رفتن به مطلب
Negarita

°• ستاره شبهاي تنهايي.. •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER] [align=CENTER]سلیمان گوشی رابه مادر داد و در حالی که امیدوار شده بود با سپیده صحبت کرد .

-باید مژدگانی بدهید مادر ، خبر . . .

-سپهر آنجاست ؟

هیجان و اضطراب مادر باعث شد تا سپیده را به شدت نگران کند .

-مگر سپهر خانه نیست ؟

-پس تو چی می خواستی به من بگویی ؟

-مهم نیست . با جلال رفته بودیم بیرون یکی از دوست های قدیم شما . . .

مادر به میان حرف او پرید و با بی قراری گفت :

-فعلا خداحافظی می کنم سپیده .

-ولی مادر از سپهر چیزی نگفتید ؟

خانم صبوری که نمی خواست زیاد توضیح بدهد با دلواپسی گفت :

-از صبح رفته بیرون ، خبری از او نداریم ، فعلا خداحافظ .

-خداحافظ مادر .

نیمساعت بعد سپیده و جلال هم آمدند . سپیده آرامش نداشت و با بی تابی در حیاطقدم می زد . سلیمان تصمیم گرفت همراه با جلال به چند جایی که ممکن بودسپهر رفته باشد سر بزند که باز هم صدای تلفن ، نفس را در سینه ی خانمصبوری حبس کرد .

-الو ، منزل صبوری .

با شنیدن صدای غریبه ای که در گوشی پیچیده بود ، سلیمان آب دهانش را قورت داد و آرام گفت :

-بفرمایید ، شما ؟

-آقا امیدوارم نگرانتان نکنم ولی من . . . از بیمارستان تماس می گیرم .

سلیمان با زرنگی خود سکوت اختیار کرد . مرد ادامه داد :

-برای جوانی به نام سپهر اتفاقی افتاده که الحمدلله به خیر گدشته است . . .

اوکمی در مورد ماجرا تشریح داد و سلیمان نام بیمارستان را پرسید ، بعد ازاین که ارتباط قطع شد ، هر کدام چیزی پرسیدند ولی سلیمان آنها را به سمتماشین هدایت کرد و با لحن آرام بخش خود مادر را تسلی داد .

سپهر دریکی از اتاق های بیمارستان شریعتی بستری بود . در حالی که بازویش با دوضربه چاقو مجروح شده بود و خون زیادی از بدنش رفته بود ، او را بی حال ورنگ پریده نشان می داد .

-چی شده سپهر ، چه بلایی سر خودت آوردی ؟

آقای صبوری با گلوی بغض آلود و انگشتان مرتعش موهای او را نوازش کرد .

سپهر مژه های پرپشت و بلندش را آرام گشود و چشم هایش کم فروغ و بی رمق بودند . پرستار گفت که از او خون زیادی رفته است .

-می توانی تعریف کنی که چه اتفاقی افتاده است ؟

این سلیمان بود که می پرسید . صدای لرزان او به گوش رسید که گفت :

-اولکه رفتم کوه ، بعد هم داخل شهر گشت می زدم در یک خیابان متوجه شدم که 3جوان در پی آزار دختری هستند که خیلی هم مودب و هم محجبه بود . به غیرتمبرخورد و مانعشان شدم که آنها این بلا را سرم آوردند ، دو ضربه ی چاقو بهبازوم خورد .

بعد خنده ی تلخی کرد و ادامه داد :

-به اندازه ی یک هفته صرف غذای کامل ، کتک نوش جان کردم .

مادراو را با چشمان پر اشک بوسید و سلیمان با غرور خاصی به او خیره شد . کم کمپلک های سپهر روی هم افتادند و او از شدت تب و دردی که داشت به خواب رفت .

دو روز بعد سپهر مرخص شد و تمام فامیل به دیدنش آمدند . در این میانخواهر جلال با دلسوزی به او نگاه می کرد و سپهر بدون هیچ عکس العملی خودشرا به صندلی تکیه داد و به بقیه نگاه کرد .

عصر آن روز میرزا تمامباغچه ها را آب داد . بوی سبزه فضای حیاط را پر کرده بود و ریزش فواره دراستخر آب نوای دل انگیزی را به گوش می رساند . همه از خواب بعد از ظهر یکروز تابستانی بیدار شده بودند و سلیمان خود را برای رفتن به مطبش آماده میکرد . قبل از آنکه برود مادر صدایش را بلند کرد و گفت :

-چند لحظه صبر کن ، عصرانه را آماده می کنم .

سلیمانبازوی سپهر را گرفت و کمک کرد تا از روی تخت پایین بیاید . بعد هم به داخلحیاط رفتند و زیر درخت گیلاس روی صندلی ها نشستند . مادر عصرانه ی مفصلیرا که تدارک دیده بود روی میز چید . صدای زنگ بلند شد . سپهر با خنده گفت:

-حتما باز هم سپیده است .

در این سه روز آخر ، اولین باری بودکه لبهای سپهر به خنده از هم باز می شدند ، چند لحظه بعد صدای گرم او کهآرام سلام می کرد ، به گوش رسید . سپهر رنگ باخت ، ولی خانم صبوری وسلیمان با خوشحالی از او استقبال کردند . سپهر پیراهنش را مرتب کرد ،انگار که همه شدت تکان قلبش را می شنوند .

سلیمان هم همان حال را داشت . اما بهاره متعلق به او بود و با خیالی آسوده ، تماشایش می کرد .

-خوش آمدی عزیزم ، خیلی خوشحالمان کردی .

بهاره لبخندی زد و دسته گل زیبایی را که در دست داشت به طرف سپهر گرفت .

-خدا بد ندهد ، انشاالله که هر چه زودتر انرژی از دست رفته تان را پیدا می کنید . هر که ثواب کند ، کبابش می کنند .

خانم صبوری پرسید :

-شما از کجا باخبر شدید ؟

به جای او سلیمان پاسخ داد :

-دیروز تلفنی با بهاره صحبت می کردم ، جریان را برایش تعریف کردم و اسباب زحمتش شدم .

-وظیفه ام بود ، اگر قبلا مطلع می شدم زودتر از این خدمت می رسیدم .

بهاره در کنار سلیمان مقابل سپهر نشست . چشم های سپهر به طرف او می چرخید و قلبش فریاد می کشید که نه ! . . .

چند لحظه بعد او از روی صندلی بلند شد و با گفتن (( عذر می خواهم )) جمع آنان را ترک کرد .

بهاره با نگاه او را بدرقه کرد و به خانم صبوری گفت :

-مثل اینکه خلی صدمه دیده اند .

خانم صبوری با تاسف سر تکان داد و حرف او را تایید کرد . بعد گفت :

-من هم تنهایتان می گذارم . راحت باشید . . .

وبدون این که فرصتی برای حرف زدن به آنها بدهد خیلی زود به طرف ساختمانحرکت کرد . سپهر روی لبه ی تخت نشست . آرام با انگشتان لرزان ، گوشه یپرده ی تور را کنار کشید و هر دو را تنها دید که به ذل زده اند . چشم هایشپر از اشک شد و دوباره خود را به رختخواب سپرد .

بهاره که به مدت یکدقیقه زیر سنگینی نگاه سلیمان ، میخکوب شده بود ، مژه هایش را به سمت بالاچرخاند و سلیمان خیلی زود نگاهش را از او گرفت . باز بهاره سرش را خم کردو باز سلیمان نگاهش کرد . بهاره نگاهی به کیف و کت سلیمان انداخت که کنارشگذاشته بود . [/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]-مثل اینکه من مزاحمتان هستم .

-چرا این فکر را می کنید ؟

-الان ساعتی اسن که شما باید در مطبتان باشید .

سلیمان تازه به خاطر آورد و با عجله گفت :

-کاملا یادم رفته بود . نباید بیمارانم را . . .

-بله ، من هم باید بروم ، راس ساعت شش باید در استودیو حاضر باشم .

او با کنجکاوی پرسید :

-نقش جدیدی دارید ؟

بهاره به علامت تایید سرش را تکان داد و گفت :

-نقش جالبیست ، امیدوارم خوب از عهده اش بربیایم .

-شما همیشه خوب بازی می کنید و همین باعث شده که تا این حد محبوب باشید .

بهاره به چشم های او خیره شد و پرسید :

-برای شما هم به همین دلیل . . .

سلیمان خنده ی کوتاهی کرد و پاسخ داد :

-منبه فیلم و سینما علاقه ی چندانی ندارم . فقط گه گاهی تلویزیون نگاه می کنم. از آن جایی که شما در تلویزیون هیچ وقت حضور نداشتید و من هم اهل سینمارفتن نبودم ، اصلا نمی دانستم که شما هنرپیشه هستید .

بعد کمی چشم هایش را تنگ کرد و طوری که آرزو می کرد که پاسخ منفی بشنود ، پرسید :

-شما می خواهید به بازیگری ادامه بدهید ؟

-چطور مگه ، از نظر شما ایرادی دارد ؟

بهاره که از لحن سلیمان رنجیده بود ، کیفش را برداشت و در حالی که آماده ی رفتن می شد گفت :

-من به کارم خیلی علاقه مندم دکتر !

او چند قدمی برداشت ، سلیمان هم کیف و کتش را برداشت و با شتاب خود را به او رساند .

-اجازه بدهید برسانمتان !

بهاره به ماشینش اشاره کرد و گفت :

-ممنون ، خودم می روم .

کمی گرفته به نظر می رسید . سلیمان پرسید :

-می توانم فردا ظهر برای ناهار دعوتتان کنم ؟

بهارهنمی خواست پیشنهاد او را رد کند ، از طرفی فردا ظهر باید در میان دیگربازیگران به تمرین می پرداخت ، بعد از کمی مکث با تاسف گفت :

-خیلی متاسفم ولی من باید . . .

سلیمان که عصبی شده بود کمی صدایش را بلند کرد و با کنایه حرف او را قطع کرد .

-بله ببخشید ، من درخواست غلطی کردم . شما باید به کارتان بپردازید .

ودر حالی که از او دور می شد با چشم هایی که داغ به نظر می رسیدند و صداییکه از خشم می لرزید به او خداحافظ گفت و پشت فرمان اتومبیلش نشست . بهارهکه توقع چنین بر خوردی را نداشت ، بغض کرد و با چشم هایی که فضا را تار ولرزان می دید ، رفتن او را تماشا کرد .

***

-کات !

باز هم صدای بلند و خشم آلود کارگردان ، همه را متوقف کرد . حالا دیگر صدایش می لرزید :

-خانم کیمیا ، معلوم هست حواست کجاست ؟ چند بار است که این صحنه را تکرار می کنیم ؟

-ببخشید من کمی کسالت دارم .

کارگردان به دور خود چرخید و با اعتراض گفت :

-اینطوری که نمی شود ، در ضمن هیچ کس حق ندارد مشکلات بیرونی اش را سر صحنه یفیلمبرداری بیاورد . اگر این طوری ادامه بدهیم ، ضبط فیلم سه ماه دیگر همطول می کشد .

بهاره صحنه را ترک کرد و گوشه ای نشست . صورتش سرخ شدهبود . توقع نداشت کارگردان خرابش کند ، بلند شد که برود . کارگردان که نمیخواست هنرمند محبوب خود را از دست بدهد با لحنی پوزش طلبانه گفت :

-من که منظوری نداشتم خانم کیمیا ، فیلم که بدون حضور تو . . .

-خیلی خب ، نمی خواهم چاخانم کنید .

ازطرفی بهاره قرارداد بسته بود نمی توانست زیر قولش بزند و در آن فیلم بازینکند . وقتی با تنی خسته و دلی بی قرار به خانه برگشت ، عقربه های ساعتیازده شب را نشان می داد . مادر منتظر او بود و با دیدن بهاره انگار روحشرا بازیافته است .

-سلام مادر .

-سلام عزیز دلم ، امشب دیر کردی .

-کارمان طول کشید مادر .

بعد کمی خود را لوس کرد و پرسید :

-شام که حاضر است ، نه ؟

مادر با خنده به طرف آشپزخانه رفت . بهاره لباس عوض کرد و به آشپزخانه رفت .

-پدر زنگ نزد ؟

خانم بیات با شوخی پرسید :

-دلت برای پدر تنگ شده یا این که می خواهی زودتر سرنوشتت مشخص شود ؟

-مثل اینکه شما می خواهید اذیتم کنید مادر !

مادربه علامت نفی سرش را تکان داد . با این که بهاره خیلی گرسنه بود امااشتهایی برای صرف شام نداشت ، مادر به چشمان او دقیق شد ، تا حالا او راانقدر مضطرب ندیده بود .

-بهار ، تو که به مادرت دروغ نمی گویی ، اتفاقی افتاده ؟

-نه اصلا . . . راستی امروز رفته بودم . . .

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای زنگ تلفن او را به طرف سالن کشید .

-بله ؟

صدایی در تلفن پیچید . بهاره خواست گوشی را بگذارد که صدای گرم او را شنید .

-بهار !

گوشی را دوباره به خود نزدیک کرد و نفس گرمش را در آن پیچاند . سکوت کرده بود . [/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]-بهار خودت هستی ؟

آرام گفت :

-سلام .

-من . . . من منظوری نداشتم ، تو برداشتت از حرف من درست نبود .

-نه . . . نه ناراحت نشدم .

سلیمان خنده ی تلخی کرد و با کنایه گفت :

-پس من بودم که با عصبانیت از تو دور شدم ؟

-بله ، همین طور بوده .

سلیمان به خاطر آورد که او اول از بهاره جدا شده . سرخ شد و با لکنت گفت :

-به هر حال از تو عذر خواهی می کنم ، کاری که تا به حال با هیچ کس نکرده بودم .

بهاره از این غرور او بدش آمد ولی با گفتن خواهش می کنم گوشی را گذاشت ، می خواست کار سلیمان را تلافی کند . . .

 

فصل 6 بخش 2:

 

-چرا با همه لج می کنی ؟ . . . باور کن کم کم دارد دیر می شود ، مگر خودت نگفته بودی که قصد دارم به زودی ازدواج کنم ؟

-جلال با من بحث نکن ، حوصله ندارم .

-فکر نکن می توانی مرا ساکت کنی . این خواسته ی مادر بود که با تو صحبت کنم و تا جوابی قانع کننده به من ندهی دست بردار نیستم .

سپهر بدون اعتنا به او به لژ بالا رفت و کنار پنجره ایستاد . زیر لب گفت (( آخر من به شماها چه بگویم ؟ ))

-هر چه که هست !

جلال هم پشت سر او آمده بود . دستش را روی شانه ی سپهر گذاشت و ادامه داد :

-نه تنها از ازدواج فرار می کنی که رفتارت هم صد درجه فرق کرده . فکر نکن کسی متوجه ناراحتی تو نیست .

سپهر به شدت سرش را برگرداند و در حالی که به او خیره شده بود پرسید :

-چرا تنهایم نمی گذارید ؟

-چون دوستت داریم و می خواهیم به تو کمک کنیم .

-هیج کس نمی تواند به من کمک کند .

-چرا ؟

-واقعا می خواهی بدانی ؟

-صد در صد !

سپهر روی صندلی نشست ، دستش را لای موهایش فرو برد و با اندوه گفت :

-کسی را که می خواستم به زودی ازدواج می کند .

جلال با ناباوری پرسید :

-تو مطمئنی ؟

-خب اگر نمی دانستم که نمی گفتم ، اگر مطمئن نبودم که این همه عذاب نمی کشیدم .

-می دانست که تو دوستش داری ؟

سپهر کمی مکث کرد و بعد با تردید پاسخ داد :

-نمی دانم ، شاید . . . ولی فرصتی به دست نیامد که من با او حرف بزنم .

لحظاتی هر دو سکوت کردند . یکی در فکر چاره بود و دیگری در دریای حزن و اندوه قلبش غوطه ور .

-اگرماجرا این طور است چرا خودت را شکنجه می دهی ؟ او که می رود پی خوشبختیخودش و ترا با این حال رها می کند ، پس تو چرا خودت را به پای همچون کسیدق مرگ می کنی ؟

سپهر لحظاتی چشمانش را به عمق نگاه او دوخت و بعد با پرخاشگری پرسید :

-مثل اینکه تو نمی فهمی من چه می کشم ؟

بعد دست هایش را در جیب شلوارش فرو برد و شروع به قدم زدن کرد . آه بلندی کشد و ادامه داد :

-فقط خدا می داند چه عذابی می کشم .

-خب چه نتیجه ای به دست می آوری ؟ جز اینکه خودت را نابود می کنی ؟

سپهر پوزخندی زد و گفت :

-که اینطور . . . پس اگر سپیده هم به تو جواب منفی می داد و با دیگری ازدواج می کرد ، تو اصلا ناراحت نمی شدی ؟

جلال مِن مِن کرد :

-خب . . . من . . .

-تو چی ؟ . . . یادت رفته ، سپیده فقط مهلتی برای فکر کردن از تو خواست ، آن روزها چه حالی داشتی ، عین برج زهرمار می ماندی .

و بعد از چند ثانیه سکوت ادامه داد :

-حالااگر مامور هستی که حرف دل مرا بگویی ، هرچی را که گفتم به مادر بگو ، درضمن تاکید کن که دیگر در این مورد از من سوال نکنند و مرا به حال خودمبگذارند .

بعد انگشتش را بلند کرد و با تاکید ادامه داد :

-روشن شد ؟

-ولی قرار بود که عروسی تو و سلیمان . . .

سپهر که عصبانی شده بود با ملامت گفت :

-مگر نگفتم که دیگر نمی خواهم چیزی بشنوم ؟ !

و خیلی زود رستوران را ترک کرد . جلال از پنجره ی لژ بالا او را دید که استارت زد و اتومبیلش از مقابل رستوران دور شد . [/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]بهاولین چراغ قرمز که رسید ، چشمش به دکه ی مطبوعات افتاد وقتی به دقت نگاهکرد در یکی از هفته نامه ها عکس بزرگ و زیبایی از بهاره به چاپ رسیده بود. با این که چراغ سبز شده بود و اتومبیل های پشت سرش به شدت بوق می زدندپیاده شد و به طرف دکه رفت .

-آقا از این هفته نامه هر چی دارید من خریدارم .

پیرمردلبخندی زد و چند ثانیه بعد ، تمام هفته نامه ها را مقابلش گذاشت . اتومبیلها همچنان بوق می زدند وقتی سپهر برگشت مامور راهنمایی را دید که مشغولنوشتن جریمه ی او بود . به سرعت پشت فرمان نشست و استارت زد . تا وقتی کهجیب هایش خالی خالی شدند به خریدن هفته نامه پرداخت و از همه ی دکه هاییکه سر راهش بود همین هفته نامه را مطالبه می کرد . صندلی عقب اتومبیل دیگرجا نداشت . تمام لحظه را با بغض سپری کرد و وقتی خارج شهر و به جای خلوتیرسید از ماشین پیاده شد . دو طرف جاده زمین های کشاورزی به چشم می خورد وجاده آرام و آسوده به خواب رفته بود . هفته نامه ها را از اتومبیل بیرونکشید و همه را کنار جاده پهن کرد . حالا تا چشم کار می کرد بهاره بود . ((بهاره ی کیمیا با فیلم رقص بادها می آید . )) این خبری بود که یک صفحه رابه خود اختصاص داده بود . آنقدر به عکس ها خیره شد که از شدت اشک همه جادر نگاهش تار و لرزان گردید .

-خدایا این چه بلایی بود که سر من آمد ؟ چرا باید اینطوری بشود ؟ چند بار این سوال را از تو بکنم ، چرا پاسخم را نمی دهی ؟ . . .

باخیال راحت گریه می کرد . هیچ گاه حتی در خلوت تنهایی خودش از همان دورانبچگی اشک نریخته بود . ولی حالا این تنها راهی بود که می توانست خود راآرام کند . همه ی هفته نامه ها را روی هم گذاشت و در حالی که فندکی را ازداخل داشبورد ماشینش می آورد با صدای لرزان و چشمان اشک آلود زیر لب گفت :

-این تصاویر از معبودی است که برادرم او را می پرستد ، او متعلق به سلیمان است . نباید کس دیگری تماشایش کند . . .

بعد گوشه ای نشست و به آتشی که افروخته بود خیره شد . آتشی نیز در دلش شعله ور بود که تمام وجودش را می سوزاند .

-وای آتش ! . . . کمک . . . آتش . . . بیایید . . . زمینم آتش گرفته . . .

سپهروقتی به خود آمده بود که عده ای از کشاورزان مشغول خاموش کردن آتش بودند .آنها زود اقدام کرده بودند وگرنه معلوم نبود ، سر زمین ها و سپهر چه بلاییمی آمد . وقتی همه خسته و عرق ریزان خود را روی زمین رها کردند سپهر بادستپاچگی گفت :

-من . . . من منظوری نداشتم ، نمی خواستم به شماها آسیبی برسانم ببخشید . . . من . . .

یکی از مردها که گویی دل پری از زندگی داشت با خشم فریاد کشید :

-شماهاکه دنیا به کامتان است . . . شماها که درد فقر و نداری را نچشیده اید . .. شماها که معنی رنج و زحمت را نمی فهمید . . . شماها دیگر چه مرگتان است. . . چی از جانمان می خواهید ؟

یکی دیگر او را آرام کرد و سپهر باز هم عذرخواهی کرد .

-من خسارتتان را می پردازم .

بعد دست در جیب هایش فرو برد ، هیچ پولی همراهش نبود ، با شرمندگی گفت :

-جز یک پوزش طلبی چیز دیگری ندارم که . . .

مرد دیگری گفت :

-برو جوان . . . برو . . . روزی ما را هم خدا حواله می کند . . . برو بگذار به درد خودمان بسوزیم و بسازیم .

سپهربه حدی بغض کرده بود که نمی توانست دیگر حرفی بزند ، به داخل اتومبیلشخزید و با صدای گریز لاستیک های اتومبیل سکوت جاده در هم شکست .

***

-لطفاآرام باشید و دراز بکشید . چشم هایتان را هم ببندید و سعی کنید که بهچیزهای خوب فکر کنید . به همان روزهایی که فکر کردن به آنها به شما آرامشمی بخشد .

مرد با تاکیدهای سلیمان سعی می کرد با آرامش ، گفته های او را اجرا کند .

-خب چی می بینید ؟

-روز عروسی ام را . . . روزی که زنم را به خانه آوردم . . . روزی که من خوشبخت ترین بودم .

بعد از پنجاه ثانیه سکوت .

-خب حالا به چی فکر می کنید ؟

مرد ابروهایش را درهم کشید و به سختی گفت :

-همه جا تاریک است . . . زنم رفته . . . خانه سوت و کور است . . . هوا سرده . . . می لرزم . . .

صدایزنگ تلفن تمام زحمات سلیمان را به باد داد . زیرا بیمارش با ترس از جاپرید . سلیمان به قدری عصبانی شد که خیلی زود اتاق را ترک کرد و رو بهخانم فرزان فریاد کشید :

-این جا چه خبر است ؟ صد بار گفتم من وقتی مریض دارم کسی مزاحم نشود !

خانم فرزان انگشتانش را به هم مالید و با دستپاچگی گفت :

-من تقصیری ندارم دکتر ، خانم کیمیا چندین بار تماس گرفتند و خیلی اصرار دارند که با شما صحبت کنند .

-نگفتی که من مریض دارم ؟

-چرا ولی گفتند که کار خیلی مهمی دارند .

سلیمان گوشی را برداشت . صدایش خشک و عصبی بود .

-الو ؟

لحن بهاره دوستانه و صمیمی بود .

-سلام .

-گوش کن یک خبر خیلی خوش دارم .

-بهار بگذار برای بعد ، من فعلا مریض دارم . بعدا خودم تماس می گیرم .

-سلیمان فقط . . .

سلیمانگوشی را گذاشت و با گام های تند به طرف اتاقش رفت . بیمار او به حدیعصبانی بود که برای چند بار سلیمان از او عذر خواهی کرد تا راضی شد دوبارهروی تخت دراز بکشد . در تمام مدت سلیمان حواسش پیش بهاره بود و خود راملامت می کرد که چرا به تندی با او صحبت کرده .

-خب دکتر من هفته ی آینده باز هم می آیم .

-امیدوارم شما را سرحال و شاداب ببینم .

مرد از درب خروجی بیرون رفت و بعد از به صدا در آمدن زنگ ، خانم فرزان در آستانه ی در ظاهر شد .

-بله دکتر ؟

-چند بیمار دیگر دارم ؟

-فقط خانم ستوده هستند . . .

خانم فرزان کمی به چهره ی او دقیق شد و پرسید :

-حالتان خوب است دکتر ؟

-اوه بله . . . راستی شما اگر می خواهید تشریف ببرید .

-متشکرم دکتر .

چند ثانیه بعد خانم ستوده وارد شد . کیفش را برداشت و روی صندلی راحتی نشست . او هیچ وقت سلام نمی کرد .

-حالتان خوب است خانم ستوده ؟ [/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]-باز هم کابوس دیدم . طوری جیغ کشیدم که همسایه ها همه بیدار شدند .

-موقع خواب به چی فکر می کردید ؟

زن بغض کرد و پاسخ داد :

-به همان صحنه ی تصادف . . . من . . . آن پیرزن را کشتم . نتوانستم ترمز بگیرم .

و بعد بلند گریست . سلیمان مقابل او فنجانی قهوه گذاشت و با مهربانی نگاهش کرد .

-قهوه تان را میل کنید ، بعد با هم حرف می زنیم .

بعد به طرف انتهای اتاق حرکت کرد . نوار خانم ستوده را در ضبط گذاشت تا برای بررسی در پایان جلسه مجددا به حرف های او گوش بدهد .

درپایان جلسه خانم ستوده اتاق را ترک کرد و سلیمان تنها ماند ، خانم فرزانهم رفته بود . او گوشی را برداشت و شماره ی بهاره را گرفت . بعد از سه زنگخانم بیات گوشی را برداشت .

-سلام خانم بیات .

-شمایید دکتر ، حال شما ؟ خوب هستید ؟

-متشکرم ، شما چطور ؟

-کاملا خوب .

سلیمان آرام پرسید :

-می توانم با بهار صحبت کنم ؟

-متاسفم بهاره رفت بیرون .

سلیمان نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و با تعجب پرسید :

-این وقت شب ؟

-نگران نباشید دکتر ، تنها نیست ، با پدرش رفته .

-پدرش ؟ . . . مگر آقای کمیا برگشته اند ؟

خانم بیات خنده ی کوتاهی کرد و پاسخ داد :

-بله بهاره که با شما تماس گرفت ، چیزی نگفت ؟

-متاسفم ، من با او صحبت نکردم . خودتان که می دانید وقتی مریض دارم به تلفن جواب نمی دهم .

-پس بهاره به همین دلیل عصبی بود ؟

-عصبی ؟ . . . نمی دانم . . . شاید !

ارتباطشانبعد از گفتن شب بخیر و خداحافظ قطع شد و سلیمان در حالی که از رنجاندنبهاره پشیمان بود از خوشحالی روی پا بند نبود . بالاخره بعد از دو ماهانتظار آقای کیمیا آمده بود و حالا او در هر ساعت به بهاره قدم به قدمنزدیکتر می شد . (( خدایا شکرت )) زیر لب با خود نجوا کرد و با عجله مطبشرا ترک کرد .

-چی شده سلیمان ، زودتر بگو دیگر .

-مادر بالاخره انتظار ما پایان یافت .

-چطور مگر ؟

-آقای کیمیا آمده .

مادر با خوشحالی دست هایش را به هم کوبید و به سلیمان تبریک گفت . پدر روزنامه را به کناری گذاشت و گفت :

-از این که می بینم تو با عشق می خواهی زندگی ات را شروع کنی خیلی خوشحالم و امیدوارم که انتخابت درست باشد .

-من به انتخاب خودم ایمان دارم پدر .

آقای صبوری لبخندی زد و متوجه همسرش شد که خطوط چهره اش در هم رفته است .

-چی شده ؟ همین حالا که خوشحال بودی ؟

-راستش نگران سپهرم . مدتیست که به رستوران هم نمی رود . از ظهر تا حالا هم از اتاقش بیرون نیامده .

-من میروم با او صحبت کنم .

-تو که حرفه ای هستی سلیمان ، سعی کن روحیه اش را عوض کنی .

-سعی می کنم .

سلیمان از پله ها بالا رفت و در انتهای سالن ، پشت درب اتاق او ضربه ای به در نواخت .

-بفرمایید !

سلیمان وارد شد . سپهر روی تخت افتاده بود . رنگش به حدی پریده به نظر می رسید که سلیمان با نگرانی پرسید :

-حالت خوبه ؟

-خوبم .

-ولی رنگت که این را نشان نمی دهد . پای چشمانت گود افتاده .

سپهر لبخند تلخی زد و پرسید :

-جدی می گویی ؟

-سپهر چرا داری خودت را نابود می کنی ؟ . . . من . . . از مادر شنیدم که تو . . .

-بس کن سلیمان ، نمی خواهم چیزی بشنوم .

بعد زیر لب غرید :

-لعنت به جلال !

-چرا برای کسی که راهی جدا از تو برای زندگی اش انتخاب کرده ، انقدر بی قراری می کنی ؟ . . . تو باز هم فرصت داری که . . .

این بار سپهر عصبانی بود .

-خواهش می کنم سلیمان ، تنهایم بگذار !

-یادم نمی آید که تا به حال ترا انقدر بداخلاق دیده باشم !

-سر به سرم نگذار سلیمان ، برو !

لحن او به قدری ملتمسانه بود که لحظه ای سلیمان با دلسوزی نگاهش کرد و این حالت او بود که سپهر را بیشتر عصبی می کرد .

-میخواهم خوب به حرف های من فکر کنی سپهر . . . کسی را که دوست داشتی بهدیگری قول ازدواج داده ، بنابراین هر چقدر خودت را عذاب بدهی به خودت ظلمکردی .

سپهر با خشم نگاهش کرد و با کنایه گفت :

-هر چقدر پول ویزیتتان شد ، بفرمایید که پرداخت کنم و بعد هم اگر امکان دارد تنهایم بگذارید آقای دکتر !

سلیمان چند قدم به عقب برداشت و همان طور که سپهر را نگاه می کرد اتاق او را ترک کرد .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

 

[align=CENTER]سپهر زیر لب از خود پرسید :

-آیا اگه من اول به خواستگاری بهار می رفتم او حاضر بود چنین روحیه ای داشته باشد ؟

دوباره درد به جانش پیچید و خود را روی تخت رها کرد .

بهاره خیلی سعی داشت پدرش را متقاعد کند اما او با خونسردی و حوصله ی کامل هر بار پاسخ خود را اعلام می کرد .

-همین که گفتم ، یا باید اسم مرا از روی شناسنامه ات خط بزنی یا اینکه دیگر اسم آن مردک را نیاوری !

-ولی پدر من نمی توانم زیر قولم بزنم . بگذارید اول بیاید شما او را ببینید . حتما نظرتان عوض می شود .

-تو بیجا کردی که قول دادی . مگه بی پدر بودی ؟

-ولی من به شما تلفن زدم . گفتم که . . .

-بله ، بله ، گفتی می خواهی با شخص مورد نظرت ازدواج کنی ولی نگفتی که او یک روانپزشک است !

-خب شغل او چه ایرادی دارد پدر ؟

-من از این آدم ها بدم می آید . چند بار بگویم ؟

خانم بیات که دیگر سکوت را نمی توانست تحمل کند رو به همسرش کرد و گفت :

-بسکن کیمیا ، هر چه ساکت می نشینم و گوش می کنم ، تو حاضر نیستی کوتاه بیای. مردی که دختر ما را انتخاب کرده واقعا شایسته و برازنده ی اوست . تو حقنداری با سرنوشت دخترم بازی کنی !

آقای کیمیا پس از مکث کوتاهی با تمسخر خندید .

-شایسته . . . برازنده . . . چه چیزهای مسخره ای ، من از جوان های در این سطح فکر بدم می آید .

-ولی بهار به او علاقمند شده !

-اگر دوبار او را نبیند این علاقه از بین می رود !

-هیچ وقت چنین چیزی امکان ندارد پدر !

لحن قاطع او پدر را بر جا میخکوب کرد .

-تا به حال ترا انقدر گستاخ ندیده بودم دختر !

بهاره با چشمانی پر اشک مقابل پدر ایستاد و گفت :

-شماهیچ وقت درکمان نکردید پدر . من و مادر همیشه تنها بودیم . فقط اسم شماروی ما بود ، حالا هم اگر می خواهید آینده و خوشبختی مرا با دست هایخودتان نابود کنید من . . . حرفی ندارم .

بهاره به اتاقش رفت و این حرف آخر او تاثیر عمیقی روی آقای کیمیا گذاشت ، ولی باز هم مُصر بود که مانع ازدواج بهاره و سلیمان بشود .

عصر بود که تلفن زنگ زد و بهاره گوشی را برداشت .

-سلام بهار ، حالت خوبه ؟

-سلام .

-گوش کن بهار ، من عجله دارم ، با مادرم می خواهم به دیدن پدرت بیایم . تا چند دقیقه ی دیگر . . .

-نه سلیمان نیا !

سلیمان تکانی خورد و با دستپاچگی پرسید :

-چرا ؟

برای اینکه سلیمان را از سردرگمی نجات بدهد خیلی زود گفت :

-برای اینکه پدر راضی نیست !

-نیست ؟ یعنی چی راضی نیست ؟

-دلیلش را من نمی دانم ولی . . .

سلیمان با عصبانیت پرسید :

-این همه انتظار کشیدم که حالا این جواب را از پدرت بشنوم ؟ . . . نکند آقای کیمیا ترا برای شخص دیگری در نظر گرفته ؟

در همین لحظه سپهر هم از پله های بالا سرازیر شد ، مشغول بستن دکمه های پیراهنش بود که متوجه سلیمان شد .

-من الان می آیم با پدرت صحبت می کنم و دلیلش را از زبان خود او بشنوم .

-نه سلیمان ، خواهش می کنم . پدر حالا خیلی عصبانی است .

-خیلی خب بهار خانم ، از اینکه اینطوری ما را دست انداختید یک دنیا ممنونم !

سلیمان به شدت گوشی را بر دستگاه کوبید . خانم صبوری که آماده ی رفتن شده بود مقابل او ایستاد و به دقت به سلیمان خیره شد .

-چیزی شده سلیمان ؟

این سپهر بود که رو به او می پرسید . سلیمان سر خم کرد و نجواکنان گفت :

-ظاهرا پدر بهاره مخالف ازدواج ماست و به هیچ طریقی حاضر نمی شود ان مساله را بپذیرد .

سپهر مثل فنر از جا پرید و با فریاد گفت :

-مگر مردم مسخره شان هستند ؟ پدر بهاره غلط می کند که مخالفت کند !

-سپهر آرام باش !

-چطور آرام باشم مادر . . . آنها می خواهند با زندگی سلیمان بازی کنند و من این اجازه را به آنان نمی دهم .

بعد نگاهش را به طرف سلیمان چرخاند و ادامه داد :

-حالا تو چرا اینجا نشستی و عزا گرفتی ؟

-چکار کنم ؟

-خب برو با او صحبت کن .

-بهاره از من خواست که دیگر . . .

-دیگر چی ؟ . . . حرفش را نزنی ؟

بعد جعبه شطرنجی را که روی میز قرار داشت به طرفی پرت کرد و با خشم و فریاد گفت :

-به هر قیمتی شده ، نمی گذارم بلایی را که سر من آمده ، سر تو هم بیاورند .

همانطور که با گام های بلند از سالن خارج می شد ، با صدای مادر که می پرسید ((کجا می روی ؟ )) به عقب برگشت و فقط به او نگاه کرد و خود را به ماشینرساند .

-میرزا در را باز کن !

با فریاد او میرزا با عجله در را باز کرد و او با سرعت به خیابان پیچید .

-این پسره دیوونه شده ، چرا جنجال به پا می کند ؟ من نمی خواهم خود را به بهاره تحمیل کنم . . .

سلیمان به کنار پنجره رفت و فریاد کشید :

-سپهر !

ولی او رفته بود و سلیمان با نگرانی به مادر چشم دوخت .[/align]

 

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]-نگران نباش ، سپهر آنقدرها هم پرخاشگر و تند نیست .

سپهرکه به سرعت در دل خیابان ها می راند خیلی زود خود را مقابل ساختمان بزرگمنزل بهاره دید ، هنوز صورتش برافروخته و چشمانش خشمگین بود . از اتومبیلپیاده شد و دستش را روی شاسی زنگ فشرد . بهاره بود که گوشی آیفون رابرداشت .

-بهاره خانم می شود چند لحظه تشریف بیاورید دم در ؟

-شما ؟

او با پوزخند جواب داد :

-یعنی حاضر نیستید خانواده ی سلیمان را به خاطر بیاورید ؟

چندلحظه بعد بهاره در آستانه ی در ظاهر شد . دامن پلیسه ی سفید و بلیز قهوهای رنگ به تن داشت . شال زیبایی که به دو رنگ سفید و قهوه ای بود صورتش راقاب زیبایی گرفته بود . سپهر باز هم صدای قلبش را شنید و عرق سردی را رویپیشانی اش احساس کرد . بهاره که از دیدن او جا خورده بود ، مودبانه سلامکرد .

-خوش آمدید آقای صبوری ، بفرمایید داخل .

سپهر پشت به او ایستاد و گفت :

-من با شما کاری ندارم ، آمدم با پدرتان صحبت کنم .

-درباره ی چی ؟

سپهر دوباره چرخید و دو قدم به او نزدیک شد . چشم هایش را به عمق نگاه او دوخت ، طوری که بهاره را به وحشت انداخت .

-خیلی پررو هستید ، حتی حاضر نیستید به خودتان زحمت بدهید و سلیمان را به خاطر بیاورید !

بهاره سر خم کرد ، نگاهی به پشت سرش انداخت و دوباره رو به سپهر کرد .

-پدر مخالف این موضوع است و من به خاطر مادرم حاضر نیستم با او جر و بحث کنم ! . . . خودتان که می دانید مادر من بیمار است .

-بههمین سادگی . . . بیماری مادرتان را بهانه نکنید . یعنی پدر شما انقدرغیرمنطقی هست که نمی شود دو کلمه حرف حساب با او زد . . . مگر مردم مسخرهی شما هستند که قلب و احساسشان را به بازی می گیرید ؟ !

-کسی که باید عصبی باشد سلیمان است نه شما . . .

-یعنی به من مربوط نیست که چه بلایی می خواهید سر برادرم بیاورید ؟

-خواهش می کنم داد نکشید ، وگرنه پدر بیشتر عصبی می شود .

-شمابه سلیمان قول دادید و من قسم می خورم که نمی گذارم هیچ کس و هیچ چیزیمانع این ازدواج بشود و اصلا برایم مهم نیست که نظر شما نسبت به سلیمانعوض شده .

او با دستپاچگی گفت :

-نظر من عوض نشده . . . بلکه . . . روز به روز . . .

سپهر که تحمل شنیدن ابراز علاقه ی بهاره را به کس دیگری نداشت پشت به او کرد و دو دستش را لای موهایش فرو برد .

-پس چرا از او می خواهید که فراموشتان کند ؟

-من نمی خواهم که او را منتظر نگه دارم . به امید روزی که پدر راضی شود . انتظار سخت است . خودم می دانم . . .

سپهر تکان خورد و با سماجت پرسید :

-مگر تا به حال منتظر کسی بودید ؟

-چرا این سوال را می کنید ؟

-خودتان گفتید که می دانم انتظار سخت است .

-آقای صبوری شما قصد آزارم را دارید . این طور نسیت ؟

سپهر لحظه ای به او خیره شد . گویی در بحر عمیق چشمانش غرق شده بود . بعد به سختی نگاهش را از بهاره گرفت و با تهدید گفت :

-به پدرتان بگویید دو روز فرصت دارد که خوب فکر کند . به او مجددا یادآوری کنید . فقط دو روز . . .

سپهربا قدم های سریع داخل اتومبیلش خزید و بهاره که بیشتر به یک جسم بی روحشباهت داشت خود را به داخل حیاط کشید . پدر در سالن منتظر او بود .

-من از آیفون همه چیز را شنیدم .

بهاره تکان خورد . قدری هم وحشت کرد .

-حالا دیگر برایم خط و نشان می کشند . به همه ثابت می کنم که حرف مرد یکی است .

-خونم به جوش آمده کیمیا ، هر چه تحمل می کنم تو کوتاه نمی آیی . کی برای بهاره پدر بودی که حالا ادعا می کنی ؟

آقای کیمیا یک سیب بزرگ را از داخل سبد میوه برداشت و آن را گاز زد و بعد با خونسردی گفت :

-همین که گفتم با من بحث نکنید .

-ولی بهار بچه نیست که تو برایش تعیین تکلیف می کنی !

آقای کیمیا خنده ی بلندی سر داد و به بهاره که از خشم و نفرت می لرزید به شوخی گفت :

-خانم بزرگ برایم یک لیوان آب بیار .

بهاره که از این همه بی تفاوتی پدر غمگین شد گوشه ای نشست .

-مگر با تو نبودم ؟

-ولی شما دارید مرا مسخره می کنید !

-من مقصر هستم ، می دانم . اگر تمام زندگی ام را زیر دست و پای تو و مادرت و آن پسره ی . . .

آقای کیمیا حرفش را قطع کرد . می دانست که هسر و دخترش طاقت شنیدن نام بیژن را ندارند . بهاره نیم ساعت بعد آماده ی رفتن شد .

-کجا ؟

-باید در استودیو حاضر باشم .

-تمرین دارید ؟

-نه ، اجرا می کنیم .

-من ترا می رسانم .

-ممنون پدر ، خودم می روم .

آقای کیمیا سوئیچ ماشینش را به بهاره داد و گفت :

-تو ماشین را از پارکینگ بیرون بیار ، من هم آماده می شوم .

بهاره با بی میلی خواسته ی پدر را اجرا کرد . در طول راه بهاره اخم کرده بود و آقای کیمیا گه گاهی نیم نگاهی به او می انداخت .

-دخترم من دوستت دارم . تو حالا معروفترین هنرپیشه ی جوان هستی . چرا می خواهی وقت های گرانبهایت را صرف چنین جوانی بکنی !

-اگربا ازدواج ما مخالف هستید من حرفی ندارم ولی خواهش می کنم در مورد او چنینقضاوت نکنید . شما که تا به حال ندیدینش و من نمی دانم علت تنفر شما چیست؟

آقای کیمیا عکسی را از جیبش در آورد و رو به بهاره گفت :

-یک نگاه به این بینداز !

مردیبود میانسال ، با موهایی خاکستری و هیکلی نسبتا چاق . چشم های ریز و پوستروشنی داشت که کنار یک ساختمان چشم نواز ایستاده و به اتومبیل شیک و قرمزرنگش تکیه داده بود .

-نظرت راجع به این چیه ؟

بهاره عکس را روی داشبورد گذاشت و با تعجب پرسید :

-نظر من ؟

-اویکی از پولدارترین مردهای نیویورک هست . تا به حال هم ازدواج نکرده . مابا هم خیلی دوست هستیم ، مرد فوق العاده ایست . وقتی عکس ترا دید . . .گمانم به تو دل باخت . . . دو روز بعد از من خواست که در مورد تو بیشتر بااو صحبت کنم .

آقای کیمیا خوشحال بود . نفس بلندی کشید و ادامه داد :

-می دانی بهار ، تو خوشبخت ترین دختر هستی که شانس ازدواج با چنین آدمی داری . اسمش . . .

-بس کن پدر !

آقای کیمیا ترمز گرفت و اتومبیل را در حاشیه ی خیابان متوقف کرد . نگاهی به چهره ی افسرده ی بهاره کرد و با ملایمت گفت :

-دخترم او ترا خوشبخت می کند . می توانی در آنجا و در فیلم های آمریکایی به شغلت ادامه بدهی ، او ترا یاری می کند .

بهاره فقط نگاه تیزش را به پدر دوخت . خشم و نفرت از نگاهش می بارید .

-اینطوری نگاهم نکن دختر . تو او را نمی شناسی . اگر او را از نزدیک ببینی نظرت راجع به او عوض می شود .

-من پیاده می شوم .

-برو ولی خوب فکر کن .

بهارهکمی قدم زد ، نیم ساعت از زمانی که باید در استودیو حاضر می شد ، گذشتهبود . می دانست که کارگردان به قدر کافی عصبانی هست . ولی حال رفتن بهآنجا را نداشت . تاکسی گرفت و یکراست به مطب سلیمان رفت .

مثل همیشهخانم فرزان با دیدن او لبخند زد و به استقبالش ایستاد . در اتاق انتظارفقط یک مرد به چشم می خورد . خانم فرزان که مشغول مطالعه ی روزنامه بودبرای آوردن چای به آشپزخانه رفت .

-زحمت نکشید خانم فرزان .

-اختیار دارید !

بعد از این که فنجانی چای مقابل بهاره گذاشت زیر لب گفت :

-بهتر است به دکتر خبر بدهم که . . .

-نه ، اصلا . راحتش بگذارید . تا وقتی ویزیت بیمارهایش تمام شود کمی با هم گپ می زنیم .

-آقای دکتر بعد از این آقا هم مریض دارند . فکر نکنم که راضی باشند که شما منتظر بمانید .

-بعد از این آقا برای من نوبت بگذارید .

خانمفرزان با تکان سر پذیرفت و هر دو آرام خندیدند . در تمام لحظاتی که مبدلبه دقایق و ساعت می شدند ، بهاره نمی توانست آرام باشد . چشمانش پریشان وملتهب بودند .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]-مثل اینکه حالتان خوب نیست خانم کیمیا .

-من کمی دلهره دارم . می ترسم دکتر به من بگوید که بیمار هستم .

خانم فرزان خندید و بهاره با چهره ی متبسم اما نگران چشم به اتاق سلیمان دوخت .

 

فصل هفتم قسمت 1:

با شنیدن صدای زنگ بهاره تکان خورد . خانم فرزان گفت که نوبت شماست و حالا باید بهاره به اتاق او می رفت . از اتاق انتظار عبور کرد و ضربه ای آرام به درب اتاق سلیمان نواخت . صدای دلنشین و گوش نواز او را شنید .

-بفرمایید !

دستگیره ی درب را چرخاند و از شکاف باریک در ، نگاهش را به گوشه ی اتاق دوخت اما او پشت میزش نبود .

-لطفا بفرمایید !

بهاره داخل شد . سلیمان پشت به او کنار پنجره ایستاده بود .

-سلام !

با شنیدن صدای بهاره ، ناباورانه به عقب چرخید . لحظاتی به هم خیره شدند . سلیمان دوباره نگاهش را از گرفت و آرام گفت :

-بیا تو ، در را هم ببند !

بهاره ایستاده بود . چند دقیقه ای می شد که فقط اندام برازنده ی او را از پشت مشاهده می کرد و سکوت سنگین او را متحمل می شد .

-نمی خواهید با من حرف بزنید ؟

بهاره دو بار سوالش را تکرار کرد تا اینکه صدای آرام او در اتاق پیچید .

-شما حرفی برای گفتن باقی نگذاشتید !

-ولی من مقصر نیستم . نمی توانم پدرم را قانع کنم .

-آمدید که همین را بگویید ؟ . . . قبلا هم شنیده بودم .

-ولی من امروز آمدم که از شما کمک بخواهم .

-ولی مشاور خانواده نیستم .

-اگر بخواهید می توانید کمکم کنید .

-و اگر نخواهم ؟

بهاره سر خم کرد و پاسخ داد :

-می دانم که نمی توانید اندوه مرا تحمل کنید !

سلیمان معذب بود . صورتش را به طرف او چرخاند و چشمان بهاره را پر از اشک دید . دلسوزانه به طرفش آمد و صندلی را زیر پایش گذاشت .

-بشین !

این بار بهاره به طرف پنجره رفت و پشت به او کرد . وقتی حرف می زد لحنش صمیمانه تر شده بود .

-سلیمان من به هیچ قیمتی حاضر نیستم شما را از دست بدهم ، اگر پدر شما را ببیند نظرش عوض می شود .

-مگر من مسخره ی شما هستم خانم ؟ یکبار می گویید که اصلا با پدرم مواجه نشوید و حالا . . .

-حالا فرق می کند . من موضوع مهمی را از او شنیدم .

سلیمان خود را به او نزدیک کرد و کنارش ایستاد . طوری که بهاره شمارش نفس های او را حس می کرد . چشم به او دوخت و سلیمان ابروهایش را در هم کشید و با نگرانی پرسید :

-چه موضوعی ؟

بهاره مقابل او ایستاد . کمی سرش را بالا گرفت تا به چشمان او نگاه کند اما به قدری سلیمان را خشمگین دید که جرات نکرد واقعیت را بگوید :

-گفتم چه موضوعی ؟

بهاره با ترس و اضطراب و لحنی شرمگین پاسخ داد :

-او . . . او درباره ی من . . . به یک . . . مرد آمریکایی قول داده .

این حرف چون پتکی بر سر سلیمان فرود آمد . داغ شد . چشم هایش سرخ شده بودند . لحظه ای ساکت ماند و بعد خنده ی تمسخر آمیزی سر داد . بهاره می توانست به شدت عصبانیت او پی ببرد .

-تبریک می گویم بهاره خانم . . . واقعا که !

-سلیمان خواهش می کنم شکنجه ام نکن ، من که

-نمی خواهم دیگر چیزی بشنوم .

سلیمان با بی حالی خود را پشت میزش رساند و روی صندلی راحتی اش نشست و صورتش را در میان قاب دستانش گرفت و با سر انگشتان خود ، پیشانی اش را ماساژ می داد . گویی سردرد شدیدی گرفته بود . بهاره روی مبل نشست . حالا دیگر آشکارا گریه می کرد . دقایقی بعد در میان بهت و ناباوری صدای قاطع سلیمان را شنید که گفت :

-از این جا برو !

بهاره با چشمانی گریان چند بار پلک هایش را به هم زد و آرام پرسید :

-چی گفتی ؟

-مگر نشنیدی ؟ . . . گفتم از اینجا برو ، نمی خواهم دیگر ترا ببینم .

-سلیمان من باور نمی کنم که تو مرا از خود برانی . مگر من چکار کردم ؟

-جای تو دیگر اینجا نیست . همه چیز تمام شد . من اشتباه می کردم . بهتر است برای رفتن به آمریکا خودت را آماده کنی !

بهاره در حالی که اشک هایش را پاک می کرد با صدای بغض آلود گفت :

-من هرگز نه او را و نه هیچ کس دیگر را . . .

سلیمان با کف دست راست محکم روی میز کوبید ، طوری که بهاره وحشت زده از جا پرید .

-مگر نشنیدی چی گفتم . . . برو . . . دیگر هم بر نگرد !

بهاره آخرین نگاه ملتمس آمیزش را به او دوخت و با چشمانی که اشک همه جا را در نظرش تار و لرزان می کرد ، اتاق را نگاه کرد و آرام درب را گشود ، انتظار داشت که سلیمان پشیمان بشود و دوباره او را صدا کند ، اما او بی اعتنا به بهاره و چشمان پر اشک او بود . بهاره موقع بیرون آمدن حال درستی نداشت . گویی به نقطه ی پایان رسیده بود . کسی که این همه سنگش را به سینه می زد و در مقابل پدرش از او دفاع می کرد ، اکنون او را با بی رحمی کامل از خود رانده بود .

سلیمان فقط با درخشش یک قطره اشک ، از پنجره ی اتاقش رفتن بهاره را تماشا کرد و چند لحظه بعد برای ویزیت بیمار بعدی زنگ را فشرد .

***

-معلوم هست تو کجایی دختر ؟ . . . اگر بدانی کارگردانت چقدر عصبانیست .

خانم بیات دنباله ی حرف شوهرش را گرفت و ادامه داد :

-نگفتی ما نگرانت می شویم ؟ مگر قرار نبود به استودیو بروی ؟

بهاره نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد . زد زیر گریه و با صدای دورگه ای که نفرت در آن می جوشید رو به پدر گفت :

-بهتر است هر چه زودتر به آن دوست آمریکایی تان تلفن کنید و به او بگویید که دخترم کاملا در اختیارم هست .

آقای کیمیا بدون توجه به اشک های بهاره خوشحال شد و گفت :

-می دانستم که به بخت خودت لگد نمی زنی . آفرین به تو دختر خوب !

بهاره خشمگین درب اتاقش را کوبید ، خود را روی تخت رها کرد و با صدای بلند گریست .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]دقایقی بعد مادر از او خواست که گوشی تلفن را بردارد .

-با تو کار دارند .

-من حوصله ندارم .

-آبروریزی نکن مادر . آقای رهنماست .

بهاره با بی میلی گوشی را برداشت . بغضش را فرو داد و به سختی سلام داد .

-سلام دخترم ، حالت خوبه ؟ کجا بودی ؟

-خوبم .

-می دانی امروز چقدر نگرانت شدم ؟

-نگران من یا فیلم نیمه تمامتان ؟ . . . نترسید تا پایان قرارداد زنده می مانم !

این را گفت و با عصبانیت گوشی را گذاشت . نیم ساعت بعد خانم کیمیا متوجه شد که شوهرش به نیویورک زنگ زده و حالا با شادمانی با کسی گفتگو می کند . چون خانم بیات زیاد به زبان آمریکایی وارد نبود چیزی دستگیرش نشد . ولی دید که ابروهای شوهرش یکباره در هم کشیده شد و شروع به پرخاشگری کرد و بعد با سر و صدا و عصبانیت ارتباطش را قطع کرد .

-چی شده ؟

آقای کیمیا شروع به قدم زدن کرد . یک سیگار گوشه ی لبش گذاشت و بعد از روشن کردن چند پک محکم به آن زد .

-مردک دیوانه ی بی شعور !

-با کی هستی ؟

-فکر می کردم آدم هست . فکر می کردم با یک مرد طرف هستم . خوشبختی دخترم را زیر پا له کردم که زیر قولم نزنم . قولی که به او دادم .

آقای کیمیا همچنان زیر لب می غرید و به آقای ایکس بد و بیراه می گفت . آن شب بهاره و آقای کیمیا لب به غذا نزدند ، هر کدام به گونه ای نگران و سر در گم بودند . خانم بیات می دید که تمام شب ، شوهرش در محوطه ی حیاط راه رفته و سیگار کشیده است . صبح پای چشم هایش کبود شده بودند و حال خوشی نداشت . رو به همسرش کرد و پرسید :

-بهاره بیدار شده ؟

-نمی دانم ، جواب من را که نمی هد .

-حق با تو بود . نمی دانم بهاره هنوز فرصت دارد یا نه ؟

-چه فرصتی ؟ واضح تر حرف بزن .

-بعدا همه چیز را برایت توضیح می دهم .

بعد از تلفن ، آقای کیمیا زمین تا آسمان تفاوت کرده بود و حالا با مهربانی بر درب اتاق بهاره می کوبید و او را صدا می کرد .

-بهار دخترم ! . . . عزیزم بیداری ؟

خانم بیات با چشم های گشاد شده او را برانداز می کرد . پس از چند لحظه ، بهار در را باز کرد . چشم هایش پف آلود و سرخ بودند . رنگش هم پریده به نظر می رسید .

-آمدم برای معذرت خواهی ، قبولم می کنی ؟

-پدر ؟ !

آقای کیما بازوی بهاره را در میان انگشتانش گرفت و آرام ادامه داد :

-باور کن من خوشبختی ترا می خواستم . فکر می کردم او می تواند خوشبختت کند . طوری وانمود می کرد که من فکر می کردم حاضر است جاش را برای تو فدا کند . برای همین هم بود که مخالف ازدواج تو با مرد مورد علاقه ات بودم .

بهاره با لحنی ملامت بار پرسید :

-حالا چی شده که نظرتان عوض شده ؟

آقای کیمیا دندان هایش را روی هم فشرد و با خشم گفت :

-مردک عوضی ازدواج کرده و با پررویی از همسرش برای من تعریف می کند .

بهاره پوزخندی زد و آقای کیمیا او را در آغوش گرفت .

-مرا ببخش دخترم . من حاضرم از سلیمان هم عذرخواهی کنم . جشن بزرگی برایت به پا می کنم .

چشم های بهاره و خانم بیات پر اشک شدند . بهاره سرش را به چپ و راست تکان داد و ناامیدانه گفت :

-حالا دیگر دیر شده پدر . . . او از دست من خیلی عصبانیست . فکر می کند من مسخره اش کردم . دیگر مرا نمی بخشد .

آقای کیمیا یک بوسه ی گرم روی پیشانی او نهاد و با قاطعیت گفت :

-همان طور که همه چیز را خراب کردم ، خودم هم آباد می کنم ، تو نگران نباش . قول می دهم !

***

طبقه ی بالا که بیشتر برای پذیرایی از مهمانان غریبه ، مورد استفاده قرار می گرفت و فقط اتاق های سپهر و سلیمان در آنجا بود تخلیه شد و در اختیار سلیمان قرار گرفت . همه شور و حال عجیبی داشتند . حتی سپهر هم خوشحال بود .

-سلیمان اجازه می دهی من به اتاق هایت رنگ بزنم .

سلیمان لبخندی زد و با تعجب پرسید :

-ولی تو که رنگ آمیزی بلد نیستی ؟ !

-قول می دم خوب رنگ کنم . چه رنگی دوست داری ؟

-حالا که اینطور شد ، هر رنگی که خودت دوست داری به اتاق ها بزن !

سپهر با شادمانی برای خرید رنگ به بازار رفت . صورتی کم حال رنگ مورد علاقه ی او بود . بعد از ظهر همان روز او مشغول به کار شد و سر و صدای جلال هم بلند شد .

-پسر ترا چکار به این کارها . . . رستوران را ول کردی که دنبال این علافی ها بروی ؟

-مزاحم من نشو . باید هر چه زودتر کار رنگ اتاق ها تمام شود .

-مثل اینکه طرف بدجوری دلت را برده بود که با نبودنش این طوری قاطی کردی !

-از تو توقع نداشتم که مسخره ام کنی !

-مسخره چیه پسر ، تو کاملا عوض شدی .

-حالا گوشی را بگذار و خداحافظی کن . من عجله دارم .

-دیوانه !

سپهر خندید و جلال ارتباطش را قطع کرد . او همچنان مشغول به کار بود و با دقت و وسواس زیادی این کار را انجام می داد . وقتی صدای پای مادر را شنید که از پله ها بالا می آید ، فریاد کشید :

-مادر نیا . . . هیچ کس تا پایان کار حق ندارد که اینجا را ببیند !

-ولی تو داری خودت را می کشی . می دانی ساعت چند است ؟ دوازده ساعت تمام است که تو یکسره کار می کنی . آنقدر ها هم عجله نداریم ، تا عروسی چند هفته ی دیگر مانده .

-من کارهای زیادی دارم که باید انجام دهم . حالا لطفا بروید ![/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]خانم صبوری از پله ها سرازیر شد و سلیمان پرسید :

-حاضر نشد کار را تعطیل کند ؟

-نه ، مثل اینکه حالش خوب نیست ؟

-از وقتی که به یاد دارم او همیشه لجباز تر از من بوده .

-امیدوارم خودش را مریض نکند .

سلیمان قندی را داخل چای فرو برد و آن را در دهان گذاشت . یک جرعه نوشید با آرامش خاطر گفت :

-ولی من تمام این کارها را جبران می کنم مادر . هروقت سپهر حاضر به ازدواج شد ، به همه ثابت می کنم که چقدر دوستش دارم .

-کاری که حالا او برای تو انجام می دهد .

سلیمان خندید و مادر صدای اصابت چیزی را بر روی زمین شنید فریاد کشید و به طرف پله ها دوید .

-من چیزیم نشده ، کسی حق ندارد بالا بیاید . من خودم سعی می کنم پایین بیایم .

-عجب کله شق است این بچه . بگذار لااقل بیایم کمک !

-نه لازم نیست .

چند ثانیه بعد سپهر لنگ لنگان از پله ها سرازیر شد .

-پدر . . . مادر . . . سلیمان . . . چرا اینجا ایستاده اید ؟ من طوریم نشده .

-ولی تو داری می لنگی .

-فقط کمی دردم گرفته .

-بیا برویم دکتر ، شاید در رفتگی چیزی پیدا کرده باشد !

-اوه ، نه من فقط از روی پله ها افتادم .

سلیمان پای او را دید که ظاهرا ضربه ی شدیدی به او وارد شده اما سپهر اصلا به روی خودش نیاورد . فردای همان روز در حالی که پایش درد می کرد دوباره به کار مشغول شد .

-سپهر من این طوری عذاب می کشم . تو به خاطر من داری خودت را نابود می کنی .

-من از این کار حس پیدا می کنم ، نیرو می گیرم . اصلا شماها چکار دارید ؟ من برای دلم این کارها را انجام می دهم .

سلیمان با تعجب پرسید :

-دلت ؟

سپهر رنگ باخت و با شتاب گفت :

-هنوز خیلی مانده که تو بفهمی من چقدر دوستت دارم آقای دکتر !

-قربانت ، ممنون .

آقای صبوری متوجه گفتگوی پسرانش شد و به همسرش اشاره کرد . بعد هر دو آرام خندیدند .

دو روز بعد سپهر به حدی خسته به نظر می رسید که همه را وادار به اعتراض کرد ولی خودش توجهی نشان نمی داد ، تا اینکه کار رنگ و نقاشی به پایان رسید . مادر با خوشحالی گفت :

-حتما حالا می توانیم بالا را ببینیم .

-اصلا من هنوز خیلی کار دارم .

-ولی کار رنگ که به پایان رسیده .

-چند روز بعد هم طاقت بیاورید .

سپهر در حالی که هنوز نمی توانست به درستی راه برود به بازار رفت . ابتدا مبلغ هنگفتی از حساب بانکی اش برداشت کرد و بعد هر جا ، هر چیزی را که می دید و نظرش را جلب می کرد می خرید و آن را به طبقه ای که متعلق به سلیمان شده بود انتقال می داد . طوری این کار را انجام می داد که هیچ کس نمی توانست حدس بزند که او چه می کند . سپیده خیلی تقلا می کرد که سر از کارهای سپهر دربیاورد ولی او همچنان به مخفی کاری هایش ادامه می داد تا اینکه یک شب ، وقتی مادر او را برای صرف شام صدا می کرد ، نگاهی به اطراف انداخت . همه چیز زیبا و چشم نواز بود . خانه ای را ساخته بود که در رویاهای خویش می دید . اگرچه دیگر خودش در آن رویا نبود اما بهاره می توانست در گوشه گوشه ی آن سالن و اتاق ها بنشیند و از همه چیز لذت ببرد . از پله ها پایین آمد . همه سر میز شام منتظر او بودند .

-قبل از شام می خواهم اعلام کنم که انتظار شما به پایان رسیده و حالا می توانید از طبقه ی بالا دیدن کنید .

سپیده هم که آن شب در منزل پدرش بود مثل فنر از جا پرید و به دنبال او همه به طبقه ی بالا رفتند .

همه بهت زده شده بودند و با دهانی نیمه باز به اطراف می نگریستند و هر کدام چیزی می گفتند .

-سپهر تو چطور توانستی این همه کار را انجام دهی ؟

-به شما که گفتم مادر من تنها کاری که می توانستم برای سلیمان انجام دهم ، همین بود .

-آفرین بر تو پسرم .

سپهر در برابر تحسین پدر لبخند زد و سپیده را دید که در گوشه و کنار می چرخد و از همه چیز تحسین و تعریف می کند . پرده های توری که به رنگ صورتی کم حال بودند ، بیش از همه نظر او را جلب کرد .

-این ها را از کجا خریدی سپهر ؟ من نظیرشان را تا به حال ندیدم .

سپهر خندید و پاسخ داد :

-از دوبی سفارش دادم .

سپهر روی شانه اش بوسه ی گرمی را احساس کرد ، به عقب برگشت سلیمان بود که با سپاس نگاهش می کرد .

-نمی دانم چطور تشکر کنم . تو مرا برای همیشه مدیون خود ساختی .

-من کاری نکردم . امیدوارم اینجا مورد پسند همسرت هم باشد .

-یقین دارم که اینجا را یک بهشت کوچک می داند . از طرف او هم از تو تشکر می کنم .

سپیده با کنایه با جلال گفت :

-کاش برادر تو هم مثل سپهر بود . آن وقت من مجبور نمی شدم که کلی جهیزیه درست کنم . خوش به حال بهاره .

مادر او را نیشگون گرفت و همه که متوجه آن دو شده بودند بلند خندیدند .

سپهر آنشب با آرامش کامل به خواب رفت .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]فصل 7 قسمت 2:

 

بهاره به شدت مشغول بازی در آخرین صحنه های فیلمش بود و سلیمان هم که سعی می کرد بیمارانی را که در لیست انتظار دارد هر چه زودتر ویزیت کند . به ندرت می شد که همدیگر را ملاقات کنند . در حقیقت هر دو برای رسیدن به آغاز زندگی مشترک تلاش می کردند و باید موانعی را سر راهشان قرار داشت جمع می کردند.

دستیار اول کارگردان یک گوشه ایستاده بود و مشغول صرف نوشیدنی بود که سلیمان به او نزدیک شد . کت و شلوار مشکی به تن داشت و یک دسته گل سرخ در حلقه ی انگشتانش چشم هر بیننده ای را به خود جلب می کرد . مرد او را می شناخت ، لبخندی زد و دستش را به طرف او دراز کرد .

-سلام آقای صبوری .

-سلام ، ببخشید که مزاحمتان شدم .

-اختیار دارید !

-ببینم کار خانم کیمیا تمام شده ؟

مرد لبخند دلنشینی زد و پاسخ داد :

-متاسفانه هنوز نه ، ولی اگر مایل باشید می توانید از پشت صحنه ایشان را ببینید .

-نه ، مزاحم کارش نمی شوم . فقط لطف کنید و به او بگویید که من آمده بودم .

-نکند دسته گلتان را می خواهید پس ببرید ؟

-نه ، نه . . . من اصلا متوجه نبودم .

-برای خانم کیمیا روزی یکی دو دسته گل از طرف دوستدارانشان می رسد ، ولی این گل حتما عطر دیگری برایشان دارد .

سلیمان به حدی از شنیدن این حرف تحت تاثیر قرار گرفت که خیلی زود صورتش قرمز شد و از مرد خداحافظی کرد و یکراست به مطبش آمد . هنوز خانم فرزان نیامده بود . در واقع او یک ساعت و نیم زودتر آمده بود .

به اتاقش رفت و در را بست . گویی نفسش بند آمده بود و به سختی قادر به تحرک بود . نیم ساعت بعد کلید در قفل چرخید . مطمئن بود که خانم فرزان آمده است . سکوت کرده بود ، تا اینکه صدای تلفن را شنید . از آیفون شنید که بهاره با آن جا تماس گرفته است . به آرامی گوش داد .

-سلام خانم فرزان ، وقتتون بخیر .

-سلام خسته نباشید .

-دکتر آمده ؟

-نه هنوز نه ، فکر کنم تا . . .

با صدای سلیمان که گفت صحبت می کنم خانم فرزان وحشت زده از جا پرید .

-شما کی آمدید دکتر ؟

-قبل از شما . حالا لطفا گوشی را بگذارید .

خانم فرزان در حالی که خود را سرزنش می کرد روی صندلی نشست . بهاره چند ثانیه منتظر ماند تا صدای سلیمان را شنید .

-حالت خوبه ؟

-خیلی خوبم . عطر گل های تو دیوونم کرده ، یه دیوونه ی کامل .

-مگر تو گل ها را هم دیدی ؟

-چرا که نه ، خیلی هم خوشحال شدم ، چرا منتظرم نماندی ؟ یا به من خبر دادی که آمدی ؟

-نمی خواستم مزاحمت بشوم . ترسیدم باز هم کارگردانتان اخم کند و ابروهایش را در هم بکشد .

بهاره خنده ی دلپذیری کرد ولی خوب که دقت کرد فهمید سلیمان حالت عادی نداشت .

-چی شده ؟ انگار ناراحت هستی !

-نه ، چیزی نیست .

-سعی نکن از من پنهان کنی ، چی شده ؟

-نمی دانم ، فقط در این فکر هستم چکار کنم که بتوانم ترا خوشحال کنم .

-این چه سوالیست که تو می پرسی . من با تو همیشه خوشحالم . اگر می دیدی که گل های ترا با چه شوری می بوییدم می دانستی که چقدر خوشحالم کردی .

-ولی من پشیمان شدم .

-چرا ؟

-این طور که شنیدم خیلی ها برایت گل می فرستند ، من هم یکی از اینها . اگر قرار باشد از کار من خوشت آمده باشد ، خوب باید . . .

-سلیمان چرا این حرف را می زنی ؟ . . . می دانی که دوستت دارم . تو که مثل دیگران نیستی ؟

-پس من کی ام ؟

بهاره لحظاتی سکوت کرد ، بعد با یک دنیا لطافت و مهربانی پاسخ داد :

-تو بهترین منی .

-باور کنم ؟

-صد در صد . حالا هم این لحن گلایه آمیز و ملامت بار را از حرفات دور کن . فردا شب برای شام ، منزل ما دعوت هستید .

-همه ؟

-حسودی ات می شود ؟

-نه خوشحال می شویم . ولی راضی به زحمت . . .

-تعارف نکن . به سپیده هم سلام برسان .

سلیمان گوشی را گذاشت ، اما هنوز همان احساس اندوه و قدری حسادت ، دلش را می آزرد . آرام از اتاقش بیرون آمد و خانم فرزان را دید که عصبی و ناراحت به نظر می رسد .

-سلام خانم فرزان .

او با بی میلی ایستاد و سلام کرد .

-از من ناراحت هستید ؟

خانم فرزان سر خم کرد و چیزی نگفت . سلیمان هر بار که او را می دید ، آرزو می کرد سپهر او را برای همسری برگزیند . زیرا او از هر نظر شایسته بود .

-نمی خواهید حرف بزنید .

خانم فرزان با ناراحتی گفت :

-من نمی دانستم که شما آمدید . بنابراین به بهاره خانم گفتم که . . .

-ایرادی ندارد ، امیدوارم مرا ببخشید .

خانم فرزان به سختی لبخندی زد و دوباره سر جایش نشست .

-برای امشب چند تا بیمار دارم ؟

-شش نفر در لیست انتظار هستند . راستی . . . دیگر خانم بیات به اینجا نمی آید . مثل اینکه حالش خوب شده .

سلیمان سرش را تکان داد و گفت :

-او می گوید هر بار که ترا می بینم که در کنار بهاره هستی ، حالم خوب می شود .

-چه حسن نظری . . . چه مادر زنی . . .

سلیمان لبخندی بر لب نشاند و به اتاقش رفت . یک ربع بعد اولین بیمارش ضربه ای آرام به درب اتاق او کوبید .

***

-سپهر ترا خدا لج نکن . چرا نمی خواهی بیایی ؟

-می بینید که حالم خوب نیست . آنجا که بیایم مهمانی شما را هم خراب می کنم .

سلیمان کتش را بیرون آورد و همان طور که روی مبل پرت می کرد گفت :

-اگر تو نیایی من هم نمی روم .

-به افتخار تو ما هم دعوت شدیم ، آن وقت به خاطر من . [/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]-همین که شنیدی !

سپیده که برای رفتن به مهمانی عجله ی زیادی داشت صدایش را بلند کرد و با اعتراض گفت :

-این روزها سپهر به کلی فرق کرده ، این همه لجبازی و انزوا در پرونده ی گذشته اش به چشم نمی خورد .

سپهر دست هایش را به علامت تسلیم بالا آورد و خنده کنان گفت :

-حاضر نیستم قهر کردن خواهر کوچولویم را تحمل کنم ، تا شماها بیرون بروید من هم حاضر می شوم .

او مرتب سرفه می کرد و تمام بدنش درد می کرد . با آن همه خیلی زود ، پالتویش را پوشید و از سالن بیرون آمد . اواسط پاییز بود و باد تندی می وزید . سپهر سرش را داخل پالتو فرو برد . کوبش درد استخوان هایش را کوفته کرده بود . سلیمان بوق زد و او به طرف اتومبیل سلیمان حرکت کرد و روی صندلی جلو نشست .

-ببخش که مجبورت کردم با ما بیایی . من بدون تو نمی توانم جایی بروم .

سپهر نگاهی گذرا به او انداتخ و سرش را به صندلی تکیه داد . مادر به سلیمان گفت :

-امشب باد شدیدی می وزد . بهتر است شیشه ی کنارت را بالا بکشی . سپهر حال خوشی ندارد .

سلیمان با مهربانی سپهر را برانداز کرد و زیر لب گفت :

-خیلی دوستت دارم سپهر !

سپهر که نجوای او را شنیده بود لبخند کم رنگی زد و تا رسیدن به منزل بهاره پلک هایش را باز نکرد . وقتی از اتومبیل پیاده شدند ، سرفه ی بلندی کرد و مادر خود را به او رساند .

-خیلی حالت بده ؟

-نگران نباشید ، قدم زدن در هوای سرد پاییزی این بلاها را هم سر آدم می آورد .

مادر با دلسوزی گفت :

-خیلی دوست داشتم کسی که ترا به این روز انداخته می دیدم و هر چه از دهانم در می آمد به او می گفتم .

-آن وقت من هرگز شما را نمی بخشیدم مادر !

پدر خندید و گفت :

-حالا وقت این حرفها نیست ، سپیده و جلال هم که رسیدند بهتر است زنگ را بزنیم .

در باز شد و بعد از ورود آنها به داخل حیاط ، آقای کیمیا و خانم بیات به استقبال آنها آمدند .

آقای کیمیا با برخوردی صمیمانه و محترمانه ، از آنها استقبال کرد . وقتی به داخل ساختمان رسیدند ، بهاره هم به استقبالشان آمد و به گرمی با همه احوالپرسی کرد . سپهر دیگر از دیدن او دستپاچه نمی شد و صدای تند ضربان قلبش را نمی شنید . خیلی آرام با بهاره احوالپرسی کرد و در سالن پذیرایی روی یکی از مبل ها نشست . بهاره به دقت او را نگاه کرد و با نگرانی پرسید :

-حالتان خوب نیست ؟

-من . . . نه ، جای نگرانی نیست .

-ولی رنگ صورتتان بنفش شد ، حتما خیلی تب دارید .

سپهر با لحنی شوخ گفت :

-پس خیلی خنده دار شدم ؛ رنگ جلد : بنفش .

همه خندیدند ولی بهاره کاملا نگران او بود . آن شب برای همه شب کاملا خوبی بود . بعد از شام به پیشنهاد سپیده ، بهاره یکی از فیلم هایش را که در آن خوش درخشیده بود ، داخل ویدئو گذاشت .

سپهر اجازه خواست که قدری استراحت کند . روی کاناپه دراز کشید و پلک هایش را بست .

هنوز دقایقی از شروع فیلم نگذشته بود که سلیمان متوجه شد در آن فیلم بهاره همسر مردیست که او را دیوانه وار دوست دارد و زندگی عاشقانه ای دارند . نمی توانست صحنه های برخورد و گفتگوی آنان را تحمل کند . چهره اش کاملا سرخ شده بود و دلش می خواست صفحه ی تلویزیون را خرد کند .

همه از بازی بهاره تعریف می کردند و با لذت فیلم را تماشا می کردند . بهاره یکبار نگاهش را به طرف سلیمان چرخاند و به وضوح دید که او به شدت ناراحت شده است . با اشاره پرسید که چی شده ، ولی سلیمان به جای پاسخگویی ، سالن را ترک کرد و از ساختمان خارج شد . بهاره هم به دنبال او رفت . سلیمان پشت به ساختمان ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد . بهاره کنار او ایستاد . سلیمان گرمی نفس او را حس کرد .

-هوا سرد است ، می ترسم به حال و روز آقا سپهر مبتلا شوی .

-این جا راحت ترم .

-چیزی ناراحتت کرده ؟

-چرا این فکر را می کنی ؟

-سلیمان ؟

-بله ؟

-دوست دارم از خودت بشنوم ، تو از شغل من بدت میاد ؟

-نه ، اصلا . . . فقط حوصله ی فیلم دیدن را ندارم . اصلا از این برنامه ها خوشم نمیاد .

بهاره که به خوبی متوجه افکار او شده بود پرسید :

-پس به شغل من اهمیتی قائل نیستی ؟

سلیمان آرام چرخید و نگاهش را به عمق نگاه او دوخت .

-دوست دارم این موضوع را برای هیچ وقت فراموش نکنی . من خودت را دوست دارم و به هیچ چیز و هیچ کس اهمیت نمی دهم .

-سلیمان ؟ !

-همین که شنیدی ، اگر پشیمانی هنوز دیر نشده .

سلیمان بعد از گفتن این حرف ها به طرف ساختمان حرکت کرد .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]هنوز بهاره نمی توانست حرف های او را در ذهنش هضم کند که صدای او را شنید .

-بهتر است زحمت را کم کنیم . سپهر هم حالش خوب نیست .

با چند قدم سریع خود را به سالن رساند . صورتش ارغوانی شده بود . همه ی نگاه ها به سوی او چرخید . بهاره خود را به جمع کردن فنجان های روی میز مشغول کرد . حتی جرات نداشت نیم نگاهی به سلیمان بیندازد . آقای کیمیا گفت :

-تازه داشتم از حضور شما گرم می شدم . کجا حالا ؟

-ما هم از زیارت شما مستفیذ شدیم ولی باید برویم . دیر وقت است .

بهاره همان طور که مشغول بود به ساعت روی دیوار نگاه کرد . ساعت یازده و نیم شب را نشان می داد . سپیده با اعتراض گفت :

-هنوز خیلی از فیلم باقی مانده .

-تو که این فیلم را دیده ای !

لحن سلیمان پرخاشگرانه بود . سپیده با چشم غره گفت :

-در این فیلم بهار خانم بازی کرده . صدبار هم ببینیم کم است .

-بلند شو . فردا از کلوپ برایت می آورم .

همه به خوبی دریافته بودند که بین آن دو اتفاقی رخ داده است . آقای صبوری آستین های ژاکتش را صاف کرد و به طرف سپهر رفت . وقتی می خواست او را تکان دهد تا از خواب بیدار شود متوجه شد که تب تندی بدن او را می سوزاند .

-چی شده صبوری ؟

-آقای صبوری به همسرش نگاه کرد و با تاسف پاسخ داد :

-خیلی تب کرده !

لحظه ای بعد همه در اطراف سپهر جمع شدند و سلیمان و جلال کمک کردند تا او از جا بلند شود . هنگامی که او را به داخل اتومبیل رساندند . سلیمان چرخید و به بهاره نگاه کرد .

-من هم می خواهم همراهتان بیایم !

-کجا ؟

-خب بیمارستان . حال آقا سپهر خیلی بده .

-نه نیازی نیست ، بهتر است بروی استراحت کنی . فردا هم حتما کار داری .

لحنش بیشتر تمسخر آمیز بود و بهاره علتش را نمی دانست . نگاهش از عشق و محبت می جوشید ولی حرف زدنش زیاد چشمانش را تایید نمی کرد . بعد از خداحافظی اتومبیل ها به حرکت در آمدند و به نزدیک ترین بیمارستان رفتند . دکتر بعد از معاینه ی سپهر گفت :

-تبش را باید کنترل کنیم ، امشب در بیمارستان بستری اش می کنیم تا فردا صبح که ببینیم چه می شود .

خانم صبوری به شدت بی تابی می کرد تا اینکه دکتر او را مطمئن ساخت که جز یک سرماخوردگی شدید اتفاق دیگری برای او نیافتاده است .

به اصرار سلیمان همه به خانه برگشتند و او در کنار سپهر ماند .

-من که چیزیم نشده . چرا اینجا نگه ام داشتند ؟

-تو خیلی تب داری .

-این مهم نیست .

-سپهر سرت را ببگذار روی متکا و سعی کن بخوابی .

با تاکید سلیمان ، سپهر روی تخت دراز کشید و ملافه را تا روی سرش بالا کشید . پرستار مرتب به او سر می زد و هر بار می دید که سلیمان در اتاق قدم می زند و گاهی خود را به کنار پنجره می کشاند .

آن شب خیلی سرد بود و سوزش باد پاییزی همه را آزار می داد . از شکاف باریک پنجره هم تازیانه های باد ، به درون اتاق می چرخید .

-چرا شما استراحت نمی کنید ؟

سلیمان به طرف صدا چرخید . پرستار بود که با مهربانی او را نگاه می کرد .

-من . . . راستش . . .

-حتما خیلی نگران برادرتان هستید ؟ نگران نباشید ما مرتب به او سر می زنیم . شب از نیمه گذشته بهتر است یکی دو ساعت بخوابید .

سلیمان خود را به لبه ی تخت رساند و از پرستار تشکر کرد . اما هر چه سعی کرد نتوانست بخوابد . صبح زود که آقا و خانم صبوری به بیمارستان آمدند متوجه سرخی چشم های او شدند .

-نکند تا صبح نخوابیدی ؟

-نتوانستم مادر .

آقای صبوری در کنار دکتر وارد اتاق شد . دکتر بعد از معاینه متوجه شد که تب سپهر پایین آمده و اجازه دارد که او را به خانه ببرند . سلیمان دستش را زیر بازوی سپهر حلقه کرد و او را از جا بلند نمود .

-خیلی لوسم می کنی سلیمان !

سلیمان خنده ی دلپذیری کرد و لحظاتی بعد آنها بیمارستان را ترک کردند . یک هفته بعد سپهر توانست بستر بیماری اش را ترک کند . اما وقت راه رفتن احساس ضعف می کرد و چشملنش سیاهی می رفت . یک روز صبح زود زنگ تلفن به صدا درآمد . سپهر همان طور که روی تخت دراز کشیده بود گوشی را برداشت . صدای نرم بهاره در تلفن پیچید .

-صبح بخیر آقای صبوری ، حالتان چطور است ؟

-بهترم ممنون .

-حتما خواب بودید و من مزاحمتان شدم .

-خواب که بودم ولی تا یکی دو دقیقه ی دیگر حتما مادر بیدارم می کرد .

-دیشب خوابتان را دیدم نگران شدم .

-از این که به فکر من بودید ممنون .

-سلیمان کجاست ؟

-مثل همیشه در این ساعت ورزش می کند .

-داخل محوطه ی حیاط ؟

-بله .

بهاره با نگرانی گفت :

-هوا که سرد شده ، خوب نیست دراین هوا زیاد بیرون بماند .

-برای کسی که همیشه ورزش می کند ، اتفاقی نمی افتد . نگران نباشید . حالا او را صدا می کنم تا با خودش صحبت کنید .

سپهر پنجره را باز کرد . هجوم باد تندی به داخل اتاق چشمان او را سوزاند . خیلی زود سلیمان را صدا کرد .

-سلیمان ، تلفن !

او هم با عجله خود را به تلفن رساند و از همان جا گوشی را برداشت . بهاره از او خواست تا برای خرید لوازم منزل در عصر همان روز او را همراهی کند .

-قبل از اینکه بیرون برویم می خواهم چیزی را به تو نشان دهم . بعدش می رویم خرید . ساعت پنج بعد از ظهر منتظرت هستم .

بهاره پذیرفت و عصر همان روز صدای بوق ماشین او سلیمان او را به کنار پنجره کشید . برای او دستی تکان داد و درب را باز کرد . بهاره آمد و وقتی خود را به سالن رساند احساس آرامش کرد . [/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر