رفتن به مطلب
dark passenger

رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

پست های پیشنهاد شده

فصل 1

شب گذشته خواب پشت پلکهایم قفل شده بود و تا خود صبح بیدار بودم . بدون اینکه توانسته باشم پلک هایم را ببندم دفتر چه کهنه ای بدجوری ذهنم را مشغول کرده بود . یادداشتهایش رهایم نیم کرد . بارها کاغذهای کهنه اش را زیر و رو کردم و نوشته هایش را مو به مو خواندم . نوشته مربوط به خاطرات شخصی است که هیچ گونه اطلاعی از او ندارم . البته نوشته ها زیاد مفهوم و واضح نیست . گوشه بیشتر کاغذها بر اثر سپری شدن زمان از بین رفته و از فشار نم و رطوبت . جوهر قلم روی کاغذ پخش شده است . و خواندن را دشوار می سازد . لای این چند ورق کهنه چند قطعه عکس کوچک سیاه و سفید به چشم می خورد که عکس زن و مرد جوانی بیشتر جلب توجه می نماید . پشت یکی از عکسهها نوشته شده است 3/9/1314- پروین السادات صدر صفوی .

دفترچه کهنه و عکس ها را لای پوشه ای جا یم دهم و زا جایم بر یم خیزم و به طرف پنجره ای می روم و ان را باز می کنم . افتاب تازه ای از پشت درختها بالا امده است جریان تازه ای به داخل می تازد و بال پرده حریر را با قدرت به طرف خود می کشد . از پشت این پرده به دور دستها دقیق می شوم و شهر را از غرب تا شرق زیر نظر می گیرم . در این شهر به این شلوغی چه یم گذرد ؟ کاش می شد تاریخ را مثل دکمه رادیو ضبط پس و پیش کرد و با لحظه ها همراه شد و ارزو می کنم کاش پروین اسادات زنده بود و سوالات مجهول مرا پاسخ می داد ولی می دانم غیر ممکن است بعد از این همه سال او زنده باشد . محال است چون چند دهه از خارات این دفترچه می گذرد .

از اتاق بیرون می ایم داخل اشپزخانه مادر کنار میز صبحانه ایستاده و مشغول تهیه صبحانه است با دیدن من می گوید : ستوده جان صبحانه می خوری مادر ؟

- نه مامان ... فقط چای می خورم زیاد میل به خوردن ندارم .

- مادر فنجان چای داغ را ریو میز می گذارد و می پرسد : دیروز به سهیلا سر نزدی مادر . منتظرت بود.

- فرصت نکردم .

- امروز چی ؟ خواهرت دست تنهاست به کمکت احتیاج دارد برو از یان بچه احوالی بپرس.

- در همین موقع پدر وارد اشپزخانه میشود . صندلی پشت میز را عقب می کشد و می نشیند : عجب هوایی !

دستش را دراز می کند و فنجان چای را به رف خود می کشد . نگاهش را به من می دوزد و دنباله حرفهایش می گوید .راستی ستوده یادت نرود کاغذی که روی میز گذاشتم بردایر .

چای را می نوشم و از جا بلند می شوم . مادر می پرسد : کجا یم روی ؟ بیرون از شهر . دلم می خواهد نگاهی به ان خانه قدیمی بیندازم .

پس خواهرت چی ؟ مادر بیچاره بچه ام منتظر توست ؟

صدای پدر م را به دنبال حرفهای مادرم یم شنوم .

- اه ....خانم من نیم دانم چرا سهیلا برای بچه اش پرستاری دست و پا نمی کند ؟ همیشه منتظر کمک این و ان است .

- اخه به هیچ کس اعتماد ندارد .

- این همه پرستار . یعنی به یکی اعتماد ندارد .

- بدون توجه به جر و بحث و ادامه حرف پدرم کاغذ یادداشت را از روی میز برمی دارم و ادرس را چند بار می خوانم . اماده می شوم . و از خانه بیرون بیایم . پدرم از اشپزخانه بیرون می اید و یم گوید : ستوده چند تا خرت و پرت توی زیر زمین ان خانه هست انگار صاحبخانه فراموش کرده انها را ببرد از کارگرهای ساختمان بخواه داخل صندوق عقب اتو مبیل جا بدهند . راستی تا فراموش نکردم از قول من به اقای شیرازیان سلام برسان بگو حتما خدمت می رسیم .

- در مورد یادداشتها و شخص مورد نظر م هیچ صحبتی با پدرم نداشته ام نمی دانم تا چه حد ا زوضعیت این خانواده اطلاع دارد . او ابتدا از اینکه روی یادداشتها کنجکاوی داشته باشم زیاد راضی نبود ولی به اصرار من اجازه داد یک شب پیشم بماند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از خانه بیرون می ایم و با هزار امید ی که به ان امید ندارم راهی خارج از شهر می شوم امیدوارم هنوز کارگرها باقیمانده ساختمان را خراب نکرده باشند ولی وقیت به ان جا یم رسم طوفان اه از نهادم بر یم اید . فضایی که روزی در ان زندگی جریان داشته . حالا زمان فقط یاد و خاطراتش را در خود پنهان کرده است دیگر نه از ان اتاقها اثری باقی مانده است و نه از پنجدری های بزرگ با اتاقهای تو در تو نه ستونهای بلند و دالانهای تاریک و پیچ در پیچ فقط یک قسمت از ساختمان هنوز خراب نشده است سرداب و قسمت زیر ساختمان که مربوط به انبار بوده است . مهندس ساختمان به سویم می اید . حالش را پرسیدم و او توضیح می دهد خیلی مراقب باشید نیمی از خانه به دلیل قناتهای بزرگ زیر زمینی نشست کرده است . به او قول می دهم مواظب خود باشم . کلاه ایمنی روی سر می گذارم و زا او تشکر می کنم .

به محیط اطرافم دقیق می شوم . خانه ای که روزی زیبا بوده . جایی که زمانی شور و هیجان در ان وجود داشته . حالا تبدیل به تل خاک شده و چیزی از ان باقی نمانده است . درست وسط حیاط . کنار تالابی رنگ و رو رفته که برگهای پلاسیده روی اب مانده شناورند می ایستم . درختهای خاک گرفته حیاط کوتاه و بلند خیلی منظم کنار یکدیگر صف کشیده اند انگار پنجه در پنجه یکدیگر افکنده اند مبادا کارگرها انها را از ریشه در اوردند . برگهای درختان رنگ باخته اند و در میان شاخه های انبوه و خم شده و خاک گرفته . چند گنجشک یک ریز بدون توجه به هیاهوی اطرافشان جیک جیک می کنند . بوته های سوسن پژمرده اخرین لحظه های حیات را می گذرانند . حس می کنم چیزی از میان این فضای تهی وجودم را با جاذبه ای مرموز به سوی خود می کشاند . با احتیاط از پله هایی که به سراب منتهی یم شود دو سه پله پایین می خزم . ارام . بدون اینکه سکوت بشکند یا لطمه ای به زمان وارد شود . هر لحظه ممکن است سقف و دیوارهای بلند سرداب که از گذشت سالیان تاول زده ان ریزش کنند . بوی نا و کهنگی در تونل ها ی کشدار سرداب پیچیده . با اینکه پنجرهها باز هستند و نسیم توی سرداب می زند و خاطرات را به یغما می برد اما بوی اصالت هنوز در جای جای این سرداب قدیمی وجود دارد . این بو و فضا ماندگارم می کند تا گذشته تاریخی این خانه قدیمی را مرورکنم . پرواز افکارم به لحظه های تاریخ . مجبورم می کند . کمی ارافم را به دقت بنگرم . چمدانی با رویه مخمل قهوه ای که غبار زمان رنگ و روی ان را برده است درست زیر طاقچه ای که چند خمره خالی در ان جای دارد قرار گرفته است . لحظه ای مکث می کنم و در خیالاتم به دنبال گنجی هستم . شی قدیمی چیزی که برایم حرف بزند اما وقتی درش را باز می کنم به جز چند تا خرت و پرت خاک گرفته چیزی به چشم نمی خورد . عقب می روم یک گام به جلو .یک چرخ به دور خود و نگاهم بر طاق گود سرداب . تنها صدای پای من است که سکوت را می شکند و فضای خفته را در هم می گیرم . حالا صدای مبهم باد چه صدای غمینی گویی اه سردی است که از سینه پردرد تونلها و فضا بر یم خیزد و در فضا می پیچید .

از سرداب بیرون می ایم . یکی از کارگرها چمدان را در صندوق اتو مبیل جای می دهد برای اخرین بار نگاهی به ساختمان مخروبه می اندازم و با خاطراتی که در ان مدفون شده است . خداحافظی می کنم .

@@@@@

از جاده خاکی پشت دهکده به طرف شهر اتو مبیل را می رانم . توی شهر بعد از عبور از چند پیچ و خم به مقصد می رسم . در گوشه ای اتو مبیل را پارک می کنم . خیابان خلوت است . نسیم لابه لای شاخه درختان می پیچد و برگهای سبز را در تسخیر خود می گیرد . نگاهی به ادرس می اندازم و از اتو مبیل پیاده می شوم . ساختمانی زیبا . نظرم را به خود جلب می کند . ساختمان شباهت زیادی به عمارتی خیال انگیز دارد . نمای خانه با سنگهای مرمرین زیر نور خورشید زیبا جلوه می کند . محو تماشای معماری زیبای این خانه می شوم با این حال که زمان زیادی از خاطراتی که خوانده ام می گذرد ولی باز ان عظمت و جلال وجود دارد . دستم را روی زنگ می فشارم صدای خانم جوانی بعد از چند دقیقه در دستگاه ایفون می پیچد . بله بفرمایید .

از اینکه شان سداشتم و یم توانم با یکی از افراد این خانواده محترم دیداری داشته باشم در پوست خود نمی گنجم با شادی تمام گفتم : ببخشید خانم منزل اقای شیرازیان .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- بله خانم بفرمایید .

- من دختر مهندس اتابک هستم .

- بفرمایید خوش امدید .

در گشوده می شود . به داخل می روم و ارام در را پشت سر خود می بندم . به محض ورود چشمانم نظاره گر باغی می شود که منظره زیبا و مصفایی دارد . میخکوب بر زمین مبهوت از شکوه .چه می بینم گویی تکه ای از بهشت را در اینجا جای داده اند . چه باغی !بسیار عالی !مرده در این بهشت جان می گیرد . لحظه ای هوای سبک و پاکیزه را یم بلعم . احساس اینکه در بهشت ی از شادابی و تمیزی ایستاده ام . مستقیما به طرف ساختمان می روم . با هر چند اصله درخت . یک تیرک چراغ برق در لا به لای شاخ و برگها . این همه طراوت و تازگی دنیای دیگری را رقم می زنند . درست وسط باغ میان استخر ی بزرگ . فواره ای خودکار باز و بسته می شود انگار که قلقلکش می دهند و اب رقص کنان هنوز بالا نیامده پایین می پرد و درون حوض پخش می شود . . قدمهایم را تند می کنم و مقابل در ساختمان می ایستم تا به استقبالم بیایند یا اجازه ورود بدهند . پیرزنی اراسته با پوستی گندمگون به استقبال می اید . کت و دامن زرشکی به تن دارد و موهای کوتاهش روی شانه هایش ریخته شده است . مرا به یاد خدمتکاران هتل می اندازد . پس از خوش امدگویی خیلی رسمی با تشریفات خاص مرا به داخل ساختمان هدایت می کند . با کنجکاوی بیش از حد در تجسس هستم تا اصالت و هویت این خانواده را بشناسم . خانم مسن همچنان پیش می رود و با ان حالت رسمی و خشک مرا به سالن پذیرایی راهنمایی می کند .

- تشریف داشته باشید الان خانم را صدا می کنم .

سپس از سالن خارج می شود و مرا تنها می گذارد در مبلی فرو می روم . بی حرکت در مکان برای به دست اوردن خاطرات گذشته . برای انچه که در ذهن مرا به خود مشغول کرده است . هنوز دقایقی نگذشته است که خانم جوانی وارد سالن می شود . خانمی در بحبوحه جوانی منتهای وجاهت . طراوت و شادابی با چشمانی جذاب و خندان مردمکی گیرا همانند یشم که زخم خورده و رگه های قهوه ای در ان بوجود امده است موهای بلند و بلوند و خرامیدنی چون طاووسی مغرور با اندام باریک و متعادل .

در بهت و حیرت فرو می روم . در جا خشکم می زند . به چشمانم اطمینان می دهم که این دختر جوان همان بانو پروین اسادات است زیرا شکل و شمایلش با عکسی که در دست من است مو نمی زند . مدتی به او خیره می شوم تا فرد مورد نظرم را در او بیابم ولی این مساله در عقلم نمی گنجد . این یک اشتباه محض است مگر می شود ؟ چطور ممکن است بانو پروین السادات باشد ؟ چطور ممکن است جوان مانده باشد ؟در حالی که زمان زیادی از تاریخ پشت عکس می گذرد . با خودم می گویم جای تعجب ندارد با علم پیشرفته ای که وجود دارد و جراحهای ماهر حتما خود اوست از دست بشر موجود متفکر هر کاری بر می اید .

از حیرت به زحمت به پاس احترام خانم جوان از جا بر می خیزم . لبخند زنان به طرفم می اید . با دست تعارف می کند که راحت باشم . انگاه روی یکی از مبل ها روبرویم می نشیند . زبانم بند امده است من من کنان می گویم :

راستش را بخواهید کمی گیج شده ام یا دچار اشتباه شده ام یا اینکه زمان در شما تاثیر نگذاشته است .

خانم جوان تبسمی بر لب اورد و می گوید .: چطور مگر ؟

بدون دادن اشنایی بیشتر نوشته ها و عکس ها یی که از این خانواده به دستم رسیده است از درون کیفم در می اورم و به او نان می دهم نوشته ها و عکس ها را از دستم می گیرد . کمی انها را بررسی می کند ورق ورق سپس سرش را بلند می کند و در چهره ام دقیق می شود دستپاچه می شوم قلبم می لرزد . احساس می کنم شاید از اینکه بدون اجازه این خاطرات را خوانده ام ناراحت شده است می گویم :

- خیلی ببخشید منظوری نداشتم فقط از روی کنجکاوی نوشته ها را خواندهام همین و بس .

خانوم جوان لبخندی می زند و از ان حالت مجسمه گونه در می اید و پاسخ می دهد : نه نه اصلا مهم نیست . راستی چرا این نوشته ها اینقدر نامفهوم هستند ؟ این دست نوشته ها و عکس ها از کجا به دست شما رسیده است > در تعجبم هیچ وقت خانم بزرگ وسایل شخصی اش را از خود دور نمی کرد .

از طرز صحبت و سوالات خانم جوان چشمانم از فرط حیرت گشاد می شود . پس اگر او پروین السادات نیست و ...

خواستم حرکتی بکنم ولی انگار از شدت خوشحالی برجایم میخکوب شده ام توان هیچ حرکتی را ندارم با شک و دودلی می پرسم .یعنی ایشان در قید حیات هستند ؟

خانم جوان لحظه ای مکث می کند و هر دو ابرویش را بالا می برد انگار فهمیده است واقعا از طرزگفتارش تعجب کرده ام اما خیلی خونسرد جواب می دهد : بله ایشان در قید حیات هستند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول /2

از فرط شادی تمام بدنم می لرزد احساس نی کنم تمام سلولهای بدنم به تحرک در امده اند. لحظه یا به صحبت یم گذرد و او زا خانم بزرگ تعریف می کند . دلم می خواهد هر چه زودتر مرا نزد او ببرد بالاخره انتظار به پایان می رسد و او صحبتهایش را تمام می کند . از جا بلند می شود و من به دنبال او راه یم افتم . خانم جوان در حالیکه خودش جلو یم رود راهنمایی می کند و می گوید : یکی از خوبیهای خانم بزرگ این است که از همنشینی و همصحبتی با جوانان لذت می برند . حتما از دیدار شما خرسند خواهند شد از شما پنهان نباشد ستوده خانم ایشان همیشه ترجیح یم دهند بین من و مادرم مرا برای مشورت در کارهایشان انتخاب کنند . می گویند جوانها افکار باز و جدیدتری دارند باید همیشه به انها یمدان داد تا خود را بشناسند.

همچنان پیش می رویم و او از مادر بزرگش صحبت یم کند . از سالن بزرگی می گذریم داخل حیاط می شویم . جدا از ساختمان اصلی . ساختمان کوچک در باغ به این بزرگی جلب توجه می نماید . چندان بزرگ نیست اما زیباست انسان به یاد خا نه های قدیمی می افتد تک تک سنگها و خشتها یش از خارات زمان حرف دارند .

خانم بزرگ در این ساختمان زندگی می کنند . این ساختمان خیلی برایش ارزش دارد . این خانه قدیمی و کوچکتر از ساختمان اصلی است . خانه پدری اوست . خانم بزرگ دوران زیادی از عمرش را در این خانه گذرانده است .

نگاهی به اراف ساختمان کوچک می اندازم با توجه به قدیمی بودن ساختمان اثری از فرهنگ بناهای ایرانی به چشم نمی خورد بیشتر شبیه خانه های قدیمی فرانسویست که در عهد پهلوی باب شده بود . پنجره ها نزدیک به هم و از زمین فاصله کمی دارند که کاملا متضاد با معماری و سنتهای خانه های ایرانی در ان زمان است . اوچند بار انگشت تلنگری به در می نوازد و بدون معطلی در خانه کوچک را می گشاید و زا مقابل در کنار می رود وبه عنوان تعارف دستش را دراز می کند . قدم به درون می گذارم . مطمئنم با قدم گذاشتن در این ساختمان زمان مرا به قعر خود خواهد کشید . اهسته در را از تو یم بندد . بوی گلهای نرگش شیراز به مشام می رسد . چند قدم بر یم داریم . داخل دالان دومتری می شویم که اینه و شمعدانی بزرگ با قاب نقره سیاه دالان را زینت داده است . این اینه یادگار سالهای دوری بود که هزار نقش را در خود جا زده بود . در انتهای دالان دری با دو لنگه چوبی منبت کاری و کناره های گچ بری شده . به ایوانی باز می شود که ایوان نقلی با دو پله به حیاط و باغ متصل می شود . نسیم ملایمی می وزد و باعث می شود ذتا سایه شاخه و برگها روی در و پنجره به رقص در می ایند . مکان مرا به خاطرات خوانده شده باز می گرداند . چقدر متین چقدر ارامش و ملاحت . انگار اصلا با این محیط بیگانه نیستی و سالیان دراز با ارامش ان یکی بوده ای .

خانم جوان با صدای اهسته صدا می زند : خانم بزرگ .. میهمان دارید .

صدای نچندان لرزان به گوش می رسد از صورت او می فهمم شخصیت مورد نظرم با سن زیادی که دارد هنوز باید سرحال و سرزنده باشید .

کیه ؟

- چندان غریبه نیست .

- بفرمایید قدم روی چشم می گذراند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلشوره دارم یک نوع اضطراب یک نوع حس مبهم و پیچیده می دانم زمان کلید برگشت ندارد ولی از خود یم پرسم ایا زمان او را از غمها در خود قرنطینه کرده است ؟ ایا می توانم هنو زشخصیت یک دختر سرکش را در او ببینم ؟ ایا می توانم همان دختر رویایی را ببینم که در رویاهایم تصورش کرده بودم . دختری که برای خواسته اش تمام زندگیش را تیر امالش قرار داده بود ولی بمحض دیدن چهره اش ارامش می یابم . چهره اش ارام است . بی دغدغه عاری از خاطرات گذشته گویی گذشت سالها بر وجاهت و متانت او خللی وارد نکرده است ولی به وضوح معلوم است در بطن کهنسالیش بلوایی بر پاست و وری سعی می کند ان را پشت گره خورده و خنده در هر یک از این چین و چروکها اشیانه کرده است . به نظرم بسیار جوانتر ا زسن و سالش می اید . انگار خانم جوان و بانو پروین السادات سیبی هستند که دو نیم کرده باشند . یکی جوان و شاداب دیگری پیر و فرسوده یکی از باغ جوانی یکی از باغ کهنسالی شاید اگر گذر زمان نبوود او شاداب تر و زیبا تتر از خانم جوان بود .

با هزار تعارف پیرزن . کنار پنجره روی صندلی حصیری می نشینم . چهره پر چروک او نوری دارد که نیم گذارد لحظه ای از دیدنش غافل شوم خیلی زود به یکدیگر معرفی می شویم . او یم گوید : انتظار شما را داشتم ولی نه به این زودی اتفاقا چند روز پیش مهندس اتابک اینجا بودند چه مرد نازنینی شما انگار قیافه پدرتان را به ارث برده اید . اره اره درسته اگر پدرت ریش و سبیل نداشته باشد ظرافت صورت شما را دارد . صحبت شما شد از شما تعریف کردند از اینکه به هنر موسیقی دایرد و چقدر هنرمندانه سه تار یم نوازید .

در برابر بزرگواری او سر خموده می کنم و یم گویم : فکر نمی کنم در برابر هنر شما جایی برای هنر من باشد . بانو یم خندد و چهره نورانیش بیشتر می درخشد . خانم جوان میان صحبت ما . عکسها وورقهای زرد رنگ را به بانو پروین السادات نشان می دهد . او با دیدن عکسها وورق پاره هایی که گذشته اش را در خود جای داده اهی می کشد انتظار دارم تعجب کند یا اینکه عکس العملی نشان دهد ولی او همانور با لبخندی محزون به عکسها می نگرد و خارات گذشته را مرور می کند . احساس او را درک می کنم یاد اوری خاطرات گذشته . ان هم خاراتی که تلخ ترین لحظه ها را در بردارد واقعا سخت است .

خانم جوان نگاهش را به جانب من سوق می دهد و با حرکات اعضای صورت خواستار موضوع می شود ولی خیلی زودتر از اینکه من بخواهم حرفی بزنم بانو پروین اسادات به حرف یم اید می پرسد :این عکس ها و دفترچه از کجا بدست شما رسیده است ؟

جوابش را می دهم اینکه چطور پدرم انها را زر خروارها خاک پیدا کرده است از جایش بلند می شود و به کنار پنجره می رود . پرده را کمی عقب می زند و همان جا یم ایستد یک تکه از نور خورشید اتاق را روشن یم کند . نگاهش توی اسمان می دود بدون اینکه دیگر توجهی به ما داشته باشد اسمان را می نگرد شاید با نگاه کردن به اسمان زمان را به عقب بر می گرداند تا انچه را می بیند بازگو کند . صورتش حالت غم گرفته دارد . بدن نحیف پیرزن یم لرزد . خانم جوان او را دلداری می دهد و می گوید : شما نباید با یاد اوری خاطرات گذشته که هیچ ارزشی ندارد خود را عذاب دهید .

او جواب می دهد : عزیزم تو هم اگر جای من بودی حال مرا داشتی . هر کس دیگری هم بود همین حال را داشت .

سپس رو به من می گوید : ستوده خانم همیشه سعی کرده ام خاطرات گذشته را فراموش کنم . با دفن کردن این کاغذ پاره ها فکر می کردم خاطرات چیزی نیست از ذهن پاک شود . اغلب حوادث چه بخواهی و چه نخواهی در ذهن انسان باقی می ماند مخصوصا خاطرات تلخ باشد که برای همیشه جاوید می ماند .

از او معذرت می خوام از اینکه با یاد اوری خارات او را ناراحت کرده ام ولی او با تبسم گرفته ای دنبال صحبتهایش ادامه می دهد : هیچ اهمتی ندارد . ناراحتی من بخاطر این عکس ها و کاغذ پارهها نیست . فقط یک لحظه احساس کردم زمان برایم تکرار شده است . باز روزهای تلخ تاسفم برای غرور و تکبر بیجای جوانی است که باعث شد در اتش عشق ابلهانه ای بسوزم . تاثر برای خودم که بازیچه مردی شدم که مدتها مرا به بازی گرفت . این گفته درستی است که غرور و تکبر باهوشترین افراد را کور و کر می کند و به خاک فلاکت می کشاند همان طور که مرا به نابودی کشاند .

خانم جوان لیوان اب را از روی میز بر می دارد و به دست او می دهد . بانو جرعه ای از اب لیوان را می نوشد و سعی می کند به خود تسلی دهد . فکر می کنم حالا دیگر اگر مزاحمت را کم کنم بهتر است سوالاتم را برای ملاقات بعدی می گذارم . باعث ناراحتی خانم بزرگ هم شدم . از جایم بلند می شوم و اجازه رفتن می خواهم بانو پروین اسادات ابرو بالا می برد و خیلی مهربانانه می گوید : کجا می خواهید بروید . چه امدنی چه رفتنی !امدن شما بی دلیل نیست حتما می خواهید جواب سوالات مجهول خود را بشنوید .

تعجب می کنم چگونه او ا زنیت درونی من اگاه شده است . مجددا می نشینم ممئن می شوم که امروز پاسخ سوالاهایم را خواهم گرفت .

در همین موقع خانم مسنی که بدو ورود با او روبرو شده ام اجازه ورود می خواهد وارد اتاق می شود . سبد میوه ای در دستانش دارد انباشته ا زالو های زرد کتانی و خوشه های سبز انگور مشغول پذیرایی می شود . خانم جوان در حین صرف میوه خطاب به من می گوید : پدر شما این دفتر چه را از ان خانه قدیمی پیداکره اند /

بله توی یکی از باغچه ها .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چطور متوجه شدید که این دفترچه و عکس ها برای خانم بزرگ است .

راستش را بخواید توی ذهنم احتمال خیلی ضعیفی از این موضوع داشتم فکر کردم اول به ان خانه قدیمی سر بزنم شاید بتوانم انجا جوابم را بگیرم ولی بیشتتر متاثر شدم و خیلی متاسف از اینکه ساختمان و این بنای قدیمی و زیبا بوسیله قنات فرو ریخته است . با این حال با خود گفتم . شاید با تحویل دادن این ورقها چیزی دستگیرم شود و این مساله را بهانه کردم و مزاحم شما شدم و خیلی خوشحالم که خانم بزرگ را می بینم در صورتی که اصلا تصور دیدن خانم بزرگ را نداشتم و نمی دانستم این اوراق برای ایشان است .

حتما چیز جالبی در این نوشتها وجود داشته که شما را به اینجا کشانده است .

بله واقعا این نوشته ها مرا مجذوب خود کرده بود.

با این اوصاف خیلی دلم می خواهد من هم از این موضوع باخبر شوم فکر می کنم جالب باشد .

سپس رو به خانم بزرگ می گوید .تا حالا چیزی از خاطرات جوانی شما نشنیده ام مامان بزرگ .

بانو اب دهانش را قورت می دهد و می گوید : بله تا حالا درباره گذشته ام حرفی نزده ام خاطرات تلخ هر چه محفوظ بماند دخترم بهتر است چرا خاطراتی که مدتی باعث عذاب روحی من شده عزیزم بخواهد وقت شما را خراب کند .

خواهش می کنم مامان بزرگ .

من و خانم جوان اصرار می کنیم و خواهان شنیدن خاطراتش . او وقتی اصرار و پافشاری ما را می بیند می گوید : بسیار خب از خاطرات گذشته برایتان می گویم شاید از این بار سنگین و راز پنهانی که سالهاست بر دوش من و خاک است کمی بکاهم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم

ستوده خانم برای اینکه پاسخ درستی به سوالات مجهول شما بدهم و شما را روشن کنم مجبورم زمینه لازم را به شما بدهم و این زمینه فقط در گذشته ام پنهان است. گذشته ای که پرا ز خاطرات است و بر می گردد به سال 1314. سالهایی که وضع مملکت اشفته بود و اگر بخواهیم دقیق تر حساب کنیم بین سالهای 13 و 14 سالی که رضا خان قانون کشف حجاب را تصویب کرد و کشف حجاب را از پشت پرده بیرون انداخت و ان را عمومی خواند . ان زمان من خیلی جوان بودم خیلی جوانتر از شما حدود 18 یا شاید خیلی جوان تر . انقدر جوان که خوب و بد را از یکدیگر تشخیص نمی دادم . خام و بدون تجربه . در این دوران اوضاع مملکت کاملا بهم ریخته بود . از یک طرف جنگ جهانی و جار و جنجالهایش در دنیا و ترس مردم از هجوم اجنبی ها و ضعف کشور و زا طرف دیگر اقدامات رضا خان در جهت مدرن سازی مملکت . او فرهنگی را در ایران ایجاد کرده بود که منجر شده بود اکثریت مردم به سنتها و فرهنگ خود دیگر توجهی نداشته باشند . چخ وضعی شده بود تار و پود مملکت از هم جدا شده بود . فرهنگ غلط مثل علف هرز همه جا روئیده بود . ضربه بیشتر شامل حال جوانان می شد . جوانانی که بین دو فرهنگ مانده بودند . دیگر خود را نمی شناختند . سنت های خود را فراموش کرده بودند و بیشتر وقت خود را در خواب خر گوشی می گذراندند . با یه وجود امدن محل های کثیفی چون شراب فروشیها و کاباره ها که به یک باره در خیابان ها سبز شده بودند خواه ناخواه جوانان ما فاسد شده بودند و دیگر میلی به شناخت خود نداشتند . گرایشهای خاصی بین انان بوجود امده بود که گاه حتی این گرایش برایشان قابل هضم نبود . یکی از بدترین تجددهای رضا شاه در این زمان اتخاذ تصمیم به تغییرات اجباری البسه سنتی بود . به امر ان ملعون سرپوشهای سنتی که مظهر عقب ماندگی مردن ایرانی بود کنار گذارده شد و به جای کلاه های پشمی و نمدی که مردها سالها به ان خو داشتند کلاه پهلوی رسم شد . همچنین در مورد زنان نیز بعد از کشف حجاب زنان مجبور شدند به جای چادر و سرپوشهای اسلامی کلاه اروپایی به سر بگذارند . از همه بدتر زیر پا گذاشتن حرمت و اقتدار مکان ها ی مقدس بود. او به بیانات و سخنرانی کهدر 17 دی 1314 داشت مخصوصا در مورد کشف حجاب ،عنوان این قانون را برای ترقی جامعه و شرکت زنان در اختیارات مملکت و همپای انان با مردان دانست .

در این زمان من در خانواده ای زندیگی می کردم که کاملا با این فرهنگ جدید مطابقت داشت و من خواسته و ناخواسته با این فرهنگ رشد می کردم و زندگی می گذراندم .

پددرم روحش شاد . اقا مسعود خان صدر صفوی ،مردی متین و بردبار بلند نظر با وقار و قابل احترام بود که رد ان زمان به علت داشتن موقعیت و تحصیلات مرتبه والایی در اجتماع داشتند ولی به دلیل گناه ازدواج با مادرم که دختری روسی بود از خانواده اش طرد شده بود . پدرم در خانه ای کاملا مذهبی پا به دنیا گذاشته و در یکی از خانواده های متدین روزگار تربیت شده بود . بعد از اتمام دوره دبیرستان به پیشنهاد پدرش برای تحصیل چند سالی به انگلیس رفته و بلافاصله بعد از اتمام تحصیلاتش به ایران بازگشت و در سفارت روس مشغول به کار شد . در سفارت با زنی اشنا شد که هیچ کس فکر نمی کرد پدرم در چنین مقام و منزلتی با زنی ازدواج کند که علاوه بر خارجی بودنش . فرهنگ و مذهب متضادی با پدرم داشته باشد . این ازدواج ناجور همه را در بهت فرو برد و محکم و قرص در برابر همه ایستاد . او حتی حاضر شده بود به خاطر همسر مورد علاقه اش از خانواده طرد شود و بلافاصله پدرش او را فرزندی ناخلف خواند و رابطه پدر م با همه اعضای خانواده اش قطع شد . بارها پدرم سعی کرد و زا خانواده اش درخواست کرد کدورت ها را کنار بگذارند ولی این مساله حاد هیچ وقت حل نشد . ما سالها از اصل و نسب خود دور بودیم تنها چیزی که برایمان زنده مانده بود اسم و رسم پر اواره خاندان صدر صفوی بود که ما را به انها مرتبط می ساخت تا اینکه در تابستان 1314 پدر پدرم بزرگ خاندان صد صفوی که یکی از شاهزاده های قدیمی و از خانواده ای پر نام و اوازه بود درگذشت .

از رف خانواده پدرم طوماری بلند بالایی برای او نوشتند و او را از مرگ پدرش با خبر کردند . پدرم بی طاقت بعد از این همه سال دوری از خانواده دست من و مادرم را گرفت و راهی خانه خواهرش شدیم . با اینکه با نامه ای بلند بالا از پدرم دعوت شده بود تا در مراسم سوگواری اقا بزرگ شرکت کند با این حال پدرم شک داشت خانواده اش ما را بپذیرند . این حدس پدرم خیلی زود خود را نشان داد و واقعیتهای که برایم تاریک بود روشن کرد .

موقع ورود ما به خانه عمه خانم اول کمب اهل خانه دست دست کردند انگار انتظار نداشتند پدرم ما را نیز همراه خودش بیاورد بعد زا کلی انتظار توی حیاط خانه من و مادرم یک طرف پدرم و عمه خانم طرف دیگر .عمه خانم پیچه روی صورتش زده بود و قیافه اش معلوم نبود . دائم سر تکان می داد و رو به پدرم می گفت : دستت درد نکند این بود جواب محبتهای اقاجان . حداقل صبر یم کردی چند روز از مرگ خدا بیامرز بگذرد کفنش خشک شود و بعداٌ دست اهل و عیالت را می گرفتی و با این سر ووضع می اوردی اخر این چه وضعیه ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدرم با لحنی دردمند گفت : یواش خواهر می شنوند . ناراحت می شوند . مگر چه سر و وضعی دارند ؟ لباسهایشان که مناسب است .

از همان برخورد اول اخلاق عمه خانم دستم امد . خوب من و مادرم را چزاند . عمه خانم زن تند و عصبی بود وای به حال کسی که زا چشمش می افتاد پدرم مستاصل نگاهی به ما انداخت . و گفت : کمی صبر کنید .

ما ناچارا گوشه یا از حیا ط کنار مطبخ زیر سایه پیشامده ان ایستادیم پدرم به دنبال عمه خانم وارد ساختمان شد . در استانه در وردی ساختمان عمه خانم اهی کشید و گفت : خان داداش به روح اقاجان قسم با وضعی که انها را اوردی ابروی ما توی دهکده کن می رود . هر چه باشد شما برادر ما هستید . اقاجان به جز شما پسر دیگه ای نداشت . خوب یم دانی که اهل دهکده کن مثل تهران بی در و پیکر نیست . همه همدیگر را می شناسند . از بقال و چقال تا ارباب و کدخدا تنشان یم خارد برای حرف مفت زدن . من تنها برای وصیت اقاجان بود که خبرت کردم والا پیغام نیم دادم می گذاشتم تا موقعی که مباشر وصیت نامه اقاجان را باز کنند ان وقت پیغام می دادم بیایی ارث و میراث را بگیری . با یان اوضاع ناجور احوال ادم زهرمار یم شود . اگر می دانستم با یان ظاهر جلف اهل و عیالت را می اوری . پشت دستم را داغ می کردم که به شما خبر بدهم .

پدرم که از دست خواهر ش کلافه شده بود گفت : اینقدر سخت نگیر اهالی کن چه کاری به اهل و عیال من دارند . قرار نیست که در دهکده کن مانور نظامی بدهند .

عمه خانم جیغی کشید : واه من هر چه می گویم تو جور دیگری جواب مرا می دهی . قباحت دارد تا حالا دیدی من این چادر و پیچه را حتی این پیچه سفید را در مقابل نوکرها از صورتم پس زده باشم نه بخدا برادر من اهالی کن چشمشان به ما ست ببینند ما چکار می کنیم . الان چند وقتی است از کشف حجاب رضاخان می گذرد کثیری از زندهای تهران بدون حجاب رفت و امد می کنند ولی زنهای دهکده کن با حجاب کامل رفت و امد می کنند. حالا زن و دختر تو یم خواهند بدون حجاب وارد کن شوندن به پیر !به پیغمبر !مردم ما را مسخره می کنند. حداقل به انها می گفتی یک چارقد روی سرشان بیندازند . خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو .

مثل اینکه حق با عمه خانم بود هیچ کاری هم نمی شد کرد . جر و بحث همچنان ادامه داشت . فرنگیس خواهر دیگر پدرم و خاتون پشت در استراق سمع می کردند دلشان به حال ما سوخت . عمه فرنگیس به اقا میرزا احمد . اشپز مطبخ دستور داد برای ما لیوانی شربت بیاورد . اقا میرزا احمد شلان شلان لیوان شربت خنکی از مبخ اورد و خیلی سرد و بی تفاوت به دست ما داد . چله تابستان بود و هوا گرم .

عمه فرنگیس از ترس عمه خانم جرات نیم کرد به ما نزدیک شود . عاقبت دو تا چادر کلوش مشکی از صندوقخانه در اوردند و موافقت شد ما چادر روی سر بیندازیم . ان وقت بعد زا جر و بحث داد و هوارهای عمه خانم و اهانتهای واضحش نسبت به ما همه اهل خانه از نوکر و چاکر راهی دهکده کن شدیم . پدرم اتو مبیل سیاه رنگش را کنج حیاط خلوت عمه خانم پارک کرد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاسکه های شیک و براق با اسبهای جوان پشت سر هم در حال حرکت بودند . بر طاق هر کالسکه پارچه مشکی کشیده و پرچمی سبز به نشانه سید بودن مرده و خانواده عزادارش روی دسته های کالسکه علم کرده بودند . در یکی از کالسکه ها عمه خانم و عمه فرنگیس من و مادر و پدرم در کالسکه بعدی خاتون و اقا میرزا احمد و مباشر اقا بزرگ و بقیه هم در کالسکه های دیگر سوار شدند .

کروکی کالسکه را کشیده بودند . عمه فرنگیس کنار من نشسته بود . و پدرم نزد عمه خانم . عمه خانم به یاد خاطرات گذشته هق هق می کرد و با مویه نام اقا بزرگ را می برد و بر سینه می کوفت . زیر پیچه نه قیافه عمه بزرگ پیدا بود نه عمه کوچک هنوز قیافه انها را ندیده بودم . مادرم یک دست لباس مشکی به رسم راهبان مسیحی پوشیده بود . با یان پوشش خواسته بود با خانواده پدرم ابراز همدردی کند . با یان لباس بلند و ضخیم و ان چادر کلوش و سنگین انگار خود را در عذاب می دید . کمی جابه جا شد . لبخندی زدم . از نگاهش حال و احساسش را درک کردم . بعد زا چند سال دوری و طرد شدن از فامیل شوهر با چنین استقبال سردی مواجه شده بودو . دستش را گرفتم که احساس غریبی نکند . لبخند محزونی زد و دستش را روی دستم گذاشت .

از بس جاده ناهموار بود توی کالسکه تمام بدنم کوفته شده بود صدای یکنواختی باتالاق و تولوق پای اسبها ایجاد شده بود انگار کاروانی بزرگ تو جاده در حال حرکت بود . بعد از یک سکوت طولانی عمه خانم با لحن تند و گزنده ای به حرف امد : دختر چادرت را بکش توی صورتت .

 

به خودم امدم با من بود ؟ اخه کسی داخل کالسکه نبود که بخواهم از او رو بگیرم . این زن انگار خوش داشت بهانه بگیرد و باز بان تند حرف بزند . چادر سیاه رنگ را به زحمت روی سرم جابه جا کردم و گوشه انرا به نیش دندان کشیدم . خواستم اعتراض کنم ولی قبلا پدرم سفارش کرده بود احترام عمه خانم را نگهداریم . من و مادرم هم چاره ای نداشتیم . جز اینکه گوش به فرمان باشیم تا جنجال به پا نشود . بعد از طی مسافتی سورچی زمام دهنه اسبها را کشید و خیلی سریع از کالسکه پایین پرید و در کالسکه را باز کرد . عمه خانم اول پیاده شد سپس مادرم . عمه فرنگیس زودتر از من پیاده شد . کمک کرد و زا زیر چادر دستم را گرفت تا زا پلکان کالسکه پایین بیایم . با یانکه چهره اش را نیم دیدم ولی فشار ملایم دستش نوید صمیمیت می داد . احساس کردم با یان فشار ملایم همه خانواده اقابزرگ از ما تنفر ندارند .

چند نفر مرد سیاه پوش با سبیلهای تابیده قاجاری . صورت های سرخ و خشن پنجه های ضمخت و زحمت کشیده با اخلاق ساده و بی ریا به استقبال امدند انگار رعیت های اقا بزرگ بودند همه یک قاب دستمال یزدی به دست . مهیای اشک ریختن بودند و مدام دستمال را به چشمهایشان نزدیک می کردند . یکی از انها با صدای کلفت تر از سبیلش گفت : خانم بزرگ غم اخرتان باشد عمر اقا پای شما و خانواده .

عمه خانم در برابر استقبال و همدردی رعیت ها کلامی نگفت . خاموش و ساکت همچنان به طرف دهکده پیش می رفت و ما هم پشت سراو به فرمان او.

کم کم جمعیت زیاد شد . نمی توانستم به اراف نگاه کنم . کوچه های خاکی و باریک با یدوارهای بلند قلعه مانند را پشت سر گذاشتیم . زیر ان چادر و پیچه فقط این را فهمیدم کهدهکده کن به علت داشتن کوچه های تنگ و باریک رد شدن کالسکه ها از کوچه ها غیر ممکن بود پس کالسکه ها را کنار میدانگاهی پار کردندن .مقابل یک خانه بزرگ با درهای چوبی عظیم جمعیت متوقف شد . صدای بلند قران به گوش می رسید . چند نفر ملا داخل خانه قران می خواندند . از زیر چادر نگاهی به دالان خانه انداختم تاریک بود . از دو سه دالانی به وسعت اسب گذشتیم تا به صحن حیا رسیدیم . کنار مادرم خزیدم شلوغ بود صدای گریه صدای دنگ دنگ همه جور صدایی می امد . با و رود ما صداها به کلی خوابید بجز صدای قاریها ی قران .

عمه خانم که تا ان موقع ساکت بود و نظق نیم زد . و هر کس نیم دانست فکر یم کرد او لال است از ته دل جیغ گوشخراشی کشید و نقش بر زمین شد و چادرش عین خیمه اطرافش را گرفت . همه اطرافش را گرفتند . مادرم از ترس و افتادن عمه خانم شوکه شد و ناخوداگاه جیغ کشید و به رف عمه خانم دوید . یکی فریاد زد : اب بیاورید .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگری گفت : خانم بزرگ غش کرده است .

یک دوید و کیم کاهگل اورد و زیر دماغ خانم گرفت . و دیگری گلاب اورد و دیگری یک قدح شربت نعنا . عجب وضعی شده بود . همه گیج شده بودند و دست و پای خود را گم کرده بودند . مادرم کمی ترسید ه بود. برایش عجیب بود من و مادرم کمتر می شد در عزاداری شرکت کنیم . مادرم از مرده یم ترسید و همیشه بعد از برگشت مجلس عزا تا چند روز دل اشوب می شد و حال با یان رفتارها رنگش پریده بود . دلم به حال مادرم سوخت او را در اغوش کشیدم . بیبچاره مثل بید مجنون می لرزید . خانم ریز میزه ای عصای دست عمه خانم شد . او را در اغوش کشید و کشان کشان به داخل ساختمان برد .

جمعیت با گفتن صلوات از پله ها بالا رفتند و پشت سر جمعیت سینی های خرما حلوا و شربت و یموه بود که بق طبق از سردابی بیرون می امد و برای پذیرایی به داخل ساختمان اصلی برده می شد . همه رفتند حتی عمه فرنگیس و پدرم ما تنها ماندیم .

از ازدحام حیاط کمی کاسته شد . زنها چادر نماز به کمر بسته مشغول کار بودند و مردها دیگ ها و ظرفهای بزرگ جا به جا می کردند . گاهی اوقات زیر چشمی به ما نگاهی یم کردند و دوباره مشغول کار خود می شدند . یک لحه دستی روی شانه هایم سنگینی به عقب برگشتم نگاهش کردم پدرم بود . ترس را در چشمهای من و مادرم دیده بود مادرم گفت :

- حالا چه کنیم کاش نمی امدیم تقصیر شماست شازدی .

- گفتم : بله پاپا کاش نمی امدیم اینجا همه چیز عجیب و غریب است .

شانه های پدرم ارام تکان می خورد انگار گریه می کرد اشک از چشمهایش برگرفت و گفت

- بهتر است با فرنگیس خانم همراه شوید شما را به اندرونی می برد می دانم در چه وضعیتی هستند ولی شرمنده کمی تحمل کنید .

عمه فرنگیس به دنبالمان امد و با راهنمائی او وارد سالن بزرگی شدیم . همه جا سیاه پوش بود . تمام زنهایی که در سالن نشسته بودند چادر سیاه به سر داشتند و هق هق گریه می کردند . ملای سید پیری لباده به تن گوشه مجلس کز کرده بود و با صدای مخصوص به خودش روضه یم خواند و هر بار نام ائمه یا اولیاء اهار را که می اورد کل مجلس به ذکر صلوات بلند می شد .

چقدر مراسم برایم عجیب بود بار اولی بود که در چیننی مراسمی شرکت می کردم . فردی که نم دانست چه عقاید و رسومی دارد چور می توانست این همه شلوغی را تحمل کند. پیرمرد یک نفس روضه می خواند و زنان با گریه ارام او را همراهی می کردند . چند ساعتی گذشت . پیرمرد روضه اش را تمام کرد و دعا گویان از سالن بیرون رفت . مجلس کم کم خلوت شد . احساس کردم پایم از بی تحریک چلاق شده است . سنگینیش طاقتم را ربوده بود . اهی کشیدم . نفسی را که درون سینه ام حبس شده بود بیرون دادم . فرصت را غنیمت شمردم پاهایم را دراز کردم . مادرم نیز همین کار را کرد . کسی به کسی نبود همه مشغول کار خود بود ند . 24

دم دمای غروب بود نه تاریک نهروشن امیزه ای از سیاهی و سپیدی گرگ و میش گونه بوی خشت نم خورده به مشام می رسید همراه بوی چند غذای طبخ دشه اشتها را بدجوری غلغلک می داد . دلم مالش می رفت . اهل خانه دائم در رفت و امد بودند . نگاهی به مادرم انداختم . ساکت نشسته بود . مادرم تا انجا که یم توانست حرف نمی زد و سعی می کرد نسبت به برخوردها و جریانهایی که می گذشت ارامش داشته باشد . پدرم در چهارچوب در ظاهر شد . گونه هایش پف کرده بود معلوم بود خیلی گریه کرده است . با بی قراری گفتم : پاپا مجلس ختم تمام شد یا نه ؟ چه موقع برمی گردیم واقعا خسته شدیم اینطور نیست مامان ؟

مادرم با لهجه ای که به سختی به پارسی شباهت داشت گفت : پروین راست یم گوید واقعا خسته شدیم .

پدرم سری تکان داد و گفت : اینطور که نمی شود ما باید چند روز اینجا باشیم تازه می خواهم شما را با خانواده ام اشنا کنم . بلند شوید موقع مناسبی است دوری ها کنار گذاشته شود . مخم صوت کشید. چند روز !خدا رحم کند . ناامید به مادرم نگریستم . مادرم قری به گردن داد و چشم و ابرو شیطونش راچب و راست کرد و گفت : ناچاریم . حرف شازدی برو برگشت ندارد .

مادرم هیچ وقت پدرم را با نامهای دهان پر کن مثل " اقا " یا به اسم کوچک صدا نمی کرد اصطلاح شازدی را به خاطر شاهزاده بودنش بکار می برد زیرا پدرم از یک خانواده بسیار قدیمی بود که ریشه خانوادگیش به سلسله صفویه ختم می شد .

پدرم ابرویش را بالا برد و با تبسم شیرینی گفت : همییشه مرا شرمنده می کنی خانم .

این جمله کوتاه تکیه کلام پدرم بود که هیچ وقت در برابر مهربانی هایش از دهانش نمی افتاد بعد ادامه داد : فقط دلم یم خواهد چند روز ی تحمل کنید ما به زودی به خانه بر می گردیم . هر چه باشد نمی توانیم احترام را زیر پا بگذاریم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی حیاط چه بیا و برویی بود . کلفتها و نوکرها کنار حوض بزرگ که اطراف ان پر از گلدان های گل بود حلقه زده و مشغول کار بودند . چه حیاطی !دست کمی از یک باغ نداشت . چه زیبایی خیره کننده ای داشت که موقع ورود به دلیل صدای زیاد متوجه ان نشده بودم .پیچکهای درهم اطلسی بوته های سوسن و یاس و درختهای انار کوتاه قد مثل سر بازخانه رضاخاین صف کشیده بودند و سنگینی خوشه های نارس مو . درختها را به زیر کشیده بود . بوی تازگی و شادابی فضا را پر کرده بود .

پشت در تالار که جدا از قسمت اصلی ساختمان ایستادیم . پدرم اجازه ورود خواست و ما با یک اشاره او وارد تالار شدیم . دور تا دور تالار نشسته بودند . چهره خانمها زیر پیچه بود نمی شد تشخیص داد که چهره چه کسی زیر این پیچه هاست . اطراف تالار با یک سلیقه خاص ایرانی اراسته شده بود . اتاق تقریبا بزرگی بود مفروش به فرشهای خوش رنگی و منقوش به نقشهای زیبای کاشان و تبریز که بیننده را به یاد هنر ماندگار ایرانی می انداخت . خرسکهای ابریشمی و مخده ها کنار دیوار چیده شده بودند . درون چند طاقچه چراغ لاله های قدیمی در چند رنگ محفل را روشن می کرد . قاب عکس بزرگی روبروی در ورودی زده شده بوود به اندازه قد یک ادم متوسط مردی تکیه بر تفنگ شکاری و سبیلهای بلند و اویزان ایستاده بودو . با اولین نگاه فهمیدم عکس اقا بزرگ است . چشمان سرد و مغرورانه اش نمایش غریبی داشت . چقدر پدرم شبیه اقا بزرگ بود . از نظر قیافه مو نیم زد . کاش این مرد را زماین که زنده بود . می توانستم ببینم نمونه کامل یک مرد ایرانی . از همان شازده های قدیمی با همان خلق و خوی اصیل ایرانی . ولی صد حیف چشمان من به مردهایی افتاده بود که فراموش شده تاریخ خود بودند و فرهنگ و سنت خود را زیر استبداد رضاخانی از دست داده و تبدیل به مردانی شده بودند که هویتشان نامشخص و زیر یوغ دوگانگی تبدیل به کلاغی شده بودند که راه رفتن خود را نیز فراموش کرده بودند . با ورود ما همه به همهمه در امدند ولی هیچ کدامشان از جایشان تکان نخوردنند انگار چیزی از ما طلبکار بودند که اینچنین سنگین نشسته بودند اولین جمله ای که شنیدم و به گوش رسید : خدای من چه دختری !چقدر زیباست !هزار ماشاءالله دختر اقا مسعود خان هم بد نیست .

گوشهایم را تیز تر و قامتم را راست کردم . تمام این جمله ها برایم تکراری بود . بارها از زبان این و ان شنیده بودم اما در میان این جمع تعریف کردن از من کمی غیر منتظره به نظر می رسید . با راهنمایی پدرم . من و مادر کنار دیوار نزدیک در خروجی پشت به پشتی نشستیم . مردهایی که داخل تالار بودند یکی یکی اجازه خواستند و بیرون رفتند . سکوت محض غوغا یم کرد نمی دانستم زیر این پیچه های سیاه و سفید چه نگاههایی متوجه ماست و چه انتظاری از ما دارند ناگهان صدای خش داری که به زور از حنجره یا بیرون می امد گفت : خاتون شما هم بفرمایید بیرون .

زنی میانسال چادرش را جمع کرد و گوش به فرمان او از تالار بیرون رفت . از لحن خشک و بی روحش فهمیدم صاحب حنجره عمه خانم است . پیچه ها بالا رفت تا این ساعت قیافه عمه خانم را ندیده بودم . او در گوش فرد بغلی پچ پچ می کرد که بعدا فهیمدم یکی از دخترهای عمه خانم است . سپس نگاهش را به طرف من و پدر و مادرم دوخت .با بالا رفتن پیچه ها و کنار رفتن چادرها ملاحت و زیبایی که فکر شرا نمی کردم نمایان شد . مبهوت ماندم با برخوردی که عمه خانم با ما داشت باور نداشتم چنین چهره خوبرو و جذابی پشت این پیچه باشد صورتی تکیده گونه های درشت و برجسته و سفید چشمهای میشی و مژگانی مشکی ابروهای کشیده و هلالی و پیوسته و لبانی که لب پایینی گوشتالودتر از لب بالایی بود عمه خانم بزرگتر از پدرم بود ولی هنوز چهره اش جوان و سرزنده و نوید جواین ابدی را می داد.

تنها مردی که در تالار باقی ماند پدرم بودو و خانمهای محترمه که در مقابل ما سوگوار خیمه زده بودند دخترهای عمه بزرگ . عمه فرنگیس . خاله و عمه هیا پدرم و فامیلهای دور و نزدیک .

چهره ها اندوهگین و غمزده و اشفته بود . از بس اشک ریخته بودند چشمهایشان پیاله خون شده بود و گودی چشمهایشان مثل بختک منظره غمینی داشت . این اولین اشنایی ما با خانواده پدرم بود . در طی چند روزی که در خانه اقا بزرگ مرحومم بودیم به وضوح دریافتم که عمه زاده ها دل خوشی از ما ندارند و زا بودن ما راضی نیستند ولی بای من نگاه بی اعتنا و سرد انها اهمیتی نداشت . دنبال کار خود بودم . جای جای این خانه برایم تازگی داشت انگار وارد موزه شده بودم . بررسی و کنجکاوی در این خانه برایم شیرین بود . اقا بزرگ در هر اتاقش یک کلکسیون داشت کلکسیونهای مختلف محبوبترین کلکسیونش جمع تفنگهای شکاریش بود و از همه جالب تتر سرهای تاکسیدرمی شده حیواناتی که خودش شکار کرده بود . اما مادر بیچاره ام کمی در عذاب بود . کنایه . طعنه نگاه هیا معنی دار و نیشخند که ان هم با وساطت پدر م حل بود. ما تافته جدا بافتهای بودیم برای انها بیگانه . هر چه بود زن اقا مسعود خان یک فرنگی بود که علیرغم مخالفت پدرش که خان دهکده کن بود با او ازدواج کرده بوود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادرم یکی از بازماندگان خاندان اشرافی روسیه بود که توانسته بود قبل از بهم ریختن رژِم تزاری با بستگانش به ایران پناه بیاورد و جان سالم در برد . خیلی زود در غربت پدر و مادرش را از دست می دهد و در دیار غربت تنها همدم او دایه پیرش بوده است . اشرافیت به خوبی در چهره اش خوانده می شد حرکات و رفتار خاصی داشت که برازنده یک شاهزاده خانم بود و با حفظ رفتارش در این وهله زندگی شاید می خواست بگوید کاش گوشه ای از زندگی گذشته مرا به چشم دیده بودید و با وضع غمناک و اسفباری که برایم رقم می زنید مقایسه می کردید . در اصل مادرش فرانسوی و پدرش روس بود . به زبانهای روسی فرانسوی انگلیسی و عربی تسلط کامل و با این توانایی در کارهای پدرم دخالت داشت منشی مخصوص پددرم می شود که بعد از مدتی منجر به ازدواج انها یم شود اما زبان پارسی را به راحتی نمی توانست تکلم کند و لهجه اش شیرینی خاصی پیدا می کرد .

جالب بود این صفات مادرم و کلمه فرنگی غول بی شاخ و دمی بود که به نظر همه وحشتناک می اممد و ناگزیر چندین سال از کسانی که جوهر وجودشان بودیم و از یک خون و گوشت بودیم طرد شده بودیم .

روز قبل از شب هفت اقا بزرگ با شایستگی تمام اهل خانواده روزانه مزار و خاک ان مرحوم شدند . همه دستمالهایشان را به بینی هایشان چسبانده بودند و مهیای پاک کردن قطره های اشک هایی بودند که هرگز نمی امد حتی عمه خانم که انقدر سنگ اقا بزرگ را به سینه می زد اشک نمی ریخت و خیلی خونسرد به درختی تکیه داده بود و یکی بادش می زد تنها پدرم بود که هنوز اشک می ریخت .

بعد از شب هفت اقا بزرگ و پایان گرفتن مراسم عزاداری قرار شد وصیت نامه باز شود. مباشر اقا بزرگ مردی شصت و دو سه ساله ای بود با هیکل نحیف و دراز که هر وقت نگاهش می کردم یاد مداد می افتادم .اصلا به قیافه اش نمی خورد در میان چنین جمعی باشد . بیشتر شبیه میرزا بنویسها و عریضه نویسها بود تا مباشر اقا بزرگ . ولی معلوم بود مردی زیرک و هوشیار بود که تمام حساب و کتابهای اقا بزرگ را در دست داشت . عینک ته استکان درشتی روی بینی عقابیش قرار داشت که با حرکت صورت لاغرش سر می خورد و پایین می امد و بنده خدا مجبورمی شد مدام انرا جابه جا کند . ادم کم حرفی بود اگر کسی از او سوالی می کرد جواب می داد .

صندلی اوردند بالای مجلس گذاشتند . مباشر قبایش را جمع کرد و روی صندلی نشست بادی از بینی بیرون دادو گفت : خدمت حضار عرض کننم وصیت نامه اقا بزرگ قرار بود دو روز بعد از فوت مرحوم باز شود ولی به اصرار خانم بزرگ و نبود اقا مسعود به تاخیر افتاد . امیدوارم روح ایشان شاد و خاکش بقای عمر شما فرزندان باشد .

سپس بسته ای را که هزار نخ و کاغذ به ان پیچیده بود باز کرد و مقابل چشمانش گذاشت با دست راست عینکش را ریو بینی جابه جا و لحظه ای مکث کرد . ان وقت نگاهی به جمع انداخت و تک تک افراد را حاضر و غیاب کرد و گفت : انگار یکی از وارثین غایب است .

همه نگاه پرسشجویانه به یکدیگر انداختند و به دنبال فرد غائب بودند که عمه خانم گفت : نه مباشر همه حاضر هستند اقا مسعود خان هم که امدند . مباشر عینکش را روی بینی بالا انداخت . جواب داد : عرض کنم که صولت خان نوه بزرگ صدرالدوله تشریف ندارند ؟

عمه خانم گفت : خیر ایشان نیامده اند من از طرف ایشان وکیلم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه بد شد تا خود ایشان نباشند حق باز کردن وصیت نامه را ندارم .

عمه خانم جواب داد : حالا نمی شود بدون او وصیت نامه باز شود نمی شوود مردم را معل یک نفر گذاشت می خواهند به سر زندگیشان برگردند .

منظورش از مردم ما بودیم . پدرم نیم نگاهی به او انداخت ولی همچنان ساکت نشسته بود و چیزی در مقابل زبان تیز این زن نگفت اما مباشر جواب داد : عرض کنم تا ایشان نباشند وصیت نامه باز نمی شود به هر حال ایشان یکی از وراث هستند وجود ایشان لازم است .

مباشر پیوسته با واژه عرض کنم و عرض کردم حرفش را می زد و محال بود از کلمه دیگری استفاده کند .مجلس ساکت بود ساکت تر شد ولی این سکوت چندان ول نکشید و تبدیل به یک همهمه عظیم شد . مباشر وسایلش را جمع کرد و از مجلس بیرون رفت . یک لحظه متوجه قیلفه عمه خانم شدم . برق شادی از چشمانش می درخشید . شاید تمام ثروت اقا بزرگ به پسرش رسیده بود که اینچنین خوشحال بود . در گوشه ای خلوت کنار پدرم خزیدم گفتم : پسر عمه خانم مگر در عزاداری شرکت نکرده اند ؟

نه ---چرا ؟

نمی دانم حتما کارش مهمتر از شرکت در عزاداری بوده است .

بعد از ختم جلسه و رفتن حضار پدرم نزد عمه خانم رفت و گفت : خان باجی اگر اجازه بدهید مزاجمت را کم کنیم .

عمه خانم که زا بودن ما زیاد خوشحال نبود و با حرکتش نفرت خود را نشان می داد گفت : می توانید ولی بهتر است امشب را بمانید تا ببینم صولت خان تشریف می اورند یا نه . بالاخره اهالی ده چشمشان به این تکه کاغذ است ببینند چه کسی مالکیت زمینها را به دست می گیرد و چه کسی می خواهد ارباب بشود .

ناامید باز مجبور به ماندن شدیم دلمی م خواست هرچه زودتر به خانه برمی گشتیم تا زا نگاههایی که با ما حرف می زدند شما از این خانواده نیستند از این ریشه و بن نیستند چویی فرعی هستید که از رود جداست در امان باشیم .

با رسیدن غروب که نم نم خوش باران را به همراه داشت دهکده کن بوی خشت نم خورده می داد نوری کم رنگ از ستارگان که در لا به لای ابرهای سیاه و دودی رنگ قایم موشک بازی می کردند و صدای موذن که با نفس خوشی می خواند فضا را جذاب و دلنشین می ساخت . با رسم و رسوم دیرینه این خانه نماز جماعت در یکی از اتاقهای بزرگ برگزار می شد خانمها با چادر سفید یکدست پشت سر اقایان چه جلوه با شکوهی !در این موقع من و مادرم در اتاق دیگری می نشستیم و پدرم همراه جماعت به نماز می ایستاد .

مادرم مسیحی بود و در زمان ازدواج با پدرم توافق کرده بودند که هر کدام به دین خود باشند عیسی به دین خود موسی به دین خود شاید از خودتان بپرسید من چه دینی بودم ؟ پیرو کدام ائین بودم ؟ در این میان من باطل بودم بدون هیچ عرفی . نه تعلمات مسیحیت نه تعلیمات اسلام هیچ کدام به من اموخته نشده بود تقریبا می شد گفت مذهیب نداشتم و بدون هیچ قید و بندی روزگار یم گذراندم .

بعداز نماز سفره شام اماده بوود ولی همه منتظر صولت خان بودند دیر کرده بود خبر داده بودند اومی اید ولی هر چه گذشت خبری نبود. عمه خانم نگران شده بود نه اینکه نگران حال پسرش شده باشد بلکه نگران میهمان ها بود که همه انتظار او را می کشیدند عمه خانم دائم بی حوصله رو به مهمانها می گفت : شرمنده ام نمی دانم چرا این پسر نیامد رویم سیاه .

ناهید یکی از دخترهای عمه خانم میان انتظار همه یک کاره با طعنه گفت : من هم اگر جای خان داداش بودم و تمام ارث و میراث اقا بزرگ به من می رسید برای امدن چشم و ابرو نازک می کردم .

بعد رو به ما کرد و گفت : اخه می دانید که خان داداشم تنها پسر خانواده است .

سپس عشوه ای مسخره امد و خودش را کنار کشید با یان بی احترایم نسبت به پدرم ار طرف دختر عمه به پدرم از طرف دختر عمه عزیزم . عمه فرنگیس اتش گرفت و جواب او را با نیشخند داد : بر حسودش لعنت کیه بخیل باشد خاله جان . ولی این وسط چی به تو می رسد که اینهمه بالا و پایین می پری .

عمه فرنگیس کوچکترین فرزند اقا بزرگ به حساب می امد که با عمه خانم و پدرم از یک مادر نبود و خواهرر ناتنی انها محسوب وی شد شیرین زبانیش زبانزد همه بود همه او را دوست داشتند با یانکه چند روز بیشتر نبود با او اشنا شده بودم او را دوست داشتم شیرین و خواستنی بود خونگرم و دمخور تنها هفت سال از من بزرگتر بود اما بازی روزگار او را پخته تر نشان یم داد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز ان شب صولت تشریف نیاورد . عمه خانم دستور دادند ما حداقل یک روز دیگر بمانیم تا صولت بیاید . مادرم بی تابی می کرد و اصرارداشت هر چه زودتر به خانه برگردیم ولی دیگر بای من فرقی نداشت خیلی دلم می خواست ببینم موقع تقسیم ارث و میراث ان مرحوم در این خانه چه خبر است و چه خواهد گذشت ایا پدر من هم سهمی می برد یا نه ؟ ایا از ان دهات و باغات و دشتهایی که همیشه تعریفش را می کرد چیزی به او یم رسد ؟ هر چه بود جالب بود حتی دیدن پس عمه خانم نیز خالی از لطف نبود و ضرر نداشت . تنها وارث این خانواده که قرار بود تمام ارث و میراث اقا بزرگ به او برسد و در این چند روز ان همه وصفش را شنیده بودم .

بالاجبار یک رو.ز دیگر هم ماندیم . سر ظهر صدایی نمی امد و خواب بعد از ظهر شیرین بود همه درزا کشیده بودند تا چرتی بزنند افتاب نیم روزی کمی از وسط اسمان گذشته بود و تا نیمه های دیوار خود را بالا کشیده بود خوابم نمی امد . کنار حوض بزرگ روی یک پله مه به سرداب منتهی می شد نشسته بودم میرزا حسن طباخ در مطبخ مشغول کارش بود . مطبخ به طرز خیلی جالبی در گوشه حیاط جدا از ساختمان ساخته شده بود مبادا دود و دم ان به اهل خانه ازار برساند . او گیوه بر نوک پا کلش کلش بهس ختی هیکل سنگین و شکم بزرگش را می کشید و به زحمت راه می رفت . بنده خدا پای چپش کوهتاهتر از پای راستش بود بی تفاوتی به وجود من به سوی حوض امد .

خسته نباشی اقا میرزا این چند روز حسابی به زحمت افتادید .

میرزا نفس زنان وسایلی که در دست داشت کنار حوض گذاشت و حالت متواضعانه ای پیش گرفت و گفت : خدا خیرت بدهد بابا جان هر چی خاک اقاست عمر شما باشد کاری نکردیم وظیفه بود .

سپس پیرمرد دنبال کارش درون مطبخ رفت و در عمق مطبخ گم شد . مطبخ تاریک تاریک بود چند تا پله می خورد و بعد وارد محوطه مطبخ می شدی با اینکه از نگاه اوا احساس یم کردی مطبخ تاریک است ولی وقتی وارد مطبخ می شدی با وجود پنجره هایی مشبک مانند و تابش نور از داخل این مشبکها این تاریکی محو می شد . چیزی شبیه کندوی زنبور عسل معماری زیبایی داشت مثل تمام خانه . ظرفهیا چینی مسی دیگ و قابلمه های زیادی را به سبک خاص در یان مطبخ جای داده بودند وسایل این مطبخ یک ارتش را سرویس می داد یک چراغ بادی ته مطبخ می سوخت انگارپستوی ته این مطبخ بود که مدام پیرمرد داخل مطبخ و پستو در رفت و امد بود از خود پرسیدم چگ.نه این مرد با یان دو چشم ضعیف و هیکل سنگین در یان راهروی به این تنگ و تاریکی رفت و اند می کند ؟ مدتی طول کشید و من همچناان به ساختمان نگاه می کردم تمام شگردهای معماری دوره صفوی را در خود داشت جنب و جوش خفیفی در جریان بود که برایم خیلی معنی داشت زیبا بود معماری اصیل از یک خانه ایرانی و شرقی چهار رف بالای خانه را هشت اتاق و دو پنجدری بزرگ یک تالار پذیرایی شاهنشین و جلو انها ایوانهیا وسیع قرار داشت که با ستونهای قطور و بلند به پشت و بام وصل می شد تمام مصالحش مملو از اذوقه زمستانی طویله و اغل بریا حیوانات خانگی و یک اصطبل بزرگ که به اندازه سی چهل راس اسب جا داشت و چند جور اتاق و پستو خانه برای ارباب و رجوع رعیت مطبخ سرداب برای گرمای تابستان و یک حوضخانه دیدنی با چند چاه کلا انچه برای یک خانه اربابی لازم بود این خانه بزرگ داشت .

لحظه ای احساس کردم کمرم از نشستن روی پله ها درد گرفت . جرات حرکت نداشتم انگار تنم بی حس شده بود به سختی بلنند شدم و ایستادم تا زا حالت بی حسی در ایم . از سایه ای که توی حوض اب افتاده بود و موج های تمیز اب بالا و پایینش می کردند فهمیدم یکی بالای سرم روی ایوان ایستاده است عمه خانم بود اصلا حوصله اش را نداشتم چشم دیدن مرا نداشت تا به من می رسید باز جویی خود را شروع می کرد و دهان به عیب و ایراد باز می کرد . خود رازیر طاق سرداب کشاندم و طوری پنهان شدم که او مرا نبیند میرزا حسن دوباره از مطبخ بیرون امد و مبهوت نگاهم کرد . نگاهی هم به رف ساختمان انداخت . بدون اعتنا به پیرامون خود کنار پاشیر حوض مشغول کارش شد . یواشکی سرک کشیدم عمه خانم رفته بود . نفس عمیقی کشیدم و روی نوک پا به ساختمان برگشتم انگار زا دست بازپرس فرار می کنم یک لحظه از وحشت قالب تهی کردم صدایی تنم را لرزاند اهسته به عقب برگشتم . عمه فرنگیس بود . گفتم : عمه جان ترسیدم فکر کردم دنیا بر سرم خراب شد احساس کردم عمه خانم است .

- عمه فرنگیس ریز ریز خندید و پرسید :شازده خانم چرا نخوابیدی ؟

- خوابم نمی برد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اهسته در اتاقی را که مادرم در ان خوابیده بود گشودم و یب صدا وارد شدیم در را پشت سرم بستم مادرم که خواب نبود بلافاصله با دیدن عمه فرنگیس بلند شد . سرم را روی ناز بالشت گذاشتمن . روی کف اتاق کنار مادرم دراز کشیدم . نور خورشید اتاق را در بر گرفته و روی شیشه های رنگی اتاق بالا و پایین می پرید مثل اینکه او هم خوابش نمی امد .

- مادرم رو به عمه فرنگیس گفت : کاش هر چه زودتر اقا صولت تشریف بیاورند و ما مزاحمت را کم کنیم .

- عمه فرنگیس باز ریز خندید و گفت : این چه حرفیه ن داداش قدم شما روی چشم ما جای دارد . دیگر از این حرفها نزنید که من یکی ناراحت می شوم .

- ولی انگار خان باجی ناراحت است .

- خان باجی ؟ نه بابا او ناراحت باشد ولی چیز مهمی نیست . شما خودتان را اذیت نکنید بالاخره شما هم اینجا حق اب و گل دارید .

ان روز عمه فرنگیس کمی از خود ش گفت و از شوهرش که یکی از ازادیخواهان مبارز و سرسخت حکومت بوده و چگونه بی رحمانه او را بعد از چند سال در زندان قجر به قتل رسانده بودند و حالا بیوه بود و تک و تنها زندیگ می کرد مادرم بعد از هر جمله عمه فرنگیس یک اخه از سر دلسوزی به ان اضافه و با عمه فرنگیس همدردی می کرد و عمه فرنگیس اه و سوزش بیشتر یم شد . میان حرف عمه فرنگیس و صدای اخه اخه گفتن مادرم هیاهوی ورود چند نفر و صدای پای اسبها به گوش می رسید که تازه وارد صحن حیاط شده بودند گوشهایم را تیز تر کردم .

- خوش امدید اقا همه منتظر شما هستند دیشب منتظر امدن شما بودند .

- میرزا حسن کمک کن اقا از اسب پساده شود .

- عمه فرنگیس نگاهی به من و مادرم انداخت و گفت : صولت امد .

هر دو بدون معطلی به طرف پنجره بیرون دویدیم و از پشت پنجره بیرون را دید زدیم چند اسب توی صحن حیاط ایستاده بودند و مردی مهار اسبها را نگه داشته بود و مرید برایشان اب حوض می کشید . اسبها با کپلهای قوی خود توی هوا دم می چرخاندند و حشرات مزاحم را یم پراندند اما خبری از سوارهایشان نبود . عمه فرنگیس چادرش را روی سرش انداخت و برای خوش امد گویی از اتاق بیرون رفت . من و مادرم ترجیح دادیم در اتاق بمانیم در گوش مادرم نجوا کنان گفتم : مامان اینطور که عمه فرنگیس می گفت صولت مرد خوشگذرانی است .

مادرم چشم و ابرو روشنش را درهم کشید و گفت : پروین این چه فضولیه . به ما ربط ندارد در ضمن در مورد کسی که تا به حال با او برخورد نداشتهای حق نداری اینطور قضاوت کنی . زشت است همیشه ادمها را ببین و بعد قضاوت کن .

خجالت کشیدم . کلی به خودم بد و بیراه گفتم . مادرم راست می گفت نمی دانم چرا دهانم قفل و بست نداشت و هر حرفی را بیجا یم زدم . خیلی دلم یم خواست هر چه زودتر صولت را که انقدر دختر عمه هایم از او داد سخن می دادند و ده به ده مال و منال به پای او یم ریختند . ببینم کسی که ما به خاطر او چند روز معطل و در یان خانه ماندگار شده بودیم ولی خبیر نبود هیچ کس به سراغ ما نیامد . سرم را روی بالش گذاشتم و سعی کردم بخوابم تازه خواب بعد از ظهر پلکهایم را سنگین کرده بود . چند دقیقه ای گذشت همانطور که پلکهایم باعث خواب شده بود با سنگینی و هیاهو و غوغا از خواب بیدار شدم . اتاق بغلی بود با حال کسل از اتاق بیرون امدم . کمی چشمهایم را مالاندم . چند نفر روبرویم ایستاده بودند پدرم یک مرد جوان خوش پوش بلند بالا و زیبا اسلحه به کمر بسته با لباس شکار . چند مرد ناشناس . مادرم مباشر عمه خانم و عمه فرنگیس .

ناگهان فریاد عمه خانم از کسالت بیرونم کشاند . : خدا مرگم بدهد . دختر چادر و چاقچورت کو ؟ شرم و حیایت کجاست ؟ چه دختر وقیحی حیا را خورده ابرو را قی کرده .

تا امدم به خودم بیایم و ببینم در اطرافم چه یم گذرد بد و بیرای عمه خانم نثارم شد کمی به خود نگاه کردم و در میان خانمهای محجبه که روی ایوان ایستاده بودند تنها من بدون پیچه و چادر بودم و این عمل باعث شده بود که عمه خانم اینچنین داد و هوار بکشد . فریادهای عمه خانم چون بهمنی خروشان بر سرم فرود امد . مو به تنم سیخ شد . میان جمع غرورم را شکست . یک لحظه تحملم را از دست دادم و ناخواسته سرم گیج رفت . روی پاهایم بند نبودم . پددرم وضع مرا به خوبی فهمید و سریع به جانبم شتافت .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- حالت چور است دخترم ؟

چشمانم سیاهی رفت . نمی توانستم جواب او را بدهم . شوکه سختی بود خود را در اغوش پدرم انداختم و تند تند اشک ریختم . صدای پدرم را می شنیدم که خطاب به خواهرش می گفت : ابجی خانم کم در این چند روزه به اهل و عیالم نیش زدی حالا هم با ان فریادت بیچاره پروین نزدیک بود از دست برود . ما از اینجا می رویم که خیال شما راحت شود .

عمه فرنگیس گفت : همین یکی را کم داشتیم . محض رضای خدا بمانید خان داداش خان باجی را که می شناسی این اخلاق تو ذاتش .

- این چه حرفیه ابجی برای چه بمانیم . مرده مال دنیا که نیستیم . بهتره ما برویم . اگر برای ارث و میراث اقاجان است که ما نیم خواهیم مفت چنگشان . حرمت خواهر و برادری را از بین برده . دختر و زن من هم شخصیت دارند . من هر چی کوتاه می ایم . هر چی احترام یم گیرم او بدتر می کند . دختر زن و دختر من مذهب و فرهنگ ما را ندارند ولی انسان که هستند خدا را خوش نمی اید چند روز اینجا اسری فرمانهای او هستند ولی احترام هم حد و حساب خود را دارد .

سپس بی توجه به خشم سوزان عمه خانم که تبدیل به نفرتی عمیق تر شده بود رو به مادرم که از یان جنجال جر و بحث و حشت کرده بود گفت : خانم سریعتر اماده شوید من یم روم ببینم می توانم کالسکه یا پیدا کنم تا ما را به شهر برساند .

عمه فرنگیس که کنار مادرم ایستاده بود و مات و مبهوت وقایع را از نظر می گذراند زیر لب نالید .

- ترا بخدا خان داداش . من حال شما را می فهمم حداقل به خاطر پروین حالش بد است حالش بهتر که شد بعد بروید اینطوری خیلی بد یم شود ابرویمان پیش کلفت و نوکر می رود دیگران چه یم گویند خان داداش .

- سپس دست به دامان مادرم شد : شما حرفی بزنید زن داداش .

عمه فرنگیس التماس می کرد و با خواهش و تمنا از پدرم می خواست کمی حوصله به خرج دهد اما پدرم گوشش بدهکار نبود . بالاخره عمه فرنگیس طاقت نیاورد و رو به عمه خانم گفت : خیلی ببخشید خان باجی . شما از ما بزرگترید نباید شما را نصیحت کنم ولی نزدی بود بچه نفله شود .

با خوردن اب قندی که یکی از کلفتها اورده بود حالم کمی بهتر شده بود ولی سیل اشک بود که از چشمانم موج یم زد . صورتم را با دستهایم پوشاندم . پدرم به اصرار عمه فرنگیس قبول کرد بماند تا مباشر وصیت نامه را بخواند بعد راهی خانه شویم . سپس پدرم رو به عمه بزرگ کرد و گفت :

- نمی دانم برای چی از ما ناراحتی و زا چی می خواهی انتقام بگیرید . به هر حال این وسط ما گناهکاریم ولی خواهر کوه به کوه نمی رسد ادم که به ادم یم رسد . با داد و فریادئ لازم نبود در جمع غرور دخترم را بشکنی پروین روح مذهب پذیری دارد . خوب می تواند با ارامش هدایت شود ولی شما دائم در این چند روز او را از فرهنگش و از اصل و نسبش دور کردید . خواهز من او با این داد و فریاد ها بیشتر دلزده می شود . من که پدر او هستم تا حالا به او چیزی نگفتم چون مادر شمذهب دیگری دارد دلم می خواهد او خودش پی به وجودش ببرد . امیدوار بودم با شرکت در این عزاداری خودش را بیشتر بشناسد ولی شما همه چیز را خراب کردید . از این به بعد هم لازم نیست به او امر و نهی کنید . من پدر او هستم و می دانم کجا به صلاح ا و هست یا نیست .

عمه خانم هیچ جوابی نداد و تنها به سکوت اکتفا کرد که باز هم این حرکتش برای پدرم خیلی گران تمام شد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از جرو بحث سنگین . اهل بیت اقا بزرگ در سالن پذیرایی جمع شدند تا هر سریعتر وصیت نامه خوانده شود و همه به سر زندگیشان برگردند وسط مجلس روی کف سالن بساط خیار تازه و سیب سرخ و خربزه نوبرانه و قلیان چاق شده اماده بود . مجلس در سکوت فرو رفته و همه گوشها تسخیر سخنان مباشر قرار گرفته بود . مباشر نیم نگاهی به جمع انداخت و گفت : عرض کنم حالا که همه حاضر هستند و دیگر غایبی وجود ندارد وصیت نامه را با اجازه خانم بزرگ . خانم کوچک و اقا مسعود خان باز می کنم . بعد از قرائت وصیت نامه مرحوم مغفور تمام اسناد و قباله هایی که باید بین وراث تقسیم گردد برای هر کدام درون بسته ای قرار داده اند . میان حرف مباشر ناهید که طاقتش تمام شده بود گفت : چقدر این وصیت نامه دنگ و فنگ دارد زودتتر قال قضیه را بکنید .

مباشر نیم نگاهی به ناهید عجول انداخت و دنباله حرفهایش ادامه داد : بله اگر اجازه بفرمایید بالای چشم . حضور گرامی شما عرض کنم فرزند کوچک اقا خانم فرنگیس السادات تمام وسایل مادرتان و یکی از باغات بهجت اباد مبارک باشد خانم کوچیک .

عمه فرنگیس عادی تبسمی بر لب اورد و نشان داد که خوشحال است . مباشر ادامه داد " فرزند " سر کلمه فرزند به خودم گفتم پدرم که از ارث محروم شده است و چیزی به او نیم رسد پس تمام دارایی اقا بزرگ به صولت یم رسد حتما دل توی دل عمه خانم نیست . نگاهش کن چطور از زیر پیچه گوشهایش را تیز کرده است ولی بعد از کلمه فرزند دوم اسم اقا مسعو خان خوانده شد. نام پدرم برده شد . اول فکر کردم گوشهایم اشتباه شنیده اند ولی اطمینان پیدا کردم اشتباه نیست . اصلا باورم نمی شد اقا بزرگ ما را به حساب بیاورد .

- فرزند اقا مسعود خان حالا چه پسر باشد چه دختر فرزند پسرم مالکیت خانه اربابی دهکده کنک و تمام باغات شمیران و دهکده های مجاور زمینهای چند ده گیلان و احشام تمام ایلات و بعلاوه باغ عروس که تنها یادگار این خانواده است به او واگذار می کنم .

حیرت زده این دیگر باور کردنی نبود "فرزند اقا مسعود خان " عمه فرنگیس به گردنم چسبید - تبریک می گویم پروین جان . تبریک می گویم .

ولی من مبهوت و بهت زده به همه می نگریستم . نگاهی به مادر و پدرم انداختم . اشک در چشمان پدرم حلقه زده بود و بغض و خنده روی لبش پر پرمی زد . چیز کمی نبود بعد از اقا بزرگ من وارث او شده بودم . یک لحظه با تمام وجود خوشحال شدم . انقدر خوشحال که اگر قدرت داشتم فرش زیر پایم را با تمام ادمهایش می کشیدم تا این ادمها ی خودخواه مثل غباری به بیرون پرتاب شوند . عمه خانم دیگر نمی توانست به ما سرکوفت بزند . اقا بزرگ خانواده ما را پذیرفته بود اما صد حیف که قیافه عمه خانم زیر پیچه بود و من نمی توانستم عکس العمل او را ببینم مباشر همچنان دنباله رو صحبتهایش بود و متوجه شور و اشتیاق من نبود .

- اقا مسعود خان . اقا بزرگ می تواند سر پرست وولی فرزندش در امور املاک و دهات و احشام باشد.

- پدرم گفت : خدا بیامرز اقا جانم را بااین که از دست من ناراحت بودند باز از لطف خودشان دریغ نکردند .

- اقا مسعود خان اقا بزرگ شما را واقعا دوست داشتند و از دور و نزدیک متوجه حال شما بودند . عمه خانم با حرص گفت : مباشر سریعتر قائله را تمام کنید تعریف و تمجید باشد برای بعد .

- چشم خانم بزرگ به حضور شما برسانم برای نوه ارشد خانواده اقا صولت خان تمامی اسبها که شامل سی راس اسب اصیل می باشد و وارث بزرگ خانواده . جمع اوری تمام خانواده و ایجاد مهر .محبت ما بین انها و تمام وسایل و دارایی مادرتان مهدالملوک .

- ناهید دهن کجی کرد و گفت : الحمدا... پدرم برای خان داداشم اینقدر گذاشته که احتیاجش به مال و منال اقا بزرگ نباشد و میراث خوار دیگری باشد .

صولت که تا ان موقع خاموش و ساکت ناظر وقایع بود زبان باز کرد و گفت : بریا من هیچ مهم نیست به چه کسی چقدر ارث رسیده است خواهش می کنم ناهید اینقدر تیکه نپران .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ناهید زبانش کوتاه شد و بلافاصله صولت از مجلس بیرون رفت و به نظرمی رسید کمی ناراحت است ولی بروز نمی داد . پشت سر او در حالیکه عمه خانم با غیظ چادرش را صاف و صوف می کردو از در بیرون می رفت گفت : د ...همین بشکنه این دست که نمک ندارد نوکر و چاکر اقا ما بودیم اخر عمری ما همدمش بودیم اما کسی که از خون ما نبود وارث خودش کرد الهی که یان دست بشکند که نمک نداره.

عمه فرنگیس از کلام عمه خانم چشم باز کرد و دستی به دهان گرفت و گفت : خدا مرگم بدهد ببین مال دنیا چیه که خان باجی اینجوری حرف یم زند .

پدرم باز سکوت کرد و زا روی احترام در برابر اعتراض عمه خانم و اهانتش حرفی نزد و حتی سرش را بلند نکرد که بگوید با من ب.دی همه سکوت کرده بودند انگار که همه لال شده بودند و صدایی از بیرون به گوش نمی رسید الا غرغر عمه خانم . البته حق داشت و حق با او بود . تما م زحماتش نادیده گرفته شده بود . ناهید و فروغ و افاق نیز به دنبال مادر روان شدند . دخترهای عمه بیچاره ام که تا ان موقع سر و دست می شکستند و کر کریمی خواندند و خان داداش خان داداش می کردند حالا دمشان روی کولشان با شرمندگی از پنجدری بیرون می رفتند . چقدر توی دلم به انها خندیدم حقشان بود .

با رفتن انها انگار خانه خایل شد و در خانه به ان بزرگی که تا یک ساعت پیش غوغا بود و هیاهو یک دم ارام نمی گرفت حالا دیگر پرنده پر نمی زد و تنها عمه فرنگیس ماند تا کمک و راهنمای پدرم باشد . عمه خانم حتی نوکرها را نیز مرخص کرده بود . پدرم با کمک اهالی ده اثاث خانه را برچیدند و اشیاع نفیس و عتیقه را از طاقچه ها و چلچراغ ها را از سقف پایین اوردند و همه را به دقت در گوشه ای گذاشته شد . مردها فرشها را لوله کردند و در کنانر دیوارها جای دادند و زنها همه پرده ها را از درها و پنجره ها پایین و روی لوازم خانه کشیدند . درها را قفل کردند . سپس ما راهی خانه خودمان شدیم .

خوب به خار درام خبر وارد شدن ما به تهران مثل توپ توی شهر منفجر شد و همه برای تبریک و یا چاپلوسی هم که بود به دیدن پدرم امدند و عصر روز یکشنبه ای که مادرم بعد از مراسم کلیسا به خانه برگشت و با لبخندی که به لب داشت رو به پدرم گفت : امروز توی کلیسا موضوع اصلی صحبت دوستانم پول و املاکی بود که به پروین رسیده است . پدرم اعتنایی به صحبت او نکرد و مادرم با توجه به یب اعتنایی پدرم خیلی زود موضوع را عوض کرد .

باز همان روز اتو مبیل شیک و گرانقیمت کنار خانه ما پارک شد و خانم ماریلا برنچ با همسر و پسرش بدون دعوت افتخار میزبانی را به ما دادند . مادرم که از امددن این خانواده متعجب شده بود یک گوشه بدون حرف ایستاد . اخه این خانم انگلیسی یکی از با نفوذ ترین خارجی هایی بود که ما انها را می شناختیم و میهمانی دادنش شهره عالم و چشمگیر بود و همه از میهمانی دادنش چه تعریف و تمجیدی که نم کردند مادرم همیشه ارزو داشت بریا یک بار هم شده حسن سلیقه و پذیرایی این خانم را ببیند . با ناباوری از انها استقبال کرد و یان زن انگلیسی که بهت مادرم را دیده بود گفت : می دانم که تعجب کردی عزیز جون . همیشه به شوهرم گفته ام که کاترین برازنده میهمانی های ماست . هر چند خون انگلیسی در رگهایش جاری نیست . اما هر چه باشه یک شاهزاده خانم هستی .

سپس بدون تعارف پیشاپیش چند کلفت و غلام زنگی وارد سالن پذیرایی شد و مستقیما به دیدن من امد و با لهجه اصیل انگلیسی اش گفت : او عزیزم نتوانستم بیش از این صبر کنم بیا گونه ات را ببوسم پروین عزیزکم از دیدن شما بسیار مشعوفم امیدوارم با پولهایی که نصیبت شده بتواین چند تا از سهام کارخانه مارا بخری .

با یان حرف بانو که لباس اهار زده ابریشمی بسیار ظریفی 45 پوشیده و به هبکل درشتش چسبیده بود و سعی می کرد تمام حرکات و رفتارش از رسم و رسوم درباریهای انگلیسی نشات بگیرد بی درنگ فهمیدم که بین دوستان خیلی عزیز شده ام و قدر و منزلتم یک شبه ره صد ساله را پیموده است . خانم با ادا و اطوار فراوان گفت : من بارها حکایت هوش . ذکاوت و زیبایی دختر شما را پیش همسرم بازگو کرده ام.

و شوهرش تایید کرد که بله بارها حکایت او را شنیده است و باز خانم محترمه ادامه داد:البیته خوبیهای شما را برای پسرم جرالد نیز تعریف کرده ام .

و بدون مقدمه اضافه کرد :نه فکر می کنم دختر شما با پسر من زوج مناسبی را تشکیل خواهند داد. درست نیم گویم لرد برانچ .

پدرم از رک گویی خانم برانچ لبخندی زد و با رک گویی خیلی واضح تر از او گفت : انگار ثروت رسیده نور چشمی مرا نزد خانم خیلی عزیزکرده است .

- او ....اقای عزیز او همیشه برای ما عزیز بوده است و بیش از هر کسی قدر و منزلت او را می دانیم . مرواریدی است با ارزش درسته لرد برانچ عزیز ؟

- بله همین طور که شما می گویید خانم . این دوشیزه همیشه برای ما عزیز بوده است .

- پروین هم زیباست و هم گلچینی از انچه که ما یم خواهیم درسته لردبرا نچ ؟

- بله عزیزم یک زیبای به تمام معنا . یک ونوس دو رگه .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نظر من جنان لرد برانچ عزیز از فرو تن ترین و خامو شترین و سر به زیر ترین مردان دنیا بود و چنان مطیع اوامر و فرمایشات شریک زندگیش بود که انگار پیش خدمت اوست و برای این به دنیا امده بود که حرفهای خانم را تایید کند و مثل یک بچه گربه زیر دست خانم رام بود .

هنگامی که پدرم و اقای لرد مشغول کشیدن پیپ شدند خانم محترمه به خودش اجازه صحبت داد و مشغول نقل و حدیث و حکایت شد و انقدر به شجره نامه خود و شوهرش پرداخت که نزدک بود خود و شوهرش را به یکی از بارونت های معروف انگلستان بچسباند . از تعریف و تمجیدی که او برای جلب توجه مادرم م یکرد خسته شدم . معذرت خواستم و به بهانه ای کوچک از سالن پذیرایی بیرون امدم می دانستم پدرم جواب رد به انها می دهد همانطور که من دلم می خواست اما یک لحظه متوجه شدم جرالد نیز بیکار ننشته و به محض خارج شدن من از سالن به دنبالم امد . عجیب بود. پول چه کارها که نمب توانست بکند . البته پنهان نماند که چند سالی از سن ازدواجم گذشته بود و دیگر اش دهان شوزی نبودم . بقول معروف ترشیده بودم ان زمان مثل حالا نبود که دخترها اختیار خودشان را داشته باشند و هر جور دلشان خواسته باشد رفتار کنند نه . ان زمان معتقد بودند که دختر تا چشم و گوشش باز نشده باید شوهرش داد و دخترها را مجبور به ازدواج اجباری می کردند البته رد مورد پسرها هم وضعیت به همین منوال بود و چون تا قبل از ازدواج تنها با خواهر ومادر و محارم برخورد داشتند زنی که برایش می گرفتند فرشته ای از دنیای دیگر بود . بگذریم با اینکه من بقول خیلی با سن زیادی که داشتم ترشیده بودم و در عین حال خواستگاران زیادی داشتم برای پدرم چه هدیه ها و رشوه هایی نمی فرستادند . بعضی از انها پاشنه در را از جا می کندند . پسر دکتر سراجیان والی یکی از ولایت خراسان بود . بیچاره ها چقدر امدند و رفتند . چقدر خواهش و تمنا یک پایشان تهران بود و پای دیگرشان خراسان . حتی مادرش دست مادرم را بوسید ولی هیچ علاقه ای به پسر دکتر نداشتم با ان موهای طلایی اش حالم را بوسید . مادرش فرانسوی اصل بود و پدرش ایرانی . پسر از شباهت ظاهری کپی مادر بود . همیشه دوست داشتم با مردی ازدواج کنم مطابق با انچه یک مرد اصیل ایرانی از خانواده شازده ها .مردی که موهای مشکی داشته باشد . چشمهای درشت و سیاه . حالات یک مرد ایرانی مثل اسب اصیل عرب . پدر می گفت ببین پروین من مثل پدرهای دیگر نیستم که دخترشان را زود یا به زور شوهر می دهند یا روز عروسی با گرفتن نیشگون از تن عروس خانم جواب بله را می گیرند هر وقت خودت امادگیش را داشتی و هرکس را دوست داشتی با او ازدواج کن .

با گفته های پدرم نگاهی به صورت جرالد انداختم که رو برویم تکیه بر نرده های ایوان ایستاده بود . اگر دیگران می خواستند برای زیبایی با من ازدواج کنند این یکی دیگر معلوم بود که به زیبایی من کاری ندارد چون دخترهای مثل من ارافش پر بودند . فقط چشمهایشان دنبال پولهایی بود که قرار بود به من برسد . هر چند از ظاهر و تا جایی که جرالد را می شناختم و چند بار در کلیسا با او حرف زده بودم مرد ارامی به نظر می رسد و دلخواه خیلی از خانمها ی جوان که به کلیسا می امدند و ارزوی چنین مردی را در زندگی داشتند اما این ازدواج یک ازدواج معامله ای بود که جرالد به پیشنهاد مادرش به خواستگاری امده بود و این مساله خیلی واضح بود . چرا قبل از این خواستار ازدواج با من نشده بود ؟ پس صد در صد می خواستند معامله کنند . جرالد گفت : نظرت در مورد ازدواج چیه ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من و تو ؟

- بله .

- ببین جرالد تو را از زمانی که بچه بودم کم و بیش می شناسم اما هیچ وقت به ازدواج با تو فکر نکرده بودم .

- حالا چی /

- الان هم حاضر نیستم برای من مهمترین مساله دوست داشتن طرف است .

- دوست داشتن ؟ اینطوری فکر نکن . عشق و دوست داشتن مساله مهمس نیست !کم کم با رفت و امدهایمان بوجود می اید ما می توانیم زوج خوبی باشیم .

- نه من اینطوری فکر نمی کنم و خیال هم ندارم با مردی ازدواج کنم که غیر ایرانی باشد .

در برابر جوابم سرش را خم کرد و اجازه خواست دستم را ببوسد با یانکه او مردی بلند قامت بود . با چشمهای ابی و موهای زیتونی نمی دانم چرا هیچ احساسی نسبت به او نداشتم اجازه ندادن دستم را ببوسد .

- طفلکی جرالد . من فکر نمی کنم ازدواج ما یک امر طبیعی و عادی باشد این کار احمقانه است .

- شاید همینطور باشد اما باز خوب فکر کن باز منتظر پاسخت می مانم .

- خندیم و مغرورانه گفتم : شایدی در کار نیست حتما یک کار احمقانه خواهد بود همانطور که مادرت گفت ما انگلیسی نیستیم و عقیده های من با تو از زمین تا اسمان فرق دارد . من در زندگی دنبال چیزی هستم که شاید برای تو اصلا ارزشی نداشته باشد .

لبخندی زد و موضوع را سریعتر به مادرش اطلاع داد و ان خانم فیس و افاده ای که تا قبل فرشته ای را می مانست تبدیل به سنگی سخت شد و به سه شماره کلفت و نوکرهایش را جمع کرد و از خانه ما بیرون رفت . بعد از رفتن انها پدرم گفت : خوشحالم از اینکه سریع گفتی . این خانم فکر می کند از دماغ فیل افتاده است و اگر عروسی از خانواده ایرانی بگیرد لف کرده است . چه اخم و تخمی کرد و رفت . قول می دهم اگر پای منفعتش باشد این خانم از روبرو نیست تازه موقع رفتن با اینکه عصبانی بود گفت اقای صدرصفوی درهای کارخانه ما همیشه به روی شما و دخترتان باز است . حتما خانم جوان را ترغیب کنید در کارخانه ما سرمایه گذاری کند .

زندیگ خوبی داشتیم . بدون هیچ فکر و خیال . بدون اینکه نگرانی برای اینده داشته باشیم . با اینکه جنگ بزرگی در دینا حکومت و قحطی بیداد می کرد و یان قحطی گوشه چشمی هم به ایران داشت ما در رفاه کامل به سر می بردیم . پدرم اهل هیچ برنامه و حزبی نبود . و اگر مساله ای را هم دنبال می کرد هیچ وقت به داخل خانه نمی کشاند . مادرم نیز یک زن نمونه بود و در عرصه زندگی از وظایف همسری خوب بریا پدر و مادرم دلسوز برای من کوتاهی نمی کرد . مادرم از سرنوشتش با اینکه از خانواده شوهرش او را رانده بودند و هر بار که مادرم تلاش می کرد یک رابه کوچک با خانواده پدرم داشته باشد همیشه به بن بست می خورد با یان حال بیش از حد تصور از زندگیش راضی بود و زا اینکه همسرپدرم شده بیش از هر چیز در زندگیش به ان یم نازید . در مقام مقایسه با زنهای روسی که به یاران گریخته بودند خوشبخت بود . شوهری خوب اقا متین و قابل اعتماد و حالا که چقدر به من می بالید و زا ثروتی که به من رسیده بود خیلی خوشحال بود . اما پدرم کاری به ارثی که به من رسیده بود نداشت . زیاد خوشحال نبود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او معتقد بود پول زیاد باعث خودخواه یو بدبختی می شود ولی من دختر اقا مسعو خان نوه صدرالدوله بزرگ ده کن برای ثروت خیالها یم بافتم و حساب و کتابها می چیدم اخه نوبر بود دختری در یان سن و سال همچنین ثروتی داشته باشد . چقدر هیجان داشتم و از ثروت و همای سعادتی که رد شرف به دست اوردن بن بودم روی پا بند نبودم توی خانه ارام و قرارنداشتم از همه بدتر تاثیرات خانه اقا بزرگ بود که مرا بیشتر به وسوسه می انداخت . به یاد خانه اقا بزرگی که می افتادم دلم یم خواست ما هم کلفت و نوکر داشتیم .مقابلمان خم و راست می شدند به انها امر و نهی می کردیم و لی مگر می شد پدرم حاضر نمی شد کلفت و نوکر استخدام کند نه اینکه در توان مالیش نباشد نه . بلکه حاضر نبود در خانه خود غیر از دستپخت و سلیقه مادرم . سلیقه و دستپخت دیگری باشد . راستش بخواهید وسواس خاصی داشت . در ضمن داشتن نوکر و کلفت را اضافه بر سازمان یک خانه می دانست . راست هم یم گفت ماردم به خوبی از مدیریت خانه بر یم امد یک کدبانوی کامل انواع غذاهای ایرانی و فرنگی را با مهارت خاص می پخت . اگر از دست پخت او یم خوردی حاضر بودی از عم لذیذ ان انگشتهایت را بخوری . بقیه کارهای خانه را هم که حنیفه انجام می داد . صبح زود حنیفه نان تازه یم خرید و سماور را روشن یم کرد و مادرم چای روسی دم می کرد و سفره را با سلیقه خودش می چید . یادش بخیر چه روزهای خوبی بودند پای همین سفرهها پدرم از خاطرات گذشته خانه پدرش حرف یم زد :

- نازدانه خانه بودم و عزیز کرده پدر و مادر پدر ریش سفید ده بود و مشکل گشای اهل ده . دست و دلباز بود . در خانه اش بر و بیایی بود گفتنی . در خانه اش هیچ وقت بسته نمی شد و به روی اهالی ده همیشه باز بود . روز و شبی نبود میهمان نداشته باشد و چند نفر سر سفره اقاجان 50روزی نخوردند . خلق و خوی حاتم طایی داشت . اقا جان بزرگ ده بودند تا انجا که یادم می اید . مادرم حکم یک دوست را برایش داشت . از گل بالاتر به او نیم گفت . هر کدام از بچه هایش که به دنیا یم امدند ان روز برای اهالی ده عید بود و زمانی که من به ئنیا امدم چند روز و شبانه روز جشن و سرور به پا کرد شادی اقا حد و حصر ی نداشت به همه مشتلق می داد . کوچک و بزرگ ارباب و نوکر چند تا ابادی را خبر کرده بودند . خدا می داند چه خبر بود . چقدر عیادت کننده . پدرم مرد نازنینی بود حال و هوایی داشت نا گفتنی هر چند مرا از خود راند شاید صلاح دانسته شاید خطای من نا بخشودنی بود با دختری ازدواج کرده بودم که جدا از فرنگی بودنش مذهب دیگری داشت . بعد زیر چشمی نگاهی به مادرم یم انداخت تا عکس العمل مادرم را ببیند . مادرم از گفته های او نگاهی به او یم انداخت و زا تعجب فرو کش می کرد اهن وقت نازی می کرد و یم گفت : شازدی تو یان حرف خودت را قبول داری .

- پدرم برای اینکه او را بیشتر ازار بهد می گفت : تا حدودی .

- مادرم مظلومانه به او یم نگریست و انتظار چنین پاسخی را نداشت و ان وقت بود که پدرم این عروسک ریز نقش روسی را بیشتر می چزاند با چشمکهای رد و بدل شده بین من و خودش طوری موضوع را کش می داد و در اخ از او معذرت می خواست و می گفت : اول تو زندیگ یعنی وجود تو هیچ چیز به قدر تو در تو زندیگ برایم ارزش ندارد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر دوست داشتم وارد دنیایی بشوم که پدرم زماین در ان طعم لذت را چشیده بود از امر و نهی کردن لذت یم بردم . زا زندگی پر هیاهو . نشست با خان ها دول ها فقط باید صبر یم کردم و دندان روی جگر یم گذاشتم تا روز موعود که تمام قباله ها و اسناد به نام من می شود و من مثل یک خانم پای انها را امضا می کردم .

سر انجام روز موعود با صبر عجولانه من فر ا رسید . صبح روزی که قرار بود ارثی که از اقا بزرگ به من رسیده اسن به نامم شود . بر خلاف روزهای عادی خیلی زود زا خواب بیدار شدم . چه روز زیبایی !واقعا هم زیبا بود . امروز تقدیر به کامم بود و من نقطعه پرگار سرنوشت بودم . شادی فراوانی در وجودم حس می کردم . هوا را به دلخواه خود با نفسی عمیق بلعیدم و زا اتاق بیرون امدم حنیفه با لهجه عربی خیلی غلیظی گفت : صبحت بخیر عزیزم چطوری مادر .

با خنده و حالتی که او داشت گفتم هم الان خم و راست می شود و بوسه بارانم می کند ولی نکرد یک لحظه خنده ام گرفت چه توفع بیجایی من صاحب مال و منال شده بودم به او چه ربطی داشت . پیر زن بیچاره چیزی در دنیا نداشت تنها امیدش در زندگی من و مادرم بودیم . این زن را از وقتی چشم باز کرده دیده بودم همانطور که مادرم توی دامن او بزرگ شده بود . من ومادرم او را مانند یکی از اعضای خانو.اده دوست داشتیم و اجرو قرب خودش را تا زمان مرگ داشت . او تنها کسی بود که زا خاطرات و یادگارهای دوران زندگی مادرم در روسیه باقی مانده بود . از بچگی مادرم را بزرگ کرده بود و دایه او محسوب می شد و او را مثل فرزند دوست داشت . موقع رفتن به محضر مقابل اینه خود را برانداز کردم بهبه !چه خانمی خانم که بودم خانم تر شدم . چه چشم و ابرویی چه موهایی عین پنجه افتاب . تعریف و تمجید و ستایش دیگران از زیباییم برایم نخودچی کشمشی بود که کف دستم می کردند . داخل کمد را زیر و رو کردم .شال عربی را که حنیفه بافتهب ود و کت و دامنی که مادرم هزار طرح برایش ریخته بود برداشتم . شال عربی را ریو سرم انداختم و موهای طلاییم را زیر شال سیاه پنهان کردم . کت و دامن را پوشیدم و مهیای رفتن شدم . مادر و پدرم که مقابل در منتظرم ایستاده بودند به محض دیدن من با ان سر ووضع تعجب کردند و دهانشان باز ماند . فکر کردم شاید تعجبشان برای زیبایی لباس است . منتظر تعریف انها بودم ولی پدرم دستی بهزیر ابرویش کشید انگار انتظار نداشت مرا با ان لباس ببیند گفت : سر کار علیه کجا تشریف می برند؟

- من مبهوت از صحبت انها جواب دادم : مگر نیم رویم محضر ؟

- پدرم با لبخندیزد و گفت : با یان سر ووضع ؟ من دخالت نمی کنم فکر شرا بکن امروز با چه کسانی می خوایه روبرو شوی . حتما نمی خواهی ماجرای خانه اقا بزرگ دوباره پیش بیاید . در ضمن این کت و دامن کوتاه مناسب این روز نیست . اصلا جور در نمی اید .

- از حرف او تعجب کردم . بعید بود پدرم در مورد لباسهایم نظر بدهد و ایراد بگیرد این بار اولی بود که چنین حالتی داشت لبخند پدرم را با تبسم جواب دادم : خواهش می کنم پاپا من از شما توقع نداشتم . پدرم که چاره ای نداشت و مقاومت مرا دید سری تکان داد و گفت :صلاح مملکت خویش خسروان دانند .

- مادرم و حنیفه ما را بدرقه کردند و ما با اتو مبیل سیاه رنگ پدرم راهی محضر شدیم . توی خیابان درشکه ها و تعداد معدودی اتو مبیل در رفت و امد بودند هنوز خنکی هوای بهاری با نم نم باران سح شهر را در تسخیر خود داشت . گاهی یک قطره گونه هایم را خیس می کردم . بدون توجه به باران دل توی دلم نبود . در جایی دیگر سر می کردم فکر می کردم عابران و رهگذران همه ایستاده اند عظمت و شکوه جلال مرا تماشا می کنند . تحسینم می کنند . در صورتی که نم نم باران عابران سعی می کردند هر چه زودتر سر پنهای پیدا کنند و هر کس جای مناسبی گیر می اورد و متوقف می شد پدرم گفت : ببین پروین من به یک از دوستانم در یک دانشکده درس می خواندیم سفارشت را کرده ام وکیل خوبی است از عهده کارش خوب بر می اید . البته با مباشر اقا بزرگ هم صحبت کرده ام پیر مرد زبده است از چند و چون کارها سر رشته دارد حال حق انتخاب داری فکرهایت را خوب بکن خوب می دانی که من کار دارم و نمی توانم کمکت کنم خودت می دانی و خدای خودت .

- با حالت مغرورانه گفتم : من حرفی ندارم هر جو رخودت صلاح بدانید .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- بعد از گذشتن چند پیچ و خم خیابان به محضر رسیدیم . مقابل در محضر کالسکه های اشنا به چشم می خوردند که خیلی زودتر از ما رسیده بودند ناگهان اسمان رعد و برقی زد و بارش باران سریعتر شد . شال خیس شده روی سر م برداشتم مبادا سرما بخورم و داخل اتو مبیل گذاشتم . موهایم را مرتب کردم و سریع داخل محضر شدیم . بازوی پدر را در اختیار داشتم نگاهم راسخ و بی تفاوت به اراف . عمه فرنگیس عمه خانم صولت مباشر و چند نفر دیگر که به عنوان شاهد امده بودند .

عمه خانم پیچه را بالا زده بود و پشت به مردها طوری که چهره اش را پیدا نباشد . با عمه فرنگیس صحبت یم کرد با دیدن من و ان سر وضع که به نظرش جلف بود و قابل تحمل نبود چشمانش از فرط تعجب گشاده بود . یک لحه احساس کردم از طرز لباس پوشیدن من عرق شرم روی پیشانیش نشسته است . نگاهش مثل دشنه ای سرد و برنده و غضبناک در چشمانم جا گرفت . نمی دانم این چه خصومتی بود که یان زن زیر دندانهای خود یم جوید ؟ چه کینه یا بود که مدام به رخ می کشید و دست بردار هم نبود ؟ نگاه تندش حکم زبان گویایش را داشت گاهی چنان با نگاه تیزش حمله یم کرد که قادر نبودی از تیر نگاهش فرار کنی . سعی کردم کمتر به اطرافم توجه کنم مخصوصا به عمه خانم که خون خونش را می خورد . عمه فرنگیس رویم را بوسید و احوال مادرم را جویا شد اما او اصلا اعتنا نکرد . کوتاه نیامدم و مطابق رفتار او عکس العمل نشان دادم پدرم برای ادای احترام نز د عمه خانم رفت و مقابل او مودبانه ایستاد و گوشه چادرش را گرفت و بوسید نمی دانم چرا پدرم با یان همه بد رفتاری که عمه خانم به او کرده بود باز برایش احترام قائل بود . بعد زا چاق سلامتی و صحبت با مباشر در مورد املاک و باغها به جانب صولت رفتم تا با او اشنا شوم . اخر در خانه اقا بزرگ انقدر وضع اشفته بود که وقت نشد من با او اشنا شوم و او نیز در خانه اقا بزرگ تمایلی برای اشنایی نداشتم . فکر کردم وقت مناسبی باشد تا با او اشنا شوم . نگاهش به سوی من نبود . سوی دیگر را نگاه می کرد با لبخندی دستم را دراز کردم با او دست بدهم

- اقا صولت پسر عمه عزیز .

تازه متوجه حضور و دست دراز من که برای اشنایی به طرف او کشیده بود شد . برای یک لحظه با نگاهش به چشمانم زل زد . نگاهی سرد و برانداز کننده مات و مبهوت در چشمانم نگریست . بریا چند دقیقه گیج و منگ انگار از چیزی تعجب کرده بود نگاهی به چپ و راست کرد و با زبه چشمانم زل زد ولی ناگهان از ان بهت زدگی در امد و با عصبانت گفت:چه غلطها. منظورش را نفهمیدم ولی از لحن غیرت شدیدش را که مخلوطی از عصبانیت و خشم بود حس کردم . با شک و تردید دستم را عقب کشیدم . دستهایم از شانه اویزان شد . رنگ و رویم را باختم برخود لرزیدم . تا حالا با مردی روبرویم نشده بودم که با این محکمی تشر بزند . اه چه موجود بی حسی . چطور توانسته بود با من اینور رفتار بکند . فکر کردم رفتا ر این یکی با مادر و خواهرهایش فرق داشته بادش . چشمانم را از چشمان غضبناکش گرفتم ولی عین چوب خشکم زده بود .

دختر حواست کجاست . تو که با صولت محرم نیستی .

یعنی چه عمه جان ؟ محرم بودن یعنی چه ؟

در جایم میخکوب شدم این واژ] تازه ای بود که یم شنیدم تا به حال به گوشم نخورده بود مگر دست دادن به عنوان ابراز محبت و دوستی اشکال داشت ؟ عمه فرنگیس سرش را تکان داد و گفت : در عرف ما زن و مردی که محرم نیستند نمی توانند به یکدیگر نزدیک شوند تو وصولت نیز به یکدیگر محرم نیستید .

تازه معنی محرم بودن را فهیمدم . تازه متوجه حرکت صولت شدم . عمه فرنگیس چند دقیقه برایم از یان موضوع حرف زد تا معنی محرم بودن را بفهمم و تعجب کرد که چطور معنی این کلمه را نمی دانم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با یان کار زا یانکه خود را سکه یک پول کرده بودم از خودم و صولت خشمگین بودم . دائم تیو دلم او را نفرین و خود را سرزنش می کردم . یواشکی به او نگاهی انداختم با فرد بغلی اش حرف می زد و با کمال خونسردی لبخند می زد . کاش دستم را دراز نمی کردم مدام جوش می زدم مثل سماور دم جوش . کاش خودم را چینن کوچک نمی کردم برایم سخت بود که او با من چنین رفتاری داشته بادش در برابرش احساس حقارت یم کردم . احساس می کردم یک نوع برتری نسبت به من دارد .

بعد از یک سری تشریفات در محضر چند امضا پای قباله ها زدم و از اتاق بیرون امدم بنجاق ها را تحویل پدرم دادم . صولت تمام هیجان و اشتیاقم را با فوتی خاموش کرده بود . حال و حوصله نداشتم لحظه ای دیگر ددر محضر بمانم .

صولت اخرین نفری بود که کارش تمام شد منتظر بودم پدرم زودتر خداحافظی کند ولی مشغول حرف زدن با مباشر بود . کنار عمه فرنگیس روی صندلی نشستم . او به دیوار تکیه داده و دست ها را به سینه قفل زده بود . و با نگاهی سرد به من خیره شده بود . نمی دانم چرا غریبانه نگاهم می کرد انگار مجسمه ای در یخ بود . انگار چشمهایش دو تکه شیشه بی روح بود . خود را جمع و جور کردم و طوری خواستم پاهایم را زیر صندلی قایم کنم . حتما نگاه کردنش برای طرز لباس پوشیدنم بود که اینچنین عصبانی و قرمز شده بود . حرفهای پدرم بالانخره تمام شد و به طرف ما امد . عمه فرنگیس گفت : خان داداش مبارک است .

ای بابا تازه اول دوندگیه .

- نه توکل کنید به خدا مباشر هم که هست کمکتان یم کند .

- امید به خدا .

با عمه فرنگیس خداحافظی کریدم عمه خانم اصلا نگاهش را به من نکرد که بگوید تو ادمی هستی یا نه . با یان حال گفتم : خداحافظ عمه خانم .

به ارنج پدرم چسبیدم که کنار صولت ایستاده بود مثل طفل گریز پایی که از ترس استادش به پدرش تکیه می کند . به او خیره شدم پدرم رو به او گفت : خب اقا صولت دست خانم جانت را بگیر یک روز تشریف بیاورید خانه ما .

بالاخره یک کلبه درویش داریم . خوشحال می شویم روی دیده ما منت بگذارید هر چند در خانه ما رونقی نیست ولی صفا هست .

سپس دستی به شانه مردانه او زد صولت با تبسم و خیلی مودبانه جواب داد : این چه حرفیه خان دایی شما سرور ما هستید چشم به روی چشم .

دستش را دراز کرد تا با پدرم خداحافظی کند . من که از ترس به او خیره شده بودم بی اختیار بر حسب عادت دوباره دستم را دراز کردم تا با او خداحافظ کنم ولی ناگهان متوجه کار خود شدم . صولت نیم نگاهی به من انداخت ولی به روی خودش نیاورد بدنم سست شد . از کار نکرده خود بدنم یخ کرد . حالا راضی شدی پروین خانم ؟ مگر نفهمیدی عمه ات چه گفت . تو با صولت محرم نیستی ان وقت تو باز خودت را سکه یک پول کن . با دستپاچگی دستم را کشیدم و بدون اینکه به او نگاه کنم با او خداحافظی کردم و زودتر از پدرم از محضر بیرون امدم . موقع برگشت به خانه اصلا به فکر قباله ها و اسناد نبودم . دیگر هیجان صبح را نداشتم اما نمی دانم چه احساسی مرا وا می داشت درباره صولت فکر کنم اب حوض صاف بود نمی دانم چرا خشم و عصیان بیهوده مرا رها نیم کرد . من کاری نکرده بودم که در دلم بیهوده اتشی ناشناخته شعله یم کشید و درونم را فرا گرفته بود ظاهرا می خواستم با احساسات درونم بستیزم خود را دائما سرزنش و دلداری می دادم ولی مگر می شد هیچ فایده ای نداشت . فکر م از خاطره روبه رو شدن با صولت پاک نمی شد چند هفته ای این ماجرا در ذهنم مثل چراغ خطر روشن و خاموش و باعث عذابم می شد گاهی اوقات چنان این حادثه تکانم می داد که فکر می کردم دنیا رو به پایان است .

@@@@

گرامافون روشن بود و صفحه کی چرخید با پخش اهنگی ارام محو کتابی در فکر بودم . ناگاه نگاهم با گلدان نفیسی که با چند قطعه طلا که کار استادکاران زبر دست روسی و زیور طاقچه بود مماس شد . در زیبایی ان دقیق شدم . مادرم علاقه زیادی به یان گلدان عتیقه و قدیمی داشت تنها یادگار دوران زندیگ اش در روسیه به شمار می امد .

- تصدقت مادر چرا نشستی اینطوری تو فکری . از وقتی رفتی محضر حال و هوایت عوض شده مدام به یک جا خیره می شوی من که تا حالا ندیده ام کسی از به ارث بردن این همه ثروت یخ کند . به چی فکر یم کنی دختر ؟ بلند شو استاد پیانوت امده .

- کی امد ؟

- چند دقیقه یا هست که امده .

- حنیفه مشغول کارش شد کتاب را کنار گذاشتم حوصله پیانو را نداشتم با یانکه اخر تابستان بود ولی هوا هنوز گرم و بهله بود و گرما غوغا می کرد انگار گرما شهر تهران را در حیه خودش گرفته بود و به هیچ صراطی مستقیم نبود به سوی اتاقی راه افتادم که استاد در ان حضور داشت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×