تبلیغات بنری ویکیوز

کلمات کلیدی: ۞₪۞₪, اشعارمــــــــو, لانـا, ₪۞₪۞,
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
۞₪۞₪ اشعارمــــــــو لانـا ₪۞₪۞
نویسنده پیام
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #1
۞₪۞₪ اشعارمــــــــو لانـا ₪۞₪۞

بشنو از ني چون شكايت مي كند
از جداييها حكايت مي كند
كز نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسي تو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هر كسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن زجان و جان زتن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتشست اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشقست كاندر ني فتاد
جوشش عشقست كاندر مي فتاد
ني حريف هر كه از ياري بريد
پرده هااش پرده هاي ما دريد
همچو ني زهري و ترياقي كه ديد؟
همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد؟
ني حديث راه پر خون مي كند
قصه هاي عشق مجنون مي ند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشتري جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهي ز آبش سير شد
هر كه بي روزيست روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام
بند بگسل باش آزاد اي پسر
چند باشي بند سسيم و بند زر؟
گر بريزي بحر را در كوزه يي
چند گنجد؟ قسمت يك روزه يي
هر كه را جامه ز غشقي چاك شد
او ز حرص و عيب كلي پاك شد
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علتهاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسي صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمي
همچون ني من گفتنيها گفتمي
هر كه او از هم زباني شد جدا
بي زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونكه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوي زان پس زبلبل سرگذشت
جمله معشوقست و عاشق پرده ي
زنده معشوقست و عاشق مرده يي
چون نباشد عشق را پرواي او
او چو مرغي ماند برپر واي او
من چگونه هوش دارم پيش و پس
چون نباشد نور يارم پيش و پس ؟
عشق خواهد كين سخن بيرون بود
آينه غماز نبود چون بود؟
آينت داني چرا غماز نيست؟
زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست

ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
05-11-2011 06:33 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #2
RE: ۞₪۞₪ اشعارمــــــــو لانـا ₪۞₪۞
عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او

بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن
بود شاهی در زمانی پیش ازین
ملک دنیا بودش و هم ملک دین
اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار
یک کنیزک دید شه بر شاه*راه
شد غلام آن کنیزک پادشاه
مرغ جانش در قفص چون می*طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید
چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد
آن یکی خر داشت و پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود
کوزه بودش آب می*نامد بدست
آب را چون یافت خود کوزه شکست
شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهلست جان جانم اوست
دردمند و خسته*ام درمانم اوست
هر که درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش که جانبازی کنیم
فهم گرد آریم و انبازی کنیم
هر یکی از ما مسیح عالمیست
هر الم را در کف ما مرهمیست
گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترک استثنا مرادم قسوتیست
نه همین گفتن که عارض حالتیست
ای بسا ناورده استثنا بگفت
جان او با جان استثناست جفت
هرچه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشک خون چون جوی شد
از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی می*نمود
از هلیله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت

ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
05-11-2011 06:34 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #3
RE: ۞₪۞₪ اشعارمــــــــو لانـا ₪۞₪۞
خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک

گفت ای شه خلوتی کن خانه را

دور کن هم خویش و هم بیگانه را
کس ندارد گوش در دهلیزها
تا بپرسم زین کنیزک چیزها
خانه خالی ماند و یک دیار نه
جز طبیب و جز همان بیمار نه
نرم نرمک گفت شهر تو کجاست
که علاج اهل هر شهری جداست
واندر آن شهر از قرابت کیستت
خویشی و پیوستگی با چیستت
دست بر نبضش نهاد و یک بیک
باز می*پرسید از جور فلک
چون کسی را خار در پایش جهد
پای خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همی جوید سرش
ور نیابد می*کند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشواریاب
خار در دل چون بود وا ده جواب
خار در دل گر بدیدی هر خسی
دست کی بودی غمان را بر کسی
کس به زیر دم خر خاری نهد
خر نداند دفع آن بر می*جهد
بر جهد وان خار محکم*تر زند
عاقلی باید که خاری برکند
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد
جفته می*انداخت صد جا زخم کرد
آن حکیم خارچین استاد بود
دست می*زد جابجا می*آزمود
زان کنیزک بر طریق داستان
باز می*پرسید حال دوستان
با حکیم او قصه*ها می*گفت فاش
از مقام و خواجگان و شهر و باش
سوی قصه گقتنش می*داشت گوش
سوی نبض و جستنش می*داشت هوش
تا که نبض از نام کی گردد جهان
او بود مقصود جانش در جهان
دوستان و شهر او را برشمرد
بعد از آن شهری دگر را نام برد
گفت چون بیرون شدی از شهر خویش
در کدامین شهر بودستی تو بیش

ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
05-11-2011 06:34 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #4
RE: ۞₪۞₪ اشعارمــــــــو لانـا ₪۞₪۞

بردن پادشاه آن طببيب را بر سر بيمار تا حال او را ببيند

قصه رنجور و رنجوري بخواند

بعد از آن در پيش رنجورش نشاند

رنگ روي و نبص و قاروره بديد

هم علاماتش هم اسبابش شنيد

گفت هر دارو كه ايشان كرده اند

آن عمارت نيست ويران كرده اند

بي خبر بودند از حال درون

استعيذ الله مما يفترون

ديد رنج و كشف شد بر وي نهفت

ليك پنهان كرد و با سلطان نگفت

رنجش از صفرا و از سودا نبود

بوي هر هيزم پديد آيد ز دود

ديد از زاريش كو زار دلست

تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقي پيداست از زاري دل

نيست بيماري چو بيماري دل

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقي گر زين سر و گر زآن سرست

عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هر چه گويم عشق ر ا شرح و بيان

چون به عشق آيم خجل باشم از از آن

گر چه تفسير زبان روشنگر ست

ليك عشق بي زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن مي شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

عقل در شرحش چون خر در جگل بخفت

شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

آفتاب آمد دليل آفتاب

گر دليلت بايد از وي رو متاب

از وي ار سايه نشاني مي دهد

شمس هر دم نور جاني مي دهد

سايه خواب آرد ترا همچون سمر

چون برآيد شمس انشق القمر

خود غريبي در جهان چون شمس نيست

شمس جان باقيي كش امس نيست

شمس در خارج اگر چه هست فرد

مي توان هم مثل او تصوير كرد

شمس جان كو خارج آمد از اثير

نبودش در ذهن و در خارج نظير

در تصور ذات او را گنج كو

تا در آيد در تصور مثل او

در تصور ذات او را گنج كو

تا در آيد در تصور مثل او؟

چون حديث روي شمس الدين رسيد

شمس چارم آسمان سر دركشيد

واجب آيد چونكه آمد نام او

شرح كردن رمزي از انعام او

اين نفس جان دامنم برتافتست

بوي پيراهان يوسف يافتست

كز براي حق صحبت سالها

بازگو حالي از آن خوش حالها

تا زمين و آسمان خندان شود

عقل و روح و ديده صد چندان شود

لاتكلفني فاني في الفنا

كلت افهامي فلا احصي ثنا

گل شي قاله غيرامفيق

ان تكلف او تصلف لايليق

من چه گويم يك رگم هشيار نيست

شرح آن ياري كه او را يار نيست

شرح اين هجران و اين خون جگر

اين زمان بگذار تا وقت درگ

قال اطعمني فاني جايع

واعتجل فالوقت سيف قاطع

صوفي ابن الوقت باشد اين رفيق

نيست فردا گفتن از شرط طريق

تو مگر خود مرد صوفي نيستي ؟

هست را از نسيه خيزد نيستي

گفتمش پوشيده خوشتر سر يار

خود تو در ضمن حكايت گوش دار

خوشتر آن باشد كه سر دلبران

گفته آيد در حديث ديگران

گفت مكشوف و برهنه ٬ بي غلول

بازگو دفعم مده اي بوالفضول

پرزده بردار و برهنه گو كه من

مي نخسپم با صنم با پيرهن

گفتم ار عريان شود او در عيان

نه تو ماني نه كنارت نه ميان

آرزو مي خواه ليك اندازه خواه

برنتابد كوه را يك برگ كاه

آفتابي كز وي اين عالم فروخت

اندكي گر پيش آيد جلمه سوخت

فتنه و آشوب و خن ريزي مجوي

بيش از ين از شمس تبريزي مگوي

اين ندارد آخر از آغاز گوي

رو تمام اين حكايت بازگوي
===========
يفترون : از دروغ هاي آنان به خدا پناه مي برم
سمر: افسانه
انشق القمر: ماه شكافته شد
امس : ديروز ٬ زمان گذشته
اثير: كره آتش
ثنا: برايم تكليف ممكن كه من در حال فنا هستم ٬ فهم و دركم از كار افتاده ٬ حتي ثناي او را نيز نمي توانم بر شمارم
لايليق: هر چيزي كه او بگويد غيرصحيح خواهدبود ٬ خواه متكلفانه سخن بگويد ٬ خواه خطا كند ٬ به حقيقت دست نخواهد يافت
قاطع : گفت سرم كن كه وجودم گرسنه ثناي توست ٬ بشتاب كه وقت شمشير بران است
ابن الوقت: كسي كه فرصت را از دست ندهد
بي غلول: بي كم و كاست
بوالفضول : ياوه گوي ٬ بيهوده گوي



ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
05-11-2011 06:36 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #5
RE: ۞₪۞₪ اشعارمــــــــو لانـا ₪۞₪۞
ملاقات پادشاه با آن طبیب الهی که در خوابش بشارت بملاقات او داده بودند

شه چو پیش میهمان خویش رفت

شاه بود او، لیک بس درویش رفت

دست بگشاد و كنارانش گرفت

همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

دست و پیشانیش بوسیدن گرفت

از مقام و راه پرسیدن گرفت

پرس پرسان می كشیدش تا به صدر

گفت: گنجی یافتم آخر به صبر

صبر تلخ آمد، ولیکن عاقبت

میوۀ شیرین دهد، پر منفعت

گفت: ای نور حق و دفع حرج

معنی "الصبر مفتاح الفرج"

ای لقای تو جواب هر سؤال

مشكل از تو حل شود بی قیل و قال

ترجمانی هر چه ما را در دل است

دست گیری هر كه پایش در گِل است

مرحبا یا مجتبی یا مرتضی

إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا"

أنت مولی القوم من لا یشتهی

قد ردی كَلَّا لَئِنْ لَمْ ینته

ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
05-11-2011 06:37 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #6
RE: ۞₪۞₪ اشعارمــــــــو لانـا ₪۞₪۞
از خداوند ولی*التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی*ادبی

از خدا جوییم توفیق ادب

بی*ادب محروم گشت از لطف رب
بی*ادب تنها نه خود را داشت بد
بلک آتش در همه آفاق زد
مایده از آسمان در می*رسید
بی*شری و بیع و بی*گفت و شنید
درمیان قوم موسی چند کس
بی*ادب گفتند کو سیر و عدس
منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داس*مان
باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زله*ها برداشتند
لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایمست و کم نگردد از زمین
بدگمانی کردن و حرص*آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری
زان گدارویان نادیده ز آز
آن در رحمت بریشان شد فراز
ابر بر ناید پی منع زکات
وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی*باکی و گستاخیست هم
هر که بی*باکی کند در راه دوست
ره*زن مردان شد و نامرد اوست
از ادب بر نور گشتست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جرات رد باب

ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
05-11-2011 06:37 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #7
RE: ۞₪۞₪ اشعارمــــــــو لانـا ₪۞₪۞
ظاهر شدن عجز طبیبان از معالجۀ كنیزك بر پادشاه و رو آوردن بدرگاه پادشاه حقیقی

شه چو عجز آن طبیبان را بدید

پا برهنه جانب مسجد دوید

رفت در مسجد، سوی محراب شد

سجده گاه از اشك شه پر آب شد

چون به خویش آمد ز غرقاب فنا

خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا

كای كمینه بخششت ملك جهان

من چه گویم؟ چون تو میدانی نهان

حال ما و این طبیبان، سر بسر

پیش لطفِ عام ِ تو باشد هدر

ای همیشه حاجت ما را پناه

بار دیگر ما غلط كردیم راه

لیك گفتی: گر چه میدانم سِرَت

زود هم پیدا كنش بر ظاهرت

چون بر آورد از میان جان خروش

اندر آمد بحر بخشایش به جوش

در میان گریه خوابش در ربود

دید در خواب او، كه پیری رو نمود

گفت: ای شه مژده، حاجاتت رواست

گر غریبی آیدت فردا ز ماست

چونكه آید، او حكیم ِ حاذق است

صادقش دان، کاو امین و صادق است

در علاجش سحر مطلق را ببین

در مزاجش قدرت حق را ببین

خفته بود، آن خواب دید، آگاه شد

گشته مملوک کنیزک، شاه شد

چون رسید آن وعده گاه و روز شد

آفتاب از شرق، اختر سوز شد

بود اندر منظره شه منتظر

تا ببیند آنچه بنمودند سر

دید شخصی، کاملی، پُر مایه ای

آفتابی در میان سایه ای

میرسید از دور مانند هلال

نیست بود و هست، بر شكل خیال

نیست وش باشد خیال اندر جهان

تو جهانی بر خیالی بین روان

بر خیالی صلحشان و جنگشان

واز خیالی فخرشان و ننگشان

آن خیالاتی كه دام اولیاست

عكس مه رویان بُستان خداست

آن خیالی را كه شه در خواب دید

در رُخ مهمان همی آمد پدید

نور حق ظاهر بود اندر ولی

نیک بین باشی، اگر اهل دلی

آن ولی حق چو پیدا شد ز دور

از سر و پایش همی میتافت نور

شه به جای حاجیان واپیش رفت

پیش آن مهمان غیب خویش رفت

ضیف غیبی را چو استقبال کرد

چون شکر گوئی که پیوست او بورد

هر دو بحری آشنا آموخته

هر دو جان، بی دوختن بر دوخته

آن یکی چون تشنه، وآندیگر چو آب

آن یکی مخمور و، آن دیگر شراب

گفت: معشوقم تو بودستی نه آن

لیك كار از كار خیزد در جهان

ای مرا تو مصطفی، من چون عمر

از برای خدمتت بندم كمر

ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
05-11-2011 06:38 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #8
RE: ۞₪۞₪ اشعارمــــــــو لانـا ₪۞₪۞
نام شهري گفت و زان هم درگذشت
رنگ روي و نبض او ديگر نگشت

خواجگان و شهرها را يك به يك

باز گفت از جاي و از نان و نمك

شهر شهر و خانه خانه قصه كرد

نه رگش جنبيد و نه رخ گشت زرد

نبض او بر حال خود بد بي گزند

تا بپرسيد از سمرقند چون قند

نبض جست و روي سرخ و زرد شد

كز سمرقندي زرگر فرد شد

چون زرنجور آن حكيم اين راز يافت

اصل آن درد و بلا را بازيافت

گفت كوي او كدامست در گذر؟

او سر پل گفت و كوي غاتفر

گفت دانستم كه رنجت چيست زود

در خلاصت سحرها خواهم نمود

شاد باش و فارغ و آمن كه من

آن كنم با تو كه باران با چمن

من غم تو مي خورم تو غم مخور

بر تو من مشفق ترم از صد پدر

هان و هان اين راز را با كس مگو

گر چه از تو شه كند بس جست و جو

گورخانه راز تو چون دل شود

آن مراد ت زودتر حاصل شود

گفت پيغامبر كه هر كه سر نهفت

زود گردد با مراد خويش جفت

دانه چون اندر زمين پنهان شود

سر او سرسبزي بستان شود

زر و نقره گر نبودندي نهان

پرورش كي يافتندي زير كان؟

وعده ها و لطفهاي آن حكيم

كرد آن رنجور را آمن ز بيم

وعده ها باشد حقيقي دل پذير

وعده ها باشد مجازي تاسه گير

وعده اهل كرم گنج روان

وعده نااهل شد رنج روان


دريافتن آن ولي رنج را و عرض كردن رنج او را پيش پادشان

================================

بعد از آن برخاست و عزم شاه كرد

شاه را زان شمه يي آگاه كرد
گفت تدبير آن بود كان مرد را
حاضر آريم از پي اين درد را
مرد زرگر را بخوان زان شهر دور
با زر و خلعت بده او را غرور
(چونكه سلطان از حكيم آن را شنيد
پند او را از دل و جان برگزيد)


===========

غاتفر: از محلات سمرقند
آمن : ايمن، در امان
تاسه گير: خفقان آور

ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
05-11-2011 06:38 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #9
RE: ۞₪۞₪ اشعارمــــــــو لانـا ₪۞₪۞
فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر


پس فرستاد آن طرف يك دو رسول

حاذقان و كافيان بس عدول

تا سمرقند آمدند آن دو امير

پيش آن زرگر ز شاهنشه بشير

كاي لطيف استاد كامل معرفت

فاش اندر شهرها از تو صفت

نك فلان شه از براي زرگي

اختيارت كرد ٬ زيرا مهتري

اينك اين خلعت بگير و زر و سيم

چون بيايي ٬ خاص باشي و نديم

مرد مال و خلعت بسيار ديد

غره شد ٬ از شهر و فرزندان بريد

اندر آمد شادمان در راه مرد

بي خبر كان شاه قصد جانش كرد

اسب تازي برنشست و شاد تاخت

خونبهاي خويش را خلعت شناخت

اي شده اندر سفر با صد رضا

خود به پاي خويش تا سوءالقضا

در خيالش ملك و عز و مهتري

گفت عزراييل رو ٬ آزس يزس

چون رسيد از راه آن مرد غريب

اندر آوردش به پيش شه طبيب

سوي شاهنشاه بردندش به ناز

تا بسوزد بر سر شمع طراز

شاه ديد او را بسي تعظيم كرد

مخزن زر را بدو تسليم كرد

پس حكيمش گفت كاي سلطان مه

آن كنيزك را بدين خواجه بده

تا كنيزك در وصالش خوش شود

آب وصلش دفع آن آتش شود

شه بدو بخشيد آن مه روي را

جفت كرد آن هر دو صحبت جوي را

مدت شش ماه مي راندند كام

تا به صحت آمد آن دختر تمام

بعد از آن از بهر او شربت بساخت

تا بخورد و پيش دختر مي گذاخت

چون ز رنجوري جمال او نماند

جان دختر در وبال او نماند

چونكه زشت و ناخوش و رخ زرد شد

اندك اندك در دل او سرد شد

عشقهايي كز پي رنگي بود

عشق نبود عاقبت ننگي بود

كاش كان هم ننگ بودي يكسري

تا نرفتي بر وي آن بد داوري

خون دويد از چشم همچون جوي او

دشمن جان وي آمد روي او

دشمن طاووس آمد پر او

اي بسي شه را بكشته فر او

گفت من آن آهوم كز ناف من

ريخت اين صياد خون صاف من

اي من آن روباه صحرا كز كمين

سر بريدندش براي پوستين

اي من آن پيلي كه زخم پيلبان

ريخت خونم از براي استخوان

آنكه كشتستم پي مادون من

مي نداند كه نخسپد خون من؟

بر منست امروز و فردا بر ويست

خون چون من كس چنين ضايع كيست؟

گر چه ديوار افكند سايه دراز

باز گردد سوي او آن سايه باز

اين جهان كوهست و فعل ماندا

سوي ما آيد نداها را صدا

اين بگفت و رفت دردم زير خاك

آن كنيزك شد ز عشق و رنج پاك

زآنكه عشق مردگان پاينده نيست

زآنكه مرده سوي ما آينده نيست

عشق زنده در روان و در بصر

هر دمي باشد ز غنچه تازه تر

عشق آن زنده گزين كو باقيست

كز شراب جان فزايت ساقيست

عشق آن بگزين كه جمله انبيا

يافتند از عشق او كار و كيا

تو مگو ما را بدان شه بار نيست

با كريمان كارها دشوار نيست

ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
05-11-2011 06:39 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #10
RE: ۞₪۞₪ اشعارمــــــــو لانـا ₪۞₪۞
كشتن آن مرد بر دست حكيم
نه پي اوميد بود و نه ز بيم

او نكشتش از براي طبع شاه

تا نيامد امر و الهام اله

آن پسر را كش خضر ببريد حلق

سر آن را در نيابد عام خلق

آنكه از حق يابد او وحي و جواب

هر چه فرمايد بود عين صواب

آنكه جان بخشد اگر بكشد رواست

نايبست و دست او دست خداست

همچو اسماعيل پيشش سر بنه

شاد و خندان پيش تيغش جان بده

تا بماند جانت خندان تا ابد

همچو جان پاك احمد با احد

عاشقان آنگه شراب جان كشند

كه به دست خويش خوبانشان كشند

شاه آن خون از پي شهوت نكرد

تو رها كن بدگماني و نبرد

تو گمان بردي كه كرد آلودگي

در صفا غش كي هلد پالودگي ؟

بهر آنست اين رياضيت وين جفا

تا برآرد كوره از نقره جفا

بهر آنست امتحان نيك و بد

تا بجوشد بر سر آرد زر زبد

گر نبودي كارش الهام اله

او سگي بودي دراننده نه شاه

پاك بود از شهوت و حرص و هوا

نيك كرد او ليك نيك بدنما

گر خضر در بحر كشتي را شكست

صد درستي در شكست خضر هست

وهم موسي با همه نور و هنر

شد از آن محجوب تو بي پر مپر

آن گل سرخست تو خونش مخوان

مست عقلست او تو مجنونش مخوان

گر بدي خون مسلمان كام او

كافرم گر بردمي من نام او

مي بلرزد عرض از مدح شقي

بدگمان گردد ز مدحش متقي

شاه بود و شاه بس آگاه بود

خاص بود و خاصه الله بود

آن كسي را كش چنين شاهي كشد

سوي بخت و بهترين جاهي كشد

گر نديدي سود او درقهر او

كي شدي آن لطف مطلق قهرجو؟

بچه مي لزد از آن نيش حجام

مادر مشفق در آن دم شادكام

نيم جان بستاند و صد جان دهد

آنچه در وهمت نيايد آن دهد

تو قياس از خويش مي گيري وليك

دور دور افتاده اي بنگر تو نيك

اينهم پايان داستان شاه و كنيزك - انشاءالله مورد قبول و لذت خوانندگان واقع شده باشد.



ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
05-11-2011 06:41 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

اخبار فناوری اطلاعات | نرم افزار املاک | نرم افزار دامپزشکی | تور روسیه | هتل آپارتمان مشهد | ترجمه تخصصی | نرم افزار داروخانه | نرم افزار رستوران | نرم افزار تاکسی سرویس | نرم افزار رستوران | دانلود نرم افزار مطب | دانلود نرم افزار تاکسی سرویس | مجله پزشکی آسان طب | دکتر آسان طب | اخبار موسیقی | کنکور | خرید لایسنس nod32 | بهترین سایت تفریحی |   کنکور آسان است | نرم افزار دفترچه تلفن نرم افزار چاپ چک نرم افزار رستوران نرم افزار فست فود نرم افزار کافی شاپ نرم افزار تاکسی سرویس نرم افزار نمایشگاه خودرو نرم افزار املاک نرم افزار هتلداری نرم افزار مطب نرم افزار دندانپزشکی نرم افزار انبارداری نرم افزار حسابداری فروشگاه نرم افزار وکالت مجله اینترنتی پارسی وان | مجله اینترنتی زیگیل | خرید بک لینک | خرید رپورتاژ | سینما تئاتر مای استیج | یک مهاجر | دنیای مهاجرت | مجله گردشگری کاروان | وردپرس دانلود | مجله تفریحی تندیس فان | نرم افزار Software | جوک جدید | اخبار هنر | اخبار کامپیوتر | سایت پزشکی | فروشگاه اینترنتی | سایت خبری | دانلود موزیک | اندروید سه | بانک شماره موبایل | پایگاه صالحین | مجله کامپیوتری | جاب لر | نوین ساخت | سهام نت | تکی کو | سرورمجازی | تم کد | خرید هاست | مجله خانواده | مجله اینترنتی وبدون | پورتال خبری | سایت تفریحی تک لایو | مجله سرگرمی سیب رنک | جراحی بینی | فروش جوجه بوقلمون |   تولید کننده روغن زیتون | سایت پزشکی دکتر طب | افزایش بازدید سایت | خرید گیفت کارت | مدرن بوک | لوازم ارایشی | باربری تهران | مبل | کاشت مو | پروتز سینه | جراحی زیبایی واژن | ماشین آلات بسته بندی | پروفیل یو پی وی سی | لوله پوش فیت
خرید کریو پر سرعت

برای درج تبلیغات متنی، بنری و یا رپرتاژ آگهی در این وب سایت با شماره 09370888727 تماس حاصل فرمائید