رفتن به مطلب
dark passenger

رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

پست های پیشنهاد شده

- مرده !خان دایی مگه یم ود . اخه چرا نه !اره ناهید ؟ اره ؟

- ناهید ساکت شد ا ز خودم جدایش کردم به طرف عمه خانم دویدم او میان بازوان شوهر افاق عاجز و ناتوان مانده بود . به طرف افاق به طرف فروغ . به جانب همه دویدم اما زا هیچکدام جوابی نشنیدم به سوی ساقی امدم دخترک گریه می کرد و با نگاههای دیوانه وار می گفت :

- مامان من می گه دایی رفت ان بالا پیش فرشته ها دایی دیگه پیش ما نیست زن دایی ؟

قلبم سوخت انگار میخی داغی بر ان کشیده باشد . خفگی بر گلویم چنگ زد از شدت سستی دیگر نفهمیدم . نمی دانم چی شد که خود را در پنجدری یافتم . بو.ی کاه و گل را حس کردم . بوی گلاب ولی باز یک خواب بدون میل . ناگهان از جیغ و داد اطرافیانم به هوش امد م چی شده ؟ اطرافم چه یم گذشت ؟ اینها با وحشتشان چه چیزی را یم خواستند فریاد کنند . یکی عمه خانم را باد می زد عمه خانم تا جایی که صدایش اوج گرفت صدایش را بلند کرده بود و نام صولت را تکرار یم کرد و دخترها وای وای می کردند و موی می کندند . ناهید عین دیوانه ها ارام و قرار نداشت . روی زمین و اسمان بود زا شدت ناراحتی مثل اسپند روی اتش بود . فروغ و افاق گریه می کردند اما صدایشان شنیده نیم شد . شوهر افاق انگار فراموش کرده بود در این دنیا وجود دارد مثل مرده های رنگ و رو باخته به دیوار تکیه داده بود و با سکوت فریاد می کشید . نگاهی به صبا و انیس انداختم طفل معصوم ها ب یخبر زا دنیا و حوادث شوم ان در خواب عصر گاهی بودند و فروغ انها را با گوشه چارد باد می زد. و غریبانه به این دو طفل معصوم می نگریست . انگار تمام این صحنه ها را به خواب می دیدم و منتظر بودم زا خواب بیدار شوم انگار زبان نداشتم که مانند انها شیون بکشم مانده و در مانده ناگهان بودن خبر یک نوع شوک به بدنم وارد کرده بود . همه چیز غیر منتظره بود غیر منتظره تر از ان دو روز عذابی بود که به من و همه فامیل تزریق کردند دو روز پشت در شهربانی ماندیم که حداقل جسد صولت را تحویلمان بدهند قبول نکردند . چقدر دوندگی چقدر خواهش و تمنا . چقدر پیش کس و ناکس رو انداختیم . وقتی تلاش و جدیت ما را دیدند وقتی کثرت جمعیت را پشت در شهربانی دیدند وقتی سماجت را دیدند رقتی به دل سیاهشان امد از طرف شهربانی تصمیم گرفتند بدون هیچ تشریفاتی پیکر او را در ارامگاه خانوادگیش به خاک بسپارند تازه دسته یا از پاسبان هم با ما راهی گورستان شدند که مبادا جنجایل به پا شود انگار از مرده او هم به اندازه زنده اش ترس داشتند هنگامی که جسد را به ما نشان داند اثار شکنجه و گرسنگی روی بدنش بیداد می کرد صولت به پهاو خوابیده بود استخوانهای قفس سینه اش به راحتی شمرده می شد . تکه ای از موهایش روی پیشانی ریخته و سرش روی شانه خموده بود او را در تکه پارچه کثیف و کهنه پیچیده بودند . پنداری میان این تابوت زشت و بی قواره بستر ی نرم و ارام یافته بود که اینچنین فارغ زا هیاهو ی گیتی رد خوابی ارام خفته بود چهره اش ارام بود سبک ارام و خاموش انگار که اصلا رنگ دنیا را به چشم ندیده بود . عمه خانم لحظه ای گنگ و با درد صولت را نگریست .سپس خم شد و روی بر صورت صولت گذاشت . سکوت رد سکوت در امیخت سکوت عمه خانم در مهر مادرانه اش و سکوت دیگران از زجر و تالم و سکوت بی اعتنا و خفه من از روی ناباوری . ازاینکه این حقیقت بود یا نمایش خواب بود یا رویا .

با اینکه مقرر شده بود که یهچ گونه زاری و شیون وجود نداشته باشد یک لحظه متوجه شدم همه روی جسد صولت افتاده اند و دیگر حال خود را نمی فهمند . پاسبانها ابتدا خواستند هجوم بیاورند و اوردند ولی فشار هیکلها و هجوم عزاداران بیش از حد بود و انها به ناچار جزعقب نشینی چاره یا نداشتند . رد ان لحظه هیچ کس نبود که به من امید بدهد و من بی پناه را که رد چنگال غم می نالیدم دل ارامی بدهد تسکین بدهد همه صولت صولت می کردند و من به دیوار تکیه داده بودم و تنها یم نالیدم گوری تنگ اماده بود تاریک و سیاه وقتی او را به خاک می سپردند سرم را برگرداندم نمی خواستم ببینم شازده مرا گور می خواهد ببلعد طاقت دیدنش را نداشتم همهمه و هجوم !فریاد و شیون همه سعی می کردند گوشه یا زا کفن را بگیرند و صداها به ندای انا الله و انا الیه راجعون بلند و هنگامی که خاکر بر روی او می ریختند ارزو کردم کاش خاک بودم ریگی بی ارزش همبستر خاک و هم اغوش او . ولی نه من خاک بودم و نه خواسته ام شدنی !

{ص 400}

افسوس گورگن ها بیل را به علامت تمام شدن کار به دوش انداختند وکنار گوری دیگر رفتند نگاهشان کردم چقدر این جماعت بی رحم و بی تفاوتند چطور دلشان امد ؟ خدایا پیش رویم چیزی جز تل خاک انباشته نبود بله هیچ نبود همه چیز را خاک شکار کرده بود و چه اسان محبوب مرا چون شکارچی حریص در پنجه اهیش می فشرد باید کایر می کردم برای رهایی صید بی گناهم از دستان مسخر شریرش پنجه رد پنجه خاک افکندم برای مبارزه برای پس گرفتن گوهری که نگن خود کرده بود اما خاک و زور و توانش بیشتر زا ممن بود و هیچ گاه نگذاشت دستم به او برسد . حتی چند بار صدایش کردم و به او گفتم انجا چه یم خواهد ایا منصفانه است مرا تنها بگذارد ؟ ایارسمی عاشقی همین بود ؟

ان زمان هیچ کس غیر زا پدرم نتوانسته مرا پناه دهد به اغوشش پناه بردم سرم را ریو سینه اش گذاشتم بوی صولت را می داد بوی اشنا حسی نزدیک گویی نفس گرمش مرا دلداری می داد و به ارامش می خواند. اما چه سود که هر چه اشک می ریختم ناارامت می شدم نبود او که بزرگترین حادثه زندگیم بود نمی خواستم باور کنم . باور نداشتم که او را برای همیشه می خواهم زا دست بدهم بیقرار و پریشان به سینه پردم می کوبیدم و صولت را زا او یم خواستم . از او که اگاهانه مرا به صوات سپرده بود و الحق شاهزاده من مرید بود از تبار بزرگان . پدرم در مانده شده بود و راهی تداشت کاری نمی توانست بکند تنها سینه اش را سپر مشت هایم کرده بود و گاه بوسه ای بر پیشانیم می زد . او هم یم دانست چه گوهر عظیمی را به خاک سپرده ایم .

@@

بله او رفته بود و مرا تنها گذاشته بود او رفته بود و من تنها مانده بودم بدون او . بعد زا مرگش از دنیای فانی چه می خواستم ؟ به چه هدفی می خواستم زنده باشم ؟کار هر روز م رفتن به ارامگاه او شده بود ساعتها کنار ارمگاه او می نشستم و گریه می کردم ضجه یم زدم انگار قلبم در درون این ارامگاه می تپید و زندگی بدون این قلب ادامه نیافتنی بود . انقدر اشک می ریختم و فریاد می کشیدم تا ارام شوم شبیه دیوانه ای شده بودم به یک جا زل می زدم و فراموش می کردم کجا هستم . مادر و پدرم دلداریم می دادند حتی عمه خانم تسکینم می دادند ولی پند و نصیحت انها یک دلداری و تسکین انی وبد . وصیت صولت نسبت به مادرش را فراموش کرده بودم . بیچاره عمه خانم زا غصه مرگ صولت موجودی شده بود بدون روح . زنده یا که به ظاهر زنده بود و هر نفسی می کشید بدتر از هر غم و غصه دنیا بود .

همیشه تنها یاد و خاطره ها باقی می ماند خیلی دیر تر حقیقت مرگ او را پذیرفتم و به خود باوراندم .چشمانم بتدریج واقعیت تلخ را پذیرفتند یعنی یکی زا موهبتهای الهی فراموشی است که خواه ناخواه شامل همه انسانها می شود همیشه به یاد خوبی ها و غیرت و جوانمردی او که یم افتم دریای از اشک چشمانم را تاراج می کند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بانو پروین السادات نفسی کشدار زا سینه رها رکد و خاموش شد ولی اشک مثل مرواریدی درشت روی پوست پر چین و چروکش جای می گیرد دستهای بی جانش تکه کاغذهیا کهنه را رها رکد و کاغذهای روی زمین پخش شدند . خانم جوان با چهره ای افسرده زا شنیدن این سر گذشت دستی به کمر او گرفت و سرش را روی شانه نحیف او قرار داد . از جایم بلند می شوم تا رگیه انها را نظاره رگ نباشم . زا روی زمین کاغذها و عکس ها را جمع می کنم نگاهی به عکس شمس می اندازم در مقام زیبایی و اراستگی واقعا یک مرد منحصر به فرد بود . مرید می توانست در رویاهای خیلی از خانم ها جایگاه مناسبی داشته باشد .

لب پنجره می ایستم و محو تماشای بیرون محو سادگی این پایک این یب الایشی می شوم می اندیشم به زندگی و سرنوشت او.

{402}خانم جوان سر از شانه او بر یم دارد و دستهایش را می گیرد و می گوید :

- حالا دیگر باید استراحت کنید شما نباید بیش از این به خودتان عذاب بدهید .

بانوی دل شکسته لبخندی زا روی صمیمیت می زند و یم گوید :

- نه عزیزم رد عذاب نیستم تازه احساس راحتی می کنم احساس سبکی ببخشید مارد جان بیش از حد حرف زدم معمولا انسان که پیر می شود زیاد حرف می زدند و کنترل خودش را زا دست می دهد اما امیدوارم که ستوده خانم پاسخ سوالهای مجهول خود را رگفته باشند .

- سری به علامت رضایت تکان می دهم .

- بیشتر از انکه می خواستم و فکر می کردم. جواب گرفتم واقعا خسته نباشید .

- لبخند معصومانه ای می زدند و با مهربان و ملایمت می گوید .:

- در مانده نباشی دخترم خسته که نیستم هیچ از دیدار شما شاد و مسرور شدم .

- برایش توفیق و عمر طولانی ارزو می کنم من و خانم جوان او را تنها می گذاریم و از ساختمان کوچک بیرون یم اییم . خانم جوان رد حین قدم زدن از ساختمان کوچک تا ساختمان اصلی چشمها را رد اسمان ابی می دواند . کیم مکث می کند . انگار او هم مجذوب گفته های بانو شده است .چشم از اسمان می گیرد و می وید : نمی دانستم مادر بزرگ زندیگ غم انگیزی داشته است . شاید اگر شما به اینجا نمی امدید هیچ وقت او از زندگی گذشته خود حرفی نمی زد . معمولا کم حرف است به ندرت حرفی از گذشته خود می زند . گاهی اوقات درباره پدربزرگ چیزهایی می گوید ولی نه تا این حد . حالا که در ذهنم شخصیت پرد بزرگم را تجسم یم کنم فکر می کنم فداکاری او در راه اصلاح مادر بزرگ و منصرف کردن او از عشق بی معنیش قابل ستایش بوده است .

- بله زندیگ و سرنوشت انها واقععا در من هم تاثیر گذاشت . دیشب مدام چشم به اسمان داشتم کی صبح می شود تا بتوانم با خانواده خانم بزرگ دیداری داشته باشم اما انگار از اقبال بلند من .{403}

- حرفم را قطع می کند و یم گوید : بله زا حالات و حرکات شما از بدو ورود متوجه شدم که انتظار نداشتید ایشان در قید حیات باشند .

- هر دو ساکت می شویم . مدتی سکوت . اهی می کشد و سکوت را می شکند و دنباله سخنانش ادامه می دهد :

- واقعا عشق چیز عجیب و غریبی است وقیت فکرش را می کنم عشق چیست ؟ به جایی نمی رسم به نظرم عشق وقتی معنی پیدا می کند یا شیرین تر می وشد که با درد و رنج همراه باشد و جنون وقتی حاصل می شود که چشم و گوش ادمی بسته باشد .

- بله کاملا درست است وقتی که عفریتی از زشتی و پلیدی خود را به نام عشق و محبت جا می زند تا مدتها می تواند چهره منفورش را پشت الفاظ پنهان کند ولی پلیدی را پای ماندن رد جایگاه عشق نیست و به ناچار با نیت شومش به خرابی ابادیها می پردازد و در مدتی نه چندان طولانی می تواند تمام هستی را ب یمفهوم و به تلی از ویرانی بدل سازد .

نزدیک ساختمان اصلی از حرکت می ایستم خانم جوان دستش راب ه عنوان تعارف دراز می کند امتناع می کنم و یم گویم :

- باشد برای موقع مناسب .

- خواهش می کنم بمانید خانم بزرگ خوشحال خواهند شد .

- نه بگذارید ایشان استراحت کنند . چند ساعتی به ارامش و سکوت احتیاج دارند . باز به زودی به خدمت ایشان خواهم رسید مشتاق دیدار تازه .

- هر جور میل شماست اما قول بدهید باز تشریف می اورید .

- حتما

{404} خانم جوان مرا تا دم رد خانه مشایعت می ند از صندوق اتو مبیل چمدان رنگ و رو رفته را بیرون یم اورم . همراه با نامه کوتاهی که پدرم بای اقای شیرازییان داده به دست او یم دهم . سوار اتو مبیل می شوم و از او و از این خانه خداحافظی می کنم او دستی تکان می دهد لبخندی می زنم و اتو مبیل را به سوی خانه سهیلا . خواهرم پیش می رانم و در این اندیشه صندوق بهانه ای بیش نبود جز اندوخته تجربه ای که ره چه تجربه شود باز منتهی می شود به این سوال واقعا عشق چیست ؟ معنی واقعی این کلمه زا کجا سر چشمه می گیرد ؟ عشق به خداوند که ابدیست و همیشه جاودان است و نیازمان به او ما را وادار می کند به خاطر الافش در هز زمان و هر مکان باشیم در برابر او سجده کنیم زیرا ما قسمتی زا ان وجود اعظم هستیم عشقی که شایان وصف است اما وصف نشدنی است و ما عاجز تر از انیم که بتوانیم این عشق را به قلب و قلم بکشیم و یا عشقی که عاشقی توانا تر از ما در وجودمان نهاده است تا بشر به وسیله ان تکامل حیات برسد . ایا این محبت الهی ایا این هدیه مورد تقدس تنها به اندازه یک لحظه بوئیدن گل ارزش دارد ؟ واقعا ... عشق مفهوم عجیب و غریبی دارد !

پایان

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×