رسیدند،نرگس فرزاد را که با حالت عصبی و خشم به او خیره شده بود را دید.نرگس دیگر تاب و توانش رو به اتمام بود.با صدای فریاد فرزاد به خود آمد:گمشو بیرون،تو این خونه جای زن کثیفی مثل تو نیست،برو بیرون و یک سیلی به صورت تپل ولی ظریف نرگس نواخت و پشت سر آن مشت هایی بود که نثار صورت و شکم نرگس می شد.لگدهایی که به شکم نرگس می زد تمامی نداشت و فرزاد موقعی به خود آمد که نرگس بی هوش روی زمین افتاد،دستپاچه شد و هر چه مهارت پزشکی داشت فراموش کرد پس تنها کاری که توانست انجام دهد رساندن همسرش به بیمارستان بود،در راه به این فکر کرد شاید فریبا دروغ گفته که نرگس جلوی شوهر او لباس عوض کرده ولی خود فریبا گفته بود شوهرش خال روی بازوی نرگس را دیده دیگر از این نشانی بالاتر؟ دکتر با خانومت کشتی گرفتی؟ این چه حرفیه استاد. آخه داغون شده فرزاد سکوت کرد و حس کرد شاید استاد پیر شوخ طبعش موضوع را می داند و در قالب شوخی دارد به او کنایه می زند!!!! در هر صورت بدون مقدمه چینی باید بگم به ضربه ای که به شکم خانومت وارد شده دیگه امکان بچه دار شدن براش نیست. دنیا با تمام وسعت خود برای فرزاد تنگ شد و او را خفه کرد،خود را مسبب این اتفاق می دانست و هیچ وقت خود را نمی بخشید.... [/JUSTIFY]

[JUSTIFY]نرگس جلوی آینه ایستاد و با دقت خود را بررسی کرد: تاپ و شلوارک قرمز رنگش تضاد عجیبی با پوست سفید رنگش ایجاد کرده بود، موهای قهوه ای مواجش روی شونه هایش ریخته بود،آر ایش صورتش هم تکمیل بود، پس برای آمدن فرزاد همه چیز مرتب بود.این عادت نرگس بود که همیشه جلوی شوهرش لباس های زیبا پوشیده و خود آرایش کند ولی با خود فکر کرد وقتی تیرداد بزرگتر شود دیگر نمی تواند اینگونه در خانه لباس بپوشد....زنگ در بلند شد نرگس با فکر اینکه همسرش است قفل در را باز کرد و دوباره جلوی آینه ایستاد. صدای باز شدن در که آمد نرگس در همان حالتی که ایستاده بود گفت: سلام عزیزم.خسته نباشی. اما در آینه به جای تصویر فرزاد،تصویر شوهر فریبا را دید...تمام اعضای بدنش بی حس شد گویی در همان لحظه فلج شده باشد،پرویز ( شوهر فریبا) با لبخند چندشناکی از فرق سر تا نوک پای نرگس را می دید و هر لحظه به او نزدیکتر می شد...نرگس یک لحظه به خود آمد و با حالت دو سریع داخل اتاق رفت و درب را از داخل قفل نمود، از شدت ترس تمام بدنش می لرزید...صدای پرویز را از پشت در شنید: عزیزم،نمی خوای به هر دوتامون خوش بگذره؟ بیا بیرون تا هر دومون لذت ببریم.عزیززززززززم.....نرگس همچون ابر بهار اشک می ریخت،پس فرزاد کجا بود؟؟؟؟؟ خدایا خودت کمک کن. صدای فرزاد آمد:نرگسم،خانومی کجایی؟ اما فرزاد با دیدن پرویز سر جایش خشکش زد و آرام گفت:تو اینجا چی کار می کنی؟ پرویز خیلی خونسرد گفت: اومده بودم تو رو ببینیم در باز بود اودم تو منتظرت شدم تا بیای. اما نرگس کو؟ نمی دونم،ندیدمش. وقتی که نرگس از رفتن پرویز مطمئن شد و بیرون آمد.فرزاد اما از او پرسید:وقتی پرویز اومد کجا بودی؟ من...خواب بودم. نرگس می ترسید از گفتن حقیقت،این که باز فرزاد عصبانی شود... مثل همیشه بچه ها را خواباند ولی تیرداد نمی خوابید و مدام سراغ پدر را می گرفت و نرگس هم به دروغ گفت:پسرم تو بخواب،بابا اومد بیدارت می کنم و تیرداد هم با ذوقی کودکانه به خواب رفت. نرگس به شدت حالت تهوع داشت و حالش خوب نبود،فرزاد که امد نرگس موضوع را به او گفت ولی فرزاد با عصبانیت گفت: مگه میشه؟ تو اصلا نمی تونی بچه دار شی؟ نکنه عقده ی بچه داری؟ آره؟ نرگس اما سکوت کرد و صبح روز بعد مخفیانه رفت آزمایش داد.... فریبا مدادم عکسهایی را به برادرش نشان می داد ولی فرزاد سرش را پایین می انداخت و اصلا نگاه نمی کرد،تا بالاخره فریبا گفت:داداش ،داداش، فرزاد، نگاه کن، نگاه کن و با پافشاری عکسها را جلوی صورت فرزاد می گرفت که ناگهان فرزاد فریاد کشی:بس کن،جمعش کن این مسخره بازیا رو،این عکسا چیه به من نشون می دی؟ چرا به شوهر خودت نشون نمی دی؟برو فریبا برو...فریا جوابی نداشت که بدهد حق با برادرش بود او هیچ وقت حاضر نبود عکس آن انکن ها را به شوهرش نشان دهد ولی حالا برادرش را به گناه]نگاه ناپاک آلوده می کرد غافل از اینکه شوهرش نیازی به این چیزها ندارد خودش شناگر ماهریست... مثل همیشه نرگس پای ظرف شویی خانه فرزانه ایستاد تا ظرفها را بشورد، همیشه همین گونه بود که رد همه ی مهمانی ها نرگس همانند یک مستخدم کار کند و بقیه مثل شاهزاده ها پا روی پا بیندازند.آستین هایش را بالا زد آماده شد که ناگهان فریبا وارد آشپز خانه شد و فریاد زد : نرگس چیکار می کنی؟ آستیناتو بده پایین،مگه نمی بینی نامحرم اینجا نشسته. نرگس استینهایش را پایین زد ولی در آخر تمام استین هایش خیس شده بود.... باورش برای نرگس سخت بود،جواب آزمایش غیر قابل باور بود.او حامله بود... این بچه باید سقط بشه. این جمله همانند پتکی بود که بر سر نرگس و فرزاد کوبیده شد... چی؟ یعنی چی؟ چرا دکتر؟ چون اگه به دنیا بیا یا انگشتاش به هم،یا گوشاش به سرش،یا دستش به بدنش می چسبه و درآخر احتمال داره عقب افتاده بشه... نه،نه،من بچمو نمی کشم،اون بچه ی منه هرجور باشه دوسش دارم. اما خانم حسینی تنها بچه نیست که مشکل داره،این زایمان برای شما خیلی خطرناکه،متاسفانه باید بگم احتمال 10 درصد امکان زنده موندن شما در این زایمان وجود داره... فرزاد مدام بر سقط بچه اصرار می کرد و نرگس روی حرف خودش پافشاری می کرد تا اینکه یک روز که همگی در خانهمادر نرگس جمع بودند،انیس خانم که از ماجرا خبر داشت رو به فرزاد گفت:بچه برکته،نباید ضرری بهش وارد بشه،شما به دنیا بیارینش خودم هرجوری باشه بزرگش می کنم. اما حاج خانوم بحث بچه نیست،بحث اینه که ممکنه نرگس از اتاق عمل بیرون نیاد. انیس خانوم حرفی برای گفتن نداشت.... با فریاد فرزاد نرگس از خواب پرید،دید که شوهرش عرق کرده و نفس نفس می زند: چی شد فرزاد؟ جیزی نیست فقط یه خواب بود. نرگس من دارم چی کار می کنم؟ من می خوام بچمو بکشم؟ نه،تو نمی خوای کسی رو بکشی عزیزم ولی من داشتم با دستای خودم خاکش می کردم.... خواب دیدی فرزاد جان،اروم باش. ولی فرزاد ناآرامتر از آن بود که حرف های نرگس را در ک کند:[/JUSTIFY]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]قسمت سوم[/align][align=CENTER].[/align][align=CENTER].[/align]

نه نرگس،خودم دخترمونو که داخل قنداقی بود داخل قبر گذاشتم و روش خاک ریختم،من یه قاتلم،بچمو کشتم. عزیز آروم باش... آخه نمی دونی چقدر قشنگ بود،پوستش سفید که با برف اشتباه می گرفتی،چشماش سیاه سیاه بود طوری که توش گم می شدی،لباش اینقدر قرمز بود که احساس می کردی غنچه گل رز سرخه،وقتی می خندید چشماش یه خط باریک می شد، نرگسسسسسسسسسس من کشتمشششششششش. دیگر فرزاد هم در جبهه نرگس بود.... ___________ به بدنم کش و قوسی دادم و از روی تختم بلند شدم،خدا به دادم برسه حتما دوباره چشمام قرمز شده،پلکامو که روی هم گذاشتم سرم از درد ترکید،وای من چرا اینقدر جنبه ام کمه تا یه ذره به صفحه کاغذ خیره می شم رو به موت میشم؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی زودتر از اونی که فکرشو می کردم خوابم برد.صبح با صدای ترانه که صدام می زد از خواب پریدم.وااااااااااااای من دم دمای صبح خوابیده بودم هنوز کلی از خوابم مونده بود،تصمیم گرفتم جوابشو ندم ولی ولم نمی کرده که عین سیریش چسبیده بود به من بدبخت،آخرش دیدم دارم دیوونه می شم داد زدم:توروخدا ترانه ولم کن بذار بخوابم صبح خوابیدم. نمی دونم دلش واسم سوخت یا دید حریفم نمیشه در هر صورت رفت. بیدار شدم،آآآآآآآآآآآآآخیش خستگیم از تنم بیرون رفت جوری می گم هر کی ندونه فکر می کنه تا صبح چه کار سخت و طاقت فرسایی انجام دادم.چشمامو نیمه باز کردم ، چه خوب سرم خوب شده بود،چشمامو کامل که باز کردم دیدم بله ترانه خانم نشسته پای کامپیوتر بنده. خوب بود یه اجازه ایچیزی می گرفتی ها؟ بخدا صاحبش نمرده اینجا صحیح و سالم خوابیده... چه عجبببببب بیدار شدی!!!! چقدر می خوابی ؟؟؟؟؟؟؟ وای تو روخدا صورتشو نگاه حال آدم بهم می خوره نیگاش کنه در ضمن باید به اصلاعت برسونم که اینجا اتاق منه شما باید بری بیرون. دوباره خودشو لوس کرده بود و بچه گونه حرف می زد.زیاد از این لحن خوشم نمی اومد ولی چیزی نگفتم و رفتم دستشویی،خودمو که تو آینه دیدم فهمیدم این ترانه بنده خدا حق داشت عین ازدهای دوسر شده بودم پس یه صفایی به صورتم دادم وخوب شستمش. وارد اتاقم که شدم دیدم داره وسایلامو چک می کنه،کلا من اگه می خواستم چیزی رو از این ترانه پنهون کنم خواجه حافظ هم می فهمید اون موضوع چیه. ترنم،از اینکه فردا می خوای بری مدرسه چه احساسی داری؟ جوری می گی انگار می خوام وارد اول دبستان بشم فردا هم جشن شکوفه هاست. نخیرفمنظورم اینه که بعد از سه ماه دوری از مدرسه چه حسی داری؟ احساس اینکه دوباره بدبختی و امتحان و درس خوندن شروع میشه. خیلی بی ذوقی،همسن تو که بودم... پریدم وسط حرفش:حتما لیسانسه رو داشتی.نیست؟ و بعدم زدم زیر خنده. ترنننننم،دارم جدی حرف می زنمافهمسن تو که بودمواسه اول مهر خیلی ذوق داشتم. آخه چه ذوقی؟ چه کشکی؟مدرسه همش درس و امتحانه. نگو اینجوری،اینقدر دلم واسه مدرسه و نیمکت تنگ شده. بی خیال ترانه شدم و رفتم دلی از عزا درآوردم....

تا شب با ترانه حرف زدیم ،آهنگ گوش دادیم،خندیدیم و خلاصه خوش گذشت.با اینکه 7 سال ازم بزرگتر بود ولی هیچ وقت این فاصله سنیو احساس نکردم،شاید یکی از دلایلش این بود که من و ترانه هم سایز و هم قد هستیم یادش به خیر مجرد که بود هر جا می رفتیم با اینکه زیاد هم چهره هامون شبیه به هم نبود فکر می کردن دو قلوئیم چون همه ی لباسامونو عین هم می پوشیدیم فقط با رنگ متفاوت.ولی بعد از ازدواج چهرش از حالت دخترونه در اومد و دیگه هم مسلما مثل من لباس نمی پوشید. صدای ماشین تیرداد که اومد پریدم در خونه رو باز کردم و با حالتی که دکلمه می خونن دستامو دو طرف بدنم چرخوندم و گفتم:خوش آمدی برادرم،خوش آمدی به خانه ات،خوش آمدی. تیرداد خنده ای کرد و گفت:سلام،باز چی شده؟ چی کار داری؟ آخه هنوز مدرسه ها هم باز نشده که بخوام باهات درس کار کنم! اوا تیرداد این حرفا چیه می زنی؟ من مگه باید باهات کاری داشته باشم که باهات خوب باشم. ترنم کارتو بگو. کار خاصی ندارم فقط ویندوز کامپیوترم قدیمی شده برام عوضش کن. باشه،بذار از راه برسم بعد. اینم از این،ایول به داداش خودم که همه چی بلده.اگه تیرداد نبود من می خواستم چی کار کنم؟؟؟؟ با اومدن پوریا شوهر ترانه جمعمون جمع شد.تا دیروقت بیدار بودم و به اینکه دوباره باید درس بخونم فکر می کردم که خواب یهو منو با خودش برد. صبح با صدای مامانم که صدام می کرد از خواب ناز بیدار شدم.مانتو شلوار امسالم حسابی گشاد بود ولی خوب بود چون هم توش راحت بودم وهم اینکه ما معلم مرد داشتیم. به حیاط مدرسه که پا گذاشتم ناخودآگاه با چشمانم دوستامو جست و جو می کردم.سحر رو که دیدم به طرفش دویدم.....

وقتی به هم رسیدیم همدیگرو محکم بغل کردیم.آآآآآآآآآآآخیش دلم واسش تنگ شده بودااااااااا مشغول خوش و بش با سحر بودم و خنده هامونم حسابی به راه بود که دو تا دست جلو چشمامو سیاه کرد،دست ها رو که لمس کردم شادی رو فوری شناختم و با خوشحالی جیغ زدم: شادی تویی! و برگشتم و با ذوق فراوان بغلش کردم بنده خدا دیگه داشت له می شد ولی چیزی نمی گفت فکر کنم اونم خیلی دلش واسه من تنگ شده بود که سکوت کرد. جای خالی عاطفه خیلی عذابم می داد،پس چرا تا حالا نیومده بود؟؟؟؟؟؟؟ سر صف ایستادیم و طبق معمول مدیرمون شروع به سخنرانی کرد و ما هم زیر آفتاب سوزان می سوختیم و دم نمی زدیم که یکدفعه اسم خودمو از پشت سر شنیدم برگشتم و دیدم عاطفه تو صف بغلی وایساده دلم می خواست مثل سحر و شادی بغلش کنم ولی نمی شد پس بهش چشمک زدم که بعد برنامه میام پیشت.خلاصه مدیرمون که اولش گفته بود:بچه های عزیز من می دونم که هوا خیلی گرمه و شماها هم خسته این پس زیاد حرف نمی زنم.... بعد دو ساعت حرفش تموم شد(بخدا تایم گرفتم دقیقا 2 ساعت حرف زد) بچه ها نوبتی می رفتن و هدیه اول مهرشونو می گرفتن بقیه بچه ها هم داخل حیاط تا نوبتشون بشه با هم صحبت می کردن،منم اوضاع رو که مساعد دیدم سریع به سمت عاطفه پرواز کردم،مشغول تعریف خاطره ای از تابستون بودم که مدیرمون دید نمی تونه بچه ها رو نظم بده و جمع و جورشون کنه دیواری کوتاه تر از من پیدا نکرد و پشت میکروفون گفت:صبوری!چرا خارج از صفت هستی؟؟؟؟؟ برو داخل صفت ببینم. منم ته تغاری و لوس و بی جنبه بهم بر خورد و بغض کردم ولی با این شادی و سحر مگه آدم مجالی برای غصه خوردن پیدا می کنه؟؟؟؟؟ اینقدر مسخره بازی درآوردن که همه چی یادم رفت. هر سه زنگ معلم داشتیم و بدتر اینکه هر سه تاشونم درس دادن،معلم هم معلم های قدیم،والا! خلاصه خسته و کوفته رسیدم خونه...

مامان طبق معمول داشت با تلفن حرف می زد،ولی بنده خدا تا دید من اومدم سرع قطع کرد و اومد برام غذا کشید... بعد غذا تصمیم گرفتم ادامه ی رمانمو بخونم: هوای اردیبهشت بسیار بسیار دلپذیر بود،شکوفه ها به تازگی سر برآورده بودند.نسیم خنک و دلنواز همه جا سر می زد... از یک هفته قبل از تاریخی که دکتر برای سزارین تعیین کرده بود او را در بیمارستان بستری کردند. یک هفته با تمام سختی های خود گذشت گویی طولاترین هفته سال همین 7 روز بود.... ترانه و تیرداد با آن سن کم خود بی تابی می کردند.بالاخره روز موعود رسید و نرگس را به اتاق عمل بردند.عقربه های ساعت به کندی حر کت می کردند گویی آنها هم از نگرانی زیاد توان حرکت خود را از دست داده بودند.قلب فرزاد محکم خود را به سینه اش می کوبید،انیس خانم کتاب دعایش را جلویش گرفته بود و از آرامش نسبی برخوردار بود،اضطراب و استرس یک لحظه هم فرزاد را رها نمی کرد. خدایا خودت به نرگس کمک کن تا بتواند تحمل کند،او هنوز خیلی فرصت داشت،ترانه و تیرداد هنوز به مادر احتیاج داشتند..... با صدای قیژ درب اتاق عمل انیس خانم و فرزاد سریع آنجا را نگاه کردند،دکتر در حالی که کلاه را از سرش بیرون می کشید داشت به طرف آنها می آمد،فرزاد خوب روی چهرهی دکتر دقیق شد ولی هیچی دستگیرش نشد گویی در آن لحظه هیچ مغزی در سرش نبود.... نمی دونم که به معجزه اعتقاد دارین یا نه ولی معجزه شد... یعنی چی دکتر؟ فرزاد تو چقدر خنگ سدی.انترن بودی خیلی باهوش و با استعداد بودی ، خانومت صحیح و سالمه و از همه مهمتر بچه سالم سالمه یعنی هیچ نقصی نداره.... فرزاد شوکه شده بود،یک لحظه خوشحالی زیادی وارد قلبش شد ولی نمی دانست این مقدار زیاد شادی را چگونه بروز دهد؟ تمام کارکنان بیمارستان عاشق آن نوزاد زیبا شده بودند،بین پرستاران دعوا بود بر سر اینکه لحظه ای آن نوزاد به معنای واقعی کلمه زیبا را در آغوش بگیرند... فرزاد و نرگس عاشق آن دخترک فرشته گونه خود شده بودند،وقتی نرگس خبر سلامتی فرزندش را شنید از خوشحالی زیاد آرام اشک ریخت،هنگامی که برای نخستین بار دخترکش را در آغوشش جای داد به این فکر کرد که گویی خدا فرزندش را آرایش کرده که مژه هایش آنقدر بلند و مشکی است یا اینکه لبانش آنقدر قرمز است،نوزادان معمولا به هنگام تولد سرشان بدون مواست اما نوزاد تازه متولد شده موجب شگفتی همه شده بود چون موهای پرپشت بسیار مشکی داشت...

ترانه کوچولو را به بیمارستان آوردند تا خواهر کوچکش را ببیند،عشق آن نوزاد در دل ترانه جوانه زدو خوشحال از اینکه بچه دختر است چون با تیرداد قرار گذاشته بودند اگر دختر شد او اولین بار نوزاد را به آغوش بکشد و اگر پسر شد تیرداد این کار را انجام دهد،وای که چقدر دنیای بچه ها زیبا و بدون آلایش است... موقعی که فرزند جدید پا به خانه نهاد گویی تمام خیر و برکت را با خود به ارمغان آورد. ترانه در این فکر بود که پدر به او قول داده بود او نوزاد را بغل کند پس به سمت رختخواب بچه رفت،هیچ کس حواسش به او نبود،نرگس دستشویی،فرزاد اشپزخانه،تیردادم طبق معمول در حال درس خواندن پس ترانه خواهرکش را در آغوشش جای داد و ایستاد.فرزاد با لبخندی بر لب از آشپزخانه خارج شد ولی با دیدن این صحنه لبخند بر لبانش خشکید و داد زد: یا ابوالفضل و با سرعت بچه را از ترانه گرفت و سر جایش گذاشت. به طبع ترانه هم زد زیر گریه،فرزاد او را بغل کرد و آنقدر قربان صدقه اش رفت تا او آرام شد. نام این نوزاد خوش یمن را..... صدای مامان حواسمو پرت کرد: ترنم بیا دوستت پشت خط تلفنه.... وای در اون لحظه فقط دوست داشتم یا خودمو خفه کنم یا اونی که پشت تلفن هست رو بکشم. با حرص رمانو روی تختم پرت کردم و با عصبانیت گوشی تلفونو برداشتم،اخلاق بدم همین بود زود عصبی می شدم. با صدای محکم ولی کلافه گفتم: بله. صدای شادی بود که گفت: سلام ترنم.خوبی؟ چطور مطوری؟ سلام،مرسی،تو خوبی؟ منم خوبم،چه خبر؟ وااااااااای شادی،زنگ زدی همینا رو بگی. اگه مزاحمم قطع کنم. تازه یادم افتاد شادی زود بهش بر می خوره و به قول معروف تا میگی الی الله(نمی دونم املاش درسته یانه،اگه غلطه بهم بگین خوشحال می شم) ناراحت میشه و خلاصه خیلی بی جنبه تشریف داره به خاطر همین زود گفتم: نه بابا مزاحم کجا بود؟ ببخش،خب داشتی می گفتی.... کاملا مشخص بود ناراحت شده: نه دیگه،ببخشید مزاحمت شدم،خداحافظ... و قطع کرد حتی منتظر نشد من جوابشو بدم،واااااااااا این بدتر شده،باید ببینم جدیدا با کی می گرده،حالا من برعکس شادی کلا خجسته بودم البته سیب زمینی نبودما ولی زیاد سخت نمی گرفتم. ولی خودمونیم خوشحال شدم چون رمانم به جای حساس رسیده بود،شادی هم حله فردا صبح بیاد مدرسه همه چی یادش رفته انگار نه انگار،آخه اصلا کینه ای نیست به خخاطر همین بود که من دوسش داشتم دیگه، پس پریدم تو اتاق و ادامه رمانمو خوندم: ترنم نهادند.ترنم خیلی شیرین و بانمک بود و تنها فرقش با خواب فرزاد پوست گندم گونش بود که آن هم هرچه ترنم بزرگتر می شد رو به روشنی می رفت. همه ترنم را خیلی دوست می داشتند و به او بسیار محبت می کردند،در این میان توجه های فرزاد و نرگس برای ترانه گران تمام می شد به طوری که حسادت بامزه ای به دنیای کودکیش وارد شده بود که این موضوع باعث می شد او روز به روز لاغرتر بشود. فاطمه برای دلخوشی ترانه می گفت: ترنم چقدر بو می ده،اه اه اه،هیچکس مثل ترانه خانم و تمیز و گل نمیشه، ترانه هم با ذوق می خندید. سپیده دختر فاطمه می گفت: خاله نرگس،چقدر کوشولو و خوشجله،می سه بغلش تنم.(چقدر کوچولو و خوشگله،می شه بغلش کنم،درستشو نوشتم که بدونید سپیده با زبونی بچگی اونطوری گفت) خالهجون،هنوز خیییییییلی کوچولوئه،بزرگتر که شد بغلش کن... ترنم روز به روز بزرگتر می شد و البته شیرین تر! تیرداد با اینکه فاصله سنی کمی با ترانه داشت ولی در درس ها به ترانه کمک می کرد.ترنم هم کم کم راه افتاد و کلماتی را نیز دست و پا شکسته می گفت. هرگاه ترانه یا تیرداد خراب کاری می کردند آن را گردن ترنم می انداختند و وقتی که هم فرزاد از ترنم می پرسید: آره ترنم تو این کارو کردی؟! او با زبان شیرینش می گفت:آیه من تردم (آره من کردم) فاطمه هرگاه ترنم را میدید به او هدیه ای یا خوراکی ای میداد که این موضوع ترنم را خیلی خوشحال می کرد. برعکس فریبا و فرزانه و فروغ اصلا از ترنم خوششان نمی آمد.شاهرخ و مهسا و ماهان هم مدام دو خواهر و برادر را اذیت می کردند. سامان،پسر فرنوش، یک سال پس از متولد شدن ترنم پا به دنیا نهاد،به همین دلیل همبازی خوبی برای ترنم محسوب می شد....

مهسا به تازگی گلدوزی را آموخته بود،یک روز به ترنم گفت:خوب به دست من نگاه کن و یاد بگیر.اما ترنم هرچه نگاه می کرد نمی توانست تمام قسمت های یک گره درست را در ذهنش بسپارد چقدر از نظر شاین کار مسخره و پیچیده بود و نمی توانست خوب بدوزدناگهان مهسا گفت: خاک توسر بی عرضت،سامان یک سال ازت کوچکتره و پسرم هست ولی یک تابلو دوخت... بغضی در گلوی ترنم سنگینی می کرد،چانه اش شروع به لرزش کرد و یکدفعه بغضش ترکید و شروع به دویدن کرد،وقتی به نرگس رسید خودش را در آغوشش انداخت.نرگس موهای مشکی و پرچشت دخترکش را نوازش کرد و گفت: چی شده عزیزم؟ خوشگلم؟ گریه نکن دخترکم. فرزانه که در آنجا حضور داشت ، مداخله کرد و گفت: چی شده عمه ؟ چرا گریه می کنی گلم؟ ترنم با صدایی که هنوز نشان از ناراحیتش می داد گفت:مامانی،مهسا به من میگه خاک بر صورتت،میگه بی عرژه،میگه سامان از تو خیلی بهتره،آره مامن؟ من این طوریم؟(بچس دیگه خوب بلد نیست تلفظ کنه) نه عزیزم،مهسا باهات شوخی کرده... ولی به نظرم خیلی جدی بودا فرزانه دوباره عین چی خودشو وسط انداخت و گفت: خودم دعواش می کنم،می کشمش نه عمه،گناه داره،دعواش نکن،نکشیشااااا عمه قربون اون دل نازکت بره و در دل گفت دختره ی مسخره ی آب زیرکاه... ترنم تمام زیبایی خود را از فرزانه به ارث برده بود و هر کس ترنم را می دید گمان می کرد ترنم فرزند فرزانه است.یک بار نرگس این موضوع را با ذوق در جمع بیان کرد ولی با برخورد بد و ناپسند مهسا مواجه شد: تررررررررنم؟ نه بابا مامان من خیییییییییلی خوشگلتره....

شاهرخ خیلی ترانه را اذیت می کرد،او را کتک می زد و دستان ظریف ترانه را گاز می گرفت.ترانه هم با گریه پیش فرزاد می رفت و شکایت شاهرخ را می کرد،تمام گریه های ترانه خنجری بود که بر قلب فرزاد فرو می رفت چون او فرزندانش را از جانش هم بیشتر دوست داشت،تحمل اینکه کسی به بچه اش کمتر از گل بگوید نداشت، شاهرخ را که دعوا می کرد فرزانه می گفت: خجالت نمی کشی بچه رو دعوا می کنی؟ حالا دو تا بچه با هم بازی می کنن ممکنه دعواشونم بشه تو که مثلا بزرگترشونی باید این طوری کنی؟ فرزاد به این فکر کرد که واقعا حق با فرزانه است به همین علت تصمیم گرفت به سه فرزندش دفاع از حقشان را یاد بدهد،ترانه دیگر از شاهرخ نه کتک می خورد و نه دیگر او ترانه را گاز می گرفت. کم کم سه فرزند این زوج بزرگ می شدند و همچون نهال رو به رشد بودند و همچنان دخالت ها و فتنه ها تمامی نداشت گویی عذاب برنرگس واجب بود و خوشی بر او حرام. سامان 5 سال داشت که ناگهان خبر رسید که همسر فرنوش در تصادف جانش را از دست دادهاست،همه عزا گرفتند و لباس سیاه بر تن کردند. از همه بی قرارتر فرنوش بود، سر خاک مدام خاک قبر همسرش را چنگ می زد و گریه سر می داد گویی می خواست با این کار پدر فرزندش را از جایگاه همیشگی اش بیرون بکشد.... تصمیم بر این بود که به سامان بگویند پدرش به سفر رفته است، بعد از مراسم خاکسپاری همگی به خانه آمدند.اعلامیه ها در پشت وانت بود.به ترنم گفته بودند سامان را سرگرم بازی نمایند تا او متوجه مراسم و باقی موضوعات نشود. مشغول بازی بودن که سامان گفت: تلنم اونجا رو نیگاه کن چه وانت خوشجلی... سامان با آن سن کم اسم تمام ماشین ها را بلد بود زیرا علاقه شدیدی به ماشین داشت مخصوصا ماشین های بزرگ . ترنم سعی داشت او را منصرف نماید پس گفت: نه سامان، مامانت دعوات می کنه ها. اما سامان اصلا به ترنم توجهی نداشت تمام تلاشهای دخترک گویی میخ بود که بر سنگ کوبیده می شد. سامان با یک حرکت سریع داخل پشت وانت شد، ترنم هم سریع داخل رفت.سامان یکی از اعلامیه ها را برداشت و گفت: تلنم،این همون چیزی نیست که وقتی یه آدم میره پیش خدا همه جا می چسبونن؟ ترنم با ترس گفت: نمی دونم ، شاید پس چرا عکس بابا امیر رو بهش زدن ؟؟؟؟؟؟؟

ترنم در یک تصمیم سریع از وانت پرید پایین تا به پدرش موضوع را بگوید که ناگهان با فروغ برخورد کرد،با ترس و لرز فراوان گفت : سسسس...که صدایش در گلو جایش را به بغض داد،آری فروغ سیلی محکمی به صورت کوچک ترنم زده بود ، آنقدر محکم که حتی دستان خودش هم بسیار درد گرفته بود.چانه ی دخترک شروع به لرزش کرد ، تنها عکس العملی که در آن لحظه به ذهنش رسید این بود که به مخفی ترین جایی که می شناسد برود،وقتی به پشت خانه رسید زانو هایش را بغل کرد و نشست ، سرش را بر روی زانوهایش گذاشت و همچون ابر بهار اشک ریخت... ______________ بغض کرده بودم، واااای دوباره داشتم احساساتی می شدم، ولش کن همش واسه گذشته هاس بیخیال تموم شد و رفت مهم الانه،به ساعت نگاه کردم ، اااااااااااااااه 9 شب بود ، مرسی پشت کار،اگه این پشت کار رو توی درس خوندن هم داشتم الان یه پا پروفسوری چیزی واسه خودم بودم،بخدا... سریع خوابیدم،در رویا به سر می بردم مامان طبق معمول بیدارم کرد اونم با داد و بیداد، خوابم میومد شدید به هیچ وجه من الوجوه حاضر نبودم بلند بشم:مامان، تو رو خدا، فقط 1 دیقه... ولی مگه مادر گرامی بنده کوتاه بیا بود!!!!! از خواب لند شدم و رفتم دست و صورتمو شستم... این چشما عین آهن می مونن، پلکامم عین آهنربا،لا مصبا بدجور همدیگر رو جذب می کنن، ترنم نه تو نباید بخوابی بیدار باش تو می تونی ببین معلم زحمت کشتون داره واسه ی اینده ی تو درس می ده نخوااااااااااب دیدم فایده نداره پس به محدثه که بغل دستیم بود گفتم : محدثه، من چشمام داره بسته می شه دست خودمم نیست، بی زحمت اگه دید داره خوابم میبره بیدارم کن... محدثه فقط خندید و هیچی نگفت.کم کم چشمام گرم شد و روی هم افتاد که با ضربه ای که بهم وارد شد و صدای بلند محدثه از ترس سکته کردم.با چشمای بیرون زده همینجوری نگاش می کردم که دیدم زد زیر خنده، بی شعورررررررر خدا یه عقلی به این بده یه پولی به من، البته دست خودش نیستا روحیش زیادی خشنه انگار نه انگار دختره جوری قلدر بازی در میاره که از صد تا پسر بدتره، یه بار سر کلاس فیزیک نشسته بودیم معلممونم یه مرد مسنی هست ، بنده خدا داشت درس می داد که یهو محدثه از جاش بلند شد وخیلی محکم و خشن و با اخم رفت طرف معلمه، آقای دبیر هم داشت سکته رو رد می کرد، این دوست خل ما هم رفت سرشو برد نزدیک معلمه هم از ترس سرشو برد عقب، بعد گفت: آقا اجازه هست برم بیرون؟؟؟؟ معلمه با ترس آب دهنشو قورت داد و گفت : خواهش می کنم بفرمایید.بنده خدا از ترس صداش می لرزید... بعد کلاس هممون ترکیده بودیم از خنده، آخه محدثه هیکل چاقی هم نداره ولی جوری رفتار می کنه همه ازش حساب می برن... خلاصه زنگ که خورد نفهمیدم چی شد که انرژی مضاعف گرفتم و خواب کلا از سرم پرید، وارد خونه شدم، مامنم نه سلامی نه علیکی نه گذاشته نه برداشته می گه : شب جمعه دعوتیم کجا؟ خونه پدربزرگت به چه مناسبت؟ به مناسبت این که از مکه برگشته وااااااااای مامان من لباس ندارم که.... ترنم جان، دخترم چرا ما هر جایی می خوایم بریم تو لباس نداری؟؟؟؟؟؟ آخه همش تکراریه... باشه شب میام اتقت بهت می گم چی بپوشی... امروز پنجشنبه بود و روز دق من آخه باید بعضیا رو تحمل می کردم... مانتوی کتونی که تازه خریده بودن و با شلوار هم جنس خودش با یه روسری کرم قهوه ای سرم کردم،تو آینه به خودم نگاه کردم،به به ببین چه تیکه ای شدی ترنم خانم ، خیلی خوشگلیا می دونستی؟؟؟؟؟؟؟ بسه باز دارم به خودم اعتماد به نفس کاذب می دم ولی دم مامان گرم با این لباسای خوشگلی که برام خرید... به خونه ی بزرگ وزیبای بابابزرگ رسیدیم. تیرداد ماشینو پارک کرد و همگی پیاده شدیم. داشتیم به سمت خونه می رفتم که مامان ما سه تا رو صدا کرد: با هر سه تاتونم، همتون به عمه هاتون سلام می کنید، مشکل بین ما بزرگتراس به شماها هیچ ربطی نداره دلم نمی خواد بچه های بی ادب داشته باشم... من و ترانه قبول کردم البته من سختتر ولی تیرداد به هیچ عنوان قبول نکرد البته حقم داشت خیلی اذیت شده بود... وارد که شدیم من و ترانه به سمت مبل سه نفره ی راحتی که زیادی راحت بود رفتیم ، ولی با رفتارشون احساس کردم غرورم لگدمال شد...

حتی به خودشون زحمت ندادن تو جاشون نیم خیز بشن ، نزدیک بود بیفتیم روشون اینقدر دولا شدیم....به بابایی سلام کردم که با خوشرویی جوابمو داد... واقعا که....همه عمه دارن ما هم عمه داریم!!!!!! ای بابا آخه چرا اینقدر بی محبت هستن؟؟؟ با صدای سلام دادن کسی رشته افکارم پاره پوره شد رفت.سرم و که بلند کردم پیش خودم گفتم این پسره کیه داره به من سلا م می کنه، یه پسر قد بلند ، چهار شونه، موهای پرپشت مشکیشو بالا زده بود، یه پیرهن مردونه سفید با شلوار مشکی پوشیده بود... دیدم بی ادبیه اگه جوابشو ندم پس جواب سلامشو دادم ولی در کمال تعجب دیدم منو میشناسه:خوبی ترنم؟چی کار می کنی؟ چه خبر؟ مرسی، ولی ببخشید شما من رو از کجا می شناسید؟ یه خورده با تعجب منو نیگا کرد و بعد یهو زد زیر خنده...چقدر این خنده ها آشنا بود...خدایا کجا دیدم؟؟؟؟؟؟!!!!!! بعد خنده اش گفت: واقعا منو نشناختی تلنم؟؟؟؟؟؟ خدای من فقط یه نفر به من می گفت تلنم....سامان.... با چشمای گرد شده گفتم : سامان توییییییییییییییییییییییی ی؟ چقدر عوض شدی!!!!! چرا این ریختی شدی؟؟؟؟؟؟؟ دست زمونه عوضم کرده...چه ریختی شدم؟ انگار صد سال از من بزرگتری... حالا اینا رو ولش کن یه لحظه بیا تو اتاق کارت دارم... چی کار داری؟؟؟؟؟ تو بیا بهت می گم... همراهش رفتم.وقتی که نشستیم گفت:ترنم دلم واست تنگ شده بود... نمی شد اینو همونجا بگی؟ نه مامانم و خاله هام داشتن بد نگاه می کردن...ترنم تو هم خیلی عوض شدی...می دونی دلم می خواست عین بچگی هامون با هم بازی کنیم، دلم واسه اون روزا تنگ شده... راست می گفت، چه روزهایی که من باهاش بازی های پسرونه می کردم و لذت می بردیم.یاد اون روزا به خیر دوتا گوشت کوب و دو تا سینی بر می داشتیم، سینی می شد فرمون ، گوشت کوب هم دنده و ماهم راننده اتوبوس... خوب یادمه که روز سوم فوت بابای سامان بود و خونه هم حسابی شلوغ و پر از رفت و آمد و باز هم وظیفه ی من سرگرم کردن سامان .بازیمون تموم شد فهمیدیم دیگه بازی ای نمونده که انجام نداده باشیم، مونده بودم چیکار کنم که فکری به ذهنم رسید : سامان برو از جیب مامانت پول بردار منم می رم از جیب دایی فرزاد پول برمی دارم بعد با هم می ریم بیرون بستنی می خوریم... آخه حق نداشتم جلوی سامان به بابای خودم بابا بگم.... با هم از خونه بیرون اومدیم ، اول رفتیم بستنی خوردیم بعد رفتیم سوار چرخ و فلک پارک سرکوچه شدیم وقتی شاد و خجسته از چرخ و فلک اومدیم پایین ترانه رو روبروی خودمون دیدیم، دستمونو گرفت و بردمون خونه.... ترنم ترنم ترررررررررررررنم بله چرا داد می زنی؟؟؟؟؟ آخه هرچی صدات کردم جواب ندادی...عاشق شدی رفت... خندم گرفت آخه لحنش خیلی بامزه بود منم خوش خنده زدم زیر خنده سامانم به خنده ی من می خندید...که ناگهان در اتاق محکم باز شد و عمه فرنوش مامان سامان عین اژدها ظاهر شد آخه قرمز شده بود و بخار از سرش بلند می شد... خنده روی لبهایمان خشکید.عمه با عصبانیت گفت:سامان بیا شام... بعد یه نگاه وحشتناک به من انداخت و رفت... سامان مردد بود ولی بهش گفتم بره...یعنی چی الان؟؟؟؟؟ چرا عمه اینطوری کرد؟؟؟؟؟ از روی عادت همیشگیم چونه ام شروع به لرزیدن کرد...

بالاخره مهمونی با تمام بدی هایی که داشت تموم شد.شنبه که راه رسید بازم غصم شروع شد که باید 5 روز برم مدرسه به اضافه پنجشنبه آخه معلممون برامون کلاس گذاتشته.... از مدرسه که رسیدم خونه بعد از تعویض لباس و استراحت کوتاه رفتم سراغ ادامه ی رمانم: روزها از پی هم سبقت می گرفتند و سه فرزند نرگس و فرزاد بزرگ و بزرگتر می شدند... تیرداد هیچ وقت عمه هایش را دوست نمی داشت چون به خاطر بزرگی سرش نسبت به جثه اش او را به باده ی سخره می گرفتند و ترانه نیز احساسش همچون تیرداد بود زیرا او را مجبور می کردند تکالیف شاهرخ را بنویسد... نرگس براساس روحیه ای که داشت همیشه در مهمانی ها کمک می کرد و سه خواهر فرزاد نیز از این موضوع سواستفاده می کردند و با تک برادرشان به گردش و تفریح می رفتند، نرگس در خانه می ماند و تمام کارها را می کرد، با ترنم و سامان درس کار می کرد، از برکت وجود نرگس نمره های سامان نیز مثل ترنم خوب بود البته ترنم قویتر... ترنم وسامان در حال بازی کردن بودند که ناگهان سامان گفت:ترنم من بابا ندارم می دونم. نه سامان تو بابا داری فقط رفته مسافرت. من می دونم بابام مرده، تو دیگه به من دروغ نگو از سامان اصرار و از ترنم انکار تا اینکه سامان گفت: اگه راست می گی بریم از شاهرخ بپرسیم. هر دو پیش شاهرخ رفتند و سامان پرسید:شاهرخ مگه بابای من نمرده؟ شاهرخ گمان کرده که ترنم این موضوع را به سامان گفته و نگاه خشمناکی به ترنم انداخت. و در کمال سنگدلی سیلی حکمی به گونه ی ظریف ترنم زد. طبق عادت همیشگی اش به سمت اتاقش دوید و در اتاقش را قفل نمود تا کسی از این ماجرا خبردار نشود...

مهسا مثل همیشه کیف نرگس را گرفت و وارونه کرد، تمام وسایل کیف بیرون روی زمین بیرون ریخت، مهسا دونه به دونه همه رو چک کرد و یکی از رژهای داخل کیف که خیلی خوش رنگ بود را برداشت و گفت: زندایی این مال من...نرگس عاشق آن رژش بود ولی سکوت کرد و چیزی نگفت . از جایش برخاست و تمام ظرف های کثیف را جمع کرد و داخل سینک ظرفشویی گذاشت ، آستین هایش را بالا زد که ظرف ها را بشورد که با صدای فریاد فرزانه سرجایش میخکوب شد: چی کار می کنی نرگس؟؟؟؟؟؟ آستین هات رو بکش پایین یه وقت نامحرم دستاهاتو می بینه... در صورتی که آشپزخانه اپن نبود و اصلا دیدی به پذیرایی نداشت ولی نرگس آستین هایش را پایین زد و تمام ظرف ها را شست و در آخر کل آستین هایش خیس شده بود.روی صندلی میز ناهار خوری خانه ی فریبا نشست تا کمی خشکی کمرش از بین برود که یکدفعه مهسا وارد آشپزخانه شد و گغت:والا هرکس جای تو زن دایی فرزاد شده بود الان داییم وضعش خیلی بهتر از الان بود. و باز هم سکوت نرگس جسارت مهسا را بیشتر کرد.... ترانه و تیرداد به تازگی وارد دوره راهنمایی شده بودند و ترنم نیز کاملا حرف می زد و شیرین زبانیش باعث شده بود همه جذب او شوند... همگی خانه ی نرگس و فرزاد جمع بودند، نهار که خورده شد بچه ها در اتاق ترانه جمع شدند و ترانه نیز قصد کرد که پیش آنها برود که ناگهان حمید و فریبا دست او را گرفتند و کشان کشان به زور به سمت آشپزخانه بردند و گفتند: کجا؟باید کار کنی... باید ظرفا رو بشوری... ترانه دستش درد وحشتناکی گرفته بود، با بغض گفت : نمی خوام ، می خوام برم پیش بچه ها بازی کنم... ولی حمید و فریبا او را مجبور کردند که تمام کارها را بکند ، هضم این موضوع برای ترانه خیلی با آن سن کم مشکل بود... باز هم زمان از روزگار سبقت گرفت و جلو رفت تا آنجایی که تیرداد تبدیل شده بود به یک دانش آموز ممتاز و باهوش که در رشته ی ریاضی فیزیک تحصیل می کرد و در تمام المپیادها مدال طلا داشت ، سواستفاده عمه هایش هم تمامی نداشت و در هر فرصتی که به وجود می آمد تیرداد با شاهرخ و مهسا درس کار می کرد...

دایی نرگس فوت کرده بود و نرگس می بایست به مراسم خاکسپاری می رفت ولی محیط بهشت زهرا اصلا محیط مناسبی برای سه فرزندش نبود.همیشه در این مواقع خانه ی مادرش به او اطمینان خاطر می داد ولی حال که خانه ی مادرش عزاداری بود چه می کرد؟؟؟؟؟؟؟ با فرزاد به این نتیجه رسیدند که فرزندانشان را به فریبا بسپارند در حالی که نرگس اصلا دلش از بابت بچه هایش قرص نبود به مراسم رفت.... بعدازظهر بود و حوصله ی همگی رو به اتمام بود.فریبا که بچه ها رو بی حوصله دید گفت:تیرداد با شاهرخ بره تو کوچه فوتبال بازی کنه منم ترنم و ترانه می برم پارک سر کوچه... بچه ها از این پیشنهاد خوشحال شدند و استقبال کردند ، به حرف فریبا عمل کردند. فریبا روی یک نیمکت نشست و مشغول صحبت با زن همسایه شد و به ترانه گفت : مواظب ترنم باش. ترانه که خودش سن کمی داشت بی توجه دنبال بازی کردن رفت... پارک شلوغ بود و تمام تاب هایی که به صورت سراسری و طویل به صورت یکی از اضلاع پارک درآمده بود اشغال شده بود و این موضوع ترنم را کلافه کرده بود، هیچکس هم انگار قصد نداشت تابش را رها کند که ناگهان دید یک تاب در آن سمت خالی شد پس با ذوق و عجله به آن طرف دوید. بچه ها در حال بازی کردن بودند و تاب هایی بود که با سرعت جلو و عقب می رفتند و ترنم بی توجه به تمام آنها فقط می دوید که ناگهان تابی با سرعت جلو آمد و ترنم هم بدون توجه به مسیرش ادامه داد و اتفاقی نباید می افتاد رخ داد، گوشه ی تیز و برنده ی تاب شقیقه ترنم را پاره کرد و خونی بود که از کنار سر ترنم جاری بود...

با صدای جیغ بلند ترنم توجه فریبا و ترانه جلب شد، هردو هول شدند و به سمت جایی که ترنم روی زمین افتاده بود دویدند.فریبا برادرزاده کوچکش را به آغوش کشید و دستش را روی محل پارگی شقیقه ترنم فشار داد تا از خونریزی بیشتر جلوگیری کند و همزمان گفت : عمه، چیزی نشده گریه نکن...بعد با فریاد رو به ترانه گفت : مگه نگفتم مواظبش باش؟؟؟؟؟ حواست کجا بود!!!!!! ترانه فقط اشک می ریخت.فریبا ترنم را در آغوش جای داد و به سمت درمانگاه دوید، به شدت نگران بود چون از حساسیت نرگس بر فرزندانش آگاهی کامل داشت و می دانست اگر نرگس خبردار شود با تمامی صبری که دارد مطمئنا جنجال به پا خواهد کرد، به یاد نداشت سه برادرزاده اش تا کنون حتی یک خراش کوچک دیده باشند برعکی فرزند خودش خودش که در همه جای بدن و صورتش آثار زخم و بخیه به چشم می خورد. تشخیص دکتر این بود که باید 6 تا بخیه بخورد. دکتر به فریبا گفت که بیرون منتظر بماند تا کار ترنم تمام شود.فریبا قصد رفتن کرد که ترنم داد زد:نه تروخدا عمه نرو، من می ترسم.فریبا گفت: اگه می خوای نرم نباید به مامانت چیزی بگی. چشم عمه نمی گم. دلشوره ی عجیبی به دل نرگس چنگ می زد، او از این دلشوره ها خاطره ی خوشی نداشت به همین دلیل خیلی زودتر از بقیه مراسم را ترک کرد. به خانه ی فریبا که رسیدند ، نرگس با نگرانی زنگ را فشرد، در با صدای تیکی باز شد. نرگس چشمانش را در خانه چرخاند، تیرداد و ترانه روی مبل راحتی نشسته بودند ولی خبری از ترنم نبود.نرگس گفت: فریبا خانم، بچه ها امروز خیلی امروز بهتون زحمت دادن باید ببخشین، اگه مادرم بود به شما زحمت نمی دادم، حالا ترنم کجاست ؟ نمی بینمش... تو اتاقه،الان می رم صداش می کنم آخه خسته بود خوابید، شما تا چاییوتونو بخورین ترنمم میاد... نرگس فنجان چای را نزدیک لبانش برد که ناگهان متوجه سرخی چشمان ترانه شد پس گفت : ترانه مامان گریه کردی؟ ترانه هول کرد:نه نه ، چطور مگه؟ نرگس که متوجه هول شدن ترانه شد شکش به یقین تبدیل شد : ترانه راستشو بگو برای ترنم اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟ ترانه هنوز پاسخی نداده بود که صدای ترنم توجه همه را جلب کرد: سلااااااااااااااام نرگس وقتی صدای شاد و سرحال فرزندش را شنید خوشحال شد و به سمتش برگشت که ناگهان متوجه پانسمان روی شقیقه دخترک کوچکش شد.نرگس نگران به سمت ترنم دوید و جلویش زانو زد و گفت : ترنم ، دخترم سرت چی شده؟ ترنم فوری به فریبا نگاه کرد و گفت : عمه بخدا من به مامان چیزی نگفتم خودش فهمید. ترنم می گم سرت چی شده جواب منو بده. فریبا مداخله کرد و دستپاچه جریان بعدازظهر را گفت.نرگس تند شد ، گویی تمام صبر و شکیباییش به یکباره از وجودش رخت بربستند.با فریاد گفت:ترانه ، تیرداد بلند شید بریم و خودش نیز ترنم را در آغوش گرفت و به سرعت از خانه خارج شد. ____________________________ با صدای سپیده دست از خوندن برداشتم:ترنم، چرا نمیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیدم بنده خدا حق داره از وقتی اومده من تنهاش گذاشتم،لباس مناسبی پوشیدم و به سالن پذیرایی رفتم. خله اینا که رفتن مامان گفت:شب جمعه می خوایم بریم خونه یمامان بزرگت، هیچ بهونه ای هم قابل قبول نیست، باید بیای... مامان دیگه فهمیده بود من واسه مهمونیا بهونه الکی میارم ، آخه تنهایی رو بیشتر دوست داشتم....

وارد خونه ی نوساز مامان بزرگ که شدم با خاله و مامان انیس روبوسی کردم و به عموحسین هم سلام کردم که با خوشرویی جوابمو داد.با سپیده مشغول حرف زدن شدم که خاله سپیده رو صدا کردو اونم مجبور شد منو تنها بذاره.همینجوری به در و دیوار نگاه می کردم که عکس بابابزرگم رو دیوار توجهمو جلب کرد.خودمونیما عجب بابابزرگ خوشتیپی داشتم و خودم خبر نداشتم پس بلند گفتم:مامان بزرگ،این بابابزرگ ما رو از کجا تور کردی اینقدر خوشگله؟ دوست دختر،دوست پسر بودیم.و خودشم زدزیر خنده،منم کلی خندیدم.آخه فکر کن مامان انیس این کارو کرده باشه!!!چقدرم بهش میاد... زنگ آیفونو که زدن،رفتم درو باز کنم که از آیفون دیدم بله اصل کاری هم اومد.درو باز کردم و منتظر شدم. دایی علی که وارد شد با ذوق گفتم:سلام دایی،این عشقمو به من بده. سلام خانم غرغرو،بزار از راه برسیم بعد. ااااااااا دایی من کجاش غرغروام؟؟؟؟؟ من دیگه بزرگ شدم دایی... عشمو از بغل دایی کشیدم بیرون و پشت سرهم بوسش می کردم و قربون صدقش می رفتم... قربونش بشم من،فداش بشم من،لپشو بکشم.امیر علی پسر دایی علی که الان 1 سال و نیمشه و من عاشقانه دوسش دارم... دیگه جمعمون کامل بود و امیر علی هم با شیرین کاریاش یه ملتو سرکار گذاشته بود.سفره ناهار که پهن شد تعارف های مامان بزرگ هم شروع شد: ترنم چرا غذا نمی خوری؟ علی به امیر علی غذا بده دیگه بچم گشنشه آقا فرزاد چرا برنج نمی کشی؟ خلاصه وقتی میام اینجا 2 کیلو وزن اضافه می کنم.شب وقتی برگشتیم خونه ، رو تختم دراز کشیدم و به این فکر کردم که چرا من اینقدر فامیل مامانو برعکس فامیلای بابا دوست دارم؟؟!! مامان وارد اتاق که شد از دنیای خیال جدا شدم، مامان ناراحت و دمغ لبه تختم نشست: مامان چرا اینقدر تو همی؟ مهسا که 3 سال پیش عقد کرده بود از شوهرش جدا شد چرا؟اونا که هنوز عروسی هم نکرده بودن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]قسمت چهارم--قسمت آخر[/align][align=CENTER].[/align][align=CENTER].[/align]

نمی دونم والا ولی خودمونیما من که خیلی خوشحالم چون بالاخره عمه داره جواب بدی هاشو به تو می بینه دیدم مامان یه اخم وحشتناک کرد و تقریبا داد زد: تررررررررررررنم،من تو رو اینجوری تربیت کردم؟؟؟؟!!!!!!! عمه هات با من خوب نبودن چه ربطی به بچه هاشون داره؟به خدا انگار این اتفاق برای ترانه ی خودم افتاده باشه ناراحتم... چرا اینقدر مامان مهربون و دل رحمه؟ من که به شخصه خیییییییییلی خوشحالم...

تصمیم گرفتم ادامه ی رمانو بخونم،خودمونیما زیادی طولانی شده ولی چون بنده یه ذره فقط یه ذره کنجکاوم باید تا آخرشو بخونم: از وقتی که شوهر فرنوش فوت شده بود نرگس هرهفته فرزاد را تقریبا مجبور می کرد که به منزل فرنوش بروند تا او احساس تنهایی نکند. زمانی که نرگس در منزل او گردگیری می کرد؛غذا می پخت،به کارهای سامان رسیدگی می کرد فرنوش با فرزاد به گردش و تفریح می پرداخت و نرگس تمام این ها را به پای تنهایی خواهر شوهرش می گذاشت. فرنوش به خانه ای جدید اسباب کشی کرده بود و نرگس تا موضوع را فهمید به خانه ی جدید رفت،تمام خانه را تمیز کرد،به بهترین نحو و با سلیقه تمام دیزاین خانه را انجام داد و حتی تابلوهای گل چینی دخترش ترانه را گرفته بود تا به دیوارهای خالی نصب کند و فرنوش حتی پرکاهی را جابجا نکرد.و با تمام این احوال نرگس سردی و اخلاق شبیه به فریبا را در فرنوش حس می کرد. تیرداد هیچ گاه در باورش نمی گنجید که پسرعمه اش،هم خونش،همچین کار مسخره ای را انجام دهد.از عصبانیت در حال انفجار بود،رگ های پیشانیش برجسته و سرخ شده بود.چطور می توانست از کنار کار شاهرخ به راحتی بگذرد؟؟؟؟!!!! کاملا به آن عکس خیره شد و متوجه شد کار هرکس بوده در فوتوشاپ ناشی بوده است چون با کمی دقت به کذایی بودن عکس پی می بردی.... عکس یک مرد کنار یک زن کاملا برهنه بود که به جای سر مرد سر تیرداد قرار گرفته بود.در یک تصمیم آنی یه عکس شبیه به همان تصویر کذایی از اینترنت پیدا کرد ،در فتوشاپ به کمک کتاب و سی دی کمک آموزشی کاملا حرفه ای بود.عکس به سرعت حاضر شد،عکسی که سر شاهرخ به جای سر مرد قرار گرفته بو و خیلی به واقعیت نزدیک بود،مثل خود شاهرخ عکس را به تمامی اقوام ایمیل کرد. شاهرخ مقابل تیرداد ایستاد،از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود کاملا برعکس تیرداد که خیلی خونسرد فقط نگاهش می کرد وترحم را می شد در نی نی چشمانش پیدا کرد. شاهرخ که حالا به زور عصبانیتش را کنترل می کرد با صدای خیلی پایین گفت:به چه جراتی این کارو کردی؟ با همون جراتی که تو اون کارو کردی الانم وقت ارزشمند منو نگیر.و رفت.شاهرخ متعجب بر سرحای خود مانده بود.

تصمیم گرفتم ادامه ی رمانو بخونم،خودمونیما زیادی طولانی شده ولی چون بنده یه ذره فقط یه ذره کنجکاوم باید تا آخرشو بخونم: از وقتی که شوهر فرنوش فوت شده بود نرگس هرهفته فرزاد را تقریبا مجبور می کرد که به منزل فرنوش بروند تا او احساس تنهایی نکند. زمانی که نرگس در منزل او گردگیری می کرد؛غذا می پخت،به کارهای سامان رسیدگی می کرد فرنوش با فرزاد به گردش و تفریح می پرداخت و نرگس تمام این ها را به پای تنهایی خواهر شوهرش می گذاشت. فرنوش به خانه ای جدید اسباب کشی کرده بود و نرگس تا موضوع را فهمید به خانه ی جدید رفت،تمام خانه را تمیز کرد،به بهترین نحو و با سلیقه تمام دیزاین خانه را انجام داد و حتی تابلوهای گل چینی دخترش ترانه را گرفته بود تا به دیوارهای خالی نصب کند و فرنوش حتی پرکاهی را جابجا نکرد.و با تمام این احوال نرگس سردی و اخلاق شبیه به فریبا را در فرنوش حس می کرد. تیرداد هیچ گاه در باورش نمی گنجید که پسرعمه اش،هم خونش،همچین کار مسخره ای را انجام دهد.از عصبانیت در حال انفجار بود،رگ های پیشانیش برجسته و سرخ شده بود.چطور می توانست از کنار کار شاهرخ به راحتی بگذرد؟؟؟؟!!!! کاملا به آن عکس خیره شد و متوجه شد کار هرکس بوده در فوتوشاپ ناشی بوده است چون با کمی دقت به کذایی بودن عکس پی می بردی.... عکس یک مرد کنار یک زن کاملا برهنه بود که به جای سر مرد سر تیرداد قرار گرفته بود.در یک تصمیم آنی یه عکس شبیه به همان تصویر کذایی از اینترنت پیدا کرد ،در فتوشاپ به کمک کتاب و سی دی کمک آموزشی کاملا حرفه ای بود.عکس به سرعت حاضر شد،عکسی که سر شاهرخ به جای سر مرد قرار گرفته بو و خیلی به واقعیت نزدیک بود،مثل خود شاهرخ عکس را به تمامی اقوام ایمیل کرد. شاهرخ مقابل تیرداد ایستاد،از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود کاملا برعکس تیرداد که خیلی خونسرد فقط نگاهش می کرد وترحم را می شد در نی نی چشمانش پیدا کرد. شاهرخ که حالا به زور عصبانیتش را کنترل می کرد با صدای خیلی پایین گفت:به چه جراتی این کارو کردی؟ با همون جراتی که تو اون کارو کردی الانم وقت ارزشمند منو نگیر.و رفت.شاهرخ متعجب بر سرحای خود مانده بود.

شاهرخ و مهسا ارشد نوه های آقای صبوری محسوب می شدند و دیگر در سنین دانشگاه قرار داشتند در صورتی که در آزمون ورودی دانشگاه یا به زبان ساده تر در کنکور قبول نشده بودند.سه سال شاهرخ و دوسال مهسا پشت سد کنکور مانده بودند و حال به سالی رسیده بودند که تیرداد نیز با آنها در این رقابت سخت و دشوار شرکت می کرد. با کلاسهای خصوصی و کنکوری که فریبا فرزندانش را فرستاده بود همه گمان می کردند که شاهرخ رتبه ی بهتری نسبت به تیرداد کسب خواهد کرد ولی نتایج کنکور خط بطلانی بود بر تمامی حدس و گمان ها... تیرداد با یک رتبه سه رقمی رشته ریاضی کاربردی در دانشگاه تهران پذیرفته شد و شاهرخ با رتبه ای که تعداد ارقام نا معلومی داشت اصلا در کنکور پذیرفته نشد و به همین علت به یک دانشگاه فراگیر ثبت نام کرد البته چون معدلش پایین بود در یک رشته سطح پایین مشغول تحصیل شد... و این سرآغازی شد برای شعله ور ساختن خاکستر حسادت؛کینه ،قهر و... همگی در خانه ی فرزانه مهمان بودند.خانم ها در آشپزخانه و آقایان در پذیرایی مشغول گپ و گفت بودند.نرگس مشغول خرد کردن کاهو بود که با حرف فریبا توجهش جلب شد:فرزاد موقعی که ازدواج کرد خییییییییییییلی بچه بود بیچاره داداشم اصلا جوونی نکرد.اصلا من که راضی نبودم فرزاد تو اون سن ازدواج کنه.... و نرگس باز هم سکوت اختیار کرد.بعد از خوردن شام همگی دور هم نشستند که یکدفعه پرویز روی پای فرنوش نشست و گفت:جووووووووووووووون،چه پای نرمی....همگی به جز فرزاد و نرگس زدند زیر خنده... مهسا روی یک مبل دو نفره نشسته بود که شاهرخ آمد و درست جفت مهسا نشست؛مهسا بی حجاب بالباسی باز و نامناسب و آرایش غلیظ که صورتش را بی شباهت به بوم نقاشی نکرده بود با حالتی بد آدامس می جوید.شاهرخ دستش را در یقه ی مهسا فرو کرد،دستش به حالت نوازش روی گردن ،قفسه سینه ،شانه و پایین تر از قفسه سینه حرکت داد و وقتی حسابی لذت برد گردنبندش را در دست گرفت و گفت:چه گردنبند قشنگی داری!!!!!!از کجا خریدی؟! مهسا با خنده گفت: از بوستان...شاهرخ با گفتن آهان قهقهه اش به هوا رفت...

نرگس با لذت به دختر بزرگ خود خیره شده و گویی خودش بود که به دوران جوانی برگشته ولی با این تفاوت که ترانه قد بلندتر با اندام کشیده تر و زیباتر از او بود.دخترش دیگر کاملا به بلوغ رسیده و حال 18 سال سن داشت. به عروسی یکی از اقوام فرزاد دعوت بودند.ترانه لباس زیبایی بر تن کرد که اندام زیبایش را کاملا قاب گرفته بود.آخر شب ترانه و تیرداد و شاهرخ و مهسا کنار هم ایستادند تا برای یادگاری عکسی بیاندازند و ترانه لحظه ای احساس کرد شانه هایش سنگین شده و لی اهمیتی نداد. فرزاد وارد خانه شد،پاکت عکس های چاپ شده را برداشت و به سمت اتاق مشترک دو دخترش رفت،تقه ای به در زد و وقتی صدای بفرمایید ترانه را شنید درب را گشود و گفت:سلام دختر گلم،خوبی باباجون؟ مرسی بابا ، عکسا رو چاپ کردی؟ راستش ترانه جان وقت نشد. اشکال نداره بابا فقط دیگه فردا حتما چاپشون کن. لبخندی عمیق بر لبان فرزاد نشست و لحظه ای تفاوت زیاد دو دخترش از ذهنش گذشت. ترانه بابا شوخی کردم.بیا اینم عکسات. واااااااااااااای مرسی باباجون ترنم که حال 11 سال سن داشت و کمی تپل شده بود با شیطنت و شیرینی کامل داد زد:ببینم،ببینم تیرداد با خنده گفت:باشه تپلی بشین همه با هم می بینیم ترنم با جیغ گفت:من کجاش تپلمممممممممممممممممممم؟ بالاخره بعد از کلی بگو و مگو و شیطنت همگی کنار هم نشستند و مشغول دیدن عکس ها شدند با رسیدن به عکس پنجم همگی خشکشان زد.شاهرخ دستش را دور شانه های ظریف ترانه حلقه کرده بود. فرزاد که حسابی عصبانی شده بودبلند فریاد زد:این عکس چیه؟ ترانه هول شد و با دستپاچگی تمام گفت:بابا به خدا من نمی دونم،من اصلا نفهمی دم شاهرخ این کار و کرد. جو خیلی بدی بر خانه حاکم شده بود،فرزاد با خشونت کامل عکس را پاره کرد و گفت:دفعه ی بعد حواستو بیشتر جمع کن.

اااااااااا چرا تموم شد؟؟؟؟!!!! عیب نداره خیلی خوابم میاد ،فردا از مامان می پرسم.به بدجنسی خواهرهای فرزاد فکر که می کنم اعصابم خیلی خرد می شه.ولی نرگس هم زیادی مظلوم بوده،اگه من جاش بودم می دونستم چه جوری ادبشون کنم،بی تربیتا... وای این جا دیگه کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! اینا که عمه های گرامی هستن روی مبل نشستن.یه دفه تمام بدی هاشون یادم میاد و می رم جلو و می گم: خجالت نمی کشید؟بی شعورا اسم خودتونم کذاشتید خواهر؟! خواهر رو با یه لحن مسخره ای می گم. در کمال تعجب فرنوش می خنده و می گه:خوشم اومد،نرگس یه دختری تربیت کرده که می تونه از حق خودش دفاع کنه. ترنم،ترنم این که صدای مامانه پس چرا اینقدر دوره؟صدا یواش یواش نزدیک می شه و بعد انگار یکی داره تکونم می ده.یه دفه از اون مکان کنده می شم و پرت می شم تو یه جای گرم و نرم و چشمام هم بسته می شه.چشمامو باز می کنم،مامان بالا سرمه و می گه: چه عجب بیدار شدی! آه،همش خواب بود.ولی چه خواب شیرینی،بهترین خوابی بود که تا به حال دیدم. دست و صورتمو شستم،یه صبحونه ی باحال که با نون بربری تازه بود به رگ زدم. عاشق صبح زودم،مخصوصا صبحونه با نون تازه هم که باشه،می شه نور علی نور. یاد دیشب افتادم پس با صدای بلند گفتم: مامان،چرا رمانت نصفه تموم شد؟ یعنی همه ی رمانو خوندی؟ بله و به این نتیجه رسیدم که نرگس مظلوم و این تقصیر خودش بوده،اون باید تو روی خواهر های فرزاد و فروغ درمیومد. حق با توئه،ترنم من خاطراتمو از 27 سال پیش تا 5 سال پیش رو مثل رمان نوشتم،تا 5 سال پیش تو بچه بودی ولی فکر کنم از اون موقع تا حالا رو خوب یادت باشه.قصد من از این کار این بود که بفهمی این زندگی که داریم به راحتی به دست نیومده.من به ترانه و تیرداد ایمان دارم که قدر زندگی رو خوب می دونن ولی تو چون فرزند آخر بودی و کمتر سختی کشیدی احساس می کنم قدر زندگیتو نمی دونی.من و پدر برای بدست آوردن این زندگی خیلی سختی متحمل شدیم. البته مامان تو فقط سختی کشیدی،اگه من جات بودم همون موقع طلاق می گرفتم.چرا به پای ما سوختی؟ مامان با گفتن ترنم،من الان گنج هایی به دست آوردم که با دنیا عوض نمی کنم.من سه تا بچه سالم و خوب تحویل جامعه دادم.من حاصل عمر و جوونیمو در شما سه تا می بینم.رفت.

رفتم تو فکر،5 سال پیش رو خیلی خوب یادمه.نمی دونم چی شد بابا با عمه فریبا مشکل پیدا کرد و باهاش قطع ارتباط کرد.عمه فرزانه و عمه فرنوش هم به خاطر و پشتیبانی عمه فریبا با ما ارتباطشون رو قطع کردن.روزی که عمه فرزانه عملا ما رو از خانوادشون حذف کرد رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.روزی بود که مراسم نامزدی مهسا از ما دعوت نکرد. و اما عمه فرنوشی که بیشتر از همه بهش محبت کرده بودیم کاری هزار بار بدتر از عمه فرزانه انجام داد.آخرین بار که رفتیم خونش هنوز تو ذهنم واضحه واضحه .سامان رو کگرد تو اتاق و خودش هم تو آشپزخونه موند و بیرون نیومد،مامان رفت تا کمکش کنه ولی عمه گفت: حوصله ازدحام و شلوغی ندارم.اصلا فرزاد یه روز بیاد پیش من و بچم ، یه روزم بیاد پیش نرگس و بچه هاش. و اما مامان بعد از چندین سال سکوت بالاخره لب به شکایت باز کرد که باعث تعجب همگی شد: فرنوش اگه می خواستم شوهرم یه روز پیشم باشه یه روز نباشه به یه مردی که یه زن دیگه هم داشت شوهر می کردم نه به پسر مجرد.اصلا تو خواهر فرزادی مگه هووی منی که چشم دیدن منو بچه هامو نداری؟ و بابا به حمایت از مامان از جاش بلند شد و گفت:هرکس زن و بچه های منو نخواد ، در اصل منم نمی خواد،بچه ها پاشید بریم. و همونجا ارتباطمون با عمه فرنوش هم قطع شد. البته من یادمه بابا همیشه به مامان می گفت: نرگس چرا جواب خواهر های منو نمی دی؟چرا جواب فروغ رو نمی دی؟ چرا ازشون حرف می خوری؟ جوابشونو بده.من لجم می گیره تو اینطوری مظلومی... و مامان همیشه یک جواب می داد: نه فرزاد اگه منم جوابشونو مثل خودشون بدم که می شم یکی مثل اونا،من ببا اونا فرق می کنم،من دختر عبادالله خان هستم،کسی که یه رکعت از نمازش هم قضا نشد. همون سالها بود که ترانه بعد از دو سال پشت کنکور موندن و به انتظار قبولی در رشته پزشکی بالاخره به آرزوش رسید و. دوسال بعد در حالی که دانشجو بود با پوریا ازدواج کرد ، برای مراسم عقد ترانه ،مامان بعد از کلی اصرار به بابا راضیش کرد که عمه ها رو هم دعوت کنه.عمه فرنوش و عمه فرزانه که محترمانه دعوت رو رد کرده بودن ولی عمه فریبا گفته بود: چرا خود فرزاد زنگ نزد؟ به خدا فریبا خانم اون بنده خدا هم گرفتاره ، سرش شلوغه... نه من که می دونم تو نشستی زیر پاش، تو باعث این فتنه هایی،تو منو از برادرم دور کردی و هر چی فحش و توهین بلد بود به مامنم گفته بود و تلفنو قطع کرد و دیگه هم جواب تلفنشونو نداد. تیرداد هم لیسانسشو از دانشگاه تهران گرفت در حالی که نخبه و نفر اول بود و می تونست برای فوق لیسانس هم بدون کنکور همون دانشگاه ادامه تحصیل بده ولی کنکور داد و دانشگاه علم و صنعت قبول شد و 2 سال بعد از همون دانشگاه با رتبه نفر اول و نخبه فارغ التحصیل شد.من همیشه بهش می گفتم: تیرداد،دلم می خاد بزنم تو سرت،اخه پسره ی بی عقل تو که می تونستی بدون کنکور فوقت رو بگیری چرا کنکور داری؟ آخه از محیط دانشگاه تهران خسته شده بودم می خواستم تنوع باشه حوصله داریاااااااااااااا،من اگه جات بودم با ذوق مرگی تمام همون جا ادامه تحصیل می دادم.... خب تو هم نفر اول شو بعد این کا رو بکن... بی شعور می خواست حرص منو همیشه در بیاره.یادمه یه ترم از دوره لیسانسش معدلش 20 شد ، همیشه با اینکه دانشجو بود معدلش از منی که دانش آموز بودم بالاتر بود کصافط، معدلش هیچ وقت زیر 19.80 نشد... بازم با امتیاز نخبه و نفر اول بودنش بدون کنکور برای دکتری آماده شد... و اما می رسیم به خودم،گل سرسبد خانواده،ترنم صبوری، من هم به لطف برادر گرامی در رشته ریاضی فیزیک ثبت نام کردم،تیرداد قول داد خودش در درسها کمکم می کنه ولی الان از قولی که داده چیزی یادش نیست.درسم هم خوبه. مثل تیرداد مدرسه شاهد می رم،البته بابام جانباز و این جور چیزا نیست ولی از امتیاز معدل بالا و جبهه بابا جونم استفاده کردم. نمی گم زندگیمون مشکل نداره ولی چون هممون سالم هستیم و کنار و پشت هم هستیم این مشکلات رو حس نمی کنیم....

یک سال بعد: از جام بلندشدم و ایستادم،به مانتوم دستی کشیدم.به کنارم نگاه کردم ،ترانه هم ایستاده بود.تو چشماش خیره شدم و گفتم:بریم؟ بریم. قدمهامون رو به طور همزمان به سمت جلو برداشتیم.با این کفش پاشنه 10 سانتی،راه رفتن چقدر سخته!!!!!!! به آینه قدی روبروی خودمون نگاهی انداختم.پاشنه کفش ترانه یه مقدار از مال من کمتره،در هر حال الان هم قد شدیم.مانتوی قرمزی که 15 سانت بالا زانو و از جنس ساتن نرمی بود خیلی قشنگ به تنم خوابیده بود و هیکل خوش فرمم رو به خوبی نشون می داد مخصوصا حالا که 12 کیلو از وزنم رو کم کردم،چقدر هیکلم قشنگتر شده بود و تیرداد هم دیگه بهونه ای برای اذیت کردن نداشت. بندی که از زیر آستین هاش بیرون میومد و چند سانتی آستین هام رو بالا می برد و در آخر در دکمه طلایی روی آستینم بسته می شد مقداری از دست صاف و صیقلی ام رو به خوبی نشون می داد.کمربند بافت قرمز با زنجیر طلایی که رو مانتوم بسته می شد جلوه ی خاصی به مانتوم داده بود. شلوار مشکی ای که مال ترانه بود هم پام کرده بودم،کنارش طرح های خیلی خوشگلی داشت. روسری ساتنی که از دوستم همین چند روز پیش به مناسبت تولدم گرفته بودم،از رنگ قرمز و طوسی و مشکی و سفیدی تشکیل شده که تناسب خیلی قشنگی با مانتو و شلوارن ایجاد کرده رو به صورت مدل خیلی قشنگی که از اینترنت دانلود کردم بسته بودم. رنگ کفشم هم مشکی بود.دستبند و انگشتر طلام رو هم انداخته بودم. ترانه هم مانتو مشکی ای که جلوش بلندتر از پشتش بود و طرح های خیلی خوشگلی روی استین و یقه و پشت مانتو به رنگ شیری داشت رو به تن کرده بود. شال کرم قهوه ای که به داخل ریشه های موج دارش مروارید رفته ،به سر کرده بود. دستبند و انگشتر استیل زیبایی که به دستش انداخته بود.رنگ کفش هم مشکی بود. به سمت میزشون راهمونو کج کردیم،حالا داشتیم خیلی به میزشون نزدیک می شدیم.وقتی که رسیدیم دست های همو رها کردیم.رو به عمه فرزانه گفتم: سلام عمه،خوبین؟ سلام،ممنون و دستم رو به گرمی فشرد و باهام روبوسی کرد. نفر بعد سارا عروس عمه فریبا بود،دست تپلش رو به گرمی فشردم،عجیب تحویلم گرفت. نفر بعد مهسا بود که اونم خیلی خوب باهام رفتار کرد. عمه فرنوش هم خیلی خونسرد بود،باهاش دست دادم و روبوسی کردم. عمه فریبا با حرص نگاهم کرد و به زور باهام فقط دست داد. پرویز،شوهر عمه فریبا با نگاهی مشمئز کننده سرتا پام رو نگاه کرد طوری که یه آن حس کردم هیچی تنم نیست و لختم بعد با یه لحن خیلی چندشناکی جواب سلامم رو داد. ولی برعکس پرویز،شوهر عمه فرزانه که مثل عموی خودم دوستش داشتم و فقط باهاش خاطرات خوب داشتم خیلی پدرانه باهام سلام و علیک کرد. شاهرخ هم خیلی سرد وخشک جواب سلامم رو داد. با غرور و افتخار در کنار ترانه از اون میز فاصله گرفتیم.وقتی نشستیم بابا پرسید: چی شد؟ هیچی،عمه فریبا که فقط حرص خورد ولی دو تا عمه دیگه خوب تحویل گرفتن.عمه فرزانه بنده خدا چقدر پیر شده.اینقدر از شاهرخ بدم میاد،چندش.دلم برای زنش می سوزه،بنده خدا خیییییییییلی چاقه.شاهرخ هی می خواست به زور دستشو دور شونش حلقه کنه ولی دستش به دور شونه هاش نمی رسید.با این هیکل با اعتماد به نفس کامل چه مانتوی تنگی پوشیده ،حجاب مجابم که تعطیل. مهسا هم ماشالله مانتویی پوشیده که نمی پوشید سنگینتر بود.ساپورت پوشیده یا جواراب مشکی شیشه ای؟!!! موهاشم که افشون کرده دورش.... مامان گفت: خب شاهرخ خودش زنش رو تو دانشگاه انتخاب کرد،با اینکه فریبا مخالف شدید این وصلت بود ولی شاهرخ به زور با سارا ازدواج کرد. چقدر منو سر حجاب،سر اینکه 4 یا 5 کیلو بعد از زایمان اضافه کرده بودم اذیت کردن،مامان یه آه پر درد کشید انگار دوباره زخم هاش سر باز کرده بودن و تازه شده بودن بعد ادامه داد: حالا عروس خودشو ببین،دختر اون یکیو ببین،اشکال نداره،من که گذشتم ولی خدا رو نمی دونم... رومو کردم اونور که چشمم به فروغ افتاد،واااااااااااای چقدر پیر شده!!!!!!!!!!! از بابایی خیلی شکسته تر شده...!!!! رو به مامان گفتم: مامان،اونجا رو،فروغو نگاه کن.... آره،اون بنده خدا هم یه شبه با کارای حمید پیر شد.... اوا حمید یادم رفته بود،حمید هم زنش رو با داشتن یه پسر طلاق داد چون زنش فهمیده بود اون معتاد شده.بچه رو انداخت پیش بابایی و فروغ.بعد از اون هم دو تا زن دیگه گرفت حالا نمی دونم با آخری زندگی می کنه یا نه؟!!! آخرین باری که دیدمش با 40 سال سن،انگار 70 سالش بود.پسرش هم روحیه خیلی افسرده ای داره،بابایی براش همه جور امکانات رفاهی فراهم کرده تا کمبود پدر و مادر رو حس نکنه ولی من بعید می دونم. ماهان و زنش رو از دور دیدم،چقدر به هم میان.زنش واقعا خانوم و خوشگله.چشماش توی لباس کرم قهوه ای ،عسلی شده.اندام ظریف و زیباش به شدت به چشم میاد.دستای قوی ماهان دور کمرش حلقه شده و اونو به خودش چسبونده. آآآآآآآآآخی چه عاشقونه برعکس شاهرخ که با زنش یخ و سرده. از جام بلند شدم و رفتم جلو اول به ماهان سلام کردم و تبریک گفتم،خیلی خیلی گرم جوابمو داد،چقدر آقا و مهربون شده، از بچگی هم ازش خوشم میومد. بعد با سوگل(زنش) روبوسی کردم و دست دادم،زنش واقعا مهربون و خونگرم برخورد کرد انگار نه انگار برای اولین باره که ما رو می بینه.ازش خوشم اومد،ناخودآگاه به دل آدم می شینه. نزدیک میزمون که شدم،یه پسر جوون که حداقل 10-15 سانتی امن بلندتر بود در آغوش بابا فرو رفته بود و بابا اونو تو بغلش می فشرد.یعنی کی می تونه باشه؟؟؟؟!!!!!!!!! رفتم جلوتر ،پسره از بغل بابا در اومد،بابا چشمش به من افتاد و گفت:ترنم،بیا ببین کی اینجائه! یه دفه پسره برگشت،وای خدا من این که....

وای خدای من اینکه سامانه.ااااااااا چقدر بزرگتر شده،از پارسال تا حالا چی خورده اینقدر رشد کرده؟! البته صورتش معلومه کم سن و ساله ولی از پشت انگار یه پسر بیست و خورده ای سالس.حالا یکی باید فک منو جمع کنه،به خودم اومدم و سریع خودمو جمع و جور کردم. منتظر داشتم نگاش می کردم که بابا گفت:ترنم نمی خوای سلام کنی؟ آخه هنوز سلامی نشنیدم که بخوام جواب بدم،کوچکتری گفتن بزرگتری گفتن... یه دفه سامان با هول گفت:سلام،خوب هستین؟ خوب هستین!!!!!!!!برو بابا برای من فعل جمع به کار می بره... خوب هستین رو با یه لحن مسخره ای گفتم چرا این همش سرش پایینه؟؟؟!!!!!! آخی،الان از ما خجالت می کشه؟؟؟؟!!!! خلاصه همگی نشستیم دور میز و شروع کردیم به حرف زدن. سامان هم تازه داشت باهامون راحت می شد که یکدفه شاهرخ اومد دستشو کشید و برد،بنده خدا سامان همونطور که دستش کشیده می شد تند تند گفت:ببخشید،خداحافظ همگی... یعنی الان اینا چه فکری پیش خودشون کردن؟؟؟؟؟!!!!!! بی خیال! یادم رفت بگم،ما به مناسبت پاگشای زوج هایی که از دو سال پیش تا حالا عروسی کردن از طرف دختردایی پردم دعوت شدیم.با داشتن وضع نالی عالی و پرفکت خیلی خسیسه. شام که خوردیم،یکی از آقایون فامیل رفت بالاسنی که توی تالار برای عروس و دامادها گذاشته شده و میکروفون رو به دست گرفت، دونه دونه زوج ها رو صدا کرد برن اون بالا و بهشون کادو داد،یه نفر هم از کل جمعیت اون بالا عکس انداخت.چقدررررر مزخرف!!!مگه المپیاد قبول شدن؟؟؟؟؟!!!والا!!!! وقتی رسیدیم خونه سریع رفتم اتاقم و استارت تایمر گوشیمو زدم و شروع کردم به رقصیدن.نه بابا دیوونه نیستم،دستور پزشک تغذیه اینه که هر روز یا برقصم یا برم پیاده روی یا دوچرخه ثابت بزنم که من الان دوست دارم برقصم. رقصم که تموم شد دیدم بله لباسام بوی عرق گرفته آخه ناسلامتی 40 دقه رقصیدما. لباسامو عوض کردم که دیدم در اتاقم به صدا در اومد گفتم:بله بابا اومد تو،یه شاخه گل تو دستش بود،اومد جلو گلو بهم داد و گفت:تولدت مبارک دخترم. آخی،با اینکه من زودتر جشن تولدمو گرفته بودم و کادو هم از مامان وو بابا یه تبلت گرفته بود ولی بابا روز اصلی تولدمو فراموش نکرده بود یعنی روز 21 اردیبهشت رو. مرسی بابا،خیلی خوشگله خواهش می کنم بابایی،شب به خیر شبت خوش بابا عاشق گل بودم،روش یه کارت بود،روی کارتو خوندم: ترنم جان،18 امین بهار زندگیت مبارک دخترم... گل به دست خیلی یواش رفتم سمت بالکن اتاق مامان اینا.رفتم تو بالکن و درو پشت سرم بستم. به آسمون خیره می شم،دوست دارم رمان مامانو تمومش کنم،شاید یه روز این کارو کردم،البته زندگی که تمومی نداره و همچنان جریان داره... ماه با پلیدی تمام رنگ نقره گونش رو به رخ سیاهی آسمون می کشه.گل رو به دماغم نزدیک می کنم و با تمام وجودم نفس عمیق می کشیم،مشامم پر می شه از عطر خوش زندگی.صدای جیرجیرک با تمام جیغ بودنش بهم آرامش می ده. خدایا،بابت سلامت تنم،خانواده ی خوبم،حس خوشبختی ای که دارم،سایه ی پدر و مادری که عاشقانه دوستشون دارم و خیلی از نعمت هایی که الان یادم نیست،شکر خدایا،ازت می خوام خانوادمو همیشه برام حفظ کنی و منو زودتر از همه پیش خودت ببری. خدایا،بابت همه چیز ازت ممنونم...

[align=CENTER]

پایان

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×