dark passenger

Members
  • تعداد ارسال ها

    426
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط dark passenger

  1. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    عمه خانم شلیته بلندش را زا روی زمین جمع کرد و به طرف در دوید . - سلام مادر فدایت بشوم کجا بودی ؟ چرا دلم را به هزار راه می بری . یم دانستم با شنیدن پیغامم می ایی مادر ولی مادر با این ندانم کارهایت . داری زیر بخت خودت می زنی . - نیم رخ صورتش به طرف من بود ولی مرا نیم دید . خیلی هم جدی بود . قیافه ای داشت گرفته و تاریک چون چدن با صلابت . عین مرمری که به دقت تراشیده باشند بدون نقص . از حنجره سرفه ای بیرون دادم یعنی من هم اینجا هستم و برای او اعلام موجودیت کردم به سرعت صورتش راب ه سمت من چرخاند و مخاطبش را نگاه کرد . نگاهش برای یک لحظه با نگاهم مماس شد. مرا که دید سرش را دزدید و زا در بیرون رفت و پشت در پنهان شد . فهمیدم برای چه خودش را عقب کشید و از پنجدری بیرون رفت . خوب او را می شناختم من و او یکبار دیگر با هم روبرو شده بودیم . به خاطر عدم حجابم . به خاطر سر عریانم بدون اعتنا نشستم . و با انگشتم ور رفتم انگار کسی را ندیده ام . انگار او نیت اصلا پشیمان شدم چرا اعلام موجودیت کردم . عمه خانم وقتی دید همانطور خونسرد نشسته ام چارقد گل گلی را روی دامن انداخت و با لحن تلخ و گزنده ای گفت : - روی سرت بنداز . اینوری خشکتت نزند مگر نمی بینی صولت .... - با گشتاخی تمام حرفش را قطع کردم و گفتم : نیم اندازم امده که امده کور که نیستم . - عمه خانم گفت : ای دختر پرو صولت به خار تو بیرون ایستاده می گوید تا پروین بی حجاب است من وارد پنجدری نیم شوم / توی دلم گفتم به جهنم . خودت کم بودی حالا پسرت هم اضافه شد . کاش به خانه بر نمی گشت کاش برای همیشه با عمه خانم قهر بود ولی مسلما قبیح و دور از نزاکت بود که سماجت می کردم . برخاستم و زا پنجدری بیرون امدم و گفتم : من یم روم به اتاقم ایشان راحت باشند . چارقد گل گلی را هم همانجا گذاشتم و بدو از پنجدری بیرون امدم . بی معطلی کفشهایم را به پا کردم . سرم را نیز بلند نکردم . که بگویم تو وجود داری ادم هستی ناگاه صولت سر به زیر گفت : سلام دختر دایی . بدون اینکه منتظر جواب باشد بدون کلامی دیگر وارد پنجدری شد . بدون اینکه مکث کند بی چشم داشت سلامی . جواب سلامش را قورت دادم . مادر و پسر داخل پنجدری شدند . عمه خانم در رابست . صدایش از لای در بخوبی شنیده می شد که با ناله رو به او یم گفت : - داغ نبینی صولت کجا رفته بودی مادر خون به جگرم کردی اخر من چی بگویم از دست تو . حالا شام خورده یا یا نه ؟ - بله خانم جان شام خوردم . - دلت خنک شد یا نه ؟ تحفه ای که منتظرش بودی زیارت کردی ؟ - خانم جان می خواهی شروع کنی ها ..... من که گفته بودم حرف مرد یکی است . - ببینم چکار می کنی . یان گوی این میدان . - صولت خنده ای بیرون داد و خیلی مردانه جواب داد : - محال است موفق نشوم من هر چیزی را که بخواهم به دست می اورم . ناگهان خاتون را دیدم که از پله ها بالا یم امد . زا تاریک شب استفاده کردم و پنهان شدم و دور زا چشم خاتون یواشکی به اتاقم برگشتم باز تنهایی باز مراجعه به غم و دردی جانکاه . روی بستر دراز کشیدم . تا نیمه های شب چراغ پنجدری روشن بود و مادر و پسر حرف یم زدند به تحفه ای می اندیشیدم که دیشب و امشب از زبان عمه خانم شنیده بودم این تحفه چه چیز می توانست باشد ؟ صولت برای چه گفت حتما موفق خواهد شد ؟ منظورشان چه بود چه چیز را می خواست به دست اورد ؟ با این فکر ها بود که خوابم برد . روز بعد ناهید . فروغ با اطلاع یافتن از برگشت برادر برای دیدن او به خانه عمه خانم امده بودند . چه سر و صدایی راه انداخته بودند . انگار که صولت از سفر قندهار برگشته . عمه خانم از الهه صبح برای دختر هایش پیغام فرستاده بود که اره . صولت خان برگشته است و قوم اجوج و مجوج بدون اتلاف وقت سرازیر شدند . دو تا دخترهای ناهید ارام و قرار نداشتند . از سر و کول صولت بالا یم رفتند و خود شیرینی می کردند . پسر فروغ نیز که شیر خواره بود در اغوش صولت ارام خوابیده بود و گاه سینه کش خود را به اینور و انور می انداخت و عمه خانم با تشویق او را می نگریست و می گفت : - بیا مادرجان بیا یک قدم دیگر ا..... ماشاءا... بیا عزیزم . {ص 226- ص 230} و کودک در حد فاصله بین مادر مادر بزرگ و داییش سینه کش خود را جلو می راند و با زبان بی زباین سر و صدا می کرد . عمه خانم هم از کنار صولت عقب نیم رفت . شاید می ترسید فرار کند . مدام به کلفت و نوکر امر می کرد . برای اقا فلان کنید . بهمان کنید . معلوم بود که صولت را خیلی دوست دارد حتی بیشتر از دخترهایش . چند بار برایش اسپند دود کرد که مبادا پسر عزیزش را چشم بزنند . از عمه فرنگیس شنیده بودم . جان عمه خانم برای صولت در می رود . هر چه بگوید بدون چون و چرا انجام یم دهد ولی نمی دانستم از کنارش تکان نیم خورد . جمع انها را که دیدم خود را بین انها سربا ر و طفیلی احساس کردم . فکر کردم بین انها مزاحم هستم . انها با نگاههای سرد و بی اعتنا . انگار می خواستند از شر من خلاص شوند . ناهید که هر وقت مرا می دید چشمهایش را ریز می کرد . سری می چرخاند و فروغ هیکل می گرداند انگار هوی انها هستم به عزت گفتم : - برو به عمه خانم بگو پروین می خواهد به خانه عمه فرنگیس برود . عزت رفت و خیلی زود برگشت .
  2. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - چشم خانم بزرگ . به روی چشم . اگر او را دیدم به او یم گویم حالا شما بفرمایید اینقدر خودتان را عذاب ندهید اقا مگر بچه است ؟ - کاش بچه بود هر چند بچه هم که بود نمی توانستم کنترلش کنم . در ضمن به او بگو تفحه ای که انقدر زاغش را چوب می زدی امد . دیگر چه یم خواهی مادرت نصف جان شد . نامفهوم حرف می زدند . از تفحه ای که عمه خانم حرفش را زده بود هر چه به مغزم فشار اوردم چه چیز می تواند باشد چیزی دستگیرم نشد واین بفحه برایم مجهول ماند . دیگر از اقاخان جوابی نشنیدم . اقا خان یک لحظه در تاریکی گم شد و عمه خانم اهسته خود را به پناه درختی کشید و همچنان خیره به تاریکی شب ساکت مانده بود معطل نماندم اهسته از مقابل چشمان گریان عمه خانم گذشتم سریع به اتاقم برگشتم . شب بعد یکی دو ساعت پس از اذان مغرب و عشاء توی پنجدری نشسته بودیم هوا نسبتا خنک بود پنجره و درها باز بودند . خاتون مجمعه غذا بر رسر دست وارد شد . و مجمعه را مقابل من و عمه خانم گذاشت . بی میل با غذایم باز ی می کردم . اشتها نداشتم ولی یکی دو لقمه ای خوردم فقط به خاطر اینکه جر و بحث عمه خانم پشتش نباشد . نگاهی به عمه خانم انداختم . اشک در چشمهایش جمع شده بود حتما به خاطر صولت بود . با قهر کردنش جان به لبش کرده بود . همانطور که مرا جان به لب و زندانی خودش کرده بود . شام خوردیم و هر دو گوشه ای نشستیم . خاتون امد و سینی چای را روی میز کنار طاقچه گذاشت و باز به دنبال خرده فرمایش عمه خانم در خاموشی فرو رفت و از مقابل چشمانم دور شد . گربه یا به هوای غذا تا دم پنجدری پیش امد و کنار در روی دو پای جلو ایستاد و شروع کرد به دم تکان دادن عمه خانم نگاهی به گربه انداخت و نگاهی به من . - پیشت پیشت گربه بی حیا باز که امدی . گربه دمی تکان داد و با صدایش دل عمه خانم راب هر حم اورد این گربه از وقتی که من به این خانه امده بودم او هم راهش را پیدا کرده بود یک پایش بدجوری می لنگید . با تکه نان و گوشتی که از من می گرفت اهلی و در این خانه ماندگار شده بود . خیلی بد صفت و نا نجیب بود . از دله و دزدی توی خانه مثال شده بود با اینکه توی مطبخ غذای سخاوتمندانه ای به او یم دادند و اقا میرزا حمد هوایش را داشت باز چشمش به مایههای ریز و درشت حوض بود . خیره به طعمه اش ماهرانه پنجه به اب می زد و ماهی ها را به خیال امدن اب تازه به جلو می کشاند . به خاطر شکم حاضر بود خود شرا خفه کند . چند بار داخل حوض افتاده بود اگر چه زا اب می ترسید و احیانا اگر جایی قطره ابی ریخته شده بود با پنجه پا راه می رفت که مبادا خیس شود ولی وقتی می خواست ماهی بگیرد دست خود را با کمال بی پرویی بدون هیچ پروایی تا ته حوض فرو می برد . موقعی که تکه گوشتی یا غذای باب کیفش پیدا می کرد و از دسترس دور نگه می داشتند با سماجت تمام خانه را زیرو رو می کرد و یا مثل مجسمه گربه های اهرامئ مصر یک جا خشکش می زد و انگار نه انگار او یک موجود زنده است تا به موقع به مقصودش برسد و تمام خانه می فهمیدند که یان موجود زبل دنبال چیزی می گردد . خلاصه اینکه ابروییی برای خودش نگذاششته بود هر چه این گربه را می راندند بیشتر می ماند .. عمه خانم لقمه تر و تمیزی گرفت و به دستم داد . - پاشو پاشو بده به حیونی ترا خدا نگاهش کن چه نگاهی می کند انگار طفیل از قحطی برگشته . خودت که بخور نیستی در عوض این گربه یا که با خودت اورده ای به جای یک گاو غذا یم خورد . اقا میرزا می گفت تمام ته مانده هیا مطبخ را پاک یم کند ولی باز گرسنه است . - لقمه را گرفتم و کنار گربه ماندم تا غذایش را تمام کرد . برگشتم و دوباره ساکت سر جایم نشستم . عمه خانم ناله کنان تسبیح می انداخت و ذکر می گفت : الله اکبر . الله اکبر . و گاهی اوقات نام صولت را با اه می برد . دلش شور صولت را می زد . گاه بنای قدم زدن می گذاشت . بیهوده بی مقصد دور پنجدری می چرخید و گاه کنار یک طاقچه می ایستاد لحظه ای فکر می کرد و سری تکان می داد و دوباره سر جایش بر می گشت . من روبروی او غمبرک زده بودم . ناگاه صدای ولوله و همهمه ای تو حیاط پیچید . - بفرمایید اقا خوش امدید . - عمه خانم زیر لب نالید . - می دانستم می ایی مادر می دانستم تا خبر را بشنوی می ایی . بی خیر نمانی پسر تو که مرا کشتی ببین چطور مرا عذاب می دهی بچه . صدای پاشنه کفش های اربابانه اش که محکم به زمین می خورد و صدای خنده اش که با اقا میرزاحمد و نوکرها گرم گرفته بود نزدک تر می شد از پله ها بالا امد و در استانه درب ایستاد . - سلام هنوز اهل خانه بیدارند .
  3. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - چرا ندارد اینقدر با بزرگتر از خودت یکی به دو نکن . دختر نباید انقدر جعلق باشد بنشین سر جایت مگر مردک لندهور را عزل نکرده است ؟ برای چه دیگر یم خواهی بروی و ببینیش ؟ خدا را شکر که مباشر تمام حساب و کتابهایت را در قبضه خود دارد و احتیاجی به ان مردک مزلف نیست . یان مردک یک لاقبا دنبال مال مفت می دود پی خره مرده می گردد تا نعلش را بکند . - انگاه مشتی فحش و ناسزا حواله شمس کرد و ددر اخر به عنوان اتمام صحبت گفت : حق نداری بی اجازه من حتی به خانه عمه فرنگیس پا بگذاری . مثل میخی که چکش بر سرش بکوبند در جایم فرو رفتم و در کمال عجز و زبونی پی بردم دیگر هیچ راهی ندارم . همه چیز تمام شد . دیگر شمس بی شمس دریافتم دیگر نیم توانم به شمس دست یابم . حالا عمه خانم نیز مانند پدرم حرفش را زده بود . من نیم دانم چه بدی از شمس دیده بودند که هر کس اسمش را یم شنید جن فراری از بسم ا.. می شد . با گامهای سست و لرزان به اتاقم برگشتم . در را بستم و پشت به در هیکلم را پایین کشیدم و چون کودکی هایم گریستم این جا هم راهی نداشتم تا او را ببینم . همه چیز خراب شده بود . خدایا مگر چه گناهی کرده ام که همه مرا زا دیدن او منع می کنند ؟ مگر ان بیچاره چه هیزم تری به انها فروخته بود . که همه او را به باد ناسزا می گرفتند ؟ انگار هر چه اطرافیانم لجبازی و مرا از او دور می کردند . عشقم نسبت به او مثل اتشفشان بیشتر فوران می کرد و گدازه های سوزانش بیشتر درونم را می سوزاند دلم می خواست دیگر در دنیا نباشم . بمیرم دیگر وجودی نداشته باشم که همه بخواهند از وجود او دریغ کنم . سرم را به دیوار کوبیدم اخر چرا ... اخر چرا ... ؟ سر خورده و دلخور از همه جا چاره ای نداشتم جز اینکه باز صبر کنم . زجر بکشم و به خود امید بدهم تا موقع مناسب فرصتی بیایم . فعلا گوشتی بودم زیر دندان انها . نیمه هیا شب از اتاق بیرون امدم تمام چراغهای خانه خاموش بودند . خانه در سیاهی خفته بود فقط سوسوی فانوسی که روی ستون بلند ایوان اویزان بود محوطه کوچکی را روشن می کرد . فانوس را برداشتم و روی نوک پا زا ساختمان اصلی بیرون امدم . ستارگان بالای سرم چشمک می زدند و ماه همچنان یمان ستارگان بی خیال ریو گهواره اش لمیده بود . فانوس را جلو گرفتم تا مسیر راهم روشن شود . از حدت گیجی بیهوده گام بر یم داشتم . بدون اینکه بدانم می خواهم کجا بروم کمی راه رفتم ناگهان میان ان سکوت شب و خلوت بودن مکان . صدای اب شنیدم که از سوی اب انبار چک چک می کرد . سر به سوی اسمان بردم و ایه کشیدم تاریکی بیداد می کرد . فانوس را بالا بردم تا فضا روشن تر شود . به اندازه ی دایره بزرگ روی زمین روشن شد . جغدی بالای سرم روی دیوار نشسته بود و مدام جیغ می کشید و با چشمهای درشتش مرا می نگریست . شنیده بودم که اگر جغدی بالاس سر کسی بخواند شگون ندارد ولی برایم اهمیت نداشت اگر صدای زوزه گرگی هم می امد وحشت نمی کردم . باز به راهم ادامه دادم اب انبار درست در باغچه هزار متری خانه عمه خانم قرار داشت و تمام مایحتاج اب این خانه از این اب انبار تامین می شد . جریان اب انبار ا بالای محله سر چشمه می گرفت . و به خانه عمه خانم می امد و زا انجا تا انتهای باغ ادامه داشت و از دیواری که به اندازه یک دایره کوچک باز بود خارج می شد و برای خودش ذپیش می رفت معلوم نبود تا کجا هر چه نزدیکتر می شدم صدای چک چک اب بیشتر می شد . کنار دهنه بزرگ و عمیق اب انبار ایستادم . نگاهی به ته اب انبار انداختم . تاریک تاریک خاموشی تا ته اب انبار بیش از صد پله می خورد شجاعانه دو سه پله پایین رفتم و در کنج سوم خزیدم . بغض گلویم را گرفته بود انگار یتیمی که پدر مادر نداشته باشد پاهایم را تا کرد م و در بغل گرفتم و سرم را خم کرده و میان دستان قرار دادم . دلم نیم خواست به ان ساختمان خراب شده برگردم باز نگاهی به ته اب انبار انداختم موشها جیر جیر می کردند . از بس ناراحت بودم برایم فرقی نداشت چه موجوداتی در اب انبار هستند اینقدر ناراحت بودم که یم توانستم برایشان شکلک در بیاورم . شده بودم سیندرلای افسانه ها که مادرم قصه اش را بارها بارها برایم تعریف کرده بود . ناخوداگاه لنگه کفشم را در اوردم و ته اب انبار انداختم . ارزو کردم که کاش موشها لنگه کفشم را ببینند و مرا نجات بدهند ولی چه خیال عبثی . چه خیالبافی خامی . از فکر بیهوده ام قهقهه ای سر دادم . قهقهه ای از سر خشم و اضطراب کم کم افکار و خیالهای واهی به سراغم امد و از ترس از اب انبار بیرون دویدم . بدون اینکه دنبال لنگه کفشم باشم لنگ لنگان موقع برگشتن به اتاقم صدای پچ پچ از سمت مقابل پشت درختچه ها به گوشم رسید . فکر کردم وهم و خیال است و زا تاریکی اب انبار خیالاتی شده ام اما صدا اشنا بود . کلفتها نبودند صدای مرد جوان و زنی بود که در ان موقع شب در تاریکی فرو رفته بودند زن تضرع کنان از مرد جوان خواهش می کرد و سوالاتی می پرسید . درست حرس زده بودم عمه خانم بود که با اقا خان حرف می زد گوشهایم را تیزتر کردم و پشت درختچه ای پنهان شدم نور چراغ را پایین کشیدم تا پی به وجودم نبرند . عمه خانم ملتمسانه پرسید :از صولت خبری داری ؟ اقاخان با صدای کت و کلفتش گفت : نه به جان بچه ام خانم بزرگ من خبری از اقا ندارم . - قسم الکی نخور مرد. خدا بگویم چکارش کند این پسر را که از دستش قبضه روح شدم . من که می دانم از او بی خبر نیستی و می دانی که کجاست فقط به او بگو بس است دیگر برگرد خانه . پشت دستم را داغ کردم دیگر به خواستگاری بروم . بگذار برای همیشه چراغش خاموش باشد . حیف من که دل برایش می سوزانم . __________________
  4. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    کنار چند درخت بزرگ توت تخت گذاشتند و بساط را پهن کردند . اشپزی اورده بودند که مشغول تدارک ناهار ظهر بود و گوشتهای کبابی را تند تند به سیخ می کشید . اولین کاری که کردند همه جمع شدند و سبزه ها را به اب دادند و دعا کردند که سال سال خوبی باشد و بلا از سرشان دور شود . بعد هر کسی مشغول کار خودش شد . همه خوش بودند به جز من که بین انها غریبه بودم تنها یودم . دختر های عمه خانم هر سه به اتفاق دو دختری که از باغ همسایه امده بودند . مشغول بودند . اقا خان زیر درخت بهار نارنج بزرگی چادر پهن کرده بود و خود با هیکل بلند و درشتش بالای درخت رفت تا شکوفه های بهار نارنج را بتکاند هر یک از دخترها گوشه ای از چادر را گرفته و مثل گل افتابگردان دور درخت حلقه زده بودند . اقا خان با هر لگد زدن به تنه و شاخه های درخت انبوهی از شکوفه های بهار نارنج را سوی چادر سرازیر می کرد و دخترها سرهایشان بالا و با هر لگد اقاخان چادر را پس و پیش می کردند و گهگاهی به حرف یم امدند . - اقا خان این شاخه شکوفه بیشتری دارد . همانی که بالای سر ته . این شاخع نه ان شاخه . - اقا خان اقا خان بیا پایین از ان بالا نیفتی شکوفه ها له می شوند. مدام سر به سر او یم گذاشتند و با شوخیهایشان بیچاره را عاصی کرده بودند خاتونها هم انگار تازهد به یکدیگر رسیده بودند . دور هم نشسته و بساط اجیل و میوه شان به راه بود . از خانه هایی که در ان کار یم کردند حرف می زدند و دلشان خوش بود که حداقل این روز از امر و نهی خانم بزرگ و نق و نوق انها راحتند . وقیت عمه فرنگیس تنهایی مرا دید . غریبی مرا دید که اینچنین سر در گریبان دارم . گفت : - بلند شو برویم انتهای باغ چشمه کوچکی را نشانت بدهم یک گنج حیاتیست . ابی شیرین تر از عسل دارد . بلند شو اینقدر احساس تنهایی نکن . بلند شو دختر جان از یا ناب و هوا لذت ببر اکر او نبود همان روزی که به خانه عمه خانم امده بودم نفله شده بودم . از پیشنهاد او استقبال کردم و تا بالای باغ از میان درختان و جاده نسبتا باریک و طویلی من و عزت و عمه فرنگیس دویدیم . این گوشه باغ به قدری دور افتاده و پیچ پیچ بود . که به چشم هیچ کس نیم امد . به خاطر هیمن دست نخورده باقی مانده بود . از تشنگی هر سه کنار چشمه هن هن کنان زانو زدیم . خم شدم و مشتی اب به صورتم پاشیدم . اب پاک و زلال از زیر تخت سنگی می جوشید و با عطر و بوی دل انگیزی که از گیاهان و گلها در فضا گسترده بود انسان را مسخ یم کرد و روح از کالبد می پراند . از لا به لای سنگها بوته ها ی خاک شیر مثل علف هرز روئیده بود کمی ان طرف تر از چشمه کنار درخت مجنون پیری بوته های گل قاصدک با نسیم بهاری تکان می خوردند . روی چمن نم خورده دراز کشیدم . چشمانم را بستم و در دل نیت کردم هر چه زودتر شمس را ببینم . سپس چمن گره زدم . عمه فرنگیس کنارم امد . - چه کار می کنی ؟ { ص 216- ص 220} - سبزه گره یم زنم . - حتما برای ارزوی خیلی بزرگی است . - خندیدم و گفتم . اره خیلی بزرگ . - خیلی دوست دارم بدانم چه ارزوی داری . دختری مثل تو و با یان موقعیت چه چیزی در زندگی کم دارد و دنبال چیست ؟ - سکوت کردم و تو وقیت سکوت مرا دید گفت : - باشه زیاد کنجکاوی نمی کنم . کمی که نشستیم ناگهان اسمان تیره شد و رعد و برق اسمان را از هم درید . سینه اسمان را شکافت . باران تند و تیز شروع به ریزش کرد . فریاد شادی دخترها از ان طرف باغ به گوش می رسید . هورا . هورا عمه فرنگیس گوشهایش را تیز تر کرد و گفت : ببین تو رو خدا صدای این ناهید بلا از همه بلندتر است . ان وقت ما هم صدایمان را بلند کردیم بلند تر زا انها . ولی ناگهان اسمان صدایش را حتی از ما بلند تر کرد و ما کمی زیر باران ایستادیم به امید اینکه ریزش باران قطع شود ولی باز اسمان نعره کشید و هر سه خندان شروع کردیم به دویدن به سوی کلبه ها . مه بود و بخار و خاکی که از زمین بر می خاست . دخترهای عمه خانم بی پرواتر از ما زیر اسمان جست و خیز می کردند . عمه خانم . خانم بزرگ ها . خاتون ها و کلفت ها به درون کلبه رفته بودند تا در امان باشند . چند روز بعد سکوت مثل چراغ لامپا سوسو می زد . دید و بازدید های عید تمام شده بود . تک و توکی می امدند و یم رفتند . افاق و شوهرش نیز به شیراز برگشته بودند . شوهر افاق اهل شیراز بود ولی بزرگ شده تهران . پدر و جدش زندیگ ایلی داشتند دوست نداشت در تهران زندگی کند . همیشه می گفت اب و هوای تهران دلگیر است . این شهر شهر جنجال و هیاهو است . دوست دارم در ولایت خودم باشم . راست هم ئیم گفت وقتی تمام اقوامش در شیراز زندیگ می کردند چرا او باید در تهران زندیگ می کرد و افاق هم با او هم عقیده بود . سکوت خانه باعث می شد بیشتر یاد شمس کنم . بیشتر یاد و خاره شمس در فکرم رخنه کند . بهترین موقع بود که به دیدار شمس بروم . سه ماه بود او را ندیده بودم خبری از او نداشتم . تنها امیدم او بود . تنها سر پناهم او بود . دلم برایش تنگ شده بود . می خواستم به دیدارش بروم . ولی اگر عمه خانم مخالفت می کرد چه می گفتم ؟ چه بگویم . به صراحت می دانستم دست کم عمه خانم از قضیه شمس بویی برده است . حتما پدرم چیزهایی به او گفته است و گرنه مرا به خانه اش راه نمی داد چشم دیدن مرا نداشت . اخلاقش را خوب می شناختم به ضرورت کاری با یکدیگر روبرو یم شدیم . در مدتی که خانه او بودم کاری به کار یکدیگر نداشتیم . من دنبال کار خود بودم و او هم به دنبال کار خودش . دلم را به دریا زدم و خود را به دست تقدیر سپردم . مرگ یکبار شیون یکبار . یا یم گذارد بروم یا نیم گذارد . اما به خودم اطمینان دادم از رفتن من جلوگییری نخواهد کرد . برای چه جلوگیری کند ؟ حتما موفق خواهم شد . شال و کلاه کردم . تصمیم خود را گرفتم و با قدمهای مصمم از اتاق بیرون امدم . خواستم اقا خان س.رچی را صدا بزنم ولی دیدم عمه خانم در ایوان ایستاده است و با نگاه های پخته و تیز از حرکاتم غافل نیست . خیلی خونسرد و بی تفاوت راه یم رفتم و او با دیدن من که بی اعتنا و خونسرد اماده رفتن بودم گفت : - اقور بخیر سرکار خانم کجا تشریف می برند ؟ - از زیر نقاب خونسردی ولی با دست و پای لرزان گفتم : به دیدن وکیلم می روم . می خواهم به چند جا سر بزنم . - دستی به کمر ش زد و روبرویم ایستاد . - لازم نیست جایی بروی حق نداری بروی . - چرا ؟ بریا جه عمه خانم ؟
  5. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    عید نوروز داشت فرا می رسید عمه خانم برای دخترهایش به یمن سالی خوب . سبزه فرستاد و زا سمنوی نذری که پخته بود برای همه فامیل داد . نوروز که امد . سفره یا انداختند از این ور تا ان ور اتاق . وسایل هفت سین را چیدند . سفره هفت سین خانه عمه خانم خیلی بزرگتر و پر تجمل تر از خانه خودمان بود . داخل سفره را از ظرفهای قیمتی تا ایین و شمعدان و اجیل های خوش خوراک به چشم می خورد جای انگشت گذاشتن نبود همه ساکت دور سفره نشسته بودند و به انتظار سال نو پشت سر سال کهنه توی دل دعا می خواندند و خنده گلچین لبهایشان بود تا سال نو را با خنده و شادی شروع کنند . تنها ساقی دختر نایهد بود که مثل گربه بازیگوش به مایه زل زده بود و هر ان مواظب بود تا یکی از ماهی ها به بیرون پرتاب شود و او خیز بر دارد و انها را بگیرد و ماهی ها نیز تیو تنگ بلوری جست و خیز می کردند و ارام و قرار نداشتند و از نشاط و شادی تا لب کنگره ظرف بالا می امدند . بالاخره سال تحویل شد . عمه خانم بالای مجلس نشسته بود و زمانی که طبلها در شهر به صدا در امدند شروع کرد به خواندن چندی از ایات قران . سپس شوهر فروغ طبق رسوم دیرینه سر سبزینه ها را چید و عمه خانم در مشت هر نفر کوچک و بزرگ یک سکه طلای پهلوی عیدی نهاد . نوبت به من که رسید دلم نیم خواست بروم رویش را ببوسم و بعد سکه ای ناقابل به منت کف دستم بگذارد و بگوید سال نو شما مبارک . اما وقتی چشمان مشتاق دیگران مخصوصا ناهید و فروغ را دیدم که به اندازه یک پیاله باز شده و منتظر بودند ببینند من چه چیز از خانم جانشان عیدی خواهم گرفت . مرا واداشت تا نزد عمه خانم بروم . کنار پایش که چهار زانو نشسته بود و دو زانو نشستم بر حسب رسوم این خانواده که بزرگ خانواده می نشست و یک یک افراد می امدند و دستش را یم بوسیدند و عیدی یم گرفتند عمه خانم دستش را جلو اورد تا ببوسم نگاهی به چشمان میشی اش انداختم ارزو کردم کاش در کنار مادر و پدرم بودم و بر سر هفت سین خانه خودمان سال نو را شروع می کردم و مجبور نیم شدم دست او را ببوسم . دستش را به اجبار گرفتم و بی رغبت بوسیدم . عمه خانم پیشانیم را بوسید . سپس مشتم را باز کرد و پنج سکه کف دستم گذاشت . چرا اینهمه ؟ تعجب کردم . او بدون اینکه محبتی نشان دهد دسته ای از مو های طلایی مرا گرفت و بلند گفت : تو یک ساداتی . من خوشحالم امسال سر سفره هفت سین خانه من سال را شروع کردی . احترام و عزت سادات و فرزندان پیغمبر واجب است . بار دیگر میان پیشانیم را بوسید و موهایم را رها کرد . بدون تشکر از جایم بلند شدم . وقتی به ناهید و فروغ رسیدم . جرینگ جرینگ صدای سکه ها را در اوردم تا از ته بسوزد ان دو نیز از حسادت مثل انار رسیده در حال ترکیدن بودند . چقدر خوش داشتم این دو جان به لب کنم و حرصشان را در اورم . *** دید و بازدید شروع شد همه یم امدند و یم رفتند . از همان ساعت اول خیلی شلوغ بود لحظه ای نبود . پنجدری خالی بماند . ولی ان سال برای من رنگ و بوی سالهای پیش را نداشت . عیدی که ایام من بود و ایامی که تولد مرا مادرم با بهترین میهمانیها برگزار می کرد . حالا هیچکس به یادم نبود و من داخل اتاقم به دیوار خیره می شدم . دیوارهایی که به نظرم بلند می امدند و هر چه نگاهشان می کردی بالاتر می رفتند و در ان خانه شبیه به هیولایی می شدند . خلاصه اینکه همچنان امد و رفت ها به همین منوال ادامه داشت تا روز دوازدهم که دوباره همه توی خانه عمه خانم جمع شده بودند . همه تصمیم می گرفتند که فردا کجا برویم . یکی می گفت برویم شمیران . باغ فلانی . یکی می گفت اشون فشم . دیگری می گفت می رویم دهکده کن .شوهر ناهید گفت : می رویم باغ حاج نصرا.... - ناهید چشم هایش را ریز کرد و گفت : نه انجا که دور است جای بهتری سراغ نداشتی . حداقل جایی در نظر بگیرید که به رفتنش بیارزد . راهش خایک و ناهموار است . سیزده بدر پارسال هم نصف جان شدیم تا به باغ حاج نصرا... رسیدیم . - وقیت دیدند تصمیم و فکرشان به جایی نرسید . فروغ زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گفت : برویم باغ عروس چند سالی است که به انجا نرفته ایم . البته اگر پروین خانم اجازه بدهند . - برق شادی از شنیدن نام باغ عروس در چشمان همه درخشید ولی انگار در اظهار تردید داشتند از سر لج گفتم : نخیر دور انجا را خط بکشید . هیچ کس حق ندارد به انجا برود به حاج علی سپرده ام در باغ را به روی هیچ کس باز نکند . - ناهید گفت : وا چه بخیل . یم ترسی باغ را درسته بخوریم . حقا که اخلاقت عین اقابزرگ یکدنده و لجباز است . - عمه خانم چشم غره ای به ناهید رفت و گفت: - دختر چه کاربه مرده داری . عوض ذکر و صلوات فرستادنت . عمه فرنگیس که همیشه خود را فدا یم کرد و نمی گذاشت جرو بحث اوج بگیرد گفت : - اینکه اینقدر جر و بحث ندارد . فردا می رویم باغ بهجت اباد . همه موافقت کردند . کوله بار ها بسته شد و از لوع صبح روز سیزدهم عید بارهایی که قرار بود به باغ بهجت اباد ببرند . اقا خان و چند نفر دیگر از کلفتها و نوکرها جلوتر بدند . باغ عمه فرنگیس در جای خوش اب و هوا یی قرار داشت . هوایش دلپذیر و تعداد زیادی کندوی عسل دیده می شد . زمین زیر بستر گل می لغزید و چمن ارامش زیبایی به یان بستر می بخشید . هوا لطیف و خنک و همه خشنود از چنین مکانی که قدم به ان گذاشته اند .
  6. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - نه خانم کوچیک اینجا که بزرگ نیست ؟ می خوایهد اتاق بغلی اش را بردارید ولی اگر من جای شما بودم از همین اتاق استفاده یم کردم هم نور گیر خوبی دارد هم بیشتر مناسب حال شماست . نگاهم به اتاقی افتاد که بردرش قفل زده بودند به ان اشاره کردم و گفتم : - ان اتاق چور است ؟ - کدام اتاق ؟ - همان اتاقی که بر درش قفل زده اند . خاتون چشمهایش را باز کرد انگار از نشان دادن ان اتاق ترسید . - ان اتاق !! نه اتاق اقاست . هیچ کس حق ندارد به ان نزدیک شود . - می خواستم کنجکاوی کنم اما حال و حوصله اش را نداشتم بالاخره می فهمیدم . نباید زیاد فضولی می کردم . ددر ضمن منظورش از اقا صولت خان بود که حالا در خانه حضور نداشتند . خاتون مجددا ادامه داد : - راستی خانم کوچیک برای کلفتتان چه کنم . کنار اتاق خودتان مستقر می شود یا اینکه . - با تعجب پرسیدم : عزت ؟ دستی بر پیشانی کوبیدم در یان چند روز بکلی فراموش کرده بو.دم سرم خیلی شلوغ بود بیچاره عزت دوباره پرسیدم : - او کجاست ؟ - توی مبخ نزد اقا میرزا حمد کار می کند . - وا... مگر من کلفت اورده ام در این خانه کار کند ؟ چه کسی گفته او کلفت است عمه خانم ؟ - خاتون که از صدای بلند من هاج و واج مانده بود چنگی بر گونه هایش کشید و گفت : نه بخدا خدا مرگم بدهد خانم کوچیک . خانم بزرگ روحش خبر ندارد . دیدم حیوانی تنهاست و یک جا کز می کند . گفتم برود مبخ نزد اقا میرزا حمد کار کند . . - ابرو در هم کشیدم .سریع بگو بیاد کارش دارم . - و زیر لب غر غر کردم و خاتون رفت و پس از چند دقیقه عزت سریع امد با دو دلی لب در اتاق ایستاد انگار جرات نیم کرد وارد اتاق بشود . نگاهی به اتاق انداخت و دهانش باز ماند تعجب کرده بود . - بیا تو چرا اینوری خشکت زده ؟ - کمی مکث کرد ووارد اتاق شد و با بی زبانی پرسید : - اینجا اتاق توست ؟ - بله . - خیلی بزرگ است . - اره خیلی بزرگ است از بس بزرگه ادم می ترسه وحشتناک است . در حالی که مات و مبهوت اشیاءدور و بر اتاق را نگاه یم کرد چرخی دور خودش زد و گفت : تا به حال خانه به یان بزرگی ندیده بودم . بعد از سر افسوس کله یا تکان داد و ادامه داد : ما در یک اتاق سه در چهار روی حصیر پاره زندگی می کردیم . انهم توی یک خانه همسایه داری . در ضمن یکی و دو تا هم که نبودیم شش و هفت نفر بودیم . بدون توجه به ناله و افسوس های او پوزخندی از سر تمسخر زدم و گفتم : - اینجا بزرگ است !! تو خانه ها و قصرهای بزرگ را ندیده ای من خانه هایی دیده ام به بزرگی یک قلعه اینجا در برابر خانه اقا بزرگ شبیه لانه مرغ است . ناگهان سایه ای از چهار چوب در بر روی خرسکها و فرشهای لاکی افتاد . عمه خانم بود ا زوحشت خشکم زد . نیم دانم جمله اخر مرا شنید ه بود یا نه . اما به وضوح غضب در چشمانش دیده می شد . عزت از اتاق بیرون دوید . عمه خانم با اوقاتن تلخی گفت : - از اتاقت خوشت امد یا نه ؟ تا ان موقع سرم به سوی عزت بود که زا در بیرون یم رفت . سرم را برگردانم و به چهره او نگریستم . حس ششم می گفت که یان حضور به عنوان خوش امدن و یا نیامدن من از اتاق نیست بلکه می خواست اولتیماتوم بدهد . - ای بد نیست . سپس با حرکات چشمان و دستها از او خواستم که بنشیند اما او همانطور ایستاده بود . - ای معنی بد نیست چیه ؟ - هیچی عمه خانم . - خوشم می اید با تمام عیبهایی که داری حرفهایت را رک و پوست کنده می زنی . بابت نظر دادنش چیزی نگفتم و او باز گفت : - اگر کم و کسری داری به خاتون بگو یا به عزت بگو به من بگویند در ضمن پرده ها را یان موقع روز بکش رفت و امد نامحرم بیشتر است گوشت با من است یا نه دختر ؟ - بله گوشم با شماست . - بعد تمام پرده ها را کشید . اطلسی و تور زیر بودند و روی پرده های مخمل با گلهای درشت و زیبا اویزان بود . اندکی مکث کرد و گفت : - وقتی می خوایه زا حیاط و یاوان گذر کنی چادر روی سرت بینداز انجاست روی تخت . سری از روی احترام و ادب تکان دادم و در دلم خندیدم . چادر روی سرت بینداز . اصلا و ابدا بمیرم ی این پارچه مزخرف را سر نمی کنم . اولتیماتومش را داد ورفت . خوشحال بودم با نظر هایی که در مورد من داشت حداقل عزت را جزء رده خاتون حساب کرده . نیم گفت کلفت نوکر و چاکر . عزت هم کنار من ماند همیشه سعی می کردم در ان خانه احترامش را بگیرم مبادا بی حرمتی به او بشود .
  7. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - من که چیزی نگفتم به سر کار علیه برخورد فقط خواستم ..... عمه خانم استکان لب طلایی را محکم روی نعلبکی کوبید و گفت : - لا اله اله ا.... نایهد بس می کنی یا نه . یان چیه تو دهان داری دم به دم می گزی . تو هم شورش را در اوردی کم کر کر کن اول صبحی . ناهید ساکت شد و فروغ از کرکر کردن افتاد . دلم خنک شد ناهید به پایم پیچیده بود و مدام ایراد یم گرفت انگار شده بود پیچکهای دور گیاه ریحان . حق دادم به مادر شوهرش که زا او گله داشته باشد . اصلا احترام هیچ کس را نداشت . زبانش را شلاق می کرد و بی هدف می کوبید . لبخندی از سر پیروزی زدم و باز مشغول خوردن صبحانه شدم . ناهید هم هیکلی چرخاند و زا سر سفره کنار رفت و با عصبانیت خاب به خاتون گفت : خاتون یک چای بریز برای ساقی . مگر نمی بینی جان به لبم می کند ؟ چشم خانم کوچیک بیا ساقی خوشگلم برایت چای بریزم ! دختر نایهد مظلومانه از خشم مادر پیش خاتون خزید و خاتون برایش چای شیرین کرد و لقمه درست می کرد و دهان دخترک می گذاشت . *** دم ظهر موقعی که هنوز اذان نگفته بودند شوهران دختران عمه خانم یکی یکی امدند شوهر ناهید و فروغ هر کدام ماشین داشتند . عنایت ا... خان فولکس سیاه و شوهر فروغ شورلت . شوهر افاق هم با درشکه اجاره ای امده بود . عمه خانم میان سه دامادش نشسته بود دامادها در به دست اوردن دل عمه خانم از یکدیگر پیشی می گرفتند . عمه خانم از بین سه دامادش . داماد جدیدش را بیشتر زیر نظر داشت نگار تک تک حرکاتش را می سنجید . دامادها یکی از دیگری اقاتر . مخصوصا شوهر افاق . با ادب و سر به زیر اصلا بیهوده نمی خندید . فقط گاهی اوقات چشمش به افاق که می خورد لبخندی می زد . باز به افاق به خاطر داشتن چنین شوهری حسودیم شد . باز در دلم غبطه خوردم یک مرد جا افتاده مرید که تظاهر نیم کرد انچه ذاتش بود نشان می داد . متین با کمال و با وقار . یک لحه چشمانم را بستم و هزار پاره ذهنم را جمع و جور کردم و از هزار تیو وابستگیهایم نسبت به شمس خواستم لنگ لنگان خود را بیرون بکشم . خود را متقاعد سازم که برای زندیگ با او ساخته نشده ام . من به این دنیا و این زندگی تعلق دارم که الان در ان هستم . به کسانی تعلق دارم که در اطرافم هستند . مردی استحقاق مرا دارد که همردیف اینها باشد اما دیر شده و این زخم چرکین بیش از حد دهان باز کرده و کهنه شده بود موضوع به راحتی در ذهنم تجزیه و تحلیل نیم شد و روزنه ایمدی وجود نداشت که خود را زا عشق او خلاص کنم . هر روز در کمال عجز و زبونی پی می بردم که بیشتر او را دوست دارم طوری که گاهی اوقات تصور یم کردم فراموش کردن او یک امر محال است و بعید است شمس را فراموش کنم . {ص 205- ص 210} این چند روز یکه خانه عمه خانم بودم واقعا خوش گذشت . هر چند از نیش و کنایه هیا یان خانواده خلاصی نداشتم ولی احساس تنهایی نکردم . دختران عمه خانم با بچه هایشان به خانه هیا خود برگشتند تا باز برای سال نو برگردند . افاق نیز با شوهرش برای چند روز به خانه مادر شوهرش رفت . عمه فرنگیس هم خیال رفتن داشت . او چادر به سر افکند و پیشانی مرا بوسید و خنده کنان گفت : - نخود نخود هر کسی خانه خود . پروین جان مواظب خودت و خان باجی باش او هم تنهاست . اگر حرفی زد زیاد روی حرفش پافشاری نکن . هر چه می گوید بگو چشم . گونه ام را بوسید و پیچه اش را بر سر گذاشت . چند قدم به دنبالش رفتم . اخرین پله برگشت و گفت : خیلی مواظب خودت باش عزیزم . چند روز دیگر می ماندید . - نه عمه دم عیده و هزار تا گرفتاری . گاهی سری می زنم تنها نباشی . قبول کردم و. او جانب خاتون رفت و با صدای اهسته به خاتون گفت : - جان خاتون جان خان باجی مواظب پروین باش . نگذار بچه احساس تنهایی کند . وقت غریبی کند دلش هوایی شود پدر و مادرش نیستند احساس سر بازی کند . - نه فرنگیس خانم مگر من یم گذارم به او بد بگذرد . سپس با همه خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت و با او نیز خوشی ها از جا پریدند . حالا دیگر توی این خانه به این بزرگی کسی نبود خالی خالی دیگر از ان همه شلوغی خبری نبود من بودم و عمه خانم . ناگهان هول ولا در دلم افتاد واقعا تنهایی را احساس کردم . غریبی را حس کردم . به رف در اتاقی رفتم که به من اختصاص داده بودند . درش را باز کردم . در چوبی اتاق به یدوار میخکوب شد قبلا چمدانهایم را در اتاق جای داده بودند . با باز شدن در اتاق نور افتاب مثل دزد تیو اتاق پرید و کنج اتاق نشست . و اتاق تاریک روشن شد . بزرگ بود خیلی بزرگتراز انچه که فکر می کردم به اندازه تالار خانه خودمان . انگار قبلا با یک سلیقه و طبع دخترانه اتاق را اراسته بودند . تخت نسبتا بزرگی گوشه اتاق به چشم می خورد که با تورهای اطلسی و تشک سانتی و با لشتهای ترمه تزیین شده بود و محیط را رویایی و شاعرانه تر جلوه می داد بیشتر به حجله عروس بود تا یک تخت برای خواب .ابرویی بالا و پایین بردم و زیر لب غرولند زدم . - اخه این اتاق به چه درد من می خورد کجایش به اتاق می خورد . عرضش یا طولش ؟ خاتون که دستهایش را به زانو گرفته بود و زا پله ها بالا می امد . خندید و گفت : - این اتاق چطور است خانم جان . قبلا اتاق خانم کوچیک بود حالا که او رفته است خانم بزرگ گفتند برای مشا مهیا کنیم . همه چیزش مرتب و کامل است . البته ان تخت بزرگ قبلا نبود . خانم بزرگ دستور دادند برای شما این تخت چوبی را بسازند می دانستند عادت ندارید روی زمین بخوابید . دوری در اتاق زدم و خاتون که هر قدمی که من بر یم داشتم او هم گامی بر می داشت دنباله حرفهایش ادامه داد : - حتی پیانو هم دارد نیم دانید خانم کوچیک چه پیانویی می زد !! معلم سر خانه داشت وقتی پیانو می زد ادم از هوش می رفت . از بس قشنگ می زد هزار ماشاءا... جای بچه ام خیلی خالیست . به زور لبخندی زدم . - ولی این اتاق بیش از حد بزرگ است خاتون .
  8. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    دست و رویش را با دستمالی خشک کرد و سجاده ابریشمی را روبروی پنجره قدی اتاق گسترد و به نماز ایستاد . با ارامش و طمانینه نما ز می خواند . کلمات را شمرده و زا ته گلو ادا یم کرد در دلم خندیدم . کی توی این صبح سرد حوصله دارد صورتش را بشوید . اینهم تیو اب سرد حوض . عمه فرنگیس نمازش را تمام کرد " السلام علیکم و رحمته الله و برکاته الله اکبر الله اکبر " ولی من هنوز تیو بستر بودم و خستگی و شب بیداری دیشب تنم را به بستر چسبانده بود . خاتون برایم اب اورد . همان جا در بستر صورتم را شستم از در اتاق گوشواره به پنجدری خیره شدم . عمه فرنگیس سجاده را جمع کرده و لب طاقچه گذاشته و به سوی پنجدری می رفت . انتهای پنجدری اشرف کلفت عمه خانم مشغول کاری بود . پنجدری خانه عمه خانم با سه لنگه در بزرگ به ایوان باز یم شد و از دو طرف پنجدری به اتاق کوچکتر یا گوشواره محسوب یم شد و کنار هر اتاق نیز یک دخمه کوچک وجود داشت که صندوقخانه یا پستو نامیده می شد . در حقیقت این پنجدری محور اصلی پذیرایی خانه عمه خانم بود و زا هر طرف دید داشت . دختر های عمه خانم با بچه هایشان عمه بزرگ عمه کوچک و خاتون کنار سماوری که غلغل می جوشید نشسته بودند و خاتون تند تند چای می ریخت و دست انها یم داد . همه دور سفره حلقه زده بودند و صبحانه می خوردند ولوله انها و غلغل سماور و تق تق استکانها ادم را به اشتها می انداخت . بلند شدم و کنار سفره جا خواستم . عمه فرنگیس و افاق کمی جابه جا شدند ما بین انها پای سفره نشستم . خاتون چای ریخت و جلویم گذاشت . - بس ماهان خانم کوچیک . وای که چقدر گرسنه بودم . سریع لقمه یا برداشتم و مشغول خوردن شدم انگار که زا قحزی برگشته بودم احساس خاصی داشتم . بین این شلوغی و ان هم خوردن غذا روی کف زمین و چهار زانو کنار سفر نشستن مسرت بخش بود . دیگر ان مقرارت خشک وجود نداشت . مقررات و اداب فرانسوی و روسی . حتما پشت میز نشستن . پروین صاف بشین مثل یک خانم محترم و موقر اول از کارد استفاده کن بعد زا چنگال . سر یمز صبحانه فلان کن . بهمان کن وگرنه مادرم ناراحت می شد . از ذوقی که داشتم متوجه دیگران نبودم . حداقل اینجا یک خوبی داشت که مجبور به اطاعت از مقررات خشک و روسی نبودم . به حال خودم بودم . افاق که متوجه ذوق زیادم شده بود . لبخندی به گونه زیبایش انداخت و گفت : - دختر دایی انگار صبحانه خیلی مزه می دهد . با شادی لقمه دیگری گرفتم و در دهانم گذاشتم . - اره واقعا خوشمزه است . توی خانه ما سر میز صبحانه مقررات خاصی داریم که حتما باید به کار برده شود و گرنه مامان ...... - هنوز حرفم تمام نشده بود که ناهید پابرهنه میان حرفم پرید . - معلوم است و گرنه با دهان پر حرف نیم زدی . - لقمه نجویده افتاد توی گلویم و زهر مار م شد . سرخ شدم . به زور اب دهانم را قورت دادم تا بلکه لقمه پایین برود مگر زهرماری پایین می رفت . عمه فرنگیس مشتی به کمرم زد بالاخره لقمه از گلویم پایین رفت . های .... راه گلویم باز شد . نفسی از سر راحتی کشیدم . استکان چای را برداشتم و یک قورت چای نوشیدم . سری تکان دادم اما چیزی نگفتم ولی او ادامه داد : - پروین جان مجبوری از کلمات فرنگی استفاده کنی و می خواهی کلمات فرنگی به رخ ما بکشی راحت باش عزیزم می دانیم اداب فرنگی را خوب یم دانی . اینجا تنها کسی که فرانسه و انگلیسی نیم داند خاتون است . چه معنی دارد مثل دخترهای لوس بگویی مامان . پاپا چقدر خودت را دردسر می دهی . وارفتم انچه این دختر به دهان داشت زبان نبود به خدا نیش دراز ماری بود که مدام می لغزید و یم گزید . انچه خورده بودم حناق شد . و راه گلویم را بست . اصلا چنین قصدی نداشتم که بخواهم کلمات فرنگی را به رخ انها بکشم . پس از کوره در رفتنم یک امر عادی بود . او داشت به من توهین می کرد و هر چه دلش می خواست می گفت و حق داشتم از خود دفاع کنم . پرخاشجویانه بدون توجه به حضور بزرگترها گفتم : ببین ناهید احترام خودت را نگه دار انگار اب ما تیو یک جوی نیم رود من هر چه کوتاه می ایم تو بیشتر قیام می کنی . - نه دختر دایی چه ارزشی دارد اب خانه ما با اب خانه شما همجوی شود ما کجا و شما کجا . و افاق کر کر خندید . عمه فرنگیس با کلافگی گفت : - بس است دیگر چه معنی دارد جر و بحث می کنید ناهید جان . هر کس دلش می خواهد مطابق با اداب و فرهنگ خودش صحبت کند . خدای نخواسته دختر دایی و دختر عمه هستید دشمن که نیستید . ناهید با لحن غلیظی با تمسخر گفت :
  9. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - نیم خواهم فضولی کنم ها ..... اما وای به حال کسی که با صولت زادواج کند . - واه عمه جان جوان به این خوبی . مگر چه عیبی دارد جوان به این رعنایی . چشم پاک و دست و دلباز . همه در ارزوی داشتن چنین مردی هستند درسته از ازدواج فعلا طفره می رود ولی من او را می شناسم حتما این میان چیزی هست که سر باز یم زند . - خنده شیطنت امیزی زدم و نگاه مشتاقم را از صورت او گرفتم و جواب دادم : - نه به خار صولت من اشنایی زیادی با صولت ندارم ولی هر که باشد حریف زبان ناهید و فروغ نخواهد شد . - عمه فرنگیس که تاره متوجه حرفم شده بود لبخندی زد : - اه نگو. راستی گفتی زبان ان دو مثل شمشیر شمر می مان د . مخصوصا نایهد بیست سال بیشتر ندارد اما زبانش ماشاءا.. حکم یک زن نود ساله را دارد همچین حرف می زند که همه می مانند . خدا همچین عروسی را نصیب گرگ بیابان نکند با ان زبانی که دارد طاهره خانم مادر شوهر ناهید چند هفته قبل امده بود به خان باجی گفته بود خانم فخر السادات به تریش قبایتان بر نخورد والا اب ما با ناهید خانم تو یک جوی نیم رود . با ما سر ناسازگاری یم گذارد . بی ادب است وری رفتار یم کند انگار من و خواهر های عنایت ا.. خان کلفت او هستیم . بزرگی گفتند کوچکی گفتند اینطور که نیم شود خان باجی در جوابش گفته شرمنده ام . ناهید بچه است نادان است طاهره خانم هم در جوابش گفته . ناهید بچه است ؟ نادان است ؟ چشم بد بدور . صد نفر را یم برد لب چشمه تشنه بر می گرداند . خان باجی از شدت شرم سرش را پایین انداخته و گفته . محض خاطر شما با او حرف یم زنم بخاطر گل روی شما هم که شده حتما به او گوشزد می کنم شما به خانمی خودتان ببخشید جوان است و خام . - با دلسوزی به خاطر مادر شوهر ناهید گفتم : شاید تقصیر اقا عنایت ا... خان است . نباید نسبت به مادر و خواهرانش بی احترامی کند . - عمه فرنگیس با حرص گفت : قربان قدت بروم پروین جان . چه حرف ها می زنی . ناهید سلام و علیک معمولی به زور کف دست مادر خودش و شوهرش می گذارد چه برسد به مادر شوهرش همچین اقا عنایت ا.. خان را توی مشت دارد که نمی گذارد اب از درز انگشتانش خارج شود . اقا عنایت ا... خان توی فامیل به زن ذلیلی مثل شده ناهید از همان اول گربه را دم حجله کشت و اب پاکی را روی دست شوهرش ریخت . فقط کافی یک کلام زا دهان ناهید خارج شود دنیا بر سر مادرش و خواهرشوهرهایش خراب می شود . به نظر من مرد باید انقدر جدیت داشته باشد که بتواند زن و مادرش را دریک کفه ترازو نگه دارد . - اخر سر اهی کشید و گفت : بس است دیگر خیلی حرف زدم سرت را درد اوردم بگیر بخواب . پلکهایم را روی هم گذاشتم و با خیال راحت که عمه فرنگیس کنار م خوابیده خوابیدم . ### صبح چشمانم را باز کردم کجا هستم ؟ اینجا کجاست ؟ چرا یان اتاق اینقدر سقفش بلند است ؟ چه کس یپرده ها را بالا زده است ؟ باز خوابم می امد . در جای خود غلتی زدم و در بستر گرمم فرو رفتم و لحاف را روی سرم کشیدم . لحه ای نگذشته بود که دستی روی شانه هایم حس کردم . - بلند شو عزیزم چقدر می خوابی نماز صبح قضا می شود . - بگذار بخوابم حنیفه . - حنیفه چیه . منم عمه فرنگیس پاشو عمه صبحانه خیلی وقت است حاضر است از دهان می افتد . - تازه متوجه شدم کجا هستم در اتاق خود نیستم کسل چشمهایم را مالاندم . - بلند شو عمه جان زود وضو بگیر نمازت قضا می شود ها ... بلند شو دیگر تنبل خانم . - چشم عمه جان شما بروید الان بلند می شوم . - او رفت توی حیاط و استینها را بالا زد از حوض مشت مشت اب برداشت دستها را شست نیم خیز شد و مسح سر و انگشت پا را کشید دوباره به اتاق برگشت .
  10. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - اره . - با چه کسی ؟ - عمه فرنگیس تو جایش نیم خیز شد و لیوان ابی را زا بالای سرش برداشت و گفت : تشنه ات نیست ؟ - بدون اینکه چیزی بگویم و جوابی بدهم لیوان اب را گرفتم و تا ته سر کشیدم و او جواب داد : با خان باجی . تعجب کردم چرا خان بایج ؟ لیوان اب را گذاشتم و به دنبال صدای بلند تشت کنار پاشیر . که ناگهان از حیاط برخاست سریع به رف پنجره دویدم پرده را عقب زدم تشت روی یک نقطه تند تند به دور خود یم چرخید و گربه ای گستاخ در حال فرار بود و اشپزخانه به حیوانی بدو بیراه می گفت . عمه فرنگیس گفت : چی بود ؟ نگاهم را زا توی حیاط گفتم و برگشتم به رف عمه فرنگیس . یک تکه نور مهتاب پریده بود توی صورت عمه فرنگیس . یک طرف صورتش را روشن کرده بود . گربه بود . - عجب دور ه زمونه ای شده . گربه ها هم زا رو رفتند . - توی فکر رفتم چرا عمه خانم با صولت قهر کرده است ؟ با حیرت پرسیدم : - حالا برای چه با او قهر کرده ؟ - خان باجی اصرار دارد صولت باید هر چه زودتر ازدواج کند می گوید خیلی دارد دست دست می کند . باید فکر چاره ای باشد اما صولت می گوید دلم نیم خواهد با دختری ازدواج کنم که کم سن و سال باشد و به درد عروسک بازی بخورد . می گوید من با دختری ازدواج می کنم که بتوانم با او مشورت کنم کمک دردم باشد بتوانم با او دو کلام حرف حساب بزنم . توی حیاط دیگر خبری نبود . چراغ ها همه خاموش بودند . مهتاب توی اب حوض رقص ارامی داشت . نگاهی پاشیده شده صورت عمه فرنگیس انداختم . کاشکی من هم مهتاب بودم می توانستم همه جا سایه بیندازم . پرده را اهسته رها کردم . نور مهتاب خودش را از رو یصورت عمه فرنگیس جمع کرد بیرون رفت و پشت پنجره پنهان شد . به رف جایم برگشتم . - حالا عروس کی بود ؟ - انسی دختر ایران خانم یادت که هست . همسایه دیوار به دیوار خانه ام . - اهان یادم امد . به نظرم دختر خوبی بود . حقیقتا از خوشگلی ووجاهت لنگه نداشت خوب از پس اینها بر می امد . - عمه فرنگیس در حالی که سعی می کرد بنشیند گفت : - بین خودمان باشد این زن گرفتن صولت شده دردسر پروین . دیگر ابرویی برایم نمانده . اخه می دانی که من واسه شده بودم . خواستگار من بودم . من دختر را معرفی کرده بودم . خان باجی امد دختره را دید و پسندید . خوشش امد از دختر ه چقدر تعریف کرد . چقدر قربان صدقه اش رفت . به من گفت به خانواده دختر بگویم دختر شما را پسندیده ایم . حاضر باشند انگشت بیاوریم . من ساده هم رفتم به ایران خانم گفتم انها هم که از خدایشان بود گفتند قدمشان روی چشم . منت یم گذارند . و کلی تعارفات . یک ماه گذشت و خبری نشد . هر چی به خان باجی گفتم خواهر خانواده دختر منتظر شما هستند هر چه زودتر کارا تمام کنید . گفتم به خدا زشت است . چرا حرفی یا پیشنهادی نمی دهید . اینوری رسمش نیست . ها ... خودت خوب می دانی که اگر اسم دختری را برای پسری ببرند بعد خبری نباشد مردم هزار جور حرف از زیر سنگ برای دختر در می اورند اما خان باجی از یان شاخه به ان شاخه می کرد هی قضیه را خلاصه جوری می پیچاند . این وسط من شده بودم قاصد دو رف . اخر سر خان باجی گفت به خدا من که حرفی ندارم دختر از نظر من قبول است . مردم پسند است پاکیزه خانه داریست . بی قر و عشوه میدانی این صولت است که رضا نمی دهد . سر وا می زند . می گوید من حالا زن نمی خواهم فرصت زیاد است . وارفتم به ناچار باهزار شرمندگی و زحمت رفتم خانه ایران خانم . گفتم که خان باجی زیرش زده است . اقای داماد رضایت نیم دهد . تصمیم ندارد ازدواج کند . وقتی این حرفها را به او می گفتم گوشت بدنم اب شد . نیم دانی ایران خانم چه عکس العملی داشت . چقدر ناراحت شد ولی بنده خدا بزرگواری کرد و به روی خودش نیاورد . وانمود کرد چیز مهمی نیست اما به یکی از زنهای همسایه گفته بود مگر دخترمان را از سر راه اورده بودیم یا کوزه خالی بود که زا بام بیفتد که اینها با ما اینور رفتار کردند . اگر دختر ه را نمی خواستند از همان اول می گفتند . دیگر جلوی ادم و عالم ما را خوار و کوچک نمی کردند . خودشان امدند و دیدند پسندیدند بعد زا یک ماه می گویند ما دختر نمی خواهیم والا حق با انهاست . من نمی فهمم این پسره را جادو کرده اند که هر بار یک جور دبه در می اورد یا اینکه چیزی به خوردش داده اند که ... از سر عنه و شیطنت گفتم : شاید خان جوان دیگری را زیر سر دارد یا اینکه کنج دلش شیفته کسی باشد . عمه فرنگیس پوزخندی زد و با تمسخر زیاد گفت : - نه بابا تو دلت خوشه از این زرنگی ها ندارد سرش تو لاک خودش . حتی به خودش اجازه نیم دهد . مفتون فریبندگی یک گل بشود که ادم دلش را خوش باشه چه برسد به اینکه عاشق بشود . - روی دست چپ تکیه دادم و به سوی او چرخیدم .
  11. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    اندک اندک هوا رو به تاریکی نهاد و شب لحاف سنگین اش را بر پهنه اسمان کشید بعد از شامی که عمه خانم به افتخار ورود من به راه انداخته بود از جمع انها جدا شدم و به ایوان امدم و تکیه بر نرده ها اسمان خیره شدم . برای خانه دلم تنگ شده بود برای اتاقم برای مادرم پدرم حنیفه شمس . حتی برای بید مجنون و گلهای ناز باغچه مان . ایا انها نیز دلتنگ من شده بودند یا نه ؟ احساس می کردم غیر از غریبی یک چیز ناشناخته دیگر را هم در یان خانه گم کرده ام . دلم شور می زد . روی نرده ها خم شدم و زا درون تاریکی صحنه حوض را تماشا می کردم که عمه فرنگیس لبخند زنان امد . - چه شام خوشمزه ای بود . خاتون خان باجی بهترین سلیقه را درد پخت غذا دارد . نگاهش کردم نیم دانم این زن نازنین چرا هیچ وقت خنده از روی لبش پاک نیم شد . - بلی خیلی خوشمزه بود مخصوصا دلمه برگ موش . - خب چرا ایستادی ؟ - دلشوره دارم یک نوع هیجان بیجا . - واه خاک به گورم عمه جان این چه حرفیه می زنی . بیا برویم اینقدر نفوس بد نزن . - نیم دانم ولی امروز به اندازه یک سال طول کشید . - اخر چرا عمه جان توی این خانه احساس غریبی می کنی یا گمان می کنی سر باری اره ؟ - نه عمه جان . - پس چی ؟! - راستش را بخوایه کمی دلتنگ شده ام ولی غصه من بیشتر از این است که اب من با اینها توی یک جو نرود . ندیدید چطور ادم را می چزاندند ؟ - برویم بیا برویم توی اتاق خواب من من که پیش تو هستم دل تنگی ندارد خانمم . غصه اینها را نخور فردا پس فردا می روند سر زندگی خودشان علی می ماند و حوضش بیا برویم عزیزم . به دنبالش راه افتادم . تیو اتاق گوشواره پنجدری رختخواب پهن کرده بودند . عمه خانم لطف کرده بود اتاق بزرگی روبروی پنجدری در اختیارم گذاشته بود ولی حال و حوصله تنهایی و رجوع به غم و غصه را نداشتم . کنار عمه فرنگیس ماندم . قرار بود چند روزی پیشم بماند مخصوصا با سفارش پدرم که به او گفته بود مرا تنها نگذارد و اگر مشکلی داشتم کمک حالم باشد . کنار عمه فرنگیس اقباز خوابیدم . هنوز زمستان کوله بارش را جمع نکرده بود ولی حال و هوای بهار همه جا پیچیده بود بوی بهار می امد او پرسید : - امروز چطوربود ؟ - خوب بود . - می دانم حسابی دلتنگ پدر و مادرت شده ای . - بله خیلی . - غصه نخور سرت را برگردانی از مسافرت بر می گردند . خندیدم و بعد زا کمی فکر بخ یاد صولت افتادم که از بدو ورود نیدده بودمش .پرسیدم : - راستی صولت کجاست ؟ عمه فرنگیس برگشت و به رف من به روی دست راست تکیه کرد و گفت : قهر کرده است با کنجکاوی گفتم : قهر کرده است ؟
  12. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    و عمه فرنگیس دیگر پی این قضیه را نگرفت . دختر های عمه خانم ساکت نشسته بودند . این بار اولی بود که افتخار داشتم بعد از مرگ اقا بزرگ انها را ملاقات کنم . گاهی اوقات نجوا کنان در گو شیکدیگر چیزی می گفتند و بعد زا حرف خودشان از خنده غش می کردند مخصوصا ناهید و فروغ . این دو اماده بودند تا کوچکترین عیبی از این و ان ببینند و سوژه خود قرار دهند . کافی بود یک کلمه حرف بزند و زا چیزی انتفاد کند مثل داستان هزار و یکشب برایش روده درازی می کردند . مدام از خودشان صحبت می کردند . تمام بحثشان ختم می شد به خودشان ما فلانیم . ما بهمانیم . ما اینیم . انگار ی اسمان تنها این دو را تپانده بود اما افاق لنگه انها نبود با متانت و وقار نشسته بود و به ندرت تبسمی به لب می اورد . افاق با شوهرش در شیراز زندگی می کرد . برای گذراندن عید نوروز به تهران امده بودند و ان دو دختر عمه خانم نیز که قبلا به استقبال امده بودند . نه من روی خوشی از انها داشتم و نه انها از من . قرار بود برای اینکه تنها نباشم چند روزی تنگ دلم وراجی کنند و دائم زخم زبان بزنند . خاتون مشغول پذیرایی شد . عمه فرنگیس خودش را سرگرم کرده بود و دخترک با زبا ن شیرین برای او بلبل زبانی می کرد و زا کفتری که پدرش تازه برایش گرفته بود حرف یم زد . بهترین راه فرار برای اینکه خود را از این سکوت عذاب اور نجات دهم گرفتن ساقی از بغل عمه فرنگیس بود . دخترک را روی زانوهایم نشاندم . او که از مکیدن اب نبات توی دهانش خسته شده بود . قورچ قورچ اب نبات را زیر دندانهایش جوید و محتویات دهانش را قورت داد . طولی نکشید که از نگاه خیره ام خسته شد . خود را از زیر دستم بیرون کشید و به بیرون پنجدری رفت . عمه خانم در حالیکه با بساط قلیان ور می رفت به طعنه گفت : - دختر داداش کلفتت را روی جهاز اورده ای ؟ اینجا احتیاج به کلفت و نوکر نداری جانم . اینجا نوکر و چاکر داریم . از حرفش بدم امد . احساس کردم که گلویم می سوزد با زخم زبان می خواهد نیش بزند لیوان شربتی را که در دست داشتم روی زمین گذاشتم و نگاهی به عزت انداختم که پایین پنجدری مثل مجسمه خشکش زده بود و مات و مبهوت ضیافت و امارت پر جلال و شکوه عمه خانم را تماشا می کرد . لبخندی زدم و گفتم : - عزت که کلفت نیست . راز دار و ندیمه من است که جای خاتون شما را می گیرد . ناهید پکی زد زیر خنده و لب و لوچه ای بالا و پایین داد و گفت : - واه ... واه .. خاک عالم !عجب ریختی . این چادر سیاه والله ادم عقش می گیرد نگاهش کند . باید کفاره داد کی همچین دختری را به خاتونی می گیرد . ان وقت دستی تکان داد و عشوه ای امد و فوتی بیرون داد . - انهم ندیمه خصوصی . خونم به جوش امد مثل سماور درونم غلغل کردم . عزت که خیره به یک قاب سلطنتی مانده بود و شیفته وار این گنجینه با ارزش را مثل یک نقاش هنرمند نگاه می کرد . یک لحظه انگار که اسمش به گوشش خورده باشد . نیم نگاهی به طرف ما انداخت و باز مشغول تماشا شد بی خیال و چشم و گوش بسته به اطرافش . بیچاره عزت مظلوم نشسته بود . اصلا حواسش به ما نبود از مرحله پرت بود و در دنیای دیگر سیر می کرد . دلم برایش سوخت . قری به سر و گردن دادم و در جواب دختر عمه عزیز گفتم : - وای دختر عمه چه حرفها یم زنید زشتی و سیاه بودن از صفات ادمی است فکر نکنم به عاقل بودن ربطی داشته باشد . ناهید هم نه برداشت و نه گذاشت با نیش و کنایه گفت : - خوب گفتید شما که اینهمه خوشگل هستید و سفیدی صورتتان به قرص ماه می ماند برای محض رضای خدا یک مثقال عقل ندارید چه برسد به این چادر شب . و بعد هر دو از خنده ریسه رفتند در برابرنیش و کنایه های ان دو حیران و غضبناک بر جای ماندم . مستاصل شدم . هر چه می خواستم انها را قانع کنم جوابی درازتر از زبانشان در استین داشتند . ول کن نبودند . دیگر طاقتم تمام شد . خواستم جواب ان دو را بدهم که از پشت عمه فرنگیس استینم را کشید و پلکهایش را روی هم گذاشت یعنی کوتاه بیا . چیزی نگو . حوصله داری .و به خواهش او کوتاه امدم . زبان نایهد از دشنه هم کاری تر بود تا سفیدی استخوان می نشست . ناگهان از شانس خوب یا بد من صدای گریه دختر تپل و مپل ناهید به هوا بر خاست که توی حیاط به زمین خورده بود یا اینکه از چیزی ترسیده بود . نایهد چاقو و میوه ای که در دست داشت زیمن گذاشت و دو دستی بر سرش کوبید .و ناله کنان دوان دوان از پنجدری به سراغ کودکش رفت . پشت سرش خاتون و افاق و فروغ روانه شدند . دخترک گریه می کرد و یم گفت : - از این تلسیدم لولو می خواست دستم را نیس بزنه . ناهید دست انداخت دور گردن دخترک و بو سیدش و با همان لحن کودکانه از او می پرسید : - اخه ... چرا تلسیدی ؟ لو لو حق نداره تو را نیس بزنه . نازی نازی بیا عزیزم اب بزنم به صورت خوشگلت . دختر خوب که گریه نیم کنه . دخترش را به طرف حوض برد . خدا را شکر گفتم که دخترش گریه اش را سر داد و گرذنه انقدر بحث را کش می داد که باعث می شد ان رویم که هیچ وقت بروز نمی دادم اشکار کنم . عمه خانم هم انگار از جر و بحث و نیش و کنایه دخترانش نسبت به من لذت می برد و انگار از اینکه انها اینگونه مرا می چزاندنند کیف می کرد . یک کلمه به انها تشر نیم زد که بابا حداقل احترام میهمان را برای یک روز داشته باشید بعدا پوستش را بکنید نمی دانستم چه نقشه ای دارد و چطور می خواهد در طول یک سال با من سر کند . هر چه بود پنیری بودم زیر کارد برنده و تیز او .
  13. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    به خوبی می دانستم که عمه خانم از طرز لباس پوشیدن من خوشش نیم اید . چقدر با کشف حجاب رضا خان مخالف است . او یکی از زنهایی بود که به خودش جرات داده بود در برابر عمل وقیحانه کشف حجاب رضاخان ایستادگی و در عام از یان کار رضاخان انتقاد کند و یهچ ترسی نداشت .و خیلی راحت با چادر رفت و امد می کرد . هیچکدام از پاسبانها جرات نزدیک شدن به او را نداشت تا از او چادر بگیرد این زن دل شیر داشت مگر کسی جرات داشت با چادر رفت و امد کند پاسبانها روزگارش را سیاه می کردند . زنها ان موقع یا در خانه یم ماندند یا چاره ای نداشتند جز اینکه فرمان رضا خان را اطاعت کنند و بدون چادر و چاقچور حضور پیدا کنند . به همین دلیل موهای لایی بلندم را که زیر نور کمرنگ زمستانی می درخشید روی شانه هایم ریخته بودمن بلوز و دامنی نسبتا تنگی به تن داشتم این کار را کرده بودم که فق حرص و لج عمه خانم را در اورم . میزبانان به استقبال امدند . غرور و تکبر را ددر صورتم نشاندم و سعی کردم لبخندی به لبانم نباشد . عمه خانم و دختر هایش چادر نماز به سر افکنده احوال پرسان به پیشواز امدند . دختر ها که عقب که عقب مادر به نظاره ایستاده بودند نگاهی به من انداختند ه دست به سینه کنار عمه فرنگیس ایستاده بودم . نگاهش اصلا برایم اهمیت نداشت . منتظر عکس العمل عمه خانم بودم منتظر هر گونه ایرادی یقینا او مرا با یان سر وضع به بار انتقاد می گرفت و چند لیچار حسابی بارم می کرد و بعد از خانه بیرون می انداخت ولی او در حالیکه محکم رویش را گرفته بود گفت : - خوش امدیدی سر افراز فرمودید بالاخره خان داداش عازم فرنگ شدند . - عمه فرنگیس نخودی خندید . - بله ب سلامتی عازم فرنگ شدند و از الان پروین جان تا یک سال میهمان این خانه هستند . - عمه خانم گفت : منت گذاشتند قدمشان روی چشم بفرمایید داخل پنجدری خاتون بدو بدو میهمانها تشنه هستند . نمی دانم چرا اخلاقش فرق کرده بود . چرا با دیدن سر ووضع من صدایش بلند نشد ؟ چرا حرفی نزد ؟ نه اینکه خیلی با محبت شده بود نه . ولی همچین رفتار می کرد و حرف یم زد انگار خوشحال بود من به خانه انها رفته ام . در ان لحظه هیچ عیب و ایرادی نگرفت و این باعث تعجبم شد . عمه فرنگیس چند تکه کیک و شیرینی که مادرم قبل از حرکت پخته بود از زیر چادر در اورد و مقابل عمه خانم گرفت و گفت : - زن داداش داده . دست پخت خودش . گفته ناقابل است . عمه خانم بدون هیچ توجه و تشکری شیرینی را به خاتون سپرد ان وقت همه به طرف پنجدری به راه افتادیم . عمه فرنگیس کنار من در حالی که قربان صدقه ساقی دختر ناهید می شد و در دهان دخترک اب نبات می گذاشت می گفت : - ببین چه بچه ملو سیست . حقیقتا ناز است . و من بدون اینکه توجهی به ساقی داشته باشم در درد پنهان خود گم بودم . قبل زا رفتن ما به پنجدری اقاخان سورچی قبل از اینکه اسبها را باز کند و به اصطبل ببرد . دوید و چمدانهای مرا به داخل خانه اورد . توی پنجدری یکی از کلفتها کمک کرد تا عمه فرنگیس و لیلا خاتون چادر سیاهشان را از سر برداشتند . او چادرها را به ظرافت و دقت تا کرد و داخل بقچه ای گذاشت و زا داخل بقچه ای دیگر چادر نماز در اورد و به دست انها داد . عمه فرنگیس چادر را از تا باز کرد و روی شانه هایش انداخت . - صولت کجاست خواهر ؟ تشریف ندارند .؟ - عمه خانم لمیده در جایش دستی به پیشانی گرفت و ارام گفت : نه خواهر چند روزی است معلوم نیست کجا گم و گور شده است . - بعد چشمکی به عمه فرنگیس زد و بلند گفت : رفته کار رعیت و دهقان را راست و ریست کند .
  14. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    [align=RIGHT]فصــــــــــل دوم [/align] بالاخره مدتی که دوست نداشتم بگذرد چون نسیم بهاری گذشت . عاقبت روز موعود فرا رسید . روز ی که اصلا منتظرش نبودم سر رسید . عمه فرنگیس و لیلا خاتون از صبح زود امده بودند برای بدرقه پدر و مادرم و حنیفه که عازم فرانسه بودند . چمدانها بسته شده بود . اش رشته پخته بودند . بوی ترخون و نعنا و سیر داغ توی خانه پیچیده بود . مادرم خوشحال بود و یم خندید ولی انگار مرا به سلاخون می بردند انگار به زیر یتغ جلاد می بردند ته دلم غوغا ود اشوب بود . گوشه چشمانم از جدایی پدر و مادر از اشک خشکیده بود عین کویری بی اب . اخ که چقدر دلم یم خواست گریه کنم . بنالم اما ساکت بودم . عزت نیز مثل سریش به من چسبیده بود و زا من جدا نمی شد . در یان دو ماه مثل گربه تربیت شده ای به پر و پایم می پیچید . اگر می دید ناراحت و غمگین هستم او هم کنجی می نشست و تظاهر به ناراحتی می کرد و اگر یم دید از موضوعی خوشحال هستم او بود که روی پایش بند نبود . ان روز هم در کنارم نشسته بود بچه بود ولی رفتار و اخلاقش به من روحیه یم داد با بودن او سعی می کردم فکر شمس را از ذهنم دور کنم . در خانه شده بود طرفدار و حامیم . حی تاب خوردنش را از من اجازه یم گرفت . مدام به دنبالم می دوید . پروین جان پروین جان این کار را بکنم فلان کنم . بهمان کنم . من می خندیدم و پوست تیره اش را لمس می کردم . ان روز عمه فرنگیس وقیت دید من یک جا نشسته ام و در خود فرو رفته ام بهت زده پرسید – چی شده پروین جان . چرا غمگینی ؟ - پوزخندی زدم و سرم را به دیوار تکیه دادم . - چی شده ؟... هیچی . - لیلا خاتون از روی دلسوزی گفت : بمیرم برایت پروین خانم حق داری از پدر و مادر جدا شدن سخت است . - عمه فرنگیس گفت : وا ..... مگر پروین بچه است که برایش سخت است دلتنگی ندارد عمه . - اهسته گفتم : ترا بخدا دست به دلم نگذارید که دلم خون است . - اِه ... چرا عمه جان این چه حرفیه مگر اتفاقی قرار است بیفتد پای چوب دارت که نمی برند می روی خانه عمه خانم . .لو لو هم نیست والا تازه ادم هم نیم خورد . - خاتون زیر لیب خندید و گفت : را ست می گویند پروین خانم ولی من اگر جای شما بودم در برابر خانم بزرگ " عمه فخرالسادات را یم گفت " زبانم را تنوی حلقم قایم یم کردم . - عمه فرنگیس چپ چپ نگاهی به او انداخت و گفت : - استغفرا... الهی قربانش بروم به تو که حرف بدی نزده که اینجوری برای خواهرم حرف می زنی . خاتون ساکت شد و دیگر چیزی نگفت . سپس عمه فرنگیس نگاهی به عزت انداخت و دستی به دست دیگرش زد و گفت : - عزت تو دیگر چرا غم گرفته ای ؟ مگر پدر و مادر تو هم به مسافرت می روند . بلند شو خودت را جمع و جور کن می خواهیم برویم . - نگاهی به عزت انداختم این دفعه واقعا از رفتار او خنده ام گرفت .پدرم حق داشت عزت خوب می توانست مرا سرگرم کند . - موقع بدرقه مسافران عازم فرنگ سرم را در اغوش مادرم گذاشتم . نگذاشتم اشکهایم جاری شود . باید خود را خوشحال نشان می دادم و ضعفم را بروز نمی دادم . مادرم گونه هایم را بوسید . حرارت بدنش را حس کردم . چقدر این حرارت تسلی بخش بود . ارامش دهنده بود . در دل گفتم کاش مادر پی ش پدر ضمانتم را یم کردی . کاش حداقل بایک التماس از او می خواستی به همه این بحثها فیصله دهد مرا از خودش جدا کرد . - عزیزکم مواظب خودت باش . دلتنگ می شوم . برای دیدار دوباره روز شماری می کنم . به یادت هستم عزیزم . اگر چیزی خواستی بهفرنگیس خانم بگو . مادرم سوار اتو مبیل شد و دستمال روی چشمهاغیش قرار داد . کنار کشیدم و به پدرم خیره شدم . خواهان محبتش بودم . به خود گفتم الان قدمی به سویم بر یم دارد ولی به سوی نیامد . فکر کردم خدایا مگر او پدر من نیست . مگر من دختر او نیستم از گوشت و خون او نیستم تیو دلم نالیدم پدر خواهش می کنم . تمنا یم کنم ارزوهای مرا خراب نکن . خواهش می کنم فرصت دیگری به من بده . باز با من مهربانی و محبت کن . بگذار با تو حرف بزنم . دستهایت را بگیرم و ببوسم . گرمای دستانت را حس کنم . می خواهم در کنار شما باشم ولی او برای اخرین بار رو به من کرد و با هیچ حسی گفت : - در این مدت گوش به فرمان عمه خانم باش . سعی کن حرفهایی را که به تو زدم فراموش نکنی . دلم نیم خواهد وقیت برگشتم گله ای از تو باشد فهمیدی . متوجه شدم جای هیچ گونه اعتراضی نیست . هیچگونه خواهشی میسر نیست . دیدم باز نزدیک است بحالت ضعف و بی هوشی دچار شوم . برگشتم و به اغوش عمه فرنگیس پناه بردم . با این حرف پدرم انگار تمام اب بدنم را کشیدند بیشتر ریشه هایم پوسید . او فکر یم کرد من کاکتوس هستم و احتیاجی به اب ندارم که اینچنین دم به دم فرمان می داد و گوشزد می کرد . چمدانهایم را بستم و خودم را به قضا و قدر سپردم و مهیای رفتن شدم . همراه کلفتم و عمه فرنگیس و لیلا خاتون راهی خانه عمه خانم شدیم . سورچی عمه خانم به دنبالمان امده بود . سوار کالسکه از خیابانها و کوچه پس کوچه های شهر گذشتیم . کنار پنجره نشستم . دوست داشتم کالسکه ارام ارام حرکت می کرد و زمان در یان گذرها متوقف می شد . ولی کالسکه چقدر بر خلاف احساس من سریع پیش می رفت یا به نظرم یم رسید که تند تند حرکت یم کند . چرخهای احساس من سریع پیش می رفت یا به نظرم یم رسید که تند حرکت یم کند . چرخهای کالسکه به زمین اصابت یم کرد و تلق تلق می کرد . اسبها که به اتو مبیل می رسیدند رم می کردند و سورچی مجبور می شد کمی کنار بکشد و سرعتش را کم کند تا اتو مبیل ها رد شوند . هر گز نیم خواستم به مقصد برسیم . مردی دهاتی با الاغهایش رد می شد و داد می زد نمکی . ای نمکی چی می شد پیاده می شدیم و یک بار نمک می خریدیم شاید کمی از وقت تلف می شد . اصلا دلم نمی خواست به خانه عمه خانم برسیم ولی رسیدیم . کالسکه وارد کوچه عمه خانم شد . کوچه ای که تنها برای یک بار انهم روزی که خبر فوت اقا بزرگ را به ما داده بودند پا در ان گذاشته بودیم . از در عقب ساختمان وارد خانه شدیم . سر در عظیمی داشت با کاشی ابی و سفیدی که روی ان وان یکاد.... حکاکی شده بود . این در خانه اختصاص داشت به رفت و امد افراد اصلی خانواده غریبه ها و ارباب رجوع از در جلو ساختمان رفت و امد می کردند و این همان کوچه یا بود که در روز عروسی افاق من و شمس به تماشای رفت و امد میهمانها ایستاده بودیم .
  15. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - با لحنی خشک دوباره گفت : این موقع روز کجا به سلامتی ؟ - لبخند غمگینی زدم و به درو غ گفتم : همین جا . خانه مادام . - حرفم را برید و گفت : میهمان داری . نگاهی به پشت سرش انداختم فکر کردم پدرم حادثه چند شب پیش را فراموش کرده است و به خاطردل من شمس را همرا خود اورده است . اما او نبود دختری سیاه چرده پشت سر او ایستاده بود . ئمق بدون اعتنا به دخترک به تالار مراجعت کردم . روی کاناپه نشستم . دستم راز یر چانه ام زدم و پیش خدای خود شکوه کردم . شانس هم نداشتم از بخت بد من پدرم به خانه امده بود . پدرم به دنبالم داخل تالار شد و دخترک مثل جوجه اردک دنبالش می دوید . مادرم با دیدن پدرم تعجب کرد برایش سوال پیش امده بود چرا یان موقع روز پدرم به خانه امده است ؟ نگاهی به من انداخت و با اشاره رو به شوهرش گفت : کیه ؟ پدرم در گوش مادرم طوری که من هم بفهمم گفت : - توی خیابان گدایی می کرد فال یم گرفت نزدم امد و خواست فالم را بگیرد و دلم برایش سوخت از او خواستم کلفتی یا کارهای دیگر را قبول کند و با ما در زیر یک سقف زندگی کند . - مادرم شانه ای بالا انداخت و پدرم با صدای بلند که باز من بشنوم گفت : - در ضمن مسافرت و ماموریت یک ماه به تعویق افتاد . مادرم لبی جمع کرد و ناراحت شد اما قند توی دل من اب شد یک ماه مسافرت انها عقب افتاده بود . کاچی بهتر از هیچی . اقلا یک ماه دیر تر به خانه عمه فخر السادات یم رفتم . یم دانستم پدرم روی تصمیمش مصمم بود و بدون چون و چرا اجرا یم شد . حنیفه که تازه متوجه دختر کولی شده بود نگاهی به سر تا پای او انداخت و گفت : خدا مرگم بدهد این دیگر چه اعجوبه ای است اقا . پدرم خندید و گفت : یکی مثل من و شما . حنیفه دهن کجی کرد و به بهانه سر درد زا تالار بیرون رفت و زیر دندان گفت : شِ. پدر و مادرم زا تالار خارج شدند . دخترک که تا ان موقع مات و مبهوت ایستاده بود و به پیرامونش می نگریست . دوان دوان از ته تالار بالا امد و پایین پاهایم زانو زد . - خانم جان یم خویا فالتو بگیرم . خوب فال می گیرووم ها ..کف دستت بده ببینم . بختت چیه ؟ چه اقبالی داری ها .... چند تا ستاره تو اسمان داری ؟ نگاهی به صورتش انداختم و خوب نگاهش کردم . چهره زرد رنگش ارام و معصوم و یب دغدغه به نظر می رسید ولی در عمق ضمیر کودکانه بلوایی بر پا بود . در نگاهش هزار غم وغصه وجود داشت . نگاهش عجیب بود نگاهی حریص التماس می کرد . شاید برای چند سکه سیاه که برای من پیشیزی ارزش نداشت میان دو ابروی مشکی و پرشتش خالی سبز رنگی به چشم یم خورد که با ظرافت خاصی خال کوبی شده بود . سبزه بود . زیر چشمهایش سرمه کشیده بود ان چشمهای ریز را درشت و کشیده تر نشان می داد . به پرده بینی اش شی زینتی چسبانده بود . به جنوبی ها یم خورد . لباس محلی به تن داشت . چیزی شبیه لباس ساری هندی . دستم را کشید و دوباره ملتمسانه گفت : {ص 181- ص 185} - فدات بشوم خانم جان از یک خطر بزرگ جستی از یک مرداب عمیق از یک باتلاق . با یانکه فال گرفتن و طالع بینی را باور نداشتم و چرت و پرت حساب یم کردم . کف دستم را از دستش قاپیدم و مشتاقانه نگریستم . انگشتش را میان کف دستم گذاشت و با هیجان بیش از حد گفت : - ناراحت نباش . اینجا یک ستاره داری . دنباله دار .... بختت بلنده . با یک شاهزاده ازدواج می کنی . ببین خانم جان این ستاره خیلی به تو نزدیک است . نورش تمام عالم را کور می کند از ان شازده های اصیل است . دوستت دارد ای خدا ..... هیجان زده کف دستم را جستجو کردم به دنبال ستاره ای گشتم اما به جز چند خط کج و معوج درهم و برهم و شکسته چیزی دیده نمی شد . لبخند محزونی زدم و گفتم : - کدام شاهزاده ؟ کدام ستاره ؟ - حرفم را باور کن . راست می گویم کدام شازده را نیم دانم شاید هیتلر باشد ! - از حرف او قهقهه خندیدم و گفتم : - بس کن مزخرف نگو . چه می گویی هیتلر که شاهزاده نیست . - دخترک دست و پایش را گم کرد کمی فکر کرد و گفت : هیتلر شاهزاده نیست ؟ ولی می گویند نصف دنیا مال اونه . - نه شاهزاده نیست . - خانم جان منظورم که حتما هیتلر نیست شاهزاده ای که غیرت داشته باشد . مرد باشد سلطه داشته باشد . - در خیالاتم دنبال شاهزاده ای می گشتم که دارای چنین موقعیتی باشد ولی پیدایش نکردم . حالا این دختر کولی هم سر به سرم می گذاشت و مرا دست می انداخت . شازده .ستاره غیرت . مزخرف می گفت با خود گفتم حتما او هم فهمیده است که من عاشق هستم و مثل دیوانه ها اواره ام . البته بعدها فهمیدم این حرفها حرفهای خودش نبود پدرم یادش داده بود تا مرا کمی منصرف کند و از حال و هوای شمس دراورد . خشمگین مچ دخترک را گرفتم . و محکم فشار دادم ناله کوتاهی کشید کف دستش خود به خود از درد باز شد . مقابل چشمانش گرفتم حیوانی بدجوری ترسیده بود . رعب ووحشت به خوبی در چشمانش دیده یم شد . اهی کشید اما حرفی نزد . می دید از کوره در فته ام ولی ساکت بود مظلومانه به چشمانم می نگریست . به تندی گفتم : - اسمت چیه ؟ - بدجوری به تته پته افتاده بود . ..عزت خانم جان . - چند تا ستاره تو کف دستت می بینی ؟ - اخ خانم مچم شکست یک کم یواش تر . - زود باش بگو چند تا ستاره کف دستت می بینی ؟ - هیچی . - چرا ؟ ناله خفیفی کرد .
  16. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    معلوم بود بد جوری دیشب بی خوابی کشیده چشمهایش قرمز و ورم کرده بود و پلک هایش از یب خوابی سنگین شده بود . به ارامی صندلی را پیش کشید و با حالتی غمزده و دمغ بدون اینکه به من بنگرد سلام کرد و نشست . همه جمع بودیم بدون کوچکترین حرکتی . تنها تیک تیک خرده شدن نان و فنجانها بود . در دل یقین داشتم که دیری نمی گذرد که پدرم کوتاه می اید و تمام حرفهایش را پس می گیرد . کدام پدری قادر است اینهمه مدت در مقابل فرزندش و خواسته دلبندش سر سختی به خرج دهد ؟ این هم من ! کسی در قلب پدر همانند رگهایش ارزش حیاتی داشت و زندگی بدون من برای او معنی نداشت . عزمم را جزم کردم تا در نبرید که در پیش دارم چنان خودی نشان بدهم که پدرم سریعتر ترک میدان کند . قیافه گرفتم . هر سه در چشمانم برق خشم و کینه را می دیدند که چون شیر ماده اماده حمله به گله باشد ولی انها هم کوتاهی نکردند و بی اعتنا بودند . خوب می دانستند عدم توجه و سکوتم در برابر انها مخصوصا پدرم تنها از لجبازی سرچشمه می گیرد . به خودم گفتم فکر کن هیچ موجودی در مقابلت نیست . خودت را بزن به کوچه علی چپ . از در مخالفت سر میز صبحانه مخصوصا با فنجان روی نعلبکی یم زدم تا سرو صدا ایجاد شود با کارد شعبده باز ی می کردم . با قاشق مربا خوری مربای غلیظ توت فرنگی را کش می دادم اخ که چقدر ماردم از این کار بدش می امد . قبلا مادرم خودش مربا را روی نان می گذاشت و به دستم می داد مبادا ذره ای از ان بچکد . حساسیت عجیبی روی این موضوع داشت . حالا با این کار حالش را بهم می زدم ولی او خیلی خونسرد با اشتهای کامل صبحانه می خورد دریغ از گوشه نگاهی پدرم هم دست کمی از او نداشت . حرصم گرفت . ناگهان نسبت به هر دوی انها احساس کینه کردم . از سر میز صبحانه بلند شدم و دوباره به درون اتاق خزیدم مثل ماری که دمش را بریده باشند بیغوله کردم . اواسط دی ماه بود . زمستان با لباس زیبایش همه جا را پوشانده بود و درختان روی شاخه هایشان با اغوش گرم از نعمت زمستان استقبال کرده بودند . باد خنده کنان هوهو می کشید و دانه های برف را بر همه جا میخکوب یم کرد به هر جا می نگریستی سفیدی را می دیدی . روی شیروانی . روی ایوان حتی استخر نیز در برابر زمستان نتوانسته بود مقاومت کند ابش سخت فشرده شده بود . زیمن هم مثل جماعت رنگ رخسارش را عوض کرده بود . انگار تنها کلاغها بودند که با جماعت یک رنگ نبودند . ان روز از همه روزها سردتر بود . پنجره را باز کردم سرما تا مغز استخوان تیر یم کشید . سریع پنجره را بستم و زا داخل اینه صورتم را نگاه کردم . غم و اندوه در هر گوشه زوایای صورتم دیده یم شد . بالاخره از چیزی که وحشت داشتم و یم ترسیدم خیلی زودتر از اینکه بخواهم به سراغم امده بود . اه نیم خواستم او را زا دست بدهم اصلا نمی خواستم فکر کنم چنین موضوعی پیش امده است . با کسی که در اینه بود عهد کردم هر ور شده این یدوار حائل را از میان بردارم و اگر نشد با هیچ مردی دیگر ازدواج نخواهم کرد . بگذار طبیعت قهار موهایم راب ه سفیدی دندانهایم تبدیل کند . ان روز در خانه هیچ نقل و قولی در یمان نبود که به من ربط داشته باشد همانطور که انها برایم وجود نداشتند من هم برای انها وجود نداشتم نمی دانم چرا دلم می گفت لجبازی کنم مثل بچه ها که قهر می کنند در را محکم بکوبم صداهای عجیب ایجاد کنم . بیچاره حنیفه ذله امده بود . دم پیری سردردهای شدید داشت ولی چیزی نیم گفت . در برابر اماج و حملات و هجوم دیوانه وارم عکس العملی نشان نمی داد . یم دانستم همه یان کارها زیر سر پدرم است . او دستور داده بود در برابر حملات روانی و خشونتهای من عملی متقابلی صورت نگیرد . بگذارند هر کار می خواهم انجام دهم . بکوبم بشکنم بریزم . بپاشم تا عاقبت خسته شوم و خود تسلیم خود شوم . مثل مرغ پر کنده بدون صدا خودم را به دیوار تنهایی می زدم و به دنبال چاره ای می گشتم تا بتوانم شمس را حتی برای یکبار دیگر ببینم . یکجا بند نیم شدم . ارام و قرار نداشتم . هیچ یچز نیم توانست مرا زا این قفس تنهایی نجات دهد . به من بال و پر بدهد . فکر یم کردم اگر او بیاید خواهم توانست پرواز کنم و تا اوج اسمانها پر بکشم ان مرد هوسباز را قبول کند . به چشم او شمس مردی بود که اراده نداشت . فقط به خاطر پول دور من یم چرخید . باور نداشتم او یم توانست همدم و مونس من باشد غمخوارم تسلی خاطرم . انگار اصلا گوشم بدهکار نبود فقط چشمهایم او را یم دید که یم تواند منجی من باشد . از اتاق یبرون امدم . تصمیم داشتم به دیدن شمس بروم حالا که قدغن کرده بودند او نیاید من خودم می روم و او را یم بینم . فقط از خدا شانس می خواستم نگایه به بیرون انداختم . پدرم در خانه نبود و مادرم مثل همیشه کنج اشپزخانه برای شوهر عزیزش از روی کتاب اشپزی غذا طبخ می کرد تا عمق کتاب سرش پایین بود . سرش گرمتر زا ان بود که از من پرسجو کند حنیفه هم توی تالار گردگیزی می کرد . مشغول کارش بود دزدکانه از مقابلش گذشتم گوش خیلی تیزی داشت لازم بود فقط یک صدای کوچک بشنود تا ته قضیه را یم خواند ولی حق نداشت پا پی من شود . با یانکه یم دانستم هیچ کس مرا زیر نظر ندارد ولی التهاب داشتم قلبم از شدت هیجان می خواست از جا کنده شود از حیاط گذشتم و کنار در خانه ایستادم از شور و هیجان از یک تا ده شمردم و دست بردم تا در را باز کنم ناگهان در زا پشت باز شد . در جا میخکوب شدم وارفتم سعی کردم کنترل خود را حفظ کنم . دست و پایم را گم نکنم اما دست و پایم همچنان یم لرزید . یان موقع روز پدرم برای چه به خانه امده بود ؟ سعی می کرد چهر هاش را تلخ و عبوس نشان دهدد ولی یم دانستم پشت این چهره عبوس همان مرد ملایم و مهربان است فقط تظاهر می کند . و نقاب به چهره زده است . سلام کردم . - علیک سلام .
  17. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    ولی گوشهایم سنگین شده بود . چیزی نمی شنید . همچنان به راه خود ادامه دادم وسط اتاق مقداری پول بای سپردن به شمس اماده بود . با غیظ لگدی به پولهایم زدم و زیر لب غرولندکنان گفتم : مرده شور ترکیب هر چه پول است ببرنند . پولهایی که روزی به انها می نازیدم حالا وبال گردنم شده بود اه که چقدر بدم می امد رنگ پول رنگ پول را ببینم پولها در فضای اتاق پخش شد و اهسته پر پر زنان روی زمین ووسایل اتاق ولو شدند . روی بستر دراز کشیدم به بیهودگی خیالاتم اندیشیدم و حرفهای پدرم که در گوشم باقی مانده بود او همه چیز را سریع گفته بود بر خلاف انتظار م . انچه نباید اتفاق می افتاد روی داده بود . از دست پدرم ناراحت بودم . چرا بعد از یک سال اعلام مخالفت کرده بود ؟ درونم غوغا بود . دریای دلم بدون شمس مرداب بود از خودم از همه منزجر بودم . حالا دیگر اشکهایم نیز با من مدارا نمی کردند و به چشمهایم را ه نمی یافتند تا به حال زارم جاری شوند . هیچ چیز مرا تسلی نیم داد . دیگر تکیه گاهی نداشتم احساس کردم پشتم خالی شده است . اما فقط یک لحظه با خود اندیشیدم ایا حق با پدرم نیست ؟ او راست می گفت اوکسی نیست که اتیه مرا تامین کند ولی باز دلم به این حرفها راضی نمی شد در خیالم تنها برای عاشق یک قلب لازم بود و بس . شمس می توانست با قلب پر محبت خود پشتوانه خوبی باشد برای ثروت کلان من دلم می گفت تنعها شده ای پروین . به حرفهای پدرت اهمیت نده . ان صورت دلکش را که خالقش با مهارت خاصی نقاشی کرده است در نظر بگیر . هر که بود در هر پست و مقام . برای من اهمیت داشت . دوستش داشتم او که نبود حقیقتا هیچ کس نبود . دریغا کاش اصلا چنین فکری به نظر نیم رسید و با پدرم در میان نیم گذاشتم . پدرم در چشمانم تبدیل به بیگانه ای شده بود . که او را نیم شناختم . فردی که تازه فهمیدم اصلا حس ندارد . هیچ تفاهمی با من ندارد . فقط خودش را می بیند و حیثت و ابرویش را . یک لحظه چشمهایم را بستم و پنداشتم انچه در این چند دقیقه گذشته خواب و خیالی بیش نیست و بر شیطان لعنت فرستادم . از بی حوصلگی سرم را زیر ملحفه بردم و خود را به خواب زدم تا به مغزم فشار نیاید و ارام شوم . روحیه ام را به دست بیاورم ولی انگار از ارامش خبری نبود . انگار واقعیت داشت . در فکرم و مغزم جنجال بود یک دعوای اعصاب خرد کن سرم را از زیر ملحفه در اوردم و نگاهم به قفسه کتابها انداختم و به خود قبولاندم با خواندن کتابی ارام می شوم . چند کتاب کت و کلفت چند جلدی در کتابخانه ام وجود داشت که هر سال روز تولدم پدرم انها را به من هدیه داده بود . او خودش شیفته کتاب بود . و جز کتاب چیز دیگری هدیه نیم داد . محال بود کتابی بخوایه و در کتابخانه پدرم پیدا نکنی . نگاهی به کنار تختم انداختم کتابی زیر بالشتم قرار داشت کمی نگاهش کردم دن کیشوت اثر سرو انتس . به فکر قهرمان داستان که افتادم از شدت عصبانیت کتاب را پرت کردم رف قفسه کتابها . چند تا زا کتابهای کلفت با صدای ناهنجار سر خورد و تالاپ افتادند روی زمین . دلم خنک شد . احساس کردم اب خنکی روی اتشم ریخته اند . لبخندی زدم . و به کتابهای روی زمین خیره شدم . سپس دمر به پشت خوابیدم و با دو دست بالشتم را چسبیدم و چشمم را به اسمان میخکوب کردم که کی صبح می شود . کی این شب شوم و نامیمون به پایان می رسد . حس نهنگی را داشتم که در استخر اب جای داده بودند و با هر حرکت با دیوارهای استخر برخورد می کرد . هیچ رایه برای فرار نداشتم دلم می خواست زمین و زمان را به هم بدوزم و اعتراض کنم ولی به امید فردا خوابم برد . *** صبح وقتی روشنایی خورشید از پنجه اتاق به داخل تابیده بود بیدار شدم . هنوز چشم باز نکرده حس کردم غمی مبهم روی دلم افتاده و نیم توانم زیر بار این سنگین تکان بخورم دلم یم خواست زا جا بریخزم اما نیم توانستم حتی یارای این را در خود نمی دیدم که تکان بخورم دوباره چشمانم را بستم و فکر کردم که روز دیگر اغاز نشده است . روز نحسی که تازه اغاز ماجرا بود ولی نمی شد که چشمهایم تا ابد بسته باشد در بستر ماندم . بی میل چشمهایم را باز کردم نگاهی دور اتاق انداختم وضع اتاق بیش از احوال خود اشفته و پریشان بود . قعه های اسکناس روی میز پیانو چراغ لاله ها صندلی و قفسه کتابها رها بودند و روی زمین چند کتاب قور بی حال تر از من ولو بودند . بی جان از بستر پایین امدم با غیظی که از اتفاق دیشب داشتم به هیچ کس توجه نداشتم . نه پدرم نه مادرم نه حنیفه . اتفاقا همان روز زودتر از همه سر میز صبحانه نشستم بعد پدرم امد
  18. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    بدون توجه به اتماسم در را محکم بهم زد و از سالن بیرون رفت . صدایش پشت در بسته به گوش می رسید که مسبب این عشق را که خودم بودم و شمس که می خواست زندیگ مرا تباه کند لعنت می فرستاد . - لعنت بر جوهره این مرد و وای بر این دختر نادان که پاک خودش را باخته . صدای مادر م نیز که به دنبال او یم دوید می شنیدم دائم از او یم خواست بر اعصابش مسلط ان شب برای اولین بار درهای حیا بین مرد من و پدرم شکس و پدرم ا زخشم کلمه و افاظی که هیچگاه نمی برد به کار برد . طوفان اه و درد از نهاد م بر امد و کلبه خیالم را با تمام قوا فرو بلعید . تا لحظه ای پیش خود را در اغوش هدفم می دیدم . هدفی که به ان خود گرفته بودم . یعنی به ان عادت کرده بودم و اینکه احساس می کردم با هدفم فرسنگ ها فاصله گرفته ام و دیگر هیچ راهی برای دستیابی به ان ندارم . در همان حال خشکم زد و اختیار انجام هر کاری از دستم ساقط شد. حتی دیگر نیرویی در خود نیم دیدم که حرکت کنم . همانجا که نشسته بودم باقی ماندم هیچ حرفی مثل حیوان که تاکسیدرمی کرده باشند . از حرفها ی پدرم تعجب کردم . چطور توانست شمس را زیر مشتی از فحش و ناسزا ببرد و به او تهمتهای ناروا بزند ؟ گوشهایم مثل ناقوس کلیسا صدا می داد . ایا او فهمیده بود چه می گوید ؟ چگونه دلش امده بود مرد مورد علاقه مرا اینگونه خطاب کند ؟ مرد به این نازنینی . گریه مجالم نداد و هق هق کردم برای خودم برای شمس که دیگر او را نمی دیدم . سرم را میان دستهایم گرفتم و بی امان اشک ریختم . پدرم مرا از خودش رانده بود . می خواستم فریاد بکشم بابا این دل است خشت گل نیست که تو افتاب بگذاری خشک شود . می خواستم بیداد کنم عالم را از بدبختی خود خبر کنم ولی صدا در پشت تارهای حنجره ام قفل شده و این اشکها بودند که مثل مرواریدی روی گونه هایم می غلتیدند . ناگهان در تالار باز شد و ماردم شگفت زده به رفم دوید . با دیدن او صدای گریه ام بلند تر شد . خود را ددر اغوشش انداختم پنداشتم که این اغوش مرا یاری خواهد کرد تسلی خواهد داد . سر پناهم خواهم شد . سرم را در اغوش گرفت و نوازش کرد و خواست از لغزش اشکهایم جلوگیزی کنم . خواستم ولی نتوانستم با لحنی توام با گریه گفتم : - پاپا عشق مرا محکوم کرد او باید انصاف بدهد . مرا از دیدن شمس منع کرد و زا من خواست دیگر او را نبینم . او را لایق خانواده ما نیم داند اخر چرا ؟ سرم را به سینه اش چسباند عین دوران کودکیم و در حین نوازش موهایم بوسه ای روی پیشانیم گذاشت : حالا دیگر چرا گریه می کنی حیف این چشمهای قشنگ نیست که خراب شود عزیزکم پدرت صلاح تو را یم خواهد بدتو را که نمی خواهد حتما موقعیت تو با او نیم خواند . - اه مامان چه می گویی مگر پدر عاشق شما نشد و به خاطر دوست داشتن تا لحظه اخر ایستادگی نکرد ؟ او مگر تو نمی خواست و به همه چیز پشت پل نزد ؟ - دخترم ان موضوع را با این موضوع قاطی نکن . - چرا مامان ؟ حالا که نوبت من شد اسمان تپید . - نه عزیزم . چرا اینطوری قضاوت می کنی . گ - چرا مامان پاپا از اینکه ابروی خودش برود می ترسد از حرفهایی که بعدا ممکن است پشت سرش بزنند واهمه دارد . خودش و خانواده اش را در نظر می گیرد . - بس کن عزیزم . پدرت از شدت نگرانی پشت سرم هم سیگار می کشد . پروین او پدر توست دشمن تو که نیست . گفتم که صلاح تو را یم خواهد نیم خواهد اینده تو خراب شود . خواسته چشمهایت را در برابر واقعیت ها باز کنی . چرا به همه چیز سطحی نگاه می کنی ؟ تو تنها فرزند او هستی پدرت در زندگی به جز تو به چیز دیگری نمی تواند امیدوار باشد . باز خشم در وجودم زبانه کشید . به تندی رو به بهترین موجود دینا گفتم : - او صلاح مرا نیم خواهد . او حتی از امدن به فرانسه مرا منع کرد . گفت چمدانهایت را باز کن . از همه بدتر می خواهد به خانه عمه فخر السادات بروم . کسی که چشم ندارد مرا ببیند . من دلم نمی خواهد با او روبرو شوم چه برسد به اینکه به کسی خانه اش بروم . حریفم نیم شد . نیم تواست ساکتم کند مرا از خود جدا کرد . - ببین پروین . من نمی دانم چه بگویم اما پدرت می گوید چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانی . اغشکهایم را پاک کردم . مادرم هم مرا درک نمی کرد . بعد از یک سال و اندی به من می گویند او را رها کن . اتشی که پدر خودش به دامنم زده بود . حالا انتظار داشت . با یک فوت خاموشش کنم و یان برایم میسر نبود . مگر امکان داشت به همین سادگی شعله عظیم این اتش را خاموش کنم . بدون توجه به وجود مادرم اط سالن خارج شدم و به طرف اتاقم دویدم . مادرم چند بار صدایم زد : - پروین جان پروین جان صبر کن . خودسری نکن .
  19. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - بله خود شمس مردک با کمال پررویی ووقاحت اعتراف کرد مادرش تو را با لنگه کفش زده . هیچ ابایی هم از اعترافش نداشت با خونسردی ماجرا را تعریف می کرد انگار که هیچ اتفاقی روی نداده است مرتیکه مسخره . - به جانبش دویدم بازوانش را گرفتم و با التماس و تکیه بر اعتراض گفتم : - پاپا او مقصر نیست . عمدی نبود . قصدی نداشت . - در جواب اعتراضم گفت : - ساکت شو . من دخترم راب ه دست مردی نیم دهم که از خود هیچ اراده ای نداشته باشد . این مرد پی مال مفت دم می جنباند . پی اسب مرده می گردد نعلش را بکند . از این حرف پدرم تعجب کردم . یان دیگر چه توجیهی بود چرا صفت یب اراده را برای شمس بکار برده بود ؟ چرا او را به یان نام خوانده بود ؟ پدرم وقتی این صفات را بیان می کرد با دست راستش از داخل جیب پیراهنش تکه کاغذی در اورد و به دستم داد . - خوب نگاهش کن . پولی است که یک ماه پیش باید ان را زا رعیت های ده کن می گرفتی ولی وکیلت بدون اینکه در این مورد چیزی به تو بگوید ریخته به جیب خودش . چند روز پیش رفتم پی طلب وصول . رعیتها تعجب کردند و گفتند یک ماه پیش پول اجازه زیمن را داده ایم حتی پول سود و زیان درختها را هم داده ایم . خانم !! نمی دانی از دست ندانم کارهایت خواب بر چشمانم حرام شده است . همه اش نگرانی . همه اش در تشویش . همه اش غصه خوردن و در عوض تو هنوز در خواب خرگوشی باقی مانده ای . کی می خواهی چشم باز کنی و ببینی دور و ارافت چه یم گذرد . دختر به چه فکر می کنی ؟ چی تو مغزت می گذره ؟ نگاهی به تکه کاغذ انداختم ولی زیاد برایم اهمیت نداشت . شمس اکثرا از یان کارها می کرد . چند بار خودم چشم پوشی کرده بودم . ان را درون دستهایم مچاله کردم . پدرم به سختی اب دهانش ره قورت داد و ادامه داد : - گوشهایت را باز کن و این پنبه را زا گوشت در اور . من تا زنده ام حق سرپرستی املاک و دارائیت را به عهده دارم محال است از این پس بگذارم بخار هوس وحشتناک که پیشیزی ارزش ندارد حتی ریالی را زا دست بدهی و خودت را نابود کین . دنیا برعکس شده . مرد به زن پیشکش می دهد و نازش را یم خرد . دختر من می خواهد برای چیزی که به نظر من اهمیت ندارد پیشکشی بدهد ای ی ی ... من چه کنم از دست تو دختر ؟ کوه یخی که در ول این مدت در دل پدرم شناور بودم و من تصور یم کردم ساکن است ناگهان به عظمت یک شکست مهیب تکه تکه شد و همه چیز را بروز داد و نفرتش را در مورد شمس عنوان کرد . پدرم به رف در رفت اما هنوز به در نرسیده برگشت چند قدم با در فاصله گرفت ولی دستگیره در را توی دست داشت . چشمهایش از فرط غضب گشاده شده بود . دستی بالا اورد و در هوا چرخاند . - قبل از اینکه بخواهد شیپور را بنوازد جلوی در انرا می گیرم تا اینجا دیگر بسه . اگر ان مردک فکر می کند از این لحظه به بعد می تواند به ریش من بخندد کور خوانده است . در اخر سر هم به عنوان اتمام حجت گفت : تا فراموش نکردم چمدانت را باز کن تو با ما به فرانسه نیم ایی و قرار است به خانه عمه فخر السادات بروی . در این مدت که من نیستم خان باجی و صولت سر پرستی تو را به عهده دارند و درضمن کله ات را هم از فکر این مرتیکه خالی کن . رفت و امد او به یان خانه از حالا به بعد تمام است . دیگر حق ندارد به این خانه بیاید . خودم با او تسویه حساب می کنم . پدرم روی پاشنه پا چرخید . در ان لحظه هیچ کلمه یا نمی تواسن حال مرا توصیف کند . شل شده بود انگار تمام استخوانهای بدنم را کشیده بودند و من یک تکه گوشت مرده شده بودم . ناتوان از کوچکترین حرکتی . بی اراده از وجود خودم . پدرم به قدری فاطعانه کلمات را ادا کرده بود که جای هیچگونه تردیدی برایم نمانده بود که در تصمیمش مصمم است و حرفهایش کاملا جدی است با حالت تضرع التماس کردم . - پاپا ترا خدا پاپا شمس .
  20. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - غلط کردی دیگه چی ؟ انگار از اسمان به زمین افتادم . مستاصل برجای ماندم از مشت کوبیدنش از نعره هایش و پوزخندش زانوهایم را جفت کردم و به یکدیگر چسباندم . - پاپافکرم خوب نیست ؟ سگرمه هایش را باز به هم پیوند داد . با هر دو دستش بازوانم را در مشتهای محکمش گرفت و به طرف خود کشید . درد را به خویب حس می کردم ولی نمی توانستم زیر قدرتش بجقم وحشت وجودم را گرفت با تشر بانگ بر اورد . - چقدر خامی . عاقل باش دختر . کمی بیندیش . ان باغ خاطرات چند قرن خانواده مرا در قلب خود دارد . یادگار اقاجان است . جای جایش بوی مادرم را می دهد یک فایمل برایش سر و دست می شکنند . بگذریم که وجب وجب خاکش چقدر ارزش ریالی دارد . همه در ارزوی داشتن چنین باغی هستند ان وقت تو با یان کارت باعث می شوی همه به ریش بنده و جنابعالی بخندند . ابرویمان در خطر بیفتد . همه می گویند نوه صدرالدوله با ان همه ثروتی که به او رسید و پدرش با ان همه دارایی و اهن و تلپ و کیا و بیا و حرمت باغ عروس بهترین جواهر خانوادگی را مفت و مجانی فقط فقط به خاطر هوسش از دست داد مگر من می گذارم فکر کرده .... - پاپا این هوس نیست . - فریاد کشید : ساکت حرفم را قطع نکن خاموش باش اگر هوس نیست پس چیه ؟ - اخه پاپا - گفتم حرف نزن . انگاه بازوهایم را محکمتر از گرفتنش رها رکد انگار خون در بازوانم لخته شده بود و با حرکت شدید دست او مثل سدی شکسته جریان یافت . یک ان خود را مورد اماج و حملات او دیدم . تهدیدهایش را یم شنیدم ولی از حرفهایش چیزی دستگیرم نمی شد . پدرم بلند شد و چند قدمی راه رفت . صدای تق تق پاشنه کفشهایش روی زمین میخکوب یم شد و هربار بعد زا تق تق پاشنه کفش از سر نوک کفش یک ضربه محکم به زمین یم کوبید . ناگهان دیوانه وار به سویم برگشت . - حق نداری . اصلا بگو ببینم چه چیز این مردک در چشم تو انقدر ستایش انگیز جلوه می کند ؟ چه چیز این جوان تو را خام کرده است ؟ ثروتش ؟ فرهنگش ؟ خانواده اش ؟ یا حساب و کتابش و کارش که این روزها به درد جرز دیوار می خورد یا چند دست کت و شلوار شیکش - اه پاپا من فقط عشق و علاقه او را یم خواهم نه چیز دیگری من با این کارم تنها می خواستم مقام و جایگاه او را در میان دوستان و اشناها بالا ببرم . - هوم ؟....چاهی که اب ندارد با اب ریختن ابدار نمی شود هی .... فکی کردی بی خبرم از این عشق و علاقه . فکر کردی نمی دانم چور پای چشمت را کبود کرده است ؟ چطور مانند بادمجان سیاه شده است ؟ به من دروغ گفتی صورتت به درخت خورده و به دکتر دروغی بزرگتر . البته دکتر خوب فهمیده بود صورتت به دیوار نخورده است . او یم گفت اگر صورت پروین به یدوار خورده باشد نباید اینچنن کبود شده باشد . ضربه شدیدتر از ان بوده است . حتما چیزی به صورتش عمدی خورده است . نمی دانم ؟ پاره سنگی یا چیزی محکم . پروین ماه هیچ وقت پشت ابر نم یماند . اگر تو از او توقعی نداری . در عوض او زا تو خیلی توقع دارد . پدرم فریاد یم زد و صدایش را تا جایی که می توانست بلند کرده بود . نعره اش تمام خانه را برداشته بود مادرم و حنیفه وحشت زده وارد تالار شدند وپدرم با دیدن انها بر سرشان فریاد کشید . برای نخستین بار در مقابل چشمانم بر سر انها فریاد می زد و به انها امر می کرد . - بروید بیرون . پدرم حتی در مواقعی که ایجاب می کرد باید از خود دفاع کند خشم خود را فرو می خورد و سعی یم کرد ارام باشد . کلا بیعت ارام و دامی داشت ولی در ان لحظه هیچ کس برایش اهمیت نداشت . نه مادرم . نه حنیفه . خون جلوی چشمانش را گرفته بود . مادرم از تالار بیرون رفت ولی حنیفه ایستاده بود تا پدرم را ارام و یمان من و پدرم میانجگیری کند که پدرم با تمام قوایی داشت صدایش را بلند کرد . - لفا بروید بیرون و در را ببندید . حنیفه نیز بدون اینکه حرفی بزند از ترس از تالار بیرون رفت . پدرم باز با همان حالت غضبناکی که داشت ادامه داد : - خنده دار است . مضحک است کسی که از وجود من است به من دروغ بگوید . سپس ایستاد . دستی به کمر زد . . - می دانی چه کسی این حقیقت را به من گفت و اینکه چطور صورتت ورم کرده و به ان وضع افتاده ای دختر جان ؟ تعجب کردم این را یدگر کدام شیر پاک خورده ای کف دست پدرم گذاشته بود . کسی غیر از من و شمس از این ماجرا خبر نداشت . پدرم نزدیک تر امد . درست رو در رو . چشم در چشمان گریزان من . - چرا خاموش شده ای لابد تصمیم داشت یهیچ وقت این واقعیت راب ه من نگویی بسیار خب حالا که تو اعتراف نکردی خودم می گویم جناب وکیلت شمس . - نه این غیر ممکن است . - اره شمس باید هم ندانی از بس ساده ای . - پاپا.
  21. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    اخر شب بدون اطلاع پدرم حساب و کتابهایم را کردم و مبلغ هنگفتی را کنار گذاشتم ممئن بودم با این پول شمس را خوشنود خواهم ساخت . انتهای شب که تمام ستارگان در اسمان ظاهر شده بودند و هوای خوبی را بای فردا پیش بینی یم کردند خسته از حساب و کتاب دفتری را که در مقابل چشمانم بود بستم . دو دستم را پشت گردنم گرفتم . قدی کشیدم تا کوفتگی از شانه هایم بیرون رود . پدرم ان شب برخلاف شبهای دیگر دیر به خانه می امد امشب خیلی زود امده بود . موقع مناسبی بود باید این موضوع را با او د رمیان می گذاشتم انتظار داشتم با پیشنهادم موافقت کند با من هم عقیده باشد . به خود ایمان داده بودم حرف و عمل مرا تایید خواهد کرد . از بین شکاف در تالار نگاهی به داخل انداختم پدرم روی کاناپه نشسته بود پشت به بخاری . پای راستش را روی پای چپش انداخته و نوک کفشهای برق دارش پیدا بود . جلیقه قهوه ای رنگ ریو پیراهن سفید و تمیزش به تن داشت . روزنامه ای را دولا کرده و مقابل چشمهایش گرفته بود . پدرم همیشه عادت داشت وقیت مطالعه می کرد عینک خو شفرمش را که قاب نقره داشت روی نوک بینی اش قرار دهد . وارد تالار شدم مستقیم به جانبش رفتم با دیدنم تبسمی به لب اورد و گفت : چطوری عزیزم ؟ - خوبم پاپا. - لطف کن چند تکه چوب داخل بخاری بریز . کنار بخاری مملو از هیزم بود چند تکه چوب برداشتم و داخل بخاری روی اتشی که داشت خاموش می شد گذاشتم . شعله اتش بیشتر شد . از کنار پیش بخاری بلند شدم و به رف او امدم . خودم را لوس کردم . کنارش روی کاناپه نشستم چند دقیقه ای گذشت لبخندی زد و با تبسم گفت : چیه دخترم ؟ دستش را داخل موهایی لطیف و لایی دخترش برد . خیلی زود فهمیده بود که دخترش دنبال مطالبه چیز مهمیست که اینچنین خود شرا لوس می کند . با لحن نشاط امیز گفتم : خسته نباشی پاپا. پدرم زا بالای عینک نگاهی به من انداخت و چشمانش را ریز کرد و با همان قیافه متبسم و ملایم گفت : ای بلا حالا خودت را لوس نکن . زودتر برو سر اصل مطلب . من دخترم را نشناسم چه کسی می خواهد او را بشناسد . خندیم و هوش و ذکاوتش را تحسین کردم . سریع رفتم سر اصل ملب بدون مقدمه و با طمانینه . - پاپا ..... می خواهم با اجازه شما باغ عروس را به عنوان پیشکش به شمس بدهم . - چکار کنی ؟ - باغ عروس را پیشکش شمس کنم . می خواستم اول با شما مشورت کنم و نظر شما را بپرسم البته یم دانم با کار من مخالفتی ندارید . - یکبار دیگر حرفت را تکرار کن . - می خواهم باغ عروس رابه شمس بدهم . - خب که چه بشود ؟ - از یان راه شمس می تواند بین خانواده ما جایگاهی پیدا کند دلم نیم خواهد دیگران در اینده به نداریش بخندند و از اینکه مال و منالی ندارد مسخره اش کنند . دلم می خواهد وقتی با او ازدواج کردم سری در سرها داشته باشد و من سر بلند باشم فکر خوبی نیست پاپا. با چهره ای خندان منتظر عکس العمل او بودم . با امینان کامل منتر جوابش بودم اما ناگهان پوزخند تلخی بر گوشه لبانش ظاهرشد . چینی کبهم بر پیشانیش نشست . برای چند لحظه سکوت اختیار کرد چهره اش را درهم کشید و اطراف چشمانش چین خورد . دستش را زا داخل موهایم در اورد . با اهی بلند سکوت را شکسست . روزنامه ای را که در دست داشت ریو یمز عسلی گذاشت و بی حال دست راستش را ریو کاناپه نهاد ناگهان رنگ از صورتش پرید و به سقف خیره شد . بای اولین بار بود که او را در این حال می ددم . پریشان و اشفته . انگار با مطرح کردن این موضوع به او شوک وارد شده بود . یک لحظه نگاه خیره اش را زا سقف برگرفت و متوجه چشمانم کرد . وحشت زده به دستهای قوی محکم و مردانه اش نگریستم .می لرزیدند . انگار نخ نخ رگ و پی او را از پنجه پا بیرون کشبده باشند . دلم فرو ریخت . برای چه پدرم چنین می کند ؟ چرا حرف نیم زند؟ از حالات او جان به لب شدم . ناگهان مشتش را پر کرد و محکم روی میز عسلی کوبید روزنامه ها بالا پریدند . مبهوت برای اولین بار خلق و خوی اراباب مابانه را در چهره اش دیدم رفتار یک ارباب بای ک دهقان . جذبه ای که هیچ وقت حتی در زمان کودکی موقع شینت در او ندیده بودم حالا در او نمایان شده بود . با صدای خفه و زا بیخ گلو چنان خنده تمسخر امیزی سر داد که صورتش قرمز شد .
  22. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    در همان لحظه چند ضربه ارام به در نواخته شد . مادرم بود شمس خودش را روی مبل جمع و جور کرد و مودبانه تر نشست . دیگر ان لبخندی که تا قبل زا ورود مادرم به لب داشت به لب نداشت . مادرم گفت : حا شما چور است اقای شمس . شمس سر شرا پایین انداخت و خجالت زده جواب داد : ممنونم خانم زیر سایه شما ملالی نیست . از پروین شنیدم که عازم مسافرت هستید حتما سرتان شلوغ است اگر کمکی از دستم بر یم اید دریغ نکیند هر امری باشد در خدمتم . - نه متشکرم تمامی کارها را شازدی سر و سامان داده . سپس مادر عذر خواست از سالن بیرون رفت و او با خیال راحت تا ته فنجان چای را نوشید . تازگی ها شمس از پدر و مادرم کمی کناره یم گرفت یا اینکه تظاهر می کرد البته هیچ وقت در محضر ان دو حرف بیهوده ای نیم زد . الکی شوخی نیم کرد . سعی می کرد خود را متین نشان دهد مثل هر ادم حسابی . ولی این اواخر رفتارش کمی رسمی تر شده بود . پس از اینکه فنجان چای را روی زمین گذاشت . دستهایش را بهم مالید و گفت : عجب هوا سردیه . از سرما همه دکان ها بسته بودند . خدا رحم کند تا اخر زمستام اگر اینجوری برف بیاید تمام محصولان از سرما خشک می شوند و دوباره اوضاع مملکت بهم یم خورد . شانه ای بالا انداختم یعنی به ما ربطی ندارد ولی او دو مرتبه درباره اوضاع اقتصادی مملکت حرف می زد . درست نفهمیدم چطور شد که اصلا موضوع ما به سیاست و اقتصاد کشیده شد . اخر سر که از حرفهای سیاسی و اقتصادی او خسته شده بودم . گفتم : - شمس نظرت را درباره اقتصاد و سیاست نیم دانم ولی شخصا از سیاست خوشم نمی اید ادم خوابش می برد . - خنده ای تحویلم داد . بله هرکس عقیده ای دارد . و موضوع را کش نداد . کیم مکث کرد ولی دوباره مشغول حرف زدن شد . یم خواست پای یک مطلب مهم واساسی را باز کند ولی دست به دست می کرد . صغری و کبری می چید و از شاخه یا به شاخه دیگر می پرید . خودش هم نیم دانست چه یم گوید و زا چه می خواهد صحبت کند که اینچنین مقدمه چینی می کند سرش را پایین انداخت و دوباره بالا یم اورد . به من نگاه نمی کرد انگار خجالت یم کشید حقیقت و اصل موضوع را بیان کند انقدر حرف زد که ساعت شما طه ای ستون سالن هفت بار به صدا رد امد . دنگ دنگ ... با صدا ی بلند شماطه بالاخره ساکت شد . خدا را شکر فرستادم که ساعت صدایش را به رخش کشید و گرنه بحث گرمش همچنان ادامه داشت لبی به دندان گزید و سبیل نازکش را زیر دندان برد . زیر چشمی نگاهی به من انداخت . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : - اخر نفهیمدم درباره چه موضوع مهیم می خواهی حرف بزنی . - من منی کرد : چیز مهمی نیست . - وروی مبل فرو رفت - این چند روز که من نبودم مشکلی پیش امده . - نه نه همین چند ساعت پیش مباشر بودم هیچ مشکلی نیست . - خب پی چی ؟ - فقط .... - چی شده شمس ؟ از چه موضوعی حرف یم زنی ؟ - چیزی مهیم نیست فقط از من خواسته اند به تو بگویم اگر در حد توانت باشد برای اجرای برنامه های اینده کمی کمک کنی . دستمان خیلی تنگ است . لبخندی زدم و اب دهانم را قورت دادم از اینکه انقدر دست به دست کرده بود گفتم : همین را می خواستی . جان به لبم کرید سریعتر می گفتی یک ساعت نشستم پای صحبتت داری از سیاست اقتصاد خوب و بد بودن اب و هوا حرف می زنی . به او قول دادم در حد توانم به او کمک و از نر مالی او را بی نیاز کنم . یان مرد برایم یک افتخار بود که بتوانم شمس کمک کنم . البته ان شب در مورد تصمیمم و اینکه یم خواهم باغ عروس را به نامش کنم به او حرفی نزدم . فکر کردم بهتر است در ول مسافرت تصمیمم راب ه او بگویم اینطوری او بیشتر خوشحال می شود .
  23. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    چهار روز بعد وقت غروب برف سنگینی امده بود پشت پنجره به اندازه یک وجب دست برف به جای مانده بود که شمس به خانه ما امد . گونه هایش از شدت سرما یخ زده و سرخ شده بود . نوک بینی اش برق می زد . کلاه پوستی روسی روی سرش را تا گوشها پایین کشیده بود . برف روی شانه هایش نشسته بود . جلو رفتم به یاد حرفهای عمه فرنگیس افتادم که گته بود من اگر جای تو بودم و چنین موقعیتی داشتم کمتر ازپسر شاه قبول نمی کردم . به یا انسی افتادم که چگونه خود شیرینی می کرد و احساسی که نسبت به او داشتم .حالا من و شمس . خواستم او را زیر ذره بین قرار دهم ولی در توانم نبود بدون انکه بخواهم بی اراده از جمال او لبخند بر لبم نشست . اتش ملایم نگاهش چون خنجری در چشمانم نشست و زا تمام تفکرات معقول دست کشیدم . دست به سویم دراز کرد و گفت : - پروین در این چند رو خیلی دلم برایت تنگ شده بود . حالا دیگر همه جیز از یادم رفت از خود بیخود شدم دستهایش را گرفتم و گفتم :من هم همینطور . چقدر این مرد در نزد من نازنین بود . چقدر تبسمش خواستنی و دلنشین بود . هنوز بعد زا اینهمه مدت تا صدایش را یم شنیدم قلبم از شدت هیجان متلاشی می شد و دست و پایم همان لرزش اولین برخورد را داشت . دست بردم و برفهای روی شا نه هایش را پاک کردم . بینی اش را بالا کشید و گفت : نمی خواهی تعارف کنی . - اه چرا بیا تو . حنیفه را صدا زدم تا بایش چای داغ بیاورد . توی تالار او روی مبل قرار گرفت و بعد زا چند دقیقه حنیفه با چای داغ وارد شد . فنجان چای را مقابلش گذاشت . فنجان چای را به دست گرفت و نگاهی به تالار انداخت . پرسشجویانه گفت : - خبریه ؟ اینهمه جنب و جوش برای چیه ؟ - انگشت اشاره را بالا بردم و گفتم : حدس بزن . - کمی فکر کرد ولی به نتیجه ای نرسید : نمی دانم . می دانستم اگر بشنود خیال مسافرت داریم خرسند خواهد شد اب دهانم را قورت دادم و بادی به گلو انداختم . عازم مسافرت هستیم . یک قورت از چایش را نوشید و گفت : کجا ؟ - فرانسه . - کی ؟ - تقریبا یک ماه دیگر
  24. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - وصف شما را زا فرنگیس خانم شنیده بودم خیلی مشتاق بودم شما را ببینم با اینکه شما را ندیده بودم . احوال شما را از خانم می پرسیدم . حالا دیگر چشمانم می خواست از حدقه بیرون بزند . عجب زبانی داشت . مار را از سوراخ بیرون می کشید . اب دهانم را به زحمت قورت دادم و ماندم چه به او بگویم بیخود نبود عمه خانم او را پسندیده بود و دم به تله شا داده بود . واقعا خانم بود با یانکه سن و سال کمی داشت ولی بخوبی می توانست گلیمش را از اب بیرون بکشد . به خود گفتم نگاه کن نصف سن تو را دارد ببین چطور توانسته بازار گرمی کند و توجه عمه خانم و عمه فرنگیس را با ان همه الاف و الوف جذب کند ولی تو چی ؟ چسبیدی به ادیم که هیچ ندارد . اصالت ندارد . اگر هم داشته باشد نزدیکترین کسانش او را قبول ندارند . انسی پارچه صورتی را از درون بقچه یا بیرون اورد و با عمه فرنگیس مشغول گفتگو شد عمه او را راهنمایی یم کرد و او هر از گاه سری به نشانه فهمیدن تکان می داد . موقع رفتن تا دم پنجدری او را مشایعت کردیم . دخترک در حالی که چادرش را بر سر می انداخت و پیچه توری اش را پایین یم زد مرتب می گفت : - قربان قرمتان زحمت نکشید خسته می شوید . تشریف نیاورید ببخشید مزاحم شدم . - اخر سر وقیت ارسی را به پا کرد گفت : پروین خانم خوش به حالتان . - چرا انسی خانم ؟ - ابرویی بالا و پایین انداخت و گفت : واقعا عمه خوبی دارید هنرمند است . حرصم گرفت از چابلوسی اش بدم امد بند انگشتی چه شیرینی زبانی می کرد . فکر یم کرد الان پاسفره عقد نشسته است و می خواهد جواب بله را بدهد که اینچنین چاپلوسی می کرد . لبخندی از سر تمسخر زدم و گفتم : بله دیگر . شما هم خوب توانسته اید فیض ببرید . عمه فرنگیس لبی به دندان گزید و زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گفت : انسی جان به مادرتان سلام برسانید . - حتما حتما به روی چشم بزرگی شما را می رسانم . - وخداحافظی کرد و رفت گفتم : وای چه زود خود را دم خور یم کند . چه شیرین زباین می کند . فکر می کند الان پای سفره عقد نشسته است . - حسودیت می شود عمه جان . - وا.... برای اینکه انسی می خواهد زن صولت شود . - عمه جان حرفهایی می زین من بخواهم بخاطر صولت حسودی کنم صد سال سیاه مگر ادم قحطی است . خدا نکند . او مثل مترسک سر خرمن می ماند . من حاضرم هر قیمتی به سرم بیاید ولی این بلا به سرم نیاید . - وا.... جوان به یان خوبی . خیلی از خانواده ها برای اینکه صولت دامادشان شود . سر و دست می شکنند . هیچ وقت این جوری حرف نزن . خوب این حرف را تو گوشت کن بلایی را که نخواسته باشی همیشه سرت یم اید . - حرفش را قطع کردم . - خدا نکند پسر عمه عزیز ما همچین اش دهن سوزی نیست ها . انقدر می گردم دنیا را زیرو رو یم کنم تا انچه می خواهم پیدا کنم . عمه فرنگیس لبخندی زد و گفت : خدا حفظش کند . من که از خدام عمه . پروین السادات دختر اقا مسعود خان صدر صفوی لایق بهترین هاست ! من هم اگر جای تو بودم و چنین موقعیت و ثروتی داشتم از پسر شاه کمتر قبول نمی کردم . هر چی باشه الان یکی از خانمهای متمول شهر هستی . جمله اخر او مثل پتک خورد توی سرم "پسر شاه " چه عذاب اور بود صفات شمس که اگر کسی می فهمید با یان جلال و شوکت و به قول عمه فرنگیس یکی از خانم های متمول شهر . دیوانه شمس هستم کسی که دارای هیچ نبود مرا به بار تمسخر یم گرفتند . حرف عمه فرنگیس درست بود من هم کمتر از انسی نبودم شاید بدتر از او . او اگر چاپلوسی می کرد و برای جلب توجه بازار گرمی می کرد . من نیز حاضر نبودم او را رها کنم . کسی که زا هر نظر از من پایین تر بود . از لحاظ ثروت و فرهنگ و خانواده تنها تشابه بین من و او عقایدمان بود و تبلیغاتی که از طرف او انجام می شد و من همراهش بودم . بعد زا ظهر پدر و مادرم به خانه عمه فرنگیس برگشتند مقدمات سفر اماده بود . مادرم زا خوشحالی و از اینکه به زادگاهش می رود در پوستش نمی گنجید . مادرم سرش شلوغ بود و ارام و قرار نداشت . انوری که پدرم تعریف یم کرد قرار بود با ترن مسافرت کنیم از تهران به ترکیه و زا ترکیه به فرانسه . چقدر خوش می گذشت با خودم حساب کردم حتما پدرم شمس را نیز در برنامه این سفر گنجانده . خوشحال بودم حداقل شمس چند سالی در انگلیس و فرنگ دیده است .
  25. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - عمه فرنگیس دستی روی صورتم کشید و در چشمانم زل زد از چشمانش خواندم یقینا حرفم را باور نکرده است . مدیت طول کشید . تا نگاه بهت زده و کنجکاوش را زا صورتم برداشت . دیگر موضوع را کش نداد . نفس راحتی کشیدم . با نگاه پر نفوذ او چیزی نمانده بود که دلم را بگشایم و هر چه بود و نبود روی دایره بریزم و خود را لو بدهم و تمام ماجرا را برایش تعریف کنم . - منتظر اتفاقی . موضوعی بودم که بحث عوض ضود که ناگهان خاتون از میان در سرش را تو اورد و طوری موضوع عوض شد . - خانم بزرگ انسی خانم دختر همسایه دیوار به دیوار تشریف اورده اند . - عمه فرنگیس ذوق زده قنجی زد و گفت : بگو بفرمایند بالا غریبه اینجا نیست . سریع پارچه های پیرامونش را جمع کرد و در حالیکه ریز ریز می خندید گفت : کیف کن پروین جان ببین چه تکه ای زیر نظر گرفتم ناز یک تکه ماه یک دسته گل . سپس دست مرا کشید و به رف پنجره کشاند و گفت : نگاهش کن از هر لحاظ قابل تحسین است دختر برازنده ایست . از داخا پنجره نگاهی به بیرون انداختم . دختری پوشیده از پله ها بالا امد و کنار پنجدری ظاهر شد . ارسی ها را به دقت از پا در اورد و خاتون ارسی ها را کنار در جفت کرد وقتی انسی با ان چادر تازه دوخته اش که معلوم بود دوخت خودش است وارد شد عمه فرنگیس به استقبالش رفت و پیشانی دخترک را بوسید . دخترک چادر را از سر برداشت و چون کبکی خرامان که با راه رفتن روی زمین منت می گذارد با تعارف عمه فرنگیس به بالای پنجدری امد . مودبانه و خیلی متین سلام کرد . جواب سلامش را دادم . روی پشتی نشست . شلیته کوتاه و چین دارش دوری زد و گردش خیمه زد . چارقد وال سفیدش را که تا وسط پیشانی اش پیش اورده بود و موهای پر کلاغی و فرق سرش نمایان بود با سنجاق گل سوسنی در زیر گلو محکم کرده بود . تکه ای از موهایش را به زور لعاب کتیرا و گل تبریزی روی پیشانی پیچ داده بود و دو رف گوشش دسته موی حلقه زده عین دم کژدم از چارقد بیرون زده بود با یانکه خیلی وقت بود که دیگر زنها خودرا مثل دوره قاجاری نمی اراستند ولی تمام اراستن او شبیه یک زن اصیل قاجاری بود . زیبا بود تعجب کردم انطور که عمه فرنگیس می گفت این رعنای طناز دوازده سال بیشتر نداشت ولی به هیکل درشتش نمی خورد . حق با عمه فرنگیس بود نیم شد تشخیص داد که یان دختر چند ساله است صورت گرد و تپلی داشت مثل شیر سفید چشمهای کشیده اش انگار اهوی معصوم بود که زیر بار طنازی تاب نداشت . عمه فرنگیس خندید و رو بهخ دخترک زیبا و جوان کرد و گفت : حال ایران خانم چطور است ؟ دخترک خوشگل قری به سر و گردن داد و لبخند شیرینی زد انگار شرم داشت سرش را بلند کند و در چشمهای عمه فرنگیس نگاه کند یا اینکه برای عمه فرنگیس ناز می کرد . - خوب هستند سلام خدمتتان عرض کردند گفتند دستتان را ببوسم . - سلامت باشند . لبخند زدم چه زبان شیرینی داشت . همیچن حرف می زد که گویی زن هفتاد ساله ای در پیش رویت نشسته و با تو خوش بش می کند . سماور نقره ای گوشه پنجدری روی میز قرار داشت و بخار ابی که زا ان بر یم خاست توی اتاق یم دوید . قوری گل سرخ رویش بود و بوی چای تازه دم ددر پنجدری پیچیده بود . خاتون تند تیز امد نشست پای سماور . قوری گل سرخی را به دست گرفت و فنجان ها را پر زا چای کرد . سینی چای را دور گرداند . نیم توانستم نگاه زا صورت عروسکیش بردارم . دختری محجوب با قیافه ای محبوب که اصالت زا ان یم بارید . هر چه بیشتر به این دختر جوان نگاه می کردم بیشتر محاسنش نمایان می گشت قیافه خاصی داشت یک الهه شرقی . عمه فرنگیس وقیت بهت و حیرت مرا دید . دستی به من زد و بلند بلند گفت : - انسی جان یکی از بهترین و باهوشترین شاگردهای من هستند . به خود امدم و نگاهم را زا او گرفتم . سری تکان دادم و گفتم : بله بله خب معلوم است انسی خانم هزار ماشاءا... هم خوشگل هستند هم هنرمند و با سلیقه . دخترک خوشگل لبخندی زد و تا بنا گوش سرخ شد باز قری به سر و گردن کوتاهش داد و گفت : چشمهایتان قشنگ است خانم نظر لطف شماست . شما هم خوشگل و مقبول هستید ؟ عمه فرنگیس قهقهه خندید و گفت : پروین السادات برادرزاده ام هستند . دخترک بادی به غبغب انداخت و گفت : مشتاق دیدار بودیم البته دختر اقا مسعود خان دیگه ؟ - بله دختر خان داداشم . - سپس رو به من کرد و ادامه داد :