dark passenger

Members
  • تعداد ارسال ها

    426
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط dark passenger

  1. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    پاییز تمام شد فصلی که شیرین ترین خاطرات عمرم را داشت و باز زمستان به امید زندیگ شیرین تر . شور و حالی داشتم یک روز صبح به شدت برف می بارید انگار از اسمان تکه های پنبه را حلاجی می کردند . برف همه جا را سفید کرده بود . پدرم به خاطر شدت برف . پایش را از خانه بیرون نگذاشت . به سرما عادت نداشت . کمی حساس بود کافی بود فقط سوز کوچیک به سر و گردنش بخورد تا چند روز در رختخواب بستری می شد ان روز پدرم کنار شومینه یک بری ریو مبل لم داده بود و گهگاهی حین مطالعه کتابی هیزم خشکی از کنار شومینه بر می داشت و داخل شومینه می انداخت . شعله ها برای یک لحظه گر می گرفتند و زبانه می کشیدند و دوباره فرو کش می کردند . مادرم که خرمنی زا گیسوان لاییش را روی شانه هایش ریخته بود با سینی چای وارد شد . سینی چای را مقابل پدرم نگه داشت . او دست دراز کرد و فنجان چای را بر داشت . لبخندی به صورت مادرم زد و گفت : - کاش همیشه هوا برف و بارانی باشد و من مجبور باشم در خانه بمانم اینطوری کیفش بیشتر است . مادرم خندید و با شوخ طبعی گفت : - به نظرم اصلا بهانه خوبی نیست .مرد باید کاری باشد تو خانه ماندن دردی را دوا نمی کند . پدرم رو به من در حالی که بت چشمهایش به من اشاره می رکد و موضوع را به شوخی گرفته بود گفت : - می بینی دخترم مامانت اصلا چشم ندارد من یک روز در خانه بمانم و استراحت کنم باشه خانم هر چه شما امر بفرمایید همین الان اماده می شوم تا از خانه خارج شوم . - پدرم چشمکی زد و به شوخی از جایش بلند شد . مادرم خیلی زود باور بود و چون با اصطلاحات و کنایه های زبان پارسی کمتر اشنایی دیر متوجه قضیه می شد . او سینی را روی یکی از عسلی ها گذاشت و فنجان چای را زا داخل سینی بر داشت و رد حالی که حاضر می شد روی مبل بنشیند گفت : - اوا ... شازدی من کی این حرف را زدم من که از خدا می خواهم شما هر روز در خانه باشید ولی اگر می خواهی بیرون بروی خودت نصمیم گرفتی بفرما . - پدرم خندید و گفت : خانم ما که نتوانستیم زیر سایه شما بنشینیم پس تسلیم . از طرز صحبت کردن پدر و مادرم خوشم می امد . لذت یم بردم نمونه یک زن و شوهر کامل . زندگی ارامی داشتند و هیچگاه مشاجره نمی کردند و اگر بحثی صورت می گرفت . یک امر طبیعی در زندگی زناشویی خیلی ملایم و نرم رفتار و موضوع را حل یم کردند هیچ وقت ندیدم دردها و سختیها زندگیشان را به خارج ا خانه بکشانند و یا کسی بخواهد برای اشتی ما بین ان دو ساعت وساطت کند حتی حنیفه که همخانه انها بود . فنجان چای داغ را برداشتم و با لبخندی از جمع ان دو بیرون امدم . توی سالن پذیرایی پرده ها را عقب زدم . صندلی را برداشتم پشت پنجره قدی سالن گذاشتم اسمان خیلی زودتر از ادمها برای فرارسیدن سال نو خانه تکانی کرده و برف زیادی از دلش تپانده بوود . بعد از خانه تکانی افتاب تمیزی می تابید تنم را زیر افتاب افتاب دلچسب را روی صندلی ولو کردم . در حین خوردن چای بییرون را نگاه می کردم اب حوض یخ زده بود و زیر این افتاب تمیز با انکه برف زیادی روی زمین نشسته بود . باز گنجشکها روی توده برفها جست و خیز می کردند و به دنبال غذا و روزی بودند به دنبال کلاغهای سیاه توی اسمان چشم دواندم . روی شاخه ها را جستجو کردم . کلاغی نبود اما صدایشان را می شنیدم که سر تکه اشغالی جنجال به پا کرده بودند . ناگهان دو کلاغ بزرگ ریو زمین نشستند چیزی به منقار داشتند و هر یک سعی می کرد دیگری را مغلوب کند و تکه اشغال را صاحب شود عزت که توی سالن گرد و غبار می رویید نزدم امد . - به چه نگاه می کنی ؟ - به این دو کلاغ نگاهشان کن هر دو سمج اند . فکر می کنی کدام برنده شود ؟ - برای من که فرقی ندارد . شاید هر کدام که قوی تر باشد . - به نظر من کلاغی که تنش سفیدتره اخ چه نوکی بر سر ان یکی زد . - پروین جان . - جانم . - تکلیف من چیه ؟ - برای چی ؟ - در این خانه می مانم یا با شما می ایم ؟ - هر طور خودت بخواهی می توانی بمانی یا اگر دلت خواست نزد ما بیایی. دخترک خندید و به سر کارش بر گشت . اخه قرار بود زمستان که تمام شد بعد از جشن ازدواجمان من و صولت زندگی مشترکمان را شروع کنیم . دلم می خواست انقدر پشت پنجره بنشینم تا زمستان تمام شود ولی صدای حنیفه مرا مجبور کرد تماشای کلاغها را رها کنم و به طرف اشپزخانه بروم . فنجان چای را کنار سماور روی زمین گذاشتم . قابلمه روی چراغ سه فتیله ای می جوشید . به سراغ حنیفه رفتم .که کنار بخاری سه فتیله ای ایستاده بود نگاهی به داخل قابلمه انداختم . او قاشق را توی قابلمه فرو برد یادم نیم اید چه غذایی بود ولی هر چه بود او یم خواست شور و بی نمکی غذا را بچشم قاشق را به دستم داد و با خود زمزمه کرد رنگش که خوب است سپس رو به من گفت : {ص 356- ص 360} - بچش مادر ببین شور یا بی نمک . - با تعجب گفتم : من غذا را بچشم . - اره تو باید بچشی .
  2. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    فصل ســــــــــــــــــــــــ ــــــــوم روز چهارشنبه 8/ 7/ 1317 در دفتر ازدواج با حضور پدر و مادرم عمه خانم عمه فرنگیس و خواهران صولت خطبه عقد بین ما جاری شد و ما قانونا و شرعا زن و شوهر اعلام شدیم . عمه خانم قران نفیس و خطی با خودش اورده بود و تاریخ ازدواج ما را پشت جلد ان حک کرد . در این قران از چند قرن پیش ازدواج تمام خانوان شیرازییان ثبت شده بود و ما هم اخرین نفری نبودیم که ناممان حک می شد . بعد زا خواندن خطبه همه به من و صولت تبریک گفتند . صولت و پدرم انعام خوبی به منشی محضر دادند . پدر و مادرم از خوشحالی اشک شوق روی گونه هایشان سرازیر بود و من بین ان دو پاس داده می شدم . یک لحظه متوجه شدم ا دفتر خارج شد خواستم به دنبالش بروم که عمه خانم دستم را کشید . - کجا می روی . لبخندی زدم و عمه خانم سینه ریزی را از درون کیفش در اورد و به دور گردنم انداخت . این همان گردنبندی بود که صولت بعنوان تبریک گفتن بایم فرستاده بود ولی از نفرتی که به او داشتم نپذیرفتم . عمه خانم گفت : - این سینه ریز خیلی قدیمی است . زا مادربزرگ صولت به من ارث رسیده . به گردن هیچ کس برازنده نیست غیر از تو . به عمه خانم قول دادم خوب مواظبش باشم . سپس با عجله از دفتر خارج شدم وقتی با او روبرو شدم احساس کردم صولت روی زمین نیست از شادی بدون سنگینی جسم به دیوار تکیه داده و منتظر من است . چشمانش از غرور و شادی و شعف می درخشید . ساکت بود جلو رفتم . رو به رویش ایستادم . لبانش به تبسمی شیرین زا هم باز شد . منتظر کلامی سخنی اما او خامو.ش و خیره محو تماشایم شد . انگار هیچ کس در اطرافش به جز من وجود نداشت . فقط من بودم و من . انگار مجسمه گرانقیمتی بودم که سالیان سال بر زمین میخکوب شده بود و او مانند باستان شناسی ماهر که محو عتیقه ای شده باشد به دقت مرا می نگریست . چشمهایش پر از فرهنگ و اصالت و سنت ایرانی بود . انچه مابق میل من بود و یم خواستم . با وسعت تمام در عمق این نگاه فرو رفتم . نگاهی که هیچ وقت به این خوبی در ان دقیق نشده بودم . خوب نظاره کردم . خوب جستجو کردم . نگاهی که یک بار از ان شکست خورده و مرا بازیچه خود قرار داده بود . نگاهی که به ان اعتماد کرده بودم . به خودم ایمان دادم هرگز این نگاه ان نگاه نیست . او همسر من است خودش اعتراف کرده است مرا دوست دارد . خودش اعتراف کرده است عاشق من بوده است . یک لحظه اندیشیدم نکند با یان نگاه قصد فریفتن مرا دارد در صورتی که یم دانستم این چنین نیست . حال من حال مار گزیده ای بود که زا ریسمان سیاه و سفید می ترسید . خواستم زا زیر نگاهش فرار کنم . صورتم را بپوشانم اما چنان پر نفوذ و پر تسلط به من خیره شده بود که ناگاه برق نگاهش چنان رعشه ای بر اندامم انداخت که باز دلم در تقلای محبت و عشق مهجوری که می پنداشتم در درونم کور شده . لرزید . عشق حقیقی را که فکر می کردم تنها به او و من تعلق دارد حالا در چشمان او یم دیدم شاهزاده ام را می دیدم . چند بار به ارامی سرش را تکان داد . انگار با تکان دادن سر نقشبند این زیبا رو را تحسین می کرد . ارام و شمرده شمرده گفت : زیباست زیباست . - مکثی کرد و باز افزود : - فکر نمی کردم زا نزدیک هم به این اندازه زیبا باشد . - چه چیز زیباست ؟ - صورتت . واقعا زیباست . دیگر دلیلی برای پنهان کاری او وجوود نداشت . تعریفش باعث شد لبخندی بزنم . خندید و دستان ش را درتز کرد تا دستانم را بگیرد دستم را اهسته جلو بردم و داخل دستش گذاشتم . گرمای وجودش را حس کردم . یک حس یک نوع لذت . حتی تاپ تاپ قلبش را که شدیدتر از قلب من می زد از رگهای دستانش حس می کردم اگر قلب من قدرت ان را داشت که از محبت حقیقی او زا بن کنده شود بی گمان تمام وجود او زا شکوه و زیبایی من گسیخته شده بود . دستهایم داخل دستانش بود . دستهای قفل شده او که محکم دستان مرا گرفته بود نگاه کردم . ناگهان تصویر دو سال پیش در نظرم مجسم شد . ان زمان که در کنج دیوار محضر دست به سینه پشت به دیوار داده بود . صحنه دراز کردن دستم . فریاد پر خشم او کنف شدنم در مقابل همه به تر تیب از مقابل چشمانم مانور می دادند باز واژه محرمیت و نامحرم بودن زن و مرد در برابر چشمانم رژه رفتند . باز حد تجاوز یک زن و مرد در مغزم جریان یافت . مضطرب و پریشان فورا دستم را از دست قفل شده اش بیرون کشیدم . خود را پس کشیدم یک قدم و با زیک قدم دیگر ا ز حرکت و کاری که کردم در حیرت ماند . التهاب را در صورتم دید و ملتهب تر از من پرسید : - چی شده پروین ؟ به خود تکانی دادم سرم را بالا رگفتم حیرت زده چشم در چشم من داشت انگار انتظار نداشت دستم را از دستش بیرون بکشم منتظر پاسخم بود گفتم : - ما به یکدیگر محرم شدیم یعنی با یان خطبه عقدی که بین ما جاری شد ؟ - حرفم را قطع کرد و گفت : بله اما ما به یکدیگر محرم شدیم . - خیلی جالب است . - اما مرا ترساندی دختر همچین دستت را بیرون کشیدی که فکر کردم چیزی تو را گزیده نگفتی چرا مضربی ؟ - چیزی نیست فقط یک وهم بود . - چه وهمی ؟ - به یاد خاطره ای افتادم که چند هفته زا یاداوری ان رنج کشیدم . - خاطره ؟ - خاطره روزی که خواستم با تو اشنا شوم و به عنوان ابراز محبت دستم را دراز کردم ولی تو دستت را جلو نیاوردی برمن تشر زدی . از خود راندی . من معنی محرمیت را نمی دانستم . من چیزی از اعتقادات شما نشنیده بودم وقتی دستت را عقب کشیدی و گفتی چه غلطها احساس کردم قلبم را شکستی . خردم کردی . چنان محکم تشر زدی که تا چند هفته احوالم دگرگون بود . راستش را بخواهی تا ان موقع از هیچ کس انقدر حساب نبرده بودم که زا تو ترسیدم از نگاهت که با من حرف می زد . یم گفت برو گمشو زا خدا نمی ترسی که بند قید را پاره کرده ای ولی حالا .... - واقعا تا یان حد رفتار من در تو تاثیر گذاشته بود ؟ - بله انقدر در من تاثیر گذاشته بود که شاید اگر این رفتار تو چند بار دیگر ادامه داشت من همان روزها به اعتقادات تو پایبند می شدم . با سکوت نگاهم کرد مدتی سکوت مطلق . سپس چشمهایش حالت محزونی به خود گرفت و گفت : - خوش به حال تو که چند هفتهای اوضاع و احوالت دگرگون شده بود . - با نگاهی پر از سوال گفتم : چرا ؟ - اه از دست تو پروین اه از ان چشمهای زیبایت. من تا ان روز چشمانی به ان زیبایی ندیده بودم اگر هم وجود داشت من اهمیت نمی دادم وقتی با من روبرو شدی و دستهایت را دراز کردی برای اولین بار گناهی را که دلم نمی خواست انجام دهم مرتکب شدم .مستقیم به چشمهای زیبایت نگاه کردم . هیچ وقت دلم نمی خواست به چشمهایی که رد حریم من نیست نگاه کنم . به چشمهای پاکی که شاید هیچ غرض و قصد نداشتند . اما روبرو شدن تو با من یک صحنه غیر منتظره بود لذت نگاه چشمهایت به دلم نشست و گرفتارم کرد و هیچ پادزهری برایش نبود اگر لحظه یا دیگر می ایستادی شاید خودم اعتقادم ارزشهایم همه چی را زا یاد یم بردم . ودستهایم را دراز می کردم ولی ناگهان به خود امدم و بر سرت فریاد کشیدم . اعتراف می کنم ان موقع مهرت به دلم نشست و رد قلبم جا گرفت . قلبی که اصلا برایش اهمیت نداشت چه مهری باید با او همنشین شود . چنان سریع امدی و رفتی که تنها برق چشمانت را برایم یادگار گذاشتی تو مرا اسیر نگاه خود کردی تو قلب مرا دزدیدی و من نیز خواستم تو را بدزدم ولی می دانی دزد ناشی بودم که دست و پایش را بسته بودند و در دام قسم خود گرفتار شده بود دو سال به خاطر یک گناه زجر کشیدم و خود را سرزنش کردم . - او حرف می زد و من گوش می دادم از عشقی می گفت که دو سال به خاطرش رنج و عذاب کشیده بود مجنون شده بود از چیزی که روح من حتی زا ان خبر نداشت از لیلی حرف می زد که من بودم و زا عشقی که تنها با یک نگاه کوچک بایش گذاشته بودم و خود از ان خبر نداشتم . اصلا به فکرم نمی رسید از لیلی نام می برد که زا او دور بود و با مجنون کذایی خود مشغول عشق بازی . زا مجنونی که از نظر او دیو صفتی بود که در تالار با شکوه و جلالم سایه افکنده و مرا با عشق کثیفش سرگرم کرده بود . چند شب متوالی به حرفهایش فکر کردم به عشقی اعتراف کرده بود او مرا دوست داشت اما این دوستی به نظرم نمی رسید این محبت برایم در حد معمولی و متعادل بود .
  3. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    کلایم نگفتم او همیشه منتظر بود یکی دهان به دهانش شود انگار از این کار خوشش می امد و لذت می برد . همه وارد سالن شدند . صولت پشت سر دیگران وارد شد . سرش را پایین بود انگار شرم داشت یا تظاهر می کرد خیلی جدی بود شا نهایی مردانه اش را به عقب داده بود و اربابی راه یم رفت . به جای چکمه های اربابیش . که هیچ وقت انها را از پاهایش جدا نیم کرد حالا کفش چرمی به پا کرده بود . اصلا نمی خندید . شاید با نخندین می خواست ابهت و متانت مردانه اش را به نمایش بگذارد . حالا دیگر خوب دستش را خوانده بودم سرم را پایین انداختم و خیلی ماهرانه تر از او با حجب و حیاء رفتار کردم . یم دانستم در دلش چه یم گذرد . روی پایش بند نیست . هوش از سرش پریده ولی غرور و اعتقاداش به او اجازه نیم داد دست از پا خطا کند مثل خودم که طاقت دوری او را نداشتم . بعد زا سلام و احوالپرسی مختصر رفت کنار پردم نشست . دستهای پدرم روی شانه های صولت اویزان بود . بزرگترها حرف یم زدند و سرشان گرم بود . گاهی اوقات هم حواسشان پی پسر فروغ می رفت که تازه تاتی کردن را یاد گرفته بود مدام توی تالار تاتی کنان خودش را روی پای این و ان یم انداخت و با زبان کودکانه اش بابا می گفت و عمه خانم از حرکات او ریسه و قربان می رفت . مادرم که کنارم نشسته بود به صولت زل زده و گهگاهی به من نیز نگاه یم رکد . زا چهره و حرکاتش رضایت دیده می شد . شاید از اینکه دخترش نیز مانند خودش طبع و سلیقه او را داتش خوشحال بود گاهی اوقات نیز عمه فخر السادات و عمه فرنگیس صحبت می کرد . عمه خانم هم مرتب از دستپخت مادرم تعریف می کرد . چند بار رو به مادرم گفت : - زن داداش لطفا موقع رفتن یادت نرود دستور پخت این شیرینها را به ما بدهید واقعا خوشمزه است . معلوم است سلیقه خوبی به خرج داده ای . - مادرم سرش را پایین انداخت و با لبخند متواضعانه ای گفت : - چشم خانم بزرگ . حتما دستورش را تهیه می کنم و برایتان می فرستم . حنیفه و عزت نیز راه به راه پذیرایی می کردند . می اوردند و یم بردند . یم چیدند و جمع می کردند و اگر من پایم را داخل اشپزخانه می گذاشتم حنیفه زبان به گله می گشود و از دست عزت بیچاره بهانه می گرفت و از دست و پا جفتی بودنش شکایت می کرد . او را دلداری می دادم انقدر حرص نزن خودم می ایم کممت و دوباره به جمع مهمانها بر می گشتم . میهمانی و خواستگاری نه چندان رسمی تا دم دمای غروب طول کشید . عمه خانم و پدرم حرفهایشان را زده بودند و خرقه یا را که خودشان بریده و دوخته بودند حالا اماده بود . صولت نظری نداشت و من نیز هر چه بزرگتر گفتند قبول کردم وقتی می خواستند خداحافظی کنند و بروند . افاق کنار مادر خزید و در گوش او نجوایی کرد و سریع کنار رفت . عمه خانم گفت : - افاق می گوید زمان عروسی صولت و پروین وقتی باشد که ما هم در تهران باشیم . - پدرم دستش را روی چشمش گذاشت . - ای به چشم دایی جان حتما . به شکر خدا مهمانی به خوبی تمام شد و مهمانها رفتند .
  4. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    سپس هر دو از شوخی و خنده ریسه رفتیم . او زن زبان شیرینی داشت که سریع همه را جلب می کرد . نگاهی به ساعت انداختم دو ساعت مانده بود به صلالت ظهر دل توی دلم نبود .و مادر و پدرم و عمه فرنگیس توی تالار مشغول گفتگو بودند ولی در دل من اشوب بود هیجان و التهاب داشتم . می خواستم زودتر صولت را ببینم در طول این یکی دو هفته ای که او را ندیده بودم دلم برای اخم و تشرهایش . نگاه نکردنش و غرور حفظ کردنش تنگ شده بود اما لحظه ای انتظار من طول نکشیده بود که حنیفه سرش را از داخل در تالار بیرون اورد و گفت : - خانم فخر السادات تشریف اوردند اقا . - پدرم زا جا بلند شد و گفت : خوش امدند تعارف کنید بفرمایند بالا . - خودش و مادرم به استقبال رفتند . بلافاصله دویدم چادر نرگش خاتونی را که زا عمه خانم هدیه گرفته بودم به سر افکندم . هر وقت این چادر را سر می کردم عمه هزار بار قربان صدقه ام یم رفت و می گفت مرا به یاد جوانیهایم می اندازی . جلو اینه خود را بر انداز کردم همه چیز مرتب بود مراسم خواستگاری زیاد رسمی نبود . پس لازم نبود بروم خود را پنهان کنم تا موقعی که بگویند عروس خانم چای بیاور . - به استقبال مهمانها رفتم . همه امده بودند . عمه خانم ناهید و شوهرش و دوتا دخترهای خوشگلش فروغ با شوهرش با ان پسر شیطانش که یک لحظه ارام و قرار نداشت افاق هم امده بود و ما بین برادر و شوهر ش ایستاده بود . چقدر دوستش داشتم . همیشه ارزوی چنین خواهر ی داشتم ناز نازی بود . مخصوصا با ان لپهیا تپلش وقتی می خندید مثل سیب سرخ قرمز می شد . جلو رفتم . - سلام عمه خانم . عمه خانم چاردش را باز رکد و مرا بغل نمود . - سلام عروس نازم . دلم برایت یک ذره شده بود بیا ببوسمت . - لطف دارید من هم دلتنگ شما شده بودم . - اه اه ... نیم دانی که چقدر جایت خالی بود انگار بدون تو ان خانه روح ندارد . خندیدم و عمه خانم پیشانیم را بوسید . با همه احوالپرسی کردم . ناهید و فرئغ در حین اینکه سلام و خوش و بش می کردند گوشه کنار خانه را زیر نظر داشتند تا بهانه یا به دست بیاورند . مدام انگشت روی هر چیزی می کشیدند تا ببینند گرد و غباری وجود دارد . وقتی سلامشان کردم . هر دو برو بر مرا نگاه کردند به خودم شک کردم انقدر نگاهشان خیره بود که فکر کردم نکند شاخی روی سرم پیدا شده باشد . منتظر بهانه شان بودم . یارادی کنایه ای تکانی به هبکلشان دادند و شانه ای چرخاندند . ناهید که سرش را بالا رگفته بود و چشمها و ابروهای مشکی اش را دائم توی صورت چپ و راست می کرد گفت : - علیک سلام خانم . خوب توانستی دل خان داداش ما را قاپ بزنی . - خیره ماندم و او نگاهی به فروغ کرد و گفت : - اینهم رد عرض چند ماه خدا شانس بدهد اگر سنگ تو سر ادم بخورد از جای بلند بخورد . - دیدم در برابر او نیم شود کوتاه امد قری به چشم و ابرو دادم و گفتم : - خلایق هر چه لایق . - معلوم است فقط شش ماه خانه خانم جانم بودی اگر چند سال بودی چه کار می کردی
  5. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    عمه خانم رفت تا روز جمعه وقتی نبود سرمان خیلی شلوغ بود غوغا بود . یک لحظه خانه خالی از مهمان نمی شد . به غیر زا مهمانها که برای دید و بازدید می امدند دلشوره روز جمعه را هم داشتم . مادرم دلش می خواست سنگ تمام بگذارد شیرینهای فرنیگ طبخ کند . حنیفه بیشتر وسواس نشان می داد . دائم غر می زد اوضاع خانه خیلی بی ریخت است . دست تنهاست . عزت که کار بلد نیست باید دو تا کارگر بگیریم و گرنه خانه تمیز شدنی نیست . پدرم دو تا کارگر گرفت تا شاید کارها هر چه زودتر تمام شود . خانه به یک خانه تکانی حسابی نیاز داشت . شش ماه بود که حتی در خانه را باز نکرده بودند . اعصابم خرد شده بود . ان کاری که من می خواستم انجام نمی دادند . همه لای دست و پای همدیگر گیر می کردند . مهمانیهای پدرم از طرف دیگر که تمامی نداشت . سیل جمعیت می امد و می رفت و طرف دیگر حرص خوردنهای من . - عزت ترا خدا این کارد و چنگالها را خوب برق بینداز. وای خدای من . هنوز گرد و غبار قاب عکس ها پاک نشده . بیشتر تاکیدم ریو کارگری بود که یه زا زیر کار در می رفت . بعد از عزت چشمم به کارهای او روشن . مرا کلافه می کرد بیش از اینکه کار کند چای می خورد و برای مادرم می نالید و مادرم با قیافه افسرده به حرفهایش گوش می داد ولی کارگر دوم فرز و چابک بود . کارش راب ه نحو احسن انجام می داد . دلم یم خواست همه گوش به فرمان من باشند . انچه من می گویم انجام بدهند ولی همه کار خودشان را انجام می دادند و به ساز خود می رقصیدند . پدرم چند دسته گل به خانه اورده بود . - محض رضای خدا . پاپا گلهای بهتر زا یان نبود . - دخترم !! بهار که نیست که همه گلی تیو بازار باشه تازه همین گلها را هم با هزار بدبختی پیدا کردم . عجب گیری کرده بودم وسواس داشتم هیجان بیهوده می ترسیدم بالاخره یک چیز کم باشد یک جای کار لنگ بزند . البته میهمانها غریبه نبودند ولی نمی خواستم بهانه یا دست ناهید و فروغ بدهم و دهانشان را به عیب جویی و ایراد باز کنند . در این میان مادرم خیلی خونسرد و یب توجه به حرص خوردن من بی خیال توی اشپزخانه مشغول پخت شیرینی بود هر چه گفتم : مامان بیا یک نظر بده . ببین خوبه یا نه . غرق در کتاب کهنه اشپزیش می گفت : - خواهش می کنم دخترم از من نظر نخواه می دانی که من به یان کارها وارد نیستم بیشتر کارها را خراب یم کنم خودت از سلیقه ات استفاده کن به نظرمن سلیقه خوبی داری . چاره یا نبود باید خودم تمام کارها را تقبل می کردم . بالاخره با تمام وسواسی که داشتم روز جمعه فرا رسید . زا همان اوایل صبح عمه فرنگیس به خانه امده بود . کمی اطرافش را نگاه کرد . - به به چه سلیقه ای خوب توانستید در یان مدت کم همه چیز را روبراه کنید . - زیاد هم اسان نبود عمه نیم دانید نصف عمر شدم به اندازه شش ماه این خانه کار داشت بیچاره حنیفه دیگر جانی برایش نمانده . - خب یم گفتی خاتون و یکی از کلفت ها را می فرستادم کمکت . - نه احتیاجی نبود پدر کارگر گرفته بود . - چیزی که کم کسری نیست . ترا خدا به من بگو دریغ نکنی ها . - نه هیچ کم و کسری نداریم فقط از زبان ناهید و فروغ می ترسم دیگر هیچ . - اه نگو از خنجر تیزتر است من نیم دانم انها به کی رفته اند . یادته ان روز ی که انس ی دختر ایران خانم را بریا صولت خواستگاری کرده بودم گفتی وای به حال عروسی ه خواهر شوهرش ناهید باشد گفتم نگو همین بلا سر خودت می اید . - کمی تامل کردم و با خنده گفتم : اره یادم امد . ادم از هر بدش می اید خدا روی تخم چشمش می گذارد . قهقهه خندید و گفت : حالا خوب و محکم نگهش دار . - عیب ندارد . انها هر چه می خواهند با زبان نیش بزنند من سکوت می کنم . بهترین راه است دشمن را خیلی زود خلع سلاح می کند فکر می کنم در مورد ناهید و فروغ همینور باشد . - افرین گل گفتی . بهترین را سکوت است اما دهان این دو تا را تنها کسی که می تواند گل بگیرد صولت است فقط کافی است ابرویی بالا ببرد هر دو مثل موش می دوند توی سوراخ - بعد اهی کشید : پروین جان قدر صولت را بدان کم مرید پیدا یم شود که اینچنین خانواده دوست باشد و غیرت داشته باشد . زا همه بالاتر اهل هیچ فرقه یا نباشد . خدا یم داند چه خانواده های محترمی حاضر بودند دختر شان را در قبال اقایی او بدهند . ادم سر شناسیست . با اراده و با وقار است . مثل پدرت که اهل زندگی و خانواده است کارهایش روی حساب و کتاب است . حاضر است به خاطر ان چیزی که برایش در زندگی ارزش دارد تا سر حد جان دفاع کند . به یاد حرفهای صولت افتادم . روزی که توی اصطبل خواستم او را محکوم کنم و غرورش را بشکنم ولی او گفت دو سال منتظرت نشستم تا تو را به دست بیاورم ولی تو هر لحظه قلبت نسبت به من سنگ تر می شود . او عاشق من بود و من درکش نکردم فکر می کردم مترسک بودن او تنها به خاطر نخوت و غرورش وجودش را فرا گرفته بود . نیم دانستم این ذات هر مرد پاکی است و مایه شیرینی است بای یک زن . شوخی کنان گفتم : از الان تکلیف من روشن است . وقتی خاله داماد بخواهد از داماد تعریف کند خواهر و مادر داماد کهجای خود دارند . ابرویی در هم کشید و با تبسم شیرین دستی به شانه ام زد و گفت : - اُ ... اُ نترس عمه عروس هم می داند کجا بای عروس خانم سنگ تمام بگذارد . کاری می کنم نه سیخ بسوزه نه کباب . هر دو شما برای من عزیزید نه بیشتر نه کمتر از دیگری .
  6. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    ناگهان مادرم مقابل چشمانم ظاهر شد . چشمانش از اشگ خیس شده بود با نگاه فراق کشیده اش با نگاهی که نیم دانست از کجا شروع کند دستهایش را دراز کرد . چادر از روی سرم سر خورد و افتاد . بی اعتنا به دیگران و بی تاب به طرفش دویدم . در اغوشش جا گرفتم . حلقه دستانش دور گردنم سخت و محکم بود انگار می ترسید باز از او جدا شوم . اغوشش نوید دلتنگی و دوری می داد . شش ماه جدایی زا او خیلی بایم سخت بود . کسی که لقمه را یم جوید و داخل دهانم می گذاشت دوریش غیر قابل تحمل بود مادرم وجودم کسی نیمی از دنیای من بود سر بر شانه اش گذاشتم . سلام مامان . - خیلی دلم بایت تنگ شده بود عزیزم . سخت که نگذاشت . - او را در اغوش فشردم . - نه مامان چه سختی خیلی هم خوشگذشت . - اه عزیزم چقدر عوض شدی . دختر خویم عزیزکم چقدر بزرگ شدی . لحظه ای به گریستن گذشت . عمه خانم جلو امد و مقابل مادرم قرار گرفت . مادرم هنوز مقابل خانواده پدرم رسمی بود مانند غریبه ها رفتار می کرد . سرش را بالا کرد انگار خجالت می کشید . سلام خان باجی چراغ دلمان را روشن کردید . دستهای عمه خانم در دستهای مادرم بود . - خیلی خوش امدی خان باجی . همچنان دستهای عمه خانم در دستهای مادرم بود و مادر منتظر یک حرکت . یک کلام از طرف خانواده پدرم . پذیرفته شدن بعد زا یان همه سال . عمه خانم سرد و خاموش و ناتوان بدون هیچ واکنشی از خود مدتی با دقت مادرم را نگریست . دل تیو دل پدرم نبود . ساکت بود منتظر عکس العمل عمه خانم بود گاهی اوقات نفس عمیقی می کشید . بالاخره عمه خانم تکاین خورد . لحظه ای بعد هودیگر را در اغوش کشیدند و سر مادرم در سینه عمنه خانم بود نگاهی به پدرم انداختم . برق خوشحالی در چشمانش درخشید . سر پا بند نبود چند قدم بر داشت و پشت به همه ایستاد انگار نمی خواست اشک شادیش را کسی ببیند . بالاخره خانواده پدرم . مادرم را به عنوان عضوی از خانواده پذیرفته بودند . بالاخره بعد زا سالها می رفت تا برای همیشه کینه و نفاق کنار گذاشته شود شاید این بهترین لحظه زندیگ پدرم بود پیوند اعضای بدن . مهجوری سالهای سخت زندگی دیگر جای نگرانی وجود نداشت . تنهایی ما دیگر تمام شده بود . زا چیزی که خیلی نفرت داشتم مثل ابر بهاری که افتاب به ان بتابد از سرمان دور شده بود و به جای غم و نفرت و طرد شدن از خانواده وازه های خوب جایگزین می گرید. تا اخر های شب به اندازه سالهایی که یان دو خانواده زا هم دور بودند حرف زدند ولی یک کلمه درباره من حرف نزدند . هیچ نقل و قولی از شمس و رفتار شمس نبودند . انگار همه چیز فراموش شده بود . انگار همچین موجودی اصلا وجود نداشته است . حتی پدرم در مورد صورتحسابهایی که رد یان چند ماه عقب افتاده بود سوالی نکرد . صبح روز بعد اقا خان برای بردن عمه خانم امده بود . موقع رفتن عمه خانم بود دستها را رو ی کتفهیا عمه خانم گذاشتم و برای تسلای دل او سر به شانه اش گذاشتم . - نروید عمه خانم تازه به شما عادت کردیم دل کندن از شما سخت است . پیشانیم را بوسید . - قربان قدت و بالایت بروم عروس خوبم هر چند جایت خایل خواهد بود و بدون تو تنها می شوم ولی خوشحالم کنار پدر و مادرت هستی . هرچه زودتر خودت را اماده کن می خواهم عروسی برایت بگیرم که تیو شهر ضرب المثل شود . - سپس رو به پدرم گفت : خان داداش بهتر است هر چه زودتر تکلیفمان را مشخص کنید . - فکر نمی کنید خیلی زود باشد خواهر هر چه باشد ما تازه از مسافرت بر گشته ایم باید جابه جا شویم . - نه چه فکر کردنی هر چه زودتر مراسم خواستگاری انجام بگیرد من خوشحالترم . - باشه خان باجی یک فکری می کنم . - نه نشد جواب قعی را الان بده من باید جواب مثبت به خانه برم . - چه بگویم . - جمعه خوب است ؟ - جمعه ؟ شما چه می فرمایید . من و مادرم سری تکان دادیم و موضوع را به پدرم واگذار کردیم و پدرم با توجه به موافقت من و مادرم گفت .: - هر چه شما صلاح بدانید ریش و قیچی دست شماست . - اینوری خیالم راحت می شود تا جمعه صولت از شیراز بر یم گردد بچه ام طول یان مدت خیلی سختی کشیده است . - سپس رو به من گفت : - خب بیا عزیزم رویت را ببوسم خوب من .
  7. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - سلام مادر چطوری عزیزم تو را نشناختم خانم . او را بغل کردم دلتنگی را از تپش قلبش فهمیدم پیرزن دستی به صورتم کشید و گفت : - نمی دانی در این مدت خانم و اقا بریت دلتنگی کردند . مادرت دائم رد سفر نگران حالت بود . سریع برو پیشش بیچاره دیگر اقت دورین را ندارد از دیشب تا حالا مدام گفته سریعتر بروید دنبال پروین دیگر طاقت ندارم . - چشم حنیفه مامان و پاپاکجاهستند ؟ - داخل ساختمان . از پیرزن جدا شدم . اندیشیدم از انجایی که حنیفه مرا نشناخت حتما پدر و مادرم نیز به نوبه خود تعجب خواهند کرد و مرا زیراین چادر و پیچه تشخیص نخواهند داد پس پیچه را از رو ی صورتم پایین زدم تا مرا نشناسند . عمه خانم جلو می رفت . پدرم بالای پله ها ایستاده بود مثل همیشه شاد و خندان ولی دلتنگی مرا در ته چهره مردانه اش می شد خواند خوش امد گویان به استقبال می امد . - بفرمایید . - سلام خان داداش . میهمان نمی خواهید ؟ - بفرمایید خان باجی قدمتان روی چشم گل و گلاب اوردید . - به سلامتی سفر که خوش گذشت . - جای شما خالی بود ولی خان باجی هیچ جا خانه خود ادم نمی شود . - خب انشاءالله همیشه به سفر باشید . با زحمت های خان باجی . حسابی این مدت باعث دردسرتان شدیم . - نه خان داداش چه زحمتی تا باشه از این زحمتها . - من به عزت و خاتون چسبیده بودم ما بین انها گام بر می داشتم مبادا پدرم مرا بین انها تشخیص بدهد . عمه خانم بعد از خوش و بش کردن با پدرم وارد سالن پذیرایی شد . دستهایش را روی لبهایش گذاشته بود و می خندید . سه تایی از پله ها رفتیم . کمینش بودم . نمی دانستم چطور باید با او روبرو شوم . اصلا نیم دانستم ذره ذره وجودم به سوی کشیده می شد . می خواستم به سویش بدوم به سویش پر بکشم نمی دانم ما بین ان دو مرا شناخته بود یا نه مدتی ما را نگریست به محض ورود به تالار زیر گوشم گفت : - ای دختر شیان با پدرت قایم موشک بازی می کنی . فمر می کنی نیم توانم از بین گله بره خودم را تشخیص بدهم ناقلا . - پاپای من . مثل ان وقتها که بچه بودم از روی زمین بلندم کرد . دستانم را دور گردنش حلقه کردم صورتم راب ه صورتش چسباندم . احساس کردم محبت پدرم در این مدتی که نزد من نبوده است در سینه فشرده شده است و هر لحظه ممکن است زا سینه اش بیرون بزند . با لحن ملایم و تبسم شیرین و پدرانه حرف می زد . چقدر این تبسم زیبا برای دختری که زا درگاه پدر رانده شده بود دلنشین بود چقدر برایم مفهوم داشت . در تمام عمر به اندازه ان روز به معنی گرم اغوش او پی نبرده بودم . دستش را بوسیدم . صورت مردانه اش را بوسیدم . دلم می خواست باز ان زخم و تخم چند ماه پیش را در چشمانش می دیدم اصلا دلم می خواست تا ابد نگاهش کنم زا او دلگیر نبودم همانطور که او زا من دلگیر نبود . شاید از یانکه دخترش بالاخره هویت خود را شناخته بود خوشحال بود . گوشه چادرم را گرفت و با محبت خاص بوئید و روی چشمها مالید . عمه خانم با شوخ طبعی گفت : - خان داداش اینقدر عروس خوشگلم را لوس نکن فردا دیگر حریفش نمی شوم ها . - پدرم تظاهر به تعجب گفت : چی شده ؟ چی شد ؟ - عمه خانم ابرویی بالا برد و گفت : یعنی شما نمی دانید . صولت چیزی برایتان ننوشته ؟ - پدرم که مچش باز شده بود گفت: - چرا اشاره ای کرده بود پس این مدت که ما نبودیم خبرهایی شده خان باجی . - اره خان داداش انهم چه خبرهایی شما به گشت و گذار بودید ما دست به کار . قصه اش دراز است باید درباره این موضوع خوب صحبت کنیم حالا زن داداش کجاست ؟ - شما بفرمایید الان تشریف می اوردند .
  8. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    روز های خوش از پی هم می امدند و یم رفتند و ممن منتظر مسافرانم بودم که از فرنگ برگردند باید هر چه زودتر خود را برا ی استقبال از انها اماده می کردم . چند روز اخری که خانه عمه خانم بودم گاهی اوقات که کنار عمه خانم می نشستم و او زیر لب زمزمه می کرد . پسرم تاج سرم . هوو می اره به سرم پسرم یکی یک دانه . عروسم عزیزدردانه و من خودم را لوس می کردم و به اعتراض می گفتم : - وای ... عمه خانم . - او لبخندزنان می گفت : وای .... تو چقدر دل نازکی . شوخی کردم بابا . - و هر دو می خندیدیم . *** دوباره تابستان رو به اخر بود . باز پاییز این ملکه زیبای بیعت این فصل دلگرفته که با مهرش ابان را نوید می داد زا راه می رسید . من نیز همراه با بیعت عازم خانه خودمان بودم تا پاییز را زا پشت پنجره خانه مان نظاره گر باشم با اذر رد گوشه اتاقم تنها باشم و با همان دل انگیزی و شیدایی انگشت روی نت های پیانو بگذارم . وسایلم را یواش یواش جمع کردم و داخل چمدان ها جا دادم وسایلم از دو تا چمدانی که اورده بودم بیشتر شده بود . عمه خانم زا چند قواره پارچه و هر چیزی که در ان خانه خوشم امده بود داخل چند چمدان جای داده بود . عزت و خاتون کمک کردند تا سریعتر کارها را تمام کنم . عمه خانم از پشت رد صدا زد .: زود باشید اقا خان منتظر است بیچاره توی این افتاب نفله شد . از اتاق بیرون امدم . اقا خان چمدانها را داخل کالسکه گذاشت . با اتاقی که درست شش ماه زندگی من در ان به یادگار درمانده بود خداحافظی کردم . با همه خداحافظی کردم کلفتها نوکرها اقا میرزاحمد و اشرف . به همراه عزت و خاتون و عمه خانم سوار کالسکه شدم در کالسکه را عزت بست و اقا خان کالسکه را به راه انداخت . - هی ... هی .. پدر و مادرم شب قبل به تهران رسیده و رد خانه جابه جا شده بودند بعد قاصدی فرستاده و خبر ورودشان را اطلاع داده بودند . صولت خانه نبود که همراه ما بیاید . دو هفته گذشته به زادگاه پدرش رفته بود تا میهمان خواهر ش باشد . از کوچه پس کوچه ها گذشتیم . اقا خان کالسکه را ارام می راند . هرگاه کالسکه سر پیچی می رسید اسبها شیهه می کشیدند و پاهایشان را بیشتر به زمین می کوبیدند . اقا خان با انها همراه می شد و دائم با نچ نچ ارامشان می کرد . در طول راه به یاد روزی افتادم که می خواستم به خانه عمه خانم بروم از ترس و لجبازی خود نزدیک بود پس بیفتم . انروز دغدغه انرا داشتم که چطور با عمه خانم روبرو شوم و حالا نگران روبرو شدن با پدرم . سوالهای زیادی برایم پیش امد . ایا پدرم بعد از این چند ماه هنوز از دست دخترش دلگیر بود ؟ ایا مرا بخشیده بود ؟ ایا موقع روبرو شدن با من . باز هم همان رفتار سابق را خواهد داشت ؟ سخت و خشن . ایا همانطور که من دلتنگ پدر و مادرم شده بودم انها نیز دلتنگ من شده بودند ؟ شبی فکر کردم که سر نوشت مرا رقم زد . همان شبی که یم خواستم برای شمس اوازه و شهره ای به دست بیاورم . پدرم چقدر از طرز فکر م ناراحت شده بود . واقعا احمق بودم . در خواب خرگوشی به سر می بردم . در رویا و افسانه به سر می بردم . فکر می کردم اگر او را به اوازه و شهرت برسانم تمام فاصله ها برداشته خواهد شد . نمی دانستم این میوه از ریشه خراب است . انقدر در سوالات و افکار م غوطه ور بودم که نفهمیدم چه موقع رسیدیم . کالسکه ایستاد همه پیاده شدند . عزت جلو جلو می رفت و راهنمایی می کرد . اقا خان چمدانها را زا کالسکه پایین گذاشت ایستادم تا یدنم را به او ادا کنم . اقا خان بعد از اینکه افسار اسبها را به تیرک چوبی بست چمدانها راب رداشت تا توی خانه برد و برگشت روی کالسکه پرید به طرفش رفتم شرمنده او بودم . مقدار پولی کف دستش گذاشتم بر نمی داشت سر به زیر داشت و تعارف می رکد گفتم : - اقا خان تعارف نکیند بیشتر زا اینها به شما مدیونم . اگر بدی دیدی ما را حلال کن حقش نبود ان شلاق راب ه خاطر من می خوردی . - خواهش می کنم خانم کوچیک اشتباه زا ما بود به قول معروف چوب معلم گله هر که نخوره خله . ان وقت حرف خودش غش غش خندید و ادامه داد : - اقا مثل استاد ما هستند بزرگ ما هستند ان شلاقی که زا ایشان خوردم درس عبرتی بود واقعا چوب ایشان بهتر از خواندن هزار تا حدیث و روایت بود . پول را بر نمی داشت با هزار تعارف و اصرار بر داشت از چشمانش خواندم ناراحت نیست خیالم راحت شد از او خداحافظی کردم و سراسیمه برگشتم حنیفه در استانه رد به استقبال امده بود همه وارد شده بودند . داخل خانهش دم . حنیفه اول جا خورد از اینکه مرا ما بین انها ندید یکه خورد . مات و مبهوت ماند . کمی منتظر ماند وارد خانه شوم ولیکس دیگری بیرون از خانه نبود پس فکر کرد شاید پشت یکی زا یان چادرها باشم . کمی حالت متفکرانه به خود گرفت که بداند پشت کدام یک زا چادر و پیچه ها هستم وقتی فکر شمجهول ماند خندید و گفت : - - بفرمایید بفرمایید قدم رنجه کرید. - پیچه را از روی صورتم بالا زدم و گفتم : - سفر خوش گذشت . پیرزن از ته دل جیغی کشید و به گردنم چسبید و اشک ریخت .
  9. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    عمه فرنگیس به دیدار عمه خانم امده بود . کنار هم نشسته بودند و دائم پچ پچ می کرند از موضوعی حرف یم زدند که شنیدن ان به من ربط نداشت خود راب ه کار دیگری مشغول کردم ولی به وضوح از خنده ها و نگاهشان فهمیدم که درباره من صحبت می کنند . عمه فرنگیس با خوشحالی خندید و عمه خانم با اشاره و ایمائ از او یم خواست که موضوع راز ودتر به من بگوید . سرم پایین بود اما حرکات انها از نظرم یم گذشت بعد زا یانکه پچ پچ هایشان تمام شد . عمه خانم سراسیمه از پنجدری بیرون رفت . با نگاه او را دنبال کردم و او از پشت در محو شد . عمه فرنگیس که بالای پنجدری نشسته بود و از بدو ورود چادر مشکی اش را در نیاورده بود چادرش راب ه کمرش پیچید و زیر بغل زد و به سراغم امد . دریافتم حتما خبری است او نگاه کرد تا مطمئن شود که عمه خانم از پنجدری بیرون رفته است کنارم نشست بعد اهسته طوری که موضوع محرمانه در میان باشد بادی به باله چادرش داد و قری به گردن و لبخند زنان گفت /: - خان باجی بدجوری تو را پسندیدها ..... می گوید پروین جان عزیز دلمان است . غریبه نیست از خودمان است . سکوت کردم تازه فهمیدم موضوع زا چه قرار است عمه خانم می خواست مزه دهن مرا بفهمد و حرف از یر زبانم بکشد اندکی سرخ شدم . احساس کردم از شنیدن حرفهای او تن داغ می شود با تظاهر به شرم و حیاء سرم را به زیر انداختم . عمه فرنگیس ادامه داد : خان باجی از من خواسته دستت را در حنا بگذارم و با تو حرف بزنم من هم قول دادم هر کاری از دستم بر می اید کوتاهی نکنم . ما ضرب المثل قشنگی داریم که خیلی جالب است یم گویند اسب اصیل همیشه دست صاحبش می ماند دختر نجیب هیچ وقت از قبیله اش بیرون نمی رود . او یم خواهد تو را بای صولت خواستگاری کند . خان باجی خیلی تعریف تو را کرد و گفت پروین مثل دخترهای خودم می ماند انگار افاق است ناهید و فورغ است اگر قبول کند بر دیدگان ما پا نهند منت می گذارد روی جفت چشم ما جا دارد . شرمزده سرم را پایین انداختم . نمی دانم چرا تنم داغ شده بود انگار کروه اجر پیزی روشن کرده بودم . به زحمت لبخند زورکی زدم . عمه فرنگیس خودش می برید خودش هم می دوخت و با ذوق از صولت تعریف می کرد و زا یانکه تنواسته بودم شر ان زهر ماری را از سر او کم کنم خان باجی چقدر خوشحال است گفته باید سر تا پای پروین جان را غرق جواهر کنیم نمی گذارم همچین گلی از دستم برود . عمه فرنگیس لحظه ای مکث کرد و منتظر من شد حرفی بزنم سرم را بالا اوردم او که بر و بر به من نگاه یم کرد ذوق زده گفت : خب چه یم گویی . چه جوابی به خان باجی بدهم . می این پا و ان پا شدم لفتش دادم . باید چی می گفتم بله چه جوابی به انها می دادم به قول معروف نه چک زدیم نه چانه عروس امد تو خانه اینطوری جواب دادن بد بود اب دهانم را قورت دادم . - چی بگم عمه فرنگیس . صولت جوان خوبی است به نظرم خوبیهای زیادی دارد ولی پاپا و مامان که نیستند بالاخره اجازه بزرگترها هم شرط است و واجب . عمه خانم که پشت در پنجدری ایستاده بود بدون معطلی بعد زا حرفهای من وارد پنجدری شد به جانبم دوید و صورتم را غرقه بوسه ساخت . - وای مبارک است مبارک است . عروس خوشگلم خیلی خوشحالم عزیزم . مرا بغل نمود و مدام صورتم را می بوسید . ان وقت دستهایش را بالا اورد . - خدایا شکرت !! عاقبت عروسی که یم خواستم نصیبم کردی . چهره اش زا خنده و گریه پر بود دستم را گرفت و بدون هیچ مقدمه ای گفت : اگر بدانی چقدر دلم می خواست عروس خوشگلم از فرزندان پیغمبر باشد نه یانکه خودم از سادات هستم دوست داشتم بچه هایم نیز مثل خودم سادات باشند ویل خدا نخواست . شوهرم زا سادات نبود . صولت وقتی که یک سال و نیم بیشتر نداشت مخملک گرفت . این بچه سه روز ازگار گریه می کرد و زا درد اشک می ریخت انقدر گریه کرده بود که شبیه این چادر سیاه شده بود " اشاره به چادر سیاه عمه فرنگیس کرد " خسته شده بودم گریه هایم امانم را بریده بود . خواب و خوراک نداشتم . اخر به درگاه خدا رفتم و گریستم گفتم بار الهی بچه ام را زا و یم خواهم خودت کاری کن خوب بشود اگر خوب شد نذر می کنم برایش دختری از سادات بگیرم از فرزندان پیغمبر تا پسرم غلامی شرا بکند حالا به ارزویم رسیدم . عمه خانم اغوش گشود و گفت : - بیا ببوسمت عروس نازم . من ارزویم عروس سادات داشتم حالا ببین خدا چه دسته گلی نصیبم کرده . - سرم را روی شانه اش گذاشتم : عمه خانم . او چند بار میان پیشانیم راب وسید . عمه فرنگیس در حالی که زا شادمانی روی پا بند نبود گفت : حالا باید صبر کنیم تا خان داداش از فرنگ برگردد . عمه خانم گفت : من که جوابم را گرفته ام ولی باشد اگر نقل و قول امدن خان داداش است صبر می کنیم .
  10. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    عمه خانم بالاخره از شیراز بر گشت . کلی سوغاتی اورده بود افاق چند شیشه مربای بهار نارنج فرستاده بود برای بچه های ناهید و فروغ هر کدام یک بلوز بافته وبد و بای صولت یک چکمه پوستی و برای من یک بلوز بلوز را از عمه خانم گرفتم و گفتم : خیلی قشنگ است دستش درد نکند راستی حالش چطور بود بهتر شده بودند ؟ عمه خانم خندید و گفت : این عزیزدردانه من فقط روغن داغش را زیاد می کند . چیز ینبود یک سرماخوردگی کوچک و جزئی بود اما یب انصافی نباشد تب شدیدی داشت نمی دانی طفلی شوهرش چه لل لاهی می زد . دختره مریض شده بود او داشت می مرد اول فکر کردیم تب محرقه است بعد فهمیدیم چیز مهمی نیست اما زا دست شوهرش یک لحظه از بالین افاق کنار نیم رفت . خندیدم و گفتم : - خب شوهرشه دیگه عمه خانم . - عمه خانم از خنده ریسه رفت و به یاد خاطرات گذشته گفت : - وای نگو از ان شوهرهاست که دم به دم زنش را لوس می کند . قربان صدقه اش می رود یادم نمی رود شوهر خدا بیامرز م وقتی زنده بود خدا رحمت کند اسیران خاک را . یک روز به شدت مریض شدم و تیو رختخواب افتادم . شوهرم راه می فت و غر می زد که چرا مریض شده ام انقدر نق زد تا بالاخره مجبور شدم با احوال ناخوش از بستر بلند شوم . - سپس عمه خانم دستم را رگفت و گفت : - چه خبر پروین جان این یک ماه که من نبودم اتفاقی نیفتاد . - نه مگر قرار بود اتفاقی بیفتد عمه جان ؟ - نه ... همینطوری پرسیدم . - ولی با خوشحالی گفتم : - چرا یک خبر خیلی خوب . قرار است مامان و پاپا تا اخر تابستان از سفر برگردند . - اه خب به سلامتی عمه چشم و دلت روشن صولت قبلا این خبر را برایم گفته بود . - دوباره عمه خانم نگاهی به چشمانم انداخت و گفت : - دیگه چه خبر . - هیچ خبر عمه خانم شما که نبودید واقعا این خانه سوت و کور بود این خانه بدون شما اصلا جان ندارد . - عمه خانم ابرویی کج و راست کرد . فهیمدم انتظار دارد تمام وقایع و اتفاقاتی که در این چند روز افتاده است بایش تعریف کنم . هر چه او یمانبر می زد و من راهم را عوض می کردم هر چند می دانستم کما بیش صولت از پیش تمام اتفاقات این چند روزه را بایش تعریف کرده است ولی او یم خواست باز از زبان من بشنود و نظر مرا بداند عمه خانم که نتوانسته بود حرفی از زیر زبانم بکشد گفت : - پس خبری نبود . - با خوشحالی گفتم : چرا یان گربه که یک پاش می لنگید سه قلو زائیده . - عمه خانم چشمانش از خنده باز شد و گفت : - چشمت روشن عمه . فکر می کنم اخرش این گربه را سر جهازت بگذاری . - لبخندی زدم و عمه خانم موضوع را عوض کرد .
  11. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    تو عقل از سرت پریده دختر قبول که روحت مفلس تر از این حرفها ست من تو را می شناسم . انچنان که اعتقادات مرا قبول کردی و به سادگی رها کردی باز اگر روحت در تلاطم اعتقادات دیگر قرار گیرد باز خودت را خواهی باخت . - هوم ...... دیگ به دیگچه می گوید روت سیاه . روح من مفلس است ؟ نه سخت در اشتباهی اقا تو هنوز مرا نشناختی . روح من مفلس نبود بلکه اسب سرکشی بودم که تنها به خاطر وجود تو اعتقادات را قبول کردم و یان یک اشتباه محض بود زا همه بالاتر من از سست بنیانی اعتقادات تو عقایدم را عوض کردم . سپس انگشت رو به او بردم و ادامه دادم : - ولی تو که روحت 324که افسار داشت و مفلس نبودی و ادعای فیلسوفی می کنی و از خانواده ای بود یکه پدر و مادرت اعتقادات یکسان داشتند و از همه لحاظ غنی بودی چرا خودت را باختی ؟ پس اعتراف کن روح تو مفلس بود نه من . بدون شک این من نبودم که حرف می زدم کلمات که از دهانم خارج می شدند و هر لحظه مرا سنگری به جبهه نزدیک می کردند . چهره اش برافروخته شد و مثل جرقه روی اتش از جا در رفت . از اینکه او را به باد مسخره گرفته بودم کلافه شده بود ولی باز خنده را روی لبها و زیر چشمها قرار داد و با لحن معترضانه ای گفت : - پروین این چرت و پرت ها چیه سر هم می کننی . خوب یاد گرفتی چطور از خودت دفاع کنی مثل اینکه حال و هوای این خانه وجود تو را هم رگفته . - با غیظ و نفرت سر به سوی دیگر برگرداندم و جوابش را ندادم و باز ادامه داد : - - من با دلیل و برهان تو را به این راه کشاندم کلی جان کندم تو شاگرد من بودی خودت همیشه این را نمی گفتی ؟ - خر ت راز من رمید پیدا نکرده بودی بنده خدا . من احمق با دلیل و برهانهای تو خام شدم و گرنه .... هنوز حرفم تمام نشده بود که صولت به جمع ما پیوست . کنارم ایستاد . رد کنارش پناه گرفتم زیر سایه اش . باز قیافه اش عبوس و گرفته بود یک دستش زیر بغلش دست دیگرش عمود بر دست دیگر چانه اش را یم چرخاند . سری تکان داد .شمس در حضور او خود را جمع و جور کرد و عصایش را چند بار به زمین کوبید فهمیدم رفتار صولت رد او تاثیر گذاشته است . صولت یک قدم به او نزدیک و یک قدم از من دور شد . ارام گفت : - باید خیلی ببخشید .میان کلام شیرینتان مزاحم شدم دیدم ملاقاتتان طول کشید گفتم نکند اتفاقی افتاده باشد . حالا تسویه کردید یا نه ؟ - از پشت سر صولت گفتم : چندر غاز که تسویه ندارد . - شمس سری تکان داد و گفت : شاید برای شما ارزشی نداشته باشد ولی برای من حکم یک ماه حیات است سر کار خانم . - نمی دهم پیشیزی دیگر به تو نمی دهم هر چه تا به حال از مال و اموال مرا بالا کشیده ای مفت چنگت نوش جانت ولی دیگر حاضر نیستم چیزی به تو بدهم و تو مرا احمق حساب کنی. - این حق من است . - حق تو هاه.... اگر بنا بر حق بود تو حق مرا نمی خوردی . - من چه حقی از شما خوردم . - از خودت بپرس . اجاره زمینها یی که می گرفتی . پولهایی که بابت یک سال سود احشام می گرفتی همه و همه فکر کردی من احمقم . صولت دستی به جیبش برد و نگاهی به من انداخت و خیلی جدی و محکم گفت : - پروین السادات شما برگردید داخل ساختمان . خودم با ایشان تسویه حساب می کنم . از انها جدا شدم ولی به ساختمان برنگشتم چند قدم دور تر ایستادم صولت دسته اسکناس قرمزی در اورد و به دست او داد و گفت : بشمر ببین درست است . شمس پولها را شمرد در حالی که دسته اسکناس را جلو می اورد .گفت : اقای شیرازیان این کم است . صولت ابرویی بالا برد و گفت : مگر به اندازه حقوق یک ماه یک وکیل نیست جناب شمس – بله ولی پروین خانم سه چهار برابر این حقوق در ماه پرداخت می کردند . پروین خانم پولشان زا سرشان زیادی بوده دست و دلبازی می کردند حالا هم بیش از چوب خطتان گرفتید . اگر یم بینی باز به شما لطف یم شود برای این است که دلم یم خواهد هر چه زودتر گورت را گم کنی . ان دو مثل بزکویه نر شاخ به شاخ شده بودند و بر سر قلمرو خود می جنگیدند و من نظاره گر جنگشان بودم ببینم بحث و جدلا این دو به کجا می کشد کدام پیروز خواهند شد و یدگری را مغلوب خواهد رکد . یک لحظه متوجه شدم بحث و موضوع پول عوض شده است و ان دو بر سر اعتقادات خود با یکدیگر جرو بحث می کنند . شمس از ازادی و تجدد حرف می زد و صولت با پوزخند او را مسخره می کرد . یواش یواش داشت کار به جای باریک کشیده می شد که صولت معترضانه بر سر او داد زد : - یا بی شرف زا خدا ب یخبر هر چه کردی بالاغیرتا تا یانجا دیگه بسه . - شمس گفت : منب ه نفع خودم هستم . - صولت جواب داد : به نفع خودت و نفع انهایی که در انگلیس هستند بی ناموس . زا حرفهایشان چیزی دستگیرم نشد . انها سعی می کردند اهسته حرف بزنند من دیگر حرفهایشان را نفهمبدم یک ان متوجه شدم صورت صولت از عصبانیت کبود شده است . دست به یقه شمس شد و او را به عقب هل داد و گفت : اگر شرف دایر به خودت و حرفهایت ایمان داری اعتراف کن . اگر راست می گویی مقابل خودش اعتراف کن . اگر مرید اعتراف کن بداند با چه کسی طرف بوده است . برق مثل تیزی دشنه از چششمان شمس پرید و در برابر سوال او متحیر ماند بدون یک کلام دسته پول راب ه صولت داد و خداحافظیکرد و رفت . خوشم امد در دل او را ستودم و تحسینش کردم واقعا خوب جوابش را داده بود . احساس کردم حریف را که من می خواستم بزنم او زده بود و حق مرا گرفته بود اما حرفهای اخ رانها برایم مجهول ماند و باز یک معما به معما های دیگر افزوده شد . نیم خواستم پاپی مساله شوم تازه از دست شمس نفس تازه ای می کشیدم می دانستم اگر موضوع بحث انها را زا صولت بپرسم باید حرص یم خوردم . حتما باز شمس دسته گلی به اب داده بود و در دخل و خرج دخالت بیجا کرده بود که صولت اینگونه اصرار داشت او اعتراف کند . ان روز محبت صولت در دلم چند برابر شد .
  12. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    در دلم به جستجوی نام او و محبت او پرداختم تا زا طبل تو خالی که زا دور اوازش خوش بود و زا نزدیک جز صدای گوشخراش چیزی نداشت . از این میوه منع شده جاذبه یا احساسی بیایم ولی نه تنها ذره ای از یان اوهام وجود نداشت بلکه دیگر دلم بای تنهایی او وطرد شدنش از خانواده نمی سوخت دیگر برایم فرقی نداشت او کیست . تا قبل از ان اتفاق شوم او برایم کس دیگری بود اما حالا مانند افرادی که صبح تا شام می دیدمشان . اکندن او یک ادم بیگانه ای بود غریبه و شاید دشمن و در گذشته وکیلم همین و بس . خودم را زیر پیچه و چادر جمع و جور کردم . جلو رفتم و با لحن غریبه وار گفتم : - سلام . مات و مبهوت با دهان نیمه باز از پشت عینک یک چمشیش که به زنجیر طلایی ساعت درون جیب جلیقه اش وصل بود مرا نگریست انگار دو دل شده بود انگار مردد مانده بود ایا اینکه روبرویش ایستاده . همان ساده لوحی است که مدتی ملعبه دستش شده بود . همان شاگردی که زیر دستش فرا گرفته بود . به وضوح سوالهای متعدد را در چشمان او یم خواندم . - سلام پروین تو هستی ؟ - بله خودم هستم . - باور نمی کنم خودت باشی . کمی مکث کرد و یک قدمک جلو امد و من یک قدم گذاشتم باز یک قدم دیگر نزدیک شد و من یک قدم دیگر عقب رفتم . - حالا دیگر من غریبه شده ام . این چه حرکتیه ؟ - چیزی نگفتم . ترسیدم نکند چادر و پیچه از سرم بکشد . از او بعید نبود او نسبت به این مساله هار شده بود ولی ایستاد . - انتظار نداشتم تو را زیر چادر و پیچه ببینم . سکوت کردم . - حیف ان صورت و موهای زیبا نیست که زیر این چادر و پیچه پنهان بماند . فکر می کرد هنوز ابله هستم . در این زمان و مکان هم دست بردار نبود . باز حرف خودش را یم زد . باز می خواست مرا ملعبه دست خود قرار دهد اما کور خوانده بود لحظه ای چشمهایم را بستم و به کوتاهی یک نفس فکرم را جمع و جور کردم و مصصم گفتم : - چه چیزی بهتر از این چادر و پیچه ؟ چرا حیف از من نباشد که دلقکی بشوم برای ارضا نگاههای وقیح و رذیلانه تو و امثال تو . شمس لال شد انگار زبان بر کامش مانده بود دیگر نتوانست کلامی از چاپلوسی بر زبان بیاورد . چشمهایش عین دو تکه شیشه بی ارزش شده و چنان از خود وتارفته بود که جمع و جور کردن شانه هایش را از یا د برده بود . انچنان محکم و برنده و معترضانه جوابش را داده بودم که انی متوجه تیزی کلامم شد . جواب دندان شکنم ان وقاحت را گرفت . البته حق داشت ان طور حرف بزند . پیش از این دختری دیده بود که در هیچ قید و بندی نبود و حالا با کسی روبرو می شد که اصالت پیدا کرده بود . در برابر پرخاشجوی من . ملایمت خود را حفظ کرد سرفه یا از سینه بیرون داد و سریع موضوع را عوض کرد و گفت : امده ام تو را ببینم . دلم واقعا برایت تنگ شده بود . در طول این چند ماه یک لحظه یادت از خاطرم نمی رفت . اره تو گفتی من هم باور کردم معلوم شد وقتی نامه باریت نوشتم با چه اشتیاقی به دیدارم امدی . - حق با توست پروین ولی خوب به من نگاه کن من ان بتی هستم که حاضر بودی تا سر حد مرگ بپذیری دیگر مرا نمی خواهی ؟ - نه بتی که فقط منفعت خودش را یم خواهد چیز بی رو حس است . به قول معروف برای کسی بمیر که برایت تب کند . اقا یمحترم همه چیز تمام شده است . دیگر برایم فرقی نمی کند که باشی یا نباشی . پیش خودت عقلت را قاضی کن و از خودت بپرس سوال کن تو وجود و خاطر مرا یم خواستی ؟ جز اینکه احساسم را به بازی گرفتی . وقتی تو را می خواستم که فکر می کردم ناخن و گوشتی هستیم چسبیده به یکدیگر سخت و محکم حتی با تیغ جراحی نخواهند توانست ما را از یکدیگر جدا کنند اما متوجه شدم ناخن مرده و فاسدی که از لای در ماندن درد می کشد و خون مرده زیر جمع شده است بهتر است از گوشت جدا شود . موقعی وجودت را یم خواستم که فکر می کردم زندیگ یعنی قد و سر زلف و تحصیل . حق با مادرت بود . تو یک نجس بودی و حق من همان لنگه کفشی که اکنون قدر ان را می دانم . شاید همان لنگه کفش هوس بیهوده مرا نسبت به تو به عنان کشید . سزای خودسریم همین بود انقدر عاشقت بودم که فراموش کرده بودم دست راست و چپم کدام است . بدون چون و چرا گوش به فرمانت بودم حاضر بودم بهترین ارثیه فامیلیم را پایت بریزم ولی تو را از دست ندهم . سه ماه به خاطر تو به همه چیز پشت و پا زدم پدرم و مادرم فقط بخاطر علاقه ای که به تو داشتم . حرفهای همه را دروغ می پنداشتم و چشمهای ظاهر بینم تنها تو را دید و تو با یک پیغام یک جمله ای ذات و طینت پستت را برای سه ماه زجرم ارمغان فرستادی . هوم .... حالا فکرش را یم کنم می بینم احمقی بیش نبوده ام . پوزخندی زد و با تمام چیره دستی گفت :
  13. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    شمس مردک پرو چطور به خودش اجازه داده بود به اینجا بیاید ؟ چقدر پست بود یعین زا چند غاز هم نگذشته بود او اینجا چه یم خواست ؟ پی چه امده بود ؟ یادم امد خودم او را دعوت کردم . خودم خواستم منجی من شود . عجب فکر ابلحانه یا به سرم زده بود . مردد ماندم بروم یا نروم ؟ با او روبرو شوم یا نشوم ؟ اصلا دلم نیم خواست ریختش را ببینم . حوصله روبرو شدن با او را نداشتم ولی بهترین را ه این بود که او را یم دیدم و حرف دلم را به او می زدم و این بار سنگین مبهم را زا دوش خود را بر می داشتم . چادر به سر افکندم و بند پیچه را پشت سر بستم تا نگاهش هیچگاه به صورتم نخورد . زا اتاق بیرون امدم . صولت دست بهسینه به نرده های ایوان تکیه داده بود و با اقا خان مشغول گفتگو بود . وقیت مشس را ندیدم نگاهی به اطراف انداختم و گفتم : - کجاست ؟ انتظار داشتم او را داخل اندرونی خانه ببینم ولی کشی نبود . شمس وجود نداشت صولت پریشانی مرا که دید گفت : گفتم زا در خانه بالا بیاید توی باغچه هزار متری ایستاده است . مدتی به او نگریستم انگار دلهره داشت و یم ترسید از اینکه من دوباره بخواهم با شمس روبرو شوم . انگار انتظار داشت از دیدنش صرف نظر کنم و به او بگویم مرا با او کاری نیست با او حرفی ندارم . خودت جوابی به او بده . یک جوری او را دست به سر کن . ولی او سکوت کرده بود و چه زیبا مسئولیت و عشق مرا با زبانی از سکوت تفسیر می کرد اما نه باید او را می دیدم و حرف و زخم دلم را به او یم زدم کسی که یم سال و اندی مرا به بازی گرفته بود موقع رفتن صولت گفت : مواظب خودت باش . نگذار با حرفهای یاوه اش تو را بفریبد . لبخندی به رویش زدم و تا پشت ساختمان اصلی که منتهی می شد به حیاط بزرگ دویدم . با سرعت زیادم کفترهای سیاه و سفید میان باغچه از ترس به پرواز در امدند و گرد و خاک عظیمی به راه انداغختند . عقب نشینی کردم و کمی دور تر از او ایستادم تا نفسهایم منظم شود . ارام که گرفتم چند قدمی بر داشتم . کنار اب انبار قدم یم زدم و مات پرواز کبوترها شده بود . یک کلاه سرمه یا خیلی خوش رنگ به سر داشت که باز مگ کروات و کفشش مو نمی زد . مثل همیشه کت و شلوار نسبتا راحتی پوشیده بود . تر و تمیز . انگار او را هار زده بودند . تازه از اطوشویی در اورده بودند بدون یک نقص . اوهیمشه عاشق لباس پوشیدن بود . دوست داشت لباس امروزش با لباس دیروزش فرق داشته باشد . او انقدر خوش لباس بود که حتی دوخت لباس های پدرم را نیز قبول نداشت . کت و شلوارهایش محال بود زا بورداهای امریکایی خریداری نشود . بهترین و گرانترین پارچه های دنیا برازنده هیکل او بود . کفشهای تمیزش از دور برق یم زد . سرش را بالا گرفته قدم می زد انگار میله ای حد فاصل سینه و چانه اش قرار داده بودند مبادا سرش کمی پایین تر بیاید و ان ابهت فرنگی مابانه اش از بین برود . چقدر این ونوس فریبنده و ظاهرش گول زننده بود خنده گلچین لبها و چشمهای درشت و سیاهش بود . کمی به حرفهای صولت اندیشیدم نگذار با حرفهایش تو را بفریبد . به خودم گفتم به ریخت و ظاهرش نگاه نکن کره یابو را اگر هم به طویله شاهی ببندی و نقل و نبات به اخورش بریزی اطوار و شمایل اسب نجیب را پیدا نخواهد کرد . اگر دست و پایت را گم کردی نکردی ؟ محکم باش قاطع و استوار . مرد چیره دستی بود . او شبیه شیطان بود اصلا خود شیطان بود موذی بود هیچ وقت درونش را ان طور که بود بروز نیم داد و. همیشه متنتظر بود تا من اطلاعات در اختیارش بگذارم . تا من از او سوال کنم بعد جواب داد مثل قضیه خواهش من برای اشنایی با خانواده اش . اصل و نسبش می دانستم واهمه ای از دروغ ندارد حرفهایش را رک و پوست کنده می زند . با یهچ کس رودر بایستی ندارد و من فقط به خاطر اینکه او را داشته باشم هیچ وقت سوالی از او نمی پرسیدم . مبادا بیشتر پی به حقارت و کوچکی او ببرم .
  14. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    یک لحظه به خودم امدم . اسبها سرهایشان را از جایگاه در اورده بودند و به من خیره شده بودند . نگاهشان را با دهن کجی جواب دادم . چرا اینجوری نگاهم می کنید نکند شما هم فکر می کنید ساده هستم . اه چقدر مسخره بود در کجا ایستاده بودم درباره چه چیزی تمرکز فکر داشتم مثلا امده بودم یکی را نهی کنم از گناه باز دارم ولی پای خودم بیشتر در این قضیه گیر بود . این بار نیز از او رو دست خوردم . چند روزی از یان ماجرا و یک ماهی از رفتن عمه خانم به شیراز می گذشت . هنوز بر نگشته بود انگاری بیماری افاق عود کرده بود . هر چند روز یک بار قاصدی از شیراز می امد و خبر احوال شیراز را به صولت یم داد . عمه خانم مجبور شده بود در شیراز بماند تا حال دخترش بهتر شود و من در این خانه تنها بودم . از وقتی که صولت اعتراف به عشقش کرده بود بیشتر احساس عذاب می کردم . سعی می کردم کمتر از قبل در برابر چشمان او ظاهر شوم . دیگر نیت او را دانستم . از او خجالت می کشیدم . از لجبازیها و شیطنتهای کودکانه ام دست کشیده بودم . به یکبلاره خانمی شده بودم که خود نیز از رفتارهایم تعجب می کردم . اگر می دانستم او زا حیاط رد می شود و او را نبینم نه . بلکه حسی مثل حیاء وشرم در وجودم را می زد و قید بندی را بایم روشن می کرد و خود را موظف می دیدم از ان پیریو و اطاعت کنم . گاهی اوقات نیمه شب می ایستادم تا بشنوی صدای گریه ای می اید . باز بای توبه به درگاه خالقش می رود ولی شبها خیلی زود به خانه می امد . دیگر شب نشینی های انچنانی در برنامه روزمره اش وجود نداشت . مثل اینکه می دانست در کمینش هستم و او و رفتارش را زیر نظر دارم . وقتی مطمئن شدم دست زا گناهش بر داشته است انگشتری که به عنوان گروگان در برابر اعتیادش در دست داشتم به او دادم خندید و گفت : - من اگر جای تو بودم انگشتر را پس نمی دادم . - گفتم : برای چه پس نمی دادی ؟ - دست دستی کرد و گفت : صبر می کردم تا خوب از ان لجنزار بیرون بیایی . - تبسمی زد و به چشمهایش که زا اسمان صاف تر بود نگاه کردم . - این دیگر به خودت مربوط است پسر عمه خوب می دانم با نبود این انگشتری کارت لنگ می ماند در ضمن اگر ترک ان زهرماری به یان انگشتر ی بسته است بهتر است هر چه زودتر . - حرفم را قطع کرد و گفت : هر چه زودتر چی ؟ - سرم را پایین انداختم . - هیچی منظوری نداشتم . خنیدید و از مقابل چشمانش دور شدم تا به اتاقم بروم . یم دانستم مرا تحسین می کند . توی اتاق دستم را زیر چانه ام زدم و به فکر فرو رفتم به او فکر کردم و رفتارش چه اشتباه بزرگی . چه تصور وحشتناکی از او در ذهنم ساخته بودم . لولوی سر خرمن . ایا واقعا این نام شایسته چنین مردی بود اخر کجای او به لو لو شباهت داشت ؟ چه قضاوت بی جایی . اندیشیدم به شمس . شمس از فرهنگ خودش دوری می کرد و تا می توانست از اداب و رفتار فرنگی استفاده می کرد و همیشه تظاهر به انی که نبود می کرد از انچه بود بزرگتر خودش را نشان می داد به قول معروف پایش را از گلمیش دراز می کرد ولی بر عکس او صولت جوان ساده و افتاده ای بود با انکه ثروتش از پارو بالا یم رفت ولی هیچ فیس و افاده ای نداشت . برخلاف شمس لباسهایی می پوشید که در شان مقامش نبود اصلا اهمیت نمی داد دیگران درباره لباس او چه نظری دارند . در این مدت ی که در خانه انها بودم بای یک بار ندیدم زنجیر ساعتش را طلا بیندازد در صورتی تنها مردی نیست که یم تواند مرا خوشبخت کند ؟ ایا او کشسی نبود که در زندگی به دنبالش می گشتم ؟ شاهزاده یا از جنس خیال خودم . مردی که غیرتش سمبل قهرمان رویاهایم بود . همان جفتی که می توانست هم اشیانم بشود او همان شوریده ای نیست که دیوانه وار مرا دوست دارد بدون هیچ چشم داشتی ؟ اری او تمام این محاسن را داشت پاک و بی الایش . هر چند لغزشی در نشیب زندیگ داشت ولی من می توانستم او را رام کنم . زخمی که شاید خیلی کهنه بود درمان کنم . درسته چند سالی در فرنگ نبود و ان تجدد و فرهنگ ظاهری را نداشت اما در اوج کمالات و عرف یک مرد قرار داشت . ان بینش و هویتی که من در یک مرد ایرانی و شرقی می جستم در او سر شار بود . د ر این هنگام که غرق در افکارم بودم در اتاق زده شد . خاتون بود که با صدای بلند پشت در گفت : خانم جان مهمان داری . میهمان دارم در یان موقع روز چه کسی می توانست باشد از اشنایان و دوستان کسی نشانی مرا در این خانه نداشت . من در این محل غریب بودم از پشت در گفتم : - کیه خاتون ؟ - اقای شمس . - شمس ؟ - بله خانم کوچیک منتظرند شما را ببیندند.
  15. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - وای خدای من چه می شنوم . یعین تو مرا می پذیری .پروین تو مال منی . من قدر این قیافه و چشمهای محبوب را می دانم دیگر نمی گذارم نگاه هیچ بی غیرتی به این قیافه و چشمهای پاک و معصوم بیفتد نمی گذارم و دیگر نمی خواهم تو را زا دست بدهم . 315 از شنیدن سخنان او صدا در گلویم شکست از فریاد ش از هیجانش دیگر بیهوده بود اگز سخنی می گفتم و او بدون اینکه منتظر جواب من باشد سوار بر اسب شد . پا به شکم اسب کوفت تا زا اصطبل بیرون برود اما پیش از اینکه دور شود زا روی اسب سرش را بر گرداند . با خانم جانم صحبت می کنم به گمانم همین روزها از شیراز برگردد دختر دایی . با رفتن او باد صبحگاهی ارام ارام توی اصطبل زد و لبه چادرم را به بازی گرفت . چادرم را جمع کردم و تکیه بر دیوار به فکر فرو رفتم . خدای من او چه گفت ؟ با ان شوکت و غرور ایا او هم احساس داشت معنی و مفهوم محبت و عشق ر می دانست . باور نمی کردم ادمی به خشنی او در پشت سینه اش چیزی به نام قلب داشته باشد . مرا دوست داشته باشد مردی که قلبش از فلز بود و روی هیچ اتشی ذوب نمی شد . اکنون از شیدایی حرف بزند . شوریده حال باشد . اشک بریزد این اشکها بیهوده نبودند . لحظه ای به دنبال عشق صولت در قلبم به جستجو پرداختم ولی قلبم یک تکهخ یخ فشرده بود بدون ذره ای جا . حتی یک اتم و کاملا بی حس . صولت از چیزی سخن رانده بود که برای من کلمه ناشناخته بود کلمه ای که در ماورای ذهنم هر چه به ان می پرداختم جز سرابی کم رنگ از ان چیزی باقی نمانده بود . چیزی که حقیقت داشت این بود که دیگر من پروین قبلی نبودم ان دختر کم تجربه نبودم . مار گزیده ای بودم که از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسید . من عشق را یم خواستم نه با خواری و ضلالت . یان کلمه مقدس را با عزت می خواستم ایا صولت مثل شمس فکر می کرد . دختری ساده ای هستم دختری که به وصف مردانه ای خام شود ولی او اشتباه کرده بود من تجربه تلخی داشتم لافت قلب من در مورد این مساله مانند گوشت سفت ماده گاوی شده بود که به زحمت زیر دندان جویده می شد . دیگر قلبم از به دست اوردن قیافه اهورایی نمی تپید . دیگر شاهزاده ای در دنیا و یا حداقل در نظر من وجود نداشت .
  16. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - باور می کنی یا نه ؟ می فهمی دیگر نمی خواهم عشق خود را از تو کتمان کنم . فریاد می کشید و مرا به اسم صدا می زد . پروین ! دیگر دختر دایی یا خانم کوچیک صدا نمی زد . دلم هری پایین ریخت وایا او با من بود ؟ زا وحشت عقل از سرم پرید . زا حرفهایی که هر گز از زبانش نشنیده بودم و انتظار شنیدنش را نداشتم در کشاکش خشم و مهرش مانده بودم . کدام را باور کنم ؟ دو خروس را یا قسم روباه را . صدای محکم و امرانه اش را حالا تبدیل به ناله شده بود و چنان التماس می کرد . و احساس دلش را صریح گفته بود که دلم تکان خورد نه به علت هیجان هوس و یا از علاقه ای که او بر ملاء کرده بود بلکه از تجربه تلخی که از شمس داشتم . تجربه ای واقعا احمقانه . تجربه یا که یک بار مرا تا سر حد دیوانگی برد . شاید او هم می خواست مثل شمس از یان فرصت استفاده کند . از وجودم از احساسم مرا تحقیر کند وای اگر هوس بود همان تجربه که به سرم امد بس بود باید اعتراف می کردم که دیگر تحمل شکست را نداشتم . دیگر از نیش و کنایه های دیگران خسته شده بودم . از خوار شدن و از اینکه بخواهم به خار محبتی دروغین چشمهایم را ببندم و باعث وقت گذرانی مردی دیگر بشوم وحشت داشتم و غیر ممکن بود بگذارم بار دیگر گول مار خوش خط و خالی را بخورم و خود را ببازم . بهت زده در چشمانم شیفته وار مرا نگاه می کرد بدون اینکه پلکی بزند . بی پروا نخستین باری بود که بی تردید به من نگاه می کرد . تا ان روز اکر نگاهی بود گذرا بود و حالا در نگاهش معنی خاصی موج یم زد . چیزی شبیه شرم و غیرت . دستپاچه شدم لرزش سراپای وجودم را در بر گرفت . خواستم با تمام قوا فرار کنم که ناگهان استین لباسم را رگفت ووادارم کرد مثل خودش در مقابلش روی زمین زانو بزنم . تقلا کردم تا دستم را پس بکشم اما محکم استینم را رگفته بود و رها نمی کرد گفتم : - حیا کن صولت . استینم را ول کن . سرش را پاییین انداخت . صورتش سرخ شده بود هیکل مردانه اش می لرزید . سیمای محزونش گواه عشقی بود که مدیت در دل او اشیانه کرده بود و چه ساده به ان اعتراف می کرد . اهسته استین لباسم را رها کرد . اندکی دقیق تر به او نگریستم باز شک و تردید با خوود گفتم این چه حرکیت است نکند او به این نحو خواسته مرا مرود تمسخر و بازیچه قرار دهد اما لحن گفتارش کاملا جدی بود . جدی تر از همیشه . ممئن شدم در خماری نیست . خیال شوخی ندارد . انچه می گوید از ته دل می گوید تیشه به ریشه ام نمی زند . بلند شدم یکی دو قدم جلو و عقب رفتم به طرف در خروجی اما منصرف تز خارج شدن او هنوز نشسته بود سر خموده و نگاهش به نوری که به داخل می تابید . پشت به او گفتم : - مرید که با ایمان راسخ به شریعت و ائینش اعتقاد دارد و همه او را باور دارند و روی اسم او قسم می خورند چرا باید چنین گناهی انجام دهد ؟ نکند فکر می کنی مرگ تنها برای همسایه است . خان ! بد نیست شلاقی که برای تنبیه دیگران به کار یم بری گاهی اوقات برای تنبیه خودت استفاده کنی . در ضمن اگر انگشتر را می خواهی باید ترک کنی ان زهر ماری می گویم از سرت دور کن . - پشت سرم ایستاد و گویه کرد . - پروین خدا تو را لعنت کند من قصه حسن کرد شبستری نگفتم که تو ب یاعتنا . حرف زهر ماری را پیش می کشی. به طرفش برگشتم : ببین صولت تو اگر مرا هم یم خواهی باید ترک کنی . ناگاه از حرفی که یب اراده از دهانم خارج شده بود تعجب کردم . اصلا نمی خواستم چنین حرفی بزنم . غافلگیر شدم در برابر او بی سلاح ماندم . یک لحظه بی اختیار هر دو خاموش شدیم . سر را پایین انداختم و زا یکدیگر خجالت کشیدیم .لبخندی زد و گفت :
  17. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - شانه ای بالا انداخت و جوابم را نداد دوباره گفتم : - خان دنبال چیزی می گردند ؟ نگاهش را به اجرهای گلی رنگ دیوار دوخته بود صبور و جسور بی قید از وجود من . موهیا شقیقه اش چند تار میو سفید داشت . رگ گردن برجسته و پرخون . چشمانش پر صلابت حاکی زا دنیایی مملو از غرور و نجابت . ابرویی بالا انداخت و گفت : نه واقعا خودخواه بود . حتی حاضر نبود به سوالم پاسخ دهد انگار او زا من دلگیر بود . انگار او زا من طلبکار بود . دستم را به جلو بردم و لگام اسب را محکمتر گرفتم و به طرف خود کشیدم . ناگاه اسب از بوی غریب دستم تکان سختی به خود داد و روی دوپا عقب ایستاد و دستها را بالا برد شیهه بلندی کشید و مرا کمی به جلو کشید . سریع افسار را از دستم گرفت و به مچش پیچید . هراسان اسب را هی کرد . - هی اسب چموش . ارام باش ارام . ارام چموشی نکن . از ترس قلبم از جا کنده شد . کمی عقب تر ایستادم و دستم را ریو قلبم گذاشتم که تاپ تاپ صدا یم داد . اسب چند بار روی پاهایش رقص کرد و متمایل به چپ و راست شد . بای اینکه اسب ارام بگیرد دستی به یال اسب کشید و حبه قندی دهانش گذاشت . اسب ارام شد و قورچ قورچ حبه قند را جوید ولی حالا صدای اسبهای دیگر بود که از شنیدن صدای همجنس خود به تکاپو در امده بود و درون اصطبل به جنب و جوش افتاده بودند . - نترس اسب چموشی است روی خوش به کسی نشان نمی دهد . - هن هن کنان گفتم : - ترسیدم اما نه به اندازه دیشب . - دیشب ! - بله یادت نمی اید . - نه چیزی به یاد ندارم دیشب چه خبر بود ؟ کسی تو را ترسانده ؟ همانطور که روی اسب نشسته بود و دست بر یال اسب می کشید و حیوان را نوازش می کرد از اول تا اخر ماجرا دیشب را برایش تعریف کردم . تر سو واهمه ای نداشتم کاملا خونسرد خونسرد تر زا خود او ارام و مغرور . باید مثل خودش عمل می کردم . طویر حرف یم زدم و جبهه می گرفتم که زا کارش دست بر یم داشت باید از شرابخواری و این گناه بزرگ دست بر می داشت . بیچاره یک لحظه از شنیدن موضوع جا خورد . انقدر تعریف ماجرای دیشب ضربه مهلکی بود که قدرت و اراده را از او گرفت . لرزید انگار میخ داغی بر رگ و پی اش کشیده باشند . در نهایت استصال سر بالا کرد انگار خون بدنش را کشیده باشند لبخند غمگینی بر گوشه لبش ظاهر شد . صورت را با دو دست پنهان کرد و گفت : - وای غیر ممکن است من ... من .... بیچاره و در مانده زبانش بند امده بود . خودش را در برابر من تحقیر شده یافت . باور نمی کرد ولی خیلی زود به خودش مسلط گشت و قبل از اینکه شک و تردید بر او چیره شود بی پروا گفت : دروغ می گویی دروغ یم گویی می خواهی انتقام بگیری . - چه انتقامی خان ؟ چرا بخواهم یب مورد دروغ بگویم من قصد ندارم بهد شما اهانت کنم قصد شوخی هم ندارم . تنها واقعیت را گفتم انگار شنیدن حقیقت تلخ است . هان ؟ خب البته حق هم داری هر چه باشد الان به غرورتان برخورده است مگر ممکن است اربابی اشتباه کند ؟ مگر ممکن است خان کایر را انجام دهد که شرم اور باش د ؟ - گفت : نه . با تمام استیصال گفت نه . با التماس و عجز می خواست حرفم را پس بگیرم و کلامم را انکار کنم اما با خونسردی کامل و تمسخر گفتم : - بله شما دیشب . - حرفم را قطع کرد و فریاد زد : باور نمی کنم . - اگر مدرک نشانت بدهم که دیشب از سر مستی و لاابالی چه حرفهای می زدی باور می کنی ؟ باور می کنی که مغرورترین ادم هستی که تا به حال دیده ام ؟ شراب می خوری . ضعیف می چزونی عیب خودت را می پوشانی ولی سخت می کوشی تا عیب دیگران را بر ملا کنی .
  18. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    پیرمرد از من مخفی کاری یم کرد ولی نمی دانست ارباب جوانش امشب ابروی خودش را برده . کسی که دم زا غیرت می زد حالا دستش رو شده است . انگشتر را محکم در دست فشردم تمام امید فردایم به یان انگشتر بود . صولت روی بستر مانند کودکی نشسته بود و با پشت دست چشمهایش را پاک می کرد و اقا میرزاحمد با اب و سرکه ای که اورده بود صورتش را شتشو می داد و او در ان حال خرابش می گفت : - خداوندا مرا ببخش . مرا خواهی بخشید ؟ خداوندا به من رحم کن . من بنده بدی هستم اما تو بخشنده ای . لعنت خدا بر جوهر پست و خرابم . اشکها را از چشم گرفت و به اقا میرزاحمد گفت : - حالا چه کنم ؟ راستی نمازم را خوانده ام مهر بیاور تا دیر نشده نماز بخوابم . اصلا اذان گفته ان یا نه ؟ - بله اقا اول وقت خواندی یادت که هست یادتان نیست ارباب ؟ انگار امشب حالت از شبهای دیگر خرابتر است . - نیم دانم اه چه سر دردی عجیبی دارم . عجب سر گیجه ای . احساس می کنم چشمهایم دارد کور می شود دیگر طاقت ندارم . زار و کشدار گریه می کرد . گریه و ناله اش بهم امیخته بود . صدایش انگار صدای خود او نبود . زجه هایش گنگ و غریب بود طوری که دلم به حالش سوخت اما جلو این حس ناگهانی را گرفتم و نگذاشتم بیشتر در وجودم گسترش یابد . از فرصت استفاده کردم تا اقا میرزاحمد بیدار بود وسایلم را جمع کردم و بدو به پشت بام رفتم . عزت و خاتون در عمق خواب رها بودند . در عمق5 خاموشی . در بستر زا ان همه دلهره بی سبب . از بی خوابی و خستگی روحی به خود می پیچیدم . یب قرار و عصبی دست و پاهایم را حرکت می دادم و گردنم را به این سو و ان سو می چرخاندم مگر این بی تعادلی رهایم یم کرد مثلا خوابیده بودم ولی مگر خوابم می برد مگر این شب شوم به پایان می رسید هرچه شب صبور و پرطاقت بود بر عکس من عجله داشتم زودتر اسمان روشن شود و من نقشه ام را عملی کنم . عاقبت این شوم با تمام هراس و کابوسها دست از سرم برداشت . سپیده که زد از جا بر خاستم انوار طلایی خورشید مثل دزد ناشی روی پشت بام . پاورچین پاورچین به هر طرف می دوید . خاتون و عزت از حرکت این دزد ناشی هنوز در خواب ناز بودند . ارام .و اهسته از بالای سرشان رد شدم و زا پشت بام پایین امدم . صولت روی تختی که در سایه درختان جاداده شده بود نشسته بود و مشغول صرف صبحانه . او عادت داشت صبح زود 307از خواب بیدار شود حالا اگر دیر وقت هم خوابیده بود اذان نگفته بیدار بود . . کنار حوض امدم . دست در اب بردم و ابی روی صورتم پاشیدم . ابی سرد و جان بخش . پرواز روح از جسم . خنکی اب تا استخوانهایم نشست . خنکی هوا و بوی نم خاک باغچه و صدای گنجشکها و پرواز قمری ها از شاخه ای به شاخه دیگر حالم را جا اورد . قدرت را در خود حس کردم . اعتماد را در خود یافتم . سلام کردم و گوشه تخت نشستم . صولت که تازه متوجه حضورم شده بود خودش را جمع و جور کرد و رو به اقا میرزاحمد گفت : برای خانم کوچیک چای بریز. در دل به او خندیدم امرزو خان چه خونسرد بود اقا میرزاحمد لبخندی زد . - سحر خیز شدید خانم کوچیک .؟ خواستم دهان باز کنم و بگویم زا تاثیرات و اتفاقات دیشب بوده است که صولت صبحانه اش را تمام کرد و پا زا پله های تخت پایین گذاشت و به دنبال کارش . جمع ما را ترک . گفت نگاهی به اقا میرزاحمد انداختم طوری رفتار یم کرد که انگار شب گذشته اتفاقی رخ نداده است . شاید کار هر شب پیرمرد بود که وقتی ارباب مستش به خانه بر می گشت او ربا جمع و جور کند . با نگاهم صولت را دنبال کردم . خیلی دلم یم خواست لاابالی و شرابخوارگی او را هورا بکشم تا عالم و ادم بفهمند .از او انتقام بگیرم . تاوان کارش را . جبران عقدهایم را ولی با خود گفتم زشت است ابرویش می رود . نمی خواستم نقش دو عنصر مخالف را برایش بازی کنم اقا میرزاحمد فنجان چای را مقابلم گذاشت و برای خودش یک استکان چایی ریخت . قند به دهان گذاشت و چای را هورت کشید . مشغول گرفتن لقمه بودم . که یک لحظه متوجه حال اشفته صولت شدم که پریشان عین تیر زا کمان پریده خانه را زیرو رو و چیزی را جستجو می کرد . حتما دنبال انگشتریش می گشت . انگشتری اربابیش . همان که دیشب به راحتی توانسته بودم از دستش در اورم . زیر نظر ش گرفتم وقتی چیزی را که یم خواست پیدا نکرد کنار اقا میزراحمد و در گوش او پچ پچی کرد و پیرمرد به علامت نمی دانم شانه اش را بالا انداخت . ناامید به طرف اصطبل رفت . بهترین موقع حالا بود حالا می توانستم تیغ خود را بنشانم شاید می خواست خانه یا جایی را که دیشب در انجا انگشتری را گم کرده بود جستجو کند . به دنبالش روانه اصطبل شدم تا عمل وقیحانه او را در خلوت به گوشش برسانم . با دیدن من قیافه عبوس و مغرورانه ای گرفت و اخمالود تسمه های دهنه و افسار و رکابها را امتحان کرد . یال اسب را با انگشتانش نوازش کرد و به یک طرف ریخت . پای در رکاب گذاشت . بلندی دو رف زین را گرفت و خودش را بالا کشید و اسب شانه به زیر داد تا صاحبش راحت سوار گرده اش شود . او ماهرانه و با جمال روی اسب نشست . اماده بود از خانه خارج شود و منتظر فرمان صاحبش . افسار اسب را رگفتم . زا زیر چشم نیم نگاهی به دستم انداخت ولی ساکت بود .پرسیدم : - ارباب دنبال چیزی می گردی ؟
  19. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    دلم فرو ریخت . کلماتش مثل تیری گدازنده بر قلبم نشست . در ان حالت مستی چرند و پرند می گفت . مزخرف می گفت و حال خودش و زبانش را نمی فهمید . عقلش پریده بود وچیزی جز من در برابر چشمانش وجود نداشت . چشمان خمارش حالا تر س اور شده بود با خود اندیشیدم چه طور صاحب چنین چشمان تسخیر نا پذیری می توانست با خوردن ان کوفت زهرماری غیرت مردانه اش را که برای یک زن بهترین سمبل در زندگی بود از دست بدهد . او که همه احساس نجابت می کند چگونه خوردن این زهر ماری راب ه خود روا داشته است . به حالت ملتمسانه گفتم : - صولت .. خواهش می کنم برو بیرون . و دیگر گریه مجالم نداد . قهقهه ای زد و ملتمسانه تر از من گفت : - پروین تو مرا دوست نداری . اره تو مرا دوست نداری . بعد موهایم را رها کرد و سریع دستم را زا دیوار جدا کرد خواهش کردم التماس کردم . - ترا خدا به من دست نزن . تقلا کردم تا از دستش فرار کنم ولی امکان پذیر نبود زورش به اندازه یک ببر بنگالی بود که خرگوش جنگلی کوچکی را در دست داشت . دیدم با وضعی که او دارد با التماس کاری پیش نم یبرم . این بار دیگر التماس نکردم . خواهش نکردم فریاد کشیدم . - ولم کن ولم کن . انگار صدایم از منفذهای کت و کلفت دیوار های خانه خارج نمی شد . انگار گوش عالمیان کر شده بود . انگار عالم را خواب برده بود و من او تنها موجودی بودیم که بیدار بودیم ناگهان دستم را به لبانش نزدیک کرد و با تمام ولع بوسید . رطوبت لبانش بر روی دستم باقی ماند . حرارت وجودش را حس کردم . یک لحظه احساس کردم سربازی بدون سلاحم . زا خود بیخود شدم . کار از کار گذشته بود . من هر چه بیشتر التماس می کردم او حالت مستی اش بر عقلش غلبه می کرد و همچنان دستانم را یم فشرد . ناگهان بر افروخته بر سرش بلند تر فریاد کشیدم : - بی شرف خجالت نمی کشی تا این حد غیرت داری . دستم را رها کرد و مثل کسی که از چهره ام نفرت داشته باشد اهسته گفت : - ای بی انصاف . و روی زمین نشست و نگاهش به نقطه یا نامعلوم خیره ماند و اهسته و ارام اشک می ریخت انگار فراموش کرده بود کجاست . انگار جایگاهش را فراموش کرده بود . نگاهم به انگشتر اربابی اش افتاد که در حقیقت نقوش برجسته روی ان به جای امضا محسوب می شد . صولت پدر و چند نسل پشت او برای اثبات مالکیت خود از این انگشتر استفاده می کردند و گم شدنش برای او بلای اسمانی بود بی درنگ انگشتر را به راحتی زا انگشت میانه اش در اوردم . نیرو گرفتم .دیگر پاهایم نمی لرزیدند . دیگر دندانهایم به هم اصابت نمی کرد . دیگرذ زا ترس مور مور م نمی شد . چند بار دیگر سرش فریاد زدم و او تلو تلو خوران و گریه کنان زا اتاق خارج شد . دویدم و در را بعد از خارج شدن او بستم . هنوز نفس نفس می زدم از کردار ناشایست او سرم بزرگ شده بود جوری که به زحمت می توانستم سنگینی اش را تاب بیاورم . پشت در ایستادم تا تپش قلبم ارام شود . ناگهان صدای خشن و گوش خراش . سکوت خارج از اتاق را درهم شکست . "اه " صدای صولت بود که به یکی درهیا اتاق ها خورده بود . ناله سوزدار و بلندی کشید . ناله اش طوری بود که دلم به حالش سوخت . انقدر محکم به در خورده بود که اقا میرزاحمد از خواب سنگینش بیدار شده بود . پیرمرد پلک ها را با پشت دست می مالاند و کلاه بر روی سر جابجا می کرد و لخ لخ کنان با ان گیوه های گل و گشادش مرعوب و پرسان به سوی او می رفت . - چی شده اقا ؟ چه بلایی سر خودتان اوردید ؟ عجب روز گاری بدی شده . اخر جوان چرا این گندزهرماری را یم خوری ؟ من نمی فهمم چه استفاده ای دارد جز دیوانه کردن جز دردسر الله اکبر . خدا لعنت کند کسی که تو را به این روز انداخت . ترا خدا ببین چه بلایی به سر خودش اورده است . بیچاره هی غر غر می کرد بد و بیراه می گفت . حتما حریف ان قامت بلند و عظیم الجثه نبود . پیرمرد خودش به اندازه یک جوجه وزن داشت حالا حتما تلاش می کرد ان هیکل را به دوش بکشد و زور به طرف اتاقش بکشاند . ناگاه دلم به حال پیرمرد سوخت . در حالی که نگرانی زیادی داشتم از اتاق بیرون امدم تا ان موقع اقامیرزاحمد او را کشان کشان به اتاقش کشانده بود . خونسردی خود را حفظ کردم اهسته فریاد زدم : - چی شده اقا میرزاحمد چه صدایی بود ؟ - پیرمرد هاج و واج وقتی حضور مرا دید با دستپاچگی گفت : شما هستید خانم کوچیک امشب به پشت بام نرفته اید هوا بهله است . - نه صدایی شنیدم حالا چی شده ؟ - هیچی خانم جان چیزی نیست شما نگران نباشید . - ولی صدایی به گوشم رسید . - مثل اینکه اقا حالشان بهم خورده است سرشان گیج رفته و به در خورده اند . - کاری از دستم بر اید ؟ می خواهم بیایم کمک . - نه بابا جان برو بخواب چیز مهمی نیست .
  20. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    اما حالا صدای کش کش پایی هم می امد که خود را به زور روی زمین می کشاند . صدایی دیگر اسبها هم شیهه می کشیدند انگار کسی توی اصطبل بود که اسبها هم شیهه می کشیدند انگار کسی توی اصطبل بود که اسبها به حرکت افتاده بودند مثل فنر از روی بستر پریدم . پاورچین پاورچین خودم را به در رساندم . اهسته و با تشویش صداز دم : - اقا میرزاحمد اقا میرزاحمد شما هستید . جوابی از جانب او نشنیدم حتما خواب بود . بیچاره توی خانه عمه خانم از صبح کله سحر توی ان مطبخ دودزده تا شب کار می کرد . شب تا سرش را روی زمین می گذاشت خوابش می برد . اگر دنیا را اب می برد . از او ناامید شدم چه کسی می توانست باشد ؟ باید چه کسی را در این موقع شب صدا یم شدم و به کمک مس طلبیدم . نکند دزد باشد کلفتها هم که در خانه نبودند . هر لحه صدای کش کش پا نزدیکتر می شد . نفسم بند امده بود خواستم جسغ بکشم اما توی گلو گیر کرده بود تر ستمام بدنم را چنگ می زد . و بر همه چیز غلبه می کرد . با وحشت تمام در را بستم و بالای اتاق . کنار پیانو جبهه گرفتم . توی گردسوز فوت کردم . گردسوز با پت پتی خاموش و ان نور کم رنگ نیز محو شد . سرم را بر گرداندم و در انتهای تاریکی نگاهم به در خیره ماند . چه کسی بود؟ نکند به سراغ اتاق من بیاید . یک لحظه یادم امد جفت دررا نینداختم . اه چه حماقتی . سریع به سوی در دویدم در میان اتاق بودم که در ناگهان باز شد و با شدت به دیوار کوبیده شد . یک قدم به عقب برداشتم . هراسان پی چاره ای بدجوری ترسیده بودم یک قدم به عقب برداشتم . هراسان پی چاره یا بدجوری ترسیده بودم صدای تاپ و توپ قلبم را از توی گوشهایم شنیده می شد . مبهوت فرد مقابل را در تاریکی نگاه کردم . چهار چوب در را اشغال کرده بودم و مانع رسیدن نور مهتاب می شد . با یانهمه می شد سیاهی مردی را دید که سایه اش جای دو نفر را اشغال کرده است . شناختمش . به ناگاه پاهایم از دیدن او شل شد . به چشمانم اعتماد نداشتم . بار دیگر به او نگاه کردم تا اینکه ممئن شوم اشتباه نکرده ام از حالت لباس پوشیدن او وی را شناختم . صولت بود اره خودش بود . تکمه های نقره چکمه اش در تاریکی برق می زد . هیچ کس غیر زا او در این خانه چکمه به پا نمی کرد . نفس راحتی کشیدم اما او اینجا چه یم کرد ؟ بای چه به اتاق من امده بود ؟ چکار داشت ؟ اخر به عقل درست می امد ؟ ناگاه با لحن کشدار و پر اب و تابی گفت : - پروین . سپس روی زمین ولو شد . از ترس به بالای اتاق دویدم . درست دریافته بودم . یان صولت بود اما صولت قبلی نبود . کسی بود که زنجیر عقل گسیخته بود . کسی بود که به وضوح می توانستی بفهمی مست است . به زحمت خودش را بلند کرد و روی پاهای ناتوانش ایستاد . نفس نفس می زد .گاه می خندید . وضع خفت اوری داشت . ادمهای مست را دیده بودم . یم دانستم کنترلشان دست خودشان نیست . با لحن ملتهب و غضبناکی گفتم : - این وقت شب این جا چه می کنی ؟ برو بیرون . این اولین باری بود که بر سر او فریاد می زدم . و به او امر می رکدم اما جوابی نداد . تلو تلو خوران تا وسط اتاق امد . خنده ای پر قدرت سر داد . بوی شراب مثل باد توی اتاق پیچد و به مشام رسید . بیچاره انقدر خورده بود که زا گلویش داشت بالا می امد . و نمی توانست روی پایش بند شود انگار امشب بیش از هر شب دیگر خود را ساخته بود . زیر لب اوازی زمزمه می کرد . فشار سنگینی بر قلبم وارد امد مثل گنجشکی که در چنگال عقابی به دام افتاده و توان بال زدن نداشته باششد به دیوار چسبیدم . مثل اینکه مغزم نیز به اندازه مغز گنجشک شده بود و هیچ فکری به ذهنم نمی رسید . با کف دست به دیوار مماس شدم . دیگر راه فراری وجود نداشت . نه راه پس داشتم نه راه پیش او همچنان جلو می امد . انقدر نزدیک شده بود که نفسهای گرمش از سر مستی و خوردن ان زهر ماری روی صورتم احساس می شد دیگر پرده یا میان من و او وجود نداشت چشمان مخمورش کشیده و قرمزتر شده بود زا ترس لبانم را گاز گرفتم و او خیره به چشمانم نگاه می کرد با نگاهش عمق چشمانم را می کاوید خواستم فریاد بکشم اما اوضاع از انی که بود بدتر می شد . تازه هیچ کس صدای مرا در یان خانه نمی شنید و اگر عکس العملی نشان می دادم او سریع تر زا خود من عکس العمل نشان یم داد . اراده اش دست خودش نبود لبخندی زد با همان لحن کشدار و غلیظ گفت : - پروین من فقط تو را می خواهم نه هیچ کس دیگر را . سپس دسته از موهایم را گرفت و ادامه داد : - خیلی دوستت دارم . چقدر رنگ موهایت زیباست .
  21. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    از قیافه صولت با نبودن عمه خانم دل و دماغی ندارد به خاطر همین از خانه بیرون رفت . برای یانکه سکوت را بشکنم تصمییم گرفتم به سفارتخانه بروم به این امید که خبری از در و مادرم بگیرم . طرف عصر از جا بلند شدم و به اتفاق خاتون و عزت از خانه بیرون زدیم . اقا خان نبود پیاده از کوچه باغهای اربابی گذشتم . سر راه به خانه عمه فرنگیس رفتیم تا خانه او راهی نبود لب در خانه . خاتون دست برد و کوبه را به صدا در اورد . صدای لیلا خاتون با هیکل گوشتالودش که هن هن می کرد به گوش می رسید . لیلا خاتون در را باز کرد و بعد زا چاق سلامتی سراغ عمه فرنگیس را گرفتم او گفت : امروز خانم بزرگ رفته اند امامزاده قاسم . در نبود عمه فرنگیس می خواستیم در ان خانه چکار کنیم ؟ باید تنها انجا قور قور می کردیم کالسکه گرفتیم و به طرف بازار رفتیم . خاتون چند تا خرده ریز خرید و بای عزت پارچه یا . سپس به طرف سفارتخانه رفتیم . کالسکه کنار سفارتخانه متوقف شد و خاتون شاگرد سفارتخانه را صدا زد و از او خواست اگر پیغامی رسیده است برایم بیاورد . بعد زا چند دقیقه شاگرد سفارتخانه تلگرافی به دستم داد امید خبر خوبی را نداشتم ولی وقتی تلگراف را خواندم حاکی از خبرهای امید دهنده بود زمان برگشت پدر و مادرم از مسافرت جلو افتاده بود . این باور نکردنی بود . پدر و مادرم تا اخر تابستان بر می گشتند . دلم یم خواست از خوشحالی تا خانه عمه خانم بدوم . بالاخره بعد زا سه چهار ماه خبری از انها رسیده بود . وقتی به خانه رسیدیم افتاب داشت غروب می کرد اما هنوز از گرمای سخت روز کاسته نشده بود انگار اتش جهنم را ول کرده بودند روی زمین . گرما انچنان طاقت فرسا بود که مجبور شدیم ملحفه و تشک و پشه بند را به پشت بام انتقال بدهیم تا زا گرما در امان باشیم . خانه خلوت بود کلفتهای خانه مرخص بودند به جز اشرف تا وقتی از عمه خانم از شیراز بر گردد. اقا میرزاحمد توی حیاط می خوابید . روی تخت کنار حوض . خاتون هم بعد زا کارهای روزمره هندوانه ای زیر بغل زد و به همراه عزت به بالای پشت بام رفت . با پیاده روی که توی بازار کرده بودم تنبلیم می امد با عزت و خاتون به بالای پشت بام بروم . روی تخت دراز کشیدم و با بادبزن شروع کردم به خنک کردن صورتم . عرق شر شر از صورتم می ریخت . فایده یا نداشت هوای اتاق پر زا دم بود . چاره ای نبود باید به پشت و بام یم رفتم و رگنه تا صبح نفله می شدم ار بستر بر خاستم و از اتاق بیرون امدم . تاریکی محض غوغا می کرد . از تاریکی جای پایت را نمی دیدی . سیاه سیاه . توی ان خاموشی هزار تا اشکال عجیب و غریب به چشم می خورد . زا ترس عقب نشینی کردم و تر جیح دادم به تختم پناه ببرم . عجب غلطی کرده بودم با خاتون و عزت به پشت بام نرفته بودم . دوباره روی تخت دراز کشیدم . یب خیال گرما لحظه ای بعد چشمهایم گرم خواب شده و کم کم فراموش کردم چه چیزهایی اطرافم را گرفته است که صدای کش کش پایی گرمای خواب را از چشمانم دور کرد و ان راحت انی از وجودم گرفته شد . صدای گریه اما نه مثل اینکه خنده بود صدا کوتاه بود .صدا چنان مرعوب بود کهروی تخت دراز کشیدم و توی ان گرما ملحفه را بیشتر به خودم پیچیدم . در اتاق باز بود . به خود لرزیدم . با شنیدن صدا دچار تشویش و نگرانی شدم . ارامشم را از دست دادم از ترس گوشهایم ناچیزترین صدا ها را می دزدیدند . هراسان صدا را تعقیب کردم تا جویا شوم از کجا می اید و به کجا یم رسد نگاه کنم سعی کردم طوری اضطراب خود را پنهان کنم و با مشغول کردن افکارم خود را سرگرم کنم و از اضطرابم بکاهم ولی فایده ای نداشت . بیهوده دسته ای از موهایم را گرفتم و مدام تاباندم ولی اضطرابم ارام نگرفت . بر خود تشر زدم . دختر چقدر ترسو شدی . مگر بچه شده یا . چرا اینوری می لرزی . حتما صدای باد است که زوزه می کشد و در ستونها و درها می پیچید ولی این موقع سال تو چله تابستان باد کجا بود ؟
  22. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    خاتون که چارقد شرا در اورده بود و به پشتی تیکه داده بود و همچنان زا باد زدن خود لذت می برد نگاهی به بیرون انداخت و گفت : صدای اقاست . - صولت ؟ - بله . - برای چه گریه می کند ؟ - به خاطر گناهش . - چه گناهی . - نیم دانم والا همه زیر سر این زهرماری است که دست از سرش بر نمی دارد واقعا دلم برایش می سوزد . - مگر مجبوره بخوره بعد ابغوره بگیرد . در دیزی باز سات شرم و حیای گربه کجا رفته من که دلم برایش نم یسوزد . - سپس شانه ای بالا انداختم و گفتم : او مغرورترین موجودی است که تا حالا دیده ام . - خاتون خندید و گفت : مادر زود قضاوت نکن . درست اقا اهل دل و خوشگذاران است ولی دلش پاک است . دست خودش نیست نمی تواند از یان گند زهر ماری دست بردارد ولی اگر شبی شراب بخورد تا صبح گریه می کند و از خدای خود لب بخشش می کند . اقا مرد شریفی است اگر در زندگیم مردی دیده باشم اوست . نگاه کن چند بار به شما اخم و تخم کرده از روی غیرت و مردانگی او بوده است . - به او چه مربوطه . - چرا جونم چرا به او مربوط نیست ؟ او دلش نمی خواست روی ناموسش را کسی ببیند . - هان من که ناموس او نیستم . - چه می گویید خانم کوچیک هزار ماشاءا... قیافه مقبولی دارید زیبایتان خیره کننده است . موهایتان عین پنجه افتاب زیباست . وقتی راه یم روید ادم دلش می خواهد بایستاد و خرامیدن شما را نگاه کند . با یان قد رعنایی که دارید تو دلبرو هستید به هیمن دلیل اقا گفتند چادر به سر کنید . با مرد نامحرم صحبت نکنید مثل هر مرد مسلماین . هر مرد با غیرت دیگری هم جای او بود همین کار را می کرد . من که به او حق می دهم . او خوبی شما را می خواسته اقا چشم و دلش سیر است . و گرنه می گفت بگذار هر کاری می خواهد توی این خانه انجام دهد . او جوان است و می توانست از کنار شما بودن لذت ببرد به او چه ربطی داشت . درسته ؟ ان شب حرفهای خاتون مغزم را تکان داد . یعین صولت برای وجود من دل سوزانده بود ؟ برای وجود من احساس مسئولیت کرده بود ؟ چرا خواسته بود جسم مرا از نگاههای بد در امان نگه دارد ؟ عجیب بود ولی باز دلم قانع نمی شد . صحنه ای که اقا خان را با بدترین وضع تنبیه کرده بود هیچ وقت یادم نیم رفت او را خودخواه و مغرور می دانستم و هیچ چیز نمی توانست باعث بخشش او شود . بعد از سه روز از رفتن عمه خانم به شیراز طبق معمول طرفهای چاشت خاتون داشت حیاط را اب پاشی می کرد تا کمی زا گرما کاسته شود خانه سوت و کور بود از بس پیانو زده بودم انگشتانم بی حس شده بود حوصله ام سر رفته بود توی ایوان عزت چمباتمه زده بود و چرت می زد از اتاق بیرون امدم . هموا مثل تنو می سوخت از حرارت زیاد به درون اتاق خزیدم و سعی کردم وری خودم را مشغول کنم . نزدیکهای ظهر زمانی که هنوز موذن اذان نگفته بود کم کم سر و کله صولت پیدا شد سوار بر اسب اهسته اهسته به سوی اصطبل رفت ولی انگار پشیمان شد . خاتون را فرا خواند : کجایی خاتون ؟ بیا یک لیوان اب به دستم بده . خاتون بدون اینکه خوش امدی بگوید به سوی سرداب روانه شد تا شربت دلخواه او را بیاورد اسب شانه پایین انداخت و او به ارامی از گرده اسب پیاده شد . صولت افسار اسب را کشید و به رف حوض امد . صورتش را با کسالت از اب حوض شست . نگاهی به افتاب انداخت و زا گرما سری تکان داد . اقا میرزا حمد سطل ابی مقابل حیوان زبان بسته گذاشت پایش را محکم به سطل زد و اب ریخت . صولت دستی بر یالهای اسب کشید و یان بار خودش سطل اب را مقابلش نهاد . اسب سری جنباند و سرش را داخل سطل کرد و اب را با زبان و هوای دهان بالا کشید . همانجا به زین اسب تکیه داد و چشم به لب و دهان اسب دوخت . صولت لبخندی زد . اقا میرزا حمد نفس بلندی کشید . - این اسب از دست هیچ کس اب نمی خورد به جز شما ارباب . - صولت در حالی که سوار بر اسبش می شد لبخند ی زد و گفت : اره اسب چموشیست . بوی هیچ کس را تحمل نیم کند و به اسانی به کسی اشنایی نمی دهد . خاتون لیوان شربت را به دست صولت داد . یک نفس محتوی لیوان را سر کشید . لیوان خالی شده را کمی نگه داشت و زیر لب ذکر گفت : با حسین . لیوان را به خاتون داد . خداحافظ . - خدانگهدار پسرم شب منتظرت بمانیم ؟ - نه دیر می اییم . ان وقت دوباره سر افسار را کشید و از خانه بیرون رفت . اسب که زا خانه خارج یم شد مدام شیهه یم کشید و دم تکان می داد عین اتو مبیلی که زا یک پیچ یم گذرد و راننده محض احتیاط بوق یم زند .
  23. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    نگاهی به عزت چشموش انداختم . دخترک به جوش و خروش در امده بود . خاتون ادامه داد :خدایا اسم این پسره چی بود ؟ هان داوود جگری . حالا از ما بود گفتن . یک وقت فردا حرف نشود بگویند خاتون فلان حرف خیر را نگفت اما خانم جان من اگر جای شما بودم این وصلت را قبول نمی کردم . - چرا خاتون ؟ بالاخره که عزت باید ازدواج کند . - ننه رک و پوست کنده بگویم ان دختره بی دست و پاست . کاری نمی تواند انجام بدهد . پس فردا تو خانه شوهر چی می خواهد جواب شوهرش را بدهد . حتما می گوید من فقط می توانم بخورم و بخوابم گاهی اوقات هم ماست دوغ کنم . خنده ام گرفت عزت هنوز خاموش نشسته بود و به چارقد حریرش ور می رفت و خاتون همچنان پیگیر حرفش . - اره خانم جان هی تو گوش این دختر می خوانم بابا دختر باید زبر و زرنگتر از این حرفها باشد ولی اوکه گوش نمی دهد چرت خودش را می زند . بعد سرکی کشید کسی ان دور و اراف نباشد از گوشه چشم نگاهی به عزت انداخت و گفت : البته و صد البته یکی دیگر هم پا پیش گذاشته است . کنجکاو شدم توی این مدت چقدر عزت خواهان پیدا کرده بود با شادی پرسیدم : او دیگر کیست ؟ - اقا خان درشکچی . - همین اقا خان خودمان ؟ - اره ننه . - اِه مگر او دو تا زن ندارد ؟ - چرا زن دارد ولی چشمش عزت را گرفته و گفته اگر خانم کوچیک قبول کند می تواند غلامی عزت را بکند . عصبانی شدم اقا خان غلط کرده بود چنین حرفی زدهبود .هر چند به او از بابت سیلی و شلاقی که به جای من از صولت خورده بود مدیون بودم ولی حاضر نبودم عزت بدبخت شود اقا خان اگر راست می گفت نان و اب زن و بچه اش را بدهد زن گرفتن پیشکشش . با تروشرویی گفتم : - نه خاتون این چه حرفیه ؟ عزت حیفه بای اقا خان اصلا غل کرده چنین پیشنهادی داده مگه مرد خجالت نمی کشد بعد از چند سال عیال داری دوباره یاد جیک جیک مستونش افتاده خوبه والا . - درسته دو تا زن دارد ولی برای مرد که عیب نیست چند تا زن داشته باشد . - عجب حرفی می زنی خاتون . درسته مرد می تواند چند تا زن داشته باشد اما باید شرایط و موقعیت و رضایت خانواده اش را داشته باشد یا نه ؟ اقا خان با یان وضع دو تا زن دارد اگر وضعی داشت حتما حرمسرا راه می انداخت . خدا خودش خرش را می شناسد که شاخش نداده . از اینکه اقا خان با ان وضعیت و زندگی به عزت نظری داشته باشد وسواس پیدا کردم به عزت سپردم که دیگر حق ندارد با اقا خان و دیگر مردهای خانه روبرو و همصحبت شود هر کاری دارد به خاتون یا اشرف بگوید ولی یک لحظه به یاد حرفهای صولت افتادم که او نیز چنین فرمان و دستوری به من داده بود تازه یکی یکی از گره ها داشت برایم باز می شد اما ازادی عمل به عزت دادم . بعدها عزت با همان داوود جگری ازدواج کرد و تشکیل چه زندیگ داد . ما در شوهرش چه تعریفی از او یم کرد . عزت پخمه سیه چرده . زخم و زیلی شده بود چشم و چراغ خانه شاکری ها . هر بار که با شوهرش روبرو می شدم شوهرش می خندید و یم گفت : - نمی دانید خانم جان چه تحفه بی نظیری نصیبم شده است . بالا خره ان شب بعد از موضوع عزت باب حرفهای دیگر باز شد و تا اخر شب نشستیم . میان صحبتهای گاه و بی گاه صدای ناله ای به گوش می رسید . باز صدای گریه و مویه می امد همان گریه که درست یک ماه قبل هر چند شب یکبار می شنیدم از خاتون پرسیدم : - خاتون این صدای گریه کیه که گاه و بی گاه نیمه شب شنیده می شود ؟
  24. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    - برو ببین این دختره کجا داره چرت می زند. حتما سرش دوباره تو لاک خودشه . خودت هم بیا دو قاچ از این هندوانه و خربزه بخور بعد اگر خواستی می توانی بروی خانه فکر نکنم دیگه کاری باشه ننه . - چشم خاتون. منظور خاتون زا دخترک عزت بود . بگی نگی خاتون روی خوشی از عزت نداشت . چون عزت مثل یک خرس قطبی می خورد و یم خوابید زبر و زرنگ نبود همیشه یک جا قوز می کرد و چشمهایش را می بست و چرت می زد . خاتون با حرص رو به من گفت : - واه واه عجب دختری نوبریه ننه ! این خودش یک نوکر می خواهد چطور یم تواند کارهایت را انجام دهد . البته انتظار زیادی از عزت نداشتم . همین که کنارم می نشست و حرف دلم را یم فهمید برایم کافی بود . اشرف عزت را اورد . دخترک سیه چرده ای که روزی با ان وضع به خانه ما امده بود . و تمام بدنش زخم و زلی بود حالا وضعی بهم زده و کمی چاق شده بود . گونه هایش سرخ و خوش رنگ شده بود . چشمهایش دیگر حالت غم و نگرانی نداشت . شادابی در صورتش موج می زد . در پوشیدن لباس و رنگ لباس سلیقه به خرج می داد و انتخاب رنگهای شاد . پوست تیره صورتش را روشن می کرد . او به لا و زیور الات علاقه خاصی داشت و زمانی که زا یان نعمت بی بهره بود از بدلیجات استفاده یم کرد و غیر ممکن بود او را بدون زیور ببینی . منتظر ایستاد تا با اجازه من بنشیند . خاتون نگاهی به دخترک انداخت و با کنایه گفت : - خدا بدور بعضی ها خاتونند ما هم خاتونیم . اگر علی شانس داشت پشت سرش هم یار داشت عزت بدون توجه به حرفهای خاتون چشمهای خمار و درشتش را مالاند و گفت : اجازه هست بنشینم پروین جان . - خاتون ایندفعه محکم به او تو پید : خودت جمع و جور کن یعنی چه دختر ؟ - بعد ادایش را در اورد . - پروین جان چطور به خودت اجازه یم دهی خانم راب ه اسم صدا بزنی . - خاتون ترا خدا راحتش بگذار خودم به او گفتم مرا به نام صدا بزند . عزت چارقد حریر قرمزی که بر سر داشت روی سر جابجا کرد و با نه بلند ان را به پشت انداخت . او هنو ز همان لباس جنوبی ها را می پوشید . یک ساری صورتی . شلوار زری شده تنگ و دو تا چارقد که یکی را به روی سر می انداخت و دیگری را که دنباله بلند تر داشت به دور کمر می بست . به هر حال عزت امد کنارم نشست . خاتون برایش هندوانه و خربزه کشید . خوردن خربزه و هندوانه که تمام شد . اشرف همه را جمع کرد و امد که خداحافظی کند . زن محبوب و عزیزی بود . دو تا بچه یتیم داشت . خودش خرج انها را می کشید می گفتند یکی از پسرهایش تازگی دیپلم گرفته و قرار است بای تحصیل به فرانسه برود و پسر دیگرش تازه امسال کلاس ششم را تمام کرده است اشرف بقچه اش به دستش بود . - کاری نداری خاتون . - نه ننه کایر ندارم . فقط صبح که یم ایی یک سر برو پیش میرزا عطار بگو دوای خاتون را بده . - به چشم خاتون خداحافظ خانم کوچیک خداحافظ خاتون . - خدا پشت و پناهت عزیزم تو تاریکی مواظب چاله و چوله ها باش ننه . اشرف که رفت پشت سرش عزت هم خواست بلند شود مردد مانده بود که خاتون گفت : کجا ؟ بنشین دو کلام می خواهم باهات حرف بزنم . عزت پکر نشست و دوباره روی زمین وا رفت . خاتون دندان مصنوعی اش را توی دهان جابه جا کرد و خاب به من گفت : امروز که رفته بودم مسجد حرف عزت بود . یکی از همسایه ها بد جوری عزت را پسندیده می گفت دختر با نمکی است اگر خانم کوچک قبول کند بیاییم خواستگاری . یک لحظه احساس کردم خون توی بد عزت جوشید و صورتش سرخ شد سرش را پایین انداخت و خودش را جمع و جور کرد پرسیدم : کدام همسایه ؟ زن حاج اقا نوری را که می شناسی همانی که جمعه گذته خانه اش سفره دعوت داشتیم . بله می شناسم ولی او که پر ندارد . درسته چهار تا دختر بیشتر نداره ولی برای یک از پسرهای فامیل زیر سر گرفته است . بچه احمد اباد است ای وضعشان بد نیست . یکی دو دهنه مغازه دارد . نمی دانم فکر کنم توی خیابان عباس اباد . یک تکه زمین هم دارد . می گویند از ان شمل های روزگار است . معلوم مادر پسره توی مهمانی سفره .چشمش عزت را گرفته و زا او خوشش امده است .
  25. dark passenger

    رمان عشق شازده - نوشته زهرا ناصح

    یک روز صبح خیلی زود بود وقتی خط سپید ه روز در سیاهی شب پدیدار نگشته بود هنوز خروسان تاج گلی شروع به خوندن نکرده بودند از شیراز نامه ای برای عمه خانم امد که زا طرف شوهر افاق بود مضمون نامه وی را منقلب ساخت . افاق مریض شده و تیماری مادر را طلبیده بود عمه خانم فکر کرد شاید افاق دچار و گرفتار تب محرقه شده باشد . تبی کهب ه تمام کشور سرایت کرده بود . مخصوصا در شیراز کمتر کسی از این بلا در امان بود . او کوله بار سفرش را بست . پیشانی مرا بوسید و عازم شیراز شد . موقع رفتن زا من خواست به خانه عمه فرنگیس بروم تا تنها نباشم . نمی دانم چرا مایل نبودم به خانه عمه فرنگیس بروم و خواستم پیش خاتون بمانم . خاتون بیچاره هم ناراحت بود . او افاق را مانند فرزندش دوست داشت و به او علاقمند بود تا نیمه های شب بالای سرم می نشست و مانند مادری که بخواهد زا دوری فرزند دلبندش حرف بزند از شیرین زبانیهای دوران کودکی افاق تعریف یم کرد . یک شب مثل شبهای دیگر خاتون که نمازش را در مسجد خوانده بود به خانه برگشت . او هیچ وقت نمازش را در خانه نمی خواند نزدیک اذان ظهر و مغرب که می شد چادر نماز خال مشکیش را به سر می انداخت و جانماز را بر یم داشت و پاشنه های کفش هایش را می کشید . اب دستش بود می گذاشت و به مسجد یم رفت . همیشه می گفت نماز اول وقت ثواب دارد اگر در مسجد خوانده شود ثوابش خیلی بیشتر است . ان شب وقیت خاتون از مسجد برگشت خسته و کوفته بود وقیت عمه خانم نبود کارهایش روی دوش خاتون بود بیچاره بیشتر خسته یم شد . اشرف توی هشتی را اب پاشی کرده بود و قالیچه انداخته بود و من انجا نشسته بودم و چند سوره کوچکی را که تازگی یاد گرفته بودم مرور یم کردم . خاتون امد . چادر نمازش را از سر برداشت و کنار گذاشت . تکیه بر پشتی نشست . - قبول باشه . خاتون . - قبول حق باشه ننه . قبول حق . دستی به پاهایش کشید و زا خستگی نالید . بد دردی است کوفتی نصیب نشه دو سال که به جانم افتاده پدرم را در اورده است هر چه دوا درمان می کنم فایده ندارد خانم بزرگ پیشنهاد کرده پیه شتر به پایم بمالم می گه قوت داره . بلکه دردش کمتر بشه . ببخشید پایم را دراز کردم ننه دیگر طاقت نداشتم از مسجد که در امدم تا اینجا چند بار نشستم و دوباره راه افتادم این پاها دیگر پا نمی شود ننه همیشه قدر سلامتی را بدان . - راحت باش خاتون . - ننه عصری تا حالا چیزی خوردی . هندوانه خربزه ای . - تنها بودم حوصله نداشتم . - وا خاک به گورم ننه عصر تا حالا چیزی نخورده یا من نیم دانم تو چطور زنده یا . - صدایش را بلند تر کرد : اشرف اشرف خانم . - اشرف مثل غول چراغ علی بابا حاضر شد انگار پشت دیوار ایستاده بود . - بله خاتون کاری بود . - برو به اقا میرزاحمد بگو یکی دو تا هنودوانه و خربزه از داخل کندو زیر زمین بیاورد . اشرف رفت با چند تا خربزه درشت و ابدار و هندوانه برگشت . دوباره به رف مطبخ رفت و با چاقو مجمعه چنگال و قاشق برگشت . خاتون خربزه ای پیش گرفت و گفت : خانم کوچیک هندوانه می خوری یا خربزه ؟ هر کدام باشه فرقی نداره خاتون . ان وقت چاقو را به شکم خربزه فرو برد . از رسیدگی و ابدار ب.دن خربزه با اشاره چاقو تا انتها خربزه ترک بر داشت . وقیت حربزه را قاچ قاچ کرد داخل مجمعه مقابلم گذاشت . - بخور ننه شیرین است خربزه مشهدی است . - ان وقت رو به اشرف گفت : __________________