لیلی

Administrators
  • تعداد ارسال ها

    4,467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

تمامی مطالب نوشته شده توسط لیلی

  1. [align=CENTER][align=CENTER][/align] با یك روش ساده می توانید رمز فراموش شده در دستگاه‌های آیفون جیلبریک نشده را به آسانی حذف کنید. برای این كار مراحل زیر را طی كنید : 1 ـ برای استفاده از این روش ‌باید آیفون را در حالت DFU قرار دهید. برای انجام این کار دستگاه را خاموش کرده و ضمن نگه داشتن همزمان کلیدهای Power و Home به مدت ده ثانیه، آن را روشن کنید. پس از مشاهده لوگوی اپل کلید Power را رها کرده اما همچنان کلید Home را پایین نگه دارید. 2 ـ در مدت زمانی کوتاه تصویری شامل کابل یو‌اس‌بی، آیکون iTunes و پیغام Connect to iTunes را مشاهده خواهید کرد. 3 ـ با فرض این‌که شما پیش از اجرای این مراحل دستگاه خود را به رایانه متصل کرده و به کمک نرم‌افزار iTunes یک نسخه پشتیبان از آن تهیه کرده‌اید، اکنون ‌باید پیغامی مبنی بر اتصال آیفون در حالت Recovery را مشاهده کنید. (چنانچه دستگاه به رایانه متصل نیست، اتصال را برقرار کرده و نرم‌افزار iTunes را اجرا کنید) 4 ـ اکنون ‌باید دکمه Restore در نرم‌افزار آی‌تیونز را فشار داده و منتظر بمانید تا سیستم‌عامل iOS دانلود و روی دستگاه شما نصب شود. 5 ـ آیفون را با آی‌تیونز هماهنگ کنید تا اطلاعات شما مجدد به دستگاه بازگشته و بتوانید به استفاده از آیفون خود بدون رمز عبور بپردازید. نکته: توجه داشته باشید که آیفون شما هنگامی که قفل باشد نیز امکان اتصال و هماهنگ‌سازی (sync) با رایانه را دارد. پیش از اجرای این روش توصیه می‌کنیم با بهره‌مندی از این قابلیت ابتدا یک نسخه پشتیبان از اطلاعات دستگاه خود تهیه کنید. [/align]
  2. لیلی

    ته مانده عشق تو

    من بهت تا ساعت اخرش التماس کردم باهام بمونی اما قبول نکردی . منم باهات نمیمونم .هیچ شرطی رو هم قبول نمیکنم . دیگه تو ارباب نیستی منم کارمندت نیستم چشت و باز کن و ببین که منم همسطحتم . از ماشین پیاده شدم و جدی گفتم . فرهود من و دوست داشت خیلی های دیگه هم حاضرن باهام ازدواج کنن . من دیگه نمیخوامت . نمیخوامت چون بزرگ شدم . رفتم به طرف خونه اروم غر غر کردم برا من شرط میزاره شایان با عصبانیت داد زد داری کجا میری بیا سوار ماشین شو نه نمیام بچه نباش اگه بچه بودم الان بغلت میکردم میگفتم با تو همیشه بی تو هرگز شایان دنبالم اومد و دستم رو گرفت و من و برگردوند طرف خودش و گفت خب بدون شرط ازدواج کن نه اگه بری منم ولت میکنم و میرم یه قهوه تلخ میخورم و یه سیگار میکشم و میرم دنبال یکی دیگه منم میرم، میرم یه شیر قهوه میخورم و میرم دنبال یکی دیگه دستش رو ول کردم و رفتم شایان صدام کرد گفت ساغر داری چیکار میکنی ؟ دارم بزرگ میشم .منم خانواده ام رو به تو نمیفروشم . میرم پی زندگی خودم شاید بابام یکی دیگه رو برام زیر سر داره تو هم برو شرط بزار، برای هر دختری از کنارت رد شد شرط بزار خب من و ببخش میخواستم اونم طعم اون دلتنگی من رو مزه مزه کنه . اما دلم نیومد ناراحتش کنم گفتم وای شایان ببین اون ماشین رو . چه پسره خوشگلی توشه من میرم اون رو تورش کنم . شاید بخت من با اونه. رفتم طرف ماشین شایان از پشت بغلم کرد و گفت : من و سر کار گذاشته بودی دیگه ؟ سرم و براش تکون دادم . همونطور که تو بغلش بودم پرسیدم هنوزم برا همه اون کارا رو میکنی ؟ کدوم کارا ؟ بغلت و بهشون قرض میدی ؟ شونه ات رو برا خیس کردن بهشون میدی ؟ وقتت رو براشون صرف میکنی ؟ اره یونیسف عضو جدید نمیخواد ؟ نه من و نمیخواد من هنوزم برات مثل همه ام نه چه فرقی باهاشون دارم من دست تو رو تو دستم نمیگریم ، فاصله صورتم و با صورتت نگه میدارم ، مستقیم تو چشات زل نمیزنم ، وقتی باهات تو اتاق تنهام در و نمیبندم اونوقت با دختر مردم تنها بودنی درو میبندی ؟ اره چرا ؟ چون امکان نداره برم طرفشون اما در مورد من امکان داره ؟ محکم تر فشارم داد و گفت صد درصد از اغوشش اومدم بیرون نگاش کردم صورتم نزدیک صورتش بود گفتم تو خیابون چی ؟ تو خیابون صورتت رو نزدیک صورتم میگیری؟ صورتم رو لمس کرد و گفت اره اونوقت ارشاد میاد ها خندید از اونا که از ته دله از همونا که تو رو هم به خنده میندازه ************************* من و شایان با همیم . یه هفته بعد از ازدواج حمید و ترانه ازدواج کردیم . من هنوزم همون ادم سابقم . تغییر کردن کار سختیه اما گاهی وای میستم و مبارزه میکنم . ترانه هم با عشقشه اونا هم ازدواج کردن اون مامان پرنسسمون شده . نیوشا تو هفته چند روز خونه ماست چند روز خونه اقاجون و گاهی هم یه سر میره پیش حمید و ترانه . مطمئن هستم که اونا خوشبختن . اگه همسرت کسی مثل ترانه باشه حتما خوشبخت میشی . و نیلوفر هنوز تنهاست . اون عاشقه اما جزئت نمیکنه مطرح کنه . مسائل زندگی اون و ترسوندن شاید میترسه با سپهر باشه و یه گرد باد دیگه بیاد و از هم جداشون کنه . نیلوفر دیگه پاش رو تو خونه ما نزاشت اون روز اخرین روزی بود که همه مون باهم بودیم ، نیلوفر دیگه وارد جمعمون نشد . بابا بزرگ بعد خوندن وصیت نامه عزیز خیلی رفت سراغش اما نیلوفر گفت که دیگه نمیبخشدش . گفت هیشکی رو نمیبخشه . حتی بابا رو . گفت مادرش رو هم نمیبخشه . اما من و بخشید شاید به خاطر شایان شایدم به خاطر عزیز . شایان تو تموم این یک سالی که گذشته پشت نیلوفر بوده مثل برادر ، هنوزم وقتش رو برای همه ی ادما میزاره میگه ارزش ادما خیلی بیشتر از ایناست . نیلوفر مامان رو هم بخشید دیگه به مامان نمیگه زن عمو بهش میگه مامان . شاید اون فهمیده چرا مامان با اینکه میدونست اون کیه قبولش کرده اما من هنوزم نمیفهمم نمیفهمم چرا نیلوفر رو قبول کرد . گاهی من و شایان میریم دیدنش گاهی هم ترانه و همسرش و نیوشا . سپهر هم دیگه تو جمعمون نیست اون شرکت رو سپرده به شایان و خودش یه زمین کنار زمین نیلوفر خریده و روش کار میکنه . میخواد جلو چشمش باشه تا شاید نیلوفر جرئت کنه و بیاد طرفس . سپهر هنوز هم منتظره که نیلوفر مرداب رو ول کنه و کوچ کنه ، شاید به دل اون .
  3. لیلی

    ته مانده عشق تو

    [align=CENTER]به نام خدا [align=RIGHT][align=CENTER]نشستم تو اتاق . جلوی اینه قدی و به خودم زل زدم تو این اتاق خالی چه غلطی میکردم . یه چهار دیواری با دیوارای رنگ و رو رفته یه فرش دستباف و یه اینه قدی ، یه دست لحاف و تشک و یه کمد بی نهایت قدیمی و یه پنجره رو به باغ، یه لبخند نشست رو لبم این پنجره رو دوسش داشتم اما فقط همین ، تنها چیزی که از این اتاق خالی به دلم میشست و برام یه رنگ اشنا داشت همین پنجره چوبی قدیمی رو به یه باغ قدیمی بود ... با اتاق خودم مقایسه اش کردم تختخوابم که کنار پنجره بود و پیشش دوتا پاتختی که روی یکیش یه گلدون گل ارکیده بود و روی یکی دیگه یه اباژور یاسی رنگ. یه گوشه دیگه اتاق میزو اینه کنسول و یه چهارپایه خوشگل که ست خودشون بود و بیشتر نقش میز ارایشم رو ایفا میکرد .کمد دیواری روبه روی تختم بود و کنارش هم میز تحریر و لپ تاپ . تمام کف خونه پارکت بود و یه فرش قشنگ فانتزی انداخته بودم وسطش . خرس بزرگم که روی تختم بود و چند تا عروسک تزیینی دیگه گوشه گوشه اتاق . یه قسمت از کمد دیواریم طبقه بندی بود و کتابای رمانم توش بود ، یه طبقه هم مخصوص سر رسیدام بود پایین ترین طبقه اش هم قاب عکس خانوادگی بزرگمون با کلی لبخند و صمیمیت و یه دنیا عشق و کنارش یه دفترخاطرات با جلد چوبی که هیچ وقت دلم نمی اومد توش چیزی بنویسم . تمام دیوار اتاقم کاغذ دیواری سفید بود با گلای خیلی ریز بنفش و یه دیوارش هم عکس خودم که تو اتلیه انداخته بودم پرده سفید با والان ساتن یاسی و یه حلقه گل بزرگ که وسطش هم یه عکس از من و نیلوفر بودهمه اش سلیقه خودم بود و رنگ های مورد علاقه ام اما اینجا خالی بود هیچی نداشت ، هیچ چیز تو این اتاق نشونی از من نداشتند دلم میخواست بشینم پشت پیانو تو پذایرایی و بتهون و باخ بزنم . . . یه چیز دیگه هم تو اتاق بود که دوسش داشتم ، یه یادگاری ، یه صندل قدیمی که یادگار دوران عاشقانه اقاجون و عزیز بوده یه صندلی چوبی با عطر گل یاس . . . اقاجون تنها کسی که بهش اعتماد داشتم ، به سپهر هم اعتماد داشتم شاید به نظر نمی اومد اما اونم قوی بود میدونستم اگه بخوام به کسی جز اقاجون تکیه کنم اون سپهره . یاد اقاجون افتادم باید بهش زنگ میزدم بلند شدم و گوشیم رو روشن کردم . از روزی که از خونه اومدم بیرون گوشیم رو خاموش کرده بودم . سه روزه از خونه زدم بیرون . چرا زدم بیرون ؟چرا اومدم اینجا ؟ چرا نرفتم پیش اقاجون ؟ به حماقت های خودم که فکر میکنم خنده ام میگیره ، سبیه دخترهای فراری شدم ، برام سخت بود که باور کنم از خونه زدم بیرون . باید با اقاجون صحبت میکردم مطمئنم از دیروز که اومدم اینجا بیشتر نگرانم شده . شماره رو گرفتم یه بوق ازاد و بعدش صدای یه الو گفتن . انگاری که اقاجون نشسته بوده پای تلفن گفتم سلام اقاجون . یه سکوت طولانی و بعد از پشت تلفن صدای شکسته شدن بغض اقاجون رو شنیدم ، کاش اونجا بودم وبغلش میکردم . . . خیلی سخت بود که بشنوم اون کوه استقامت بزنه زیر گریه ، یه گریه مردونه یه هق هق که بوی ضعف ازش نمی اومد منم گریه کردم اقاجون تند تند پشت سر هم حرف میزد عزیز دلم دخترکم نفس بابا چرا بی خبر گذاشتی رفتی نگفتی من دق میکنم نگفتی من میمیرم نگفتی سکته میکنم وقتی شنیدم رفتی خونه سپهر دلم شکست مگه من مرده بودم که تو رفتی اونجا من انقدر هم لیاقت نداشتم که مواظبت باشم ؟ بعدشم که از اونجا هم گذاشتی رفتی دیگه حتی سپهر هم نمیدونست کجا رفتی . اخه اینکارا برای چی بودن ؟. من برات هیچی نبودم میدونم پیر و خرفت شدم و زیاد حرف میزنم اما اگه می اومدی قول میدادم کاری به کارت نداشته باشم . قول میدادم هق هق باعث شد نتونه حرفش رو ادامه بده بعدش دوباره شروع کرد دل اقاجون و شکستی . چطور دلت اومد دل یه پیر مرد و بشکنی گریه مجال نمیداد جواب حرفاش رو بدم . اروم گفتم: اقاجون اینجوری حرف نزن به خدا پشتم به شما و سپهر گرمه . اگه واقعا پشتت به من گرمه پس برگرد خونه اقاجون برمیگردم قول میدم برگردم اجازه بده کمی با خودم تنها باشم و فکر کنم تا همه چی رو هضم کنم . بیا تو خونه فک کن( بازم صدای هق هق ) به خدا میام پیشت با خودت میمونم گریه نکن بیا پیشم همین الان بیا . دور ورت نمیگردم تا تنها باشی حرف نمیزنم تا فکر کنی نه اقاجون الان نه . بزار کمی بگذره تا خودم و پیدا کنم تو که کاری نکردی بخوایی بهش فکر کنی نه حتما یه جایی یه راهی رو اشتباه رفتیم که به اینجا رسیدیم بیا همینجا دخترم تو که جایی رو نداری حتی اقاجون هم میدونست من چقدر تنهام حتی اونم میدونست که چقدر مغرورم و چقدر خودم و بالا میگیرم . اونم میدونست فکر میکنم هیچ کس همتراز من نیست اونم میدونست من یه احمق ثروتمندم . . . جواب دادم جام امنه نه امن نیست اگه جات امن بود انقدر دلم نمیلرزید نه اقاجون هیچیم نیست به خدا هیچیم نیست عزیر دلم جون اقاجون بیا . من پیر مرد رو انقدر اذیت نکن ، بیا خونه . اگه تو این خرابشده یه جایی برای موندن تو پیدا نمیشه پس همین الان باید دعا کنم خراب شه رو سرم با هق هق زدم زیر گریه به خونه عاشقیش میگفت خرابشده به خاطر من بی لیاقت ارزوی خراب شدنش رو میکرد گفتم اقاجون معذبم نکن بزار خودم تصمیم بگیرم قول میدم سر فرصت همینکه اروم بشم میام دختر گلم تو مثل برگ گلی تو جوونی اگه خدایی نکرده یکی حرفش رو ادامه نداد مکث کرد شایدم گریه جواب دادم هیشکی بهم دست نمیزنه بهتون قول میدم . اقاجون گریه نکن منم ناراحت میشم باشه عزیزم اما مواظب خودت باش . در این خونه همیشه به روت بازه اینجا خونه خودته . نمیزارم بابات دورو ورت بگرده نمیزارم از چند کیلومتری اینجا هم رد بشه .اون لیاقت نداره دیگه اسمت رو بیاره دیگه حتی لیاقت نداره پسرم باشه اقاجون حال مامان خوبه ؟ داره چیکار میکنه ؟ نمیدونم دخترم میگه که خوبم اما میدونم خوب نیست هر چقدر گفتم تو دختر خودمی تو عروسم نیستی بیا خونه خودم با اون ادم پست نمون قبول نکرد گفت خونه ام رو ول نمیکنم گفت با لباس سفید اومدم تو این خونه و با کفن ازش خارج میشم . . . حرف نزدم سکوت کردم اقاجون ادامه داد گوشیت و دوباره خاموش نکنی ها. اگه زنگ بزنم و ببینم گوشیت خاموشه میمیرم دق میکنم حرفی نزدم هیچی نگفتم ، خوشحال بودم که اقاجون بهم طعنه نمیزد که فرار کردم و مامانم رو تنها گذاشتم سپهر رو تنها گذاشتم ، اقاجون رو تنها گذاشتم با صدایی که نمیدونم شنید یا نه گفتم : هیچ وقت خاموشش نمیکنم . گوشی رو قطع کردم و با خودم زمزمه کردم منتظرم یکیشون جرئت کنه و بهم زنگ بزنه ، منتظرم یکیشون بهم توضیح بده . اروم تر تکرار کردم منتظرم تا بفهمم چرا شادیمون زندگیمون ارامشمون رو به هم ریختن ، منتظرم بفهمم چرا همه چی ریخت به هم [/align][/align] [/align]
  4. لیلی

    ته مانده عشق تو

    ترانه اینا رو که تموم کرد گفت : شایان عزیزجون گفته به زندگیتون سروسامان بدید گفته به حرف دلتون گوش کنید من یه ماهه هر روز دارم وصیت نامه رو میخونم توش ندیدم نوشته باشه که شایان و ترانه با هم ازدواج کنید . روز اول از عزیز دلگیر شدم احساس کردم اون من و به بازی گرفته احساس کردم اجازه انتخاب رو ازم گرفته ، یه دقعه سکوت کرد زول زد تو چشام و گفت تو بد نیستی شایان ، تو خوبی اما اما چی ؟ من عاشقم شایان ، من یکی دیگه رو دوست دارم کی رو ؟ اگه بگم ازم متنفر نمیشی ؟ اون کیه ؟ من یکی رو دوست دارم تو هم یکی دیگه رو پس با هم بی حسابیم به من نمیگی اون کیه که نامزدم رو ازم گرفته ؟ تلخ خندید گفت اگه فکر میکنی نامزدتم من بدون این وصیت هم باهات ازدواج میکنم دستش و گرفتم تودستم و گفتم تو خواهرمی تو همه سالهایی که باهم بودیم حسم بهت حس خواهرانه بود ، تا وقتی ساغر نیومده بود نمیتونستم حسم رو بهت بفهمم ، ساغر که اومد فهمیدم چقدر فرقه بین حسم نسبت به تو و اون من حمید رو دوست دارم. اگه اجازه بدی من میرم پی دلم . در صورتی میرم پی دلم که تو اجازه بدی .تو هم برو پی دلت تو و حمید ؟ از کی ؟ خیلی وقت پیش ، قبل اومدن الهه ، همون وقتایی که باهم قایم موشک بازی میکردیم پس چرا چیزی نگفتید ؟ خودمون هم هوا برمون داشته بود که من و تو نامزدیم ترسیدیم حرف بزنیم ، دانشجو که بودیم واقعا همدیگه رو دوست داشتیم با هم میرفتیم بیرون میگشتیم ، میدونستم دوستم داره میخواستم بهش بگم حسم چیه که الهه اومد تو زندگیمون نگاهاش به حمید از رو عشق بود حمید هم بهش نگا میکرد فک کردم شاید نگاه اونم از رو عشق بوده باشه ، فک کردم من که نامزد دارم بهتره اینا هم سروسامون بگیرن ، همه اش سعی میکردم الهه و حمید رو به هم نزدیک کنم ، تو ذهنم فکر میکردم فداکارم و خوشبختی عشقم رو میخوام احمق بودم شایان خیلی احمق بودم ، الهه که مرد نیوشا که تنها موند حمید که شکست همه بغضم و تو خودم ریختم اون موقع بود که فهمیدم خیلی احمق بودم برا جبران اشتباهم نیوشا رو خودم نگه داشتم نمیدونم شاید من باعث شدم الهه بمیره ، شایان یه لحظه ساکت شد بهم نگا کرد و گفت باور م نمیشد حمید و ترانه عاشق هم باشن . اگه حمید قبل از ازدواج با الهه بهم میگفت ترانه رو دوست داره من با عزیز صحبت میکردم .ولی شاید اونم فکر کرده که ما نامزدیم یا هر چیز دیگه ای اما تو این قضیه ، من مقصر بودم اگه کمی اطرافم رو بهتر میدیدم میفهمیدم که اونا عاشق همن . من با سکوتم با رفتارام کاری کردم که ترانه جرئت نکنه حرف دلش رو بهم بزنه دوباره نگاهش به روبه روش بود اروم گفت منم یه ساعت نشستم و وصیت نامه رو خوندم ، خوندم تا حفظ شدمش منم حرف ترانه رو قبول کردم و بعد از ترانه تشکر کردم که انقدر قوی و منطقی بود . براش ارزوی خوشبختی کردم و ازش خداحافظی کردم و اومدم دنبال تو میخواستم تو عروسم باشی اما پیدات نکردم تموم شب رو دنبالت گشتیم . ساعت سه شب بود که اقاجونت با ترس به سپهر زنگ زد و اون گفت تو پیششی و بعدشم برگردوندت تهران . خیلی جدی بهم نگا کرد و گفت از دیشب تا وقتی بیدار شدی منتظر بودم ببینمت و بزنم تو گوشت ، میخواستم همه ترس و نگرانی شب رو برات جبران کنم ، میخواستم یه کشیده بزنم تو گوشت و بگم بابات نگرانت بود اقاجونت نگرانت بود میخواستم بگم مامانت سه بار از حال رفت ، میخواستم بگم همه مون میترسیدیم به سپهر زنگ بزنیم و اونم بگه نمیدونه تو کجایی . اما صبح که دیدمت همه اش از یادم رفت میخواستم بغلت کنم و بگم مرسی که سالمی . اما الان نظرم عوض شد روبه روش رو نگا کرد و گفت ساغر به شرطی باهات ازدواج میکنم که ثابت کنی بزرگ شدی میخوام بهم قول بدی دیگه بی خبر تنهامون نمیزاری . بهش نگا کردم داشت برام شرط میزاشت به جای اینکه التماسم کنه برام شرط میذاشت . به جای اینکه ازم به خاطر تمام زجری که کشیده بودم معذرتخواهی کنه برام شرط میذاشت . . . داشت این مدلی ازم خاستگاری میکرد ؟ انقدر بی لیاقت بودم که به جای یه حلقه و یه مرد که کنار پام زانو زده باشه و بگه دوست دارم مجبور بودم شرطاش رو قبول کنم دلم پر میکشید بغلش کنم و بگم هر کاری بخوایی میکنم . اما خودم و نباختم و گفتم تو برام شرط میزاری ؟ تو فک کردی کی هستی ؟ من تو تموم این مدت زجر کشیدم و تو احمق سکوت کردی توئه ترسو نیومدی طرفم ، الان که تنهاییم الان که باهمیم الانکه بینمون هیچ کسی نسیت الان که اعتراف کردی عاشقمی برام شرط میزاری ؟ الان من جواب بله رو دادم و تو منتظری شرطت رو قبول کنم ؟ خیلی احمقی شایان ، اشکام ریختن دستش اومد طرف صورتم دستش رو پس زدم من با ادمی که ترانه ولش کرده ازدواج نمیکنم من غذایی رو که یکی دیگه بالا اورده نمیخورم . برو برای دختری شرط بزار که بخوادت من دیگه نمیخوامت ،
  5. لیلی

    ته مانده عشق تو

    بسم الله الرحمن الرحیم باز گشت همه به سوی اوست همه مون یه روز میاییم و یه روز میریم سر قبر من کسی گریه و زاری را نندازه و خودش رو به در و دیوار نکوبه . من عمرم و کردم وقتش بود که برم نوه های عزیزم ، خیلی دوستتون دارم میدونم که میتونید خودتون رو اداره کنید . بدون هیچ نگرانی تنهاتون میزارم . شما از پس خودتون بر میایید . شایان نوه عزیزم روز سوم ریشت رو بزن ترانه دخترم تو هم لباس سیاهت رو در بیار . مردم و خودتون رو معذب نکنید ، لباس سیاه شما برا من ارامش نمیاره. من مردم تموم شدم شما تو سیاهی مرگ من غرق نشید هر چند من با مردنم به ارزوم رسیدم پس شما هم برام خوشحال باشید . لباس سیاهاتون رو دربیارید و بگید بقیه هم همینکار رو بکنن نوه های عزیزم با هر پنج تاتون هستم با سپهر و شایان و ترانه و نیلوفر و ساغر همیشه قوی باشید همیشه برای هر کاری مبارزه کنید ، برای به دست اوردن خواسته هاتون تو روی همه وایسید ، کاری که من کردم رو شما نکنید . همه چز رو تقسیم میکنم ، شما همه تون وارثید همه تون به یه اندازه سهم دارید ، امیدوارم هیچ کس از چیزی که بهش میرسه ناراضی نباشه میخوام این خونه سهم ساغرباشه . اون مثل منه اجازه بدید جایی رو داشته باشه که وقتی خواست تنها باشه بره توش و با خودش فکر کنه . ترانه عزیزم یه خونه هم برا تو خریدم به بزرگی اینجا نیست اما خونه قشنگیه . نمیخوام دیگه تو شهر غریب تنها زندگی کنی . شایان و سپهر عزیزم شرکت برای شما دوتا میمونه خوب اداره اش کنید اونجا یه زمانی من رو نجات داد باعث شد فکر کنم میتونم برای خودم و جامعه مفید باشم ... نیلوفر عزیزم مهم نیست بقیه چی بگن من تو رو نوه خودم میدونم . یه زمین بایر چند هکتاری تو شمال دارم جای خوب و گرون قیمتی نیست اما میدونم تو ابادش میکنی تو رو که نگا میکردم همیشه شادی و سر سبزی رو میدیم اونجا رو هم اباد کن و شاد باش . برای تنها پسرم هم پول نقد گذاشتم هزینه این چند روز مراسم رو بردارید و بقیه رو بدید به پسرم . خونه و زمین و مال و امول زیاد دارم از باقی مونده این ارثیه نصفش برای امور خیریه مصرف کنید و نصف بقیه رو به اقای ابالحسن درخشان میبخشم . ابوالحسن من و ببخش . یه زمانی شاید فکر میکردم کارم اشتباه بوده که برنگشتم پیشت اما الان میدونم کارم درست بوده من دیگه استحقاق خوشبختی رو نداشتم . من لیاقت شاد بودن رو نداشتم . ابوالحسن ازت ممنونم که منتظرم موندی حس قشنگی بود وقتی دیدم تو اون خونه هستی با بچه هام و مثل خودم تنها . کارت انقدر قشنگ بود که به خودم جرئت ندادم دوباره برگردم پیشت و به یادت بیارم چقدر بد بودم . مردی مثل تو ارزوی هر زنیه من لایق نبودم داشته باشمت . ازت ممنونم به خاطر نوه های خوبی که بهم دادی ، ازت ممنونم به خاطر دل خوشی که بهم هدیه دادی ، حلالم کن ابوالحسن ، حلالم کن نوه های عزیزم ترانه و شایان شما دوتا هم بعد چهلمم یه سروسامونی به زندگیتون بدید . شاد باشید و شاد زندگی کنید و به حرف دلتون گوش بدید . تهمینه سلطانی
  6. لیلی

    ته مانده عشق تو

    شایان با ارامش ماشین میروند از داشبورد یه شیر کاکائو در اورد داد دستم و گفت -این و بخور فعلا . گشنه ام بود شیر کاکائو رو خوردم . شایان اروم و خونسرد همونطور که روبه روش رو نگا میکرد پرسید : -دیروز چرا نیومدی تالار ؟ رو به روم رو نگاه کردم . گفتن اینکه عاشقتم الان دیگه بی خود بود . -جواب من و بده . -چون دلم میخواست -اهان افرین . ببین چه دختر خوبی شدی . ادم جواب بزرگترش رو میده .حالا بگو ببینم چرا وسایلت رو جمع کردی و رفتی ؟ -این و هم دلم خواست -به به . گوشیت و چرا نبردی ؟ یه جواب غیر از اینکه دلم خواست بهم بده . -اونم دلم میخواست شایان زد رو ترمز . با عصبانیت گفت : -ساغر بزرگ شو . یاد بگیر تا تقی به توقی خورد پانشی فرار کنی یاد بگیر همه رو مقصر ندونی یاد بگیر قوی باشی . کی میخوایی بفهمی همه حق زندگی کردن دارن کی میخوایی بفهمی میتونی وایسی و مبارزه کنی ، روز اول وقتی خوردی زمین و بلند شدی وقتی ازم رنجیدی اما برنگشتی خونه تون تو ذهنم ازت یه ادم قوی ساختم اما ضعیفی ساغر خیلی ضعیف . -بزرگ شدم . امروز بزرگ شدم . برید خونه تون بشینید و زندگیتون رو کنید .منم میرم میشینم تو خونه ام و زندگیم رو میکنم قول نمیدم فراموشت کنم اما سعی ام رو میکنم -خوبه . میترسیدم من برم و تو همین بچه سرتق غد یه دنده که نه بلده ظرف بشوره نه غذا بپذه بمونی و همه هم بگن دختر دایی ات ترشیده است گفتم -خب ، خوب داد زدی سرم اما دیگه تکرار نشه من و ببر خونه . -حالا دوباره جواب بده . چرا نیومدی تالار .؟ -چون نمیخواستم جلو چشمت باشم و بیشتر از اونی که حقته عذاب بکشی -چرا میخواستی بری ؟ -چون نمیخواستم شما با هم باشید و من عذاب بکشم -چرا گوشیت و نبریدی ؟ -چون یادم رفت -تو سوالی نداری ؟ -نه . هیچی . -من از خودم سوال دارم میخوام از خودم بپرسم که چرا تو تموم این مدت از ترانه نپرسیدم که دوسم داره یا نه . چرا نپرسیدم که میخواد با من ازدواج کنه یا نه . چرا نپرسیدم کسی تو زندگیش هست یا نه . پرا اصلا به حسابش نیاوردم ؟ یه ساعت بعد اومدن اقاجون رفتم دنبال ترانه که از ارایشگاه بیارمش . رفتم و بردمش اتاق عقد ترانه قبل بله گفتن از محضر دار اجازه خواست تا تنها بمونیم و با هم حرف بزنیم . ما حتی حرف مهریه و جهاز رو هم نزده بودیم . کلا با هم حرف نزده بودیم . تنها که شدیم بهم گفت تو ساغر رو دوست داری ؟ پرسیدم چطور ؟ گفت جوابم رو بده گفتم اره خیلی پرسید چرا باهاش ازدواج نمیکنی ؟ گفتم چون نمیخوام تو تنها بمونی پرسید : فقط همین ؟ جواب دادم میخواستم مادرجون هم خوشحال باشه میخواستم به وصیتش عمل کنم اگه وصیت عزیز نبود چی ؟ نمیدونم دقیق جوابم و بده اگه عزیز نمیخواست بامن ازدواج کنی با ساغر ازدواج میکردی ؟ اره بعد اینکه سرو سامون گرفتی اگه سروسامون بگیرم و وصیت عزیز هم باشه چی ؟ گیج نگاش کردم گفت وصیت نامه عزیز رو خودت تنها خوندی ؟ نه . همون یه بار که وکیل خوند شنیدم چرا دوباره نخوندی ؟ نمیخواستم عذاب بکشم ترانه بدون اینکه نگام کنه وصیت نامه عزیز جون رو خوند از حفظ انگار که صد بار خوندتش
  7. لیلی

    ته مانده عشق تو

    یعنی همه شون خواب بود ؟ به لباسام نگاه کردم نه خواب ندیدم لباس دیروزی تنم بود پس من اینجا چیکار میکردم ؟ ساعت و نگا کردم 12 ظهر . سرم درد میکرد از تخت اومدم پایین ، دستم رفت رو دست یره در و باز کردم ، همه تنم درد میکرد ، از اتاق اومدم بیرون رفتم طرف پله ها خشکم زد سپهر و شایان و ترانه و بابا و مامان و اقاجوون و نیلوفر نشسته بودن تو پذیرایی داشتن با هم حرف میزدن ، داشتم نگاشون میکردم که اقاجون پرسید خوب خوابیدی ؟ فقط به نیلوفر نگا میکردم اونم نشسته بود و داشت من و نگا میکرد دستم رفت رو قلبم نمیزد میزد تند میزد قطع میشد کند میشد وایمیستاد دوباره میزد چشام تر شد برگشتم تو اتاقم در و از پشت بستم و زدم زیر گریه یه صدای اشنا اومد -ساغر در و باز کن ساغر گریه نکن در و محکم میکوبید نیلوفر بود ساغر بیا تا باهم حرف بزنیم ، عزیز دلم اذیتم نکن ، ساغر من و پشت در نگر ندار -مرگ نیلوفر در و باز کن . درو باز کردم و بغلش کردم . اونقدر گریه کردیم که نشستیم رو زمین .اروم که شدم غرق بوسه اش کردم ، دوسش داشتم اون دخترعموم بود ، خون هیچی نیست ، عمو میدونست اون دخترش نیست اما سپردش دست بابا و گفت مراقب دخترم باش ، عمو اون رو دختر خودش میدونست ما چیکاره بودیم که قبولش نکنیم ، از نگا کردن به هم که سیر شدیم دوباره بوسیدمش و از جام بلند شدم ، رفتم پایین قبل اینکه بابا عکس العملی نشون بده دستش رو بوسیدم بابا بغلم کرد و زدم زیر گریه بابا هم گریه کرد ، پا به پای من .شونه هاش میلرزید بعدش هم دست مامان و بوسیدم و بازم گریه کردم . دیگه شایان رو نمیخواستم من همه رو داشتم مامان بابا سپهر نیلوفر ، دبگه هیشکی رو نمیخواستم ، . اشکام رو پاک کردم و ترانه رو بغل کردم و بهش تبریک گفتم ترانه خندید و سرش رو انداخت پایین با شایان دست دادم و به اونم تبریک گفتم شایانم زد زیر خنده . پرسیدم ؟ چرا میخندید ؟ شایان گفت بریم یه دوری بزنیم ؟ نگاش کردم . ترانه گفت : برو بیرن باهاش یه دوری بزن . ترانه رو هم نگا کردم اقاجون گفت : پاشو برو با نوه من یه دوری بزن گیج گفتم من صبحونه نخوردم . شایان گفت یه لباس تنت کن ببرمت صبحونه بخوری . چای با شیر . البته اگه پیدا کنم . رفتم بالا گیج بودم . مانتو پوشیدم و رفتم پایین نگاهم به ترانه بود . ترانه خندید و گفت -اگه دست از پا خطا کنه خبرم کن میدونم باهاش چیکار کنم . هنوزم گیجم . انگشت ترانه رو نگا کردم یه حلقه دستش بود رفتم بی هیچ حرفی سوار ماشین شدم [align=CENTER] [/align]
  8. لیلی

    ته مانده عشق تو

    گریه مجال حرف زدن بهم نمیداد اونم هیچی نمیگفت نمیگفت وسط خیابون ابرو ریزی راه ننداز نمیگفت لباسم و لک نکن نمیگفت همه دارن نگامون میکنن هیچی نمیگفت ، اروم که شدم ولش کردم لاغر شده بود ، خیلی لاغر شده بود اما شاد بود ، اونم نگام کرد دستش رو اروم کشید رو صورتم گفت لاغر شدی سرم و تکون دادم اینبار اون من و کشید تو بغلش اما گریه نکرد ، اروم تو گوشم گفت دیگه وسط خیابون هیچ پسری جز من و بغل نکن خنده ام گرفت صدای خندیدنم که اومد من و از خودش جدا کرد و گفت چون خندیدی عیبی نداره اجازه میدم یکی رو بغل کنی اونی رو که عاشقشی بازم غم نشست تو نگام ، خبر نداشت که عشقم رو پسر عمه ام رو وسط یه خیابون شلوغ جلو چشم هزارتا عابر بغلش کردم پرسید مشکلی پیش اومده ؟ ماشینت رو بهم میدی ؟ ماشین رو بردار اما حرف بزن میرم ارم الان ؟ اره الان که همه جا سبزه الانکه هوا بارونیه الان که همه جاقشنگه اشکام ریختن سپهر بغلم کرد و گفت بازم که گریه کردی سپهر میخوام برم من و از خودش جدا کرد تو چشام نگا کرد و گفت تنها میری ؟ بدون نیلوفر ؟ اره . تنها میرم بدون نیلوفر بدون اقاجون بدون بابا بدون مامان ، سپهر قلبم و هم اینجا میذارم و میرم .تنهای تنها میرم ،ماشینت رو میدی بهم ؟ گریه نکن .خودم میرسونمت . تا اون سر دنیا هم که بخوایی میرسونمت تو خواهر کوچولوی خوشگل خودمی . فقط اروم باش میخوام تنها برم با این حالت تا سر خیابون صدتا ادم و زیر میکنی خندیدم تلخ خندیدم اما خندیدم . یه نگاهی به ساعت کرد و گفت خب دیرمون شد اجازه بده یه تماس بگیرم و بعد بریم . به یکی زنگ زد و گفت ، من فکر نمیکنم بتونم بیام خودتون فردا اول وقت مرخصش کنید . مرسی . میدونی که کشته مرده مرامتم . باشه . خداحافظ. یه حسی میگفت پشت خط مامانه. من و نشوند طرف کمک راننده و خودش هم سوار ماشین شد . شروع کرد به رانندگی کردن . برام گفت که فردای روزی که گذاشته رفته بابا زنگ زده و گفته نیلوفر رگش رو زده گفت که تو تموم این مدت پیش نیلوفر بوده گفت که هنوزم نیلوفر رو دوست داره . گفت که بابا نیلوفر رو صیغه نکرده گفت که نیلوفر فکر میکرده صیغه شده اما بدون اجازه مادر یا قیمش نمیتونسته این کار رو بکنه و بابا هم بهش دروغ گفته تا نیلوفر رو تو خونه نگه داره ، گفت چون حال نیلوفرخوب نبود بهت هیچی نگفتیم ، گفت اگه خدایی نکرده نیلوفر میمرد دیگه واقعیت رو به من نمیگفتن اون حرف زد و من سکوت کردم اون حرف زد و من بغض کردم او حرف زد و من شکستم اون حرف زد و من زدم زیر گریه بعدش اون ساکت شد و من حرف زدم ، گفتم تهمینه اقاجون رو پیدا کردم گفتم پسر عمه مون رو پیدا کردم گفتم عاشق پسر عمه امون شدم گفتم پسر عمه مون داره با دختر عمومون ازدواج میکنه . گفتم اولین عشقم رو دارم میدمش دست یکی دیگه و میرم گفتم دیگه عاشق نمیشم دیگه عاشق کسی نمیشم که مجبور باشم بدمش دست یکی دیگه سپهر سکوت کرد من حرف زدم اون سکوت کرد و من بغض کردم اون سکوت کرد و منم ساکت شدم . شب شد خیلی دیر و قت بود گوشیم جا مونده بود تو خونه اقاجون حتما نگرانم بودن ، فک کنم به این فرارهای من عادت کرده باشن ، خسته بودم سه شب بود نخوابیدم نه شایدم بیشتر خیلی وقت بود خواب راحت نداشتم ، چشام سنگین شد پلکام رفتن رو هم چشم که باز کردم تو یه جای اشنا بودم ، دورو ورم رو نگا کردم تو اتاق خواب خودم بودم تو خونه مون نشستم سر جام ، من اینجا چیکار میکردم ؟
  9. لیلی

    ته مانده عشق تو

    سپهر؟ فقط تونستم این و بگم قبل از اینکه بغض بشینه تو صدام . ساغر ؟ سپهر با هق هق زدم زیر گریه ساغر گریه نکن ، چی شده ؟ سپهر خودتی ؟ اره خودمم گریه نکن ،پشیمونم نکن که جواب دادم . تو کجا بودی این چند وقته ؟ چرا یه زنگ بهم نزدی ببینی مردم زنده ام اروم باش خوشگلم میام و برات توضیح میدم الان کجایی ؟ بیمارستان ؟ چرا بیمارستان ؟ پیش نیلوفرم سکوت کردم نمیدونستم چی بگم پرسیدم. کی بهت خبر داد؟ بابا حالش خوبه ؟ از کما خارج شده خودت خوبی ؟ اره . تو خوبی ؟ ماشینت دستته ؟ اوهوم لازمش که نداری نه میتونی بدیش به من ؟ ماشین و میخوایی چیکار ؟ لازمش دارم چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟ میایی پیشم ؟ کجایی ؟ بیا خونه اقاجون من منتظرتم . ساغر ؟ بله با نیلوفر حرف نمیزنی ؟ به هوش اومده ؟ سه روزه که به هوش اومده گوشی رو محکم تو دستم گرفتم چشام رو بستم ، چند تا نفس عمیق کشیدم سپهر صدام کرد اروم گفتم حالا وقتش نیست مطمئنی حالت خوبه ؟ بیا خونه اقاجون منتظرتم الان میام . اوهوم . گوشی رو قطع کردم ، نیلوفر خون زیادی ازش رفته بود به مغزش اکسیژن نرسیده بود رفته بود تو کما . همه امیدوار بودن که حالش خوب شه و سپهر پیشش بوده همه پیشش بودن جز من . جز منه نامرد صدای بوق ماشین اومد از در رفتم بیرون سپهر رو که دیدم کشیدمش تو بغلم و بدون هیچ حرفی گریه کردم .
  10. لیلی

    ته مانده عشق تو

    اقاجون خشکش زد منتظرم میونید ؟ خودت و خورد نکن ساغر ، شایان از تصمیمش برنمیگیرده اون پایبند تر از این حرفاست ، اون از رو عشق ازدواج نمیکنه به خاطر قولش به تهمینه است من میام عروسی میخوام تو چشام نگا کنه و بگه بله تو هیچ جا نمیری تو چشاش نگا کردم و گفتم اقاجون ؟ شایان ازت گذشت و الان به اندازه کافی غم رو دلش هست تو میایی که چی بشه یه زخم دیگه بزاری رو بقیه زخماش ؟ نه پس نیا من میام اقاجون بزار بیام ساغر سخته که مرد باشی و از یه چیزایی بگذری منم برام سخته، همونقدر که برا اون سخته به حرف اقاجون گوش ندادم و رفتم دوش گرفتم ارایش کردم و لباس پوشیدم همه کارام یه ساعتم طول نکشید رفتم جلوی اینه و عطر ورساچه زدم ، شاید به تلخی عطر خود شایان بود راه بیفتیم ؟ باشه سوار ماشین شدم و راه افتادیم ساکت بودم حرف نمیزدم ، فکر اینکه وایسم اونجا و شایان بگه بله داشت عذابم میداد ، یه بغض سنگین نشسته بود رو گلوم و قصد نداشت خلاصم کنه ، اگه میرفتم اونجا اگه شایان میگفت بله من چیکار میکردم ؟ اگه هم میرفتم و شایان عروسی رو به هم میزد چطوری میخواستم تو روی ترانه نگا کنم تو روی یه دختر تنها ، لعنت به من لعنت به این زندگی به در سالن که رسیدیم چشمم افتاد به شایان داشت با یکی حرف میزد یه غم سنگین تو چهره اش بود انگار تو مراسم عزا بود اونم عزا گرفته بود برا عشقی که داشت نفس های اخرش رو میکشید اروم گفتم اقاجون نگه دار اقاجون با تعجب نگام میکرد محکم تر گفتم نگه دارید اقاجون زد رو ترمز اروم گفتم برگردید سر خیابون من و پیاده کنید اقاجون داشت نگام میکرد نگاش سنگین بود و زوم شده بود رو من هیچی نگفتم فقط شایان و نگاه میکردم ، داشتم عشقم رو نگا میکردم ، اما اون من و نمیدید ، داشتم غم تو نگاهش و بی حسی تو رفتارش و با تمام وجودم لمس میکردم اروم بودم سرد بودم خالی بودم ، نمیتونستم برم تو سالن و تمام مدت قیافه به غم نشسته شایان رو نگا کنم ، قلب شایان برا من بود ، دیگه هیچی نبود که بخوام خیلی اروم گفتم اقاجون دور بزن قاجون دور زد و سر خیابون ایستاد از ماشین پیاده شدم گفت اگه مجبور نبودم برم همراهت می اومدم ؟ شما برید نمیخوام هیچ کدومشون احساس تنها بودن و بی کس و کار بودن بکنن مطمئنی ؟ برید حتی خودم هم صدای خودم رو نشنیدم . . . تو پارک قدم زدم و فکر کردم تو پیاده رو راه رفتم و فکر کردم تو فروشگاه ها ویترین ها رو نگاه کردم وفکر کردم تصمیمم رو گرفتم من ادم اینجا موندن و ادای شکست خورده ها رو در اوردن نبودم ، تا شروع ترم جدید میرم مسافرت ، تو ایران جایی برای دختر تنها نیست نمیتونم برم هتل و استراحت کنم . چمدونم اماده است خیلی وقته که چمدونم اماده است اصلا بازش نکردم حتی تو خونه اقاجون هم مسافر بودم میخواستم برم ارم عادت کردم هر وقت میبرم هر وقت میشکنم هر وقت میفهمم اشتباه کردم بذارم و برم ، هنوزم مغرورم هنوزم احمقم هنوزم نمیتونم درک کنم که ادمایی وجود دارند که میتونن موفق تر از من باشن ، نمیتونم درک کنم فقیر و ثروتمند معنی نداره همه مون ادمیم ، اگه منم زمان عزیز بودم گند میزدم به داستان عاشقانه دختر ثروتمند و پسر فقیر . باید یه ماشین جور میکردم .نمیتونستم ماشین خودم بردارم غرورم اجازه نمیداد . اتفاقی زنگ زدم به سپهر . دقیقا 48 روزه که ازش خبر ندارم . شماره رو گرفتم یه صدایی از پشت خط گفت بله ؟
  11. لیلی

    ته مانده عشق تو

    یه قدم از در فاصله گرفت و اومد طرفم کاری جز نگا کردن به هم نمیکردیم ، گاهی هم فقط نفس میکشیدیم شایان سکوت رو شکست و گفت ساغر من اومده بودم این و بهت بدم کارت عروسی رو گرفت طرفم . نیش خند زدم . بدون این کارت هم میومدم مراسم . ساغر کمکم کن ، برا زخم دلم مرحم باش نه نمک . من دوستت دارم . این حرفت کمکی بهمون نمیکنه این کارت رو میتونستی به اقاجون هم بدی پس چرا اومدی اینجا تو این اتاق پیش من ؟ اومدم تا رفتم طرفش یه قدم رفت عقب دستش رو گرفت جلو و گفت عزیز ترانه رو دست من سپرده که مراقبش باشم میتونی بدون اینکه باهاش ازدواج کنی مراقبش باشی عزیز بهم اعتماد کرده و گفته که باهاش ازدواج کنم مهم نیست ، تو میخوایی عذاب بکشی که چی ؟ که به مادر جون قول دادی ؟ هیچ چیز ارزشش بیشتر از خودت و احساست نیست بهم نگاه کرد و گفت : ساغر اعتماد ادما قیمت داره صداقتشون قیمت داره پاکیشون قیمت داره مهر و محبتشون قیمت داره اعتقاداتشون قیمت داره عشقشون یه لحظه سکوت کرد و ادامه داد عشقشونم قیمت داره تنها چیزی که قیمت نداره وجدانه اروم گفتم الان دیگه اونم قیمت داره چشاش پر اشک شد و گفت اره فک کنم اونم قیمت داره من دارم قیمت وجدانم رو با عشق تو میپردازم . عشق تو رو بهانه کردم و پا رو وجدانم گذاشتم . من خائن تمام این مدت که داشتیم برا مراسم اماده میشدیم به تو فکر میکردم ، من احمق من بی شعور نه با خودت اینکار رو نکن تو و ترانه من و ترانه چی ؟ ساغر چرا این اتیش افتاده به جونم ؟ من به ترانه قول ندادم اما به نگاههای عزیز قول دادم به نگاههای ترانه قول دادم . دارم به عزیز خیانت میکنم . دارم بعد مرگش تنش و تو گور میلرزونم . دارم خیانت میکنم اب دهنش رو قورت داد و به من نگا کرد منتظر جواب بود منتظر بود که حرفهاش رو تایید کنم اروم گفتم اره میدونم اما اما چی ؟ ساغر تو داری با من چیکار میکنی؟ ساغر من له شدم دارم دیوونه میشم دارم از بین میرم دیگه هیچ جا راحت نیستم خونه ام هم برام شده مثل جهنم.دلم پیش تو هست و نیست. چند بار سرش و تکون داد و ادامه داد از مردای خائن هم بدتر شدم. مردای خائن وجدانشون رو میفروشن که تختشون رو بایکی دیگه قسمت میکنن اما من بدترین خیانت رو میکنم ، به نگاههای ترانه جواب میدم اما دلم پیش توئه میرم سر خاک عزیز باهاش حرف میزنم و میگم مواظب نوه هات هستم اما ترانه رو ول کردم بعد از یه مکث کوتاه گفت ساغر .من خائن نیستم .من فقط ، فقط گیج شدم لم داد به دیوار میتونستم خورد شدن و له شدنش رو ببینم. دوتامون هم خراب کرده بودیم.هر جفتمون گند زده بودیم. نمیدونستم چیکارکنم.من چشمم هیچ وقت دنبال عشق کسی نبود.اما الان دارم به یه دختر تنها خیانت میکنم بهش نگا کردم نمیدونم تو چشام چی دید که ارامشش رو از دست داد دستش رو محکم کوبید به شیشه در شیشه ترک خورد جا خوردم شوکه شدم نمیتونستم حرف بزنم یه قفل زده شده بود رو لبام ، چی باعث میشه که یکی اونقدر به هم بریزه که به خودش صدمه بزنه ؟ شایان به خون دستش خیره شد و بعد از یه مکث طولانی که برام به اندازه یه عمر گذشت پرسید : چقدر از این خون کثیفه ؟ چقدرش باید بریزه تا با ترانه بی حساب بشم ؟ با یه دختر جوون که هیشکی رو جز من نداره ؟ خودش جواب داد : شاید همه اش چشماش رو دوخت به چشام و ادامه داد تو داری من و میکشی ساغر تا روزی که اون رنگ اشنا تو چشات باشه من نمیتونم برم سراغ ترانه . تا وقتی قولم به عزیز سر پا باشه نمیتونم بیام سراغ تو سرش و انداخت پایین و گفت واقعا دلم میخواد بزارم و برم ، دلم میخواد پشت پا بزنم همه چیزایی که تو این سالها ساختم و برم ، عزیز رفت و با رفتنش برام یه دین بزرگ گذاشت بازم یه سکوت طولانی چرا انقدر سخت شدم چرا نمیتونم فراموشش کنم چرا نمیتونم ازش بگذرم اون حق منه اون حقه منه اون حقه منه به کسی نمیدمش یا با من یا با هیشکی اون با من میمونه خائن شم بدجنس شدم خود خواه شدم ، سنگینی دین رو دوشش داشت خوردش میکرد این و من میتونستم بفهمم ، این و منی میفهمیدم که عاشقش بودم نگام هنوز هم تو چشای شایان بود گاهی سر میخورد رو دستش اما بیشتر توچشاش ثابت بود کاش منم میتونستم بهش بگم ، کاش میتونستم بگم که منم عاشقت شدم منم دارم زجر میکشم منم دارم خراب میشم شدم مثل نیلوفر منم شدم یه دزد قلب ، منم دارم به عزیز و ترانه خیانت میکنم میخوام برم طرفش میخوام ارومش کنم اما جرئت ندارم ، رنگ فرش سرخ شده سرخه سرخ دستش رو مشت کرده دندوناش و رو هم میکشه از درده دستشه یا قلبش ، یعنی قلبش هم درد میکرد ؟ وسط روز گرفته بود ، اتاق نیمه تاریک بود وایساده بودیم روبه روی هم و به هم خیره شده بودیم تو یه لحظه یه لحظه بین خواب و بیداری بین ترس و شجاعت بین عشق و نفرت بین قهر و اشتی یه طعم تلخ نشست رو لبام یه طعم گس اما خوشایند و بعدش همه چیز بی رنگ شد با بسته شدن در به خودم اومدم به هق هق افتادم بغضم شکست چقدر بی لیاقت بودم نمیتونستم یکی رو برا خودم نگه دارم حتی نمیتونستم ولش کنم خیلی بی لیاقتم خیلی کاش شایانم میتونست گریه کنه و اورم بشه اما اون گریه نمیکنه به هق هق نمی افته اون یه مرده یه مرد واقعی . . . همه روز رو گریه کردم .روز تموم شد ، هوا تاریک شد اما بغض من سبک نشد اشکام خشک نشدن . شبم به گریه گذشت ، احساسم داره خفه میشه .میخوام رگم و بزنم . میخوام رگ احساسم رو بزنم اما نمیتونم. انواع و اقسام فکرها زده به سرم ، میخوام برم با ترانه حرف بزنم اونم نمیشه . چی باعث میشه که یکی از عشقش بگذره از احساسش . صبح شده بازم هوا روشنه از اتاق بیرون نیومدم ، ترانه رو ندیدم از چهلم به بعد از وقتی که زمزمه مراسم افتاد تو دهن همه ما دیگه همدیگه رو ندیدیم . . . بعد از ظهر بود که اقاجون اومد تو اتاقم روتخت داراز کشیده بودم و پشتم به در بود اقاجون نازم کرد چشام بسته بود سردم بود خالی بودم تموم شده بودم اما احساسم بیدار بود اینکه حس کنی یه دستی رو سرت کشیده میشه اما نبینی اینکه بفهمی یکی برات نگرانه اما صداش رو نشنوی اینا همه اش به بیداری احساست ربط دارن . مچاله شده بودم رو تخت اقاجون روم و کشید فکر میکردم اگه روم و بکشه گرمم میشه اما سردم بود بغضم شکست ، بغضم شکست چون دلم گرم نشد بغضم شکست تا اشکا گرمم کنن اقاجون سرم و کشید تو سینه اش . لباس پوشیده بود بره عروسی شایان منم لباسش و خیس کردم میخواستم عطر منم به شایان برسه . شایان دستش زخمی بود چطوری میخواست سند عقد رو امضا کنه .ترانه ازش میپرسه که دستت چی شده ؟ یعنی شایان به ترانه هم همونقدر گرم نگا میکنه ؟ دستش رو هم میگیره تو دستش و خفیف فشار میده؟ . دارم دیوونه میشم .یعنی سهم من از تپش قلبش رو با ترانه قسمت میکنه ؟ تقریبا نشستم و محکم تر اقاجون رو به خودم فشار دادم . اقاجون من و میفهمید باید عاشق باشی باید درد عاشقی رو کشیده باشی تا یه دل شکسته رو بفهمی . ارومتر که شدم اقاجون ولم کرد و نگام کرد ، اروم گفت ازش بگذر و با وجدانت بی حساب باش . من میخوام با دلم بی حساب شم . من پیش شایان بودم وقتی تنها بود من مرحم زخماش بودم وقتی دلش شکسته بود اقاجون من برا شایان کم نذاشتم ،.من با شایان بودم وقتی ترانه نبود، اقاجون ترانه هیچ وقت نبود ، من الانش هم بی حسابم با وجدانم اما با دلم خورده حساب دارم من میخوامش ، چطوری ازش بگذرم . ظهر من دستش رو پانسمان کردم . فکر کنم زخم دلش عمیق تراز دستش بود حالش خوب بود؟ ساغر اون داره زجر میکشه به هق هق افتادم چقدر سخت بود بزاری عشقت بره ، اینبار میخوام به جای فرار کردن وایسم و عشقم و به دست بیارم میخوام برای عشقم مبارزه کنم عزیز ازم خواست ه مبارزه کنم از بغل اقاجون اومدم بیرون و گفتم منم میام عروسی
  12. لیلی

    ته مانده عشق تو

    میخواست من و ببوسه که یه ان انگار به خودش اومد دستاش رو هوا موند یه قدم رفت عقب تر چنگ زد تو موهاش و اروم گفت من . . . یه مکث طولانی کرد و نگاش رو به چشام دوخت نفساش میخورد به صورتم توی چشای به خون نشسته اش خودم ومیدیدم خیلی اروم با صدایی که به زور میشد شنید گفت ببخش خواست بره طرف در که دستش رو گرفتم برگشت طرفم یه کشیده محکم زدم تو گوشش دستم داغ شد جای انگشتام رو صورتش موند اشک اروم از چشام سر خورد اومد پایین گفتم : این کشیده نصف زجری نیست که تو این چند ماه کشیدم یه اپسیلون از اون هم نیست ، این حتی جواب خیانت و پنهون کاریت هم نیست ، شایان این هیچی نیست ، میخواستم دلم اروم شه اما اینم یه داغ دیگه است که میشینه روی دلم و کنار بقیه احساسات تلمبار شده ام ، اینم میشه یه خاطره مثل بقیه خاطراتم از لحظه های عاشقی که بی تو تجربه کردم ، این و زدم یادت بمونه هر بار که پسم زدی یه زخم بدتر از این کاشتی رو دلم . من عاشقتم . سختم بود اعتراف کنم سختم بود غرورم رو بزارم کنار اما عوض شدم قدم جلو گذاشتم نه واسه اینکه بخوام تو رو از چنگ ترانه در بیارم ، برای اینکه با خودم و با احساسم بی حساب بشم برای اینکه یه روزی نیاد که به خودم بگم اگه میخواستی میشد . سری تکون دادم و پرسیدم تو هم میخوایی یه روز وقتی برگشتی عقب پشیمون باشی از چیزی که میتونستی باشی و نیستی ؟ دوباره اروم شدیم ، دوباره لحظه ها ساکن موندن ، دوباره سکوت فریاد زد ، دوباره نگاهامون تو هم قفل شدن دوباره چشامون شروع کردن به حرف زدن با هم اما تموم شد شایان رفت و در و بست با شکستن سکوت بغض منم شکست نشستم روی زمین و گریه کردم فردا اون عروسی امروز من عزا فردا ترانه لباس سفید فردا من لباس سیاه فردا همه چی تموم میشد همه چیز ، فردا پایان احساسات پنهونکی ماست فردا پایان تپیدن دلای ماست ، اصلا مگه تپشی هم بود ؟ دستم رفت رو قلبم ، داشت میزد عینهو قلب گنجشک ، پس بود ، پس یه تپش بود ، فکرم رفت طرف ترانه ، ترانه هیچی نمیگه میاد تو خونه و میره تو اتاقش و بیرونم نمیاد . با هیشکس حرف نمیزنه اونوقت من ، من بی شرف دارم نامزدش رو ازش میقاپم ، اما اخه این عشق یه طرفه میخواد به کجا برسه ؟ من شایان و دوست دارم شایان هم من و دوس داره پس ترانه چی ؟ چشممون رو رو همه چی ببندیم و بگیم به درک ؟ صدای گریه ام کمتر شده بود تموم تنم میلرزید از ایم منی که داشتم میشناختم بدم می اومد ، منی که خائن بود ، دزد قلب بود ، پنهون کار بود ، از این من بدم می اومد اقاجون اومد تو اتاق با عصا اما قدرتمند مثل همیشه مثل کوه بود هیچ وقت نمیشکست ، اونم زجر کشیده بود اون همسرش رو زیر خاک پیدا کرده بود و دوتا بچه ای رو که هیچ وقت ندیده بود ، نوه هاش قبولش نداشتن و ازش متنفر بودن ، دونفر تو یه قصر بودیم و شکست خورده ، بابا بزرگ نشست کنارم و بغلم کرد و اروم گفت همه چی روشنیدم همه چی رو ، میدونم سخته میدونم ، اما بزار همه چی عادی پیش بره ، بزار ترانه خوشبخت باشه ، اون تنهاست اون هیشکی رو نداره اما تو من و داری و قلب شایان رو ، بزار اون جسم شایان رو داشته باشه نمیگم از شایان بگذر اما اجازه بده خودش بیاد پیشت میدونم نمیتونه ازت بگذره همونطور که من نتونستم از تهمینه بگذرم یه مرد از عشقش نمیگذره همونطور که از غرورش نمیگذره . . . شما از تهمینه نگذشتی چون عاشق بودی اونوقت از من چه انتظاری دارید ؟ دختر کوچولوی من سرمو اروم نوازش کرد تمام شب رو گریه کردم . همونجور کنار در نشستم و تو خودم مچاله شدم ، صبح اقاجون برام صبحونه اورد نشست کنارم و سینی رو هم گذاشت رو زمین سکوتش رو دوست داشتم . برام لقمه پنیر و گردو گرفت و گذاشت تو دستم ، سرم و تکون دادم و نون پنیر و گذاشتم سر جاش . نمیتونم چیزی بخورم . همین یه لقمه رو بخور با چای وشیر. دل اقاجونت رو نشکن . یه لقمه کوچولو بود اون و هم ذره ذره میخوردم بغضم نمیذاشت غذا رو راحت قورت بدم بالاخره اون یه لقمه تموم شد کمی از شیر و چایی رو خوردم اقاجون بلند شد و رفت . بازم زدم زیر گریه . نزدیکای ظهر بود که یکی در اتاق رو زد گفتم اقاجون بیا تو اومد تو بدون اینکه نگاش کنم سرم و گذاشتم رو زانوم بوی عطر تلخش عجیب اشنا بود برگشتم و طرف در و نگا کردم خشکم زد شایان بود تکیه داده بود به در و داشت نگام میکرد از جام بلند شدم
  13. لیلی

    ته مانده عشق تو

    چهلم گذشته دو روز هم بیشتر از اونی که باید بگذره . شماره شایان رو دارم دیگه میتونم بهش زنگ بزنم ترانه شماره پسر عمه ام رو بهم داده و شماره دختر عموم رو. پس فردا عروسیه . گوشی رو هزار بار برداشتم و گذاشتم سر جاش . کسی نیست که باهاشون بره خرید . کسی نمیدونه که چه خبره . حتی خودمون هم نمیدونیم . از سپهر خبر ندارم از بابا خبر ندارم از مامان خبر ندارم . خونه بابا بزرگ شده یه قلمرو که دیگه پسرش حق نداره پاش رو بزاره توش . دیگه از نیلوفر هم خبر ندارم . برای هزارمین بار گوشی رو برداشتم رفتم رو اسم شایان نگاش کردم و گوشی رو انداختم یه کناری . برای بار هزار و یکم رفتم سراغش اینبار برش داشتم رفتم رو شماره مکث کردم مکث مکث مکث اما تموم شد دستم رفت رو شماره بازم مکث شماره رو گرفتم تموم شد گوشی رو گذاشتم رو گوشم یه صدا پیچید تو گوشی بله ؟ میایی خونه اقاجون سلام سلام میایی ؟ برای چی ؟ بیا تا اخرین حرفا رو بزنیم حرفی برای گفتن نیست لااقل بیا تا من حرف بزنم . که چی بشه ؟ حتی حق ندارم ببینمت باشه الان میام *********************** زود دوش گرفتم موهام رو خشک کردم و هنوزم لباس تیره میپوشم . یه پیرن سورمه ای و جین تیره پوشیدم و ارایش تیره کردم موهام رو جمع کردم پشت سرم و گریپس زدم . چتریهای یه طرفم رو به حال خودشون رها کردم . نشستم کنار پنجره میخوام اماده باشم برای هر چیزی حتی برای رسیدن به اون ته . حتی برای اون ناهنجار بودن حتی برای سنت شکن بودن . بالاخره اومد . رفتم جلوی ایینه به اندازه کافی خوشگل بودم . اگه قراره حربه ای به کار بگیرم همین زیباییمه اگه اون کارساز نبود دیگه نمیدونم باید چیکار کنم شایان در اتاق رو باز کرد ، نگاش کردم اومد داخل در رو کامل نبست سلام کرد و جوابش رو دادم اروم گفت منتظرم نمیخوایی بشینی ؟ نه . نیومدم بشینم . اومدم بگم که تمومش کن . چیزی شروع نشده که تموم شه . شروع شده . من و ترانه شروع شدیم . ساغراون تنهاست . اون کسی رو نداره . من کی رو دارم خیلی ها نه . منم هیشکی رو ندارم . اشکام ریختن . گریه نکن . نیومدم گریه کردنت رو تماشا کنم . پس چی ؟ اومدی که بگی من دارم عروسی میکنم تو هم لباس صورتی بپوش و بیا اونجا کل بکش و رو سرمون نقل بریز ؟ اره رفتم طرفش گقت جلوتر نیا . از چی میترسی ؟ از مرد بودنم اما من از زن بودنم نمیترسم ساغر تمومش کن شایان من نمیخوام اذیت بشی میدونی چی من و اذیت میکنه چی ؟ اینکه بغضم و قورت دادم و ادامه دادم اینکه تو تو تموم این مدت عاشقم بودی اما هیچی نگفتی و گذاشتی من احساس یه هرزه رو داشته باشم احساس یه اویزون احساس یه خونه خراب کن . تو تموم این مدت فکر میکردم من مقصرم فکر میکردم تو با ترانه خوشی و منم که دارم بینتون قرار میگیرم . خواهش میکنم دوباره شروع نکن . دوباره حرفای توی پارک رو تکرار نکن نه اینا جنسشون فرق میکنه ساکت شد و من ادامه داد تو میدیدی که من دارم زجر میکشم میدیدی که دارم عذاب میکشم میدیدی که دارم خورد میشم دارم له میشم اما هیچی نمیگفتی ، شایان بگو که عاشقمی ، اعتراف کن سکوتش رو که دیدم بازم تکرار کردم شایان بگو شایان خشکش زده بود لبهاش رو از هم باز کرد چیز ی بگه اما هیچی نگفت ساکت بهم نگا کرد و بعد گفت من ازدواج میکنم ، با ترانه ، نیش خند زدم تو این چند روز دیالوگت رو عوض نکردی ؟ لااقل یه کلمه جدید بهش اضافه میکردی همین وبدونی برات کافیه نه برام کافی نیست برای اینهمه زجری که کشیدم کافی نیست برای اینهمه عذاب وجدان کافی نیست ، شایان اعتراف کن که عاشقمی بازم سکوت هنوزم نمیخوایی بگی ؟ هنوزم نمیخوایی بگی که من تنها کسی نیستم که شکست میخورم ؟ پس تو چشام نگا کن و بگو که دوستم نداری بگو که من همونی بودم که فکر میکردم ، یه اویزون یه خونه خراب کن شایان حرف بزن شایان رفت به طرف در گفتم اگه بری یعنی برات مهم نیستم ، یعنی برات بی ارزشم اروم گفت برام بیشتر از اونی که فکرش رو میکنی ارزش داری ثابت کن هنوزم به من نگا نمیکنه پشتش به منه شایان از کجا بدونم برات ارزش دارم اگه برام ارزش نداشتی ، در این اتاق الان قفل بود و دستت تو دستم بود و با خودم مبارزه نمیکردم که نیام سراغت اما من میخوام بیایی طرفم وایساده جلو در چرا برنمیگرده طرفم - از من خوشت نمیاد ؟ نمیتونی تو روم نگا کنی ؟ من هزار بار بهت نگا کردم و دلم خواسته بغلت کنم . با هوس با اشتیاق با بیداری حس زنیتم تموم شد اعتراف کردم به دید زدنای دزدکیم اعتراف کردم به خواسته های نفسانیم اعتراف کردم گفت ازم نخوا کثیف باشم ازم نخوا نامرد باشم بزار خودم باشم بزار بدون اینکه قلبم بتپه زندگی کنم کثیف باش و با من بمون هوس باز باش و با من بمون نامرد باش اما باهام بمون . شایان من همه جوره میخوامت عشق از این بالاتر ؟ شایان برگشت و نگام کرد ، تو نگاهش ذوب شدم ، شایان نزدیکم شد بدنم داغ شد صورتش رو نزدیک صورتم کرد از عطرش مست شدم
  14. لیلی

    ته مانده عشق تو

    ترمز کرد بازم وسط خیابون سوییچ رو در نیاورد از ماشین پیاده شد و رفت من موندم وسط خیابون خلوت یه ماشین و سوییچ روش و یه اعتراف قشنگ اشکام ریختن . دلم سوخت . داشتم از سوزش دلم گریه میکردم . اشکای لعنتی ولم نمیکردن و دلم از عزیز شکسته بود چه خاستگاری خوبی از هم کردیم . با داد و فریاد . اینکه بگی دوستت دارم اونم با اشک و فریاد و با لباس سیاه چقدر مزخرفه . کدوم کارم درست بود که اینم درست باشه .. باید چیکار میکردم ؟ من عاشق شده بودم .اگه شایان میرفت دیگه راه تماسی باهاش نداشتم من حتی شماره موبایلش رو هم نداشتم . دو ماه طول کشیده تا دوتا روباط بدون هیچ حرفی اروم اروم دل به هم ببندن و بعدش یه ثانیه طول کشیده تا با یه وصیت راهشون از هم جدا بشه . سوییچ رو برداشتم و دوییدم طرف شایان صداش کردم شایان وایساد سر جاش برنگشت طرفم اروم اروم رفتم طرفش و سوییچ رو دادم دست کسی که بی هدف داشت طول خیابون رو طی میکرد . کسی که مطمئن نبود میخواد کجا بره ، کسی که رفتن به طرف شمال براش به بی اهمیتی رفتن به طرف جنوب بود به هم نگا نکردیم ، دست هم و نگرفتیم ، به همدیگه دوست دارم نگفتیم فقط وایسادیم اون پشتش به من بود سوییچ رو تو دستش فشار میداد من هم وایساده بودم و چشم دوخته بودم به دستی که دلم میخواست الان دستم توش بود هنوزم خائنم دارم به ترانه خیانت میکنم ، خدا این چه حسیه انداختی تو دلم ، بغض کردم ، عین یه بچه که اسباب بازی مورد علاقه اش دست دوسته صمیمیشه و نمیتونه ازش بگیردش ، بغضم سنگین تر شد چون فکر کردم شایان واقعا سهم ترانه است اشکام ریختن چون هر چی بیشتر فکر میکردم همونقدر بیشتر میفهمیدم که یه خائنم هیچ کاری نکردیم ،فقط هر کدوممون رفتیم به راه خودمون رفتم بهشت زهرا و نشستم اونجا . حرف نزدم . عزیز خودش میدونست تو دلم چه خبره . دستای یخ زده ام رو بغل کردم و چشم دوختم به سنگ قبر عزیز . معلوم بود اقاجون اونجا بوده بوی عطرش هنوزم اونجا بود . نشسم و تو دلم زجه زدم نشستم و تو دلم از عشقم گفتم و نشستم بهش گفتم اگه میخواستی شایان رو ازم بگیری چرا ازم خواستی مبارزه کنم برا عشقم ، دهنم و باز نکردم و تو دلم کلی با عزیز حرف زدم حرفای خصوصی حرفای یواشکی سکوتم که تموم شد برگشتم خونه . دلم از همه شکسته . ترانه هم میخواست با شایان ازدواج کنه ؟ پس من چی ؟ همه دارن درباره اینکه بهتره به محض گذشتن چهلم عزیز یه جشن کوچولو بگیرن تا عزیز تو اون دنیا راحت باشه حرف میزنن . شایان ساکته .ترانه ساکته . من ساکتم . عجیب اینه که اقاجونم ساکته . افسرده شدم . همه رو فراموش کردم .با هیشکی حرف نمیزنم یه حریم کوچولو شایدم یه زندان کوچولو تو اتاقم برا خودم ساختم . منتظرم ببینم چی میشه . منتظرم ببینم شایان ازم میگذره . میدونم عاشقمه . میدونم . هر صبح میرم سر خاک عزیز و گله میکنم . برمیگردم خونه . اقاجون هم فهمیده درونم چه خبره . کاری به کارم نداره . مهم تر از همه اینه که یه چیز جدید فهمیدم اینکه شایانم عاشقمه ، من تونستم دل ادمی به سردی شایان رو بلرزونم ولی الان دارم میدمش به دختر عموم . ****************************** چهلم عزیز رسیده . ترانه که برگشته بود دانشگاه امروز دوباره اومده پیشمون . امروز قراره بعد چهلم تصمیم گرفته بشه که کی عروسی شایان و ترانه برگزار بشه. شبیه همون پرنده شدم که از پرواز خودم خسته ام . شایان هنوز هم ساکته . بهش گفتم دوسش دارم و اونم گفت دلش لرزیده بعدش تموم شد . نرفتم طرفش نیومد طرفم . نگاش نکردم نگام نکرد .حرف نزدم حرف نزده . یه عشق تو سکوت ، لرزیدن دوتا دل تو تنهایی .
  15. لیلی

    ته مانده عشق تو

    جواب سوال نیکی که تو نقد پرسید این شایان چرا با ساغر صمیمی نمیشه دوتا موردش رو گفتم مورد سوم رو بولد کردم تو همین پست . . . نخد خونم اومده پایین . میسی از اون دو سه نفر خوشمل که میرن صفحه نخد . تموم شد . یعنی عزیز عشق من و شایان رو ندید ؟ یعنی اون نفهمید که من شایان رو دوستش دارم ؟چرا اینکار رو باهام کرد ؟یعنی نگران ترانه بود اما نگران من نبود ؟ ساعت 7 بعد از ظهر بود که شایان به گوشیم زنگ زد بله ؟ میخوام ببینمت بله ؟ بیا پارک . . . همین . به همین سردی به همین خشکی و به همین بی تفاوتی ، اولین تماس تلفنی بود که باهم داشتیم و همینقدر بی تفاوت فقط میگفت بیا فلان جا . رفتم سر قرار . شایانم رو دیدم . عشقم رو دیدم . ته ریش و لباس سیاه بهش می اومد خیلی جذاب بود مثل همیشه . سلام کردم . اونم سلام کرد . نمیدونستم چیکارم داره . داشتم به حرفی که ممکنه بزنه فکر میکردم که گفت از اولش هم با نقشه اومدی ؟ چی ؟ با نقشه وارد خونه ما شدی ؟ داری چی میگی ؟ ساغر خواهش میکنم راستش رو بگو راست چی رو ؟ بگو که با نقشه وارد خونه و زندگیمون شدی اره . با نقشه وارد خونه تون شدم . نقشه کشیدم که نیلوفر و بابام با هم باشن. نقشه کشیدم که بابا من و از خونه بندازه بیرون . بعدش نقشه کشیدم که مادر جون هم همه خدمتکارا رو اخراج کنه و نقشه کشیدم که -تمومش کن خفه شو شایان دارم حرف میزنم بعدش با نقشه به مادرجون زنگ زدم و وارد خونه تون شدم ، تو نقشه ام کلی ترس بود کلی سردرگمی کلی نگرانی اما اومدم تو خونه تون ، اومدم و یه ترس دیگه چنگ انداخت تو وجودم ترس از تنها موندن با پسر مجرد خونه اون و هم بی خیال شدم اما مهمتر از همه شون نقشه ای بود که برای پسر اون خونه کشیدم برا مرد اون خونه میدونی نقشه ام چی بود ؟ داد زد تمومش کن بلند تر داد زدم نه . تو تمومش کن همه داشتن نگامون میکردن . بهشون اهمیتی ندادم . ادامه دادم . بعدش نقشه کشیدم عاشق پسر اون خونه بشم پسری که نامزد داره و بعد به خاطرش زجر بکشم . شایان خشکش زد اروم گفت من تو تموم مدت بهت دست نزدم و طرفت نیومدم که فرداش حرف از عشق نزنی ولی من حرف از عشق میزنم . لعنتی من عاشقت شدم چرا ؟ چون وقتی تنها بودم وقتی کسی پشتم نبود اجازه دادی بهت تکیه کنم تمومش کن . اینا توهمه نه اینا عشقه تمومش کن ساغر تمومش نمیکنم . تو خودت خواستی که اینطوری بشه . نه اره . وقتی خواستی که من و سوار ماشینت کردی و گذاشتی یه دل سیر گریه کنم وقتی خواستی که بهم گفتی استراحت کن خودم کارات رو میکنم وقتی خواستی که اجازه دادی سرم رو بزارم رو سینه ات و سرشونه هات رو با اشکام خیس کنم ، وقتی خواستی که دردت رو پنهون کردی تا من شاد شم همه اش بی منظور بوده بی منظور ؟ تو برای همه از اینکار میکنی ؟ اره حتی برای یه رهگذر ؟ حتی برای یه رهگذر خودت رو به خریت نزن نه . باور کن برای همه تموم اینکارا رو میکنم پس چرا نمیری تو یونیسف عضو بشی و من میرم داد زدم شایان به خدا اگه الان بری خودم و میندازم جلوی اولین ماشینی که از خیابون رد میشه و میکشم به هق هق افتادم . من برای اون همه کس نبود م برام سنگین بود که من و با یه رهگذر مقایسه کنه . شایان اومد دستم رو گرفت و من و کشون کشون برد و نشوند تو ماشین و شروع کرد به رانندگی شاید میخواست از اون نگاها خلاص بشه نگاهش کردم بازم پشت رل ، بازم پیرهن مردونه با استین تا شده ، بازم به ساغر گریون ،بازم یه شایان ساکت ، اما اینبار شب نبود هوا بارونی نبود من خدمتکار نبودم مهم تر از همه اینکه عزیز هم دیگه نبود اروم گفتم عزیز فهمیده بود من عاشقت شدم بی ربط حرف نزن شایان عزیز خنگ نبود اون میدونست عاشقت شدم . برا همین تو وصییت نامه اش پشت سر مرده حرف نزن پس چی بگم ؟ انتظار داری چه نتیجه ای از کار عزیز بگیرم ؟ شایان من عاشقت شدم . این چیزی نبود که کسی نتونه ببینه . تو نگاهم تو حرفام تو صدام همه اش عشق تو داد میزد کوبید رو فرمون که خفه شم اما ادامه دادم من عاشقت شدم . تو هم عاشق من شدی . برا خودت داستان نساز تو چشام نگا کن و بگو دوسم نداری زد رو ترمز وسط خیابون ، تو خیابون شلوغ میون کلی ماشین که ممکن بود بزنن بهمون نگام کرد زل زد تو چشام و گفت من با ترانه عروسی میکنم چرا ؟ چون عزیز وصیت کرده ؟ داد زد اره گفتم پس دوسش نداری دوباره شروع کرد به رانندگی اروم گفتم از رو عشق ازدواج میکنی ؟ اشتباه کردم که بهت زنگ زدم واقعا چرا زنگ زدی ؟ میخواستم پیشم اعتراف کنی که همه کارات از رو نقشه ای بود که اقاجونت کشیده که چی بشه ؟ که بیایید و دل من و بلرزونید اروم گفت دل ادمی که همه عمرش رو روبات بوده
  16. لیلی

    ته مانده عشق تو

    ترانه رسید . صبح با خوشحالی اومد خونه و خورد تو ذوقش . گریه کرد، زار زد جیغ کشید گیج بودیم نمیدونستیم چیکار کنیم که حمید و مادرش اومدن . چقدر خوبه که یه همسایه خوب داشته باشی . زنگ زدن امبولانس بیاد عزیز رو ببره سردخونه ترانه خودش رو انداخته بود رو عزیز و میگفت نه نمیزارم ببریدش جایی اون عزیز منه ، میبریدش اونجا سردش میشه ، من و شایان نمیتونستیم ارومش کنیم هر کدوم یه گوشه داشتیم گریه میکردیم امبولانس اومد جنازه رو ببره همینکه پرسیدن جنازه کجاست یکی پشت سرشون اومد تو که خشکم زد ، نفسم بالا نمی اومد اقاجون اینجا چیکار میکرد ؟ با تعجب بهم نگا میکرد . منم نگاش میکردم همونقدرمتعجب اقاجون زودتر از من خودش رو پیدا کرد و پرسید تهمینه کو ؟ با اومدن اسم تهمینه ترانه و شایان برگشتن طرف اقاجون و نگاش کردن این مرد تازه وارد که مادربزرگشون رو به اسم صدا میکرد براشون غریبه بود با دستم جسد رو که روش ملافه کشیده شده بود رو نشون دادم اقاجون رفت طرف جنازه یه لحظه خم شدن قامتش رو شکستنش رو خورد شدنش رو دیدم . نشست سر جنازه و گفت تا الان هر روز منتظر بودم که برگردی و ازم خبر بگیری الان باید خبرم کنی ؟ وقتی نیستی ؟ تو چرا انقدر نا مرد شدی . تهمینه تو که نامرد نبودی . زنگ زدی گفتی بیا اینجا و حلالم کن ، گفتی بیا و عیدیت رو بگیر ، شونه های اقاجون لرزید. ترانه و شایان داشتن شوکه این صحنه رو نگا میکردن دو نفر اومدن جنازه رو ببرن . گفتم کاریش نداشته باشید . ایشون همسر فوت شده هستن . شایان و ترانه شوکه نگام کردن شایان از خونه زد بیرون ، ترانه نشست رو زمین رفتم بغلش کردم خودم بیشتر شوکه بودم . ************************* سه روز از مراسم تشییع جنازه گذشته . شایان یه کلمه هم با کسی حرف نزده و ترانه شوکه است . سوم که تموم شد به اجبار اقاجون وسایلم رو برداشتم و رفتم خونه اقاجون ترانه رو هم با وجود مخالفت های زیادش اورد اینجا . تو این سه روز تمام خاطره عزیز رو برای اقاجون تریف کردم . اونم اروم گوش داد . هر کلمه میگفتم نگاهم میخزید تو صورت اقاجون . تاثیرات حرفام روی اقاجون خیلی عمیق بودن غمگین شدنش اروم شدنش . خاطره که تموم شد گفت من مقصر بودم که حال اون رو درک نکردم بیماریش رو تنهاییش رو هیچیش رو درک نکردم . نفهمیدم که اون با من متفاوته . نفهمیدم که تربیت اون با تربیت خانواده من متفاوته . نفهمیدم که اون خانواده اش رو ول کرده به امید اینکه من پشتش وایسم . نفهمیدم که حمایتم از مادرم چقدر زجرش میده ، خوشحالم که طلاقش ندادم و به عنوان زن من از این دنیا میره یه لحظه نگام کرد و گفت تو خیلی شبیه شی ساغر . ****************************** روزا رو با اروم کردن ترانه میگذروندم . با گفتن اینکه دیگه تنها نیست و عمو و دختر عمو و پدر بزرگ داره . اما همه براش غریبه بودن . هفتم عزیز رسید .بعد از مراسم همه جمع شدن تا وصیت نامه خونده بشه . همه یعنی ترانه و شایان و اقاجون . من نرفتم . من سهمی تو اون وصیت نامه نداشتم . اما اقاجون رفت چون عزیز تاکید کرده بود وصیت نامه در حضور اقاجون خونده بشه وصیت نامه خونده شد . اقاجون و ترانه برگشتن خونه . هردوتاشون ناراحت بودن . ترانه خیلی پکر بود بدون هیچ حرفی رفت به اتاقش . به اقاجون نگاه کردم . نگاهم پر از سوال بود . اقاجون گفت : خونه عزیز مونده برا تو . شوکه شدم . حرف بعدیش بیشتر شوکه ام کرد عزیز وصیت کرده شایان و ترانه با هم ازدواج کنن .
  17. لیلی

    ته مانده عشق تو

    دو روز از اون ماجرا گذشته دو روزه دارم به همه چیز فکر میکنم به حماقت خودم بیشتر از دیگران فکر میکنم هدف وسیله رو توجیه نمیکنه ، نیلوفر اون موقع نیاز داشت که با بابام باشه نیاز ادم رو وادار به هر کاری میکنه دوروزه دارم به خودم فکر میکنم به خودم بیشتر از سپهر فکر میکنم ، سپهر دو روزه گم شده خبری ازش نیست دوروزه همه اش به کاری که کردم فکر میکنم بیشتر از کاری که نیلوفر کرد ، نیلوفر هنوز تو ای سی یو ئه معلوم نیست زنده بمونه دو روزه که به خودم فکر میکنم بیشتر از فداکاریه بابا ، دوروزه به خودم بیشتر از تنهاییه مامان فکر میکنم ، دوروزه فهمیدم من همه چی رو به هم ریختم ، دو روزه فهمیدم اگه فرهود عاشق من نمیشد هیچکدوم از این اتفاقا نمی افتاد ، دو روزه دارم فکر میکنم اگه از اولش میموندم پیش مامان و به حرفای بابا گوش میکردم مامان الان پیشم بود ، دو روزه دارم به خودم فکر میکنم ، دو روزه فهمیدم گند زدم ، دو روزه فهمیدم من سیاهترین ادم این ماجرای خاکستری هستم. دو روزه دارم فکر میکنم ، من زندگی ترانه رو به هم ریختم من عشق و اینده اش رو ازش گرفتم . دو روزه به مامان بزرگ فکر میکنم به اینکه وقتی درباره شایان و ترانه حرف میزد چشماش چه برقی میزد اگه مادر جون میفهمید من عاشق شایان شدم باهام چیکار میکرد؟ شاید من و از خونه اش مینداخت بیرون ، دوروزه دارم فکر میکنم اگه از اولش میدونستم شایان پسر عمه مه و ترانه دختر عموم ، بازم عاشق شایان میشدم؟ دو روزه دارم به خودم فکر میکنم دوروزه دارم فکر میکنم همه این اتفاقا یه کابوس بد شبانه است ، دو روزه دارم فکر میکنم از خواب بیدار میشم و میبینم همه چیز تموم شده ، دوروزه اشکای لعنتیم خشک شدن و نمیتونم گریه کنم مادر جون نگرانمه دو روزه فراموش کردم مادرجون بهم نیاز داره شایان هم نگرانه دو روزه یادم رفته اون پسر اربابه و من خدمتکار من خیلی بد بودم بدتر از نیلوفر شایدم بدتر از روزبه اشغال . من هم همون کاری رو کردم که نیلوفر کرد نه من کاری بدتر از کار نیلوفر رو انجام دادم نیلوفر مجبور بود اما من مجبور نبودم. شایان عاشق ترانه نبود اما میخواست باهاش ازدواج کنه شایان میخواست که ترانه رو خوشبخت کنه. اما من نذاشتم من نذاشتم شایان و ترانه با ارامش زندگی کنن ، من خراب کردم من گند زدم. من با بغل کردن شایان من با در اغوش گرفتنش خیانت کردم به ترانه خیانت کردم ، به دختر عموم اگه خودم و بکشم تموم میشه؟ شایان برمیگرده پیش ترانه؟ نه شایان تازه فهمیده میتونه عاشق باشه میتونه صدای تپش قلبش رو بشنوه من فقط عاشق شدم همین همین همین. روزا دارن میگذرن روزا دارن کند میگذرن وقتی همه رومقصر میدونستم روزا بهتر میگذشتن وقتی وجدانم خاموش بود راحت تر میخوابیدم وقتی فک میکردم من ادم خوبی هستم عقربه ها دنبال هم میدوییدن. چرا این اتفاقا افتادن. چطور من بد شدم چرا من بد شدم بعنی همه ادما انقدر راحت تبدیل میشن به ادم بده به ادم گناهکار ... از جام بلند شدم رفتم طبقه پایین . هوا تاریک روشن بود در اتاق عزیز رو باز کردم خواب بود . برام عجیب بود که اون اینموقع روز خواب باشه اخه همیشه برای نماز بیدار میشد و تا این موقع دعا و قران میخوند . رفتم پیشش و نگاهش کردم یه لبخند اروم گوشه لبش بود دلم نیومد بیدارش کنم برگشتم برم بیرون که دیدم شایان به در تکیه داده . سلام کردم با لبخند سرش رو برام تکون داد . به نظر خیلی کسل می اومد عزیز خوابه . بیدارش کن نمازش غذا میشه عزیز رو صدا کردم . عزیز، عزیز ، عزیز بیدار شید نمازتون قضا میشه . عزیز . عزیز بیدار شو بی خودی صدام لرزید . تکونش دادم . دستش و تو دستم گرفتم چرا جوابم رو نمیداد ؟ چرا بدنش سست بود ؟. چرا انقدر سرد بود ؟. صداش کردم بازم جواب نداد . نبضش رو گرفتم نمیزد گوشم رو گذاشتم رو سینه اش صدای زدن قلبش نمی اومد . بی معطلی گفتم شایان زنگ بزن اورژانس بالش زیر سر عزیز رو برداشتم و شروع کردم به ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی میشمردم یک دو سه چهار . . . نفس . یک دو سه چهار . . . نفس . شایان عزیز چرا بیدار نمیشه شایان دستام رو گرفت گفت ساغر اون مرده . نه نمرده چیزی نیست ساغر بزار به ارامش برسه داد زدم خفه شو شایان حواسم و پرت نکن شایان و زدمش کنار و دوباره مشغول کارم شدم ماساژ و نفس مصتوعی داشتم کارم رو انجام میدادم که شایان دستم رو گرفت و من و برگردوند طرف خودش و یه کشیده زد بهم بغضم ترکید اشکام ازاد شدن . به گریه افتادم . نشستم رو زمین شایان هم نشست رو زمین . گریه کردم گفتم شایان امروز عیده. ترانه صبح میرسه .هفت سینمون رو چیکار کنیم ؟ ساغر اروم باش شایان من کسی رو ندارم . عزیز بهم گفت همیشه باهام میمونه . تو من و داری خدا رو داری نه ندارم . تو رو ندارم خدا رو هم ندارم . اونم ولم کرده کفر نگو ساغر اروم باش این دو روز اخر خیلی بد بودم نه . عزیز میگفت ساغر بهترین کسی بود که میتونستم کنارم داشته باشم . برا ارامش من حرف نزن میدونی اونروز بهم چی گفت ؟ گفت احساس میکنم اگه ساغر حقیقت رو بدونه منم از بند این دنیا رها میشم با هق هق زدم زیر گریه بلند شدم و دوباره عزیز رو نگاه کردم و گفتم اره ؟ اینهمه مدت برام داستان تعریف میکردی که بری و تنهام بزاری ؟ هان ؟ شایان پرسید : ساغر قضیه این حقیقت چیه ؟ بلند تر گریه کردم [align=CENTER] [/align]
  18. لیلی

    ته مانده عشق تو

    از جام بلند شدم دستم و گرفته بودم به گوشه مبل که زمین نخورم نیلوفر به هق هق افتاده بود و شاید حال من بدتر از اون بود بغض تو گلوم بود بهش اجازه نمیدادم ازاد بشه اذیتم میکرد خیلی . اروم گفتم اصلا به سپهربه عنوان گزینه فکر کردی؟ اون عاشقت بود مطمئنم اون همه جوره قبولت میکرد ، نیلوفر داد زد و گفت : ساغر بچه نباش ، سپهر میخواست چی رو قبول کنه ؟ دختر حرومزاده یه زن بی ابرو رو؟ یه دختر که اونم پاش رو گذاشته بود جا پای مامانش ؟ یه دختر که بی ابرو بود؟ یه دختر که شرافت نداشت؟ یه دختر حامله؟ یه صدا از پشت سرم شنیدم برگشتم پشت سرم و نگا کردم سپهر اونجا وایساده بود ، برادرم اونجا وایساده بود غیرت داشت خفه اش میکرد رگ گردنش زده بود بیرون و داشت با چشای گشاد شده اش ما رو نگاه میکرد ، نگاه شوکه و بی حالتش گاهی رو به نیلوفر بود گاهی رو به من گفتم : سپهر ؟ نگام کرد گیج سرشو تکون داد خواستم برم طرفش اروم گفتم سپهر من و نگا کن چیزی که شنیدی سپهر دویید طرف در خروجی منم دنبالش داد کشیدم و صداش کردم رفتم تو خیابون اما سپهر سوار ماشین شد و رفت گوشیم رو از جیبم در اوردم و زنگ زد م یه بار دو بار ده بار اما جواب نمیداد اخرین تماس رو که گرفتم دیدم گوشی رو خاموش کرده نشستم روزمین و زدم زیر گریه هر کی رد میشد نگام میکرد یه دختر بدون شال زیر بارون که نشسته بود رو زمین وسط پیاده رو یه سوژه خوب برا نگاه کردن برگشتم تو خونه و بدترین صحنه عمرم رو دیدم نیلوفر رگش رو زده بود و بیهوش رو زمین بود ، خون با قدرت و جهش از دستش میزد بیرون قلبم وایساد دیگه قلبم نمیزد نفسم در نمیومد گوشام زنگ میزد همونجا نشستم رو زمین نمیدونم چقدر طول کشید تا به خودم بیام تا خودم و پیدا کنم به اورژانس زنگ زدم و بعد شماره بابا رو هم دادم به اونا در و باز گذاشتم و رفتم بیرون نمیدونستم کجا دنبال سپهر بگردم بارون لباسم و خیس کرده بود به خودم اومدم دیدم جلو در خونه مامان بزرگ هستم جایی که عشقم توش زندگی میکرد ، پسر عمه ام مادر بزرگم ، دیگه هیچی نفهمیدم چشم که باز کردم یه سایه دیدم از جام پریدم شایان بود شایان پیشم بود از جام پریدم و نشستم شایان اروم دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت : چیزی نیست اروم باش نگاش کردم پرسید حالت خوبه؟ دستم رفت رو قلبم دردش داشت من و میکشت گفتم شایان بغلم میکنی ؟ ساغر چت شده؟ شایان بغلم کن ؟ شایان نگام کرد شوکه شده بود شایان نگام نکن بغلم کن. شایان گفت اروم باش داد زدم شایان به نفس نفس افتادم شایان بدون هیچ حرفی بغلم کرد خیلی محکم بغلم کرد و بغضم شکست زدم زیر گریه دلم خالی نمیشد ، از گریه کردن سیر نمیشدم . خاطره ها ، حرف ها ، صداها ، داستان خودم ، عزیز ، بابا ، نیلوفر ، سپهر، مامان ، عزیز ، بابا ، نیلوفر ، بابا ، نیلوفر چقدر احمق بودم
  19. لیلی

    ته مانده عشق تو

    - اون شب وقتی تصادف کردیم فکر نمیکردم یه تصادف باعث بشه زندگیمون عوض بشه اما اون تصادف زندگیم رو عوض کرد و همه چی رو به هم ریخت من و داغون کرد، من عاشق شدم ساغر ، یه لبخند قشنگ نشست رو لب نیلوفر انگار یاد یه ماجرای خوب افتاده باشه بهم نگا کرد و ادامه داد -اون روزایی که خونه نبودم پیش فرهود بودم ، فرهود برام شده بود یه بت من میپرستیدمش ، اون خوش تیپ بود ، با شخصیت بود ، جنتلمن بود و من عاشقش شدم هر روز میرفتم میدیدمش هر روز بهش میگفتم که چقدر دوسش داشتم ، اما اون عاشق من نبود اون قلبش رو باخته بود نیلوفر بهم نگا کرد مستقیم تو چشام نگا کرد و ادامه داد - ساغر فرهود عاشق تو بود ، جا خوردم من خبر نداشتم که فرهود عاشقم شده ، فهمیده بودم نیلوفر عوض شده اما فقط همین ، هیچ وقت در مقابل نیلوفر شانسی نداشتم، اون خوش سروزبون بود همیشه میگفت و میخندید و قدرت اینکه همه رو جذب کنه داشت من پیش اون هیچ شانسی نداشتم و هیچ کس من و به اون ترجیح نمیداد ، چرا فرهود هیچ وقت نیومد طرفم اگه عاشقم بود چرا چیزی نمیگفت ؟ یاد نگاهاش افتادم نگاههایی از جنس خاص اما فقط همین هیچ وقت هیچی بهم نگفته بود نیلوفر ادامه داد هر کاری کردم فرهود عاشقم بشه نشد تمام سه ماه تابستون رو رفتم و اومدم اما اون عاشقم نشد اون اصلا من و نمیدید ، روز اخر رفتم و بهش التماس کردم باهام دوست شه ، لعنتی برگشت گفت عاشق تو شده اما حالا به خاطر علاقه من دیگه طرف تو هم نمیتونه بیاد ، دانشگاه شروع شد و من تنها بودم من دلشکسته بودم برای اینکه خودم اروم بشم برای اینکه زخمم التیام پیدا کنه کشیده شدم طرف روزبه خشکم زد روزبه روزبه سهیلی شر ترین پسر دانشگاه چرا من هیچی نمیدونستم؟ چرا من هیچی نفهمیده بودم؟ نیلوفر بعد از چند دقیقه تو فکر رفتن ادامه داد ، همیشه فکر میکردم خیلی با تجربه ام همه چی رو میفهمم اما اشتباه میکردم من ساده بودم ولی روزبه ساده نبود . یه روز که حالم اصلا خوب نبود روزبه دعوتم کرد به خونه مجردیش اونجا بهم یه شربت پرتقال داد و بعدش وقتی چشم باز کردم دیدم روی مبل خوابم برده هیچی نبود که بهش شک کنم هیچی هیچی . لباسم تنم بود روزبه هم داشت فیلم نگا میکرد کمی سست بودم فقط همین ، همینکه بلند شدم پرسید حالت خوبه ؟ خیلی خسته بودی خوابت برد . با توجه به حال داغونم فکر میکردم ممکنه خواب رفته باشم ، داغونتر از این بودم که به بقیه چیزها فکر کنم اما اون دروغ میگفت میفهمی ؟ صدای تپش قلبم و میشنیدم قلبم داشت از سینه ام کنده میشد جرئت نداشتم به نیلوفر نگاه کنم. نیلوفر پرسید : -ساغر فهمیدی چی شد؟ فهمیدی روزبه باهام چیکار کرده بود ؟ روزبه ابروم و برده بود شاید هم خودم خواسته بودم که ابروم رو ببره من با سادگیم با نفهمیم خواسته بودم که ابروم رو ببره یه زهر خند زد این قضیه برای دوماه پیش از اون ماجرا بود یادت میاد؟ همونروزی که فهمیدید من نسبت خونی با شما ندارم ، دو هفته قبل از اون فهمیده بودم که باردار شدم گیج بودم حسم یه چیزی مثل مریم مقدس بود . من با کسی نبودم با هیشکی . ذهنم کشیده شد سمت روزبه رفتم باهاش حرف زدم اونم خندید و گفت رفتم با یکی دیگه گند بالا اوردم و میدازم گردن اون . بعدش هم که همتون فهمیدید من جزو خانواده درخشان نیستم نمیدونستم چیکار کنم شوکه شده بودم ، ترسیده بودم . بابا بزرگ نمیخواست من تو اون خونه بمونم ، مامانم نمیخاست من و با خودش ببره خارج ، سپهر نمیتونست حمایتم کنه ، تنها بودم کسی پشتم نبود. بابات گفت که به برادرش قول داده همیشه مراقبم باشه گفت من و به عقد پسر یکی از دوستاش در میاره و یه جهاز خوب هم بهم میده منم از این خونه میرم و دهن اقاجون بسته میشه ، اما وقتی فهمید نمیتونم براشون خودم رو پاکیم رو دوشیزگیم رو چشم و گوش بستگیم رو اثبات کنم همه چی تموم شد اون گفت نمیزاره اسمش رو لکه دار کنم ، نیلوفر یه نیش خند زد و ادامه داد بهم گفت که وسایلم رو جمع کنم و از خونه اش برم بیرون کلی بهش التماس کردم به همه اعتقاداتش قسمش دادم و به روح بابا سرش رو تکون داد و گفت - نه بابا نه ، به روح عموت قسمش دادم ، یه لحظه انگار خودش نبود اروم با خودش تکرار کرد : - این همه سال فکر میکردم تو دختر عمومی عمو عمومه و مامانت زن عموم چه روزای خوبی بود . همیشه خودم رو از شما میدونستم ، همه تون برام اشنا بودید ، چرا همه چی خراب شد ؟ مگه خون چقدر مهمه که به خاطرش یه دختر بی خانواده بشه بی سر پناه شه اصلا تو خودش نبود اینا رو با خودش تکرار میکرد و اشکاش اروم اروم میریختن دوباره شروع کرد به حرف زدن اما هنوزم تو خودش نبود - چی میشد همه چی برگرده عقب من بازم میخوام مثل قبل باشیم مهم نیست فرهود عاشق تو باشه یا عاشق یکی دیگه من میخوام زندگیم مثل قبل بشه اشکاش داشتن میریختن و اون حرف میزد یه ان انگار به خودش واومد و ادامه داد - من ترسیده بودم . جایی رو نداشتم . مامانم رو نمیشناختم ، من دختری بودم که بین خانواده بزرگ شده بودم سر سفره یه خانواده ، نمیتونستم برم پیش مادری که نمیشناختمش پیش مادری که من و تو بیمارستان داده بود دستتون و بعد 21 سال برگشته بود تا بودنم رو نفی کنه، یه زهر خند دیگه بازم تو خودش نبود گفت - اگه مادر میشدم هیچ وقت ولش نمیکردم اون و تو بیمارستان دست هیشکی نمیدادم بغلش میکردم و میبوسیدمش بهش میگفتم نترسه بهش میگفتم این دنیا خیلی ترسناکه اما من همیشه پشتش میمونم و اون و با هیچی عوضش نمیکنم . دوباره به خودش اومد - اخرش به بابات گفتم که حاضرم زن صیغه ایش بشم اونم مخارج سقط بچه رو بده و رازم رو پیش خودش پنهون کنه بابات قبول نمیکرد منم از اخرین حربه ام استفاده کردم گفتم اگه از این خونه برم بیرون خودم و میکشم و اون همیشه شرمنده عموت میشه بهش گفتم که اون به برادرش قول داده همیشه مراقبم باشه بهش گفتم تنش و تو گور نلرزونه و بابات هم قبول کرد و گفت که صیغه ام میکنه اما دستشم بهم نمیزنه گفت ابروم رو به خاطر قولی که به برادرش داده میخره فقط همین اما باید سر فرصت گورم و گم کنم و از خونه اش برم بیرون ، از بین خانواده اش برم بیرون سهم من از به دوش کشیدن اسم فامیلیتون این بود که ابروم خریده بشه اما تبدیل بشم به یه زندانی ، من هم قبول کردم هر روز میخواستم بیام و همه چی رو بهت بگم اما نمیتونستم ، ساغر نمیتونستم بیام و پیشت اعتراف کنم که یه اشغالم ، - احساست به سپهر چی ؟ - هیچ احساسی با اجبار به وجود نمی اد . نمیتونی عاشق باشی وقتی مجبوری اجبار ادم رو زده میکنه سیر میکنه . من میتونستم عاشق سپهر بشم میتونستم عاشق رفتارش بشم عاشق مردونگیش حتی عاشق تیپ و قیافه اش . اما این اجبار باعث شد نفهممش نبینمش . الان میدونم حسم نسبت بهش چیه . الان که اجباری در کار نیست الان که قرار نیست من و سپهر به هم برسیم میدونم حسم بهش چیه . اگه این اجبار لعنتی نبود من من میدیدمش حسش میکردم . اگه زمان به عقب برگرده دیگه عاشق کسی جز سپهر نمیشم
  20. لیلی

    ته مانده عشق تو

    رسیدم جلو در خونه . تموم شد . خاطره ام تموم شد گذشته ام تموم شد همونطور که گذشته مادر بزرگ هم تموم شده بود خودم هم تموم شده بودم احساسم تموم شده بود ته کشیده بود . . . از ماشین پیاده شدم . کلید خونه تو کیفم بود در و باز کردم امیدوار بودم فقط یه نفر تو خونه باشه همونی که باید توضیح میداد همونی که باید بهم ثابت میکرد من احمق نبودم که انقدر بهش اعتماد داشتم . در و که باز کردم اروم شدم ، یه ارامش عجیب ریخت تو تنم . خونه همون خونه بود همون دکوراسیون سابق . گلدونی که شکسته بودم جاش خالی بود جای عسلی هم خالی بود . اینجا دقیقا همون حسی رو بهم میداد که روز اخر بهش داشتم ، من برای این خونه نبودم ، نفس عمیق کشیدم و اشکام که منتظر ریختن بودن سر خوردن و اومدن پایین کسی رو صدا نکردم حسم میگفت خونه خالیه انگار تو خونه گرد مرگ پاشیده باشن هیچ صدایی نبود . اروم انگشتم رو کشیدم روی تابلووئه رو دیوار ، مامان دوست نداشت هیچ گرد و خاکی روی وسایلا بشینه . انگشتم خاکی بود خاکیه خاکی . -سلام برگشتم طرف صدا و نیلوفر رو دیدم یه برق قشنگ و اشنا نشسته بود تو چشاش با لبخند اومد طرفم اما وسط راه وایساد لبش و به دندون گرفت . جواب سلامش رو نداده بودم . اگه نیلوفر سابق بود متلک مینداخت بهم اما اون دیگه نیلوفر سابق نبود هیچ کدوم ادمای سابق نبودیم نیلوفر و ساغری که تو این خونه بازی میکردن و دنبال هم میکردن مرده بودن . اب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم چرا ؟ بهم نگا کرد سرش و تکون داد اشک نشسته بود تو چشاش اما گریه نمیکرد . از ادمی با اون شخصیت قوی حتی اشک الود شدن چشماش هم بعید بود اما از من نه . ازمن زیر گریه زدن هم بعید نبود با صدا گریه کردن هم بعید نبود، اما الان نه ، نه جلوی اون خائن ، چرام جواب نداشت ، شروع کردم به حرف زدن ، شروع کردم به سوال پرسیدن چرا اینکارو باهامون کردی؟ چرا زندگیمون و به هم ریختی.؟ ما بدی بهت کرده بودیم؟ یه نگا به این خونه سوت و کور بنداز.به وسایلایی که به سلیقه مامان خریده شدن و گرد و خاک روشون رو گرفته. به اون مبل خالی نگا کن جایی که بابا همیشه روش میشست و به حرفامون گوش میکرد و میخندید یا اون گوشه که سپهر وای میستاد و تو رو نگا میکرد ،کسی که عاشقت بود .چرا همه چیز و خراب کردی؟ داشت نگام میکرد اما هیچی نمگفت چرا ساکت بود چرا حرف نمیزد ؟ سوالام بی جواب موندن اخرین نگاه هارو به خونه امن و گرممون انداختم وبه طرف در رفتم جلو در بودم که نیلوفر گفت : - یه زمونی وقتی تو خونه بودیم و میخواستیم حرف بزنیم میشستیم اینجا و قهوه میخوردیم ، تو قهوه ات رو بدون شکر میخوردی و منم توی قهوه ام کلی شکر و شیر میریختم و داغ داغ سر میکشیدم الان هم میخواییم حرف بزنیم برات قهوه بیارم؟ برگشتم بهش نگا کردم خیلی گنگ و بی حالت ادامه داد : - مثل اون روزا نه اما به یاد اونروزا میشه بشینیم و حرف بزنیم شاید برای اخرین بار ... - چرا هام میخواستن جواب بگیرن نشستم روی مبل و منتظر شدم تا برام قهوه بیاره ، - اروم داشتم دور ور رو نگا میکردم دکوراسیون خونه همون مدلی بود که مامان دوست داشت .یه فضا با رنگهای متفاوت. بوفه مشکی و کنارش مبل های قهوه ای سوخته و با کوسن های کرم. این گوشه ال سی دی مشکی و مبلهای قرمز مدل سوزان فانتزی . وسط اتاق یه فرش دستبافت با طرح جدید و نو ، کنسول نقره ای فرفورژه و کنارش شمعدونهای نقره ای . پرده های سیاه و سفید دیوارای کرم و کف پارکت . یه فضا پر از ارامش. نیلوفر قهوه ام رو اورد و گذاشت جلوم داشتم به صورتش نگاه میکردم انگار ده سال پیر تر شده بود یه صورت لاغر و بدون روح دیگه چشمای شیطون و همیشه خندونش برق نمیزد شده بود شبیه یه زن شکست خورده. اره نیلوفر شبیه یه زن شده بود. تو تموم این مدت منتظر بودم یکیشون بهم زنگ بزنه و توضیح بده منتظر بودم بابا زنگ بزنه و بگه اشتباه کردم منتظر بودم نیلوفر زنگ بزنه و حلالیت بگیره منتظر بودم مامان زنگ بزنه و سراغم رو بگیره هیچ کدوم زنگ نزدن هیچ کدوم سراغم رو نگرفتن . انتظار نداشتم اقاجون زنگ بزنه و بخواد من و ببینه اما اون زنگ زد اولین کسی که بهم زنگ زد اقاجون بود . اون بهم زنگ زد و من رفتم پیشش ، رفتم و بهش گفتم پیش یه پیر زن زندگی میکنم بدون اینکه بدونم دارم پیش مادر بزرگم روزهام رو میگذرونم . . . با سپهر هم حرف نزدم احساس عذاب وجدان جازه نمیداد بهش زنگ بزنم ، جرئت نداشتم ازش بپرسم زندگی تو اون جهنم بهت میسازه یا نه ، متوجه نیلوفر بودم خیلی تو فکر بود ، به قهوه اش نگاه میکرد و اشکاش سر میخوردن رو گونه هاش ، اصلا سعی نمیکرد احساساتش رو و اشکاش رو پنهون کنه ، عوض شده بود اون کسی بود که هیچ وقت جلو هیچ کدوممون گریه نمیکرد ، همیشه میخندید اگه دلش از غصه هم میترکید میخندید و دنیا رو عالم و ادم رو به مسخره میگرفت ، اون ادمی که برام مثل خواهر بود زندگیمون رو ویرون کرده بود ، باعث شده بود من یه دنیا تنهایی رو یه دنیا غم رو یه دنیا سکوت و یه دنیا سنگینی رو رو دلم احساس کنم ، از ادمی زخم خورده بودم که همه چیزم بود ، با صدای نیلوفر به خودم اومدم اروم گفت :
  21. لیلی

    ته مانده عشق تو

    وایساده بودم رو پاهام اما پاها برا خودم نبودن اشکام میریختن اما حتی اونا هم برا من نبودن و بی دلیل میریختن به بابا نگا کرد م و پرسیدم تو محضر چیکار میکردید ؟ با نیلوفر ؟ بابا گفت برو تو اتاقت مگه من با شما نیستم ؟ میگم تو محضر چیکار میکردید ؟ بابا داد زد خفه شو . نه شما خفه شو یه کشیده محکم خورد تو صورتم . گفتم مامان پاشو وسایلت رو جمع کن ، مامان سرش رو تکون داد و گفت : ساغر حرف بابات رو گوش کن من بابا ندارم از این به بعد هیچ کسی رو ندارم خونه هم ندارم .اگه بمونی تو این خونه دیگه حتی شما رو هم ندارم ، بابا مرد قبل اینکه حرفم رو ادامه بدم یه کشیده دیگه خورد توصورتم ، دست مامان بود که نشسته بود رو صورتم. اروم گفت : احترام بابات رو نگه دار خیلی بلند گفتم : مامان لیاقتت همینه که اینجا بمونی با این اشغال و اون هرزه ای که رفت طبقه بالا تند رفتم طرف در بابا صدام کرد ساغر اگه پات رو از این خونه بذاری بیرون دیگه جات اینجا نیست نمیخوام جام اینجا باشه برام ننگه تو این خونه بمونم بابا بازم صدام کرد و گفت تو هیچی نیستی ، تنهایی هیچی نیستی تو تموم این مدت من دستم پشتت بوده اگه ولت کنم میخوری زمین میفهمی ساغر ؟ زهره خند زدم سوییچ رو برداشتم مانتوو شالم رو هم برداشتم با کیف دستیم سوییچ رو بذار و برو برگشتم طرف صدا ، بابا دوباره گفت سوییچ و بزار و برو سوییچ رو محکم کوبیدم طرف گلدون روی عسلی گلدون با صدا شکست و عسلی هم از هم وا رفت از در رفتم بیرون همونطور که تند تند میرفتم طرف در خروجی مانتو رو هم کشیدم تنم و رفتم از خونه بیرون سپهر دویید دنبالم و داد زد ساغر وایسا ساغر وایسادم و گفتم تو کجا ؟بر گرد برو تو خونه صبر کن کجا میری ؟ نمیدونم برو خونه خودت اون خونه من نیست . همونطور که ماشین برا من نبود پس وایسا رفت تو خونه و با سوییچش اومد بیرون دستم رو کشید سوار ماشینش کرد و رفت طرف خونه اش . برام عجیب بود که اون هیچی نمیگه ، اون عاشق بود عاشق نیلوفر . چشاش به خون نشسته بود اما حرفی نمیزد . داداش خوشگلم نگران خواهر کوچولوش بود .خواهر حساس و غد و مغرورش .
  22. لیلی

    ته مانده عشق تو

    یکی اومد و من و کشید کنار،هر دوتامون با شدت خوردیم به کنار جوی اب، شایان بود که من و کشیده بود کنار،همه دورمون جمع شده بودن و میپرسیدن که حالمون خوبه یا نه، من هنوزم گیج بودم نمیدونستم چی شده،شایان با عصبانیت گفت _تو اصلا معلومه حواست کجاست؟ حواسم به اون بود ، همه حواسم به این بود که عاشق پسر عمه ام شده ام ، پسر عمه ای که با دختر عموم نامزد بود . گیج نگاش کردم راننده ماشین هم پیاده شده بود و میپرسید که باید چیکار کنه شایان گفت اقا شما برو چندتا از عابرا گفتن نه ولش نکنید برید بیمارستان الان بدنتون گرمه شایان از جاش بلند بود دست مرد راننده رو گرفت و گفت مرسی که وایسادید اما برید به کار و زندگیتون برسید چند نفر دوباره گفتن لااقل کارت ماشین رو وبگیرید نگه دارید. شایان رو به راننده گفت : شما مقصر نبودی میتونی بری. راننده رفت و مردم هم کم کم پخش و پلا شدن و رفتن ،شایان هنوزم داشت نگام میکرد که مطمئن بشه سالمم،نگام افتاد به پاش شلوارش پاره و خونی بود گفتم : پات زخمی شده برو درمونگاه از جام بلند شدم با احساسی یخ زده . با حواسی که پرت نبود ، کلا نبود ، بی حواس شده بودم ، بی حس و سرد. شبیه یه اوتیسمی شده بودم که اطرافش رو نمیفهمه و درک نمیکنه . دوباره رفتم طرف خیابون شایان دستم رو گرفت پرسید داری کجا میری ؟ بهش نگا کردم ، کسی که همه این مدت پیشش بودم پسر عمه ام بود ، به دستش نگا کردم دست گرمی که دستم رو گرفته بود بغلش کردم خیلی محکم . تو خیابون عشقم رو بغل کردم پسر عمه ام رو .پسر عمه ی گم شده ام رو . شایان عکس العملی نشون نمیداد دستاش کنارش بود دقیقا مثل وقتی که عزیز بغلم کرده بود من اول بغلش کردم اما بهش نگفتم دوسش دارم بهش نگفتم پسر عمه گم شدهمه بهش نگفتم دختر داییشم . ولش کردم و با نگاه سردم نگاش کردم شوکه بود همونجور یخ زده گفتم ، با هم بی حساب شدیم چی ؟ یه جون بهم بدهکار بودی نگام کرد ، جلو اولین ماشین رو گرفتم و گفتم دربست *************************** همه مون گیج شده بودیم اخرین روز از مهلت اقاجون بود نیلوفر خودش رو تو اتاق زندونی کرده بود غذا نمیخورد حرف نمیزد ، بابا رفت باهاش حرف بزنه همه مون منتظر نتیجه حرفاشون بودیم همه مون میخواستیم بدونیم اخر این ماجرا چی میشه بابا و نیلوفر از اتاق اومدن بیرون و بدون هیچ حرفی خونه رو ترک کردن دو ساعت بعد بابا اومد خونه با نیلوفر. . . پرسیدم کجا بودید ؟ نیلوفر گفت محضر برای چی ؟ صدام میلرزید نیلوفر نگام کرد لبش و به دندون گرفت ، بعد نگاش روی مامانم ثابت موند چند لحظه گذشت چشاش پر اشک شد همونطور که مامان رو نگا میکرد اروم گفت ببخشید
  23. لیلی

    ته مانده عشق تو

    یه دفعه جا خوردم به خودم اومدم بیست سال پیش ، بابا بزرگ ، عزیز، تنهایی ، پسر مرده ، برادر زاده ای که عموش بزرگش میکنه ، چقدر این داستان شبیه داستان ما بود چقدر همه چیز اشنا بود و من انقدر غرق یاداورری خاطره خودم بودم که نفهمیدم این خاطره اقاجونه خاطره عشقشه ، خاطره مادر بزرگ گم شده منه ، مادر جون داشت با لبخند نگام میکرد شما از اولش میدونستید ؟ اخه اره میدونستم میدونستم که گذاشتم بیایی اینجا پیش خودم ، میدونستم که برات داستان زندگیم رو تعریف کردم ، میدونستم که ازت مدارک نخواستم ، همینکه پات رو گذاشتی تو خونه عطر تنت رو شناختم بوی پدر بزرگت رو با خودت به این خونه اوردی قبلا هم دیده بودمت همیشه تو یه ماشین میشستم و منتظر میشدم تک تکتون از خونه خارج شید و من ببینمتون ... تو رو بابات رو نیلوفر رو همه تون رو میدیدم ، ساعتها میشستم تو ماشین و شما رو نگا میکردم و حسرت زمانی رو میخوردم که میتونستم با شما بگذرونم و از دست داده بودمش بهش نگا کرد من و محکم کشید تو بغلش خیلی سفت به خودش فشار داد ، با صدای لرزون گریه ایش گفت : هیچ چیز به اقاجونت نگو نزار بفهمه من برگشته بودم ، من خائنم من بدم ، من ثابت کردم که داستان اسطوره ایِ دختر ثروتمند و پسر فقیر به جایی نمیرسه ، من گند زدم به پایان خوش داستان عاشقانه ی لیلی و مجنونی که دلاشون باهمه . نمیتونستم بغلش کنم تو شوک بودم دستام اروم افتاده بودن کنارم حس نداشتن ، عزیز که ولم کرد نگاش کردم سرد و خالی ، هیچی نگفتم ، زبونم نمیچرخید که چیزی بگم از اتاق خارج شدم از پله ها رفتم بالا . یه مانتو و شال برداشتم و رفتم بیرون فکرم خیلی مشغول بود یعنی مادر جون ،مادر بزرگ من بود ؟ یعنی همون تهمینه بود که همه در موردش بد میگفتن؟ .معشوقه خائن اقاجون ،؟ گیج شده بودم این همون چیز ممنوعه ای بود که من نباید میفهمیدم .فکرم کشیده شد به طرف شایان یعنی شایان پسر عمه ی من بود ،اربابم پسر عمه ام بود. ترانه دختر عموم بود ؟ رقیبم دختر عموم بود ؟ من میخواستم پسر عمه ام رو از چنگ دختر عموم در بیارم ؟ گیج بودم احساسم یخ زده بود ، تو تموم این مدت بین خانواده ام بودم و نمیدونستم عاشق یکی شده بودم که هم خون خودم بود ، داشتم از خیابون رد میشدم که صدای یه بوق شنیدم ، و بعدش یه ماشین دیدم ک
  24. لیلی

    ته مانده عشق تو

    فردای اون روز ترانه راه افتاد که بره اصفهان تا پروژه رو تحویل استاد راهنماش بده برا مطالعه و قرار شد 29 ام اول وقت اینجا باشه برا سال تحویل. صبح طبق معمول بلند شدم برا عزیز صبحونه اماده کردمو براش بردم نگام کرد نگاهش برام غریب بود . یه جور رهایی تو نگاهش میدیم گفت ساغر ؟ بله ؟ میخوام تا قبل نو شدن سال داستانم رو تموم کنم میخوام سال نو رو بدون عذاب وجدان شروع کنم اگه سختتونه که بگید نه سختم نیست فقط میخوام تموم شه میفهمم یه قولی بهم بده چه قولی ؟ ازم متنفر نشو چی ؟ قول نمیدی ؟ اخه چرا ؟ بهم نگا کرد و لبخند زد و گفت : صبحونه مون رو بخوریم و بعد لبخندی زدم و قبول کردم . صبحونه رو که خورد وسایل رو گذاشتم تو اشپزخونه و برگشتم پیشش نگام کرد و با لبخند گفت اخر این داستان شاید یه کلید باشه و قفل قفسم رو باز کنه کدوم قفس ؟ چتریهام رو زد کنار و شروع کرد به تعریف کردن پدرم که مرد برگشتم ایران میخواستم بدو بدو برم پیش خانواده ام دلم برا همه شون تنگ شده بود این حرف برا نوزده بیست سال پیشه ، اما وقتی برگشتم دیدم هیچی از اون خانواده برا من نیست اصلا جایی برا من نبود ، یکی از پسرام تصادف کرده بود و مرده بود یکیشون هم یه دختر و یه پسر ناز داشت و دختر برادرش رو هم بزرگ میکرد و همسرم هم با اینکه ازدواج نکرده بود اما دیگه سهم من نبود . همسرم داشت تو همون خونه باغ بزرگ زندگی میکرد . ازدواج نکرده بود و بهم وفادار مونده بود. ته دلم گرم شد گرمه گرم . شوهرم بعد اینهمه سال هنوز هم منتظرم بود . باورم نمیشد یه روزی این خانواده و این مرد فداکار رو تنها گذاشته باشم . واقعا چرا تنهاشون گذاشتم ؟ وسوسه فرنگ رفتن انقدر قوی بود که همسرم و پسرام و خونه ای که تازه باهم ساخته بودیم رو ول کنم و برم ؟ تازه فهمیدم اونموقع که فکر میکردم بزرگ شدم هنوز هیچی نبودم فهمیدم که زندگی رو نشناخته بودم . میخواستم برم پیشش و بهش چی بگم ؟ بگم که من برگشتم ؟ که چی بشه ؟ انتظار داشتم اون چیکارم کنه ؟ بیاد و بغلم کنه و ببوسدم و مثل فیلمای ابکی مثل رمانای زرد تو چشام نگا کنه و تموم احساسم رو با بوسه اش رنگی کنه ؟ که برم پیشش و سالیان سال با خوبی و خوشی باهاش زندگی کنم ؟ شاید اون زمون بیشتر از هر موقع دیگه ای دلم میخواست زندگیم ابکی بود دلم میخواست مردَم ابکی بود حتی بچه هام . وقتی از خارج برگشتم پسر و عروس و دختر و دامادم هم باهام برگشته بودن ایران میخواستن اینجا رو ببینن. اما اونا رو هم تو یه تصادف از دست دادم . خیلی زجر کشیدم خیلی تنها بودم میدونستم دارم تاوان پس میدم . من مقصر بودم . مهم نبود خدا باهام چیکار میکنه هیچ وقت نمیتونستم دردی رو تجربه کنم که همسرم تجربه کرده بود ، درد بی وفایی ، درد خیانت ، درد سرشکستگی نمیتونستم دوباره برگردم خارج اونجا هم کسی رو نداشتم پس موندم و زندگی کردم . یه وکیل گرفتم تا تمام مال و اموالم رو نقد کنه و اینجا برام یه تجارت کوچیک را بندازه تنها زندگی کردن با دوتا نوه بی پدر و مادر برام تنبیه بزرگی بود. من بزرگشون کردم و تنبیه شدم ، تنها موندم و تنبیه شدم خودم و محروم کردم از با همسرم بودن با بچه هام بودن . خودم رو محروم کردم چون حقی نسبت بهشون نداشتم ، پسر کوچیکه رو درست و حسابی شیر هم نداده بودم ، تو مراسمش هم نبودم ، هیچی نبودم ، حتی کمرنگ یا بی رنگ هم نبودم ، اصلا نبودم . تو تموم این سالها دیدنشون برام کافی بود اینکه برم و ببینمشون اما لمسشون نکنم و از طرفشون نگاه اشنا نبینم. یه لحظه احساس کردم نگاه عزیز روم سنگینی میکنه بهش نگا کردم گفت تموم شد ساغر . من تنبیه شدم به خاطر فرارم به خاطر شکستن دل همسرم به خاطر تنها گذاشتن بچه هام . من تنبیه شدم به خاطر فراموش کردن خدا . اینجوری نگید مادر جون دستم رو گرفت و گفت : همیشه دلم میخواست داستان عاشقیم رو داستان فرارم رو و داستان حماقت هام رو برای یکی تعریف کنم . تو مثل من نشو و پا جای پای من نذار من اشتباه کردم الان فهمیدم هر مشکلی هم که باشه ادم نباید خونه اش رو ترک کنه . دستش رو کشید رو صورتم و ادامه داد : تو خیلی شبیه منی بابات هم شبیه من بود . همینکه میبینمت میرم تو گذشته . نمیخوام گذشته و اینده ات مثل من شه . پرسیدم : بابام هم شبیه شما بود ؟ شما بابا رو میشناسی ؟ نگاهم تو چشاشه یه برق اشنا نشسته تو نگاش یه برق شبیه برق چشای بابا
  25. لیلی

    ته مانده عشق تو

    من حمید رو نمیشناختم . این دومین باری بود که میدیدمش . یه مرد با شخصیت که واقعا دوست داشتی کنارش باشی درباره اش کنجکاو بودم . درباره اون و همسرش و اینکه چرا ترانه میگه نیوشا دخترشه. چرا باید حمید به یاد زنش بیفته و نگاش اونقدر غمگین باشه ؟ بعد رفتن حمید نهار خوردیم و شایان رفت چرت بزنه عزیز هم خواب بود . به پیشنهاد ترانه نفری یه فنجان چایی ریختیم و رفتیم تو حیاط نشستیم . دلم میخواست درباره حمید بیشتر بدونم اما نمیدونستم بحث رو چطور شروع کنم گفتم نیوشا خیلی نازه اصلا نفمیدم امروز چطوری گذشت اره . و خیلی خوشگله شبیه مامانشه مامانش ؟ اره الهه . الهه الان کجاست؟ فوت شده واقعا؟ بله تسلیت میگم مرسی . خیلی خانوم بود و رفتنش برا همه مون سنگین از قبل میشناختیش؟ اره میشناختمش . نگاهش غمگین شد ببخشید ناراحتت کردم دیگه نمیپرسم . نه بپرس . بزار به یاد بیارم یه سری خاطره ها رو باید به یاد اورد حتی اگه غمگینت کنن ساکت شدم خودش حرف زد وقتی اومدیم به این محل خیلی تنها بودیم . از خارج اومده بودیم و قوم و خیش انچنانی نداشتیم . من و شایان پارسیمون خوب بود . روز اول که رسیدیم اولین کسی که تو کوچه دیدیم حمید بود . داشت فوتبال بازی میکرد . خوشحال شدیم که شاید بتونیم باهاش اشنا بشیم و تعطیلات رو باهاشون بگذرونیم . مادر جون میگفت میخواد اینجا بمونه اما ما بعد از تعطیلات برمیگشتیم . یه ماهی بود اومده بودیم ایران قرار بود بریم مسافرت اونم دسته جمعی که من حالم بد شد و نشد که برم شایان هم به خاطر من وبازی با حمید نرفت قرار شد مامان وبابا و دایی و زن دایی با هم برن و یه هفته ای برگردن ، رفتن همانا و تصادفشون همان . خیلی خسته بودیم خیلی دلزده بودیم . تو جای غریب بدون پدر و مادرعزیز هم که دست تنها بود و دلشکسته . اگه حمید و حمیده و مادرشون نبودن واقعا نمیدونم زندگی رو قرار بود چطوری بگذرونیم . بعد مرگ مامان و بابا بحث نگه داری ما و قیومیتمون پیش اومد و یه سفر برگشتیم انگلیس و اونجا بعد دادگاه و کلی مراحل دیگه سرپرستیمون به عزیز داده شد دوباره برگشتیم ایران . ما پارسی حرف زدن بلد بودیم اما پارسی نوشتن و خوندن بلد نبودیم حمیده و حمید هر روز میومدن و با هم نوشتن و خوندن تمرین میکردیم دقیقا مثل معلم بودن . مادرشون هم با عزیز خوب کنار می اومد و باعث شده بود تحمل مرگ بچه هاش براش راحت تر باشه . نمیدونم چی شد که یه دفعه به خودمون اومدیم و دیدیم بزرگ شدیم . من دانشگاه همینجا دوره لیسانس میخوندم و شایان هم لیسانسش رو گرفته بود و ارشد میخوند . حمید هم همینطور. من و الهه با هم همدانشگاهی بودیم یکی دوبار الهه اومد خونه و ما و با حمید روبه رو شدن و نمیدونم چی شد که کارشون کشید به عشق و عاشقی. همه چیز خیلی خوب پیش رفت . الهه بیماری قلبی داشت خیلی حاد و حمید هم قضیه رو میدونست و ازش بچه نمیخواست . اما یه دفعه به خودمون اومدیم دیدیم الهه بارداره هر چی من و شایان و حمید باهاش حرف زدیم رضایت به سقط بچه نداد و گفت به خاطر حمید نیست که بچه دار میشم به خاطر خودمه . بچه به دنیا اووردن براش خیلی خیلی خطرناک بود . خودش هم میدونست اما میگفت این حسی که دارم تجربه میکنم قشنگ ترین حس دنیاست اما نشد که بچه اش رو به دنیا بیاره . اسم نیوشا رو انتخاب کرده بود و کلی لباس رنگارنگ براش خریده بود تنها همدمش من بودم . وقتی میدیدیم چقدر خوشحاله نا امیدش نمیکردیم و نمیگفتیم از نیوشا بگذره . اخرای ماه ششم بود که نا غافل دردش گرفته بود از اونجا که همه مون حو بهش بود زود رسوندیمش بیمارستان اما اون قبل از رسیدن به بیمارستان قلبش وایساد و دکترا تونستن نیوشا کوچولو رو نگر دارن اما الهه رفت نموند که دختر کوچولوش رو ببینه. . تو خونه همه شون افسرده بودن و حمید هم اجازه نمیداد نیوشا رو ببرن خونه اش . مامان و باباش هم پیر شده بودن حمیده خارج از کشور بود من تصمیم گرفتم نیوشا رو بیارم خونه عزیز هم خوشحال شد نیوشا تا 6 ماهگیش پیش من می موند حمید افسرده شده بود شایان کنارش بود من کنارش بودم عزیز و مادر پدرش هم کنارش بودن اما از دنیا بریده بود .اصلا نمیخواست نیوشا رو ببینه . یه شب میخوابه و خواب الهه رو میبینه الهه بهش میگه برو . من دیگه نمیخوامت . تو ولم کردی . تو من و تنها گذاشتی . از خواب میپره . ساعت 3 صبح بود که در خونه رو زدن . همه مون ترسیده بودیم با گریه اومد تو خونه و مستقیم رفت طرف نیوشا و بعد گفت : الهه ازم ناراحته که نیوشا رو به امون خدا ول کردم . الان یه 8 ماه هست که نیوشا از پیشم رفته . منم همینکه نیوشا از پیشم رفت شروع کردم به ادامه دادن درسم و الان هم دارم ارشد میخونم . تو اصفهان . هر وقت که برمیگردم تهران به عشق نیوشاست . -داستان جالبی بود . حقیقت جالبی بود . تقریبا مامان نیوشایی دیگه اره خودم 6 ما شیرش دادم شیرش دادی ؟ اره با شیشه . خندیدم اونم خندید . اینجا بودن ترانه باعث تغییر روحیه ام شده بود ، شادی و انرژی این دختر به همه مون سرایت کرده بود . واقعا این دختر با اون اعتماد به نفسش با اون شادیش باعث شده دیگه تو فکر گذشته نباشم . بیخود نبود که شایان اصلا بهم نگا نمیکرد وقتی نامزدت به این خوشگلی و خانومی باشه دیگه به هیشکی نگا نمیکنی ته دلم یه جوریه وقتی شایان رو میبینم عذاب میکشم حسم بده . حس یه اویزون و یه خونه خراب کن رو داشتم . یعنی من حق داشتم عاشق کسی باشم که نامزد داره ؟ عذاب میکشم خیلی بد هم عذاب میکشم حسش خیلی بده بدتر از انتظار بدتر از غروب ارزوهات بدتر از مرگ . . . ******************