لیلی

Administrators
  • تعداد ارسال ها

    4,467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد لیلی در مرداد 14 2012

لیلی یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

10 Good

درباره لیلی

  • درجه
    Posting Freak
  • تاریخ تولد ۸۵/۰۶/۰۱
  1. لیلی

    ته مانده عشق تو

    من بهت تا ساعت اخرش التماس کردم باهام بمونی اما قبول نکردی . منم باهات نمیمونم .هیچ شرطی رو هم قبول نمیکنم . دیگه تو ارباب نیستی منم کارمندت نیستم چشت و باز کن و ببین که منم همسطحتم . از ماشین پیاده شدم و جدی گفتم . فرهود من و دوست داشت خیلی های دیگه هم حاضرن باهام ازدواج کنن . من دیگه نمیخوامت . نمیخوامت چون بزرگ شدم . رفتم به طرف خونه اروم غر غر کردم برا من شرط میزاره شایان با عصبانیت داد زد داری کجا میری بیا سوار ماشین شو نه نمیام بچه نباش اگه بچه بودم الان بغلت میکردم میگفتم با تو همیشه بی تو هرگز شایان دنبالم اومد و دستم رو گرفت و من و برگردوند طرف خودش و گفت خب بدون شرط ازدواج کن نه اگه بری منم ولت میکنم و میرم یه قهوه تلخ میخورم و یه سیگار میکشم و میرم دنبال یکی دیگه منم میرم، میرم یه شیر قهوه میخورم و میرم دنبال یکی دیگه دستش رو ول کردم و رفتم شایان صدام کرد گفت ساغر داری چیکار میکنی ؟ دارم بزرگ میشم .منم خانواده ام رو به تو نمیفروشم . میرم پی زندگی خودم شاید بابام یکی دیگه رو برام زیر سر داره تو هم برو شرط بزار، برای هر دختری از کنارت رد شد شرط بزار خب من و ببخش میخواستم اونم طعم اون دلتنگی من رو مزه مزه کنه . اما دلم نیومد ناراحتش کنم گفتم وای شایان ببین اون ماشین رو . چه پسره خوشگلی توشه من میرم اون رو تورش کنم . شاید بخت من با اونه. رفتم طرف ماشین شایان از پشت بغلم کرد و گفت : من و سر کار گذاشته بودی دیگه ؟ سرم و براش تکون دادم . همونطور که تو بغلش بودم پرسیدم هنوزم برا همه اون کارا رو میکنی ؟ کدوم کارا ؟ بغلت و بهشون قرض میدی ؟ شونه ات رو برا خیس کردن بهشون میدی ؟ وقتت رو براشون صرف میکنی ؟ اره یونیسف عضو جدید نمیخواد ؟ نه من و نمیخواد من هنوزم برات مثل همه ام نه چه فرقی باهاشون دارم من دست تو رو تو دستم نمیگریم ، فاصله صورتم و با صورتت نگه میدارم ، مستقیم تو چشات زل نمیزنم ، وقتی باهات تو اتاق تنهام در و نمیبندم اونوقت با دختر مردم تنها بودنی درو میبندی ؟ اره چرا ؟ چون امکان نداره برم طرفشون اما در مورد من امکان داره ؟ محکم تر فشارم داد و گفت صد درصد از اغوشش اومدم بیرون نگاش کردم صورتم نزدیک صورتش بود گفتم تو خیابون چی ؟ تو خیابون صورتت رو نزدیک صورتم میگیری؟ صورتم رو لمس کرد و گفت اره اونوقت ارشاد میاد ها خندید از اونا که از ته دله از همونا که تو رو هم به خنده میندازه ************************* من و شایان با همیم . یه هفته بعد از ازدواج حمید و ترانه ازدواج کردیم . من هنوزم همون ادم سابقم . تغییر کردن کار سختیه اما گاهی وای میستم و مبارزه میکنم . ترانه هم با عشقشه اونا هم ازدواج کردن اون مامان پرنسسمون شده . نیوشا تو هفته چند روز خونه ماست چند روز خونه اقاجون و گاهی هم یه سر میره پیش حمید و ترانه . مطمئن هستم که اونا خوشبختن . اگه همسرت کسی مثل ترانه باشه حتما خوشبخت میشی . و نیلوفر هنوز تنهاست . اون عاشقه اما جزئت نمیکنه مطرح کنه . مسائل زندگی اون و ترسوندن شاید میترسه با سپهر باشه و یه گرد باد دیگه بیاد و از هم جداشون کنه . نیلوفر دیگه پاش رو تو خونه ما نزاشت اون روز اخرین روزی بود که همه مون باهم بودیم ، نیلوفر دیگه وارد جمعمون نشد . بابا بزرگ بعد خوندن وصیت نامه عزیز خیلی رفت سراغش اما نیلوفر گفت که دیگه نمیبخشدش . گفت هیشکی رو نمیبخشه . حتی بابا رو . گفت مادرش رو هم نمیبخشه . اما من و بخشید شاید به خاطر شایان شایدم به خاطر عزیز . شایان تو تموم این یک سالی که گذشته پشت نیلوفر بوده مثل برادر ، هنوزم وقتش رو برای همه ی ادما میزاره میگه ارزش ادما خیلی بیشتر از ایناست . نیلوفر مامان رو هم بخشید دیگه به مامان نمیگه زن عمو بهش میگه مامان . شاید اون فهمیده چرا مامان با اینکه میدونست اون کیه قبولش کرده اما من هنوزم نمیفهمم نمیفهمم چرا نیلوفر رو قبول کرد . گاهی من و شایان میریم دیدنش گاهی هم ترانه و همسرش و نیوشا . سپهر هم دیگه تو جمعمون نیست اون شرکت رو سپرده به شایان و خودش یه زمین کنار زمین نیلوفر خریده و روش کار میکنه . میخواد جلو چشمش باشه تا شاید نیلوفر جرئت کنه و بیاد طرفس . سپهر هنوز هم منتظره که نیلوفر مرداب رو ول کنه و کوچ کنه ، شاید به دل اون .
  2. لیلی

    ته مانده عشق تو

    ترانه اینا رو که تموم کرد گفت : شایان عزیزجون گفته به زندگیتون سروسامان بدید گفته به حرف دلتون گوش کنید من یه ماهه هر روز دارم وصیت نامه رو میخونم توش ندیدم نوشته باشه که شایان و ترانه با هم ازدواج کنید . روز اول از عزیز دلگیر شدم احساس کردم اون من و به بازی گرفته احساس کردم اجازه انتخاب رو ازم گرفته ، یه دقعه سکوت کرد زول زد تو چشام و گفت تو بد نیستی شایان ، تو خوبی اما اما چی ؟ من عاشقم شایان ، من یکی دیگه رو دوست دارم کی رو ؟ اگه بگم ازم متنفر نمیشی ؟ اون کیه ؟ من یکی رو دوست دارم تو هم یکی دیگه رو پس با هم بی حسابیم به من نمیگی اون کیه که نامزدم رو ازم گرفته ؟ تلخ خندید گفت اگه فکر میکنی نامزدتم من بدون این وصیت هم باهات ازدواج میکنم دستش و گرفتم تودستم و گفتم تو خواهرمی تو همه سالهایی که باهم بودیم حسم بهت حس خواهرانه بود ، تا وقتی ساغر نیومده بود نمیتونستم حسم رو بهت بفهمم ، ساغر که اومد فهمیدم چقدر فرقه بین حسم نسبت به تو و اون من حمید رو دوست دارم. اگه اجازه بدی من میرم پی دلم . در صورتی میرم پی دلم که تو اجازه بدی .تو هم برو پی دلت تو و حمید ؟ از کی ؟ خیلی وقت پیش ، قبل اومدن الهه ، همون وقتایی که باهم قایم موشک بازی میکردیم پس چرا چیزی نگفتید ؟ خودمون هم هوا برمون داشته بود که من و تو نامزدیم ترسیدیم حرف بزنیم ، دانشجو که بودیم واقعا همدیگه رو دوست داشتیم با هم میرفتیم بیرون میگشتیم ، میدونستم دوستم داره میخواستم بهش بگم حسم چیه که الهه اومد تو زندگیمون نگاهاش به حمید از رو عشق بود حمید هم بهش نگا میکرد فک کردم شاید نگاه اونم از رو عشق بوده باشه ، فک کردم من که نامزد دارم بهتره اینا هم سروسامون بگیرن ، همه اش سعی میکردم الهه و حمید رو به هم نزدیک کنم ، تو ذهنم فکر میکردم فداکارم و خوشبختی عشقم رو میخوام احمق بودم شایان خیلی احمق بودم ، الهه که مرد نیوشا که تنها موند حمید که شکست همه بغضم و تو خودم ریختم اون موقع بود که فهمیدم خیلی احمق بودم برا جبران اشتباهم نیوشا رو خودم نگه داشتم نمیدونم شاید من باعث شدم الهه بمیره ، شایان یه لحظه ساکت شد بهم نگا کرد و گفت باور م نمیشد حمید و ترانه عاشق هم باشن . اگه حمید قبل از ازدواج با الهه بهم میگفت ترانه رو دوست داره من با عزیز صحبت میکردم .ولی شاید اونم فکر کرده که ما نامزدیم یا هر چیز دیگه ای اما تو این قضیه ، من مقصر بودم اگه کمی اطرافم رو بهتر میدیدم میفهمیدم که اونا عاشق همن . من با سکوتم با رفتارام کاری کردم که ترانه جرئت نکنه حرف دلش رو بهم بزنه دوباره نگاهش به روبه روش بود اروم گفت منم یه ساعت نشستم و وصیت نامه رو خوندم ، خوندم تا حفظ شدمش منم حرف ترانه رو قبول کردم و بعد از ترانه تشکر کردم که انقدر قوی و منطقی بود . براش ارزوی خوشبختی کردم و ازش خداحافظی کردم و اومدم دنبال تو میخواستم تو عروسم باشی اما پیدات نکردم تموم شب رو دنبالت گشتیم . ساعت سه شب بود که اقاجونت با ترس به سپهر زنگ زد و اون گفت تو پیششی و بعدشم برگردوندت تهران . خیلی جدی بهم نگا کرد و گفت از دیشب تا وقتی بیدار شدی منتظر بودم ببینمت و بزنم تو گوشت ، میخواستم همه ترس و نگرانی شب رو برات جبران کنم ، میخواستم یه کشیده بزنم تو گوشت و بگم بابات نگرانت بود اقاجونت نگرانت بود میخواستم بگم مامانت سه بار از حال رفت ، میخواستم بگم همه مون میترسیدیم به سپهر زنگ بزنیم و اونم بگه نمیدونه تو کجایی . اما صبح که دیدمت همه اش از یادم رفت میخواستم بغلت کنم و بگم مرسی که سالمی . اما الان نظرم عوض شد روبه روش رو نگا کرد و گفت ساغر به شرطی باهات ازدواج میکنم که ثابت کنی بزرگ شدی میخوام بهم قول بدی دیگه بی خبر تنهامون نمیزاری . بهش نگا کردم داشت برام شرط میزاشت به جای اینکه التماسم کنه برام شرط میذاشت . به جای اینکه ازم به خاطر تمام زجری که کشیده بودم معذرتخواهی کنه برام شرط میذاشت . . . داشت این مدلی ازم خاستگاری میکرد ؟ انقدر بی لیاقت بودم که به جای یه حلقه و یه مرد که کنار پام زانو زده باشه و بگه دوست دارم مجبور بودم شرطاش رو قبول کنم دلم پر میکشید بغلش کنم و بگم هر کاری بخوایی میکنم . اما خودم و نباختم و گفتم تو برام شرط میزاری ؟ تو فک کردی کی هستی ؟ من تو تموم این مدت زجر کشیدم و تو احمق سکوت کردی توئه ترسو نیومدی طرفم ، الان که تنهاییم الان که باهمیم الانکه بینمون هیچ کسی نسیت الان که اعتراف کردی عاشقمی برام شرط میزاری ؟ الان من جواب بله رو دادم و تو منتظری شرطت رو قبول کنم ؟ خیلی احمقی شایان ، اشکام ریختن دستش اومد طرف صورتم دستش رو پس زدم من با ادمی که ترانه ولش کرده ازدواج نمیکنم من غذایی رو که یکی دیگه بالا اورده نمیخورم . برو برای دختری شرط بزار که بخوادت من دیگه نمیخوامت ،
  3. لیلی

    ته مانده عشق تو

    بسم الله الرحمن الرحیم باز گشت همه به سوی اوست همه مون یه روز میاییم و یه روز میریم سر قبر من کسی گریه و زاری را نندازه و خودش رو به در و دیوار نکوبه . من عمرم و کردم وقتش بود که برم نوه های عزیزم ، خیلی دوستتون دارم میدونم که میتونید خودتون رو اداره کنید . بدون هیچ نگرانی تنهاتون میزارم . شما از پس خودتون بر میایید . شایان نوه عزیزم روز سوم ریشت رو بزن ترانه دخترم تو هم لباس سیاهت رو در بیار . مردم و خودتون رو معذب نکنید ، لباس سیاه شما برا من ارامش نمیاره. من مردم تموم شدم شما تو سیاهی مرگ من غرق نشید هر چند من با مردنم به ارزوم رسیدم پس شما هم برام خوشحال باشید . لباس سیاهاتون رو دربیارید و بگید بقیه هم همینکار رو بکنن نوه های عزیزم با هر پنج تاتون هستم با سپهر و شایان و ترانه و نیلوفر و ساغر همیشه قوی باشید همیشه برای هر کاری مبارزه کنید ، برای به دست اوردن خواسته هاتون تو روی همه وایسید ، کاری که من کردم رو شما نکنید . همه چز رو تقسیم میکنم ، شما همه تون وارثید همه تون به یه اندازه سهم دارید ، امیدوارم هیچ کس از چیزی که بهش میرسه ناراضی نباشه میخوام این خونه سهم ساغرباشه . اون مثل منه اجازه بدید جایی رو داشته باشه که وقتی خواست تنها باشه بره توش و با خودش فکر کنه . ترانه عزیزم یه خونه هم برا تو خریدم به بزرگی اینجا نیست اما خونه قشنگیه . نمیخوام دیگه تو شهر غریب تنها زندگی کنی . شایان و سپهر عزیزم شرکت برای شما دوتا میمونه خوب اداره اش کنید اونجا یه زمانی من رو نجات داد باعث شد فکر کنم میتونم برای خودم و جامعه مفید باشم ... نیلوفر عزیزم مهم نیست بقیه چی بگن من تو رو نوه خودم میدونم . یه زمین بایر چند هکتاری تو شمال دارم جای خوب و گرون قیمتی نیست اما میدونم تو ابادش میکنی تو رو که نگا میکردم همیشه شادی و سر سبزی رو میدیم اونجا رو هم اباد کن و شاد باش . برای تنها پسرم هم پول نقد گذاشتم هزینه این چند روز مراسم رو بردارید و بقیه رو بدید به پسرم . خونه و زمین و مال و امول زیاد دارم از باقی مونده این ارثیه نصفش برای امور خیریه مصرف کنید و نصف بقیه رو به اقای ابالحسن درخشان میبخشم . ابوالحسن من و ببخش . یه زمانی شاید فکر میکردم کارم اشتباه بوده که برنگشتم پیشت اما الان میدونم کارم درست بوده من دیگه استحقاق خوشبختی رو نداشتم . من لیاقت شاد بودن رو نداشتم . ابوالحسن ازت ممنونم که منتظرم موندی حس قشنگی بود وقتی دیدم تو اون خونه هستی با بچه هام و مثل خودم تنها . کارت انقدر قشنگ بود که به خودم جرئت ندادم دوباره برگردم پیشت و به یادت بیارم چقدر بد بودم . مردی مثل تو ارزوی هر زنیه من لایق نبودم داشته باشمت . ازت ممنونم به خاطر نوه های خوبی که بهم دادی ، ازت ممنونم به خاطر دل خوشی که بهم هدیه دادی ، حلالم کن ابوالحسن ، حلالم کن نوه های عزیزم ترانه و شایان شما دوتا هم بعد چهلمم یه سروسامونی به زندگیتون بدید . شاد باشید و شاد زندگی کنید و به حرف دلتون گوش بدید . تهمینه سلطانی
  4. لیلی

    ته مانده عشق تو

    شایان با ارامش ماشین میروند از داشبورد یه شیر کاکائو در اورد داد دستم و گفت -این و بخور فعلا . گشنه ام بود شیر کاکائو رو خوردم . شایان اروم و خونسرد همونطور که روبه روش رو نگا میکرد پرسید : -دیروز چرا نیومدی تالار ؟ رو به روم رو نگاه کردم . گفتن اینکه عاشقتم الان دیگه بی خود بود . -جواب من و بده . -چون دلم میخواست -اهان افرین . ببین چه دختر خوبی شدی . ادم جواب بزرگترش رو میده .حالا بگو ببینم چرا وسایلت رو جمع کردی و رفتی ؟ -این و هم دلم خواست -به به . گوشیت و چرا نبردی ؟ یه جواب غیر از اینکه دلم خواست بهم بده . -اونم دلم میخواست شایان زد رو ترمز . با عصبانیت گفت : -ساغر بزرگ شو . یاد بگیر تا تقی به توقی خورد پانشی فرار کنی یاد بگیر همه رو مقصر ندونی یاد بگیر قوی باشی . کی میخوایی بفهمی همه حق زندگی کردن دارن کی میخوایی بفهمی میتونی وایسی و مبارزه کنی ، روز اول وقتی خوردی زمین و بلند شدی وقتی ازم رنجیدی اما برنگشتی خونه تون تو ذهنم ازت یه ادم قوی ساختم اما ضعیفی ساغر خیلی ضعیف . -بزرگ شدم . امروز بزرگ شدم . برید خونه تون بشینید و زندگیتون رو کنید .منم میرم میشینم تو خونه ام و زندگیم رو میکنم قول نمیدم فراموشت کنم اما سعی ام رو میکنم -خوبه . میترسیدم من برم و تو همین بچه سرتق غد یه دنده که نه بلده ظرف بشوره نه غذا بپذه بمونی و همه هم بگن دختر دایی ات ترشیده است گفتم -خب ، خوب داد زدی سرم اما دیگه تکرار نشه من و ببر خونه . -حالا دوباره جواب بده . چرا نیومدی تالار .؟ -چون نمیخواستم جلو چشمت باشم و بیشتر از اونی که حقته عذاب بکشی -چرا میخواستی بری ؟ -چون نمیخواستم شما با هم باشید و من عذاب بکشم -چرا گوشیت و نبریدی ؟ -چون یادم رفت -تو سوالی نداری ؟ -نه . هیچی . -من از خودم سوال دارم میخوام از خودم بپرسم که چرا تو تموم این مدت از ترانه نپرسیدم که دوسم داره یا نه . چرا نپرسیدم که میخواد با من ازدواج کنه یا نه . چرا نپرسیدم کسی تو زندگیش هست یا نه . پرا اصلا به حسابش نیاوردم ؟ یه ساعت بعد اومدن اقاجون رفتم دنبال ترانه که از ارایشگاه بیارمش . رفتم و بردمش اتاق عقد ترانه قبل بله گفتن از محضر دار اجازه خواست تا تنها بمونیم و با هم حرف بزنیم . ما حتی حرف مهریه و جهاز رو هم نزده بودیم . کلا با هم حرف نزده بودیم . تنها که شدیم بهم گفت تو ساغر رو دوست داری ؟ پرسیدم چطور ؟ گفت جوابم رو بده گفتم اره خیلی پرسید چرا باهاش ازدواج نمیکنی ؟ گفتم چون نمیخوام تو تنها بمونی پرسید : فقط همین ؟ جواب دادم میخواستم مادرجون هم خوشحال باشه میخواستم به وصیتش عمل کنم اگه وصیت عزیز نبود چی ؟ نمیدونم دقیق جوابم و بده اگه عزیز نمیخواست بامن ازدواج کنی با ساغر ازدواج میکردی ؟ اره بعد اینکه سرو سامون گرفتی اگه سروسامون بگیرم و وصیت عزیز هم باشه چی ؟ گیج نگاش کردم گفت وصیت نامه عزیز رو خودت تنها خوندی ؟ نه . همون یه بار که وکیل خوند شنیدم چرا دوباره نخوندی ؟ نمیخواستم عذاب بکشم ترانه بدون اینکه نگام کنه وصیت نامه عزیز جون رو خوند از حفظ انگار که صد بار خوندتش
  5. لیلی

    ته مانده عشق تو

    یعنی همه شون خواب بود ؟ به لباسام نگاه کردم نه خواب ندیدم لباس دیروزی تنم بود پس من اینجا چیکار میکردم ؟ ساعت و نگا کردم 12 ظهر . سرم درد میکرد از تخت اومدم پایین ، دستم رفت رو دست یره در و باز کردم ، همه تنم درد میکرد ، از اتاق اومدم بیرون رفتم طرف پله ها خشکم زد سپهر و شایان و ترانه و بابا و مامان و اقاجوون و نیلوفر نشسته بودن تو پذیرایی داشتن با هم حرف میزدن ، داشتم نگاشون میکردم که اقاجون پرسید خوب خوابیدی ؟ فقط به نیلوفر نگا میکردم اونم نشسته بود و داشت من و نگا میکرد دستم رفت رو قلبم نمیزد میزد تند میزد قطع میشد کند میشد وایمیستاد دوباره میزد چشام تر شد برگشتم تو اتاقم در و از پشت بستم و زدم زیر گریه یه صدای اشنا اومد -ساغر در و باز کن ساغر گریه نکن در و محکم میکوبید نیلوفر بود ساغر بیا تا باهم حرف بزنیم ، عزیز دلم اذیتم نکن ، ساغر من و پشت در نگر ندار -مرگ نیلوفر در و باز کن . درو باز کردم و بغلش کردم . اونقدر گریه کردیم که نشستیم رو زمین .اروم که شدم غرق بوسه اش کردم ، دوسش داشتم اون دخترعموم بود ، خون هیچی نیست ، عمو میدونست اون دخترش نیست اما سپردش دست بابا و گفت مراقب دخترم باش ، عمو اون رو دختر خودش میدونست ما چیکاره بودیم که قبولش نکنیم ، از نگا کردن به هم که سیر شدیم دوباره بوسیدمش و از جام بلند شدم ، رفتم پایین قبل اینکه بابا عکس العملی نشون بده دستش رو بوسیدم بابا بغلم کرد و زدم زیر گریه بابا هم گریه کرد ، پا به پای من .شونه هاش میلرزید بعدش هم دست مامان و بوسیدم و بازم گریه کردم . دیگه شایان رو نمیخواستم من همه رو داشتم مامان بابا سپهر نیلوفر ، دبگه هیشکی رو نمیخواستم ، . اشکام رو پاک کردم و ترانه رو بغل کردم و بهش تبریک گفتم ترانه خندید و سرش رو انداخت پایین با شایان دست دادم و به اونم تبریک گفتم شایانم زد زیر خنده . پرسیدم ؟ چرا میخندید ؟ شایان گفت بریم یه دوری بزنیم ؟ نگاش کردم . ترانه گفت : برو بیرن باهاش یه دوری بزن . ترانه رو هم نگا کردم اقاجون گفت : پاشو برو با نوه من یه دوری بزن گیج گفتم من صبحونه نخوردم . شایان گفت یه لباس تنت کن ببرمت صبحونه بخوری . چای با شیر . البته اگه پیدا کنم . رفتم بالا گیج بودم . مانتو پوشیدم و رفتم پایین نگاهم به ترانه بود . ترانه خندید و گفت -اگه دست از پا خطا کنه خبرم کن میدونم باهاش چیکار کنم . هنوزم گیجم . انگشت ترانه رو نگا کردم یه حلقه دستش بود رفتم بی هیچ حرفی سوار ماشین شدم [align=CENTER] [/align]
  6. لیلی

    ته مانده عشق تو

    گریه مجال حرف زدن بهم نمیداد اونم هیچی نمیگفت نمیگفت وسط خیابون ابرو ریزی راه ننداز نمیگفت لباسم و لک نکن نمیگفت همه دارن نگامون میکنن هیچی نمیگفت ، اروم که شدم ولش کردم لاغر شده بود ، خیلی لاغر شده بود اما شاد بود ، اونم نگام کرد دستش رو اروم کشید رو صورتم گفت لاغر شدی سرم و تکون دادم اینبار اون من و کشید تو بغلش اما گریه نکرد ، اروم تو گوشم گفت دیگه وسط خیابون هیچ پسری جز من و بغل نکن خنده ام گرفت صدای خندیدنم که اومد من و از خودش جدا کرد و گفت چون خندیدی عیبی نداره اجازه میدم یکی رو بغل کنی اونی رو که عاشقشی بازم غم نشست تو نگام ، خبر نداشت که عشقم رو پسر عمه ام رو وسط یه خیابون شلوغ جلو چشم هزارتا عابر بغلش کردم پرسید مشکلی پیش اومده ؟ ماشینت رو بهم میدی ؟ ماشین رو بردار اما حرف بزن میرم ارم الان ؟ اره الان که همه جا سبزه الانکه هوا بارونیه الان که همه جاقشنگه اشکام ریختن سپهر بغلم کرد و گفت بازم که گریه کردی سپهر میخوام برم من و از خودش جدا کرد تو چشام نگا کرد و گفت تنها میری ؟ بدون نیلوفر ؟ اره . تنها میرم بدون نیلوفر بدون اقاجون بدون بابا بدون مامان ، سپهر قلبم و هم اینجا میذارم و میرم .تنهای تنها میرم ،ماشینت رو میدی بهم ؟ گریه نکن .خودم میرسونمت . تا اون سر دنیا هم که بخوایی میرسونمت تو خواهر کوچولوی خوشگل خودمی . فقط اروم باش میخوام تنها برم با این حالت تا سر خیابون صدتا ادم و زیر میکنی خندیدم تلخ خندیدم اما خندیدم . یه نگاهی به ساعت کرد و گفت خب دیرمون شد اجازه بده یه تماس بگیرم و بعد بریم . به یکی زنگ زد و گفت ، من فکر نمیکنم بتونم بیام خودتون فردا اول وقت مرخصش کنید . مرسی . میدونی که کشته مرده مرامتم . باشه . خداحافظ. یه حسی میگفت پشت خط مامانه. من و نشوند طرف کمک راننده و خودش هم سوار ماشین شد . شروع کرد به رانندگی کردن . برام گفت که فردای روزی که گذاشته رفته بابا زنگ زده و گفته نیلوفر رگش رو زده گفت که تو تموم این مدت پیش نیلوفر بوده گفت که هنوزم نیلوفر رو دوست داره . گفت که بابا نیلوفر رو صیغه نکرده گفت که نیلوفر فکر میکرده صیغه شده اما بدون اجازه مادر یا قیمش نمیتونسته این کار رو بکنه و بابا هم بهش دروغ گفته تا نیلوفر رو تو خونه نگه داره ، گفت چون حال نیلوفرخوب نبود بهت هیچی نگفتیم ، گفت اگه خدایی نکرده نیلوفر میمرد دیگه واقعیت رو به من نمیگفتن اون حرف زد و من سکوت کردم اون حرف زد و من بغض کردم او حرف زد و من شکستم اون حرف زد و من زدم زیر گریه بعدش اون ساکت شد و من حرف زدم ، گفتم تهمینه اقاجون رو پیدا کردم گفتم پسر عمه مون رو پیدا کردم گفتم عاشق پسر عمه امون شدم گفتم پسر عمه مون داره با دختر عمومون ازدواج میکنه . گفتم اولین عشقم رو دارم میدمش دست یکی دیگه و میرم گفتم دیگه عاشق نمیشم دیگه عاشق کسی نمیشم که مجبور باشم بدمش دست یکی دیگه سپهر سکوت کرد من حرف زدم اون سکوت کرد و من بغض کردم اون سکوت کرد و منم ساکت شدم . شب شد خیلی دیر و قت بود گوشیم جا مونده بود تو خونه اقاجون حتما نگرانم بودن ، فک کنم به این فرارهای من عادت کرده باشن ، خسته بودم سه شب بود نخوابیدم نه شایدم بیشتر خیلی وقت بود خواب راحت نداشتم ، چشام سنگین شد پلکام رفتن رو هم چشم که باز کردم تو یه جای اشنا بودم ، دورو ورم رو نگا کردم تو اتاق خواب خودم بودم تو خونه مون نشستم سر جام ، من اینجا چیکار میکردم ؟
  7. لیلی

    ته مانده عشق تو

    سپهر؟ فقط تونستم این و بگم قبل از اینکه بغض بشینه تو صدام . ساغر ؟ سپهر با هق هق زدم زیر گریه ساغر گریه نکن ، چی شده ؟ سپهر خودتی ؟ اره خودمم گریه نکن ،پشیمونم نکن که جواب دادم . تو کجا بودی این چند وقته ؟ چرا یه زنگ بهم نزدی ببینی مردم زنده ام اروم باش خوشگلم میام و برات توضیح میدم الان کجایی ؟ بیمارستان ؟ چرا بیمارستان ؟ پیش نیلوفرم سکوت کردم نمیدونستم چی بگم پرسیدم. کی بهت خبر داد؟ بابا حالش خوبه ؟ از کما خارج شده خودت خوبی ؟ اره . تو خوبی ؟ ماشینت دستته ؟ اوهوم لازمش که نداری نه میتونی بدیش به من ؟ ماشین و میخوایی چیکار ؟ لازمش دارم چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟ میایی پیشم ؟ کجایی ؟ بیا خونه اقاجون من منتظرتم . ساغر ؟ بله با نیلوفر حرف نمیزنی ؟ به هوش اومده ؟ سه روزه که به هوش اومده گوشی رو محکم تو دستم گرفتم چشام رو بستم ، چند تا نفس عمیق کشیدم سپهر صدام کرد اروم گفتم حالا وقتش نیست مطمئنی حالت خوبه ؟ بیا خونه اقاجون منتظرتم الان میام . اوهوم . گوشی رو قطع کردم ، نیلوفر خون زیادی ازش رفته بود به مغزش اکسیژن نرسیده بود رفته بود تو کما . همه امیدوار بودن که حالش خوب شه و سپهر پیشش بوده همه پیشش بودن جز من . جز منه نامرد صدای بوق ماشین اومد از در رفتم بیرون سپهر رو که دیدم کشیدمش تو بغلم و بدون هیچ حرفی گریه کردم .
  8. لیلی

    ته مانده عشق تو

    اقاجون خشکش زد منتظرم میونید ؟ خودت و خورد نکن ساغر ، شایان از تصمیمش برنمیگیرده اون پایبند تر از این حرفاست ، اون از رو عشق ازدواج نمیکنه به خاطر قولش به تهمینه است من میام عروسی میخوام تو چشام نگا کنه و بگه بله تو هیچ جا نمیری تو چشاش نگا کردم و گفتم اقاجون ؟ شایان ازت گذشت و الان به اندازه کافی غم رو دلش هست تو میایی که چی بشه یه زخم دیگه بزاری رو بقیه زخماش ؟ نه پس نیا من میام اقاجون بزار بیام ساغر سخته که مرد باشی و از یه چیزایی بگذری منم برام سخته، همونقدر که برا اون سخته به حرف اقاجون گوش ندادم و رفتم دوش گرفتم ارایش کردم و لباس پوشیدم همه کارام یه ساعتم طول نکشید رفتم جلوی اینه و عطر ورساچه زدم ، شاید به تلخی عطر خود شایان بود راه بیفتیم ؟ باشه سوار ماشین شدم و راه افتادیم ساکت بودم حرف نمیزدم ، فکر اینکه وایسم اونجا و شایان بگه بله داشت عذابم میداد ، یه بغض سنگین نشسته بود رو گلوم و قصد نداشت خلاصم کنه ، اگه میرفتم اونجا اگه شایان میگفت بله من چیکار میکردم ؟ اگه هم میرفتم و شایان عروسی رو به هم میزد چطوری میخواستم تو روی ترانه نگا کنم تو روی یه دختر تنها ، لعنت به من لعنت به این زندگی به در سالن که رسیدیم چشمم افتاد به شایان داشت با یکی حرف میزد یه غم سنگین تو چهره اش بود انگار تو مراسم عزا بود اونم عزا گرفته بود برا عشقی که داشت نفس های اخرش رو میکشید اروم گفتم اقاجون نگه دار اقاجون با تعجب نگام میکرد محکم تر گفتم نگه دارید اقاجون زد رو ترمز اروم گفتم برگردید سر خیابون من و پیاده کنید اقاجون داشت نگام میکرد نگاش سنگین بود و زوم شده بود رو من هیچی نگفتم فقط شایان و نگاه میکردم ، داشتم عشقم رو نگا میکردم ، اما اون من و نمیدید ، داشتم غم تو نگاهش و بی حسی تو رفتارش و با تمام وجودم لمس میکردم اروم بودم سرد بودم خالی بودم ، نمیتونستم برم تو سالن و تمام مدت قیافه به غم نشسته شایان رو نگا کنم ، قلب شایان برا من بود ، دیگه هیچی نبود که بخوام خیلی اروم گفتم اقاجون دور بزن قاجون دور زد و سر خیابون ایستاد از ماشین پیاده شدم گفت اگه مجبور نبودم برم همراهت می اومدم ؟ شما برید نمیخوام هیچ کدومشون احساس تنها بودن و بی کس و کار بودن بکنن مطمئنی ؟ برید حتی خودم هم صدای خودم رو نشنیدم . . . تو پارک قدم زدم و فکر کردم تو پیاده رو راه رفتم و فکر کردم تو فروشگاه ها ویترین ها رو نگاه کردم وفکر کردم تصمیمم رو گرفتم من ادم اینجا موندن و ادای شکست خورده ها رو در اوردن نبودم ، تا شروع ترم جدید میرم مسافرت ، تو ایران جایی برای دختر تنها نیست نمیتونم برم هتل و استراحت کنم . چمدونم اماده است خیلی وقته که چمدونم اماده است اصلا بازش نکردم حتی تو خونه اقاجون هم مسافر بودم میخواستم برم ارم عادت کردم هر وقت میبرم هر وقت میشکنم هر وقت میفهمم اشتباه کردم بذارم و برم ، هنوزم مغرورم هنوزم احمقم هنوزم نمیتونم درک کنم که ادمایی وجود دارند که میتونن موفق تر از من باشن ، نمیتونم درک کنم فقیر و ثروتمند معنی نداره همه مون ادمیم ، اگه منم زمان عزیز بودم گند میزدم به داستان عاشقانه دختر ثروتمند و پسر فقیر . باید یه ماشین جور میکردم .نمیتونستم ماشین خودم بردارم غرورم اجازه نمیداد . اتفاقی زنگ زدم به سپهر . دقیقا 48 روزه که ازش خبر ندارم . شماره رو گرفتم یه صدایی از پشت خط گفت بله ؟
  9. لیلی

    ته مانده عشق تو

    یه قدم از در فاصله گرفت و اومد طرفم کاری جز نگا کردن به هم نمیکردیم ، گاهی هم فقط نفس میکشیدیم شایان سکوت رو شکست و گفت ساغر من اومده بودم این و بهت بدم کارت عروسی رو گرفت طرفم . نیش خند زدم . بدون این کارت هم میومدم مراسم . ساغر کمکم کن ، برا زخم دلم مرحم باش نه نمک . من دوستت دارم . این حرفت کمکی بهمون نمیکنه این کارت رو میتونستی به اقاجون هم بدی پس چرا اومدی اینجا تو این اتاق پیش من ؟ اومدم تا رفتم طرفش یه قدم رفت عقب دستش رو گرفت جلو و گفت عزیز ترانه رو دست من سپرده که مراقبش باشم میتونی بدون اینکه باهاش ازدواج کنی مراقبش باشی عزیز بهم اعتماد کرده و گفته که باهاش ازدواج کنم مهم نیست ، تو میخوایی عذاب بکشی که چی ؟ که به مادر جون قول دادی ؟ هیچ چیز ارزشش بیشتر از خودت و احساست نیست بهم نگاه کرد و گفت : ساغر اعتماد ادما قیمت داره صداقتشون قیمت داره پاکیشون قیمت داره مهر و محبتشون قیمت داره اعتقاداتشون قیمت داره عشقشون یه لحظه سکوت کرد و ادامه داد عشقشونم قیمت داره تنها چیزی که قیمت نداره وجدانه اروم گفتم الان دیگه اونم قیمت داره چشاش پر اشک شد و گفت اره فک کنم اونم قیمت داره من دارم قیمت وجدانم رو با عشق تو میپردازم . عشق تو رو بهانه کردم و پا رو وجدانم گذاشتم . من خائن تمام این مدت که داشتیم برا مراسم اماده میشدیم به تو فکر میکردم ، من احمق من بی شعور نه با خودت اینکار رو نکن تو و ترانه من و ترانه چی ؟ ساغر چرا این اتیش افتاده به جونم ؟ من به ترانه قول ندادم اما به نگاههای عزیز قول دادم به نگاههای ترانه قول دادم . دارم به عزیز خیانت میکنم . دارم بعد مرگش تنش و تو گور میلرزونم . دارم خیانت میکنم اب دهنش رو قورت داد و به من نگا کرد منتظر جواب بود منتظر بود که حرفهاش رو تایید کنم اروم گفتم اره میدونم اما اما چی ؟ ساغر تو داری با من چیکار میکنی؟ ساغر من له شدم دارم دیوونه میشم دارم از بین میرم دیگه هیچ جا راحت نیستم خونه ام هم برام شده مثل جهنم.دلم پیش تو هست و نیست. چند بار سرش و تکون داد و ادامه داد از مردای خائن هم بدتر شدم. مردای خائن وجدانشون رو میفروشن که تختشون رو بایکی دیگه قسمت میکنن اما من بدترین خیانت رو میکنم ، به نگاههای ترانه جواب میدم اما دلم پیش توئه میرم سر خاک عزیز باهاش حرف میزنم و میگم مواظب نوه هات هستم اما ترانه رو ول کردم بعد از یه مکث کوتاه گفت ساغر .من خائن نیستم .من فقط ، فقط گیج شدم لم داد به دیوار میتونستم خورد شدن و له شدنش رو ببینم. دوتامون هم خراب کرده بودیم.هر جفتمون گند زده بودیم. نمیدونستم چیکارکنم.من چشمم هیچ وقت دنبال عشق کسی نبود.اما الان دارم به یه دختر تنها خیانت میکنم بهش نگا کردم نمیدونم تو چشام چی دید که ارامشش رو از دست داد دستش رو محکم کوبید به شیشه در شیشه ترک خورد جا خوردم شوکه شدم نمیتونستم حرف بزنم یه قفل زده شده بود رو لبام ، چی باعث میشه که یکی اونقدر به هم بریزه که به خودش صدمه بزنه ؟ شایان به خون دستش خیره شد و بعد از یه مکث طولانی که برام به اندازه یه عمر گذشت پرسید : چقدر از این خون کثیفه ؟ چقدرش باید بریزه تا با ترانه بی حساب بشم ؟ با یه دختر جوون که هیشکی رو جز من نداره ؟ خودش جواب داد : شاید همه اش چشماش رو دوخت به چشام و ادامه داد تو داری من و میکشی ساغر تا روزی که اون رنگ اشنا تو چشات باشه من نمیتونم برم سراغ ترانه . تا وقتی قولم به عزیز سر پا باشه نمیتونم بیام سراغ تو سرش و انداخت پایین و گفت واقعا دلم میخواد بزارم و برم ، دلم میخواد پشت پا بزنم همه چیزایی که تو این سالها ساختم و برم ، عزیز رفت و با رفتنش برام یه دین بزرگ گذاشت بازم یه سکوت طولانی چرا انقدر سخت شدم چرا نمیتونم فراموشش کنم چرا نمیتونم ازش بگذرم اون حق منه اون حقه منه اون حقه منه به کسی نمیدمش یا با من یا با هیشکی اون با من میمونه خائن شم بدجنس شدم خود خواه شدم ، سنگینی دین رو دوشش داشت خوردش میکرد این و من میتونستم بفهمم ، این و منی میفهمیدم که عاشقش بودم نگام هنوز هم تو چشای شایان بود گاهی سر میخورد رو دستش اما بیشتر توچشاش ثابت بود کاش منم میتونستم بهش بگم ، کاش میتونستم بگم که منم عاشقت شدم منم دارم زجر میکشم منم دارم خراب میشم شدم مثل نیلوفر منم شدم یه دزد قلب ، منم دارم به عزیز و ترانه خیانت میکنم میخوام برم طرفش میخوام ارومش کنم اما جرئت ندارم ، رنگ فرش سرخ شده سرخه سرخ دستش رو مشت کرده دندوناش و رو هم میکشه از درده دستشه یا قلبش ، یعنی قلبش هم درد میکرد ؟ وسط روز گرفته بود ، اتاق نیمه تاریک بود وایساده بودیم روبه روی هم و به هم خیره شده بودیم تو یه لحظه یه لحظه بین خواب و بیداری بین ترس و شجاعت بین عشق و نفرت بین قهر و اشتی یه طعم تلخ نشست رو لبام یه طعم گس اما خوشایند و بعدش همه چیز بی رنگ شد با بسته شدن در به خودم اومدم به هق هق افتادم بغضم شکست چقدر بی لیاقت بودم نمیتونستم یکی رو برا خودم نگه دارم حتی نمیتونستم ولش کنم خیلی بی لیاقتم خیلی کاش شایانم میتونست گریه کنه و اورم بشه اما اون گریه نمیکنه به هق هق نمی افته اون یه مرده یه مرد واقعی . . . همه روز رو گریه کردم .روز تموم شد ، هوا تاریک شد اما بغض من سبک نشد اشکام خشک نشدن . شبم به گریه گذشت ، احساسم داره خفه میشه .میخوام رگم و بزنم . میخوام رگ احساسم رو بزنم اما نمیتونم. انواع و اقسام فکرها زده به سرم ، میخوام برم با ترانه حرف بزنم اونم نمیشه . چی باعث میشه که یکی از عشقش بگذره از احساسش . صبح شده بازم هوا روشنه از اتاق بیرون نیومدم ، ترانه رو ندیدم از چهلم به بعد از وقتی که زمزمه مراسم افتاد تو دهن همه ما دیگه همدیگه رو ندیدیم . . . بعد از ظهر بود که اقاجون اومد تو اتاقم روتخت داراز کشیده بودم و پشتم به در بود اقاجون نازم کرد چشام بسته بود سردم بود خالی بودم تموم شده بودم اما احساسم بیدار بود اینکه حس کنی یه دستی رو سرت کشیده میشه اما نبینی اینکه بفهمی یکی برات نگرانه اما صداش رو نشنوی اینا همه اش به بیداری احساست ربط دارن . مچاله شده بودم رو تخت اقاجون روم و کشید فکر میکردم اگه روم و بکشه گرمم میشه اما سردم بود بغضم شکست ، بغضم شکست چون دلم گرم نشد بغضم شکست تا اشکا گرمم کنن اقاجون سرم و کشید تو سینه اش . لباس پوشیده بود بره عروسی شایان منم لباسش و خیس کردم میخواستم عطر منم به شایان برسه . شایان دستش زخمی بود چطوری میخواست سند عقد رو امضا کنه .ترانه ازش میپرسه که دستت چی شده ؟ یعنی شایان به ترانه هم همونقدر گرم نگا میکنه ؟ دستش رو هم میگیره تو دستش و خفیف فشار میده؟ . دارم دیوونه میشم .یعنی سهم من از تپش قلبش رو با ترانه قسمت میکنه ؟ تقریبا نشستم و محکم تر اقاجون رو به خودم فشار دادم . اقاجون من و میفهمید باید عاشق باشی باید درد عاشقی رو کشیده باشی تا یه دل شکسته رو بفهمی . ارومتر که شدم اقاجون ولم کرد و نگام کرد ، اروم گفت ازش بگذر و با وجدانت بی حساب باش . من میخوام با دلم بی حساب شم . من پیش شایان بودم وقتی تنها بود من مرحم زخماش بودم وقتی دلش شکسته بود اقاجون من برا شایان کم نذاشتم ،.من با شایان بودم وقتی ترانه نبود، اقاجون ترانه هیچ وقت نبود ، من الانش هم بی حسابم با وجدانم اما با دلم خورده حساب دارم من میخوامش ، چطوری ازش بگذرم . ظهر من دستش رو پانسمان کردم . فکر کنم زخم دلش عمیق تراز دستش بود حالش خوب بود؟ ساغر اون داره زجر میکشه به هق هق افتادم چقدر سخت بود بزاری عشقت بره ، اینبار میخوام به جای فرار کردن وایسم و عشقم و به دست بیارم میخوام برای عشقم مبارزه کنم عزیز ازم خواست ه مبارزه کنم از بغل اقاجون اومدم بیرون و گفتم منم میام عروسی
  10. لیلی

    ته مانده عشق تو

    میخواست من و ببوسه که یه ان انگار به خودش اومد دستاش رو هوا موند یه قدم رفت عقب تر چنگ زد تو موهاش و اروم گفت من . . . یه مکث طولانی کرد و نگاش رو به چشام دوخت نفساش میخورد به صورتم توی چشای به خون نشسته اش خودم ومیدیدم خیلی اروم با صدایی که به زور میشد شنید گفت ببخش خواست بره طرف در که دستش رو گرفتم برگشت طرفم یه کشیده محکم زدم تو گوشش دستم داغ شد جای انگشتام رو صورتش موند اشک اروم از چشام سر خورد اومد پایین گفتم : این کشیده نصف زجری نیست که تو این چند ماه کشیدم یه اپسیلون از اون هم نیست ، این حتی جواب خیانت و پنهون کاریت هم نیست ، شایان این هیچی نیست ، میخواستم دلم اروم شه اما اینم یه داغ دیگه است که میشینه روی دلم و کنار بقیه احساسات تلمبار شده ام ، اینم میشه یه خاطره مثل بقیه خاطراتم از لحظه های عاشقی که بی تو تجربه کردم ، این و زدم یادت بمونه هر بار که پسم زدی یه زخم بدتر از این کاشتی رو دلم . من عاشقتم . سختم بود اعتراف کنم سختم بود غرورم رو بزارم کنار اما عوض شدم قدم جلو گذاشتم نه واسه اینکه بخوام تو رو از چنگ ترانه در بیارم ، برای اینکه با خودم و با احساسم بی حساب بشم برای اینکه یه روزی نیاد که به خودم بگم اگه میخواستی میشد . سری تکون دادم و پرسیدم تو هم میخوایی یه روز وقتی برگشتی عقب پشیمون باشی از چیزی که میتونستی باشی و نیستی ؟ دوباره اروم شدیم ، دوباره لحظه ها ساکن موندن ، دوباره سکوت فریاد زد ، دوباره نگاهامون تو هم قفل شدن دوباره چشامون شروع کردن به حرف زدن با هم اما تموم شد شایان رفت و در و بست با شکستن سکوت بغض منم شکست نشستم روی زمین و گریه کردم فردا اون عروسی امروز من عزا فردا ترانه لباس سفید فردا من لباس سیاه فردا همه چی تموم میشد همه چیز ، فردا پایان احساسات پنهونکی ماست فردا پایان تپیدن دلای ماست ، اصلا مگه تپشی هم بود ؟ دستم رفت رو قلبم ، داشت میزد عینهو قلب گنجشک ، پس بود ، پس یه تپش بود ، فکرم رفت طرف ترانه ، ترانه هیچی نمیگه میاد تو خونه و میره تو اتاقش و بیرونم نمیاد . با هیشکس حرف نمیزنه اونوقت من ، من بی شرف دارم نامزدش رو ازش میقاپم ، اما اخه این عشق یه طرفه میخواد به کجا برسه ؟ من شایان و دوست دارم شایان هم من و دوس داره پس ترانه چی ؟ چشممون رو رو همه چی ببندیم و بگیم به درک ؟ صدای گریه ام کمتر شده بود تموم تنم میلرزید از ایم منی که داشتم میشناختم بدم می اومد ، منی که خائن بود ، دزد قلب بود ، پنهون کار بود ، از این من بدم می اومد اقاجون اومد تو اتاق با عصا اما قدرتمند مثل همیشه مثل کوه بود هیچ وقت نمیشکست ، اونم زجر کشیده بود اون همسرش رو زیر خاک پیدا کرده بود و دوتا بچه ای رو که هیچ وقت ندیده بود ، نوه هاش قبولش نداشتن و ازش متنفر بودن ، دونفر تو یه قصر بودیم و شکست خورده ، بابا بزرگ نشست کنارم و بغلم کرد و اروم گفت همه چی روشنیدم همه چی رو ، میدونم سخته میدونم ، اما بزار همه چی عادی پیش بره ، بزار ترانه خوشبخت باشه ، اون تنهاست اون هیشکی رو نداره اما تو من و داری و قلب شایان رو ، بزار اون جسم شایان رو داشته باشه نمیگم از شایان بگذر اما اجازه بده خودش بیاد پیشت میدونم نمیتونه ازت بگذره همونطور که من نتونستم از تهمینه بگذرم یه مرد از عشقش نمیگذره همونطور که از غرورش نمیگذره . . . شما از تهمینه نگذشتی چون عاشق بودی اونوقت از من چه انتظاری دارید ؟ دختر کوچولوی من سرمو اروم نوازش کرد تمام شب رو گریه کردم . همونجور کنار در نشستم و تو خودم مچاله شدم ، صبح اقاجون برام صبحونه اورد نشست کنارم و سینی رو هم گذاشت رو زمین سکوتش رو دوست داشتم . برام لقمه پنیر و گردو گرفت و گذاشت تو دستم ، سرم و تکون دادم و نون پنیر و گذاشتم سر جاش . نمیتونم چیزی بخورم . همین یه لقمه رو بخور با چای وشیر. دل اقاجونت رو نشکن . یه لقمه کوچولو بود اون و هم ذره ذره میخوردم بغضم نمیذاشت غذا رو راحت قورت بدم بالاخره اون یه لقمه تموم شد کمی از شیر و چایی رو خوردم اقاجون بلند شد و رفت . بازم زدم زیر گریه . نزدیکای ظهر بود که یکی در اتاق رو زد گفتم اقاجون بیا تو اومد تو بدون اینکه نگاش کنم سرم و گذاشتم رو زانوم بوی عطر تلخش عجیب اشنا بود برگشتم و طرف در و نگا کردم خشکم زد شایان بود تکیه داده بود به در و داشت نگام میکرد از جام بلند شدم
  11. لیلی

    ته مانده عشق تو

    چهلم گذشته دو روز هم بیشتر از اونی که باید بگذره . شماره شایان رو دارم دیگه میتونم بهش زنگ بزنم ترانه شماره پسر عمه ام رو بهم داده و شماره دختر عموم رو. پس فردا عروسیه . گوشی رو هزار بار برداشتم و گذاشتم سر جاش . کسی نیست که باهاشون بره خرید . کسی نمیدونه که چه خبره . حتی خودمون هم نمیدونیم . از سپهر خبر ندارم از بابا خبر ندارم از مامان خبر ندارم . خونه بابا بزرگ شده یه قلمرو که دیگه پسرش حق نداره پاش رو بزاره توش . دیگه از نیلوفر هم خبر ندارم . برای هزارمین بار گوشی رو برداشتم رفتم رو اسم شایان نگاش کردم و گوشی رو انداختم یه کناری . برای بار هزار و یکم رفتم سراغش اینبار برش داشتم رفتم رو شماره مکث کردم مکث مکث مکث اما تموم شد دستم رفت رو شماره بازم مکث شماره رو گرفتم تموم شد گوشی رو گذاشتم رو گوشم یه صدا پیچید تو گوشی بله ؟ میایی خونه اقاجون سلام سلام میایی ؟ برای چی ؟ بیا تا اخرین حرفا رو بزنیم حرفی برای گفتن نیست لااقل بیا تا من حرف بزنم . که چی بشه ؟ حتی حق ندارم ببینمت باشه الان میام *********************** زود دوش گرفتم موهام رو خشک کردم و هنوزم لباس تیره میپوشم . یه پیرن سورمه ای و جین تیره پوشیدم و ارایش تیره کردم موهام رو جمع کردم پشت سرم و گریپس زدم . چتریهای یه طرفم رو به حال خودشون رها کردم . نشستم کنار پنجره میخوام اماده باشم برای هر چیزی حتی برای رسیدن به اون ته . حتی برای اون ناهنجار بودن حتی برای سنت شکن بودن . بالاخره اومد . رفتم جلوی ایینه به اندازه کافی خوشگل بودم . اگه قراره حربه ای به کار بگیرم همین زیباییمه اگه اون کارساز نبود دیگه نمیدونم باید چیکار کنم شایان در اتاق رو باز کرد ، نگاش کردم اومد داخل در رو کامل نبست سلام کرد و جوابش رو دادم اروم گفت منتظرم نمیخوایی بشینی ؟ نه . نیومدم بشینم . اومدم بگم که تمومش کن . چیزی شروع نشده که تموم شه . شروع شده . من و ترانه شروع شدیم . ساغراون تنهاست . اون کسی رو نداره . من کی رو دارم خیلی ها نه . منم هیشکی رو ندارم . اشکام ریختن . گریه نکن . نیومدم گریه کردنت رو تماشا کنم . پس چی ؟ اومدی که بگی من دارم عروسی میکنم تو هم لباس صورتی بپوش و بیا اونجا کل بکش و رو سرمون نقل بریز ؟ اره رفتم طرفش گقت جلوتر نیا . از چی میترسی ؟ از مرد بودنم اما من از زن بودنم نمیترسم ساغر تمومش کن شایان من نمیخوام اذیت بشی میدونی چی من و اذیت میکنه چی ؟ اینکه بغضم و قورت دادم و ادامه دادم اینکه تو تو تموم این مدت عاشقم بودی اما هیچی نگفتی و گذاشتی من احساس یه هرزه رو داشته باشم احساس یه اویزون احساس یه خونه خراب کن . تو تموم این مدت فکر میکردم من مقصرم فکر میکردم تو با ترانه خوشی و منم که دارم بینتون قرار میگیرم . خواهش میکنم دوباره شروع نکن . دوباره حرفای توی پارک رو تکرار نکن نه اینا جنسشون فرق میکنه ساکت شد و من ادامه داد تو میدیدی که من دارم زجر میکشم میدیدی که دارم عذاب میکشم میدیدی که دارم خورد میشم دارم له میشم اما هیچی نمیگفتی ، شایان بگو که عاشقمی ، اعتراف کن سکوتش رو که دیدم بازم تکرار کردم شایان بگو شایان خشکش زده بود لبهاش رو از هم باز کرد چیز ی بگه اما هیچی نگفت ساکت بهم نگا کرد و بعد گفت من ازدواج میکنم ، با ترانه ، نیش خند زدم تو این چند روز دیالوگت رو عوض نکردی ؟ لااقل یه کلمه جدید بهش اضافه میکردی همین وبدونی برات کافیه نه برام کافی نیست برای اینهمه زجری که کشیدم کافی نیست برای اینهمه عذاب وجدان کافی نیست ، شایان اعتراف کن که عاشقمی بازم سکوت هنوزم نمیخوایی بگی ؟ هنوزم نمیخوایی بگی که من تنها کسی نیستم که شکست میخورم ؟ پس تو چشام نگا کن و بگو که دوستم نداری بگو که من همونی بودم که فکر میکردم ، یه اویزون یه خونه خراب کن شایان حرف بزن شایان رفت به طرف در گفتم اگه بری یعنی برات مهم نیستم ، یعنی برات بی ارزشم اروم گفت برام بیشتر از اونی که فکرش رو میکنی ارزش داری ثابت کن هنوزم به من نگا نمیکنه پشتش به منه شایان از کجا بدونم برات ارزش دارم اگه برام ارزش نداشتی ، در این اتاق الان قفل بود و دستت تو دستم بود و با خودم مبارزه نمیکردم که نیام سراغت اما من میخوام بیایی طرفم وایساده جلو در چرا برنمیگرده طرفم - از من خوشت نمیاد ؟ نمیتونی تو روم نگا کنی ؟ من هزار بار بهت نگا کردم و دلم خواسته بغلت کنم . با هوس با اشتیاق با بیداری حس زنیتم تموم شد اعتراف کردم به دید زدنای دزدکیم اعتراف کردم به خواسته های نفسانیم اعتراف کردم گفت ازم نخوا کثیف باشم ازم نخوا نامرد باشم بزار خودم باشم بزار بدون اینکه قلبم بتپه زندگی کنم کثیف باش و با من بمون هوس باز باش و با من بمون نامرد باش اما باهام بمون . شایان من همه جوره میخوامت عشق از این بالاتر ؟ شایان برگشت و نگام کرد ، تو نگاهش ذوب شدم ، شایان نزدیکم شد بدنم داغ شد صورتش رو نزدیک صورتم کرد از عطرش مست شدم
  12. لیلی

    ته مانده عشق تو

    ترمز کرد بازم وسط خیابون سوییچ رو در نیاورد از ماشین پیاده شد و رفت من موندم وسط خیابون خلوت یه ماشین و سوییچ روش و یه اعتراف قشنگ اشکام ریختن . دلم سوخت . داشتم از سوزش دلم گریه میکردم . اشکای لعنتی ولم نمیکردن و دلم از عزیز شکسته بود چه خاستگاری خوبی از هم کردیم . با داد و فریاد . اینکه بگی دوستت دارم اونم با اشک و فریاد و با لباس سیاه چقدر مزخرفه . کدوم کارم درست بود که اینم درست باشه .. باید چیکار میکردم ؟ من عاشق شده بودم .اگه شایان میرفت دیگه راه تماسی باهاش نداشتم من حتی شماره موبایلش رو هم نداشتم . دو ماه طول کشیده تا دوتا روباط بدون هیچ حرفی اروم اروم دل به هم ببندن و بعدش یه ثانیه طول کشیده تا با یه وصیت راهشون از هم جدا بشه . سوییچ رو برداشتم و دوییدم طرف شایان صداش کردم شایان وایساد سر جاش برنگشت طرفم اروم اروم رفتم طرفش و سوییچ رو دادم دست کسی که بی هدف داشت طول خیابون رو طی میکرد . کسی که مطمئن نبود میخواد کجا بره ، کسی که رفتن به طرف شمال براش به بی اهمیتی رفتن به طرف جنوب بود به هم نگا نکردیم ، دست هم و نگرفتیم ، به همدیگه دوست دارم نگفتیم فقط وایسادیم اون پشتش به من بود سوییچ رو تو دستش فشار میداد من هم وایساده بودم و چشم دوخته بودم به دستی که دلم میخواست الان دستم توش بود هنوزم خائنم دارم به ترانه خیانت میکنم ، خدا این چه حسیه انداختی تو دلم ، بغض کردم ، عین یه بچه که اسباب بازی مورد علاقه اش دست دوسته صمیمیشه و نمیتونه ازش بگیردش ، بغضم سنگین تر شد چون فکر کردم شایان واقعا سهم ترانه است اشکام ریختن چون هر چی بیشتر فکر میکردم همونقدر بیشتر میفهمیدم که یه خائنم هیچ کاری نکردیم ،فقط هر کدوممون رفتیم به راه خودمون رفتم بهشت زهرا و نشستم اونجا . حرف نزدم . عزیز خودش میدونست تو دلم چه خبره . دستای یخ زده ام رو بغل کردم و چشم دوختم به سنگ قبر عزیز . معلوم بود اقاجون اونجا بوده بوی عطرش هنوزم اونجا بود . نشسم و تو دلم زجه زدم نشستم و تو دلم از عشقم گفتم و نشستم بهش گفتم اگه میخواستی شایان رو ازم بگیری چرا ازم خواستی مبارزه کنم برا عشقم ، دهنم و باز نکردم و تو دلم کلی با عزیز حرف زدم حرفای خصوصی حرفای یواشکی سکوتم که تموم شد برگشتم خونه . دلم از همه شکسته . ترانه هم میخواست با شایان ازدواج کنه ؟ پس من چی ؟ همه دارن درباره اینکه بهتره به محض گذشتن چهلم عزیز یه جشن کوچولو بگیرن تا عزیز تو اون دنیا راحت باشه حرف میزنن . شایان ساکته .ترانه ساکته . من ساکتم . عجیب اینه که اقاجونم ساکته . افسرده شدم . همه رو فراموش کردم .با هیشکی حرف نمیزنم یه حریم کوچولو شایدم یه زندان کوچولو تو اتاقم برا خودم ساختم . منتظرم ببینم چی میشه . منتظرم ببینم شایان ازم میگذره . میدونم عاشقمه . میدونم . هر صبح میرم سر خاک عزیز و گله میکنم . برمیگردم خونه . اقاجون هم فهمیده درونم چه خبره . کاری به کارم نداره . مهم تر از همه اینه که یه چیز جدید فهمیدم اینکه شایانم عاشقمه ، من تونستم دل ادمی به سردی شایان رو بلرزونم ولی الان دارم میدمش به دختر عموم . ****************************** چهلم عزیز رسیده . ترانه که برگشته بود دانشگاه امروز دوباره اومده پیشمون . امروز قراره بعد چهلم تصمیم گرفته بشه که کی عروسی شایان و ترانه برگزار بشه. شبیه همون پرنده شدم که از پرواز خودم خسته ام . شایان هنوز هم ساکته . بهش گفتم دوسش دارم و اونم گفت دلش لرزیده بعدش تموم شد . نرفتم طرفش نیومد طرفم . نگاش نکردم نگام نکرد .حرف نزدم حرف نزده . یه عشق تو سکوت ، لرزیدن دوتا دل تو تنهایی .
  13. لیلی

    ته مانده عشق تو

    جواب سوال نیکی که تو نقد پرسید این شایان چرا با ساغر صمیمی نمیشه دوتا موردش رو گفتم مورد سوم رو بولد کردم تو همین پست . . . نخد خونم اومده پایین . میسی از اون دو سه نفر خوشمل که میرن صفحه نخد . تموم شد . یعنی عزیز عشق من و شایان رو ندید ؟ یعنی اون نفهمید که من شایان رو دوستش دارم ؟چرا اینکار رو باهام کرد ؟یعنی نگران ترانه بود اما نگران من نبود ؟ ساعت 7 بعد از ظهر بود که شایان به گوشیم زنگ زد بله ؟ میخوام ببینمت بله ؟ بیا پارک . . . همین . به همین سردی به همین خشکی و به همین بی تفاوتی ، اولین تماس تلفنی بود که باهم داشتیم و همینقدر بی تفاوت فقط میگفت بیا فلان جا . رفتم سر قرار . شایانم رو دیدم . عشقم رو دیدم . ته ریش و لباس سیاه بهش می اومد خیلی جذاب بود مثل همیشه . سلام کردم . اونم سلام کرد . نمیدونستم چیکارم داره . داشتم به حرفی که ممکنه بزنه فکر میکردم که گفت از اولش هم با نقشه اومدی ؟ چی ؟ با نقشه وارد خونه ما شدی ؟ داری چی میگی ؟ ساغر خواهش میکنم راستش رو بگو راست چی رو ؟ بگو که با نقشه وارد خونه و زندگیمون شدی اره . با نقشه وارد خونه تون شدم . نقشه کشیدم که نیلوفر و بابام با هم باشن. نقشه کشیدم که بابا من و از خونه بندازه بیرون . بعدش نقشه کشیدم که مادر جون هم همه خدمتکارا رو اخراج کنه و نقشه کشیدم که -تمومش کن خفه شو شایان دارم حرف میزنم بعدش با نقشه به مادرجون زنگ زدم و وارد خونه تون شدم ، تو نقشه ام کلی ترس بود کلی سردرگمی کلی نگرانی اما اومدم تو خونه تون ، اومدم و یه ترس دیگه چنگ انداخت تو وجودم ترس از تنها موندن با پسر مجرد خونه اون و هم بی خیال شدم اما مهمتر از همه شون نقشه ای بود که برای پسر اون خونه کشیدم برا مرد اون خونه میدونی نقشه ام چی بود ؟ داد زد تمومش کن بلند تر داد زدم نه . تو تمومش کن همه داشتن نگامون میکردن . بهشون اهمیتی ندادم . ادامه دادم . بعدش نقشه کشیدم عاشق پسر اون خونه بشم پسری که نامزد داره و بعد به خاطرش زجر بکشم . شایان خشکش زد اروم گفت من تو تموم مدت بهت دست نزدم و طرفت نیومدم که فرداش حرف از عشق نزنی ولی من حرف از عشق میزنم . لعنتی من عاشقت شدم چرا ؟ چون وقتی تنها بودم وقتی کسی پشتم نبود اجازه دادی بهت تکیه کنم تمومش کن . اینا توهمه نه اینا عشقه تمومش کن ساغر تمومش نمیکنم . تو خودت خواستی که اینطوری بشه . نه اره . وقتی خواستی که من و سوار ماشینت کردی و گذاشتی یه دل سیر گریه کنم وقتی خواستی که بهم گفتی استراحت کن خودم کارات رو میکنم وقتی خواستی که اجازه دادی سرم رو بزارم رو سینه ات و سرشونه هات رو با اشکام خیس کنم ، وقتی خواستی که دردت رو پنهون کردی تا من شاد شم همه اش بی منظور بوده بی منظور ؟ تو برای همه از اینکار میکنی ؟ اره حتی برای یه رهگذر ؟ حتی برای یه رهگذر خودت رو به خریت نزن نه . باور کن برای همه تموم اینکارا رو میکنم پس چرا نمیری تو یونیسف عضو بشی و من میرم داد زدم شایان به خدا اگه الان بری خودم و میندازم جلوی اولین ماشینی که از خیابون رد میشه و میکشم به هق هق افتادم . من برای اون همه کس نبود م برام سنگین بود که من و با یه رهگذر مقایسه کنه . شایان اومد دستم رو گرفت و من و کشون کشون برد و نشوند تو ماشین و شروع کرد به رانندگی شاید میخواست از اون نگاها خلاص بشه نگاهش کردم بازم پشت رل ، بازم پیرهن مردونه با استین تا شده ، بازم به ساغر گریون ،بازم یه شایان ساکت ، اما اینبار شب نبود هوا بارونی نبود من خدمتکار نبودم مهم تر از همه اینکه عزیز هم دیگه نبود اروم گفتم عزیز فهمیده بود من عاشقت شدم بی ربط حرف نزن شایان عزیز خنگ نبود اون میدونست عاشقت شدم . برا همین تو وصییت نامه اش پشت سر مرده حرف نزن پس چی بگم ؟ انتظار داری چه نتیجه ای از کار عزیز بگیرم ؟ شایان من عاشقت شدم . این چیزی نبود که کسی نتونه ببینه . تو نگاهم تو حرفام تو صدام همه اش عشق تو داد میزد کوبید رو فرمون که خفه شم اما ادامه دادم من عاشقت شدم . تو هم عاشق من شدی . برا خودت داستان نساز تو چشام نگا کن و بگو دوسم نداری زد رو ترمز وسط خیابون ، تو خیابون شلوغ میون کلی ماشین که ممکن بود بزنن بهمون نگام کرد زل زد تو چشام و گفت من با ترانه عروسی میکنم چرا ؟ چون عزیز وصیت کرده ؟ داد زد اره گفتم پس دوسش نداری دوباره شروع کرد به رانندگی اروم گفتم از رو عشق ازدواج میکنی ؟ اشتباه کردم که بهت زنگ زدم واقعا چرا زنگ زدی ؟ میخواستم پیشم اعتراف کنی که همه کارات از رو نقشه ای بود که اقاجونت کشیده که چی بشه ؟ که بیایید و دل من و بلرزونید اروم گفت دل ادمی که همه عمرش رو روبات بوده
  14. لیلی

    ته مانده عشق تو

    ترانه رسید . صبح با خوشحالی اومد خونه و خورد تو ذوقش . گریه کرد، زار زد جیغ کشید گیج بودیم نمیدونستیم چیکار کنیم که حمید و مادرش اومدن . چقدر خوبه که یه همسایه خوب داشته باشی . زنگ زدن امبولانس بیاد عزیز رو ببره سردخونه ترانه خودش رو انداخته بود رو عزیز و میگفت نه نمیزارم ببریدش جایی اون عزیز منه ، میبریدش اونجا سردش میشه ، من و شایان نمیتونستیم ارومش کنیم هر کدوم یه گوشه داشتیم گریه میکردیم امبولانس اومد جنازه رو ببره همینکه پرسیدن جنازه کجاست یکی پشت سرشون اومد تو که خشکم زد ، نفسم بالا نمی اومد اقاجون اینجا چیکار میکرد ؟ با تعجب بهم نگا میکرد . منم نگاش میکردم همونقدرمتعجب اقاجون زودتر از من خودش رو پیدا کرد و پرسید تهمینه کو ؟ با اومدن اسم تهمینه ترانه و شایان برگشتن طرف اقاجون و نگاش کردن این مرد تازه وارد که مادربزرگشون رو به اسم صدا میکرد براشون غریبه بود با دستم جسد رو که روش ملافه کشیده شده بود رو نشون دادم اقاجون رفت طرف جنازه یه لحظه خم شدن قامتش رو شکستنش رو خورد شدنش رو دیدم . نشست سر جنازه و گفت تا الان هر روز منتظر بودم که برگردی و ازم خبر بگیری الان باید خبرم کنی ؟ وقتی نیستی ؟ تو چرا انقدر نا مرد شدی . تهمینه تو که نامرد نبودی . زنگ زدی گفتی بیا اینجا و حلالم کن ، گفتی بیا و عیدیت رو بگیر ، شونه های اقاجون لرزید. ترانه و شایان داشتن شوکه این صحنه رو نگا میکردن دو نفر اومدن جنازه رو ببرن . گفتم کاریش نداشته باشید . ایشون همسر فوت شده هستن . شایان و ترانه شوکه نگام کردن شایان از خونه زد بیرون ، ترانه نشست رو زمین رفتم بغلش کردم خودم بیشتر شوکه بودم . ************************* سه روز از مراسم تشییع جنازه گذشته . شایان یه کلمه هم با کسی حرف نزده و ترانه شوکه است . سوم که تموم شد به اجبار اقاجون وسایلم رو برداشتم و رفتم خونه اقاجون ترانه رو هم با وجود مخالفت های زیادش اورد اینجا . تو این سه روز تمام خاطره عزیز رو برای اقاجون تریف کردم . اونم اروم گوش داد . هر کلمه میگفتم نگاهم میخزید تو صورت اقاجون . تاثیرات حرفام روی اقاجون خیلی عمیق بودن غمگین شدنش اروم شدنش . خاطره که تموم شد گفت من مقصر بودم که حال اون رو درک نکردم بیماریش رو تنهاییش رو هیچیش رو درک نکردم . نفهمیدم که اون با من متفاوته . نفهمیدم که تربیت اون با تربیت خانواده من متفاوته . نفهمیدم که اون خانواده اش رو ول کرده به امید اینکه من پشتش وایسم . نفهمیدم که حمایتم از مادرم چقدر زجرش میده ، خوشحالم که طلاقش ندادم و به عنوان زن من از این دنیا میره یه لحظه نگام کرد و گفت تو خیلی شبیه شی ساغر . ****************************** روزا رو با اروم کردن ترانه میگذروندم . با گفتن اینکه دیگه تنها نیست و عمو و دختر عمو و پدر بزرگ داره . اما همه براش غریبه بودن . هفتم عزیز رسید .بعد از مراسم همه جمع شدن تا وصیت نامه خونده بشه . همه یعنی ترانه و شایان و اقاجون . من نرفتم . من سهمی تو اون وصیت نامه نداشتم . اما اقاجون رفت چون عزیز تاکید کرده بود وصیت نامه در حضور اقاجون خونده بشه وصیت نامه خونده شد . اقاجون و ترانه برگشتن خونه . هردوتاشون ناراحت بودن . ترانه خیلی پکر بود بدون هیچ حرفی رفت به اتاقش . به اقاجون نگاه کردم . نگاهم پر از سوال بود . اقاجون گفت : خونه عزیز مونده برا تو . شوکه شدم . حرف بعدیش بیشتر شوکه ام کرد عزیز وصیت کرده شایان و ترانه با هم ازدواج کنن .
  15. لیلی

    ته مانده عشق تو

    دو روز از اون ماجرا گذشته دو روزه دارم به همه چیز فکر میکنم به حماقت خودم بیشتر از دیگران فکر میکنم هدف وسیله رو توجیه نمیکنه ، نیلوفر اون موقع نیاز داشت که با بابام باشه نیاز ادم رو وادار به هر کاری میکنه دوروزه دارم به خودم فکر میکنم به خودم بیشتر از سپهر فکر میکنم ، سپهر دو روزه گم شده خبری ازش نیست دوروزه همه اش به کاری که کردم فکر میکنم بیشتر از کاری که نیلوفر کرد ، نیلوفر هنوز تو ای سی یو ئه معلوم نیست زنده بمونه دو روزه که به خودم فکر میکنم بیشتر از فداکاریه بابا ، دوروزه به خودم بیشتر از تنهاییه مامان فکر میکنم ، دوروزه فهمیدم من همه چی رو به هم ریختم ، دو روزه فهمیدم اگه فرهود عاشق من نمیشد هیچکدوم از این اتفاقا نمی افتاد ، دو روزه دارم فکر میکنم اگه از اولش میموندم پیش مامان و به حرفای بابا گوش میکردم مامان الان پیشم بود ، دو روزه دارم به خودم فکر میکنم ، دو روزه فهمیدم گند زدم ، دو روزه فهمیدم من سیاهترین ادم این ماجرای خاکستری هستم. دو روزه دارم فکر میکنم ، من زندگی ترانه رو به هم ریختم من عشق و اینده اش رو ازش گرفتم . دو روزه به مامان بزرگ فکر میکنم به اینکه وقتی درباره شایان و ترانه حرف میزد چشماش چه برقی میزد اگه مادر جون میفهمید من عاشق شایان شدم باهام چیکار میکرد؟ شاید من و از خونه اش مینداخت بیرون ، دوروزه دارم فکر میکنم اگه از اولش میدونستم شایان پسر عمه مه و ترانه دختر عموم ، بازم عاشق شایان میشدم؟ دو روزه دارم به خودم فکر میکنم دوروزه دارم فکر میکنم همه این اتفاقا یه کابوس بد شبانه است ، دو روزه دارم فکر میکنم از خواب بیدار میشم و میبینم همه چیز تموم شده ، دوروزه اشکای لعنتیم خشک شدن و نمیتونم گریه کنم مادر جون نگرانمه دو روزه فراموش کردم مادرجون بهم نیاز داره شایان هم نگرانه دو روزه یادم رفته اون پسر اربابه و من خدمتکار من خیلی بد بودم بدتر از نیلوفر شایدم بدتر از روزبه اشغال . من هم همون کاری رو کردم که نیلوفر کرد نه من کاری بدتر از کار نیلوفر رو انجام دادم نیلوفر مجبور بود اما من مجبور نبودم. شایان عاشق ترانه نبود اما میخواست باهاش ازدواج کنه شایان میخواست که ترانه رو خوشبخت کنه. اما من نذاشتم من نذاشتم شایان و ترانه با ارامش زندگی کنن ، من خراب کردم من گند زدم. من با بغل کردن شایان من با در اغوش گرفتنش خیانت کردم به ترانه خیانت کردم ، به دختر عموم اگه خودم و بکشم تموم میشه؟ شایان برمیگرده پیش ترانه؟ نه شایان تازه فهمیده میتونه عاشق باشه میتونه صدای تپش قلبش رو بشنوه من فقط عاشق شدم همین همین همین. روزا دارن میگذرن روزا دارن کند میگذرن وقتی همه رومقصر میدونستم روزا بهتر میگذشتن وقتی وجدانم خاموش بود راحت تر میخوابیدم وقتی فک میکردم من ادم خوبی هستم عقربه ها دنبال هم میدوییدن. چرا این اتفاقا افتادن. چطور من بد شدم چرا من بد شدم بعنی همه ادما انقدر راحت تبدیل میشن به ادم بده به ادم گناهکار ... از جام بلند شدم رفتم طبقه پایین . هوا تاریک روشن بود در اتاق عزیز رو باز کردم خواب بود . برام عجیب بود که اون اینموقع روز خواب باشه اخه همیشه برای نماز بیدار میشد و تا این موقع دعا و قران میخوند . رفتم پیشش و نگاهش کردم یه لبخند اروم گوشه لبش بود دلم نیومد بیدارش کنم برگشتم برم بیرون که دیدم شایان به در تکیه داده . سلام کردم با لبخند سرش رو برام تکون داد . به نظر خیلی کسل می اومد عزیز خوابه . بیدارش کن نمازش غذا میشه عزیز رو صدا کردم . عزیز، عزیز ، عزیز بیدار شید نمازتون قضا میشه . عزیز . عزیز بیدار شو بی خودی صدام لرزید . تکونش دادم . دستش و تو دستم گرفتم چرا جوابم رو نمیداد ؟ چرا بدنش سست بود ؟. چرا انقدر سرد بود ؟. صداش کردم بازم جواب نداد . نبضش رو گرفتم نمیزد گوشم رو گذاشتم رو سینه اش صدای زدن قلبش نمی اومد . بی معطلی گفتم شایان زنگ بزن اورژانس بالش زیر سر عزیز رو برداشتم و شروع کردم به ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی میشمردم یک دو سه چهار . . . نفس . یک دو سه چهار . . . نفس . شایان عزیز چرا بیدار نمیشه شایان دستام رو گرفت گفت ساغر اون مرده . نه نمرده چیزی نیست ساغر بزار به ارامش برسه داد زدم خفه شو شایان حواسم و پرت نکن شایان و زدمش کنار و دوباره مشغول کارم شدم ماساژ و نفس مصتوعی داشتم کارم رو انجام میدادم که شایان دستم رو گرفت و من و برگردوند طرف خودش و یه کشیده زد بهم بغضم ترکید اشکام ازاد شدن . به گریه افتادم . نشستم رو زمین شایان هم نشست رو زمین . گریه کردم گفتم شایان امروز عیده. ترانه صبح میرسه .هفت سینمون رو چیکار کنیم ؟ ساغر اروم باش شایان من کسی رو ندارم . عزیز بهم گفت همیشه باهام میمونه . تو من و داری خدا رو داری نه ندارم . تو رو ندارم خدا رو هم ندارم . اونم ولم کرده کفر نگو ساغر اروم باش این دو روز اخر خیلی بد بودم نه . عزیز میگفت ساغر بهترین کسی بود که میتونستم کنارم داشته باشم . برا ارامش من حرف نزن میدونی اونروز بهم چی گفت ؟ گفت احساس میکنم اگه ساغر حقیقت رو بدونه منم از بند این دنیا رها میشم با هق هق زدم زیر گریه بلند شدم و دوباره عزیز رو نگاه کردم و گفتم اره ؟ اینهمه مدت برام داستان تعریف میکردی که بری و تنهام بزاری ؟ هان ؟ شایان پرسید : ساغر قضیه این حقیقت چیه ؟ بلند تر گریه کردم [align=CENTER] [/align]