کلمات کلیدی: یک, قوطی, رُب,
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یک قوطی رُب
نویسنده پیام
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #1
یک قوطی رُب
صدای درگیر شدن کلید با قفل را شنید.در باز شد. «چرا انقدر دیر کردی؟خریدی؟» این را گفت و سریع وارد آشپز خانه شد.یک راست رفت سر وقت قابلمه و با قاشقی که از روی میز برداشته بود شروع به چشیدن محتویاتش کرد.هنوز جواب سوالش را نگرفته بود.همانطور که غذا را مزه مزه می کرد با صدای بلند تری پرسید : «نشنیدی چی می گم؟» جوابی نیامد.سری تکان داد و مقداری نمک اضافه کرد.داشت خورش را هم می زد اما نگاهش به در آشپز خانه بود.لب و لونچه اش را آویزان کرد و فریاد کشید «عباس...».باز هم کسی جواب نداد.چشم و ابرو هایش را کمی در هم کشید.«عباس کجایی پس؟؟عباس!!».شعله را کم کرد و به سمت در راه افتاد.از آشپز خانه خارج شد.سری چرخاند تا مگر عباس را ببیند.دلهره داشت.بار ها به همین منوال عباس او را از پشت سر غافلگیر کرده بود.«عباس من اصلا حوصله ی شوخی ندارما!!کلی کار سرم ریخته.کجا قایم شدی؟؟؟بیا بیرون!!!»مدام سرش را می چر خاند و برای هر حمله ای آماده بود.از هال گذشت و به سمت راه پله ای که به دو اتاق طبقه ی دوم منتهی می شد راه افتاد.به سرش زد شاید زیر ِ پله ها پنهان شده باشد.دید اما نبود.دو سه تا از پله ها را بالا رفت و در حالی که نیم تنه ی خود را خلاف جهت پاگرد خم کرده بود با صدایی بلند فریاد کشید : «عباس بیا پایین.انقدر مسخره بازی در نیار.دیگه داری شورش رو در می یاری یا»همانطور خمیده منتظر جواب ایستاده بود.باز چشم و ابرو هایش را در هم کشید.چند پله ی دیگر بالا رفت.«عباس به خدا اگه بیام بالا و مثل جن بپری جلوم،چشاتو از کاسه در میارم....نکنه رُب نخریدی؟»پا گرد را گذراند.شروع به بالا رفتن از ردیف دوم کرد.سخت حواسش جمع بود.مثل عقاب نگاه می کرد و منتظر بود هر آن عباس از سوراخی بیرون بپرد.خیلی آرام رفت و در ِ اتاق سمت راستِ راهرو را باز کرد.این اتاق اغلب خالی بود و غیر از چند صندلی و یک فرش رنگ و رو رفته چیزی در آن نبود.در را بست و با پوزخندی پیروزمندانه به سمت اتاق سمت چپ برگشت.دست راستش را مشت کرد و به آرامی چند بار در زد.«بیا بیرون.»دوباره در زد.«اگه خیال می کنی من میام تو سخت در اشتباهی.بیا بیرون عباس.کار دارم.اعصابم رو خرد نکن»گوشش را به در گذاشت. انتظار داشت صدای خندیدن عباس را بشنود.هیچ صدایی نمی آمد.«لا اله الا الله.من رفتم.می خوای بیا بیرون می خوای نیا».به سمت راه پله ها برگشت.طوری قدم بر می داشت که صدای پایش شنیده شود.وقتی به راه پله رسید خیلی آهسته و نک پنجه ای به سمت اتاق برگشت و در کسری از ثانیه در را باز کرد. دهانش کاملا باز بود و چشمانش از حدقه بیرون زده بود.در چند لحظه با چشمانش اتاق را زیر و رو کرد.کم کم دهان و چشمانش بسته شد.نگاهی به تخت انداخت.«زیره تختی عباس؟؟؟بیا بیرون ترو قرآن.» تند تر نفس می کشید.خیلی سریع زیر تخت را نگاه کرد.جز یک چمدان چیزی دیگری آنجا نبود.برگشت و پله ها را دو تا یکی پایین آمد.به هال رسید.نفسش به شماره افتاده بود.خیلی سریع،حمام و دست شویی را وارسی کرد و در یک چشم به هم زدن خود را به آشپزخانه رساند.پرده ی پنجره ی مشرف به حیاط را کنار زد.در حیاط هم چیزی نبود.صدایش می لزید. «بسم الله الرحمن الرحیم.پس کی در رو باز کرد؟؟؟»اشک در چشمانش حلقه زده بود ولبانش را می گزید.لرزش خفیفی در بدنش احساس می کرد.زیر لب آرام صلوات می فرستاد. دوباره از آشپز خانه خارج شد و خود را به میز وسط هال رساند.گوشی موبایل را برداشت و شماره ی عباس را گرفت.مدام به اطراف نگاه می کرد.«ورش دار....بدو....بدو دیگه...» _ بله؟! _ الو عباس!!!کجایی؟؟ _ کجا بایدباشم؟؟؟تو خیابونم.تازه از اداره امدم بیرون.دنبال رُبم که گفتی بخر. _ عباس ترو خدا راستشو بگو.تو خونه ای؟؟؟ _ معلوم هست چت شده؟؟مگه صدای ماشینا رو نمی شنوی؟؟ _ عباس زود بیا.یکی در رو باز کرد امد تو خونه. _ درست حرف بزن بینم چی میگی؟کی امده تو خونه؟؟ اشک هایش جاری شد و به هق هق افتاد.«عباس یکی امده تو خونه.من فکر کردم تویی.» _ الآن کجایی؟؟؟ _ تو خونه ام _ زود باش از خونه برو بیرون.من امدم. سریع مانتو و رو سری اش را که روی مبل انداخته بود پوشید و دوان دوان با دمپایی از خانه خارج شد.چند قدم به سمت خانه ی زینب خانم،همسایه شان،رفت اما دوباره برگشت.شماره ای را با موبایل گرفت ومنتظر شد «110 بفرمایید»..................... «عزیز دلم.الهی فدات شم.فقط یه قولوپ بخور آرومت میکنه»لیوان آب قند را،که در دستان یکی از همسایه ها بود کنار زد.«نمی خوام.نمی تونم بخورم»لبِ پله های خانه ی زینب خانم نشسته بود.ماشین پلیس چند متر پایین تر پارک شده بود و همسایه ها در کوچه جمع شده بودند.هر کدام چیزی می گفتند.سربازی از خانه خارج شد.«خانم این خونه کیه؟؟»به سختی از جایش بلند شد.«منم سرکار» _ تشریف بیارید.جناب سروان کارتون داره. راه افتاد و رفت داخل.عباس را دید که کنار پلیسی ایستاده و در حال امضا کردن برگه ای است. _ سلام جناب سروان _ سلام خانم.شما خودتون تماس گرفتید با پلیس؟ _ بله _ مطمئنید که در رو کسی باز کرد و امد تو؟ صدایش را صاف کرد. _ بله جناب سروان.مطمئنم. _ شما کجا بودی اون موقع؟ _ من داشتم می رفتم تو آشپز خونه بلافاصله در،با کلید باز شد.بعد از تو آشپزخونه هرچی صدا زدم کسی جواب نداد.فکر می کردم شوهرمه.اما وقتی بهش زنگ زدم گفت تو خیابونه. _ بعد از شنیدن صدای باز شدن در،صدای دیگه ای نشنیدید؟ _ نه.هیچی _ در هر صورت ما همه جا رو گشتیم.کسی نیست. _ یعنی چی؟من مطمئنم یکی امد تو!! _ ممکنه بعد از اینکه دیده دارید صدا می کنید فرار کرده.شایدم خیالاتی شدید. _ خیالاتی چیه؟من مطمئنم یکی امد تو. _ به هر حال ما به وظیفمون عمل کردیم.کسی هم اینجا نیست. سروان رو به عباس کرد و ادامه داد : «اگر کمی استراحت کنن حتما حالشون بهتر میشه.»بعد با اشاره ای به سرباز از خانه خارج شدند.مات و مبهوت ناظر رفتن پلیس ها بود.عباس تا دم در همراهشان رفت و با همسایگانی که از فرط کنجکاوی مدام در خانه سرک می کشیدند کمی صحبت کرد و برگشت.«عباس به خدا یکی امد تو.اگر فرار می کرد من حتما صدای رفتنش رو می شنیدم.مطمئنم کسی در رو با کلید باز کرد.»عباس جلو آمد.دستانش را گرفت با لحنی مهربان ادامه داد:«باشه عزیزم.تو خیلی خسته ای.حالا که خدا رو شکر به خیر گذشت.برو یه دوش بگیر و یه ساعتی بخواب.حتما حالت بهتر میشه.بعد دربارش با هم حرف می زنیم» کمی آرام تر شده بود.لبخندی بر لب داشت و همانطور که دستان عباس را می فشرد آرام سرش را روی سینه ی او گذاشت و گفت : «همیشه بهم آرامش میدی عزیزم.اگه تو نبودی من باید چیکار می کردم؟» بعد دستان عباس را رها کرد و با تبسمی شیرین رفت تا آبی به تن برساند. عباس نفسی تازه کرد و به حیاط رفت.سیگاری روشن کرد.پک دوم سوم تلفن همراهش به صدا در آمد.شماره را که دید،صورتش سرخ شد.برگشت در ورودی را بست و پاسخ داد : _ چیه؟؟؟چته؟؟؟ _ من چمه؟؟؟تو چته؟؟؟ _ نسترن مگه دستم بهت نرسه.بلایی به سرت بیارم که... _ زر زر نکن چلغوز.بلات رو سرم آوردی!!!فیلماشو که دیدی آقای مهندس؟! _ آشغال بی همه چیز.برا چی پا شدی امدی اینجا؟؟اگه زنم سکته می کرد کی جواب می داد؟؟ _ آشغال اون کسیه که حیوونی مثل تورو پس انداخت.اون موقع که وقت عشق و حالت با خانم منشیت؛نسترن خانم ِ تر گل ور گلت بود،باید فکر اینجا هاشو هم می کردی. _ بی شرف مگه نگفتم... _ دهنت رو ببند هنوز حرفم تموم نشده.این فقط یه اخطار بود.اگه تا پس فردا هزینه کورتاژ و پولی که قولش رو دادی تو حسابم نباشه،فیلمای خوشکلمون که پخش میشه هیچ؛خودمم میرسم خدمت خانوم خانوما و یه چیزایی رو براشون تعریف می کنم.مطمئن باش دفعه بعد فقط برای ترسوندش نمیام.حتما به جای فرار وامیستم و حرفامو بهش میزنم.مطمئنم خوشحال میشه اگه بفهمه عباس جونش وقتی میگه تو اداره جلسه داره،سرش به چه آخوری گرمه!!!در ضمن نگران گم شدن دست کلیدت نباش.فردا صبح اول وقت رو میزته!!!برو به درک. سیگار از نصفه گذشته بود و زنی خیالاتی در حمام دوش می گرف

ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
09-11-2011 04:33 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

اخبار فناوری اطلاعات | نرم افزار املاک | هتل آپارتمان مشهد | ترجمه تخصصی | نرم افزار رستوران | نرم افزار تاکسی سرویس | نرم افزار رستوران | دانلود نرم افزار مطب | دانلود نرم افزار تاکسی سرویس | مجله پزشکی آسان طب | اتوماسیون پزشکی | کنکور آسان است | نرم افزار دفترچه تلفن نرم افزار چاپ چک نرم افزار رستوران نرم افزار فست فود نرم افزار کافی شاپ نرم افزار تاکسی سرویس نرم افزار نمایشگاه خودرو نرم افزار املاک نرم افزار هتلداری نرم افزار مطب نرم افزار دندانپزشکی نرم افزار انبارداری نرم افزار حسابداری فروشگاه نرم افزار وکالت مجله اینترنتی پارسی وان | مجله اینترنتی زیگیل | خرید بک لینک | خرید رپورتاژ | سینما تئاتر مای استیج | یک مهاجر | دنیای مهاجرت | مجله گردشگری کاروان | وردپرس دانلود | مجله تفریحی تندیس فان | نرم افزار Software | جوک جدید | اخبار هنر | اخبار کامپیوتر | سایت پزشکی | فروشگاه اینترنتی | سایت خبری | دانلود موزیک | اندروید سه | بانک شماره موبایل | پایگاه صالحین | مجله کامپیوتری | جاب لر | نوین ساخت | سهام نت | تکی کو | تم کد | مجله اینترنتی وبدون | پورتال خبری | سایت تفریحی تک لایو | مجله سرگرمی سیب رنک | سایت پزشکی دکتر طب | خرید گیفت کارت | مدرن بوک | گیفت کارت | تولید کننده روغن زیتون ماشین آلات صنایع غذایی تولید کننده جعبه و کارتن تولید کننده ادویه