کلمات کلیدی: ◄◀خاطرات, طنـــــــــز, جبهه, هـــــــــا▶►,
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
◄◀خاطرات طنـــــــــز جبهه هـــــــــا▶►
نویسنده پیام
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #1
Iran ◄◀خاطرات طنـــــــــز جبهه هـــــــــا▶►

[تصویر:  v6zpt38bvmi7u8a93z0.gif]



[تصویر:  untitled.JPG]

ریشِتو رو پتو میذاری یا زیرش؟

بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟


حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!
بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........

حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.

- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟

حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسش گری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟

- هیچی حاجی همینجوری !!!

-همین جوری؟ که چی بشه؟

- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟

حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام.

- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........

حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.
جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟
و همچنان می خندید.

حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.

یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!

حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد.می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.

هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟

یادی از فرمانده واحد تخریب لشگر27محمدرسول الله "صلی الله علیه و اله وسلم"

سردار شهید جاج محسن دین شعاری

[تصویر:  x3h1ytmjah5ww94j2d64.gif]

هـےچ اِشكالـے בَر گُفتَـטּ ايـטּ نيستـ كـ ـﮧ :

« פֿـבايا פֿـواستــِ פֿـوבَت را انجام בه »

ايـטּ گُفتـ ـﮧ פֿـوبـے استــْ ، زيــ ـرا

בَر هـَر حآل פֿـوآستــِ פֿُـבاوَنـב בَر حـآل اَنجام اَستــْ

´¯` هــَــرچـے פֿـُــــבا بـפֿــــوآב ´¯`
07-12-2011 07:40 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #2
RE: ◄◀خاطرات طنـــــــــز جبهه هـــــــــا▶►
عباس

وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید:

- پسر جان اسمت چیه؟

- عباس.

- اهل کجا هستی؟

- بندرعباس.

- اسم پدرت چیه؟

- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:

- کجا اسیر شدی؟

- دشت عباس!

افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت: دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:

- نه به حضرت عباس!

[تصویر:  x3h1ytmjah5ww94j2d64.gif]

هـےچ اِشكالـے בَر گُفتَـטּ ايـטּ نيستـ كـ ـﮧ :

« פֿـבايا פֿـواستــِ פֿـوבَت را انجام בه »

ايـטּ گُفتـ ـﮧ פֿـوبـے استــْ ، زيــ ـرا

בَر هـَر حآل פֿـوآستــِ פֿُـבاوَنـב בَر حـآل اَنجام اَستــْ

´¯` هــَــرچـے פֿـُــــבا بـפֿــــوآב ´¯`
07-12-2011 07:42 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #3
RE: ◄◀خاطرات طنـــــــــز جبهه هـــــــــا▶►
[تصویر:  2802041.jpg]



روبوسي



روبوسی شب عملیات، و خداحافظی آن، طبیعتاً باید با سایر جدایی‌هاتفاوت می‌داشت.

کسی چه می‌دانست، شاید آن لحظه، همه‌ی دنیا و عمر باقی مانده‌ی خودش یا دوست عزیزش بود و از آن پس واقعاً دیدارها به قیامت می‌افتاد.

چیزی بیش از بوسیدن، ‌بوییدن و حس کردن بود. به هم پناه می‌بردند.

بعضی‌ها برای این‌که این‌جو را به ‌هم بزنند و ستون را حرکت بدهند، می‌گفتند:

«پیشانی، برادران فقط پیشانی را ببوسید، بقیه حق‌النسا است،

حوری‌ها را بیش از این منتظر نگذارید».

[تصویر:  x3h1ytmjah5ww94j2d64.gif]

هـےچ اِشكالـے בَر گُفتَـטּ ايـטּ نيستـ كـ ـﮧ :

« פֿـבايا פֿـواستــِ פֿـوבَت را انجام בه »

ايـטּ گُفتـ ـﮧ פֿـوبـے استــْ ، زيــ ـرا

בَر هـَر حآل פֿـوآستــِ פֿُـבاوَنـב בَر حـآل اَنجام اَستــْ

´¯` هــَــرچـے פֿـُــــבا بـפֿــــوآב ´¯`
07-12-2011 07:45 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #4
RE: ◄◀خاطرات طنـــــــــز جبهه هـــــــــا▶►
اخوی عطر بزن

شب جمعه بود

بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل

چراغارو خاموش کردند

مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود

هر کسی زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت

یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما

عطر بزن ...ثواب داره

- اخه الان وقتشه؟

بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا

بزن به صورتت کلی هم ثواب داره

بعد دعا که چراغا رو روشن کردند

صورت همه سیاه بود

تو عطر جوهر ریخته بود...

بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند


[تصویر:  x3h1ytmjah5ww94j2d64.gif]

هـےچ اِشكالـے בَر گُفتَـטּ ايـטּ نيستـ كـ ـﮧ :

« פֿـבايا פֿـواستــِ פֿـوבَت را انجام בه »

ايـטּ گُفتـ ـﮧ פֿـوبـے استــْ ، زيــ ـرا

בَر هـَر حآل פֿـوآستــِ פֿُـבاوَنـב בَر حـآل اَنجام اَستــْ

´¯` هــَــرچـے פֿـُــــבا بـפֿــــوآב ´¯`
07-12-2011 07:46 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #5
RE: ◄◀خاطرات طنـــــــــز جبهه هـــــــــا▶►
پلنگ صورتی

شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .

نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)

معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته

حاج حسین یکتا




[تصویر:  x3h1ytmjah5ww94j2d64.gif]

هـےچ اِشكالـے בَر گُفتَـטּ ايـטּ نيستـ كـ ـﮧ :

« פֿـבايا פֿـواستــِ פֿـوבَت را انجام בه »

ايـטּ گُفتـ ـﮧ פֿـوبـے استــْ ، زيــ ـرا

בَر هـَر حآل פֿـوآستــِ פֿُـבاوَنـב בَر حـآل اَنجام اَستــْ

´¯` هــَــرچـے פֿـُــــבا بـפֿــــوآב ´¯`
07-12-2011 07:47 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #6
RE: ◄◀خاطرات طنـــــــــز جبهه هـــــــــا▶►


بسیجی

بسیجی ترکش خورده
ترکش سرش رو برده
عروسی نکرده مرده
ان شاءالله مبارکش باد
داشته کلاش میبرده
ترکش تو قلبش خورده
شهید شده ،نمرده !
انشا الله مبارکش باد

[تصویر:  hanabandan.JPG]

جشن حنابندان روز قبل از عملیات - نفر نشسته شهید مش قاسم نوری نفرایستاده:

شهید حسین بزرگر گنجی



هـےچ اِشكالـے בَر گُفتَـטּ ايـטּ نيستـ كـ ـﮧ :

« פֿـבايا פֿـواستــِ פֿـوבَت را انجام בه »

ايـטּ گُفتـ ـﮧ פֿـوبـے استــْ ، زيــ ـرا

בَر هـَر حآل פֿـوآستــِ פֿُـבاوَنـב בَر حـآل اَنجام اَستــْ

´¯` هــَــرچـے פֿـُــــבا بـפֿــــوآב ´¯`
07-12-2011 07:49 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #7
RE: ◄◀خاطرات طنـــــــــز جبهه هـــــــــا▶►


آب يخ


قبل از شروع يکي از حملات، همه فرماندهان لشکر 27، تو جلسه اي توجيهي شرکت داشتند. «حاج محمد کوثري» فرمانده لشکر پشت به ديگران، رو به نقشه، مشغول توضيح منطقه عملياتي بود و اون رو شرح مي داد.

«حاج محسن دين شعاري» معاون گردان تخريب لشگر، تو رديف اول نشسته بود. يکي از نيروها، يک ليوان آب يخ رو از پشت سر ريخت تو يقه حاج محسن.

حاجي مثل برق گرفته ها از جا پريد و آخش بلند شد. برگشت و به سوي کسي که اين کار را کرده بود، انگشتش را به علامت تهديد تکون داد.

بعدش، يک ليوان آب يخ از پارچ ريخت و براي پاشيدن، به طرفش نيم خيز شد. حاج محمد که متوجه سر و صداي حاج محسن و خنده هاي بچه ها شده بود، يک دفعه برگشت و به پشت سرش رو نگاهي کرد.


حاج محسن که ليوان آب يخ را به عقب برده و آماده بود تا اون رو به سر و صورت اون برادر بپاشه، با ديدن حاج محمد، دستپاچه شد و يک دفعه ليوان را جلوي دهانش گرفت و سر کشيد. انگار نه انگار که اتفاقي افتاده باشد، گفت: « يا حسين(ع)».


با اين کار حاج محسن، صداي انفجار خنده بچه ها، سنگر رو پر کرد و فرمانده لشگر، بي خبر از اون چه گذشته بود، لبخندي زد و برا حاج محسن سري تکون داد....

هـےچ اِشكالـے בَر گُفتَـטּ ايـטּ نيستـ كـ ـﮧ :

« פֿـבايا פֿـواستــِ פֿـوבَت را انجام בه »

ايـטּ گُفتـ ـﮧ פֿـوبـے استــْ ، زيــ ـرا

בَر هـَر حآل פֿـوآستــِ פֿُـבاوَنـב בَر حـآل اَنجام اَستــْ

´¯` هــَــرچـے פֿـُــــבا بـפֿــــوآב ´¯`
07-12-2011 07:51 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #8
RE: ◄◀خاطرات طنـــــــــز جبهه هـــــــــا▶►
ایرانی گیلانی

[تصویر:  14772110242363094168129193100406024159.jpg]


هفت - هشت تا مجروح بودیم در یک اتاق بزرگ، از هر ملیتی! اصفهانی، لر، آذری، شیرازی، کرد و بلوچ !

از هر کدام مان صدایی بلند می‏شد: اصفهانی‏ ناله می‏کرد، لره با یا حسین (علیه‏السلام) گفتن سعی می‏کرد دردش را ساکت کند، بلوچه از شدت درد میله‏های دو طرف تخت را گرفته بود و فشار می‏داد و شرشر عرق می‏ریخت و من هم خجالت و رودربایستی را گذاشته بودم کنار و یک نفس نعره می‏کشیدم و ننه‏‏ام را صدا می‏کردم!

فقط نفر آخر که یک رشتی بود، هم درد می‏کشید و هم میان آه و ناله‏هایش کرکر می‏خندید . کم‏کم ماهایی که ناله می‏کردیم توجهمان به او جلب شد.

حالا ما هفت نفر داشتیم او را نگاه می‏کردیم و او آخ و اوخ می‏کرد و بعد قهقهه می‏زد و می‏خندید. مجروح بغل دستی‏ام که جفت پاهایش را گچ گرفته و سر و صورتش را باندپیچی کرده بودند، با لهجه اصفهانی و نگرانی گفت ببینم مگر بخش موجی‏ها طبقه بالا نیست؟

مجروح آن طرفی که بلوچ بود گفت: فکر کنم هم مجروح شده هم موجی.
با نگرانی گفتم: نکند یکهویی بزنه سرش و بلند شود و دخل‏مان را بیاورد؟!
مجروح رشتی خنده‏اش را خورد چهره‏اش از درد در هم شد و با لهجه غلیظ گیلکی گفت: شماها نگران من هستید؟

مجروح بلوچ گفت: بیشتر نگران خودمانیم. تو حالت خوبه؟

بنده خدا دوباره به قهقهه خندید و ما بیشتر نگران شدیم. داشتیم ماست‏های‏مان را کیسه می‏کردیم. من یکی که اگر پاهایم آش و لاش نشده بود، یک لحظه هم معطل نمی‏کردم و جانم را بر می‏داشتم و می‏زدم به چاک.

مجروح رشتی ناله جانسوزی کرد و گفت: نترسید من حالم خوبه؟
مجروح اصفهانی گفت: معلومه!

و به سر و وضع او اشاره کرد مجروح رشتی دوباره خندید و گفت: نترسید من همه‏اش یاد مجروح شدنم می‏افتم و به خاطر همین می‏خندم.

با تعجب پرسیدم: مگه تو چه‏طوری مجروح شدی که خنده داره؟

اولش نمی‏خواست ماجرا را برای‏مان تعریف کند اما من و بچه‏های دیگر که توجه‏شان جلب شده بود آنقدر به مجروح رشتی اصرار کردیم تا اینکه قبول کرد واقعه مجروح شدنش را برای‏مان تعریف کند مجروح رشتی چند بار ناله و هروکر کرد و بعد گفت: من و دوستانم که همه با هم همشهری بودیم، در محاصره دشمن افتاده بودیم. دیگر داشتیم شهادتین‏مان را می‏خواند‏یم.

دشمن هم لحظه به لحظه نزدیک‏مان می‏شد بین ما هیچ‏کس سالم نبود همگی لت و پار شده و نای تکان خوردن نداشتیم.
داشتیم خودمان را برای رسیدن دشمن و خوردن تیر خلاصی و رفتن به بهشت آماده می‏کردیم که...

مجروح رشتی بار دیگر به شدت خندید از خنده بلندش ما هم به خنده افتادیم. مجروح رشتی که با هر خنده بلند یک قسمت از پانسمان روی شکمش خونی می‏شد

ادامه داد: آره... داشتیم آماده شهادت می‏شدیم که یک‏هو از طرف خط خودی فریاد یا حسین(علیه‏السلام) بلند شد من که از دیگران سالم‏تر بودم! به زحمت تکانی به خودم دادم و نیم‏خیز شدم. دیدم که ده‏ها بسیجی دارند تخته گاز به طرف‏مان می‏آیند با خوشحالی به دوستانم گفتم: بچه‏ها دارند می‏آیند.

بعد همگی با خوشحالی و به خیال اینکه آنها از لشکر خودمان هستند شروع کردیم به زبان گیلکی کمک خواستن و صدا زدن آنها.

مجروح رشتی دوباره قهقهه زد و قسمتی دیگر از پانسمان سرخ شد.
- اما چشم‏تان روز بد نبیند همین که آن بسیجی‏ها به نزدیکی‏مان رسیدند، یکی‏شان به زبان ترکی فریادی زد و بعد همگی به طرف ما بدبخت‏ها که نای تکان خوردن نداشتیم تیراندازی کردند...

حالا ما مثل مجروح رشتی می‏خندیدیم و دست و پا می‏زدیم و بعضاً قسمتی از پانسمان زخم‏های‏مان سرخ می‏شد.

- بله آن بنده خداها وقتی سر و صدای ما را می‏شنوند، خیال می‏کنند ما عراقی هستیم و داریم به زبان عربی داد و هوار می‏کنیم! دیگر نمی‏ دانستند که ما داریم به زبان گیلکی داد و فریاد می‏کنیم.

من که از دیگران بهتر پارسی را بلد بودم، شروع کردم به پارسی حرف زدن و امان خواستن و ناله کردن. یکی‏شان با پارسی لهجه‏دار فریاد زد: آهای !مگر شماها ایرانی هستید؟

با هزار مکافات توی آن تاریکی و آتش و گلوله حالی‏شان کردم که ما هم ایرانی هستیم اما گیلانی!

بنده خداها به ما که رسیدند، کلی شرمنده شدند بعدش با مهربانی زخم‏های‏مان را پانسمان کردند و بی‏سیم زدند عقب تا بیایند ما را ببرند حالا من که در بین دوستانم بهتر پارسی حرف می‏زدم با کسی که بین ترک‏ها پارسی بلد بود نقش مترجم را بازی می‏کردیم و هم قربان صدقه یکدیگر می‏رفتیم و هم فحش می‏‏دادیم و گله می‏کردیم که چرا به زبان آدمیزاد کمک نخواسته‏ایم و منظورمان را نرسانده‏ایم!

تا نیم ساعت درد یادمان رفت و ما هم مثل مجروح رشتی می‏خندیدیم و ناله می‏کردیم. پرستار آمد وقتی خنده و ناله‏مان را دید با تعجب پشت دستش زد و با لهجه ترکی گفت: وا، شماها خل و چل شده‏اید؟

هر هشت نفری با صدای بلند خندیدیم و پرستار جانش را برداشت و فرار کرد!
(آخرین ویرایش در این ارسال: 07-12-2011 08:06 AM، توسط Negarita.)
07-12-2011 07:55 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #9
RE: ◄◀خاطرات طنـــــــــز جبهه هـــــــــا▶►
پاهايت‌ را جمع‌ کن‌ من‌ هم‌ بنشينم........


مي‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ کن‌ تا من‌ بنشينم‌. الان‌ کاتيوشامي‌آيد و داغونمان‌ مي‌کند


هوا تاريک‌ بود. خيلي‌ تاريک‌. از ماه‌ خبري‌ نبود. ستون‌ نيروها از کنارة‌ گِلي‌جاده‌ «فاو ـ ام‌ القصر» در حال‌ حرکت‌ بودند. مرحله‌اي‌ ديگر از عمليات‌والفجر 8 جريان‌ داشت‌. گاهي‌ سينه‌ خيز، گاهي‌ بدو و گاهي‌ دولا دولامي‌رفتيم‌. عباس‌ تيربارچي‌ دسته‌، پشت‌ سر من‌ دراز کشيده‌ بود. خمپاره‌ وکاتيوشاهاي‌ دشمن‌، يکريز دشت‌ را گرفته‌ بودند زير آتش‌ خود.

آتش‌ ته‌ قبضة‌ شليک‌ کاتيوشا در دور دست‌ رو به‌ رو نمايان‌ شد. حساب‌کار خودمان‌ را کرديم‌. جهت‌ آن‌ به‌ طرف‌ منطقه‌ ما بود. هر لحظه‌ منتظر بوديم‌که‌ گلوله‌هاي‌ يکي‌ دو متري‌، يکي‌ بعد از ديگري‌ بر سرمان‌ فرود بيايند وجهنمي‌ از آتش‌ و انفجار ايجاد کنند.

عباس‌ با ديدن‌ آتش‌ ته‌ قبضه‌ها، عجولانه‌از پشت‌ سر من‌ برخاست‌ و پريد داخل‌ سنگر که‌ روي‌ شانة‌ جاده‌ قرار داشت‌.از هولش‌ متوجه‌ نشد چه‌ کسي‌ داخل‌ سنگر است‌ فقط‌ ديد يک‌ نفر نشسته‌،سرش‌ به‌ پهلو افتاده‌ و پاهايش‌ داخل‌ چاله‌ کوچکي‌ که‌ نام‌ سنگر داشت‌ درازشده‌ است‌.

براي‌ اينکه‌ از موج‌ انفجار در امان‌ بماند، تند و تند، بدون‌ اينکه‌ به‌آن‌ شخص‌ نظري‌ بيندازد و نگاهش‌ فقط‌ به‌ جهت‌ شليک‌ کاتيوشا بود،مي‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ کن‌ تا من‌ بنشينم‌. الان‌ کاتيوشامي‌آيد و داغونمان‌ مي‌کند...»

من‌ و ميثم‌ که‌ متوجه‌ قضيه‌ شده‌ بوديم‌ خنده‌ مان‌ گرفت‌. ناگهان‌ منوري‌ درهوا روشن‌ شد. با بهت‌ و تعجب‌ ديد آن‌ کسي‌ که‌ پاهايش‌ را هل‌ مي‌داده‌ تاکنارش‌ بنشيند، کسي‌ نيست‌ جز جنازه‌ يک‌ سرباز عراقي‌ با کله‌اي‌ متلاشي‌شده‌ و بدني‌ پاره‌ پاره‌.

با وجودي‌ که‌ تيربارهاي‌ دشمن‌ زير نور منور بهترمي‌ديدند و شليک‌ مي‌کردند، سراسيمه‌ از سنگر پريد بيرون‌ و آمد طرف‌ ما.

تاخنده‌ من‌ و ميثم‌ را ديد گفت‌:

«بي‌ معرفتها شما مي‌دانستيد و به‌ من‌ نگفتيد؟»

هـےچ اِشكالـے בَر گُفتَـטּ ايـטּ نيستـ كـ ـﮧ :

« פֿـבايا פֿـواستــِ פֿـوבَت را انجام בه »

ايـטּ گُفتـ ـﮧ פֿـوبـے استــْ ، زيــ ـرا

בَر هـَر حآل פֿـوآستــِ פֿُـבاوَنـב בَر حـآل اَنجام اَستــْ

´¯` هــَــرچـے פֿـُــــבا بـפֿــــوآב ´¯`
07-12-2011 08:08 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #10
RE: ◄◀خاطرات طنـــــــــز جبهه هـــــــــا▶►
بدبخت ها اینقدر نماز شب نخوانید

جدی جدی مانع نماز شب و شب زنده داری بچه ها می شد. تا جایی که می توانست سعی می کرد نگذارد کسی نماز شب بخواند.

گاهی آفتابه آبهایی که آنها از سر شب پر می کردند و پشت سنگرمخفی میکر دند خالی می کرد؛ اگر قبل از اذان صبح بیدار می شد پتو را از روی بچه ها که در حال نماز بودند می کشید.

اگر به نگهبان سپرده بودند که صدایشان کند و می خواست به قولش وفا کند، نمی گذاشت و خلاصه هر کاری از دستش می آمد کوتاهی نمی کرد.

با این وصف یک وقت بلند می شد می دید ای دل غافل! حسینیه پر است از نماز شب خوانها. آن وقت بود که خیلی محکم می ایستاد و داد و بیداد می کرد:

ای بدبخت ها! چقدر بگویم نماز شب نخوانید.

اسلام والله به شما احتیاج دارد. فردا اگر شهید بشوید کی می خواهد اسلحه هایتان را از روی زمین بردارد؟

چرا بیخودی خودتان را به کشتن می دهید؟


بچه ها هم بی اختیار لبخندی بر لبانشان می نشست و صفای محفل می شد.

هـےچ اِشكالـے בَر گُفتَـטּ ايـטּ نيستـ كـ ـﮧ :

« פֿـבايا פֿـواستــِ פֿـوבَت را انجام בه »

ايـטּ گُفتـ ـﮧ פֿـوبـے استــْ ، زيــ ـرا

בَر هـَر حآل פֿـوآستــِ פֿُـבاوَنـב בَر حـآل اَنجام اَستــْ

´¯` هــَــرچـے פֿـُــــבا بـפֿــــوآב ´¯`
07-12-2011 08:13 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

اخبار فناوری اطلاعات | نرم افزار املاک | هتل آپارتمان مشهد | نرم افزار رستوران | نرم افزار تاکسی سرویس | نرم افزار رستوران | دانلود نرم افزار مطب | دانلود نرم افزار تاکسی سرویس | مجله پزشکی آسان طب | اتوماسیون پزشکی | نرم افزار دفترچه تلفن نرم افزار چاپ چک نرم افزار رستوران نرم افزار فست فود نرم افزار کافی شاپ نرم افزار تاکسی سرویس نرم افزار نمایشگاه خودرو نرم افزار املاک نرم افزار هتلداری نرم افزار مطب نرم افزار دندانپزشکی نرم افزار انبارداری نرم افزار حسابداری فروشگاه نرم افزار وکالت مجله اینترنتی پارسی وان | مجله اینترنتی زیگیل | خرید بک لینک | خرید رپورتاژ | سینما تئاتر مای استیج | یک مهاجر | دنیای مهاجرت | مجله گردشگری کاروان | وردپرس دانلود | مجله تفریحی تندیس فان | نرم افزار Software | جوک جدید | اخبار هنر | اخبار کامپیوتر | سایت پزشکی | فروشگاه اینترنتی | سایت خبری | دانلود موزیک | اندروید سه | بانک شماره موبایل | پایگاه صالحین | مجله کامپیوتری | جاب لر | نوین ساخت | سهام نت | تکی کو | تم کد | مجله اینترنتی وبدون | پورتال خبری | سایت تفریحی تک لایو | مجله سرگرمی سیب رنک | سایت پزشکی دکتر طب | مدرن بوک | فرتکست | مجله پزشکی نت سلامت | کافه ایرونی | مجله خندانک | مجله اینترنتی فان استار | مجله من | مجله اینترنتی دونیمه | مجله اینترنتی بردیا | فاینال مد | فرهنگیا | نامبروان | جان نو | مگفر | مجله 24 | نیمچه | تک پدیا | آیناز وب | مطالب بیست | میهن اسکای | نیک آنلاین | شینار | وطنی ها | طب جدید | هوای تازه | آاقای گل | برترین مطالب | دایی رضا | فارس پدیا | آجودانیه | چارشنبه | فانیفا | قارپوز | گوهرمند | گل بهار | جهان من | جوان امروز | کالچر | مه آذین | مجله سبز | مگناب | دنیای نت | نیک اندیشه | نیکاندوست | نیک پاتوق | ازبک | پارمینو | پیک آبی | پورتال من | راز آلود | روسپید | رشد نگر | رویای زندگی | شورانگیز | سیمای وب | نتیها | تاپکده | وب دوستان | ویکی وان | یکناز | زرچوب | زردقناری | عصرطلایی | فرتورز | آموزش گیتار | مایادانلود | | دکتر CMS | سایت آموزش گیتار | رایان درمان | پارسیان گشت | ایران کافه | گیتی بوک | مجله فراتوریسم | فراتوریسم | دکتر آسان دنت | آسان دنت | مجله گردشگری افراگشت | افراگشت | هشت گام | فرکافی | میهن تاج | مجله پزشکی رایان درمان | موج سینما | تیزباد | برفانک | کافه داران | کینگ دانلود |