رفتن به مطلب
Negarita

°• عروسک کوکی ( فاطمه صالحی) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]- پاشو ناز نکنف بابا که اومد فوری بیا بالا.

- ولم کن برو با دوستات خوش باش. من نمیخوام بیام پایین.

بی هیچ حرف اضافه ای از مقابلم برخاست و رفت پایین. صدای موزیک و شادیتمام ویلا را پر کرده بود. گاهی آنقدر صدای خنده شان بلند و شاد بود کهوسوسه ام میکرد بروم پایین. چند باری هم تا جلوی در اتاق رفتم، ولی یادقولی که به معین داده بودم افتادم و دوباره برگشتم سر جای قبلی ام ونشستم. یم ساعت بعد معین به ویلا برگشت. وقتی وارد اتاق شد توی دستش یکپاکت بزرگ تنقلات بود. پاکت را روی میز گذاشت. کنارم روی تخت دراز کشیدروی صورتم خم شد. نگاه دلسوزانه ای به چهره ام انداخت و با لبخند کمرنگیگفت: حوصله ات سر رفته، نه؟

- نه فکر می کنم امروز هم هوا بارونیه و مثل روزهای دیگه باید توی اتاقم بمونم.

- متلک بارم میکنی؟

- نه، باور کن...

خندید . گونه ام را بوسید و گفت: عروسک دروغگو، قد تمام دنیا دوستت دارم.

- من نمیخوام دیگه عروسک صدام بزنی، من اسم دارم. اسمم صحراست.

اخم کرد و گفت: ولی برای من فقط عروسکی.

تا شب هر جور شده بود خودم را با تلویزیون و تماشای دریا از پشت پنجره یاتاق ، سرگرم کردم. معین چندباری به خواست آیدین رفت پایین و چند دقیقهبعد بر میگشت بالا. آخر شب، سر و صدا قطع شد . دوستان آیدین همگی در کنارساحل دور آتش جمع شده بودند. یکی از دوستانش گیتار میزد و بقیه با آواز وکف زدن همراهی اش میکردند.به تراس اتاق رفتم، روی صندلی گهواره ای نشستم وبه تماشای جمع دوستان آیدین مشغول شدم. بغض حسرتم شکست و اشک پهنای صورتمرا گرفت. در میان گریه، سنگینی دستان معین را روی شانه ام احساس کردم وبعد صدایش به گوشم رسید.

- خیلی دلت میخواد الان توی جمعشون بودی نه؟

- آره ولی من خیلی با اونا فرق دارم.

- چه فرقی؟ الان تو از همه اونا هم جوونتری هم خوشگلتر. ادب و تربیتی همکه تو داری هیچ کدوم از اونا ندارند. فکر هم نکنم من از تیپ و لباس براتکم گذاشته باشم. در حال حاضر تو از همه اونا بالاتری.

- پس چرا اینجا زندانی هستم؟

سرش را نزدیک گوشم گرفت و نجواکنان گفت:چون یه صاحب ترسو داری، می ترسه این عروسک ظریف و قیمتی اش را از چنگش در بیارند...

- تو به وفاداری من نسبت به خودت شک داری؟

- نهف تو بهم ثابت کردی در همه حال مطیع و فرمانبردار منی و به هیچ قیمتی ، به همسر پیرت بی وفایی نمیکنی.

- پس چرا محدودم میکنی؟چرا اجازه نمیدی با هم سن و سالهای خودم بگردم یا اینکه تنها برم بیرون؟

- میترسم صحرا، بهم حق بده، تو خوشگلی، خیلی جوونی، اگه یه روزی بیاد کهدیگه تو مال من نباشی، من میمیرم،میدونم دارم با خودخواهی یام و زورگوییهام آزارت میدم، ولی باور کن دست خودم نیست.

لحظاتی در سکوت گذشتف بعد گفت: اگه دوست داری میتونی امشب بری کنار ساحل، ولی از کنار آیدین تکون نخور.

شانه هایم را رها کرد و به داخل اتاق برگشت. از روی صندلی بلند شدم و چندتا نفس عمیق کشیدم. اشکهایم را پاک کردم و به اتاق رفتم. معین در تاریوی تخت دراز کشیده بود. کنارش خوابیدم. معین با لحن محزونی گفت: چرانرفتی؟

- حوصله شو ندارم، خوابم میاد.

چشمانم را با نوازش دستان معین به روی موهایم بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

 

 

[align=CENTER]*********[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]صبح زود بیدار شدم. معین هنوز خواب بود، سکوت دلنشینی همه جا را فراگرفتهبود. چجلوی پنجره ایستادم. دریا کمی نا آرام بود ولی باز هم قشنگ و آبی بهنظر میرسید. بی صدا از راه پله ی پشتی ویلا که به طبقه ی دوم وصل بود، ازویلا خارج شدم به طرف ساحل رفتم. با فاصله زیادی روی ماسه ها نشستم و زلزدم به دریا. دلم میخواست وارد آب می شدم و جلو می رفتم، آنقدر که توی آبگم میشدم و هیچ اثری از من به جا نمی ماند، از معین و از زندگی ساکت ویکنواختش خسته شده بودم که به میل معین کوک می شدم و برایش می رقصیدم . بیاختیار روی ماسه های مقابلم نوشتم:"عروسک کوکی".

بغضم شکست. اشکریزان سرم را به زانوانم چسباندم و خیره به دریا اشک ریختم. صدای آیدین به گوشم رسید، بعد کنارم نشست و گفت:چه عجب از زندانت آزاد شدی؟

سکوت کردم . نگاهم کرد و مهربانی گفت: صحرا دلم خیلی برات می سوزه، چراخود را اسیر بابام کردی؟ با این وضع زیاد دوام نمیاری.خودت را خلاص کن.

پوزخندی زدم و گفتم: چه طوری؟

- ازدواج تو با بابام کار عاقلانه ای نبود، ولی نباید تا اخر عمر تاوان این اشتباه را پس بدی، باید ازش جدا بشی...

- که چی؟ وضعم از اینکه هست بدتر میشه، بهتر نمیشه! لااقل اینجوری دل پدرت به من خوشه؛ همین برا من کافیه.

سرش را به طرفین تکان داد و گفت: باور نمیکنم تو بابا را دوست داشته باشی.

- چرا نباید دوستش داشته باشم؟معین همسر منه.

- پس چرا از زندگیت راضی نیستی؟ نگو که گریه ها و گوشه نشینی هات شاهد گفته های منند.

- تو با این حرفهات و حرکاتت باعث آزار منی، پدرت هم همینطور از روی محبتو علاقه زیاد، باعث ازارم میشه. همین برا عدم رضایت من کافی نیست؟

خندید و گفت: من که خیلی وقته پسر خوبی شدم و زن بابام را اذیت نمیکنم.

خنده ام گرفت و گفتم: چه عجب من را بعنوان زن بابات قبول کردی؟

با بغض نگاهم کرد و باصدای لرزان گفت: چاره ی دیگه ای هم دارم؟

از کنارش بلند شدم و گفتم: نه ، ولی شانس فرار تو از شرایطت خیلی بیشتره.

بعد به طرف ویلا رفتم . وقتی وارد ویلا شدم به اتاق رفتم. معین هنوز خواببود. روی صندلی مقابلش نشستم . خوب چهره اش را برانداز کردم. شباهت زیادیبه آیدین داشت. تصویری از سالهای میانسالی آیدین بود. انگار بار اولی بودکه می دیدمش؛ چشمانی سیاه، ابروها و صورتی کشیده. پوستی گندمی و موهایسیاه و کمی لخت که جذابیت زیادی به چهره اش داده بود. قذ بسیار بلندی داشتو اندامش ورزشی و شانه هاش پهن بود. ظاهرش کمتر از سنش نشان میداد. جذابیتخاصی داشت و با آن اخلاق مهربان و ملایمش از همه مهمتر شخصیت خوب و موقعیتبالای اجتماعی اش، ظاهر و رفتار یک جنتلمن کامل را به نمایش گذاشته بود. هنوز من ناشکری میکردم و از زندگی ام ناراضی بودم. بی اختیار لبخند زدم وبا خودم عهد کردم که دیگر از خدا گلایه نکنم و قدر خوشبختی ام را بدانم. با صدای معین به خودم آمدم.

- به چی میخندی شیطونک؟

- سلام، صبح بخیر.

بلند شد و نشست. رفتم کنارش نشستم. بغلم کرد و سرم را به سینه اش چسباند. روی موهام بوسه ای زد و گفت: صبح عروسک من هم بخیر، نگفتی به چی اینقدرقشنگ میخندیدی؟

- به شوهر جذاب و خوش قیافه ام.

سرش را پایین گرفت. نگاه بهت زده اش را به چهره ام دوخت و گفت: آفتاب ازکدوم طرف دراومده که شما اول صبحی اینقدر از شوهر بدبختت تعریف میکنی؟

- ناراحتی، حرفم را پس میگیرم.

خندید و من را در آغوشش فشرد و گفت:نه عروسکم پس نگیر، چون از فرط ناراحتی دق می کنم و بیوه میشی.

بعد ار ناهار آیدین و دوستانش به تهران برگشتند. باز من آزادی خودم را بهدست اوردم. معین هر چه قدر این چند روز در ویلا اسیر و زندانی بودم تلافیکرد. دو روز آخر تعطیلات را به گردش و تفریح پرداختیم. با روحیه ای تازه وانگیزه ای جدید برای زندگی به تهران برگشتیم.

 

 

[align=CENTER]********[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]زندگی روند عادی خودش را می گذراند. من همه ی سعی ام بر این بود که نقشمرا بعنوان همسر معین به خوبی بازی کنم. وقتی به خود آمدم، دیگر یک کدبانویموفق شده بودم. خاتون بیمار بود و تقریبا از کار افتاده بود. به قول معین، وقت بازنشستگی اش بود. مجبور بودم خودم به تنهایی به امور خانه رسیدگیکنم. محبوبه، کارهای دیگر خانه را انجام میداد و من نظارت میکردم. رسیدگیو پرستاری از خاتون را خودم به عهده گرفته بودم. خاتون با انکه بیمار بود. خیلی کمکم میکرد تا زود به امور مسلط شوم. همه کارها مخصوصا طرز آشپزی،زود دستم امد.

اوایل زمستان بود. یک سال و دو ماه از ازدواجم با معین میگذشت. در این مدتبه همه چیز عادت کرده بودم. حتی به رفتار دو گانه ی آیدین که گاهی مهربانبود و من را به چشم همسر پدرش میدید و گاهی هم از در لجبازی و کنایه ماردمیشد و آزارم میداد.بیماری خاتون پیشرفت کرده بود. تقریبا تمام روز را دررختخواب می گذراند؛ حالا کسی نبود که به کارهای شخصی آیدین رسیدگی کند. بری همین ماه ها هاتون از من میخواست به سوئیت آیدین بروم و کمی انجا رامرتب کنم. مجبور بودم حرف ختون را گوش بدهم چون محبوبه اجازه نداشت واردسوئیت آیدین بشود، ناچار بودم وارد سوئیتش شوم. ان روز آیدین ، از صبح تاغروب در دانشگاه کلاس داشت. وقتی کارهای طبقه پایین تمام شد، رفتم بالا.

خاتون درست میگفت ؛ اوضاع سوئیت آیدین واقعا بهم ریخته بود. سرگرم نظافتشدم و در مدت کوتاهی سالن تمیز و مرتب شده. فقط اتاق خواب ماند. با تردیدوارد اتاق خواب آیدین شدم. دیدن ان تابلوهای نقاشی روی دیوار گیجم کرد. مخصوصا آن قاب عکس بالای تختش . روی تمام تابلوها تصویری از من نقاشی ششدهبود. مات و مبهوت به نقاشیهای روی تابلو حیره شدم. زیر تصویر هر یک ازتابلوها، جملات زیبایی نوشته شده بود که هر کدام از انها یک دنیا معنیداشت. قاب عکسم را از بالای تخت برداشتم. یادم امد این عکس را زمانی گرفتهبودم که با معین رفته بودم کیش و یک عکاس هندی آن عکس را گرفته بود. فقطنمیدانستم چه طوری این عکس افتاده بود دست آیدین. پشت قاب با خط قشنگینوشته شده بود:

"زمانیکه با درد شدیدی بازوم را فشار دادی، دلم توی سینه هری ریخت، نگاهت تا مغزاستخوانم را سوزاند و تا عمق دلم نفوذ کرد. شدی همه ی شب و روزم. ای بیوفا، ای سنگدل، پس چرا رهایم کردی و شدی شکنجه گر روح بیمارم؟؟؟"

حالم خراب شد. باورم نمیشد اینها حرفهای دل آیدین باشد. تا حالا احساس وحرفهایش را باور نکرده بودم و به قول خودش باورش نکرده بودم و او را جدینگرفته بودم. حالا چیزهایی را می دیدم و می خواندم که با باورهای کلی اممتفاوت بود. برای یک لحظه ترسیدم. من توی سوئین آیدین و بدتر از ان ، تویاتاق خوابش بین این همه عکس و خاطره از خودم چه می کردم؟ وای اگر معینوارد این اتاق میشد و این تصاویر را میدید چه کار میکرد؟ یعنی تاحالا هیچکس وارد این اتاق نشده بود؟ کسی جز من از احساس آیدین با خبر نبود؟ ترسمچند برابر شد و به سرعت از اتاق و سوئیت آیدین خارج شدم و به اتاقم پناهبردم و تا شب که معین به خانه برگشت، ار اتاق خارج نشدم.

شب سر میز شام، وقتی آیدین پشت میز نشست ، نگاه معنی داری به چهره امانداخت و با لبخند گفت: صحرا ممنونم که سوئیتم را مرتب کردی، بدجوری کثیفو نامرتب شده بود.

نگاهش کردم و به سختی گفتم:من کاری نکردم، فقط ببخش که اتاق خوابت را مرتب نکردم، درش قفل بود.

آیدین در جوابم لبخند تلخی زد و سکوت کرد.

معین یک پروژه بزرگ در کیش به دست گرفته بود و گاهی اوقات مجبور می شد چندروزی را به سفر برود. همان شب به من و آیدین اعلام کرد که از فردا صبحقرار است برود کیش و چند روزی در خانه نیست. زندگی من با اخرین سفر معینبه کیش متحول شد یا بهتر بگویم ویران شد. معین در اخر شب ، در حال بستنچمدانش بود. احساس دلشوره داشتم، گوشه ای کز کرده بودم و در انبوه اشک بهمعین خیره بودم که در آرامش، سرگرم جمع آوری لباسهایش بود. تحملم تمام شدو هق هق گریه ام فضای اتاق را پر کرد. معین با ناراحتی کنارم نشست و گفت: تو چت شد صحرا؟ برای چی گریه میکنی؟

- نمیدونم دلم شور میزنه. نمیشه ایندفعه را نری کیش؟

خندید و با مهربانی اشکهایم را پاک کرد و گفت: بچه نشو صحرا من مجبورمبرم، ایندفعه هم مثل دفعه های قبل میرم و دو سه روزه بر میگردم.

- لااقل منو با خودت ببر.

اخم قشنگی کرد و گفت: نمیشه، من که تنها نمیرم، مهندس شهابی و آقای گودرزی هم همراهم هستند.

- باشه، می مونم تهران ولی من این چند روزه را میرم پیش مامان و بچه ها.

معین کلافه شد و سریع از مقابلم برخاست و با بیحوصلگی گفت: نه نمیشه، بایدبمونی اینجاف تو چطور میتونی خاتون را با ای حالش تنها بذاری و بری خونهمادرت؟

به ناچار سکوت کردم. معین درست میگفتف نمیشد خاتون را در ان حال تنهاگذاشت. صبح روز بعد معین رهسپار کیش شدو من فقط رفتنش را نظاره گر شدم واشک ریختم. خودم را با کار خانه سرگرم کردم. آیدین قبل از رفتن معین، رفتهبود دانشگاه. بعد از انجام کارهای خانه، با کمک محبوبه ، خاتون را بردمحمام. بعد سرگرم اماده کردن ناهار شدم. نزدیک ظهر بود که ناصر ، پسر خاتوناز اصفهان رسید. حدود یک ماه میشد که خاتون سر نزده بود. حالا خاتون بادیدن ناصر بسیار خوشحال شده بود. هنگام صرف ناهار، ناصر از بابت رسیدگی بهخاتون از من تشکر کرد و گفت قرار است خاتون را با خودش به اصفهان ببرد تاکار رسیدگی از خاتون را همسرش عهده دار شود. از ترس تنها شدن با آیدینتمام تنم لرزید. خاتون از این تصمیم ناصر بسیار خوشحال بود. [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]چطور میتوانستم به او بفهمانم که مرا تنها نگذارد که من از تنهایی در خانهمیترسم. در جواب ناصر، تنها با بغض بزرگی در گلویم، سکوت کردم. یک ساعتبعد از ناهار، خاتون به همراه ناصر به اصفهان رفت و من با محبوبه تنهاشدم. تا یک ساعت دیگر، ساعت کاری محبوبه هم تمام می شد و من تنهای تنها میشدم. وقتی از او خواستم تا امدن معین از سفر، پیش من بماند، بیماری شوهرشرا بهانه کرد و گفت: خانم جان خیلی دلم می خواد بمونم، ولی خدا به سرشاهده شوهرم مریضه. باید برم به او برسم. تازه برای فردا هم مرخصی میخواستم.

لبخند تلخی زدم و گفتم: خیلی خوب برو به سلامت.

محبوبه هم رفت. به مادرم زنگ زدم و از او خواستم تا چند روزی سهراب رابفرستد خانه ی ما تا تنها نباشم. ولی مادر گفت که امتحانات مرحله ی دوممدرسه ها شروع شده است و سهراب نمی تواند هر روز این مسافت طولانی را تامدرسه برود و برگردد.از همه جا ناامید شدم. فقط امیدم به خدا بود، عصر بودکه آیدین از دانشگاه برگشت خانه. حسابی سرحال بود. اول رفت بالا. کمی بعدحمام گرفت و تر و تمیز برگشت پایین. لباس جدیدی پوشیده بود که خیلی بهش میآمد و از هر روز جذابتر شده بود. توی سالن سرگرم تماشای تلویزیون بودم کهامد مقابلم نشست و با لبخند گفت: صحرا حوصله ات سر نرفته اینقدر برنامههای تکراری تلویزیون را تماشا کردی؟

- کار دیگه ای ندارم انجام بدم.

- من دارم میرم جشن تولد یکی از دوستام؛ مهمانی جالبیه، دوست داری همراهم بیایی؟

- نه ، از این مهمونی های مزخرف خوشم نمیاد. تازه معین اجازه نداده از خانه خارج شم.

با صدای بلند خندید و گفت: تو تا کی میخوای نقش یه زن حرف گوش کن و خوب را بازی کنی؟

- تو یه همچین توقعی از همسر آینده ات نداری؟

خیلی عادی گفت: نه، چه معنی داره زن و شوهر اینقدر به هم سخت بگیرند. دیگهدوره ی این حرفها گذشته که زن بی اجازه ی شوهرش از خانه خارج نشه، یا مردهر چی زنش میگه، بگه چشم... به نظر من هر کسی باید هر جور که دوست داره وراحته زندگی کنه.

- جالبه این اسمش زندگی نیست، اسمش را قانون جنگل بذاریم بهتره.

باز هم خندید و گفت: از یه دختر نوزده شنیدن این حرفها بعیده، مثلا تو داری زندگی میکنی، من اسمش را میذارم مرگ تدریجی.

- من شکایتی از زندگیم ندارم، البته اگه امثال تو بذارند.

لحظاتی در سکوت خیره شد به چهره ام. بعد نجواگونه گفت: می دونی هنوز هم بعنوان تنها زن زندگیم دوستت دارم؟

- آره ان عکسها را توی اتاق خوابت دیدم. تو چطوری ان عکسها را از اتاق من برداشتی؟

- کار سختی نبود، راستی تابلو های نقاشی را هم دیدی؟کار خودمه.

- آره دیوونه، ولی اگر معین وارد اون اتاق بشه و ان عکسها را ببینه می دونی چی میشه؟

- هیچی ، سکته میکنه.

از این همه خونسردی آیدین کلافه شدم و گفتم: تو کی میخوایی باور کنی من همسر پدرتم؟ هیچ وقت نمیتونم به تو تعلق داشته باشم.

- دیگه هیچ وقت ازم نخواه یک همچین باوری داشته باشم، چون غیر ممکنه.

از مقابلش برخاستم و گفتم: حداقل اجازه بده در کنارت احساس امنیت کنم،نمیخوام وقتی پدرت میره سفر و خاتون در خونه نیست،از تنها بودن با توبترسم و چهار ستون بدنم بلرزه.

آیدین با تعجب نگاهم کرد و گفت: تو واقعا از من میترسی؟!

- متاسفم ، بله ازت میترسم ، در صورتیکه نباید این حس را بهت داشته باشم.

با خنده ی بلندی از رو ی مبل برخاست . در حالی که از خانه خارج میشد ، بارها و بارها گفت: کوچولوی دیوونه از من می ترسه...

خدا می داند آن شب را با چه ترسی به صبح رساندم . می دانستم که آیدین وقتیاز یک چنین تولدی یا به قول خودش پارتی به خانه بر می گردد حال درستیندارد. در اتاق را از پشت قفل کردم. تمام پنجره های اتق را که به باغ کوچکخانه مشرف بود قفل کردم و تا صبح در گوشه ای از اتاق پناه گرفتم و بهانتظار دمیدن سپیده آفتاب تمام شب را به بیداری گذراندم.

سحرگاه بعد از خواندن نماز صبح، تن خسته و خواب زده ام را روی تخت ولو کردم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

روز بعد وقتی بیدار شدم ساعت س بعد از ظهر بود. به شدت ضعف داشتم. با ترسو تردید از اتاق خارج شدم و سری هب آشپزخانه زدم. با خوردن یک لیوان شیر وتکه ای کیک کمی حالم بهتر شد.با شنیدن صدای تلفن به سالن رفتم. وقتی گوشیرا برداشتم صدای نگران معین به گوشم رسید.

- الو صحرا سلام.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- سلام

- کجایی خانم، از صبح چند بار تماس گرفتم جواب ندادی؟

- خواب بودم تازه بیدار شدم.

- واقعا تا این موقع روز خواب بودی؟!

- خوب آره، دیشب خوابم نبرد. برای همین تا الان خواب بودم.

- آیدین کجاست؟ تلفن همراهش هم خاموشه.

- نمیدونم، دیشب رفت جشن تولد دوستش، حالا هم نمیدونم برگشته خونه یا نه.

- یعنی تو دیشب تنها بودی؟

- آره گفتم که خاتون با پسرش رفته اصفهان.

- نترسیدی که؟

به دروغ گفتم: نه، دلیلی برای ترس نداشتم.

با خنده گفت: در اینکه تو یه شیرزنی حرفی نیست. خوب خانم من زیاد نمی تونمصحبت کنم. با این احوال سعی می کنم امشب برگردم تهران، ولی ساعتش را نمیدونم.

نفس آسوده ای کشیدم. با معین خداحافظی کردم و بعد سرگرم تهیه شام شدم. یکساعت بعد آیدین با ظاهری آشفته و نامرتب آمد پایین و از من چای خواست. دوتا چای ریختم و بردم داخل سالن و رو به رویش نشستم. آیدین هم از رویکاناپه برخاست و نشست. سرگرم صرف چای شد.یاد مهمانی شب قبلش افتادم، بالبخند گفتم: دیشب بهت خوش گذشت؟

خندید و گفت: عالی بود، کاش همراهم می بودی، اون وقت میفهمیدی معنی زندگی واقعی چیه!

- همین که تو فهمیدی کافیه، من امل و خارج از تمدن بمونم بهتره.

- من موندم تو چطور در مقابل بابا موش میشی، اما با من مثل یک بلبل حرف میزنی؟

- شاید به این خاطره که زبون همدیگرو می فهمیم، با نظر من موفقی؟

با زیرکی نگاهم کرد و با لبخند معنی داری گفت:جداً؟ اگه اینطوره توی پارتی امشب شرکت کن تا بیشتر با هم تفاهم داشته باشیم.

زل زدم توی چشمان سیاه و سرکشش و گفتم: نه، من با تو هیچ جا نمیام.

با خشم آشکاری در جوابم گفت:به نفعته با من بیایی وگرنه بهت می فهمونم مخالفت با من چه معنی میده!

جوابش را ندادم. با خونسردی به آشپزخانه رفتم و سرگرم درست کردن خورشتشدم. کمی بعد آیدین دوش گرفته و آراسته از خانه خارج شد. نفس راحتی کشیدم. رفتم حمام و کمی به ظاهرم رسیدم. بعد از چیدن میز شام، جلوی تلویزیوننشستم به انتظار رسیدن معین به خانه. نفهمیدم کی پلکهایم سنگین شد و بهخواب رفتم. با صدای باز و بسته شدن در سالن از خواب پریدم. آیدین را دیدمکه به در تکیه داده بود و با لبخند زشتی نگاهم میکرد. با ترس از جایم بلندشدم و گفتم: تو مگه نرفته بودی مهمانی؟

با صدای بلند خندید و جلو امد. حالت عادی نداشت. چشمانش به شدت سرخ و هرزهبود . آرام آرام جلو می امد و من با ترس و لرز به عقب می رفتم. کمی کهخندید با صدای بلند گفت:بودن با تو را به اون جشن مسخره ترجیح دادم.

- جلو نیا آیدین ، تو حالت خوب نیست، کاری نکن که بدها پشیمونی به بار بیاد.

خندید و گفت: کی گفته من حالم خوب نیست؟! اتفاقا امشب از هر شبی سرحالترم. من و عشق قشنگم با هم تنهاییم، بی هیچ مزاحمتی. تو بودی حالت بد می شد؟

اشکریزان به آشپزخانه که از همه جا نزدیکتر بود پناه بردم. آیدین هم بهسرعت خودش را به من رساند. از ترس متوجه اعمالم نبودم. از جا کاردی که رویکابینت بود، کارد بلندی برداشتم و به عقب رفتم. آیدین بی هیچ ترسی جلوآمد. من با گریه عقب نشینی کردم و با التماس گفتم: جلو نیا آیدین وگرنه همتو رو میکشم و هم خودم را. دیگه از دیوونه بازی هات به تنگ اومدم.

آیدین نزدیکتر شد من به کابینت قدی که پشت سرم بود چسبیدم. جیغ بلندی کشیدم و چاقو را جلو بردم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]


قسمتــــــــ 14

 

آیدین کمی ترسید، خودش را عقب کشاند. بعد صدای شدید باز وبسته شدن در سالن به گوشم رسید. چندلحظه بعد معین با رنگی پریده و وحشتزده وارد آشپزخانه شد. مقابل آیدین ایستاد و با فریاد وحشتناکی گفت: چهغلطی میکردی؟

آیدین سکوت کرد. معین عصبانی تر شد. یقه ی لباس آیدین را به دست گرفت، چندبار تکانش داد و با فریاد گفت:حرف بزن نامرد بی غیرت، میخواستی با صحرا چهکار کنی؟ازش چه میخواستی؟

آیدین با گستاخی تمام گفت:حقم را که شما با بی رحمی تمام ازم گرفتید.

معین با تمام قدرت کشیده ای محکم به گونه اصلاح شده ی آیدین فرود آورد. آیدین به طرف میز وسط آشپزخانه پرتاب شد. در حالیکه معین با فریاد ،ناسزابارش می کرد آمد طرف من. هنوز ترسم نریخته بود و به شدت می لرزیدم. باگریه به معین گفتم:جلو نیا وگرنه خودم را میکشم.

چاقویی را که توی دستم بود به طرف شکم خودم گرفتم و عقب رفتم.معین با التماس گفت: آروم باش صحرا، خواهش میکنم آن چاقو را بده به من.

- نمیدم میخوام خود را خلاص کنم، دیگه از دست تو و اون پسر دیوونه ت خسته شدم.

گریه ام به اوج خود رسید.تکیه دادم به کابینت پشت سرم. معین با احتیاط بهمن نزدیک شد. زل زد توی چشمان پر از ترس و نفرتم و با ملایمت گفت:آن چاقورا بده به من عزیزم، نترس، دیگه هیچ کسی نمیتونه بهت آسیب برسونه.

با فریاد گفتم:بهت گفتم من را با خودت ببر، قبول نکردی، گفتم برم خونه یمادرم ،قبول نکردی، بیا این هم نتیجه ی خونه ی امنت. خسته شدم. چقدر تحقیر، چقدر تهدید، چقدر ترس و لرز. این آن خوشبختی ایی بود که بهم نویدش رادادی.

- حق با توست عزیزم، تو درست میگی فقط آن چاقو را بذار کنار.

در آن لحظه بدبختتر از خودم هیچ کسی را نمیدیدم. خسته بودم، آنقدر که ازهیچ عملی ابا نداشتم، حتی کشتن خودم. معین خیلی بهم نزدیک شده بود و سعیداشت چاقو را از دستم بگیرد. تصمیم را گرفتم. با حرکت سریع چاقو را بردمطرف شکمم که معین با سرعت دستش را مقابل چاقو گرفت. نوک چاقو فرو رفت تویکف دستش. خون با شدت زیادی از کف دستش بیرون زد. با دیدن آن همه خون، سرمگیج رفت. جلوی چشمانم سیاه شد. پاهام سست شد. روی زمین ولو شدم و دیگهچیزی نفهمیدم.

 

 

******* [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با قطرات سردی که روی صورتم پاشیده می شد، به هوش امدم و چشمان خسته ام راگشودم، توی اتاق خواب، روی تخت خوابیده بودم. معین کنارم نشسته بود. بسیارغمگین و خسته به نظر می رسید. لبخند تلخی زد و با ناراحتی گفت:خوبی عزیزم؟

نگاهی به دستش انداختم که دورش را با یک دستمال سفید بسته بود. با گریه گفتم:دستت چی شده؟

زهرخندی زد و گفت:چیزی نشده، فقط یه خراش کوچک برداشت.

- ببینم.

- نه عزیزم، ممکنه دوباره حالت بهم بخوره. حالا این لیوان شربت را بخور تا حالت جا بیاد.

لیوان شربت بهار نارنج را وقابل دهانم گرفت. به اجبار نیمی از شربت داخللیوان را سر کشیدم.کمی که حالم بهتر شد، معین شانه هایم را گرفت و گفت: حالا بهم بگو آیدین چی ازت میخواست؟

در میان گریه گفتم: نمیدونم ،چرا از خودش نمیپرسی؟

- بازم باهات اینطور برخورد کرده بود؟

صدای آیدین به گوشم رسید:آره بابا، من عروسکت را پرت کردم توی استخر که تا پای مرگ رفت.

معین به طرف آیدین که به چارچوب تکیه داده بود برگشت. با صدایی بغض دار وخفه گفت: چرا آیدین؟من تو را امین خودم می دونستم، من صحرا را به تومیسپردم و می رفتم سفر.

- اشتباه کردی بابا، برّه ملوست را میسپردی دست گرگ و می رفتی...

و بعد با گریه شدیدی گفت:بهش بگو صحرا که چقدر دوستت دارم، بهش بگو دیوونه وار میخوامت...

سرم را گرفتم بین دو تا دستهایم فقط گریه کردم. معین گیج شده بود.یک لحظهمن را نگاه میکرد و یک لحظه به آیدین خیره می شد باز آیدین سکوت دردناکشرا شکست و خطاب به معین گفت: بابا این عروسک خوشگلی که کنارت نشسته و زارمیزنه، مال من بود. شما صاحبش شدی. اصلا فکر من را نکردی، خودت پنهانیرفتی دیدنش و من بی خبر موندم،وقتی به خودم اومدم که شما صاحب بی چون وچراش شده بودی. میدونی این یه سال چی به من گذشت. خیلی با خودم کلنجاررفتم که به چشم همسر پدرم نگاهش کنم ولی به خدا نشد. خیلی آزارش دادم،خیلیاذیتش کردم. امشب هم فقط میخواستم بترسونمش،کاری باهاش نداشتم،هنوز اونقدررذل و بی ناموس نشدم که به محرم و ناموس پدرم دست درازی کنم.

آیدین به سرعت از اتاق خارج شد. معین با مشت کوباند روی پیشانیش و با نالهسوزناکی گفت: خدای من، من با تو و آیدین چه ها نکردم؟نه، باور نمیکنمآیدین تو رو بخواد تو چرا حرفی نزدی؟

با هق هق گریه گفتم:چی میگفتم؟!

لحظاتی در سکوت نگاهم کرد و گفت: تو هم آیدین را دوست داری؟

- نه بخدا، احساس آیدین یه طرفه است.

- پس چرا تا حالا سکوت کردی؟

- نمیخواستم باعث کدورت بین تو و آیدین بشم.

زهرخندی کرد و گفت:منو بگو تو رو از غریبه ها پنهون میکردم.خبر از خونه یخراب شده ی خودم نداشتم.لعنت به من که تا این حد بی فکر بودم و با عجله وبدون تامل با تو ازدواج کردم و بدتر از همه تا حالا متوجه اعمال آیدین،پسرخودم نبودم.

از مقابلم برخاست و به اتاق کارش رفت. کمی بعد صدای سوزناک و دردناک هق هقگریه ی معین سکوت دهشتناک خانه را در هم شکست.از خودم و جنسیتم بیزار شدم. از اینکه باعث گریه ی مرد زندگی ام شده بودم، دیوانه وار گریستم.

 

 

*******

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]یک هفته ای از جریان وحشتناک آن شب میگذشت. معین هنوز به اتاق خوابمشترکمان برنگشته بود. حتی از دیدن من هم حذر میکرد و اکثر زمان روز رابیرون از خانه میگذراند. شبها را هم در اتاق کارش به سر می برد. آیدین همهمان شب درگیریش با معین از خانه زده بود بیرون و هنوز به خانه برنگشتهبود. من در یک تنهایی عظیم غرق شده بودم. چند باری با مادرم تماس داشتمولی حرفی از آن شب به میان نیاورده بودم. صبح روز شنبه بود. بعد از خواندننماز صبح س سجاده، با گریه از خدا خواستم که در این شرایط به کمکم بیاید. لحظه ای بعد در اتاق باز شد و معین وارد اتاق شد. سلام کردم. به مهربانیجوابم را داد و روی کاناپه روبرویم نشست.لحظات زیادی در سکوت به دقت نگاهمکرد. وقتی از سر سجاده بلند شدم، از من خواست که کنارش بنشینم. چادرم رابرداشتم و رفتم کنارش نشستم. آنقدر دلتنگش بودم که همان لحظه سرم را بهسینه اش فشردم باز گریه را سر دادم. مشغول نوازش موهام شد و خیلی آهستهگفت:عروسکم چرا گریه میکنی؟

- دلم برات تنگ شده بود، دیگه هیچ وقت باهام قهر نکن.

خندید و با صدای بغض دار گفت:من با تو قهر نبودم، فقط یه مدت به سکوت وتنهایی احتیاج داشتم. من هم خیلی دلم برای عروسکم تنگ شده بود.

خم شد پیشانیم را بوسید و گفت:صحرا ، من تو این یه هفته کارهایی انجامدادم که تو هم باید در جریان باشی. من دیگه نمیتونم تو رو بعنوان همسر درکنار خودم داشته باشم. توی همین مدت کوتاه هم،ناخواسته خیلی باعث رنجش توو آیدین شدم...

به میان حرفش پریدم و با نگرانی گفتم:معین اینقدر مقدمه چینی نکن،بگو چه بلایی میخواد سرم بیاد.

نگاه پر از اشکش را به چهره ام دوخت و با صدایی گرفته و غمگین گفت: منمقدمان طلاق را فراهم کردم،فقط باید از امروز برای دادن تست عدم بارداریبریم آزمایشگاه. به احتمال زیاد تا آخر هفته طلاقمان رسمی میشه.

غافلگیر شده بودم. در میان انبوه اشک گفتم:تاریخ مصرفم تمام شده،نه؟

معین سرش را به طرفین تکان داد و با گریه گفت:اینجوری حرف نزن. باور کن چاره دیگه ای ندارم.

با لرز و صدایی خفه گفتم:یعنی اینقدر برات ارزش نداشتم که باهام مشورت کنی، بعد بری دنبال مقدمات طلاق؟

به تلخی زهر خندید و گفت:نه عروسکم،خودمم باور نمیکنم چطور یه همچینتصمیمی گرفتم. نمیخواستم ناراحتت کنم،ببین صحرا من دیگه نمیتونم جلوی چشمآیدین با تو باشم؛می فهمی چی میگم؟از اون شبی که حرفهای آیدین را شنیدم وشاهد آن صحنه بودم دیگه خجالت میکشم بعنوان همسر نگاهت کنم،چه برسه به اینکه شب را با تو در یه اتاق سر کنم...

- پس احساس من چی میشه؟یعنی قد آیدین هم برات ارزش ندارم ؟یعنی تو آیدین را به من ترجیح میدی؟

معین اشکریزان سکوت کرد. جواب تمام سوالاتم را گرفتم. بر اثر شوکی که معینبه مغز و قلبم وارد کرده بود به شدت می لرزیدم، گریه کنان از کنارشبرهاستم و سریع از اتاق خارج شدم. دوان دوان وارد باغ شدم و به طرف آلاچیقرفتم و روی صندلی وسط آلاچیق ولو شدم و با صدای بلند گریه کردم. به آخر خطرسیده بودم. اینجا پرده ی آخر نمایش زندگی بیهوده ی من و معین بود. در اینیک هفته به همه چیز فکر کرده بودم الا جدایی. بیشتر تصور میکردم مه معین،آیدین را از زندگیمان جدا کند،ولی حالا خودم مهره ی مات شده ی این شطرنجخسته کننده شده بودم. من که از اول فقط یک عروسک کوکی بودم،دستگاه کوکمخراب شده بود و قادر به رقصیدن نبودم.

دلم میخواست دست کم حالا از غرور خورد شده ام دفاع میکردم.نباید ضعف نشانمیدادم. بلند شدم و به طرف حوض باغ رفتم و با آب سرد داخل حوض صورتم راشستم. داخل ساختمان شدم.معین از اتاق خارج شده بود. آماده شدم از اتاقخارج شوم. معین در حال صحبت با تلفن بود. انگار داشت با وکیلش صحبت میکرد. رفتم جلو و درحالیکه نگاهم به روی زمین ثابت بود گفتم:من اماده ام، زودبریم که الان وقت آزمایشگاه میگذره.

- صحرا

- بله[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- به من نگاه کن. بگو خیلی پستم،خیلی نامردم ولی اینجوری ازم اطاعت نکن.

باز هم اشکم سرازیر شد و گفتم:من از اول هم برای اطلاعت کردن اومدم. منهمسرت نبودم،فقط یه عروسک کوکی بودم یا بهتر بگم یک آدم آهنی حرف گوش کن وبدون احساس.

- کافیه صحرا، هزار تا ناسزا و فحش بارم کن ، ولی اینطور مظلوم نباش. اینحرفها را نزن، باور کن از عذاب وجدان کاری که میخوام انجام بدم خرد میشدم.

- نگاهش کردم و با گریه گفتم: بریم دیگه دیر شد.

لبخند تلخی زد و گفت:باشه بریم.

قبل از معین از سالن خارج شدم و به طرف پارکینگ رفتم.معین هم رسید.سواراتومبیل شدیم و به طرف آزمایشگاه موردنظر رفتیم. خدا می داند چقدر سعیداشتم خودم را خونسرد نشان بدهم مثل همیشه بغض در گلو داشتم، ولینمیخواستم گریه کنم. معین سکوت کرده بود. سعی داشت نگاهم نکند. معین کههمیشه میگفت بدون تو میمیرم،حالا چه راحت داشت از من میگذشت.نیم ساعت بعدداخل آزمایشگاه بودیم . بعد از دادن آزمایش ادرار ، نوبت گرفتن آزمایش خونشد . با زهم دچار سرگیجه شدم و حالم بهم خورد ولی اینبار معین کنارم بود. بازوم را گرفت و کمک کرد روی پا بلند بشوم. روی تختی که گوشه ی اتاق بوددراز کشیدم، بعد از تزریق یک آمپول ضد افت فشار، حالم کمی بهتر شد. معینبرایم آبمیوه گرفت . آبمیوه را که خوردم با هم از آزمایشگاه خارج شدیم . جواب آزمایش موکول شد به روز بعد از آزمایش. وقتی سوار اتومبیل شدم، معینکنارم نشست و نگاه دلسوزانه ای به چهره ام انداخت و گفت:بهتری؟

- خوبم، خیلی خوب.

زهرخندی کرد و گفت: من جز درد و ناراحتی برای تو چیزی نداشتم. منو میبخشی؟

- چرا ازم پوزش میخوای. مگه مثل یه برده منو نخریدی، حالا داری آزادم میکنی، این که بد نیست.

در جوابم سکوت کرد. اتومبیل را روشن کرد حرکت کرد. وقتی رسیدیم مقابلخانه، نگاهم کرد و گفت:برو ساکت را ببند، من میخوام برم اصفهان دیدنخاتون، تو هم بیای بد نیست، حداقل تا نتیجه ی آزمایش با هم باشیم.

- و اگه نخوام با تو باشم؟

لبخند تلخی زد و گفت:تا وقتی صیغه طلاق جاری نشده تو باید با من باشی. حالا هم مثل همیشه حرف گوش کن. برو ساکت را ببند.

رفتم داخل و مشغول بستن ساک لباسهایم شدم. خودم بدم نمی آمد که این روزهایآخر را کنار معین باشم. شاید توی این سفر معین از کاری که میخواست انجامبدهد منصرف شود. با اینکه سعی داشتم با خونسردی ظاهری، موافقت خودم را باتصمیم معین اعلام کنم ولی خدا می دانست که دلم نمیخواست از او جدا بشوم. دوستش داشتم. مرد زندگی ام بود. با اینکه بیست و شش سال با هم فاصله سنیداشتیم و یک دنیا تضاد بینمان بود، با اینکه بدبختی و محدودیتهایش دست وپایم را بسته بود، ولی باز هم بهش علاقه داشتم. به زندگی و خانه ام دلبسته بودم. دل کندن از این همه وابستگی خیلی سخت بود . خیلی سخت.

ساک لباسم را برداشتم و از اتاق خارج شدم. معین هم مقداری میوه و آذوقهبرای بین راه برداشت و با هم به طرف اصفهان حرکت کردیم.بین راه سکوتحکمفرما بود. با قرص مسکنی که خورده بودم کم کم خواب چشمانم را رگفت و بهخواب رفتم.

نزدیک غروب بود که رسیدیم اصفهان. خانه ی ناصر پسر خاتون در یکی از محلههای قدیمی اصفهان بود. ناصر و همسرش با مهمان نوازی از ما استقبال کردند. خاتون در بستر بیماری افتادهبود و نسبت به چند روز گذشته، ضعیفتر شده بود. به شدت رنگ پریده و لاغر بود. با دیدن من و معین ،زد زیر گریه و با هر دویما روبوسی کرد و گفت:خیلی خوشحالم که قبل از رفتنم می بینمتون.

معین با ناراحتی گفت:نگو خاتون، تو باید برای من بمونی، من روزهای سختی رادر پیش دارم. و بعد نگاه پر از اشکش را به چهره ی من دوخت و گفت:مگه نهصحرا؟

بغضم شکست اشکریزان گفتم:نمی دونم.

خاتون با نگرانی گفت: شما دو تا چتون شده، چرا اینقدر افسرده و ناراحتید؟چرا با رمز و اشاره صحبت می کنید؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با خنده تلخی اشکهایم را پاک کردم و گفتم:چیزی نیست خاتون،نگران حال شما هستیم.

خاتون خندید و گفت:من آفتاب لب بومم، معین برای من از ناصر عزیزتره،میدونمبرای تو هم عزیزه ولی بعد از من تو باید جای من را براش پر کنی. بهم قولمیدی مواظب معین و آیدین باشی.

چه جوابی می تونستم به خاتون بدهم وقتی که خود من زودتر از او معین را ترکمیکردم؟از پشت پرده اشک به معین خیره شدم. معین زهرخنده ای کرد و خطاب بهخاتون گفت:دستت درد نکنه خاتون، حالا دیگه منو میسپری دست صحرا و میری، منتو رو میخوام، خاتون خودم را، صحرا به این کوچکی و ضعیفی چطور میتونه ازمن و آیدین مراقبت کنه؟

خاتون گفت:میتونه مادر،اگه بخواد میتونه.

تحملم به سر رسید. از اتاق خارج شدم و به بیرون از خانه رفتم. به اتومبیلمعین تکیه دادم با صدای نسبتا بلندی گریه کردم. چند دقیقه بعد معین همبیروم آمد. کنارم ایستاد . گفتم:تو نگران همه هستی جز من. منی که به قولخودت همه ی زندگیت بودم. همه ی عمر و هستی تو.

با مشت کوباند روی سقف اتومبیل و گفت: هستم، به خدا هستم. ولی صحرا راه مادیگه از هم جداست. یعنی از اول هم نباید با هم همراه می شدیم. پس چه بهترخیلی زود راهمون را از هم جدا کنیم.

سوار شد. با تحکم از من خواست سوار بشوم.به ناچار کنارش نشستم. در سکوت بهطرف هتل حرکت کرد. وقتی در اتاق مورد نظر مستقر شدیم،معین سفارش شام داد. در مدت کوتاهی غذا حاضر شد. توسط پیشخدمت میز چیده شد. معین سر میز نشست. نگاهی را به چهره من که مقابلش روی مبل نشسته بودم انداخت و گفت:صبح حالتبهم خورده ناهار هم که نخوردی، لااقل بیا شامکت را بخور.

- نمیخورم،میل ندارم.

- باید بخوری،چون من میگم.

- تو حق نداری به من امر و نهی کنی.

- پاشو خانم، لج نکن. من به خاطر خودت میگم،رنگت بدجوری پریده. من تحمل دیدن این وضع تو را ندارم.

از سر جاش برخاست آمد مقابلم ایستاد. دستم را گرفت و با لبخند کمرنگیگفت:عروسک من که اینقدر لجباز نبوده، میدونم این اواخر خیلی بهت سختگذشته، حالا هم من تو را تو عمل انجام شده قرار دادم،ولی با غذا نخوردن وخودخوری چیزی درست نمیشه. پاشو خانم بیا شامت را بخور تا من یه چیزی بخورم.

با بغض حرف میزد. از من کلافه تر بود. دلم به حالش سوخت. از روی مبلبرخاستم ، با هم به طرف میز شام رفتیم. معین مقابلم نشست یک تکه کباب بهچنگال زد و مقابل دهانم گرفت. با خنده گفت: موافقی شامت را امشب من بدم.

تنها سرم را تکان دادم. معین با لبخند مشغول غذا دادن به من شد. تقریباتمام غذایی که داخل دیس بود را خوردم. بعد هم خودش با بی میلی ،مقدار کمیاز غذایش را خورد.بعد به ظاهر خودش را با تماشای تلویزیون سرگرم کرد. بهاتاق خواب رفتم. لباسم را عوض کردم. چراغ را خاموش کردم و روی کاناپه امکه درست مقابل پنجره ی اتاق دراز کشیدم. به منظره ی زیبای سی و سه پل خیرهشدم که با چراغهای رنگی و انعکاس نور آن چراغهای داخل آب زیبایی خاصی پیداکرده بود. ساعتی گذشت. انگار معین قصد نداشت بخوابد، چون هنوز هم صدایتلویزیون می امد. یاد کاری که میخواست بکند افتادم. چه راحت با هم ازدواجکردیم و حالا چه راحت داشتیم از هم جدا می شدیم. بی هیچ درگیری و دردسری. چرا نباید به این عملش اعتراض میکردم؟مگر من از زندگی اش حقی نداشتم؟ مگرمن مثل همه ی زنها، حق نداشتم به شوهرم اعتراض کنم و بگویم دوستشدارم،زندگی ام را،خانه ام را دوست دارم و نمیخوام از آنها جدا بشوم؟برایاولین بار بود که آرزو کردم ای کاش از معین بچه داشتم.

باز بغض در گلوم لانه کرد. خیلی زود با یک تلنگر شکست و اشک پهنای صورتم را گرفت. با صدای بلند گریستم.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]کمی بعد در اتاق باز شدو معین وارد اتاق شد. مقابلم رویزمین زانو زد و با ناراحتی گفت:باز که داری گریه میکنی. بس کن صحرا،مندارم خرد میشم؛باور کن تحمل دیدن این حال و وضع تو را ندارم.

- داری، به خدا داری،چرا می خوای طلاقم بدی؟مگه من بهت بد کردم؟مگه حرفترا گوش ندادم؟بی انصاف من که همه چیز را تحمل کردم ، به خدا حقم نیست . اخه لعنتی دوستت دارم.

با دستانی لرزان اشکهایم را پاک کرد و با لحنی ملتمس گفت: چند بار بگم کهباور کنی و بفهمی که چاره ای جز اینکار ندارم. تو این یک هفته که تنهابودم به خیلی چیزها فکر کردم. به تو که در این مدت یک ساله خیلی بهت سختگذشت. من خیلی محدودت کردم،مجبورت کردم به میل من زندگی کنی. آیدین همخیلی آزارت داد.همون شب خیلی باهاش حرف زدم. همه چیز را بهم گفت،مخصوصاماجرای افتادنت در استخر را.می دونم در این یکسال و اندی خیلی توسط من وآیدین شکنجه شدی. هر چند خود آیدین هم این وسط خیلی عذاب کشید. حالا میفهمم چرا با ازدواج با ثمین مخالفت میکرد. دائم در مورد رفتارم با تو بهمگوشزد میکرد. آیدین خیلی دوستت داره، شاید هم بیشتر از من و این از شانسبد ما دو نفره که هر دو به تو علاقه مند شدیم. می دونی صحرا از خودم خجالتمیکشم که باعث رنجش و عذاب روحی آیدین شدم...

گریه مهلت حرف زدن را از او گرفت. سرش را به لبه ی کاناپه چسباند و باصدای بلند گریست. کمی که گذشت سرش را بالا گرفت و با خنده ای ساختگی گفت: اصلا بیا فراموش کنیم چه اتفاقی افتاده. قراره تا چند روز دیگه بیشتر مالهم نباشیم. موافقی؟

با لبخند تلخی گفتم: اگه تو فراموش میکنی،آره.

خندید و گفت: سعی میکنم ، به شرطی که تو هم قول بدی این چند روز آخر را که با هم هستیم از گریه و ناراحتی خبری نباشه.

باز گریه ام آغاز شد و گفتم: قول میدم.

با نوک انگشت اشکهایم را پاک کرد و گفت:نشد، به همین زودی داری میزنی زیر قولت عروسکم.

آن چند روزی که اصفهان بودیم،معین همه سعی اش بر این بود که به من خوشبگذرد،تا کمتر به مسئله جداییمان فکر کنم ولی از این موضوع غافل بود کهدارد با مهربانی و دلسوزی بیش از اندازه اش ،من را به خودش وابسته میکند. جدایی برای من میشد یک غده سرطانی و من را از پا در می آورد.

 

******

غروب روز سه شنبه برگشتیم تهران. همان موقع معین من را گذاشت در خانه ورفت دنبال جواب آزمایش. با این عملش به من فهماند که هنوز بر تصمیم خوداستوار است. شب وقتی برگشت خانه،ساعت یک بود. باز هم به اتاق کارش رفت. ازچراغ روشن اتاق فهمیدم او هم مثل من تا صبح بیدار می ماند. می دانستم آنشب اخرین شبی است که در خانه ی معین به سر خواهم برد. چه شب تلخ و طولانیبود. تا صبح در اتاق قدم زدم و گریه کردم. لعنت به این خورشید! کی طلوعمیکند تا من از این سردرگمی و حس غریبی رهایی یابم.

محبوبه هنوز از مرخصی برنگشته بود. ولی آیدین از خانه ی دوستش آمده بود ودر سوئیتش بود. قبل از همه از اتاق خارج شدم و سرگرم اماده کردن صبحانهشدم. میز صبحانه را چیدم و پشت میز نشستم. منتظر معین ماندم، که سرم رویمیز افتاد و به خواب رفتم.

با صدای معین چشم باز کردم:صحرا خانم چرا اینجا خوابیدی؟

سرم را بلند کردم با لبخند تلخی سلام دادم. معین با مهربانی جوابم را داد و گفت:تو دیشب مثل من نخوابیدی؟

- نه هر چه کردم خوابم نبرد.

پشت میز نشست و با ملایمت گفت: از امشب دیگه راحت میخوابی بی هیچ مزاحمتی و دلشوره ای.

- معین؟

- جان معین

- نمیخوای تصمیمت را عوض کنی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- نه صحرا، ما باید از هم جدا بشیم،دیگه چیزی نگو،ما قبلا حرفهامون را با هم زدیم.

با گریه گفتم: ولی تو اصلا نظر من را نخواستی،من هم حق دارم برای زندگی ام تصمیم بگیرم.

- میدونم عزیزم ولی این بار هم مثل دفعات قبل بگو چشم و برای همیشه خلاص شو.

- نمیخوام خلاص شم،من میخوام بمونم و باهات زندگی کنم.

- کافیه صحرا،تو دیگه نمیتونی تو این خانه بمونی،باید بری دنبال زندگیت.

- بایدی در کار نیست،اینجا خونه ی من هم هست.

سرش را به طرفین تکان داد با بیرحمی گفت:نه دیگه نیست.

با فریاد گفتم:تو حق نداری منو از خانه ات بیرون کنی،حق نداری رهام کنی،بی انصاف مگه من چند سالمه که میخوای ولم کنی.

هیچی نگفت. فقط با خونسردی ناباورانه ای نگاهم کرد که باعث عصبانیت بیشترمشد و گفتم:تو همه چیزم را ازم گرفتی. غرورم را،عزت نفسم را،اعتماد به نفسمرا...حالا داری رهام میکنی به چه حقی؟

- رهات نمیکنم هر جا که باشی تأمینت میکنم.

با مشت کوباندم روی میز و گفتم:من پول نمیخوام،غرورم را میخوام.بفهم معین من تو رو و زندگی ام را میخوام،نمیخوام تنها باشم.

با زهرخندی گفت:تنها نمیشی،آیدین هست.

گلدان روی میز را برداشتم و پرت کردم به سمت ویترین آینه ای مقابلم و بافریادی باور نکردنی گفتم:تو حق نداری من را به آیدین پاس بدی. بی غیرت منزنتم...

با صدای شکستن گلدان شیشه ای و ویترین و بدتر از همه فریاد دلخراشمن،آیدین سراسیمه از پله ها امد پایین. با فاصله ی کمی از میز ایستاد وگفت:چی شده بابا؟اینجا چه خبره؟

معین با رنگی پریده من را نگاه کرد و خیلی آهسته گفت: چیزی نیست،من کمی صحرا را ناراحت کردم.

از مقابلش برخاستم و به طرف اتاق خواب دویدم. به سرعت آماده شدم و از اتاقخارج شدم.با قدمهای لرزان و صورتی پر از اشک مقابل معین ایستادم و با گریهای سوزناک گفتم: چرا معطلی بریم. دیگه الان وقت محضرت میگذره و باز بایدیک روز دیگه منو تحمل کنی.

با گامهایی بلند و کمی سست از سالن خارج شدم و به طرف پارکینگ رفتم. معینهم در سکوت همراهی ام کرد. یک ساعت بعد درست رأس ساعت ده،جلوی همانذفترخانه ای بودیم که با هم ازدواج کرده بودیم. هنوز هم باورم نمیشد . انگار خواب بودم و داشتم کابوس وحشتناکی را می دیدم. فایده ای نداشت. اینجا آخر خط بود. چقدر التماس کردم،چقدر تحمل،چقدر پایمال شدن غرور وشخصیت ."بس کن دیگه صحرا،دیگه التماس کافیه،دیگه تحمل کافیه ،خودت را ازقید و بند ساخختگی رها کن..."

جلوی دفترداری که عقدمان کرده بود نشستیم. شاهدان طلاقمان آقای گودرزی ویکی از دوستان معین بودند که چند باری در پیست اسب سواری دیده بودمش. صیغهطلاق جاری شد. تازه فهمیدم خواب نیستم و هر چه می بینم واقعیت دارد. معینسعی میکرد نگاهم نکند. من مثل یک گناهکار سرم را به زیر انداخته بودم وناباورانه در دفتری که مقابلم بود امضا میزدم. چند دقیهق ای طول کشید تاکار تمام شد. همراه معین از دفترخانه خارج شدیم.معین کنارم ایستاد و خیلیآهسته گفت:سوار شو می رسونمت خونه ی مادرت.

انگار هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود. من همان صحرای مطیع و حرف گوش کن معینبودم. کنارش سوار اتومبیل شدم. در سکوت سنگینی به طرف خانه ی مادر حرکتکرد. نیم ساعت بعد جلوی ساختمان بودیم. وقتی توقف کرد،خواستم به سرعتپیاده شوم که معین خیلی سریع گفت:صبر کن صحرا.

نگاهش کردم . یک پاکت از کیفش خارج کرد و گذاشت روی پایم و گفت: من بابتهمه چیز متاسفم،امیدوارم بعد از این طعم واقعی خوشبختی را بچشی.

پاکت را برداشتم. مقابلش گرفتم و با بغضی آشکار در صدایم گفتم: این چیه؟

لبخند تلخی زد و گفت:یه چک سفید امضاست ،هر چقدر خواستی می تونی بابتمهریه ات از حساب بانکیم برداری، وسایلت را هم میدم آیدین برات بیاره.

بغضم شکست و با گریه گفتم: یه روز اومدی خونه ی مادرم منو به قیمت یهآپارتمان خریدی،حالا داری خودم را به خودم پس می دهی،میترسی عروسکت گرسنهبمونه یا اینکه لخت و آواره بشه. نه دیگه به هیچ قیمتی محتاج تو و امثالتو نمیشم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بی اینکه پاکت را باز کنم پاره اش کردم. تکه هاش را ریختم توی خیابانپیاده شدم. با قدمهای سریع به داخل محوطه ی ساختمان رفتم. وقتی مادر در رابه روم باز کرد، بی اینکه حرفی بزنم از کنارش گذشتم. وارد اتاقم شدم و دررا از پشت قفل کردم. روی تخت ولو شدم و با تمام توانم گریستم. کمی بعدصدای مادر از پشت در امد.

- صحرا مادر چی شده؟در را باز کن ببینم چه بلایی سرم اومده.

تقریبا فریاد گونه گفتم: دست از سرم بردار،برو از همان احمقی که منو بهش فروختی بپرس.

- تو چی میگی صحرا،با معین حرفت شده؟

کاش با هم حرفمان شده بود، یا اینکه به قصد قهر امده بودم.بیچاره مادر خبرنداشت معین دخترش را طلاق داده است،از خانه اش بیرون کرده است. مادر وقتیدید جواب نمیدهم ساکت شد. من را با یک دنیا غم و سرشکستگی تنها گذاشت. مثلهمه روزهای گذشته تا شب فقط گریه کردم و به شوکی که به من وارد شده بودفکر میکردم.آخرهای شب بود که مادر دوباره پشت در آمد و چند بار عاجزانهصدایم زد. من هم چون به دلداری یکی احتیاج داشتم،برخاستم و در اتاق را بازکردم. از چهره ی سرخ و چشمان پف آلود مادر فهمیدم که همه چیز را فهمیدهاست. مطمئن بودم با معین بوسیله تلفن صحبت کرده است. مادر وارد اتاق شد،دررا بست و با گریه گفت:چرا صحرا...

اجازه ندادم حرفش را بزند. خودم را در اغوش امنش انداختم و با صدای بلندگفتم:هیچی نگو مادر،وقتی دخترت را خیلی مفت می فروشی،منتظر باش که یه روزیبی مقدمه برش گردونن. خودمم نمی دونم چرا باهام ازدواج کرد و حالا چراطلاقم داد. بهر حال همه چیز تموم شد. خودتون را ناراحت نکنید،من تحملمزیاده...

مادر با گریه به سر و صورتم بوسه میزد و سعی میکرد با نوازشها و کلامش بهمن دلداری بدهد. آن شب با کمک چند مسکن و دلداریهای مادر به خواب رفتم ولیتا صبح در عالم خواب با معین و آیدین در حال جنگ و جدل بودم.

یک هفته ای می گذشت و من هنوز جریان طلاق و جدایی ام از معین را هضم نکردهبودم. تا وقتی بیدار بودم،فقط گریه میکردم و ناله میزدم. وقتی هم که باکمک قرص و مسکن میخوابیدم همه اش کابوس میدیدم.یک روز صبح مادر بیدارم کردو گفت:پاشو صحرا جان مهمان داری.

نشستم و چنگی میان موهای آشفته ام انداختم و گفتم:کیه؟

- آیدین پسر معین

با بی حوصلگی گفتم:برو بهش بگو بره گمشه،حوصله اش را ندارم.

- خیلی بهش گفتم حال تو مساعد نیست ولی قبول نکرد گفت باید حتما تو را ببینه.

- لعنتی اینجا هم دست از سرم برنمیداره،بگو بیاد تو اتاق.

مادر از اتاق خارج شد. چند لحظه بعد آیدین با دو تا چمدان بزرگ وارد اتاقشد. چهره اش گرفته و ناراحت بود. چمدانها را گوش ای از اتاق گذذاشت. رویتخت کنارم نشست و گفت: من نمیدونم چی بگم،تازه دیشب بابا گفت از هم جداشدید،صحرا خیلی متاسفم، باور کن دارم دیوونه میشم.

پوزخندی زدم و گفتم:چرا تاسف،بالاخره کاری را که میخواستی کردی،ناراحت منهم نباش، دیگه به قول تو یک کالای مشترک نیستم،دیگه آشغال خود فروشنیستم،دیگه کسی عروسک صدام نمیزنه. میببینی خیلی راحت شدم،پس تاسف نخور.

آیدین با ناراحتی گفت:باور کن خیلی به بابا گفتم اشتباه کرده. حالا هم اومدم برت گردونم خونه.

با خنده ی بلندی گفتم: پس ان چمدانها چیه؟اگه میخوای من برگردم اونجا،برای چی اوردیشون؟

- بابا گفت تو دیگه بر نمیگردی. مجبورم کرد وسایلت را بیارم.برگرد خونهصحرا،ان خونه بدون تو تبدیل شده به یه جهنم واقعی. من اشتباه کردمصحرا،دیگه هیچ نظری بهت ندارم. برگرد سر خونه و زندگیت.

با زهرخندی گفتم:جالب شد،پدر و پسر چقدر در حق من مهربونی میکنید. تو منوپاس میدی به معین،معین هم منو پاس میده به تو. به میل کدومتون برقصم؟

آیدین با بغض گفت:لعنت به من که باعث این وضع شدم. اون شب من حال خوشینداشتم. توی ان اپارتمان لعنتی حشیش کشیده بودم و از حال خودم خارجبودم؛باور کن رفتار ان شبم از اراده ام خارج بود...

چطور می توانست بعد از آن فضاحتی که ان شب به بار اورده بود،ایتقدر راحتمقابلم بنشیند و صحبت کند. تازه داشت رفتار زشتش را توجیه میکرد. کلافهشدم.به میان کلامش پریدم و گفتم:کافیه آیدین،میشه بری و دیگه هیچ وقت هماینجا نیای؟

- داری بیرونم میکنی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با زهرخندی گفتم:آره از خونه ی خودم بیرونت میکنم. همان طور که پدرت بابیرحمی تمام منو از خونه خودش بیرون کرد. تو خطا کردی،من را جای تو محاکمهکرد و پای چوبه دار فرستاد. برو آیدین و فراموش کن یه احمقی به اسم صحرابوده که مدتی وسیله ی تفریح تو و بابات شده.

آیدین سرخ شد . با ناراحتی از مقابلم برخاست. در سکوت عجیبی از اتاق خارجشد. رفتم سراغ چمدانهایی که آیدین با خودش آورده بود. اولین چمدان را کهباز کردم،توش پر بود از لباسهایم. چندان بعدی عروسکی بود که معین بهم هدیهکرده بود. با جعبه ی وسایل آرایشم،جعبه ی جواهراتم و تعدادی از کیف وکفشهایم. ته چمدان یک پاکت بود.پاکت سفید رنگ را باز کردم،سند آپارتمان وسند موبایلم هم داخلش بود،با دفترچه ی حساب بانکی ام که مبلغ قابل توجهیدر ان درج شده بود. عروسکم را برداشتم. بغلش کردم. جلوی آینه نشستم. درمیان گریه به صورت عروسک خیره شدم و گفتم:دیدی عروسک،چطور تو رو هم مثل منبیرون کردند.

به تصویر خودم خیره شدم و گفتم:حالا میخوای چکار کنی؟تا کی میخوای ماتمبگیری؟مگه به صبا و سهراب قول ندادی همه چیز را برای آسایش اونا فراهمکنی؟اینجوری میخوای به قولت عمل کنی؟پاشو خانم باید به معین و پسر احمقشثابت کنی که میتونی گلیم خودت و خانواده ات را از آب بیرون بکشی؛مثل قدیمادیگه به کسی محتاج نیستی.

بلند شدم . از اتاق خارج شدم. مادر در حال درست کردن ناهار بود. صبا وسهراب رفته بودند مدرسه. رفتم داخل آشپزخانه.پشت میز نشستم. مادر لبخند بهلب مقابلم نشست و گفت:چه عجب از ان اتاق اومدی بیرون؟

- مامان باید از اینجا برویم،من به پول این خونه احتیاج دارم.

مادر با ناراحتی گفت:میخوای چکار کنی؟

- خونه را می فروشم و با پولش یکجا را رهن میکنیم. بعد با پول باقی مانده یک مغازه میگیرم و مشغول به کار میشم.

مادر لحظاتی در سکوت نگاهم کرد. بعد با صدای لرزان و بغض دار گفت: من باعثبدبختی تو شدم،فکر میکردم اگه یک سقف بالای سرمون باشه، با پولی که هر ماهمعین بهمون میده می تونیم راحت و بی دردسر زندگی کنیم،ولی اشتباه کردم. ماراحت شدیم،اما تو افتادی تو یه جهنم. حالا هم مثل سگ پشیمونم. هر کاری کهخودت صلاح میدونی انجام بده. حاضرم دوباره برگردیم توی همون خونه ی قدیمی،اما تو اینقدر ناراحت نباشی.

با دستانی لرزان اشکهایش را پاک کردم و گفتم: خودتون را ناراحتنکنید،اتفاقیه که افتاده هیچ کاریش هم نمیشه کرد؛ به جهنم،فکر می کنم همونصحرای قبل هستم، دوباره همه چیز را درست میکنم،حتی بهتر از حالا. فقط شماکمی تحمل داشته باشید،ممکنه یه مدت کوتاهی بهتان سخت بگذره.

همان روز عصر با مادر به چند آژانس مسکن سر زدیم و اپارتمان را بریا فروشگذاشتیم. در مدت کوتاهی آپارتمان به فروش رسید. در منطقه ی دیگری از تهرانیک خانه ی ویلایی سه خوابه رهن کردیم. با کمک یک موسسه باربری،وسایل را بهخانه جدید منتقل کردیم. بعد از جابه جایی خانه و مدرسه ی صبا و سهراب، باباقیمانده پول خانه ، توی یکی از پاساژهای معروف تهران ،یک مزون لباس عروسراه انداختم و سرگرم کار شدم. گاهی هم مادر کمک حالم بود. در عرض دو ماههمه چیز عوض شد. در این مدت سرگرم عوض کردن خانه و پیدا کردن محل کار بودمکمتر به معین و گذشته کوتاهی که با او داشتم فکر میکردم. هر چند گاهی ازشبها که دچار کم خوابی و سر درد میشدم،موج خاطرات تلخ و شیرین گذشته بهسراغم می امد. دریای آرام قلبم را طوفانی میکرد و حالت بدی در من پدیدارمیشد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER][align=CENTER]قسمتـــــــــ 15

 

 

[/align]چند روزی سرگرم اماده کردن دکور مزون بودم. گاهی به بازارمیرفتم و اجناس مورد نظر فروشگاه را فراهم میکردم. چند روزی هم بود کهسردرد و سرگیجه ای مزاحم و گاهی اوقات هم حالت تهوع عجیبی به سراغم می امدو آزارم میداد،که از نظر مادر،در شرایط بد عصبی و استرسی که من به سرمیبردم ،عادی بود. یک روز بر اثر ضعف و تهوع شدید ،کارم به دکتر کشید. دکتر برای پیدا کردن علت بیماریم یک سری آزمایش تجویز کرد.

وقتی جواب آزمایش را گرفتم،همراه مادر به دکتر مراجعه کردم. دکتر بامطالعه ی برگه ی آزمایش ها لبخند کمرنگی زد و گفت:تبریک میگم،عزیزم توداری مادر میشی.

دنیا دور سرم چرخید،انگار اشتباه می شنیدم. با ناباوری به دهان دکتر خیره شدم و گفتم:شما چی گفتید؟

دکتر دوباره لبخند زد و گفت:هیچی عزیزم،تو دو ماهه حامله هستی. چرا تعجبکردی؟مگه بچه نمیخوای؟یعنی تو متوجه نشدی دو ماهه که سیکل عادت ماهانهنداشتی؟

در جواب دکتر فقط اشک ریختم. مادر هم مثل من شوکه شده بود،با بیحالی گفت: دکتر،صحرا دو ماه پیش از شوهرش جدا شده،بعدش هم گاهی اوقات دو ماه یکبارعادت ماهانه میشه. حالا ما با این بچه چه کار کنیم؟

در میان گریه گفتم: غیر ممکنه دکتر، من قبل از جدایی تست عدم بارداریدادم. دکتر در خونسردی کامل گفت: زیاد هم غیرعادی نیست،شاید بعد از دادنتست، باردار شدی.

یاد ان چند روزی که با معین اصفهان بودم،افتادم. داشتم دیوانه می شدم. درجواب دکتر با شرم زیادی سکوت کردم. دکتر مشغول نوشتن نسخه شد. کمی که گذشتبا ناله گفتم: حالا باید چه کار کنم؟

خانم دکتر خندید و گفت: هیچی،مثل یه مامان خوب منتظر میشینی تا بچه ات بهدنیا بیاد،همین. در ضمن باشد همسر سابقت را هم از این موضوع مطلع کنی. شاید همین بچه باعث بشه تا دوباره با هم آشتی کنید.

با زهرخندی گفتم:غیر ممکنه،ما دیگه هیچ وقت به هم رجوع نمیکنیم.

وقتی از مطب دکتر خارج شدیم،مادر یک تاکسی دربست گرفت. من تا رسیدن بهخانه فقط گریه کردم. وقتی وارد خانه شدم،از ضعف زیاد روی کاناپه ولو شدم. مادر کنارم نشست و گفت:صحرا،موضوع را جدی بگیر،باید معین را درجریانبگذاری.

با فریاد گفتم:نه،معین نباید چیزی بفهمه.

مادر کلافه شد و گفت:بچه نشو صحرا،معین پدر بچه توست. باید بدونه داره پدر میشه.

با گریه گفتم: مامان مثل اینکه فراموش کردی معین بخاطر آیدین منو طلاقداد. فکر میکنی بفهمه چیکار میکنه؟یا میگه برو سقطش کن یا منتظر میشینهبچه به دنیا بیاد اون وقت بچه را ازم میگیره و میگه برو به سلامت.

مادر با ناراحتی نگاهم کرد و با لحن تندی گفت: تو زده به سرت؟نکنه میخوای این بچه را نگه داری؟

سرم را گرفتم بین دستهایم و با گریه گفتم:نمی دونم،به خدا نمی دونم،راحتم بذارید.

مادر از مقابلم برخاست و به آشپزخانه رفت ،در حالیکه خوب فهمیده بود مندلم میخواهد بچه ام را حفظ کنم و اصلا قصد ندارم او را از خودم جدا کنم وبه کسی بدهم،حتی به معین که پدرش محسوب می شد.

 

 

*******[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]از روزی که فهمیده بودم به زودی صاحب فرزند می شوم،امیدم به آینده چندبرابر شده بود. با انرژی بیشتری کار میکردم،به طوری که در مدت کوتاهی کاردکور مزون به پایان رسید. با کمک دو فروشنده ،مزون را افتتاح کردیم.باوجود ان مدل های زیبای لباس عروس و نامزدی،خیلی زود مزون شلوغ شد ومشتریهای زیادی پیدا کردم. این بار شانس با من یار بود. شبها در خانه ازروی ژورنالهای خارجی طرح بر می داشتم،بعد سرگرم می شدم،هم کمتر در خاطراتگذشته غرق می شدم و هم از نظر اقتصادی به خودم کمک میکردم و کمتر به بیرونسفارش دوخت لباس میدادم.

صبا هم کم کم در کنارم ،کار برش و دوخت لباس را یاد گرفت و در زمانهایی کهبیکار بود و درس نداشت،کمکم میکرد. مادر هم در مواقع بیکاری کار سنگدوزی،مروارید دوزی روی لباسهایم را انجام میداد، سعی داشت کمک حالم باشد.

هر ماه که میگذشت ظاهرم به طرز محسوسی عوض میشد.حالا دیگر با هر تکانضعیفی که در بطنم احساس میکردم،تمام دنیا به رویم لبخند میزد و با انرژیچند برابری سرگرم کار می شدم. مادر که فهمیده بود وابستگی عجیبی به اینجنین پیدا کرده ام،حرفی از معین و خبردار کردن او به میان نمیآورد. سعیمیکرد با محبتهای مادرانه و توجه بیش از اندازه اش به وضع خوراک و تغذیهام،این دوران حساس را به سلامت بگذرانم تا صاحب بچه ای سالم و تندرست بشوم.

ماه اخر بارداری ام شروع شده بود. دکتر سفارش کرده بود که استراحت بیشتریکنم. از طرفی همه کارهای مزون هم بیشتر شده بود. هر ماه کلی سفارش از طرفمشتریها دریافت میکردم. به این نتیجه رسیدم از یک خیاط ماهر برای کم کردنبار سنگین کارم استفاده کنم. به یک روزنامه آگهی دادم. در مدت کوتاهیتعداد زیادی برای کار به مزون مراجعه کردند، ولی کار هیچ کدام از انها راپسند نکردم. دو روز از دادن آگهی می گذشت. غروب بود و داشتم برای یکی ازمشتریها در مورد لباس مورد نظرش توضیح می دادم که در مزون باز شد. شخصیداخل شد، به عقب برگشتم. با دیدن مینا،از هیجان زیاد جیغ بلندی کشیدم و بهطرفش دویدم. مینا هم که از دیدن من تعجب کرده بود،سخت من را در آغوش فشردو با خنده و بغض گفت: صحرا تو اینجا چه کار میکنی؟بی معرفت یک دفعه کجاغیبت زد؟

در جوابش فقط خندیدم. من را کمی عقب کشاند و با تعجب ظاهرم را برانداز کرد و گفت: داری مامان میشی؟!

با خنده سرم را تکان دادم. مینا گفت: چه جالب ،حالا باباش کی هست؟

- یک آدم بی معرفت مثل خودم،برو تو دفتر،مشتری را که راه انداختم میام جواب تمام سوالات چرتت را می دهم.

مینا با خنده رفت داخل دفتر. بعد از اینکه کارم تمام شد رفتم داخل دفترکوچک فروشگاه. از خانم الماسی فروشنده ی فروشگاه خواستم برایمان چایبیاورد. بعد رو به مینا کردم و گفتم: خوب خانم اینجا چه کار میکنی؟

مینا اشاره ای به روزنامه ای که توی دستش بود کرد و گفت: دنبال کار میگشتم که چشمم خورد به آگهی مزون شما،راستی تو اینجا با این حال و وضع چهکار میکنی؟ مگه توی آن شرکت مهندسی کار نمیکردی؟

با لبخند تلخی گفتم:نه،ازدواج کردم،شوهرم اجازه نداد برم سرکار، یه سالبعد هم از هم جدا شدیم. این مزون را راه انداختم. می بینی که حالا همسرگرم کارم.

مینا با ناراحتی گفت:چرا از شوهرت جدا شدی؟

شانه هام را بالا انداختم و گفتم:هیچی، دلش را زده بودم،دیگه دوستم نداشت.

- خوب چرا ازش بچه دار شدی؟

- تا دو ماه بعد از طلاق نمی دونستم حامله ام، جالبه نه؟

مینا با اخم گفت: تو چه راحت از این موضوع حرف میزنی،حالا شوهرت میدونه که حامله ای؟

- نه،یعنی بعد از طلاق اصلا ندیدمش.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]مینا نگاهی به اطراف انداخت و گفت: اینجا را با کدام پول راه انداختی؟

- از صدقه سری بابای بچه ام. ولش کن تو چرا از پیش اکرمی اومدی بیرون؟

مینا با ناراحتی بیشتری گفت: دو ماه پیش کار اقامتش درست شد،رفت کانادا. می دونی که اونجا به کار عملی و هنری خیلی احتیاج دارند،من هم بیکار شدم. حالا خانم خوشگله،به یه کارگر ساده نیاز نداری؟

خندیدم و به شوخی گفتم:چرا،ولی من به یه خیاط ماهر مثل خودم احتیاج دارم.

مینا با اخم گفت: دست شما درد نکنه،یعنی من هنرم کمتر از توئه؟

- نه عزیزم، شما خیلی هم از من هنرمندتری،از همین لحظه استخدامی،کافیه؟

مینا خندید و جلو امد صورتم را بوسید و گفت:نمی دونی صحرا چقدر خوشحالمبرای تو کار میکنم. نمی دونی توی این دو ماه چقدر دنبال یک جای خوب برایکار میگشتم.

همان روز مینا کارش را شروع کرد. بار روی شانه ام کمی سبک شد. حالا وقتبیشتری برای استراحت داشتم. اوایل مهر ماه بود. درد کمرم بیشتر شده بود. به نظر پزشک معالجم در یک هفته ی آینده باید بچه ام به دنیا می امد. همینطور هم شد. درست غروب روز پنجشنبه،درد شدیدی تمام وجودم را در برگرفت.با کمک مادر و صبا به بیمارستانی که پزشک معالج خودم در ان سرگرم کاربود مراجعه کردم. دکتر کیانفر از همه ی زندگی من با خبر بود. می دانست ازنظر روحی در شرایط بدی به سر می برم و همسرم کنارم نیست. برای همین ،خیلیمراقب احوالم بود. آن قدر دردم شدید بود که به زمین و زمان ناسزا میگفتم وگریه میکردم.در بخش زایمان به هر زنی که با شکم برجسته برخورد میکردم فحشمی دادم. توی دلم به معین که در این لحظات حساس و پر التهاب تنهایم گذاشتهبود لعنت می فرستادم.

بالاخره با طلوع آفتاب روز جمعه،با کلی سلام و صلوات دخترم به دنیا آمد. آنقدر درد کشیده بودم که از نظر جسمی و روحی در اوضاع بدی به سر می بردم. وقتی پرستار،بچه را نزدیکم گرفت،صورتم را ازش برگرداندم و با گریه گفتم:ازاینجا ببرش نمیخوام ببینمش.

پرستار با صدای بلند گفت:یعنی چی خانم؟اگه نمیخواستیش برای چی حامله شدی؟

با گریه شدیدی گفتم:خواهش میکنم خانم از اینجا ببرش،حالم ازش بهم میخوره.

دکتر با سر به پرستار اشاره کرد. پرستار با اخم و ناراحتی بچه را تویپارچه ای پیچاند و از اتاق خارج شد. نیم ساعت بعد به داخل بخش منتقل شدم. مادر و صبا به دیدنم امدند،حالا که انقدر درد کشیده بودم،قدر محبتهایمادرم را می دانستم.محبتها و نوازش های مادرم کمی روحیه ی خرابم را بهترکرد،ولی هنوز دلم نمیخواست بچه ای که این همه برای به دنیا اوردنش دردکشیده بودم ببینم. احمقانه بود،ولی حالا که بعد از هفت ماه از جدایی ام بامعین می گذشت ،عجیب دلم میخواست معین کنارم باشد. او نبود و چه قدر اینآرزو احمقانه و محال بود...

کمی بعد،باز پرستار بچه به بغل ،وارد اتاق شد. صدای گریه ی ظریف بچه عذابممی داد. پرستار بچه را روی تخت نوزادی که کنارم بود خواباند. خطاب به مادرو صبا گفت: خانم نمیخواد بچه ش را ببینه،شما یه چیزی بهش بگید،بچه گرسنهست ،باید از شیر مادرش تغذیه بشود.

مادر تخت را دور زد و کنارم ایستاد. با التماس و تعجب گفت: صحرا چت شده؟تو که خیلی هلاک این بچه بودی،حالا چرا نمیخوای ببینیش؟!

با گریه گفتم:ازش بدم میاد. ببر بدش به معین،من را راحت کن.

مادر هیچی نگفت. صبا با گریه و التماس گفت: تو رو خدا صحرا ببین چه طوری گریه می کنه؟طفلی گرسنه ست.

- نمی تونم شیرش بدم،تو رو خدا صبا از اینجا ببرش بیرون صدای گریه ش عذابم میده.

مادر با عصبانیت از کنارم دور شد،چند لحظه بعد بچه به بغل کنارم ایستاد وگفت: تو غلط کردی که نمی خوای بهش شیر بدهی،اون موقع که فهمیدی حامله ای،گفتم از شرش خلاص شو گفتی نه می خوامش،حالا میگی نمی خوامش.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بعد بچه را جلوی صورتم گرفت و با فریاد گفت: بگیرش باید شیرش بدی وگرنه بهحرفت عمل میکنم و بچه را می برم میدم به معین. میگم دختر من لیاقت خود تورا که نداشت هیچی،لیاقت بچه ات را هم نداره،متوجه شدی؟!

قلبم در سینه لرزید. با خودم گفتم: "نکنه مامان بچه را ببره بده به معین." سرم را بلند کردم و به نوزادی که در دست ما بود نگاه کردم. دیگر گریهنمیکرد. ساکت شده بود و با لذت هر دو دستش را در دهانش کرده بود و میمکید.پوست سفیدی داشت و صورتش پر مو بود. چشمانش درشت و پف آلود بود. نگاهحریصش را به چشمان من دوخته بود. مردمک چشمش درشت و سیاه بود. چشمانششباهت زیادی به چشمان آیدین و معین داشت. مادر که نگاه خیره ی من را بهصورت بچه دید،بچه را نزدیکتر گرفت و گفت: بگیرش صحرا، طفلی داره از گرسنگیدست هاش رو می خوره.

با دستانی لرزان بچه را از بغل مادر گرفتم. در همان تماس اول صورتش را بهگونه ی سمت راستم چسباندم و با گریه گفتم: آخه کوچولوی من تو از این دنیایبیهوده چه میخوای؟

مادر و صبا گریه کنان از اتاق خارج شدند. نفهمیدم چطور سینه به دهان بچهگذاشتم،فقط می دانم شیره ی جانم را که می مکید و مظلومانه نگاهممیکرد،باعث می شد که همه غمهایم را فراموش کنم. گونه ی نرم و تپلش را بانوک انگشت نوازش دادم. با خنده گفتم:صبا و سهراب کم بودند، که تو هم بهشوناضافه شدی شیطونک...

و بعد با گریه گفتم:آخه من چطوری تو رو بدون پدرت بزرگ کنم؟خودم کم درد بی پدری کشیدم؟*******

گرفتن گواهی تولد، بدون در دست داشتن شناسنامه ی معین کاری بس سخت و مشکلبود.کارهای ترخیصم از بیمارستان انجام شده بود، فقط باید گواهی تولد میگرفتیم. بعد از کلی گریه و خواهش و تمنا و کمکهای دکتر کیانفر پزشک معالجمکه جزو هیئت علمی بیمارستان بود،بالاخره گواهی تولد صادر شد. از بیمارستانترخیص شدم. یک هفته بعد،همراه مادر بریا نازنینم شناسنامه گرفتم. اسم "نازنین" را مادر انتخاب کرد. من هم به انتخابش احترام گذاشتم،هر چند کهخودم دلم میخواست اسم "دریا" را که مورد علاقه ی معین بود روی دخترمبگذارم.

نازنین شد همه زندگی ام، و امید دوباره ای به روح و کالبدم دمید. بامراقبتهای دلسوزانه مادر،نازنین خیلی زود جان گرفت. مادر میگفت نازنینشباهت زیادی به دوران کودکی خودم دارد فقط رنگ چشمان نازنین سیاه بود وعجیب به رنگ چشمان آیدین شباهت داشت.

وابستگی شدیدم به نازنین باعث شده بود تا کمتر در محیط کارم حاضر بشوم. بههمین خاطر یک خیاط دیگر،علاوه بر مینا استخام کردم و خودم بیشتر وقتم رابه نازنین اختصاص دادم. با هر گریه اش ،غمگین می شدم و می گریستم و با هرخنده اش شاد می شدم و می خندیدم. امان از زمانی که نازنین بیمار می شد ویا نوبت واکسینه اش می رسید. وقتی تب می کرد یا به سرفه می افتاد،دیوانهمی شدم و تمام تنم از ترس و دل نگرانی می لرزید. مادر می خندید ومیگفت:حالا قدر زحمتهای من را می دونی،یادته همیشه می گفتی تو برای ماکاری نکردی؟حالا بفهم چه قدر بچه بزرگ کردن کار دشواریه.

مادر درست می گفت. حالا معنی واقعی این جمله را می فهمم که بهشت زیر پایمادران است و چه قدر یک مادر برای به ثمر رساندن فرزندش سختی میکشد،مخصوصا وقتی که مرد و پشت پناهی هم نداشته باشد. به قول مادر یک زنسرپرست خانواده ،چند برابر زودتر از زنهای دیگر پیر می شود؛ مخصوصا وقتیبچه هم داشته باشد. انگار ادم با هر بچه ای، یک بار دیگر بزرگ می شود و ...

غروب یک روز سرد زمستانی بود . نازنین سه ماهه شده بود. حالا دیگر زمانبیشتری را در مزون می گذراندم. توی مزون سرگرم لباسی بودم که مینا تلفن بهدست وارد اتاق کارم شد و گفت:صحرا تلفن،مادرته.

گوشی را گرفتم و گفتم:سلام مامان خوبی،نازنین چطوره؟

مادر با خنده گفت: سلام خوبم، دخترت هم خوبه ،فقط از گرسنگی خونه را گذاشته روی سرش.

صدای گریه ی بلند نازنین از پشت گوشی می امد با نارحتی و نگرانی گفتم: الهی فدات بشم مامانی،الان میام خونه.

مادر گفت:زود بیا صحرا،بد جوری گرسنه ست. شیری که دوشیده بودی همه را خورده،زود بیا که بچه م از گرسنگی هلاک شد.

- چشم مامان تا نیم ساعت دیگه می رسم.

- راستی صحرا سر راه برای بچه پوشک ووسایل حمام بگیر. همه ی وسایلش تمام شده.

- باز هم به چشم،فعلا خداحافظ.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]کارم را رها کردم. سریع پالتویم را پوشیدم. مزون را سپردم دست مینا و ازپاساژ خارج شدم. پای پیاده رفتم سمت داروخانه ای که سر میدان بود. هوابسیار سرد بود. باران با شدت زیادی می بارید. دوان دوان خودم را رساندم بهداروخانه. چند بسته پوشک با چند تا شامپو و صابون بچه خریدم و به سرعت ازداروخانه خارج شدم. میدان را دور زدم. کنار پیاده رو در انتظار تاکسیایستادم. خیلی طول کشید تا اتومبیلی از راه برسد؛ به حدی که همه ی تنم ازباران خیس شد. چند دقیقه بعد یک اتومبیل سیاه رنگ کنارم توقف کرد. بیاینکه به راننده نگاه کنم با عجله ای که برای رسیدن به خانه داشتم در عقبرا باز کردم و سوار شدم.در حالی که با لبه آستین آب روی صورتم را پاک میکردم گفتم:ممنون آقا.

اتومبیل به سرعت حرکت کرد. راننده با صدای ملایم گفت:خواهش میکنم،مسیر شما کجاست؟سرم را بالا گرفتم. به آینه مقابل راننده نگاه کردم. راننده معین بود. قلبم در سینه لرزید. با لکنت گفتم:شمایید؟!

معین به عقب برگشت . با لبخند تلخی سلام کرد. به سختی جوابش را دادم. او کفت:مطمئن هستم که می دونستی راننده منم،سوار نمی شدی.

با پوزخند گفتم:شک نکن، حالا هم نگه دار می خوام پیاده شم.

از آینه نگاهم کرد و گفت:فکر کن من یه راننده تاکسی هستم، تو این بارون تاکسی گیرت نمیاد.

توی دلم بارها و بارها به بی فکری خودم ناسزا گفتم. معین اتومبیلش را عوضکرده بود. قبلا یک پاترول سیاه رنگ داشت. حالا سوار یک پژوی مدل بالابود.مجبور بودم تا انتهای خیابان اصلی تحملش کنم.

باز نگاهم کرد و گفت:خیلی ضعیف شدی چرا؟

- کارم زیاده همین.

لبخند کمرنگی زد و گفت:می تونم بپرسم کارت چیه؟

نایلون خرید را بالا رفتم و با خنده زشت گفتم: پرستار بچه شدم،حقوقش بد نیست ولی زحمتش زیاده.

معین با لحن محزونی گفت:من هر ماه به حساب بانکیت پول واریز می کنم،تاانجا که من اطلاع دارم این یه سال پولی از حسابت برداشت نکردی،چرا؟

- احتیاجی نداشتم، دار کار میکنم.قبلا بهت گفتم که دیگه محتاج هیچ نامردی نمی شم.

سرش را به طرفین تکان داد و با بغض گفت: ظالم،این طوری باهام حرف نزن،اینیه ساله قد صد سال داغون شدم. حالا حقم نیست که اینطور ظالمانه باهام حرفبزنی.

سرم را به زیر انداختم و با بغض آشکاری گفتم: من که همه ی حق ها را دادمبه تو ،دیگه سزاوار نیستم ظالم صدام بزنی.ظالم تویی که یه زن تنها و جوونرا بی هیچ فرصتی برای دفاع از حقش طلاق دادی و سپردیش دست سرنوشت.

صورت معین را اشک پوشاند. با صدای لرزان گفت: چاره ی دیگه ای نداشتم،طلاق آخرین راه حل بود.

به انتهای خیابان رسیده بودیم. دلم نمی خواست معین آدرس جدیدم را پیدا کندو از وجود نازنین با خبر شود. گفتم: نگه دار،میخوام پیاده شم.

- نیمخوای برسونمت؟

- نه ممنون، همینجا خوبه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]معین توقف کرد. وقتی خواستم پیاده شوم،برگشت و نگاه حریصش را به چهره امدوخت و گفت:خیلی مواظب خودت باش،دیگه هم این وقت شب سوار ماشین شخصی نشو.

پوزخندی زدم و گفتم:نگرانم شدی؟نگو که خنده ام میگیره.

پیاده شدم. در اتومبیل را به شدت به هم کوباندم و با سرعت زیادی از انجادور شدم. این بار شانس آوردم و با یک تاکسی به خانه رسیدم. معین همان طورکه خودش می گفت در این یکسال داغون شده بود. موهای کنار شقیقه اش سفید شدهبود. نگاهش کم سو و تار بود.دیگر آن نفوذ و جذابیت گذشته را نداشت.وقتیرسیدم خانه،نازنین خوابیده بود.مادر می گفت با کمک قند داغ او را خواباندهاست. به اتاق مشترک خودم و نازنین رفتم. کنار تختش نشستم. صورتم را بهگونه ی نرم و سرخ رنگش چسباندم. با گریه گفتم: کوچولوی مامان،امشب باباترا دیدم، ولی او هیچ سراغی از تو نگرفت،هیچ سراغی.

با صدای گریه ی من،نازنین هم بیدار شد و برخلاف من خندید.با دست چنگ زد بهموهام. گونه اش را بوسیدم. گرفتمش بغلم و با خنده تلخی گفتم:تو از ایندنیا چه می دونی؟بدتر از همه از بابای بی معرفتت چه می دونی؟

سرگرم شیردادن به نازنین شدم. سعی کردم دیدار ناگهانی ان شبم با معین را به فراموشی بسپارم.

نازنین یکساله شد. من وقت بیشتری را در مزون می گذراندم. صاحب خانه ای کهدر خانه اش زندگی میکردیم قصد فروش خانه را داشت. مادر دلبستگی زیادی بهان خانه پیدا کرده بود. از طرفی هم دلم نمیخواست دوباره مدرسه ی صبا وسهراب را عوض کنم و کوچکترین لطمه ای به روند تحصیلیشان وارد شود. مهمتریندلیل هم این بود که خانه به محل کارم نزدیک بود و می توانستم در طول روزجند بار به مادر و نازنین سر بزنم. با پس اندازی که توی این دو سال دربانک مسکن داشتم، و گرفتن یک وام سنگین بانکی کم بهره،توانستم خانه را ازصاحبش بخرم و به یکی از قولهایی که به مادرم بابت خرید خانه داده بودم عملکنم.

اولین کلمه ای که نازنین یاد گرفت "دَدَر " بود،بعد کلمه "مامان" که باعثشد ساعتها گریه کنم چرا که دلم میخواست همراه با گفتن مامان ،بابا را همتلفظ کند، و معین در جوابش بگوید:"جان بابا"،همانطور که در جواب آیدین میگفت "جان بابا".

به خوبی می دانستم که روزی در همین نزدیکی ها باید جواب نازنین را درباره ی کیستی پدرش بدهم،پرسشی که باعث عذاب و رنجش من شده بود.*******

غروب روز شنبه بود. توی مزون سرگرم برش یک لباسی بودم و نازنین گوشه اینشسته بود داشت با عروسکش بازی می کرد. مینا هم داشت با یکی از مشتری هایقدیمی در مورد دوخت یک دست لباس نامزدی صحبت میکرد که صبا با هیجان زیادیوارد مزون شد . توی دستش یک روزنامه بود. چشمانش از فرط گریه سرخ شده بود. مقابلم ایستاد. به ناگهان خودش را در آغوشم انداخت و زد زیر گریه. گیج شدهبودم، ولی با دیدن آن اسامی ریز روی روزنامه تازه یادم امد که امروز نتایجکنکور پزشکی را اعلام کرده اند. صبا را عقب کشاندم با نگرانی گفتم: چی شدهصبا؟ قبول نشدی که گریه می کنی؟

صبا در میان هق هق گریه خندید و گفت:نه خواهر خوبم قبول شدم، ان هم دانشگاه علوم پزشکی تهران.

جیغ بلندی کشیدم و دوباره صبا را بغل گرفتم. با گریه بارها و بارها خداراشکر گفتم. نازنین از گریه من و صبا نگران شده بود. زد زیر گریه ، امدمقابلم ایستاد و پایم را بغل گرفت و با صدای بلند گریه کرد. مقابلش رویزمین زانو زدم و با خنده گفتم: شیطونک تو برای چی گریه می کنی؟

نازنین که حالا چهار ساله بود و به خوبی جملات را بیان میکرد به شیرینی گفت:برا این که تو و خاله صبا گریه می کنید.

اشکهایش را پاک کردم. موهای بلند فِرِش را نوازش کردم و با خنده گفتم: ما از خوشحالی گریه می کنیم، اخه خاله صبا داره دکتر میشه.

صباکنارم نشست. به ناگاه دستم را که روی موهای نازنین بود بوسید و با گریهی شدیدی گفت:من موفقیتم را مدیون تو هستم،کی میشه زحماتت را جبران کنم.

لبخند گرمی زدم و گفتم: وقتی که دکترات را گرفتی و از اینی که هستی خانم تر شدی.

صبا هم خندید و گفت:خستگی این چند سال تلاش بی وقفه و زحمت شبانه روزی امبا قبولی صبا در دانشگاه آن هم در رشته ی پزشکی برطرف شد . حالا فقط نگرانآینده سهراب بودم. سهراب حال سال آخر دبیرستان بود و در رشته ی ریاضی،بیندانش اموزان،بهترین معدل را داشت و سعی داشت با تلاش بی وقفه، مثل صبا دریک رشته خوب دانشگاهی پذیرفته شود.

سهراب همان سال در المپیاد ریاضی کشور، مقام اول را کسب کرد و به همراهنفرات بعدی، جهت شرکت در المپیاد جهانی ریاضی، به کشور سوئیس سفر کرد. درآن مسابقات سنگین پیشرفته، به مقام دوم جهان رسید و با مدال نقره ی جهانیبه کشور عزیزمان برگشت. سال بعد سهراب بدون دادن کنکور توانست به دانشگاهراه یابد. ولی با گرفتن یک بورس تحصیلی از یکی از دانشگاه های معروف سوئیسما را ترک کرد و برای ادامه ی تحصیل به سوئیس رفت.

حال که هشت سال از جدایی ام با معین می گذرد و به گذشته بر میگردم ،میبینمجدایی از معین نه تنها شکست نبود بلکه راه باز و هموارتری برای پیشرفتخودم و خوانواده ام بود. حالا هم صبا برای خودش یک خانم دکتر موفق شده بودو هم سهراب در رشته ی مکانیک در یکی از بهترین دانشگاه های دنیا در حالتحصیل بود و من هم یک دختر زیبا و با هوش داشتم که همه ی امیدم به زندگیبود. در مورد کار هم به نظر خودم و اطرافیان موفق بودم. بعد از هشت سال همصاحب خانه و اتومبیل مدل بالا شده بودم و هم در یکی از بهترین مناطق تهرانیک مزون شیک مد روز لباس عروس و لباس شب را اداره میکردم و درامد بالاییداشتم. مادر هم از موفقیت من و دیگر بچه هایش شاد و خرسند بود، می گفتهمین عامل برای خوشبختی یک مادر کافی است و لذتی شیرین تر و بالاتر ازدیدن موفقیت بچه هایم نیست.

 

********[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]صبا سال آخر دانشگاه بود که با یکی از همکلاسی هایش آشنا شده بود. بعد ازمدتی تصمیم گرفتند با هم ازدواج کنند. غروب روز جمعه بود . تازه همراهنازنین و مامان از سینما برگشته بودیم خانه که صبا با یک سینی شربت از ماپذیرایی کرد. بعد مقابلم نشست و با خجالت گفت:صحرا،میخواستم در مورد مطلبیباهات صحبت کنم.

با خنده گفتم:پس برا همین هنوز از راه نرسیده برام شربت اوردی.

صبا خندید و گفت: نه جان نازنین،خیلی وقته میخواستم باهات حرف بزنم،ولیفرصت نمی شد. یعنی تو سرت به کار مشغول بود و وقت نشد. به چهره اش نگاهکردم و جدی گفتم:خوب حالا بگو گوش میدم.

مادر هم کنارم نشست و لبخند زنان به چهره صبا خیره شد. انگار از همه چیزخبر داشت. صبا سرش را به زیر انداخت و گفت:یکی از همکلاسیهام از من خوششاومده،می خواست اگه تو و مادر اجازه بدید بیاد خواستگاری.

این اولین باری نبود که برای صبا خواستگار می آمد.صبا زیبا و جذاببود،اخلاق خوب و محجوبی هم داشت و بسیار مهربان بود. ولی با داشتن این همهخواستگار خوب و تحصیل کرده،تمایلی به ازدواج نداشت؛یعنی من رضایت نمیدادم. ولی حالا مطمئن بودم به این خواستگار علاقه چیدا کرده که در موردش با منصحبت می کرد. لبخند کمرنگی زدم و در جوابش گفتم:نظر خودت چیه؟

صبا کمی رنگ به رنگ شد و گفت:پسر خوبیه،یک سالی میشه اومده دانشگاه ما وبا من همکلاسی شده،ظاهر خوبی داره،از نظر مالی هم اوضاع خوبی دارند...

به میان حرفش رفتم و گفتم: این یعنی که دوستش داری یا نه؟!

صبا فقط با لبخند نگاهم کرد. از برق چشمانش و لبخندی که بهروی لبداشت،فهمیدم علاقه زیادی به آن جوان پیدا کرده است. ولی می ترسیدم باازدواج ،از درس خواندن غافل شود و همه ی زحمات خودش و من را به هدربدهد.بنابراین گفتم: من حرفی ندارم،ولی حالا وقت ازدواج تو نیست. باید تاپایان درست صبر کنی.

چهره ی خندان صبا به یک باره رنگ به ناراحتی داد و با اخمی آشکار گفت:ازدرس من فقط یه سال مونده،خوب می تونم این یه سال توی خانه امیرحسین درسبخونم.

با قاطعیت گفتم:نه صبا؛حالا نه، اگه داری با من مشورت میکنی و به اصطلاحخودت ازم اجازه میگیری،من میگم نه وگرنه می تونی هر کاری دلت خواست انجامبدی.

صبا با ناراحتی از مقابلم برخاست و به طرف اتاقش رفت. صدایش زدم وگفتم:صبر کن صبا،من صلاحت را میخوام،این همه درس خوندی و دود چراغ خوردی وشب تا صبح بیدار بودی،این همه هزینه کردی. حیف نیست حالا که فقط یه سال تادکتر شدنت فاصله داری با ازدواج تموم زحماتت را هدر بدی؟

به خودم اشاره کردم و گفتم: به من نگاه کن،وضعیت من را با یه بچه بی پدر ببین و درس عبرت بگیر. کمی به آینده ت فکر کن.

صبا برگشت. اشکریزان نگاهم کرد و گفت:قرار نیست چون تو در زندگیت موفقنشدی من هم مثل تو ناکام بمونم. من امیر حسین را دوست دارم. تصمیم دارمباهاش ازدواج کنم،حتی به قیمت کنار گذاشتن درسم.

بغض کردم و با صدای لرزان گفتم:همین صبا؟!تو مگر قول ندادی تا اونجا که میتونی درس بخونی و موفق باشی؟حالا چشمت خورد به این آقا امیر حسین و همهچیز رو فراموش کردی. فکر می کنی من سنگ خودم را به سینه میزنم...نه عزیزممن نگران آینده ی تو و سهراب بودم. می بینی که من همه ی زندگی ام را ،همهوجودم را وقف تو و سهراب و نازنین کردم. حال هم توقع دارم یه بار هم کهشده به حرفم گوش بدی . من نمیگم با امیر حسین یا هر کسی که دوستش داریازدواج نکن، ولی حالا نه،یک سال دیگه صبر کن تا درست تموم بشه.

باورم نمی شد ،عشق تا این اندازه آدمها را متحول کند،یا اینکه جسورشانکند. صبا با فریادی غیر باورانه گفت:تو چشم نداری من ازدواج کنم،دوست داریهمه مثل خودت ماتم بگیرند و غمبرک بزنند،چون خوشبخت نشدی و معین طلاقتداد. با مینا هم همین معامله را رکدی و اجازه ندادی ازدواج کنه...

به میان حرفش پریدم و گفتم:خواستگار مینا معتاد بود،همه این را می دونند.

صبا با فریاد بلندتر از فریاد من گفت:به تو چه مربوط؟فکر کردی کی هستی؟چون مخارج من و سهراب را تامین میکنی،ما باید تا آخر عمر بهت بگیم چشم. نهعزیزم من سهراب نیستم که تو براش تصمیم بگیری،من خودم برای زندگیم تصمیممی گیرم...

بادهانی باز و چشمانی گشوده به صبا نگاه میکردم. در جوابش فقط اشک میریختم. اصلا باور نمیکردم که روزی صبا به خاطر ازدواج با فرد دلخواهشاینگونه با من صحبت کند. من که فقط به خاطر رفاه و آسایش صبا و سهراب بامعین ازدواج کردم و آن همه بدبختی را تحمل کردم. تازه بعد از جدایی ازمعین با وجود یک بچه شبانه روز هم زحمت کشیدم تا خودم و خانواده ام،محتاجهر نامردی نشویم،تا آینده ی صبا هم مثل من خراب نشود. مادر ه تا حالا درسکوت شاهد گفتگوی من و صلا بود از جا برخاست،مقابل صبا ایستاد و کشیده ایمحکم به گونه ی صبا زد و با فریاد گفت: خفه شو دختره ی بی شعور، به خاطریه غریبه سر خواهرت که حکم پدر را برات داره و جای من بزرگت کرده فریاد میکشی؟تف به روت صبا،فراموش کردی با زحمت و بدبختی که صحرا متحمل شد،رفتیدانشگاه و برای خودت کسی شدی؟یه نگاه به خودت بنداز، اون لباس های گرانقیمت و شیک،همه را صحرا برات خریده،این خونه و اون ماشین مدل بالایی کهزیر پاته،همه را از صدقه سری صحرا داری. اگه میبینی یه دکتر ازت خواستگاریکرده به این خاطره که صحرا خودش را فدای تو و سهراب کرد،وگرنه بایدمیموندی گوشه ی همون خانه خرابه تا یه لات آسمان جل معتاد می اومد سراغت وزنش می شدی یا یکی مثل معین می خریدت که آینده ت می شد مثل صحرا که یکیمثل تو هر چی دلش خواست بارش کنه.

و بعد نگاه دلسوزانه ای به چهره ی من انداخت و گفت:خاک بر سر صحرا کنم کهموند و خودش را فدای تو و سهراب کرد،که حالا اینجوری مزد زحماتش را بدی.

تحملم تمام شد. نازنین را که توی بغلم خواب رفته بود روی کاناپه خواباندمو به اتاقم پناه بردم و از حقارت و تنهایی خودم ساعتها گریه کردم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آخر شب بود که مادر ضربه ای به در نواخت و وارد اتاق شد. چراغ را روشن کرد .آمد کنارم،روی تخت نشست. وقتی چشمان سرخ و ملتهبم رادید ،با ناراحتی گفت:باز خودت را با گریه هلاک کردی،از تو بعیده به خطر یهمشت حرف مفت صبا،ساعتها گریه کنی.

با لبخند تلخی گفتم:من از حرفهای صبا ناراحت نشدم،بیشتر دلم برا خودم سوخت.

مادر دستی به موهای نامرتبم کشید و گفت:صبا داشت ازت اجازه می گرفت،نبایدباهاش مخالفت میکردی. جوونی را که برای ازدواج انتخاب کرده،جوون خوب ومتینی به نظر میرسه...ببین صحرا ،دلم نمیخواد صبا هم مثل تو با یکی ازدواجکنه که وصله ناجوری باشه و بعد از یه مدت از هم جدا شند. می دونم همه ی مامدیون زحمات و از خودگذشتگی توییم،ولی اجازه بده صبا به میل و علاقه یخودش ازدواج کنه.

- من که حرفی ندارم،فقط گفتم یه سال صبر کنه تا درسش تموم بشه وگرنه صباکه بره یه بار بزرگ از روی دوشم کم میشه. من حرص خودش را میخورم.

مادر لبخند گرمی زد و گفت: من باهاش صحبت کردم،از حرفهایی که به تو زدهخیلی ناراحته؛ می دانی عشق جرأت و جسارت آدم را چند برابر می کنه. صبا مثلتو سختی و کم و زیاد ندیده،هنوز خیلی جوونه،خامه، تو ببخشش. تو هم دیگه باازدواج او مخالفت نکن مادر،بذار اگر یه روزی سرم را گذاشتم زمین،لااقل صباسر و سامان گرفته باشه.

- باشه مامان، هر جور شما صلاح بدونید،بهش بگو وسط هفته قرار بذاره پسره با خانواده اش بیاد حرفاشون را بزنن.

مادر لحظاتی گنگ نگاهم کرد و گفت:بهتره بعد از این به خودن فکر کنی،مطمئنباش یه روزی نازنین هم مثل صبا بهت درشتی میکنه و میره دنبال زندگی خودش وتنها می مونی. تا کی می خوای به پای این و اون بسوزی.کمی به خودت فکر کن.

به خودم اشاره کردم و با زهرخنده ای گفتم:خودم؟!خیلی وقته دیگه خودی وجودنداره.یعنی هیچ وقت به خودم فکر نکردم. شادی و خوشبختی من در شادی وخوشبختی صبا و سهراب و نازنین و حتی شما خلاصه مشه. اصلا منی وجودنداره،کاش همه بفهمید من برای خودم،خیلی وقته که مردم.

مادر سرم را به سینه اش فشرد و با گریه گفت: من باعث این وضع تو شدم،تو روقربانی رفاه و آسایش خودمون کردم. خدا از اون معین بی معرفت نگذره که باعثرنج و عذاب روحی تو شد.

با گریه اشکهای مادر را پاک کردم و گفتم:نگید مادر،من که اعتراضی ندارم،دیگه از صبا هم ناراحت نیستم.

و بعد خندیدم و گفتم:راستی شیطونک من کجاست؟صداش در نمیاد؟

مادر با خنده گفت:توی اتاق صبا خوابیده. خیلی بهانه ات را گرفت،می خواست بیاد پهلوت،من نذاشتم،گفتم کمی تنها باشی بهتره.

به یکباره چهره ی مادر رنگ به کبودی داد. دستش را گذاشت روی سینه چپش وناله کرد. هول شدم. فورا از اتاق خارج شدم و داروهایش راپیدا کردم وبرگشتم توی اتاق. وقتی قرص مخصوص قلبش را زیر زبانش گذاشتم،کمی بعد حالشبهتر شد.

با ناراحتی گفتم:پاشو مامان بریم دکتر.

مادر با لبخند تلخی گفت:نه صحرا جان،کمی استراحت کنم بهتر میشم. نترس بادمجان بم آفت نداره.

- فردا از یه دکتر خوب وقت می گیرم،باید دکترت را عوض کنی.

مادر در حالیکه از اتاق خارج می شد گفت: مرگ حقه، نمیشه ازش فرار کرد، هروقت بیاد باید باهاش همسفر بشی، دکتر عوض کردن هم فقط یه بهانه ست.

مادر این اواخر دچار نارسایی قلبی شده بود،که گه گاهی باعث حمله ی خفیفقلبی او می شد. چندتا دکتر بردمش. فقط برایش دارو تجویز می کردند.مادر بعداز جدایی من و معین و با دیدن ناراحتی های من به شدت پیر و شکسته شده بود. اصلا باورم نمی شد این همان مادری است که زمانی فقط به ازدواج دوم فکرمیکرد. حالا دیگر تسلیم شده بود و به نوعی مثل من،خودش را وقف صبا و سهرابو نازنین من کرده بود.

عصر روز بعد در مزون سرگرم کار بودم که صبا همراه امیر حسین به مزونامدند. صبا با خجالت جلو امد. دسته گلی را که به دست داشت مقابلم گرفت وبا لحن اهسته ای گفت: صحرا،من بابت رفتار زشت و حرفهای دیروزم متاسفم،ازتمعذرت میخوام.

با لبخند نگاهش کردم و گفتم: خیلی خوب بخشیدمت،هر چند که من هم تقصیر کار بودم.

بعد خیلی اهسته گفتم:آن آقای جوون همون امیر حسین خانه؟

صبا با خنده جواب مثبت داد. رفتم جلو. امیر حسین با متانت سلام کرد. من بالبخند جوابش را دادم و بهش خوش امد گفتم. همان روز امیر حسین با خجالت ووقار زیاد،صبا را از من خواستگاری کرد.قرار شد شب بعد به همراه خانوادهبرای خاستگاری به خانه ما بیایند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]امیر حسین جوان بسیار مودب و با شخصیتی بود. از نظر ظاهر هم بد نبود و درکل جذاب و خوش تیپ به نظر می آمد وآنطور که خودش از خانواده اش و موقعیتاجتماعی اش صحبت می کرد، هم سطح خودمان بودند. صبا و امیرحسین از همه نظربه هم می امدند.

مراسم خواستگایر صبا خیلی ساده و خوب برگزار شد. دو خانواده با هم آشناشدند. شب جمعه بعد در یک جشن ساده با هم نامزد شدند و همان شب با هم عقدکردند و به هم محرم شدند. قرار شد تا پایان سال تحصیلی آینده با هم نامزدبمانند، تا هم صبا درسش را تمام کند و هم امیرحسین یک خانه ی نقلی فراهمکند و بتواند مقدمات جشن عروسی را اماده بسازد.

مادر ان شب بسیار خوشحال بود. دایم اسفند دود میکرد و خدا را شکر میگفت. یادم است روز عقد من و معین ،نه اسفندی دود شد و نه کسی برای این پیوندخدا را شکر کرد. به ظاهر خوشحال بودم،ولی خدا می داند چقدر برای آرزوهایسرکوفت شده ، دوران بر باد رفته ی جوانی آه کشیدم و حسرت خوردم.

صبح روز جمعه بود. هر چه میکردم نمی توانستم از رخت خواب دل بکنم.شب قبلتا نزدیکی صبح بیدار بودیم و ریخت و پاش های جشن را جمع میکردیم. هنوزخستگی شب از تنم خارج نشده بود که به یک باره در اتاق به یک ضربه محکم بازشد. صبا با وحشت داخل شد و با گریه کنارم نشست. نگران شدم و گفتم: چیشده،صبا برای چه گریه می کنی؟

- مامان،صحرا؟!

- مامان چی؟

- هر کاری می کنم بیدار نمیشه...

- خودم نفهمیدم چطور از رخت خواب جدا شدم و به اتاق مادر رفتم. بالای سرشنشستم خوابِ خواب بود. چند بار تکانش دادم،صدایش زدم ولی جوابی نداد. سرمرا گذاشتم روی سینه اش . قلبش هیچ صدایی نمی داد. صبا فقط گریه میکرد،انگار می دانست چه اتفاقی افتاده. نا امید نشدم. دست مادر را به دستگرفتم. نبضش نمی زد. اصلا نمی زد!!!بی اختیار شروع کشیدم به جیغ زدن. صباشانه های لرزانم را گرفت و با گریه شدیدی گفت:آروم باش صحرا، جیغ نزن،نازنین می ترسه.

ولی گوش من بدهکار نبود. همینطور جیغ می زدم و مادر را تکان می دادم. باصدای گریه ی صبا و جیغ های بلند من،چند تا از همسایه ها ریختند داخل خانه. با کمک یکی از همسایه های نزدیکمان، از اتاق خارج شدم. وی کاناپه ولو شدم. نازنین هم که ترسیده بود و هم گریه می کرد،با رنگی پریده کنارم نشست. باهمان زبان کودکانه اش گفت: مامان چی شده؟مامان بزرگ چش شده؟

با صدای گرفته و خسته گفتم: هیچی من بدبخت را تنها گذاشت و رفت سفر.

زهرا خانم همسایه کناری مان اشک ریزان رو به نازنین کرد و گفت:دختر خوبمتو برو خونه ی ما پیش پریا،باهاش بازی کن تا مامان صحرا حالش خوب بشه،خوبعزیزم.

نازنین به من نگاه کرد. سرم را تکان دادم و با گریه گفتم: برو مامان،ولی مواظب خودت باش.

نازنین رفت خانه زهرا خانم. من با خیال راحت ضجه زدم و گریستم. باور کردنمرگ مادر حتی از جدایی ام از معین هم سختتر بود.خاطره ی مرگ پدری درذهنم،کمرنگ شده بود و باورش برایم راحتتر بود. چون پدر دو سال بیمار بود. تقریبا توی آن سن و سال که من داشتم،مرگ او زیاد برایم سخت و ناگوار نبود. هر چند که بعد از آن شدم یک مرد واقعی. ولی حالا مادر بعد از معین شدهبود،مونس و همدم شبهای تارم و روزهای تاریکتر از شبم؛و رفتن ناگهانی اش،یکشوک و درد عظیم بود.

آن روز یکی از همسایه ها که متخصص قلب بود،گواهی مرگ مادر را بر اثر سکتهقلبی صادر کرد. با جمع شدن دوستان نزدیک، دور من و صبا و با همراهی امیرحسین و خانواده اش و چند تایی از دوستان سهراب،مادر به خاک سپرده شد.

زمانی که به سهراب زنگ زدم و با زبان بی زبانی خبر مرگ مادر را بهشدادم،مثل یک زن پشت گوشی گریه می کرد و با ناله گفت: نباید بدون من دفنشمی کردید،مگه مادر چند تا پسر داشت.

- وقت نبود،درست نبود جنازه ی مادر روی زمین بمونه تا تو برسی. سهراب باگریه ی شدیدتری گفت: امروز هر جور شده بلیط می گیرم،برای مراسم ختمش خودمرا می رسونم.

با گریه گفتم: نه سهراب خواهش می کنم،الان وسط امتحانات توئه،دیگه بود ونبود تو فرقی به حال مادر نمی کنه. مادر رفته،تو اینجا باشی یا نباشیمراسم ختم می گذره. تو نباید درست را رها کنی. فقط به امتحاناتت باش. اینطوری روح مادر هم شاد میشه.

خلاصه با کلی گریه و خواهش تمنا سهراب را مجاب کردم به ایران نیاید و به درسش برسد.

مراسم سوم هم گذشت. با همت و کمک امیر حسین و یکی دو نفر از دوستان خودم وصبا مراسم به خوبی برگزار شد. امیر حسین در تمام مراسم ختم مادر،مثل یکبرادر و از همه مهمتر دامادی دلسوز و مهربان ،کمک به باشکوه تر برگزارکردن مراسم کرد.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]غروب روز هفتم بود . بعد از اینکه از سر خاک به خانه برگشتیم و بعد ازخداحافظی مهمانها،خانه خلوت شد. امیر حسن آخرین نفری بود که به همراهخواهر و مادرش از خانه خارج شدند. بعد سکوت غم دار و دردناکی تمام فضایخانه را دربرگرفت. گوشه ای کز کردم و با یاداوری خاطراتی که با مادرداشتم،فقط اشک ریختم. نازنین در بغل صبا نشسته بود و در سکوتی محض من راتماشا میکرد. صبا تحملش تمام شد و با گریه گفت:کافیه صحرا، تو داری باگریه ی بیش از اندازه ت خودت را از بین می بری.لااقل به این بچه فکرکن.ببین به چه روزی افتاده؟

- دست خودم نیست،به هرجا که نگاه میندازم مامان را میبینم. صبا چرا مامان یهو ما را گذاشت و رفت. درست بعد از نامزدی تو.

صبا با زهرخندی گفت: تو دیگه چرا این حرفو میزنی،مگه مامان با پای خودش به پیشواز مرگ رفت، خدا خواست،قسمتش اینطوری بود.

- نمی دونم ولی خدا که می دانست ما جز مادر کسی را نداریم،این خونه دیگه بدون مادر لطفی نداره. صبا ،من بدون مادر هیچم.

صبا نازنین را روی زمین گذاشت. امد کنارم نشست. سرم را به سینه اش چسبند و گفت:آروم باش صحرا،مادر با حالی که تو داری در حال عذابه.

- کاش من بیشتر مواظبش بودم،می دونی صبا، اگر گذاشته بودم مامان ازدواجکنه،کمتر درگیر من و مشکلاتم می شد و بیمار نیمشد. من خیلی خودخواهم. منباعث بیماری و مرگ مادر شدم.

صبا ب اخم گفت:دیوونه شدی صحرا؟تو اگه نخواستی مادر ازدواج کنه فقط بخاطرمن و سهراب بود که بالای سرمون باشه و زندگی ما خراب نشه. حالا می فهممبرای چی با ازدواج من و امیرحسین مخالفت میکردی،منِ احمق نفهمیدم.

نگاهش کردم و با لبخند تلخی گفتم: نه صبا،من اشتباه میکردم،امیرحسن جوونخیلی خوبیه. میتونه تو رو خوشبخت کنه. انشاالله که خوشبخت می شید و روحمادر آرامش پیدا میکنه.

- پاشو صحرا برو بخواب،تا حالت بهتر بشه.

- نمی تونم،تو و نازنین برید بیرون تا این بچه طفلی هم یه هوایی تازه کنه، من هم کمی تنها باشم.

صبا و نازنین با هم از خانه خاج شدند. جلوی عکس مادر که روی عسلی کنارمبود،زانو زدم و با گریه گفتم: بی انصاف چر بی خداحافظی رفتی. کم تنها بودمکه تو هم رفتی؟از همه ی دنیا فقط تو را داشتم تو هم رهام کردی و رفتی. خدایا چرا این بنده ات را اینقدر تنها آفریدی...

آن قدر گریه کردم و با خدای خودم و عکس مادر صحبت کردم که همان جا خوابمبرد. با صدای نازنین از خواب بیدار شدم.داشت موهایم را نوازش میکرد. دستکوچک و سفیدش را گرفتم و بوسیدم . نازنین روی صورتم خم شد. صورتم را بوسیدو با بغض گفت:مامان چه قدر گریه می کنی؟!

فقط سرم را تکان دادم. نازنین با آن دستهای کوچکش صورتم را نوازش داد و گفت:دلت برای مامانت تنگ شده؟!

- خیلی،تو چی دلت برای مامان بزرگ تنگ نشده؟

بغض نازنین شکست. اشک پهنای صورت ملوس و ظریفش را گرفت. با صدای لرزان گفت:خیلی؛مامانی

- جانم

- مامان بزرگ رفته پیش بابای من؟

با حیرت نگاهش کردم. واقعا ماندم در جوابش چه بگویم؟این اولی باری بود کهنازنین به طور مستقیم از معین می پرسید. به سختی گفتم:کی گفته بابای تورفته اون دنیا؟

- یه بار از خاله پرسیدم بابام کجاست؟خاله گفت رفته اون دنیا، پیش خدا.

- چرا از خودم نپرسیدی؟

- ترسیدم ناراحت بشی، حالا مامان،بابام کجاست؟

اشکم سرازیر شد و با لرز گفتم:یه جای زیر آسمان کبود. حالاچی شده بابات را از من می خوای؟

- همه بچه های و همکلاسیهام بابا دارند. بعضی هاشون باباشون میارنشون بهمدرسه،بابای مریم چند بار اومده مدرسه.چرا مامان،من بابا ندارم؟

سرش را به سینه ام چسباندم و با گریه ی شدیدی گفتم: برای اینکه بابات،مامانت را دوست نداشت،بری اینکه اصلا نمی دونه تو هستی وگرنه او خیلی بچههاش رودوست داره.

- مامان،عکس بابام را نشونم میدی؟

هیچ عکسی از معین نداشتم. تازه بدم نمی امد بعد از هشت سال،عکس معین راببینم. اصلا دلم برایش تنگ شده بود. نازنین هنوز منتظر جواب سوالش بود. لبخند تلخی زدم و گفتم:من عکسی از بابات ندارم،دیگه هم نمیخوام چیزی ازبابات بشنوم،متوجه شدی گلم؟

نازنین گفت:بله مامان،دیگه هیچی نمی پرسم چون شما ناراحت میشید.

آن شب توانستم نازنین را قانع کنم،حرفی از معین به میان نیاورد. ولی بعدهاکه بزرگتر می شد چه جوابی برایش داشتم؟آیا ان موقع هم می توانستم با یکجواب بی سر و ته،از دست کنجکاوی های نازنین برای جستجوی پدرش خلاص شوم؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]قسمتــــــــــ 16

 

روزهای غم و سوگواری مادر می گذشت . خیلی زود همه چیز به روال گذشته برگشت.هر چند که جای مادر واقعا خالی بود. نخصوصا برای من که مادر همدمم بود و هم جای خالی من را برای نازنین پر می کرد. یک ماه بعد ،مینا با یکی از دوستان برادرش ازدواج کرد.سعید همسر مینا مرد خوبی بود. درست هم طبقه ی خودش بود و از نظر ظاهری هم به هم می آمدند.بهترین خصوصیتی که داشت پاکی و صداقتش بود که به نظر من این ویژگی اخلاقی به هر ثروتی می ارزید. از وقتی که از معین جدا شده بودم در میان همسایه ها و دوستان محل کارم ،چند تایی خواستگار پیدا کرده بودم ولی به خاطر نازنین و تعهدی که در قبال خانواده داشتم همه را جواب کرده بودم.ولی این بار فرق میکرد.خواستگار جدیدم از اقوام نزدیک امیر حسین،نامزد صبا بود.فرهاد پسر عموی امیرحسین ،من را در مراسم نامزدی دیده بود. تقریبا از وضعیت من باخبر بود. ظاهرش بد نبود. قد بلندی داشت. می لاغر بود و از نظر ظاهری هم مرد جذابی بود.حدودا سی و سه چهار ساله بود.خانواده ی آرام و محجوبی داشت از فرهنگ بالایی برخوردار بودند. وقتی امیرحسین جریان خواستگاری فرهاد را عنوان کرد،به بهانه مرگ مادر و عزادار بودنم جواب رد دادم. ولی فرهاد پیغام فرستاده بود که حاضر است تا پایان سال مادر صبر کند. صبا و امیرحسین اصرار داشتند به فرهاد جواب مثبت بدهم،حتی سر این قضیه چند بار با صبا بحثم شد.یکی از دفعاتی که امیرحسین برای شام کنارمان بود،صبا سر میز شام حرف فرهاد را به میان آورد. با خنده رو به امیرحسین گفت:راستی امیرحسین از اقا فرهاد چه خبر؟ امیرحسین نگاه کوتاهی به چهره ی من انداخت و با لبخند گفت:هیچی،فعلا تو خماری نشسته تا صحرا خانم جواب بدهند. تحملم تمام شد. رو به امیرحسین گفتم: امیرحسین جان از شما توقع دارم مثل این صبا بدپیله نباشید من یه بار جواب پسر عموتون را دادم. دیگه دوست ندارم حرفی از این آقا به میون بیاد،مخصوصا در حضور نازنین. صبا مداخله کرد و گفت:که چی؟تا کی میخوای منتظر یه معجزه بنشینی. تو این همه سال خودتو به خاطر من و سهراب حروم کردی. حالا هم میخوای بشینی تا نازنین بزرگ بشه؟صحرا یه نگاه به خودت ،به شناسنامه ات بینداز،نزدیک سی سالت شده،بهترین سالهای عمرت از بین رفت،فوقش نازنین ده سال دیگه پیش تو باشه،بعد یا ازدواج میکنه یا مثل سهراب به بهونه ی تحصیل به یه شهر و یه کشور غریبه سفر میکنه و تو تنها میشی. محض رضای خدا یه بار هم که شده به خودت فکر کن. بدبخت!تو از زندگی چی فهمیدی؟فقط یه سال زندگی مشترک داشتی اونم با یه پیرمرد شکاک... به میان حرفش پریدم و با خشم گفتم:ساکت شو صبا. صبا هم با صدای بلند گفت:باشه خفه میشم ولی وقتی که حرفم را زدم. امیرحسین،این بدبخت به خاطر رفاه من و سهراب و مادر،زن یه مرد چهل و چند ساله شد. نمی دونی با اون احمق چه مکافاتی داشت و دم نزد. مخصوصا با پسر پر افاده و دیوونه اش ساخت ولی آقا بعد از یه سال این بدبخت را به یه بچه تو شکمش بی هیچ حق حقوقی طلاق داد. تا حالا هم با بدبختی و سختی دادن به خودش،من را فرستاده دانشگاه و سهراب را فرستاده سوئیس. خود بدبختش نخورد،نپوشید،نگشت ولی همه چیز را برا ما فراهم کرد... صبا زد زیر گزیه. من با بغض بزرگی در گلو،فقط تماشایش میکردم. شانس آوردم نازنین سر میز شام خوابش برده بود و حرفهای صبا را نشنید. صبا وقتی دید در سکوت محض نگاهش می کنم با جرأتی دوباره گفت:بدبخت من دارم ازدواج میکنم،سهراب هم دیگه بر نمیگرده ایران،مطمئن باش نازنین هم ولت میکنه میره دنبال زندگی اش. مامان هم رفت پیش بابا. تو تنها می مونی،اون وقت می فهمی با خودت چه کردی. صبا از سر میز بلند شد و با گریه به اتاقش رفت. امیرحسین هم به دنبال صبا وارد اتاقش شد. بالاخره آن بغض سمج شکست و اشکم سرازیر شد. نازنین را از روی صندلی بلند کردم و روی کاناپه خوباندم. در حالیکه اشک می ریختم سرگرم جمع آوری میز شام شدم. امیرحسین از اتاق خارج شد و به کمکم آمد. با خنده گفتم:فکر کنم صبا بیشتر به کمکت احتیاج داره. خندید و گفت: همین کار را می خواستم بکنم ،ولی بیرونم کرد. سرگرم شستن ظرفها شدم،خیلی آهسته گفتم:زیاد سخت نگیر،زود عصبانی میشه،هر چی دلش خواست میگه،ولی خیلی زود هم آروم میشه و میاد عذرخواهی . هزار ماشاالله زبونش هم چفت و بند نداره،وقتی عصبانی میشه هر چی تو چنته داره میریزه بیرون.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری

×