رفتن به مطلب
Negarita

°• عروسک کوکی ( فاطمه صالحی) •°

پست های پیشنهاد شده

[align=CENTER]

[align=CENTER]قسمت 1:

 

در حال راه رفتن بودم که با صدای فریاد خانم اکرمی ، وحشت زده به عقب برگشتم.

- صحرا! سینه ات را صاف نگه دار ، قدم هات را پشت سر هم بردار.

- چشم خانم.

همیشه " چشم" می گفتم و سعی می کردم کاری را که ازم می خواهند درست انجام بدهم. سرم را بالا گرفتم ، سینه ام را صاف کردم و با آن کفش های پاشنه بلند نوک تیز ، قدم هام را محکم برداشتم. پای چپم را گذاشتم جای پای راستم و طول سالن را پیمودم . بعد دوباره برگشتم سر جای اولم . خانم اکرمی نگاه خیره اش را از روی حرکت قدمهایم برداشت و با لبخند پررنگی گفت:

- آفرین دختر خوب ، امیدوارم موقع اجرای برنامه هم همینطور راه بری.

تن خسته ام را روی صندلی ولو کردم و سریع کفشهایم را از پام کندک و با دست نوک انشگتان پاهام را ماساژ دادم. حالا دیگر نوبت مینا بود که همیشه خرابکاری می کرد . فریاد هراس ناک خانم اکرمی به هوا برخاست . مینا با بدبختی چند بار به انتهای سالن رفت و برگشت تا این که خانم اکرمی رضایت داد . بعد مینا کنارم نشست و با اخمی آشکار گفت:

زنیکه ی احمق ، انگار با من پدر کشته گی داره ، والا به خدا تو نمایش لباس مانکن های اروپا هم این قدر سخت نمی گیرند که این خانم اکرمی سخت می گیره.

خندیدم و گفتم:

- چشم های کورت را باز کن ، با دقت راه برو این قدر هم نق نزن.

با حرص نگاهم کرد، پشت چشمی نازک کرد و گفت:

- اگه درست هم راه برم ، مانور هم بدهم بازم از هیکل و قیافه ام ایراد می گیره . همه که مثل تو پری دریایی نیستند ، به خودت نگاه نکن که هم خوشگلی و هم خوش اندام. کج کوله هم راه بری ، باز هم تو رو روی سرش می ذاره حلوا حلوا می کنه.

شدت خند ام بیشتر شد و گفتم:

- عروس بلد نیست برقصه میگه زمین کجه . این همه به من بدبخت کنایه نزن ، من هم قد تو حقوق می گیرم ، فقط گیر دادناش یه خورده کمتره.

یک ساعت بعد سالن پر می شد از مشتری های نمایش معروف لباس های خانم اکرمی آغاز می شد.

مسئول گریم یک ساعتی بود که امده بود و سرگرم گریم بچه ها بود. من همیشه اخرین نفر بودم که روی صندلی گریم می نشستم و او سرگرم گریم صورت و موهایم می شد . مینا از اتاق گریم خارج شد . با آن همه رنگ و روغن روی صورتش ، با ان میزامپیلی زیبای روی سرش ، باز هم هیچ تغییری نکرده بود . تازه بدون آرایش بانمک تر و زیباتر هم بود. نوبت به من رسید با بی حوصلگی بلند شدم و وارد اتاق شدم. ثذیا خانم مسئول گریم با دیدن من خندید و گفت :

- تو رو که می بینم خستگیم از تن در میره ف بیا بشین خوشگل خانم که وقت تنگه.

روی صندلی نشستم . او سریع کارش را شروع کرد . دست فرزی داشت در عرض چند دقیقه صورتم را گریم کرد . موهام را که فر خدایی داشت کمی ژل زد و انها را بالای سرم جمع کد . با ان نیم تاج نقره ای رنگ روی سرم و آن مدل لباس عروس مثل فرشته ها شدم .

جلوی آینه قدی ایستادم و خودم را در ان لباس و با ان ارایش ملایم و زیبا خب برانداز کردم . این اولین باری بود که توی نمایش لباس ، مدل پوش لباس عروس می شدم . از خودم خوشم اومد. زیبا شده بودم. ان لباس گران قیمت عروس ، با ان دوخت زیبایش که کار دست خودم بود توی تنم می رقصید. ثریا خانم خوب براندازم کرد. در حالی که از نگاهش از تحسین می درخشید دستی به شانه ام زد و گفت:

- چقدر ناز شدی دختر ، برو قند تو دل این دختر خانم های دم بخت آب کن که خودشان را هم بکشند به زیبایی و لوندی تو نمی رسند.

خانم اکرمی وارد اتاق گریم شد و با اخمی ساختگی خطاب به ثریا گفت:

- دیر شد ثریا چرا انقد لفتش می دی...

به سمت خانم اکرمی برگشتم با دیدن من خنده زشتی کرد و گفت:

- آفرین ثریا ف محشر شده ف البته مدل زیبا و خوشگلی هم داشتی. برو به جام من دعا کن . امشب کلی برات تبلیغ می شه.

و بعد با همان لبخند زشتش یکبار دیگر حریصانه من را برانداز کرد و گفت :

- صحرا ف عزیزم تو یه بار اول شو سان می دی ، یه بار هم اخر شو با خودم.

بعد روی صندلی گریم جلوی آینه نشست و خطاب به ثریا گفت:

- ثری جون بجنب یه دستی هم روی سر و صورت من بکش.

ثریا سریع دست به کار شد . از اتاق خارج شدم . بقیه بچه های گروه با دیدن من جیغ بلندی کشیدند و کف زدند. تعظیم کوتاهی کردم و با خنده تمسخر آمیزی تشکر کردم کنار مینا روی صندلی نشستم و گفتم :

- چرا دوباره اخم کردی خوشگله؟

مینا با لحنی پر گلایه گفت:

- هیچی باز این اکرمی دیوونه ، از قیافه و شکل شمایلم ایراد گرفت.

دستش را گرفتم و گفتم :

- ولش کن ،سرش شلوغه ، این جور وقتا زیاد جلوش آفتابی نشو .

یک ربع بعد خانم اکرمی خرامان از اتاق گریم خارج شد. مثل شروع همه برنامه ها ، بهترین لباسش را پوشیده بود و با ان آرایش تند و آن موهای بور زیبا شده بود. برنامه را همیشه خودش شروع می کرد . وارد سالن شد . پشت میکروفن ایتاد و برنامه را شروع کرد . چند دقیقه بعد خانم سوری مسوول هماهنگی سالن از کنار پرده به من اشاره کرد و گفت:

- صحرا شروع کن ف نوبت توئه.

از روی صندلی بلند شدم. مینا پشت لباسم را مرتب کرد. خیلی آهسته وارد سالن شدم. جمعیت زیادی دو طرف راهروی باریک و طویل سالن نشسته بودند که همه از قشر مرف و پر در امد جامعه بودند. به قول مینا همگی انها مرفهین بی درد و زنانی که جز شرکت در مهمانی های خنوادگی دوستانه و شوهای لباس کار مفید دیگری نداشتند . انان معمولا در یان شوهای لباس مبالغ زیادی خرج می کردند . آهسته و با دقت به انتهای سالن رفتم و برگشتم پشت پرده خانم اکرمی تشویقم کرد با خنده گفت :

- صحرا جان درست مثل همیشه.

بچه ها یکی یکی به داخل سالن می رفتند و بر می گشتند. نیم ساعت بعد دوباره نوبت من شد. خانم اکرمی دستم را گرفت و با هم وارد سالن شدیم و با هم به انتهای سالن رفتیم و برگشتیم و با تشویق حضار داخل سالن رفتیم و برگشتیم و با تشویق حضار داخل سالن ، یک تعظیم کوتاه کردیم و دوباره به پشت پرده رفتیم. ساعت هشت شب بود. من عجله ای برای رفتن به خانه نداشتم ، ولی مینا مثل همیشه عجله داشت. من و او در یک محله زندگی می کردیم و مسیرهای مان یکی بود. به سرعت لباس هام رو عوض کردم و تاج روی سرم را برداشتم. موهام را با یک کش بستم و همراه مینا از هتل زدیم بیرون. پای پیاده تا خیابان اصلی را پیمودیم. خیابان خلوت خلوت بود. مینا دستم را گرفت . وسط خیابان زیر نور شب تاب ها ، به چهره مینا نگاهی انداختم . با دیدن آرایش تندی که روی صورت داشت تازه یادم اند آرایش روی صورتم را پاک نکرده ام. خواستم برگردم اما مینا اجازه نداد و گفت:

- ولش کن ،بذار یه بار هم من و تو مثل ادم حسابی ها بریم بیرون.

- ولی نه با این آرایش ، یادت رفته ما مدل عروس بودیم.

مینا خندید . کمی از من فاصله گرفت ، به تمسخر قر داد و رفت . من که به شدت خنده ام گرفته بود گفتم:

- دیوانه مثل آدم راه برو. با این آرایش و طرز راه رفتن الان یه ماشین مدل بالا قرمان می زنه...

هنوز حرفم تمام نشده بود که با صدای ترمز شدیدی به طرف دیگر خیابان پرتاب شدم. مینا جیغ بلندی کشید و سریع امد بالای سرم. هر چه کرد بلند بشوم ، نتوانستم . انگار پای راستم مال خودم نبود . مچ پام بی حس شده بود و ذق ذق می کرد . دو مرد جوان از اتومبیل پیاده شدند و به سرعت ب طرف ما امدند . یکی از انها روی چهره ام خم شد و با نگرانی گفت:

- خانم متاسفم ف حالتون خوبه؟

مینا با فریاد گفت :

- متاسفم حال تون خوبه؟ نه آقا ، کوری مگه نمی تونه روی پاش وایسه.

مرد جوان با لبخند گفت:

- اخه شما وسط خیابون به این تاریکی چکار می کردید؟ من هم یکدفعه حواسم پرت شد و شما را ندیدم. این موقع شب توی این خیابون فرعی شما دو نفر...

زیر نور سفید رنگ چراغ اتومبیل ، خوب چهره پر از ارایش من و مینا را برانداز کرد با لبخند زشتی گفت:

- به هر حال اگه اتفاقی براتون افتاده ، برسونمتون بیمارستان.

باز مینا مداخله کرد و با تندی گفت:

- باید ببرینش بیمارستان ، مثه اینکه پاش شکسته ها!

از درد زیاد ، توان حرف زدن نداشتم . خواستم بلند شوم که فریادم به هوا برخاست و اشکم سرازیر شد. مرد جوان هول زده گفت:

- اجازه بدید کمکتون کنم.

دستم را روی شانه مینا گذاشتم و گفتم:

- نه خودم بلند می شم.

با کمک مینا روی پام بلند شدم و با هر بدبختی بود سوار ماشین شدیم . مرد جوان به سرعت اتومبیل را حرکت داد و بعد از داخل آینه نگاهم کرد و گفت:

- یه بیمارستان همین نزدیکی هاست . کمی تحمل کنید رسیدیم فقط یه خواهشی از شما دارم.

مینا با اخم گفت:

- بفرمایید.

مرد راننده به عقب برگشت . مستقیما به من چشم دوخت و گفت:

- من دانشجو هستم ف فردا هم امتحان دارم . ببینید اگه شما بعنوان یه تصادفی و من بعنوان ضارب بریم بیمارستان ، مطمئنا من امشب را باید توی کلانتری بمونم. لطف کنید طوری وانمود کنید که من ضارب نیستم . من هم از خجالتتون در میام.

مینا سقلمه ای به پهلوم زد . یعنی که جواب رد بدم. من ساده ی احمق هم گفتم:

- قبوله! می گیم شما فقط ما رو رسوندین بیمارستان. مینا عصبانی شد و با اخم رویش را ازم برگرداند . کمی بعد نیشگونی از بازویم گرفت و گفت:

- خاک بر سرت کنم اینم آرزو بود تو کردی؟

- چی می گی دیوونه؟

خندید و گفت :

- یادت نیست داشتی می گفتی الان یه ماشین مدل بالا قرمان می زنه که تصادف کردیم. نمی شد بگی الان یک کیسه پرت میشه جلوی پامون؟

با حرص گفتم:

- خفه شو مینا.[/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]قسمت2:

 

مینا ساکت شد. چند دقیقه بعد جلوی در بیمارستان بودیم. با کمک یک برانکارد به داخل بخش اورژانس هدایت شدم. کمی بعد دکتر بالای سرم حاضر شد بعد از معاینه پایم به اتاق رادیولوژی رفتم و در انجا از مچ پام عکس گرفته شد. دکتر با دیدین عکسهای پام ، تشخیص داد که مچ پام شکسته است. با کمک پرستار به اتاق دیگری منتقل شدم و روی تخت خوابیدم تا دکتر مچ پاک را جا بیاندازد ف اما تحملش را نداشتم. کمینا و یک پرستار ، پای راستم را محکم گرفته بودند ف ولی حریف من نیم شدند. تا دکتر می خواست مچ پایم را بگیرد ، جیغ من به هوا می رفت و پام را کنار می کشاندم. دکتر با فریاد خطاب به مینا گفت :

- خانم لطفا به آقایی که همراهتون بود بگو بیاد پای این خانم را بگیره تا من کارم را انجام بدم.

مینا از اتاق خارج شد و لحظه ای بعد با مرد راننده وارد اتاق شدند. مرد جوان که بیست و دو ساله به نظر می آمد کنار تختم ایستاد. دکتر گفت:

- آقا لطف کنید محکم پاش رو بگیرید تا من مچ پاش را جا بندازم و گچ بگیرم.

مرد جوان نگاه مرددی به چهره ام انداخت و با احتیاط دستش را گذاشت روی زانوم و پایم را محکم چسباند به روی تخت انگار تحمل دیدن پایم را نداشته باشد ، سرش را برگرداند طرف چهره ام.

دکتر هم با حرکتی ناگهانی سریع مچ پایم را جا پیچاند. ان قدر درد داشتم که متوجه خودم نبودم . بازوی ان مرد را که روی زانویم قرار داشت به دست گرفته بودم و به شدت فشار می دادم. جیغ می زدم و اشک می ریختم. بالاخره بعد از نیم ساعت تحمل درد شدید مچ پام تا زانو را گچ گرفتند. بعد دکتر آمپول آرام بخشی را به من تزریق کرد که کمی از درد پام کاسته شد.

بعد از اینکه اتاق خلوت شد مینا با خنده گفت:

- به خدا صحرا چشمت زدند. امروز تی ان لباس خیلی خوشگل شده بودی . لعنت به هر چی چشم شوره.

- البته اول خودت.

مینا با دلخوری گفت:

- واه ، یعنی من چشمم شوره . خیلی بی معرفتی ، من همیشه کلی قربوان صدقه ات می روم.

- شوخی کردم . بهتره دیگ تو بری . خیلی دیرت شده.

مینا نگاهی به ساعتش انداخت با ناراحتی گفت:

- راست می گی خیلی دیرم شد. تو که مامانم را می شناسی باید زودتر برم.سر راه به مادرت خبر می دم بیاد بیمارستان.

با التماس گفتم:

- نه تو برو لازم نیست به مامانم خبر بدی طفلکی بی مورد نگران می شه ، اگه لازم شد خودم یجوری خبرشون می کنم. مینا سرش را نزدیک گوشم گرفت و گفت :

- مواظب باش راننده فرار نکنه ، زده پات را ناکار کرده خودت که بهتر از من می دونی با این پا حالا حالاها نمی تونی بری سرکار.

نگاهی به مرد راننده که روی لبه ی تخت کناری نشسته بود و با دوستش صحبت یم کرد انداختم و گفتم:

- برو خیالت راحت باشه. ان قدر مرد بود که ما رسوند بیمارستان ف مطمئن باش فرار نمی کنه.

مینا خم شد و گونه ام را بوسید ، خداحافظی کرد و رفت.چشمهایم را بستم و سعی کردم بخوابم تا این که با همان صدای مرد راننده بیدار شدم.

- خانم حالتون خوبه؟

- بله آقا من خوبم ، فقط پام درد می کنه.

- باور کنید من به عمد به شما نزدم ، باز هم متاسفم.

لبخند تلخی زدم و گفتم:

- فقط دعا کنید کارم رو از دست ندم. پام خوب می شه.

برای یک لحظه نگاهم در نگاه سیاه نافذش گره خورد و به وضوح لرزش عضله ی صورتش را دیدم . خواست حرفی بزنه ولی انگار نتوانست. سرم به طرف دیگری چرخاندم . او گفت:

- من هنوز اسم شما را نمی دانم.

- صحرا وکیلی.

- من هم آیدین سرشار هستم.

و بعد به دوستش که هم سن و سال خودش بود اشاره کرد و گفت:

- این آقا هم یکی از بهترین دوستان من هستند. حمید رضا پازوکی. لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

- خوش وقتم.

نگاه کنجکاوی به صورتم انداخت و گفت:

- می تونم بپرسم شما وسط اون خیابون فرعی چیکار می کردین؟

با خنده تلخی گفتم :

- حتما فکر می کنید من و دوستم دختر فراری هستیم؟

- نه خانم من ابدا در مرود شما چنینی فکری نکردم ف چرا این حرف رو می زنید؟

- به خاطر ارایش روی صورتمون و طرز برخورد دوستم. من و دوستم توی یه مزون لباس کار می کنیم. امشب هم توی هتل ، "شوی" لباس داشتیم، باز هم توضیح بدم؟

- نه خانم ، متوجه شدم ما هم از همان هتل می امدیم با چند تا از دوستانم انجا قرار ملاقات داشتیم.

همان لحظه مرد میان سالی با ظاهری بسیار آراسته ، کیف سامسونت به دست ، وارد اتاق شد و مستقیما به طرف ما امد.آیدین بلافاصله سلام داد. مرد میان سال با نگرانی گفت :

- سلام پسرم ، چه اتفاقی افتاده؟

آیدین با لبخند کم رنگی گفت:

- هیچی بابا ، فقط با این خانم تصادف کردم . مچ پای راستشان شکسته.

مرد میان سال کنار تختم ایستاد و با نگرانی گفت:

- متاسفم خانم. حالا حالتون چطوره؟

- خوبم آقا . البته تا زمانیکه آرام بخش اثر داشته باشه.

- به خانوادتون خبر دادید؟

با لبخند تلخی گفتم:

نه ، می ترسم مادرم نگران بشه. من هر شب دیر می رم خونه، تا دیر وقت کار می کنم. الان هم تصور می کنه سرکارم. اینجوری بهتره.

آیدین مداخله کرد و گفت:

- تا یک ساعت دیگه مرخص می شید. فقط خدا کنه حراست بیمارستان گیر نده.

بعد انگار چیزی تازه ای را به یاد اورده باشد رو به من کرد و گفت:

- حالا وقت آشنایی نیست ، برو ببین هزینه بیمارستان چقدر شده تا من با این خانم صحبت کنم.( اینم دوباره اشکال از من نیست ،یا خود نویسنده قاطی کرده یا اشکال چاپیه! احتمالا دو خطیو جا انداختن)

آیدین به همراه دوستش از اتاق خارج شدند. آقای سرشار نزدیکتر شد . گفت:

- بازم از این اتفاق متاسفم. آیدین دانشجوست. من دوست ندارم دچار مشکل بشه و از درس و دانشگاه عقب بیفته . من هم هزینه بیمارستان و هم خسارت وارده به پای شا را متقبل می شم. شما هم از شکایت صرفنظر کنید.

خیلی آهسته گفتم:

- من از شما و پسرتون شکایتی ندارم ، فقط نگران کارم هستم. چون تنها منبع درامد گذران زندگی خودم و خانواده مه.

با خون سردی گفت:

- گفتم که خسارت وارده را می دم . حتی حاضرم توی شرکت خودم مشغول به کارتون بکنم ، بازم حرفی دارین؟

- من از اول گفتم شکایتی ندارم.

لبخند معنی داری زد و گفت:

- بسیار خوب من با حراست بیمارستان هماهنگ می کنم ، بر می گردم.

آقای سرشار از اتاق خارج شد . سعی کردم بنشینم ولی مگر می شد؟ پام به شدت درد می کرد و با ان گچ دورش، سنگین تر هم شده بود . چند دقیقه بعد آیدین به همراه پدرش وارد اتاق شدند . آیدین کنار تختم و نشست و گفت:

- بازم از این اتفاق متاسفم . من باید برم خونه ، فردا امتحان دارم . پدرم شما را می رسوند منزلتون. امیدوارم هر چه زودتر بهبود پیدا کنید.

- ممنون شما هم بعد از این موقع رانندگی بیشتر دقت کنید.

آیدین خندید و گفت:

- چشم، شما هم با این گریم و آن دوستتون موقع شب ، بیشتر مواظب خودتون باشید ، فعلا خداحافظ.

و بعد از اتاق خارج شد. پرستاری با یک ویلچر وارد اتاق شد و کمک کرد از روی تخت بلند شوم.

روی ویلچر نشستم. به همراه آقای سرشار از اتاق خارج شدیم. پرستار تا کنار ماشین آقای سرشار همراهمان آمد. بعد کمک کرد روی صندلی جلو بنشینم. سفارشات لازم را یادآوری کرد و رفت. آقای سرشار پشت رل نشست و حرکت کرد . وقتی از محوطه بیمارستان خارج شد گفت:

- لطف کنید آدرس منزلتون را بدید.

با لبخند تلخی گفتم:

- شما پایین شهر را بلدین؟

خندید و گفت:

- پیدا می کنم شما فقط اسم خیابون را بدید.

آدرس خانه را دادم. او در سکوت رانندگی می کرد . نزدیک های خانه رسیده بودیم که سکوتش را شکست و گفت:

- آیدین می گفت شما تو یک مزون کار می کنید. می توانم بپرسم چند سالتونه؟

- هیجده سال. تازه دیپلم گرفتم.

- چند وقته کار می کنی؟

- یک ساله. امروز هم توی هتل شوی لباس داشتیم.

صورتش را به طرف برگرداند. به صورت پر دردم خیره شد و گفت:

- چقدر حقوق می گیری؟

از لحن صمیمی و عادی اش جا خوردم و گفتم:

- صد هزار تومان

[/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با تعجب گفت:

- تا این موقع شب کار می کنی و صد هزار تومان می گیری؟ اون وقت نگرانی کارت را هم از دست ندی؟

پوزخندی زدم و گفتم:

- لابد برای شما صد هزار تومن پول کمی یه، ولی برای من نه. من با همین مبلغ ، هم اجاره خونه را می دم و هم به غیر خودم ، زندگی خواهر و برادرم و مادرم را می گذرونم. شما جای من باشید ، نگران از دست دادن کارتون نمی شید؟

لحظاتی در سکوت گذشت. بعد گفت:

- آیدین من کجاست تا تلاش و نگرانی تو رو ببینه و این همه ناشکری نکنه. آفرین دختر خوب ، عزمت واقعا ستودنی یه بهت تبریک می گم.

اتومبیل کمی بعد مقابل خانه توقف کرد. از نگاه و ظاهرش فهمیدم که اولین باری است که انگار پا به چنین منطقه ای فقیر نشینی می گذارد. کمک کرد از ماشین پیاده شوم. دست به بدنه ی ماشین گرفتم و بعد تا جلوی در خانه را لی لی رفتم. زنگ بلبلی خانه را فشردم. خیلی زود صبا خواهرم جلوی در ظاهر شد . کمی با تعجب من را نگاه کرد. وقتی پای شکسته و گچ گرفته ام را دید زد زیر گریه و گفت :

- صحرا جان پات چی شده؟

قبل از اینکه حرفی بزنم آقای سرشار با خنده گفت:

- خانم کوچولو شما گریه نکن . یه آقا پسر بد بی دقتی کرده پای صحرا خانم شما را شکونده همین.

برگشتم پوزخندی زدم و گفتم:

- ممنون.

صبا سریع رفت داخل و با مادرم برگشت .مادر با دیدن پایم زد توی صورتش و گفت :

- خدا مرگم بده چی شده صحرا، چرا این شکلی شدی؟

- هیچی مامان یه تصادف کوچک کردم همین.

و بعد به چهره آقای سرشار نگاه کردم . خندید و سرش را تکان داد و با مادرم سلام و احوال پرسی کرد. با کمک مادر وارد خانه شدم. ما فقط یک اتاق کوچک داشتیم که هم اتاق خوابمان بود و هم سالن پذیرایی. با یک حمام کوچک و یک آشپزخانه که توی حیاط قرار داشت. با تعارفهای پی در پی مادر ، آقای سرشار وارد خانه شد. مادر به سرعت برایم جا پهن کرد. خوابیدم. سهراب در خانه نبود. نگران شدم و گفتم:

- مامان سهراب کجاست؟ مامان گفت:

- رفته خونه مریم با علیرضا بازی کنه.

- این موقع شب؟ صبا برو سهراب را بیار خونه.

مادر کنارم نشست و با ناراحتی گفت:

- پات خیلی درد می کنه؟ حالا با این پا چطوری می خوای بری سرکار؟

- چیزی نیست زود خوب میشه.

و بعد نگاه چر اشکم را به چهره آقای سرشار دوختم و گفتم:

- می بینید اینجا خیلی ها نگران کار منند، خوب حالا فهمیدین اون صد هزار تومن چقدر به درد من می خوره؟

آقای سرشار سری از روی تاسف تکان داد و در جواب مادر گفت:

- نگران نباشید خانم. صحرا خانم یه ماهی باید استراحت کنه. بعد از اون توی شرکن مهندسی خود من مشغول به کار می شه. اون هم با حقوق بالا. این مدت هم من جور صحرا خانم را می کشم.

مادر با خجالت بلند شد رفت داخل آشپزخانه. آقای سرشار با خنده به پایم اشاره کرد و گفت:

- اجازه میدی اولین امضا را من روی پات بزنم؟

از ته دل خندیدم و گفتم:

- شما صد تا امضا بزنید.

با خنده خودنویسش را از جیب کتش در آورد و بالای گچ پایم را امضا زد و نوشت: معین سرشار.

مادر با سینی چای وارد اتاق شد و گفت:

- ببخشید وسایل پذیرایی ما مناسب شما نیست.

آقای سرشار با متانت گفت:

- خواهش می کنم چوب کاری نفرمایید همین چای کافیه.

بعد از خوردن چای ، کیف سامسونتش را باز کرد و دو تا بسته اسکناس هزار تومانی گذاشت کنارم و گفت:

- علی الحساب این باشه خدمتتون تا فردا بازم مزاحم می شم.

- این چکاریه؟من از شما غرامت نخواستم.

- وظیفه ام را انجام دادم. فقط الان بیشتر از این همراهم نیست.

با لبخند کارت ویزیتی را از داخل کیفش برداشت . پشت کارت چیزی یادداشت کرد و آن را گذاشت روی بسته های اسکناس و گفت:

- اگه حالت بد شد با این شماره تماس بگیر. شماره منزل را هم پشتش نوشتم. سریع خودم را می رسونم. باز هم متاسفم و از این که شکایت نکردی ازت ممنونم.

مادر تا دم خانه همراهی اش کرد. آقای سرشار رفت . بعد مادر برگشت کنارم نشست و گفت:

- با خودش تصادف کردی؟

- نه با پسرش تصادف کردم، کمی جلوتر از هتل. مینا هم باهام بود. رسوندنم بیمارستان و پام را گچ گرفتند. بعد خودش من را آورد خونه.

درد شدیدی توی معده ام پیچید. از صبح چیزی نخورده بودم.به مادر گفتم:

- مامان یه چیزی برام بیار بخورم، حسابی ضعف دارم.

مادر با ناراحتی صورتم را بوسید و به داخل آشپزخانه رفت.

صبا و سهراب وارد اتاق شدند سهراب با دیدن پام کنارم نشست. دستهای کوچکش را روی صورتم کشاند و گفت:

- صحرا جون پات چی شده؟

با خنده گفتم:

- هیچی داداشی اوف شده ، تو ناراحت نباش خیلی زود خوب می شم.

سرش را به سینه ام چسباند و زد زیر گریه. روی موهاش بوسه زدم و با بغض گفتم:

- الهی من فدای دل کوچیکت بشم.

سهراب و صبا همه زندگی ام بودند. مخصوصا سهراب که هم چهره زیبایی داشت و هم خیلی مظلوم بود. سهراب هشت سال داشت کلاس دوم ابتدایی بود. صبا هم کلاس اول راهنمایی را می خواند. شش سال از من کوچکتر بود. پدرم دو سال قبل بر اثر سرطان کبد درگذشته بود. من بودم و یک مادر بی دست و پا و دو تا خواهر و برادر کوچک. از بچه گی به خیاطی خیلی علاقه داشتم بخوبی یاد دارم ده ساله بودم که وردست شکوه خانم ، همسایه ی کناری مان خیاطی را یاد گرفتم. پدرم کارگر ساده کارخانه پتو بافی بود. حقوق کمی داشت و به سختی مخارج خانه را می داد.

از پانزده سالگی توی یک خیاطی سرگرم کار شدم. علاوه بر تحصیل ، عصرها می رفتم خیاطی نازگل و خیاطی می کردم. سال گذشته هم وقتی با بدبختی یک سال زودتر دیپلم گرفتم ، توی مزون خانم اکرمی سرگرم کار شدم. تازه کار در مزون خانم اکرمی را هم به سختی پیدا کردم. چون کار خیاطی ام خیلی عالی بود ، خیلی زود مورد قبول خانم اکرمی واقع شد. آخر هفته ها هم به خاطر چهره ی زیبا و اندام خوب کشیده ام می شدم مانکن و توی شو لباسهای معروف شهر شرکت می کردم. با حقوقی که از خانم اکرمی می گرفتم به سختی خرج و مخارج زندی ام را می دادم.

از اینکه جای پدر را گرفته بودم و مثل یک مرد خرج و مخارج زندگی را فراهم می کردم خوشحال بودم و به خودم می بالیدم. مادر چند تایی خواستگار داشت و خودش هم بدش نمی آمد به خاطر رفاه ما و کار نکردن من ازدواج کند. حاضر بودم به هر کاری تن بدهم ولی مادر ازدواج نکند و بالای سرمان باشد. فقط بخاطر صبا و سهراب بود و ای کاش مادر این را می فهمید و راه درست را انتخاب می کرد.

 

**********

 

آن شب تا صبح از پا درد و سوزش استخوان ، گریه می کردم و می نالیدم. تب داشتم و از دشت گرما گر گرفته بودم . مادر یک ساعتی کنارم بیدار بود ولی خیلی زود خسته شد و خوابش برد. دم صبح بود که با کلی قرص مسکن و آرام بخش به خواب رفتم. بعد از آن همه درد و گریه ، خواب واقعا لذت بخش بود. با صدای مینا از خواب دل کندم و بیدار شدم. بالای سرم نشسته بود و با مادر صحبت می کرد.

- سلام خوبی خانم؟

- سلام تو کی اومدی؟

- تازه رسیدم ، چه خبر؟مامانت می گفت از صبح تاحالا خوابیدی. پات چطوره؟

- نی دونم، فعلا هیچی حس نمی کنم . از مزون چه خبر؟ اکرمی فهمید پام شکسته؟

مینا خندید و گفت:

- آره حسابی حالش گرفته شد. مخصوصا برای شو لباس هفته آینده نگران شد. می دونی صحرا بچه ها می گفتند همین اکرمی دیوونه چشمت زده. یادته چه طوری مث یه مرد حیض(چه قد با سواد! دیکته هیز رو بلد نبوده؟!) خیره شده بود به چهره و اندامت؟

از خنده غش کرده بودم. مینا همینجوری چرت و پرت می گفت و من می خندیدم. مادر از اتاق خارج شد . مینا گفت:

- مامانت می گفت بابای پسره امده بود تا حالت را بپرسه، تو خواب بودی . می گفت کلی برای خونه خرید کرده بود.

- آره ، ادم خوبی یه ، حداقل از پسرش بهتره.

مادر با یک لیوان آب پرتقال و چند تا نان رولتی آمد کنارم نشست با دلسوزی گفت:

- بگیر بخور دیروز تاحالا از بس هیچی نخوردی ضعف کردی.

مقداری از آبمیوه را سر کشیدم و گفتم:

- آقای سرشار اینجا بود مامان؟

- آره عزیزم صبح اومد تو خواب بودی. اجازه نداد بیدارت کنم. گفت حتما یک سر بهت می زنه. بنده ی خدا کلی زحمت کشیده بود. چه مرد فهمیده ای یه.

با تکان سر حرفهای مادر را تایید کردم و گفتم:

- مامان مواظب باشس فکر نکنه گدا گشنه ایم. من این همه بدبختی را تحمل کرد که کسی به حالمون ترحم و دلسوزی نکنه.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]قسمتـــــ 3

 

مینا مداخله کرد و گفت:

- اوه تو چقدر بد عنقی وظیفه ش را انجام داده. می دونی اگه شکایت می کردی، آقا پسرش حداقل دو شب تو زندان آب خنک می خورد، بعد با کلی سند و پول آزاد می شد.

- این دلیل نمی شه که ما ازش سوء استفاده کنیم.

مینا با حرص گفت:

- وقتی اکرمی یک دیگه را جات گذاشت و بیکار شدی اون وقت می فهمی سوء استفاده چیه؟ بدبخت، تو باید الان به اندازه کافی ازش بتیغی که وقتی بیکار شدی تا مدتی تامین باشی.

دستم را گذاشتم روی گوشهام و گفتم:

- کافیه مینا، دیگه نمی خوام چیزی بشنوم.

مینا دیگر حرف نزد. چند دقیقه بعد رفت . با کمک مادر رفتم دستشویی و بعد دست و صورتم را شستم و دوباره توی جایم خوابیدم. بعد کمی به صبا و سهراب در یادگیری درسهایشان کمک کردم. مادر برای شام سوپ ماهیچه گذاشته بود . مقداری از سوپ را خوردم و بعد سرگرم مروارید دوزی لباسی شدم که مینا از مزون برایم آورده بود. دست خودم نبود، عادت به بیکاری یا بخور و بخواب نداشتم.باید به کاری سرگرم می شدم. یقه ی لباس تازه تمام شده بود و داشتم گلهای لباس را می دوختم که صدای زنگ در داخل خانه پیچید. مادر هل شد. سریع اتاق را جمع و جور کرد و به سمت در رفت.صدای یاالله گفتن آقای سرشار به گوشم رسید شالم را روی سرم انداختم و کمی رخت خوابم را مرتب کردم. باز هم مثل روز قبل خوش لبس و مرتب بود. شباهت زیادی به پسرش آیدین داشت. قد بلند و کمی درشت هیکل بود. خیلی جوان به نظر می رسید. موهای کاملا سیاه و پرپشتی داشت و چشم و ابروی مشکی با ته ریش مرتبی که جذابیت خاصی به چهره اش می داد. سلام کردم با خوشرویی جوابم را داد. کنارم و نشست و گفت:

- خوب خانم با زحمتهای ما چکار می کنید؟

- خوبم، شما را این قدر خودتون را زحمت می اندازین،باور کنید من و خانواده م آدمهای متوقعی نیستیم.

اخم زیبایی کرد و گفت:

- این ه حرفیه خانم. من فقط وظیفه ام را انجام دادم. در ضمن آیدین هم سلام رسوند. خیلی نگران پای شما بود.

- ممنون، می بینید که حالم خیلی خوبه.

سرم را به زیر انداختم و خودم را با مروارید دوزی روی لباس سرگرم کردم. آقای سرشار گفت:

- مادرت می گفت دیشب خیلی بد حال بودی، چرا خبرم نکردی؟

- لازم نبود ، با چند تا مسکن خوب شدم. تازه نصفه شب تلفن از کجا می اوردیم؟!

خندید و گفت:

- تو دختر مقاومی هستی و این برای من جالبه. می دونی دختر و پسرهای این دوره خیلی لوس و نازنازی بار اومدن تو اصلا اینجوری نیستی.

با لبخند تلخی گفتم:

- خودم را برای کی لوس می کردم؟ برای پدری که همه عمرش سرکار بود و درست تو اوج نوجوونی تنهام گذاشتو رفت یا برای مادری که خودش هم از پس خودش بر نمی اومد؟

لبخند کمرنگی زد و گفت:

- با این همه ،عقده محبت نداری. هر کی جای تو بود الان به جای کار کردن و تلاش برای معاش خانواده ش ، به فکر خودش بود یا لااقل کنار خیابون منتظر یک مشتری پولدار بود.

با صراحت بیان صحبت می کرد . لحن گرم و با محبتی داشت و صدایش به دل می نشست. تقریبا هر شب به من سر می زد. کم کم با محبتها و حرفهای پدرانه اش به او علاقه مند می شدم. هر وقت که به دیدنم می آمد برای ما و بچه ها کلی هدیه و اغذیه می آورد. همیشه هدیه من جدا زا هدیه دیگران بود. یک ماهی می گذشت و پام دیگر خوب شده بود. دکتر گچ پایم را باز کرد. ولی باید مدتی به فیزیورتراپی می رفتم تا می توانستم مثل گذشته راه بروم.مینا هفه ای دو سه بار به دیدنم می آمد.از حرفهاش فهمیده بودم خانم اکرمی دختر دیگری را به جای من انتخاب کرده است و دیگر احتیاجی به من ندارد. آخرین باری که به همراه آقای سرشار برای فیزیوتراپی رفته بودم ، موقع برگشت به خانه آقای سرشار گفت:

- مادرت می گفت می خوای بری دنبال کار ، درست شنیدم.

با لبخند کمرنگی گفتم:

- بله ، دیگه نمی خوام شما را بندازم به زحمت.

- زحمت کدومه خانم کوچولو؟ برای کار هم بهتره بیای شرکت خودم سرگرم بشی.

[/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بلافاصله گفتم:

- نه ممنون ، ترجیح می دم توی حرفه خودم کار کنم.

نگاه معنی داری به چهره ام انداخت و گفت :

- با حقوق کم و اون همه زحمت؟

- هر کاری زحمت خودشو داره ، مخصوصا کار حلال و شرافتمندانه.

- حرف شما درست ، اما من که نگفتم از راه نادرست درآمد کسب کنی. توی شرکت من هم برای حقوقی که می گیری زحمت می کشی ، من پول مفت به کسی نمی دم.

جمله آخرش را به شوخی ادا کرد و باعث خنده من شد و خودش هم خندید و گفت:

- شرکت من کار طراحی چند برج بزرگ را انجام می ده. هم کار یاد می گیری و هم کار می کنی. تازه اگه با استعداد خوبی که تو داری نقشه کشی را یاد بگیری، ده برابر خیاطی درآمد داری، موافقی؟

- ولی من هیچ سر رشته ای از کار شما ندارم.

با اخم نگاهم کرد و گفت:

- گفتم که یاد می گیری، نذار فکر کنم دختر بی استعداد و تنبلی هستی.

- مطمئن باشم حقوقی که به من می دید صدقه نیست و بابت کارمه؟

خنده وحشتناکی کرد و گفت:

- تو چی می گی دختر خوب؟

لحظاتی در سکوت نگاهم کرد و گفت:

- مطمئن باش ممکنه هر احسای نسبت به تو و خانواده ات داشته باشم، الا صدقه و ترحم. من همیشه غیرت و تلاش تو را ستایش کردم. تو توی شرکت من کار می کنی و مثل همه کارمندای دیگه بابتش حقوق می گیری، همین.

با جسارت بیشتری گفتم:

- قبول، فقط یه خواهشی دارم.

- بفرمایید خانم ، صد تا خواهش داشته باشید.

- می دونم شما فقط می خواید به ما کمک کنید ولی مردم این چیزا حالیشون نیست. خونه ما مرد نداره ، مادر من یک زن جوون و بیوه است با دو تا دختر بچه ، رفت و امد شما به منزل ما باعث حرف و حدیث در و همسایه شده ، می خوام خواهش کنم اگه ناراحت نمی شید دیگه نیاید خونه ی ما.

مردم و زنده شدم تا این چند کلمه حرف را به زبان آوردم. آقای سرشار ساکت شد. سرکوچه که رسیدیم، توقف کرد و با لبخند معنی داری گفت:

- بفرمایید خانم ، همینجا خوبه؟ نمی خوام کسی منو جلوی در منزلتون ببینه.

با خجالت گفتم:

- شما از حرفهای من نارحت شدید؟

خندید و گفت:

- نه من هیچ وقت به خودم اجازه نمی دم از حرفها و حرکات تو ناراحت بشم. در ضمن آدرس شرکت روی همان کارتی که قبلا بهت دادم نوشته شده ، هر وقت آمادگی کار کردن داشتی بیا شرکت و مطمئن باش در مدتی کوتاه آرشیتکت خوبی می شی.

از آن همه مهربانی و محبت بغض کردم. نگاه پر از اشکم را به چهره اش دوختم و گفتم:

- شما خیلی خوبید. بخاطر همه ی خوبی هاتون ممنونم.

با لبخند قشنگی چشمانش را باز و بسته کرد و گفت:

- قابل خانم کوچولوی با غیرت من را نداشت. حالا برو خودتو برا روز شروع کارت آماده کن.

- خداحافظ[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]قسمتـــ : 4

 

از ماشینش پیاده شدم و به سمت خانه رفتم. مادر جلوی در منتظرم بود. وقتی دید تنها هستم ، با تعجب جلو آمد و قبل از حرفی گفت:

- تنهایی، آقای سرشار کجاست؟

- سر کوچه پیاده م کرد و رفت.

- چرا نیومد داخل کوچه؟

- من ازش خواستم.

رفتیم داخل خانه. مادر پشت سرم وارد شد و گفت:

- آخه چرا؟تو زده به سرت؟

- نه نزده به سرم، از حرف و حدیث مردم می ترسم. دیروز نفهمیدی مریم خانم چطوری کنایه می زد. سرمون رو مثل کبک کردیم تو برف و فکر می کنیم کسی ما را نمی بینه. مامان جان شما بیوه اید، منم یه دختر دم بختم. سرشار با اون ماشین و تیپ میاد دم خونه.فکر می کنید مردم پشت سر ما چی می گن؟!

مادر با چشمانی خشمگین و صورتی برافروخته گفت:

- مردم غلط کردند پشت سر ما حرف بزنند. سرشار برا ما یک نعمت بزرگ بود. تو به همین راحتی پرش دادی. دختره ی دیوونه تازه کمی زندگیمون داشت جون می گرفت که تو جوابش کردی.

با فریادی بلندتر از فریاد مادر گفتم:

- بس کن مامان، من نمی خوام آن آقا به ما کمک کنه، نمی خوام ترحم کنه و از سر دلسوزی بهمان صدقه بده ، من می رم سرکار ، مطمئن باشید هرچی بخواید می خرم. شما هم عوض جیغ و فریاد و ناله یه کم از خرج و مخارج بیهوده تون را کم کنید و این همه از غریبه توقع کمک و صدقه نداشته باشید.

روی زمین و نشستم و سرم را گرفتم میان دستهایم و زدم زیر گریه.چرا مادر توقع داشت باز هم سرشار کمکمان کند؟ چرا به فکر عزت نفس و غرور من و خانواده اش نبود؟ چرا نمی خواست قبول کند که من نمی خواهم خواهر وبرادرم با پول و نان صدقه بزرگ بشوند. مگر تاحالا کار نکرده بودم؟ بعد از این هم با تلاش بیشتری کار می کردم. کاش مادر این را می فهمید من برای خودم چیزی نمی خواهم.

بعد از کلی فکر کردن به پیشنهاد کار آقای سرشار واصرارهای مادر پذیرفتم برای مدتی هم که شده ، در شرکت آقای سرشار مشغول بکار بشوم . با مادر رفتم خرید و چند دست لباس نو خریدم. صبح روز بعد تر و تمیز از خانه زدم بیرون. شرکت آقای سرشار در یکی از خیابانهای بالای شهر تهران در یک برج قرار داشت. وقتی مقابل منشی شرکت ایستادم ابتدا خوب ظاهرم را برانداز کرد و بعد از سلام کوتاهی گفت:

- امرتون رو بفرمایید خانم؟

- می خواستم آقای سرشار را ملاقات کنم.

- وقت قبلی داشتید؟

- نه خانم برای کار اومدم. بفرمایید صحرا وکیلی . منتظرم هستند.

خانم منشی با لبخند و توسط تلفن آمدن من را خبر داد. بلافاصله در اتاق روبرویی باز شد و آقای سرشار با خنده گفت:

- سلام خانم چه عجب؟

- سلام خسته نباشید

- بیا تو چرا اونجا ایستادی؟

بعد خطاب به منشی که با تعجب ما رو نگاه می کرد گفت:

- خانم دارابی لطفا چای و شیرینی بیاورید.

وارد اتاق شدم. آقای سرشار هم پشت سرم داخل شد و در را بست. پشت میزی ایستاد با اشاره ی او مقابلش نشستم. لحظاتی در سکوت خیره خیره نگاهم کرد و با لحن خاصی گفت:

- خیلی طول کشید تا اماده کار شدی چرا؟

با خجالت گفتم:

- حقیقتش کمی در مورد کار کردن توی شرکت شما تردید داشتم. خندید و گفت :

- حالا چی؟

شا نه ها را بالا انداختم با خنده گفتم:

- برای کار اومدم . البته هنوز اگه هنوز هم کارمند جدید بخواید.

- داری شیطنت می کنی ، من اصلا کارمند شیطون نمی خوام.

- سعی می کنم دختر خوبی باشم.

باز هم خندید و گفت:

- مطمئنم خوبی، بچه ها چطورند؟مادر خوبه؟

- همه خوب هستند . سلام رسوندند. شما و خانواده تون چه طورید؟

- ما هم خوبیم. آیدین خیلی سراغت را می گرفت.

بعد از صرف چای و شیرینی از پشت میز بلند شد و با لبخند گرمی گفت:

- همراهم بیا تا با دیگر اعضاء شرکت آشنات کنم.

با هم از اتاق خارج شدیم. اول مقابل منشی ایستاد و گفت:

- ایشون منشی خشن و مستبد شرکت خانم دارابی هستند.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]بعد با خنده به من اشاره کرد و گفت:

- ایشان هم خانم صحرا وکیلی هستند، کارمند جدید شرکت.

با خانم دارابی دست دادم . بعد سمت اولین اتاق رفت و داخل شد. دو نفر پشت میز بزرگ در حال بررسی چند تا نقشه بودند. هر دو به احترام آقای سرشار ایستادند. آقای سرشار باز با خنده من را به انها معرفی کرد و گفت:

- ایشون خانم وکیلی هستند می خوام هر چی بلدید بهش یاد بدهید.

به آقایی که سمت راستم بود ، اشاره کرد و گفت:

- مهندس کامران شهابی.

مرد بعدی هم مهندس حمید حسینی معرفی شد. و بعد به آبدارچی شرکت که مرد مسنی بود معرفی شدم. دست آخر هم با معاون شرکت که مردی همسن و سال آقای سرشار بود آشنا شدم.آقای گودرزی معاون شرکت با گرمی از من استقبال کرد.

خیلی زود با کمک مهندس شهابی و مهندس حسینی طرز نقشه کشی را یاد گرفتم.

یک هفته ای می شد که درشرکت سرگرم کار بودم . همه کارمندها در یادگیری کارها و امور شرکت کمکم می کردند . عصر روز پنجشنبه در آخرین ساعات کاری پشت یکی از میزها ، در حال تمرین کشیدن نقشه ی یک راه پله بودم که در اتاق باز شد. آیدین پسر آقای سرشار وارد اتاق شد. در آن ساعت توی اتاق تنها بودم. آیدین با نگاهی بهت زده به من خیره بود. سلام کردم . به سردی جوابم را داد و گفت :

- شما اینجا توی شرکت پدر من چه کار می کنید؟

خیلی راحت و خونسرد گفتم:

- کار می کنم.

وارد اتاق شد و در را بست. آمد کنار میز کارم ایستاد و با لبخند تمسخر آمیزی گفت:

- تا آنجا که شنیدم شما نمی خواستید من یا پدرم را ببینید،حالا توی شرکت کار می کنید؟من هیچ سر در نمیارم! راستی پاتون چطوره؟

با پوزخند زشتی در جواب لبخند تمسخر آمیزش گفتم:

- می بینید که روی پام ایستادم. در مورد کارم توی شرکت هم می تونید برید از پدرتان سوال کنید. حالا هم تنهام بذارید که خیلی کار دارم.

خندید و گفت:

- اوه ببخشید خانم مهندس که مزاحم اوقات شریفتان شدم.

و بعد به سرعت از اتاق خارج شد. روی صندلی افتادم و در فکر غرق شدم. آن شب تصادف خوب ندیده بودمش. خوش تیپ بود و بسیار جذاب، مغرور و برخلاف پدرش اخلاق تند و خشنی داشت. چشمانش از غرور زیاد ، نافذ و تیز بود. خلاصه از آن تیپ پسرهایی که بین دخترهای جوان و هم سن و سال خودش طرفدارهای بی شماری داشت. ولی برای من یکی هیچ جذابیت و جاذبه ای نداشت.

پایان ساعت کار میزم را مرتب کردم ، روپوش کار را عوض کردم و از اتاق خارج شدم. مثل هر روز اول رفتم ذفتر آقای سرشار. کنار پنجره ایستاده بود و با آیدین که روی صندلی پدرش نشسته بود صحبت می کرد. با دیدن من لبخندی زد و گفت:

- خسته نباشید خانم.

- ممنون شما هم خسته نباشید. من کارم تمام شده ، می تونم برم؟

- البته، آخر هفته خوبی داشته باشی. راستی آیدین را دیدی؟

نگاه سردم را به چهره اش دوختمو گفتم:

- بله،ولی ظاهرا از دیدن من توی این شرکت خوشحال نشدند.

آیدین پوزخندی نثارم زد و خطاب به پدرش گفت:

- اشتباه می کنه بابا، من فقط کمی تعجب کرده بودم.

آقای سرشار خندید و گفت:

خوب حالا با هم بیشتر آشنا بشید ، صحرا خانم یک هفته ای هست که درشرکت سرگرم به کارشده ، هر چند که هنوز در حال آموزشه. راستی خانم پیشرفتی هم حاصل شده؟

- به لطف مهندس شهابی و حسینی خیلی خوب بوده. با اجازه من میرم تا شنبه، خداحافظ.

آقای سرشار مثل همیشه با لبخند جوابم را داد و آیدین با نگاهی سرد. بی تفاوت از شرکت خارج شدم و وارد آسانسور شدم . توی خیابان در انتظار تاکسی ایستاده بودم که آیدین با آن اتومبیل مدل بالاش مقابلم ترمز کرد و گفت:

- بفرمایید ، من شما رو می رسونم.

- ممنون ، با تاکسی راحتتر می روم.

در کناری خودش را برایم باز کرد و با خنده گفت:

- تعارف نکن ، فکر کنم مسیرمان یکی باشد . تو راه می تونیم با هم کمی صحبت کنیم.

سوار شدم.او سریع حرکت کرد و گفت:

- اگه عجبه نداری می تونی یه بستنی مهمون من باشی.

- و اگه عجله داشته باشم؟

خندید و گفت:

- فرقی نمی کنه ، به هر حال اجازه نمی دم بستنی نخورده برید منزل.

- شما به پدر و مادرتون هم اینقدر زور می گید؟

- پدرم آره ولی مادرم نه!

با حاضر جوابی گفتم:

- پس مادرتون اینقدر مغرور و لوس بارتان اورده.

باز هم خندید و گفت:

- نه خانم اشتباه می کنی . من را بابام اینجوری بار اورده. مادر بیچاره ام، بیست سال قبل که من کودک دو ساله اون قدر بهش زور گفتم و اذیتش کردم از دستم راحت شد. من موندم و این پدر مهربانتر از مادر.

باورم نمی شد چرا من تا حالا فکر می کردم آقای سرشار همسر دارد. با دهانی باز به آیدین نگاه کردم و گفتم:

- یعنی مادرتون فوت کرده؟

آیدین با یک لبخند تلخ گفت:

- بله من دو سالم بود که بر اثر بیماری سل مرد.

تنها توانستم بگویم:

- متاسفم.

آیدین هم سکوت کرد. کمی بعد مقابل یک رستوران سنتی توقف کرد و گفت:

- بستنی های سنتی این رستوران فوق العاده ست . پیاده شو که دلم آب شد.

با خنده گفتم:

- به شما نمی یاد شکمو باشید.

در جوابم با لحن خاصی گفت:

- دیدن یک خانم خوشگل حاضر جواب اشتهام را چند برابر کرده ولی مطمئن باش به گوشت انسان آلرژی دارم، تو رو نمی خورم، فقط تماشات می کنم.

پیاده شدم. در کنار هم وارد رستوران شدیم و روی یک تخت نشستیم . گارسن نزدیک شد . آیدین سفارش بستنی و آب میوه داد. وقتی گارسن دور شد .[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]آیدین با خنده گفت:

- حالا نمی گی چی شد توی شرکت پدرم سرگرم کار شدی؟

- برای اینکه با اون تصادف کارم را از دست دادم و پدر شما لطف کرد و بهم پیشنهاد کار توی شرکت خودش را داد. من هم با کله قبول کردم. شما مشکلی با کار کردن من توی شرکت پدرتون دارید؟

- نه مگه مشکلی باید داشته باشم؟

- شاید!

باز هم خندید و گفت:

- از آن دوست زشت پر ادعات چه خبر؟

- مینا رو می گید؟

- بله مینا خانم، برعکس ظاهرش چه اسم قشنگی داره.

بی اختیار خنده ام گرفت و گفتم:

- ولی دل صاف و ساده ای داره.

نگاه نافذ و خمارش را به چهره ام دوخت و گفت:

- خودت چی؟

- نمی دونم باید از طرف مقابلم بپرسید.

لحظاتی با جسارتی تمام به چهره ام خیره شد و گفت:

- تو خیلی خوشگلی ، گندترین اخلاق دنیا را هم داشته باشی باز هم به دل می شینی.

خواستم جوابش را بدم که گارسن کنار تخت آمد و سرگرم چیدن بستنی و آب میوه ها شد. بعد در سکوت مشغول صرف بستنی شدیم. کلافه بودم و میلی به خوردن نداشتم. ولی آیدین خیلی سریع جام بستنی اش را تمام کرد و بعد آب میوه اش را هم با یک حرکت سر کشید. با دستمال دور لبش را پاک کرد و گفت:

- تو چرا انقدر آروم می خوری؟

- عجله دارید؟

- نه فقط خیلی با ناز بستنی می خوری که حرص آدم درمیاد و اشتهاش تحریک می شه.

- میل ندارم ،کمی سرم درد می کنه.

خندید. جام بستنی را از مقابلم برداشت با لودگی تمام گفت:

- پس من جورت را می کشم.

مشغول خوردن بستنی شد. وقتی تعجب مرا دید خندید و گفت:

- چرا اینجوری نگام می کنی؟

- هیچی دلم برای دندونات می سوزه.

اخم قشنگی کرد و گفت:

- تازه کجاش را دیدی. حاضرم چند تا دیگه هم بخورم و دندون درد هم نگیرم.

شانه هام را بالا انداختم و با خنده تمسخرآمیزی گفتم:

- هر طور که مایلید ، صد تا بخورید، من که نمی خوام صورت حساب رستوران را بدهم.

خنده زشتی کرد و گفت:

- بهت نمیاد خسیس باشی ، بخشنده تر از این حرفها تصورت می کردم.

منظورش را خوب فهمیدم. از روی تخت بلند شدم و گفتم:

- هی آقا پسر اشتباه گرفتی . شرف و آبروی من بخشیدنی یا فروشی نیست. برو دنبال یکی دیگه بگرد.

کیفم را برداشتم ، از روی تخت آمدم پایین و با پوزخندی زشت گفتم:

- از پذیرایی تون هم ممنون.

بعد به سرعت از رستوران خارج شدم. تاکسی گرفتم و به طرف خانه رفتم. فکرهای مختلفی توی سرم بلوا به پا کرده بود. واقعا چرا آقای سرشار آن قدر به من و خانواده ام محبت می کرد. فقط بخاطر آن تصادف و شکستگی پام؟خوب، دیه می داد و کار تمام می شد. از لحن و طرز حرف زدن آیدین اصلا خوشم نیومده بود. باید مواظب اعمالم در مقابل او می شدم تا فکر نکند به خاطر احتیاجات مالی و فقر اجتماعی دست به هر کاری می زنم. باید متوجه اش می کردم که برای به دست آوردن پول ، شرف و عزت نفسم را نمی فروشم. لعنت به این فقر که آدم ها را آنقدر خوار و حقیر نشان می دهد.

وقتی رسیدم خانه ، صبا با مینا در خانه بودند و از مادر و سهراب خبری نبود. سراغشان را از صبا گرفتم و گفت:

- رفتند خونه ی مریم خانم.

با مینا روبوسی کردم. لباسم را عوض کردم و کنارش نشستم. مینا که از ظاهرش معلوم بود حوصله اش سر رفته است با اخم گفت:

- چرا این همه دیر اومدی؟

- هیچی ، با یه احمق رفته بودم بستنی خوری. خوب از خودت بگو از مزون چه خبر؟

مینا با نارضایتی گفت:

- چی بگم، تو که راحت شدی! اکرمی دیوونه تر شده ، هر چی پولدارتر می شه ، حریص تر می شه. نمی دونی امروز سر اشتباه دوختن یقه ی یه لباس چه قشقرقی به پا کرد.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- چاره چیه؟ باید تحمل کرد ، از من سراغی نمی گیره؟

لبخندی زد و گفت:

- چرا اتفاقا همین امروز می گفت برای هفته بعد شو لباس دارم ، به صحرا بگو اگه آمادگی داره حتما بیاد.

- بهش می گفتی می ره سرکار.

- گفت یه کارش بکنه و سعی کنه حتما بیاد.

- نمی تونم، واقعا نمی تونم. پنجشنبه ها هم باید برم شرکت.

چند دقیقه بعد مینا رفت . مادر بلافاصله سرحال و قبراق از خانه ی مریم خانم آمد. خیلی خوشحال بود. معلوم بود باز پای یک خواستگاری این وسط است. در حالیکه داشتم موهایم را شانه می کشیدم از توی آینه نگاهی به چهره شادش انداختم و گفتم:

- چیه مامان خیلی سرحالی، باز این مریم خانم چی بهت گفته که با دمت گردو می شکنی.

مادر موذیانه خندید و گفت:

- هیچی مادر.

لحظاتی در سکوت گذشت . از جلوی آینه بلند شدم و با صدای بلند گفتم:

- خودت بگو مامان چی شده؟ وگرنه می روم از خودش می پرسم خودت خوب می دونی که چه طوری می پرسم.

مادر با ناراحتی گفت:

- هیچی ، برادر شوهرش چند ماه پیش زنش را طلاق داده حالا منو برای اون خواستگاری کرده.

- حتما تو هم قبول کردی؟

- نه هنوز جواب ندادم.

- تو که راست می گی. خوب جواب می دادی. مامان به خدا اگه یه بار دیگه بری خانه مریم خانم، قیامت به پا می کنم. اصلا به چه حقی برای تو دنبال شوهر می گرده؟ شوهر تو منم هر چی بخوای برات مهیا می کنم. فکر هم نکنم دیگه تو این سن و سال احتیاجی به بغل...

مادر به میان حرفم آمد و با خشم گفت:

- خفه شو صحرا ، از یه دختر هیجده ساله بعیده این حرفها را بزنه.

پوزخندی زدم و گفتم:

- ئه جداً؟! موقع کار و تامین زندگی نمی گی من هیجده سالمه. ولی وقتی حرف از زندگی و شوهرداری می رسه هیجده ساله می شم؟ نه مامان ، من اجازه نمی دم ازدواج کنی. حداقل تا وقتی که صبا و سهراب به جایی نرسیدند حق نداری شوهر کنی. من که تباه شدم لااقل به فکر آن دو تا باش.

و بعد رو به سهراب کردم که با ترس ، شاهد جر و بحث ما دو نفر بود و با فریاد گفتم:

- سهراب خان بعد از این بفهمم رفتی خونه همسایه ها یا این مریم خانم، به خدا پات قلم پات را می شکنم، متوجه شدی؟

اشک از چشمان سهراب سرازیر شد. در حالیکه با سر آستین اشکهایش را پاک می کرد گفت:

- چشم آبجی ، دیگه نمی رم بیرون یا خونه ی همسایه ها.

بی آنکه شام بخورم ، به رخت خواب رفتم و سعی کردم بخوابم ولی خوابم نبرد و تا صبح از فکر و خیال، به سر درد شدیدی مبتلا شدم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

[align=CENTER]

قسمتـــ : 5

 

هفته دوم کارم رو به پایان بود . عصر روزچهارشنبه بود که باز خانم اکرمی پیغام فرستاده بود که روز پنج شنبه به هتلبروم و در شو لباس شرکت کنم. برای همین وقتی می خواستم بروم خانه ، رفتمدفتر آقای سر شار. مشغول مطالعه یک پرونده بود. با دیدن من لبخند زد واشاره کرد که مقابلش بنشینم. بعد سفارش قهوه و کیک داد. وقتی کار مطالعه یپرونده به پایان رسید ، با لبخند مهربانی گفت:

- خوب خانم امرتان را بفرمایید.

- برای فردا مرخصی می خواستم.

- می تونم بپرسم چرا؟

- مسوول مزونی که توش کار می کردم ازم خواسته توی شوی لباس این هفته اش شرکت کنم.

لحظاتی در سکوت گذشت و بعد با اخمی آشکار گفت:

- متاسفم ، نمی تونم بهت اجازه همچین کاری رو بدم.

با حاضر جوابی گفتم:

- چرا؟من فقط از شما یه روز مرخصی می خوام، فکر هم نکنم دلیلش به شما مربوط باشه؟

در جوابم خیلی خشک و جدی گفت:

- دوست ندارم کارمندم مثل یک مانکن اروپایی جلوی صد تا چشم هرزه مانور بده. این به من مربوط می شه.

- ولی اونایی که توی شوی لباس شرکت می کنن همه شون خانم هستند.

پوزخندی زدگفت:

- می خوایی ده تا نوار ویدئو برات بیارم که از این شوهای لباس تهیه شده؟

از روی صندلی برخاستم و با لحن گرفته ای گفتم:

- نه ، حرفتون را باور کردم ، تا فردا خداحافظ.

به سمت در خروجی رفتم که صدایم زد و گفت:

- صحرا از من ناراحت شدی؟

- نه، شما حرف حساب زدین ، حرف حساب هم ناراحتی نداره.

- آفرین دختر خوب. حالا چرا می ری؟ بیا با هم قهوه بخوریم.

- ممنون باید برم، به برادرم قول دادم ببرمش شهربازی.

خندید و گفت:

- بیا بنشین، بعد از قهوه با هم می ریم. اصلا من هم هوس کردم امشب برم شهربازی.

- نمی خوام مزاحم شما بشم.

- چه مزاحمتی؟ بدم نمیاد یه شب را با بچه ها بگذرونم، مگه این که شما دوست نداشته باشی با یک پیرمرد بدعنق فس فسو بری بیرون.

- نه اصلا خوشحال هم می شم.

بعد از صرف قهوه ، با هم از شرکت خارج شدیم و بخه طرف خانه حرکت کردیم . آقای سرشار سر کوچه منتظرم ماندو من رفتم خانه. به سرعت لباسهایم را عوضکردم و همراه صبا و سهراب از خانه خارج شدیم. وقتی سوار اتومبیل شدیم ،آقای سرشار با لبخند کمرنگی گفت:

- پس مادرتون کجاست؟

به جای من صبا گفت:

- دندون درد داشت ، رفت دکتر.

آقای سرشار در سکوت حرکت کرد. احساس کردم از اینکه مادر همراهمان نیستناراحت شده است ولی وقتی پخش صوت اتومبیل را روشن کرد ، آهنگ شادی فضایاتومبیل را پر کرد. به عقب برگشت و باخنده به صبا و سهراب گفت:

- بچه ها موافقید قبل از شهربازی بریم خرید؟

صبا و سهراب هورای بلندی کشیدند با عصبانیت به عقب برگشتم و بهشان چشم غره رفتم. هر دو ساکت شدند.آقای سرشار با اخم نگاهم کرد و گفت:

- نترس خانم کوچولوی مغرور از حقوق آخر ماهت کم می کنم.

و بعد خیلی آهسته گفت:

- مطمئن باش صدقه نمی دم.

سرم را زیر انداختمو با همان لحن آهسته ،شبیه خودش گفتم:

- برای چه این قدر به من خانواده ام لطف دارید؟

با لبخند کمرنگی گفت:

- بعدا متوجه می شی. حالا خواهش می کنم اخمهایت را باز کن و اجازه بده یهشب به این طفل معصوم ها خوش بگذره.من هم فکر می کنم یه شب یه خانوادهواقعی دارم.

- پس آیدین این وسط چه نقشی داره؟

لبخند تلخی زد و گفت:

- بعد از مادرش ، همه ی زندگی من شده همین آیدین. فقط آیدین زیاد با منراحت نیست و بیشتر با دوستاش می جوشه . در واقع هر وقت پول می خواد یادشمی افته بابا داره...

با بغض حرف می زد. دلم به حالش سوخت تنها بود. حتی تنهاتر از من.

آن شب را هیچ وقت فراموش نمی کنم. اول رفتیم به یک مرکز خرید . آقای سرشاربریا هر سه نفر ما کلی خردی کرد . از لباس گرفته تا اسباب بازی. برای صبایک عروسک خیلی بزرگ خرید. برای سهراب هم یک ماشین کنترلی بزرگ که خیلی وقتبود حسرتش را می خورد و من توانایی خریدش را نداشتم. بعد هم رفتیمشهربازی. تقریبا تمام وسایل بازها را سوار شدیم. شام را هم در یکی ازرستورانهای معروف شهر خوردیم. غذای مورد نظر را سهراب و صبا انتخاب کردندو اقای سرشار با خنده قبول کرد. بعد شام ما را رساند خانه. صبا و سهراب بااحترام زیاد از آقای سرشار بابت خریدها و شام تشکر کردند و قبل از من بادستانی پر از وسایل پیاده شدند و به سمت خانه رفتند. آقای سرشار با لبخندگفت:

- امشب را هیچ وقت فراموش نمی کنم. کاش آیدین هم بود تا می فهمید خانواده یعنی چه؟

- ممنون ، به من و بچه ها هم خیلی خوش گذشت، کاش بتونم یه روز محبتهای شما را جبران کنم.

خندید و گفت:

- برو دختر ، خوب بخواب که فردا خواب می مونی ، رئیست حکم اخراجت را به دستت می ده.

زدم زیر خنده و گفتم:

- رئیس من خیلی مهربونه، از این کارها هم بلد نیست.

به طرز خاصی نگاهم کرد و گفت:

- زیاد مطمئن نباش . شاید فقط با تو تنها مهربونه، ان هم به دلیلی.

- و من می تونم آن دلیل را بپرسم؟

سرش را تکان داد و گفت:

- حالا نه ، ولی زود می فهمی ، خیلی زود.حالا برو بخواب که خواب بدجوری توی آن چشمای قشنگت لونه کرده.

- باز هم ممنون و شب بخیر

- شب بخیر.

از ماشین پیاده شدم و به طرف خانه رفتم وقتی رسیدم جلوی در خانه، حرکت کردو از سر کوچه دور شد. وارد خانه که شدم، صبا و سهراب داشتند با اشتیاقتمام هدایا را به مادر نشان می دادند. نایلون خریدها را دادم به مادر گفتم:

- این هم مال شماست.

مادر با خنده نایلون را گرفت و گفت:

- راست می گی مادر؟

[/align]

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]- دروغم چیه! باز کنید خودتون ببینید خوشتان میاد؟

مادر همیشه مثل یک دختر جوان لباس می پوشید و تقریبا از من خوش لباس تربود. مانتو و شلوار و شال سبز رنگی را که داخل نایلون بود برداشت و پوشیدجلوی آینه قدی که به دیوار وصل بود ایستاد و گفت:

- چه طوری شدم صحرا جان؟

با بی حوصلگی گفتم:

- مثل ماه شدی ، البته اگه دوباره به دنبال خورشید نگردی.

مادر خندید . فهمیدم به خوبی متوجه کنایه ام شده است. رخت خوابم را پهنکردم و با همان لباس روی رخت خواب ولو شدم . خیلی زود در میان افکار ضد ونقیض به خواب رفتم.

سه ماه از شروع کارم در شرکت مهندسی آقای سرشار می گذشت . در این مدت روشکارم را یاد گرفته بودم به قول آقای سرشار برای خودم یه پا مهندس شدهبودم. گاهی هم به شوخی خانم مهندس صدام می زد . من هم این پیشرفت را مدیونمهندس شهابی می دانستم. چون در فراگیری نقشه کشی خیلی کمکم کرد ، هر چندکه بعدها فهمیدم این همه خوبی چه دلیلی داشته است.

یک روز که اشکال کوچکی در کشیدن نقشه ی یک ساختمان داشتم رفتم سر میز کارشو خیلی اهسته اشکال را از او پرسیدم یا محبت نگاهم کرد و با حوصله زیادمشکل را توضیح داد و آن را رفع کرد. توی اتاق تنها بودیم. مهندس حسینیهمراه آقای سرشار رفته بودند برای بازدید از ساختمانها. خواستم برگردم پشتمیز کارم که مهندس شهابی گفت:

- خانم وکیلی می تونم چند لحظه وقتتون را بگیرم؟ فکر کنم امروز که تنهاییم وقت خوبی برای حرف زدن با شما باشه.

با تردید و دو دلی گفتم:

- بفرمایید

روی صندلیش نشست . من همانطور که به میز تکیه داده بودم نگاهش کردم . او با خجالت زیادی گفت:

- می خواستم در مورد شما بیشتر بدونم البته اگر خودتون تمایل داشته باشین.

- می تونم بپرسم به چه دلیلی؟

کمی تامل کرد و گفت:

- فکر کنید قصد ازدواج دارم و الان دارم ازشما خواستگاری می کنم.

با خنده غیر قابل کنترل گفتم:

- فقط فکر کنم یا شما واقعا دارید از من خواستگاری می کنید؟

خودش هم خندید و کمی سرخ شد ف بعد نگاهم کرد و گفت:

- شما همه چیز را شوخی می گیرید یا فقط من را؟

- بفرمایید گوش می دم.

- ولی قرار بود شما از خودتان بگید.

- چی بگم. شما باید من را تو این سه ماه شناخته باشید . هیجده سالمه ،دیپلم دارم و از یه خانواده فقیر . پدر ندارم ،در حال حاضر هم خودم و همخانواده ام را تامین می کنم. در ضمن خیال ازدواج ندارم . کافیه یا باز همبگم؟

با ناراحتی گفت:

- همه خواستگارات رو مثل من زود جواب می کنی ؟ یا امیدی هست که من هم اصرار کنم تا خواستگاریم را قبول کنید؟

سرم را به زیر انداختم و گفتم:

- نه حداقل تا ده سال آینده خیال ازدواج ندارم. شما هم از همه خواستگارامبهترید . این منم لیاقت جوون شایسته ای مثل شما را ندارم.

- بله متوجه شدم ، امیدوارم موفق باشید.

برگشتم و پشت میزم نشستم . مهندس شهابی با شتاب وسایلش را جمع کرد و ازاتاق خارج شد . باید حقیقت را می گفتم، مهندس شهابی بین تمام خواستگارهامتک بود . البته بین تمام خواستگارانی مزخرف که اکثرا هم سطح خودم بودند یادست بالا یک کارگر ساده بودند و بالاترین مدرک تحصیلی شان سیکل بود یا بهقول مادرم از این الواتهای سر کوچه بودند که چشم شان همه اش دنبال ناموسمردم بود و مفدیترین کارشان سد معبر کردن بود و متلک بار کردن دختر هایمردم. مهندس شهابی ، جوان خوش ظاهر و خوش اخلاقی بود با کلی ادب و متانت واز همه مهم تر اینکه مرد تحصیل کرده ای بود. در مقابل من فقط یک ظاهر زیباداشتم. من نه تحصیلات بالایی داشتم و نه خانواده درست و حسابی . فقط بهقول مادر مینا ، من فقط یک زبان تلخ گزنده داشتم با کلی غرور الکی.

یک هفته ای از ماجرای خواستگاری مهندس شهابی می گذشت. هر دو سعی می کردیمماجرای خواستگاری را فراموش شده بپنداریم . یک روز وقتی برای خداحافظیوارد دفتر آقای سرشار شدم و با خنده ازم پرسید:

- چه خبر خانم ف توی اتاقت راحت هستی؟

- بله همه چیز خوبه.

با دقت نگاهم کرد و گفت:

- مطمئنی؟

- نباید باشم؟

- بنشین تا بگم.

مقابلش روی صندلی نشستم. او با خنده گفت:

- شنیدم مهندس شهابی از شما خواستگاری کرده و بیچاره جواب رد شنیده.

با خجالت گفتم:

- درست شنیدین.

- چرا بهش جواب رد دادی؟

- چون خیال ازدواج ندارم. یعنی شرایطش را ندارم.

- می تون بپرسم چرا؟

نگاهش کردم. بدجوری منتظر شنیدن جواب سوالش بود. بی هیچ خجالتی گفتم:

- بریا اینکه من هه ی امید خانواده مم. اگه من ازدواج کنم کی خرج اونا رامی ده؟ مهندس شهابی می خواد ازدواج کنه و خانواده تشکیل بده ، یتیم خونهکه نمی خواد راه بندازه.

بغض کردم و بی اختیار صدام لرزید. بریا همین ساکت شدم. بعد از مدتی آقای سرشار با لبخند تلخی گفت:

- تو نباید خدت را فدای دیگران کنی. کامران پسر فوق العاده خوبی یه، من ازهمه نظر تاییدش می کنم. دو ساله که با من کار می کنه و من به خوبی میشناسمش . یعنی اگه من دختری داشتم مطمئن باش خودم به اجبار می دادمش بهکامران. اصلا بذار طور دیگه ای نظرت رو بدونم. اگه همه ی شرایط ازدواج راداشتی و سرپرستی خانواده ات هم به عهده ات نبود باز هم به کامران جواب ردمی دادی؟

- نمی دونم.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]لبخند معنی داری زد و گفت:

- تو به کامران علاقه داری؟

سرم را با خنده تکان دادم و گفتم:

- نه ، اصلا.

خندید و گفت:

- خوب اگه یکی تو رو بخواد البته با خانواده ات، ولی شرایطش با شرایطکامران فرق داشته باشه ، باز هم می گی شرایط ازدواج را ندارم؟

- فرق نمی کنه. دوست ندارم خانواده ام زیر دین کسی باشند. مخصوصا همسر آینده م . تازه چرا باید اینقدر زود ازدواج کنم؟

من تازه وار هیجده سالگی شدم هنوز وقت زیادی تا ازدواج کنم.

خندید و گفت:

- آفرین چه استدلال جالبی ، ولی همیشه فرصتهای خوب سراغ ادم نمیاد.

آقای سرشار درست می گفت. کامران برای من بهترین خواستگار بود . من ان زماننفهمیدم که چطور به بخت خودم لگد زده ام و بهترین شانس زندگی را از خودمرانده ام.

 

یک ماه بعد ، کامران با دختر خاله اش ازدواج کرد. وقتی کارت عروسی اش رابه من داد با لبخند تلخی به او تبریک گفتم. باز همه چیز به روال گذشتهبرگشت. آیدین هر چند روز یکبار به شرکت پدرش می امد و گاهی به من سر میزد. مثل همیشه پر از غرور بود و گاهی آن قدر سر به سرم می گذاشت و کنایهبارم می کرد که کلافه می دم و تنهاش می گذاشتم. کمی بعد او با خشم تمام ازشرکت خارج می شد. کم کم به رفتارهای عجیب و غریب آیدین هم عادت کردم.

با حقوق خوب که از اقای سرشار دریافت می کردم ، اوضاع مالی خانواده به کلیفرق کرده بود . یک سری وسایل جدید برای خانه خریده بودم . مادر دیگر بهانهنمی گرفت و همیشه در دست و بالش پول بود . به قول معروف دیگر نان خالیسفره شب های مان شده بود نان و بوقلمون . سر و وضع و لباس صبا و سهراب باقبل کلی عوض شده بود.حالا دیگر هر چه می خواستند تقریبا برای شان مهیا میکردم و این کار برای من بالاترین لذت دنیا را به همراه داشت.

غروب یک روز سرد پاییزی وقتی از شرکت به خانه رسیدم متوجه شدم قبل از ورودمن به خانه ، مهمان به خانه آمده است. مادر داشت فنجان و نعلبکی ها را جمعمی کرد. حسابی سرحال بود و با خودش حرف می زد. صبا سرگرم انجام دادنتکالیفش بود. سهراب هم داشت با اسباب بازی جدیدش بازی می کرد. لباس هایمرا در آوردم و گوشه ای نشستم . مادر برایم چای آورد. بعد هم خودش سرگرمقلاب بافی شد . همینطور که قلاب می زد با خودش صحبت می کرد و گاهی هم میخندید . صدای من رشته افکارش را پاره کرد.

- مامان مهمان داشتیم؟

مامان رنگ به رنگ شد و با خنده کمرنگی گفت:

- نه مادر چطور مگه؟

- هیچی خونه خیلی مرتب و تمیزه . با اون ظرف میوه ، فنجان نعلبکی های رویزمین ،گفتم شاید قبل از اینکه من بیام کسی اومده باشه منزل.

سهراب یکباره گفت :

- عمو سرشار اومده بود.

سهراب با چشم غره مادر ساکت شد. با تردید گفتم:

- مامان آقای سرشار اینجا چه کار می کرد؟

مادر در حالیکه برای سهراب خط و نشان می کشید با لبخند کمرنگی گفت:

- هیچی مادر ف اومده بود حال من و بچه ها را بپرسه ، اشکالی داره؟

- نه ، ولی من بهش گفته بودم خانه ی ما نیاد، تازه می تونست از خود منبپرسه. راستش را بگو چکار داشت که به من نگفته و بی خبر اومده اینجا؟

مادر کلافه شد. از جابرخاست با بی حوصلگی گفت :

- خودت بعدا می فهمی ، گفته خودش می خواد باهات صحبت کنه.

با پوزخندی زشت گفتم:

- جالبه ، حالا من غریبه شدم؟

به ظاهر سکوت کردم ولی خدا می داند ان شب را در میان دنیایی فکر و خیالگوناگون چگونه به صبح می رساندم. صبح توی شرکت چند بار خواستم بروم دفترآقای سرشار و مووع را از خودش بپرسم ولی فرصت نشد. خودش هم برعکس هر روی ،به اتاقم سر نزد و تا عصر نتوانستیم همدیگر را ببینیم. عصر ان روز هم طبقمعمول بعد از کار به اتاقش رفتم. رفتارش مثل همیشه بود با خوش رویی جوابسلامم را داد. اقای گودرزی توی اتاقش بود، با هم داشتند درباره ی پروزه ایصحبت می کردند. از او اجازه خروج خواستم. لبخندی زد و گفت:

- می تونی چند دقیقه توی اتاقت منتظر بمونی کمی باهات حرف دارم.

قلبم توی سینه فرو ریخت. از اتاق خارج شدم و به اتاق خودم رفتم. مهندسشهابی و حسینی از شرکت خارج شده بودند. خانم منشی همه کارش تمام شده بود ودر حال رفتن بود. جلوی پنجر دودی رنگ ایستادم و به خیابان شلوغ و پر جنب وجوش غروب روز دوشنبه خیره شدم. داشتم از فشار فکر و خیال گوناگون دیوانهمی شدم، چند دقیقه ای گذشت تا اینکه در اتاق باز شد و هیکل بلند بالایآقای سرشار در چارچوب در ظاهر شد. با لبخند کمرنگی گفت:

- خوب خانم موافقی امشب شام را با هم بخوریم.

- اینجا؟

خندید و گفت:

- نه خانم ت یه رستوران دنج و باصفا.

- ولی خانواده م نگران می شند.

- به مادرت اطلاع دادم شب خودم می رسومنمت منزل ، باز هم حرفی داری؟

- نه هر چی شما بگید.

- آفرین دختر خوب.

با هم از شرکت خارج شدیم . با اتومبیلش به طرف یکی از رستورانهای معروفشهر حرکت کردیم. در دل و ذهنم بلوایی به پا بود پر غوغا. اصلا من کنار اینمرد و سوار بر اتومبیلش چه می کردم؟ چه حرفی با من داشت؟ دیروز برای چهامده بود خانه مان؟ زیر چشمی نگاهش کردم. مثل همیشه خونسرد و ساکت بود. اهنگی نیمه شاد از پخش اتومبیل شنیده می شد. با دقت مشغول رانندگی بود. سکوتم را شکستم و گفتم:

- شما دیروز برای چی اومده بودین منزل ما؟

خندید و کمی نگاهم کرد و گفت:

- تو ناراحتی که م رفته بودم اونجا؟

- نه فقط می خوام بدونم به چه دلیل.

- عجله نکن خانوم کوچولو، بعدا می فهمی.

کلافه شدم. با صدای بلند گفتم:

- این بعدا کی می رسه؟ شما چهار ماه تمومه به من و خانواده م بی دلیل محبتمی کنین و هر وقت من دلیلش را پرسیدم گفتید بعدا می فهمی، بعدا کی می رسه؟

وقتی من حرص می خوردم او می خندید و سرش را تکان می داد. وقتی ساکت شدم با خنده گفت :

- حرص نخور خانم کوچولو ، امشب می فهمی.

- آن قدر بهخ من نگید خانم کوچولو.

- چشم خانم بزرگ.

سکوت کردم و سرم را به طرف دیگر خیابان برگرداندم.در سکوت مشغول تماشایپیاده روی شلوغ خیابان شدم. ساعت هشت شب بود که وارد رستوران شدیم. اولسفارش قهوه داد . هنوز ساکت بود. بی حوصله شدم و گفتم:

- نمی خواید حرف بزنید؟

با خنده گفت:

- بعد از شام

- چرا ؟ همین حالا می خوام حرفاتون را بشنوم!

- می ترسم وقتی حرفام را شنیدی ، شام نخورده بذاری بری.

باز هم به ناچار سکوت کردم. بعد از صرف قهوه ف میز پر شد از انواع و اقسامغذاهای رنگارنگ. با بی میلی قدری غذا را کشیدم و خودم را سرگرم کردم. آقایسرشار هم میلی به غذا نداشت. بنابراین گارسن خیلی زود میز را جمع کرد . بعد دسر را اورد. انگار این سکوت لعنتی نمی خواست شکسته بشه. قاشق رابرداشتم سرگرم بازی با ظرف ژله ای که مقابلم بود شدم. تا اینکه آقای سرشارگفت:

- حالا اماده شنیدن حرفام هستی؟

- من خیلی وقته منتظر شنیدن حرفاتونم.

- پس عجول نباش و زود هم قضاوت نکن. با دقت به حرفهام گوش کن و جواب تمامسوالاتم را بده . بعد خودم می رسونمت.چند روزی هم به شرکت نیا به حرفامخوب فکر کن. اگه جوابت آره بود باهام تماس بگیر وگرنه انگار نه انگار کهما با هم حرفی زده باشیم، می شی همون کارمند شرکت، منم می شوم همون رئیسسابق، متوجه شدی؟

سرم را بلند کردم با نگاه کنجکاوی گفتم:

- بله آقا متوجه ام.

لحظاتی در سکوت نگاهم کرد. نگاهش طور دیگری بود. انگار برای اولین بار من را می دید. لبخند کمرنگی زد و گفت:

- آیدین چطور پسریه؟ یعنی می تونی تحملش کنی؟

- منظورتون در محل کاره؟

با خنده گفت :

- فرق نمی کنه، محل کار یا اصلا توی خونه مثل یکی از اعضای خانواده ات.

- نمی دونمف من سعی می کنم با هر کسی کنار بیام ولی ظاهرا آقا آیدین زیاداز من خوشش نمیاد. من را زیر دست خودش میبینه یا با دیدن من فکر می کنهدختر فراری دیده...

- بریایک لحظه سکوت کردم. زیاد از حد داشتم بی پرده صحبت می کردم ولی قرار شده بود جواب درستی به سوالاتش بدم. گفتم:

- اصلا چرا باید من آیدین را تحمل کنم؟

لبخند معنی داری زد و گفت:

- قرار شد من سوال کنم،تو جواب بدی. از حرفهات فهمیدم تحمل آیدین براتخیلی مشکله . قبول دارم آیدین زیاد با خانمها راحت نیست و نمی تونهتحملشون کنه ولی در مورد تو اینجوری نیست . حالا اگه بهت شوک وارد نمی شهمی خوام یک پیشنهاد بهت بدم که می دونم پیشنهاد جالبی نیست.

لبخند از روی لبهایش محو شده بود. سرش زیر بود و خیلی قاطع و تلخ حرف می زد. برای من این طرز حرف زدن او تازگی داشت. به سختی گفتم:

- بفرمایید گوش می دم.

- با من ازدواج می کنی؟[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]

قسمتــ : 6

 

 

 

خدایا چی میشنیدم؟منتظر هر پیشنهادی بودمالا این پیشنهاد،انگار افتاده بودم توی یه استخر آب سرد و برای نجات دست وپا می زدم، تمام تنم یخ کرده بودو قلبم خیلی کند می زد. یا چشمانی بهت زدهنگاهی کردم و با لکنت گفتم:ش..ما چی گفتید؟

سرش را بلند کرد. نگاه مهربانش را به چهره ام دوخت و گفت:من که گفتمپیشنهاد زیاد جالبی نیست. می دونم که یه بار ازدواج کرده ام یه پسر دارمکه چند سال از خودتو بزرگتره. یعنی من باید جای پدرت باشم. ولی نمی تونماین حس را بهت داشته باشم چون بی اندازه دوست دارم. باور کن خیلی با خودمکلنجار رفتم که این احساس را بهت نداشته باشم. ولی نشد از همون شب اولمحبتت افتاد به دلم. دیگه هم نمی خوام دایه دلسوزتر از مادر باشم و نقشبازی کنم. دوست دارم با خودم و تو صادق باشمو از این به بعد تو رو با چشمدل ببینم ، البته اگر تو موافق باشی.

با بغضی آشکار در صدایم گفتم: شما می دونید از من چی می خوایید؟

حرفی نزد. در سکوت خیره شد به چهره ام.

- شما چند سال دارید؟

- چهل و چهار سال...بیست سالم بود که با مادر آیدین توی دانشگاه آشنا شدمو با هم ازدواج کردیم. یکسال بعد هم آیدین به دنیا اومد و پدر شدم. هنوزسه سال از زندگی مشترکمون نگذشته بود که آذر بر اثر سرطان ریه فوت کرد. بعد زا او هیچ زنی را لایق عشق خودم ندونستم و ازدواج نکردم. بیست سالتنهایی کافیه حالا می خوام با تو ازدواج کنم. مطمئن باش اگه جوابت منفیباشه باز هم تا آخر عمر تنها زندگی می کنم.

- بر فرض که من هم قبول کردم با شما ازدواج کردم، جواب آیدین را چه می دید؟

لبخند تلخی زد و گفت : قبلا باهاش صحبت کردم . آیدین با ازدواج من مخالفتی نداره. فقط نمی دونه زن مورد علاقه من تویی.

- و اگه بفهمه؟

- هیچی بهش می گم می خوام بعد از این برای خودم زندگی کنم. حالا دوست دارم نظر خودت را بدونم.

بغضم شکست و بی هیچ پروایی اشکم سرازیر شد در میان انبوه اشکهایم گفتم: منچی می تونم بگم؟من تا حالا شما را جای پدر خودم می دیدم. حالا شما داریدبهم پیشنهاد ازدواج می دین. می دونید بیست و پنج سال فاصله کمی نیست. منچه طور می تونم شما را جای همسرم ببینم؟

دستهای سردم را توی دستهایش گرفت و فشرد. با لبخند گفت: نمی خوام دوستم داشته باشی، کافیه کمی تحملم کنی ، همین.

سرم را به زیر انداختم و گفتم: منو برسونید خانه مان می خوام تنها باشم.

- چشم خانم، فقط دیگه گریه نکن. من هم معذرت میخوام که با حرفهام ناراحتت کردم. منو ببخش.

- من از شما ناراحت نشدم، فقط به قول خودتون کمی شوکه شدم.

دستهایم را رها کرد. چند تا اسکناس درشت تانخورده روی میز گذاشت و گفت: بریم که تو با اشک هات همه را متوجه ما کردی.

از اینکه آن موقع شب در اتومبیلش کنارش نشسته بودم معذب بودم. چرا تا بهحال این احساس را نداشتم؟او نیز سکوت کرده بود. من نیز سر به زیر با بندکیفم بازی می کردم. به خیابان نزدیک خانه مان که رسیدیم سکوتم را شکستم وگفتم:لطف کنید همینجا نگه دارید.

- اجازه بده تا دم منزل برسونمت.

- ممنون میخوام یه کمی تنهایی قدم بزنم.

- این موقع شب توی این خیابان پر از لات و اراذل؟

- نترسید، من بلدم از خودم مراقبت کنم. خیلی از شبها وقتی از سرکار بر می گشتم تنها توی این خیابان قدم می زدم.

او بی هیچ حرف اضاه ای توقف کرد . من با خداحافظی سرد و کوتاهی پیاده شدمو در سکوت به طرف خانه حرکت کردم. اشک می ریختم با خدای خودم صحبت میکردم. چرا باید چنین پیشنهادی به من می کرد؟ دلش بحال وضع بد من سوخته بودیا واقعا به من علاقه داشت؟قبل از صرف شام فکر می کردم می خواهد مادرم رااز من خواستگاری کند یا وقتی که نظرم را در مورد آیدین خواست، تصور کردممی خواهد من را برای آیدین خواستگاری کند. برای لحظه ای به افکار بچه گانهام خندیدم و به خودم گفتم:تو چقدر احمقی دختر. چرا تا حالا متوجه رفتارشنشدی؟چرا هیچ وقت تو را دخترم صدا نمی زد؟چرا این همه خوب یو لطف در حقخودت و خانواده ات کرد؟ امثال مادر که زیاد دور و برش بودند. یا اصلا چراباید یک دختر فقیر و دیپلمه را برای پسر پر ادعا و دانشجویش می گرفت؟واقعا که صحرا این همه حماقتت ستودنیه؟!

وقتی وارد خانه شدم ، شبیه یک مرده متحرک بودم. صبا و سهراب خواب بودند. مادر جلوی تلویزیون داشت یک سریال خانوادگی را نگاه می کرد. کیفم را گوشهای انداختم و روی زمین ولو شدم. مادر آمد کنارم نشست و با لبخند معنی داریگفت: با سرشار صحبت کردی؟

- آره دیروز برای همین اومده بود اینجا؟

- باور کن صحرا من جوابی بهش ندادم. گفتم خود تو باید تصمیم بگیری.

اشکم سرازیر شد و با بغض گفتم: به چه قیمتی منو فروختی؟

مادر با اخم نگاهم کرد و گفت: چرند نگو، گفتم خودتو باید تصمیم بگیری.

- کافیه مامان ، فقط جواب سوالم را بده، منو به چه قیمتی فروختی؟

- باور کن مادر هیچی!

- خواهش می کنم مامان طفره نرو، جوابم را بده.

مادر با خجالت گفت: سرشار گفت اگه جواب تو مثبت باشه برامون یه آپارتمانمی خره و ماهانه همین حقوقی را که به تو می ده، به من هم می ده. ولی باورکن صحرا خودتو باید جواب بدی. من هم راضی نمی شوم دختر نازم با یک مرد مسنبیوه ازدواج کنه.

با حرص نگاهش کردم و گفتم: پس این من بودم که دیروز با خودم جشن گرفتهبودم می خندیدم و حرف می زدم؟ کافیه مامان من تو را نشناسم باید برومبمیرم.

مادر بی هیچ حرفی از کنارم بلند شد. اول تلویزیون را خاموش کرد و بعد لامپاتاق را. مادر کنار صبا دراز کشید و کمی بعد به خواب رفت. هر چه کردم درمیان آن همه اشک خوابم نبرد. یک ساعت گذشت. بلند شدم و نشستم زیر نور شبتاب جلوی پنجره کوچه و به چهره صبا و سهراب خیره شدم. به قول مادر تازه یکخورده زندگیمان جان گرفته بود. دیگر صبا و سهراب حسرت دارایی بچه های محلهو مدرسه را نمی خوردند. هر چی می خواستند از خوراکی گرفته تا لباس و اسباببازی ، برایشان تهیه می کردم. مادر دیگر بهانه نمی گرفت جدیدا هم حرفی ازازدواج دوم نمی زد. واقعا زندگی مان توی این چند ماه که با سرشار آشنا شدهبودم عوض شده بود . در تاریکی به در و دیوار سیاه و رنگ و رو رفته ی تنهااتاقمان نگاه کردم. به سوسکهایی که هر شب روی در و دیوار خانه رژه میرفتند خیره شدم. چقدر آن اوایل که به این خانه آمده بودیم از سوسک میترسیدم، اما حالا بهشان عادت کرده بودم.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]واقعا از این دخمه که اسمش خانه بود، از این محله ی کثیف و بدنام بزاربودم. دلم نمی خواست سهراب حتی یک لحظه هم پایش را از خانه بیرون بگذارداز سرنوشتش می ترسیدم. می ترسیدم روزی بشود یکی از همان لات و اراذلهای سرکوچه که فقط چشمشان دنبال ناموس مردم بود و گاهی هم توی خماری مواد مخدرچرت می زدند. دلم می خواست صبا می رفت دانشگاه و مثل من حسرت تحصیل به دلنمی ماند. دیگر مادر حسرت النگوهای طلایی مریم خانم را نمی خورد. دیگر دلمنمی خواست سر ماه نشده آن صاحب خانه ی احمق با آن هیکل گنده ی بو گندو وآن چشمهای هرزه اش در خانه پیدایش شود و طلب اجاره بکند...

صدای هق هق گریه ام بلندتر شد. مادر بیدار شد و آمد کنارم نشست . سرم رابه سینه اش چسباند. موهام را نوازش داد و گفت: چت شده خانم گلم؟

- خیلی مفت دخترت را فروختی مامان، بیرون از اینجا مردهای زیادی هستند کهبرای دختر خوشگل جوونت بیشتر از اینا می دند. تازه خوشگل و جوون هم هستند.

مادر هم شروع به گریه کرد و گفت: آروم باش صحرا، تو فکر می کنی من خیلی ازاین پیشنهاد خوشحالم؟ کدوم دختری را دیدی از مادرش سفیدبختتر باشه که تواولیش باشی. تو هم خوشبختتر از مادرت نمیشی، چاره چیه؟

شدت گریه ام بیشتر شد. باز هم یک سوال تکراری کردم و یک جواب تکراری شنیدم.

- مامان چرا هیچ کسی را نداریم؟

مادر آه سوزناکی کسید و گفت:

- ده سالم بود که پدر و مادرم تو یک تصادف کشته شدند. افتادم گیر عموم وزن عموم. هنوز سیزده سالم نشده بود که بابات اومد خواستگاریم. مرد بدینبود . ده سال ازم بزرگتر بود. ولی خوش تیپ و خوش قیلفه بود. من که تنهابودم و از خونه ی عموم گریزوون زود قبولش کردم و زنش شدم. بچه بودم خیلیبچه. دیر بچه گیرمان آمد. هفت سال بعد تو به دنیا اومدی بعد صبا بعدسهراب. پدرت مرد خوبی بود. ولی دست و بالش خالی بود.آنهم مثل من کسی را تودنیا نداشت یک بچه پرورشگاهی بود و با هر بدبختی که بود یک تکه نان حلالدرمی آورد و می داد دست زن و بچه اش تا اینکه بر اثر اون بیماری لعنتیمرد. من ماندم و تو با دو تا بچه کوچک. چکار می کردم؟ بی دست و پا بودم وهیچ هنری نداشتم ،تو شدی مرد خونه و من همان زن بی دست و پا ماندم...

لحظاتی سکوت کرد و بعد با التماس گفت: ببین صحرا، زن آقای سرشار بشی خیلیبهتر از این جوونای بی پوله. حداقل آینده ات تامین شده. من و بچه ها هم یهسر پناهی پیدا می کنیم...ولی باز هم خودت می دونی،من به همون نان بخورنمیر راضی ام.

هیچی نگفتم تا اینکه در میان انبوه اشک و زیر دستان نوازشگر مادر به خواب رفتم.

 

سه روزی می شد که نرفته بودم شرکت، ساعتها بی هیچ انگیزهای گوشه ای از اتاق کز می کردم و به فکر فرو می رفتم. مادر بخولی درکم میکرد. دیگر از موضوع خواستگاری سرشار حرفی نمی زد. حتی صبا و سهراب همفهمیده بودند و کمتر دور و برم می آمدند. بعد از سه روز گریه و هجوم افکاربیهوده به این نتیجه رسیدم که یکی باید فدای دیگران بشود. آن یکنفر هم منبودم. بلند شدم و کارت ویزیت سرشار را از داخل کیفم برداشتم و دادم دستمادر و گفتم:برو به سرشار زنگ بزن، بگو صحرا موافقه.

مادر بی اختیار لبخند زد و گفت:مطمئنی درست تصمیم گرفتی؟

- آره ولی یک شرط برای شما دارم.

مادر با هیجانی غیر قابل کنترل گفت: بگو ، هر شرطی داری قبوله.

- من با سرشار ازدواج می کنم فقط به خاطر شما و بچه ها . و شما هم بایدقول بدی از ازدواج دوم صرفنظر کنید و بالای سر صبا و سهراب بمونی.

مادر با لبخند جوابم را دادو خانه را ترک کرد. بغضم شکست. سرم را گرفتممیان زانوهام و با صدای بلند گریه کردم. نمی دانم چه مدتی گریه می کردم تااینکه با نوازش دستهای نرم و کوچک سهراب ساکت شدم. سرم را بالا گرفتم دیدمصبا و سهراب هر دو روبه رویم نشسته اندو گریه می کنند . با دستهایم سر هردو را گرقتم به روی سینه ام. هر سه زدیم زیر گریه. روی موهایشان بوسه زدمو گفتم:

- باید به من قول بدید درستان را بخوانید و خوشبخت بشید. من هم قول میدم همه چیز را براتون مهیا کنم. همه چیز.

سهراب با ناز گفت: آبجی ما هیچی نمی خوایم، فقط تو دیگه گریه نکن.

در میان اشکهایم خندیدم و گفتم:باشه دیگه گریه نمی کنم داداشی خوبم ولی شما چرا گریه می کردید؟

صبا گفت: بخاطر تو، آخه چند روزه هیچی نخوردی و فقط گریه می کنی. صحرانمیخوای بگی چی شده. نه تو جوب می دی نه مامان. اخه بگید چی شده؟

آه بلندی کشیدم. بغض چند روزه را توی گلویم فرو دادم و گفتم: هیچی، شمانمی خواد غصه من را بخورید. فقط به فکر درس و مشقتون باشید. به این چیزهاکاری نداشته باشید.

چند دقیقه بعد مادر از راه رسید و گفت با آقای سرشار صحبت کرده است و قراراست امروز عصر بیاد دنبالم که برای خرید حلقه برویم بازار. دیگر همه چیزرا تمام شده پنداشتم . باید قبول می کردم سرنوشت من در گرو خوشبختی راحتیخانواده ام رقم خورده بود و من محکوم بودم تا ابد برای آنها زندگی کنم. باید خودم را فراموش شده می پنداشتم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]عصر همان روز آقای سرشار به دیدنم آمد . ظهر به اصرار مادر رفته بودم حمامو لباسهایم را عوض کرده بودم. ظاهرم تمیز و آراسته بود. ولی با اینحالوقتی من را دید ، لبخند تلخی زد و گفت: دختر خوب این چند روزه با خودت چهکردی؟ چقدر زرد و لاغر شدی!

در جوابش گفتم: من حالم خوبه، بهتر از همیشه.

- امیدوارم راست گفته باشی ، دوست داری بریم بیرون تا یه هوایی تازه کنی؟

با اشاره ی مادر جواب مثبت دادم. اماده شدم و با هم از خانه خارج شدیم. اول از همه جلوی یک جواهر فروشی توقف کرد . با هم وارد جواهرفروشی شدیم. برایم یک حلقه نگین برلیان خرید و همانجا دستم کرد. مثلا با هم نامزدشدیم. کمی بعد تو یکی از خیابانهای بالای شهر تهران ، مقابل یک ساختمانمسکونی توقف کرد و گفت: دیگه دوست ندارم خانواده ات توی اون محله زندگیکنند. یه آپارتمان توی همین ساختمان دیدم که اگه پسند کنی برات می خرم،البته به نام خودت. ولی خانواده ات اونجا زندگی می کنند. از یه طراح دکورهم خواستم به سلیقه خودش داخل خونه را مبله کنه. دوست داری با هم بریم ازآپارتمان دیدن کنی؟

هیچی نگفتم . با هم از اتومبیل پیاده شدیم. در ساختمان به وسیله آسانسوربه طبقه چهارم رفتیم. کلید را داخل قفل چوبی انداخت . در باز شد و با هموارد آپارتمان شدیم. یک سالن بزرگ شیک داشت با یک آشپزخانه بسیار زیبا ومدرن، همراه با وسایل کامل. سه تا اتاق خواب بزرگ و نورگیر داشت با سرویسبهداشتی و حمام که وان داخل حمام به تنهایی به تمام اسباب زندگی ما میارزید. دوباره به سالن برگشتم. پشت یکی از صندلیهای پایه بلند مقابل اپنآشپزخانه نشستم. آقای سرشار مقابلم ایستاد و به لبه چوبی اپن تکیه داد. بالبخند گفت: خوب خانم ، نظرت چیه؟

- خیلی قشنگه ، ولی فکر نمیکنید این قدر زیاد ارزش نداشته باشم؟

اخم کرد و گفت: باز هم از اون حرفها زدی! تو برای من به اندازه تموم دنیا می ارزی. پس خواهش می کنم دیگه از این حرفها نزن.

سکوت کردم . او در ادامه گفت:تا یک هفته دیگه اینجا مبله میشه. خانواده اتمی تونند به آپارتمان نقل مکان کنند. فکر کنم تا اون موقع بتونی مدرسه یصبا و سهراب را به این منطقه انتقال بدی. من هم تا اخر هفته مقدمات عقد رافراهم می کنم، موافقی؟

- بله هر چی شما بگید.

- نشد، باید تو هم با همه کارهای من کاملا موافق باشی عروسک کوچولو.

- باور کنید من هیچ نظر نمیتونم بدم . هرکاری خودتون صلاح می دونید انجام بدید.

لبخندی زد و گفت: تو تا کی می خوایی این جور سرد و رسمی با من صحبت کنی؟

باز هم سکوت کردم. او به طرف پنجره رفت و مشغول تماشای کوچه ی پشت ساختمان شد . سکوتم را شکسته و گفتم: آقای سرشار.

برگشت، با خنده نگاهم کرد و گفت: معین ف از این به بعد فقط معین صدام بزن.

- چشم، شما برای چی می خواید با من ازدواج کنید؟ دلتون بحال وضع بد زندگی ما سوخته؟

دوباره به پنجره برگشت و با لحن محزونی گفت: چرا هر بار که با هم صحبت میکنیم این سوال تکراری را ازم می پرسی؟ نخیر خانم بیشتر دلم بحال خودمسوخته. مطمئن باش اینقدر خودخواه هستم که بیشتر به فکر خودم باشم تادیگران.

بعد امد مقابلم ایستاد . زل زد توی چشمام و با لبخند تلخی گفت: من دوستتدارم، درست از همان لحظه اولی که توی بیمارستان دیدمت و هر روزم این حس درمن قویتر شد. حالا تو بگو جرمه که من تو این سن و سال ، عاشق یه دختر جوونشدم؟مگه عشق اول اجازه میگیره و بعد وارد قلب آدم میشه؟

بغضم شکست و با گریه گفتم : من نمی دونم. بیشتر فکر می کنم توداری من را از مادرم می خری و من رو به صورت یه کالا میبین.

[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

[align=CENTER]با زهرخندی گفت: این افکار پوچ را از سرت خارج کن. من اگه این آپارتمان رامی خرم فقط بخاطر توست، چون می دونم راحتی و آرامش خانواده ات بستگی بهراحتی توداره. تازه یکی از این اتاقها مخصوص تو میشه که هر وقت از من خستهشدی بیای توش به آرامش برسی. باز هم میگم تو خانمی کن و قدم به زندگی سردبی روح من بذار. آپارتمان که چیزی نیست، من همه دارایی و جانم را به نامتمی کنم. پس دیگه حرفی از خرید و فروش نزن که ازت دلگیر میشم.

آنقدر راحت و بی تکلف صحبت می کرد که راه هر نوع شک و تردیدی را در دلم میبست . عقلم می گفت به او تکیه کن تا هم خودت از طوفان حادثه بار سنگینزندگی خلاص بشوی و هم پناهگاه امن و مطمئنی برای خانواده ات مهیا شود. وقتی که خوب فکر می کردم از خودم خجالت می کشیدم. من معین را به چشم یکادم خودخواه و فرصت طلب می دیدم و از افکار و احساس خودم غافل بودم . بهراستی من هم خودخواه بودم و به معین به چشم یک راه فرار نگاه می کردم.فراراز فقر و فرار از مسئولیت سنگین خانواده. به تلخی خندیدم و در دل گفتم: هیچ کس خودخواه تر از تو نیست، هیچ کس.

معین وقتیدید در افکارم غرق شده ام ، دستش را چند بار جلوی چشمانم تکان داد و گفت: اهای خانم کجایی؟

لبخندی زدم و گفتم: همینجا.

- من یه خاتون دارم که خیلی دوست داره تو رو ببینه. تو چی؟ دوست داری خاتون من راببینی؟

- منظورتون از خاتون همان مادرتونه؟

خندید و گفت: نه منظورم پرستار بچگی هامه که هنوز هم مواظب منه. دایه خانمرا من خاتون صداش می زنم. مادر و پدرم چند سال پیش به رحمت خدا رفتند . منفقط دو تا خواهر دارم که تبریز زندگی می کنند.

- پس شما هم مثل ما هیچ فامیلی تو تهران ندارید.

- سرش را با خنده تکان داد و گفت: من تو را دارم، کافی نیست؟ خوب نگفتی می یایی خاتون ما رو ببینی؟

- حتما!

- پس بریم که شب شد.

خانه ی معین نزدیک آپارتمانی بود که برای مادرم خریده بود . خانه ی او یکساختمان ویلایی شیک بسیار بزرگی بود که در یک باغ پر از دار و درخت قرارداشت. جلوی در ورودی ساختمانف یک استخر بزرگ بود. انتهای باغ هم یک آلاچیقخیلی قشنگ بود که از چوب ساخته شده بود و یک سقف سفید زیبا داشت. یک حوضگرد هم وسط باغ بود با یک فواره که از دهان یک مجسمه قو آب خارج می شد.

وقتی وارد خانه شدم جا خوردم. داخل خانه آنقدر شیک و اشرافی بود که درتصورم نمی گنجید . با این همه سعی کردم زیاد خودم را متعجب نشان ندهم. باراهنمایی معین وارد ساختمان بزرگ خانه شدم و روی یک صندلی استیل کنارپیانو نشستم. معین به طرف آشپزخانه رفت. چند بار خاتون را صدا زد. معذببودم. خودم را توی صندلی جمع کرده بودم و سرم به زیر بود. با صدای عصاییکه بر زمین می خورد سر بلند کردم . معین را با یک زن سالخورده دیدم. معینزیر بازویش را گرفته بود و با لبخند جلو می امد. برخاستم و درحالیکه نگاهمبه روی زمین ثابت بود سلام دادم. خاتون ب صدای مهربان و ملایم جوابم راداد و با خنده گفت: اوه ،چه خجالتی ، سرت را بلند کن تا روی ماهت را ببینم.

با خجالت سرم را بلند کردم. نگاهش کردم. تعجب کرده بود نگاهی به صورت منکرد و یک نگاه هم به چهره معین انداخت . بعد لبخندی زد و گفت: تو که ازماه هم ماه تری،خانم خوشگله. بنشین مادر خسته میشی. خوش امدی.

همان طور سر به زیر نشستم. او با لبخند گفت:

- برم برای این خوشگل خانم یک چای بیارم به نظر خسته می یاد. معین امد روینیمکتی که جلوی پیانو بود نشست. خاتون خیلی آهسته به طرف آشپزخانه رفت. سرم را بلند کردم و گفتم: چرا از دیدن من تعجب کرد؟

معین خندید و گفت: فکر نمی کرد تو این قدر بچه سال باشی، می دونی الان کلی من را سرزنش می کنه که نباید اینکار را می کردی.

همان لحظه خاتون ،معین را صدا زد. او با یک عذرخواهی کوچک از من به طرفآشپزخانه رفت. بدجوری کنجکاو شده بودم. خیلی آهسته رفتم به طرفآشپزخانه.کنار ویترینی که نزدیک آشپزخانه بود ایستادم و گوش دادم. خاتونخطاب به معین گفت: معین جان این دختره خیلی بچه ست . تو چطور می خوایباهاش زیر یک سقف زندگی کنی؟

- می دونستم خاتون این حرف را می زنید ، به قیافه اش نگاه نکن خاتون ، درک و شعورش خیلی بیشتر از سن و ظاهرشه.

- ولی تو جای پدرشیف تاز آیدین را فراموش کردی، پسر مغرور و تخس تو با این طفل معصوم کنار نمیاد. تا دیر نشده رهاش کن.

- نمی تونم خاتون، این مدت به همه چیز فکر کردم ، به خودش ، به آیدین، بهخودم. ولی به جوابی نرسیدم. دوستش دارم حتی بیشتر از آذر مادر آیدین...

خاتون به میان کلام معین پرید و با ملایمت گفت: ولی این خودخواهیه پسرم، این دختر خیلی حیفه، خیلی معصوم و مظلوم به نظر می رسه.

- فکر کردی عاشق خوشگلی و سن و سال کمش شدم؟ نه خاتون، من عاشق همینمعصومیت و آرامششم. اون یک فرشته س خاتون. من دیوانه وار دوستش دارم میفهمی؟

- آره پسرم فقط امیدوارم اشتباه نکرده باشی و یان دختر بیچاره رو بدبخت نکنی.

- کافیه خاتون، مطمئن باش خوش بختش می کنم. حالا بریم حسابی تنها شده.

به سرعت از کنار بوفه گذشتم ، جلوی پیانو ایستادم و به کلیدهای سیاه و سفیدش خیره شدم.[/align]

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر