dark passenger

Members
  • تعداد ارسال ها

    426
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط dark passenger

  1. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - لا الا اله ا.. . این شاه مملکت ما هم حکایت یارو کرده است که وقتی مرغش تخم طلا داد از حرص و ندانم کاری مرغ را کشت تا به همه طلاهای داخل شکم مرغ برسد . - بگذریم حاج اقا لفی خون خودتان را کثیف نکنید . اینها چوپش را یم خورند . حاج اقا امروز امدم برای دختر خان داداشم یک مرحمتی بفرمایید . - بفرمایید بی بی . - می دانید که برادرزاده ام تازه مسلمان شده است . - بله خبرش را دارم وقتی عیال یان خبر را داد خیلی خوشحال شدم خب به امید خدا. - راستش را بخواهید حاجی هر چه فکر کردم و بین اطرافیان گشتم کسی بهتر از شما پیدا نکردم اگر زحمتی نباشد قران را به پروین خانم یاد بدهید . شخصا امدم از شما خواهش کنم چون هیچ کس بهتر از شما تبحر ندارد . اگر تیو این اشوب بازار شما مرحمت بفرمایید منل ما بیایید خیلی لطف یم کنید . - به چشم شما از ما جان بخواهید . - انشاءا... خیرش را یان جوان ببیند . - کاری نیست بی بی . چشم راستی حال اقا مسعود چطور است شنیدم فرنگ هستند . - بله حاجی چند وقتی است پی کاری به فرنگ رفته اند و برادرزاده ام را به ما سپرده اند . - حتما به ایشان سلام برسانید . - چشم انشاءالله از خجالت شما در اییم . کم کم عمه خانم و حاج اقا لطفی تعالیم خود را شروع کردند . عمه خانم مثل یک معلم اخلاق روزها ساعتها می نشست و با حوصله تمام سوالهایم را پاسخ می داد و انجا که موضوع سنگین می شد و احساس می کرد کشش درک موضوع را ندارم با مثالی شیرین مطلب را روشن می کرد یا اینکه ادامه بحث را به تعویق می انداخت تا ذهنم امادگی بیشتری داشته باشد . اخرین کسی که به من تبریک گفت صولت بود او مغرور بود . خودخواه بود حتی حاضر نشده بود با من روبرو شود . پیغام تبریکش را به همراه سینه ریز یاقوت نشانی به عنوان هدیه به عمه فرنگیس داده بود تا به من بدهد با نفرتی که زا او داشتم ان را قبول نکردم و گفتم : تبریکش را می پذیرم ولی دست و دلبازیش برای خودش . بهتر است از این بعد هیچ کجا از من به بعد هیچ کجا از من یاراد نگیرد دلم نیم خواهد دیگر سر راهم سبز شود . هنوز از دستش به خاطر شلاقی که بر تن اقا خان کوبیده بود ناراحت بودم یکبار هم تیو اتاق گوشواره منتهی به صندوقخانه با عمه خانم نشسته بودیم . پشت در کسی اجازه ورود خواست صولت بود که با تلنگر به در می نواخت . - یا الله یا الله . سر برهنه نشسته بودم عمه خانم با صدای بلند از روی احتیاط به مخاطب پشت در گفت : - صبر کنید کیم صبر کنید . سپس در حالیکه مشتاقانه به حرفهای ما گوش می داد منتر این بود سرم را بپوشانم چادر به سر افکندم و عمه خانم با صدای بلندی گفت : بفرمایید بفرمایید . صولت وارد اتاق شد . برای اولین بار لبخند کوچکی را روی لبش دیدم نه زا ان لبخندهای وقیحانه . لبخندی که زا روی رضایت و تحسین بود نگاهش به طرف من نبود سرش پایین بود . ***** انقدر خوش بودم که حساب روزها و ایام هفته در دستم نبود امروز شنبه است یا جمعه . برایم فرقی نمی کرد با این حال یم دانستم بهار تمام شده و تابستان با میوه های رنگ و وارنگ سریعتر از هر سال به دیدار طبیعت امده است و من دیگر ان دختر غم گرفته و خسته نبودم سر مشت از خوشی رزوگار باز روی نوک پا هزار چرخ می زدم و سعی می کردم زا نیروی جوانیم استفاده کنم و این نیرو را به دیگران هم منتقل کنم . باز مثل گذشته برای همه عزیز بودم و زا جایگاهی که در این خانه پیدا کرده بودم خرسند و منتظر اینکه هر چه زودتر مسافرانم زا فرنگ برگردند .
  2. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - سلام بیا تو پسرم غریبه نیستند بی بی مادر صولت خان است می شناسی که ؟ شرم روی گونه های پسر حاجی دوید . سرش را پایین انداخت و کنار پدر دو زانو نشست . - بله می شناسم هنوز خوشی ان روزها زیر دندانم مانده است . همبازی صولت خان . خانم بزرگ جیبهایمان را پر از هله هوله می کرد . حال ارباب چطور است سر کیف هستند انشاء... - بله پسرم شکر خدا جویای احوالتان هستند . جیران با یک ظرف شیرینی به درون اتاق امد و مقابل ما گذاشت . خودش کنار سماور نشست و استکانهای شسته رفته را روی مجمعه چید . چای ریخت و سینی چای را دور انداخت . عمه خانم تکه ای از شیرینی را در کام گذاشت . شیرین کام باشید . - جیران با ذوق گفت : انشاء... همین روزها شیرینی عروسی پسرم را می دهم بخورید . - اِه به مبارکی همیشه خوش خبر باشید . - همین روزها خانم بزرگ بفرمایید چای سرد نشود قابل نیست . - حاجی ادامه داد : - دختر اقا نائب را که می شناسی بی بی غریبه نیستند خودمانی هستند . - اره همان که ته بازار مسگرها مغازه دارد و اصل و نصبشان شیرازی است تعریفشان را شنیده ام . - جیران نگاهی به پسرش انداخت و گفت : - اگر تعریفشان نباشد خانم بزرگ . چه دختر مقبولی . من یک چیزی می گویم شما یک چیزی می شنوید از یک دختر شایسته و به تمام معنا چیزی کم ندارد الحمدا.... از وجاهت هم چیزی کم نداره . پسر حاجی لبخندی زد و زا شرم سر به زیر انداخت و عمه خانم تایید کرد . - شکر خدا به پای هم پیر شوند همیشه به شادی باشید . - جیران گفت : انشاءا... عروسی صولت خان . - تا قسمت چی باشه . - حاجی گفت : من در عجب مانده ام صولت خان چرا تا حالا زن نگرفته است اینهمه دخترهای خوب اطرافش می چرخند چرا باید پسر به یان خوبی عزب باشد . - عمه خانم گفت : هر کسی قسمتی دارد حاجی . - بله هر کسی قسمتی دارد ولی صولت کسی نیست که شرایط ازدواج نداشته باشد ماشاءا... وضع مالیش که خوبه مرد عاقل و بالغی هم هست فقط لب تر کند استین برایش بالا بزنم خیلی از خانواده ها روی جفت چشم قبولش می کنند . - شما لف دارید . - زن حاجی گفت : - حاجی شاید قسمت صولت خان هنوز گره نخورده . - ما دعا می کنیم خوشبخت شود . - زن حاجی ته این موضوع را قیچی کرد و رو به عمه خانم گفت : - امروز به عروس خانم خبر داده بودم شما تشریف می اورید خیلی دلشان می خواست برای دست بوس خدمت برسند اما با این وضعی که تیو شهر راه انداخته اند مگر کسی جرات می کند پایش را از خانه بیرون بگذارد . ما هم پیغام دادیم بماند یک روز دیگر . - عمه خانم جواب داد : - کار خوبی کردید با یان وضع بیرون امدن از خانه مشکل است توی خیابانها سر بازها مثل مور و ملخ ریخته اند . من نیم دانم اخر چکار به این خلق ا... دارند . این مردک اخر چه نفعی می برد از قانون یا مفتش که فقط به مفت چنگ خودش و ناموسش می اید . یکی نیست به او بگوید اخر خانه خراب مردم شام شبشان بجاست که تو یم خواهی جماعت را شبیه فرنگی ها برقصانی . ان هم رخت و لباسشان را مردک خیال می کند اگر کلاه از رس مرد و چادر زا سر زنها بگیرد اجنبی ها دیگر به ریش مملکت خراب ویرانش نمی خندند . نیم داند که بدبختی مردم زا جای دیگر اب می خورد او گمان کرده همین که لباس ایرانی جماعت به کت و شلوار تبدیل شود و دو تا خیابان را اسفالت کرد انهم خیابانهای اطراف کاخش را اروپا به ایران اورده است . - حاجی گفت : - نمی دانم این چه بلایی بود که مثل بختک افتاد روی اسمان این مملکت . مردم این مملکت چه گناهی کرده اند که تاوانش راباید اینطوری پس بدهند . این مردم همه چیز را یم توانند تحمل کنند الا این بی غیرتی . تف بر همه چی بی غیرت . بی شرمیشان دارد به فلک می رسد خجالت هم نیم کشد . همین چند وقت پیش بود حرمت دختر حضرت فاطمه (ع ) را شکستند . حالا هم که ماجرای گوهر شاد . - خبرش را دارم حاج اقا لطفی . اینها لاقیدند حیا سرشان نمی شود
  3. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    اقا خان سر یک سه راهی کالسکه را داخل بازارچه ای که سقف قوس داری داشت روبروی یک پارچه فروشی که ابن ور و ان ورش حجره قالی فروشی بود نگاه داشت . عمه خانم یواشکی نگاهی به بیرون انداخت و گفت : - بدو عمه جان از کالسکه بپر پایین لفتش نده . مواظب باش گیر نیفیت . از کالسکه به سرعت پایین پریدم . ان وقت عمه خانم دستم را کشید و به داخل حجره کشاند . مردی از پشت دکه حجره هراسان به استقبالمان امد . - سلام حاج اقا لطفی . - علیک السلام بی بی چور جرات کردید توی این وقت روز اینهم به این شلوغی پا به خیابان بگذارید ؟ مگر سر میدان پاسبانها کشیک نیم دادند ؟ فکر نمی کردم بیایید بی بی . - چرا حاجی معرکه ای گرفته بودند ! خدا رحم کرد و گرنه به اینجا نمی رسیدم . حاج اقا لطفی لبخندی زا روی تحسین زد و با صدای بلند گفت : - حقا که شیر زنی بی بی ! دیروز که بازار به خاطر این بگیر و بندها تعطیل شد امروزم که وضع بازار را می بینید . عبدا... پسر بی بی امده بدو به خانم بزرگ بگو میهمان داریم . بفرمایید بفرمایید داخل . - متشکرم حاجی زیاد مزاحم نمی شویم . امده بودیم دو قلم جنس بخریم یک عرض کوچک هم داشتیم . - چه مزاحمتی مراحمید به جان عزیزم اگر بگذارم بروید . تعرف می فرمایید تا اینجا امده اید یک چای که می خورید . - لطف دارید حاجی نخورده شما که نیستم . - عبدا.. بیا خانمها را راهنمایی کن زود باش پسر شاگرد هم اینقدر تنبل . پسرکی ریزه جثه مودب و کم رو راهنمای ما شد . از حجره وارد یک دهلیز باریک سپس وارد صحن حیاط و بعد وارد خانه حاجب شدیم . چیزی نگذشت که حاج اقا پشت سر ما امد و عبدا... راب ه داخل حجره فرستاد و به او سفارش کرد برای اقا خان چند قاچ هندوانه ببرد . حاجی که پشت سر ما ایستاد ه بود گفت : - بفرمایید بی بی . - زن حاجی با گشاده رویی به استقبالمان امد . - خوش امدی خانم بزرگ یادی از فقیر فقرا کردید . - اختیار دارید جیران خانم . ما همیشه به یاد شما هستیم . - بفرمایید قدم به روی چشم خانه ما را روشن کردید . دیروز که خبر دادید می ایید خیلی خوشحال شدم . احوال دختر خانمهایتان چطور است نوه های گلتان چطورند . - به مرحمت شما دست بوس شما هستند . از پله های پیچ در پیچی بالا رفتیم وارد یاوان شدیم و منتظر تعارف صاحبخانه به سوی اتاق نسبتا بزرگی راهی شدیم بعد از تعارفات معموله قدم به بالای اتاق گذاشتیم و هر دو به یک مخده تکیه دادیم . حاجی خیلی پایین تر از ما مقابلمان بر پیشگاهی در تکیه زد . درون طاقچه های اتاق بشقابها کاسه ها و چند تا ترشی خوری و دو تا گلاب پاش قدیمی چیده شده بود . در سمت راست اتاق یک تابلو چهار قل بزرگ زری دوزی شده روی دیوار به چشم می خورد که با خط خوشی نوشته شده بود . - خب حال و احوالتان چطور است حاج اقا ؟ - شکر شکر بی بی صد هزار مرتبه شکر می گذرانیم به امید خدا . کلفت و کنیزی در خانه نبود تا پذیرایی کند . جیران زن حاجی خودش سماور مسی را درون اتاق اورد و بیخ کنار دست حاجی روی میز کوچکی گذاشت و رفت تا سینی استکانها را بیاورد . - زن حاجی چرا زحمت می کشید پیش از این ما را شرمنده نکنید ترا بخدا ما زیاد مزاحم نیم شویم . - ای خانم بزرگ یک روز خانه ما را قابل دانستید بگذارم بروید . یک چای قابل این حرفها را ندارند . جبران هنوز تعارف بر سر زبان داشت که از اتاق خارج شد . سپس پسر حاجی پشت سر جیران وارد اتاق شد و شانه به در گذاشت . جوانی رعنا و به قاعده خوش چهره و مودب همسن و سال صولت . - یاله یا ا... سلام .
  4. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - شما چه کار به ناموس صولت خان دارید اگر بفهمد همچین حرفی زده اید با رگ غیرتی که او دارد باید قید حیات خود را بزنید . - سر کار لبخندی زد انگار با شنیدن نام صولت رعشه بر هیکل گنده اش افتاد . - صولت خان !ارباب ایلیاتی ها . - بله صولت خان هوز ابی که به گلویت ریخته خشک نشده . - خب ... پس ... می توانید بروید . مشکلی نیست . فقط پرده ها را بکشید تا از داخل چیزی پیدا نباشد کار دستمال می دهد بی بی . و به زور هیکل نخراشیده اش را از کالسکه پایین کشید ولی انگار اخم گرفته بودش . عمه خانم خوب دردش را فهمید دست کرد داخل کیفش و یک مشت اسکناس در اورد . - بیا سر کار این را داشته باش. سر کار رنگ چهار تا اسکناس را که دید مثل گل اب دیده نرم شد . عمه خانم در حالیکه پول را از گوشه چادر به دست سر کار اکبری می داد سعی می کرد تا نگاه مردک به دستش نخورد . - شرمنده کردید بی بی این چیه ؟ بیشتر زا اینها به گردن ما حق دارید ما نمک پرورده شما هستیم . - بگیر مرد تعارف می کنی . بگیر جای دوری نمی رود . - دستتان درد نکند بی بی ما سگ کی باشیم که بخواهیم دست ریو ناموس صولت خان دراز کنیم . پولهای بی زبان را گرفت توی جیبهای بی قواره اش چپاند . در کالسکه را بست و پاسبانها فرمان عقب نشینی داد . پاسبانها مثل تازی بی شکار از اطراف کالسکه دور شدند . عمه خانم سریع قفل در را انداخت و با گوشه چادر خود را بادز د تا خنک شود . سر کار اکبری همچنان که دور می شد گفت : - به خان بگو حتما دست بوس می رسیم . - می خواهم صد سال سیاه دست بوس نرسی مفت خور . مرتیکه مزلف همچین می گوید ما کاری نکرده ایم انگار فتح خبیر کرده است . خاک بر سرها . همه کاره نیستیم ولی دو دستی پول را از دستم قاپید . فکر می کند مال مفت خوردن شاخ و دم دارد . به حق جدم . به ان نان و نمکی که از سفره اقا جانم خورده . دلش می خواست چادر از سرمان بکشد فقط جراتش را نداشت . همان سگ زرد برادر شغال است چه بگویم !چه کارها زا دست ادمیزاد بر نمی اید . به خار یک لقمه نان حاضرند به هر کاری دست بزنند . خدا به روز سیاه بنشاندشان . خدا به زمین داغ بنشاندشان . عمه خانم ساکت شد و نفس تازه ای کشید . بال پرده را گرفتم و کمی به اندازه دید چشمانم عقب زدم . پاسبانها با لباسهای کوتاه کاهی . گله گله ایستاده بودند و کلاه های خود را پایین کشیده و چیزی از ابرو و چشمهایشان پیدا نبود . تنها سبیل مدل به مدلشان بود که بین کلاه و چانه هایشان ستاره درخشان بود . تو پیاده رو پاسبانها زن دهایت را دوره کرده و چادر از سرش کشیده بودند . چادر که نبود چیزی شبیه یک دستمال چهار خانه یزدی که سر زن گریان را به صورت مثلث پوشانده بود . مردش به رفداری و گرفتن چادر از پاسبانها داد و بیداد و انها را لعن و نفرین می کرد . پاسبانها انها را همچون گرگهای گرسنه محاصره کرده و اماده پاره کردن بیچاره ها بودند و مرد به طرفشان همجوم یم اورد و زیر مشت و لگد خود می گرفت تا بتواند چادر را از انها بگیرد و به زن بدهد . اما یکی از پاسبانها بی رحمانه قنداقه تفنگش را بالا اورد و بر سر مرد کوبید . خون مثل فواره جاری و سطح خیابان رنگین شد مرد اخی خفه سرش را گرفت و بر جای خود نشست و در خون خود غلطید . از مشاهده این صحنه غمی بر دلم نشست . ضعف به تمام بدنم چنگ انداخت. سریع پرده ها را رها کردم . چشمهایم را بستم و روی صندلی فرو رفتم . حتما اگر عمه خانم دنبالم نبود همین بلا را بر سر من می اورند . ان وقت چه می کردم . عجب عمل وقیحانه ای . عمه خانم دستم را گرفت . - نترس عمه جان این کار هر روز انهاست یک مشت کودن نفهمم سگ پاچه بگیرند . بدون جواب ماندم سخن هم اگر می خواستم بگویم از دل ضعفه نتوانستم .
  5. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    هر دو روبروی ما نشستند . با نشستن ان دو روی صندلی کالسکه قرچی صدا داد و بالا و پایین رفت . اسبها از بار زیاد به جنب و جوش افتادند و کالسکه به این سمت و ان سمت متمایل شد. سر کار اکبری مردی بود چاق و فربه با صورتی تو پر و گوشتی . لاله های گوش اویزان و سبیلهای از بنا گوش در رفته چشمهای درشت و نزدیک بهم لبهای کبود قهوه ای که زا استعمال سیگار به ان روز افتاده بود شکمی گنده و بر امده و تنگ در حصار لباسهای نظامی که مفت به تنش نمی ارزید گویی به هیکلش زار یم زد . اگر لباسها جان داشتند حتما از تحمل این همه گوشت خسته می شندند . و زا زور خستگی می ترکیدند و همانجا روی زمین ولو می شدند . - شما هستید بی بی . باز یکی از زیر دستهای مرا به باد کتک گرفتید دستخوش . خنده شرربار از چشمان این مرد گنده و بی ترکیب مثل اتش می بارید . گوشه سبیلش را گرفته بود به زیر می تاباند اما زن ارام و بی تفاوت نشسته بود عمه خانم با شجاعت تمام گفت : - لابد می خواستی هر چه بگوید بگویم چشم انتظار داشتی ساکت بنشینم و تماشایش کنم. اخر غیرتتان کجا رفته . چهار تفنگدار سر راه گذاشتند که چه شود ؟ چادر از سر ناموس مردم بکشند . تف به روی هر چه ادم بی غیرت سر کار!تف ! - جوش نیار بی بی . دستور از بالاست ما کاره ای نیستم مامور و معذور . - ها مثل پرواز گربه تا کماجدون . خودت خوش داری کسی چادر از سر ناموست بکشد مرد . خوش داری نگاه نامحرم به ناموست بخورد نه که نداری . فکر ش هم دیوانه ات می کند . مرد وصفت را شنیده ام چور زن بیچاره ات را در خانه حبس کردی و بعد فرستادی ولایت پیش ننه و باباش که چی ؟ مبادا گوشه جمال زنت را ببینند . تیو میهمانیهای کوفتی بد معصب شرکتش بدهند . مسلم هر چه خوب است برای خودتان می خواهید . شما اگر بیل زنید باغچه خودتان را بیل بزنید . - سر کار اکبری کلاه از سر برداشت و موهای کوتاه و عرق کرده اش را میان پنجه ها گرفت تا انتهای سر برد . موهای عرق کرده و چربش زود حالت گرفت و به سرش چسبید دوباره کلاه را روی سرش گذاشت . دست روی تسمه اش گذاشت و تسمه را جابجا کرد و فریاد کشید : - اینجا خشکت نزنه . پسر برو رد کارت اینجا ایستادی که چی بشود . مردشور ریخت زشتت را ببرد . پاسبانک دور شد . سر کار اکبری کوشید عمه خانم را ارام کند ولی عمه خانم ادامه داد : - خدا بیامرز اقاجانم را . اگر می دانست تو پسر حسن کشکی وقتی به جایی برسی همچین گرگ باران خورده ای خواهی شد هیچ وقت استین برایت بالا نیم زد تو را به نان و نوایی برساند . - چه کنیم بی بی . وظیفه است نمی توانیم سر برگردانیم . نانمان از همین طریق در می اید شما هم اگر جای ما بودید چاره ای نداشتند . - کوفتتان باشد پسر حسن کشکی خودت می دانی خدا بنده اش را بدون روزی نمی گذارد . این همه شغا و کار هست پس این مردم چه می کنند . کرم از خود درخت است مرد . فکر کردی نیم دانم چه می کنید از ان یکی که ان بالا نشسته است تا این نوچه ات که تازه از تخم در امده است . هر کدام طوری در کشف حجاب است . چادر برداشتن و کلاه به سر گذاشتن است . فقط این نیست مامورهای دولت هار شده اند . دزد شده اند . چند روز پیش بود چادر یکی از خانمهای معتبر شهر را از سر کشیده بودند . می گفتند چه چادیر بوده ! قیمتی ! حق با شماست سر کار اکبری از همین را امرار معاش می کنید . درست می گویید چادر از سر ناموس مردم می کشید و بعد به غنیمت می برید . سر کار اکبری پوزخند زد و گفت : - بر مال و مفت خور ش لعنت بی بی . شاید دیگران این کاره باشند ولی ما اهلش نیستیم . - بر پدر دروغگو لعنت پسر حسن کشکی . من تو را می شناسم . بس کن مرد . دروغ می گویی خودت هم پوزخند می زنی . همه شما را می شناسند . در رگهایتان خون که نیست معلوم نیست چه چیزی در رگهایتان می دود. سر کار اکبری با گوشه چشم نگاهی به من انداخت . مدتی از پشت پیچه نگاهم کرد عمه خانم وقتی نگاه گستاخانه او را دید گفت : - چیه سر کار ماتت برده ؟ به چی خیره شدی ؟ زن با چادر ندیده ای با یانکه تو هم تنت می خارد ؟ - به جایش زن گفت : این کیه ؟ - چکارش داری . - زن جواب داد : شما می توانید بروید ولی او باید چادر از سرش بردارد . دلم هری ریخت پایین . اما عمه خانم بی پروا جواب داد : - غلط کردی همچین حرفی زدی ملعونه . دلم یم خواهد فقط یک بار دیگر حرف از برداشتن چادر بزنی کایر می کنم صد بار ارزوی مردن داشته باشی . بعد رو به سر کار اکبری و گفت :
  6. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - بله صولت خان هوز ابی که به گلویت ریخته خشک نشده . - خب ... پس ... می توانید بروید . مشکلی نیست . فقط پرده ها را بکشید تا از داخل چیزی پیدا نباشد کار دستمال می دهد بی بی . و به زور هیکل نخراشیده اش را از کالسکه پایین کشید ولی انگار اخم گرفته بودش . عمه خانم خوب دردش را فهمید دست کرد داخل کیفش و یک مشت اسکناس در اورد . - بیا سر کار این را داشته باش. سر کار رنگ چهار تا اسکناس را که دید مثل گل اب دیده نرم شد . عمه خانم در حالیکه پول را از گوشه چادر به دست سر کار اکبری می داد سعی می کرد تا نگاه مردک به دستش نخورد . - شرمنده کردید بی بی این چیه ؟ بیشتر زا اینها به گردن ما حق دارید ما نمک پرورده شما هستیم . - بگیر مرد تعارف می کنی . بگیر جای دوری نمی رود . - دستتان درد نکند بی بی ما سگ کی باشیم که بخواهیم دست ریو ناموس صولت خان دراز کنیم . پولهای بی زبان را گرفت توی جیبهای بی قواره اش چپاند . در کالسکه را بست و پاسبانها فرمان عقب نشینی داد . پاسبانها مثل تازی بی شکار از اطراف کالسکه دور شدند . عمه خانم سریع قفل در را انداخت و با گوشه چادر خود را بادز د تا خنک شود . سر کار اکبری همچنان که دور می شد گفت : - به خان بگو حتما دست بوس می رسیم . - می خواهم صد سال سیاه دست بوس نرسی مفت خور . مرتیکه مزلف همچین می گوید ما کاری نکرده ایم انگار فتح خبیر کرده است . خاک بر سرها . همه کاره نیستیم ولی دو دستی پول را از دستم قاپید . فکر می کند مال مفت خوردن شاخ و دم دارد . به حق جدم . به ان نان و نمکی که از سفره اقا جانم خورده . دلش می خواست چادر از سرمان بکشد فقط جراتش را نداشت . همان سگ زرد برادر شغال است چه بگویم !چه کارها زا دست ادمیزاد بر نمی اید . به خار یک لقمه نان حاضرند به هر کاری دست بزنند . خدا به روز سیاه بنشاندشان . خدا به زمین داغ بنشاندشان . عمه خانم ساکت شد و نفس تازه ای کشید . بال پرده را گرفتم و کمی به اندازه دید چشمانم عقب زدم . پاسبانها با لباسهای کوتاه کاهی . گله گله ایستاده بودند و کلاه های خود را پایین کشیده و چیزی از ابرو و چشمهایشان پیدا نبود . تنها سبیل مدل به مدلشان بود که بین کلاه و چانه هایشان ستاره درخشان بود . تو پیاده رو پاسبانها زن دهایت را دوره کرده و چادر از سرش کشیده بودند . چادر که نبود چیزی شبیه یک دستمال چهار خانه یزدی که سر زن گریان را به صورت مثلث پوشانده بود . مردش به رفداری و گرفتن چادر از پاسبانها داد و بیداد و انها را لعن و نفرین می کرد . پاسبانها انها را همچون گرگهای گرسنه محاصره کرده و اماده پاره کردن بیچاره ها بودند و مرد به طرفشان همجوم یم اورد و زیر مشت و لگد خود می گرفت تا بتواند چادر را از انها بگیرد و به زن بدهد . اما یکی از پاسبانها بی رحمانه قنداقه تفنگش را بالا اورد و بر سر مرد کوبید . خون مثل فواره جاری و سطح خیابان رنگین شد مرد اخی خفه سرش را گرفت و بر جای خود نشست و در خون خود غلطید . از مشاهده این صحنه غمی بر دلم نشست . ضعف به تمام بدنم چنگ انداخت. سریع پرده ها را رها کردم . چشمهایم را بستم و روی صندلی فرو رفتم . حتما اگر عمه خانم دنبالم نبود همین بلا را بر سر من می اورند . ان وقت چه می کردم . عجب عمل وقیحانه ای . عمه خانم دستم را گرفت . - نترس عمه جان این کار هر روز انهاست یک مشت کودن نفهمم سگ پاچه بگیرند . بدون جواب ماندم سخن هم اگر می خواستم بگویم از دل ضعفه نتوانستم .
  7. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    هر دو روبروی ما نشستند . با نشستن ان دو روی صندلی کالسکه قرچی صدا داد و بالا و پایین رفت . اسبها از بار زیاد به جنب و جوش افتادند و کالسکه به این سمت و ان سمت متمایل شد. سر کار اکبری مردی بود چاق و فربه با صورتی تو پر و گوشتی . لاله های گوش اویزان و سبیلهای از بنا گوش در رفته چشمهای درشت و نزدیک بهم لبهای کبود قهوه ای که زا استعمال سیگار به ان روز افتاده بود شکمی گنده و بر امده و تنگ در حصار لباسهای نظامی که مفت به تنش نمی ارزید گویی به هیکلش زار یم زد . اگر لباسها جان داشتند حتما از تحمل این همه گوشت خسته می شندند . و زا زور خستگی می ترکیدند و همانجا روی زمین ولو می شدند . - شما هستید بی بی . باز یکی از زیر دستهای مرا به باد کتک گرفتید دستخوش . خنده شرربار از چشمان این مرد گنده و بی ترکیب مثل اتش می بارید . گوشه سبیلش را گرفته بود به زیر می تاباند اما زن ارام و بی تفاوت نشسته بود عمه خانم با شجاعت تمام گفت : - لابد می خواستی هر چه بگوید بگویم چشم انتظار داشتی ساکت بنشینم و تماشایش کنم. اخر غیرتتان کجا رفته . چهار تفنگدار سر راه گذاشتند که چه شود ؟ چادر از سر ناموس مردم بکشند . تف به روی هر چه ادم بی غیرت سر کار!تف ! - جوش نیار بی بی . دستور از بالاست ما کاره ای نیستم مامور و معذور . - ها مثل پرواز گربه تا کماجدون . خودت خوش داری کسی چادر از سر ناموست بکشد مرد . خوش داری نگاه نامحرم به ناموست بخورد نه که نداری . فکر ش هم دیوانه ات می کند . مرد وصفت را شنیده ام چور زن بیچاره ات را در خانه حبس کردی و بعد فرستادی ولایت پیش ننه و باباش که چی ؟ مبادا گوشه جمال زنت را ببینند . تیو میهمانیهای کوفتی بد معصب شرکتش بدهند . مسلم هر چه خوب است برای خودتان می خواهید . شما اگر بیل زنید باغچه خودتان را بیل بزنید . - سر کار اکبری کلاه از سر برداشت و موهای کوتاه و عرق کرده اش را میان پنجه ها گرفت تا انتهای سر برد . موهای عرق کرده و چربش زود حالت گرفت و به سرش چسبید دوباره کلاه را روی سرش گذاشت . دست روی تسمه اش گذاشت و تسمه را جابجا کرد و فریاد کشید : - اینجا خشکت نزنه . پسر برو رد کارت اینجا ایستادی که چی بشود . مردشور ریخت زشتت را ببرد . پاسبانک دور شد . سر کار اکبری کوشید عمه خانم را ارام کند ولی عمه خانم ادامه داد : - خدا بیامرز اقاجانم را . اگر می دانست تو پسر حسن کشکی وقتی به جایی برسی همچین گرگ باران خورده ای خواهی شد هیچ وقت استین برایت بالا نیم زد تو را به نان و نوایی برساند . - چه کنیم بی بی . وظیفه است نمی توانیم سر برگردانیم . نانمان از همین طریق در می اید شما هم اگر جای ما بودید چاره ای نداشتند . - کوفتتان باشد پسر حسن کشکی خودت می دانی خدا بنده اش را بدون روزی نمی گذارد . این همه شغا و کار هست پس این مردم چه می کنند . کرم از خود درخت است مرد . فکر کردی نیم دانم چه می کنید از ان یکی که ان بالا نشسته است تا این نوچه ات که تازه از تخم در امده است . هر کدام طوری در کشف حجاب است . چادر برداشتن و کلاه به سر گذاشتن است . فقط این نیست مامورهای دولت هار شده اند . دزد شده اند . چند روز پیش بود چادر یکی از خانمهای معتبر شهر را از سر کشیده بودند . می گفتند چه چادیر بوده ! قیمتی ! حق با شماست سر کار اکبری از همین را امرار معاش می کنید . درست می گویید چادر از سر ناموس مردم می کشید و بعد به غنیمت می برید . سر کار اکبری پوزخند زد و گفت : - بر مال و مفت خور ش لعنت بی بی . شاید دیگران این کاره باشند ولی ما اهلش نیستیم . - بر پدر دروغگو لعنت پسر حسن کشکی . من تو را می شناسم . بس کن مرد . دروغ می گویی خودت هم پوزخند می زنی . همه شما را می شناسند . در رگهایتان خون که نیست معلوم نیست چه چیزی در رگهایتان می دود. سر کار اکبری با گوشه چشم نگاهی به من انداخت . مدتی از پشت پیچه نگاهم کرد عمه خانم وقتی نگاه گستاخانه او را دید گفت : - چیه سر کار ماتت برده ؟ به چی خیره شدی ؟ زن با چادر ندیده ای با یانکه تو هم تنت می خارد ؟ - به جایش زن گفت : این کیه ؟ - چکارش داری . - زن جواب داد : شما می توانید بروید ولی او باید چادر از سرش بردارد . دلم هری ریخت پایین . اما عمه خانم بی پروا جواب داد : - غلط کردی همچین حرفی زدی ملعونه . دلم یم خواهد فقط یک بار دیگر حرف از برداشتن چادر بزنی کایر می کنم صد بار ارزوی مردن داشته باشی . بعد رو به سر کار اکبری و گفت : - شما چه کار به ناموس صولت خان دارید اگر بفهمد همچین حرفی زده اید با رگ غیرتی که او دارد باید قید حیات خود را بزنید . - سر کار لبخندی زد انگار با شنیدن نام صولت رعشه بر هیکل گنده اش افتاد . - صولت خان !ارباب ایلیاتی ها .
  8. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    یاداور شوم که ان روز بگیر بگیری بود تازه قانون کشف حجاب رضا خانی به طور رسمی اجرا شده بود و سختگیری ماموران غیر عادی بود . عمه خانم پرده را با نفرت رها کرد و تند و تیز دو سر پرده را کشید تا کسی نتواند از بیرون داخل کالسکه را ببیند . زیر لب غرید :گور به گور شده ها دست بردار نیستند . صدای اقا خان از بالای اتاقک کالسکه به گوش می رسید : - خانم بزرگ چه کنم ؟ بر گردم یا پیش بروم . عمه خانم زیر دندانی گفت : - دندان روی جگرم بگذار . ببینم کدام قرمساقی اینها را همراهی می کند . ناگهان صدای شیون زنی به گوش رسید پیاپی چند شیون دلخراش شیونی از ته دل . شیونی که زا نفرت و بیزاری باشد . گویی به دل زن چنگ زده و از تنش بیرون کشیده بودند که با درد زجه می زد پرده ها را بالا زدم ببینم چه خبر است . در خیابان چه یم گذرد چرا اقا خان ایستاده است ؟ برای چه زنی شیون می کشد که عمه خانم پرده را سریع از دستم قاپید و پرده رها شد . - پرده را بینداز اگر ببینند اینجوری با چادر و چاقچور نشسته ای دمار از روزگارت در می اوردند بی ناموسها . بی درنگ از پنجره فاصله گرفتم و منتظر وقوع حادثه ای نشستم . عمه خانم از من فاصله گرفت و گوشش را به در چسباند . صدای قدمهای پاسبانی به گوش می رسید . - مشدی کسی تو کالسکه هست یا نه ؟ - بله دو تا زن هستند کس دیگری نیست سر کار . عمه خانم نگران خود را پیش کشید و نزدیک در به گوش شد ولی با اشاره به من می گفت برو عقب برو عقب . با اشاره عمه خانم خود را سر دادم به رف پنجره صداها درهم و برهم به گوش می رسید . - مشدی بیا این در را باز کن . - گفتم که سر کار غیر زا دو زن کسی داخل کالسکه نیست . - چقدر لغز می خوانی مردک تا عصبانی نشدم و خون خونم را نخورده است بیا این در را باز کن . - مگر خودت نمی توانی در را باز کنی . - کور که نیستم می بینم قفل در را انداخته اند زود باش معطل نکن . اقا خان معطل ماند از کالسکه پایین بیاید یا نه . منتظر جواب عمه خانم شد . - چی شد خواب ماندی ؟ در را می شکنم با تو حرف یم زنم مرد گل که لگد مال نمی کنم . عمه خانم با صدای بلند و کلفتی گفت : - نه اقا خان همانجا جات خوبه پایت را پایین گذاشتی نگذاشتی حالا گفته باشم به ان بی بوته هم بگو گورش را گم کند . پاسبان عصبانی شد و لگد محکمی به در زد . اتاقک کالسکه تکان شدیدی خورد و اسبها بی تحمل از فشار وارده این پا و ان پا شدند . اگر دستم را به گیره پشت صندلی کالسکه نگرفته بودم حتما پرت می شدم اقا خان هر جوری بود اسبها را مهار کرد . عمه خانم عصبانی در را باز کرد و محکم به عقب زد . در چند مرتبه باز و بسته شد طوری که پاسبان دو متر به عقب جست . بیچاره رنگش پریده بود . خنده ام رگفت . پاسبانک حدود یک و پنجاه قد داشت اما چه صدایی داشت مثل شیری می غرید و حالا زا ترس عمه خانم مثل موش خود را جمع وجور کرده بود و عجب اراده ای عمه خانم داشت . این میان از یک طرف گیج و مبهوت حرکات پاسبانک از طرفی دیگر خیال تخت که پشتوانه ای چون عمه خانم تکیه گاهم بود . پاسبان قدم به جلو گذاشت و نزدیک در کالسکه شد و با تردید نگاه کرد . عمه خانم غرید : - بر پدر نامرد و هر چی بی غیرت لعنت . هار شده ای از خدا بی خبر . مگر نمی گوید دو تا زن داخل کالسکه هستند . هنوز ننه ات یادت نداده وقتی می گویند دو تا زن در جایی هستند سرت را پایین نیندازی و جفتک بیندازی . زا اینکه پشت لبت سبز شده است .گردن کلفتی می کنی بند انگشتی . پاسبان خجول نگاهی به اطرافش انداخت ولی انگار نگاه پاسبانهای دیگر به او جرات بخشید . یک لحظه قاه قاه خندید و به تمسخر گفت : - بیایید پایین خودم چادر از سرتان می کشم . - مگر زبان ادمیزاد حالیت نیم شود بی غیرت برو گمشو. پاسبان هجوم وار دستش را جلو اورد تا پیچه روی صورت عمه خانم را بکشد که عمه خانم با یک حرکت بی هوا دستش را بلند کرد و تو گوش پاسبانک خواباند . برق از گوش و چشمش بیرون پرید . پاسبان از ضربه ای که خورده بود جراتش را از دست داد و دستش فرو افتاد تا پاسبان حال بیاید و دست به تفنگ شود عمه خانم زبان دشنام باز کرد . - بی حیا مگر ناموس نداری . مادرت به عزایت بنشیند بی پدر . با عقب نشینی پاسبانک پاسبانی دیگر با قدمهای نظامی کنار کالسکه امد . پاسبان که انگار از امدن سرکار اکبری جان تازه ای یافته بود به زبان امد . - قربان هر چه می گویم چادر از سر بگیرید بیشتر پرخاش می کنند . - خاک بر سرت کنند که از یک زن کتک خوردی . انها هم غلط کرده اند کی تا حالا جرات کرده به حرف شاه پشت کند که اینها دومیش باشند . سر کار اکبری پاسبان را کنار زد و بدون تعارف و اجازه به درون اتاقک کالسکه پا گذاشت و پشت سرش زنی بدون حجاب وارد شد با لباسی شبیه مردان . موهیا کوتاه و چتری و قدی که از سر کار به اندازه یک کله بلندتر بود . این زن را خیلی خوب می شناختم . در میهمانیهای که شمس ترتیب می داد اویکی از طرفدارهای پر و پا قرص کشف حجاب بود . ارایش زنانه نداشت . صورتی پر مو و بی حس . چشمهای بسیار کشیده و خمار .موهای سر سفت و ضخیم جوگندمی بود و محکم از پشت سر بسته بود ساده و معمولی . نگاهش مرموز و خیره بود یک لحظه هول برداشتم نکند چادر از سرم بردارد . چه افتضاحی به بار می امد . او اگر مرا می دید حتما مسخره ام می کرد خانم دیروزی و خانم امروزی .
  9. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - بترکه چشم حسود از چشم شور بدور . خاتون بیا برای پروین جان اسپند دود کن . سپس خاتون رفت اسپند دود کند . ناهید که این وسط خوب کنف شده بود . لبخندی از روی شرم زد و گفت : - خوش به حال پروین خانم . خانم جان برای بچه های خودش تر ه خرد نمی کند حالا برای پروین خانم اسپند دود می کند . عمه فرنگیس در دفاع از من گفت : - ناهید جان تو اگر این زبان را نداشتی چکار می کردی . - عمه فخر السادات زیر چشمی نگاهی به نایهد انداخت و به شوخی گفت : هیچی نمی توانست اقا عنایت را خام کند و زنش شود . - ناهید قری به سر و گردنش داد و چشم ابرویی این ور و ان ور کرد . - وا خانم جان این چه فرمایشی است من قصد و غرضی نداشتم فقط محض شوخی یک چیزی گفتم انوقت همه زدند زیر خنده . بعد زا روز مهمانی و جشن و سوری که به خاطر من بر پا شده بود عمه خانم به اقا خان گفت کالسکه را اماده کند . سپس به نزد من امد و گفت : - عمه جان اماده شد برویم خانه حاج اقا لطفی . دیشب به او خبر دادم به خانه اش خواهیم رفت خیلی زود اماده شدم . چادر مشکی که عمه خانم برایم تهیه دیده بود به روی سر انداختم و پیچه را از صورت پایین کشیدم مقابل اینه ایستادم و نگاهی به خود انداختم . - زود باش پروین جان هوا گرم می شود ها ..... - چشم الان می ایم . عمه خانم . خاتون را سپرد که مواظب خانه باشد و خودش زودتر از من سوار کالسکه شد . از یاوان گذشتم به عزت که تردید در امدنش داشت نگاهی انداختم و گفتم : - جایی نمی روم خیلی زود بر می گردم . پیش خاتون بمان و اگر حوصله ات سر رفت وری سرت را گرم کن . تا نزدیک کالسکه امد کمکم کرد پای در رکاب کالسکه گذاشتم و سوار کالسکه شدم و کنار عمه خانم نشستم . اقا میزراحمد دو لنگه بزرگ در خانه را باز کرد و اقا خان کالسکه را بیرون راند و ارام حیوان را شلاق می زد و پیش می رفت عمه خانم گفت : - پیش یکی می برمت که بتواند تمام سوالاتت را پاسخ بگوید . و شروع کرد به تعریف کردن محسنات کسی که می خواست به من درس اخلاق و احکام بدهد . نرسیده به میدانگاهی روبروی بازار بزرگ کالسکه ایستاد . عمه خانم پرده را کنار زد و کمی اطراف را با کنجکاوی نگریست . - چی شده ؟ اقا خان چرا ایستادی ؟ خبری شده ؟ - بله خانم بزرگ انگاری باز تنشان می خارد . - لعنتی ها چی از یان خلق ا... می خواهند .
  10. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - ببین چه چادر زیبایی است این را مادر خدا بیامرزم سر عروسیم بر سرم انداخت نمی دانی چقدر دوستش دارم شاید باور نکنی هفته ای چند بار ان را می بویم ولی حالا مال تو بگیز زود باش . چادر را در اغوشم گذاشت . پارچه ای حریر با زمینه ابی کم رنگ و گلهای نرگس خاتونی ریز بوی صندوق را یم داد اما واقعا زیبا بود . شادمانه دوباره درون صندوق خم شد و داخل ان را زیرو رو کرد . - بیا دخترم . یک چادر دیگر هم دارم ببین دوسشت داری ؟ چادر مشکی ریز بافت . همراه یک جا نماز قهوه ای که جنسش از مخمل زریدوزی شده بود روی دستم گذاشت و باز گفت : - پروین السادات این چادر و جانماز سوغات کربلاست . مهر داخلش از خاک اقاست . برای عروس صولت نگه داشته بودم ولی حالا تو واجب تری بیا عزیزم . جانماز را باز کردم بوی خاک تا فلک سر کشید و در محوطه صندوقخانه پیچید و چنان فضای معنوی و عرفانی ایجاد شده بود که زا شدت شوق نزدیک بود روح از کالبدم به پرواز در اید. او را در اغوش کشیدم و با گریه گفتم : - دلم می خواهد یک مسیر تازه در زندگی پیدا کنم . کمکم کنید تا خودم را بشناسم کمکم کنید به هدفم برسم به انچه خلعش وجودم را ازار می دهد . سری تکان داد و گفت : خیلی خوشحالم هر کاری لازم باشد برایت انجام خواهم داد. اه که تا ان زمان جسمم را در چنین محیطی احساس نکرده بودم . همانجا گوشه صندوقخانه نشستم . عمه خانم برایم حرف می زد و باز هم می گفت انچه می خواستم بدست اورده بودم . از چشمان عمه خانم زا ذوق اتش ملایمی می بارید و با من صحبت می کرد . دستهایم را گرفته بود و با نرمی رفتار می کرد . دیگر ان خشونت وجود نداشت از اینکه این همه مدت از چشمانش حساب می بردم و وحشت داشتم تعجب کردم . به من می گفت دخترم .پیشانیم را می بوسید و می گفت اصلا باور نمی کنم و مدام مرا تحسین می کرد . عصر روز بعد خدا می داند در خانه عمه خانم چه خبر بود . چقدر نقل و شیرینی تعارف می شد . عمه خانم همه را خبر کرده بود . از دختران خودش و عمه فرنگیس تا دوستان و فک و فامیل های دور و نزدیک . غلغله بود چه روز خوبی بود . جمعیت در پنجدری موج می زد . پنجدری شلوغ و پر از بوی اسپند و گلهای مریم و نرگس که در گلدانهای بزرگ کنار پنجدری چیده شده بود . این گلهای زیبا را عمه خانم به سلیقه خودش سفارش داده بود . اصلا ادم خیال می کرد یک مهمانی عظیم است . هر چند دست کم از یک مهمانی مجلل نداشت . هر چه بگویم کم گفتم . هیچ وقت این روز را فراموش نمی کنم تنها ارزویم در یان روز با شکوه و این ضیافت مجلل . حضور پدر و مادر م در کنار م بود مخصوصا پدرم میان انها که تا ان موقع از من بیزار ی می جستند پاس داده می شد م . اش رشته پخته بودند و توی پنجدری از بگو و بخند پر بود . عمه فرنگیس هیجان زده تر از همه با چهره بشاش به طرفم امد . اشک در چشمان سیاهش حلقه زده بود مبهوت و با دهان باز مرا می نگریست . دو سه بار پلک زد تا باورش شود بعد اهسته مثل کسی که در خواب و بیداری حرف بزند گفت : - خیلی خوشحالم جای پدرت خالی است . لبخندی زدم و او مشتش را باز کرد و میان کف دستم انگشتری نهاد و گفت : - خیلی زودتر از اینها منتظر چنین روزی بودم . امروز صبح وقتی خان باجی برایم پیغام فرستاد نمی دانی چقدر خوشحال شدم . ناهید که گویا ان طرف پنجدری ما را نظاره می کرد نیشخند زنان گفت : - دختر دایی من اگر جای شما بودم حرزی به پیراهنم وصل می کردم تا زا چشم زخم دیگران به زمین نخورم . یک لحظه طول کشید تا متوجه معنای کلامش شدم هیچ وقت از دست او خلاصی نداشتم حتی در این رو زمستاصل در پی جوابی بودم که عمه فخر السادات حرفهیا او را که شنیده بود رو به او گفت :
  11. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - دین مسیح را قبول داشتم ولی به صورت تشریفت تنها دین اسلام بود که می توانست منجی من باشد و از لحاظ دیگر مهجوری مرا در خانواده اقا بزرگ جبران کند تنها دین اسلام بود که می توانست مرا به خانواده پدرم بر گرداند . برای زنده ماندن و هدفی والا ناچار بودم با همه تحقیری که زا سوی شمس به من روا شده بود با اعتقاداتی که در مغز من گنجانده بود مبارزه کنم و نگاهی مثبت به زندگی داشته باشم . و اینهمه باعث عذاب خود و اطرافیانم نشوم . به میل خود چادری را که خاتون تا کرده بود و کنار بستر گذاشته بود برداشتم و روی سرم انداختم . چرخی زدم پوشش یک زن . حجاب تازه معنی پوشش و حجاب رافهمیدم تازه پی به حقیقت حجاب یک زن بردم . نمی دانم چرا قبلا در ایده ام چادر یا هر پوشش دیگر مسخره به نظر می امد و درد بازی بچه ها یم خورد ولی حالا ایده ام فرق کرده بود . احساس خاصی در روحیه ام کنکاش افتاده بود در قلبم اتشی شعله می کشید و سینه ام را می سوزاند . اتشی که دو سال قبل از این نیز در قلبم شعله هایش را بروز داد ولی شعله ور نشد . زماین که صولت بر من تشر زد و مرا به باد خشم گرفت اگر ان روز یکی مثل او در کنارم بود اینگونه نبودم . حالا ظاهرا می خواستم با احساسات پوچ و بی مصرف درونم بستزیم کمی خود را برانداز کردم و زا اتاق بیرون امدم . عمه خانم میهمانش را بدرقه می کرد . - مشرف فرمودید احترام خانم به سلامت خداحافظ . - خدانگهدار. - به امید دیدار . با دیدن من با نگاهی موشکافانه مرا نگریست سپس سریع به پنجدری برگشت و در رابست . احساسش را درک می کردم . نفرت به راحتی در چهره اش مشاهده می شد باید عقب نشینی میکردم و به درون اتاقم می خزیدم . باید تسلیم سر افکندگی خود یم شدم . با این حال به طرف پنجدر ی رفتم . باید یک برگ برنده به دست یم اوردم . اهسته در را باز کردم . روی مبل نشسته بود و سعی می کرد بی اعتنا سیب قرمزی را پوست بکند . دستانش می لرزید . روبرویم سر خموده اش را به زیر داشت مبادا نگاهش با من مماس شود . چاقو در دستش به هر طرف می لغزید و هر بار ناشیانه زخمی به سیب وارد می شد . نمی دانم از خشم و کینه بود یا چیز دیگر . هر چه بود رعشه ای بود که او زا ان یم لرزید ولی انگار من تازه زاده شده ام و خود را شناخته ام انگار تازه حضور معرفت را در خود احساس می کردم . دردی در سینه داشتم و بانگی در گلو . احساس زایش از معنویت . چنگ بر دامان پاکی . با چادر کمی مقابل او راه رفتم و سعی کردم توجه او را جلب کنم اما اوئ سرش پایین بود با هیجان و شعف با.ور نکردنی گفتم : - عمه خانم فکر نیم کنید چادرم کمی کوتاه باشد ؟ پاهایم پیداست . منتظر عکس العملش بودم در دلم غوغا بود ایا این ذره رها شده از طغیان عقاید پوچ را رها یم کرد ؟باز مرا می راند یا این مهجور از دین را با تعالیم عرفانی سیراب می کرد ؟ ایا حصار ننگ و کفر را زا دورم باز می کرد یا نه ؟ ایا حلاوت عشق به معبود را به من می چشاند ؟ تاب نیاوردم تا او عکس العملی نشان دهد . دستهایم را پیش کشیدم . عمه خانم هاج و واج از گفته ام و حرکاتم سیب و چاقو را زمین گذاشت و با حالتی نگاه می رکد که گویی باورش نم شد . مردمک چشمانش تاب تاب مب خورد . لحظه ای زمان برد تا از جایش برخاست . قدمی برداشت با چشمانی اشک الود و نمناک سر تا پایم را بر انداز کرد . دوید و خود شرا به من رساند . وقتی شور و شوق او را دیدم گفتم : - چطور است . بهتر نیست چادرم بلندتر از یان باشد ؟ پاهایم پیداست . وقتی راغب بودن مرا دید مرا در اغوش کشید و محم در سینه فشرد برای اولین بار محبت را در وجود او یافتم مهر و عطوفت را زا بند بند وجودش نسبت به خود احساس کردم . عمه خانم گفت : - عزیزم قربان قد بلندت بروم که این چادر برایت کوتاه است . و ساکت شد باز نظرش را خواستم گفت : - اره عزیزم چادرت باید بلندتر از این باشد این قامت بلند و رعنا را باید با چادر بلندتری پوشاند . در حالیکه چانه ام می لرزید . سرم را روی شانه اش گذاشتم و طوری که او نفهمد اشک ریختم تا سبک شوم چون قوی سبک بال . اهسته زیر گوشم زمزمه رکد . - پروین السادات برایت چادری می دوزم که عالم را جارو کند . سپس خودش را زا من جدا رکد و با ر دیگر با خوشحالی تمام گفت : - اصلا امروز می رویم بازار . هر چادری بخواهی انتخاب کن . گل ریز گل درشت . مشتاقانه به او نگریستم و در حالی که از شدت شعف لبهایم را یم جوید با تکان دادن سر کار او را تایید می کردم دستم را کشید . - نه نه چرا برویم بازار با من بیا جانم . و مرا به طرف صندوقخانه پشت اتاق گوشواره پنجدری کشاند . تو یصندوقخانه ذوق زده داخل صندوق را جستجو کرد و زا میان قواره پارچه های رنگ وارنگ یکی را در اورد
  12. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    تا عمه خانم مهمان داشت باید کمی به خودم می رسیدم سر و وضعم را مرتب می کردم هر کس قیافه ام را می دید وحشت می کرد قبل از هر کاری حمام گرفتم شلیته ای که یک هفته به تن داشتم بیرون اوردم و لباسهای تمیز پوشیدم خاتون با دیدنم لبخندی زد و گفت : - صحت اب گرم عافیت باشد . - بی رمق به رویش لبخند زدم . حوله خیس را از دستم گرفت و انداخت روی بند قالیچه ای در افتاب پهن کرد و من در زیر چتر افتاب پناه گرفتم . پنجه های افتاب را روی بدنم حس می کردم . پنجه افتاب مثل دلاک بدنم را ماساژ می داد . چقدر لذت بخش بود خاتون سریع داخل سرداب رفت و در پیاله گل مرغی برایم شربت نعنا و بیدمشک اورد . - بخور عزیزم حالت بهتر می شود نوشیدم کمی جان گرفتم خاتون شانه هایم را مالاند . موهای بلندم را زیر افتاب شانه زد . عجب لذتی داشت این افتاب . عجب دلچشب بود ان وقت برای یک لحظه بار دیگر مقابل اینه ایستادم و بر کنار اینه تکیه زدم . احساس وجود باور اینکه پاره از اچیزی هنوز از خود با خود دارم . باور اینمکه زندگانی هنوز از دستانم نگریخته است . باور اینکه خود را باور کرده بودم . اینکه هنوز می توانستم سر بلند کنم . دقیق به خود نگریستم موهایم واقعا زیبا بودند . نرم و لطیف و بلاشک رنگ موهایم را از مادرم به ارث برده بودم . حتی رنگ چشمها رنگ پوست ولی حالت چشمها و لب و بینی ام راب ه پدرم رفته بود که انهم زیبا بودند . دستی به موهایم کشیدم . چرا باید این موها ی زیبا را بپوشانم ؟ چرا باید این صورت ناز را از دید نامحرم پنهان می کردم ؟ چرا عمه خاننم و صولت اصرار داشتند این موهای شگفت انگیز را بپوشانم ؟ حجاب یعنی چه ؟ چرا شمس به دنبال نفی پوشش زنان بود ؟ - اعتقادی که شمس به من اموخته بود و انچه از حجاب یک زن در جلسات و مهمانیهای او اموخته بودم منطقی نبود . بی بند و باری بود که ان را از کودکی تا قبل از اشنایی با او به خوبی اموخته و انچه زا او فرا گرفته بودم مروری بر درسهای گذشته بود چشم و گوش بسته عقایدش را قبول کردم فقط به خاطر وجودش . فقط نسبت به عشق حریصی که به او داشتم به خود گفتم دیگر نمی گذارم ذره ای از این عقاید ساختگی باقی بماند تصمیمم را گرفته بودم دیگر تحمل اینکه خفت و خواری خود را در اینه دیگران نظاره کنم و باز رانده شوم نداشتم باید عاطل و باطل شده ام را با یک مذهب اصیل واقعی سیراب می کردم حالا به یدن اسلام و یا مسیحیت دین پدرم یا مادرم .
  13. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    خندید و نیشش را تا بناگوش باز کرد و دندانهای کج و کوله اش نمودار شد ناگهان بدون اینکه بخواهم اشک زا درونم جوشید و کاسه چشمانم را پر کرد . بدون اینکه بخواهم پنجه بغض گلویم را فشرد . نمی خواستم گریه کنم . مدام اب دهانم را قورت می دادم تا گریه ام نگیرد . خداوندا چه احساسی بغرنجی بر وجودم مستولی گشته بود نمی خواستم در برابر دخترک گریه کنم . به خودم گفتم چرا طاقت از کف داده ای ؟ چقدر ضعیف شده ای ؟ دختری که نخوت و تکبرش سر به فلک می شکید حالا به دست یک نامرد مورد ظلم واقع شده و غرورش به یغما رفته بود و خود را خوار و ذلیل می دید . کاش چشمانم کور می شد . سحر ان قیافه جادویی نمی شد . کاش ان لنگه کفش پیرزن چشمهایم را کور یم کرد و باعث عبرتم می شد . کاش از همان زمانی که پیرزن دستش را در حوض اب فرو برد واقعیت را می فهمیدم سر به دوش عزت گذاشتم و های های گریستم . دخترک بدون اینکه بخواهد با من همراه شد و چون ابر بهاری گریست . لرزش اندامش را حس کردم . چه خوب شد پدرم او را به کلفتی گرفت . اگر او نبود به چه کسی حرف دلم را یم زدم به چه کسی راز دلم را می گفتم . در سینه گویه کردم از امروز شمس برایم مرد . اعتقاداتش را از قلبم تکان دادم با خود عهد می بندم تا ابد او را فراموش کنم . اینها جملاتی بودند که اهسته زیر گوش عزت چند بار زمزمه کردم اگر همان باری که لنگه کفش روی گونه ام نشست سرم به سنگ می خورد درس عبرت می گرفتم اگر همان حرفهیا رکیک مادر شمس نثارم کرد . جدی می گرفتم حالا این وضع پیش نمی امد . حتما کلی به ریشم خندیده بود . از اینکه اینهمه وقت بازیچه دست او بودم و کلاه گشادی روی سرم گذاشته بود خیلی ناراحت بودم . دلم به حال زارش سوخت . گفتم تنهاست . کس و کارش او را تنها گذاشته اند . برای همیشه ترکش گفته اند و اگر من او را ترک کنم خدا را خوش نمی اید . از انسانیت به دور است ولی نمی دانستم حال خودم از ان موجود انگل پست زارتتر است . زیر دستش شاگردی کرده بودم گفتم نان و نمک مرا خورده است و نمکدان شکن نیست .سگ با وفا به گله حمله نمی کند . افتاب تا وسط حیا ط پهن بود . پرده های چند لایه اتاق همه کشیده بودند . حتی با افتاب نیز قهر کرده بودم . پیشنهاد عزت را پذیرفتم و به او گفتم : بلند شو تمام پرده ها را بکش . تمام پرده ها را ؟ - بله تمام پرده ها را . من من کرد . خانم بیزرگ قدغن کرده است در این موقع روز تمام پرده های اتاق را عقب بکشیم . با ملایمت گفتم : باز ش می خواهم افتاب را سری تماشا کنم . دخترک شانه ای بالا انداخت و با قد کوتو له اش بالا پرید و نخ پرده را گرفت . پرده ها با صدای خرش خرشی به عقب رفتند انگار سالها روغن نخورده بودند پرتو زرد افتاب از پشت شیشه ها مستقیم داخل تابید و بر روی اشیاء اتاق افتاد . همه چیز رنگ گرفت . ان اتاق مرده روح گرفت . کمی به افتاب نگریستم . دوست داشتم تنم را زیر افتاب گرم کنم . اهسته از جایم بر خاستم . عزلتبدنم را کوفته بود در مقابل در ورودی اینه یا قرار داشت . در حال رد شدن ادمی را دیدم جذایم با صورت متلاشی و دگرگون . دماغ خورده و با چشمهای متوحش و خیره . یک خیال یک کابوس . به عقب کشیدم و به دیوار تکیه دادم وحشتناک بود . این من بودم ؟ تعجب کردم از خود حیرت کردم از رنگ و روی پریده ام . رنگ صورتم حتی زردتر از زردی نور افتابی بود که یانکه بر روی اشیا اتاق نشسته بود زیر نور گونه ام فرو رفته بود . امواج درد و غم به وضوح در چشمانم کلبه کرده بود . موهای زیبایم که انقدر به ان می نازیدم و بدم می امد . چارقدی روی سرم بیندازم مبادا ریخت و مدل ان خراب شود . حالا مانند گربه یا که ابش ریخته باشند بهم چسبیده بود چنگی به موهای ژولیده ام زدم . چندش اور بود . برای یک لحظه خنده ام گرفت . صد رحمت به گربه یا که موهاش بدنش خیس شده بود حال و روزش از من بهتر بود . عزت را صدا زدم . چه کسی در خانه است ؟ صورتش را به شیشه داغ پنجره چسباند و با کنجکاوی نگاهی به بیرون انداخت سپس به سویم برگشت . روی صورتش از شیشه داغ گل انداخته بود گفت : - خانم بزرگ تو یپنجدری مهمان دارند . خاتون زیر سایه تالار ایوان بساط پهن کرده است و قند یم شکند یکی از کلفتها از حوض اب می کشد . اشرف هم از سرداب بیرون امد وب ه طرف پنجدری می رود . - میهمان عمه خانم کیه ؟ - نیم دانم فکر کنم همسایه خانم بزرگ است .
  14. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    چند روز گذشت در گوشه اتاقم خود را زندانی کرده بودم و فقط گریه یم کردم اما چه گریه کردنی چه فایده . گریه انسان را سبک یم کند . من هر چه گریه می کردم چند دقیقه نمی گذشت که دوباره همه چیز به سراغم یم امد . ناایمدی نگرانی دل تنگی و خلاصه اینکه به کوچه اخر رسیده بودم که ان هم تمام درهایش به رویم بسته بود . نیم خواستم هیچ کس را ببینم حیت عمه فرنگیس را که ان شب با خواهش و تمنا یم خواست در راباز کنم . تنها امید حالم عزت بود . تنها عزت بود که حق رفت و امد داشت فقط دلداری او بود که شعله اتشم را خاموش می کرد . انقدر حوصله نداشتم از اتاقم بیرون بیایم که عزت افتابه و مشربه می اورد و دست و رویم را یم شستم . زا دنیا بیزار بودم . مرده متحرکی که بدون تمایل خود حرکتی انجام یم داد . حس می کردم عنصری لنگ و بی هویت شده ام . درد سرم هیاهو و جنجال بود . غوغا بود مرور تمام خاطرات شیرین که به تلخی تبیدل شده بود . به یاد اوردن تبسم های شادی که زیر پنجه بغض فشرده شده بود و حالا تبسم چه معنایی داشت و ارگ چیزی به نام تبسم بود لبخند مجسمه یا بود . لبخند دیوانه ای کهب ه یک جا خیره یم شد و گاه با نفرت تا حد مرگ می خندید . زندیگ بی رنگ شده بود ! همه چیز بی معنی شده بود تیره خورده لذت عشقی شده بودم که فقط زهر پیکانش به جانم نشسته و تا انتهیا وجود مرا به کام نیستی کشانده بود دیگر تسلی و ارامشی در درونم یافت نیم شد . دیواری از یاس بین من و زندیگ حائل شده بود که هر لحظه عرصه را بر من تنگ یم کرد و به جانم می رسید زندیگ عادی چیزی جر افسانه برایم نبود . من با ان کبکبه و دبدبه . با ان یال و کوپال که چون شیر نری فرمانروایی می کردم حالا دیگر دندانهایم کنده شده بود و چون جانوری نزار اماده خرد شدن بودم . باور نداشتم این همه مدت دلقک دست شمس شده بودم . گونه هایم زا فرط گریه های بی امان فرو رفته بودند و پشتم از بس به دیوار تکیه داده بود خود یدوار شده بود . انقدر به اشیا اتاقم خیره شده بودم که همه چی محو بود و حالا همه پشت سرم خراب شده بود ند و موج اشتباه پشت سرم قرار داشت . دیگر راهی برای برگشت وجود نداشت . همه گناهکاران اطرافم یک رف و شمس طرف دیگر بیشتر از همه او بود که عذابم می داد و ان افت خانمان سوز ی که به جانم انداخته بود و حالا دیگر حاضر نبودم مرا ببیند . اه که چقدر از او نفرت داشتم . بیزار بودم . اه که چقدر کودن بودم . خام بودم عشق ابلهانه ای که به صفت شمشاد و لاله شا خوش بودم . بازوی مردانه یا که اریکه ابدی خود می دانستم ان چشمان درشت و شهلا که زیبایی زا ان می ریخت حالا برایم وقیح شده بود . چشمان گرگی شده بود کهدر کمین اهویی پشت صخره ها پنهان شده بود . ایا بار دیگر دستم به او یم رسید تا با همین دندانهای فرو ریخته ام خون گلو یش را بمکم ؟ ایا بار دیگر می توانستم تنها برای یک بار دیگر او را ببینم و ایا او همان مردی نبود که روزگاری دوستش داشتم و یک اعجاز می دانستم ؟ حاضر بودم بهترین ارزشهای زندگیم را به پای او بریزم . پس چرا اینگونه به من نارو زد ؟ ا زپشت خنجر زد . مگر چه کوتاهی در حقش کرده بود ؟ مرا باش که به وجود پست و بد طینت او اعتماد کردم . او مثال سکه ای بود کهی ک طرفش را دیده بودم . { ص 261- ص 265} او فقط به خاطر اموالم و تحمیل اعتقاد مسلکش همچون پروانه ای دورم یم چرخید . چقدر نفریشن کردم خط بطلان برعشق و اعتقاد او کشیدم اسیر و فریفته سخنان یاوه اش شده بودم . چقدر پدرم عاقل بود که مرا از دیدنش منع کرد . کاش اینجا بود و دستش را یم بوسیدم . به پایش می افتادم . می گفتم بالاخره دخترت سرش به سنگ خورد . کاش اینجا بود و مرا نوازش یم کرد و زا حمایت دستهایش استفاده می کردم یا کاش دوباره اخم و تخم می کرد و من به جای چند ماه چند سال زجر می کشیدم . باز سرم فریاد می کشید نعره می کشید مردک رذل فقط با یک پیغام کوتاه تمام ذات خود را فرستاده بود . عزت پایین پاهایم نشست . - بلند شو پروین جان نمی خواهی رنگ افتاب را ببینی . چقدر می خوایه خودت را زندانی افکارت کنی . اشک گرم از گونه ام غلطید . دستهای سیاهش را رگفتم . - اخ عزت نیم دانی چه سر پرهیاهویی دارم . چه دل پردردی بیا برای یکبار اقبال مرا بگو و ببین چند ستاره در کف دستهایم می بینی بیا اینجا کنارم بنشین . خندید و ذوق زده روی پاهایش جفت نشست . کف دستم را مقابل چشمانش گرفت و انگشتش را کف دستم گذاشت . - کف دستت صاف صاف عین رنگ چشمات . مثل قلبت . اینجا را نگاه کن . وسط کف دست یک ستاره می بینم . تو برای این ستاره .ستاره سهیل شدی . - در کف دستم دقیق شدم . یعنی چه ؟ چه ستاره یا ؟ دخترک کف دستم را بوسید . - فدایت شوم پروین جان . نم دانم چه ستاره ای است فق می دانم توی اسمان در به در دنبال توست . - پرسیدم : حالا این ستاره ستاره سهیلش را پیدا می کند ؟ - ها . - به ارامی گفتم : عزت تو هنوز به جای بله ها را بکار می بری . - ها .
  15. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    از تر سدو پا داشتم دو تا پای دیگر قرض گرفتم و زا پنجدری بیرون دویدم و تیو حیاط صولت را دیدم که در حال خارج شدن از خانه بود با خود شحرف می زد و دستهای شرا تیو اسمان تکان می داد انگار او بیشتر زا من ترسیده بود . کمی تماشایش کردم و از ته دل نالیدم کاش اسب بر زمینت بزند . کاش وقتی از خانه پایت را بیرون بگذاری عمه خانم داغت را ببیند . دوان دوان به اتاقم رفتم و خود را حبس کردم . سریع در ان هوای گرم پنجره را بستم پرده ها را کشیدم سرم به اندازه یک گلوله توپ سنگین شده بود صدای داد و بیداد عمه خانم به گوشم می رسید که ناله می کرد . - به حق جدم قسم اگر زا اولاد پیغمبر نبوئد تکه تکه اش می کردم به دندان می کشیدمش . از خانه بیرون می انداختمش . برود خدا را شکر کند از اولاد پیغمبر ست . منت بر سرم دارد . اخه دختر پدرت مرتد بود ؟ مادرت مرتد بود ؟ جد و ابادت مرتد بودند که تو رفتی مرتد شدی ؟ تمام زندگیم را نجس کردی . گاهی اوقات خطاب به پدرم که در حال حاضر غایب بود می گفت : - ایوالله خان داداش دستت درد نکنهد با این دختر بزرگ کردنت . خان داداش همه چیز را به من نگفتی گفتی دخترت عاشق شده گفتی دیوانه شده نگفتی مرتد شده اگر می دانستم سر پرستیش را قبول نمی کردم و فکر کردم مسلمان نباشد حداقل دین مادرش را دارد . مسیحی است . اما یان چشم سفید پایش را از گلیم خود بیرون گذاشته . تمام شان و شئونات خود را زیر پا گذاشته . دیدم هوایی است هر چه به او می گویم دختر حجاب را حفظ کن حفظ نمی کرد پس بگو خانم !!استغفرا... ای ذلیل مرده ای نفرین شده . دیگر ابرویی برایم نمانده دختر بی ابرو دختر بی حیا . خاتون روبروی عمه خانم نشسته بود و با بادبزن بادش می زد . و با دلداری می خواست ارام شود و او روح خود را می جوید و خود را ازار یم داد . - محض رضای خدا ارام باشید خانم بزرگ دیگر بس است بی تابی برای قلبتان ضرر دارد . - اه خاتون الهی بمیرم زنده نباشم ببینم دختر خان داداشم مرتد شده . کسی که زا گوشت و خون من است . چطور دیگر یم توانم سر بلند کنم . چطو ریم توانم بگویم او ازما ست چطور می توانم داد و فریاد نکنم . - من یم روم و با او حرف می زنم نصیحت می کنم تا از این را به در اید ترا به جان صولت خان کمی ارام بگیرید . - حرف صولت را نزن که اگر جلو چشمم بیاید روزگار خودش و مرده هایش را سیاه می کنم . - اسغفرا... خانم بزرگ . - خاتون همه می دانستند الا من . همه به من دروغ گفتند همه من احمق را به بازی گرفتند . جای هیچ حرف و سخنی باقی نبود . یب پناهی را حس یم کردم و خود را مورد اماج حملات و توهینهای عمه خانم یم دیدم و مثل مرغ سر کنده دور خودم می چرخیدم و صدای تیک تیک بهم خوردن دندانهایم را می شنیدم ویل هیچ کاری نمی توانستم انجام بدهم . عاقبت انچه نباید روی می داد اتفاق افتاد . به یاد روزی افتادم که پدرم مرا از خود راند و مشس را پست نامید . به یاد روزی افتادم که با شمس به خانه مادرش رفته بودیم و به محض ورود ما او را نجس خواندند و مرا حرامزاده . زمانی که مادرش دستش به من خورد دستانش را در اب حوض فرو برد تا نجاست پاک شود . فریاد ها و ضجه های عمه خانم حتی از لنگه کفشی که زا مادر شمس خورده بود دردش بیشتر بود لنگه کفش او را بر روی گونه ام نشسته بود درد از فریاد های عمه خاننم تا ته قلبم تیر یم کشید و مرا دیوانه می کرد . عمه خانم تویهن یم کرد و من می لرزیدم هق هق می کردم و می ترسیدم از اینکه حیت صدای گریه خفیفم را دیوار بشنود . بره ای سر گردان . اسیر سر نوشتی شوم .چه پیش خواهد امد از همه چیز بی خبر بودم از حرفها و حرکات عمه خانم سر در گم بودم کاش مادرم اینجا بود و مرا در اغوش می کشید تنها دخترش را تنها امید زندگیش را . حالا در کنجی کز کرده بودم و زا توهینهای دیگران مثل گنجشکی کوچک و بال شکسته از سرنوشت و تقدیر شوم می لرزیدم . ساکت می شدم ولی دوباره گریه یم کردم . از همه سو نگرانی داشتم در یان میان چه کسی را باید نفرین می کردم ؟ چه کسی مرا به یان روز انداخته بود ؟ چه کسی با من بی و فایی کرده بود ؟ پدر و مادرم که مرا تنها گذاشته بودند و در فرانسه دنبال کار خود بودند و اصلا فکر من نبودند یا شمس ؟ کسی که عقاید شرا بر من تحمیل کرده و حالا حساب و کتابش تمام شده بود یا عمه خانم و صولت که نیم دانستم چه نقشه هایی برایم دارند ؟
  16. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    اما او بدون اعتنا به حرفهای خاتون و حضور کلفتها و نوکرها که مات و مبهوت دعوا و مرافعه ما را می نگریستند با لحن عتاب الودی رو به من گفت : - مگر ما بر دست و پای تو غل و زنجیر کشیده ایم که یم خواهی وکیلت تو را نجات دهد ؟ - گفتم بدتر از این که هر جا یم روم مواظب هستی مبادا بر خلاف شئونات احکام و مقررات شما کاری انجام دهم . من اب می خورم چهار تا چشم مرا مواظبت یم کند مبادا قطره ای اب ا زدستانم بریزد . - او صدایش را بالا اورد . عربده زنان گفت : - افرین !افرین نمک خورددن و نمکدان شکستن . - من از این خانه خراب شده می روم تا دیگر نمکدان شکنی نکنم . قبل زا یانکه از اتاق خارج شوم دوید و جلو پنجدری ایستاد ودستش را به عنوان سپر جلوی در گاهی گرفت . - حق نداری . نمی گذارم بروی . برو کنار می خواهم رد شوم . دیگر تحمل هیچی را ندارم . - نیم گذارم بروی . اینجا من دستور می دهم. - حالا یم بینی می توانم و خوب هم حق دارم . - به خودت زحمت نده دختر دایی شما هیچ کجا نیم روید . - برو کنار چه یم خواهی از جان من دق مرگ شدم توی این خانه . - اینقدر صدایت را بلند نکن . گفتم برو یعین برو نیم گذارم بروی . - صولت اگر کنار نروی به خدا شیون یم کشم . اولین شیون را زا ته دل کشیدم . رنگ از روی صولت پرید . تعجحب کرد و زا ان حات تحکمانه ای که به خود گرفته بود در امد . دستش را زا چار چوب در انداخت و خود را کنار کشید اما تا خواستم پایم را زا پنجدری بیرون بگذارم عمه خانم سر رسید وارد پنجدری شد . عقب نشینی کردم مجبور شدم . داخل پنجدری چشمانش از فرط تعجب گرد شده بود . چادر و پیچه را از سر برداشت و ان را به گوشه ای پرت کرد . فوئرا در های پنجدری را بست تا یدگر صدایمان بیرون نرود . خاتون و کلفتها گیج و منگ روانه حیاط شدند . صولت روی مبل فرو رفت و پیشانی را یمان دو دستانش گرفت . سر به زیر بود و من همان جا کنار در ماندم عمه خانم با لحن گزنده پرسید : - الحق که خوشم باشه . کم مانده به جان یکدیگر بیفتید . یچ شده ؟ چرا کولی بازی در یم اورید . صدایتان تا توی کوچه پر می کشد . چرا ابرو ریزی می کنید ؟ چه معنی دارد خجالت نیم کشید دو تا ادم گنده به جان هم افتاده اید . کلفت و نوکر این خانه از حرکات شما انگشت به دهان مانده اند ./ - به طرف عمه خانم دویدم و زا دست صولت به درگاه او شکایت کردم گله کردم و زا او پناه خواستم در حالی که بغضم ترکیده بود گفتم : - عمه خانم صوات مرتب از من ایراد یم گیرد چپ می روم یم گوید این کار را نکن . راست یم روم می گوید این کار را بکن . زا من یم خواهد چارقد به سر کنم با مرد نامحرم حرف نزنم . اگر حرفی دارم به خاتون و عزت بگویم . بابا به یک بگویم من حاضر نیستم سنت های شما را بپذیرم اما او مدام ارباب بودن خود را به رخم می کشد . ناگهان در کمال تعجب دیدم صولت در پنجدری را گشوده خارج شد نگذاشت حرفهایم تمام شود . و عمه خانم ما بین ما قضاوت کند اهمیتی به رفتن او ندادم و ادامه دادم : او یم خواهد بالاجبار هر چه می گوید بپذیرم بارها به او گفته ام حاضر نیستم دین شما را بپذیرم . عقاید من با عقاید شما جور در نیم اید ولی او یم گوید تو یک مرتید و پیرو افکار باطل هستی . گریه کردم . تضرع کردم و پیش عمه خانم از دست صولت شکایت کردم . لحظه ای گذشت عمه خانم همچنان که به یدوار تکیه داده بود و به حرفهایم گوش می داد یواش هیکلش را پایین کشید ارام ارام همانجا جای خود نشست . دیوانه وار خراشی به گونه هایش داد انگار نفس به زور از گلویش بیرون یم امد . گفت : - وای خدای من .... چه می گویی مرتد !! دختر تو مرتد هسیت ؟ خدا رمگم بدهد . دینا در برابر چشمان او تیره و تار شد و دیگر حریف نزد . عمه خانم زا هوش رفته بود ترسیدم مگر چه حرفی به او زده بودم که او اینطور وحشت زده شده بود . سریع درها را باز کردم تا هوای پنجدری عوض شود شاید زا جر و بحث من و صولت بود . عمه خانم ناگهان به خود امد و جیغ کشید . - ای وای ای وای دختر زندگیم را نجس کردی خاتون اشرف . بر سرش می کو بید . خاتون و کلفتش را صدا یم زد تا چاره یا بیندیشند . گیج و مستاصل چونان گربه ای که در دام افتاده باشد لای دست و پایم گیر کرده بودم . تنم یخ شده بود . - عفرینه تمام زندگیم را نجس کردی بی شرف . عمه خانم همچنان فریاد می کشید . خاتون وارد پنجدری شد به سر کوبان گفت : خدا مرگم بده خانم بزرگ چی شده ؟ - خاتون خاتون اه این دختر زندگیم را نجس کرده . عمه خانم مرا با دست نشان می داد و خودش بال بال می زد ناگاه ا جایش برخاست مثل ببری زخمی که تیر زا بدنش کشیده باشند کند و درمانده با نگاهی سرشار زا نفرت . خواست به رفم هجوم بیاورد که خاتون میانجی شد و ما بین من و او قرار گرفت . - چکارش دارید خانم جان ترا به ارواح خاک اقا بزرگ ارام بگیرید جان صولت کارش نداشته باشید . - این پسره پاک خودش را باخته اخه تو بگو به چب این بنده خدا دلخوش کرده دنیای خودش را برای یک چشم و ابرو فروخته . خاتون در حالی که عمه خانم را در اغوش گرفته بود و به زور تحملش می کرد با رفتاری که هیچگاه با من نداشت گفت : - برو بیرون خانم کوچیک . نمی بینی داره ..... فهمیدم اوضاع پس است خیلی وخیم است به یاد حرف صولت افتادم که گفته بود وای به حالت اگر خانم جانم بفهمد تو مرتد شده ای چه قشقرقی به راه می اندازد .
  17. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    با دادن ای ن خبر انگار زمین را از زیر پایک کشیدند و من سکندی خوردم و با سر به زمین افتادم . چرا یان پیغام را داده بود . انهم شمس . اصلا از او توقع همچین پاسخی نداشتم . اه اصلا باورم نیم شد . اخر برای چه ؟ دیگر تحمل این ناایمدی که تنها امیدم بود نداشتم . هیهات از اینهمه صبر که اخرش پوچ از اب در امد . چرا ؟ مگر چه دشمنی با من داشت ؟ کمی مکث کردم و با لحنی توام با بغض گفتم : - ادرس اینجا راب ه او دادی ؟ - بله اتفاقا خوشحال شدند .گفتند خورده حسابی با اقا مسعود خان دارند انگاری پدرتان در دادن دست مزد یک ماهه اخر او سهل انگاری کرده است . بعدش ادرس را گرفت و با ناراحتی در را بست بدون اینکه خداحافظی کند . او خرده حسابش را یم خواست ؟ از سهل انگاری حرف زده بود. دیگر پاهایم توان ایستادن نداشت . زانوهایم به شدت ضعف رفتند . چادر از سر برداشتم و خشمگین در دستانم به شکل توپی گرد مچاله اش کردم . حال خود را نمی فهمیدم . اشک چشمانم را نمناک ساخت . میل سرشار به گریستن . فشار بغض در گلو . احساس تهی شدن . احساس برداشتن ناگهانی تکیه گاهی محکم . در ان حال سیل بی امان اشک چهره ام را رها نیم کرد . از پشت اشکهای زلال صولت را دیدم که در برابر م ایستاده . انس و جن کم بود این یکی هم از دیوار پرید . از دیدنش یکه خوردم . از شدت خشم خون به لبش نشسته بود . یقه اش باز و استین هایش بالا زده بود . شلاقی که همیشه به کمرش اویزان بود حالا دور انگشتانش پیچیده بود و چون شیری غران اماده تازیدن بود . دستی بر پیشانی گرفتم و صورتم را برگرداندم تا او را نبینم . دیگر تاب و تحمل شنیدن دستورات او را نداشتم . فریاد کشید : - خجالت نمی کشی بی حیا . مگر به تو نگفته بودم حق نداری با مرد نامحرم حرف بزنی ؟ در غباری از درد که قلبم را چنگ می زد و پاره پاره می کرد صدای او را می شنیدم . فریادش را می شنیدم ولی نمی خواستم جوابش را بدهم . دهان دهانش شوم رو برگردانم . اقا خان جلو پرید و هیکلش را به خانم کوچیک برسانم . او مقصر نیست خانه زاد مقصرم . بیچاره اقاخان که زا ماجرا خبر نداشت و بی اطلاع بود در مقابل او زانو زد تا با من کاری نداشته باشد ولی خشم او چون سنگی که زا اتشفشان بیرون جهیده باشد تند و سریع بود سنگ گداخته همه چیز را می سوزاند و عضلات گردن صولت از خشم تپید و چینی عمیق از نفرت در پیشانیش نشست . انگار حواسش را از دست داده ب.ود و هیچ چیز برایش اهمیت نداشت . ناگهان شلاق را در هوا چرخاند و با تمام قدرت به بدن اقا خان کوبید . چنان محکم کو بید که شلاق چند گرد دور بدن اقا خان پیچید و به زحمت باز شد . صولت در حالی که زا نردبان غضب بالا یم رفت و نفس نفس می زد دوباره فریاد بر اورد : - بیخود کردی پدر سوخته نامرد . تو هنوز بعد از این همه مدت نمی دانی تو زان خانه چه یم گذرد کی به کیه ؟ - غلط کردم اقا ببخشید . از یدن این صحنه فریاد کشیدم . عرق لزج و چسبناکی روی بدنم شروع به ترشح کرد شلیک جیغم را به هوا پرتاب کردم خاتون و اشرف و اقا میرزاحمد و سایر نوکرها و کلفت ها دورم را گرفتند و التماس کنان از او خواستند که ارام بگیرد و کنترل خود را حفظ کند ولی او همچنان به اقا خان بد و یبراه می گفت و سوال یم کرد که چرا اقا خان با من حرف زده است؟ باید پیغام هر بود به خاتون یا عزت یم داده تا به من برسانند . نیم دانم ناگهان خشم چگونه در من جوشید و لبریز شد . خشمم از جواب مایوسانه ای بود که شمس داده بود یا یانکه زا فریاد ناهنجار صصولت که همچنان بر سر اقا خان خالی می شد و او را همچون کودکی بی پناه زیر بار شلاق خود گرفته بود فریاد کشیدم : - بس کن دیگر بیچاره را که کشتی تا یک می خوایه سر یان بنده خدا هوار بکشی . یان من بودم که زا او تقا ضا کردم تا نامه مرابه وکیلم برساند و مرا زا دست شما نجات دهد . و گریه کنان زا پله ها بالا رفتم . صولت دست زا سر اقا خان برداشت و به دنبالم دوید بد جوری پیله کرده بود . هر دو همززمان روی پله ها گام بر می گذاشتیم . پله پله وارد پنجدری شدیم . خاتون چنگ به گونه کشید و گفت : - ننه صولت جان فدات شوم الهی کوتاه بیا . صبر کن خانم بزرگ تشریف بیاورد . - برو کنار خاتون خانم شورش در اورده .چ - وای ننه قربانت بروم اینجوری نکن .
  18. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - هیچی پروین جان گفت پیغام را خودم باید به خانم کوچیک برسانم . اه بخشکی شانس . این مردک هم برای ما قمپز در می کرد . بدشانسی پشت بد شانسی . یادم امد خودم به او گفته بودم پیغام را به کسی ندهد . چکار می توانستم انجام دهم غیر از اینکه تسلیم شوم و چشمها را از حرفهای بعداز صولت بپوشانم ولی باید مواظب می بودم تا خطایی دیگر از من سر نزدند . حاضر بودم جانم را بدهم ولی بدانم شمس چه پیغامی برایم فرستاده است . به هر ترتیبی بود بدون توجه به حضور صولت خود را نزد اقا خان رساندم . قلبم می زد نه از شدت ترس از صولت . بلکه زا شدت هیجاین که داشتم . چارقدم را مرتب کردم و زان بار چادر به سر افکندم . نمی توانستم روی سرم جابه جا کنم ولی به زحمت با نیش دندان ان را نگه داشتم و صورتم را پوشاندم . توی حیاط همه بودند اشرف کاسه و کوزه ها را می سائید . خاتون با یکی از نوکرها برای شام روی تخت قالیچه یم انداختند و پشتی ها را روی تخت چیده بودند . از یانکه چادر به سر انداخته بودم هیچ کدام تعجب و یا کوچکترین نگاهی نکر دند . شاید انها هم می دانستند برای بستن دهان صولت است . اقا خان را صدا زدم . - اقا خان . - سلام خانم کوچیک . - خسته نباشی پیغامم را رساندی ؟ - دستی روی دستش گذاشت و خیلی مودبانه گفت : راستش را بخوایه خانم کوچیک به زحمت توانستم خانه اقای شمس را پیدا کنم البته پیغام شما را رساندم . - خب بعد چی شد . جواب گرفتی ؟ - اول از جواب دادن امتناع کرد . خواهش کردم و گفتم خانم گفتند حتما جواب نامه را بدهدید . خندید و گفت به خانم بفرمایید ما را دیگر با شما کاری نیست . خیلی وقت است همه چیز تسویه حساب شده است . - اقا خان هیمن را گفت ؟ - بله خانم جان . نامه ای نداد ؟ - نه - چیز دیگری نگفت حتی کلامی ؟ - نه بجان بچه ام .
  19. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - به چشم خانم کوچیک . - به سلامت . - عزت زیاد . تعظیمی کرد و زا مقابل چشمانم دور شد . ایستادم و رفتنش را تماشاکردم . او رفت و خیالم راحت شد . نفسی کشیدم و با اطمینان به خبر خوشی که برایم خواهد رسید . ریه هایم را پر زا هوای خوب و تمیز کردم . تا چند ساعت دیگر نامه ام به دست شمس می رسید . او به اینجا می امد و مرا از تمام بدبختی ها نجات می داد . ذوق زده ابی به صورتم زدم و پله ها را دو تا یکی کردم . هنوز به پله اخر نرسیده بودم که صولت سبز شد . راست یم گویند مار از پون بدش می اید در خانه اش سبز می شود . حالا حکایت صولت بود که با دو دستش ستون اهنی دو طرف پله را که تا خر پشته ایوان کشیده بود طلیب وار گرفته بود . بدون اعتنا خواستم رد بشوم ولی او همانطور با تحکم و قدرتی که چند روز پیش در او دیده بودم ایستاده بود و مانع عبورم شد . رگ گردنش برجسته شده بود . چشمان درشت و براقش که عین تیله بازی پسر بچه ها هفت رنگ داشت از خشم هولناکی می درخشید . با صدای خشم الود و بم گفت : به به خانم چشمم روشن چه غلطها . دنبال غلط کاری و خطاء به جستجو در ذهنم پرداختم دیگر چه خطایی از من سر زده بود که یان طور خشمناک چون شیر ژیان سد راهم شده بود و اماده غریدن بود من من کنان از روی تحیر گفتم : - مگر چه شده است ؟ صولت از روی تکبر و غرور سر بلند کرد و در حالی که به جای دیگری می نگریست گفت تازه خانم می پرسنند چی شده ؟ صدایش را بلندتر کرد : - مگر در این خانه خاتون و کلفت وجود ندارد که بی پرده با اقا خان صحبت می کنید ؟ اصلا خاتون اینجا چه کاره است . پیغامی داشتید باید به خاتون می گفتید تا او به اقا خان یا هر مرد دیگری برساند . بعد از این همه مدت مقررات این خانه را فرا نگرفتی ؟ چنان حرف یم زد و مرا به باد انتقاد گرفته بود که در برابرش یک جور بی پناهی احساس کردم . نزدیک بود زا پله ها نزول کنم . دستانم را محکم به نرده دو طرف پله ها گرفتم و در نهایت استیصال و تامل گفتم : من .... احتیاج .... نگذاشت حرفم را تمام کنم . - می دانم هیچ استعلایی بر تو ندارم و تو اعتقادات دیگری داری و در اعتقاداتت هیچ کدام از این مقررات وجود ندارد ولی تو حق نداری در یان خانه مقررات را زیر پا بگذاری و هر غلطی دلت خواست انجام دهی . بغض بر راه گلویم سد زد و کلام در سینه ام زندانی شد طوری که دیگر نتوانستم جواب او را بدهم قلبم را شکست وجودم را خرد کرد . هر لحظه عرصه را بر من تنگ می کرد و مرا به ستوه می اورد . چنان حرف می زد انگار نمی توانست من کیستم . ساکت و غمگینانه در حالیکه یارای عکس العملی نداشتم از زیر دست صلیب گونه پسر عمه عزیز گذشتم . میدان را به او دادم و با قلبی محزون و اندوهگین دور شدم . هر چه بود برگ برنده دست او بود و او یکه تاز میدان . تازه پی به حرف عمه فرنگیس بردم . دخترهای افتاب ندیده . از حالا دیگر خود را نیز باید مخفی می کردم مثل گل های لاله عباسی که روزها در خواب بودند و شبها بیدار . در اتاقم سنگر گرفتم و بی تاب و دل گرفته منتظر دریافت نامه شمس . چند ماه بی خبیر از او سخت بود دلم خوش بود نامه اش به دستم خواهد رسید و دلگرمی به دست خواهم اورد . سعی کردم رفتار صولت را زا ذهن پاک کنم و به چند ساعت دیگر فکر کنم . هنوز افتاب غروب نکرده بود . زا پشت پنجره نگاهی به بیرون انداختم . نیم ساعتی بود که اقا خان به خانه برگشته بود . جرات نداشتم به اقا خان نزدیک شوم . صولت در خانه بود باید صبر می کردم تا برای انجام کار از خانه بیرون برود . به وضوح از ان غیرت و تعصب او در وجودم احساس ترس می کردم و خود را ملزم به اطاعت فرامین او یم دیدم . خدا خدا یم کردم هر چه سریعتر از خانه بیرون برود . خوشحال بودم خودم در اتاق و دلم در پی پیغام اقا خان و حواسم جمع ان که چه موقع صولت از خانه بیرون می رود . تا خود را به اقا خان برسانم . یکی دو ساعت به همین منوال گذشت . ظاهرا به قصر بیرون رفتن از خانه برای برداشتن کتش برخاست و به طرف کمد رفت . کت را برداشت و پوشید اما بیرون نرفت . از حرفهایش فهمیدم که قصد بیرون رفتن ندارد . کنگر خورده لنگر انداخته . دائم زیر لب غر می زدم . این از کارچند روز پیشش و این هم از امروز . برو دیگر ولی شانس نداشتم هیچ چیز به خوبی پیش نمی رفت عزت را صدا زدم و گفتم . - برو به اقا خان بگو پیغام خانم کوچیک را بده . عزت نزد اقا خان رفت و خیلی زود برگشت . منتظر نامه یا بودم اما دست خالی نزد م امد . بهت زده پرسیدم : چی شد . چی گفت ؟
  20. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    دلم بی قرار بود نمی توانستم ارام بگیرم . پاورچین پاورچین از مقابل صولت گذشتم در حال چرت زدن بود . رادیو ریو سینه اش خم شده بود . بیرون از پنجدری کنار گلدانهای شمعدانی محو تماشای طبیعت و کار کردن افراد شدم . در خلوت خود در فکر بودم که صداها از گوشم می گذشت . - چشم خاتون شما همه چی را اماده کنید تا نیم ساعت دیگر اماده می شوم خودم می برم . اقا میرزاحمد دیگر خسته شده . پیرمرد صبح تا حالا درگیر بوده . سر راهم می روم بازار هر چه خانم بزرگ سفارش دادند می خرم . با یک تیر دو نشان می زنم . - خوبه بد فکری نیست . در ضمن یادت نرود پیغام خانم بزرگ را به همشیره برسانی بگو خانم بزرگ گفتند امشب به منزل ما بیایید امر مهمی پیش امده است . - چشم خاتون امر دیگری نیست . - نه برو به سلامت . شیرینی فرنیگ یادت نرود خانم کوچک هوس شیرینی فرنگی کرده . - به روی چشمهایم . خاتون از پله های سرداب پایین خزید و از دیدگانم محو شد . اقا خان دستمال ابریشمی را زا گردن باز کرد و عرق پیشانی را پاک کرد . ابی به صورت زد و دوباره دستمال ابریشمی راب ه صورتش نزدیک کرد اقا خان قصد خارج شدن از خانه را داشت یک لحظه سکوت و یک جرقه در ذهنم چرا تا حالا به این فکر نیافتاده بودم چقدر خنگم اقا خان به اسانی می توانست پیغام مرا به شمس برساند به خوبی می توانست گره کارم را باز کند بدون چنگ و دندان بدون اینکه اتفاقی روی بدهد سریع به اتاقم رفتم . قلم و کاغذ را برداشتم و یادداشتی نوشتم چند خط بیشتر ننوشتم . وقت نداشتم کشش بدهم نامه را تا رکدم و محکم در دستانم فشردم بهتر از این نمی شد از بالای ایوان صدایش زدم : - اقا خان . - بله خانم کوچیک امری داشتید در خدمتم . - بیا اینجا کارت دارم . اقا خان بدون وقفه پله ها را یکی و دو تا رکد و خودش را رساند . لبخندی از روی رضایت زدم و گفتم : - زحمت بکش این نامه را برسان پشت کاغذ ادرس را نوشته ام راه دوری نیست . - اهسته طوری که فقط او متوجه بشود گفتم : - اقا خان هر کاری داری بگذار زمین اول نامه مرا برسان . یادتان نرودها ... برایم خیلی ارزش دارد . - چشم خانم کوچیک اقا خان تا حالا هیچ امری را فراموش نکرده است . سرم را تکان دادم کمی به اطرافم نگاه کردم و ده تو مان کف دستش چپاندم . زا دین اینهمه پول چشمانش خیره شد . تظاهر به تعارف کرد . - بگیر اقا خان حق شماست . - دستتان درد نکند خانم کوچیک ولی انعام زیادی است یک کوچیک که زحمت نیست . قابل این حرفها نیست انجام می دهم . - پول را بر نمی دات کم نبود پول دو ماه کارش بیشتر بود . دلم می خواست سریعتر برود . اینقدر این دست و ان دست نکند اما او ایستاده بود و از دیدن پولها گیج شده بود . مرتب تشکر می کرد اخر سر هم گفتم : - برو دیگر اقا خان همه فهمیدند زیاد معطلش نکن .
  21. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    چند روز بعد پس از ناهار گوشه پنجدری نشستم . عمه خانم طبق معمول به جلسه قرائت قران رفته بود پس از قرائت قران هم می نشست پای روضه . وعظ حدیث نقل و قول یکی دو تا اخوند . پس از اینکه با همه زنها چند کلمه ای گپ می زد . غروب بر می گشت خانه وضویی می گرفت دوباره چادر به سرش می انداخت و برای نماز مغرب و عشاء به مسجد می رفت و هر روز حکایت تازه ای برای صولت داشت . دیروز تعریف می کرد وقتی ملاشیخ حبیب اله پا زا مجلس وعظ بیرون می گذارد پاسبانها و امینه ها وحشیانه به طرفش حمله می کنند و عمامه و قبایش را از سر و تنش بیرون می کشند و به او زهر چشم نشان می دهند که دیگر نباید این لباسهای کهنه و خرافاتی را بپوشی . ملا شیخ حبیب اله بیچاره که زیر مشت و لگد امینه ها جان به لب شده بود هر چی عقده داشته است خالی می کند و هر چه فحش نثار شاه فقید می کند . پاسبانها ملا شیخ حبیب اله را به پاسگاه می برند و هنوز در بند است . بیچاره ملا شیخ حبیب اله حکایت ملا شکوری را دارد . او وقتی امینه ها عمامه و قبایش را از تنش کشیدند به ور کلی خانه نشین شد و بیرون امدن از خانه را بر خود حرام کرده است . شب و روزش شده است نماز ذکر و دعا . یک لحظه سجاده اش را جمع نمی کند . صولت هم در جواب مادرش گفته بود عجب عجب خودم می روم پاسگاه ببینم چه خبر است . سبیل یکی دوتاشون که چرب کنی نرم می شوند شاید بتوانیم بنده خدا را ازاد کنیم . بالاخره عمه خانم همه کاره و بزرگ محله بود . عروسی و عزا بود در خانه عمه خانم را یم زدند و از او کمک می خواستند . انگار افراد محله بدون اجازه او اب نیم خوردند اجازه اجازه خانم بزرگ امر امر بی بی . هر چه فخر السادات می گفت سرمه چشم می کردند . صولت رادیو را از روی صندوق برداشت و به پشتی تکیه داد پیا راست را به طور عمو تا کرد و پای چپش را دراز کرد . گاهی اوقات سعی می کردم در تنهایی با شیطنت هیبت و جلال خود را به نمایش بگذارم و او را تحت تاثیر قرار بدهم وسوسه اش کنم اما اصلا چشمانش تکان نمی خورد و کوچکترین نگاهی به من نمی کرد . اگر هم نگاهی بود با نگاه چپ چپ و نفرت مرا می نگریست . هر طرحی می ریختم و هر نقشه یا می کشیدم و شکست بر می خوردند . این مرد به پشه تیو اسمان نظر داشت اما به من نظر نداشت . دریغ از یک نگاه . اه چه موجودی بیخودی . عجب ادم بی حسی . اصلا احساس کنجکاوی نداشت انگار نه انگار من در پنجدری وجود دارم غرق در رادیو . با موجهای رادیو باز یمی کرد . موجها و صدای گوشخراش را دیو اعصابم را متشنج می ساخت . صدایش شبیه جیرجیرکی بود که وسط شب در حین سکوت عالم ساز می زد . از او بدم می امد. از او نفرت داشتم . اصلا می دیدمش حالم خراب می شد . اسم عزرائیل بد در رفته بود وقیت به او نگاه می کردم انگار به یمر غضب خود نگاه می کردم . نگاهم را زا او گرفتم . و به بیرون از پنجدری معطوف ساختم هنوز زمان زیادی از رفتن مادر و پدرم به فرانسه نگذشته و زمان زیادی باقی مانده بود تا برگردند . چگونه می توانستم تحمل کنم . چه کسی تاب می اورد . این همه مدت تنهایی دلگیر از دوری پدر و مادر تنها در یان خانه احساس ناتوانی و حقارت در برابر صولت خوب چلانده شده بودم . وجودم یک پارچه خاری شده بود . مایر سمی که به دور خود پیچیده بود و هیچ کس او را نمی خواست . اتش سوزانی که همه از دست زدن به ان ابا داشتند دم به دم از درون خورده می شدم در این خانه ناچیز بودم چون پرکاهی سبک که با هر وزش نسیمی می پرید . اب حوض برای ابیاری چمن و گلها رها بود اقا خان با یک بیل دسته بلند و پاچه شلوار بالا زده و پا برهنه به دنبال جوی و نهرهای اب می دوید تا تمام درختان و بوته های گل خوب سیراب شوند . اهی کشیدم تا راهی پیدا کنم کاش من به جای جوی اب روان بودم و به این خانه می خروشیدم . خرابش می کردم و به هر جا می خواستم می رفتم نسبت به اب احساس حسادت کردم . چون ازاد بود دلم تنگ شده بود . مدتی بود که به سرکشی املاک و باغ ها نرفته بودم . چه لذتی داشت وقتی با شمس در ول روز به چند جا سر می زدیم ! تمام مدت با او خوش می گذراندم . قدرش را ندانستم واقعا به یاد ان روزها غبطه خوردم با یان وضعیت حتی مناظر دل انگیز طبیعت از چشمانم افتاده و فریبندیگ خود را زا دست داده بود سر چرخاندم و نگاهی به صولت انداختم که با همان حالت عادی نشسته بود . به یاد حرفهایش افتادم و چارقدی که به سر داشتم به سر کردن چارقد عادت کرده بودم دیگر احساس خفگی نیم کردم بود و نبودش روی سرم فرقی نداشت ولی گاهی اوقات برایم این سوال پیشش می امد چرا عمه خانم به خار اعتقادات من باید قشقش به پا می کرد ؟ چرا صولت این حرف را زد ؟ اقا خان فریاد زد : - اب حوض خلی شد . سوراخ چاهک اب را ببندید . و اقا میرزاحمد دوان دوان کنار چاهک اب امد و روی زمین دو زانو نشست . کهنه ای در سوراخ فرو برد و خسته از کارهای روزمره روی لبه حوض نشست . استین پیراهن و شلوارش را که چند لا برگردانده بود صاف کرد . اقا میرزاحمد خسته و کوفته عرق از پیشانی ستاند و کنارش نشست و چپقش را ریو لبه حوض زد تا ته مانده توتون از چپق کنده شود اشرف برایشان چای اورد و به دستشان داد اقا میرزاحمد عینکش را جابه جا کرد و گفت : - خیر ببینی بابا .
  22. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - من که به دین شما نیستم . من مجبور نیستم این چارقد را روی سرم بیندازم . بعد صدایم را بلند تر کردم . {ص 236 – ص 240 } - من به این تکه پارچه اعتقادی ندارم مسخره است . در ضمن من از رفداران کشف حجابم و یکی از معتقدان واقعی این موضوع هستم اگر نم دانید بدانید . - خوش به حالت ! گناهت صد برابر شد . - برای چه ؟ - فقط کافی است خانم جانم بفهمند که دختر خان داداشش طرفدار چنین موضوعی است ووقتش را برای چه اراجیفی تلف می کند خانم . ان وقت ببین چه قشقرقی به راه می اندازد . - به اعتراض گفتم : مگر چه گناهی کرده ام ؟ - پوزخندی از سر تمسخر زد و گفت : هیچی ولی تو مجبوری که یان چارقد را به سر کنی . چه اعتقاد داشته باشی یا نداشته باشی . خانم محترم . شما به هر مسلکی و ائینی که هستی باش . باید این چارقد بی ارزش را ریو سرت بیندازی . ولکن نبود دست بردار نبود . حرف خودش را می زد . و من حریف او نبودم . اصلا باید اعتراف می کردم تمام انرژیم را از دستد داده بودم . نگاهم را به چشمانش دوختم و خواستم گریه کنم از روی ناچاری چارقد را گرفتم و روی سر افکندم . هر چه بود بالای سرم خیمه زده بود و زا سرو رویش غیرت می بارید . با بغض گفتم : - خوب شد ؟ - با ملایمت جواب داد : اهان .... الان خوب شد . او پیروز شده بود و مرا زیر فرمان خود برده بود . او توانست بر من غالب شود و حرفش را به کرسی بنشاند . برگشت و سر جایش نشست ولی من خشکم زده بود و فراموش کرده بودم کجا هستم زیر چشمی نگاهی انداخت و گفت : - حالا دیگر می توانی بروی . از ان جهنم بیرون امدم . اقا میرزاحمد به دیوار مطبخ تکیه داده و چپق می کشید و کیسه توتونش که معلوم بود یادگار دوره جوانیش بوده است پر شالش دور کمرش با یک قیطان کهنه نخ نخ شده اویزان بود . زیر چشمی با کنجکاوی نگاهم کرد . اعتنایی به او نکردم و به طرف پشت ساختمان ا ز طرف تالار درختهای مو و بوته های اطلسی بنفش و صورتی دویدم . نفسی کشیدم تا ارامشم را به دست بیاورم . چارقد را از سر باز و به اسمان پرتاب کردم و زیر لب ادایش را در اوردم . مجبوری . اطرافت پر از نامحرم است . همه نیم توانند به خاطر تو چشمهایشان را ببندند ." به جهنم به من چه مربوط. موهایم را مرتب کردم و لی لی کنان خواستم ساختمان اصلی را دور بزنم و زا طرف اصطبل اسبها به اتاقم بروم که ناگهان صولت مثل جن بو داده در برابرم ظاهر شد . یک دفعه انگار کاسه اب داغ روی سرم ریخته باشند سی و سه بند بدنم به تکان افتاد . بند دلم پاره شد . رنگم مثل گچ سفید شد . دست مرا از قبل خوانده بود . وقتی من از این طرف ساختمان امده بودم او هم از طرف دیگر اصطبل امده بود . برق غضب نگاهش مثل صاعقه روی صورتم نشست . خم شد و چارقد را از روی زمین برداشت . - زرنگتر از شما هم پیدا می شود خانم . حالا بگیر و خوب سرت را بپوشان . - دوباره امتناع کردم و با تبختر گفتم : روی زمین افتاده است کثیف و خاکی شده است . - به طعنه گفت : بگیر ناز نکن . خاکی شده که شده. ما زا خاک هستیم و به خاک بر می گردیم حرفهیا دو پهلو می زد . او هم مانند مادر و خواهرهایش حرف یم زد . نیش می زد انگار این خانواده در نیش زدن استاد بودند . چارقد را گرفتم و روی سرم انداختم و دم بر نیاوردم و او رفت دنبال کارش . مدیت در حالت تخدیر گونه قرار گرفتم . سپس با اهی بلند پاهایم را توان بخشیدم و راهم را گرفتم و به سوی اتاقم رفتم و موقع رفتن به اتاقم عمه خانم را دیدم که ما بین دو ایوان به نظاره ایستاده بود وقتی روسری را به سرم دید لبخند مرموزی از روی لبانش گذشت انگاه ارام و با رضایت کامل به سوی پنجدری قدم برداشت . فهمیدم چرا در این مدت ایرادی از سر و ضع من نمی گرفت خوب به یان حقیقت پی برده بود که نمی توانم از زیر دست پسرش فرار کنم . از ان روز به بعد دیگر جرات نمی کردم در مقابلش چارقد از روی سر بر دارم . گاهی اوقات سرکشی می کردم و زمانی که نبود چارقد را از سرم بر می داشتم ولی زمانی که به یاد غیرت و صدای کوبنده او یم افتادم و بی رحمانه مورد خشم و هجوم او قرار یم گرفتم در کمال عجز و زبونی مجبور به اطاعت می شدم . ناخود اگاه سرم را می پوشاندم و عجیب تر یان بود که همه جا بود . چشم باز یم کردی بدون تعارف ظاهر می شد . یک لحظه چشم از کارهایت بر نمی داشت . گاهی اوقات به او شک می کردم چرا اینگونه رفتار می کند . نکند به من شک دارد . اگر او ارباب است من که او را پذیرفته ام . اگر می خواهد تحت امرش باشم تسلیم شده ام . دیگر برای چه هر لحظه کارهایم را زیر نظر دارد . تنها جایی که زا دست او امان داشتم اتاقم بود که اگر از غیرت و تعصب خود شرم نداشت حتما می امد توی اتاقم چمباتمه می زد . شب هر چه تقلا کردم نتوانستم بخوابم مار گزید خوابش برد ولی من خوایم نبرد . در دل به صولت هزار بار ناسزا گفتم حالا دیگر او هم برایم قد علم کر ده بود و زخم زبان می زد . اعتقاداتم را سرکوفت می زد . خوب توانسته بود اب پاکی را روی دستم بریزد . همه اینها مقصر اصلی اش پدرم بود که مرا به یان ور زانداخته بود و مرا دست و پا تحویل انها داده بود . نمی توانستم زیر قدرت انها بجنبم . کافی بود کوچکترین اشتباهی از من سر بزند . باید چکار می کردم . فرار . خودکشی . دیوانگی . ولی اینها خیالهای عبث بودند . من اگر دست به حماقت می زدم بیشتر به ضرر خودم تمام می شد . باید جوری به شمس پیغام می دادم و او را در جریان اوضاع و احوالم قرار می دادم . با انبوهی از تصورات پوچ و ناسازگار روی تخت مجللم می غلتیدم . انقدر غلتیده بودم که ملحفه و تشک و بالشتها جا بجا شده بودند در ان سکوت شب و بی قراری خود صدای گریه به گوشم رسید . که مثل زنهای طفل از دست داده ضجه می زد . ناله می کرد . از فکر و خیالات دست کشیدم .239 و به دنبال صدا از اتاق بیرون امرم . چراغی روشن نبود . هر کس بود در تاریکی گریه یم کرد تا کسی پی به وجودش نبرد . فکر کردم شاید اقا میرزاحمد باشد که از درد پا اه و ناله یم کند ولی اه و ناله از روی درد نبود از ته دل بود . به زندگی لعنت فرستادم و نفرینش کردم . دوان دوان به سوی اتاق عزت دویدم شاید او بود ولی وقتی بالای سرش رفتم انگار هیچ شبی خوابی ارامتر از خواب امشب نداشته است . پس چه کسی بود اینچنین ناله می کرد ؟ به هر طرف خانه دویدم . لحظه ای صدا ارام بود ولی ناگهان به اسمان بر می خاست . جالب بود هیچ کس نسبت به این صدا در خانه به یان بزرگی حساسیت نشان نمی داد . هیچ کس از اتاقش بیرون نیامد . جلو ی در تک تک اتاقها گوش ایستادم از پنجدری گرفته تا اتاق صولت که هیچ وقت به ان نزدیک نمی شدم ولی انگار صدا از اتاقها نبود . گوشهایم را تیزتر کردم و صدای گریه بیشتر شد . هر لحظه به صدا نزدیک می شدم . دخمه ای در پلکان پشت بام قرار داشت . سرم را به در چوبی ان دخمه چسباندم ولی نمی شد تشخیص داد چه کسی پشت این در گریه می کند . زن است یا مرد . صدا خفه بود چند بار اهسته در را زدم و صدایش کردم ولی کسی در را باز نکرد و جوابم را نداد مدتی پشت در نشستم با او همدردی کردم با این حال جوابم را نداد . این صدای گریه نوعی حس غریبی به من می داد . احساس می کردم درد مرا دارد ومثل من تنهاست ناله اش از دوری است . از فراغ است . ان شب بدون انکه بخواهم پشت در دخمه پلکان خوابم برد . صبح وقتی چشمهایم را باز کردم خود را در بستر یافتم . کمی ارافم را نگریستم . تعجب کردم چه کسی مرا به بستر راهنمایی کرده بود . ان شب انقدر درمانده و خسته از افکار م بودم که چیزی نفهمیده بودم . از خاتون اشرف عزت و اقا میرزاحمد حتی عمه خانم هم پرسیدم چه کسی مرا به بستر راهنمایی کرده است . همه اظهار بی اطلاعی کردند . وقت زا بی اطلاعی دیگران اگاه شدم یقین پیدا کردم خود پای خود به بستر برگشته ام اما عجیب بود تو این خانه به این بزرگی با این همه ایوان و پله و پرتگاهی سالم به بستر رفته باشم !
  23. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - با لحن امرانه ای گفت : - خوبه . خوشم امد . تعریفت را شنیده بودم اراده خوبی دارید . شهماتش را داری روی حرفت پافشاری کنی . - سکوت کردم و او ادامه داد : - من نخواستم با نامهای اضافی مرا خطاب کنی ولی احترام در بعضی مواقع لازم است انهم با افرادی که با انها برخورد نداری . ولی بعد زا این همه حرف گمان می کنم متوجه شده باشید که چرا احضارت کردم . - نخیر . حس ششم انقدر قوی نیست که بتوانم علت احضار م را بفهمم . در حالی که مشغول کارهایش بود.دستش را زیر میز برد و پارچه لچکی مانندی را در اورد - بیا بگیر . - این چیه ؟ - چارقد . - تعجب کردم چارقد ؟ برای چه چارقد ؟ - می خواهم سرت را بپوشانی . - برای چه سرم را بپوشانم ؟ - بخاطر اینکه اطرافت پر از مردهای نامحرم هستند به خاطر اینکه همه زا نپوشاندن سرت در عذاب هستند به خاطر اینکه من می خواهم . - با غیظ گفتم : به من چه که همه در عذاب هستند من نامحرم و محرم سرم نم یشود. دوست دارم بدون حجاب باشم . - فکر کردی با این لباسهای خوشگلت نوبرش را اورده ای یا اینکه زیباتر از تو وجود ندارد که هر دم با یک لباس جلف ظاهر می شوی . در خانه یا که نوکر و مرد غریبه رفت و امد دارد این حرکات تو چه معنی دارد ؟ من که زا کارهای تو سردرگمم . - پوف لباسهای نوبر . تو به این لباسها می گویی نوبر . لباس عهد بوق . تقصیر از لباس من نیست این افکار خاله زنانه شماست که دیگر معنا ندارد . - بس است . خوش زبانی هم حدی دارد . توی این خانه جای این کارها نیست . صاف و پوست کنده بهت می گویم من خوشم نمی اید وقاحت را به جایی رسانده ای که نه در بند ابروی خود هستی نه به فکر ابروی ما . - چه خوب شد گفتی پسر عمه عزیز خوشت نمی اید می تواین چشمهایت را ببندی من اینجوری راحت ترم . - فریاد کشید : - همه نیم توانند به خاطر تو در یان خانه چشمهایشان را ببندند و دولا دولا راه بروند مبادا گناهی مرتکب شوند و تو هر کاری دلت خواست انجام بدهی . لحظه ای خاموش ماندم از فریاد کشیدنش رعشه بر تنم افتاد اما به زبونی خود مهلت ندادم و بیش از اینکه ترس و بیم بر من چیره شود بی پروا گفتم : - خواهش می کنم فریاد نکش من اگر بمیرم این پارچه مزخرف را سرم نمی کنم . - مجبوری ؟ - مجبورم ؟ من حرف عمه خانم را گوش نکردم چه برسد به شما . - بحث نکن . مجبوری حرف مرا گوش کنی . من کاری با خانم جانم ندارم در ضمن من چه ارباب این خانه باشم یا نباشم فعلا تحت سر پرستی من هستی . - پوزخندی زدم و زا جایم بلند شدم که بروم . همچنین منم منم می کرد که انگار امیر ارسلان نامدار زا تاریخ پا بیرون گذاشته است شاید هم فکر می کرد ... اصلا نمی دانم هر چه بود زورش به همه می چربید . کلفت و نوکر و مادر و خواهر و رعیت و دهقان حتی ارباب و خان های دیگر حسابی جدا برایش باز کرده بودند و به چشم دیگری به او نگاه می کردند . خوب اینهم یک جور ادم بود اما برای من فرقی نداشت او کیست ولی چنان غضبناک فریاد کشید : - بنشین . که عنان اختیار و اراده از کف دادم و بدون انکه بخواهم برگشتم سر جایم نشستم نمی دانم چه نیرویی مرا وادار می کرد بنشینم . عصبانیت او یا شناخت قبلی که از او داشتم . سگرمه هایش درهم رفت . ذره ای احساس ترحم نداشت . دو دستش را ریو میز عصا کرده بود و از شدت خشم نفس نفس می زد . سرم را پایین انداختم از پشت میز کارش به طرفم امد . شلاق کلفتی به کمر شلوارش اویزان بود که نصفش فلز بود و نصف دیگرش چرم بهم بافته . برای رام کردن اسبش به کار می برد . با ان حالتی که داشت گفتم الان این شلاق را به تنم یم کوبد ولت و پارم می کند . خشمگین جلو امد و چارقد حریری راب ه دستم داد . امتناع کردم و با حالتی ملتمسانه گفتم :
  24. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    نزدیک مطبخ ایستادم . اقا میرزاحمد تشت بزرگی را پر از سیب زمینی کرده بود و تند تند سیب زمینی های ریز و درشت را پوست می کند و در تشت اب می انداخت . با دیدن من از جایش بلند شد و با قد چنبروارش تعظیمی کرد . - سلام خانم کوچیک وقت بخیر . در حالی که تنم می لرزید و دلهره داشتم با لبخند تصنعی و خشک سلامش را جواب دادم و او باز مشغول کارش شد . دوباره به فکر فرو رفتم . بر خود تشر زدم اصلا چرا باید من بروم به من چه مربوط ؟ او با من کار دارد نه من با او . چشمش کور دندش نرم خودش بیاید سراغم باید خودش می امد با یان فکر روحیه از دست رفته ام را به دست اوردم و بر خود مسلط شدم . خواستم به طرف اتاقم برگردم اما عمه خانم بالای ایوان مثل بختک سایه انداخته بود و به من خیره شده بود با یددن او سعی کردم لبخندی بزنم . هر چند سایه انداخته بود و به من خیره شده بود با دیدن او سعی کردم لبخندی بزنم . هر چند خشک و تظاهر امیز . لبخندم را بی جواب نگذاشت او هم لبخندی سرد بر لبانش اورد . دوباره چرخیدم به سوی مطبخ عجب وضعی شده بود . حالا باید چه کار بکنم . چه کار باید می کردم ؟ قدمهایم قدرت جلو رفتن نداشت اما انگار یکی به زور مرا هل داد به سوی در ورودی اتاق پشت مطبخ و یم گفت برو دیگر چقدر لفتش می دهی . بدون اینکه خواسته باشم در میانگاهی در ایستادم . یک لحظه فکر کردم من ارباب رجوع هستم و او ارباب . او خان است و من زیر دست . مودب بودم و او مغرور و بی اعتنا نگاهش پایین بود و با چند نفر دستک زیر دستش ور می رفت انگار ورود مرا ندیده بود مشغول کارهایش بود . دو تا تفنگ دو لول شکاری به شکل ضربدر بالای سرش مزین شده بود . احساس کردم خاتون شده ام و یا عزت و اقاخان سورچی که دست به سینه منتظر فرمان ارباب خود هستند و باید صبر می کردم تا او فرمانش را بدهد . نگاهی به دستهایم انداختم مثل بید می لرزیدم . قلبم تند تند می زد داشت از جا کنده می شد . سعی کردم کنترل خود را نگه دارم و بر اعصابم مسلط شوم عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود لزج و چسبناک و او در حالی که خیلی خونسرد و در عین حال بی تفاوت دستک و دفترش را کنار می گذاشت گفت : - هنوز یادت نداده اند وقتی وارد جایی می شوی سلام کنی ؟ انگار نه تنها کوچک و دستپاچه شده بودم بلکه حتی گیج به نظر می رسیدم تازه یادم امد که سلام نداده ام . خدای من خودم را خیط کردم . حماقت اخر کاری که نباید می کردم انجام دادم . همیشه یک جای کارم لنگ می زد . لعنت بر من ولی او همانطور مصمم نشسته بود و مشغول کارش بود با دستپاچگی گفتم : -س ... سلام . س ... لا.. م . نمی دانم او هم به رفتارم شک کرده بود یا نه ؟ متوجه لرزش اندامم شده بود یا نه ؟ هر کس جای او بود از خنده غش می کرد اما او حتی تکان نخورد . ساکت بود و چقدر سکوتش عذاب اور بود توی دلم گفتم : - محض رضای خدا امرت را بگو و مرا خلاص کن . همچنان چشمهایش را با سماجت خاصی به پایین دوخته بود . همیشه همینور بود اگر هم چشمهایش با دیگری مصادف یم شد . عاری از مهربانی بود . وقتی سکوت مطلق او را دیدم خود را اسیری تصور کردم که در چنگالش به طناب کشیده بودند . با ملایمت گفتم : - صولت با من کاری داشتی ؟ حرفی داری بگو بیش از این نیم توانم منتظر بمانم . باز سرش را بالا نمی کرد . همانور سرش پایین بود . و دسته های ورق را به شماره بالای یک پوشه یم گذاشت . می دانستم به خاطر چیست چرا سرش را بالا نمی کند . به ضعفش خوب پی برده بودم . یب حجابی من باعث می شد سرش را بالا نیاورد . حداقل حربه خوبی بود تا نگاهش به چشمانم نخورد او گفت : - اینقدر عجله نداشته باش بیا تو . نه صولت خیلی کار دارم . - همیشه همینطور با همه زود گرم می گیرید . - چطور مگر ؟ - اخه مرا با نام کوچک صدا زدید ؟ از دستش کلافه شدم . بیش از حد لفتش می داد . طوری رفتار می کرد انگار از من نفرت دارد . پدر کشتگی دارد . فکر می کرد با نوکر خود حرف می زند . به یاد شمس افتادم که با چه لخنی مرا با ضمیر تو و یا پروین خطاب می کرد و اصلا خجالت نیم کشید . دلم اتش گرفت . خاطرش دوباره در ذهنم افتاد . ملایمتش و اکنون در برابر برج زهرمار نشسته بودم که دائم ایراد می گرفت . مدام خطو نشان می کشید : - ببین پسر عمه عزیز . من کلفت خاتون دده سورچی نیستم که بخواهم شما را با القاب گنده ای مثل اقا یا ارباب یا خان صدا کنم . فکر هم نمی کنم هیچ برتری نسبت به من داشته باشید تازه مجبور هم نیستم .
  25. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - خانم بزرگ گفتند می توانی بروی اما با خاتون برو و با خاتون هم برگرد . مثل اینکه عمه خانم هم بدش نمی امد به نحوی از جمع انها دور باشم . چه بهتر حوصله زبانهای نیش دارشان را نداشتم . هر کدام زبانشان از یدگری دراز تر بود و ماهرانه تر از دیگری ادم را می چزاندند . دو روز بعد وقیت دختران عمه خانم به خانم هایشان بازگشتند عمه خانم پیغام فرستاد به خانه برگرد . چند روز بعد نیز گذشت تابستان کم کم نزدیک می شد . هیچ خبری از پدر و مادرم نداشتم درست دو ماه از رفتن انها می گذشت اما نه خبری نه نامه ای نه تلگرافی !انگار در فرانسه یادشان رفته بود دختری دارند انها نیم دانستند چه روزهایی بر من می گذرد و از شبهای دراز و زجر اورم اطلاعی نداشتند .پنداری برای همیشه طردم کرده بودند . در خلوتم از انها شکایت می کردم و زا تنهایی خود انها را ملامت و سرزنش می کردم و دائما در یادداشتهایم از انها می خواستم که هر چه سریعتر برگردند ولی نامه هایم بی مقصد بودند چون ادرسی از خود نگذاشته بودند و اجازه ای هم نداشتم از خانه خارج شوم تا بتوانم از دوستان و اشنایان خبری یا پیغامی بگیرم . زندگی خاموش و ساکت واقعا برایم ملال اور شده بود . در این خانه کاسه تنهاییم داشت لبریز می شد . تک و تنها صبح را به شب و شب را به صبح می رساندم نه سرگرمی نه دیگر از ان میهمانی های انچنانی خبریبود نه رقص و پایکوبی نه رفتن به کلو بها تا دیر وقت . نشاط و طراوت برایم مرده بود حتی صدای خنده هایم پشت پرده بود . تحرک در تنم سرد و بی رمق شده بود . در این خانه بزرگ دیگر فراموش کرده بودم چه کسی هستم . فقط دلم خوش بود که مرا در این خانه خانم کوچک یا القاب گنده ای مثل خانم خانما یا پروین السادات صدا می زدند اما چه خانمی ! دلم پر زا درد بود انهم چه دل پر دردی !! همه در اختیارم بودند هنوز کلامی از دهانم خارج نشده به انی حاضر می شدند . دست به سینه و حلقه به گوش فقط منتظر دستور بودند . مژه بر هم می زدم برایم کن فیکون می کردند . نوکر و چاکر چابلوسانه در برابرم کرنش می کردند و مثل جوجه اردک دنبالم می دویدند . - خانم کوچیک شربت شاتره با گلاب . شربت عرق بیدمشک و کاسنی برای فلان اله بله اگر این را بخوری خوش برورو می شوی اگر ان را بخوری چاق می شوی یا لاغر می شوی . اگر این شربت را صبح ناشتا بخوری خیلی روی اعصاب تاثیر دارد . و من با دیدن این همه پذیرایی و چابلوسی که تنها برای پر کردن محبت و جای پدر و مادرم عق می زدم . ازاینکه برایم دلسوزی می کردند . اتش می گرفتم تنها سرگرمیم در این خانه ان بود که ساعتها به نظاره می نشستم کجا می توانم حرص و لج عمه خانم را در بیاورم . گاهی اوقات وقتی از حیاط بدون حجاب رد می شدم نوکرها زیر چشمی نگاهی به من می انداختند ولی سرشان را بلند نمی کردند متعجب بودند کسی در این خانه بدون چارقد و چادر رفت و امد می کند و عمه خانم با دیدن این صحنه ها عصبانی می شد و مرا به باد انتقاد می گرفت اما من با تمام قوا مسلح می شدم و با این سمیرا کیس که با تمام جلال و شکوه فرمانروایی می کرد و اراده اش قوی بود به نبرد بر می خواستم اما اراده و نیرویش به اندازه من نبود . من پیروز بودم و دست اخر او را تو بیخ می کردم . در برابر او گستاخانه می ایستادم و جوابش را در کمال پرویی می دادم . انقدر جر و بحث می کردیم که او خسته می شد و مرا به حال خود می گذاشت ولی این وضع تا زمانی ادامه یافت که گل و سر سبد خانه صولت به خانه بر گشت و همه چیز تغییر کرد . یک روز صبح از همان اوایل صبح سر حتال بودم . قصد داشتم با فکر ارامی که دارم پیانو بنوازم . پارچه پیراهنی که عمه خانم به خیاط خودش داده بود و چند بار خیاطش امده بود این پیراهن را به تنم اندازه زده بود و هزار بار عمه خانم گفته بود باید این پیراهن را بپوشی و چند بار به خاتون گوشزد کرده بود دختره هنوز این لباسهای مزخرف را از تنش در نیاورده . به اصرار خاتون لباس را پوشیدم . از ان پیراهن های شلیته ای که خود عمه خانم می پوشید و پایین دمپاش چند چین داشت . خوشم امد احساس کردم لباس سبکی است پشت پیانو نشستم مدتی بود که پیانو تمرین نکرده بودم . شروع کردم به نواختن که عزت وارد اتاق شد . امد کنار جعبه پیانو ایستاد . مدتی سکوت کرد و به پیانو نواختنم گوش داد و خندید . - خوب پیانو می زنی ها . - چیزی نگفتم و باز نواختم او ادامه داد : اقا با شما کار دارد . - اقا ؟ - ها . - انگشتانم را از روی دکمه های پیانو برداشتم لبی به دندان گزیدم . - اقا کیه ؟ - ارباب خان دیگه . - ارباب دیگر چه کسی است ؟ خان دیگر چه کسی است ؟ درست حرف بزن منظورت را بفهمم . - اقا صولت خان . البته همان اول منظورش را به خوبی فهمیده بودم . مردی غیر از صولت در خانه نبود که دارای چنین صفاتی باشد فقط می خواستم تخم بدگمانی را نسبت به صولت در دل عزت بکارم . سر تا پایش را برانداز کردم و با اخم گفتم : - دلم نمی خواهد هیچ وقت او را با القاب گنده ای مثل ارباب صدایش کنی تو اینجا کلفت و چاکر که نیستی او را با همان نام کوچک صدا بزنی کافی است . از سرش هم زیاد است . دخترک از حرف من ناباورانه ابروئی کج و راست کرد و گفت : ها - خا یعنی چه بگو بله . - ها . - اِه باز که گفتی ها . - ببخشید پروین جان بعله . خندیدم همچین می گفت بله انگار پای سفره عقد نشسته بود . جعبه پیانو را بستم انگشت حیرت به دندان گزیدم چکار می توانست با من داشته باشد هزار سوال به مغزم رجوع کرد ولی جوابی پیدا نکردم . ما دو تا هیچ وقت با یکدیگر روبرو نشده بودیم و همین مساله را گنگ تر می کرد شاید خبری از پدر و مادرم داشت . شاید نامه یا یا پیغامی داشت هر چه بود بی دلیل نبود . رو به عزت پرسیدم : - صولت کجاست ؟ - اشاره به مطبخ کرد و گفت : - پشت مطبخ توی همان اتاقی که رعایا و ارباب رجوع رفت و امد می کنند نشسته است . گفت به شما بگویم سریع بیاید ارباب رجوع منتظر هستند نزدیک هر است هوا دارد گرم می شود عزت به دنبال کارش رفت . دم در اتاق داخل اینه نگاهی به خود انداختم چه گستاخانه برایم پیغام فرستده بود . چور جرات کرده بود به من دستور بدهد !متفکرانه و سلانه سلانه به طرف پشت مطبخ به راه افتادم . افتاب نیم روزی تا وسط اسمان امده بود . هوا زیاد داغ نبود . ابی را که دم ناشتایی پاشیده بودند هنوز روی خشت و سنگفرش بایق مانده بود و عطر کهنه خاک تا یان ور حیاط پر می کشید نفس عمیقی کشیدم و بوی نم خاک را با هزار اشتیاق بلعیدم . ماهی های درشت و قرمز حوض بزرگ بالا پایین می پریدند و توی اب حوض و در خنکی اب به دیگران فخر یم فروختند . ناگهان خاطره یکسال پیش مثل بار از ذهنم گذشت و مرا در دریایی از تصورات غرق کرد . وقتی برای اولین بار با صولت روبرو شدم و خواستم با او اشنا شوم او چنان با برخوردش بر من نهیب زد چه غلطها که این کلام او همیشه اویزه گوشم شد . هیچ تنابنده ای جرات نکرد ه بود اینطور ی با من حرف بزنند . ان روز به حدی از او ترسیده بودم که تا مدتی اوضاع و احوال خوشی نداشتم . از خود پرسیدم حالا چه ؟ ایا هنوز روی من نفوذی دارد ؟ ایا از او یم ترسم ؟ کمی در درونم به دنبال ترس گشتم . چرا باید پنهان کاری یم کردم و به خود دروغ می گفتم ؟ بدون اغراق از او یم ترسیدم و حساب می بردم . با ان غیرت و حمیتی که او داشت اگر رگش را می زدی خونش بیرون نمی زد با نگاه مردانه اش چنان حرف می زد که ادم را میخکوب می کرد . او یک مرد بود . ان هم چه مردی !یک مرد ایلیاتی . با غیرت . مغرور چون کوه سخت لرزه به اندامم افتاد دو دل شدم بروم یا نروم ؟