رفتن به مطلب
Negarita

°• عروسک کوکی ( فاطمه صالحی) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]امیرحسن کنارم ایستاد و سرگرم آب کشیدن ظرفها شد گفت:ولی من تا حدودی حق را به صبا میدم. فکر نمیکنی حرفاش حقیقت محضه. نگاه اشکبارم را به چهره اش دوختم و گفتم:شما دیگه چرا این حرف را می زنی. با لحن دلسوزانه ای گفت:من هم مثل صبا نگرانتمو ببین صحرا می دونم که هنوز هم به گذشته ت دلبستگی داری،می دونم نگران آینده ی دختر نازت هستی ولی باور کن فرهاد می تونه پدر خوبی برای نازنین باشه و همسر خوبی هم برای خودت. همه کمبودها و سختی هایی که کشیدی را جبران کنه. تو خیلی جوونی،باید ازدواج کنی. لحظاتی سکوت کرد . بعد با التماس گفت:فقط یه بار با فرهاد صحبت کن،اگه برای ازدواج قانع نشدی من و صبا هم ساکت میشیم،موافقی؟ دلم نمیخواست با نه گفتنم ناراحتش کنم. حتی می خواستم یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم. شاید فرهاد همان کسی بود که می توانست به قول امیرحسین کمبودهای عاطفی و روحی من را جبران کند و نقش یک چدر دلسوز و مهربان را برای نازنین باری کند. با خجالت گفتم:باشه اگه تو و صبا اینجوری می خواید من حرفی ندارم. امیرحسین با لبخندی غیر ارادی گفت:کی؟ - فرقی نمیکنه،خودت برنامه اش را جور کن. دستهایش را شست . از کنارم دور شد و با خنده گفت:برم این خبر خوب را به صبا هم بدم که او هم خوشحال بشه. آن شب سعی کردم کمتر به مسئله ی خواستگاری فرهاد و قرار ملاقاتم با او فکر کنم. بعد از جا به جایی نازنین به اتاق خواب،کنارش روی تخت دراز کشیدم. آن شب را هم به کمک یک خواب آور قوی به صبح رساندم. صبح که نازنین را رساندم مدرسه اش،یک راست رفتم مزون،یک ساعت بعد امیر حسین تلفن زد. بعد از سلام و حال و احوال گفت:غرض از مزاحمت،من دیشب با فرهاد صحبت کردم. عصر قرار گذاشتم بیاد خونه تا با هم صحبت کنیم،گفتم اطلاع داشته باشی و عصر کمی زودتر بری منزل. با لحن گرفته ای گفتم:حالا چرا اینقدر عجله کردی؟ خندی و گفت:ترسیدم پشیمون بشی.خوب خانم ، من دیگه مزاحم نمی شم. میدونم که خیلی کار داری،تا عصر خداحافظ. دیگر دست و دلم به کار نرفت. گوشه ای نشستم و همه کارها را به مینا سپردم. بعد از ناهار مینا که دید گرفته و ناراحتم،کنارم نشست و گفت:چیه صحرا گرفته ای؟ - هیچی امروز یه مهمان سمج دارم که نمی دونم چه جوابی بهش بدم؟ مینا خندید و گفت:مهمان یا خواستگار؟این دیگه مانم گرفتن داره؟بله را بگو،خودت و دیگرون را خلاص کن. تا کی می خوای یه گوشه بنشینی و ماتم بگیری. ببین شوهر چقدر خوبه که من به اون افسردگی را اینجوری شاداب کرده. خنده ام گرفت و گفتم:البته گه من هم مثل تو دیوونه ی شوهر کردن بودم،آره مثل تو ده سال جوونتر می شدم. برو خدا شکر کن سعید مرد خوبیه و دوست داره وگرنه به جای شادابی ار فشار افسردگی دست به خودکشی می زدی. مینا اخم کرد و گفت:برای تو هم مرد خوب زیاده،فقط کافیه به قول خودت چشمان کورت را باز کنی تا مثل من خوشبختی را ببینی. حوصله ی پندهای مینا را نداشتم. از روی صندلی برخاستم. کیفم را برداشتم و با بی حوصلگی گفتم:خودت به بقیه کارها برس،من باید برم وگرنه صبا با تلفنهای مکرر دیوونه ام میکنه. از مینا و سایر بچه ها احافظی کردم. اتومبیلم را سوار شدم و به طرف خانه رفتم. وقتی وارد خانه شدم،خانه از تمیزی و مرتبی برق می زد. صبا آماده ی پذیرایی بود. نازنین هم در اتاقش به تکالیفش می رسید. روی تختم ولو شدم و به سقف اتاق خیره شدم. صبا وارد اتاق شد. کنارم نشست و با اخم گفت:خیلی زود اومدی،گرفتی خوابیدی؟پاشو برو حمام. انگار داره برا من میاد خواستگاری؛از صبح از فشار کار هلاک شدم،چه طوره خانم را هم ببرم حمام. با خنده گفتم:بد نگفتی ها!با یه مشت و مال حسابی ،سرحال میام و به خوبی از پسر عموی عزیز شوهرت پذیرایی می کنم. صبا عصبانی شد و با فریاد گفت:پاشو دیوونه،الان فرهاد و امیرحسین از راه می رسند و تو هنوز شکل کلفت هایی. رفتم حمام. مشغول دوش گرفتن بودم که نازنین وارد حمام شد به چاچوب در تکیه داد و با خنده گفت:مامان جون امروز چرا زود اومدی خونه؟ با دستم مقداری آب پاشیدم روی نازنین و با خنده گفتم:زود اومدم که با دختر خوشگلم بازی کنم. نازنین با خوشحالی پرید توی بغلم و گفت:مامانی خیلی دوست دارم. گرفتمش زیر دوش آب . تمام لباسهاش خیس شد . موهای بلند فردارش چسبید به تنش. روی موهاش بوسه ای زدم و تنگ در آغوشم فشردمش. گفتم:منم تو رو خیلی دوست دارم شیطونک. از صدای خنده و فریاد من و نازنین که توی وان سرگرم بازی بودیم،صبا وارد حمام شد. از پشت پرده با فریاد گفت:مادر و دختر زده به سرتون،صداتون هفت تا محله را برداشته،صحرا زود باش الان فرهاد می رسه. نازنین نگاه گنگی به صورتم انداخت و گفت:مامان جون فرهاد کیه؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] موهای خیسش را از روی صورتش کنار زدم و گفتم:پسر عمویِ عمو امیرحسین. - برای چی میخواد بیاد اینجا؟ برای یک لحظه ماندم چه جوابی به او بدهم. نازنین با آن چشمان سیاه و نافذش خیره شده بود به چهره ام و منتظر جواب بود. با لبخند کمرنگی گفتم:میشه بعداً جوابت را بدم؟ انگار قانع نشد،ولی با فهم زیادی که داشت به ناچار سکوت کرد. تازه متوجه شدم که دخترم بزرگ شده است و همراه با رشد ظاهری،از نظر عقلی هم دارد کامل می شود و دیگر نمی توانم چیزی را از او پنهان کنم و اگر پنهان کاری هم در میان باشد با کنجکاوی زیادی که دارد،بالاخره پی به مساله خواهد برد. آیا ازدواج من در زمانی که نازنین در حال رسیدن به بلوغ جسمی و روحی بود کار درستی به حساب می آمد؟ بالاخره بعد از یک ساعت بازی در وان حمام،نازنین رضایت داد از حمام خارج شویم. جلوی آینه نشستم موهایم را خشک کردم. بعد از شش ماه که از مزگ مادر می گذشت ،آرایش ملایمی روی صورتم کردم که رنگ و روی زرد و بی روحم را عوض کرد. جلوی کمد لباسهایم ایستادم. دلم نمی خواست به این زودی لباس سیاهم را عوض کنم. یکی از کت و دامنهای سیاه رنگ را انتخاب کردم و پوشیدم. وقتی از اتاق خارج شدم صبا داشت موهای نازنین را می بافت. روی مبل کنارش نشستم و گفتم:کم موهای آن بچه را بباف،به اندازه ی کافی فر داره. صبا بی توجه به حرفم نگاهی به لباسم انداخت و با اخم گفت:خیلی چاقی که آن لباس سیاه را پوشیدی؟پاشو برو لباست رو عوض کن. - حوصله ندارم صبا،این قدر گیر نده که میرم مزون و دیگه هم بر نمی گردم. صبا با ملایمت گفت:من به خاطر خودت میگم،با سیاه پوشیدن تو ،مادر زنده نمیشه،تازه از این همه خودخوری تو،عذاب هم می کشه،پاشو صحرا محض رضای خدا لباست را عوض کن،تو این لباس مزخرف سیاه خیلی لاغر و مردنی شدی،به خاطر شادی روح مادر،پاشو دیگه... به یاد مادر آه بغض داری کشیدم و گفتم:باشه هر جور تو بخوای. برگشتم اتاقم. یک دامن جین آبی رنگ بلند پوشیدم و رویش یک بلوز بهاره ی بلند صورتی رنگ انداختم. یک شال آبی رنگ هم سرم کردم و با صدای زنگ در ورودی از اتاق خارج شدم. همزمان با خروج من از اتاق ،امیرحسین به همراه فرهاد وارد سالن شدند. امیر حسین با لبی خندان به طرف صبا و نازنین رفت. فرهاد هم با ظاهری آراسته و شیک و دسته گل به دست،مقابلم ایستاد و با متانت خاصی سلام کرد. به آرامی جوابش را دادم. دسته گل را به دستم داد و گفت:بفرمایید،ممنون که اجازه دادید به حضورتون برسم. - خواهش می کنم،بفرمایید بنشینید. فرهاد کنار امیرحسین روی کاناپه نشست و سرگرم حال و احوال با نازنین و صبا شد. روی مبل درست روبروی فرهاد و امیرحسین نشستم. صبا مشغول پذیرایی شد. کمی بعد با اشاره ی امیرحسین ،صبا از جا برخاست و به سمت جالباسی رفت. مانتویش را پوشید ،آمد کنارم ایستاد و با لبخند کمرنگی گفت: صحرا تا شما با آقا فرهاد صحبت می کنید،من و امیرحسین ،صبا را می بریم پارک. چه می توانستم بگویم؟فقط با نگاهم از صبا خواستم تنهایم نگذارد. ولی صبا بی توجه،دست نازنین را گرفت و امیر حسین هم با یک عذرخواهی کوتاه به همراه نازنین و صبا از خانه خارج شدند. من با فرهاد تنها شدم. کمی بعد فرهاد سربلند کرد و با لبخند گفت:ظاهراً شما به اجبار ملاقات من را قبول کردید،حالا هم توی عمل انجام شده قرار گرفتید. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: نه،خواهش می کنم راحت باشید. - من قبل از هر چیزی میخوام خودم را معرفی کنم. وقتی سکوتم من را دید با جرأت بیشتری گفت :من فرهاد مهدوی هستم،لیسانسیه ی ارتباطات و کارمند صدا و سیما. دو سال پیش از همسرم جدا شدم. اوضاع اقتصادیم بد نیست. یعنی می تونم شما و دختر خوشگلتون را در رفاه کامل قرار بدم... انگار برای مصاحبه آمده بود. پشت سر هم حرف می زد . از خودش،شرایط مالی و کاری اش می گفت. حوصله ام سر رفت و با خنده گفتم:میدونید آقای مهدوی،اگر برای مصاحبه اومده بودید و من مسئول گزینش بودم،حتما ردتون میکردم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] خندید و گفت:حق با شماست،می دونید می ترسم راحت و خودمونی صحبت کنیم،شما ناراحت بشید. - من که گفتم راحت باشید ،فکر کنید اصلا برای خواستگاری نیومدید و من یکی از دوستاتون هستم. - پس شما هم با من راحت باشید و هر چی می خواید بپرسید سعی می کنم قانعتون کنم. با جرأت بیشتری نگاهش کردم و گفتم:چرا از همسرتون جدا شدید؟ با خونسردی گفت:ازدواج ما از اول هم تحمیلی بود. تازه وقتی مشکل عقیم بودن من بهش اضافه شد،لیلا با بی رحمی تمام گفت که دوستم نداره، می خواد صاحب فرزند بشه و تا حالا هم تحملم کرده و قصد داره ازم جدا بشه. من هم از اینکه کسی تحملم کنه متنفرم،برا همین خیلی بی سر و صدا از هم جدا شدیم. حالا شما بگید چرا از پدر نازنین جدا شدید؟ با زهرخنده ای گفتم:جدا نشدم،جدام کرد،خیلی راحت و بی مقدمه طلاقم داد. خودم ماندم چرا باهام ازدواج کرد و چرا یه سال بعد بی مقدمه طلاقم داد. باور کنید سالهاست دنبال یک توجیه قابل قبول می گردم. فرهاد لحظاتی در سکوت نگاهم کرد و گفت:اصلا چرا به گذشته ی هم پیله کردیه ایم؟مهم آینده ست. - حتی با وجود نازنین. خندید و گفت:چرا که نه؟من عاشق بچه ها هستم مخصوصا دختری به شیرینی و زیبایی نازنین شما. تازه فراموش کردین من هیچ وقت نمی توانم پدر بشم؟اینجوری نازنین می شه فرزند قانونی و قطعی من، و من هم محبت و عشق پدریم را تو وجود تنها نازنین خلاصه می کنم. - و اگه نازنین شما را بعنوان پدرش قبول نکرد؟ - باهاش دوست میشم،فکر کنم یه دوست بهتر از یه پدر بی عاطفه و بی مسئولیت باشه؟ متوجه کنایه اش شدم ولی به روی خود نیاوردم و گفتم:شما چرا بین این همه زن و یا دختر خوب می خواید با من ازدواج کنید؟می دونید من علاوه بر دخترم مسئولیت زندگی خواهر و برادرم را هم به عهده دارم. لبخندی زد و گفت: روز اول که شما را در جشن نامزدی امیرحسین دیدم،ازتون خوشم اومد. قبلا تعریف شما را از خونواده ی عموم شنیدم. حتی خواهر و مارمم عاشق شما شدند،در واقع اول اونا پیشنهاد ازدواج با شما را به من دادند،من اگه واقعیت را بخوام بگم، همین خونواده دوستی و مسئولیت پذیری شما در قبال دیگران ،من را به ازدواج دوباره ترغیب کرد:چیزی که اصلا تو وجود لیلا ندیدم و خیلی راحت منو و زندگی مشترکمون را رها کرد و رفت دنبال زندگی خودش. احساس کردم فرهاد هم به نوعی مثل من زخم خورده ی تقدیر است و کاری که معین روزی با من کرده بود لیلا هم به نوع دیگری بر سر فرهاد آورده است شاید من و او می توانستیم مرهمی برای زخمهای کهنه و عمیق قلب هم باشیم. ولی هنوز از آینده می ترسیدم. با وجود اینکه فرهاد هم معنی بی وفایی را درک کرده بود باز می ترسیدم که روزی فرهاد هم بی دلیل رهایم کند. با این که دلم می خواست یکی همدم روزهای تنهاییم می شد،باید فرهاد را بیشتر می شناختم و بی گدار پا به زندگی جدید نمی گذاشتم. فرهاد وقتی سکوت من را دید گفت:می تونم امیدوار باشم بهم جواب مثبت می دید؟ لبخند سردی زدم و گفتم: من هیچ قولی به شما نمی دم. فرهاد کمی رنگ به رنگ شد و با صدای لرزان گفت: یعنی حتی نمی خوای خانواده ام برا خواستگاری بیان؟ - من الان یک سری مشکل دارم که اصلا نمی تونم به ازدواج فکر کنم،صبا و امیرحسین نامزد هستند،لااقل تا زمان ازدواج اونا نمی تونم جوابی بهتون بدم. لحظاتی در سکوت گذشت و بعد فرهاد با لبخند گفت:پس اجازه می دید تا زمان ازدواج صبا و امیرحسین ،من و شما بعنوان دو تا دوست یا دو تا آشنا با هم در ارتباط باشیم تا بیشتر همدیگر را بشناسیم. پیشنهاد فرهاد همان چیزی بود که من می خواستم. با لبخندی در جوابش گفتم:موافقم،ولی شرایط من را فراموش نکنید،من یه زن مطلقه ام که نه مادری بالای سرم هست و نه مردی در خانه داریم،دوست ندارم در فامیل شما یا در همسایه برای خودم و شما شایعه بسازم،متوجه شدید؟ فرهاد با خنده گفت:هر چند که بعید می دونم برا خانمی با شخصیت و متانت شما حرف و حدیثی به وجود بیاد،ولی چشم،من همه سعی ام را می کنم تا زیاد مزاحم شما و خانواده محترمتون نشوم. چای مقابل فرهاد سرد شده بود. به آسپزخانه رفتم و با دو تا فنجان چای تازه و داغ به سالن برگشتم. بعد از صرف چای،فرهاد شماره تماس همراه و محل کارش را به من داد و با یک دنیا معذرت خواهی خانه را ترک کرد. بی دلیل دلم گرفت. عجیب بودکه بعد از نه سال دلم می خواست معین را ببینم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] احساس می کردم با جواب دادن به فرهاد،به او خیانت می کنم. یا روزهایی افتادم که معین مرا از همه پنهان می کرد و اجازه نمی داد با هیچ مردی در ارتباط باشم. همیشه می گفت می ترسم تو را از دست بدهم؛ ولی چطور توانست بی هیچ دلیل و مقدمه ای من را از زندگی اش بیرون کند؟ فقط به دلیل اینکه آیدین به من علاقه داشت؟چرا آیدین را به جای من بیرون نکرد؟یا اصلا چرا با حساسیت نا به جایش موضوع علاقه ی آیدین را طور دیگری حل و فصل نکرد؟ بغض کردم. چند لحظه بعد با گریه ی شدید مقابل آینه ایستادم و با فریادی دردناک گفتم: معین چرا رهایم کردی؟من که همه محدودیت هایت را قبول کردم،من که بیست و شش سال فاصله سنی را قبول کردم و سعی کردم خودم را با تو و شرایطت مطابقت بدهم،چرا رهایم کردی؟... با صدای باز و بسته شدن در ورودی سالن به سرعت از جلوی آینه دور شدم و به دست شویی پناه بردم. آبی به دست و صورتم زدم و چند دقیقه بعد به سالن رفتم. صبا تنها برگشته بود خانه. سراغ نازنین را گرفتم. صبا لبخند کمرنگی زد و گفت:با امیر حسین و آقا فرهاد رفت بیرون،خوب خانم نتیجه؟ با خنده گفتم:نتیجه ی چی؟ صبا کلافه شد و گفت:نتیجه ی صحبت با آقا فرهاد. - هیچی قرار شد تا عروسی تو و امیرحسین صبر کنه بعد جواب بدم. - همین!صحرا تو دیوونه شدی؛فکر می کنی طرف اینقدر احمق تشریف داره که شش ماه دیگه صبر کنه. - اگه صبر کرد تازه می فهمم به قول تو احمق نیست. فکری به ذهنم رسید. با لبخند گفتم:راستی صبا تا نازنین نیست و من بیکارم بیا بریم بازار کم و کسری جهیزیه ات رو بخریم. صبا روی مبل ولو شد و با بی حوصلگی گفت:اون در که به من فکر می کنی به فکر خودت هستی؟مگه من چقدر اثاث میخوام که تو این همه حرص میخوری؟هر چی که تا الان گرفتی کافیه! با جدیت گفتم:نه،خونواده ی شوهر تو با اصل و نسب اند و به این چیزها خیلی اهمیت می دند؛دلم نمی خواهد از عروس و دخترهای فامیلشون کمتر داشته باشی و فکر کنند چون چدر و مادر نداری نباید جهیزیه هم داشته باشی. - برام مهم نیست چی می گن؟اصل تحصیلات و اخلاقه که خدا را شکر هر دو را دارم،یه خواهر خوب و دلسوزتر از مادر و پدر هم دارم که همین برای من کافیه! - ممنون که برام احترام قائلی،ولی تو باید با سرافرازی بری خونه شوهرت.. صبا به میان حرفم آمد و گفت:جهیزیه ی سنگین برا آدم سرافرازی نمیاره،صحرا از تو بعیده اینجوری فکر کنی. زهر خندی ای زدم و با حسرت گفتم:بهم حق بده صبا، یه سال بیشتر زندگی زناشویی نداشتم. توی این یه سال به اندازه ی همه ی عمرم توسط پوزخندها،متلک های آیدین و نگاه پر از ترحم معین تحقیر شدم. می دونی چرا؟چون در واقع معین من را خریده بود. به جای اینکه من به خونه ی معین جهیزیه ببرم،معین برای ما اثاث و وسایل منزل خرید. هر چند که حالا هم از صدقه سری معین و فروش اون خونه به اینجا رسیده ایم. تو نباید مثل من مورد تحقیر قرار بگیری،باید با غرور و سربلندی عروس اونا بشی. - صحرا طوری حرف می زنی که انگار هنوز هم زیر دین معین هستیم. تو این همه سال بی وقفه کار کردی زحمت کشیدی، آره درسته پایه ی اون مزون را با پول خونه ای که معین به نامت کرده بود گذاشتی،ولی حقت بود،همه ی جوونی ات را به ای معین و بچه ش ریختی،مثل اینکه فراموش کردی چقدر پول خرج بزرگ کردن بچه ش کردی. تا حالا به اندازه ی پول اون خونه فقط لباس برای نازنین خریدی،خرج کلاس زبان و نقاشی و شنا هم به کنار ،اگه خود معین بود نمی تونست همین نازنین را بفرسته به بهترین مدرسه ی تهران و سالی چند میلیون شهریه اش را بده.آخه دیوونه تا کی میخوای غصه ی گذشته را بخوری. معین را فراموش کن صحرا،باور کن فرهاد مرد خوبیه می تونه تو را خوشبخت کنه. بعد با گریه مقابلم نشست و گفت:به خودت فکر کن،تا کی می خوای جون بکنی و هر چی در میاری خرج نازنین کنی یا به فکر جهیزیه من باشی یا هر چند ماه یه بار چند هزار یورو بفرستی سوئد برای سهراب. صحرا من جهیزیه زیادی نمیخوام،اجازه بده سهراب هم روی پای خودش بایسته. نازنین را اینقدر لوکس و فانتزی بار نیار. ببین خودت را،تا مجبور نشی لباش نمیخری. اینقدر از خودت کار کشیدی و نخوردی که تمام استخونات زده بیرون. به خدا داری به خودت ظلم می کنی. حرفهای صبا یک توجیه بود برای من که خوشبختی و کامروایی ام را در گرو شادی و خوشبختی صبا و سهراب و نازنینم می دیدم.با هر خنده ی آنها،انگار دنیا را دو دستی بهم می دادند. وقتی صبا بهترین لباس را می پوشید و با آن اتومبیل زیر پایش بهترین دانشگاه پزشکی تحصیل میکرد،انگار خودم جای او بودم و یک دنیا لذت می بردم.وقتی سهراب در آن کشور غریب در حال تحصیل بود و با آسودگی خیال فقط به پیشرفتهایش فکر میکرد و احتیاج به کار نداشت و من می توانستم همه ی احتیاجاتش را فراهم کنم،دیگر چیزی از خدا نمی خواستم. دلم نمی خواست نازنین مثل خودم یا صبا در حسرت یک عروسک بماند،تا روزی شوهرش مثل معین برایش عروسک بخرد. دوست داشتم بهترین لباسها را بپوشد و بهترین کلاسها را برود. از نقاشی گرفته تا زبان خارجه را یاد بگیرد و در بهترین مدرسه های تهران تحصیل بکند،تا روزی مثل خودم در حسرت رفتن به دانشگاه نسوزد. نمی خواستم منتی سرشان بگذارم،چون که خودم از موفقیت و کامروایی آنها نهایت لذت را می بردم. *****[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER] کم کم رفت و آمدهای فرهاد به کحل کارم و خانه شروع شد. تقریبا هفته ای دو سه بار به دیدنمان می آمد. سعی داشت با رفتار سنگین و محجوبی که داشت خودش را در دل من و سایر افراد خانواده جا دهد. برای من خیلی سخت بود که بعد از مدتها تجرد و تنهایی به این زودی ها فرهاد را قبول کنم. ولی نازنین خیلی زود به فرهاد وابسته شد. فرهاد هم در عمل به همه نشان دادکه عاشق بچه هاست. طوری رفتار کرد که به واقعیت احساسش پی بردم. فهمیدم علاقه اش به نازنین ارادی نیست قصد تظاهر ندارد. هر وقت که به دیدن مان می آمد محال بود که دست خالی باشد. برای من گل می آورد و هدیه ی کوچکی هم به نازنین می داد. وقتی به خودم آمدم که جای پدر خیالی نازنین را برایش پر کرده بود. هر دو نفر به شدت به هم وابسته شده بودند. حتی یکبار به شوخی رو به فرهاد کردم که در حال بازی با نازنین بود و گفتم:فکر کنم تو باید دنبال یک بچه بگردی تا همسر آینده ات. فرهاد بی توجه به کنایه ام خندید و گفت:من دارم با یه تیر دو نشون می زنم،هم صاحب یه همسر خوب و زیبا میشم و هم یه دختر شیطون و نازنین گیرم میاد.البته اگر بهم صفت فرصت طلبی نمیدی؟ با خنده گفتم: پس این وسط من فقط ضرر میکنم. زل زد در چشمهایم و گفت: تو فقط یه بله به من بگو،اون وقت می فهمی ضرر کردی یا استفاده. کاری می کنم که حسرت این چند ماه را که بیهوده گذروندی بخوری و بگی کاش این فرهاد کوه کن را بیشتر از این معطل نمی کردم. خندیدم و با حاضر جوابی گفتم:نمی دونم شاید درست بگی،قاپ نازنین را که بدجوری دزدیدی فقط نمی دونم چرا توی دل من جا باز نمی کنی. اخم کرد و حالت چهره اش عوض شد .در حالیکه با صدای بلند می خندیدم ،به طرف آشپزخانه رفتم و گفتم:شوخی کردم ،داری کم کم موفق می شی. سرگرم اماده کردن سالاد بودم که فرهاد وارد آَشپزخانه شد. مقابلم روی صندلی نشست و با لحن آهسته ای گفت: صحرا، یه ماه دیگه سالگرد مادرت می رسه،بعد مراسم ازدواج صبا و امیر حسین برگزار میشه. تو هنوز جواب درستی به من نداده ای،لااقل اجازه بده خانواده ام بیان و ما با هم نامزد بشیم. با خنده تمسخر آمیزی گفتم:میشه بفرمایید حالا به چه عنوانی به این خونه می یایی. رنگ به رنگ شد و با لحن گرفته ای گفت:اگر اومدن من به این خونه باعث ناراحتی تو میشه ، دیگه نمیام. هر چند که من در این مدت سعی کردم حرمت تو و این خونه را حفظ کنم. فهمیدم از حرفم ناراحت شده است. لبخندی زدم و گفتم: من مشکلی با رفت و آمد تو ندارم، این تو هستی که احساس راحتی نمی کنی،شاید هم من میزبان خوبی نیستم. سرش را به طرفین تکان داد و با لبخند کمرنگی گفت:نه تو فوق العاده مهمان نوازی،هر چند که من دوست ندارم من را به چشم یه مهمان ببینی و اما در مورد احساس راحتی من،درست حدس زدی. من معذبم؛دوست ندارم باعث ناراحتی تو یا صبا بشم و به خاطر من به زحمت بیفتید؛اگه محرم باشیم هردو احساس راحتی بیشتری می کنیم،ولی قول میدم تا سر و سامان گرفتن صبا،زندگی جدیدمون را شروع نکنیم. با لحن قاطعی گفتم:نه فرهاد، حالا نه، تو که چند ماه صبر کردی این یکی دو ماه هم روش. فرهاد پوزخندی زد و از مقابلم برخاست و با صدای بلند گفت:یک دفعه بگو نه و خلاصم کن دیگه،یه جواب ساده که این همه معطلی نداره... نازنین آمد مقابل در ایستاد و با نگرانی شاهد جر و بحث من و فرهاد شد. دلم نمی خواست هنوز هیچی نشده،نازنین شاهد جر و بحث من و فرهاد باشدو با صدای آهسته ولی آمیخته با خشم گفتم: خودت خواستی معطل باشی. من مجبورت نکرده بودم،حالا هم صدات را بیار پایین. نازنین هنوز نمی دونه تو برای چی اینقدر در حق او و مادرش لطف می کنی. فرهاد با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: (خود کتاب این خط رو جا انداخته خواسته خود خواننده حدس بزنه ) و بعد خیلی سریع از آشپزخانه خارج شد. نازنین هم به دنبالش رفت.صدایش را شنیدم که داشت با نازنین خدحافظی میکرد. بعد رفت. بعد از بحث آن شب،فرهاد دیگر به دیدنمان نیامد،فقط گاهی وقت ها که من خانه نبودم زنگ می زد و با نازنین صحبت میکرد. یکی دو بار هم امیرحسین ،نازنین را به بهانه ی پارک،به دیدن فرهاد برده بود.من هم سعی داشتم خودم را با آماده کردن جهیزیه صبا و مقدمات عقد و عروسی او سرگرم کنم تا کمتر به فرهاد و موضوع قهرش فکر کنم. مراسم سالگرد مادر به خوبی برگزار شد. فرهاد بعد از یک ماه به خانه مان آمد، آن هم فقط به بهانهی مراسم ختم مادر. در واقع فقط به صبا تسلیت گفت و حتی نخواست با من سلام و حال و احوال هم داشته باشد. تعطیلات تابستان شروع شده بود. سهراب قصد داشت برای عروسی صبا به ایران بیاید. خیلی دلم برایش تنگ شده بود. خواستم برای تهیه ی بلیط برایش پول بفرستم ، قبول نکرد و گفت مقداری پول پس انداز دارد و می تواند خودش را به ایران برساند.بالاخره دهم مرداد،سهراب پس از سه سال دوری از وطن و خانواده به ایران بازگشت. چهره و اندامش تغییر محسوسی کرده بود.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]قد بلندتر شده بود و شانه هایش پهن و مردانه شده بود. شباهت زیادی به پدر خدا بیامرزم پیدا کرده بود. در کل خوش تیپ و زیبا بود.وقتی بعد از سه سال در آغوشم جای گرفت،مثل یک زن برای مرگ مادر گریه کرد. من بعد از سالها که از مرگ پدر می گذشت،احساس کردم یک مرد بالای سرمان در خانه داریم،هر چند که سهراب بعد از چند روز بر می گشت به سوئیس. آن شب ،همه را به مناسبت برگشتن سهراب به خانه به رستوران دعوت کردم. سر میز شام،سهراب از همه چیز می پرسید. در برخورد اولش با امیرحسین فهمیدم انتخاب صبا مورد تایید سهراب هم قرار گرفته است. چون در تمام مدت صرف شام،طرف صحبت سهراب،امیرحسین بود. وقتی برگشتیم خانه،امیرحسین از ما جدا شد. نازنین به همراه سهراب به اتاق خوابش رفت.کمی بعد سهراب از اتاق خارج شد،نفس آسوده ای کشید و به من گفت: عجب دختر با انرژیی داری صحرا،از غروب تا حالا یه ریز بازی کرد و حرف زد. طفلکی تا سرش را گذاشت رو متکا خوابش برد. در حالیکه کنار صبا می نشست،گونه اش را نیشگونی گرفت و با خنده گفت:عروس خانم چطوره؟ صبا خندید و گفت: به خوبی شما، تو چی؟اونجا نامزدی،دوست دختری،چیزی برا خودت دست و پا نکردی. سهراب با صدای مردانه و کلفت خندید و گفت:نه خواهر عزیزم،من رفتم درس بخونم،وقت برا این کارها زیاد دارم.همه که مثل تو نیستند تا چشمشون بخوره به یه شازده مثل امیرحسین خان از هول حلیم بیفتن توی دیگ. من حالا حالاها خودم را گرفتار نمی کنم. صبا پشت چشمی نازک کرد و با عشوه گفت: بگو گیرت نیومده وگرنه تا حالا بی خیال درس و زندگی شده بودی. سهراب با جدیت گفت:زن من را باید صحرا انتخاب کنه که هم جای مادر برام بوده و هم جای پدرم. آمد کنارم نشست . صورتم را بوسه باران کرد و گفت:من کی می تونم محبتهای تو را جبران کنم؟ صبا با خنده گفت:هر وقت یه زن بدجنس و بد اخلاق گرفتی ،خودش تلافی می کنه،لازم نیست تو خودت را تو زحمت بیندازی. همه زدیم زیر خنده. سهراب خوب نگاهم کرد و گفت: تو چی صحرا؟خیال ازدواج نداری،شنیدم که یه آقا مهندس پاشنه درِ این خونه ا از جا کنده. صبا پوزخند زشتی زد وگفت:کنده بود،ولی اونقدر این صحرا خانم لیچارد بارش کرد و کم محلی کرد که دمش را گذاشت روی کولش و رفت. هر چی هم من و امیرحسین التماسش کردیم گفت:نه جانم،عطایش را به لقایش بخشیدم. سهراب با اخم گفت:به جهنم،هر کسی لیاقت خواهر خوب و مهربان منو نداره. صبا گفت:آره جون خودش.ماشالله اون قدر بد اخلاق و عقده یه که این فرهاد که هیچی،فرهاد کوه کن،مجنون هم بیان خواستگاریش،دو روزه فرار می کنند. من موندم این معین بدبخت چه طوری یه سال صحرا را تحمل کرد. از اینکه پای معین را وسط کشانده بود ناراحت شدم و گفتم:چته صبا؟!چون فرهاد فامیل امیرحسین خانِ اینجوری ازش جانب داری می کنی؟ - نه خواهر عزیزم،من از حق جانبداری می کنم،مگه فرهاد ی می خواست جز یه جواب رک و صریح بله یا خیر؟بدبخت شش ماهه که اسیره،ولی خانم روش نمیشه بهش بگه نه برو دنبال کار و زندگیت. صحرا ،به خدا من جای فرهاد خسته شدم،اگه جای فرهاد بودن نه تنها دیگه سراغت نمی اومدم بلکه تا آخر عمر قید ازدواج و زن گرفتن را هم میزدم. باز سهراب به طرفداری از من گفت:بهتر،خودم نوکرشم،حالا تو که شوهر کردی چه گلی به سر خودت و ما زدی که صحرا نزده. هنوز یادم نرفته،صحرا بعد از طلاقش از معین چه عذابی را متحمل شد. بهش حق بده در مورد همسر جدیدش وسواس داشته باشه،هر چند هنوز این آقا فرهاد را زیارت نکرده ام. صلا بخمیازه ای کشید و با بی حوصلگی گفت:مطمئن باش مثل امیر حسین ازش خوشت میاد،من می رم بخوابم. می دونید که فردا خیلی کار داریم،باید بریم وسایل چوبی و لوازم برقی را از فروشگاه تحویل بگیریم. صبا رفت به اتاقش. سهراب با دلسوزی نگاهم کرد و گفت:صحرا می دونم برای تو هنوز همونسهراب کوچولو هستم. منم همیشه گفتم که تا آخر عمر کوچیک خواهر بزرگم هستم ولی خوب تا حدودی حرفهای صبا را قبول دارم. تو تا کی می خوای مواظب ما باشی و ما را تامین کنی. صبا که یه هفته دیگه بیشتر نیست. من هم یه کار خوب برا خودم دست و پا کردم؛دیگه دلم نمیخواد تو جورم را بکشی،یعنی تا حالا هم خیلی زحمتت دادم. بهتره بعد از این به فکر خودت باشیو نازنین هم در کنارت بزرگ میشه. این قدر وسواس به خرج نده. ما که بالای سرمون پدر نبود. بزرگ شدیم و موفق شدیم. مطمئن باش نازنین اگه یک کمی به تو رفته باشه،موفق ترین آدم روی زمین میشه،هر چند که پدرش هم آدم موفقی بود. حتی اون آیدین دیوونه هم برای خودش یک پا مهندس عمران بود. پس بهتره اون قدر وسواس به خرج ندی دخترت را زیادی لوس و متوقع بار نیار. کمی هم به خودت و آینده ت فکر کن. سهراب همین جور حرف میزد. از صدای کلفت و مردانه اش و بیشتر از آن، از ای که نصیحتم می کرد ،لذت می بردم.ب یاختیار به میان حرفش دویدم و با بغض گفتم:می دونی سهراب خیلی دلم میخواست مادر زنده بود و به ثمر رسیدن تو و صبا را می دید طفلکی خیلی آرزو داشت خوشبختی بچه اش را ببینه. سرم را گذاشتم روی شانه های مردانه سهراب و یک دل سیر گریه کردم. سهراب موهایم را نوازش داد و با لحنی آرام و آهسته گفت:صحرا نمی دونی وقتی خبر مرگ مادر را شنیدم در اون غربت چی بهم گذشت.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بدتر از همه اینکه تو اجازه نمی دادی برگردم ایران. خیلی بهم سخت گذشت. هنوز هم بعد از یه سال مرگ مادر را باور نکردم.می دونی از لحظه ای که وارد خونه شدم،چشمم فقط دنبال مادره... از صدای گریه من و سهراب،صبا هم از اتاقش خارج شد و با گریه گفت:دیوونه ها حالا چه وقت گریه ست،نا سلامتی فردا جهازبرون من بدبخته. ما هیچ وقت هیچی مون به ادما نرفته؟حتی تو جشن و عروسی مون باید گریه کنیم؟ خندیدم و اشکهایم را پاک کردم و گفتم:راست میگی صبا،من که جشن عروسی نداشتم لااقل باید تو جشن عروسی تو حسابی عقده هامون را خالی کنیم. و بعد برای اینکه جو را عوض کنم،با اخمی ساختگی خطاب به سهراب گفتم: راستی خسیس جان، بعد از سه سال اومدی،سوغاتی نیاوردی. سهراب با قیافه ای حق به جانب گفت:چرا خانم،ولی نازنین شما خوابید،دلم نمیاد چمدونم را بدون او باز کنم. اگه خانمها اجازه بدن صبح بازش می کنم. خوابم می آمد. حسابی خسته شده بودم. از کنار سهراب بلند شدم و گفتم: من امشب در اتاق نازنین می خوابم،اتاق من این چند روزه مال تو. شب بخیر. صورت صبا و سهراب را مثل آن قدیم ها بوسیدم و به اتاق نازنین رفتم. کمی نازنین را نوازش کردم و بوسیدمش. کنارش روی تخت دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد. صبح روز بعد سهراب چمدانش را باز کرد. برای نازنین یک عروسک آورده بود که اشک می ریخت و وقتی به تنش آب می خورد،می لرزید. عروسک خیلی مورد قبول نازنین واقع شد. برای صبا هم یک لباس شب آورده بود.برای من هم یک شال ابریشمی ایتالیایی آورده بود،با لباس شب سیاه رنگی که خیلی شیک و مد روز بود. یک کیف چرمی هم برای امیرحسین آورده بود،با کلی شکلات قهوه ی سوئیسی. بعد با خنده رو به من کرد و گفت:شرمنده ی صحرا جون،من از وجود این آقا فرهاد بی اطلاع بودم وگرنه برای ایشون هم یک هدیه اورده بودم. خندیدم . به صبا نگاه کردم و گفتم:وجود داشت ،اما حالا دیگه نیست،تو خودت را ناراحت نکن. صبا عصبانی شد و گفت:بگو لیاقتش را نداشتم. سهراب آتش بس داد و گفت: کافیه دیوونه ها،بهتره صبحانه بخوریم که من می خوام برم سر خاک مادر. با خنده و شوخی صبحانه را خوردیم. همه با هم به طرف بهشت زهرا رفتیم. خدا می داند همگی چقدر گریه کردیم و صبا بیشتر از من و سهراب؛چون دوست داشت مادر در جشن عروسی اش شرکت می کرد و شاهد خوشبختی اش می بود. از بهشت زهرا یک راست رفتیم فروشگاه، وسایل برقی صبا را تحویل گرفتیم و فرستادیم خانه امیرحسین. بعد نوبت رسید به وسایل چوبی از قبیل کمد،ویترین،سرویس خواب و مبلمان. عصر هم بقیه خرد ریزها ،با کمک امیرحسین از خانه خارج شد. به صبا قول داده بودم بهترین لباس عروس را براش بدوزم.همین کار را هم شد. وقتی در آرایشگاه لباسش را پوشید ،با آن آرایش قشنگ و ملایم روی چهره اش مثل فرشته ها شده بود. جای مادر خالی بود،که صبا را در لباس عروسی ببیند و قربان صدقه اش برود. جشن عروسی صبا و امیرحسین در خانه ی پدری امیرحسین که یکویلای شیک بزرگ بود برگزار شد. همه چیز خوب و عالی بود،خانواده امیر حسین سنگ تمام گذاشته بودند. خانواده ی فرهاد هم حضور داشتند و لحظه ای از کنارم دور نمی شدند ولی خود فرهاد سعی داشت از من دوری کند. فقط با نازنین و سهراب صحبت می کرد. فرهاد خواهری به نام فریبا داشت که بسیار خوش برخورد و مهربان بود و سعی داشت در جشن به من خوش بگذرد. مادرش هم زن با شخصیت و خونگرمی بود و با رفتاری که از خود نشان می داد،فهمیدم مورد پسند آنها هم قرار گرفته ام. موقع صرف شام ،فریبا کنارم نشسته بود من سرگرم غذا دادن به نازنین بودم که فرهاد بشقاب به دست نزدیکمان آمد و با خنده رو به نازنین گفت:ای شیطون،مگه قرار نبود شام را با من بخوری؟ نازنین با متانت گفت:ولی مامانم تنها بود. فرهاد نگاهی به چهره ی من انداخت و با لبخند گفت:ولی مامان جونت خودش تنهایی را دوست داره. جوابش را ندادم. فریبا با خنده از کنارم بلند شد. دست نازنین را گرفت و گفت:بیا بریم پیش خاله صبا کمی اذیتش کنیم. نازنین با شیطنت بلند شد. دست در دست فریبا به طرف صبا و امیرحسین رفتند. فرهاید جای نازنین نشست،نگاه معنی داری به چهره ام انداخت و گفت:خوب خانم این هم عروسی صبا خانم؛من هم که دیگه مزاحم اوقات شریف نشدم،هنوز هم نمی خوای یه جواب رک و صریح بهم بدی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با خنده گفتم:نه. فرهاد کلافه شد و به تندی گفت:چرا؟ - برای اینکه هنوز بچه ای،قهر کردن را از یاد نبردی. فرهاد خندید و گفت:اتفاقا بهترین کار بود،نه من مزاحمت شدم،نه تو من را تحمل کردی. لحظاتی در سکوت گذشت. بعد فرهاد با لحن جدی گفت:صحرا نمیخوای جواب منو بدهی؟باور کن از این بلاتکلیفی خسته شدم،فقط یه کلمه بگو و من را راحت کن. بله یا خیر؟ نگاهش کردم. در این مدت شناخت زیادی نسبت به او پیدا کرده بودم. به قول صبا و امیرحسی،فرهاد برای من و موقعیتم بهترین آدم بود،نباید بیشتر از این معطلش میکردم. سرم را به زیر انداختم ،با شرمی خاص گفتم:بله. فرهاد با شوق خندید. برای اولین بار دستم را گرفت؛فشرد و با شور و شوق گفت:مطمئن باش از این که بله را گفتی هیچ وقت پشیمون نمیشی. در ضمن امشب از همه خانمها خوشگلتر شده بودی،مخصوصا لباست خیلی بهت میاد. با خنده گفتم:شما آقایون تا کی می خواید با تعریف و تمجید از ظاهر ما خانمها کارتان را پیش ببرید؟ فرهاد کمی سرخ شد.ولی خیلی زود با آن حاضر جوابی ذاتی خودش گفت:برای اینکه در مقابل قهر و ناز شما خانمها و مهمتر از همه زبون نیش دار و تند شما این تنها سلاحه؛هر چند مطمئن نیستم این نوع سلاح روی تو اثر کنه. آن شب وقتی می خواستم از صبا جدا بشوم،انگار می خواستند همه ی دنیا را از من بگیرند. صبا با اینکه خواهرم بود ولی به اندازه ی نازنین دوستش داشتم و مثل یک مادر برایش زحمت کشیده بودم،کلی در آغوش هم گریه کردیم. بالاخره با مداخله ی سهراب از هم جدا شدیم.صبا دست در دست امیرحسین به طرف خانه خوشبختی شان رفتند.از خدا خواستم طعم واقعی خوشبختی را در کنار هم بچشند و کامروا باشند. هنگام برگشت به خانه،سهراب پشت رل نشست و من کنارش نشستم. نازنین هم روی صندلی عقل خوابش برده بود.بعد از مدت کوتاهی سکوت تلخ و غمبار ،سهراب با لحن محزونی گفت:صبا هم رفت،من هم فردا صبح باید برگردم سوئیس. تو تنها می شوی،دل من گرفته،وای به حال تو. با خنده دردناکی گفتم:من تنها نیستم،نازنین را دارم،تازه مگه صبا و یا تو برای همیشه رفته اید؟صبا که همین نزدیکی هاست،تو هم دو سال دیگه برمی گردی،باز هم دور هم جمع می شویم. سهراب خندید و نگاه معنی داری به چهره ام انداخت و گفت:از امیر حسین شنیدم امشب بالاخره بله را به آقا فرهاد گفتی؛درست شنیدم؟ چشمهایم را باز و بسته کردم و گفتم:آره،ولی نمی دونم کار درستی کردم یا نه،نگران خودم نیستم می ترسم تاثیر بدی روی نازنین بگذارد. - نازنین که خیلی این آقا فرهاد را دوست داره،کار از جای دیگه ای خرابه. در جوابش سکوت کردم باز سهراب گفت: صحرا،تو هنوز به معین فکر می کنی؟ - می شه فکر نکرد؟معین چدر دختر منه،با اینکه نه سال از جریان جدایی مون گذشته ولی برام خیلی سخته کسی را جای معین قبول کنم. - بس کن صحرا،تو تازه بیست و نه سالت شده،تازه وقت ازدواج اولت رسیده،نباید خودت را پای یکی بسوزانی که از اول هم جای پدر را برات داشت. - نه اشتباه نکن،معین خیلی سعی کرد نقش یه همسر جوون را برای من بازی کنه،من هم دوستش داشتم. سهراب درست می گفت. جای خالی صبا در خانه خیلی توی ذوق می زد،مخصوصا وقتی که صبح روز بعد سهراب هم در میان انبوه اشک و ناراحتی به طرف سوئیس پرواز کرد. من و نازنین تنها شدیم. غروب همان روز هم صبا و امیرحسین رفتند مشهد تا دوران ماه عسلشان را بگذرانند. آن روز مزون نرفتم. از شدت سردردبا یک قرص مسکن سعی کردم بخوابم.شب بود که با تکانهای نازنین از خواب بیدار شدم چشمانش سرخ بود معلوم بود گریه کرده است. سرش را به سینه ام چسباندم و با نوازش گفتم:چیه مامان،گریه کردی؟ نازنین با بغض گفت:آره،دلم گرفته،دلم برای خاله صبا و دایی سهراب تنگ شده،شما هم که امروز همه ش خوابیدی. - سرم درد می کرد مامانی،تو که تازه خاله و دایی را دیدی. - آنها که رفتند،حالا من و تو تنهاییم. روی موهایش بوسه ای زدم و گفتم:سرم که خلوت شد دوتایی با هم میریم سفر. - کجا؟ - هر جا که شیطونکم بخواد. نازنین لحظاتی نگاهم کرد و با ناراحتی گفت:مامان چرا ما هیچکس را نداریم؟ با زهرخندی گفتم:پس خاله صبا و دایی سهراب کی هستند؟تازه عمو امیر حسین و عمو فرهاد را فراموش کردی؟ نازنین با اخم گفت:ولی من دلم میخواد مثل دوستام بابا داشته باشم،خواهر و برادر داشته باشم. - دختر بدی نشو نازنین،تو داری با این حرفات منو ناراحت می کنی. گریه ی نازنین آغاز شد. با صدای بلند گفت:چرا مامان هر وقت از بابام حرف می زنم شما ناراحت می شید،اصلا من بابام را می خوام،چرا نباید من بابام را ببینم؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]کلافه شدم و با فریاد گفتم:ساکت شو نازنین،بابات مرده،بابات تو رو نمی خواد،من را نمی خواد،می فهمی؟تو اصلا بابا نداری که ببینیش. اگه دختر بدی باشی دیگه مامان هم نداری و تنها می مونی،فهمیدی؟! نازنین با ترس نگاهم کرد. از بغلم جدا شد و به سرعت اتاق را ترک کرد. کمی بعد صدای بلند گریه اش از پشت در بسته ی اتاقش به گوشم رسید. اصلا خودم هم نفهمیدم چه طور برای اولین بار سرش فریاد کشیدم. بی صدا زا اتاق خارج شدم و به سمت اتاق نازنین رفتم. در را باز کردم. دیدم روی تختش به خواب رفته است. رفتم بالای سرش نشستم. پیشانیش را بوسیدم. در حالی که موهایش را نوازش می دادم بیدار شد. وقتی من را بالای سرش دید،سرش را به طرف پنجره برگرداند. خندیدم و گفتم:دختر خوب با مامانش قهر نمی کنه. - ولی شما سر من داد کشیدی. خم شدم دوباره صورتش را بوسیدم و گفتم:خیلی خوب ببخشید. برگشت نگاهم کرد و با خنده گفت:بخشیدم ولی باید من را ببری بیرون. - حتما هم باید برویم شهربازی؟! نازنین با خنده گفت:نه،تازه با دایی سهراب رفتم شهربازی،فقط برویم رستوران. چون شام هم نداریم. - با پیتزا موافقی؟ کمی قلقلکش دادم و خندیدیم. رفتم حمام. با یک دوش آب سرد،کلی سرحال شدم. با یک آرایش ملایم و پوشیدن یک لباس مرتب،با نازنین از خانه خارج شدیم و به یک پیتزا فروشی معروف شهر رفتیم. چون جمعه شب بود،جمعیت زیادی میز و صندلی ها را اشغال کرده بودند. یک جای خالی پیدا کردیم و نشستیم. ده دقیقه ای طول کشید تا پیتزایی که سفارش داده بودیم آماده شد. نازنین با اشتها مشغول خوردن شد. من با لذتی غیر قابل وصف تماشایش می کردم. وقتی دید من چیزی نمی خورم،با اعتراض گفت:مامان چرا خودت نمی خوری؟ - فعلا میل ندارم. یک برش کوچک از پیتزای خودش برداشت و گرفت طرف دهانم. خندیدم.با ادا به برش پیتزایی که در دستش بود گاز زدم و به عمد انگشتش را هم یک گاز کوچک زدم. ابروهای پهن و کشیده اش در هم رفت و با اخم و ناله گفت:ای مامان شکمو،دست منو داری می خوری با صدای بلند خندیدم،انگشتش را بوسیدم و گفتم:ببخشید،اخه انگشتت خیلی خوش مزه بود. تلفن همراهم زنگ خورد. شماره ی فرهاد روی صفحه اش افتاده بود. جواب دادم. ظاهراً تلفن در رستوران آنتن نمی داد. از نازنین خواستم همان جا منتظرم بماند. رفتم بیرون از رستوران و به فرهاد گفتم:الو سلام،ببخشید طول کشید اونجا آنتن نمی داد. - سلام خانم،کجایید؟اومدم پشت در خونه موندم. - نازنین بهانه صبا و سهراب را می گرفت اوردمش بیرون،الان هم داخل رستوران داره پیتزا می خوره. - پس جای ما خالیه،می خوای بیام دنبالتون؟ - نه ممنون،وسیله دارم.در ضمن ببخشید که پشت در موندی. خندید و گفت:ایرادی نداره،فردا شب یک سری بهتون می زنم،دیگه مزاحم نمی شوم. نازنین را هم از طرف من ببوس. - حتماً،خداحافظ. وقتی برگشتم داخل رستوران در کمال تعجب دیدم که مردی مقابل نازنین نشسته است و داره با نازنین صحبت می کند. جلو رفتم.نازنین با دیدن من خندید و گفت:اومدی مامان. مرد جوان به عقب برگشت. با دیدن آیدین دنیا جلوی دیدگانم تار شد. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]قسمتـــــــــــ 17

با ناباوری فقط گفتم:نه!!!

آیدین مودبانه برخاست و سلام کرد. با قدمهایی سست و لرزان جلو رفتم و یک سلام سرد دادم. او با لبخند گفت:خوشحالم که دوباره می بینمت.

تنها توانستم بگویم:ممنون.

سر میز نشستم. آیدین گفت:دختر شیرین زبون و خوشگلی داری،من آمده بودم برامنزل شام بگیرم که چشمم خورد به تو و این دختر خانم خوشگل. یه گوشه ایایستادم فقط و تماشاتون کردم. ترسیدم جلو بیام،وقتی تو به بهانه تلفن کردنرفتی بیرون،اومدم سر میز نشستم. امیدوارم با این کارم ناراحتتون نکردهباشم.

آیدین خیلی عوض شده بود. دیگر آن مرد مغرور و متکبر گذشته نبود. قیافه اشمردانه تر شده بود. ته ریش پرفسوری گذاشته بود. موهایش را به طرف بالاحالت داده بود. یک تی شرت سفید رنگ به تن داشت با یک شلوار جین جیبدار.عطری که زده بود تمام فضا را پر کرده بود.وقتی سکوت من را دید بالبخند تلخی گفت:ازدواج کردی؟

- نه.

اشاره ای به نازنین کرد و خیلی آهسته گفت:پس این دختر خانم خوشگلی که تو رو مامان صدا می کنه کیه؟!

چشمهایم پر از اشک شد. با صداقت گفتم:نازنین سرشار،خواهر شما.

آیدین با ناباوری سرش را به طرفین تکان داد و گفت: نه باور نمی کنم.

پوزخندی زدم و گفتم:تو که راهش را بلدی،کافیه ببریش ازش یه آزمایش dna بگیری.

صورتش را با دست پوشاند و با ناله گفت:صحرا چرا وجودش را از ما پنهون کردی؟

جوابی نداشتم. دلم نمی خواست به او بگویم چون از پدرت می ترسیدم. نازنینبا کنجکاوی زیادی به من و آیدین خیره بود. سکوت کرده بود. آیدین دستش رااز جلوی صورتش برداشت و با گریه ای باور نکردنی گفت:من خیلی دنبالت گشتم. یه روز اومدم دیدنت،ولی در ناباوری دیدم آپارتمان را فروختی و از اونجارفتید. وقتی جریان را به بابا گفتم،بابا گفت:من هم جای صحرا بودم همین کاررا می کردم. تو که رفتی...

به میان حرفش پریدم و گفتم:نرفتم،بیرونم کردید.

به تلخی زهر خندید و گفت:

- هر طور که تو دوست داری تعبیر کن.تو که رفتی ،بابا داغون شد. یک شب نبودکه صدای گریه اش را نشنوم،به ظاهر چیزی نمی گفت ولی خدا می دونه چه طوریشب و روزی را به پایان می رسوند...

حوصله شنیدن حرفها و ناله آیدین را نداشتم.موضوع بحث را عوض کردم و با خنده گفتم:خاتون چه طوره؟

آیدین زهرخنده ای گفت:خاتون،قبل از تو رفت و دیگه نیامد.

با ناراحتی گفتم:یعنی مرده؟!

- آره سه ماه بعد در اصفهان مرد.هون جا خاکش کردند.

- متاسفم،راستی تو ازدواج نکردی؟

خندید و گفت:چرا،یکساله که با یکی از هم کلاسی های سابقم در دانشگاه ازدواج کردم،دختر خوبیه،همدیگه را درک می کنیم.

به تمسخر گفتم:خوشحالم دیگه من تنها زن زندگی ات نیستم. هر چند که دیگه بود و نبود من فرقی نمی کنه.

آیدین لحظاتی در سکوت نگاهم کرد و گفت:از بابا نمی پرسی؟

- چرا حالش چه طوره؟

- خوبه،ولی هنوز تو رو فراموش نکرده. می دونی در مورد طلاق تو خیلی عجله کرد.البته من هم به نوعی دخیل بودم.

بعد نگاهی به نازنین انداخت و با خنده گفت:خواهر کوچولوی من چرا اخم کرده؟

نازنین با غریبی خاصی نگاهش کرد. من گفتم: باور نمی کنه یه برادر به اینسن و سال داشته باشه. می دونی همین یه ساعت پیش به من می گفت من چرا باباندارم،چرا برادر ندارم؟خدا چه زود آرزوهای بچه ها را برآورده می کنه.

آیدین با خنده،گونه های سرخ و تب آلود نازنین را کشید و گفت:من هم آرزوی داشتن یه خواهر کوچولوی خوشگل را داشتم،منو دوست داری؟

نازنین به من نگاه کرد. سرم را به علامت بله تکان دادم. نازنین خندید و در جواب آیدین گفت:بله.

باز اشک آیدین سرازیر شد و گفت:دوست داری بابا را ببینی؟

نازنین با صداقتی کودکانه گفت: خیلی.

آیدین من را نگاه کرد من با وحشتی تمام گفتم:نه آیدین، هیچ وقت اجازه نمیدم نازنین معین را ببینه.من خیلی سختی کشیدم تا نازنین بزرگ شد. معین هیچحقی نسبت به نازنین نداره.

- ولی بابا حق داره بدونه یک دختر هشت نه ساله داره.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]اشکم سرازیر شد. با ترس گفتم: نه او هیچ حقی نداره،وقتی من را با اونفلاکت و خواری طلاق داد و بیرونم کرد باید فکر اینجا را می کرد. مگه منچند سالم بود؟چی از زندگی فهمیده بودم؟یک روز اومد من را از مادرم خرید. بعد افتادم گیر تو و اون پدر شکاکت منو در یه قفس بزرگ شیک زندانی کرد،یهسال زیر دست تو و اون همه تحقیر شدنا جون کندم. بعد خیلی بی بهانه و راحتطلاقم داد به جرم اینکه پسر عزیز و دردانه اش به کنیز زر خریدش نظر داشت. ولی به خدا تو بهانه اش بودی،دلش را زده بودم،تاریخ مصرفم تمام شده بود.

بغضم را فرو دادم. چند نفس عمیق کشیدم و گفتم:دو ماه بعد که فهمیدم حاملهام،دنیا روی سرم خراب شد. چه قدر مادر و دیگران بهم گفتند معین را خبرکن،اما من می ترسیدم پدرت بچه را ازم بگیره،بگه برو به سلامت یا این که توو پدرت فکر کنید بچه را بهانه کرده ام می خوام برگردمبه اون خونه. بعدش همبا اون اخلاق گند و پر سوء ظن پدرت از کجا معلوم بهم می گفت بچه مال یکیدیگه ست؟

آیدین با ناراحتی گفت:بابا هر ماه به حسابت پول واریز می کرد. همه شپیگیری می کرد ببینه تو پولی از حسابت برداشت کردی یا نه،می دونی حال چهقدر تو حسابت پول داری،فقط بهره اش را حساب کنی می توانی این رستوران رابخری...

با خنده تلخی گفتم:من پول نمی خواستم،من هویتم،احساس رضایتم،اعتماد به نفسم و غرورم را می خواستم که پدرت خیلی مفت ازم گرفت.

- پس این همه سال چه کار می کردی؟منظورم کار یا درآمد و شغلیه.

- با فروش خونه یک مزون راه انداختم. در مدت کوتاهی کارم گرفت.صبا رافرستادم دانشگاه،سهراب هم بورسیه گرفت و رفت سوئیس. سال گذشته هم مادرمفوت کرد. دیشب هم عروسی صبا بود.

آیدین با لبخند گفت:عالیه،خودت چی؟خیال ازدواج نداری؟

خندیدم و گفتم:چرا،به زودی ازدواج می کنم.

آیدین در سکوت به چهره ام خیره شد. از پشت پرده حریری چشمان زیبایش یکدنیا حرف با من زد. نازنین پیتزایش را تمام کرده بود. غذای من هنوز دستنخورده باقی مانده بود. گارسن جلو آمد و به آیدین گفت:سفارشتون آماده ست.

آیدین از جا برخاست. به طرف بوفه ی رستوران رفت.جعبه های پیتزا را گرفت و باز امد مقابل ما ایستاد و گفت:شما نمی خواید بروید؟

با خنده به نازنین نگاه کردم و گفتم:اگه نازنین خانم اجازه بدن حتماً.

نازنین با ناز گفت:ولی مامان تو که شامت را نخوردی.

- میل نداشتم مامای،بریم خونه،خیلی خسته م.

نازنین از سر میز بلند شد. همراه آیدین از رستوران خارج شدیم. آیدین تاکنار اتومبیلم همراه مان آمد. بعد از سوار شدن نازنین به داخل اتومبیل،کنارم ایستاد و گفت: اجازه می دهی فردا نازنین با من باشه؟

- نه نمی تونم قبول کنم.

- خواهش می کنم صحرا،مطمئن باش سالم برش می گردونم.بی انصاف،من برادرش هستم،فقط یک روز اجازه بده با من باشه.

با صداقتی تمام گفتم:نمی تونم بهت اعتماد کنم.

ناراحت شد و با لحنی گرفته گفت:یه آدم عاقل یه بار تو عمرش حماقت می کنه،مطمئن باش نازنین خانمت را سالم بر می گردونم.

به ناچار گفتم:قول میدی معین نازنین را نبینه؟

- قول می دم ،به شرافتم قسم به بابا نمی گم نازنینی وجود داره.

آدرس خانه را به آیدین دادم و سوار شدم. آیدین در کناری نازنین را باز کردو با خنده رو به نازنین گفت:دوست داری فردا با داداشی بری گردش؟

باز نازنین از من نظر خواست. من با لبخندی جواب مثبت دادم. نازنین گفت:بله داداشی.

آیدین با شوق زیاد گونه ی نازنین را بوسید و گفت:داداشی قربون بله گفتنتبشه،امشب حسابی استراحت کن که فردا تا شب با هم بازی می کنیم و می گردیم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]و بعد من را نگاه کرد و گفت: دوست داری تو هم بیا،سحر خیلی دلش می خواد تو رو ببینه.

- ممنون،باید برم مزون ،چند روزه که سری به اونجا نزدم. خوب،تا فردا صبح خداحافظ.

اتومبیلم را روشن کردم،آیدین یکبار دیگر نازنین را بوسید و در را بست. ازجای پارک اتومبیل خارج شدم و به علامت خداحافظی بوق زدم و از آیدین دورشدم.وقتی رسیدم خانه ،نازنین خوابیده بود. بغلش کردم ،بردم اتاقش روی تختخواباندمش. خودم تا صبح در سالن راه رفتم و خاطرات گذشته ام را با آیدین ومعین مرور کردم. چرا حالا که می خواستم زندگی جدیدی را در کنار فرهاد آغازکنم،باید آیدین را می دیدم و آن گذشته تلخ را به یاد می آوردم؟چرا زندگینیم خواست روی خوشش را به من نشان بدهد؟با شنیدن حرفهای آیدین دلم برایمعین سوخت. او هم به نوع خودش لذتی از این دنیای وانفسا نبرده بود. هر دویما بازنده بودیم. اصلا چرا باید با هم ازدواج می کردیم و بعد از یک دنیادلبستگی از هم جدا می شدیم؟زندگی چه بازی هایی که با آدم نمی کرد. طوری کهخود آدمها هم از بازی سرنوشت سر در نمی آوردند.

 

ساعت نه صبح بود که آيدين از راه رسيد.سحر همراهش بود. چوننازنين هنوز صبحانه نخورده بود آيدين و سحر رو به داخل دعوتکردم.وقتيآيدين وارده خانه شد مستقيما به طرف نازنين که سر ميز نشسته بودرفت و با خوش حالي و شوق چند بار صورتش را بوسيد و خطاب به سحر گفت:

-نگاه کن چه خواهر ناز وخوشگلي دارم توروخدا شبيه خودم نيست.

سحر جلو رفت. گونه هاي نازنين را بوسيد با خنده گفت:

-چرا خيلي به تو شباهت داره مخصوصا چشم هاي شياهش.

سحر ظاهري 1.gif داشت با تيپي ساده اسپرت وبرعکس ايدين زياد اهل تجملاتومد نبود .رفتار ساده و بي تکلف داشت.فوق العاده مهربان وخوش برخوردبه نظرمي رسيد. از همان لحظه ي اول از او خوشم آمد. هر دو سر ميز نشستند و بدونتعارف مشغول صرف صبحانه شدند. به داخل آشپزخانه رفتم و با دوليوان چايبرگشتم. سر ميز کنار نازنين نشستم و با لبخند گفتم :

-تعارف نکنيد هر چند که به پاي ميز صبحانه هاي شما نميرسه . سحر خنديد و گفت :

-کمتر از اونم نيست به هر حال ممنون .اون قدر آيدين براي ديدن خواهرکوچولوش بي تابي و عجله کرد که ما صبحانه نخورده از خونه زديم بيرون.

با بيميلي تکه اي کيک و بک ليوان چاي خوردم. بعد سرگرم اماده کردن نازنينشدم. وقتي نازنين شيک و مرتب آماده شد صورتش را بوسيدم و با نگرانيگفتم:-زودبرگرد.دختر خوبي باشو اقا ايدين وسحر جان را اذيت نکن.

-چشم مامان عمو فرهاد که اومد بگو بمونه تا من بيام.

-تا تو برمي گردي عمو فرهاد شب مياد.

نازنين گونهايم رابوسيد. از خانه خارج شدند. ايدين با چهره اي گرفته ومتفکر جلو امد و گفت :

-چشمات بدجوري سرخ ريز شده فکر کنم ديشب خوب نخوابيدي .

خنديدمو گفتم:

-بگو اصلا خوابيدي تا صبح تو گذشته سير کردم.

لبخند تلخي زد و گفت :

-من هم همين طور.ميدوني صحرا ديشب که به گذشته فکر مي کردم تازه فهميدم آن يه سالي که تو در کنارمون بودي بهترين سال عمرم بود.

-ولي براي من برعکس بود حالا برو خانم ها حوصله شون سر رفت در ضمن زود دخترم را برگردون.

-واگه برنگردونم؟

- من ميميرممطمئن باش

لبخند محزوني زد و گفت :

-مطمئن باش خيلي زود سالم و خندان برش مي گردونم فعلا خداحافط.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]تا جلوي در همراي شان کردم . نازنين از داخل اوتمبيل برايم دست تکان داد. بعد از مقابلم دور شدند. دلم بد جوري گرفت. انگار همه عمرم و زندگي ام رااز من دور کرده بودند. براي فرار از هجوم فکر و خيال هاي بيهوده سريعاماده شدم و از خانه زدم بيرون خداروشکر که ان روز بعد از چهار روز تعطيليسرم خيلي شلوغ بود و کم تر به موضوع نازنين در کنارم فکر مي کردم . ساعتهفت شب مزون را سپردم به ميناو خستهو کوفته رفتم خانه دوش اب ولرم گرفتم وکمي خانه را مرتب کردم. مقابل تلوزيون در انتظار برگشتن نازنين به خانهنشستم.واقعاخانه بدون نازنين و صبا غير قابل تحمل بود.تازه به نگرانياطرافيان پي بردک که اين همه حرص تنهايي من را مي خوردند. به اين موضوعرسيدم که تا حالا هم به خاطر نازنين تنهايي را تحمل کرده ام و اگر نازنيننبود تا حالا يا ديوانه شده بودم يا دق کرده بودم.

صداي زنگ در ورودي باعث شد با خوشحالي از جا بپرم . به سمت ايفون رفتم. فرهاد بود. حالم گرفته شد. شالم را به سر انداختم و به استقبالش رفتم. مثلگذشته برايم گل اورده بود با يک هديه ي نسبتا بزرگ براي نازنين. وقتي واردخانه شد اول از همه سراغ نازنين را گرفت به ناچار گفتم :

-بايکي از دوستانم رفته بيرون.

لبخند کم رنگي زدو گفت:

-من اين دوستت را مي شناسم؟

براي فرار از نگاهکنجکاو فرهاد به اشپزخانه رفتم و گفتم :

-نه تازه باهاش دوست شدم.

دوتاشربت ريختم و به سالن برگشتم . فرهاد نگاه مرموزي به چهره ام انداخت و گفت :

-سرحال نيستي اتفاقي افتاده ؟

- نه حالم خوبه.

-از صبا و امير حسين چه خبر؟

-ظهر به مزون زنگ زددند. خوب بودند سلام رساندند.

-دوست داري برنامه ي ازدواج ما هم که جور شد بريم مشهد؟

نگاهي به ساعت انداختم . دلم شور ميزد. آيدين دير کرده بود .بيشتر از اين ميترسيدم که ديگر برنگردد . فرهاد کلافه شد و گفت:

-منتظر کسي هستي؟

- اره نازنين دير کرده کمي دلم شور مي زنه.

- خب مگه نمي گي با دوستت رفته بيرون ديگه جاييبراي نگراني نيست .جواب سوال منو ندادي ؟

توي دلم از مزاحمت بي موقع فرهاد عصباني بودم بدتر از همه وقتي از من سوال مي کرد کلافه مي شدم .با لبخند بي رمقي گفتم :

-اره فکر خوبيه.

- چي؟ رفتن به مشهد يا نگراني در مورد نازنين؟

- هردو

حوصله اش رانداشتم. به بهانه اماده کردن شام رفتم داخل آشپزخانه. داشتمبرنج پاک مي کردم که صداي زنگ بلند شد.سريع به طرف ايفون رفتم وجواب دادمآيدين بود . به استقبالش رفتم . با خوشحالي سلام کردم. نازنين در بغلشخوابيده بود.پشت سرم وارد سالن شد. با ديدن فرهاد کمي رنگ به رنگ شد. يکسلام و حال احوال کوتاه با فرهاد کرد و خطاب به من گفت :

صحرا جان نازنين را کجا بخوابونم؟

به اتاق انتهاي راهرو اشاره کردم و گفتم:

-اتاقش اونجاست.

آيدين به طرف اتاق رفت. نگاهي به فرهاد انداختم . اخمهايش توهم بود ونگاهش پر سوال . آيدين از اتاق خارج شد. با لبخند خطاب به من گفت:

-يه ساعت پيش با سحر رفت استخربراي همين خيلي خسته شد وتوي ماشين خوابش برد.

- پس سحر جان کجاست؟

-سر راه رفت خونه اخه بابا سرما خورده و کمي بي حاله .

اشاره اي به مبل کردم وگفتم :

خب بشين چرا ايستادي ؟

آيدين نشست. نگاه کوتاهي به فرهاد انداخت. در سکوت به عکس خودم نازنين کهبالاي شومينه بود خيره شد. يک ليوان شربت براي آيدين اوردم. مقابلش نشستمو گفتم :

-خوب کجاها رفتيد؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آيدين خنديد و گفت :

-خيلي جاها از باغ وحش بگير تا شهر بازيمرکز خريد يه جاهايي هم من را راه ندادند با سحر رفت. بهتره از خودش بپرسي.

شربتش رو خورد. از جا برخواست و گفت :

-خوب خانم ديگه مزاحم نميشم ممنون که اجازه دادي نازنين يه روز با من باشه .

با خنده گفتم:

-کجا؟ شام بمون؟

آيدين خنديد با چشم به فرهاد اشاره کرد و گفت :

-همين خيال را داشتم ولي ظاهرا مهمان داري ديگه مزاحم نمي شوم.

فرهاد سريع از روي مبل برخاست و با پوزخندي زشت گفت:

-نه خير شما تشريف داشته باشيد من قصد داشتم زحمت راکم کنم

وبعد نگاهي سرد و کوتاه به من انداخت و گفت :

-خداحافظ

به دنبالش از سالن خارج شدم. صدايش زدم توي حياط ايستاد رفتم مقابلش ايستادم و گفتم :

-کجا؟ فرهاد باز هم که قهر کردي؟

با لبخندي تلخ گفت:

-نميدنستم دوست اقا هم داري؟

با بيحوصلگي گفتم:

-بمون برات توضيح ميدهم اون اقا دوستم نيست.

-کافي يه احتياج به توضيح نيست فهميدم کي يه همسر سابقت پدر نازنين.

- نه توچرا اين قدر عجولي؟

به طرف در خروجي رفت و گفت :

-هرکي مي خواد باشه برام مهم نيست.

به سرعت از خانه خارج شد. نفس خسته اي کشيدم و برگشتم داخل آيدين روي مبل نشسته بودو توي فکر بود. خودم رو روي کاناپه ولو کردم گفتم:

خيلي بد شد خدا ميدونه الان چه فکر هايي در مورد من که نمي کنه.

- رفت ؟

- اره مثلا قهر کرد توقع نداشت تورو اينجا ببينه . فکر کرد تو پدر نازنين هستي.

آيدين خنديد و گفت :

-چه بي جنبه صحرا تو واقعا مي خواي با يه همچين ادمي ازدواج کني ؟

- ايرادي داره؟

به تندي گفت:

- آره کم از دست بابا کشيدي ؟ يادته چه قدر محدودت کرد؟اين آقا که من ديدمچند درجه از بابا بدتره دليلي نداشت به خاطر اومدن من قهر کنه . برفرض همکه من همسر سابقت باشم خيلي ها از هم جدا ميشند ولي به خاطر بچه مجبورندبا هم گه گاهي رابطه داشته باشند. يعني ديگه نبايد ازدواج کنند. به نظرمناين اقا به درد تو نميخوره.

با لبخند تلخي گفتم:

-ولي هم او نازنين را دوست داره هم نازنين فرهاد را همين براي من کافيه.

آيدين خيره به چهره ام و با ناراحتي گفت:

-تا کي مي خواي خودتو فداي ديگران کني ؟بهتر نيست بعد از اين براي خودت زندگي کني

بغض کردم و به سختي گفتم:

-من يه مادرم نمي تونم بچه ام را فداي خودم کنم يادته پدرت به خاطر احساسيکه تو به من داشتي از من گذشت طلاقم داد. حالا من چه طوري نازنين روناديده بگيرم.

- لعنت به من که باعث خراب شدن زندگي تو و بابا شدم

حالا هردوي ماداشتيم گريه ميکرديم. اصلا باورم نمي شد اين همان ايدين باشدکه يک روز با تمام نفرت من را پرت کرد در استخر و بعد ها با سماجتي تمامباعث و باني طلاق من و معين شد. چقدر ارام و سربه زير شده بود و چه قدرمهربان و دلسوز ...احساس کردم خيلي دوستش دارم درست مثل سهراب برادرم هرچينبود برادر دخترم بود.به من محرم بود.در ميان انبوه اشک و بغض حسرت گفتم:

-ايدين من از تو ناراحت نيستم.تازه دوستت هم دارم مانند سهراب برادرم.

با گريه خنديد و گفت :

-يادته روزي التماس ميکردم دوستم داشته باشي؟

با خنده گفتم:

اره قبول کنان موقع هردومون بچه بوديم.

اه سوزناکي کشيد و گفت:

-کاش ان موقع حرف هام را قبول ميکردي و با بابام ازدواج نميکردي الان هردو مون خوشبخت بوديم.

- کافي يه ديونه مي دوني اگه نازنين اين حرف ها رو بشنوه چي مي شه؟

باز هم خنديدو گفت:

-هيچي داداش ايدينش اخي ميشه صحرا ماشاالله خيلي شيطون و شيرين زبانه غکر کنم به خودم رفته.

از مقابلش برخاستم و با خنده گفتم:

-پاشم برا دخترم اسفند دود کنم که چشمش کردي.

برخلاف گذشته هاي دور چقدر در کنارش احساس امنيت مي کردم. خوشحال بود ازاينکه يک شب را مهمان خودم و دخترم بود. چند دقيقه بعد نازنين بيدار شد. از اتاقش خارج شد. وقتي ايدين را ديد با خوشحالي خودش راتوي بغل ايدينانداخت و گفت:

- داداشي خوش حالم که براي شام موندي.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]ايدين گونه هاي نازنين را بوسيد و گفت :

- من هم خوشحالم که کنار تو و مامان صحرات هستم.

ايدين تا اخر شب کنارمان بود.بعد از گرفتن ادرس مزون و شماره همراهم رفت. موقع رفتن چند تا نايلون بزرگ از داخل اوتمبيلش داد دستم و گفت:

-صبح با نازنينرفتيم خريد و کمي براش خريد کردم. يه هديه ي کوچيک هم مال تو داخل يکي از نايلون هاست.

ايدين با ختده خداحافظي کرد و از ما جدا شد. وقتي امدم داخل نازنين با شوقواشتياق تمام خريد هايش را نشانم داد. يک بسته کوچکبا بسته بندي ظريف وشيک داخل يکي از نايلون ها بود که روي ان به زبان انگليسي نوشته شدهبود((براي صحراي عزيزم)).بسته را باز کردم. داخلش يک پلاک ظريف با يکزنجير بود. روي پلاک با خط خوشي نوشته بودfrown.gif(تنها تودر قلب مني))

عصرروز بعد داخل مزون سرگرم چک کردن فاکتورهاي فروش بودم که فرهاد با دستهاي گل به دست وارد اتاق کارم شد. زيادتحويلش نگرفتم. کنارم ايستاد و بالبخند گفت :

-معذرت ميخوام کار ديروزم درست نبود.-برو فرهاد حوصله ات را ندارم مي ترسميه حرفي بزنم يا يه کاري بکنم باز هم به اقا بربخوره و قهر کنه>

نگاهم کرد و با التماس گفت:

- من که عذر خواستم حق با توئه من کمي نازک نارنجي هستم. با لبخندي غير ارادي گفتم:

- کمي نه خيلي زياد.

-حالا اشتي؟باور کن دلم برانازنين خيلي تنگ شده.

باناراحتي گفتم:

-فقط نازنين.

-براي هردوتون بدجنس نباش تورو ديروز ديدم.

دسته گلي را گرفتم و با لبخند گفتم:

-خيلي خوب بخشيدمت بشين.

روي صندلي کنار ميز کارم نشست وگفت:

- من صحبت کردم قراره اخر هفته که صبا و امير حسين برگشتند تهران بيايمخونه تون کار را تمام کنيم. يعني رسما نامزد بشيم تا من کارهاي عقد راانجام بدم. موافقي ؟

- اره موافقم.

نازنين کجاست؟

-کلاس نقاشي. بايدبرم دنبالش الان کلاسش تموم ميشه.

ازروي صندلي برخاست و گفت:

-نه تو به کارت برس ادرس کلاس را بده خودم مي رم دنبالش.

ادرس کلاس را که نزديکي هاي مزون بود به فرهاد دادم .او رفت .کم کم داشتمبه اين واقعيت نزديک مي شدم که فرهاد نازنين را بيشتر از من مي خواست. ازدواج با من فقط براي ارضا کردن حس واحساس پدري خودش نسبت به بچه بود. منفقط يک بهانه بودم.

بغض کردم و مقابل پنجره ايستادم . به خيابان شلوغ و پرسرصداي ولي عصر خيره شدم و با بغض گفتم :

- هيچ کس تورو به خاطر خودت نمي خواد.

يک ساعت بعد فرهاد و نازنين بستني به دست برگشتندمزون.کارم تمام شده بود. هرسه نفر باهم رفتيم بيرون.فرهاداتومبيل با خودش نياورده بود پشت رلاتومبيل من نشست و حرکت کرديم.کمي بعد برگشت عقب روبه نازنين گفت:

-برويم کنار رود خونه؟

نازنين با خنده گفت :

- اخ جون

با ناراحتي گفتم:

-فکرکنم نظر من هم مهم نباشه . مگه نه؟!

فرهاد با خنده نگاهم کرد و گفت :

صد البته.

درسکوت به مناظر اطراف خيره شدم. يک ساعت بعد تو يک رستوران سر باز کناررود خانه بوديم. فرهاد سفارش چاي داد.پيشخدمت با سيني چاي و قليان از راهرسيد. نازنين رفت کنار حوض نشست و سرگرم اب بازي شد.فرهاد هم رفت کنارنازنين وبا هم سرگرم اب بازي شدند.باز تنها ماندم و توي خودم فرورفتم.هميشه توي بازي زندگي من نخودي بودم.هيچ وقت ديده نشدم. يک ماشين پولسازي يک عروسک کوکي بي احساس بودم همه چيز بودم الا يک زن جوان با کلياحساس هاي ظريف و شکننده. با صداي فرهاد به خودم امدم.مقابلم نشسته بودموخيره شده بود به چهره ام.

-چي يه صحرا؟امروز زياد سرحال نيستي؟

-چيزي نيست مثل هميشه ام.

-مطمئني.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]نگاهش کردم و با پوزخندي گفتم:

-براي تو فرقي مي کنه من توچه حالي باشم؟!

خنديد گفت:

- چرا نبايد فرقي کنه تو قراره يه زودي همسر و شريک زندگي من باشي بايد توو مسائلت برام

مهم باشه.

اه سوزناکي کشيدم وبا حسرت گفتم:

-خودخواه شدم. جديدا خيلي به خودم فکر مي کنم فکر کنم حرف هاي ديگران روم اثرگذاشته.

فرهاد با خنده گفت:

-اين که خيلي خوبه ادم به فکر خودش باشه.

-اره خوبه به شرطي که ديگران هم به فکر ادم باشند يه وسيله و يا بهانه نباشي.

اشکم سرازير شد با لرز گفتم:

-همه دايم بهم مي گند به خودت فکر کن براي خودت زندگي کن. ولي هيچ کس به من فکر نمي کنه هيچ کس من را به خاطر خودم نمي خواد...

- تو داريگريه مي کني ؟ پاک کن اشک هات رو نمي خوام نازنين اشک هات را ببينه.

با پشت دست اشک هام را پاک کردم و به طرف پل چوبي که روي رود خانه نصب شدهبود دويدم. وسط پل پشت به فرهاد و نازنين ايستادم وبي هيچ مزاحمتي اشکريختم. وقتي برگشتم سرتخت ديدم سرتا پاي نازنين خيس شده است و فرهاد سعيدارد با دستمال سر و صورتش را خشک کند. شالم را از روي روسريم برداشتم ودور نازنين انداختم لباسش را در اوردم و انداختم روي نرده اي که کنارمانبود بعد از صرف شام برگشتيم خانه فرهاد ماراتنها گذاشت.

صبح روز بعد نازنين به شدت سرما خورده بود. مجبور شدم به خاطر او چند روزيرا سر کار نروم.همان روز فرهاد به ديدن مان امد. با هم نازنين را به دکتربرديم.از نگراني و حساسيتي که فرهاد براي سلامتي نازنين به خرج مي داد بهعمق علاقه بيش از اندازهاش به نازنين پي بردم و به افکار پوچ وبيهوده امنسبت به احساس فرهاد به خودم بال و پري دوباره دادم.

ايدين به وسيله تلفن از بيماري نازنين با جبر شد. همان شب به ديدنش امد. روحيه اي تازه به نازنين داد. مجبور بودم به خاطر بيماري نازنين چند روزيسرکارم حاضر نشوم.فقط به وسيلهس تلفن کارهاي مزون را با مينا هماهنگ ميکردم. در بعضي اوقات که فرهاد کنار نازنين بود بازديد کوتاهي از مزون ميکردم و زود برمي گشتم خانه.

حالا بايدقدرمادر و صبا را ميدانستم. تا ان ها در خانه بودند مراقبت نگهداري از نازنين کار اسان تري بود.

بالاخره بعد از سه روز نازنين از رخت خواب جدا شد عصر روز چهار شنبه بود . کارهاي مزون بدجوري به هم گره خورده بود.آماده شدم نازنين را سر راهگذاشتم کلاس نقاشي و خودم رفتم مزون. در بدو ورود به فروشگاه مينا مقابلمايستاد گفت:

-صحرا يک اقايي دوسه روزه مي ياد با تو کار داره تو نسيتي الان هم تو دفترت منتظرته.

- نفهميدي کي يه ؟

- فکر کنم از اين حاج اقا بازاري ها باشه خودش را معرفي نکرده.

ياد چکي که به حاج اقا مستوفي بابت خريد پارچه داده بودم افتادم. با دلهره خطاب به مينا گفتم:

-راستي مينا صبح قرار بود به حسابم پولواريز کني کردي؟

مينا رنگ به رنگ شد وبا ناراحتي گفت:

-واي صحرا يادم رفت.

به تندي گفتم:

-چي يادت رفت؟

-صبح سرم خيلي شلوغ بود فراموش کردم.

بي اختيار فريادم به هوا برخاست و گفتم:

-مينا من از ديروز ده دفعه بهت ياد اوري کردم ديشب نازنين رابا ان حال بدتنها گذاشتم وبرات پول اوردم که بريزي به حسابم تو حالا بهم مي گي يادترفته!

-خوب حالا چرا فرياد مي کشي؟

-ديونه چک دارم دستش ميدوني اگه برگشت بخوره چي مي شه؟

مينا با خونسردي گفت:

-خودت رو ناراحت نکن حاج اقاي مستوفي از اين کارها نمي کنه يه تلفن بزن مساله را حل کن.

حاق اقامستوفي يکي ار خواستگارانم بود که با سماجتي تمام خواستار ازدواجبا من بود> من اصلا نمي خواستم به او رو بزنم. به ناچار به طرف دفتررفتم و با عصبانيت گفتم:

-لعنت به تو مينا خودت خوب ميدوني من اصلا دلم نمي خواد به اين ادم رو بزنم.

بي توجه به اطرافم وارد دفتر شدم صداي سلام گفتن مردي به گوشم رسيد بيانکه نگاهش کنم جوابش را دادم تلفن را برداشتم و سريع شماره ي تماس حاجاقا مستوفي را گرفتم. خيلي زود جواب داد:

-الو سلام حاج اقا وکيلي هستم.

-سلام چه عجب ياد ما کردين خانم وکيلي؟

گوشي به دست ميز را دور زدم و روي صندلي ام نشستم.

داشتم مي گفتم((خواهش ميکنم)) که با ديدن ام مردي که کنار ميزم روي صندلينشسته بود و به من خيره شده بود لال شدم. معين بود پير شکسته با چشماني پراز اشک زل زده بود به چشمانم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

صدای حاج آقا مستوفی مرا به خود آورد.

- الو خانو وکیلی،چرا صحبت نمی کنید؟

به لکنت گفتم:ببخشید،حواسم پرت شد. غرض از مزاحمت من چند روزی گرفتار بودمو نرسیدم بیام مزون. بچه ها فراموش کردن به حسابم پول واریز کنند. تماسگرفتم هم عذرخواهی کنم هم بگم فردا صبح زود پول را به حسابتون واریز میکنم.

- خواهش می کنم این حرفها چیه؛شما اونقدر پیش من اعتبار دارید که با یه روز تاخیر چکتون را برگشت نمی زنم.

- ممنون،به هر حال فردا صبح پول را به حساب خودتان واریز می کنم.

- مهم نیست،اگه مشکل دارید من عجله ای ندارم. راستی حال دختر خوشگلت چطوره؟

- ممنون،خدا را شکر دخترم خوبه،مزاحم نمی شوم. خدا حافظ.

گوشی را روی دستگاه گذاشتم . سرم را بلند کردم. نگاه اشک بارم را به چهرهی معین دوختم و گفتم:این همه سال کجا بودی؟حالا برای چی پیدات شده؟

معین در جوابم فقط اشک ریخت و نگاهم کرد. پیر شده بود. واقعا توی ایندهسال به اندازه ی تمام عمرش پیر شده بود. موهای سرش جوگندمی کامل شده بود. روی پیشانی اش،زیر پلکهایش پر از چین و چروک بود. ولی هنوز جذاب و خوش تیپبود. سیل اشک ،امانم را برده بود. سرم را گذاشتم روی میز و با صدای بلندگریه کردم. کمی بعد در دفتر باز شد. صدای مینا به گوشم رسید.

- چی شده صحرا،برای چی گریه می کنی؟

- برو بیرون مینا،بگو کسی هم نیاد داخل.

مینا رفت بیرون و در بسته شد. کمی بعد صدای لرزان معین به گوشم رسید.

- سرت را بگیر بالا،اجازه بده یه دل سیر نگاهت کنم. ده ساله که در حسرت دیدنت اشک می ریزم و آه می کشیدم.

سرم را بلند کردم. با مشت کوبیدم روی میز و گفتم:دروغ میگی. به خدا دروغ میگی.

با دست به خودم اشاره کردم و گفتم:ببین،خوب نگام کن.این همون عروسک توئهکه اینجوری فرسوده و داغون شده. خوب تماشاش کن،دیگه عروسک صداش نزن.

- بگو عروسکم،صدات برام زیباترین آهنگ دنیاست حتی سرزنش هات هم شیرینه.

فریادم به هوا رفت:من عروسک نیستم،من فقط یک حیوون بودم،حتی پست تر ازحیوون. یادت رفت با چه فلاکتی طلاقم دادی و مثل یه حیوون مثل یه سگ بیرونمکردی؟مگه من چه کارت کرده بودم؟چه گناهی داشتم؟حالا بعد از ده سال اومدیمیگی می خوای یه دل سیر نگاهت کنم،صدات را بشنوم،به چه حقی؟

- آروم باش عزیزم،تو درست میگی،من هیچ حقی نسبت به تو ندارم.

با گریه گفتم: یک روزی وقتی تو و آیدین،عروسک صدام می زدید از عصبانیتدیوونه می شدم،ولی حالا دیگه همون عروسک هم نیستم.منو خوب نگاه کن،باور کندیگه هیچ کس منو به خاطر خودم نمی خواد. دلم می خواد همون عروسک کوکی چینیباشم که با یه تلنگر بشکنم ولی صد افسوس که دیگه هیچی نیستم.

تلفن زنگ زد. برای فرار از گریه گوشی را برداشتم. فرهاد بود. یاد نازنینافتادم. بعد از سلام و احوالپرسی کوتاهی گفتم: خوب شد زنگ زدی،من سرمشلوغه. لطف کن اگه فرصت داری برو دنبال نازنین.

- کجاست؟

- کلاس نقاشی،نیم ساعت دیگه کلاسش تموم میشه.

با خنده گفت:بیارمش پیش خودت؟

- نه بهش قول دادم ببرمش سینما،ولی فرصت ندارم،تو جورم را بکش.

- حتما با کمال میل،حالت خوبه؟چرا صدات گرفته و می لرزه؟

- چیزی نیست ،فکر کنم سرماخوردگی نازنین به من هم سرایت کرده.

- باید بیشتر مراقب خودت باشی،کاری نداری عزیزم،شب می بینمت.

- نه خداحافظ.

وقتی گوشی را روی دستگاه گذاشتم،سر بلند کردم.معین دیگر نبود. فکر کردم هرچه دیده ام،هر چه شنیده ام و گفته ام همه خواب بوده است. با حالتی گنگ ازجایم بلند شدم و از دفتر خارج شدم همه جای فروشگاه را گشتم. نبود که نبود. مینا با نگرانی نگاهم کرد و گفت:چی شده صحرا،اون آقا کی بود؟

- معین،پدر نازنین.

انگار جواب تمام سوالات این چند ساله اش را گرفت. دستم را به دست گرفت و گفت: بیا بشین،رنگت بدجوری پریده،مثل مرده ی توی قبر شدی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بعد از خوردن یک لیوان شربت قند،کمی حالم بهتر شد. ترجیح دادم برگردمخانه. بی آنکه کاری بکنم،سوار اتومبیل شدم و رفتم خانه. همه جا تاریکتاریک بود. بی آنکه چراغی روشن کنم،گوشه ای کز کردم و برای تنهایی و غریبیخودم اشک ریختم. نمی دانم چه مدت گذشت تا این که در سالن باز شد و صدای پرشور نازنین به گوشم رسید که صدایم می زد: مامان،مامان جون کجایی؟

چراغ اتاقم روشن شد. نازنین با دیدن من خندید و جلو آمد وقتی اشکهایم را دید و با ناراحتی گفت: مامانی گریه کردی؟

- آره عزیزم،دلم گرفته بود.

سرش را به سینه ام فشرد و زد زیر گریه. گریه خودم شدت بیشتری گرفت. صدای فرهاد به گوشم رسید.

- مادر و دختر،چه تون شده؟!

به چارچوب در اتاق تکیه داده بودم و با ناراحتی ما را تماشا می کرد. جلوامد و مقابلم نشست و با ملایمت گفت:حالت خوبه صحرا؟رفتم مزون دنبالت،میناخانم گفت حالت خوب نبوده،اومدی خونه.

- خوبم،فقط کمی سر درد داشتم.

- بریم دکتر؟

- نه خوبم فقط کمی به تنهایی احتیاج دارم.

لبخند کم رنگی زد. دست نازنین را گرفت و برخاست. با هم از اتاق خارج شدند. باز هم مهمان تاریکی شدم،مهمان تنهایی. یاد معین افتادم. تنها بود. داغونتر از من بود. با یک تلنگر مثل یک برگ خزان زده از شاخه درخت جدا می شد. هنوز هم بی نهایت دوستش داشتم. فقط نمی دانم چرا به خودم و احساسم دروغ میگفتم. مگر نه این که یاد و خاطره ی معین باعث شده بود،ده سال از بهترینروزهای عمرم را بدون همسر و همرم بگذرانم؟...نه،واقعیت عشق و علاقه بهمعین ،اجازه ی این کار را به من نداده بود.

کمی بعد فرهاد ضربه ای به در نواخت. تلفن به دست وارد اتاق شد. با لبخند کمرنگی جلو آمد و گفت:تلفن با تو کار داره

گوشی را گرفتم و جواب دادم. صدای آیدین به گوشم رسید.

- الو صحرا سلام،حالت خوبه؟

با گریه گفتم:تو حق نداشتی ،این کار را با من بکنی.

- متاسفم صحرا،نتوانستم در مقابل بی قراری بابا جلوی زبونم را بگیرم.

- تو به من قول داده بودی آیدین.

گریه نکن صحرا،می دونم حال خوبی نداری،بابا هم توی وضعیت خوب نیست. ولیباور کن باید با هم رو به رو می شدین. باید سنگ هاتون را با هم وا میکندین...

به میان حرفش دویدم و با صدای بلند گفتم:به چه قیمتی؟داغون شدن من یاپدرت؟آیدین،من ده ساله که تَرَک خورده ام ولی امروز با دیدن معین شکستم وتو باعث و بانی این شکستنی!...نمی بخشمت. هیچ وقت به خاطر این کار نمیبخشمت.

گوشی را قطع کردم. سرک را گذاشتم روی لبه ی تخت و باز هم گریه کردم. فرهاددر اتاق را بست. آمد مقابلم نشست و گفت:نمی خوای حرف بزنی،شاید سبک شدی!

سرم را بلند کردم. از پشت پرده ی حریری اشک،عاجزانه نگاهش کردم و گفتم:چی بگم؟

- هر چی که دلت می خواد بگو،آن آقا کی بود که اون شب نازنین را آورد خونه؟الان برای چی زنگ زده؟تو چرا به این حال افتادی؟

آه بلندی کشیدم . بغضم را فرو دادم و گفتم:آن آقا آیدین سرشار برادرنازنین بود که بعد از سالها اون شب در رستوران دیدمش. تازه اون شب فهمیدنازنین وجود داره.با التماس ازم خواست یه روز با نازنین باشه. فرداش اومددنبال نازنین و با هم رفتند بیرون،باز هم بگم یا کافیه؟

لحظاتی در سکوت نگاهم کرد و گفت:تا حالا دلم نمی خواست چیزی از گذشته تبدونم ولی این چند روزه بدجوری به دونستن گذشته ت کنجکاو شدم. یعنی از شبیکه با قهر تنهات گذاشتم. می شه از گذشته ات برام حرف بزنی؟

- نازنین کجاست؟

- خوابیده.

روی تخت دراز کشیدم. فرهاد هم روی صندلی کنارم نشست. در حاالیکهبه سقفخیره بودم با آه سوزناکی گفتم:هیجده ساله بودم که با معین آشنا شدم. توییک مزون کار می کردم با یه حقوق کم بخور و نمیر...

همه چیز را برایش گفتم. از آشنایی ام با معین گرفته تا ازدواجم با او وبعد از آن،جریان طلاقم را و تا حالا که کنارش بودم. وقتی ساکت شدم فرهادبا ناراحتی گفت:جالبه،سرگذشت تلخ و جالبی داشتی؛حالا بهت حق میدم روی خوشبه من نشون ندی. یه سوال ازت دارم،راستش را میگی؟

سرم را تکان دادم. فرهاد گفت: معین را دوست داشتی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- اوایل نمی تونستم به عنوان همسرم قبولش کنم. دوستش داشتم،ولی به چشم یهقیم یا مسخره است به چشم پدرم نگاهش می کردم. ولی نه،بعدها بهش علاقه مندشدم و به عنوان همسرم قبولش کردم.

- حالا چی؟

خندیدم و با بغض گفتم:امروز فهمیدم بعد از آن همه ظلمی که بهم کرد،بعد از این همه سال تنهایی،هنوز خیلی دوستش دارم.

فرهاد به تلخی زهر خندید . چنگی میان موهای لختش انداخت و گفت:چرا منهمیشه فکر میکردم که بالاخره تو روزی به من علاقه مند خواهی شد. درصورتیکه قلب و روحت را یک جای دیگه جا گذاشته بودی.

با خنده تلخی گفتم: من خودم را خالی کردم ،حالا نوبت اعتراف توست.

- چی بگم؟

- بگو که منو فقط به خاطر علاقه ای که به نازنین داری می خوای،در واقع بچه می خواهی؟

با صداقتی تمام گفت:درست گفتی،قبل از اینکه به تو علاقه مند باشم عاشقشیرین زبونی و شیطنت های نازنین شدم. یعنی تو رو هم دوست دارم،ولی علاقهام به نازنین خارج از این حرفاست. مثل یه پدر واقعی دوستش دارم و نگرانآینده ش هستم.انگار بچه ی خودمه،ولی ظاهراً اشتباه می کردم،اون هم چهاشتباه بزرگی...

لحظاتی در سکوت گذشت. بعد با بغض آشکاری گفت: نه تو می توانی به من علاقهمند باشی و نه نازنین می تونه منو جای پدرش قبول کنه. دلم می خواد بعد ازاین به چشم خواهرم نگات کنم و اگه لایق باشم یک دایی مهربان یا یه دوستبرای نازنین باشم، و اجازه بدی گاهی وقتها نازنین را ببینم. موافقی؟

سرم را تکان دادم و با گریه گفتم:ممنونم فرهاد،به خاطر همه چیز ممنون.

در حالی که شانه هاش از گریه می لرزید از مقابلم برخاست و از اتاق خارجشد. پشت سرش رفتم بیرون. بوسه ای روی موهای نازنین که در خواب خوشی به سرمی برد زآد. از کنار کاناپه روز شد و خیلی بی صدا از خانه خارج شد. بههمین سادگی فرهاد رفت .

آن هفته عجب هفته پرماجرایی بود. ازدواج صبا،رفتن دوباره ی سهراب،دیدنآیدین بعد ملاقاتم با معین و حالا هم خارج شدن فرهاد از زندگی ام بعنوانهمسر آینده ام،به طوری که من هم گیج شده بودم.

 

********

حوصله هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم،حتی دیگر به مزون هم نمی رفتم. همهکارهای مزون را مینا انجام می داد. نازنین که حالا تنها شده بود، دائمبهانه می گرفت. بدتر از همه،صبا تماس گرفت که بعد از مشهد یک هفته ای بهشمال سفر می کنند. بهانه گیری های نازنین بیشتر شد. مخصوصا وقتی که آیدینو سحر به دیدنمان آمدند و چند ساعتی نازنین با آیدین رفت بیرون. وقتیبرگشت به خانه از این رو به آن رو شده بود. نمی دانم آیدین چه تو گوششخوانده بود که دائم بهانه معین را می گرفت. من می ماندم چه جوابی به اوبدهم. آن وقت بود که بهانه گیری ها و گریه هایش به اوج خودش می رسید.

یکی از دفعاتی که از یک سر درد شدید رنج می بردم،نازنین با گریه وارداتاقم شد. اول سعی کردم با ناز و نوازش آرامش کنم،ولی این بار آرام شدن درکارش نبود. تحملم به سر رسید.با فریاد گفتم:چی از جونم می خوای نازنین؟چراراحتم نمی ذاری؟

نازنین با گریه شدیدی گفت:حوصله ام سر رفته، دلم گرفته. هیچ کس نیست باهاشبازی کنم و باهاش حرف بزنم. حتی دیگه عمو فرهاد هم به دیدنمون نمیاد.

با فریاد گفتم:به جهنم.

نازنین پاهایم را در دست گرفت و با لحن مظلومانه ای گفت:تو دیگه منو دوست نداری،هیچ کس منو دوست نداره.

موهایش را نوازی کردم و با گریه گفتم:بس کن نازنین تو رو خدا،راحتم بذار.

- نمی خوام،نمی خوام.

برای اولین بار دستم را به رویش بلند کردم و کشیده ای محکم به گونه یراستش زدم. گریه ی نازنین به اوج خود رسید و با فریاد گفت:مامان بد،دیگهدوستت ندارم،اصلا من بابام را می خوام.

دلم برایش سوخت. از خودم بیزار شدم. مقابلش روی زمین زانو زدم و گونه یسرخش را نوازش کردم و با التماس گفتم: منو ببخش دخترم،دست خودم نبود. گفتمکه حالم خرابه.

نازنین با سماجتی تمام گفت:من بابام را میخوام.

- ولی تو بابا نداری،بابات مثل بابای من و خاله صبا مرده،بفهم نازنین،تو بابا نداری.

نازنین با فریاد گفت:دارم مامان،چرا دروغ میگی. من بابا معینم را دوست دارم،چرا نمی خوای من بابام را ببینم.

فایده نداشت. هیچ جوری نمی توانستم نازنین را قانع کنم. یاد آن شبی افتادمکه با صبا سر ازدواجش بحثم شد. مادر گفت:"یه روزی نازنین هم مثل تو و صباتو روت می ایسته،تو نمی تونی جوابش را بدی."واقعا مادر کجایی که اینروزگار سیاه صحرات را ببینی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]شانه های نازنین را در دستم گرفتم.به شدت تکانش دادم و گفتم:بابات را میخوای آره؟

نازنین سرش را تکان داد و گفت: آره داداش آیدینم گفته منو خیلی دوست داره.

لعنت به تو آیدین!چه طور مثل یه جن پیدات شد و زندگی آرام منو به جهنم تبدیل کردی.

لحنی خشک و جدی به کلامم دادم و گفتم:ببین نازنین اگه بخوای بابات را ببینی دیگه منو نمی بینی،باز هم می خوای بابات را ببینی؟

نازنین با بیرحمی تمام گفت:بله.

تمام تنم از حقارت و بی کسی لرزید. با گریه گفتم:باشه می برمت پیش بابات. برو وسایلت را جمع کن.

نازنین با شوقی تمام از اتاق خارج شد.دیگر گریه نکردم. مثل مسخ شده ها ازجا برخاستم و به سراغ تلفن رفتم. هنوز هم بعد از ده سال شماره ی تلفن خانهی معین را به یاد داشتم. با دستانی لرزان شماره را گرفتم. بعد از چند تابوق جواب داد. خودش بود.

- منزل سرشار بفرمایید.

- سلام،صحرا هستم.

بعد از لحظاتی سکوت با صای لرزان گفت: سلام خانم،حالت چه طوره؟

- خوبم،زیاد مزاحم نمی شوم،می خواستم ببینمت.

- عالیه،کجا؟!

- اگه اشکال نداره میام اونجا.

- حتماً منتظرتم.

- تا نیم ساعت دیگه،فعلا خداحافظ.

رفتم دست شویی و صورت سرخ و پر از اشکم را با آب شستم. لباس پوشیدم و رفتناتاق نازنین. یکی از لباسهای مهمانی اش را پوشیده بود و داشت جلویآینه،موهاش را برس می کشید. مثل یک غریبه گفتم:چمدانت را بستی؟

- نه مامان،من که نمی خوام واسه ی همیشه پیشش بمونم.

- دیگه منو مامان صدا نزن.

 

 

 

سريع چمداني از زير تخت برداشتم وبرگشتم به اتاق نازنين با شتاب تمام لباسهايش را ريختم توي چمدان. تعدادي از عروسک هاي دل خواه اش را هم گذاستمروي لباس ها و چمدانش را بستم. نازنين با گريه جلو امد و گفت:

- مامان داري چي کار ميکني؟

باخنده زشتي گفتم:

-وسايلت راجمع ميکنم .ديگه چيزي لازم نداري؟آه فراموش کردم وسايل نقاشيت راجا گذاشتم.

نايلون بزرگي برداشتم ئتمام وسايل نقاشيش را از قلم موها گرفته نا کاغذ و رنگ هاي گواش و روغني اش را انداختم توي نايلون و گفتم:

- راه بيافت باباجونت منتظرته.

نايلون وسايل نقاشي و چمدان را به دست گرفتم واز اتاق خارج شدم. نازنين همبا گريه به دنبالم راه افتاد. وسايل نازنين را در صندوق اتومبيل گذاشتم. اتومبيل را از حياط بيرون اوردم. نازنين با تعجب نگراني ايستاده بود و مراتماشا مي کرد. پياده شدم به طرفش رفتم دستش راگرفتم وبا فرياد گفتم:

-چرا ايستادي منو نگاه ميکني بيا ديگه دير شد.

دستش راکشيدم و به طرف اتومبيل بردم. تقريبا هولش دادم. به ناچار رويصندلي کنار راننده ولو شد.. درپاکينگ را بستم.کنارش سوار شدم و با سرعتزيادي حرکت کردم. ديوانه شده بودم وچيزي جلو دارم نبود. ديگر نمي توانستمجواب نازنين رابدهم . او پدرش را مي خواست. حق طبيعي او بود. که من ساليانزيادي ازش دريغ کرده بودم درست از بدو تولد و شايد هم زودتر از تولدش.

سرظهر بود. خيابان ها خلوت بودند.خيلي زود رسيديم بعد از ده سال مقابلخانه معين بودم.با اينکه اکثر ويلاهاي ان اطراف تغيير کرده بودند ولي خانهمعينهنوز همان شکل و شمايل را داشت. پياده شدم جلوي ايفون تصويري کنار درايستادم. دکمه زنگ را چند بار پشت سر هم فشردم. خيلي زود جواب داد:

-بله بفرماييد[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-صحراهستم

-خوش اومدي بيا تو خانوم

ممنون عجله دارم مي خوام برم

- باشه چند دقيقه صبر کن

درباز شدبه سمت اتومبيل رفتم. درکناري را باز کردمو با لبخند تلخي گفتم:

-بيا اين جا خونه باباته الان هم خودش مياد دم در.

نازنين با شک و دودلي پياده شد.سريع چمدان ووسايلش را از صندوق عقب پاييناوردم و جلوي در گذاشتم. چند لحظه بعدمعين با ظاهري اراسته جلوي در ظاهرشد.بالبخند سلام کردوخوش امد گفت دست نازنين را گرفتم. جلوتر رفتمو باگريه گفتم:

-بگيرش نه ساله توروميخواد هر بار به ظاهر قانع اش کردمولي امروز ديگه نتونستم جوابش روبدم.

معين با حالت منگي گفت:

-اين بچه ي کي يه صحرا تو چت شده؟

فهميدم ايدين هنوز حرفياز نازنين به معين نزده .مقابل نازنين نشستم. دستهايش را گرفتم و با گريه شديدي گفتم:

-ببين اين باباته ديدي تورو نميشناسه من بهت دروغ نگفتم. نازنين با چشمانيپر اشک به معين زل زده بود و مژه بر هم نميزد. برخاستم خطاب به معين که درگيجي و ابهام به سر مي برد گفتم:

-شک نکن اين دختر کوچولوي خوشگل دخترخودته خواهر ايدين همه چيز را مي دونهاگر هم شک داري براي اطمينان ببرش ازمايش . فقط ديگه سراغ من نيا صحراي توعروسک تو همون ده ساله پيش مرده.

در انبود اشک يک نگاه کوتاهي به نازنين انداختم سوار اتومبيل شدموباسرعتزيادي از معين و نازنين دور شدم. خدا مي داند ان چند روز چه طوري با اناعصاب به هم ريخته و نگاه پر از اشک سلامت رسيدم به خانه.

ديگر چيزي براي از دست دادن نداشتم. حالا ديگر نازنين نبود که به خاطرشزحمت بکشم و هر چه که مي خواست در يک چشم برهم زدن برايش مهيا کنم. صبانبود که با التماس و خواهش به درس خواندن وادارش کنم با اتومبيل لباس هايرنگ وارنگ مجمجبورش کند سکوت اختيار کند و به درسش برسد.حتي سهراب هممستقل شده بودبارها و بارهااز من خواسته بودکه ديگر پولي برايش نفرستم. خيال داشت تامدت زيادي همان جا زندگي کند ودرجه دکترايش را هم بگيرد. مادرهم براي هميشه رفته بود.حالا من بودم و يک خانه سوت کور با يک دنيا تنهاييو عالمي پر بغض و حسرت.

به سراغ يخچال رفتم .بسته اي قرص خواب اور برداشتم .از شانس بدم دوقرصبيشتر در جعبه نبود. هر دوقرص را با يک ليوان اب قورت دادم. عروسکم را بغلکردم و به رخت خوابم پناه بردم. خيلي زود خواب عميقي تمام وجودم را دربرگرفت.با صداي صبا وتکان هاي د شديدي که به بدنم وارد ميکرد از خواببيدار شدم. از پشت پلک هاي سنگين ومتورم چشمانم چهره ي نگران صبا راديدم. هنوزم سرم درد ميکرد وگيج بودم .صبا گفت:

-صحرا تو چرا مزون نرفتي نازنين کجاست؟

با صداي گرفتهگفتم:

-چي ميگي صبا ؟سرم درد ميکنه

گيجي صحرا حالت خوبه؟گفتم نازنين کجاست؟

کمي هوشم سرجايش امد. بالبخند تلخي گفتم:

-چيش باباش

-فرهاد؟!

پوزخند زشتي روي لب هايم نقش بست گفتم:

-فرهاد کيه؟باباي نازنين معين

صبا کلافه شد. هردوتا دستش را توي هوا چرخاند و با صداي بلندي گفت:

-نخير خانم حسابي قاطي کرده.

احساس تشنگي عجيبي مي کردم. از روي تخت بلند شدم به طرف اشپزخانه رفتمبطري اب را برداشتم و نيمي از اب داخل بطري را سرکشيدم از پنجره نگاهي بهبيرون انداختم افتاب بود و هوا به شدت گرم.روي صندلي نشستم. صبا امدمقابلمنشست و با نگراني گفت:

از ديروز صبح تا حالا هرچي زنگ زدم جواب ندادي نگران شدم امير حسينرامجبور کردم برگرديم تهران حالا اومدم توبا اين حال مقابلم نشستي و ازنازنين هيچ خبري نيستو صحرا حرف بزن دارم ديونه مي شوم.

-امروز چند شنبه ست

-پنج شنبه

درست دوروز خوابيده بودم. بغض کردم. نازنينم رو دوروز بود که رفته بود ومن خواب بودم. بي اختيار زدم زير گريه. تمام ماجرا را از ديدن ايدين گرفتهتا سپردن نازنين به معين براي صبا تعريف کردم.صبا با تعجب زيادي به حرفهايم گوش داد.وقتي ساکت شدم با ناراحتي گفت:

-توميفهمي چه کار کردي؟ به همين راحتي نازين را دادي به معين؟![/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]-چه کار مي کردم؟پيله کرده بود که بابام را مي خوام تا کي ميتونستم بهشجواب سربالا بدم؟بچم هر مردي ميديد اويزونش مي شد ديدي چه زود به فرهادوابسته شد؟ نديدي که با چه شوري ايدين داداشي صدا مي زد. با اينکه معين رانديده بود همه اش بابام بابام مي کرد.نازنين حق داره بابا داشته باشههمهکه مثل من و تو نيستن که با پي پدري بزرگ بشند.

صبا دست هاي لرزانم را درمشت گرفت وبا گريه گفت:

- ولي ما بزرگ شديم صحرا هيچ وقت هم سراغ بابا را از مامان نگرفتيم.

- ولي ما ميدونستيم بابامون مرده اصلا بابامون را ديده بوديمکه جلوي پشممون بيمار شد و مرد . ولي نازنين هيچ کدوم از اين ها را نديده بود. فقطدوستانش رو ديده بود که بابا دارند چه قدر تعريف تمجيد از باباهاي دوستاشرا شنيده بود. اين اواخر هم فقط معين رو مي خواست حتي ديگه فرهاد راهم محلنميداد.

-حالا مي خواي چه کار کني؟

- هيچي مثل هميشه مي سوزم ميسازم.

صبا با دل سوزي اشک هايم را پاک کرد و گفت :

مي خواي بروم خونه معين نازنين را برگردونم.

- نه بزار يه مدت با پدرش باشه اگه خودش منو بخواد مياد

دقايقي در سکوت گذشت صبا کمي گريه کردو بعد لبخند محزوني زد و گفت:

- پاشو بريم خونه ما با اين حالت نبايد تنها باشي.

-اتفاقا به تنهايي احتياج دارم برو به شوهرت برس من حالم خوبه.

- نه صحرا نمي تونم با اين حال تنهات بذارم.

باالتماس گفتم:

- خواهش ميکنم صبا برو مي خوام تنها باشم

-ولي چه طوري تو داري ميميري بدبخت؟

با خنده گفتم :

- نترس بادمجان بم افت نداره...

-حداقل اجازه بده يک چيز برات درست کنم بخوري رنگ بدجوري پريده.

صبا سرگرم اماده کردم غذا شد . از بوي گند عرق تنم حالم به هم مي خورد. رفتم حمام و دوش اب سرد گرفتم. کمي اعصابم اروم شد.صبا برايم کباب درستکرده بود. مجبورم کرد کمي از ان را بخورم. بعد با کلي سفارش و دل نگرانيتنهايم گذاشتو رفت.دلم براي نازنين تنگ شده بود. باز بغض کردم. رفتماتاقش. يکي از لباس هاش را برداشتم و بو کردم وتوي دست هايم فشردم. به قاب عکسنازنين که روي ميز کامپيوترش بود خيره شدم و يک دل سير گريه کردم. تاتاريک هوا همان جا نشستموفقط گريه کردم. با صداي زنگ در جا پريدم. صدايزنگ نازنين بود. خدا مي داند چه قدر خوش حال شدم. در حالي که اشتياقميلرزيدم به سمت ايفون رفتم. گوشي را برداشتم و با لرز گفتم :

-کيه؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]منم ماماني نازنين

گوشي از دستم رها شد. دوان دوان واريد حياط شدم و در را باز کردم. با ديدننازنين روي زمين زانو زدم .نازنين با گريه خودش را انداخت در بغلم. هر چهاز حال ان موقع بگوبم کم گفته ام گريه مي کردم ميلرزيدم دايم قربان صدقه اشميرفتم

-الهي مامان فدات بشه چرا اينقدر ديراومدي؟نگفتي من از دوريت مي ميرم. بي انصاف مگه منو دوست نداشتي که اين همه دير اومدي؟

نازنين با دست هاي کوچکش اشک هايم را پاک کرد و گفت:

-گريه نکن مامان جون حالا که اومدم ديگه هيچ وقت تنهات نمي گذارم.

-بايد بهم قول بدي

-قول ميدم مامان به جون خودت ديگه هيج جا نميرم.

صداي معين من را به خود اورد.

گلايه کافيه بهتره بريد داخل خونه اين جا جلوي در خوب نيست.

نگاهش کردم. با فاصله کمي از ما ايستاد و با چشماني پر اشک به من خيره شدهبود. دست نازنين راگرفتم و رفتم داخل معين پشت سرما داخل شد. در حياط رابست روي يک کاناپه نشستم نازنين را بغل گرفتم. در حالي که روي موهايش بوسهميزدم گفتم:

-چرا انقدر دير ياد ماماني افتادي شيطونک؟

نازنين به طرف صورتم برگشت و گفت:

- بابا معين نذاشت بيام گفت مامانت بايد کمي تنها باشه تا قدرتورو بدونه وتورو به هر کسي نسپاره

با خشم به معين که مقابلم ايستاده بود نگاه کردموگفتم:

- چي تو گوش اين بچه خوندي؟

خنديد و گفت:

- هيچي فقط يکم باهاش درد دل کردم کاري که تو هميشه باهاش مي کردي

 

با بغض نگاهش کردم. ديگر حرفي نزدم.امد روي مبل کناريم نشست و با لبخند بهچهره ام خيره شد. از چند روز قبل که ديده بودمش سرحال تر بود.برخلاف منمرتب و اراسته بود مثل هميشه. با دست به نازنين اشاره کرد که بيايد کنارشنازنين هم ازروي پاي من بلند شد و در بغل معين جا گرفت. معين با خنده گفت:

- دختر خوبم چند دقيقه منو با مامان اخمو و بد اخلاقت تنها مي ذاري تا با هم صحبت کنيم؟

نازنين با لبخند من را نگاه کرد خطاب به معن گفت:

-اگه با هم دعوا نميکنيد بله

معين مظلومانه نگاهم کرد و گفت:

- من قول ميدم باباي خوبي باشم و فرياد نکشم ولي مامانت را نميدونم چون خيلي عصبانيه

بعد موذيانه خنديد. عصباني شدم و با صداي بلندي گفتم:

-من حرفي با تو ندارم

معين باز خنديد وگفت:

-ولي من دارم

بعد صورت نازنين را بوسيدودرگوشش چيزي گفت که من نشنيدم. نازنين با شيطنتو خنده از روي پاي معين بلند شد و به اتاقش رفت. معينامد نزديکم و رويکاناپه نشست. بالحن گرفته اي گفت:

-نميخواي حرف بزني؟

پوزخندي زدم و گفتم:

- چي بگم؟من حرفي با تو ندارم گفتي ها رو قبلا گفتم.

با خنده گفت:

- نگفتي بخ خدا نگفتي از بيمعرفتي هات نگفتي تو که بي معرفت نبودي خانوم خانم ها. چرا نازنين را از من پنهان کردي مگه من پدرش نبودم؟

اشکم سرازير شد و گفتم:

-ترسيدم

-چرا؟يعني اونقدر ظالم ترسناک بودم؟

-نبودي؟اگه ظالم نبودي بيدليل طلاقم نمي دادي و رهام نمي کردي

زل زد توي چشمانم و گفت:

- من دلايلي دارم شايد براي تو بي معنيه.مي ترسيدم صحرا دلم نمي خواست هرروز خدا يکي جلوم را بگيره و از زنم خواستگاري کنهمي ترسيدم با ايدينتنهات بذارم. ديگه نمي خواستم توي خانه ام محدودت کنم . بيشتر از اين کهتورو عذاب بدم خودم از اين همه محدوديت سوءظنو بدبيني عذاب مي کشيدم...

به ميان حرفش دويدم و گفتم:

- خوب بلدي خودت و کارهات رو توجيه کني. پسرت خطا کرد من را از زندگي ت حذف کردي مگه من چند سالم بود؟ چي از زندگي ميدونستم.

نفس عميق کشيدو با اه سوزناکي گفت:

- همين که اين بچه را از من پنهان کردي و اجازه ندادي توي بزرگ کردنش سهيمباشم نشونه درک و عقل زيادت بود.اشتباه نکن عزيزم تو با اون سن سال کمتخيلي کارها کردي که نتونستم انجام بدم. ولي بهم حق بده ازت دلگير باشم. بايد بهم مي گفتي حامله اي؟ شايد همين عامل باعث ميشد من عجولانه تصميمنگيرم و اون کار احمقانه را انجام ندم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با ز اشکم سرازير شد با لرز گفتم:

-نميدونستم تا دوماه بعد نميدونستم . وقتي دکتر بهم گفت دارم مادر ميشمديونه شدمو دنيارو سرم خراب شد . ولي چند روز بعد فهميدم ان را از خودمبيشتر دوست دارم. مادر و ديگران خلي بهم گفتند توروخبر کنم ولي ترسيدم بچهرا ازم بگيري و بگي بروبه سلامت يا بهم بگي برو سقطش کن. ميترسيدم فکر کنيبچه را بهانه کردم که برگردم خونه يا اصلا بگي اين بچه مال من نيست. خيليفکر کردم. اخر هم نه بچه را از خودم جدا کردم و نه به تو خبر دادم . يادتهيک شب باروني جلوي راهم سز شدي که گفتم شدم پرستار بچه؟تو باور کردي. مناون موقع شده بودمپرستار بچه خودم.

-اره يادمه اون شب مي خواستم بهت التماس کنم برگردي خونه اما تو با بي رحمي تموم رهام کردي و رفتي.

-بهم حق بده مگه تو با بيرحمي رهام نکردي؟تو منو به ايدين ترجيح ندادي؟من فقط برات يک عروسک بودم... به ميانکلامم پريد و گفت:

- ولي حالا عروسک ظريف و خوشگل من تبديل شده به يه ادم اهني که قلب ندارهاحساس نداره چه طور دلت اومد بچه اي که با اون همه سختي به دنيا اورديبزرگ کردي بسپري به من و ديگه هيچ سراغي ازش نگيري.

با گريه گفتم:

-خستم کرده بود. اويل که بچه بود هيچي نمي گفت اصلا نميدونست بابا چيه؟وليامان از وقتي رفت مدرسه باباهاي دوستاش را ديدو باباشناس شد هر چند وقت يهبار سراغت را ازم ميگرفت من با بدبختي ساکتش مي کردم تا اينکه ايدين راديد و ديگه ولم نکرد.

ايدين هم با نقشه روي ذهنش کار کرد نازنين هم ديگهول نکرد همش از تو ميپرسيد. من نميدونستم چه جوابي بهش بدهم.. خيلي خستهشدم اوردمش پيش تو تا ديگه سراغت را نگيره من خيلي خسته ام معين بفهم ديگهحتي نميتونم از خودم مراقبت کنم چه برسه به نازنين.

معين با بغض گفت:

-ميفهمم ولي من چي بگم که ده سال انتظار برگشتن توراکشيدم. هر شب با گريهخوابيدم . دست و دلم به هيچ کاري نميرفت شرکت را سپردم دست ايدين و خانهنشين شدم. يه روز ايدين اومد وگفت تو خونه رو فروختي و از انجا رفتي. گفتممن هم بودم همين کارو ميکردم. دلم خوش شد به خاطراتت تا چند شب پيش وقتيتوي تب ميسوختم همه اش از تو اسم ميبردم. ايدين گفت:گريه کافيه بابا کماسم صحرا را بيار من صحرات را ديدم.هرچي ازش خواستم توضيح بيشتري بده قبولنکرد.فقط گفت تو در يه مزون کار ميکني با التماس و خواهش ادرس مزون راگرفتم واومدماون جا. دوسه روزپشت سر هم اومدم مسئول فروشگاه مي گفت توگرفتاري و نميتوني بياي مزون. تا ان روز که با عصبانيت وارد شدي و با دادفريادهايت فهميدم خيلي بهم نزديک شدي. ولي تو خيلي خستهو عصباني بودي. هرچي دلت خواست بارم کردي وقتي تلفني حرف مي زدي از يک بچه حرف زدي فهميدممخاطبت يه مرده با خودم گفتم معين تو اينجا چي مي خواي؟ ديگه صحرا مال تونيست. شوهر داره بچه داره ديگه تو جايي تو قلبش نداري. نااميد از همه جابرگشتم خونه خدا ميدونه تو چه حالي بودم و چي بهم گذشت. تا اينکه تو زنگزدي گفتي مي خواي بياي ديدنم. تمام دنيا به روم لبخند زد و سريع اماده شدم . منتظرت نشستم ولي تو با توپ پر اومدي يک بچه دادي دستم و گفتي دخترته وبعد هم رفتي.

معين خنديد و دوباره گفت:

-تواين دوروز ده سال جوون شدم. نميدوني چه لحظات خوشي با نازنينداشتم.خيلي بيرحمي که اين همه سال دوست داشتن خودت ونازنين را از من دريغکردي.

با لبخند تلخي گفتم:

-وقتي تو با دخترت خوش بودي من داغون شدم نازنين که نباشه دنيا برام بي معني يه.

- ميدونم حالا که خودم بعد دوروز نميتونم ازش جدا شم مي فهمم تو توي ايندو روز چي کشيدي به هر حال به من خودم قبولاندم حقي از او ندارم اون مالهنوئه.ممنون که اين دوروز را اجازه دادي با من باشه. من بعد از مدت ها معنيزندگي را فهميدم و روز خوشي داشتم.

از کنارم بلند شد و به طرف در خروجي رفت . هنوز هم دوستش داشتم. برايمفرقي نمي کرد چه شکلي و چند ساله بود. چون پدر نازنينم بود. دلم مي خواستبا زهم عروسک صدايم بزند وتوي اغوش امنش پنهان بشوم واغوشش امن ترين جايدنيا برايم باشد با صداي لرزان و پر ترديد صدايش زدم.

-معين

- جان معين

- من ميخوام برگردم خونه با دخترمون

زهر خنده اي کرد. سرش را به طرفين تکان داد و گفت:

-من از خدامه خوام ولي با ور کن من ديگه براي تو خيلي پيرم. ان موقع همپير بودم. ولي نفهميدم وتورو به پاي خودم و احساسم سوزاندم. برو دنبالزندگي ت و بعد از اين براي خودت زندگي کن. مقابلش ايستادم و با گريه گفتم:

-من تورو ميخوام . برام مهم نيست چند سالته پير باشي يا جوون من دوستتدارم. به خاطر اين طلاقم دادي و اين همه سال از دلتنگي ات اشک ريختم وگريه کردم نميبخشمت . بايد منو با خودت ببري به جبران گذشته اي که کنارمنبودي.

-مطمئني اشتباه نميکني و پشيمون نميشي؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خنديدم و با گريه گفتم:

- هيچ وقت به اندازه الان عاقل نبوده ام . با کمال ميل و علاقه مي خوامبقيه عمرم را زندگي م را در کنارت باشم نگو نه که ديوونه ميشم.

معين خنديد واشک زيرانگفت:

-عروسک من ديوونه شده

بعد از ده سال به اغوش امنش پناه بردم و با گريه گفتم:

- ديگه هيچ وقت تنهام نزارمنو بکش ولي رهام نکن

پــــــایـــــــا نــــ ...[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×