رفتن به مطلب
dark passenger

رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

پست های پیشنهاد شده

خم شد و از میان نرده های منبت کاری شده چوبی ایوان که اشکال هندسی مختلفی داشت لنگه کفشی برداشت یک لحظه چشمهام به دست پیرزن افتاد ولی تا امدم بجنبم و به خود تکانی بدهم لنگه کفش را به سوی ما پرتاب کرد لنگه کف ش مستقیم روی صورت نشست . چنان به صورتم خورد که اه از نهاد بر امدم . از دود گونه رف چپ صورتم را گرفتم یخ کردم پیرزن و پیرمردی که من انها را اشتباه گرفته بودم پدر و مادر شازده رویایم بودند . انها با نفرت مشتی فحش و ناسزا حواله من و مس کردند و ما را همچون شی نجس از خانه بیرون انداختند .

از همه بدتر موقعی بود که مادر شمس وقتی مرا هل می داددستش را در اب حوض فرو برد تا نجاست را از دستانش پا کند . این بدترین ضربه مهلکی بود که به من وارد شد . همچنان به درد خود می نالیدم . راست می گویند اگر شانس بد به ادم رو کند پشت سر هم می اید میان در پاشنه پنج سانتی کفشم به لب در خانه گیر کرد و از بیخ کنده شد . کنده شدن پاشنه کفشم همانا . افتادنم چون ببری زخمی همانا . در خانه تق صدا داد و به روی ما بسته شد . درد از ساق پایم تیر کشید و توی ماهیچه پایم پیچید بی تاب روی برفها ولو شدم پایم پیچ خورد ه بود از درد اهی کشیدم . صورتم کبود و سیاه شده بود . نمی دانستم از چه بنالم و زا چه دردی اه بکشم شمس شکست خورده و خسته وقتی خود را در کوچه رها دید . وقتی دید مرا از خانه بیرون انداخته ان .. از درون فرو ریخت چه بکند . گیج بود منگ بود انگار انتظار جز این نداشت . نفسی برایش نمانده بود . بدون رغبت و کلامی زیر بغلم را گرفت و تا سر کوچه مرا لنگ لنگان پیش کشاند . خاموش بود زیر گوشش زمزمه کنان گفتم :

- خدا تو را لعنت کند . خدا تو را لعنت کند شمس .این چه بلایی بود سر من اوردی .

و دیگر نفهیمدم . به هوش بودم . نبودم خود را جلوی در خانه یافتم نمی دانم چور مرا به خانه رسانده بود هیچ چیز به یادم نیم امد به محض ورود ما به خانه حنیفه وقتی اوضاع مرا دید مبهوت ماند .

سلام

حنیفه بی جواب سلام شمس پا به حیاط گذاشت و فریادی از ته دل کشید .

وا یخدا مرگم بده مادر . چی شده پروین ؟

چنگی بر گونه هایش کشید . گیج شده بود با نگرانی پرسید : چه بلایی به سرش امده است ؟ شما حرفی بزنید اقای شمس .

توان ایستادن و حرف زدن نداشتم سرم گیج می رفت درد پایم تا مغز استخوان تیر می کشید . حنیفه بالشتی روی تخت اضافه کرد و هر دو کمک کردند تا روی تخت دراز بکشم . دنیا تیره و کدر می دیدم . امواج درد از هر سو احاطه ام کرده بود . دردی پس از درد دیگر . نفس کشیدن برایم مشکل بود . دایه بلافاصله شمس را دنبال دکتر فرستاد و تا لحظه رسیدن دیکتر از هیچ تلاشی دریغ نکرد . با عذابی و دردی که داشتم متوجه رفتن شمس نشدم . حنیفه برایم اب گرم اورد و خواست پایم را درون تشت اب گرم بگذارم . پایم را به سختی حرکت دادم و درون تشت گذاشتم . در برخورد اب گرم با پاهایم درد مانند ماری در درون ساق پایک خزید و به تمام بدنم سرایت کرد . جیغ کشیدم .

- اخ اخ .

- حنیفه دلداریم داد .

- ساکت باش پروین جان دردت به جانم . خوب می شوی . کمی تحمل کن شمس رفته حکیم بیاورد . الهی برایت بمیرم به چه روز ی افتاده ای .کجا به این روز افتادی ؟

با شنیدن نام شمس که صد بدتر از دردهای تنم بود جیغ محکمتری کشیدم حکیم بخورد توی سرش مردک مزلف .-وای پایم . اخ .

- الله اکبر چه کنم مادر من که نمی توانم کاری بکنم طاقت بیاور الان حکیم می اید مادرت هم که نیست می گویی چه خاکی تو سرم بکنم .

دکتر امد همراه او شمس را ندیدم . گمان بردم شاید بیرون زا اتاق باشد . از شرم ترجیح داده مرا نبیند دیگر از غم و غصه تاب ندارد که داخل اتاق شود ولی بعد فهمیدم اقا دکتر را به خانه ما رسانده و خود برگشته بود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دکتر مداوایم کرد . دکتر حبیب یکی از دوستان خانوادگی ما بود . از وقتی یادم می امد او من و مادر و پدرم را مداوا می کرد . در حقیقت دوست جون جونی پدرم بود . دکتر با لحنی که حاکی از حرف کشیدن زا زیر زبانم و دادن قاقالی لی دوران کودکیم باشد .پرسید :

- پروین خانم به من بگو ببینم صورتت چه شده ؟

هاج و واج ماندم چه بگویم چه جوابی در مقابل سوالش بدهم . با کلمات بریده بریده میان درد و زجر گفتم : اقای دکتر به دیوار خورده ام .

- عجب دیواری بوده ! نمی دانسته سر کار علیه تشریف می اورند خود را عقب بکشد .

در ان غبار درد که وجودم را یم پوشاند و خشم وجودم را احاطه کرده بود خنده ام گرفت . دکتر بدون اینکه لبخندی بزند مزاحش را عنوان می کرد . خبر نداشت دیواری که به صورتم خورده یک کیلو عاج چوبی داشته است .

بعد زا رفتن دکتر انقدر درد داشتم که چند ساعتی در بی هوشی به سر بردم حتی امدن مادرم را بالای سرم نفهمیدم . بیچاره از ترس غش کرده بود . شب از نیمه گذشته بود که پدرم خوشحال از جشن عروسی افاق امد . کلی حرف برای گفتن داشت ولی با دیدن صورت کبود من . خوش گذرانی جشن افاق زهر مارش شد بالای سرم امد . ناگهان از وحشت فریاد کوتاهی کشید و با دلسوزی دستی بر سرم کشید و گفت :

- چرا صورتت این وری اش و لاش شده ؟

- چیزی نیست .

- یعنی چه ؟ کی این بلا را سرت اورده است ؟

من که دست و پایم را گم کرده بودم چه بگویم . یم گفتم از مادر شمس کتک خورده ام . از پدرش ناسزا شنیده ام . مرا مانند شی نجس از خانه بیرون انداختند ؟ دخترش کسی که زا گل به او بالاتر نگفته بود ولی بی اختیار گفتم :

- من من توی باغ به درختی خوردم و در گودالی افتادم .

- کدام باغ ؟

- باغ ... نمی دانم پاپا.

- سری تکان داد و گفت : حواست کجاست دختر . مگرشمس نبود ؟

- چرا !چرا او مرا به خانه رساند .

اه عمیقی از ته حنجره کشید و پیشانیم را بوسید و از بالین دخترش دور شد . به پدرم دروغ گفتم . زا خودم بدم امد از دروغی که به او گفته بودم . حقیقت داره که دروغگو حرفی که یم زند یادش نمی ماند . به دکتر گفته بودم به دیوار خورده ام و حالا به پدرم دروغی دگر . خدا خدا می کردم مچم از دروغی که گفته ام باز نشود .

صبح روز بعد حنیفه سینی صبحانه را به اتاقم اورد . لبخندی زد و کنارم نشست و گفت : بخور جانم باید خودت را تقویت کنی . دیشب تا حالا هیچی نخوردی . اقا و خانم خیلی ناراحت هستند .

پرسیدم : دیشب شمس موقع رفتن چیزی نگفت :

- نه مارد وقتی حکیم اورد گفت اقت شنیدن اه و ناله های پروین را ندارم . دلم ریش می شود بعدا به عیادتش می ایم . هر چه گفتم بمان . گفت نه باید بروم .

مثل اپند روی اتش پریدم بی شرف خودش را به موش مردگی زده بود وبا زیرکی از میدان فرار کرده بود . چقدر ماهرانه توانسته بود صورت واقعی خود را زیر نقاب افکار من پنهان کند . انتظار داشتم مثل مرد از خود دفاع کند . حقیقت را بگوید ولی شاهزاده خیالی من سستی کرده بود . مرا بی ارزش کرده بود . واقعیت فرار کرده بود . از او سیر شدم . معده ام منقبض شد . و میل خوردن را زا دست داد . سینی صبحانه را عقب زدم و سرم را زیر ملحفه کردم . حنیفه فکر یم کرد از دور بودن شمس ناراحت شدم گفت :

- اوا مادر چرا سینی را کنار یم زنی . مگر نیم خواهی صبحانه بخوری ؟

- نه اشتها ندارم .

- من که از کارهای تو سر در نم یاورم بد عنقی ندارد رفت که رفت . نترس بر می گردد حالا بیا صبحانه ات را بخور .

- نه نیم خواهم گفتم که اشتها ندارم .

- مادر جان یک لقمه . دهانت را باز کن عزیزم فقط یک کلمه .

- فریاد کشیدم : نیم خواهم .

- وا خاک عالم چقدر نازک نارنجی شدی مادر . نیم خوری نخور . نمی توانم به زور تو گلویت بچپانم پناه برخدا .

صورتم را داخل بالشت فرو بردم . پیرزن رنجیده خار و ناراحت از اتاق بیرون رفت . به دنبالش ماردم وارد اتاق شد . و کنار بالینم شروع کرد به نوازش موهایم . صدای او را که شنیدم صورتم رابیشتر پوشاندم . ناامید تر از ان بودم که حوصله روبرو شدن با ماردم را داشته باشم . مادرم که چاره ای نداشت بهتر دید که مرا به حال خود بگذارد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد زا رفتن مادرم به خود گفتم رفته بودی مدینه فاضله را ببینی خرابه هم نصیبت نشد . احمق جون خوب رو دست خوردی . خوب کلاهی سرت گذاشت . اگر به چنگم بیفتی شمس . اگر اینجا پیدایت شود . اگر دستم به تو برسد .اگر ... اگر ..و های های به حال خود گریستم از غصه و افکار ازاردهنده و این اتفاق شوم امانم بریده بود از اینکه دستخوش وقت گذرانی مردی شده باشم دچار تهوع می شدم . او با سکوت رازهای زندگیش را پنهان کرده بود . احساس می کردم تمام فشارهای دنیا گلویم را گرفته است . و هر لحظه ممکن است مرا به مرز خفگی برساند . او با یان رفتارش مرا خوار و سبک کرده بود . اخر به چه منظور ؟ به چه هدفی او اینگونه رفتار کرده بود . ؟ ایا چیزی از من طلب داشت ؟

در قلبم غمی به اندازه یک چاه بزرگ دهان باز کرده بود و برای درمان ان هیچ چاره ای نداشتم . شب را با کابوس به پایان یم رساندم . و صبح که خورشید می تابید با همان چاه غم بیدار می شدم . با اندوه و حزن اسمان ابی را نگاه می کردم . اسمانی که رفیق تنهایی من بود . و بیشتر اوقاتم در کنار پنجره به ستایش اسمان صرف می شد . حالا هیچ مفهومی برایم نداشت . توان هیچ حرکتی نداشتم . انقدر از خودم غافل شدم که بعضی اوقات به خودم یاداوری می کردم نفس بکشم و قلب را وادار م تا از تپش باز نایستاد . به خود می باورندم که فریب نخورده ام . همه اینها سو ء تفاهم بوده است یک خیال ولی این یک خیال نبود سوءتفاهم نبود . واقعیت بود حقیقت داشت . بارها به خود گفتم مهم نیست . ولی خیلی مهم بود ورم صورتم و تاب خوردن ساق پایم متکای سنگینی شده بود بر گردنم . تحمل شرا نداشتم خود را موجودی فنا پذیر می دانستم و بیچارگیم حد و حصیری نداشت . دلم یم خواست هر چه زودتر این دنیای لعنتی تمام شود . مژ هایم مدام خیس بودند . لب هایم از شدت نگرانی پر پر می زدند . غمگین و افسرده بودم . دلم می خواست با یکی حرف دلم را بزنم .و بگویم که من اشتباه کرده ام . انچه دیده ام یک خواب بوده است . بگوید کسی را که دوست ش داشتی همان کسی نبود که شاهزاده قلابی از اب در امد . همان نبود که از مادرش لنگ کفش نوش جان کردی و حرفهای رکیک شنیدی . فکر شرا بکنید کسی را که انقدر دوست داشته باشی با تو چنین رفتاری داشته باشد . زا سر افسوس و اندوه اه می کشیدم . تاریخ برای یکبار دیگر یم خواست بعد زا بیست سال تکرار شود و من و شمس یم خواستیم جانشین پدر و مادرم شویم . باز دوباره تاریخ یم خواست من را زا خانواده یا دور کند و چقدر از این طرد شدن نفرت داشتم .

مارد و پدر هیچ کدام از درد دل من خبر نداشتند . فقط می دانستند از روی حواس پرتی صورتم به درخت خورده است . اگر پدرم می فهمید که تمام این بلاها زیر سر شمس و خانواده اوست یقینا روز گار شمس را سیاه می کرد . اگر پدرم می دانست او مرا به یان روز انداخته حسابش را کف دستش می گذاشت ولی گاهی اوقات از ان خشمی که نسبت به او داشتم فکر یم کردم ایا به اصرار خودم نبود ؟ ایا از روی کنجکاوی من نبود که می خواستم پد و مادر او را ببینم ؟ یعد جواب خود را یانور یم دادم . می اندیشیدم که حتما شاه و شاه بانو را خواهم دید . به خود باورانده بودم اگر در اینده همسر ولیعهد شاه نشوم همسر پسر خان زاده ولیعهد شاه که خواهم شد . چقدر نازک خیال بودم . چقدر با این کبکه و دبدبه خام بودم . گول مار خوش خط و خالی را خورده بودم که سرش را زا میان پرهای رنگین طاووسی در اورده بود و دم می جنباند . گول ظاهرش را خورده بودم . حیف ان دستمزدی که به پایش ریختم . حقوق چند وکیل را سر هر برج با بفرمایید بفرمایید دو دستی تقدیمش می کردم نفسم به نفرین و هر اهم خرمنی را می سوزاند . غیر از این همه پوا خودش کلی رشوه و حق الزحمه بیخودی از رعیت های من می گرفت . تیز اب عشق را خوب روی دلم نشانده بود سرکشی و غرور مثل ترشی چند ساله در گلویم جا افتاده بود پدرم با ناراحتی می گفت :

- دختر م دائم یک جا کز نکن . حرکتی بکن پایت خوب شود . راه نروی پایت خشک می شودها .... من نمی فهمم تو پایت ضرب دیده است چرا روحیه ات را زا دست داده ای .

و اصرار روی اصرار ایا مساله ای بوجود امده است که من خبر ندارم . ایا این میان چیزی تو را ازار می دهد و من مدام همه را نفی می کردم و مادرم شوریده حال و نگرانتر زا او یم گفت :

- دیدی شازده دخترم به چه روزی افتاده . دائم کنجی کز یم کند و توی فکر یم رود . اصلا به خودش نمی رسد . من کم کم دارم نگران وضع روحی او می شوم .

حال و حوصله هیچ کدام را نداشتم . نه پدر و مادرم نه دهقان و نه رعیت و نه دیدن ان باغهای درندشت که زمان نه چندان دور دلم به انها خوش بود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیش از یک هفته گذشته بود که او روز یکشنبه امد . موقعی امده بود که مادرم به کلیسا رفته بود وکسی در خانه نبود تا جلوی ورودش راب ه اتاقم بگیرد . با ورودش بوی عطر مطبوعش در فضای دلمرده و خالی اتاقم پخش شد . عاشق عرهایی بودم که او یم زد و محال بود در مورد عطرهای که او استفاده می کرد سوال نکنم ولی حالا از بوی عطرش حالم بد یم شد . کلاه شاپوی فرانسوی معروف به کلاه لنگی به سر گذاشته بود . کت و شلوار جدیدی پوشیده بود با کراواتی قرمز رنگ که گوشه ان لنگر کوچکی گلدوزی شده بود . او عاشق و دیوانه لباسپوشیدن بود . سینه جلو می داد و راه می رفت . هر کس نیم دانست مثل من لوده خیال یم کرد واقعا یک بزرگزاده است که انور با فخر و جلال راه یم رود او گفت :سلام .

جوابش را ندادم بدون تعارف نشست . تک شاخه گلی قرمزی را که در دست داشت و به عنوان هدیه اورده بود مدام ساقه نحیف ان را یم پیچاند . روبرویم روی مبل لمیده بود و با ان نگاه جادویش مرا می نگریست . هیچ حرفی نمی زد نه معذرت خواهی نه تسلیمی انگار اب از اب تکان نخورده بود . لحظه ای بعد تکان کوچیک خورد و شاخه گل را روی میز گذاشت پای راستش را ریو پای چپش انداخت و با یک دستش تکیه گاه مبل را در بغل گرفت .

نمی خواستم او را ببینم می خواستم به او بگویم از مقابل چشمانم دور شو نمی خواهم دیگر چشمم به رویت بیفتد . همین حالا از پیش من برو بدون اینکه نگاهش کنم چشمهایم روی ملحفه های گلهای ریز و درشتش را می شمرد . از سکوت و حماقتش تعجب کردم . دلم یم خواست منعذرت خواهی کند . به دست و پایم بیفتد و اعتراف کند چه گناه بزرگی مرتکب شده و بعد برای همیشه گورش را گم کند نمی دانست چقدر از دست او ناراحتم . چقدر از کسی که محبوبم بود سلان رویاهایم بود . ان چهره ادم نما خشمگین هستم . وجودم سرشار از نفرت بود . دلم می خواست به چنگ و دندان تکه تکه اش کنم . تاوان خوار شدنم را . به هر نحوی که شده است .نیم دانست بیزاری او را به خشم زیر دندان می جوم . هر چه که او بیشتر سکوت می کرد نفرت درونی من بیشتر می شد و بیشتر عذابم یم داد . دلم می خواست هر چه سریعتر حرفی بزند . عاقبت قفل صدا را شکست و با همان لحن و ته صدایی که در ان اعتماد موج یم زد و مثل همیشه تظاهر به بزرگ منشی می کرد گفت : پروین ساکتی از استراحت انداختمت نه ؟

سرم را بالا اوردم جوابش را بدهم . او را تو بیخ کنم او را زا خود برانم . مغزم یم گفت فریب این ظاهر ارام و خاموش را نخور . سعی کردم نگاهم با نگاهش مماس نشود ولی ناخوداگاه چشمانم در نگاهش گره خورد . لبخندی زد . لبخندی کوتاه با گوشه چشم . از همان خنده ای بکار برد که در مواقعی که ناراحت بودم و سعی می کرد مرا راضی کند . دل مجروحم و قلب مصدوم از مهرش به لبخندش فرو ریخت . چه سست بودم من !! چه سریع با یک نگاه خود را باختم خیلی زود تیر سلاحش به هدف خورد . با یان حال به اراده ام گفتم مقاوم باش . خواستم به او بگویم برو __________________

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ولی دل ضعیفم اقت نیاورد وقیت ان قیافه را که مظلومیت حق به جانبی گرفته بود وقتی ان چشمهای شیداگونه را نگریستم که مثل گرگی تسلیم شده بدون چنگ و دندان در مقابل چشمانم خیمه زده بود و ان لبخندی که قیافه اش را معصومانه تر جلوه می داد . چانه ام لرزید . گلوی باد شده ام بی بار شد . اشکهای درشت عین مروارید از چشمهایم جایر شد . بغضم ترکید . برای یانکه خود را از نگاه سوزان و اتشین و لبخند گیرا رها کنم در حالی که صدا به زحمت از گلویم بیرون می امد گفتم :

- دستت درد نکند همین را یم خواستی ؟ و گونه چپم را نشانش دادم .

- این طوری می خواستی سکه یک پولم کنی . چطور توانستی بی رحم ؟

خیلی خونسرد بود ارام بدون دغدغه پریشانی . باز لبخند ملیحی بر لبش ظاهر شد . خوب به احساس و عوافم اشنا بود . می دانست چگونه دلم را به دست بیاورد . چگونه رفتار کند . چگونه احساساتم را به بازی بگیرد . اموزگاری را خوب در مدت این یکسال یاد گرفته بود . می دانست چگونه گوش شاگرد تنبلش را بتاباند مکثی کرد و گفت :

- می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود عزیزم ؟

- گیج و منگ و حتی بی توان در برابر نگاهش . همین دلت تنگ شده بود ؟

- نه نه متاسفم با خود گفتم هر چه از پروین دورتر باشم شاید بهتر باشد می دانستم با یان وضعیت روحی که داری دیدن من انقدرها هم برایت جالب نخواهد بود یم دانستم اگر به عیادتت بیایم مرا زا خود خواهی راند .

- چرا نگفتی که پدر و مادرت .

- حرفم را برید و گفت : تو از من نپرسیدی . پرسیدی پروین ؟

ماندم راست می گفت من هیچ وقت از او نپرسیده بودم پدر و مادرت چه کسانی هستند ؟ از کدام ریشه هستی ؟ از چه اصل و نسبی هستی ؟ و او یهچگاه از خانواده اش حریف نزده بود . شمس خوش برخورد بود و در وکالت سختکوش و مورد اعتماد خانواده ما موقعیت اجتماعی بسیار بالایی داشت . جذاب و زیبا رفتار با هر کسی در هر مرتبه و قشر جامعه را خوب یم دانست . اگر به او یم گفتی دست چهار انگشت دارد نه پنج انگشت ماست سیاه است نه سفید . او بدون هیچ چون و چذایی قبول یم کرد و هیچ وقت مخالفتی در برابر گوینده نداشت نه اینکه این اخلاق از حماقت و یا سادگی او باشد نه از روی سیاست این اخلاق را پیشه کرده بود تا بتواند با یان اخلاق خود را به طرف غالب کند . از نظر ظاهری اغلب همه را به سوی خود جلب می کرد از هر چیزی کم و بیش سر رشته داشت و طوری با چرب زباین حرف یم زد که همه فکر می کردند اوست تنها عالم دهر . در مجالس محور اصلی او بود و همه پروانه وار دور او یم چرخیدند . این خصایص و محبو بیت های او در نظر من باعث می شد که هیچگاه از او درباره خانواده اش سوالی نپرسن . ضرورتی نمی دیدم به او اعتماد داشتم ادامه داد :

ان روز به اصرار خودت نبود ؟

چیزی نگفتم باز سوالش را تکرار کرد .

- پروین به اصرار خودت نبود ؟

چنان حرف می زد انگار لنگه کفشی را که نوش جان کرده ام بر حق بود و باید این لنگه کفش را می خوردم وقتی سکوت کشدار مرا دید ادامه داد:

- اخر گناه من چیست ؟ غیر از این است که می خواستم با نگفتن حقیقت تو را برای خود داشته باشم . عشقت را . اگر یکباره همه چیز را برایت تعریف یم کردم می دانستم تو همان لحظه اول دست رد بر سینه من خوایه زد و من این را نمی خواستم پروین . من تو را یم خواهم هزار بار بیشتر از انکه تصورش را یم کنی . تصور یم کردم قدم به قدم خواهم رفت و به مرور زمان تمام جریان را به تو خواهم گفت ولی از شانس بد تمام کاسه و کوزه هایم بهم ریخت . حالا خودت می دانی من واقعا درمانده ام وچیزی ندارم بگویم . یم خواهی مرا بران یا ینکه لطف می کنی .........

- ساکت شد احساس کردم گلویش را بغض گرفته است . به سختی اب دهانش را فرو داد و دستی به زیر بینی اش کشید و گفت : پس من مستحق سرزنش نیستم نیم دانی این هفته مثل عمر نوح گذشت چه عذابی کشیدم . شرمنده ام قبل از اینکه به خانه پدر و مادرم برویم می خواستم حقیقت را بگویم واقعیتی که هیچ وقت نپرسیدی اشکار سازم ولی وقتی ذوق تو را دیدم چیزی نگفتم ترسیدم از من دور شوی و برای همیشه تو را از دست بدهم تازه اگر همانروز قضیه را برایت باز می کردم شوکه ناگهاین تر بود .

- چه حقیقتی . چه حقیقتی روشن تر زا این .

- خواهش می کنم خودت را عذاب نده . تقصیر از من است . باید از همان اول همه چیز را می گفتم نه من شازده هستم نه پدر و مادرم هیچ کدام از ایل و تبارمان نیز خان و خان زاده نیستند خودت دیدی شوکت و جلال مرا .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم به حالش سوخت دل برایم می سوزاند . خودش اعتراف کرد تا قبل از اینکه من بخواهم طرز رفتار نادرستش را عنوان کنم . دنبال صحبتهایش ادامه داد :

- درست پانزده سال پیش با دوستی اشنا شدم که حرفهای تازه می زد . حرفهایش برایم جالب بود اعتقاداتش جالب بود سریع جذبش شدم . اوایل اعتقادم را از دیگران مخفی می کردم . حتی پدر و مادرم اصلا از این موضوع اطلاع نداشتند . من تنها فرزند انها بودم بیچاره ها از هیچگونه خوبی در حقم مضایقه نمی کردند . یکی یک دانه خانه بودم . با اینکه وضع مالی خوبی نداشتند از شیر مرغ تا جان ادمیزاد برایم فراهم می کردند . مادرم سالها بود که بچه دار نمی شد . انقدر به پا بوس امام رضا (ع) رفت و نذر و نیاز کرد تا بالاخره خداوند بعد از ده سال به انها فرزندی عطا کرد و مرا نذر اقا کردند وقیت فهمیدند از دین خارج شده ام تمام امید و ارزوهایشان باطل و به یاس تبدیل شد . مرا فرزند نا اهل خواندند و چند روزی در خانه حبسم کردند به امید اینکه سر عقل بیایم ولی من راهم را انتخاب کرده بودم . انها که چاره ای نداشتند مرا از خانه راندند . موضوع را با همان دوست در میان گذاشتم گفت با مقام بالاتر صحبت یم کنم از نظر مالی کمکت کنند تا بتوانی به انگلیس بروی در انجا ادامه تحصیل بدهی و هم عقایدت را گسترش دهی . من نیز قبول کردم و برای ادامه تحصیل به انگلیس رفتم و کنار درس اعتقاداتم را وراج می دادم می دانی هم فال بود و هم تماشا . بعد از چند سال زحمت و تلاشو سختی توانستم به امید اینکه تحصیل کرده ام و سری در یمتن سرها در اورده ام به ایران برگشتم تا به اغوش خانواده ام باز گردم ولی باز پدر و مادرم برای چندمین بار مرا از خود راندند پدرم گفت خر همونه فقط پالونش عوض شده و قسم خورد تا وقتی زنده است اسمی از من نبرد و نام مرا از سجلش پاک کند . خیلی سعی کردم به تنها ترین نزدیکانم نزدیک شوم ولی فایده ای نداشت و قبول نکردند و مرا نجس خواندند . مادرم هر بار که به خانه انها می رفتم حتی اگر به در خانه دست می گذاشتم در خانه را می شست . می گفت تو نجس شده ای و از نجاست بدتری . هر چه می گفتم من فرزند شما هستم و چه کسی می خواهد موقع پیری عصا کش شما شود می گفتند به چوب خشک تکیه کنیم بهتر از این است به پسر ناخلفی مثل تو تکیه کنیم . اه نمی دانی چه عذابی کشیدم و چه حرفها که نشنیدم . اگر این وقایع را به تو می گفتم حتما مرا از خود یم راندی تو بگو نمی راندی ؟ می دانستم عشقم را ذلیل می شمردی و من مجبور بودم همه چیز را از تو پنهان کنم .

- نشان می داد قیافه اش محزون و اندوهگین است . هر چند او با رز رفتار عادی و پیش افتاده از این بحث گذشت در حالیکه در قلب من طوفانی از هیجان برپا شده بود از شنیدن ماجرای تلخ و بدفرجام زندیگ او دلم ریش ریش شد . دلم سوخت از یانکه او چنین زندگی فلاکت باری داشته و محبت پدر و مادر را نچشیده و حالا من هم می خواستم با تمام نفرت او را زا درگاهم برانم از جایش برخاست و روی بستر پایین پایم نشست . نیشخند شینت امیزی زد و شاخه گل را به دستم داد گل را گرفتم و به چشمانش نگاه کردم . هنوز چقدر برایم نگاهش و یان صورت زیبا بود شاهزاده قلابی باز در دلم راه پیدا کرد . به رویش لبخند زدم و او خم شد و پیشانیم را بوسید و خود را گم کردم . افسونش جادویم کرد . بوسه شا کار خود را کرد و من مثل سگ دست اموزی که در برابر صاحبش واق واق می کند در برابر او تسلیم شدم . دستش را گرفتم و با حزن گفتم :

- پس تو شازده نیستی شمس ؟

- چشمانش را خمار کرد و از گوشه چشم گفت : اگر پدرم شاه نباشد تو دیگر مرا دوست نخواهی داشت ؟ وقتی من شاهزاده نباشم دیگر دخل ادم نیستم ؟ تو دیگر مرا دوسن نخواهی داشت ؟

دستپاچه شدم . با محبت به دیدگانم نگریست .

- وای وای نه این.ری فکر نکنی ها ... عشق که یان چیزها سرش نمی شود . تو هر چه باشی برای من عزیز ی مثل قبل . شاید هم عزیز تر زا قبل . گور پدر شاهزاده ها .

لبخند زضایت بخشی بر لبانش ظاهر شد و من زا ذوق و لبخند ملیحش گل سرخ را در دستم پر پر کردم و او گفت : خیلی لاغر شدی پروین ؟

از دست تو .

- می دانم می دانم برای من است خوب من . یم دانی حاضری همه چیزم را به خارم فدا کنی من هم تو را دوست دارم .

همه چیز تمام شد . به خار عشق و علاقه ام به قضیه فیصله دادم او چیزی نگفتم و او را کوچک و خوار نکردم و او خوب می دانست همه این گذشت و چشم پوشی ها بخار او بود و عشقش که مثل علف هرزی که در ول این یک سال بیش از حد در درونم ریشه دوانده بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز فصلی دیگر باز دوباره حال خود را یافتم . حس می کردم می توانم راحت نفس بکشم . زندگی روال عادی دارد . باز دختری شاد باز دیوانه و پرواز تا اوج رویاهایم .

مجددا رفت و امدش به خانه ما باز شد . باز وکیل من باقی ماند با همان عزت . با این تفاوت که قبل از این حادثه عشق شدید من توام با احترام خاصی بود ولی وقتی از جایگاه او الاع یافتم وقتی از وضع خانوادگی او اگاه شدم این احترام خاص شکسته شد . رفتار پدرم و شمس بعد از ان واقعه کمی سنگین شده بود دیگر شبها به گفتگو نمی نشستند . یا شرم و خجالت شمس ببود که زا او کناره می گرفت یا اینکه پدرم دیگر به او اعتنایی نداشت .

ده بیست روزی از این جریان گذشت . کم کم حالم بهتر شد ورم پایم تا حدودی خوابید . همانور خشم و نفرتم نسبت به او فروکش کرد . سعی کردم باز او را به عنوان شاهزاده خیالم نگاه کنم و به خود بقبولانم که جلال و شکوهش هنوز باقی است .

در ول مدتی که مریض بودم عمه فرنگیس چند بار به خانه ما امده و ما را به خانه اش دعوت کرده بود ولی به خاطر حال بدم پدرم گفته بود باشد برای بعد از خوب شدن حال پروین .

یک شب پدرم گفت برای بهتر شدن حال پروین خوب است دعوت ابجی فرنگیس را قبول کنیم . روز بعد قرار شد به خانه عمه فرنگیس برویم ولی برای پدرم کار فوری پیش امد ه بود کهخبر داد شما بروید من بعد زا اتمام کار در سفارتخانه طرفهای عصر خواهم امد . همان روز بعد زا ناهار سوار اتو مبیلی شدیم که چند روزی بود پدرم برای مادرم خریده بود و هر دو بدون پدرم به رف خانه عمه فرنگیس راه افتادیم . مادرم اهسته رانندگی می کرد . با اینکه خیابانها خلوت و تک و توکی اتو مبیل در رفت و امد بودند مادرم جانب احتیاط را داشت ا چند خیابان که دو رفش را درختهای چنار و بید مجنون احاه کرده بودند گذشتیم . و به مقصد رسیدیم . به محض ورود ما به خانه عمه فرنگیس . خاتون و کلفت ها به استقبال امدند . عمه فرنگیس کهپشت پنجره ایستادهبود نگاهی به بیرون انداخت و دستی تکان داد و به سرعت به حیاط امد .

- خوش امدید . صفا اوردید . بفرمایید زن داداش . افتاب از کدام سو در امده که شما امروز یادی از ما کردید .

- مادرم خندید و گفت : اختیار دارید و ماهمیشه به یاد شما هستیم . کم سعادتی از ماست که باعث می شود کمتر شما را ببینیم .

- عمه فرنگیس نیشش را باز کرد . اختیار دارید ما افتخار نداشتیم . تو چطوری خانم کارها خوب پیش می رود ؟

- ای خوبه بد نیست .

- خب شکر خدا .

- عمه فرنگیس دستش را به عنوان تعارف دراز کرد و گفت : بفرمایید بفرمایید . سر افراز فرمودید .

پله ها را گرفتیم و بالا رفتیم . عمه فرنگیس خودش جلو می رفت و ما را راهنمایی می کرد . چادر نماز گل قرمزی به سر داشت که با حرکت سرد باد تکان می خورد . کنار پنجدری ایستاد و گفت :

- یک لحظه صبر کنید کاراموزها دارند وسایلشان را جمع می کنند .

عمه فرنگیس مربی خیاطی بود و چند تا زا دخترهای خانواده های سرشناس نزد او کاراموزی می کردند . کار اموزها از پنجدری بیرون امدند و بعد از احوالپرسی کوتاه خداحافظی کردند .

- خوش امدید . خداحافظ . به امان خدا .

- عمه فرنگیس رو به اخرین دختری که از همه جوانتر بود گفت : انسی جان یادت نرود رنگ پارچه سفید باشد با گلهای ریز .

- چشم فرنگیس خانم یادم نمی رود .

- چشمت بی بلا ... به سلامت به مادرت سلام برسان .

- حتما خانم جان .

با رفتن انها ما وارد پنجدری شدیم . خرت و پرت های خیاطی وسط اتاق ولو بود عمه فرنگیس با صدای بلند فریاد زد :

- خاتون بیا این خرت و پرت ها را جمع کن .

- بعد زا چند دقیقه اتاق از خرت و پرتها خالی شد .: ترا خدا بفرمایید ... اِه .... چرا خان داداش نیامدند؟

- مادرم شانه ای بالا انداخت و گفت : قبل از ظهر خبر دادند کار مهمی برایم پیش امده ات شما بروید من خودم یم ایم .

- خوب کردید امدید . این مردها همیشه سرشان شلوغ است ادم اگر منتظر مردش باشد به هیچ کاری نمی رسد .

خاتون چای اورد بخار غلیظی از چای داغ بلند بود . با هزار تعارف و بسم ا... و بفرما فنجانهای چای را دستمان داد . بعد زا ان بساط قلیان و اجیل و میوه اوردند عمه فرنگیس قلیان را پیش کشید و نی قلیان را اماده کرد و مشغول پک زدن شد .

- بفرمایید چای سرد می شود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- مادر م فنجان کریستال بزرگ را برداشت و گفت : عروسی خانم افاق خوش گذشت .

عمه فرنگیس سرفه ای کرد و هر چه دود در گلویش انباشته بود بیرون داد .

- جای شما خالی بود زن داداش نمی دانید چه خبر بود قیامت بود .

- دوستان جای ما شازدی تعریف کردند .

- چه عروسی !!هفت شبانه روز ادامه داشت .

- به مباریک !امیدوارم خوشبخت باشند .

اگر سر حرفی را نزد عمه فرنگیس باز می کردی بدون سوال خود شاز الف تا ی اخرش را تعریف ریم کرد و احتیاج به پرسش و پاسخ نبود .

- ان شاءا.. همه عروس و دامادها خوشبخت باشند . ماشا ءا... افاق انگار شهربانو بود . چقدر خوشگل شده بود به ماه شب چهارده می گفت زکی ... زن داداش پروین جان نه اینکه بخواهم از افاق تهریف کنم و برایش بازار گرمی کنم نه بخدا . دختر عین حوری بهشت . یک دسته گل . خلق و خویش برعکس ناهید و فروغ است . یک پارچه خانم است تو دلبرو ست . مادر داماد در اصل زن عموی افاق است . نمی دانید چه وسواسی است . هزار تا دختر دیده . هزار تا در خانه را زدند ولی گفته هیچکدام از این سرمه ها برای درد چشم پسرم خوب نیست . پسرم را خوشبخت نمی کنند . امدند سراغ افاق با اینکه افاق را یم شناختند و زا رفتار و کردارش با خبر بودندپیغام دادند می خواهیم بیایم دختر را ببینم . خان باجی هم قبول کرد ه بود . روز خواستگاری با چه جلال و شکوهی امده بودند . خواهر های داماد هم امده بودند هزار بار سر تا پای افاق را برانداز کردند تنها مانده بود او را وجب کنند . الهی قربان این دختر بروم که اینقدر خانم است . خواستگاریش گذشتن از هفت خان رستم بود تا حالا همچین خواستگاری ندیده بودم . اینقدر وسواسی . برای انکه صبر عروس خانم را امتحان کنند موقع مراسم چای . مادر داماد هزار تا بهانه اورد یکبار گفت چای پررنگه . افاق چای را عوض کرد . دوباره گفت کم رنگه . بیچاره دوباره چای را عوض کرد بدون هیچ اعتراضی این بار گفت سر فنجان خیلی خالی است . دفعه اخری که خواسته بود چای را عوض کند دست او را گرفت و گفت هزار ماشا ء ا.... عجب دختری . پنجه افتاب !! این همان سرمه ای که باید پای چشم پسرم بنشیند . هنوز افاق و خان باجی جواب بله را نداده . مادر داماد انگشتری داخل انگشت افاق کرد و گفت عقد پسر عمو و دختر عمو توی اسمانها بسته شده است . خوشبخت باشید چه انگشتری !.... نگینش برلیان بود . این انگشتر از مادربزرگ این خانم به ارث رسیده بود . توی هیچ یک از زرگری های تهران نتوانستند روی ان قیمت بگذارند انقدر سنگین بود که روی دستش سنگینی می کرد . مجبور شد انگشتر را از انگشتش در اورد و به خان باجی بدهد . خان باجی وقتی دید دخترش به دهان انها مزه امده و دختر شرا پسندیده اند کوتاه نیامد پیغام داد . دختر نمی دیهمو به یان و انش نمی دیهیم . به راه دورش نیم دیهم . به راه دورش نیم دهیم . اوه چه منتی بر سر انها گذاشت ولی باز انها دست بردار نبودند . دو سه ماه امدند و رفتند کلی طلا برایش فرستاند از این طرف خاتون را می دیدند و از طرف دیگر مرا . تا بدانند مزه دختر خان باجی و صولت چیست ؟

عاقبت خان باجی و صولت دهانشان قفل شد و راضی شدند . دیگر اعتراضی نکردند و گفتند البته امروز ه کمتر جوانی به این خوبی پیدا می ود اما مهلت بدهید فکر کنیم و ببینیم حرف افاق چیه . اگر نظر ما باشد تسلیمیم . افاق هم گفته هر چه بزرگترها صلاح بدانند نیم دانید زن داداش ! زن داداش سر مهر بران انقدر مهریه زیاد بود که دهان همه ا زحیرت واماند . مادر داماد شب عروسی همینطور سکه طلا پخش می کرد . چه شبی بود . چه اقبال بلندی الحق افاق لیاقت اینهمه خوبی را داشت از بسکه این دختر باوقار و با متانت است .

من و مادرم گهگاهی بین حرفهای عمه فرنگیس برای تاکید و خوشحال شدن سری تکان می دادیم .و او چنان با اب و تاب حرف یم زد و با حرکات دست و سر و صورت بازی می کرد که فکر یم کردی خودت انجا هستی و همه چیز را به چشم خود دیده ای .

تعریف و تمجید عمه فرنگیس از مراسم خواستگاری افاق مثل لقمه نجویده در گلویم گیر کرد چقدر بدشانس بودم مردم عروسشان را روی سر می گذارند حلوا حلوا یم کنند من بدبخت برای یک دیدار کوچک این هم به ور غیر منتظره از همان اول کتک بخورم . تقصیر خودم بود به قول پدرم هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالا حکایت من بود ته دلم حسرت را حس می کردم . از اینکه افاق همچین خواهانی داشته است و شوهرش رسم و رسم دار است . از اینکه انتخاب به جا و عالی داشته وا رفتم . خاری در دلم خلید . هر دو نوه بزرگ اقا بزرگ بودیم ولی او چه وضعی داشت من چه وضعی !اینور که عمه فرنگیس پیش ما نشست و از خوبی و بدیهای انها گفت . پس فردا که من هم با شمس ازدواج می کردم تکلیفم مشخص بود همه تیر و طایفه پدرم می نشستند به پچ پچ کردن و نیشخند زدن . بله که دختر مسعود خان با ان همه مال و منال با ان همه ارث و میراث با یک وکیل بی سر و پا ازدواج کرد ه است که نه خانواده دارد نه مقام نه مالی . فقط تحصیل کرده است . پروین دلش را به چی این پسره خوش کرده به چشم و ابرویش ؟ پروین خانم مجنون شده است . پروین خانم فلان و بهمان به یاد اینده و حرفهای بی ارزش دیگران مور مورم شد .

یک لحظه احساس کردم که مرا صدا یم زنند عمه فرنگیس بود که حالا دستهایش روی شانه هایم بود .

- پروین چرا ساکتی ؟ تو فکری .

- به خود امدم تبسمی به لب اوردم و گفتم : چیزی نیست دلم پیش حرفهای شماست می گفتید .

- اره می گفتم .

بر خود لعنت فرستادم که اگر سرم را می زدند دلم پیش شمس بود و اگر دمم را می زدند باز هم دلم پیش شمس بود این مردها تمام هوش و حواس مرا دزدیده بود . خیالش راحتم نمی گذاشت . دیوانه اش شده بودم برای اینکه از حال و هوای شمس بیرون بیایم و ذهنم برای چند دقیقه از فکر و اسایش داشته بادش مشتی اجیل برداشتم و مشغول خوردن شدم . مادرم پرسید :اصل حال خان باجی چطور است ؟

عمه فرنگیس قری به گردن داد و کمی شانه هایش را چپ و راست کرد و گفت :خوبه .. خوب خدا را شکر فعلا کبکش خروس می خواند .

سپس سرش را کمی جلوتر اورد طوری که غیر از من و مادرم کس دیگری حرفش را نشنود و در صورتی که کسی جز ما در پنجدری نبود گفت :

- اخه قرار است برای صولت خان زن بگیریم .

- مادرم گفت :اِه ....به مبارکی همیشه به شادی باشند کی به سلامتی .

- عمه فرنگیس با لحن مسرت امیز جواب داد : کی و چه موقع اش را نیم دانم . خان باجی چند نف را زیر سر گرفته .دختر اقای وثوق الدوله . دختر اقای میرزا ولی خان . خیلی ها را رفته دیده . ولی فکر می کنم هیچ کدام باب دندان خان باجی نباشند . خان باجی عروسی می خواهد عین پنجه افتاب کدبانو . باادب خانواده دار . و رویش را هم افتاب ندیده باشند .

- از حرفهای عمه فرنگیس خنده ام گرفت .

- به چه یم خندی عمه . به حرف من یم خندی ؟

- وای ببخشید عمه . اخه چه دختری رویش را افتاب ندیده باشد .

- انگار به او برخورد . دهن کجی کرد و گفت : زیادند دخترهای خوب و مومن . با اصل و نسب .نمونه اش همین افاق خودمان چهره اش را یک مرد نامحرم ندیده است . شب قبل از عقدکنان داماد خواسته بود قیافه اش را ببیند .افاق گفته بود من همان هستم که بچگی بودم هر وقت به هم محرم شدیم می تواین قیافه مرا ببینی . بالاخره با اجاه خان باجی و به اصرار مادر داماد قبل از عقد برای یک لحظه پیچه اش را بالا زده بود و داماد چهره اش را دیده بود .اخه .... در اعتقادات ما دیدن دختر یک نظر حلال است .

- من که از حرفهای عمه خانم سر در نمی اوردم بعدها فهمیدم منظور عمه از دختر افتاب ندیده چیست . عمه فرنگیس صدایش را پایین اورد انگار از موضوع مهمی صحبت کند مجددا ادامه داد :

- همین انسی را دیدید شاگردم را می گویم . همسایه دیوار به دیوار ما هستند نزدیک به سی سال است ساکن این محل هستند اگر چه دختر از خانواده شازده ها نیست ولی زا خانواده محترم و متشخصی هستند توی محل سرشناسند .

- بله بله .

- حایی درز نکند ها .... به خان باجی گفتم دختر مقبولی است هر شرایطی که شما یم خواهید انها دارند . خیلی تو روضه ها و تو فامیل دور و نزدیک دنبال دختر می گشت . ولی هیچکدام باب دندانش نبود . انسی را به او معرفی کردم . خان باجی یک رو زبدون اطلاع امد انسی را دید . خوشش امد او هم تایید کرد دختر مقبولی است . با مادر انسی صحبت کردم انگار از خدایشان بود گفتند بفرمایید قدمتان رو یچشم . انسی کنیز شماست . هنوز خبری نشده حاضر ند دخترشان را بدون هیچ چشمداشتی به عقد صولت در اوردند .

سپس بالحنی که به دلسردی شباهت داشته باشد گفت : ولی صولت خان بهانه می اورد می گوید دختره هنوز بچه است نازنازی است . به درد خاله بازی می خورد من زنی می خواهم که حداقل بتواندغیر از خانه داری مدیریت داشته باشد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پرسیدم : مگر چند سال دارد ؟

- عمه فرنگیس کمی تامل کرد لبی ورچید و گفت : راستش را بخواهید نیم دانم چند سال دارد شاید دوازده سال یا بیشتر سالش باشد .

- من و مادرم همزمان زا روی تعجب گفتیم : ده سال !!

- در حیرت ماندیم در ان زمان با سطح فکری پایینی در مورد ازدواج دختران وجود داشت زیاد جای تعجب نبود ولی سن و سال این دختر خانم که برای صولت در نظر گرفته بودند خیلی پایین بود . عمه فرنگیس که تعجب ما را دید دستی در هوا تکان داد و گفت :

- اینکه چیز مهمی نیست و من خودم نه ساله بودم شوهر کردم . همین خان باجی هشت سال داشت هیچ اتفاقی هم نیفتاد . به نظر من دختر هر چه زودتر باید شوهر کند . دختر مسئولیت دارد . چه معنی داره دختر توی خانه بماند ولی یک لحظه انگار به یاد من افتاد که هنوز ازدواج نکرده بودم با ان سن زیاد م حالا دیگر ترشیده بودم یکه خورد وباز حرف خودش را زد بدون رودر بایستی سپس نگاهی به من انداخت و گفت :

- پروین جان یک وقت به شما برنخورد دور از شما شما که وضعتان فرق می کند . دخترهای پانزده سال به بالا دیگر ترشیده اند .

- مادرم از حرف او زیر لبی خندید . پوزخندی زدم و گفتم : خواهش می کنم عمه جان حرفتان را بزنید راحت باشید .

عمه فرنگیس یک ریز حرف یم زد . چانه اش خسته نمی شد . مثل اینکه تخم مرغ به چانه اش بسته بودند . جای شکرش باقی بود اگر حرف می زد و چانه اش گرم بود نمامی و غمازی نمی کرد . بد این و ان را نمی گفت .

دم دمای غروب بود پدرم به خانه عمه فرنگیس امد با یک نظر می توانستی از چهره اش بفهمی خوشحال است . عمه فرنگیس دستور داد برای پدرم دوغ بیاوردند . لیلا خاتون زنی کوتاه و خپله اما مثل قرقره تند و تیز به کارهای عمه فرنگیس می رسید . دستورها را زا او می گرفت و به کلفتها یم داد به قول معروف نوکری نوکری داشت . در خانه عمه فرنگیس غیر از خاتون . طباخ . باغبان و سورچی سه کلفت دیگر نیز مشغول خدمت بودند .

دوغ داخل تنگ بلوری بود . عمه فرنگیس بلند شد و سینی نقره را از خاتون گرفت و به خاتون اجازه مرخصی داد . خاتون زا پنجدری بیرون رفت . پرسیدم :

- پاپا امروز داخل سفارتخانه چه خبر بود؟ معلومه خبر خوبی بوده که اینهمه خوشحالی .

- پدرم روی پشتی که نشسته بود تکانی خورد و گفت : خیلی خبرها .

هنوز حرف پدرم شروع نشده بود که عمه فرنگیس پیاله چینی نسبتا کوچکی از داخل سینی برداشت و دوغ را داخل ان ریخت و پایین پای پدرم زانو زد و در حالیه پیاله را دست پدرم می داد گفت :

- عمه جان دندان به جگر بگذار اقاجانت گلویی تازه کند عرق به تنش خشک شود بعدا سوال کن می ترسی اقاجانت فرار کند ؟

- پدرم لبخندی زد و گفت : قربان دستت خواهر .

و پیاله حاوی دوغ را گرفت بی درنگ تا ته پیاله نوشید . عمه فرنگیس تنگ را نزدیک کرد و گفت : بریزم ؟

پدرم دست بالا برد و جواب داد : نه قربان خواهر .

بعد دستی زیر لبش کشید و اثر دوغ را پاک کرد و گفت : بله چی می گفتم .

جلو پریدم :بالاخره توی سفارت چه خبر بود ؟

- اهان امروز داخل سفارتخانه خبرهایی بود اخرقرار است عهدنامه مهمی امضا شود من ماموریت دارم بع فرانسه بروم و اوضاع را بررسی کنم .

با شنیدن این خبر برق از چشمای من و مادرم پرید . مادرم چند سالی می شد که وطن مادریش را ندیده بود و حالا با شنیدن این سخن لکنت زبان گرفته بود .

- کی .... چه ... موقع می روید ؟

- پدرم خندید و گفت : درست یک ماه دیگر . در ضمن قرار است این سفر و ماموریت همراه خانواده باشد .

- با این خبر خوشحال کننده تا اخر شب قرار نداشتم . تا یک ماه دیگر عازم فرانسه بودیم . وقتی کوچک بودم برای یک بار به فرانسه رفته بودم ولی چیززیادی به یاد نداشتم .

- اخر شب عمه فرنگیس توی دو اتاق گوشواره پنجدری کرسی گذاشت و من عمه فرنگیس یک اتاق و مادرم و پدرم در اتاق دیگر .

- توی اتاق کنار عمه فرنگیس دراز کشیدم و لحاف کرسی را تا گردن بالا بردم . از یک طرف خوشحال که عازم فرنگ هستیم . از طرف دیگر دمق از تعریفهای عمه فرنگیس از افاق و خانواده شوهرش . از یانکه خانواده خوبی هستند. مادرش چه خانم نازنینی است با گرفتن چنین عروسی با دمش گردو می شکند . برای بله گرفتن به عروسشان انتگشتر نگین الماس داده . شب عروسی چه باغهایی به عنوان چشم روشنی به نام افاق کردند حرصم را درمی اورد .افکارم را مشغول یم کرد . چراغ لاله هیا دور صفوی بالای سرم روشن بود و نور کمرنگش روی شیشه رنگی پنجره قدی اتاق سایه افکنده بود . چکار می توانستم بکنم . ایا باید به درد عشق خود میمردم ؟ یا مثل خشت گل لگد مالش می کردم ؟ چگونه یم توانستم این دیوار بلند فاصله را که چون دیوار عظیم چین بود از یمان بردارم ؟ این زا بخت و اقبال بد من بود که شمس یک ادم بی نام و نشان باشد و هیچ شهرتی نداشته باشد . مستاصل به دنبال چارهای می گشتم . باید راهی وجود داشته باشد که بتوانم شمس را اسم و رسم دارکنم . زا فکرهایم تعجب می کردم از عشق و علاقه ای که نسبت به شمس داشتم حاضر بودم خود را فدای ان نگاه های وسوسه انگیزش کنم . تمام ثروتم را انچه دارم . انچه از من ارث رسیده بود بخاطرش برای یک لبخند کوچکش به پایش بریزم . ان چهره مردانه از همه مهتر او کسی بود که به من اعتقاد داده بود . برا ی اینکه او همیشه در کنارم بماند دنبال چاره ای بودم .

ناگهان شیطان وسوسه ام کرد زا جا بلند شدم و زیر کرسی نشستم به یاد باغ عروس افتادم باغی که صولت خواهانش بود و حاضر بود مایه زیادی برایش بگذارد . باغ نگو !یک دشت بگو . از بزرگی سر و ته نداشت . حدود چند هکتار ش فقط زیر کشت درختهای انار بود . غیر از ضلعهای جنوبی و غربی باغ که هر کدام بحثی جدا داشت . ضلع شرقی ان مثل یک تکه جواهر ارزش داشت . چشمه های خود جوش داشت . اب فراوانی برای ابیاری داشت . فکر کردم اگر ان را به نام شمس کنم دارای مال و اموالی می وشد . دیگر خانواده اقا بزرگ نمی توانستند به شمس و نداریش خرده بگیرند . فکرم را تحسین کردم . باغ عروس می توانست جای تمام چشم ر.وشنی هایی را که به افاق داده بودند بگیرد . در ان موقع انقدر احمق بودم که گمان نمی بردم شاید این کار به ضررر خودم تمام شود . فقط به هوسم فکر می کردم . اه . عشق شمس تالابی پر لجن بود که من تا گلو در ان فرو رفته بودم . و هر چه دست و پا می زدم . هر چه یم خواستم خود را بیرون کشم انگار فشار عظیمی مرا به پایین می فرستاد. و بیشتر فرو یم رفتم . بدون او ماهی بودم که از اب بیرونپریده باشد و حیات برایش غیر ممکن باشد .

عمه فرنگیس با صدای ارام گفت : پروین بیداری عمه ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- بله .

- خوابت نمی برد ؟

- به طرف او چرخیدم و گفتم :عمه جان چرا نام باغی که در صدر اباد است عروس گذاشته اند ؟علتی خاص دارد چرا چشم صولت به یان باغ است و اصرار دارد هر طور شده ان را به دست بیاورد ؟

عمه فرنگیس به رف من غلتید و دستش را زیر لحاف بیرون اورد و گفت : یادش بخیر اقا بزرگ نام باغ را به خاطر مادر خان باجی و پدرت عوض کرد اولش نام باغ " صدر اباد " بود این باغ از چند قرن پیش از پدر به پسر به ارث رسیده . می گویند خود اجداد ما این باغ را تبدیل به بهشتی زیبا کرده اند . اول زمینی خشک و خالی بوده . اقا بزرگ باغ را خیلی دوست داشت وقتی با مادر بزرگت ازدواج کرد از بس این خانم خوشگل و متشخص بوده نام باغ را عوض کرد و به احترام این خانم عروس گذاشت . من که او را ندیدم ولی می گویند در کمال و جمال از بهترین ها بود ه است . ادیب و شاعر بوده است . ازارش به یک مورچه نیم رسید . بعد زا فوت خانم بزرگ " مهدالملوک " اقا بزرگ از غم و غصه زیاد دستور داد در باغ را ببندند و دورش را حصار و دیوارهای بلند بکشند . هیچ کس حق نداشت به ان باغ برود حتی نگهبان و سرایدار کم کم باغ را ویران و تبدیل به یک جنگل انبوه شد تا اینکه اقا بزرگ با بعد از سالها مادر من افضل الملوک ازدواج می کند . مادرم از وصف و زیبایی باغ چیزهایی شنیده بود تا یانکه یک روز با چند نفر خدم و حشم به باغ عروس سرکشی می کن و بدون اطلاع اقا بزرگ چند روزی انجا یم ماند اقاجان وقتی فهمید مادرم در باغ اطراق کرده است خیلی ناراحت یم شود ولی به اصرار مادرم در باغ دوباره باز می شود . یادم یم اید وقتی بچه بودیم بیشتر روزها که هوا خوب بود وقتمان را توی باغ می گذراندیم تمام عموزاده ها . خاله زاده ها و عمه زاده ها به انجا می امدند . هر روز عصر مادرم وسط باغ تخت یم گذاشت و زنهای فامیل دورش جمع می شدند گپ می زدند و خوش بودند . از میوه های باغ می خوردیم . و ما بچه ها تادلت بخواهد شینت می کردیم و دائم از درختها بالا می رفتیم . وای به حال یکی از کا اگر اسیبی به درختها می رساند فاتحه اش خوانده بود . یک روز صولت شاخه یکی از درختهای انار را شکست تا با ان عصا درست کند . صولت وقیت بچه بود خیلی شر و شور بود . یک جوری دیگران را اذیت و ازار می داد حالا به هر نحوی شده . این بچه رو دست نداشت . همه زا دسشت جان به لب می شدند . الانش را نگاه نکن که اخمالود و گرفته است . اقا بزرگ از دستش امان نداشت . خدا بیامرز همیشه می گفت من از دست این بچه خواب به چشمهایم نمی رود از بس شر است . زمانی که فهمید صولت مرتکب این عمل زشت شده است چوب را از دست او گرفت و محکم به پایش کوبید . عجب روزهایی بود . عمه جان خوش بودیم . مثل حالا نبود که همه زا هم جدا شده اند . و هر کسی ساز خود را می زند . بعد زا مرگ مادر مرحومم دوباره در باغ بسته شد . فقط به خاطر وصیت مادرم قرار شد حداقل یک سرایدار در باغ گمارده شود تا از باغ مراقبت شود که حالا همین حاج علی سرپرستی باغ را به عهده دارد . اقا جان خیلی دوست داشت طبق رسم و رسوم خانوادگی باغ را به نام پدرت کند ولی به خار طرد شدن او و قسمی که خورده بود از یان کار صرف نظر کرد . بالاخره این ارث به یاد ماندنی باید به دست یک نفر لایق و کاردان یم رسید . اقا بزرگ صولت را در نظر گرفت ولی نمی دانم چرا باز تصمیمش عوض شد انگار خطایی از او سر زده بود که اقاجان می خواست تا سر حد جان او را بزند . خطایی که نابخشودنی بود و نوه عزیزدردانه اقاجان از چشمش افتاد هیچ کس موضوع را نفهمید به جز صولت و اقا بزرگ و خان باجی .

خان باجی بعد زا ان موضوع خیلی تلاش کرد و زیر پای اقا بزرگ نشست تا دلش را بدست اورد بلکم باغ را به نام پسرش کند اما موفق نشد اقا بزرگ جلو جمع گفت صولت لیاقت داشتن این باغ را ندارد ولی همه فکر یم کردند اقا بزرگ شوخی می کند اما مساله خیلی جدی بود . وری که رفتار اقا بزرگ نسبت به صولت عوض شده بود بعد ها که کمی از تصمیم خود صرف نرظ کرد و ان خشم عظیم فرو نشست قول داد باغ عروس را به نام عروس صولت کند یعنی وقتی که صولت ازدواجکرد ان را به عنوان چشم روشنی به عروس او هدیه بدهد ویل صولت در ول حیات خدا بیامرز ازدواج نکرد . بعد از مرگش نیز بر همه مستور نبود باغ از ان صولت است ولی همه به وضوح دیدند و شنیدند باغ را به نام تو کرده است .

سپس عمه فرنگیس ابرویی بالا انداخت و اهی کشید و گفت :

- من خیلی به تو حسودیم می شود پروین جان نمی داین با داشتن این باغ خاطرات چند سال را به دوش می کشی .

- لبخندی زدم و گفتم : قابل ندارد . مال خودتان است . هر وقت خواستید می توانید زا حال و هوای باغ استفاده کنید .

اهن شب تا نیمه های شب به بحث گذشت . عمه فرنگیس از دوران طفولیتش می گفت از خانم بزرگ اقا بزرگ و من سراپا گوش بودم کم کم بدون اینکه بفهمم خسته و کسل به اغوش خواب افتادم .

صبح با پچ پچ های عمه فرنگیس و یکی از کلفتهایش بیدار شدم . صبح که نبود نزدیک ظهر بود عمه فرنگیس وقیت دید بیدار شده ام بالای سرم امد .

- صبح بخیر پروین خانم افتاب داره کم کم غروب می کند نمی خواهی از زیر کرسی بیرون بیایی .

- خمیازه ای کشیدم و ادامه داد: دلم نیامد سحر بیدارت کنم تو خواب ناز بودی . نمازت قضا شده یادت باشه بجا بیاوری .

از حرف عمه فرنگیس لبخندی زدم و او گفت : به دین مادرت هستی ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- خمیازه ای کشیدم و ادامه داد: دلم نیامد سحر بیدارت کنم تو خواب ناز بودی . نمازت قضا شده یادت باشه بجا بیاوری .

از حرف عمه فرنگیس لبخندی زدم و او گفت : به دین مادرت هستی ؟

{ص 151-ص 155}

هیچی نگفتم کلفت عمه فرنگیس افتابه و مشربه اورد اب روی دستم ریخت . با کمال رغبت صورتم را شستم . می دانستم عمه فرنگیس صبحانه را خیلی زودتر از اینها خورده اند زا داخل اتاق نگاهی به حیاط انداختم . خاتون توی حیاط کنار تنوری نشسته بود و نان خانگی یم پخت و بوی عطر دلپذیر نان مخلوط با زعفران . کنجد و سیاهدانه تا درون اتاق پر می کشید و سینه پر زا میل خواستن . خاتون چانه های کوچک و بزرگ خمیر را داخل تنور می گذاشت و با سیخی انها را جا به جا یم کرد تا خوب زیر و روی نانها سرخ و اتشی یود . وقیت کار نان پختنش تمام شد . ابی روی تنور ریخت و تنور با دود زیادی شروع به نفس کشیدن کرد . سپس چند تا از ان نانها داغ را داخل سینی گذاشت و به پنجدری اورد . به همراهش سفره صبحانه را چید مشغول خوردن شدم . خاتون قلیان را برای عمه فرنگیس چاق کرد و مدام از نان و کلوچه تعریف یم کرد و اصرارزیادی داشت از کلوچه هایی که دستپخت خودش بود بیشتر بخورم . عمه فرنگیس پکی به قلیان زد و گفت : پدر و مادرت بعد زا صبحانه رفتند خودت که یم دانی .

- در جریان هستم .

کاری با پدر و مادرم نداشتم با دل سیر صبحانه ام را خوردم . خوشمزه بود حق با خاتون بود کلوچه اش واقعا معرکه بود مخصوصا با خشخاش و زعفرانی که روی ان پاشیده بودند .

بعد زا تمام شدن صبحانه زا پنجدری بیرون امدم . با یانکه زا صبح خیلی گذشته بود . خورشید به دلخواهش وس اسمان پشت ابرها به هر سو می رفت . بوی اب پاشی و شست و شوی حیاط به مشام می رسید . از سوی مطبخ بوی هیزم می امد . باخ اماده پختن غذای ظهر بود . به نرده هیا ایوان تکیه دادم و محو تماشای حیاط شدم میان حیاطی وسیع حوضی بزرگ ساخته بودند که چهار دورش کرتهای چهار گوشی قرار داشت و در ان درخت نشانده بودند . اطراف این کرتها را با اجر و خشت فرش کرده بودند ناگهان فکر دیشب مثل جرقه از ذهنم گذشت باید با پدرم مشورت می کردم . یم دانستم پدرم به خار عشق و علاقه ام نسبت به شمس از یان نظر استقبال خواهد کرد . لبخندی زا ریو تحسین زدم و به پنجدری رفتم .

عمه فرنگیس چند تکه پارچه رنگ و وارنگ روی زمین ولو کرده و روی ان خم شده بود . صدای تق تق هیزم ها که در پیش بخاری به هوا می پریدند به گوش می رسید . نزد عمه فرنگیس نشستم . و به دیت نازپرورده و خوش تراش او که پارچه ها را به بازی گرفته بود خیره شدم . چه با ظرافت با پارچه بازی می کرد از داخل قوطی نخ و سوزنی برداشت نخ را با دهان خیس کرد . با دندان باریک و نازک کرد . سعی کرد نخ را وارد دندان کند . انقدر نخ پس و پیششد تا بالاخره داخل سوزن رفت . عمه فرنگیس زیر چشمی نگاهی به من انداخت که تمام حواسم جمع نخ و سوزن بود .

- پروین اگر سوالی بپرسم ناراحت نمی شوی ؟

- شانه بالا انداختم و جواب دادم : بپرسید .

نمی دانستم درباره چه یم خواهد بپرسد . حتما در مورد فلان باغ یا زمین بود با یک مکث طولانی در حالی که سوزن را به گوشت پارچه فرو برده بود خیره در چشمهایم گفت : البته می خواستم دیشب بپرسم انقدر حرف تیو حرف امد که نشد . پای چشمهایت چی شده /

واماندم . انتظار هر سوالی را داشتم غیر از این سوال . من منی کردم و دستم را روی گونه چپم گذاشتم حدود چند هفته ای از ان حادثه شوم می گذشت اما هنوز اثر لنگه کفش کمی روی گونه ام هویدا بود ولی دردی نداشت .

- چیز مهمی نیست .

- از من قایم می کنی .

- نه عمه جان

- پس چی ؟

- گیج از کنجکاوی بی موردش گفتم: به درخت خورده ام .

- کجا ؟

- باغ عروس .

- چه ضربه شدیدی بوده . خدا رحم کرده توی چشمهایت نخورده . عمه بیشتر مواظب خودت باش.

- چشم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- عمه فرنگیس دستی روی صورتم کشید و در چشمانم زل زد از چشمانش خواندم یقینا حرفم را باور نکرده است . مدیت طول کشید . تا نگاه بهت زده و کنجکاوش را زا صورتم برداشت . دیگر موضوع را کش نداد . نفس راحتی کشیدم . با نگاه پر نفوذ او چیزی نمانده بود که دلم را بگشایم و هر چه بود و نبود روی دایره بریزم و خود را لو بدهم و تمام ماجرا را برایش تعریف کنم .

- منتظر اتفاقی . موضوعی بودم که بحث عوض ضود که ناگهان خاتون از میان در سرش را تو اورد و طوری موضوع عوض شد .

- خانم بزرگ انسی خانم دختر همسایه دیوار به دیوار تشریف اورده اند .

- عمه فرنگیس ذوق زده قنجی زد و گفت : بگو بفرمایند بالا غریبه اینجا نیست .

سریع پارچه های پیرامونش را جمع کرد و در حالیکه ریز ریز می خندید گفت : کیف کن پروین جان ببین چه تکه ای زیر نظر گرفتم ناز یک تکه ماه یک دسته گل .

سپس دست مرا کشید و به رف پنجره کشاند و گفت : نگاهش کن از هر لحاظ قابل تحسین است دختر برازنده ایست .

از داخا پنجره نگاهی به بیرون انداختم . دختری پوشیده از پله ها بالا امد و کنار پنجدری ظاهر شد . ارسی ها را به دقت از پا در اورد و خاتون ارسی ها را کنار در جفت کرد وقتی انسی با ان چادر تازه دوخته اش که معلوم بود دوخت خودش است وارد شد عمه فرنگیس به استقبالش رفت و پیشانی دخترک را بوسید . دخترک چادر را از سر برداشت و چون کبکی خرامان که با راه رفتن روی زمین منت می گذارد با تعارف عمه فرنگیس به بالای پنجدری امد . مودبانه و خیلی متین سلام کرد . جواب سلامش را دادم . روی پشتی نشست . شلیته کوتاه و چین دارش دوری زد و گردش خیمه زد . چارقد وال سفیدش را که تا وسط پیشانی اش پیش اورده بود و موهای پر کلاغی و فرق سرش نمایان بود با سنجاق گل سوسنی در زیر گلو محکم کرده بود . تکه ای از موهایش را به زور لعاب کتیرا و گل تبریزی روی پیشانی پیچ داده بود و دو رف گوشش دسته موی حلقه زده عین دم کژدم از چارقد بیرون زده بود با یانکه خیلی وقت بود که دیگر زنها خودرا مثل دوره قاجاری نمی اراستند ولی تمام اراستن او شبیه یک زن اصیل قاجاری بود . زیبا بود تعجب کردم انطور که عمه فرنگیس می گفت این رعنای طناز دوازده سال بیشتر نداشت ولی به هیکل درشتش نمی خورد . حق با عمه فرنگیس بود نیم شد تشخیص داد که یان دختر چند ساله است صورت گرد و تپلی داشت مثل شیر سفید چشمهای کشیده اش انگار اهوی معصوم بود که زیر بار طنازی تاب نداشت . عمه فرنگیس خندید و رو بهخ دخترک زیبا و جوان کرد و گفت : حال ایران خانم چطور است ؟

دخترک خوشگل قری به سر و گردن داد و لبخند شیرینی زد انگار شرم داشت سرش را بلند کند و در چشمهای عمه فرنگیس نگاه کند یا اینکه برای عمه فرنگیس ناز می کرد .

- خوب هستند سلام خدمتتان عرض کردند گفتند دستتان را ببوسم .

- سلامت باشند .

لبخند زدم چه زبان شیرینی داشت . همیچن حرف می زد که گویی زن هفتاد ساله ای در پیش رویت نشسته و با تو خوش بش می کند .

سماور نقره ای گوشه پنجدری روی میز قرار داشت و بخار ابی که زا ان بر یم خاست توی اتاق یم دوید . قوری گل سرخ رویش بود و بوی چای تازه دم ددر پنجدری پیچیده بود . خاتون تند تیز امد نشست پای سماور . قوری گل سرخی را به دست گرفت و فنجان ها را پر زا چای کرد . سینی چای را دور گرداند . نیم توانستم نگاه زا صورت عروسکیش بردارم . دختری محجوب با قیافه ای محبوب که اصالت زا ان یم بارید . هر چه بیشتر به این دختر جوان نگاه می کردم بیشتر محاسنش نمایان می گشت قیافه خاصی داشت یک الهه شرقی .

عمه فرنگیس وقیت بهت و حیرت مرا دید . دستی به من زد و بلند بلند گفت :

- انسی جان یکی از بهترین و باهوشترین شاگردهای من هستند .

به خود امدم و نگاهم را زا او گرفتم . سری تکان دادم و گفتم :

بله بله خب معلوم است انسی خانم هزار ماشاءا... هم خوشگل هستند هم هنرمند و با سلیقه .

دخترک خوشگل لبخندی زد و تا بنا گوش سرخ شد باز قری به سر و گردن کوتاهش داد و گفت : چشمهایتان قشنگ است خانم نظر لطف شماست . شما هم خوشگل و مقبول هستید ؟

عمه فرنگیس قهقهه خندید و گفت : پروین السادات برادرزاده ام هستند .

دخترک بادی به غبغب انداخت و گفت : مشتاق دیدار بودیم البته دختر اقا مسعود خان دیگه ؟

- بله دختر خان داداشم .

- سپس رو به من کرد و ادامه داد :

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- وصف شما را زا فرنگیس خانم شنیده بودم خیلی مشتاق بودم شما را ببینم با اینکه شما را ندیده بودم . احوال شما را از خانم می پرسیدم .

حالا دیگر چشمانم می خواست از حدقه بیرون بزند . عجب زبانی داشت . مار را از سوراخ بیرون می کشید . اب دهانم را به زحمت قورت دادم و ماندم چه به او بگویم بیخود نبود عمه خانم او را پسندیده بود و دم به تله شا داده بود . واقعا خانم بود با یانکه سن و سال کمی داشت ولی بخوبی می توانست گلیمش را از اب بیرون بکشد . به خود گفتم نگاه کن نصف سن تو را دارد ببین چطور توانسته بازار گرمی کند و توجه عمه خانم و عمه فرنگیس را با ان همه الاف و الوف جذب کند ولی تو چی ؟ چسبیدی به ادیم که هیچ ندارد . اصالت ندارد . اگر هم داشته باشد نزدیکترین کسانش او را قبول ندارند .

انسی پارچه صورتی را از درون بقچه یا بیرون اورد و با عمه فرنگیس مشغول گفتگو شد عمه او را راهنمایی یم کرد و او هر از گاه سری به نشانه فهمیدن تکان می داد .

موقع رفتن تا دم پنجدری او را مشایعت کردیم . دخترک در حالی که چادرش را بر سر می انداخت و پیچه توری اش را پایین یم زد مرتب می گفت :

- قربان قرمتان زحمت نکشید خسته می شوید . تشریف نیاورید ببخشید مزاحم شدم .

- اخر سر وقیت ارسی را به پا کرد گفت : پروین خانم خوش به حالتان .

- چرا انسی خانم ؟

- ابرویی بالا و پایین انداخت و گفت : واقعا عمه خوبی دارید هنرمند است .

حرصم گرفت از چابلوسی اش بدم امد بند انگشتی چه شیرینی زبانی می کرد . فکر یم کرد الان پاسفره عقد نشسته است و می خواهد جواب بله را بدهد که اینچنین چاپلوسی می کرد . لبخندی از سر تمسخر زدم و گفتم : بله دیگر . شما هم خوب توانسته اید فیض ببرید .

عمه فرنگیس لبی به دندان گزید و زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گفت : انسی جان به مادرتان سلام برسانید .

- حتما حتما به روی چشم بزرگی شما را می رسانم .

- وخداحافظی کرد و رفت گفتم : وای چه زود خود را دم خور یم کند . چه شیرین زباین می کند . فکر می کند الان پای سفره عقد نشسته است .

- حسودیت می شود عمه جان .

- وا.... برای اینکه انسی می خواهد زن صولت شود .

- عمه جان حرفهایی می زین من بخواهم بخاطر صولت حسودی کنم صد سال سیاه مگر ادم قحطی است . خدا نکند . او مثل مترسک سر خرمن می ماند . من حاضرم هر قیمتی به سرم بیاید ولی این بلا به سرم نیاید .

- وا.... جوان به یان خوبی . خیلی از خانواده ها برای اینکه صولت دامادشان شود . سر و دست می شکنند . هیچ وقت این جوری حرف نزن . خوب این حرف را تو گوشت کن بلایی را که نخواسته باشی همیشه سرت یم اید .

- حرفش را قطع کردم .

- خدا نکند پسر عمه عزیز ما همچین اش دهن سوزی نیست ها . انقدر می گردم دنیا را زیرو رو یم کنم تا انچه می خواهم پیدا کنم .

عمه فرنگیس لبخندی زد و گفت : خدا حفظش کند . من که از خدام عمه . پروین السادات دختر اقا مسعود خان صدر صفوی لایق بهترین هاست ! من هم اگر جای تو بودم و چنین موقعیت و ثروتی داشتم از پسر شاه کمتر قبول نمی کردم . هر چی باشه الان یکی از خانمهای متمول شهر هستی .

جمله اخر او مثل پتک خورد توی سرم "پسر شاه " چه عذاب اور بود صفات شمس که اگر کسی می فهمید با یان جلال و شوکت و به قول عمه فرنگیس یکی از خانم های متمول شهر . دیوانه شمس هستم کسی که دارای هیچ نبود مرا به بار تمسخر یم گرفتند . حرف عمه فرنگیس درست بود من هم کمتر از انسی نبودم شاید بدتر از او . او اگر چاپلوسی می کرد و برای جلب توجه بازار گرمی می کرد . من نیز حاضر نبودم او را رها کنم . کسی که زا هر نظر از من پایین تر بود . از لحاظ ثروت و فرهنگ و خانواده تنها تشابه بین من و او عقایدمان بود و تبلیغاتی که از طرف او انجام می شد و من همراهش بودم .

بعد زا ظهر پدر و مادرم به خانه عمه فرنگیس برگشتند مقدمات سفر اماده بود . مادرم زا خوشحالی و از اینکه به زادگاهش می رود در پوستش نمی گنجید . مادرم سرش شلوغ بود و ارام و قرار نداشت . انوری که پدرم تعریف یم کرد قرار بود با ترن مسافرت کنیم از تهران به ترکیه و زا ترکیه به فرانسه . چقدر خوش می گذشت با خودم حساب کردم حتما پدرم شمس را نیز در برنامه این سفر گنجانده . خوشحال بودم حداقل شمس چند سالی در انگلیس و فرنگ دیده است .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهار روز بعد وقت غروب برف سنگینی امده بود پشت پنجره به اندازه یک وجب دست برف به جای مانده بود که شمس به خانه ما امد . گونه هایش از شدت سرما یخ زده و سرخ شده بود . نوک بینی اش برق می زد . کلاه پوستی روسی روی سرش را تا گوشها پایین کشیده بود . برف روی شانه هایش نشسته بود . جلو رفتم به یاد حرفهای عمه فرنگیس افتادم که گته بود من اگر جای تو بودم و چنین موقعیتی داشتم کمتر ازپسر شاه قبول نمی کردم . به یا انسی افتادم که چگونه خود شیرینی می کرد و احساسی که نسبت به او داشتم .حالا من و شمس . خواستم او را زیر ذره بین قرار دهم ولی در توانم نبود بدون انکه بخواهم بی اراده از جمال او لبخند بر لبم نشست . اتش ملایم نگاهش چون خنجری در چشمانم نشست و زا تمام تفکرات معقول دست کشیدم . دست به سویم دراز کرد و گفت :

- پروین در این چند رو خیلی دلم برایت تنگ شده بود .

حالا دیگر همه جیز از یادم رفت از خود بیخود شدم دستهایش را گرفتم و گفتم :من هم همینطور .

چقدر این مرد در نزد من نازنین بود . چقدر تبسمش خواستنی و دلنشین بود . هنوز بعد زا اینهمه مدت تا صدایش را یم شنیدم قلبم از شدت هیجان متلاشی می شد و دست و پایم همان لرزش اولین برخورد را داشت . دست بردم و برفهای روی شا نه هایش را پاک کردم . بینی اش را بالا کشید و گفت : نمی خواهی تعارف کنی .

- اه چرا بیا تو .

حنیفه را صدا زدم تا بایش چای داغ بیاورد . توی تالار او روی مبل قرار گرفت و بعد زا چند دقیقه حنیفه با چای داغ وارد شد . فنجان چای را مقابلش گذاشت . فنجان چای را به دست گرفت و نگاهی به تالار انداخت . پرسشجویانه گفت :

- خبریه ؟ اینهمه جنب و جوش برای چیه ؟

- انگشت اشاره را بالا بردم و گفتم : حدس بزن .

- کمی فکر کرد ولی به نتیجه ای نرسید : نمی دانم .

می دانستم اگر بشنود خیال مسافرت داریم خرسند خواهد شد اب دهانم را قورت دادم و بادی به گلو انداختم .

عازم مسافرت هستیم .

یک قورت از چایش را نوشید و گفت : کجا ؟

- فرانسه .

- کی ؟

- تقریبا یک ماه دیگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در همان لحظه چند ضربه ارام به در نواخته شد . مادرم بود شمس خودش را روی مبل جمع و جور کرد و مودبانه تر نشست . دیگر ان لبخندی که تا قبل زا ورود مادرم به لب داشت به لب نداشت . مادرم گفت : حا شما چور است اقای شمس .

شمس سر شرا پایین انداخت و خجالت زده جواب داد : ممنونم خانم زیر سایه شما ملالی نیست . از پروین شنیدم که عازم مسافرت هستید حتما سرتان شلوغ است اگر کمکی از دستم بر یم اید دریغ نکیند هر امری باشد در خدمتم .

- نه متشکرم تمامی کارها را شازدی سر و سامان داده .

سپس مادر عذر خواست از سالن بیرون رفت و او با خیال راحت تا ته فنجان چای را نوشید . تازگی ها شمس از پدر و مادرم کمی کناره یم گرفت یا اینکه تظاهر می کرد البته هیچ وقت در محضر ان دو حرف بیهوده ای نیم زد . الکی شوخی نیم کرد . سعی می کرد خود را متین نشان دهد مثل هر ادم حسابی . ولی این اواخر رفتارش کمی رسمی تر شده بود .

پس از اینکه فنجان چای را روی زمین گذاشت . دستهایش را بهم مالید و گفت : عجب هوا سردیه . از سرما همه دکان ها بسته بودند . خدا رحم کند تا اخر زمستام اگر اینجوری برف بیاید تمام محصولان از سرما خشک می شوند و دوباره اوضاع مملکت بهم یم خورد .

شانه ای بالا انداختم یعنی به ما ربطی ندارد ولی او دو مرتبه درباره اوضاع اقتصادی مملکت حرف می زد . درست نفهمیدم چطور شد که اصلا موضوع ما به سیاست و اقتصاد کشیده شد . اخر سر که از حرفهای سیاسی و اقتصادی او خسته شده بودم . گفتم :

- شمس نظرت را درباره اقتصاد و سیاست نیم دانم ولی شخصا از سیاست خوشم نمی اید ادم خوابش می برد .

- خنده ای تحویلم داد . بله هرکس عقیده ای دارد .

و موضوع را کش نداد . کیم مکث کرد ولی دوباره مشغول حرف زدن شد . یم خواست پای یک مطلب مهم واساسی را باز کند ولی دست به دست می کرد . صغری و کبری می چید و از شاخه یا به شاخه دیگر می پرید . خودش هم نیم دانست چه یم گوید و زا چه می خواهد صحبت کند که اینچنین مقدمه چینی می کند سرش را پایین انداخت و دوباره بالا یم اورد . به من نگاه نمی کرد انگار خجالت یم کشید حقیقت و اصل موضوع را بیان کند انقدر حرف زد که ساعت شما طه ای ستون سالن هفت بار به صدا رد امد . دنگ دنگ ... با صدا ی بلند شماطه بالاخره ساکت شد . خدا را شکر فرستادم که ساعت صدایش را به رخش کشید و گرنه بحث گرمش همچنان ادامه داشت لبی به دندان گزید و سبیل نازکش را زیر دندان برد . زیر چشمی نگاهی به من انداخت . نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

- اخر نفهیمدم درباره چه موضوع مهیم می خواهی حرف بزنی .

- من منی کرد : چیز مهمی نیست .

- وروی مبل فرو رفت

- این چند روز که من نبودم مشکلی پیش امده .

- نه نه همین چند ساعت پیش مباشر بودم هیچ مشکلی نیست .

- خب پی چی ؟

- فقط ....

- چی شده شمس ؟ از چه موضوعی حرف یم زنی ؟

- چیزی مهیم نیست فقط از من خواسته اند به تو بگویم اگر در حد توانت باشد برای اجرای برنامه های اینده کمی کمک کنی . دستمان خیلی تنگ است .

لبخندی زدم و اب دهانم را قورت دادم از اینکه انقدر دست به دست کرده بود گفتم : همین را می خواستی . جان به لبم کرید سریعتر می گفتی یک ساعت نشستم پای صحبتت داری از سیاست اقتصاد خوب و بد بودن اب و هوا حرف می زنی .

به او قول دادم در حد توانم به او کمک و از نر مالی او را بی نیاز کنم . یان مرد برایم یک افتخار بود که بتوانم شمس کمک کنم . البته ان شب در مورد تصمیمم و اینکه یم خواهم باغ عروس را به نامش کنم به او حرفی نزدم . فکر کردم بهتر است در ول مسافرت تصمیمم راب ه او بگویم اینطوری او بیشتر خوشحال می شود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اخر شب بدون اطلاع پدرم حساب و کتابهایم را کردم و مبلغ هنگفتی را کنار گذاشتم ممئن بودم با این پول شمس را خوشنود خواهم ساخت . انتهای شب که تمام ستارگان در اسمان ظاهر شده بودند و هوای خوبی را بای فردا پیش بینی یم کردند خسته از حساب و کتاب دفتری را که در مقابل چشمانم بود بستم . دو دستم را پشت گردنم گرفتم . قدی کشیدم تا کوفتگی از شانه هایم بیرون رود . پدرم ان شب برخلاف شبهای دیگر دیر به خانه می امد امشب خیلی زود امده بود . موقع مناسبی بود باید این موضوع را با او د رمیان می گذاشتم انتظار داشتم با پیشنهادم موافقت کند با من هم عقیده باشد . به خود ایمان داده بودم حرف و عمل مرا تایید خواهد کرد .

از بین شکاف در تالار نگاهی به داخل انداختم پدرم روی کاناپه نشسته بود پشت به بخاری . پای راستش را روی پای چپش انداخته و نوک کفشهای برق دارش پیدا بود . جلیقه قهوه ای رنگ ریو پیراهن سفید و تمیزش به تن داشت . روزنامه ای را دولا کرده و مقابل چشمهایش گرفته بود . پدرم همیشه عادت داشت وقیت مطالعه می کرد عینک خو شفرمش را که قاب نقره داشت روی نوک بینی اش قرار دهد . وارد تالار شدم مستقیم به جانبش رفتم با دیدنم تبسمی به لب اورد و گفت : چطوری عزیزم ؟

- خوبم پاپا.

- لطف کن چند تکه چوب داخل بخاری بریز .

کنار بخاری مملو از هیزم بود چند تکه چوب برداشتم و داخل بخاری روی اتشی که داشت خاموش می شد گذاشتم . شعله اتش بیشتر شد .

از کنار پیش بخاری بلند شدم و به رف او امدم . خودم را لوس کردم . کنارش روی کاناپه نشستم چند دقیقه ای گذشت لبخندی زد و با تبسم گفت : چیه دخترم ؟

دستش را داخل موهایی لطیف و لایی دخترش برد . خیلی زود فهمیده بود که دخترش دنبال مطالبه چیز مهمیست که اینچنین خود شرا لوس می کند . با لحن نشاط امیز گفتم : خسته نباشی پاپا.

پدرم زا بالای عینک نگاهی به من انداخت و چشمانش را ریز کرد و با همان قیافه متبسم و ملایم گفت : ای بلا حالا خودت را لوس نکن . زودتر برو سر اصل مطلب . من دخترم را نشناسم چه کسی می خواهد او را بشناسد .

خندیم و هوش و ذکاوتش را تحسین کردم . سریع رفتم سر اصل ملب بدون مقدمه و با طمانینه .

- پاپا ..... می خواهم با اجازه شما باغ عروس را به عنوان پیشکش به شمس بدهم .

- چکار کنی ؟

- باغ عروس را پیشکش شمس کنم . می خواستم اول با شما مشورت کنم و نظر شما را بپرسم البته یم دانم با کار من مخالفتی ندارید .

- یکبار دیگر حرفت را تکرار کن .

- می خواهم باغ عروس رابه شمس بدهم .

- خب که چه بشود ؟

- از یان راه شمس می تواند بین خانواده ما جایگاهی پیدا کند دلم نیم خواهد دیگران در اینده به نداریش بخندند و از اینکه مال و منالی ندارد مسخره اش کنند . دلم می خواهد وقتی با او ازدواج کردم سری در سرها داشته باشد و من سر بلند باشم فکر خوبی نیست پاپا.

با چهره ای خندان منتظر عکس العمل او بودم . با امینان کامل منتر جوابش بودم اما ناگهان پوزخند تلخی بر گوشه لبانش ظاهرشد . چینی کبهم بر پیشانیش نشست . برای چند لحظه سکوت اختیار کرد چهره اش را درهم کشید و اطراف چشمانش چین خورد . دستش را زا داخل موهایم در اورد . با اهی بلند سکوت را شکسست . روزنامه ای را که در دست داشت ریو یمز عسلی گذاشت و بی حال دست راستش را ریو کاناپه نهاد ناگهان رنگ از صورتش پرید و به سقف خیره شد .

بای اولین بار بود که او را در این حال می ددم . پریشان و اشفته . انگار با مطرح کردن این موضوع به او شوک وارد شده بود . یک لحظه نگاه خیره اش را زا سقف برگرفت و متوجه چشمانم کرد . وحشت زده به دستهای قوی محکم و مردانه اش نگریستم .می لرزیدند . انگار نخ نخ رگ و پی او را از پنجه پا بیرون کشبده باشند . دلم فرو ریخت . برای چه پدرم چنین می کند ؟ چرا حرف نیم زند؟ از حالات او جان به لب شدم . ناگهان مشتش را پر کرد و محکم روی میز عسلی کوبید روزنامه ها بالا پریدند . مبهوت برای اولین بار خلق و خوی اراباب مابانه را در چهره اش دیدم رفتار یک ارباب بای ک دهقان . جذبه ای که هیچ وقت حتی در زمان کودکی موقع شینت در او ندیده بودم حالا در او نمایان شده بود . با صدای خفه و زا بیخ گلو چنان خنده تمسخر امیزی سر داد که صورتش قرمز شد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- غلط کردی دیگه چی ؟

انگار از اسمان به زمین افتادم . مستاصل برجای ماندم از مشت کوبیدنش از نعره هایش و پوزخندش زانوهایم را جفت کردم و به یکدیگر چسباندم .

- پاپافکرم خوب نیست ؟

سگرمه هایش را باز به هم پیوند داد . با هر دو دستش بازوانم را در مشتهای محکمش گرفت و به طرف خود کشید . درد را به خویب حس می کردم ولی نمی توانستم زیر قدرتش بجقم وحشت وجودم را گرفت با تشر بانگ بر اورد .

- چقدر خامی . عاقل باش دختر . کمی بیندیش . ان باغ خاطرات چند قرن خانواده مرا در قلب خود دارد . یادگار اقاجان است . جای جایش بوی مادرم را می دهد یک فایمل برایش سر و دست می شکنند . بگذریم که وجب وجب خاکش چقدر ارزش ریالی دارد . همه در ارزوی داشتن چنین باغی هستند ان وقت تو با یان کارت باعث می شوی همه به ریش بنده و جنابعالی بخندند . ابرویمان در خطر بیفتد . همه می گویند نوه صدرالدوله با ان همه ثروتی که به او رسید و پدرش با ان همه دارایی و اهن و تلپ و کیا و بیا و حرمت باغ عروس بهترین جواهر خانوادگی را مفت و مجانی فقط فقط به خاطر هوسش از دست داد مگر من می گذارم فکر کرده ....

- پاپا این هوس نیست .

- فریاد کشید : ساکت حرفم را قطع نکن خاموش باش اگر هوس نیست پس چیه ؟

- اخه پاپا

- گفتم حرف نزن .

انگاه بازوهایم را محکمتر از گرفتنش رها رکد انگار خون در بازوانم لخته شده بود و با حرکت شدید دست او مثل سدی شکسته جریان یافت . یک ان خود را مورد اماج و حملات او دیدم . تهدیدهایش را یم شنیدم ولی از حرفهایش چیزی دستگیرم نمی شد . پدرم بلند شد و چند قدمی راه رفت . صدای تق تق پاشنه کفشهایش روی زمین میخکوب یم شد و هربار بعد زا تق تق پاشنه کفش از سر نوک کفش یک ضربه محکم به زمین یم کوبید . ناگهان دیوانه وار به سویم برگشت .

- حق نداری . اصلا بگو ببینم چه چیز این مردک در چشم تو انقدر ستایش انگیز جلوه می کند ؟ چه چیز این جوان تو را خام کرده است ؟ ثروتش ؟ فرهنگش ؟ خانواده اش ؟ یا حساب و کتابش و کارش که این روزها به درد جرز دیوار می خورد یا چند دست کت و شلوار شیکش

- اه پاپا من فقط عشق و علاقه او را یم خواهم نه چیز دیگری من با این کارم تنها می خواستم مقام و جایگاه او را در میان دوستان و اشناها بالا ببرم .

- هوم ؟....چاهی که اب ندارد با اب ریختن ابدار نمی شود هی .... فکی کردی بی خبرم از این عشق و علاقه . فکر کردی نمی دانم چور پای چشمت را کبود کرده است ؟ چطور مانند بادمجان سیاه شده است ؟ به من دروغ گفتی صورتت به درخت خورده و به دکتر دروغی بزرگتر . البته دکتر خوب فهمیده بود صورتت به دیوار نخورده است . او یم گفت اگر صورت پروین به یدوار خورده باشد نباید اینچنن کبود شده باشد . ضربه شدیدتر از ان بوده است . حتما چیزی به صورتش عمدی خورده است . نمی دانم ؟ پاره سنگی یا چیزی محکم . پروین ماه هیچ وقت پشت ابر نم یماند . اگر تو از او توقعی نداری . در عوض او زا تو خیلی توقع دارد .

پدرم فریاد یم زد و صدایش را تا جایی که می توانست بلند کرده بود . نعره اش تمام خانه را برداشته بود مادرم و حنیفه وحشت زده وارد تالار شدند وپدرم با دیدن انها بر سرشان فریاد کشید . برای نخستین بار در مقابل چشمانم بر سر انها فریاد می زد و به انها امر می کرد .

- بروید بیرون .

پدرم حتی در مواقعی که ایجاب می کرد باید از خود دفاع کند خشم خود را فرو می خورد و سعی یم کرد ارام باشد . کلا بیعت ارام و دامی داشت ولی در ان لحظه هیچ کس برایش اهمیت نداشت . نه مادرم . نه حنیفه . خون جلوی چشمانش را گرفته بود .

مادرم از تالار بیرون رفت ولی حنیفه ایستاده بود تا پدرم را ارام و یمان من و پدرم میانجگیری کند که پدرم با تمام قوایی داشت صدایش را بلند کرد .

- لفا بروید بیرون و در را ببندید .

حنیفه نیز بدون اینکه حرفی بزند از ترس از تالار بیرون رفت . پدرم باز با همان حالت غضبناکی که داشت ادامه داد :

- خنده دار است . مضحک است کسی که از وجود من است به من دروغ بگوید . سپس ایستاد . دستی به کمر زد . .

- می دانی چه کسی این حقیقت را به من گفت و اینکه چطور صورتت ورم کرده و به ان وضع افتاده ای دختر جان ؟

تعجب کردم این را یدگر کدام شیر پاک خورده ای کف دست پدرم گذاشته بود . کسی غیر از من و شمس از این ماجرا خبر نداشت . پدرم نزدیک تر امد . درست رو در رو . چشم در چشمان گریزان من .

- چرا خاموش شده ای لابد تصمیم داشت یهیچ وقت این واقعیت راب ه من نگویی بسیار خب حالا که تو اعتراف نکردی خودم می گویم جناب وکیلت شمس .

- نه این غیر ممکن است .

- اره شمس باید هم ندانی از بس ساده ای .

- پاپا.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- بله خود شمس مردک با کمال پررویی ووقاحت اعتراف کرد مادرش تو را با لنگه کفش زده . هیچ ابایی هم از اعترافش نداشت با خونسردی ماجرا را تعریف می کرد انگار که هیچ اتفاقی روی نداده است مرتیکه مسخره .

- به جانبش دویدم بازوانش را گرفتم و با التماس و تکیه بر اعتراض گفتم :

- پاپا او مقصر نیست . عمدی نبود . قصدی نداشت .

- در جواب اعتراضم گفت :

- ساکت شو . من دخترم راب ه دست مردی نیم دهم که از خود هیچ اراده ای نداشته باشد . این مرد پی مال مفت دم می جنباند . پی اسب مرده می گردد نعلش را بکند .

از این حرف پدرم تعجب کردم . یان دیگر چه توجیهی بود چرا صفت یب اراده را برای شمس بکار برده بود ؟ چرا او را به یان نام خوانده بود ؟ پدرم وقتی این صفات را بیان می کرد با دست راستش از داخل جیب پیراهنش تکه کاغذی در اورد و به دستم داد .

- خوب نگاهش کن . پولی است که یک ماه پیش باید ان را زا رعیت های ده کن می گرفتی ولی وکیلت بدون اینکه در این مورد چیزی به تو بگوید ریخته به جیب خودش . چند روز پیش رفتم پی طلب وصول . رعیتها تعجب کردند و گفتند یک ماه پیش پول اجازه زیمن را داده ایم حتی پول سود و زیان درختها را هم داده ایم . خانم !! نمی دانی از دست ندانم کارهایت خواب بر چشمانم حرام شده است . همه اش نگرانی . همه اش در تشویش . همه اش غصه خوردن و در عوض تو هنوز در خواب خرگوشی باقی مانده ای . کی می خواهی چشم باز کنی و ببینی دور و ارافت چه یم گذرد . دختر به چه فکر می کنی ؟ چی تو مغزت می گذره ؟

نگاهی به تکه کاغذ انداختم ولی زیاد برایم اهمیت نداشت . شمس اکثرا از یان کارها می کرد . چند بار خودم چشم پوشی کرده بودم . ان را درون دستهایم مچاله کردم . پدرم به سختی اب دهانش ره قورت داد و ادامه داد :

- گوشهایت را باز کن و این پنبه را زا گوشت در اور . من تا زنده ام حق سرپرستی املاک و دارائیت را به عهده دارم محال است از این پس بگذارم بخار هوس وحشتناک که پیشیزی ارزش ندارد حتی ریالی را زا دست بدهی و خودت را نابود کین . دنیا برعکس شده . مرد به زن پیشکش می دهد و نازش را یم خرد . دختر من می خواهد برای چیزی که به نظر من اهمیت ندارد پیشکشی بدهد ای ی ی ... من چه کنم از دست تو دختر ؟

کوه یخی که در ول این مدت در دل پدرم شناور بودم و من تصور یم کردم ساکن است ناگهان به عظمت یک شکست مهیب تکه تکه شد و همه چیز را بروز داد و نفرتش را در مورد شمس عنوان کرد . پدرم به رف در رفت اما هنوز به در نرسیده برگشت چند قدم با در فاصله گرفت ولی دستگیره در را توی دست داشت . چشمهایش از فرط غضب گشاده شده بود . دستی بالا اورد و در هوا چرخاند .

- قبل از اینکه بخواهد شیپور را بنوازد جلوی در انرا می گیرم تا اینجا دیگر بسه . اگر ان مردک فکر می کند از این لحظه به بعد می تواند به ریش من بخندد کور خوانده است .

در اخر سر هم به عنوان اتمام حجت گفت : تا فراموش نکردم چمدانت را باز کن تو با ما به فرانسه نیم ایی و قرار است به خانه عمه فخر السادات بروی . در این مدت که من نیستم خان باجی و صولت سر پرستی تو را به عهده دارند و درضمن کله ات را هم از فکر این مرتیکه خالی کن . رفت و امد او به یان خانه از حالا به بعد تمام است . دیگر حق ندارد به این خانه بیاید . خودم با او تسویه حساب می کنم .

پدرم روی پاشنه پا چرخید . در ان لحظه هیچ کلمه یا نمی تواسن حال مرا توصیف کند . شل شده بود انگار تمام استخوانهای بدنم را کشیده بودند و من یک تکه گوشت مرده شده بودم . ناتوان از کوچکترین حرکتی . بی اراده از وجود خودم . پدرم به قدری فاطعانه کلمات را ادا کرده بود که جای هیچگونه تردیدی برایم نمانده بود که در تصمیمش مصمم است و حرفهایش کاملا جدی است با حالت تضرع التماس کردم .

- پاپا ترا خدا پاپا شمس .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدون توجه به اتماسم در را محکم بهم زد و از سالن بیرون رفت . صدایش پشت در بسته به گوش می رسید که مسبب این عشق را که خودم بودم و شمس که می خواست زندیگ مرا تباه کند لعنت می فرستاد .

- لعنت بر جوهره این مرد و وای بر این دختر نادان که پاک خودش را باخته .

صدای مادر م نیز که به دنبال او یم دوید می شنیدم دائم از او یم خواست بر اعصابش مسلط ان شب برای اولین بار درهای حیا بین مرد من و پدرم شکس و پدرم ا زخشم کلمه و افاظی که هیچگاه نمی برد به کار برد .

طوفان اه و درد از نهاد م بر امد و کلبه خیالم را با تمام قوا فرو بلعید . تا لحظه ای پیش خود را در اغوش هدفم می دیدم . هدفی که به ان خود گرفته بودم . یعنی به ان عادت کرده بودم و اینکه احساس می کردم با هدفم فرسنگ ها فاصله گرفته ام و دیگر هیچ راهی برای دستیابی به ان ندارم . در همان حال خشکم زد و اختیار انجام هر کاری از دستم ساقط شد. حتی دیگر نیرویی در خود نیم دیدم که حرکت کنم . همانجا که نشسته بودم باقی ماندم هیچ حرفی مثل حیوان که تاکسیدرمی کرده باشند .

از حرفها ی پدرم تعجب کردم . چطور توانست شمس را زیر مشتی از فحش و ناسزا ببرد و به او تهمتهای ناروا بزند ؟ گوشهایم مثل ناقوس کلیسا صدا می داد . ایا او فهمیده بود چه می گوید ؟ چگونه دلش امده بود مرد مورد علاقه مرا اینگونه خطاب کند ؟ مرد به این نازنینی . گریه مجالم نداد و هق هق کردم برای خودم برای شمس که دیگر او را نمی دیدم .

سرم را میان دستهایم گرفتم و بی امان اشک ریختم . پدرم مرا از خودش رانده بود . می خواستم فریاد بکشم بابا این دل است خشت گل نیست که تو افتاب بگذاری خشک شود . می خواستم بیداد کنم عالم را از بدبختی خود خبر کنم ولی صدا در پشت تارهای حنجره ام قفل شده و این اشکها بودند که مثل مرواریدی روی گونه هایم می غلتیدند .

ناگهان در تالار باز شد و ماردم شگفت زده به رفم دوید . با دیدن او صدای گریه ام بلند تر شد . خود را ددر اغوشش انداختم پنداشتم که این اغوش مرا یاری خواهد کرد تسلی خواهد داد . سر پناهم خواهم شد . سرم را در اغوش گرفت و نوازش کرد و خواست از لغزش اشکهایم جلوگیزی کنم . خواستم ولی نتوانستم با لحنی توام با گریه گفتم :

- پاپا عشق مرا محکوم کرد او باید انصاف بدهد . مرا از دیدن شمس منع کرد و زا من خواست دیگر او را نبینم . او را لایق خانواده ما نیم داند اخر چرا ؟

سرم را به سینه اش چسباند عین دوران کودکیم و در حین نوازش موهایم بوسه ای روی پیشانیم گذاشت : حالا دیگر چرا گریه می کنی حیف این چشمهای قشنگ نیست که خراب شود عزیزکم پدرت صلاح تو را یم خواهد بدتو را که نمی خواهد حتما موقعیت تو با او نیم خواند .

- اه مامان چه می گویی مگر پدر عاشق شما نشد و به خاطر دوست داشتن تا لحظه اخر ایستادگی نکرد ؟ او مگر تو نمی خواست و به همه چیز پشت پل نزد ؟

- دخترم ان موضوع را با این موضوع قاطی نکن .

- چرا مامان ؟ حالا که نوبت من شد اسمان تپید .

- نه عزیزم . چرا اینطوری قضاوت می کنی . گ

- چرا مامان پاپا از اینکه ابروی خودش برود می ترسد از حرفهایی که بعدا ممکن است پشت سرش بزنند واهمه دارد . خودش و خانواده اش را در نظر می گیرد .

- بس کن عزیزم . پدرت از شدت نگرانی پشت سرم هم سیگار می کشد . پروین او پدر توست دشمن تو که نیست . گفتم که صلاح تو را یم خواهد نیم خواهد اینده تو خراب شود . خواسته چشمهایت را در برابر واقعیت ها باز کنی . چرا به همه چیز سطحی نگاه می کنی ؟ تو تنها فرزند او هستی پدرت در زندگی به جز تو به چیز دیگری نمی تواند امیدوار باشد .

باز خشم در وجودم زبانه کشید . به تندی رو به بهترین موجود دینا گفتم :

- او صلاح مرا نیم خواهد . او حتی از امدن به فرانسه مرا منع کرد . گفت چمدانهایت را باز کن . از همه بدتر می خواهد به خانه عمه فخر السادات بروم . کسی که چشم ندارد مرا ببیند . من دلم نمی خواهد با او روبرو شوم چه برسد به اینکه به کسی خانه اش بروم .

حریفم نیم شد . نیم تواست ساکتم کند مرا از خود جدا کرد .

- ببین پروین . من نمی دانم چه بگویم اما پدرت می گوید چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانی .

اغشکهایم را پاک کردم . مادرم هم مرا درک نمی کرد . بعد از یک سال و اندی به من می گویند او را رها کن . اتشی که پدر خودش به دامنم زده بود . حالا انتظار داشت . با یک فوت خاموشش کنم و یان برایم میسر نبود . مگر امکان داشت به همین سادگی شعله عظیم این اتش را خاموش کنم . بدون توجه به وجود مادرم اط سالن خارج شدم و به طرف اتاقم دویدم . مادرم چند بار صدایم زد :

- پروین جان پروین جان صبر کن . خودسری نکن .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ولی گوشهایم سنگین شده بود . چیزی نمی شنید . همچنان به راه خود ادامه دادم وسط اتاق مقداری پول بای سپردن به شمس اماده بود . با غیظ لگدی به پولهایم زدم و زیر لب غرولندکنان گفتم :

مرده شور ترکیب هر چه پول است ببرنند .

پولهایی که روزی به انها می نازیدم حالا وبال گردنم شده بود اه که چقدر بدم می امد رنگ پول رنگ پول را ببینم پولها در فضای اتاق پخش شد و اهسته پر پر زنان روی زمین ووسایل اتاق ولو شدند . روی بستر دراز کشیدم به بیهودگی خیالاتم اندیشیدم و حرفهای پدرم که در گوشم باقی مانده بود او همه چیز را سریع گفته بود بر خلاف انتظار م . انچه نباید اتفاق می افتاد روی داده بود . از دست پدرم ناراحت بودم . چرا بعد از یک سال اعلام مخالفت کرده بود ؟ درونم غوغا بود . دریای دلم بدون شمس مرداب بود از خودم از همه منزجر بودم . حالا دیگر اشکهایم نیز با من مدارا نمی کردند و به چشمهایم را ه نمی یافتند تا به حال زارم جاری شوند . هیچ چیز مرا تسلی نیم داد . دیگر تکیه گاهی نداشتم احساس کردم پشتم خالی شده است . اما فقط یک لحظه با خود اندیشیدم ایا حق با پدرم نیست ؟ او راست می گفت اوکسی نیست که اتیه مرا تامین کند ولی باز دلم به این حرفها راضی نمی شد در خیالم تنها برای عاشق یک قلب لازم بود و بس . شمس می توانست با قلب پر محبت خود پشتوانه خوبی باشد برای ثروت کلان من دلم می گفت تنعها شده ای پروین . به حرفهای پدرت اهمیت نده . ان صورت دلکش را که خالقش با مهارت خاصی نقاشی کرده است در نظر بگیر . هر که بود در هر پست و مقام . برای من اهمیت داشت . دوستش داشتم او که نبود حقیقتا هیچ کس نبود . دریغا کاش اصلا چنین فکری به نظر نیم رسید و با پدرم در میان نیم گذاشتم . پدرم در چشمانم تبدیل به بیگانه ای شده بود . که او را نیم شناختم . فردی که تازه فهمیدم اصلا حس ندارد . هیچ تفاهمی با من ندارد . فقط خودش را می بیند و حیثت و ابرویش را .

یک لحظه چشمهایم را بستم و پنداشتم انچه در این چند دقیقه گذشته خواب و خیالی بیش نیست و بر شیطان لعنت فرستادم .

از بی حوصلگی سرم را زیر ملحفه بردم و خود را به خواب زدم تا به مغزم فشار نیاید و ارام شوم . روحیه ام را به دست بیاورم ولی انگار از ارامش خبری نبود . انگار واقعیت داشت . در فکرم و مغزم جنجال بود یک دعوای اعصاب خرد کن سرم را از زیر ملحفه در اوردم و نگاهم به قفسه کتابها انداختم و به خود قبولاندم با خواندن کتابی ارام می شوم . چند کتاب کت و کلفت چند جلدی در کتابخانه ام وجود داشت که هر سال روز تولدم پدرم انها را به من هدیه داده بود . او خودش شیفته کتاب بود . و جز کتاب چیز دیگری هدیه نیم داد . محال بود کتابی بخوایه و در کتابخانه پدرم پیدا نکنی . نگاهی به کنار تختم انداختم کتابی زیر بالشتم قرار داشت کمی نگاهش کردم دن کیشوت اثر سرو انتس . به فکر قهرمان داستان که افتادم از شدت عصبانیت کتاب را پرت کردم رف قفسه کتابها . چند تا زا کتابهای کلفت با صدای ناهنجار سر خورد و تالاپ افتادند روی زمین .

دلم خنک شد . احساس کردم اب خنکی روی اتشم ریخته اند . لبخندی زدم . و به کتابهای روی زمین خیره شدم . سپس دمر به پشت خوابیدم و با دو دست بالشتم را چسبیدم و چشمم را به اسمان میخکوب کردم که کی صبح می شود . کی این شب شوم و نامیمون به پایان می رسد . حس نهنگی را داشتم که در استخر اب جای داده بودند و با هر حرکت با دیوارهای استخر برخورد می کرد . هیچ رایه برای فرار نداشتم دلم می خواست زمین و زمان را به هم بدوزم و اعتراض کنم ولی به امید فردا خوابم برد .

***

صبح وقتی روشنایی خورشید از پنجه اتاق به داخل تابیده بود بیدار شدم . هنوز چشم باز نکرده حس کردم غمی مبهم روی دلم افتاده و نیم توانم زیر بار این سنگین تکان بخورم دلم یم خواست زا جا بریخزم اما نیم توانستم حتی یارای این را در خود نمی دیدم که تکان بخورم دوباره چشمانم را بستم و فکر کردم که روز دیگر اغاز نشده است . روز نحسی که تازه اغاز ماجرا بود ولی نمی شد که چشمهایم تا ابد بسته باشد در بستر ماندم . بی میل چشمهایم را باز کردم نگاهی دور اتاق انداختم وضع اتاق بیش از احوال خود اشفته و پریشان بود . قعه های اسکناس روی میز پیانو چراغ لاله ها صندلی و قفسه کتابها رها بودند و روی زمین چند کتاب قور بی حال تر از من ولو بودند .

بی جان از بستر پایین امدم با غیظی که از اتفاق دیشب داشتم به هیچ کس توجه نداشتم . نه پدرم نه مادرم نه حنیفه . اتفاقا همان روز زودتر از همه سر میز صبحانه نشستم بعد پدرم امد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

معلوم بود بد جوری دیشب بی خوابی کشیده چشمهایش قرمز و ورم کرده بود و پلک هایش از یب خوابی سنگین شده بود . به ارامی صندلی را پیش کشید و با حالتی غمزده و دمغ بدون اینکه به من بنگرد سلام کرد و نشست . همه جمع بودیم بدون کوچکترین حرکتی . تنها تیک تیک خرده شدن نان و فنجانها بود . در دل یقین داشتم که دیری نمی گذرد که پدرم کوتاه می اید و تمام حرفهایش را پس می گیرد . کدام پدری قادر است اینهمه مدت در مقابل فرزندش و خواسته دلبندش سر سختی به خرج دهد ؟ این هم من ! کسی در قلب پدر همانند رگهایش ارزش حیاتی داشت و زندگی بدون من برای او معنی نداشت . عزمم را جزم کردم تا در نبرید که در پیش دارم چنان خودی نشان بدهم که پدرم سریعتر ترک میدان کند . قیافه گرفتم . هر سه در چشمانم برق خشم و کینه را می دیدند که چون شیر ماده اماده حمله به گله باشد ولی انها هم کوتاهی نکردند و بی اعتنا بودند . خوب می دانستند عدم توجه و سکوتم در برابر انها مخصوصا پدرم تنها از لجبازی سرچشمه می گیرد . به خودم گفتم فکر کن هیچ موجودی در مقابلت نیست . خودت را بزن به کوچه علی چپ . از در مخالفت سر میز صبحانه مخصوصا با فنجان روی نعلبکی یم زدم تا سرو صدا ایجاد شود با کارد شعبده باز ی می کردم . با قاشق مربا خوری مربای غلیظ توت فرنگی را کش می دادم اخ که چقدر ماردم از این کار بدش می امد . قبلا مادرم خودش مربا را روی نان می گذاشت و به دستم می داد مبادا ذره ای از ان بچکد . حساسیت عجیبی روی این موضوع داشت . حالا با این کار حالش را بهم می زدم ولی او خیلی خونسرد با اشتهای کامل صبحانه می خورد دریغ از گوشه نگاهی پدرم هم دست کمی از او نداشت . حرصم گرفت . ناگهان نسبت به هر دوی انها احساس کینه کردم . از سر میز صبحانه بلند شدم و دوباره به درون اتاق خزیدم مثل ماری که دمش را بریده باشند بیغوله کردم .

اواسط دی ماه بود . زمستان با لباس زیبایش همه جا را پوشانده بود و درختان روی شاخه هایشان با اغوش گرم از نعمت زمستان استقبال کرده بودند . باد خنده کنان هوهو می کشید و دانه های برف را بر همه جا میخکوب یم کرد به هر جا می نگریستی سفیدی را می دیدی . روی شیروانی . روی ایوان حتی استخر نیز در برابر زمستان نتوانسته بود مقاومت کند ابش سخت فشرده شده بود . زیمن هم مثل جماعت رنگ رخسارش را عوض کرده بود . انگار تنها کلاغها بودند که با جماعت یک رنگ نبودند . ان روز از همه روزها سردتر بود . پنجره را باز کردم سرما تا مغز استخوان تیر یم کشید . سریع پنجره را بستم و زا داخل اینه صورتم را نگاه کردم . غم و اندوه در هر گوشه زوایای صورتم دیده یم شد . بالاخره از چیزی که وحشت داشتم و یم ترسیدم خیلی زودتر از اینکه بخواهم به سراغم امده بود . اه نیم خواستم او را زا دست بدهم اصلا نمی خواستم فکر کنم چنین موضوعی پیش امده است . با کسی که در اینه بود عهد کردم هر ور شده این یدوار حائل را از میان بردارم و اگر نشد با هیچ مردی دیگر ازدواج نخواهم کرد . بگذار طبیعت قهار موهایم راب ه سفیدی دندانهایم تبدیل کند .

ان روز در خانه هیچ نقل و قولی در یمان نبود که به من ربط داشته باشد همانطور که انها برایم وجود نداشتند من هم برای انها وجود نداشتم نمی دانم چرا دلم می گفت لجبازی کنم مثل بچه ها که قهر می کنند در را محکم بکوبم صداهای عجیب ایجاد کنم . بیچاره حنیفه ذله امده بود . دم پیری سردردهای شدید داشت ولی چیزی نیم گفت . در برابر اماج و حملات و هجوم دیوانه وارم عکس العملی نشان نمی داد . یم دانستم همه یان کارها زیر سر پدرم است . او دستور داده بود در برابر حملات روانی و خشونتهای من عملی متقابلی صورت نگیرد . بگذارند هر کار می خواهم انجام دهم . بکوبم بشکنم بریزم . بپاشم تا عاقبت خسته شوم و خود تسلیم خود شوم . مثل مرغ پر کنده بدون صدا خودم را به دیوار تنهایی می زدم و به دنبال چاره ای می گشتم تا بتوانم شمس را حتی برای یکبار دیگر ببینم . یکجا بند نیم شدم . ارام و قرار نداشتم . هیچ یچز نیم توانست مرا زا این قفس تنهایی نجات دهد . به من بال و پر بدهد . فکر یم کردم اگر او بیاید خواهم توانست پرواز کنم و تا اوج اسمانها پر بکشم ان مرد هوسباز را قبول کند . به چشم او شمس مردی بود که اراده نداشت . فقط به خاطر پول دور من یم چرخید . باور نداشتم او یم توانست همدم و مونس من باشد غمخوارم تسلی خاطرم . انگار اصلا گوشم بدهکار نبود فقط چشمهایم او را یم دید که یم تواند منجی من باشد . از اتاق یبرون امدم . تصمیم داشتم به دیدن شمس بروم حالا که قدغن کرده بودند او نیاید من خودم می روم و او را یم بینم . فقط از خدا شانس می خواستم نگایه به بیرون انداختم . پدرم در خانه نبود و مادرم مثل همیشه کنج اشپزخانه برای شوهر عزیزش از روی کتاب اشپزی غذا طبخ می کرد تا عمق کتاب سرش پایین بود . سرش گرمتر زا ان بود که از من پرسجو کند حنیفه هم توی تالار گردگیزی می کرد . مشغول کارش بود دزدکانه از مقابلش گذشتم گوش خیلی تیزی داشت لازم بود فقط یک صدای کوچک بشنود تا ته قضیه را یم خواند ولی حق نداشت پا پی من شود .

با یانکه یم دانستم هیچ کس مرا زیر نظر ندارد ولی التهاب داشتم قلبم از شدت هیجان می خواست از جا کنده شود از حیاط گذشتم و کنار در خانه ایستادم از شور و هیجان از یک تا ده شمردم و دست بردم تا در را باز کنم ناگهان در زا پشت باز شد . در جا میخکوب شدم وارفتم سعی کردم کنترل خود را حفظ کنم . دست و پایم را گم نکنم اما دست و پایم همچنان یم لرزید . یان موقع روز پدرم برای چه به خانه امده بود ؟ سعی می کرد چهر هاش را تلخ و عبوس نشان دهدد ولی یم دانستم پشت این چهره عبوس همان مرد ملایم و مهربان است فقط تظاهر می کند . و نقاب به چهره زده است . سلام کردم .

- علیک سلام .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- با لحنی خشک دوباره گفت : این موقع روز کجا به سلامتی ؟

- لبخند غمگینی زدم و به درو غ گفتم : همین جا . خانه مادام .

- حرفم را برید و گفت : میهمان داری .

نگاهی به پشت سرش انداختم فکر کردم پدرم حادثه چند شب پیش را فراموش کرده است و به خاطردل من شمس را همرا خود اورده است . اما او نبود دختری سیاه چرده پشت سر او ایستاده بود . ئمق بدون اعتنا به دخترک به تالار مراجعت کردم . روی کاناپه نشستم . دستم راز یر چانه ام زدم و پیش خدای خود شکوه کردم . شانس هم نداشتم از بخت بد من پدرم به خانه امده بود . پدرم به دنبالم داخل تالار شد و دخترک مثل جوجه اردک دنبالش می دوید . مادرم با دیدن پدرم تعجب کرد برایش سوال پیش امده بود چرا یان موقع روز پدرم به خانه امده است ؟ نگاهی به من انداخت و با اشاره رو به شوهرش گفت : کیه ؟

پدرم در گوش مادرم طوری که من هم بفهمم گفت :

- توی خیابان گدایی می کرد فال یم گرفت نزدم امد و خواست فالم را بگیرد و دلم برایش سوخت از او خواستم کلفتی یا کارهای دیگر را قبول کند و با ما در زیر یک سقف زندگی کند .

- مادرم شانه ای بالا انداخت و پدرم با صدای بلند که باز من بشنوم گفت :

- در ضمن مسافرت و ماموریت یک ماه به تعویق افتاد .

مادرم لبی جمع کرد و ناراحت شد اما قند توی دل من اب شد یک ماه مسافرت انها عقب افتاده بود . کاچی بهتر از هیچی . اقلا یک ماه دیر تر به خانه عمه فخر السادات یم رفتم . یم دانستم پدرم روی تصمیمش مصمم بود و بدون چون و چرا اجرا یم شد .

حنیفه که تازه متوجه دختر کولی شده بود نگاهی به سر تا پای او انداخت و گفت : خدا مرگم بدهد این دیگر چه اعجوبه ای است اقا .

پدرم خندید و گفت : یکی مثل من و شما .

حنیفه دهن کجی کرد و به بهانه سر درد زا تالار بیرون رفت و زیر دندان گفت : شِ.

پدر و مادرم زا تالار خارج شدند . دخترک که تا ان موقع مات و مبهوت ایستاده بود و به پیرامونش می نگریست . دوان دوان از ته تالار بالا امد و پایین پاهایم زانو زد .

- خانم جان یم خویا فالتو بگیرم . خوب فال می گیرووم ها ..کف دستت بده ببینم . بختت چیه ؟ چه اقبالی داری ها .... چند تا ستاره تو اسمان داری ؟

نگاهی به صورتش انداختم و خوب نگاهش کردم . چهره زرد رنگش ارام و معصوم و یب دغدغه به نظر می رسید ولی در عمق ضمیر کودکانه بلوایی بر پا بود . در نگاهش هزار غم وغصه وجود داشت . نگاهش عجیب بود نگاهی حریص التماس می کرد . شاید برای چند سکه سیاه که برای من پیشیزی ارزش نداشت میان دو ابروی مشکی و پرشتش خالی سبز رنگی به چشم یم خورد که با ظرافت خاصی خال کوبی شده بود . سبزه بود . زیر چشمهایش سرمه کشیده بود ان چشمهای ریز را درشت و کشیده تر نشان می داد . به پرده بینی اش شی زینتی چسبانده بود . به جنوبی ها یم خورد . لباس محلی به تن داشت . چیزی شبیه لباس ساری هندی .

دستم را کشید و دوباره ملتمسانه گفت :

{ص 181- ص 185}

- فدات بشوم خانم جان از یک خطر بزرگ جستی از یک مرداب عمیق از یک باتلاق .

با یانکه فال گرفتن و طالع بینی را باور نداشتم و چرت و پرت حساب یم کردم . کف دستم را از دستش قاپیدم و مشتاقانه نگریستم . انگشتش را میان کف دستم گذاشت و با هیجان بیش از حد گفت :

- ناراحت نباش . اینجا یک ستاره داری . دنباله دار .... بختت بلنده . با یک شاهزاده ازدواج می کنی . ببین خانم جان این ستاره خیلی به تو نزدیک است . نورش تمام عالم را کور می کند از ان شازده های اصیل است . دوستت دارد ای خدا .....

هیجان زده کف دستم را جستجو کردم به دنبال ستاره ای گشتم اما به جز چند خط کج و معوج درهم و برهم و شکسته چیزی دیده نمی شد . لبخند محزونی زدم و گفتم :

- کدام شاهزاده ؟ کدام ستاره ؟

- حرفم را باور کن . راست می گویم کدام شازده را نیم دانم شاید هیتلر باشد !

- از حرف او قهقهه خندیدم و گفتم :

- بس کن مزخرف نگو . چه می گویی هیتلر که شاهزاده نیست .

- دخترک دست و پایش را گم کرد کمی فکر کرد و گفت : هیتلر شاهزاده نیست ؟ ولی می گویند نصف دنیا مال اونه .

- نه شاهزاده نیست .

- خانم جان منظورم که حتما هیتلر نیست شاهزاده ای که غیرت داشته باشد . مرد باشد سلطه داشته باشد .

- در خیالاتم دنبال شاهزاده ای می گشتم که دارای چنین موقعیتی باشد ولی پیدایش نکردم . حالا این دختر کولی هم سر به سرم می گذاشت و مرا دست می انداخت . شازده .ستاره غیرت . مزخرف می گفت با خود گفتم حتما او هم فهمیده است که من عاشق هستم و مثل دیوانه ها اواره ام . البته بعدها فهمیدم این حرفها حرفهای خودش نبود پدرم یادش داده بود تا مرا کمی منصرف کند و از حال و هوای شمس دراورد .

خشمگین مچ دخترک را گرفتم . و محکم فشار دادم ناله کوتاهی کشید کف دستش خود به خود از درد باز شد . مقابل چشمانش گرفتم حیوانی بدجوری ترسیده بود . رعب ووحشت به خوبی در چشمانش دیده یم شد . اهی کشید اما حرفی نزد . می دید از کوره در فته ام ولی ساکت بود مظلومانه به چشمانم می نگریست . به تندی گفتم :

- اسمت چیه ؟

- بدجوری به تته پته افتاده بود . ..عزت خانم جان .

- چند تا ستاره تو کف دستت می بینی ؟

- اخ خانم مچم شکست یک کم یواش تر .

- زود باش بگو چند تا ستاره کف دستت می بینی ؟

- هیچی .

- چرا ؟

ناله خفیفی کرد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=RIGHT]فصــــــــــل دوم

[/align]

 

بالاخره مدتی که دوست نداشتم بگذرد چون نسیم بهاری گذشت . عاقبت روز موعود فرا رسید . روز ی که اصلا منتظرش نبودم سر رسید . عمه فرنگیس و لیلا خاتون از صبح زود امده بودند برای بدرقه پدر و مادرم و حنیفه که عازم فرانسه بودند . چمدانها بسته شده بود . اش رشته پخته بودند . بوی ترخون و نعنا و سیر داغ توی خانه پیچیده بود . مادرم خوشحال بود و یم خندید ولی انگار مرا به سلاخون می بردند انگار به زیر یتغ جلاد می بردند ته دلم غوغا ود اشوب بود . گوشه چشمانم از جدایی پدر و مادر از اشک خشکیده بود عین کویری بی اب . اخ که چقدر دلم یم خواست گریه کنم . بنالم اما ساکت بودم . عزت نیز مثل سریش به من چسبیده بود و زا من جدا نمی شد . در یان دو ماه مثل گربه تربیت شده ای به پر و پایم می پیچید . اگر می دید ناراحت و غمگین هستم او هم کنجی می نشست و تظاهر به ناراحتی می کرد و اگر یم دید از موضوعی خوشحال هستم او بود که روی پایش بند نبود . ان روز هم در کنارم نشسته بود بچه بود ولی رفتار و اخلاقش به من روحیه یم داد با بودن او سعی می کردم فکر شمس را از ذهنم دور کنم . در خانه شده بود طرفدار و حامیم . حی تاب خوردنش را از من اجازه یم گرفت . مدام به دنبالم می دوید . پروین جان پروین جان این کار را بکنم فلان کنم . بهمان کنم . من می خندیدم و پوست تیره اش را لمس می کردم .

ان روز عمه فرنگیس وقیت دید من یک جا نشسته ام و در خود فرو رفته ام بهت زده پرسید – چی شده پروین جان . چرا غمگینی ؟

- پوزخندی زدم و سرم را به دیوار تکیه دادم .

- چی شده ؟... هیچی .

- لیلا خاتون از روی دلسوزی گفت : بمیرم برایت پروین خانم حق داری از پدر و مادر جدا شدن سخت است .

- عمه فرنگیس گفت : وا ..... مگر پروین بچه است که برایش سخت است دلتنگی ندارد عمه .

- اهسته گفتم : ترا بخدا دست به دلم نگذارید که دلم خون است .

- اِه ... چرا عمه جان این چه حرفیه مگر اتفاقی قرار است بیفتد پای چوب دارت که نمی برند می روی خانه عمه خانم . .لو لو هم نیست والا تازه ادم هم نیم خورد .

- خاتون زیر لیب خندید و گفت : را ست می گویند پروین خانم ولی من اگر جای شما بودم در برابر خانم بزرگ " عمه فخرالسادات را یم گفت " زبانم را تنوی حلقم قایم یم کردم .

- عمه فرنگیس چپ چپ نگاهی به او انداخت و گفت :

- استغفرا... الهی قربانش بروم به تو که حرف بدی نزده که اینجوری برای خواهرم حرف می زنی .

خاتون ساکت شد و دیگر چیزی نگفت . سپس عمه فرنگیس نگاهی به عزت انداخت و دستی به دست دیگرش زد و گفت :

- عزت تو دیگر چرا غم گرفته ای ؟ مگر پدر و مادر تو هم به مسافرت می روند . بلند شو خودت را جمع و جور کن می خواهیم برویم .

- نگاهی به عزت انداختم این دفعه واقعا از رفتار او خنده ام گرفت .پدرم حق داشت عزت خوب می توانست مرا سرگرم کند .

- موقع بدرقه مسافران عازم فرنگ سرم را در اغوش مادرم گذاشتم . نگذاشتم اشکهایم جاری شود . باید خود را خوشحال نشان می دادم و ضعفم را بروز نمی دادم . مادرم گونه هایم را بوسید . حرارت بدنش را حس کردم . چقدر این حرارت تسلی بخش بود . ارامش دهنده بود . در دل گفتم کاش مادر پی ش پدر ضمانتم را یم کردی . کاش حداقل بایک التماس از او می خواستی به همه این بحثها فیصله دهد مرا از خودش جدا کرد .

- عزیزکم مواظب خودت باش . دلتنگ می شوم . برای دیدار دوباره روز شماری می کنم . به یادت هستم عزیزم . اگر چیزی خواستی بهفرنگیس خانم بگو .

مادرم سوار اتو مبیل شد و دستمال روی چشمهاغیش قرار داد . کنار کشیدم و به پدرم خیره شدم . خواهان محبتش بودم . به خود گفتم الان قدمی به سویم بر یم دارد ولی به سوی نیامد . فکر کردم خدایا مگر او پدر من نیست . مگر من دختر او نیستم از گوشت و خون او نیستم تیو دلم نالیدم پدر خواهش می کنم . تمنا یم کنم ارزوهای مرا خراب نکن . خواهش می کنم فرصت دیگری به من بده . باز با من مهربانی و محبت کن . بگذار با تو حرف بزنم . دستهایت را بگیرم و ببوسم . گرمای دستانت را حس کنم . می خواهم در کنار شما باشم ولی او برای اخرین بار رو به من کرد و با هیچ حسی گفت :

- در این مدت گوش به فرمان عمه خانم باش . سعی کن حرفهایی را که به تو زدم فراموش نکنی . دلم نیم خواهد وقیت برگشتم گله ای از تو باشد فهمیدی .

متوجه شدم جای هیچ گونه اعتراضی نیست . هیچگونه خواهشی میسر نیست . دیدم باز نزدیک است بحالت ضعف و بی هوشی دچار شوم . برگشتم و به اغوش عمه فرنگیس پناه بردم . با این حرف پدرم انگار تمام اب بدنم را کشیدند بیشتر ریشه هایم پوسید . او فکر یم کرد من کاکتوس هستم و احتیاجی به اب ندارم که اینچنین دم به دم فرمان می داد و گوشزد می کرد .

چمدانهایم را بستم و خودم را به قضا و قدر سپردم و مهیای رفتن شدم . همراه کلفتم و عمه فرنگیس و لیلا خاتون راهی خانه عمه خانم شدیم . سورچی عمه خانم به دنبالمان امده بود . سوار کالسکه از خیابانها و کوچه پس کوچه های شهر گذشتیم . کنار پنجره نشستم . دوست داشتم کالسکه ارام ارام حرکت می کرد و زمان در یان گذرها متوقف می شد . ولی کالسکه چقدر بر خلاف احساس من سریع پیش می رفت یا به نظرم یم رسید که تند تند حرکت یم کند . چرخهای احساس من سریع پیش می رفت یا به نظرم یم رسید که تند حرکت یم کند . چرخهای کالسکه به زمین اصابت یم کرد و تلق تلق می کرد . اسبها که به اتو مبیل می رسیدند رم می کردند و سورچی مجبور می شد کمی کنار بکشد و سرعتش را کم کند تا اتو مبیل ها رد شوند . هر گز نیم خواستم به مقصد برسیم . مردی دهاتی با الاغهایش رد می شد و داد می زد نمکی . ای نمکی چی می شد پیاده می شدیم و یک بار نمک می خریدیم شاید کمی از وقت تلف می شد . اصلا دلم نمی خواست به خانه عمه خانم برسیم ولی رسیدیم . کالسکه وارد کوچه عمه خانم شد . کوچه ای که تنها برای یک بار انهم روزی که خبر فوت اقا بزرگ را به ما داده بودند پا در ان گذاشته بودیم . از در عقب ساختمان وارد خانه شدیم . سر در عظیمی داشت با کاشی ابی و سفیدی که روی ان وان یکاد.... حکاکی شده بود . این در خانه اختصاص داشت به رفت و امد افراد اصلی خانواده غریبه ها و ارباب رجوع از در جلو ساختمان رفت و امد می کردند و این همان کوچه یا بود که در روز عروسی افاق من و شمس به تماشای رفت و امد میهمانها ایستاده بودیم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خوبی می دانستم که عمه خانم از طرز لباس پوشیدن من خوشش نیم اید . چقدر با کشف حجاب رضا خان مخالف است . او یکی از زنهایی بود که به خودش جرات داده بود در برابر عمل وقیحانه کشف حجاب رضاخان ایستادگی و در عام از یان کار رضاخان انتقاد کند و یهچ ترسی نداشت .و خیلی راحت با چادر رفت و امد می کرد . هیچکدام از پاسبانها جرات نزدیک شدن به او را نداشت تا از او چادر بگیرد این زن دل شیر داشت مگر کسی جرات داشت با چادر رفت و امد کند پاسبانها روزگارش را سیاه می کردند . زنها ان موقع یا در خانه یم ماندند یا چاره ای نداشتند جز اینکه فرمان رضا خان را اطاعت کنند و بدون چادر و چاقچور حضور پیدا کنند . به همین دلیل موهای لایی بلندم را که زیر نور کمرنگ زمستانی می درخشید روی شانه هایم ریخته بودمن بلوز و دامنی نسبتا تنگی به تن داشتم این کار را کرده بودم که فق حرص و لج عمه خانم را در اورم .

میزبانان به استقبال امدند . غرور و تکبر را ددر صورتم نشاندم و سعی کردم لبخندی به لبانم نباشد . عمه خانم و دختر هایش چادر نماز به سر افکنده احوال پرسان به پیشواز امدند . دختر ها که عقب که عقب مادر به نظاره ایستاده بودند نگاهی به من انداختند ه دست به سینه کنار عمه فرنگیس ایستاده بودم . نگاهش اصلا برایم اهمیت نداشت . منتظر عکس العمل عمه خانم بودم منتظر هر گونه ایرادی یقینا او مرا با یان سر وضع به بار انتقاد می گرفت و چند لیچار حسابی بارم می کرد و بعد از خانه بیرون می انداخت ولی او در حالیکه محکم رویش را گرفته بود گفت :

- خوش امدیدی سر افراز فرمودید بالاخره خان داداش عازم فرنگ شدند .

- عمه فرنگیس نخودی خندید .

- بله ب سلامتی عازم فرنگ شدند و از الان پروین جان تا یک سال میهمان این خانه هستند .

- عمه خانم گفت : منت گذاشتند قدمشان روی چشم بفرمایید داخل پنجدری خاتون بدو بدو میهمانها تشنه هستند .

نمی دانم چرا اخلاقش فرق کرده بود . چرا با دیدن سر ووضع من صدایش بلند نشد ؟ چرا حرفی نزد ؟ نه اینکه خیلی با محبت شده بود نه . ولی همچین رفتار می کرد و حرف یم زد انگار خوشحال بود من به خانه انها رفته ام . در ان لحظه هیچ عیب و ایرادی نگرفت و این باعث تعجبم شد . عمه فرنگیس چند تکه کیک و شیرینی که مادرم قبل از حرکت پخته بود از زیر چادر در اورد و مقابل عمه خانم گرفت و گفت :

- زن داداش داده . دست پخت خودش . گفته ناقابل است .

عمه خانم بدون هیچ توجه و تشکری شیرینی را به خاتون سپرد ان وقت همه به طرف پنجدری به راه افتادیم . عمه فرنگیس کنار من در حالی که قربان صدقه ساقی دختر ناهید می شد و در دهان دخترک اب نبات می گذاشت می گفت :

- ببین چه بچه ملو سیست . حقیقتا ناز است .

و من بدون اینکه توجهی به ساقی داشته باشم در درد پنهان خود گم بودم . قبل زا رفتن ما به پنجدری اقاخان سورچی قبل از اینکه اسبها را باز کند و به اصطبل ببرد . دوید و چمدانهای مرا به داخل خانه اورد . توی پنجدری یکی از کلفتها کمک کرد تا عمه فرنگیس و لیلا خاتون چادر سیاهشان را از سر برداشتند . او چادرها را به ظرافت و دقت تا کرد و داخل بقچه ای گذاشت و زا داخل بقچه ای دیگر چادر نماز در اورد و به دست انها داد . عمه فرنگیس چادر را از تا باز کرد و روی شانه هایش انداخت .

- صولت کجاست خواهر ؟ تشریف ندارند .؟

- عمه خانم لمیده در جایش دستی به پیشانی گرفت و ارام گفت : نه خواهر چند روزی است معلوم نیست کجا گم و گور شده است .

- بعد چشمکی به عمه فرنگیس زد و بلند گفت : رفته کار رعیت و دهقان را راست و ریست کند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر