رفتن به مطلب
Negarita

°• ستاره شبهاي تنهايي.. •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]

 

[align=CENTER]فصل اول :

 

عصر آن روز ، هوا خاکستری رنگ بود . ابر آرام آرام می بارید و طبیعت ، قطرات نوازشگر باران را می بلعید . نسیم می چرخید و پرنازک اقاقی ها را که به رنگ پر کبوتران سفید بود ، مرطوب و باران خورده از شاخه های سبز درختان جدا می کرد و عطرشان را در هوا پراکنده می ساخت . هوایی که پر بود از بوی نم و خاک و رطوبت . بوی علف و سبزه . عطری که جادوی بهار محسوب می شد . وقتی ویزیت اولین بیمارش به اتمام رسید یک فنجان چای نوشید . پنجره را تا آخر باز کرد و با یک نفس عمیق ، هوای مرطوب آن عصر بهاری را بلعید و در سینه اش حبس کرد . برای ملاقات با بیمار بعدی ، دقایقی استراحت کرد . در حاشیه ی خیابان مقابل مطبش دو درخت سیب به چشم می خورد که پر بود از شکوفه های سفیدی که چشم هر ببیننده ای را خیره می کرد . او لحظاتی را به تماشا ایستاد و دوباره پشت میزش نشست .

-لطفا مریض بعدی !

لحظه ای بعد زن و شوهر جوانی وارد اتاق شدند . اتاقی که بیشتر به یک بهشت کوچک شباهت داشت . او طوری اتاقش را با گل های زیبایی آراسته کرده بود که می شد به راحتی در همان دقایق نخست ورود ، آرامش عجیبی را در آن احساس کرد . آن چنان که وقتی به عمق چشمان او نگاه می کردی هر قلب طوفان زده ای آرام می شد . وقتی شروع به صحبت می کرد ، لحنش نوید زندگی می بخشید . شغل او کاملا برازنده اش بود .

-سلام آقای دکتر !

او لبخندی زد و مقابل آنها ایستاد .

-سلام فکر نمی کردم دوباره شما را ملاقات کنم . مشکلی پیش امده ؟ من گمان نمی کردم که . . .

زن تقریبا خنده ی بلندی کرد و گفت :

-بله ، مشکل ما حل شده و امروز ما برای عرض تشکر خدمت رسیدیم . . . من واقعا حالم خوب شده و آرامش خاصی دارم .

مرد با تکان سر ، گفته ی همسرش را تایید کرد و بعد افزود :

-آقای صبوری شما فوق العاده هستید .

مرد ، دسته گل زیبایی را که در دست داشت روی میز او قرار داد و در حالی که هنوز لبخندش محو نشده بود ادامه داد :

-ما زندگی مان را مدیون گفته های خوب و سازنده ی شما هستیم .

-اوه ، خواهش می کنم . من وظیفه ام را انجام دادم .

او از این که می دید خانواده ای را از متلاشی شدن نجات داده و به زندگی طوفان زده ای آرامش بخشیده است ، احساس رضایت و خشنودی می کرد . بعد از آنها نوبت ویزیت خانم بیات بود . زنی که یک سال قبل پسرش را از دست داده بود و بعد از مرگ او دچار بیماری های روحی و روانی شده بود و در طول این یک سال او هفته ای یک بار به دیدن دکتر سلیمان صبوری می آمد و با شنیدن حرف های او به آرامش نسبی دست می یافت . وقتی وارد اتاق شد مثل دفعه های قبل رنگ و رو پریده و هیجان زده به نظر می رسید . با دیدن لبخند دکتر معالجش اشک در چشم های او جمع شد .

-دکتر !

-آرام باشید خانم بیات !

سلیمان پرونده ی مخصوص خانم بیات را روی میز گذاشت ، کاست او را در ضبط انداخت و رفت کنار او ایستاد . خانم بیات روی کاناپه نشست ، خود را تکیه داد و چشمانش را بست .

-خب شروع کنید خانم بیات ، من می شنوم .

-تمام این مدت سعی کردم فراموشش کنم ، ولی بی فایده بود نمی توانم !

و بعد شروع به گریستن کرد .

نیم ساعت بعد وقت او به پایان رسیده بود اما سلیمان تا آرامش لازم را به بیمارانش نمی داد ، اجازه نمی داد اتاقش را ترک کنند . او هنوز به دردهای خانم بیات گوش می داد و چیزهایی را از گفته هایش یادداشت می کرد که صدای زنگ تلفن بلند شد .

-خانم فرزان وقتی من مریض دارم شما نباید . . .

-عصبانی نشوید آقای دکتر ، چندین بار از منزلتان تماس گرفتند من مجبور شدم . حالا هم مادرتان پشت خط هستند .

سلیمان نگاهی به ساعت روی دیوار اتاقش انداخت . باور نمی کرد زمان به این سرعت گذشته باشد .

-وصل کنید لطفا .

ارتباط برقرار شد و سلیمان می توانست حدس بزند که چقدر مادرش عصبانی است .

-سلام مادر !

-واقعا که . . . تمام مهمان ها آمده اند و تو هنوز . . .

-معذرت می خواهم مادر ، شما تلفن را قطع کنید . من سعی می کنم خیلی زود حودم را برسانم .

او دیگر فرصتی برای ادامه ی گفتگو نداد . چشم های خانم بیات به او خیره مانده بود .

-خانم بیات من واقعا عذر می خواهم . شما ادامه بدهید .

-تا همین جا کافیست آقای دکتر . هفته ی دیگر باز هم مزاحمتان می شوم .

-خوشحال می شوم . به امید دیدار .

خانم بیات خیلی زود اتاق را ترک کرد و سلیمان کتش را برداشت و به تعقیب او از اتاق بیرون آمد .

-خانم فرزان من عجله دارم . برای فردا برنامه ام را آماده کنید .

-چشم آقای دکتر .

وقتی پشت فرمان نشست و استارت زد ، تازه به خاطر آورد که برای سپیده هنوز کادو نگرفته است .

یک گردنبند ظزیف با چند نگین برلیان زیبا ، تنها چیزی بود که بعد از نیم ساعت جستجو در یک جواهر فروشی بزرگ ، توجه اش را جلب کرد .

-آقا لطفا فاکتورش را بنویسید .

مرد لبخندی زد و گفت :

-خانم شما باید خیلی خوش شانس باشد . چون شما سلیقه ی فوق العاده ای دارید .

سلیمان تبسم کرد و چیزی نگفت . بعد از خرید گردنبند مقابل یک گل فروشی پارک کرد و یک دسته گل مریم و سوسن و گل سرخ خرید . می توانست هدیه ی خوبی برای جلال باشد .

وقتی وارد خیابان فرعی شد ، ماشین های زیادی آنجا پارک شده بود . گوشه ای خالی یافت و ماشینش را پارک کرد . با ورود او مهمان ها همه یک صدا فریاد کشیدند :

-به افتخار برادر عروس خانم !

و بعد صدای کف مدعوین بالا رفت . سلیمان با اکثر آنان احوالپرسی کرد و در میان ازدحام مهمانان چشمش به جلال افتاد . او در کت و شلوار کرم و پیراهن شیری رنگ خوش تیپ تر از قبل به نظر می رسید . سلیمان دست او را به گرمی فشرد و جلال از دسته گل زیبای او تشکر کرد .

-ببینم مرد ، تو امروز هم نتوانستی از مطبت دل بکنی ؟

-مجبور بودم ، باور کن فقط دو تا بیمار داشتم .

-خیلی خب ، بهتر است هرچه زودتر سپیده را ببینی . خیلی نگران بود .

سلیمان به راه افتاد . صدای موسیقی و کف زدن مهمانان ، هیاهوی عجیبی را به پا کرده بود . تقریبا تمام صحن های بزرگ حیاط با میز و صندلی ها پر شده بود که مهمانان را در خود جای می داد . صحنی باشکوه پر از غنچه های گل و مساحت بزرگی که با چمن فرش شده بود . در وسط حیاط استخر بزرگی وجود داشت که فواره ی بلند آب آن را مزین ساخته بود .

سلیمان در بخش خانم ها اجازه ی ورود خواست . بدون استثنا تمام دختر خانم های جوانی که آنجا حضور داشتند آرزوی همسری دکتر سلیمان صبوری ، روانکاو معروف شهر را داشتند که یک جذابیت افسانه ای داشت .

سپیده از جایگاه خود به طرف سلیمان در حرکت شد . چشم هایش با دیدن او با برقی از شوق درخشیدند .

-فکر می کردم که یادت رفته عروسی خواهرته .

-اوه ، ابدا ، من عذر می خوام .

و بعد گردنبند زیبایی را که برای او خریده بود به گردنش آویخت .خانم صبوری سلیقه ی پسرش را تحسین نمود و سپیده از او تشکر کرد . سلیمان چند قدمی برداشت دوباره برگشت و سپیده را مجددا نگاه کرد .

-راستی ، یادم رفت که به تو بگویم ، مثل شکوفه های درخت سیبی شدی که من هرروز تماشایشان می کنم . خیلی قشنگند !

چشم های سپیده پر از اشک شدند و سایر خانم ها شروع به کف زدن کردند .

سپهر کنار باغچه نشسته بود . در حالی که عطر گل های محمدی را استنشاق می کرد ، قدری نگران به نظر می رسید . سلیمان آرام کنار او ایستاد و دستش را روی شانه ی او قرار داد .

-به چه فکر می کنی ؟

سپهر تکانی خورد و از روی صندلی بلند شد . وقتی این دو برادر کنار هم قرار می گرفتند از لحاظ قد و اندازه کاملا هم طراز بودند فقط رنگ مو و چشم هایشان بود که آن دو را از هم متمایز می ساخت . سپهر موهای *** خرمایی رنگی داشت و سلیمان با موهایی سیاه و خوش حالت چهره ی شرقی تری را می نمایاند .

-تا حالا نمی دانستم که انقدر به سپیده علاقه دارم . این خانه بدون او سوت و کور خواهد شد .

سلیمان با تکان سر حرف های او را تایید کرد و گفت :

-خواهر کوچولوی ما خیلی زود عروس شد !

سپهر به تلخی خندید .

-او بیست و سه سال دارد .

جلال که متوجه آن دو شده بود نگاهشان کرد و سعی کرد از حرکت لبهایشان چیزی بفهمد ، سلیمان با حرکت دست او را به طرف خود فرا خواند .

-در خدمتم !

سپهر و سلیمان به او خیره شدند .

-چیه ؟ چرا به من خیره شدید ؟

سلیمان گفت :

-باید قول بدهی که خوشبختش کنی .

-قول می دهم !

سپهر گفت :

-قسم بخور .

-شما دو نفر چرا این طوری شدید ؟ هیچ کس نمی تواند خوشبختی را تضمین کند ، ولی من سعی خودم را می کنم .

سلیمان و سپهر در دو طرف او ایستادند . جلال لبخندی زد و از بودن آن دو در کنار خودش احساس غرور کرد .

سلیمان با نگاهی جدی ولی تهدیدآمیز گفت :

-اگر یک روز چشم هایش را پر از اشک ببینم . . .

سپهر ادامه داد :

-اگر اذیتش کنی !

-اگر دلش را برنجانی !

-اگر اخم کنی !

-اگر از گل نازک تر بگویی !

-خیلی خب چکار می کنید ؟

-ترا له می کنیم ![/align]

 

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

 

[align=CENTER]این چیزی بود که سپهر و سلیمان یک صدا گفتند . جلال باز هم خندید .

-من صد برابر شما به او علاقه دارم و از این که خواهر شما همسر من شده افتخار می کنم .

وقتی که در جمع مدعوین جلال دست سپیده را گرفت تا او را در راه رفتن به خانه ی بخت یاری کند چشم های سپهر و سلیمان پر اشک شد .

-ما خیلی تنها می شویم سپهر .

-غصه نخور من به زودی داماد می شوم و عروسم را به این جا می آورم .

-تو دیوانه ای ، این کار برای تو خیلی زود است . من که بیست و پنج دقیقه از تو بزرگترم هرگز به این چیزها فکر نکرده ام .

سپهر با صدای بلند خندید .

-باور کن جدی می گویم ، اگر دختر خوبی پیدا کردی به من آدرس بده .

-من که گمان نمی کنم بتوانم با این موجودات کنار بیایم .

-اگر مثل جلال خوش شانس باشی . . .

با رفتن سپیده حرف در دهان سپهر شکست و با چند قطره اشک او را بدرقه کرد . کم کم مهمان ها رفتند و خانواده ی پنج نفری آنان به چهار نفر تقلیل یافت . سپهر و سلیمان روی صندلی نشستند و به آرامش ظاهری پدر و مادرشان غبطه می خوردند .

-شما چطور می توانید انقدر خونسرد باشید ؟

-چیه سپهر عصبانی هستی ؟

-یعنی شما از رفتن سپیده ناراحت نیستید ؟

خانم صبوری بلند خندید و رو به شوهرش گفت :

-این دو نفر توقع دارند که من از خوش بخت شدن دخترم ناراحت باشم . آروزی هر مادری این است که عروسی بچه اش را ببیند .

سپهر بلند شد ، گویی کمی رنجیده بود .

-کجا می روی سپهر ؟

-می خواهم کمی قدم بزنم پدر .

-این موقع شب ؟

-دلم گرفته .

-به همین زودی ؟

سپهر شانه هایش را بالا انداخت و رفت . نزدیک در به عقب برگشت و صدایش را بلند کرد :

-تو نمی روی سلیمان ؟

-نه ، می خواهم استراحت کنم .

سلیمان به قدری خسته بود که بعد از رفتن به رختخواب خیلی زود خوابید . آن شب زمان با تن خسته ی او یاری نکرد و خیلی زود آن چنان که هنوز پلک هایش گرم نشده بودند ، پنجه های بلند و طلایی آفتاب ، از لا به لای پرده ی تور به درون اتاقش خزیدند و او چشم گشود . در حالی که به شدت احساس خواب آلودگی و کسالت می کرد . دقایقی بعد مادر به سراغ او آمد .

-عزیزم ، سلیمان !

سلیمان غلتی زد و نگاه از پنجره ای که نور آفتاب صورتش را می شست گرفت .

-مادر اصلا دلم نمی خواهد که بیدار شوم . خیلی خسته ام .

-خب استراحت کن .

-کار دارم مادر ، باید درباره ی بیماری یکی از مراجعینم مطالعه کنم .

مادر لبخند زد وقتی سلیمان به چشمان او دقیق شد پرسید :

-مادر ، شما گریه کردید ؟

مادر با دستپاچگی پاسخ داد :

-نه ، چطور مگه ؟

سلیمان آرام بلند شد و گفت :

-پس شما هم از رفتن سپیده ناراحت هستید ؟

-این یک امر طبیعی است پسرم . ولی باید عادت کنم و برای رفتن شما دو نفر هم خودم را آماده کنم .

-من که ابدا ، چون محال است آنی را که مورد تایید من باشد پیدا کنم ولی سپهر مثل اینکه تصمیم دارد ازدواج کند .

-جدی می گویی ؟

-چرا هیجان زده شدید مادر ؟ گمانم دیشب این تصمیم را گرفته بود .

-که اینطور ، امیدوارم چنین باشد .

بعد دستش را به علامت تایید بالا گرفت و ادامه داد :

-ضمنا تو هم باید بدانی که خیلی از خود راضی هستی ، آنطورها هم آش دهن سوزی نیستی .

سلیمان خندید و به دنبال مادر اتاق را ترک کرد . مثل روزهای قبل دقایقی را در چمن بزرگ مقابل ساختمان و اطراف باغچه ها به ورزش پرداخت و بعد از صرف صبحانه در کتابخانه مشغول مطالعه روی پرونده ی یکی از بیمارانش شد . ساعتی بعد ، وقتی او گرم کار بود ، ضربه ای آرام به درب اتاقش کوبیده شد . باز هم صدای زنگ تلفن که از سالن بلند می شد افکار او را به هم ریخت . آه که چقدر از زنگ تلفن بدش می آمد .

-بفرمایید .

سپهر بود که با شانه های افتاده و چشمانی که غرق بی حالی بودند وارد اتاق گردید .

-تویی ؟

-می بینی که منم !

-ولی این موقع روز . . .

-حوصله نداشتم . آمدم دنبالت بریم سینما .

-سینما ؟

سلیمان پوزخندی زد و دوباره سرش را پایین انداخت .

-می آیی یا نه ؟ او نگاهش را به عمق چشمان آشفته ی سپهر دوخت و صمیمانه پرسید :

-چی شده سپهر ؟

-چیزی نیست . حالا می آیی یا نه ؟

-خودت که می دانی من اهل این برنامه ها نیستم . تازه خیلی هم کار دارم .

او سرش را تکان داد و خیلی زود اتاق سلیمان را ترک کرد . چهره ی آشفته ی سپهر ، لحظاتی افکار سلیمان را به خود مشغول ساخت ولی دوباره فکرش را روی پرونده ی بیمارش خانم بیات متمرکز ساخت .

 

وقتی آمد ، چشمانش برق می زدند . آرامش نداشت . راه می رفت . می نشست . ایستاد . کنار پنجره رفت .باز نشست . تکیه داد . کف اتاق دراز کشید . خندید . آرام شد . انگشتانش می لرزید . چشم هایش آرامش نداشت .

-چی شده سپهر ؟ چرا غذا نمی خوری ؟

-چی گفتید مادر ؟

تکان خورد . چشم هایش هراسان بود . سلیمان به دقت او را نگاه می کرد .

-گفتم غذا نمی خوری ؟

-چـ . . . چرا می خورم . خیلی هم اشتها دارم .

وقتی لقمه ای در دهان گذاشت به گلویش پرید . جرعه ای آب نوشید و وقتی نفسی به راحتی کشید یکباره پرسید :

-از عروس خانم چه خبر ؟ نیامد ؟

-مگه تو خبر نداری که سپیده و جلال یک هفته در شیراز می مانند ؟

-آه چرا فراموش کرده بودم .

و بعد نگاهش به طرف سلیمان غلتید .

-حیف شد که نیامدی سینما ، فیلمی بود که . . . بگذریم . باید می رفتی و می دید . این بهاره کیمیا طوفان به پا می کند . عجب بازی قشنگی دارد .

سلیمان نگاه شیطنت آمیزی به او کرد و رو به مادر گفت :

-راستی برای سپهر کسی را سراغ ندارید ؟

سپهر یکه ای خورد و پرسید :

-منظورت چیه آقای دکتر ؟

-مگر خودت نگفتی که تصمیم داری ازدواج کنی ؟ . . . خب من هم به مادر گفتم که . . .

سپهر دستش را بالا برد و با عجله گفت :

-نه ، این کار مادر نیست ، باید خودم از عهده اش بر بیایم .

خانم صبوری خندید و گفت :

-مثل اینکه کسی را زیر نظر داری ؟ هان ؟

سپهر شانه هایش را بالا انداخت و چیزی نگفت . بعد از اینکه خانم صبوری میز ناهار را ترک کرد ؛ سلیمان نگاه موشکافانه ای به سپهر انداخت .

-چیه ؟ چرا ذره بینی نگاهم می کنی ؟

-من یک روانکاو هستم !

-خب منظور ؟

-می دانم توی مغز تو چه خبره ؟

-بگو من هم بدانم .

-تو امروز کسی را ملاقات کردی که برایت هدیه ای داشته .

-چه هدیه ای ؟

-عشق !

سلیمان حرفش را گفت و سپهر را تنها گذاشت .

-این کیه بابا ؟ !

سپهر با خود نجوایی کرد و به اتاقش رفت و تا نزدیکی های غروب با خود کلنجار رفت ، عاقبت طاقت نیاورد و دوباره خانه را ترک کرد . اما مقصدش رستوران ارم که مدیریت آن را به عهده داشت نبود ، بلکه او برای دیدن مجدد فیلمی می رفت که هنرپیشه ی جوان او ، سپهر را مجذوب خود کرده بود .[/align]

 

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]***

وقتی پشت فرمان اتومبیلش نشست ، احساس کرد غروب غم انگیز و بی رمقی خواهد داشت . هر لحظه که اتومبیلش روی باند اول جاده ، یکنواخت و آرام به پیش می رفت ، او احساس تنهایی عمیق تری می کرد . دلش می خواست هر چه زودتر به مطبش برسد . زیرا آنجا روح آواره اش را پناه می داد و با پرونده های بیمارانش خود را سرگرم می ساخت .

-آقای دکتر ، خانم بیات باز هم تقاضای ملاقات کرده اند .

-برای امشب ویزیتشان می کنم .

-ولی ایشان در نوبت نیستند .

-چاره ای نیست ، خانم بیات وضعیت بحرانی دارد و من باید به او کمک کنم .

منشی اتاقش را ترک کرد و سلیمان تنها ماند . آخر وقت ، هنگامی که خانم بیات ضربه ای به در نواخت و وارد شد او احساس خستگی می کرد . اما ایستاد و با همان لبخند آرام و مهربان از او استقبال کرد .

-سلام خانم بیات .

-سلام .

-لطفا بنشینید .

خانم بیات باز هم روی کاناپه نشست و سلیمان قبل از اینکه به سراغ او برود ، یک نوار داخل ضبط گذاشت تا بعد از پایان جلسه ی دوباره ی گفتگویش را با خانم بیات مرور کند . خانم بیات پلک های متورمش را روی هم گذاشته بود و سعی می کرد آرامش داشته باشد .

-خانم بیات چرا نمی خواهید حقیقت را باور کنید ، این همه شکنجه را برای چی تحمل می کنید ؟

-سکوت !

-خانم بیات ؟

-سکوت !

-با من حرف بزنید . از حالاتی که دچار می شوید صحبت کنید .

خانم بیات راست نشست . بغضش ترکید و باز هم به گریه افتاد .

-نمی توانم دکتر ، دست خودم نیست ، دیوانه شدم . هرجا می روم بیژن با من می آید . نگاهم می کند . می خندد . حرف هایش را می شنوم ولی وقتی می خواهم لمسش کنم فرار می کند .

لحظاتی سکوت در فضای اتاق حاکم شد . سلیمان لیوانی شربت نارنج به خانم بیات داد و خودش پشت میز نشست .

-خانم بیات ؟

-بله ؟

-می توانم سوالی از شما بکنم ؟

-بفرمایید .

-چرا در مرگ پسرتان خود را مقصر می دانید ؟

او لحظه ای در سکوت فرو رفت ، سکوتی تلخ و مبهم .

-وقتی او بیمار بود ، من به اروپا رفتم . برادرم تنها بود و تنها کسی که می توانست با او همراه باشد تا خودش را در خارج معالجه کند من بودم . من بیماری بیژن را جدی نگرفتم . وقتی برگشتم که . . . خیلی دیر شده بود ، نمی توانستم کاری برایش انجام دهم . دو روز بعد از آمدن من . . .

شانه های او از شدت گریه می لرزید . سلیمان آنقدر با او صحبت کرد تا کمی آرام گرفت . خانم بیات با چشم های پف آلود اتاق را ترک کرد و از در عقب که مخصوص خروج بیماران بود ؛ رفت . سلیمان خیلی فکر کرد و بالاخره به این نتیجه رسید که خانواده ی او را از وضع روحی اش باخبر کند و از آنها کمک بگیرد . تلفن را برداشت و شماره ی خانم بیات را گرفت . بعد از پنج زنگ صدای زن جوانی به گوش او رسید .

-بله ، بفرمایید .

-منزل خانم بیات ؟

-بله ؟

-من سلیمان صبوری هستم ، پزشک معالج خانم بیات .

لحن زن جوان تغییر کرد و با تعجب پرسید :

-چی ؟ مادر من مریض است ؟

-مگر شما خبر ندارید که . . .

-نه ، من اصلا در جریان بیماری مادر نیستم ، خواهش می کنم از بیماری او بگویید ، اتفاقی افتاده ؟

سلیمان با لحن همیشگی خود که شنونده را آرام و مطمئن می ساخت گفت :

-نگران نباشید خانم ، من یک دکتر روانکاو هستم . حالا مدت هاست که مادر شما نزد من می آید . نیم ساعت قبل هم او اینجا بود . من فکر کردم باید یکی از اعضای خانواده ی او را ملاقات کنم .

-پدر که فعلا ایران نیست و معلوم نیست در یکی دو ماه آینده بیاید یا نه و . . .

-و شما ؟

او لختی سکوت کرد . بعد با لحنی آرام و شمرده گفت :

-من خیلی گرفتارم . لااقل در این هفته برایم امکان ندارد که خدمت برسم .

-ولی مادر شما یک وضعیت بحرانی دارد .

صدای زن جوان درد آلود بود .

-من واقعا متاسفم ، دست خودم نیست . آدرستان را لطف بفرمایید ، در اولین فرصت حتما خدمت می رسم .

لحظه ای بعد ارتباط قطع شد و سلیمان خیلی زود مطبش را به قصد خانه ترک کرد . ولی در طول راه تصمیمش عوض شد و خواست اول سری به سپهر بزند . رستوران ارم مثل همیشه پر بود از مشتریانی که پشت میزها نشسته و مشغول صرف انواع غذاهای متنوع و دسرهای خوشمزه بودند . سلیمان با عده ای از آنها که آشنا بودند احوالپرسی کرد . سپهر پشت میز نشسته بود و طوری در افکارش غرق بود که اصلا حضور سلیمان را متوجه نشد .

-سلام آقا سپهر !

-سکوت !

-سپهر کجایی ؟

سپهر تکانی خورد ، گویی کسی با ریختن سطل آب ، او را از خواب پرانده است .

-سلام آقای دکتر ، چه عجب از این طرف ها ؟

-مثل اینکه مزاحمت شدم .

-نه ، اصلا ، چی می خوری ؟

-هیچی ، مادر امشب کوکوسبزی درست کرده .

-پس چند لحظه صبر کن من هم رستوران را بسپرم به بچه ها ، با هم می رویم .

سلیمان و سپهر در کنار هم رستوران را ترک کردند ، دو برادری که نگاه هر بیننده ای را به دنبال خود می کشیدند ، آن دو بی نهایت جذاب و خوش قیافه بودند و خیلی زود می شد از قد و قیافه شان ، دو قلو بودنشان را تشخیص داد . یک هفته بعد وقتی سپیده و جلال از شیراز برگشتند ، به افتخار عروسی آنان ، خانواده ی صبوری مهمانی بزرگی ترتیب دادند . ساعت یک بعد از ظهر بود که مهمانان در رستوران ارم حضور پیدا کردند ، سپیده در کنار جلال احساس خوشبختی می کرد و به همین دلیل یک لحظه لبخند از لب هایش محو نمی شد .

-خب ، خوش گذشت دخترم ؟

-عالی بود پدر ، جای شما خالی .

و بعد نگاهش را به طرف جلال گرداند و مشتاقانه نگاهش کرد .

-جلال یک مرد فوق العاده است .

با این توصیف او ، سپهر و سلیمان بلند خندیدند ، جلال فریاد کشید :

-چرا شما دو نفر چشم دیدن مرا ندارید و فکر می کنید از شما بهتر کسی نیست ؟

سلیمان با لحنی شوخ گفت :

-اتفاقا برعکس ، ما افتخار می کنیم که دامادی به خوبی تو نصیبمان شده .

جلال دوست صمیمی سپهر بود ، آن وقت ها هر وقت دور هم جمع می شدند سر به سر هم می گذاشتند اما امروز سپهر دل و دماغ این کارها را نداشت و جلال به دقت او را زیر نظر داشت . وقتی رستوران خالی از مهمانان شد که روز خوبی را سپری کرده بودند ؛ مستخدمین شروع به مرتب کردن میزها نمودند . سپیده و جلال هم همراه خانم و آقای صبوری رستوران را ترک کردند .

-سلیمان تو نمی خواهی بروی ؟

-نه ، می خواهم چند لحظه وقتت را بگیرم . دوست دارم در خریدن هدیه ی چشم روشنی برای سپیده از سلیقه ی تو کمک بگیرم .

-موافقم چون من هم هدیه ای برای او می خرم .

-پس برویم .

-چند لحظه صبر کن ، الان می آیم .

سپهر به طبقه ی بالا رفت و سلیمان منتظر او به پیشخوان تکیه داده بود . رستوران هنوز به هم ریخته بود و مستخدمین هم مشغول بودند که در باز شد . زن جوان نگاهی به اطراف انداخت و مودبانه گفت :

-ببخشید آقا ، یک چلو کباب لطف کنید !

نمی توانست بفهمد ، جوان که در مقابلش بود چرا چنین سرد و بی روح است . سلیمان میخکوب شده بود . گویی تمام حواس پنجگانه اش را به یکباره از دست داده بود و زانوانش قدرت حرکت نداشتند . حتی پلک هم نزد . او قد بلند بود . تقریبا با شانه های سلیمان برابری می کرد . جلدی روشن و چشمانی به تیرگی شب داشت . چشمانی مخمور و جذاب که دو ردیف مژه های بلند و برگشته ، آنها را قاب گرفته بودند .

-مثل اینکه اشتباهی آمدم .

او وقت گفتن این جمله سرش را به طرفی خم کرد و رو از سلیمان گرفت .

-خانم لطفا صبر کنید .

او روی پاشنه ی پا چرخید و در سکوت به سلیمان خیره شد .

-گفتید چی میل دارید ؟

او بدون پاسخ لبخندی زد و به طرف میزی که مرتب شده بود رفت .

-خب سلیمان ، من آماده ام .

سپهر که با عجله از پله ها سرازیر می شد ، با دیدن او تکانی خورد و خیلی زود خود را کنترل کرد . اگرچه رنگش پرید ، اما برایش باور نکردنی بود . اگر به میل دلش عمل می کرد هرگز از آنجا تکان نمی خورد . اما به فرمان عقل در کنار سلیمان رستوران را ترک کرد . وقتی داخل اتومبیل سلیمان نشست هنوز بدنش می لرزید . او حال خودش را داشت و اصلا متوجه تغییر حالت سلیمان نشد . خیلی سعی کرد که حرفی بزند ، بالاخره گفت :

-می دانی سلیمان کسی را که در رستوران دیدی ، کی بود ؟

سلیمان وقتی حرف زد ، لکنت زبان داشت .

-نه . . . کی بود ؟

-هنر پیشه ی همان فیلمی که من هفته ی قبل دیده بودم .

گفتگو در همین جا به پایان رسید و دیگر حرفی به میان نیامد . تمام مسیری را که رفتند در سکوت گذشت ، هر کدام در دنیایی که برای خود ساخته بودند ، غوطه ور بودند ، بدون اینکه یکی از حال دیگری باخبر باشد . هیچ کدام تمرکز حواس نداشتند و بدون اینکه چیزی خریده باشند به خانه بازگشتند . آنشب سلیمان تمام وقت کنار پنجره ی اتاقش ایستاد و سپهر در تختخوابش دراز کشید و چشم هایش از سقف اتاق ، آسمانی خیالی و پرستاره را تماشا می کردند .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]فصل دوم :

کیست این یگانه ی آشنا که چنین بی قرارش کرده است ؟ او چشم هایش را بست و تصویر دختری را که دیده بود ، مقابل چشمانش مجسم می کرد . دلش نمی خواست پلک هایش را باز کند و غیر از او نگاهش به چیز دیگری بیفتد . نکند خیالاتی شده باشد ، اما نه او را دیده بود ، با همان چهره ی باور نکردنی !

وقتی درب سالن بسته شد ، او تکانی خورد و سپهر را در آستانه ی در دید ، در حالی که چندین مجله به همراه داشت .

-سلام .

-سلام .

-فکر نمی کردم خانه باشی .

-من فکر نمی کردم که تو بیایی . این مجله ها را برای چی خریدی ؟

سپهر تردید داشت . خیلی زود پاسخ داد :

-برای سرگرمی . تو می خواهی چکار کنی ؟

-منتظر تو بودم ، دیروز که برای سپیده چیزی نخریدیم .

-چرا با مادر نمی روی ؟

-او خانه ی دایی رفته .

-سلیمان جان ، من حوصله ندارم . خودت تنها برو .

-رستوران هم نمی روی ؟

-فعلا نه .

-خیلی خب من تنها می روم . تو چیزی لازم نداری ؟

-نه ، بعدا برای سپیده کادو می خرم .

سپهر با عجله از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد . درب را بست و مجله ها را کف اتاق رها کرد . تمام مجله های سینمایی را خریده بود تا در مورد او چیزهایی بداند . یکی از مجله ها نوشته بود : به زحمت می توانستم خانم بهاره کیمیا را راضی به مصاحبه کنیم او گفته بود که 24 سال سن دارد و فارق التحصیل در رشته ی کارگردانی و مجرد است .

با خواندن این جمله ها ، قلبش به پرواز درآمد . گویی روحش از سینه ، لب ها و چشم هایش بیرون زده است و فریاد می کشد . سپهر کف اتاق دراز کشید و آن قدر به تصویری که از بهاره در مجله چاپ شده بود نگاه کرد تا پلک هایش سنگین شد و خواب او را در ربود .

ساعت یازده ظهر بود و هوای آن روز بهار به اواسط تابستان می ماند . همین طور که سرگرم بازدید از مغازه ها بود ، چشمش به جمهیت انبوهی افتاد که در یک صف طولانی ایستاده بودند ، نگاهی به اطراف انداخت ، چیز قابل توجهی وجود نداشت تا اینکه چشمش بر روی تصویری که بالای ساختمان سینما نصب شده بود میخکوب ماند .

-خدای من ! بهاره کیمیا . . .

برای اولین بار بود که خود را در سالن بزرگ سینما می دید ، روی یکی از صندلی ها نشست . نگاهش به طراف مثل آدم های خطاکار بود که از چیزی می گریزند . دقایقی از پخش فیلم گذشت ، او با دیدن فیلم ، چنان غرق رویاهای شیرین خود شد که گذشت زمان را متوجه نشد .

-آقا فیلم تمام شد !

او وقتی به خود آمد که غیر از نگهبان در سالن کسی دیگر حضور نداشت . وقتی ایستاد ، پاهایش سست و لرزان بودند . به حاشیه ی خیابان قدم گذاشت ، نگاهش فقط به کف خیابان بود و افکارش در دنیای تخیلی سیر می کرد . بدون اینکه بخواهد ساعت ها راه رفته بود و حالا با صدای زنگ موبایلش به خود آمد .

-شمایید مادر ؟

-سلام عزیزم . حالت خوبه ؟

-خوبم ، شما کجایید ؟

-کنار ماشین تو ؟

-ماشین من ؟

-فکر کردم باید همین اطراف باشی . من منتظرم .

-ولی من . . .

-چیه ؟ چرا عین آدم های گیج و منگ شده ای ؟

او به کلی فراموش کرده بود که ماشینش را کجا پارک کرده است .

-ماشین من کجاست ؟

مادر خنده ی بلندی کرد و پاسخ داد :

-مقابل درب سینما استقلال .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]پشت میز نشست و سرش را پایین گرفته بود . چشم هایش روی کتاب بودند و غرق مطالعه بود که ضربه ای آرام به درب اتاقش نواخته شد .

-سلام آقای دکتر .

-سلام خانم فرزان ، خوب هستید ؟

-ممنون ، خانمی تماس گرفتند و می خواهند که برای امشب شما را ملاقات کنند . برنامه ی شما هم که . . . او صحبت می کرد و سلیمان خیره او را نگاه می کرد . خانم فرزان ساکت شد و با تعجب پرسید :

-چیزی شده آقای دکتر ؟

-سکوت .

-آقای دکتر ؟

-سکوت .

خانم فرزان نگاهی به خود کرد ، شاید چیزی بود که او نمی دانست .

-چرا تا به حال به این فکر نیفتادم .

-به چه فکری ؟

-هنوز هم دیر نشده .

خانم فرزان که کلافه شده بود پرسید :

-می شود واضح تر صحبت کنید ؟

سلیمان لبخندی زد و گفت :

-به زودی متوجه می شوید .

خانم فرزان که تا به حال سلیمان را به این حال ندیده بود ، با شگفتی نگاهش می کرد .

-خب برای خانمی که . . .

او حرفش را قطع کرد و به تندی گفت :

-بله ، وقت بگذارید . ملاقاتش می کنم . حالا لطفا تنهایم بگذارید .

خانم فرزان اتاق او را ترک کرد و سلیمان بلافاصله شماره ی رستوران را گرفت . بعد از دو زنگ سپهر گوشی را برداشت .

-سلام .

-سلام ، خوبی سپهر ؟

-چیه ؟ چرا انقدر تند حرف می زنی ؟ دنبالت کرده اند ؟

-گوش کن ، می خواهم خیلی زود به مطب من بیایی .

-اتفاقی افتاده ؟

-بعدا می فهمی . فقط زود باش .

-ولی سرم شلوغ است . کار دارم .

-من وقت ندارم . عجله کن .

-ولی . . .

ارتباط قطع شد و سپهر نتوانست حرفش را ادامه دهد و دقایقی بعد با بی میلی پشت فرمان اتومبیلش نشست و در غروبی که جاده را سرخ کرده بود به راه افتاد .

خانم فرزان با دیدن سپهر از پشت میز بلند شد و سلام کرد .

-خوش آمدید آقای صبوری .

-ممنون ، دکتر مریض دارد ؟

-فعلا نه ، تنها هستند . اجازه بدهید خبرشان کنم .

سپهر تشکر کرد و منتظر ماند .

-آقای دکتر برادرتان تشریف آورده اند .

-بگویید چند دقیقه ای منتظر بماند .

-چشم آقای دکتر .

خانم فرزان به صندلی مقابل اشاره کرد و گفت :

-لطفا چند دقیقه منتظر باشید .

-شما که گفتید کسی داخل اتاقش نیست ؟

او ابروهایش را بالا کشید و چیزی نگفت . سپهر هر یک از مراجعین را که در اتاق انتظار روی مبل ها نشسته بودند ، از نظر گذراند . نگاه همه شان به نوعی بی قرار و مضطرب بود . او مثل سلیمان نبود ، اخلاقی متفاوت داشت و تحصیل را ملاک زندگی نمی دانست و به همین علت هم بود که در سال سوم رشته ی مهندسی همه چیز را رها کرد و با کمک پدر رستوران بزرگ و شیکی ساخت . حالا از این که می دید سلیمان یک دکتر روانکاو موفق و مشهور است احساس خوشحالی می کرد .

بعد از برداشتن گوشی ، خانم فرزان به سپهر گفت :

-دکتر منتظرتان هستند .

سپهر بلند شد . در حالی که کتش را به دست چپ آویخته بود با دست راست درب اتاق را باز کرد و وارد شد .

-سلام .

-چه عجب اجازه فرمودی من ببینمت ، لطف بزرگی کردی .

-چرا عصبانی شدی ؟

-خودت می دانی که من از این کارها بدم می آید .

سلیمان پیروزمندانه به او لبخندی زد و سپهر همچنان عصبانی بود .

-ببین من کار مهمی با تو داشتم .

سپهر فقط او را نگاه کرد و چیزی نگفت . نگاهی که خشمش را نشان می داد . سلیمان خندید .

-چرا می خندی ؟

-همیشه این حالت قهر ترا دوست داشتم .

بعد خود را به صندلی تکیه داد و همچنان که با خودکارش بازی می کرد پرسید :

-می خواهم بدانم در اتاق انتظار چیزی نظرت را جلب نکرد ؟

-چطور مگه ؟

-فکر کن !

سپهر نگاهش را به سقف اتاق دوخت و آنچه را که دیده بود به خاطر آورد . بعد با اطمینان گفت :

-نه !

-نه ؟

تعجب سلیمان او را به خنده انداخت .

-مگر باید چیزی نظرم را جلب می کرد ؟

-فکر می کردم خودت هم متوجه می شوی ، تو از من یک دختر خوب خواستی من پیدایش کردم و برای همین بود که گفتم در اتاق انتظار بمانی تا بیشتر با او آشنا بشوی .

سپهر بلادرنگ پرسید :

-خانم فرزان ؟

و سلیمان تایید کرد .

-تو از رستوران مرا کشاندی مطب که خانم فرزان را نشانم بدهی ؟ ! من قبلا هم بارها او را دیده بودم .

-او دو ساله که منشی منه . ولی من امروز متوجه شدم که او کاملا برازنده ی توست .

-لطف کردی !

لحن او مسخره آمیز بود . ولی سلیمان متوجه نشد .

-نظرت چیه ؟

-مسخره !

سپهر این کلمه را با خشمی غضب آلود ادا کرد و به طرف درب ورودی قدم برداشت که صدای سلیمان او را متوقف کرد .

-سپهر از این در بیرون برو .

ولی سپهر بدون اعتنا به حرف او از همان درب ورودی خارج شد . هنگام بیرون آمدن چهره اش برافروخته بود و نگاهش قهر آمیز طوری که از چشم خانم فرزان دور نماند .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]بعد از رفتن سپهر ، سلمان به قدری کلافه بود که مطمئن بود بیمارانش خیلی زود متوجه روحیه ی او خواهند شد .

با سه تن از بیمارانش ملاقات کرد . با آنها حرف می زد . می خندید . شربت می خورد و خلاصه طوری رفتار می کرد که بیمارانش با خیالی راحت روی کاناپه لم می دادند و با او دردل می کردند و سلیمان به تمام حرف هایشان به دقت گوش می کرد .

-خانم فرزان ، لطفا مریض بعدی .

-ولی آقای دکتر خانمی آمده اند می خواهند شما را ملاقات کنند .

-از بیماری که نوبتش هست عذرخواهی کنید و آن خانم را راهنمایی کنید .

-چشم آقای دکتر .

خانم فرزان در حالی که به شدت سعی می کرد تا آن زن را به خاطر بیاورد که در کجا ملاقات کرده او را به اتاق سلیمان راهنمایی کرد .

سلیمان مشغول مرتب کردن روی میزش بود و به همین علت او را ندید . فقط صدایش را شنید . صدایی که دلنشین و رسا بود .

-سلام عرض کردم آقای دکتر .

صدایش آشنا بود . صدایی که قلب سلیمان را در سینه اش فشرد . آرام پلک هایش را بلند کرد . از کف اتاق تا آنجا که روی چشمان او میخکوب ماند . او هم تکانی خورد و قدری تعجب کرد . هیچ کدام حرفی نزدند و فقط چشم هایشان بود که به دنبال ردی از آشنایی هم را جستجو می کرد . سلیمان نمی توانست حرکتی بکند . خودکار از روی انگشتانش روی شیشه ی میز سر خورد . عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود و قلبش با ضربانی تند می زد .

-من . . . من قبلا شما را جایی دیدم ، اینطور نیست ؟

او با لبخندی شرم آلود پاسخ داد :

-چهره ی من برای طرفدارهای سینما آشناست .

-اما من شما را . . .

-بله ، گمانم در رستوران .

سلیمان سرش را به علامت تایید تکان داد و با دست به طرف مبلی که در سمت راستش قرار داشت اشاره کرد . او رفت و به نرمی روی مبل نشست ، مثل یک برگ از شکوفه های سیب !

سلیمان نمی توانست علت آمدن او را بپرسد . در بیست و هشت سال عمرش تا به حال دچار چنین حالتی نشده بود و برای اولین بار بود که چنین هیجان و بی قراری را تجربه می کرد . صدای او بود که سکوت اتاق را می شکست !

-من قبلا تماس گرفته بودم ، برنامه ی منظمی ندارم وگرنه این موقع مزاحمتان نمی شدم .

-خواهش می کنم .

-خواسته بودید مرا ببینید !

-من ؟

-در رابطه با مادرم . او بیمار شماست .

برای یافتن مادر او در ذهنش تلاشی نکرد . چون خیلی زود خانم بیات را به خاطر آورد . برایش باور کردنی نبود . نیم نگاهی به چهره ی رویایی او انداخت . این لحظات زلالترین لحظه های عمر سلیمان بودند . نفس بلندی کشید . سینه اش فشرده می شد و نگاهش بی قراری می کرد .

-خب آقای دکتر . دوست دارم از مادرم بشنوم ، مشکل او چیست ؟

-مادر شما . . . چطور بگویم ؟

او به قدری کلافه بود که نمی توانست در مورد خانم بیات حرفی بزند . کلمات از مغزش می پریدند . نمی توانست آنها را مهار کند و جمله ای بسازد و به زبان بیاورد . چه لحظه های سنگین و پر التهابی بودند !

-راستش خانم بیات . . .

-ببخشید من کیمیا هستم ، بهاره صدایم کنید !

سلیمان لبخندی زد و با چشم های تیره اش او را نگاه کرد .

-من به صراحت می توانم بگویم که او در وضع خیلی بحرانی قرار دارد و اگر کمک من و شما و سایر اطرافیان نباشد ؛

بعد آه بلندی کشید و ادامه داد :

-بهاره خانم باید به مادرتان کمک کنید . من خیلی تلاش کردم ولی او حقیقت مرگ برادرتان را نمی پذیرد .

چهره ی بهاره در هم رفت و غمی سنگین در چشم های سیاه او پدیدار شد . سلیمان خیلی زود متوجه او شد .

-ببخشید . . . مثل اینکه ناراحتتان کردم .

او سرش را تکان داد و چیزی نگفت . لحظاتی سکوتی مطلق پناه دهنده ی هر دوی آنان شد . سلیمان دستی به موهایش کشید و از پشت میز بلند شد . در انتهای اتاق از داخل یخچال دو لیوان شربت به لیمو برداشت و یکی از آنان را مقابل بهاره گذاشت . او تشکر کردو سلیمان روی مبلی که مقابل بهاره گذاشته شده بود نشست . او یک روانکاو بود ولی حال خودش را نمی فهمید . سعی کرد بر خود مسلط شود . جرعه ای از شربتش را نوشید که او سکوت را شکست .

-آقای دکتر ، مادرم از کی به مطب شما می آید ؟

او بعد از کمی تامل پاسخ داد :

-دو ماه بعد از مرگ برادرتان .

-مادرم خیلی زجر کشیده . نمی دانم چرا به فکر خودم نرسیده بود که او به یک دکتر روانکاو نیاز دارد و باید از شما خیلی ممنون باشم که به او کمک کردید .

او وقتی صحبت می کرد انگار کلمات را قبلا نوازش می داد و به نرمی و لطف خاصی آنها را بیان می نمود طوری که خیلی زود شنونده را مجذوب خود می ساخت .

بهاره ادامه داد :

-آقای دکتر ، من هر کاری از دستم بربیاید انجام می دهم . مادرم را بیش از هرکسی در این دنیا دوست دارم .

لحن او مهربانی عمیقی را به دنبال داشت . سلیمان ایستاد ، دستانش را به میز ستون کرد . بهاره با چشمانی منتظر او را نگاه می کرد .

-برای من عزیزترین آدم ها بیماران من اند . وقتی می بینم که با نیاز طرف من می آیند دوست دارم تا سرحدی که برایم امکان دارد ، کمکشان کنم . مادر شما هم یکی از همین بیمارانیست که خیلی فکرم را به خودش مشغول کرده است . هربار که به مطبم می آید از بدو ورود تا پایان جلسه ، فقط اشک می ریزد ، من خیلی سعی می کنم که آرامش کنم ولی می دانم تا به حال چندان موفق نبوده ام . خانم کیمیا من امیدوارم شما کمکم کنید و رسالت من را در منزل انجام دهید . سعی کنید زیاد مادرتان را تنها نگذارید و همچنین او به تفریح و مسافرت ، نیاز مبرمی دارد . وگرنه فراموش کردن دردی که این همه شکنجه اش می دهد به این راحتی نیست .

-من ناخواسته وارد حرفه ی بازیگری شدم ، قرار بود فقط در یک فیلم نقش کوتاهی داشته باشم ، همان نقش باعث شد که امروز حتی فرصت سرخاراندن هم نداشته باشم و حالا اعتراف می کنم که به کارم علاقمند شده ام . من بیشتر وقت بیرون هستم ، قبلا که گفتم پدرم هم مسافرت است و اینها عواملی اند که باعث شده اند مادرم در خانه تنها بماند و با غصه و درد ، دست و پنجه نرم کند . او عاشق حرفه ی من بود و حالا هم اصرار دارد که ادامه بدهم . با این شرایط نمی دانم چکار کنم .

سلیمان نگاهی به ساعت مچی اش انداخت ، بیش از این حق نداشت بیمارانش را منتظر نگه دارد . بهاره متوجه خواسته ی او شد و خیلی زود از روی مبل بلند شد . او نگاه پوزش طلبانه ای کرد و گفت :

-خیلی متاسفم که وقتتان را گرفتم . می توانم درک کنم که چرا بیماران شما در این اتاق احساس آرامش می کنند ، چون آدم اصلا متوجه گذر زمان نمی شود .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]حالا هر دو مقابل هم ایستاده بودند ، سلیمان نمی توانست اندوه خود را کتمان کند . تاسف از چشم ها و نگاهش می تراوید . چشم های او که با طراوت نگاه می کردند و بهاره خود را تسلیم تماشای او کرده بود . همان جا ایستاد ، طوری که بیشتر به یک تابلو شباهت داشت ، سکوت دشمنی می کرد و نمی گذاشت حرفی رد و بدل شود . عاقبت سلیمان لبخندی زد و بهاره پشت به او کرد .

-خانم کیمیا !

دوباره برگشت و نگاهش کرد .

-باید باز هم به ملاقات من بیایید ، به خاطر مادرتان !

او با تکان سر حرف سلیمان را تایید کرد و با رفتن از درب خروجی ، پله ها را با سرعت پایین آمد . سلیمان درب اتاق را بست و برای لحظاتی طولانی به آن تکیه کرد .

***

وقتی بهاره آخرین صحنه ی فیلم ((عشق تا کجا)) را به پایان برد ، همه با چشمانی که برق اشک در آنها می درخشید ، او را تحسین می کردند . خود بهاره هم از این که توانسته بود با موفقیت بازی هنر مندانه اش را به پایان برساند ، احساس رهایی و خوشحالی می کرد . آقای برومند که کارگردانی فیلم را به عهده داشت ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . صورتش را به طرف گروه هنرپیشه ها ، فیلمبردارها ، صدابرداران و . . . کرد و با لحن شاد ، فریاد کشید :

-بچه ها از همه ی شما ممنونم ، مطمئن باشید که زحمات شبانه روزی ما نتیجه ی موفقیت آمیزی به همراه خواهد داشت . تا نیم ساعت دیگر همه برای صرف شام بیرون می رویم ، جدا از آن با هم خداحافظی می کنیم و منتظر می مانیم تا بچه های فنی ، کارهای لازم را انجام دهند .

همه به افتخار او کف زدند و اشک در چشم های آقای برومند جمع شد . بعد ادامه داد :

-خب ، حالا کدام رستوران برویم ؟ چون جمعیت ما زیاد است و قبل از رفتن باید جا رزرو کنیم .

همه به طرف بهاره نگاه کردند ، او خندید و گفت :

-چرا به من نگاه می کنید ؟

یکی از بچه های گروه گفت :

-انتخاب با بهاره .

او کمی فکر کرد و بعد پاسخ داد :

-چند وقت قبل رفته بودم رستوران ارم ، حتما خوشتان می آید .

حدود یک ساعت بعد آنها استودیو را به مقصد رستوران ترک کردند . سپهر که انتظار نداشت بهاره را در جمع آنان ببیند تکانی خورد و قلبش به تپش در آمد . تمام میزهای رستوران احاطه شد و همه ی آنها سفارش شام را به عهده ی آقای برومند گذاشتند . او با همان لحن آرام همیشگی خود ، نزدیک پیشخوان رفت و در حالی که به سپهر لبخند می زد ، سفارش مفصلی داد . همه مشغول صرف شام بودند . سپهر با نگاهی که به عمق چشمان بهاره فرو می رفت او را نگاه کرد و برای اینکه گروه آنها را تنها بگذارد به طبقه ی بالا رفت . آنجا بود که نسبت به همه ی آنها که بهاره را در جمع خود داشتند ، حسودی کرد . وقتی شام به پایان رسید ، او پایین آمد و با مشتریانش خداحافظی کرد . وقتی همه رستوران را ترک می کردند بهاره خود را به کنار کشید و در حالی که از شباهت زیاد سپهر با سلیمان صبوری ، دکتر مادرش تعجب کرده بود لبخندی زد و آرام گفت :

-من باید از شما تشکر کنم ، پیشنهاد این رستوران را من دادم . غذای شما فوق العاده بود .

کلمات در دهان سپهر می سوختند و دود می شدند . بهاره منتظر بود او حرفش را بزند . لحظه ای که به سختی جان کندن بود گذشت و سپهر ملتمسانه گفت :

-امیدوارم باز هم اینجا تشریف بیاورید .

-حتما !

بهاره این را گفت و رفت . سپهر لحظاتی طولانی ، به صندلی ای که او نشسته بود خیره شد و نفس بلندی که سینه اش را در هم می فشرد ، از میان لب هایش بیرون دواند و برای رفتن به خانه آماده شد . وقتی دستش را روی شاسی زنگ فشرد صدای سپیده را شنید .

-بالاخره آمدی !

نگاهی به ساعتش کرد . خیلی دیر شده بود . نمی دانست کجا این زمان را سپری کرده است . شاید پشت فرمان اتومبیل در گوشه ای از یک خیابان . هنگامی که از کنار باغچه ها می گذشت ، بوی خوش سبزه های نم دار ، سرمستش می کردند .

-باز که تو آنجا ایستادی !

سپیده بود که کنار پنجره تماشایش می کرد خندید و ادامه داد :

-باور کن از گشنگی مردیم . کاش با مادر شام درست می کردیم و به جنابعالی سفارش نمی دادیم .

سپهر ابروهایش را در هم کشید و پرسید :

-مگه قرار بود که من شام بیاورم ؟

سپیده با حالتی عصبی فریاد کشید :

-یعنی نیاوردی ؟

او شانه هایش را بالا انداخت و با صدای بلند طوری که همه بشنوند گفت :

-من شام نیاوردم !

وقتی وارد سالن شد ، سپیده به او اخم کرد و جلال که مشغول تماشای تلویزیون بود گفت :

-ناراحت نباشید ، کسی که تا این موقع شب همه را منتظر نگه دارد و آخر هم دست خالی برگردد مجبور است که دوباره راهی را که آمده برگردد و به قول خودش عمل کند .

خانم صبوری نگاهی به پسرش انداخت . تا به حال او را چنین پکر و گرفته ندیده بود .

-چی شده سپهر ، حالت خوب نیست ؟

-مادر من معذرت می خواهم که شام را فراموش کرده ام . اصلا یادم نیامد .

آقای صبوری روزنامه را به کناری گذاشت و با نرمی خاصی گفت :

-ایرادی ندارد پسرم ، حالا سپیده به مادرت کمک می کند تا املتی ، کوکویی چیزی درست کنند .

جلال غرولندکنان از جا بلند شد و به طرف آشپز خانه رفت .

-من از دست املت و کوکوی سپیده فراری شدم ، آن وقت او می خواهد به مادر کمک کند . ترجیح می دهم خودم آستین هایم را بالا بزنم .

همه خندیدند و سپیده بازوی جلال را فشرد . سپهر روی مبل نشست و سلیمان کانال تلویزیون را عوض کرد . پیام های بازرگانی بود . بعد از یکی دو پیام ، تصویر بهاره روی صفحه ی تلویزیون نمایان گشت . او در فیلم ((دختر آفتاب)) بازی کرده بود که از طریق تلویزیون تبلیغ می شد . سپهر و سلیمان رنگ باختند . سپهر آب دهانش را فرو برد و گفت :

-امشب گروهی هنرپیشه و فیلمبردار و چه می دانم . . . زیاد بودند برای شام به رستوران آمدند .

بعد سکوت کرد و نگاهش را به تلویزیون دوخت و ادامه داد :

-بهاره هم با آنها بود .

او بعد از گفتن این جملات به اتاقش رفت و برای صرف شام هم پایین نیامد . سلیمان سعی کرد آن شب زود بخوابد . چون دو شب گذشته را به خاطره ی دیدار بهاره به صبح رسانده بود و حالا کاملا کلافه بود و سردرد داشت ، بعد از رفتن سلیمان ، جلال و سپیده هم به خانه ی خودشان رفتند و خانم و آقای صبوری هم به اتاقشان رفتند . آن دو زوج خوشبختی بودند و با اینکه آقای صبوری بیشتر وقتش را صرف کار می کرد اما به مجرد آمدن به خانه ، به همسرش پناه می برد و با او صحبت می کرد . چای می خورد . روزنامه می خواند و از بچه ها می گفت .

-مهران ؟

-بله ؟

-به نظر تو وقتش نرسیده که برای سپهر و سلیمان دستی بالا کنیم ؟

-به نظر من دیر هم شده .

-پس چرا کاری نمی کنی ؟

-آنها خودشان باید تصمیم بگیرند .

خانم صبوری پوزخندی زد و گفت :

-آنها که سرشان توی لاک خودشان است . اهل این حرف ها نیستند . باید باهاشون صحبت کنیم . کسی را برایشان پیدا کنیم وگرنه تا آخر عمر باید حسرت نوه دار شدن را بکشیم .

-غصه نخور ، تا چشم روی هم بگذاری سپیده مادر می شود .

-من جدی صحبت می کنم .

-دلخور نشو عزیزم ، اگر دقت کرده باشی بعد از رفتن سپیده ، سپهر و سلیمان رفتار عجیبی پیدا کرده اند . گمانم خبرهایی هست . چند وقت دیگر هم صبر می کنیم . مطمئن باش که خودشان اقدام می کنند .

خانم صبوری در بستر غلتی زد و نجواکنان گفت :

-خدا کند این طور که تو می گویی بشود . همیشه آرزو داشتم عروسی سپهر و سلیمان را با هم بگیریم . درست از زمانی که به دنیا آمدند . دوست دارم یک عروسی پرشکوه برایشان برگزار کنم و تا چشم روی هم بگذارم دور و برم پر شود از بچه های سپهر و سلیمان و سپیده .

او پلک هایش را روی هم گذاشت و با به تصویر کشیدن این رویای شیرین در ذهنش ، آرام به خواب رفت[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]فصل سوم :

آخرین روزهای خرداد بود و طبیعت با بهار خداحافظی می کرد . هوا گرم بود و تابستان طاقت فرسایی را می شد پیش بینی نمود . بهاره مظطرب و نگران کنار تخت او نشسته بود . در حالی که دستان تب دار او را در دست داشت سعی می کرد آرامش کند .

-مادر آرام باش خواهش می کنم .

-بیژن دارد درد می کشد . برایش دکتر صدا کن . او نباید بمیرد .

اشک بر پهنای صورت بهاره دوید و لبش را به دندان گزید .

-خدایا چکار کنم ؟

با عجله سراغ تلفن رفت و شماره ی پدرش را گرفت . لحظاتی بعد ارتباط برقرار شد .

-سلام پدر .

-سلام عزیزم ، خوبی ؟ مادرت خوبه ؟

-سکوت .

-بهاره دخترم چی شده ؟ چرا حرف نمی زنی ؟

او بغض کرده بود و وقتی خواست حرف بزند صدایش لرزید .

-مادر حالش خوب نیست . تا کی می خواهید تنهایش بگذارید ؟

آقای کیمیا نفس بلندی کشید و با تاسف گفت :

-دخترم من چاره ای ندارم . حالا که آمدم مجبورم تا پایان کارم اینجا بمانم .

-ولی مادر . . .

-نمی فهمم چرا این زن خودش را انقدر شکنجه می کند ؟

-پدر خیلی بی رحمی !

بهاره ناراحت شد و خیلی زود ارتباط را قطع کرد .

وقتی دوباره کنار مادر نشست او را رنگ پریده و لرزان دید .

-مادر چی شده ؟

مادر حرفی نزد و بهاره به دکتر خانواده شان زنگ زد . نیم ساعت بعد او آمد و بعد از معاینه ی خانم بیات گفت :

-من نمی توانم کاری برای مادرتان انجام دهم . زیرا حالا او فقط کابوس می بیند و مشکل جسمی ندارد .

-پس چکار کنم دکتر ؟

-سعی کنید آرامش کنید .

بعد از رفتن دکتر ، بهاره خیلی تلاش کرد تا مادرش را از اندوهی که در آن فرو رفته بود بیرون بکشد و چون موفق نشد تصمیم گرفت بلادرنگ به دکتر صبوری زنگ بزند . اما هر چه تماس گرفت کسی گوشی را برنداشت . دقایقی بعد لباس پوشید و برای رفتن به بیرون آماده شد . مطب سلیمان باز بود و او وارد سالن شد . منشی که گویا تازه از راه رسیده بود با دیدن بهاره لبخندی زد و سلام کرد .

-خیلی خوشحالم که شما را از نزدیک ملاقات می کنم .

بهاره متواضعانه لبخندی زد و پرسید :

-آقای دکتر تشریف ندارند ؟

-خیر ، ایشان ساعت شش به مطب می آیند .

-کجا می توانم ببینمشان ؟

-گمانم منزل هستند .

-لطف می کنید آدرس ایشان را به من بدهید ؟

-تا به حال این کار را برای کسی نکرده ام ولی شما استثنا هستید .

-متشکرم .

بهاره کاغذ را روی داشبور اتومبیلش گذاشت و به راه افتاد . وقتی به مقصد رسید خود را مقابل یک خانه ی بزرگ و زیبا دید که بیشتر به یک ویلا شباهت داشت . تردید داشت اما دستش را روی زنگ گذاشت و لحظه ای بعد صدای زنی در آیفون پیچید .

-کیه ؟

-منزل دکتر صبوری ؟

-بله ، بفرمایید .

-من با آقای دکتر کار دارم .

-جنابعالی ؟

-بیات هستم .

-لطفا چند لحظه منتظر بمانید .

-ممنون .

خانم صبوری ضربه ای به درب اتاق او زد و اجازه ی ورود خواست . چون جوابی نشنید وارد شد . سلیمان روی صندلی راحتی اش به خواب رفته بود . آرام تکانش داد .

-خانم بیات با تو کار دارد .

سلیمان خمیازه ی بلندی کشید و دستش را دراز کرد و تلفن را برداشت . مادر خندید و گفت :

-اینجا نه ، دم در منتظر توست .

-جدی می گویید ؟

-باور کن .

-ولی او اینجا چکار می کند ؟

-می شناسیش ؟

-بله ، از بیماران من است . ولی من به خانم فرزان گفته بودم که قبل از مشورت با من آدرسم را به کسی ندهد .

سلیمان پیراهنش را از روی تخت برداشت و روی زیرپوشش پوشید و از ساختمان خارج شد . وقتی با چشم های خواب آلودش او را مشاهده کرد ، میخکوب ماند . بهاره سر تکان داد و سلام کرد .

-شمایید خانم کیمیا ؟

-من معذرت می خواهم که مزاحم شما شده ام .

-این طور نیست ، فقط کمی . . .

-تعجب کرده اید ؟

-بله .

لحظه ای نگاهشان به هم تلاقی کرد و سلیمان احساس کرد که ذوب شده است و حسی از اشتیاق و بی تابی در نگاهش نقش بست . بهاره با سختی و فشار نگاهش را از عمق چشمان او که به نظرش بی نشیر بودند ؛ بیرون کشید و سر خم کرد .

-مادرم حالش خوب نیست . به کمک شما احتیاج دارم .

-الان برمی گردم .

سلیمان این را گفت و با گام های بلند و سریع به طرف ساختمان حرکت کرد و بهاره منتظرش ماند . هوا گرم بود و او خود را در پناه سایه ی مهربان درختی به ماشین تکیه داد .

سپهر که برای استراحت ساعتی را به خانه می آمد ، ماشینش را مقابل ساختمان پارک کرد که یکباره او را دید . تعجب از نگاهش می بارید و در جا خشکش زده بود . بهاره هم از دیدن او تعجب کرده بود .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]-سلام خانم !

-سلام . . . من . . .

او خواست خیلی زود دلیل بودنش را در آنجا تشریح کند .

-دنبال آقای دکتر آمدم . مادرم بیمار ایشان است .

-حالا چرا اینجا منتظر شدید . بفرمایید داخل !

-ممنون ، بیشتر از این مزاحمتان نمی شوم .

سپهر از او دور شد و وقتی وارد حیاط شد به سرعت شروع به دویدن کرد و هنگامی که وارد ساختمان شد ، سلیمان برای بیرون آمدن عجله می کرد . هر دو برای یک لحظه مقابل هم قرار گرفتند .

-مثل اینکه دم در . . .

-بله ، می دانم .

سلیمان با عجله رفت و سپهر کنار پنجره آمد . گرچه فاصله دور بود اما دید که سلیمان به صندلی جلوی ماشین او تکیه داد و ماشین به حرکت درآمد . سپهر که خسته و هیجان زده بود ، خود را روی تختخوابش انداخت . مادر که نزدیک بود از تعجب سکته کند به سراغ سپهر آمد و در حالی که لیوانی شربت به او می داد پرسید :

-چی شده سپهر ؟ تو و سلیمان دیوانه شده اید ؟

-چرا ؟ مگه چی شده ؟

-او که مالیخولیا شده . نمی دانی تا رفت بیرون چه حالی داشت . می لرزید . آرام و قرار نداشت مثل حالای تو !

سپهر بدون اینکه به حرف مادر توجهی کند با خوشحالی گفت :

-من مخلص سلیمان هستم او باعث می شود که به زودی تغییرات بزرگی در زندگی من روی بدهد و فکر کنم او نگران بیمارش بود .

-یعنی چی ؟

-بعدا می فهمید !

سپهر خوشحال بود و فکر می کرد با ارتباطی که سلیمان با او به عنوان دکتر مادرش برقرار می کند ، سپهر می تواند با بهاره آشنا شود . در حالی که نمی دانست خود سلیمان هم بی قرار اوست .

***

از آن روز که ملاقاتی شیرین و خاطره انگیز بود و سلیمان توانسته بود خیلی زود با لحن آرام بخش خود ، خانم بیات را تسکین دهد ، دو هفته می گذشت و هیچ خبری از بهاره نشد . حتی خانم بیات هم دیگر به مطب او نیامد سلیمان که به شدت افسرده شده بود خاطره ی آن روز را در ذهنش مرور می کرد :

تمام راه در سکوت گذشت . هر دو فقط خیابان را تماشا می کردند . سلیمان آرزو داشت لحظه ای تماشایش کند اما هرگز به چشمان خود اجازه نداد که حتی نیم نگاهی به او بیندازد . بالاخره سکوت پایان یافت و در حالی که بهاره ماشین خود را در حاشیه ی خیابان پارک می کرد آرام گفت :

-منزل ما اینجاست دکتر .

سلیمان پیاده شد و خود را در مقابل خانه ای شیک و زیبا دید . آن دو یکراست به سراغ خانم بیات رفتند .

-خانم کیمیا لطفا پرده ها را کنار بزنید تا هوای بیشتری وارد اتاق شود .

نسیم که همراه دیرینه و صمیمی بهار بود آرام به دورن اتاق پیچید و آخرین روزهای بهار را با او سپری می کرد .

-خانم بیات می توانم با شما صحبت کنم ؟

خانم بیات با شنیدن صدای او تکانی خورد و پلک های مرطوبش را از هم گشود .

-شمایید دکتر ؟

سلیمان با لبخندی شیرین به او پاسخ داد :

-می خواهم با شما صحبت کنم ، اگر موافقید برویم و در هوای باز صحبت کنیم .

-متشکرم دکتر ، شما مرد بزرگی هستید 1

بهاره آنها را به طرف میز و صندلی هایی که زیر درختی بزرگ و روی چمن قرار داشت راهنمایی کرد و آن دو را تنها گذاشت . یک ساعت گذشت ، وقتی او با سینی نقره ای رنگی که دو لیوان شربت روی آن قرار داشت نزد آنها آمد ، مادرش را دید که مثل یک کودک آرام خوابیده است .

-دکتر . . .

سلیمان انگشتش را روی لب هایش گذاشت و او را دعوت به سکوت کرد . از روی صندلی بلند شد .

-شما معجزه کردید دکتر !

-من فقط وظیفه ام را انجام دادم . سه روز بعد او را به مطبم بیاورید . سعی کنید تنهایش نگذارید .

بعد بدون تعارف یکی از لیوان ها را برداشت و جرعه ای نوشید . بهاره لبخند زد و سلیمان با نگاهی شرم آلود به او نگریست .

-من برایش یک آرام بخش می نویسم . شب ها به او بدهید .

وقتی درب کیفش را باز کرد که نسخه ای از داخل آن بردارد ، عکسی که به یادگار برداشته بود افتاد . بهاره خود را خم کرد و آن را برداشت . سلیمان در کنار عروس زیبایی ایستاده و لبخند می زند .

-همسر زیبایی دارید . به شما تبریک می گویم .

او خیلی زود پاسخ داد :

-این عروس خواهرم هست . یک ماه قبل ازدواج کرد .

-من معذرت می خوام ، فکر کردم . . .

-نه ، من . . .

سلیمان حرفش را قطع کرد . ترجیح داد در مورد خودش حرفی نزند .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]نگاهی به باغچه انداخت و نجواکنان گفت :

-چه گل های زیبایی دارید .

بهاره دستش را دراز کرد و زیباترین آنها را چید و به طرف سلیمان گرفت .

-من خیلی به شما مدیونم دکتر !

-خواهش می کنم .

او شاخه گل را گرفت در حالی که انگشتانش آشکار می لرزید .

-می خواهید شما را برسانم ؟

-نه ممنون ، کمی قدم می زنم . ساعت شش باید به مطبم بروم . هنوز وقت دارم ، خب خداحافظ .

-خداحافظ دکتر .

سلیمان رفت و بهاره را دید که رفتنش را تماشا می کند .

زنگ تلفن به صدا در آمد و او را از آنچه در مقابل چشمانش به تصویر کشیده بود جدا ساخت .

-دکتر مریض هایتان منتظرند .

-بله ، لطفا نفر اول .

***

سپهر که خیلی فکر کرده بود ، می دانست در همان نگاه نخست شیفته ی بهاره شده است نه فقط به خاطر زیبایی اش که او دختران زیادی را دیده بود اما در چشم های بهاره راز زندگی خفته بود . چشم های او جذابیتی داشتند که سپهر را دیوانه می کرد . اطلاعات زیادی راجع به زندگی او به دست آورده بود و حالا تصمیم داشت شانس خود را بیازماید و برای دل طوفان زده اش کاری انجام دهد . او به گل فروشی دوستش رفت .

-لطفا یک سبذ گل برایم درست کن .

-چه گل هایی دوست داری ؟

-مریم و ارکیده ، خوب تزیینش کن .

تا آماده شدن سبد گل او به تماشای کارت ها ایستاد ، هیچ کدام را نپسندید . یک کارت ساده برداشت . رویش نوشت : تقدیم به آنکه گل عشق را به من هدیه داد ، صبوری و آن را داخل سبد گذاشت . از سلیمان شنیده بود که او در خیابان نیاوران زندگی می کند . وقتی آنجا رفت با کمی پرس و جو خانه را پیدا کرد . لرزشی محسوس تمام بدنش را فرا گرفته بود ، دوست داشت مرتب خمیازه بکشد . نمی دانست چرا اینطوری شده بود . چندین بار زنگ را فشرد تا اینکه در باز شد و پیرمردی در آستانه ی آن پیدا گشت .

-منزل خانم بهاره کیمیا ؟

-بله ، امری داشتید ؟

-با خانم کیمیا کار داشتم .

-تشریف ندارند .

-کی بر می گردند ؟

-معلوم نیست .

سپهر ناامید شد و لحظه ای بعد سبد گل را به پیرمرد سپرد .

-ببخشید شما کی هستید ؟

-من سرایدارشان هستم . بگویم این گل را کی داد ؟

-برایشان نوشتم . سلام برسانید .

وقتی بهاره آمد با دیدن سبد گل تکانی خورد و با لذتی فراوان به تماشایش پرداخت . چشم هایش پر اشک شدند و کارت را برداشت و لبختد صورتش را پر کرد . باید عجله می کرد وگرنه دکتر سلیمان از مطبش می رفت .

-الو ؟

-بفرمایید ؟

-سلام آقای دکتر .

با شنیدن صدای او ، دکتر سلیمان که آماده ی رفتن شده بود با بی حالی روی صندلی نشت و در حالی که از شدت خوشحالی نفس نفس می زد با او صحبت کرد .

-حال مادرتان چطور است ؟

-خوب ، فکر می کنم خیلی تلاش می کند که حرف های شما را باور کند .

سلیمان خندید . لحظه ای سکوت برقرار شد . یکباره لحن سلیمان گلایه آمیز شد .

-خیلی وقت است که منتظرتان بودم .

بهاره سرخ شد آرام گفت :

-حرفه ی پردردسری دارم ، چندین فیلمنامه به من پیشنهاد شده بود . این دو هفته مرتب روی فیلمنامه ها مطالعه می کردم .

-خب نتیجه ؟

-یکی از آنان را پسندیدم . گمانم یکی دو هفته ی آینده کار فیلمبرداری آغاز شود .

-برایتان موفقیت آرزو می کنم .

-ممنونم . . . راستی . . . به خاطر . . .

حرفش را قطع کرد . سلیمان منتظر بود .

-از سبد گلی که برایم فرستادید تشکر می کنم . خیلی قشنگ بود .

سلیمان نمی توانست تعجبش را پنهان کند ، زیرا او اطلاعی از سبد گل نداشت .

-منظورتان را نمی فهمم .

بهاره خنده ی کوتاهی کرد و بعد ادامه داد :

-ولی من از گلی که به شما دادم منظوری نداشتم .

سلیمان کاملا گیج شده بود . بدون اینکه از ماجرا سر در بیاورد ، بهاره خداحافظی کرد و او نتوانست حرفی بزند .

گوشی تلفن در دستش مانده بود . مغزش داغ شده بود . قلبش فشرده می شد .

-من که برای او دسته گل نفرستادم . . . خدای من . . . کار چه کسی می تواند باشد ؟ . . .

بعد انگشت هایش را لای موهایش فرو برد و نفس بلندی را از سینه بیرون دواند .

-باید عجله کنم ، نباید بهار را از دست بدهم ![/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]-دخترم درست است که خواهر جلال دختر قابل توجهی است ، اما خواهش می کنم قبل از مشورت با بچه ها ، با او حرفی نزن .

سپیده بلند خندید و گفت :

-قرار نیست که او را برای هر دو یشان خواستگاری کنم ، به نظر من او برای سپهر کاملا مناسب است .

با ورود سلیمان بحث پایان یافت . سلیمان خسته و عصبی به نظر می رسید . سپیده صورت او را بوسید و از دیدنش ابراز خوشحالی کرد .

-طوری قربان صدقه ام می روی که انگار مدتی لست ما همدیگر را ندیده ایم . تو همین سه شب پیش اینجا بودی !

سپیده اخم کرد و با لحنی گلایه آمیز گفت :

-خوب شد که جلال اینجا نبود وگرنه تا آخر عمر به من سرکوفت می زد .

سلیمان خندید و گونه ی سپیده را کشید .

-منظوری نداشتم خواهر عزیزم ، شوخی کردم .

خانم صبوری که برای چیدن شام به اتاق ناهار خوری رفته بود صدایش را بلند کرد .

-بچه ها شام حاضره .

آقای صبوری پوزخندی زد و پرسید :

-پس من حق ندارم برای شام بیام ؟

-چرا ؟

-تو فقط بچه ها را صدا کردی !

خانم صبوری خندید و گفت :

-من فقط برای پدر بچه هاست که زحمت درست کردن شام را می کشم ، وگرنه بچه ها غذای بیرون را هم دوست دارند .

جلال و سپهر با هم پایین آمدند و کنار هم پشت میز شام نشستند . سپهر خیلی خوشحال و راضی به نظر می رسید و سلیمان پکر و گرفته . سپهر مرتب جک تعریف می کرد و همه می خندیدند . بعد از پایان شام سپهر گفت :

-باید به همه اعلام کنم که من به زودی . . .

حرفش را قطع کرد و همه را منتظر نگه داشت . همه اصرار داشتند که او حرفش را تمام کند ولی سپهر خندید و ادامه داد :

-بقیه ی حرفم را هفته ی آینده می گویم .

سلیمان که حوصله ی گوش دادن به جک های او را نداشت به همه شب به خیر گفت و به اتاقش رفت . فردای آن روز برای سپهر روز خوبی بود . او که در رستوران نشسته و برای آینده ی خودش ، در پرده ی خیال تصویر ها می کشید ، او را دید که در کنار یک زن و مرد میانسال وارد رستوران شد . چشم هایش برقی زدند و با عجله برای استقبال از آنان ایستاد . لحظه ای فکر کرد این هم تصویری از رویاهای اوست ، اما بهاره به او لبخند زد و سلام کرد .

-واقعا خوشحالم کردید که باز هم اینجا تشریف آوردید .

دلش می خواست عکس العمل بهاره را از دیدن گل ها مشاهده می کرد . اما به روی خود نیاورد . تصمیم گرفت هر طوری که شده امروز با بهاره حرف بزند . بعد از صرف ناهار زن و مرد همراه بهاره رفتند و او هم عزم رفتن کرد که سپهر او را صدا کرد .

-می توانم چند لحظه ای وقتتان را بگیرم ؟

-خواهش می کنم ، بفرمایید .

سپهر در کنار او از رستوران بیرون آمد و همچنان که در پیاده رو تا رسیدن به جایی که او ماشینش را پارک کرده بود قدم می زدند ، آرام گفت :

-فکر می کردم آن خانم و آقا پدر و مادرتان هستند !

-نه ، آن مرد کارگردان فیلمیست که قراره من در آن ایفای نقش کنم .

-پس باز هم می خواهید فیلم بازی کنید ؟

-این کار عشق من است . تصمیم دارم تا پایان عمر به حرفه ام ادامه بدهم .

-فیلم های شما . . .البته فقط دو تایی که من موفق به دیدن آنها شدم بی نظیر هستند .

بهاره لبخند زد و گفت :

-پس شما هم فیلم های مرا دیده اید !

-چطور مگه ؟

-چون تا به حال در دو فیلم ایفای نقش کردم و برای کار در سومین فیلم خودم آماده می شوم .

-تا جایی که من می دانم در بین مردم محبوبیت خاصی پیدا کرده اید !

-دوستان لطف دارند . . . مثل اینکه شما می خواستید موضوعی را به من بگویید .

-دوست دارم . . . بیشتر با شما آشنا شوم . اگر اجازه بدهید در دیدار بعدی که ان شاالله به لطف شما خواهیم داشت ، با هم صحبت کنیم .

-هر طور صلاح است .

او به طرف ماشینش حرکت کرد و قبل از نشستم پشت فرمان صدایش را کمی بلند کرد و گفت :

-راستی به آقای دکتر هم سلام مرا برسانید . ان شاالله هفته ی آینده به ایشان سر می زنم . خداحافظ .

-دکتر ؟ . . . سلیمان . . .

سپهر به حدی جا خورد که حتی نتوانست با او خداحافظی کند . بهاره رفت و سپهر با اضطرابی که هیچ گاه دچارش نشده بود رفتن او را تماشا کرد . « چرا می خواهد به دیدار سلیمان برود ؟ . . . اصلا او چکار به سلیمان دارد ؟ . . . خدای من . . . » سپهر با خود نجوا می کرد و نسبت به سلیمان حسادت می ورزید . او تا هنگامی که آخرین پرتو نارنجی رنگ و پریده ی خورشید ، بر شانه های درختان می لرزید ، در پارک قدم زد و بالاخره تصمیم گرفت به رستوران بازگردد .

-چه عجب که آمدی !

جلال عصبی و ناراحت بود . سپهر بدون توجه به اعتراض او ، روی صندلی نشست و با کسالتی که در لحنش پیدا بود ، آب خواست .

-باید با من حرف بزنی ، تو چه مرگت شده ؟

-اول یک لیوان آب بده .

-با من حرف می زنی ؟

سپهر به او لبخندی زد و جلال بعد از اینکه لیوان آب را به او داد مقابلش نشست و منتظر ماند .

-چرا اینطوری به من نگاه می کنی ؟

-سپهر مشکلی داری ؟

-مشکل ؟ . . . نه ، چیزی نیست .

جلال به چشمان او خیره شد و آرام گفت :

-من و تو سالهاست که با هم دوست هستیم . هیچ چیزی را از هم پنهان نمی کردیم . من برایت نگران هستم . هیچ وقت ترا تا این حد گرفته و مضطرب ندیده بودم .

-تو کی آمدی رستوران ؟

-دو ساعت قبل . وضع اینجا به هم ریخته بود .

=چرا ؟

-رستورانی که مدیر نداشته باشد . . . راستی چرا حرف وسط حرف می آوری ؟ به من بگو چی شده ؟ شاید بتوانم کمکت کنم .

سپهر بلند شد و شروع به قدم زدن کرد .

-من می خواهم . . . چطور بگویم . . . به من فرصت بده . . . بعدا برایت می گویم .

-نه ، همین امروز باید بشنوم .

-جلال خواهش می کنم اذیت نکن .

-بدقولی نکن .

-راستش را بخواهی تصمیم دارم ازدواج کنم .

جلال بلند خندید و شروع به تبریک گفتن کرد . سپهر با همان حالت نا آرام ادامه داد :

-خواهش می کنم ساکت باش ، هنوز چیزی معلوم نیست . من باید فکر کنم . هنوز خوب نمی شناسمش .

-کی هست ؟

-کسی که اکثرا می شناسنش ، ولی من باید . . .

-باید چی ؟

-هی جلال کلافه ام نکن . . . قرار شد سوال پیچم نکنی .

-سپیده خیلی خوشحال می شود . باید زودتر . . .

-نه . . . نه . . . هیچ کس نباید چیزی بداند . من باید با خود او صحبت کنم . اگر با من موافق بود . . .

سپهر حرفش را قطع کرد و غرق افکار شد . او نمی دانست تا چه حد به بهاره علاقمند است . تصمیم گرفت هر چه زودتر به او پیشنهاد ازدواج دهد . بهاره همه ی زندگی او بود .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]فصل چهارم :

ساعت هشت شب را نشان می داد که خانم فرزان آمدن او را به سلیمان اطلاع داد . سلیمان دستپاچه شده بود . قلبش به شدت می تپید .

-خانم فرزان ، لطفا بگویید منتظر بمانند . من باید اول بیمارانم را ببینم .

این بهانه بود تا او بهتر تصمیم بگیرد و فرصت بیشتری برای آماده کردن خود داشته باشد تا او را ببیند . شاید کمی لرزش انگشتانش آرام می شد .

-چیزی شده آقای دکتر ؟ حالتان خوب نیست ؟

او با شرمندگی گفت :

-نه چیزی نیست آقای زمان ، من خوبم شما ادامه بدهید .

او به قدری دچار دلهره شده بود که بیمارش هم متوجه وضعیت او گردید . سلیمان در پایان گفتگویی که با آقای زمان داشت به او گفت :

-آقای زمان بهتر است برای رهایی از حالتی که گرفتارش هستید برای خود کاری دست و پا کنید . مشغولیت شما را از این دغدغه ها نجات می دهد .

-ولی امروز شما بیشتر از من مضطرب بودید .

-نه ، من . . . فقط کمی خسته هستم . شما نگران نباشید .

او رفت و سلیمان خود را روی صندلی رها کرد . نباید به این وضعیت ادامه می داد . حالتی که او داشت اصلا مناسب یک پزشک روانکاو نبود .

بهاره شال کرم رنگ و مانتوی مشکی پوشیده بود که کاملا برازنده اش بود . خانم فرزان با اشتیاق او را نگاه می کرد و به او لبخند می زد . وقتی آخرین بیمار سلیمان هم به اتاق او رفت خانم فرزان گفت :

-کاش قبلا با دکتر تماس می گرفتید تا وقتتان اینجا تلف نمی شد .

-ایرادی ندارد . تقصیر خودم بود .

-خانم کیمیا ؟

-بله ؟

-از اینکه به شهرت و محبوبیت دست یافتید خوشحالید ؟

-از اینکه می بینم موفق شدم خوشحالم .

-شما هنرپیشه ی بی نظیری هستید .

-شما لطف دارید .

خانم فرزان خیلی علاقمند بود که بداند مشکل بهاره چیست که نزد دکتر صبوری می آید . هر چه تلاش کرد در گفتگویی که با بهاره داشت چیزی دستگیرش نشد . وقتی کار ویزیت آخرین بیمار به پایان رسید خانم فرزان آماده ی رفتن شد و سلیمان منتظر بهاره بود . لحظاتی گذشت و او نیامد . سلیمان وارد سالن شد . هیچ کس نبود . با عجله به طرف پله ها رفت . بهاره درب اتومبیلش را باز کرده بود و می خواست پشت فرمان بنشیند که صدای بلند سلیمان او را میخکوب کرد .

-بهاره !

بهاره لرزید تمام بدنش سست شد . نمی توانست به عقب برگردد و به چشمان او نگاه کند . او فرار کرده بود . یکباره از روبرو شدن با سلیمان هراس کرد و ترجیح داد خیلی زود مطب را ترک کند . سلیمان از پله ها پایین آمد و نزدیک او ایستاد .

-مگر شما نمی خواستید من را ببینید ؟

بهاره همان طور که پشت به او ایستاده بود پاسخ داد :

-نمی توانم بیش از این بمانم ، باید بروم .

-از اینکه منتظرتان گذاشتم عصبانی شده اید ؟

-نه ، اصلا . . .

-پس چرا می خواهید بروید ؟

-مادر نگران می شود . آمده بودم راجع به او با شما صحبت کنم .

-خانم کیمیا ؟ !

-بله ؟

-به من نگاه نمی کنید ؟

-سکوت !

بهاره آنقدر داغ شده بود که احساس می کرد صورتش آتش گرفته است . سلیمان هم دلهره داشت .

-بهاره !

-سکوت !

چقدر سنگین بود . تحملش برای هر دو دشوار بود . سلیمان خیلی سعی کرد که سکوت را بشکند و حرفی را که در دلش بی قرار گفتن بود بیان کند .

-سکوت .

-سکوت .

-سکوت .

-سکوت .

-من . . . من . . .

یکباره تمام نیرویش را جمع کرد و با لحنی قاطع و پرتمنا پرسید :

-با من ازدواج می کنی ؟[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]چشمان بهاره سیاهی می رفت و خیابان که پر از نورهای رنگارنگ در مقابلش ، یکباره تار شد و احساس کرد نفسش بند آمده است . خیلی زود به داخل اتومبیلش خزید و استارت زد . وقتی او در دل خیابان می راند سلیمان با لحنی درد آلود ، با خود نجوا کرد :

-یعنی چی ؟ . . . رنجید ؟ . . . قهر کرد ؟

یک هفته ی تمام سلیمان در آتش ندامت می سوخت . او را رنجانده بود . چرا اینطور صریح و ناگهانی به او پیشنهاد ازدواج داده بود ؟ باید صبر می کرد ؟ حتما به او برخورده بود .

-سلیمان چیزی شده مادر ؟

-نه مادر .

-من مادرت هستم . نگرانت می شوم . تو این روزها خیلی عصبی هستی .

سلیمان با نگاهی غمزده که نمی توانست از مادرش پنهان کند به او خیره شد و گفت :

-مادر من یک اشتباه بزرگ کردم .

-چه اشتباهی ؟

-همین را گفتم که بیش از این سوال پیچم نکنی مادر .

خانم صبوری با اضطرابی که در لحنش پیدا بود پرسید :

-این را هم به من نمی گفتی ، ناسلامتی خودت روانکاو هستی . نمی فهمی با گفتن این حرفت چه حالی پیدا کردم ؟

-مادر خواهش می کنم راحتم بگذارید .

-ولی پسرم . . .

سلیمان به قدری آشفته بود که نمی توانست افکارش را متمرکز کند و حرفی بزند که مادرش را آرام کند . سرش را روی شانه خم کرد و آه بلندی کشید .

-سلیمان با مادر حرف می زنی ؟

سلیمان به گوشه ای خیره شده بود و مادر سعی می کرد به اندوهی که در چشمان او نهفته بود پی ببرد . کنارش نشست و با محبتی که فقط یک مادر می تواند نثار عزیزش کند موهای او را نوازش کرد .

-من نمی توانم غصه ی تو و سپهر را ببینم . شما دو تا چه بلایی سرتان آمده ؟

او به خود آمد و با تعجب پرسید :

-سپهر ؟ چطور مگه ؟

-او از تو آشفته تر است . پدرتان تا نیمه های شب نمی خوابد . نگران شما دو نفر است .

او برای دلداری مادر گفت :

-از سپهر چیزی نمی دانم . ولی مطمئن باشید برای من اتفاقی نیفتاده ، من فقط . . .

-تو چی ؟

-من می خواهم ازدواج کنم .

-جدی می گویی ؟

سلیمان با لحنی شرم آلود پاسخ داد :

-این را گفتم که شما از نگرانی دربیایید وگرنه من هنوز تصمیمی جدی نگرفتم .

-خیالم راحت شد . منتظر می مانم تا خودت تصمیم بگیری و اقدام کنی .

سلیمان لبخندی بر لب آورد و مادر او را تنها گذاشت .

-مادر !

-بله عزیزم ؟

-بین خودمان می ماند مگه نه ؟

مادر با تکان سر سلیمان را مطمئن ساخت و با آرامش خاطر اتاق او را ترک کرد .

-چی شده خانم ؟

-چی ؟

-نتیجه ی مذاکراتت با سلیمان ؟

خانم صبوری خود را روی مبل رها کرد و گفت :

-فعلا نمی توانم با تو در این مورد صحبت کنم .

-چرا ؟

-چون به سلیمان قول دادم .

آقای صبوری گفت :

-من یک ساعت نقشه کشیدم . ترا فرستادم به اتاق سلیمان که هر چه شنیدی به من هم بگویی .

-گفتم که فعلا نمی توانم بگویم .

شیطنت در کلام خانم صبوری موج می زد . آقای صبوری پکی به سیگارش زد و گفت :

-از حالت چشمانت معلوم است که هر چه هست خیره . مگه نه ؟

-بله ، کاملا .

-خیلی خب من اصرار نمی کنم . ولی ماموریت بعدی تو این است که به سراغ سپهر بروی .

-قبول به سراغ سپهر می رویم ولی این بار نوبت توست .

-من ؟

-بله من که درد سلیمان را فهمیدم . پی بردن به وظیفه ی سپهر هم وظیفه ی توست .

-ولی من . . .

-چونه نزن .

او دست هایش را به علامت تسلیم بلند کرد و خانم صبوری بلند خندید .

-خیلی دوست دارم سلیقه ی سلیمان را زودتر ببینم .

-تو چی گفتی ؟

-هیچی با خودم بودم .

سلیمان وقتی گوشی را برداشت تمام بدنش می لرزید . چندین بار شماره ی منزل خانم بیات را گرفت ولی کسی گوشی را بر نمی داشت .

آفتاب در آسمان شهر درخشید و نورهای طلایی رنگش بر قلب زمین ، چو خنجری سوزان فرود می آمد . بهاره صبح زود از خواب بیدار شده بود و در وسط حیاط زیر سایه های نوازشگر درختان میز صبحانه را چید . وقتی نگاهی به باغچه انداخت هوس کرد که یک گلدان پر گل هم روی میز اضافه کند . او امروز خیلی خوشحال و پرشور به نظر می رسید .

وقتی مقابل آینه ایستاد چشمانش برق خاصی داشتند و صورتش گل انداخته بود . یک دامن پرچین و بلند حریری به رنگ آبی آسمانی و یک بلوز طلایی رنگ به تن داشت . مثل خورشید و آسمان . او واقعا زیبا بود و در همان نگاه اول هر بیننده ای را به خود جذب می کرد . مادر کنار پنجره نشسته بود و بهاره را تماشا می کرد . او را که سرشار از نشاط و هیجان بود .

-بیدار شدید مادر ؟

-می بینی که بیدارم !

بهاره بلند خندید و لب های مادر هم متبسم شد .

-مادر بیایید پایین . صبحانه را حاضر کردم .

-عالیه ، چقدر زرنگ شدی !

او با شیطنت اخم کرد و پرسید :

-مگر تا به حال نبودم ؟

-هیچ وقت این قدر ترا سرحال ندیده بودم .

-بی انصافی می کنید مادر ، من همیشه خوشحال هستم . گمانم امروز شما هم سرحال هستید !

مادر حرفی نزد و از کنار پنجره رد شد . لحظه ای بعد او وارد حیاط شد .

دستانش را باز کرد و در هوای لطیف نخستین ساعات صبح را با ولع در سینه اش فرو برد .

-دیشب خوب خوابیدید مادر ؟

-آره عزیزم . سفر خیلی روحیه ام را عوض کرده .

-حق با دکتر بود . شما به سفر نیاز دارید .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]بهاره این را گفت و یکباره حالت چهره اش تغییر کرد . سلیمان را به خاطر آورد و آخرین حرفی را که از او شنیده بود . وقتی فنجان چای را برمی داشت انگشتانش می لرزیدند .

-چیزی شده بهاره ؟

-سکوت .

-بهار !

صدای بلند مادر او را تکان داد و وحشت زده پرسید :

-شما چیزی گفتید ؟

-مثل اینکه حواست نبود .

-چرا همین جا بودم ولی . . .

-ولی چی ؟

-راستش به دکتر فکر می کردم . به نظر من او فوق العاده است !

خانم بیات لبخندی زد و نجواکنان گفت :

-من قبل از مراجعه به دکتر صبوری به دو پزشک دیگر هم مراجعه کردم ولی صبوری دکتر بی نظیریست . حرفهایش به آدم آرامش می دهد .

در همین لحظه صدای زنگ تلفن به گوش رسید . بهاره لقمه ای را که در دهان گذاشته بود فرو داد و با عجله به طرف ساختمان حرکت کرد . وقتی وارد سالن شد صدای زنگ در حیاط هم بلند شد . او تردید داشت که چکار کند . زیرا سرایدارشان نبود و او مجبور بود درب را باز کند . مادر از جا بلند شد و بهاره گوشی تلفن را برداشت ولی کسی پشت خط نبود .

-الو ؟ . . . الو ؟ . . . مزاحم بی شعور !

بهاره با عصبانیت گوشی را بر دستگاه کوبید و با عجله وارد حیاط شد . بعد از سه زنگ متوالی دیگر صدای زنگ به گوش نمی رسید و بهاره تمام مسافت را دوید تا درب را باز کند . قامتی که در مقابل خود می دید آشنا و دوست داشتنی بود . قامتی که پشت به او کرده بود و به طرف اتومبیلش که در مقابل خانه را پارک شده بود ، حرکت می کرد با گام های مایوسانه و بی صدا . بهاره لرزش عجیبی را بر اندامش احساس کرد و به سختی لب هایش را از هم گشود .

-دکتر !

سلیمان که انتظار نداشت صدایش را بشنود در جا ایستاد و از روی شانه اش به عقب نگاه کرد . بهاره چشم در نگاه نوازشگرانه ی او فرو برد و مودبانه سلام کرد . سلیمان روی پاشنه ی پا چرخید و به او که از جان و دل دوستش داشت لبخند زد . برای لحظاتی نگاهشان در هم گره خورد .

-سلام آقای دکتر !

-سلام !

سلامی به صفای دنیای محبتی که در قلبش داشت تقدیم او کرد . بهاره از دیدن او به قدری هیجان زده شده بود که نمی دانست چه باید بکند . سلیمان با لحنی پوزش طلبانه گفت :

-آمدم از شما عذر خواهی کنم !

-عذر خواهی ؟ . . . برای چی ؟

-من . . . من حق نداشتم که . . .

بهاره خود را از کنار در به عقب کشید و گفت :

-حالا بفرمایید داخل . ما داشتیم صبحانه می خوردیم .

-باید ببخشید که صبح زود مزاحمتان شدم . ترسیدم دیرتر بیایم منزل نباشید و من مجبور شوم امروز هم کلافه و عصبی باشم .

بهاره سر خم کرد و باری دیگر از سلیمان دعوت کرد که وارد منزل شود . صدایش را کمی بلند کرد و گفت :

-مادر آقای دکتر تشریف آوردند !

خانم بیات با تعجب از پشت میز بلند شد و به طرف در حرکت کرد .

-آقای دکتر شما هستید ؟

-سلام خانم !

-سلام . خیلی خوش آمدید . قدم رنجه فرمودید . . . بفرمایید داخل .

-مزاحم نمی شوم ، فقط آمده بودم که . . .

بهاره حرف او را قطع کرد و با دستپاچگی گفت :

-من می روم برای آقای دکتر هم چای بیاورم . شما بفرمایید سر میز .

با رفتن بهاره و اصرار خانم بیات ، سلیمان وارد حیاط شد و از صفای آنجا لذت برد .

-خیلی خوش آمدید . برایم باور نکردنیست که شما را اینجا می بینم . چند دقیقه قبل من و بهاره داشتیم راجع به شما صحبت می کردیم .

سلیمان با دستپاچگی پرسید :

-راجع به من ؟

-شما آنقدر خوب هستید که هر انسانی را به ستایش وادار می کنید ، چه رسد به من و بهاره .

این حرف تحسین آمیز او را به وجد آورد و از این که می شنید بهاره به او نظر مثبتی دارد شادی عجیبی سراپایش را پر کرد .

وقتی دید که سینی در دستش می لرزد پشت شمشادها ایستاد ونفس بلندی کشید . همان طور که از بالای شاخه های درختان او را تماشا می کرد ، سلیمان سایه ی نوازشگر نگاه او را بر نیم رخش احساس کرد و چشمان جذابش را به جستجوی او به انتهای حیاط دوخت . بهاره آمد و فنجان چای را روی میز گذاشت .

-متشکرم ، باعث زحمت شدم .

-اختیار دارید .

گنجشکانی که روی شاخه های درختان می پریدند ريال مهربانی کردند و سکوتی را که آنجا بود می شکستند . عاقبت خانم بیات گفت :

-دکتر با وجود این که از دیدارتان بی نهایت خوشحال شدم ولی اجازه بدهید که از آمدنتان به اینجا تعجبم را کتمان نکنم .

سلیمان شمرده و آرام پاسخ داد :

-حق دارید خانم بیات . . . من . . . راستش را بخواهید . . .

-راحت باشید آقای دکتر .

سلیمان نیم نگاهی به بهاره انداخت و متوجه اضطراب او شد . در حالی که گونه هایش هم سرخ شده بودند ، سر خم کرد و با تکه ای نان که در میان انگشتانش می فشرد ، خود را مشغول ساخت . سلیمان ادامه داد :

-اجازه بدهید وقت شما را هم بیش از این نگیرم و خودم را هم از عذابی که می کشم ، خلاص کنم .

خانم بیات که دیگر نمی توانست تحمل کند ، با لحنی ملتمسانه گفت :

-خواهش می کنم دکتر ، راحت حرفتان را بگویید .

بعد از لحظه ای مکث سلیمان پاسخ داد :

-من جسارت کردم و از بهاره خانم . . . خواستگاری کردم . . . یعنی . . . درخواست ازدواج کردم . . . ولی اعتراف می کنم که خیلی عجولانه و بی ادبانه درخواستم را مطرح کردم .

خانم بیات که در این مورد چیزی از بهاره نشنیده بود و حتی از ملاقات های او با دکتر هم خبر نداشت ، به قدری جا خورد که دهانش نیمه باز ماند .[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] [align=CENTER]سلیمان با لحنی دردآلود ادامه داد :

-چند بار با منزلتان تماس گرفتم ولی کسی جواب نداد ، تصمیم گرفتم به منزلتان بیایم و حضورا از بهاره خانم معذرت خواهی کنم . . . امیدوارم که مرا ببخشید .

سلیمان بعد از گفتن این حرف ها بلند شد و چند قدمی برداشت که صدای خانم بیات او را متوقف کرد .

-کجا می روید دکتر ؟

-زحمت را کم می کنم .

در تُن صدای او غم سنگینی نهفته بود .

-بهاره چرا حرفی نمی زنی ؟ . . . چرا موضوع را به من نگفتی ؟ بهاره مِن مِن کرد و گفت :

-راستش می خواستم در یک فرصت مناسب موضوع را به شما بگویم . . . شاید همین امروز همین کار را می کردم .

-آقای دکتر حالا بفرمایید بنشینید . دوست دارم راجع به این موضوع با هم صحبت کنیم .

سلیمان تردید داشت که بهاره ایستاد و گفت :

-دکتر . . . من آن روز جا خوردم . . . چون تصور نمی کردم که شما . . . شما . . .

-من جسارت کردم نه ؟

-خواهش می کنم ، این طور نیست . . . من نتوانستم هضمش کنم . این یک هفته که شمال رفته بودیم فرصت داشتم خوب فکر کنم . حالا بفرمایید بنشینید .

چشمان بهاره مثل دو قناری بود که پر از هیاهو بودند . سلیمان وقتی به او نگاه کرد ، عشقی در نگاهش بود که هرگز تصورش را نمی کرد .

-من دوست ندارم خودم را بر کسی تحمیل کنم .

بهاره با دستپاچگی گفت :

-اصلا اینطور نیست .

سلیمان دوباره روی صندلی نشست اما این بار امیدوار بود و راحت تر توانست نفس بکشد . خانم بیات که هنوز هم از سر و ته ماجرا با خبر نشده بود ، پرسید :

-من بالاخره سر در نیاوردم . دوست دارم موضوع را روشن کنیم .

سلیمان خود را روی صندلی جا به جا کرد و با کمی تشریح پاسخ داد :

-من می خواستم یکی از افراد خانواده تان را ببینم تا با او در مورد شما صحبت کنم . راستش در یکی از ملاقات هایی که با شما داشتم نگرانتان شدم و تصمیم گرفتم با خانواده تان صحبت کنم . بهاره خانم تنها کسی بود که می توانست به من کمک کند . من . . . چطور بگویم . . .

خانم بیات او را از عذابی که برای گفتن ماجرا می کشید نجات داد و گفت :

-خیلی خب دکتر ، من ماجرا را فهمیدم .

بعد مکثی کرد و ادامه داد :

-دختر من نه اینکه تعریفش را بکنم ولی خواستگاران زیادی دارد که دارای موقعیت های زیادی هستند . ولی نه من و نه بهاره به هیچ کدام نظر مثبتی نداشتیم . البته در همه ی موارد من بهاره را در انتخـاب آزاد گذاشتم . . . این بار در برابر شما اعتراف می کنم که وصلت بهاره با شما برای من افتخار بزرگی است و هرگز چنین تصوری در مورد شما نداشتم .

در حالی که لبخند رضایتمندانه ای صورتش را پر کرده بود ادامه داد :

-بهاره باید خیلی خوش شانس باشد که شما سر راهش قرار گرفته اید . با این همه او برای آینده اش می تواند آزادانه تصمیم بگیرد .

نگاه مهربانانه ای به بهاره افکند و پرسید :

-نظرت چیه عزیزم ؟

بهاره سرش را روی شانه خم کرد و با صدای دلنشینی گفت :