رفتن به مطلب
! Omid StaR !

داستان واقعی و اعجاب انگیز انتقام زنبور

پست های پیشنهاد شده

1395843945.jpg

 

این داستان که میزنم واقعیه و تو همین هفته برای خودم پیش اومده:

 

 

یه چند روزی بود که گوشه چشمم بدجور قرمز و متورم شده بود

هرجور فکر میکردم میدیدم امکان نداره جوش غرور باشه

چون جوشای دیگه بالاخره چرک میکنند و تخلیه میشند ولی این همچنان ورم داره

 

خلاصه داستان از ده روز قبل شروع میشه

از جایی که من همیشه شب تا صبح بیدارم

یک روز بعد اذان صبح بود تقریبا که دیدم یه زنبور بغل مهتابی هال خونمون

داره میچرخه

راستش یه کم اندازه و صداش عذاب اور بود و اینکه چطوری تونسته بیاد

تو یه ساختمون 4 طبقه برام خیلی عجیب بود

 

به خاطر ترس از اینکه اسیبی نزنه کشتمش به لاشه مردشم دست نزدم

روز بعد دیدم دوباره همین اتفاق افتاده

خلاصه این روند تا یک هفته ادامه داشت

و من هر روز زنبور ظاهر شده رو میکشتم و به لاششم دست نمیزدم

به هوای اینکه مورچه ها ببرند

 

دقیقا سه روز پیش برخلاف شب های گذشتس قبل از زمان موعود خوابم برد

صبح که بیدار شدم دیدم گوشه چشمم شدیدا متورم شده

جسد زنبور ها هم ناپدید شده بود

 

امروز که پدرم (از جریان بی خبر بود) وقتی جوش رو دید

گفت این جوش نه جوش غرور و هیچ جوش دیگه ایه

این جوش در واقع نیش گزیدگی زنبوره

 

یه کم که فکر کردم دیدم بله دقیقا طرفی رو زده که همیشه من وقتی میخوابم

رو به سقفه و ازاده

 

داستان رو که براش تعریف کردم گفت اره اومدن انتقامشونو بگیرند

 

فقط برای من هنوز سه سوال بی جواب مونده

و بعد این داستان بدون شک متوجه عظمت حکمت الهی شدم:

 

1. زنبور چطوری تونسته از هال به اتاق من بیاد ؟

2. موقعی که من زنبوری رو میکشتم هیچ کدوم از هم نوعاش اونجا نبودند که منو شناسایی کنند؟

3. اگه خونه ما مورچه نداره و پدرمم و منم دست نزدیم پس جسد زنبور ها کجا ناپدید شده؟

 

 

ایمان بیاوریم به حکمت خدا . . .

 

 

 

 

 

داستان از امید کریم زاده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×