رفتن به مطلب
Negarita

°• عروسک کوکی ( فاطمه صالحی) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]نگاه پر از اشکم را به چهره اش دوختم و گفتم: دلم برای مادر و بچه ها تنگ شده.

با اخم قشنگی نگاهم کرد و گفت: اینکه ناراحتی نداره ، پاشو آماده شو برویمبهشون سر بزنیم. سوغاتی ها را هم که برایشون گرفته ای فراموش نکن.

وقتی به خانه یمادر وارد شدم و مادر و بچه ها را دیدم، فهمیدم به معیندروغ نگفته ام به شدت دلتنگ مادر و بچه ها بوده ام. مادر حسابی از اینمحله و این خانه راضی بود. صبا و سهراب هم از مدرسه هایشان راضی بودند. بااصرار مادر برای شام ماندیم. سهراب علاقه ی زیادی به معین پیدا کرده بود ورا عمو معین خطاب می کرد.ولی صبا هنوز با معین غریبی می کرد. مادر هم زیاددر کنار معین احساس راحتی نمی کرد. توی آشپزخانه کنار مادر سرگرم آمادهکردن سالاد بودیم که مادر خیلی آهسته گفت: معین چطور مردیه؟ یعنی ازش راضیهستی؟

سرم را به زیر انداختم و با خجالت گفتم: بهترین مردی که تا حالا دیدم.

مادر لبخند زد و گفت: نگفتم از ازدواج باهاش پشیمون نمیشی؟ با پسرش چی؟ سازش داری؟

- نمی دونم مادر، هنوز که توی خونه ندیدمش. یعنی همین امروز صبح رفته شمال. ولی خب مجبوره بخاطر پدرش منو تحمل کنه...

با ورود معین به آشپزخانه ، هر دو ساکت شدیم. معین خطاب به مادر گفت: ازخانه راضی هستید، اگه چیزی کم و کسری دارد تهیه کنم. مادر با لبخند گفت: نه به لطف شما همه چیز هست.

معین بالای سرم ایستاد. مغز کاهویی که به دست داشتم را از من گرفت و با خنده گفت: کار کن شدی خانم؟!

مادر به شوخی گفت: زیادی لوسش کردید آقای سرشار، مواظب باشید دیگه حریفش نیستید، من دختر خودمو خوب می شناسم.

به مادر چشم غره رفتم. معین خندید و گفت: ایرادی نداره، زن باید لوس باشه.

بعد با خنده من را نگاه کرد و گفت: مگه نه خانم؟

با لبخند گفتم: نه زیاد.

مادر و معین هر دو با هم خندیدند. از آشپزخانه خارج شدند. معین با داناییزیادی خودش را در دل مادر و بچه ها جا کرد. همانطور که بدون دردسر ، صاحبو مالک قطعی قلب من شد.

از روز بعد معین کارش را توی شرکت از سر گرفت و من خانه نشین شدم. صبح هابعد از صبحانه کمی در امور خانه به خاتون کمک می کردم. بعد از ناهار یامطالعه می کردم و یا با نقشه هایی که معین به خانه می آورد تا شب رویشانکار کند سرگرم می شدم. غروب وقتی معین به خانه می آمد بیشتر وقتش را به مناختصاص می داد. با هم به خرید و پیاده روی می رفتیم و یا به مادر و بچه هاسر می زدیم. آخر هفته رسید و بالاخره آیدین از سفر برگشت. بعد از سلام واحوالپرسی کوتاهی با خاتون و پدرش مستقیم به سوئیتش رفت. من با بغض بزرگیدر گلوم، از نادیده گرفته شدند، به اتاق خواب پناه بردم. باز معین به دادمرسید و با حرفهای متین و رفتار مهربانش به من دلداری می داد و گفت سعی کنمدر مقابل رفتار سرد و زشت آیدین عکس العمل نشان ندهم. صبح روز بعد هنگامصرف صبحانه آیدین حوله به تن آمد پایین. با یک سلام کوتاه، سر میز درستمقابل من نشست. خاتون در حال چیدن میز بود. با اخم نگاهی به آیدین انداختو گفت:آیدین این دفعه اخرت باشه که با حوله روبدوشام می یای پایین.

آیدین خنده زشتی کرد و گفت: چه فرقی با گذشته کرده خاتون جان؟

خاتون با چشم به من اشاره کرد و گفت: الان یه خانم تو این خونه زندگی می کنه تو بای رعایت خیلی از مسائل را بکنی.

آیدین لبخندی تحویلم داد و خطاب به خاتون گفت: شما خودتون گفتید صحرا یکیاز اعضای خانواده است، پس دلیلی نداره من مقابلش راحت نباشم. مثل اینکهفراموش کردید صحرا همسر پدر منه!

معین هم به طرفداری آیدین گفت: حق با توست آیدین جان، اینطوری صحرا هم معذب نیست و راحت رفتار میکنه.

باز آیدین لبخندی معنی دار تحویلم داد و سرگرم صرف صبحانه شد. معین که فقطعادت به خوردن یک چای تلخ داشت،زود از سر میز بلند شد و رو به من گفت: صحرا جان من دارم می رم شرکت، تو بیرون کاری نداری؟

- نه ممنون، برو به سلامت.

بهتره کمی به درس و دانشگاه برسی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آیدین با خنده ی بلندی گفت: مطمئن باش بابا ، آقا پسر گلت امسال توی امتحانات پایان ترم از آخر اول میشه.

معین با خنده به طرف اتاقش رفت و گفت: بله ، تو هم مطمئن باش شهریه ی ترم بعدت را هم از اول به آخر حساب می کنم.

خواستم تا دم در معین را بدرقه کنم که اجازه نداد و خودش به تنهایی ازخانه خارج شد. حوصله ی آیدین با ان پوزخندهای زشتش را نداشتم. قصد کردم ازسر میز بلند بشوم که آیدین گفت: کجا خانم، چطور دلت میاد از خوردن اینصبحانه ی مفصل صرفنظر کنی؟

منظورش را خوب فهمیدم، سر جایم نشستم و با جسارت تمام گفتم: راست میگی، منتا دو هفته قبل صبحها فقط نان خشک و چای تلخ می خوردم، واقعا نمیشه از یکهمچنین صبحانه مفصلی صرف نظر کرد.

یک تکه نان تست برداشتم و با عصبانیت ظرف خامه ی شکلاتی را روش ولو کردم وبه سمت دهانم بردم. از چهار گوشه ی اطراف نان خامه می چکید و من با ولعیتمام آن را بلعیدم. آیدین می خندید و گستاخانه من را تماشا می کرد. بعد ازخوردن آن تکه نان تست، لیوان آب پرتقال را یک نفس سر کشیدم. یک تخم مرغ آبپز هم از جا تخم مرغی برداشتم و پوست کندم و مقداری نکن روش پاشاندم ویکجا آن را کردم توی دهانم و به سختی بلعیدمش.

آیدین از شدت خنده سرخ شده بود و گفت: خیلی لجباز و احمقی، کافیه دیگه ، الان دل درد می شی.

بغض حقارتم شکست وبا گریه گفتم: مطمئن باش توی این هیجده سال اونقدرگرسنگی کشیدم که اگه تمام محتویات روی این میز را هم بخورم دل درد که نمیشوم هیچی ، سیر هم نمی شوم و باز هم گرسته هستم.

- آفرین ، لابد پیش بابا هم اینجوری حاضر جوابی کردی که عاشقت شد.

در میان اشکهایم با حرص خندیدم و گفتم: آره ، اتفاقا خیلی هم از این اخلاق من خوشش میاد، تو اعتراض داری؟

با خنده در جوابم گفت: نه تازه من هم مثل بابام عاشق لجبازی و حاضر جوابی هستم.

از روی صندلی بلند برخاستم و با فریاد گفتم: تو یک احمقی آیدین، یک احمق به تمام معنی.

از کنار میز دور شدم و به اتاق خواب مشترک خودم و معین پناه بردم و تاهنگام ظهر که آیدین از خانه خارج نشده بود، از اتاق خارج نشدم. رفتارهایزشت و حرفهای پر از کنایه ی آیدین و بدتر از همه لبهای پر از پوزخندش ،برایم شده بود یک نوع شکنجه. آیدین به خوبی در کنار پدرش نقش یک همخونهخوب را بازی می کرد و به من احترام می گذاشت، اما وای از لحظه ای که معیندر خانه نبود و من با آیدین تنها بودم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]قسمتـــ : 9

 

 

 

یک ماه از حضور من در خانه ی معین می گذشت. در کنار معینمشکلی نداشتم، یعنی اگر آیدین بعنوان پسرش در آن خانه حضور نداشت، خوشبختبودم. ولی آیدین واقعا شکنجه گر روح من بود. یکی از شبهای سرد پاییزی وقتیکه هر سه سر میز شام بویدم، معین سر صحبت را باز کرد و خطاب به من گفت: صحرا عزیزم، بهتره از فردا تمرین رانندگی را با آیدین شروع کنی.

برای من که از آیدین فراری بودم، این بدترین پیشنهاد بود.به سختی گفتم: من الان آمادگی یادگیری رانندگی را ندارم.

آیدین با خنده رو به معین گفت:بابا عروسکت ترسو نشریف داره.

معین خندید و بی توجه به کنایه ی آیدین گفت: آره صحرا، تو از رانندگی می ترسی؟

- چرا باید از رانندگی بترسم؟

باز آیدین مداخله کرد و گفت:دوست نداری یه اتومبیل مدل بالا و شیک زیر پات داشته باشی؟

معین حرف آیدین را تایید کرد و گفت: اگه یه وسیله نقلیه داشته باشی ،راحتتر رفت و آمد میکنی. مطمئنم آیدین معلم خوبیه و می تونی به خوبیرانندگی را ازش یاد بگیری.

- من به اتومبیل احتیاجی ندارم.

بی توجه به اصرارهای معین، بدون شام خوردن به اتاقم رفتم. جلوی شومینهنشستم به آتش درونش خیره شدم. چرا باید آیدین را تحمل می کردم؟ تا کی بایدخودم را زیردست آیدین می دیدم؟ تا چه زمانی می توانستم رفتار پر از اهانتشرا تحمل کنم؟ داغ شدم؛ نه از گرمای آتش درون شومینه، بلکه از نفرت و کینهای که از آیدین به دل داشتم. به لبه ی تخت تکیه دادم و زانوام را در بغلگرفتم و زدم زیر گریه. کمی بعد در اتاق باز شد. معینوارد اتاق شد. بیاینکه چراغ اتاق را روشن کند مقابلم روی زمین زانو زد و با لبخندی گفت: تواز چیزی ناراحتی صحرا؟من که پیشنهاد بدی ندادم، فقط گفتم یک وسیله داشتهباشی. خب اگه ناراحتی پیشنهادم را پس می گیرم.

- من از چیزی ناراحت نیستم.

- پس برای چی چشمات سرخ شده؟

به آتش شومینه اشاره کردم و گفتم: من گریه نکردم، به آتش خیره بودم، برا همین چشمام سرخ شده.

سرمرا بین دستانش گرفت. با خنده چند بار سرم را تکان داد و گفت: کوچولوی دروغگو.

برای یک لحظه خواستم از آیدین به او شکایت کنم. با بغض نگاهش کردم و گفتم: معین

- جان معین.

- من...

نتوانستم . در حقیقت نمی خواستم باعث کدورت آنها بشوم. پس ساکت شدم. ولی معین منتظر حرفم بود. با خنده گفت: خب بگو چی می خواستی؟

- هیچی فقط می خواستم از فردا باهات بیام شرکت ، اینجا توی خونه حوصله ام سر میره.

- نه عزیزم، نمی خوام خودت را با کار خسته کنی.

- ولی من به کار کردن عادت دارم.

پیشانی ام را بوسید و گفت: می دونم عزیزم، ولی اون مال گذشته بود. سعی کنخودت رو یه جور دیگه سرگرم کنی؛ مثلا توی یک کلاس کنکور ثبت نام کن، خودترا برای شرکت در دانشگاه آماده کن، موافقی؟

این بار پیشنهاد خوبی بود. چیزی بود که خیلی آرزویش را داشتم. با شوق و اشتیاق گفتم: واقعا می تونم بروم دانشگاه؟!

معین با لبخند گفت: چرا که نه، تو خیلی جوونی باید از لحظه به لحظه زندگیات استفاده ببری. من اصلا با درس ودانشگاه مخالفتی ندارم و تا آنجا کهبتونم حمایتت می کنم.

سرم را به سینه اش چسباندم و با گریه گفتم:تو خیلی خوبی.

چانه اش را روی موهام حرکت داد و با آرامش گفت:نه به خوبی تو.

فردای همان روز به همراه معین، در یکی از آموزشگاه های معتبر کنکور ثبتنام کردم و با علاقه ای زیاد سرگرم مطالعه دروس کنکور شدم. این همان بهانهای شد تا کمتر از اتاقم خارج بشوم و آیدین را کمتر ببینم. هر چند که معیناصرار داشت با کمک آیدین به درس خواندن بپردازم، من از این همه اصرار معینبه سختی برحذر بودم.

 

[align=CENTER]********[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]غروب سرد یک روز برفی بود. یک ساعتی بود که برف خیلی ریزی باریدن گرفتهبود. لباس کمی به تن داشتم و خدا خدا می کردم معین جلوی در اموزشگاهمنتظرم باشد. کلاس تمام شد و من زودتر از همه کوله ام را برداشتم و با یکخداحافظی کوتاه از استاد درس ریاضی از کلاس خارج شدم. وقتی از ساختماناموزشگاه بیرون امدم، آیدین کنار پیاده رو منتظرم بود. فهمیدم معین او رافرستاده است دنبالم. باز همان پوزخند زشتش را به لب داشت. جلو امد و اینبار او در دادن سلام پیش دستی کرد. جواب کوتاهی دادم. او گفت: بابا نتونستبیاد دنبالت، رفته کرج سر ساختمان، من را فرستاد دنبالت، حالا افتخار میدیعروسک بابا؟

به سمت اتومبیلش که کمی جلوتر از ساختمان اموزشگاه پارک بود رفتم و گفتم: ناچارم همراهت بیام، چون امر ،امر پدرته.

خندید و گفت: اوه چه زن خوب و حرف گوش کنی. من هم جای بابا بودم عروسک صدات می زدم.

باز هم جوابی ندادم . او سوار اتومبیل شد و در کناری خودش را برایم بازکرد. سوار شدم حرکت کرد. موزیک شادی از پخش اتومبیل شنیده می شد. کمی کهگذشت با لبخند زشتی نگاهم کرد و گفت: تو واقعا می خوای بروی دانشگاه؟

نگاه سردی به چهره اش انداختم و گفتم: از نظر تو ایرادی داره؟

خندید و گفت:آره، برای اینکه من دیگه از تنهایی خسته شدم و دلم یک خواهر کوچولو می خواهد.

از خجالت مردم. واقعا این پسرک دیوانه ملاحظه هیچی را نمی کرد و خیلی راحتحرفش را می زد؛ حتی زمانی که من با شرم در جوابش سکوت می کردم.

- آخه خجالت کشیدی؟! بابای من پیر شده و زنگوله ی پای تابوت نمی خواد ولیتو خیلی جوونی باید مادر بشی، واقعا چه خوب میشد یه خواهر کوچولو شکل خودتبرام بیاری. چه عیبی داره ما هم تو این سن و سال داداش بشیم...

تحملم تمام شد با فریاد بلندی گفتم: خفه شو آیدین.

- نمی شم، بهت گفتم دوست دارم، گفتم که با چدرم ازدواج نکن ولی تو باورنکردی و اهمیت ندادی، بهت گفتم روزگارت را سیاه می کنم اما باور نکردی. صحرا تو حالا حالاها جا داری، آنقدر با حرفام و حرکاتم عذابت می دم کهروزی هزار بار آرزوی مرگ بکنی و بگی خدایا غلط کردم با معین سرشار ازدواجکردم.

- آخه دیوونه با گفتن این حرفها چیزی عوض میشه؟ من مجبور بودن با پدرتازدواج کنم، حالا هم دوستش دارم و بهش عادت کردم، تو هم اگه ذره ای منودوست داری نباید باعث آزارم بشی.

آیدین با صدای بغض داری گفت: نمی تونم صحرا تو را کنار بابام ببینم.سخته،خیلی سخته. مخصوصا وقتی که تو رو جلوی من می بوسه یا بهت دست می زنهدیوونه میشم، تو شدی الهی عذاب و شکنجه ی من و تا وقتیکه توی آن خونهبعنوان همسر بابام هستی همین آش و همین کاسه ست. هر چی تو و بابا بارفتارتان شکنجه ام بدید، من چند برابرش را سر تو تلافی می کنم، حالیت شد؟

سرم را گرفتم توی دستهایم با گریه گفتم: لعنتی گناه من چیه؟

آیدین هیچی نگفت. چند دقیقه بعد به خانه رسیدیم. سر درد شدیدی داشتم. بی انکه شام بخورم به رختخواب پناه بردم و سعی کردم بخوابم.

با نوازش دستان معین به روی موهام بیدار شدم. سلام کردم، با خنده جوابم راداد. دستم را گرفت کمکم کرد بنشینم. سرم را روی شانه اش گذاشتم و خیلیآهسته گفتم: چرا اینقدر دیر اومدی؟

- "رفته بودم سر ساختمان دیر شد، این برف هم کلی ترافیک درست کرده بود." بعد با خنده به تخت خواب اشاره ای کرد و گفت: نگو نگرانم بودی که خیلیراحت خوابیده بودی که باور نمیکنم.

- سرم درد می کرد.

- چرا عزیزم،اگه حالت خوب نیست بریم دکتر؟

- نه خوبم، کمی که بخوابم بهتر هم میشم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]دستی به سرم کشید . پیشانیم را بوسید و گفت:اول شامت را بخور بعد بخواب، معده درد می گیری.

دوباره دراز کشیدم. پتو را روی سرم کشیدم و گفتم: نمی خورم فقط می خوام بخوابم.

معین با خنده گفت:بداخلاق، بخواب که من تحمل اخمات را ندارم.

و بعد بی سر و صدا از اتاق خارج شد. یاد حرفهای آیدین افتادم. بغض تویگلویم لانه کرد. خوابم نبرد. با بی حوصلگی از رخت خواب دل کندم.آبی به دستو صورتم زدم و از اتاق خارج شدم. معین و آیدین سر میز شام بودند. معینوقتی من را دید خندید و صندلی کناری خودش را عقب کشاند و گفت: بیا بشینبداخلاق که بدون شما میلی به غذا نداشتیم.

رفتم کنارش نشستم . معین برایم غذا کشید. من با بی میلی مشغول خوردن شدم و معین گفت: با درسهایت چکار می کنی؟از استادهات راضی هستی؟

- هیچی تازه اول راهم، باید خیلی تلاش کنم تا به نتیجه برسم. استادهای اموزشگاه هم خوبند.

آیدین سکوت را شکست و با خنده مضحکی گفت: بابا عروسک تو رو چه به دانشگاهرفتن، چند وقت دیگه باید کهنه بشوره بریا خواهر کوچولوی من و براش لالاییبخوانه. فکر هم نکنم برای این جور کارها لیسانس لازم باشه.

معین با لذت می خندید . من از این همه خونسردی و بی تفاوتی او حرص میخوردم.آیدین وقتی چهره ی سرخ و برافروخته ی من را دید با خنده ی زشتیگفت:بهتان گفته باشم یکسال بیشتر مهلت ندارید، من خواهر کوچولو میخوام.

معین با خنده گفت: کافیه آیدین. کم چرند بگو. دیگه از من گذشته خواهر کوچولوی تو رو بغل کنم.

آیدین با معنی خاصی نگاهم کرد. سرش را با تاسف تکان داد و در جواب پدرشگفت: این دیگه مشکل شماست که سر پیری زن جوون گرفتید. زنگوله ی پای تابوتنمی خواید ولی صحرا جان حق داره مادر بشه یادتون رفته او تازه هیجده سالششده.

انگار معین تازه به حرف آیدین رسیده باشد با ناراحتی خیره شد به چهره ام ودر فکر فرو رفت.بغضم شکست و اشکریزان روی میز کوباندم و با فریاد گفتم: خفه شو لعنتی، تو دیگه شورش را دراوردی.

آیدین با صدای بلند خندید. من فقط گریه می کردم. معین هم در سکوت به منخیره بود. توقع داشتم معین به طرفداری من جواب آیدین را بدهد، ولی فقطشاهد اشک ریختن من بود. از پشت میز بلند شدم و باز هم به اتاق خواب پناهبردم.

 

[align=CENTER]********[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- صحرا جان پاشو خانم مگه کلاس نداری؟

صدای معین بود. چشمهایم را باز کردم. صبح شده بود.سرم به سینه اش چسبیده بود. روی موهام بوسه ای زد و گفت: نمی خوای روی کلاس؟

- نه حوصله اش رو ندارم.آیدین راست میگه بر فرض که هم لیسانس گرفتم، به چه دردم میخوره؟

- این پسره عقل نداره، تو هم شدی مثل او.

- حرف حساب میزنه،منو چه به لیسانس گرفتن.

دستش را انداخت لای موهام. چند بار سرم را تکان داد و با خنده گفت: من کهنگفتم حرفهای آیدین نا حساب است،ولی حالا زوده تو خودت را درگیر بچه کنی،من دلم میخواد مادر بچه ام تحصیل کرده باشه.

سرم را بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم. خندید.فهمیدم دارد اذیتم می کند. موهای کنار شقیقه اش را به دست گرفتم ، به شدت کشیدم و با فریاد گفتم: تومنو دست میندازی؟

خندید و گفت: موهام را ول کن تو که نمیخوای شوهر پیرت کچل هم باشه.

بی اختیار دستم رها شد.معین با اخم نگاهم کرد و گفت: چیه ترسیدی از اینی که هستم زشتتر و پیرتر بشم؟

خندیدم . سرم را به سینه اش چسباندم و خلی جدی گفتم: من شوهرم را دوست دارم، حالا هر شکلی که می خواد باشه.

با خنده از کنارم بلند شد. دستانم را دور گردنش حلقه کردم و بغلم کرد. ازاتاق خارج شدم. در حالیکه بربر نگاهم میکرد با لبخند گفت: حالا این خانمشوهر دوست میره سر کلاس کنکور؟

- نوچ.

اخم کرد و گفت: لوس نشو دیگه صحرا، بایدبری سر کلاس، خودم می رسونمت.

من را روی یکی از مبلهای چرمی رها کرد. به سمت دستشویی رفت و با صدای بلند گفت: زود اماده شو که من دیرم شده.

بلند شدم و روی مبل نشستم. آیدین روی پله ی اول ایستاده بود و با بخل وکینه نگاهم میکرد. مطمئن بودم صدای بگو بخند من و معین را شنیده و من رادر آغوش معین دیده بود که اینجوری با کینه نگاهم میکرد. سعی کردم توجهیبهش نشان ندهم. سریع آماده شدم و بعد از صرف صبحانه مختصری همراه معین ازخانه بیرون رفتیم.

تا ظهر در اموزشگاه کلاس داشتم. دلم برای مادر و بچه ها تنگ شده بود. ازکلاس یکراست به خانه یمادر رفتم. صبا و سهراب هم شیفت صبح بودند و تازه ازمدرسه به خانه بر گشته بودند. بعد از دو ماه این اولین باری بود که باخانواده ام سر میز ناهار می نشستم. مادر برای ناهار قورمه سبزی درست کردهبود. با اشتها غذایم را خوردم . بعد کمی در دروس به سهراب کمک می کردم. وقتیکه با مادر تنها شدم مادر از حال معین و آیدین پرسید. وقتی دید گرفتهو ناراحت شدم با نگرانی گفت:چیه صحرا، از چیزی ناراحتی؟

- آره با آیدین مشکل دارم، بدجوری کلافه ام کرده. نمی خواد منو به عنوان همسر پدرش بپذیره.

- آخه چرا؟ به ظاهر جوان بی منطقی نمیاد؟

- میگه منو دوست داشته و نباید با پدرش ازدواج میکردم و کلی چرت و پرتدیگه... می دونی مامان تا حدودی بهش حق میدهم، من نباید با معین ازدواجمیکردم. راستش خودم هم خجالت میکشم جلوی آیدین با معین بگم و بخندم یا حتیباهاش به اتاق خواب برم.

مادر لبخند کمرنگی زد و گفت: تو داری بی مورد خودت را متهم میکنی، با معین صحبت کن، بهش بگو آیدین آزارت میده.

- نمی تونم مامان،دلم نمی خواد نقش یک زن بابای بد را بازی کنم. بایدتحملش کنم تا بفهمه من فقط میخوام باهاشون زندگی کنم و برای چپاول پول وثروتشون با محبت پدرش اونجا نیستم.

مادر کلافه شد و گفت: حرف منو گوش کن. وقتی به خودت میای که دیگه پدر شده و معین را هم نداری.

حرفهای مادر درست بود، خودم هم می ترسیدم زمانی معین متوجه احساس آیدین بهمن شود که کار از کار گذشته باشد و دیگر معین را هم نداشته باشم. علاقه امبه معین روز به روز بیشتر میشد. معین برای من هم همسر بود و هم جای پدر. وقتی که بهش می گفتم "دوستت دارم" احساس میکردم جای دخترش هستم و او پدریاست که چند سالی از محبتش دور بوده ام.

ساعت سه بود که برگشتم خانه. همان موقع تلفن زنگ زد . معین بود. گفت امشبمثل شب قبل می رود کرج و دیر وقت می آید خانه. خسته بودم به اتاقم رفتم. لباسم را عوض کردم و روی کاناپه جلوی شومینه دراز کشیدم. برای یک لحظهنگاهم افتاد به قاب آینه ی روی میز توالت. روی آینه به زبان انگلیسی با رژلب کلماتی نوشته شده بود. بلند شدم و جلوی آینه ایستادم. ان لحظه مغزمجواب معنی آن کلمات را نیافت. سریع از اتاق خارج شدم و به طبقه ی بالارفتم و وارد کتابخانه شدم. کتاب دیکشنری را از قفسه ی کتابهای زبان خارجهبرداشتم و برگشتم پایین. باز یک نگاه به داخل آینه انداختم و خیلی زودمعنی ان کلمات را پیدا کردم:

" آشغال، خودفروش"[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

قسمتــ : 10

 

 

 

پاهایم سست شد و روی زمین ولو شدم. کار ، کار آیدین بود. چون صبح خودم جلوی آینه نشسته بودم و چیزی روی آن نوشته نشده بود. یکی ازرژ لبهای تیره ام که درست رنگ نوشته ی روی آینه بود روی زمین افتاده بود.

با هر سختی بود، روی پاهام بلند شدم. سالن را با گامهای کوتاه پیمودم ووراد باغ شدم. با آن لباس نازک به طرف استخر رفتم. روی یکی از صندلیهایفلزی که روی اش مقدار زیادی برف نشسته بود ولو شدم و اشکریزان به آب استخرکه حالا با سردی هوا تقریبا یخ بسته بود خیره شدم.در آن سرما با وجود سوزبرفی که شب قبل باریده بود، اصلا سرد نبود. از خواندن آن کلمات زشت رویآینه داغ بودم. کمی بعد در اصلی باغ باز شد اتومبیل آیدین داخل شد. اتومبیلش را داخل پارکینگ پارک کرد و به طرف ساختمان رفت. ظاهرا من را ازدور دید. مسیرش را به طرف استخر تغییر داد. چند لحظه بعد با یک لبخند زشتمقابلم ایستاد و با صدای پر از تمسخر گفت: پیغامم بهت رسید؟

- تو از جان من چی میخوای؟

با یک نگاه تند براندازم کرد با پوزخند گفت: خودت بهتر می دانی.

- چرا روی آینه نوشتی آشغال خود فروش؟

- نیستی؟!

بلند شدم و پشت به استخر مقابلش ایستادم. یقه ی لباسش را به دست گرفتم ودر حالیکه به شدت تکانش میدادم با گریه شدیدی گفتم: آره لعنتی من یک آشغالخود فروش هستم. حالا که اعتراف کردم دست از سرم بردار، دیگه چی از جونممیخوای؟

با صدای بلند خندید و گفت: هیچی، فقط یه شب مهمان سوئیت من باش، مطمئن باش به قیمت خوبی میخرمت، حتی بیشتر از بابام.

دیگر هیچی نفهمیدم، آب دهانم را پرت کردم توی صورتش و با فریاد گفتم: تو یک حیوونی آیدین.

آیدین با نفرت نگاهم کرد و به یکباره با هر دو دست به سینه ام فشار واردکرد. به طرف استخر هدایت شدم و وقتی به خودم آمدم توی استخر افتاده بودم. در میان آب یخ بسته و سرد استخر دست و پا میزدم. به شدت شوکه شده بودم. قلبم توی سینه تاپ تاپ میکرد. آیدین مقابلم ایستاده بود و می خندید. شناکردن بلد نبودم و مثل یک احمق در میان یک دنیا سرما و شوک دست و پا میزدم. غرورم اجازه نمیداد از آیدین کمک بگیرم. با سنگدلی تمام من را در میان آناستخر پر از آب سرد و یخ رها کرد و رفت. نمی دانم معجزه بود یا تلاش خودمبه هر سختی که بود خود را به انتهای استخر رساندم ، دستانم را به دو طرفپلکان فلزی کنار استخر قلاب کردم و پاهای بی حس سرما زده ام را روی پلهگذاشتم و با هر جان کندنی بود بالا آمدم و از استخر خارج شدم. دیگر رمقیدر بدن نداشتم و روی زمین دمر افتادم. خودم را روی زمین کشاندم تا رسیدمجلوی در ورودی. با فریاد خفه، خاتون را صدا زدم. چند دقیقه ای طول کشید تاخاتون بیرون آمد. وقتی من را با ان وضع جلوی در ورودی دید جیغ بلندی کشیدو سریع به کنارم آمد. دستش را زیر بازویم حلقه کرد و کمک کرد تا روی پابایستم. کشان کشان وارد پذیرایی شدم.جلوی شومینه روی زمین افتادم و تویخودم مچاله شدم. خاتون سریع یک پتو آورد و رویم انداخت. تمام تنم خیس شدهبود از فشار سرما می لرزیدم. خاتون سریع به اتاقم رفت و چند دست لباس گرمبرایم آورد. با کمک او لباسهای خیسم را درآوردم و تنم را با حوله خشک کردمو لباسهای جدید را پوشیدم. باز دورم پتوی دیگری پیچاند. جلوی شومینهنشستم. با خوردن چند لیوان چای داغ حالم کمی بهتر شد، ولی هنوز هم لرزداشتم. با کمک خاتون به اتاق خوابم رفتم و روی تخت دراز کشیدم. با گرمایزیاد اتاق و چند پتوی کلفت روی تنم، به خواب رفتم.

این بار از گرمای زیاد بیدار شدم. انگار تب کرده بودم. خاتون با چشمانی پراز اشک کنارم نشسته بود. نگاهم افتاد به آینه. هنوز هم هضم آن کلمات زشتروی آینه برام مشکل بود. با صدای گرفته و خشدار به خاتون گفتم: خاتون جانبرو اون آینه را پاک کن.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خاتون بلند شد جلو رفت و با یک دستمال کاغذی نوشته های روی آینه را پاککرد. کنارم نشست. دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت:تب کردی مادر، توکنار استخر چکار میکردی؟

- داشتم روی برفها قدم میزدم که پام سر خورد افتادم توی استخر.

- آخه مادر یک خورده دقت میکردی.ببین چه بلایی سر خودت اوردی. حالا جوابمعین را چی بدم. اگه سینه پهلو کنی چه خاکی تو سرم بریزم....

توی سرم بلوایی به پا بود. توی گوشهایم انگار کارگاه آهنگری راه انداختهباشند پر از صدا بود. تنم شده بود یک کوره ی آتش. گلویم به شدت خشک شدهبود و می سوخت. چشمان پر از دردم را روی هم گذاشتم. تقریبا بیهوش شدم. کمیبعد لرز افتاد به جانم و شروع به لرزیدن کردم. صدای معین به گوشم رسید کهخیلی نگران و لرزان به نظر می رسید.

- صحرا جان سردته؟

چشمانم را باز کردم، نگاهم در نگاه پر از اشک معین گره خورد. روی صورتم خمشد، گونه اش را چسباند به گونه ی تبدار سمت راستم و یا گریه گفت:عروسکماین چه بلایی بود سر خودت و من اوردی؟

فقط تونستم بگویم: سردمه، خیلی سردمه.

چند تا پتو با هم انداخت روی تنم و بعد شروع به نوازش موهام کرد. صدایخاتون به گوشم رسید که خطاب به معین گفت:دکتر هنوز نرسیده. بهتره بریمبیمارستان، حالش بدجوری خراب شده.

- نه بیمارستان نه، آذر هم وقتی رفت بیمارستان دیگه برنگشت.

- معین بچه شدی؟ صحرا داره از دست میره، مطمئن باش دکتر هم همین حرف را میزنه.

صدای باز شدن در اتاق آمد، خاتون ساکت شد. صدای کلفت مرد دیگری به گوشم رسید.

- چه اتفاقی افتاده آقای سرشار؟

- می بینید صحرا داره از دست میره.

- آرام باشید آقای سرشار اجازه بدید معاینه اش کنم.

احساس کردم یکی کنارم روی تخت نشست. پتوها به نوبت از رویم کنار رفت. چشمان سنگین و متورم را باز کردم. چهره ی مسن مردی مقابلم جان گرفت. لبخندی زد و گفت: خوبی دخترم؟

هر چه کردم صدا از حنجره ام آزاد نشد. سرم را به اطراف چرخاندم. معین طرفدیگر تخت نشسته بود. بسیار نگران به نظر می رسید. طرف دیگرم خاتون و دکترایستاده بودند. آیدین در آستانه در ایستاده بود و با ناراحتی به چهره امخیره بود. صورتم را به طرف معین برگرداندم. او با لبخند تلخی دستم را تویدستش فشرد. دکتر مشغول معاینه ام شد. کمی بعد گفت: از من کاری ساخته نیستباید برسانیدش بیمارستان، سینه پهلو کرده.

معین با التماس گفت: هر چی بخواید تو همینجا در اختیارتون میذارم ازپرستار گرفته تا تجهیزات بیمارستانی، فقط صحرا را از من دور نکنید.

دکتر حرفی نزد. مشغول نوشتن نسخه شد. کمی بعد گفت: بسیار خوب، فعلا اینداروها را براش تهیه کنید. اگه تا صبح بهتر نشد و تبش پایین نیومد بایدببرینش بیمارستان.

آیدین جلو امد و با صدای بغض دار و گرفته گفت:من میرم داروهاش را تهیه کنم.

آیدین نسخه ر از دکتر گرفت و سریع از اتاق خارج شد. دکتر مشغول وصل کردنسرم به دستم شد. با وصل شدن سرم به دستم باز دچار لرز شدم. خودم را مچالهکردم.معین متوجه شد و سریع پتوها را انداخت رویم. با گریه ای باور نکردنیسرش را نزدیک صورتم گرفت و با صدایی لرزان گفت: تحمل کن صحرا، میدونم خیلیبدحالی...

با آرام بخشی که دکتر بهم تزریق کرد به یک خواب عمیق و طولانی فرو رفتم.

 

[align=CENTER]*********[/align] [/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]دو سه روزی تو گیجی و اغما به سر می بردم. گاهی بیدار می شدم و معین رابالای سرم می دیدم. چند بار هم مادر را در کنارم دیدم. تبم پایین آمدهبود. دیگر نمی لرزیدم، ولی هنوز به شدت سر درد و سینه درد داشتم و صدا ازگلویم خارج نمی شد.معین در مراقبت از من کوتاهی نمی کرد. دکتر سعادتی درروز دو نوبت به ملاقاتم می امد. کم کم با مراقبتهای شبانه روزی معین وخاتون و گاهی هم مادرم به حال اول برگشتم، ولی هیچ وقت اجازه ندادم معین وسیارین بفهمند بین من و آیدین چه گذشت و باعث بیماری من کی بود. هر چنداحساس می کردم که یک نفرت کور نسبت به آیدین در درونم لانه کرده است.

معین مثل یک عاشق و مرد واقعی کنارم بود و از هیچ چیزی برای آسایشم فروگذار نبود. ولی من دیگر صحرای قبل نبودم، به او کم محلی می کردم و آشکارامی رنجاندمش. معین اما با صبوری زیاد ، روی تمام بداخلاقیهایم و رفتارهایزشتم سرپوش می گذاشت و آن همه لجاجت و دیوانه بازی را تحمل می کرد. حتیزمانیکه از او خواستم شبها به اتاقم نیاید قبول کرد و در جوابم تنها بهلبخندی تلخ زد و از اتاق خارج شد.بعد از ان شبها توی اتاق کارش می خوابید.

خودم از رفتارهای زشت و اخلاق گند و توهین امیزم سر در نمی آوردم. ولیوقتی یاد آن نوشته ی روی آینه می افتادم، وقتی یاد آن رفتارهای زشت و پراز اهانت آیدین می افتادم تمام وجودم از حقارت و نفرت می لرزید و از خودمبیزار می شدم. چطوری تونسته بودم معین را در مقابل یک آپارتمان و حقوقمستمری برای خانواده ام قبول کنم؟آیدین درست می گفت، من خودم را زندگیمرا، همه شب و روزم را به معین فروخته بودم. آنقدر خودم را حقیر و شکنندهمی دیدم که حد و اندازه نداشت.

یک ماهی شد که از اتاقم خارج نشده بودم. مادر و بچه ها گاهی به دیدنم میامدند، چند ساعتی کنارم می ماندند. حتی وجود پر از نشاط سهراب و سیمایهمیشه خندان صبا هم در روحیه ی من اثری نگذاشت و همچنان همان صحرای گرفتهو ناراحت بعد از بیماری باقی ماندم.

هیچ وقت غروب آن جمعه دلگیر را از یاد نمی برم. هوا ابری بود انگار دل پریبرای باریدن داشت. جلوی پنجره نشسته بودم در تنهایی خود غرق بودم. دو سهروزی میشد که معین به دیدنم نیامده بود و عجیب دلتنگش بودم.

اتومبیل آیدین داخل باغ بود. مطمئن بودم او در خانه است. از آن شبی که باهم حرفمان شدهبود و پرتم کرده بود درون استخر، دیگه ندیده بودمش. آیدینهم سراغی از من نگرفته بود. جو خانه بسیار ساکت و مغموم به نظر می رسید،حتی خاتون هم که همیشه لبخند بر لب داشت و باهام صحبت می کرد حالا دیگرساکت و غمگین شده بود. معین از زمان بیماری من، برای خانه یک مستخدم خانمگرفته بود تا در کارهای خانه به خاتون که حالا پیر و بیمار شده بود کمککند. برای همین خاتون هم زیاد وارد اتاق من نمیشد. فقط محبوبه، مستخدمتازه ی خانه به کارهایم رسیدگی می کرد.

در افکار بیهوده ام غرق بودم که در اتاق باز شد. معین لبخند به لب وارداتاق شد. توی دستش جعبه ای بزرگ، شیک و کادو شده بود. سلام کرد. با بیحوصلگی جواب دادم. اخم کرد و جلو امد روی تخت نشست و گفت: اینجوری اخم نکنعروسکم، جاش رو صورتت میمونه زشت میشی.

نگاه سردی به چهره اش انداختم و به سختی لبخند زدم . معین خندید و گفت: لوس شدی صحرا، خاتون و مادرت گفتند اینقدر لی لی به لالاش نذار ، قبولنکردم، گفتم زن باید لوس باشه، ولی حالا به خدا پشیمونم دیگه لوس بازی همحدی داره.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]از لحن مظلومانه و حالت چهره اش خنده ام گرفت. معین با لذت نگاهم میکرد:چهعجب خانم خندید، باید برم یک دوره ی دلقکی و جوک و لطیفه یاد بگیرم تالبخند و خنده ی قشنگ خانم را ببینم.

بسته کادو شده را مقابلم گرفت و گفت: این هم مزد خنده ی قشنگت، عروسکم.

کاش ان لحظه آن حرف را نمیزد. یعنی لبخندهام و خنده هام هم خریدنی بود. باحرص بسته را از او گرفتم و به سرعت کادو را باز کردم. معین فکر می کردخوشحالم که اینطور با عجله کادوی جعبه را باز می کنم و از ته دل می خندید. داخل بسته یک عروسک بود تلق روی جعبه را برداشتم و عروسک را به دست گرفتم. خیلی قشنگ بود تقریبا قد عروسک تا کمرم می رسید. خواهی قهوه ای بلندی داشتبا لباس پرنسسی سبز رنگ و صورتی بسیار ملیح و زیبا. بچه که بودم دلم به یکعروسک پلاستیکی هم خوش بود ولی همان را هم نداشتم. حالا این عروسک بزرگگران قیمت روی پاهام بود و من هیچ شوق و علاقه ای به آن نداشتم.معین وقتیسکوت و چهره ی بی تفاوت من را دید با لبخند کمرنگی گفت:چیه عزیزم ازش خوشتنیومد؟

به یکباره با تندی گفتم: تو تا کی فکر میکنی میتونی من را با این چیزهاراضی کنی، من عقده ی عروسک ندارم، من عقده ی این خونه رو ندارم. من عقده یماشین و لباس مد روز را ندارم. تو حق نداری با این چیزها منو بخری...

لبخند از روی لبهای معین محو شده بود و در سکوتی محض به من خیره بود. پذیرای لحن تند و فریادهای گوش خراش من شده بود و دم نمیزد.

با گریه شدیدتری گفتم: من از اینجا بیزارم، از این اتاق بدم میاد، از توبدم میاد، من این قصر طلایی را نمیخوام، این اتاق شیک ، این عروسک رانمیخوام.

وقتی به خودم آمدم دیدم یقه ی لباس معین در دستم بود و به شدت تکانش میدادم. بالاخره صبر معین لبریز شد و با ناراحتی گفت: کافیه صحرا، تو چهمرگت شده؟من شوهرتم، مگه هر مردی به همسرش هدیه میده میخواد همسرش رابخره؟ از تو بعیده این حرفها را بزنی. اگه میبینی برات عروسک خریدم به اینخاطر بود که وقتی این عروسک را پشت ویترین فروشگاه دیدم ازش خوشم اومد،برات خریدمش. حتی اگه تو حالا جای آذر مادر آیدین هم بودی مطمئن باش همینهدیه را برات می خریدم.باز هم بهت میگم، من دوستت دارم و هر کاری میکنمبرا رضایت خودم انجام میدم، نه بهت صدقه میدم و نه قصد خرید و فروش تو رادارم. بفهم صحرا تو همسر منی، من هر کاری برای تو انجام میدم تنها وظیفه یهمسری خودم را انجام میدم.

عروسک را با حرص به گوشه ای پرت کردم و با گریه ی شدیدی گفتم: ازش بدم میاد، از این خونه، آدمهاش، از تو و آن پسر احمقت بدم میاد...

معین شانه های لرزان از خشمم را به دست گرفت و فریاد من بهش شوک وارد کرد.

- به من دست نزن لعنتی ، ندیدی تابلوی بالای فروشگاه ها را "لطفا به اجناسمورد نظر دست نزنید" اول چک خریدم را بنویس بعد بهم دست درازی کن.

با کشیده ی محکم معین روی گونه ام ساکت شدم.

- خفه شو صحرا، تو حق نداری این حرفها را بزنی و این رفتار را بکنی.

روی تخت ولو شدم. سرم را میان بالشت فرو بردم و دیوانه وار گریستم نوازش دستهای معین را لابه لای موهایم احساس کردم.

- متاسفم صحرا، اصلا دلم نمیخواست روت دست بلند کنم، واقعا معذرت میخوام...

- برو بیرون معین، میخوام تنها باشم.

- باشه میرم بیرون، فقط دیگه گریه نکن.

از کنارم بلند شد و خیلی آهسته از اتاق خارج شد. ساعتی در همان حال واحساس بودم و فقط اشک می ریختم. هوا تاریک شده بود و جز نور قرمز رنگشومینه نوری به چشم نمی خورد.از روی تخت بلند شدم و به سمت عروسک ولو شدهروی زمین رفتم.عروسک را بغل گرفتم و خوب نگاهش کردم. مثل من تنها بود ومثل من خریده شده بود. چشماش درست رنگ چشماهای خودم بود. خاکستری روشن . حتی مدل لبها و بینی اش هم مل لب و بینی خودم بود. چراغ را روشن کردم. جلوی آینه ایستادم؛ یک نگاه به عروسک انداختم و یک نگاه به خودم. چقدرشبیه هم بودیم. تفاوتها تنها در لباسهایمان بود و آرایش سطح صورت عروسک. ازش خوشم آمد. محکم گرفتمش توی بغلم و خندیدم. معین راست میگفت، من چهمرگم شده بود؟ دیوانه شده بودم یا اینکه در آستانه دیوانگی بودم؟ شاید همداشتم نقش یک آدم دیوانه را بازی میکردم.

روی تخت ولو شدم و عروسک را در بغلم گرفتم. در حالیکه موهاش را نوازشمیدادم شروع به حرف زدن با عروسک کردم. من می گفتم و او در سکوت بهحرفهایم گوش میداد و لبخند میزد.

 

[align=CENTER]********[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]یک هفته ای می شد که معین اصلا به سراغم نیامده بود. انگار فراموش شدهبودم. در این یک هفته فقط با عروسکم صحبت کرده بودم. شده بودم یک بچه یکوچولو که با عروسک بازی خودم را سرگرم میکردم. عصر بود که خاتون به بهانهمرتب کردن اتاق، وارد اتاقم شد. اول لباسهای روی زمین و مبلها را جمع کردو بعد سرگرم مرتب کردن وسایل روی میز توالت شد. از داخل آینه نگاهی به منانداخت که عروسک بغل روی تخت خوابیده بودم. با اخم گفت:ازت ناامید شدمصحرا، فکر کنم دیگه از وقت عروسک بازی ات گذشته.

خندیدم و گفتم: این عروسک را معین برام خریده و حتما میخواسته من باهاش بازی کنم.

خاتون از حرفم خنده اش گرفت. از کنار میز بلند شد، امد و روی تخت کنارمنشست. موهام را از توی صورتم کنار زد و با لبخندی مادرانه گفت: برای چیراهش نمیدی تو اتاقت؟

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: معین گفته من راهش نمیدم؟

خندید و گفت: نه خوشگلم، خودم دیدم شبها تو اتاق کارش میخوابه، مطمئنا تو ازش خواستی اتاقش را عوض کنه.

با خجالت گفتم:اول آره، ولی حالا نه. خودش نمیخواد بیاد تو این اتاق؛ الان یک هفته ست حتی نیومده حالم را بپرسه ، چه برسه...

از ادامه ی حرفم پروا کردم. خاتون خندید و گفت: تو مطمئنی تحویلش گرفتی؟

یاد رفتار بد هفته قبلم افتادم. نشستم و گفتم:معین فکر میکنه من یه بچه امیا یک زن خیابونی ام که با کادو یا پول یا ماشین میتونه رامم کنه؛من را بههر چشمی میبینه الا همسرش.

خاتون با اخم نگاهم کرد: این حرفها چیه دختر؟ معلومه تو برای معین مث بچههستی. چرا فکر نمیکنی همه این کارها را بخاطر دوست داشتن زیاد انجام میده. فقط به قول تو راهش را بلد نیست. تازه مگه زشته یه مرد برا زنش هدیه بگیرهو هر چی بخواد تامین کنه، می دونی چرا به عشقش شک داری؟ چون عشقش را باورنداری. سرم را به زیر انداختم و با بغض به حرفهای خاتون فکر کردم.وقتی سربلند کردم، خاتون رفته بود. بلند شدم ، جلوی آینه ایستادم و خودم را خوببرانداز کردم. معین حق داشت منو به چشم یک بچه ببیند؛چرا که نمی خواستممثل یک زن واقعی باشم و نقشم را بخوبی بازی کنم.

رفتم حمام. لباس تازه ای چوشیدم و آرایش ملایمی روی صورتم کردم. موهای فرمرا روغن زدم و دور سرم رها کردم. نگاهی به عروسک انداختم که هنوز روی تختخوابیده بود. حالا واقعا شکل ان شده بودم، درست مثل یک عروسک لبخندی رضایتبخش زدم و از اتاق خارج شدم. خاتون داشت برای شام، برنج آبکش میکرد. رفتمجلو و گفتم :خاتون اجازه بده کمکت کنم.

خاتون نگاه خریدارانه ای به اندام و چهره ام انداخت و با لبخند گفت: هزارماشاالله چقدر خوشگل شدی تو، بیا مادر این برنج را دم کن تا برات اسفنددود کنم.

سرگرم دم کردن برنج شدم. خاتون برایم اسفند دود کرد و چند بار صلواتفرستاد و " برچشم بد لعنت" گفت من در حالیکه می خندیدم سرگرم آماده کردنسالاد شدم. ساعت شش غروب بود، باید معین از راه می رسید، ولی هر چه انتظارکشیدم از او خبری نشد. از بغض توی گلو چشمان منتظرم فهمیدم بدجوری دلتنگشبوده ام و خودم متوجه نیستم. در سالن جلوی تلویزیون در انتظار معین نشستهبودم که آیدین از طبقه ی بالا آمد پایین. حدود دو ماه می شد که اصلا ندیدهبودمش. حالا درست مقابلم ایستاده بود. با لبخند قشنگی روی کاناپه مقابلملمید و خیلی آهسته گفت: منتظر بابایی؟امشب دیر میاد منزل، رفته کرج سرساختمان.

جوابش را ندادم، خواستم برگردم اتاقم که آیدین با لحنی ملتمس گفت: بشین صحرا باهات حرف دارم.

- من حرفی با تو ندارم.

- خواهش می کنم.

نشستم . آیدین بلند شد آمد و روی کاناپه، نزدیکم نشست و گفت:چرا به بابا و بقیه نگفتی که من پرتت کردم توی استخر؟

- نمیدونم، شاید هم فرصت نشد.

لبخند تلخی زد و گفت: پس میخواستی بگی ، کسی به حرفات گوش نکرد؟

- تو اینجوری فکر کن، فقط امیدوارم با اون اتفاق دست از سر من برداشته باشی.

پوزخندی زد و گفت: زیادم امیدوار نباش.

- تو چرا نمیخوای قبول کنی من همسر پدرتم، نباید من را به چشم دیگه ای ببینی؟

با بغض نگاهم کرد. به وضوح حلقه ی اشک را در عمق چشمان سیاه و سرکشش دیدم. عضله ی صورتش لرزید و با صدای گرفته و خسته گفت: بی انصاف دوستت دارم،چطور میتونم عشقم را، تمام زندگی ام را ، توی خونه ی خودم، کنار پدرم، تویاتاق خوابش ببینم و حرفی نزنم. تو بودی می تونستی تحمل کنی؟

داشتم دستخوش احساسات می شدم. هرگز نباید این اتفاق می افتاد. سریع ازکنارش بلند برخاستم و بی هیچ حرفی به اتاق خوابم پناه بردم. کمی بعد درمیان گریه و اشک به خواب رفتم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]قسمت11:

 

[/b]صبحزود با حرکت آهسته ی دستی روی گونه ام بیدار شدم. تا آمدن بلند بشوم، دیدنمعین چکمه به دست از اتاق خارج شد.فوری صدایش زدم: معین.

برگشت داخل اتاق و با لبخندی گفت: جانم

- کجا میری؟

به چکمه های سوارکاری اش اشراه کرد و گفت: هر صبح جمعه کجا میرم؟ باشگاه سوارکاری.

سرم را به زیر انداختم و با شرمندگی گفتم: میشه من هم همرات بیام؟

خندید و گفت:اگه داد و فریاد نمیکنی ، اگه با اخم و تخم باهام حرف نمیزنی.

- هنوز از دستم ناراحتی؟

آمد کنارم و روی تخت نشست. با دست چانه ام را گرفت، سرم را بالا آورد و باخنده گفت: من کی از تو ناراحت شدم که این بار دوم باشه؛ شما من را ازاتاقتان بیرون کردید، من هم دستورتان را اطاعت کردم.

خندیدم بی اختیار گفتم: پس حالا برای چی اومدید تو اتاق؟

به کمد دیواری اشاره کرد و با اخمی ساختگی گفت: اومدم پوتینهام را بردارم.

- اهان پس من داشتم خواب می دیدم تو گونه ام را بوسیدی.

خندید و نیشگونی از جای بوسه اش روی گونه ام گرفت و گفت: من با کدام ساز تو برقصم؟با اخم و فریادت یا ناز و کرشمه هات؟

خندیدم و با ناز گفتم: با هر دو.

از روی تخت بلند شد و گفت: پاشو شیطون که دیرم شده، الان مسابقه شروع میشه.

سریع آماده شدم. به اصرار معین صبحانه ی مختصری خوردم و با هم از خانهخارج شدیم. وقتی وارد پیست اسب سواری شدیم، معین من را با دوستانش آشناکرد . بعد با هم به محل نگهداری اسبها رفتیم. جلوی در استبل ایستادم. معینرفت داخل . کمی بعد با یک اسب سیاه رنگ برگشت. با لبخند نزدیکم آمد دستیبه سر و گردن و یال اسب کشید و گفت: صحرا جان این هم اسب من آریا.

بعد با خنده سرش را نزدیک گوش سمت چپ اسب برد و چیزی گفت که من نفهمیدم. اسب شیهه ای بلندی کشید و به سمتم آمد. نرسیدم و خودم را عقب کشاندم.معینخندید و گفت: نترس مثل صاحبش ازت خوشش اومده، بیا جلو، آزاری بهت نمیرسونه.

چشمان درشت و سیاهی داشت. پوست تنش برق می زد. پاهای بلند و کشیده ای داشتو فوق العاده خوش اندام بود. با ان چشمان قشنگش ، فقط من را نگاه کرد. رفتم جلو و خیلی با احتیاط وسط پیشانیش را نوازش دادم. آریا چند بار سرشرا به طرفین تکان داد و شیهه کشید. ازش خوشم آمد. این بار با آرامش بیشترینوازشش کردم. معین با لبخند نگاهم کرد و گفت: دوس داری سوارش بشی؟

با ترس نگاهش کردم و گفتم:نه، من که سوارکاریبلد نیستم.

- خوب یاد میگیری.

دستم را گرفت، من را به طرف زین اسب کشاند و گفت: نترس من کنارتم.

بعد کلاهش را برداشت گذاشت روی سرم. دستهایش را دور کمرم حلقه کرد و کمککرد روی اسب بنشینم . از ترس داشتم می لرزیدم. معین فقط می خندید. دستهایمرا دور گردن معین حلقه کردم، می لرزیدم. معین با خنده گفت: منو رها کن،زین اسب را بچسب، نترس نمی افتی.

با ترس و ارز معین را رها کردم، برامدگی جلوی زین را چسبیدم. معین دستی بهیال آریا کشید. دهنه ی اسب را گرفت و حرکت کرد. کمی که جلو رفت ترسم ریختو با لذت خندیدم. معین گفت: خوشت اومد نه؟ گفتم که ترس نداره، از این بهبعد هر هفته خودم میارمت سوارکاری یاد بگیری، موافقی؟

با لبخند سرم را تکان دادم. معین با بدجنسی تمام، با دستش به پایین شکمآریا فشار وارد کرد و دهه اسب را رها کرد. آریا به تاخت رفت. قلبم در سینهفرو ریخت. با فریاد معین را صدا زدم. آن روز تا ظهر با هم توی پیست بودیم. ناهار را با هم در یکی از رستورانهای معروف شهر خوردیم. بعد از ظهر هم بهخانه ی مادر رفتیم. صبا و سهراب با خوشحالی از ما استقبال کردند. مادر باروی باز از ما پذیرایی کرد. عصر ، هنگام برگشت به خانه، معین سر صحبت راباز کرد و خیلی آهسته گفت: صحرا نمی خوای کلاس های کنکورت را از سر بگیری؟

نگاهم را از خیابان برگرفتم و با لبخند کمرنگی گفتم: دو ماهه نرفتم کلاس، خیلی عقب افتادم.

- مهم نیست، تو که برا کنکور امسال درس نمیخونی، یه سال و نیم فرصت داری،می تونی تاخیر این دو ماه را جبران کنی. کافیه یه کم پشتکار به خرج بدی.

- باشه هر چی تو بگی؟ از فردا کلاسهام را شروع می کنم.

دستم را گرفت و فشرد و با لبخند گفت:آفرین، مطمئنماگه بخوای حتما موفق میشی.

با تشویق و اصرار معین ، از روز بعد دوباره رفتم آموزشگاه سرگرم درسخواندن شدم. می دانستم معین می خواهد من سرگرم بشوم و کمتر به مسایل حاشیهزندگیمان بپردازم تا با هم دچار مشکل و برخورد نشویم. راه درستی بود و بادرس واقعا سرگرم شدم و وقتی برای فکر کردن به مسائل بیهوده پیدا نمیکردم. رفتار آیدین باهام بهتر از قبل شده بود و کمتر خودش را در دیدرس من قرارمی داد. اکثر اوقات تمام روز را بیرون بود و گاهی تنها هنگام صرف شام بامن و معین بود و شب را در سوئیتش می گذراند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]چند روزی بود که هوا خیلی سرد شده بود. آیدین به شدت سرما خورده بود وخانه نشین شده بود. خاتون که علاقه زیادی به آیدین داشت بدجوری نگران حالشبود. دائم با خوراندن آبمیوه و درست کردن آش و سوپ به او رسیدگی می کرد.

دو سه روزی که آیدین اصلا از سوئیتش خارج نشده بود. خاتون دائم از من میخواست به دیدنش بروم و جویای احوالش بشوم. ولی من حوصله آیدین و پوزخندهاشرا نداشتم و دلم نمی خواست او تصور کمد که من نگران حالش هستم. معین هر شببهش سر میزد حتی یکبار آیدین را به اجبار نزد دکتر سعادتی برد. معین وقتیفهمید من به دیدن آیدین نرفته ام تعجب کرده بود. شاید خاتون شکایت من رابه معین کرده بود. یک شب موقع خواب معین کنارم نشست و با لبخند کمرنگیگفت: تو این چند روزه به آیدین سر نزدی؟

- نه ، باید می رفتم؟!

زل زد توی چشمام و با ناراحتی گفت: معلومه، تو میدونی وقتی افتادی تواستخر و. بیمار بودی آیدین چقدر نگرانت بود؟ چند بار رفت دنبال دکتر، حالاتو حتی نرفتی یه سر بالا، حالش را بپرسی.

- خودش دوست نداره من برم دیدنش، من هم نمیرم. هر وقت اومد پایین حتما حالش را می پرسم.

معین کلافه شد . در جواب من به تندی گفت: صحرا نمی دونم چرا تو از آیدینفرار میکنی؟در صورتیکه آیدین تو را دوست داره و تو به عنوان همسر پدرش ویک همخونه باید جویای احوالش باشی، متوجه شدی؟

"نه متوجه نیستم، اصلا چر باید بروم دیدنش. به من چه مربوطه . من از پسرت،از آیدین جانت بیزارم. بدبخت نمی دانی چرا وقتی افتادم توی استخر نگرانمبود وگرنه اینقدر آیدین ، آدین نمیکردی. نمی دانی احساس و علاقه پسرت بهمن از چه نوعی است وگرنه نمی گفتی که بروم حالش را بپرسم..." معین وقتیسکوت من را دید با بیحوصلگی از کنارم برخاست و از اتاق خارج شد. کاش میتوانستم حرفهای دلم را به او بگویم.

ظهر روز بعد در سالن داشتک یکی از جزوه ها را مرور می کردم که خاتون سینیبه دست، از آشپزخانه خارج شد و با لبخند قشنگی مقابلم ایستاد و گفت:صحراجان میشه مادر این ظرف سوپ را ببری بالا.

نگاه مظلومانه ای به چهره خاتون انداختم و گفتم: من نمی خوام برم بالا، پس محبوبه کجاست؟

با اخم نگاهم کرد و گفت: رفته خرید؛ تازه آیدین دوست نداره محبوبه بره تواتاقش. من هم این چند روزه اون قدر این پله ها را رفتم بالا و اومدم پایینکه پا درد گرفتم. پاشو خانم برو و زود برگرد.

به ناچار سینی را از خاتون گرفتم و با هر جان کندنی بود تا پشت در سوئیت آیدین رفتم. چند ضربه آهسته به در زدم که صدایش را شنیدم:

- بیا تو خاتون در بازه.

نفس عکیقی کشیدم و با پا به در فشار وارد کردم. در باز شد. خیلی آهستهوارد اتاق شدم. آیدین روی صندلی نشسته بود، حوله روی سرش کشیده بود و داشتبخور می گرفت. جلو رفتم. سینی را روی میز گذاشتم و خیلی آهسته گفتم: سلام،برات سوپ اوردم، یعنی خاتون داد من بیارم.

خواستم خیلی سریع از اتاق خارج شوم که حوله را از روی صورتش برداشت و باچهره ای سرخ و چشمانی تب آلود نگاهم کرد و با تعجب زیاد گفت: سلام، چه عجب ! خانم خانمها قدم رنجه کردین؟!

- گفتم که خاتون گفت برات سوپ بیارم...

- می دونم پاش درد می کرد داد تو بیاری، اگر هم قصد نداری حالم را بپرسی می تونی بری.

با بی حوصلگی گفتم: خیلی خوب، حالت چه طوره؟

پوزخندی زد و گفت: آرزوی مرگ برام میکردی بیشتر خوشحال میشدم تا اینجوری حالم را بپرسی.

خنده ام گرفت و گفتم: فکر نکن با آرزوی مرگ من بمیری وگرنه حتما این آرزو را می کردم.

خودش هم خندید و گفت: راست میگن که به حرف گربه سیاه باران نمیاد.

حوابش را ندادم. می دانستم که اینجوری بیشتر حرص می خورد. به سمت در اتاق رفتم صدام زدم: صحرا

- بله[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- بیا چند دقیقه بشین، نترس، با این حالم من بی خطرم مثل کبریت نم کشیده.

با خجالت رفتم مقابلش نشستم . لحظاتی در سکوت نگاهم کرد و گفت: نظرت در مورد اتاق من چیه؟

با دقت نگاهی به اطراف انداختم. روی دیوارها را گونی زده بود. روی گونی هارا با اسپری های رنگی به زبان انگلیسی کلماتی نوشته بود. روی یکی از آنهاهم به مخفف اسم خودم را دیدم. مبلمان،آباژور و حتی پرده اتاق هم نارنجیرنگ بود. روی کف پوش سنگی کف اتاق هم یک قالیچه ی قشنگ بود. با اینکهآیدین بیمار بود، اتاقش تمیز و مرتب بود. از ان نقطه ای که من نشسته بود،اتاق خوابش معلوم نبود. نگاهی به آیدین انداختم و گفتم: قشنگه و بسیارمرتب.

خندید و گفت:من همه چیزم قشنگه ، مخصوصا عشقم، حالا خانم چرا انقدر دیر پا به کلبه خرابه ی ما گذاشتید.

با صداقتی تمام گفتم: برای اینکه روز اول بهم گفتند کسی اجازه ورود به این قسمت خونه را نداره.

زل زد توی چشمام و گفت: کی همچین حرفی زده؟ وقتی تو مالک و صاحب قلب آدمباشی ورود به خونه اش دیگه اجازه نمیخواد. می دونی اگه اراده کنی بابا همهدار و ندارش را به نامت میکنه، حتی وجود پسر عزیزش را.

کلافه شدم و گفتم: ببین آیدین تگه میخواهی از این حرفها بزنی می روم پایین.

خندید و گفت:خیلی خوب خفه می شم.

لحظاتی در سکوت گذشت. آیدین دوباره گفت: بابا می گفت دوباره کلاسهایت را شروع کردی، درست شنیدم؟

- آره عصر هم کلاس دارم.

- کلاسات با پسرا قاطی پاتیه؟

- آره ، پسرا از دخترا بیشترند.

خندید و گفت: پس خوش بحالشان که با تو هم کلاسند.

نفس خسته ای کشیدم و گفتم:البته اگر مثل تو نفهم باشند و درک نکنند که من یه زن متاهلم.

باز خنده اش گرفت. چنگی میان موهایش انداخت و گفت: شاید اونا هم مثل من خودشان را به نفهمی می زنند.

- موافقم ، ولی یه فرقی بین تو و انها هست.

- چه فرقی؟

زل زدم تو چشمان تبدار خمارش و گفتم: اونا برا من غریبه اند ولی تو نه. منهمسر پدرتم و تو نمی خوای بفهمی که نباید هیچ احساس و نظر سویی به منداشته باشی. چرا آیدین با این رفتار و حرفات هم باعث آزار من میشی هم باعثآزار خودت؟

- اگه باز ناراحت نمیشی، قبل از جواب دادن به سوالت ، جواب سوال من را بده

- بپرس

- چرا بابا دوست داره ، در حالیکه بیست و دو سال به هیچ زنی علاقه مند نشدو به مادر وفادار موند. ولی حالا با یه دختر هیجده ساله مثل تو ازدواجکرده؟

سرم را به زیر انداختم و گفتم: نمیدونم.

- ولی من میدونم . چون تو خوشگلی، ساکتی و مظلومی و بهترین حسنت اینه کههیچ وقت عاشق نشدی، یعنی فرصتش را نداشتی. میدونم بابام را دوست داری ولیعاشقش نیستی.

با لبخند تلخی گفتم: عاشق شدن به اجبار و زور نیست، کار دله و دل من حق اینکار را نداره.

- چون به غل و زنجیر کشوندنش و اگه آزاد بشه عاشق هم میشه و اما جواب سوال تو که چرا باعث ازار خودم و تو میشم؟

لحظاتی بر و بر نگاهم کرد و گفت: چون من عاشقم، یک عاشق دیوونه. تویدانشگاه بین دوستانم کلی دختر وجود داره، حتی خوشگلتر و لوندتر از تو، مثلخودم پولدارند و به قول تو مرفهین بدون دردند. ولی تو بین اونا تکی، خودمخیلی دلم میخواد بهت فکر نکنم یا ازت عشقم را گدایی نکنم ولی نمیتونمصحرا. تو برام شدی یه بت و من می پرستمت، همونجوری که برا بابام حکم نفسکشیدن را داری.

چند لحظه ای در سکوت تلخ و دردناک غرق شد. بعد با چشمانی پر از اشکزل زدبه چشمانم و گفت: ولی بهت قول میدم این احساس یه طرفه را تو قلبم پنهانکنم و دیگه باعث آزارت نشم. بابت همه ی بچه بازیهام هم معذرت میخوام. دیگهلازم نیست از من بترسی!

- من از تو نمیترسم.

خندی و با لحن خاصی گفت: چرا می ترسی، ببین صحرا احساس من به تو واقعیه ودیوونه وار دوستت دارم، ولی در مورد کارها و تهدیدهام نه. هیچ وقتتهدیدهای منو جدی نگیر، فقط میخوام بترسونمت باور کن کارهام غیر ارادی یه؛ولی خیلی سعی دارم جلوی اشتباهاتم را بگیرم.

دوباره خندید. سرش را نزدیک صورتم گرفت و گفت: حال هم زود برو پایین که کمکم دارم از این حال و هوا خارج میشم دوباره میشم همون آیدین احمق و دیوونهگذشته.

در بهت و ناباوری دیدم که در میان خنده، اشکهایش سرازیر شد. بغض کردم. دلمبراش سوخت، ولی چاره ای نبود. هر دوی ماباید واقعیت را قبول می کردیم. بیصدا از مقابلش برخاستم و از اتاقش خارج شدم. تاشب گیج بودم و احساسی گنگ وبیهوده داشتم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]قسمتــ 12 :

 

اواخر بهمن بود. به خوبی به یاد دارم که روز تولدم بود. هرسال در یک چنین روزی، مادر یک کیک خانگی می پخت و با دادن یک هدیه ارزانقیمت، به اصطلاح تولدم را جشن می گرفت . صبح که بیدار شدم احساس خوبیداشتم . دلم میخواست هر چه زودتر هدیه ام را از معین می گرفتم. برایم فرقنمی کرد هدیه اش چه نوعی باشد، گران یا ارزان قیمت بودن آن هم مهم نبود؛ولی گرفتن اولین هدیه تولد از معین برایم هیجان انگیز بود.

صبح روز جمعه بود. آن روز هم مثل همه روزهای دیگر با سلام و صبح بخیر شروعشد. هر چه منتظر ماندم معین نه روز تولدم را تبریک گفت و نه هدیه ای از اودریافت کردم. سر میز صبحانه قبل از اینکه آیدین بیاید پایین، معین خیلیآهسته گفت: صحرا، امروز روز تولد آیدینه، دلم میخواد براش جشن بگیرم،البته خیلی بی سر و صدا، کمکم میکنی؟

داشتم از حسادت دیوانه میشدم. بیشتر از این ناراحت بودم که تولدم با تولدآیدین مصادف شده بود و بدتر از همه اینکه معین، تولد آیدین را به یاد داشتولی روز تولد من را فراموش کرده بود. معین منتظر جواب بود. گفت: کجاییخانم، نگفتی کمکم میکنی؟

به سختی لبخند زدم و گفتم: آره ،از کجا باید شروع کنیم؟

معین خندید و گفت:صبحانه را که خوردیم برا خرید هدیه و کیک و دیگر مخلفات. بعد از ناهار هم کمک می کنی تا سالن را تزیین کنیم.

- مهمان هم دعوت کردی؟

- نه خودم، خودت، خاتون و شاید چند تا از دوستاش را هم دعوت کردم.

پوزخندی زدم و گفتم: خوب اینکه خرید کردن و تزیین کردن نداره.

- داره خانم ، آیدین به این چیزها خیلی اهمیت میده. نمی دونمشاید چند تا از دوستاش را هم دعوت کردم.

با حاضر شدن آیدین سر میز هر دوساکت شدیم. حسابی حالم گرفته شده بود. بیاختیار نسبت به آیدین کم محلی کردم. این اولین باری بود که نسبت به احساسو علاقه ی معین به آیدین حسادت می کردم. وقتی معین زودتر از من از سر میزبلند شد، آیدین با خنده نگاهم کرد و گفت: باز چکار کردم که بهم کم محلیمیکنی و با اخم نگام میکنی؟

از سر میز بلند شدم و با صداقتتمام و خشمی آشکار گفتم: هیچی، جام را تنگ کردی.

خندید و گفت: اوه چه پرو، تو اومدی جای منو تنگ کردی. محبت پدرم را تمام و کمال مال خودت کردی حالا بهم میگی، من جای تو را تنگ کردم؟

آنقدر ناراحت بودم که حوصله شنیدن حرفها و جواب دادن به او را نداشتم. رفتم به اتاقم و اماده شدم. با معین رفتیم بیرون انگار معین هم فهمیده بودکه خیلی ناراحتم، چون در بین راه نه با من حرف زد و نه حتی مثل همیشه پخشاتومبیل را روشن کرد. بعد از سفارش دادن کیک و شیرینی به سلیقه ی من،رفتیم بازار. معین برای خودش یک کت و شلوار نوک مدادی خوش رنگ خرید و منرا مجبور کرد که برای آیدین یک پیراهن سفید رنگ بسیار خوش دوخت انتخاب کنم.

بعد از یک فروشگاه بزرگ رایانه ای ، یک کامپیوتر بسیار پیشرفته برای آیدینخرید و برگشتیم خانه. آیدین بعد از ناهار به دیدن یکی از دوستانش رفت. منبا بیحالی علی رغم میلم، با کمک معین سالن را تزیین کردیم. خاتون و محبوبههم سرگرم آماده کردن شام و دیگر مخلفات شدند.

بعد از تزیین سالن، به بهانه ی خستگی به اتاق خواب رفتم و خوابیدم.غروببود که با صدای معین بیدار شدم. کت و شلوار جدیدش را پوشیده بود و جلویآینه در حال مرتب کردن موهایش بود. از توی آینه نگاهم کرد و گفت:پاشو خانماماده شو، خواب کافیه.

- حوصله ندارم.

خندید و آمد کنارم نشست . مشغول نوازش موهایم شد و گفت: حوصله ندارم چهصیغه ایه، این همه از صبح زحمت کشیدی، حالا زشته نیای تولد آیدین. بلند شوکه دوست دارم از همیشه خوشگلتر ببینمت.

بعد دستم را کشید. تقریبا از روی تخت پرت شدم زمین. معین حوله ام را بهدستم داد. ب طرف حمام رفتم. در را به رویم بست و گفت: باید تا یک ساعتدیگه آماده باشی، متوجه شدی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- در رو باز کن معین من صبح حمام بودم.

جوابی نشنیدم . با بیحالی دوش گرفتم و از حمام بیرون آمدم. لباس مناسبیپوشیدم و یا یک آرایش ملایم و موهای مرتب از اتاق بیرون امدم. در کمالتعجب دیدم سالن تاریک تاریک است، یکدفعه چراغهای لوستر روشن شد. ترانه یتولدت مبارک فضای ساکت سالن را پر کرد. به قول آیدین واقعا سورپرایز شدمدر صورتیکه تمام کارهای تولد را خودم انجام داده بودم. معین با خنده جلوامد، صورتم را بوسید و بهم تبریک گفت. مادر و بچه ها هم بودند. جالبتر ازهمه خود آیدین بود که برایم دست می زد و "تولد مبارک" را میخواند. آن شببرایم ماندنی ترین شب عمرم بود.

وقتی پشت میز نشستم و خواستم کیک را ببرم، آیدین با خنده آمده کنارم نشستو گفت: آهای خانم تنهایی؟مثل اینکه یادت رفت تولد من هم هست.

با خنده گفتم:من اخر نفهمیدم تولد خودمه یا تولد توئه!

آیدین گفت: هر دو ، یعنی فردا شب تولد منه که امشب میگیرم.

با هم کیک را بریدیم. معین فیلمبرداری میکرد. بعد از تقسیم کیک، سرگرم بازکردن کادوها شدم. معین برایم یک گوشی موبایل با خطش گرفته بود. مادر هم یکانگشتری زیبا به من هدیه داد. صبا و سهراب هم با هم هدیه ای گرفته بودندکه یک کیف چرمی بسیار زیبا بود. خاتون هم یک شال ابریشمی سنتی به من داد. هدیه یآیدین را آخر از همه باز کردم. یک جفت کفش اسکیت بسیار شیک و مرغوببود.

آیدین هم هدایاش را باز کرد. بعد از کمی مسخره بازی و گفتن چند تا جوک ولطیفه دست اول ، شام را خوردیم. بعد معین، مادر و بچه ها را رساند خانه وبه این ترتیب جشن تولد به یاد ماندنی من به پایان رسید.

روز بعد از صبح تا ظهر کلاس داشتم. ظهر وقتی آمدم خانه، بعد از ناهارسرگرم مرور درسهایم بودم که ضربه یا به در نواخته شد. آیدین با خنده وارداتاق شد. یک جفت کفش اسکیت به دست داشت. به کنار شومینه امد، تکیه داد وگفت: من میخوام کمی اسکیت بازی کنم، تو نمیخوای کفشات را امتحان کنی؟

- الان نه، درس دارم.

- شب را که ازت نگرفتند. پاشو بریم، زود بر می گردیم.

به یک استراحت کوتاه احتیاج داشتم. نفس خسته ای کشیدم و گفتم: باشه تو برو الان میام.

- لباس گرم بپوش، بیرون خیلی سرده.

پالتوم را پوشیدم. شال و کلاه کردم و همراه کفش اسکیت رفتم بیرون. آیدینکنار استخر خالی از آب منتظرم بود. با دیدن من لبخند زد و گفت: بلدی کفشاترا پات کنی؟

شانه هام را بالا انداختم و مظلومانه گفتم: نه بلد نیستم.

خندید و گفت: بشین روی صندلی ، تا خودم پات کنم.

روی صندلی نشستم. مقابلم روی چمنهای زرد زمستانی زانو زد و سایز پایم راپرسید، بعد با دقت سایز کفشها را تنظیم کرد و نگاهم کرد. فهمید معذب هستمو دوست ندارم به پاهایم دست بزند. خودش را عقب کشید و گفت: حالا پات کنببینم اندازه ست.

کفشها را به پایم کردم، ولی می ترسیدم روی پا بلند بشوم. دسته های صندلیفلزی را محکم گرفتم و با دقت روی پا بلند شدم. آیدین خندید. دستش را جلوآورد و گفت: مجبوری دستم را بگیری وگرنه میخوری زمین.

چند لحظه تردید کردم، ولی نتوانستم دستش را لمس کنم. آستین کاپشنی که بهتن داشت را توی مشتم گرفتم. آیدین لبخند کمرنگی زد و خیلی آهسته حرکت کرد. من هم در کنارش قدم میزدم. وقتی به قسمت صاف سیمانی رسیدیم که وسط چمنهابود و به طرف در خروجی راه داشت ، تندتر راه می رفت و من از روی ترس واجبار بازویش را در دستم گرفتم و با التماس گفتم:آیدین آرومتر، من می ترسم.

خندید و گفت: نترس فقط بازوی من را رها نکن، دو سه روزه یاد میگیری. اون وقت مجبور نیستی من را تحمل کنی.

از باغ خارج شدیم . مسیر کوچه تا خیابان اصلی را تقریبا سلانه سلانه ردکردیم. وقتی وارد خیابان شدیم ، آیدین به سمت پیاده روی سنگ فرش شده رفت ومن هم به دنبالش رفتم. کنار درختی ایستاد. با خنده نگاهم کرد و گفت: قیافهت خیلی خنده دار شده. میدونی وقتی میترسی یا مریض میشی خیلی مظلوم به نظرمیای، ادم دوست داره یک دل سیر نگات کنه.

با خنده گفتم: اگه به چرت و پرت گفتن ادامه بدی دوباره میشم همون صحرای بداخلاق بدجنس ها؟!

خندید و گفت: نه تو رو خدا، من تسلیم میشم.

و بعد زیر لب غرولندکنان گفت: آدم جرات نمی کنه ازش تعریف کنه که فوری موضع میگیره و قیافه اش عوض میشه.

- تو چیزی گفتی آیدین؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- نه، گفتم تو خیلی بدجنسی ، همین.

جوابش را ندادم. دستم را به دیوار گرفتم. چند قدم جلو رفتم. کمی ترسمریخت. خیال کردم به همین زودی اسکیت را یاد گرفته ام. دیوار را رها کردم ورفتم وسط پیاده رو. کمی که جلو رفتم از حرکت خودم خوشم اومد. از سرعتزیادی که پیدا کرده بودم، لذت می بردم، یکباره از کوچه پسر بچه ای خارجشد. بریا اینکه با او برخورد نکنم، خواستم مسیرم را عوض کنم که با کمر بهزمین خوردم و ناله ام به هوا برخاست. آیدین سریع خودش را به من رساندمقابلم روی زمین زانو زد و گفت: چرا یه دفعه سرعتت را زیاد کردی؟می دونیاگه بلایی سرت بیاد نمی تونم جواب بابا را بدم. حالا طوریت که نشده؟

دستم را به پهلوم گرفتم با ناله ضعیفی گفتم: نه، خوبم.

دستم را گرفت و کمک کرد روی پاهایم بلند شوم. گرد و خاک روی لباسم راتکاندم. آیدین در حالیکه دستم را گرفته بود به سمت خانه برگشت و گفت: اینجا برای تو که آماتوری خیلی خطرناکهف خودت به جهنم، می زنی یه بچه یاپیرمرد یا پیرزنی را ناکار میکنی اون وقت جواب مردم را چی بدیم. بری خونهماشین رو برداریم برویم زمین اسکیت پارک.

با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: لازم نکرده، دیگه هم این کفشهای مسخره رو پام نمیکنم.

دزر حالیکه می خندید نگاهم کرد و گفت: خیلی خوب ببخشید اصلا برای شازدهخانم، زمین اسکیت مناسب نیست. شما باید با این کفشها روی یخ پاتیناژ بری وباله برقصی.

وارد کوچه ی خودمان شدیم. در حالیکه به شدت عصبانی بودم ، دستم را از دستآیدین رها کردم و گفتم: ولم کن، تو درست بشو نیستی، اصلا تا کی میخوای ازمن بعنوان اسباب تفریحت استفاده کنی و غش غش بهم بخندی؟

به طرفم برگشت با عصبانیت گفت: چرا من نباید با تو شوخی کنم؟ تو چرا هر چی بهت میگم به خودت میگیری و فکر میکنی دارم تحقیرت میکنم؟

بعد من را رها کرد و با سرعت زیادی به طرف خانه رفت. از دست خودم عصبانیبودم. حالا چطور می توانستم این همه راه را تا دم در خانه با این کفشهایغیر معمول طی کنم.

کمرم به شدت درد میکرد. دستم را به دیوار کنار پیاده رو گرفتم و خیلیآهسته به طرف خانه رفتم. فاصله زیادی تا در خانه نمانده بود که دوبارهپایم سر خورد و افتادم روی زمین. تمام تنم درد گرفت و بدنم ضعف کرد. جاییکه خوردم بودم زمین، جلوی در رخوجی همسایه کناری مان بود. همان لحظه مردجوان و خوش تیپ و قد بلندی از دربیرون آمد و با دیدن من به سرعت پیش دویدو با اهنگی ملایم گفت:اتفاقی افتاده خانم؟اجازه بدید کمکتون کنم.

نگاهی به چهره اش انداختم و با لبخندی درد آور گفتم: نه ممنون، خودم بلند میشم.

آیدین را دیدم که با خنده به طرفم می آمد. صورتم را به طرف دیگری چرخاندم. دستم را به دیوار گرفتم و بلند شدم. نزدیک بود دوباره بخورم زمین که آنمرد جوان بازویم را گرفت و تعادلم را به دست آوردم. آیدین آمد جلو و باخنده گفت: خدا به داد برسه که امشب باید جواب بابا را بدهم.

اشکم سرازیر شد و با فریاد گفتم: دیوونه ی احمق برای چی من را با این کفشهای مسخره ول کردی و رفتی؟

آیدین مظلومانه گفت:خودت خواستی.

بعد با نگاهش به مرد جوانی که کنارم ایستاده بود اشاره کرد و گفت: حالا هم گریه نکن که خیلی زشت شدی.

و بعد سرگرم سلام و احوالپرسی با مرد جوان شد که آیدین سامان خطابش میکرد. مرد جوان نگاهی به چهره ی من انداخت و خطاب به آیدین گفت: این خانمرا به جا نیاوردم، از اقوامند؟

آیدین با شیطنت نگاهم کرد و با خنده گفت: خواهرمه دیگه، مگه تا حالا ندیدیش؟!

 

سامان گفت:نه سعادت نداشتم، می دونی که من تازه یک هفته ست اومدم تهران.

آیدین گفت: آخ راست میگی، صحرا هم سه ماهه اومده ایران، آخه صحرا از ده سالگی رفته بود فرانسه خونه ی خالم با اونا زندگی می کرد.

سامان نگاه مهربانی به چهره ام انداخت و گفت: خوش وقتم، من سامان نیک سرشت همسایه کناری شما هستم، از زیارتتان خوشحالم.

- ممنون من هم از دیدن شما خوشحالم.

آدین با بی حوصلگی دستم را گرفت، گفت: خوب سامان جان مثل اینکه صحرا زیادسرحال نیست بهتره بره یه دوش آب گرم بگیره تا کوفتگی از تنش بیاد بیرون،بعدا می بینمت.

با سامان خداحافظی کردم. در حالیکه آیدین دستم را می کشید به طرف خانهرفتیم. وقتی وارد خانه شدیم، ایستادم. به ناچار آیدین هم ایستاد. من باخنده تمسخر آمیزی گفتم: چرا بهش گفتی من خواهرتم. خجالت کشیدی بگی من زنباباتم؟

- نه خجالت نکشیدم ، ترجیح میدم تو رو به چشم خواهرم ببینم تا زن بابام.

دیدم خیلی ناراحت است، برای همین ساکت شدم. روی زمین نشستم، کفشها رادرآوردم و با پای برهنه رفتم طرف خانه. رفتم حموام. خاتون کمی کمرم راماساژ داد و بعد از مالیدن کمی پماد ضد کوفتگی به بدنم، خوابیدم. شب ازفشار کمر درد تا صبح را نتوانستم بخوابم و ناله کردم. بیچاره آیدین چقدرتوسط معین سرزنش شد. همان شب معین از من خواست که دیگر آن کفشها را به پانکن. من هم چون تجربه ی تلخی از راه رفتن با ان کفشها داشتم دیگر ان کفشهارا به پایم نکردم. آن روز و آن کفشها، برایم خاطره شدند یک خاطره ی هم تلخو هم شیرین.

 

[align=CENTER]********[/align][/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]یک روز عصر وقتی از کلاس آموزشگاه به خانه برگشتم ، متوجهشدم که جو حاکم بر خانه ساکت و خفه است. معین زود به منزل امده بود وحسابی گرفته و ناراحت به نظر می رسید.به طوری که برعکس هر روز، حتی جوابسلامم را هم به سردی داد. فورا از سالن خارج شد و به طرف گلخانه رفت.آیدینکه پشت پیانو نشسته بود. پقی زد زیر خنده و گفت: سلام عروس خانم چطوری؟

- سلام ، باز تو چرت و پرت گفتی!

خندید و گفت: وای صحرا دارم از خوشی دیوونه میشوم. تو هم جای من بودی چرت و پرت میگفتی.

خاتون از داخل آشپزخانه بیرون آمد. بعد از سلام دادن به من، خطاب به آیدین گفت:آیدین ساکت شو، می دونی که پدرت چقدر عصبانیه؟!

آیدین با پوزخند گفت:یه لیوان آب سرد که بخوره حالش خوب میشه. به من چه مربوطه؟ زن جوون گرفتن این چیزها را هم داره دیگه.

فهمیدم باز آیدین از در لجاجت و تحقیر وارد شده است، قصد دارد با حرفهایشمن را برنجاند. رفتم مقابل آیدین ایستادم و گفتم: آیدین اتفاقی افتاده؟

خندید و گفت:آره، برا خواهر خوشگلم خواستگار اومده.

- چی میگی، خواهرت کجاست؟!

- اینجا مقابلم ایستاده.

دیدم جواب درستی نمیده، به طرف خاتون برگشتم و با التماس گفتم: خاتون تو بگو چی شده؟ چرا معین ناراحت بود و من را محل نذاشت.

خاتون لبخند کمرنگی زد و گفت: چیزی نیست مادر، سردرد داشت، مثل اینکه توی کارای شرکت مشکل داره...

آیدین به میان حرف خاتون دوید و گفت: چی میگی خاتون، چرا بهش دروغ میگی؟

بعد به من نگاه کرد و با خنده گفت: دختر تو چقدر آی کیوت پایینه، نفهمیدیبرای چی عروس خانم صدات زدم.بابا برات خواستگار اومده، اون هم کی آقاسامان نیک سرشت، همسایه ی میلیاردر معروف.

وا رفتم و با بیحالی روی مبل ولو شدم. خاتون چشم غره ی پررنگی به آیدینرفت. امد کنارم نشست و گفت: خودت را ناراحت نکن عزیزم، تو که این وسط مقصرنبودی.

- خاتون، آیدین راست میگه؟

- آره عزیزم، امروز وقتی معین امد خونه تا خستگی در کنه و بیاد دنبالت،خانم نیک سرشت، مادر سامان با دسته گل و شیرینی سر رسید. بعد از کلی مقدمهچینی تو رو از معین خواستگاری کرد...

آیدین خنده کنان گفت: اوه اونم با چه آب و تابی" سامان جان خیلی از صحراخانم شما خوشش اومده، ماشاءالله چه دختر خانم خوشگل و خانمی دارید.."

خاتون با عصبانیت گفت: کافیه آیدین، من نمیدونم این قضیه چه نفعی به تو داره که اینطور خوشحالی؟

آیدین با خنده معنی داری من را نگاه کرد و گفت:هیچی، فقط بابا می فهمه کهنباید با صحرا ازدواج میکرد و بعد از این باید بیشتر مراقب عروسک خوشگلشباشه.

گیج بودم. در ان لحظه نتوانستم جواب آیدین را بدهم. آیدین خنده کنان رفتبالا. خاتون با یک سینی چای مقابلم ایستاد و گفت: پاشو مادر برو گلخانه وسعی کن آرومش کنی.

- مگه عصبانیه؟

- نه عزیزم، فقط کمی ناراحت شده، می دونی که برای یه مرد سخته که کسی زنش را ازش خواستگاری کنه.

لباسهایم را عوض کردم. با سینی چای رفتم طرف گلخانه و خیلی آهسته واردگلخانه شدم. معین کنار حوض آبی رنگ وسط گلخانه نشسته بود و نگران و متفکربه نظر می رسید. رفتم و جلو کنارش روی لبه حوض نشستم. با لبخند گفتم: امروز نیومدی دنبالم، خیلی منتظرت موندم.

بی انکه نگاهم کند گفت:یه مزاحم احمق رسید ، موندم خونه. حالا هم برو میخوام تنها باشم.

- باشه، اول چایت را بخور بعد من می روم.

- برو صحرا، حوصله ات را ندارم.

با سماجت گفتم: نمیرم، یعنی تا وقتی نگی چی شده، چرا از من ناراحتی ، نمیرم.

نگاهم کرد با لبخند کمرنگی گفت: من از تو ناراحت نیستم.

- چرا هستی وگرنه با اخم و تشر باهام حرف نمیزدی. بعدش هم چایی که این همه برای رختن و اوردنش زحمت کشیدم سرد شد.

خندید و گفت: خیلی خب تو بردی، هم چاییت را می خورم هم باهات حرف می زنم. حالا اخمات را باز کن و بخند.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]خندیدم. معین چای سرد شده ی داخل فنجان را سر کشید و با خنده گفت: راضی شدی خانم؟

- آره ، حالا منتظر شنیدن حرفهات هستم.

لحظاتی با معنی نگاهم کرد و با مظلومیت گفت: چی بگم، هان؟! بگم برایعروسکم خواستگار اومده. اخ نمی دونی صحرا چه حالی شدم وقتی اون زنیکه یاحمق تو رو ازم خواستگاری کرد.

خنددیم و گفتم: خب بهش می گفتی. صحرا خانم ما یک شوهر خوب و آقا داره کهاز قضا خیلی هم دوستش داره و با هیچ کسی عوضش نمی کنه. خندید و گفت: اهان،حالا این صحرا خانم حرف دلش را می زنه یا داره تملق شوهر ناراحتش را میکنه.

با اخم گفتم: من تا حالا بهت دروغ گفتم یا اصلا عادت به تملق گویی و چاپلوسی دارم؟

زل زد توی چشمام و گفت: نه عروسکم، تو نه دروغ میگی و نه عادت به تملقگویی داری ولی بهم حق بده از این قضیه ناراحت و عصبانی باشم. این آیدین همنشسته بود و در کمال خونسردی می خندید. اصلا میدونی چیه اگه تو رو نمی برداسکیت و تو نمی خوردی زمین چند روز بعد برات خواستگار نمی اومد...

معین شده بود عین یک بچه که انگار می خواستند اسباب بازی اش را از دستشبیرون بیارند. او سعی داشت با عصبانیت و ناراحتی از حقش دفاع کند. بیاختیار خنده ام گرفت و گفتم: بس کن دیگه معین، بچه شدی ها! یه قضیه ای پیشاومده ، که زود تموم شد، قرار هم نیست که من از تو جدا بشم با اون آقاازدواج کنم، چون تو رو بی نهایت دوست دارم، تو هم بی هیچ قیمتی منو به ادمدیگه ای نمیدی. مهم اینه، درسته؟

خندید . دستهایم را توی دستش گرفت و گفت: آره عزیزم، درسته.

جریان خواستگاری سامان خیلی زود فراموش شد. با این وجود معین کمی روی من وحرکاتم حساس شده بود. رفت و امدهایم را به بیرون از خانه کنترل می کرد. منسعی میکردم با حرف شنوی و محبت بیشتری این حساسیت را از بین ببرم. ولی بازهم جریان خواستگاری دیگری، معین را بسیار بدبین و حساس ساخت.

یک ماه از جریان خواستگاری سامان از من می گذشت. اواخر اسفندماه بود. ازظهر تا غروب در اموزشگاه کلاس داشتم. قرار بود معین ساعت آخر کلاسم بهدنبالم بیاید تا با هم برویم خرید عید. کلاس آخرم درس زبان انگلیسی بود. یکی از استادهای جوان تدریس زبان انگلیسی را بر عهده داشت. استاد پرتوییظاهر جذاب و زیبایی داشت و کلی بین دخترهای کلاس طرفدار و خواهان داشت. توی کلاس تنها من متاهل بودم. هر چند که ظاهرم هنوز دخترانه بود. کمتر بابچه های کلاس اخت گرفته بودم. با کسی صحبت نمیکردم و بیشتر حواسم به درس وکلاس بود.

پایان کلاس رسید. سریع وسایلم را جمع کردم، از کلاس خارج شدم و به بیروناز اموزشگاه رفتم. معین کنار اتومبیلش منتظرم بود. با لبخندی جلو آمد وبعد سلام و حال و احوال،"خسته نباشی" بلندی گفت و در جلوی کنار راننده راباز کرد. سوار شدم. خودش هم داشت به سمت راننده می رفت که استاد پرتویی ازاموزشگاه خارج شد. معین را با نام فامیلی من صدا زد. معین با تعجب من رانگاه کرد. لبخندی زد و به طرف آقای پرتوی رفت. بعد از صحبت کوتاهی با آقایپرتویی کنار پنجره من ایستاد و به طرز خاصی گفت: عزیزم چند لحظه همین جامنتظرم بمون تا من برگردم. شیشه را هم بالا بکش، هوا سرده، سرما نخوری.

بعد همراه آقای پرتویی وارد اموزشگاه شد. شیشه را بالا کشیدم و منتظر معینماندم. تصور کردم پرتویی می خواهد در مورد اوضاع درسم با معین صحبت کند،چون در درس زبان، کمی مشکل داشتم. چند دقیقه بعد معین برگشت. چهره اشگرفته و اخمو بود.سوار شد و به سرعت حرکت کرد. سکوتش و بدتر از همه چهرهپر از اخمش کلافه ام کرده بود. خیلی اهسته گفتم: معین از چیزی ناراحتی؟

برگشت و نگاه سردی به چهره ام انداخت و گفت: چطور مگه؟

- آخه خیلی ناراحتی و حرف نمی زنی!

ناگهان توقف کرد. چند دقیقه با دقت به چهره ام خیره شد. دست اخر با لحنیتهاجمی گفت: چرا حالت ابروهای تو هنوز دخترونه ست؟ اصلا چرا هنوز لباسدخترونه می پوشی و آرایش نمیکنی؟

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:معین حالت خوبه؟

با فریادی باورنکردنی گفت: آره حالم خوبه، خیلی هم خوبه. چون جلوی چشمم اززنم خواستگاری می کنند. من نمی تونم بگم اون دختر خانم خوشگل و نجیب همسرمنه.

تازه فهمیدم جریان از چه قرار است و معین به چه دلیل ناراحت است. بیاختیار خنده ام گرفت.معین باز فریاد زد:به چی می خندی؟ حتما خیلی خوشتاومده که اون آقای جوون ازت خواستگاری کرده.

از رفتار تهاجمی معین، گلویم پر بغض شد. با صدای لرزان گفتم: من از روی عمد نخندیدم.

لحن صدایش ملایم تر شد. ولی هنوز عصبانی بود.

- دیگه کی تو آموزشگاه از تو خوشش میاد؟

بغضم شکست و اشک پهنای صورتم را گرفت. گفتم: نمی دونم، من فقط برا درسخوندن میرم اموزشگاه. بعدش هم من از اون آقا نخواستم که من رو از توخواستگاری کنه، باید خودت متوجه شده باشی، تو رو جای پدرم اشتباه گرفتهبود. ندیدی تو را با نام و فامیلی من صدا زد.

پوزخندی زد و گفت: تو چرا هنوز ظاهر دخترونه ت را حفظ کردی؟ چرا شلوار جینو مانتوی کوتاه می پوشی؟؟ یا اینکه شاید میخوای همه فکر کنند ازدواج نکردهای و مجردی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]شدت گریه ام زیاد شد، عصبانی شدم و با فریاد گفتم: چون که هنوز نوزدهسالمه، چون که هنوز جوونم. تو چرا نمی خوای بفهمی همسرت با تو بیست و ششسال فاصله سنی داره؟ من هم مثل آیدین حق دارم از جوونیم و زندگی م استفادهکنم. بعدش هم من اصلا نخواستم وجود تو را انکار کنم، دیگه هم پا تویآموزشگاه خراب شده نمی ذارم، حتی دیگه نمیخوام برم دانشگاه، چون تویدانشگاه پر استاد و همکلاسی مرد جوونه... دلم نمیخواد هر روز خدا با توبحث و جدل داشته باشم.

معین ب شدت رنگ باخته بود و با ناراحتی به من نگاه میکرد. در ان لحظهحوصله هیچکس،حتی خودم را نداشتم. از اتومبیل پیاده شدم و با گامهای بلنددور شدم. معین هم دنبالم نیامد.کمی که توی خیابان قدم زدم ، به خانه یمادر رفتم. مادر وقتی من را با ان چشمهای سرخ و متورم دید، فهمید موضوع ازچه قرار است و سر به سرم نذاشت. بی توجه به صبا و سهراب یک راست به اتاقمرفتم. در تاریکی مطلق، گوشه ای کز کردم و زدم زیر گریه. ساعتی که گذشت دراتاق باز شد. مادر وارد اتاق شد. امد مقابلم و روی زمین نشست. با لبخندکمرنگی گفت:باز چی شده؟ با آیدین حرفت شده یا با معین مشکل داری؟

پوزخندی زدم و گفتم: برای شما فرقی می کنه؟

مادر با عصبانیت گفت:بس کن صحرا، چرا هر وقت باهات حرف می زنم یا ازت سوال می کنم همی جواب را بهم میدی؟

- چون از این زندگی لعنتی ، از تو و آن معین و پسرش و حتی از خودم بیزارم...

و بعد با گریه شدیدتری گفتم: چرا مامان بخاطر این خونه و یه حقوق مستمری من را هل دادی توی اون جهنم؟

مادر با ناراحتی گفت: تو کی میخواهی خدا را شکر کنی و از زندگیت راضیباشی؟ والا به خدا معین چیزی برا تو کم نذاشته که تو اینجوری ناشکری میکنی.

با حسرت گفتم: آرامش...میدونی کی پرتم کرد توی استخر که تا پای مرگ رفتم؟آیدین. میدونی کی دائم بهم پوزخند میزنه و روی آینه اتاقم می نویسه آشغالخودفروش؟آیدین. میدونی هر وقت سر میز با معین می شینم زیر نگاه پر ازتمسخر آیدین و اصرار معین چی می خورم؟ سنگ. می دونی بیست و شش سال ازشوهرت کوچکتر باشی یعنی چی؟ یعنی یه دنیا سوءتفاهم. یعنی همه اش شک وسوءظن یعنی شوهرت را به جای پدرت دیدن، یعنی از تنها بودن با پسر جوونشوهرت ترسیدن...

مادر شانه های لرزانم را به دست گرفت و با التماس گفت: میدونم صحرا جان، تو رو خدا آرام باش.

- نه نمیدونی مامان تو هیچی نمیدونی. من نمیخوام توی اون خونه با آیدینتنها باشم، چون ازش میترسم. من نمیخوام شب کنار پدرم بخوابم و رل یه زنعاشق و مهربون را براش بازی کنم. من نمیخوام سر یه سفره بشینم که همه فکرکنند از گرسنگی فرار کرده ام و تا حالا سر یه همچین سفره ای ننشسته ام. مندلم نمیخواد لباس زنانه بپوشم و مثل یه زن چهل ساله

آرایش کنم، راه برم و رفتار کنم، چرا نمی فهمی؟ من میخوام همون صحرای سادهی بدبخت ولی خوشحال و راضی قبل باشم، من نمیخوام به ظاهر بخندم و ادایآدمهای خوشبخت را دربیارم.

حالا دیگر مادر هم داشت همراه من اشک می ریخت. انگار تازه فهمیده بوددخترش را به چه قیمت گزافی فروخته است: به قیمت تمام بدبختی های دنیا.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

قسمتــــــــ 13

کمی بعد از مقابلم برخاست و بی صدا از اتاق خارج شد. انگارنمی توانست جواب موج سوالات و خواسته های منطقی دخترش را بدهد. صدای زنگگوشی موبایلم از داخل کیفم شنیده شد. حوصله جواب دادن نداشتم، چون میدانستم معین پشت خط است. صدای موبایل قطع شد ، پشت سرش صدای زنگ تلفن،سکوت سنگین خانه را در هم شکست.از اتاق خارج شدم. مادر گوشی را برداشت ومشغول صحبت شد.

- سلام آقای سرشار،ممنون به لطف شما خوب هستند...بله دو ساعت پیشاومده...بد نیست، توی اتاقش داره استراحت میکنه...خواهش میکنم اجازه بدیدتا فردا اینجا باشه...ممنون، خوشحال شدم صداتون را شنیدم، خداحافظ.

- معین بود می خواست بدونه اومدی اینجا، رفته خونه نبودی، نگرانت شده.

عجیب احساس ضعف می کردم و دستها و پاهایم می لرزیدند.

روی مبل ولو شدم و گفتم: مامان شام آماده ست؟

مادر لبخندزنان وارد آشپزخانه شد و گفت:آره عزیزم، برات لوبیا پلو درستکردم که خیلی دوست داری، صبا و سهراب را صدا کن تا من سفره بندازم.

مادر مثل آن قدیمها سفره را روی زمین پهن میکرد. مشغول کشیدن غذا شد. دستو صورتم را شستم. سهراب یک طرفم نشست و صبا طرف دیگرم. مادر هم روبرویم،سرگرم کشیدن غذا بود. سر سفره فقط چهار تا بشقاب بود با دو تا پیاله یترشی که کار دست مادر بود، با یک پارچ آب سرد و چند تا لیوان.

درست مثل آن قدیمها. قاشق و چنگالم را برداشتم و با اشتها مشغول خوردن غذاشدم. ولی مزه ی لوبیاپلو با قبل فرق داشت. مادر وقتی دید بی اشتها شدم، باخنده گفت: چیه صحرا خوشمزه نشده؟

- چرا مامان ولی کاش توش گوشت نمیریختی.

مادر اخم قشنگی کرد و گفت:بخور دیگه بهانه نیار.

چقدر دلم برای این سفره ی ساده و بی تجملات تنگ شده بود. دلم هوای آن موقعها را کرد که بهترین غذایمان لوبیا پلو بود و بهترین دسرمان، همین ترشیهفت بیجار بود که مادر اول پاییز میگذاشت...ناگهان یادم آمد که حالا همینغذای ساده، همین ترشی سر سفره را از صدقه سری معین ، جلوی خودم ، مادرم وخواهر و برادرم دارم. میل زیادم به غذا از بین رفت. از سر سفره بلند شدم وباز در گوشه ای کز کردم.مادر ناراحت شد و گفت: تو که خیلی گرسنه ت بود،چرا کنار کشیدی؟

لبخند کمرنگی زدم و گفتم: سیر شدم،مرسی خیلی خوشمزه شده بود.

آن شب با لالایی گفتن برای سهراب، خواب را واگذار کردم. صبح وقتی بیدارشدم ساعت هشت صبح بود. صبا و سهراب رفته بودند مدرسه. بعد از صرف صبحانهاز مادر خواهش کردم با هم برویم بیرون. مادر با کمال میل پذیرفت. با همرفتیم آرایشگاه. خودم را سپردم به دست آرایشگر. او از چهره ی دخترانه ام،چهره ای زنانه ساخت.صورتم صاف و بدون مو شد. ابروهای پهن و بلندم ، نازک وکمانی شد. چند تا هایلات کرم رنگ هم روی موهای فر قهوه ای رنگ درآورد کهزیبایی خاصی به چهره و موهایم داد.بعد با مادر رفتیم بازار. اول یک مانتویابای بلند با طرحهای ترمه و سنتی خریدم. بعد یک کفش پاشنه دار نوک تیزسیاه رنگ خریدم، با یک کیف ورنی به رنگ کفشم. چند تا هم دامن بلند زنانه وچند تا بلوز یقه دار و طرحدار خریدم. وقتی رسیدیم خانه، حسابی دست وبالمان پر بود.

بعد از ناهار به اتاقم رفتم جلوی آینه نشستم. آرایش تندی روی صورتم کردم. لباس های جدیدم را پوشیدم و منتظر معین نشستم. یک ساعت بعد رسید. مانتویمرا پوشیدم. شال سیاه رنگش را هم به سر انداختم. کفشهایم را به پا کردم واز اتاق خارج شدم. معین وقتی من را دید، جا خورد و با تعجب نگاهم کرد. حقداشت، چون یک شبه صحرای هیجده ساله ی معصومش شده بود یک زن میانسال کهمانتوی بلند زنانه به تن داشت. آرایش غلیظ ، چهره ام را زنانه کرده بود. لبخند به لب جلو رفتم و سلام دادم. معین با لبخند کمرنگی جوابم را داد واحوالم را پرسید. من با خنده گفتم: خوبم، میبینی که حسابی به خودم رسیدهام، نمیخوای بریم خونه؟

معین رنگ به رنگ شد، سریع از جا برخاست و گفت: چرا، بریم.

مادر همراهی مان کرد. ما سوار بر اتومبیل ، به سوی خانه حرکت کردیم کمیبعد، معین نگاه سنگینی به چهره ام انداخت و با سردی مشهودی گفت: این چهقیافه ایه که برا خودت درست کردی؟

لبخند ملیحی زدم و گفتم: بدت اومد؟ مگه خودت دیروز داد و فریاد نمیکردی که چرا حالت دختروونه داری؟ حالا همون شدم که تو می خواستی.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با بی حوصلگی سرش را به طرفین تکان داد و گفت:تو که لجباز نبودی، من گفتمکمی ظاهرت را عوض کن تا دیگران فکر نکنند مجردی و ازدواج نکردی، نه تا اینحد!

کلافه شدم و به تندی گفتم: معین، اون زنی که تو میخوای همین شکلیه. من دیگه تغییر نمیکنم، چون خودت خواستی.

به ناچار خندید و گفت: خیلی خوب، قبول، لباسهات خیلی قشنگه، بهت میاد، رنگموهات هم خیلی قشنگ شده،فقط آرایشت خیلی تند و زننده است. قبول داری؟

در جوابش سکوت کردم. خودم هم از این آرایش خوشم نیومده بود و میدانستم اینبار آخری است که اینگونه آرایش میکنم. کار سختی بود. مدتی طول کشید تاخودم را در قالب زنی که معین میخواست درآوردم. هر چند که معین نسبت به منبسیار حساس شده بود و دیگر اجازه نداشتم بدون او از خانه خارج بشوم. تقریبا با این رفتار ، معین غیر مستقیم به من فهماند که قید کلاس کنکور ودانشگاه را هم بزنم. به قول خاتون شدم زن خانه زندگی و شوهرم.

 

[align=CENTER]**********[/align]

ایامنوروز رسید. اولین سالی بود که در کنار معین به استقبال نوروز می رفتم. باکمک خاتون و محبوبه و یک کارگر خدماتی ، تمام خانه را تمیز کردیم. پرده هاعوض شدند و قالیها شسته شدند. بعد هم سرگرم خریدهای عید و اماده کردن سورو سات سفره ی هفت سین شدیم. قرار بود خواهرهای معین به همراه خانوادههایشان برای تعطیلات عید به تهران بیایند. از تهیه و تداری که معین برایورود آنان میدید ، معلوم بود که احترام زیادی برایشان قائل است. تنها روزاول عید خانه ساکت بود و من و معین توانستیم به مادر و بچه ها سر بزنیم، ومراسم عید دیدنی را انجام دهیم. صبح روز دوم عید، مهین و مهری ، خواهرهایمعین از تبریز رسیدند. مهین پنج سالی از معین کوچکتر بود و پزشک عمومیبود. یک دختر داشت هم سن و سال خودم به نام ثمین که زیبایی خاصی داشت. همسر مهین دبیر ادبیات بود که مرد بسیار خوش برخورد و محجوبی به نظر میرسید. مهری سی ساله به نظر می امد که برخلاف معین و مهین، تحصیلاتش بهدیپلم ختم میشد و خانه دار بود. مهری رو پسر دوقلو به نامهای رامتین ورامبد داشت که ده ساله بودند و بسیار شلوغ و شاد. همسر مهری ،مهندس شیمیبود. او مردی ساکت و منزوی به نظر می رسید که در همان برخورد اول ، با یکسلام کوتاه و یک تبریک سردستی به مناسبت نوروز ،طرز برخورد و نحوه یاخلاقش را فهمیدم.

مهین و مهری در همان برخورد اول بهم فهماندند که سلیقه ی معین را پسندیدهاند. مثل معین، عروسک صدایم می کردند که زیاد خوشایندم نبود. معین که بهخوبی می دانست من از این لقب بیزارم، تنها می خندید و لذت میبرد. بدتر ازبکار بردن لقب عروسک ، زمانی بیشتر عصبانی میشدم که ثمین یا رامتین ورامبد، زندایی صدایم می زدند. آن وقت بود که خونم به جوش می امد و ازعصبانیت ،دندانهایم را رویهم می فشردم.

آیدین رابطه ی خوبی با عمه هایش داشت،مخصوصا با عمه بزرگش، مهین ولی رویخوش چندانی به ثمین، دختر عمه اش نشان نمیداد. بر عکس آیدین، ثمین همهتوجهش به آیدین بود. از نگاههای پر از هیجان او نسبت به آیدین میفهمیدم کهعلاقه ی زیادی به آیدین دارد ولی آیدین تنها به او به چشم یک فامیل نگاهمیکرد و کمتر با او صحبت میکرد.

سه روزی میشد که مهمان داشتیم. در این مدت همه ی فکر و ذکرم این بود که بهمهمانها خوش بگذرد. تقریبا تمام این سه روز را در کنار خاتون و محبوبه درآشپزخانه گذرانده بودم. معین زیاد دوست نداشت من توی آشپزخانه کار کنم ولیمن که خودم را از انها جدا می دانستم ، به سختی با مهین و مهری رابطهبرقرار می کردم. کار کردن توی آشپزخانه را بعنوان یک راه فرار از دستمصاحبت با انها انتخاب کرده بودم. روز چهارم عید بود که مهری و مهین بههمراه خانواده هایشان برای عید دیدنی به خانه ی یکی از اقوامشان رفتهبودند. در اتاقم در حال استراحت بودم که صدای فریاد آیدین باعث شد با ترساز اتاقم بزنم بیرون. معین و آیدین سر موضوعی با هم بحث میکردند. نمیخواستم شاهر جر و بحث آنان باشم. به طرف اتاقم برگشتم که معین صدایم زد وگفت: صحرا بیا بشین، ببین من درست میگم یا آیدین.

كنار معين روبروي آيدين نشستم . آيدين با فرياد گفت: بس كن بابا، صحرا چيمي تونه بگه وقتي خودش از روي اجبار و احتياج با شما ازدواج كرده.

معين با لحن تندي در جواب آيدين گفت: خفه شو آيدين ، مساله من و صحرا با تو و ثمين فرق ميكنه.

- چه فرقي داره بابا ، مگه شما موقع ازدواجتون از من نظر خواستيد كه حالاداريد من را به ازدواج با خواهرزاده تون مجبور ميكنيد. من هيچ علاقه اي بهاين دختر ندارم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]نگاه كوتاهي به چهره من انداخت و با صداي لرزان خطاب به معين گفت: يعني اصلا خيال ازدواج ندارم، نه با ثمين، نه با هيچ دختر ديگري.

معين با ناراحتي گفت:چرا؟ ثمين چه ايرادي داره؟ اصلا تو چرا اينقدر از دخترا فرار ميكني يا نميتوني اونا رو تحمل كني.

آيدين پوزخندي نثار پدرش كرد و گفت: ثمين هيچ ايرادي نداره، مبارك صاحبشباشه. من هم از هيچ دختري فراري نيستم، فقط اوني كه ميخواستم ديگه مال مننيست.

معين اين بار با ملايمت گفت: تو نبايد بزني.زير قول و قرارمون. تو و ثمين از بچگي نامزد بوديد ، مجبوري باهاش ازدواج كني.

باز هم آيدين درجواب معين با فرياد گفت:نه، مجبور نيستم. بابا من صحرانيستم كه مثل يه عروسك كوكي به هر سازي كه شما ميزنيد برقصم. يه نگاه بهعروسكت بنداز ببين چه طوري توي تار عنكبوتي كه شما دورش تنيديد گيرافتاده، به ميل شما لباس مي پوشه، بي اجازه شما حق نداره پاشو از اينچهارديواري بيرون بذاره، حتي شما به راه رفتنش هم گير ميديد. ولي من صحرانميشم. خودم برا طرز زندگيم تصميم ميگيرم، اجازه نميدم با خودخواهي تون منرا هم مثل صحرا تو فشار بذاريد.

معين لحظاتي در سكوت نگاهم كرد و گفت: صحرا هيچ اعتراضي نداره، بهتره تو به فكر خودت باشي.

آيدين كلافه شد و به تندي گفت: داره بابا، به خدا اعتراض داره.

سريع از روي مبل بلند شد ، امد روي زمين، رو به روم زانو زد و با التماسگفت:صحرا بهش بگو دوست نداري اين لباسها را بژوشي. بهش بگو دوست داري مثلهمه ي هم سن و سالهاي خودت آزاد باشي بري مهماني، دانشگاه ،كلاس هنري،كلاس موسيقي، بهش بگو دوست نداري عروسك صدات بزنه، تو يه آدم زنده هستي...

آيدين به جاي من حرف مي زد. من با بغض بزرگ گلويم ، تنها سكوت كرده بودم. بالاخره صبر معين تمام شد و با لحن خشن تندي رو به آيدين گفت: تمومش كنآيدين، كاري نكن كه حرمت پدر و فرزنديمون از بين بره و باهات طور ديگه ايرفتار كنم. زندگي من، طرز برخوردم با صحرا به خودم مربوط ميشه. تو هم بايدتا زماني كه از من برا مايحتاجت پول ميگيري ازم اطلاعت كني وگرنه ميتونيبري و هر غلطي كه دلت ميخواد بكني.

آيدين از مقابلم برخاست و با صدايي بغض دار گفت:متاسفم بابا، نه برا خودميا صحرا، بلكه براي خود شما متاسفم، يه روزي به خودت مياي كه تنها شدي ،نه من هستم و نه صحرا كه با پول و قدرت رام مان كني.

بعد با گامهايي بلند از سالن خارج شد. در ان لحظه حق را به آيدين مي دادم،معين را يك ادم زورگو و خودخواه تصور ميكردم. وقتي نگاه خيره ي من را رويچهره اش ديد با ناراحتي گفت: چرا اينجوري نگام ميكني؟ مجبور شدم آن حرفهارا بزنم، آيدين حق نداره با من اونطوري رفتار كنه، ميدونم كه حرف دل تو روزد ولي من نميخوام تو يا آيدين را محدود كنم يا مجبورتون كنم ازم اطاعتكنيد، من هر چي ميگم يا هر كاري انجام ميدم صلاح شما را ميخوام ، چوندوستتون دارم. مگر من جز تو و آيدين كي را دارم؟ كاش مي فهميديد كه مال وثروت من ، فقط شما دو نفريد.

مهر سكوتم را شكستم و گفتم:چرا مجبورش ميكني با ثمين ازدواج كنه؟ در حاليكه هيچ علاقه اي به ثمين نداره!

معين با خنده تمسخر آميزي گفت: جالبه، تو و آيدين چشم نداشتيد همديگه راببينيد ، حالا برا همديگه شده ايد دايه ي دلسوزتر از مادر و من شدم هيولايدو سر.

بي انكه منتظر جواب من بماند برخاست و به اتاقش رفت. گيج شده بودم . نميدانستم حق را به آيدين بدهم كه براي آزادي و نحوه ي زندگي اش با پدرش ميجنگيد يا از معين كه ميخواست با كمك پول و ثروتش يا كمي صلابت حق پدري ،آيدين را متوقف كند.

عصر همان روز ، مادر به همراه صبا و سهراب ، بعد از چهار روز براي عيدديدني به خانه ي معين امدند. معين با ديدن انها جر و بحثش با من و آيدينرا فراموش كرد و با روي باز از مادر و بچه ها پذيرايي كرد.

خانواده ي مهري و مهين بعد از يك هفته به تبريز برگشتند. از من و معينخواستند در اولين فرصت، سفري به تبريز داشته باشيم. آيدين هنوز با معين سرسنگين بود و بيشتر روز را بيرون از خانه مي گذراند. شبها هم تك و تنها درسوئيتش مي ماند و كمتر پايين مي آمد. معين هم سعي ميكرد اين رفتار سرد وبياعتنايی آيدين را ناديده بگيرد . تنها سكوت اختيار كرده بود. هفته دومتعطيلات عيد را به پيشنهاد معين به بابلسر رفتيم، در حاليكه آيدين قصدداشت با چند تا از دوستانش به يكي ديگر از شهرهاي شمالي سفر كند. ويلايمعين زيبايي خاصي داشت. يك ساختمان سفيد دو طبقه بود با سقف شيرواني قرمزرنگ كه فاصله كمي با دريا داشت. هوا فوق العاده سرد بود و باران لحظه ايبند نمي آمد. دريا دائم طوفاني بود، معين اجازه نميداد از ويلا خارج بشوم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]حالا كه انجا فقط من بودم و معين، مي توانستم آزاد باشم، باران مزاحم وهواي سرد باعث زنداني شدن من شده بودند. دو روزي بود كه جز تماشا كردندريا و گاهي هم برنامه هاي نوروزي تلويزيون ، هيچ سرگرمي ديگري نداشتم. روز سوم هوا آفتابي و دريا صاف و آرام شد. خواب بودم كه با نوازش دست معينبر روي موهام بيدار شدم.

- پاشو عروسكم، دريا امروز آرام شده؛ تا هر وقت بخواي ميتوني كنار ساحل قدم بزني ، البته بعد از صرف يه صبحانه مفصل.

با شوقي كودكانه به طرف پنجره دويدم . آبي دريا و آسمان به رويم لبخندزدند. معين كنارم ايستاد. شانه هايم را در دست گرفت و فشرد و با خنده گفت: به من كه سلام نكردي، لااقل به دريا سلام كن.

- سلام صبح بخير .

با خنده گفت: سلام صبح شما هم بخير، بايد از اين درياي زيبا ممنون باشم كهصاف و آرام شده تا خانم خوشگله من بخنده. ميدوني اگه يه دختر داشتم اسمشرا چي ميذاشتم؟

- نه چي ميذاشتي؟

- دريا.

دوباره به دريا خيره شدم و گفتم: حالا كه نداري، ولي اسم قشنگيه.

توي دلم خنديدم و گفتم: "دريا و صحرا"؛ به هم مي آيند ولي مخالف هم هستند. يعني واقعا روزي مي آمد كه من هم يك دختر كوچولو داشته باشم.معين بارها وبارها غيرمستقيم به من فهمانده بود كه با تولد بچه مخالف است و هيچ دلشنميخواهد توي اين سن و سال، بچه در بغل داشته باشد. اصلا چرا بايد بهچيزهاي محال فكر مي كردم. روزي كه به معين بله گفتم، تمام اين آرزوها رابه گور سپردم.بغض كردم، حالا كه دريا صاف بود ، دل من و چشمانم بي قرار وبغض دار بودند. معين متوجه ناراحتي ام شد و گفت: چي شده خانم؟ باز گرفته وناراحت شدي؟

لبخند تلخي زدم و گفتم: هيچي ، ياد مادر و بچه ها افتادم، كاش اينجا بودن.

- مادرت نخواست بياد، من كه خيلي اصرار كردم. ناراحت نباش اين ويلا و درياهمينجا هستند و فرار نمي كنند، دفعه ي ديگه كه اومديم با خودمان مياريمشون.

كاش جرات گفتن حقيقت را داشتم و مي توانستم حرف دلم را به او بزنم، ولي هيچ وقت نتوانستم، هيچ وقت.

 

 

 

بعد از صبحانه،همراه معین از ویلا خارج شدیم و به طرف ساحلرفتیم. یکی دو ساعتی کنار ساحل بودیم. من در سکوت به دریا خیره بودم ومعین صحبت میکرد ولی چیزی از حرفهایش نمی فهمیدم. فقط گاهی سرم را تکان میدادم و لبخند میزدم و وانمود میکردم که به حرفهایش گوش میدهم.

معین برای ناهار، ماهی سفید کباب کرده بود. موقع صرف ناهار ، وقتی سر میزنشسته بودیم، صدای ورود اتومبیلی سکوت سنگین ویلا را در هم شکست. کمی بعدآیدین با چهره ای آفتاب سوخته وارد ویلا شد. معین از دیدن او خوشحال شد وبا لبخند گفت: معلوم هست تو کجایی، بیا که به موقع رسیدی!

آیدین لبخند به لب جلو آمد و سلام کرد.معین از روی صندلی برخاست و باآیدین روبوسی کرد. آیدین یکی از صندلیها را به طرف خود کشاند و درست رو بهروی من نشست. لبخند قشنگی زد و با لحن خاصی گفت:صحرا خانم چطوره؟

خودم را با کارد و چنگالی که به دست داشتم سرگرم کردم و خیلی آهسته گفتم:ممنون، خوبم.

معین با خنده گفت: نگفتی این دو سه روز کجا بودی؟

آیدین یک تکه ماهی کباب شده برداشت و گفت:رامسر، ویلای یکی از دوستان،حالا هم چند تاشون به همراه خواهر و برادرهاشون توی جنگل منتظرم هستند. برای امشب دنبال یه ویلا می گشتیم که یادم افتاد شما و صحرا هم اومدینبابلسر، گفتم امشب بیایم اینجا.

معین اخم کرد و گفت:بیخود برای خودتون برنامه ریزی کردین، خودت میتونی بمونی، چون اینجا خونه ی توئه ولی دوستات نه...

آیدین با لحن تندی گفت: چرا بابا؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]معین اشاره ای به من کرد و با خونسردی گفت: چون یه زن جوون تو این ویلاست.

- خوب باشه، گفتم که دوستام تنها نیستند، یه سری از اونا با خواهراشوناومدن بقیه هم یا زن دارند یا نامزد. نترسد کسی به عروسک شما نظری نداره.

دقایقی در سکوت گذشت. میل زیادم به غذا از بین رفت. معین هم چیزی نخورد. این وسط فقط آیدین بود که از خودش پذیرایی میکرد. معین سکوتش را شکست وگفت: بسیار خوب می تونند بیان، ولی کار پذیرایی را باید خودت انجام بدی. من و صحرا هم میریم بالا، کسی هم حق نداره بیاد بالا، متوجه شدی؟

آیدین با شوق و شادی، معین را از پشت سر بغل کرد ، صورتش را بوسید وگفت:چشم بابای مهربانم، مطمئن باشید، کسی مزاحم شما و عروسکت نمیشه.

بی انکه چیزی بخورم از سر میز بلند شدم. رفتم بالا و روی تختخواب ولو شدم. بغضی که از صبح در گلویم لانه کرده بود را بیرون دادم و زدم زیر گریه. تازه آرام شده بودم که معین سینی به دست وارد اتاق شد. سینی را روی میزوسط اتاق گذاشت و کنارم روی تخت نشست. با لحن ملایمی گفت: تو از چیزیناراحتی؟

- نه،چرا باید ناراحت باشم؟

- چون که لب به غذای خوشمزه ای که اون همه من برای درست کردنش زحمت کشیده بودم نزدی.

- میل نداشتم.

- حالا چی؟

پشت میز نشستم و به اجبار مقداری از غذایی را که داخل سینی بود خوردم. معین که رو به رویم بود لبخندی زد و گفت: حلا شد یک چیزی، صحرا می تونمازت خواهش کنم تا فردا عصری که دوستان آیدین اینجا هستند از این اتاق خارجنشی؟

- می تونم دلیلش را بپرسم؟

- دلیل خاصی نداره، فقط دلم نمیخواد بری پایین.

- باشه از اینجا خارج نمیشم.

خندید و گفت: مرسی عزیزم، من باید برم کمی برای مهمانهای آیدین خرید کنم. خودت که میدونی جوونای الان چقدر با انرژی و با اشتها هستند. بهتره یخچالرا پر کنیم تا به خسیسی متهم نشیم.

معین رفت. من در ویلا تنها شدم. خیلی وقت بود که در یک تنهایی عظیم گم شدهبودم. معین دوست نداشت با کسی رفت و آمد کنم جز با اهالی خانه ی مادرم، انهم با خودش بروم و برگردم. چقدر دلم برای میناف تنها دوستم تنگ شده بود. حدود پنج ماه می شد که حتی تلفنی هم باهاش صحبت نکرده بودم. آیدین راستمیگفت ، من توی قفس تنهایی که معین به دورم ساخته بود، اسیر و زندانی شدهبودم. واقعا تا کی می توانستم او را و قفسش را تحمل کنم و اعتراضی نکنم؟

کمی بعد صدای ورود چند اتومبیل به محوطه ویلا به گوشم رسید و بعد سر وصدای زیادی. دوستان آیدین سکوت چند روزه ی ویلا را در هم شکسته بودند. گوشه ای کز کردم و منتظر برگشت معین نشستم. چند دقیقه بعد، چند ضربه به دراتاق زده شد. بعد صدای آیدین به گوشم رسید که اجازه ورود می خواست. خیلیآهسته گفتم: در بازه بیا تو.

در باز شد. آیدین لبخند به لب وارد اتاق شد. کمی گوشه و کنار اتاق را گشت و با خنده گفت: بابام کجاست؟

- رفت خرید.

- چه طور دلش اومد عروسکش را تنها بذاره؟!

با بغضی آشکار توی صدایم گفتم: میشه خواهش کنم این قدر من را عروسک خطاب نکنی؟

آیدین با ناراحتی رو به رویم نشست و گفت: معذرت میخوام عادت کردم، مدتی طول میکشه تا...

به یکباره ساکت شد. بغضم شکست و با گریه گفتم: تا دیگه بهم پوزخند نزنی،متلک بارم نکنی. بگو، خودتو تخلیه کن، من دیگه عادت کردم که شاهد پوزخندهاو کنایه هات باشم.

از ناراحتی سرخ شده بود. با نوک انگشت اشکهایم را پاک کرد و خیلی آهستهگفت: باور کن نمیخوام ناراحتت کنم. یعنی سعی دارم ت و شرایطتت را درک کنم. میدونم در کنار من و بابا خیلی سختی میکشی. مخصوصا از وقتی که بابا محدودتکرده...

به میان حرفش دویدم و گفتم: تو چرا این همه سنگ منو به سینه میزنی؟ من که اعتراضی ندارم.

لبخند کمرنگی زد و گفت: برای همین ماتم گرفته ای؟

- من به دلسوزی تو احتیاجی ندارم، چند بار بهت بگم دست از سر من بردار، منبه اندازه کافی بدبخت هستم، کاری نکن پدرت به روابط من و خودت شک کنه. نمیخوام توی خانه خودم هم محدود باشم.

پوزخندی زد و گفت:نه اینکه نیستی؟ پس حالا تک و تنها توی این اتاق چکار میکنی؟

چند لحظه سکوت کرد بعد دستم را گرفت و گفت: پاشو تا بابا میاد بریم پایین با دوستام آشنات کنم.

- ممنون من اینجا راحت ترم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×