کلمات کلیدی: رمان, دو, نيمه, سيب,
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان دو نيمه سيب
نویسنده پیام
KaMi آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 7,759
تاریخ عضویت: Dec 2011
اعتبار: 5
ارسال: #1
رمان دو نيمه سيب
قسمت اول :

دستاشو محکم زد رو میز و گفت ندا چرا فکر می کنی من خرم ؟ مثه آدم بگو کجا بودی ؟ با کی بودی ؟
صدای شهروز تو سرم میخورد .. داشتم دیوونه میشدم .. خدا چجوری حالیش کنم ؟
- چقدر بگم ؟ گفتم که تو خونه بحث شده بود .. منم نمیتونستم اون موقع شب بهت زنگ بزنم .. چرا باید برای تو صد بار یه حرفی رو تکرار کرد شهروز ؟ .. بس کن دیگه ..
- اینجووریائه دیگه ندا خانوم ؟ اوکی .. باشه .. منم بلدم .. از این به بعد اون روی شهروزم میتونی ببینی .. خودت خواستی !
سوییچه ماشینو با عصبانیت بر داشت و بدون خدافظی از در کافی شاپ زد بیرون ..
سرمو تو دستام نگه داشتم .. جایی نبودم که بتونم راحت گریه کنم .. ولی اعصاب به هم ریخته ام .. آهنگ غمگینی که تو کافی شاپ گذاشته شده بود .. همه و همه دست به دست هم دادن تا اشکای من برای اولین بار جلوی یه جماعت ریخته بشه . نگاههای سنگین آدمها رو صورتم حس می كردم .
شهروزو دوست داشتم .. ولی اون آدم شکاکی بود .. نمی شد باهاش کنار اومد .. خسته ام می کرد یه موقع هایی .. دفعه اولش نبود .. هر دفعه هم متوجه اشتباهش میشد و می اومد عذر خواهی میکرد .. هر دفعه هم من قبول میکردم .. دیگه خسته شده بودم .. دستامو روی چشام گذاشتم و گذاشتم اشکام راحته راحت بیان و خودشونو آزاد کنن .. جامو عوض کردم نشستم روی صندلی که رو به دیوار بود كه كسی اشكامو نبینه.. دختر پسر بغلی خووب متوجه جریان شده بودن ..خیلی خجالت کشیدم .. سریع اشکامو پاک کردم .. زدم بیرون ..
سوز سرما باعث شد سریع تر خودمو برسونم به یه تاکسی و خودمو بندازم توشو برم سمت دانشگاه .. همیشه وقتی آدم دلش گرفته انگار تمام دنیا هم باش همدردن .. سوار تاکسی هم که شدم معین داشت می خوند .. عجیب غمگین می خوند ..
امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم
تو مستی وبی خبری اسیر میخوونه بشم
امشب از ان شباست که من
دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه
دلم گرفته از همه
خوشبختانه تنها بودم تو تاکسی .. راننده انگار تو یه حال دیگه بود .. با یه قیافه ناله ای جولوشو نگاه میکرد که انگار تمام مصیبتای عالم سرش ریختن .. سرمو زدم به شیشه بخار گرفته ماشین و چشامو بستم .. تمام اتفاقات این 1.5 سال اومد جلو چشمم
چقدر اون اوایل شهروز خوب بود .. مهربون بود ... یاد یه جمله افتادم كه بالای در ورودی انتشارات دارینوش تو شریعتی خونده بودم :
چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی
اصلا نمی تونستم یه روز بد شدن شهروز رو مجسم كنم . یه جورائی معصوم می دونستمش و فكر می كردم كه اصلا توانائی بد بودن نداره . ولی خوشی من 2.3 ماه بیشتر دووم نداشت .. نمیدونم چرا ؟ ولی یه دفعه عوض شد .. نمی دونم ، شاید دیگه احساس كرده بود صاحابمه و دائم بهم گیر می داد . اوایل از گیر دادناش خوشم می اومد . میگفتم غیرتیه ولی دیگه کار از غیرت گذشته بود .. کاراش دیوونه کننده بود .. هر جا میرفتم باید بش میگفتم... چکم میکرد .. کجا میرم ... با کی میام .. چرا زنگ نزدم ؟ چرا آنتن نداشتم .. چرا دیر جواب دادم .. چرا نتونستم جلو بابام باش حرف بزنم ؟ چرا کووفت ... چرا زهر مار .. خدایا چرا اینطوری شد ؟
چشمای نمناكمو باز کردم باید کم کم پیاده میشدم .. کرایه رو حساب کردم و اومدم بیرون .. دستامو تو جیب کاپشنم فرو کردم و سریع رفتم اون سمت خیابون .. اصلا نگاه به کسی نمیکردم .. هر کی میدیدم فکر میکرد من چقدر سر به زیرم! سرمو انداخته بودم پایین و تند تند راه میرفتم ..
بوق بوق
سرمو بلند کردم
- مستقیم سر بهار
راننده سرشو به علامت تائید تکون داد و منم سریع سوار شدم . چپیده بودیم به هم توصندلی عقب .. تو ماشین گرم تر بود .. اینجا دیگه خبری از غم و غصه و معین و گریه نبود .. ماشین ساكت بود و هركس تو حال و هوای خودش بود . سر خیابون پیاده شدم .. سر در دانشگاهو می شد دید .
تند تند تند رفتم تو دانشگاهو بدون هیچ نگاهی به این ور و اون ور رفتم تو نماز خونه .. پریدم دم شوفاژ و زانوهامو بغل کردم تو خودمو چشامو بستم .. هنوز زمستون نشده بود ولی سوز پاییزی شدید بود .. یادم افتاد که دو هفته دیگه تولدمه .. پوز خندی زدم و گفتم امسال شهروز نیست بهم تبریک بگه .. حیف .. چقدر دلم برای تولد و کیک و کادو تنگ شده بود .. پارسال تولدم شهروز خیلی مهربون بود .. خیلی خوش گذروندیم اون روز .. انقدر که هیچ وقت فراموشش نمیکنم .. ولی امسال ؟؟؟؟
...
...
اون شب سر جریانی مامان و بابا با هم بحث داشتن تو خونه .. منم قاطی بحثشون شدم و طبق معمول فحش خور اون خانواده من شدم و همه کاسه کوزه ها سر من شکسته شد .. دعوای شدیدی بود .. منم گوشیمو خاموش کردم تا یه وقت شهروز زنگ نزنه وسط دعوا .. دقیقا همون موقع زنگ زده بوده و تا صبح میگرفته و من خاموش بودم و این باعث آتیشی شدنش شده بود و حرفای منم باور نمی كرد ..
اوضاع خونه خوب شده بود ولی اوضاع منو شهروز به هم ریخته بود ..
کم کم احساس داغی تو کمرم کردم پا شدم کاپشنمو در آوردم یه نگاه این ور اون ور کردم ..
نگام به یلدا خورد.. منو دید .. طبق معمول مشغول آرایش کردن بود .. بش چشمک زدم .. گفت الاااااااغ اینجایی صدات در نمیاد ؟
خندیدم بش اشاره کردم سرم در میکنه .. پاشد اومد پیشم .. در حالی كه روی یه دستش یه وری تكیه داده بود پرسید : چی شده ؟ اروم گفتم هیچی هیچی .. با شهروز بحثم شده ..
ی : اه ه ه ه ه ه .. کی دعواهای شما دو تا تموم میشه ؟
ن : وا ما کجا همش دعوا داشتیم ؟
ی : ندا دهنتو ببند .. دیگه واسه من نمیخواد ادا بیای
یه کم فکر کردم دیدم راست میگه .. یلدا محرمم بود تو دانشگاه .. یه موقع هایی باهاش درد دل میکردم .. تو جریان دعواهای ما بود ..
خندیدم بش و گفتم تموم میشه . . به زودی تموم میشه
زد به پام با خنده گفت ایول میخوای به هم بزنی؟
با تعجب گفتم تو چرا حال میکنی ؟
- چون که تو لیاقتت خیلی بیشتر از شهروزه . واسه تو بهتر از اینا هست .. چیه خودتو اسیرش کردی ؟ اصلا پویا انقدر دووستای خووب داره .. خودم یكیشونو برات جور میکنم
با خنده بش گفتم کشتی ما رو با این دوستای پویا
یه نفس عمیق کشیدم و دستمو بردم زیر مقنعه مو کشیدمش بالا .. درش آوردم .. دکمه های مانتومم باز کردم .. یه دستی تو موهام کشیدم و سرمو گذاشتم رو کاپشنمو گرفتم خوابیدم .. خسته بودم .. هم جسمی هم روحی ..
- کلاس میای ؟
همونطوری كه چشمام بسته بود جواب دادم : آره .. هفته پیشم نیومدم .. دیگه پرتم میکنه بیرون ..
خندید و گفت زکی .. چی فکر کردی ؟ برات حاضری زدیم .
چشام 6 تا شد !!!!!!!!! کییییییی ؟ تو ؟
پشت چشمشو نازك كرد و با لوس بازی گفت بعله .. چی فکر کردی ؟ همه که مثه تو بی معرفت نیستن
پا شدم صورتشو گرفتم یه بوس گنده از لپش کردم ..
با خوشحالی گفتم ایووووووووووول یلدا .. قربوونت برم من .. نفهمید که ؟
ی : نه بابا اصلا تو باغ نبود .. اسمارو نوشتیم رو کاغذ دادیم بش
ن : ایول .. دستت در نکنه .. پس امروز میتونم برم خوونه ؟
زد به پامو با دلخوری گفت گم شوو .. بی خود .. مسخره شو در آوردیااااا .. پاشو بیا ببینم .. کلاس بدون تو اصلا حال نمیده .. پاشو پاشو فعلا بریم ناهار بخوریم الان تموم میشه .. بعدش حالت جا میاد میریم سر کلاس .. بعد از ظهر پویا میاد دنبالم میگم تو رو هم برسوونه .. دیدم خووبه .. دیگه سرما رو تحمل نمیکنم .. گفتم اوکی بریم
پاشد دستمو گرفت و کشیدم بالا مانتومو پوشیدمو مقنعه امم سرم کردم .. کیف و کاپشنمو دستم گرفتم رفتیم بیرون از نماز خونه ..
غذا گرفتیم و مشغول خوردن شدیم .. تمام مدت حرفای شهروز می اومد تو گووشم .. صداش ..داد و بیداداش .. تازه باز رعایت کرده بود تو کافی شاپ داد نزده بود .. تو ماشین منو سرویس کرد بس که داد زد .. دیگه عادت کرده بودم .. صدای آرومش برام عجیب بود .. فکر میکردم داره خرم میکنه وقتایی که آروم حرف میزنه !
قیمه مزخرف دانشگاه و خوردیم و یلدارو فرستادم بره چایی بگیره .. موبایلمو در آوردم دیدم نه زنگی نه اس ام اس .. هیچی .. نمیدونم تا کی باید قهر میکرد و دوباره می اومد و میگفت که اشتباه کرده .. خواستم براش اس ام اس بزنم ولی پشیمون شدم .. چی بگم ؟ بگم بیا تو روخدا آشتی کنیم ؟ مگه من کاری کرده بودم ؟اونه که همیشه اشتباه میکنه .. باید متوجه کارش بشه ..
تو فکر بودم که لیوان چایی رو جلوی خودم دیدم .. تمام وجودم شد عطش به این چایی .. قندو برداشتم و داغ داغ چاییه رو خوردم .. بدنم گرم شده بود ..
یلدا هم چاییشو خورد و گفت بریم ؟
ن : بریم .. ولی من هیچی نخوندماااااااا ..
ی : بیا بابا .. حالا انگار چقدرم میپرسه
ن : گفته باشم ..جزوه تو می ذاری جلوی من ببینم جلسه پیش چی گفته
ی : باشه بابا .. بریم
15-12-2011 03:34 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
KaMi آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 7,759
تاریخ عضویت: Dec 2011
اعتبار: 5
ارسال: #2
RE: رمان دو نيمه سيب
قسمت دوم :

راه افتادیم به سمت کلاس و خدا رو شکر بدون مشکل این دو ساعت سپری شد و تموم شد .. یلدا بیرون کلاس داشت با پویا حرف میزد .. منم آروم آروم داشتم وسایلمو جمع میکردم .. یهو اومد بازومو گرفت بدو بدو ندا پویا سر خیابونه ..بدو بدو .. گفتم وایساااااا .. اومدم اومدم .. آیینه مو در آوردم یه نگاه به خودم کردم .. مرتب کردم خودمو رفتیم با هم پایین ..
پویارو دیده بودم .. میشناختمش .. ای .. نه خوب بود نه بد .. باید به دهن بزی شیرین بیاد دیگه .. به من چه ؟ از تو حیاط پر از برگ پاییزی دانشگاه رد شدیم و رفتیم بیرون .. یه کم اینور اون ورو نگاه کردیم تا یلدا دیدش براش چراغ زد اونم بدو بدو رفت سمتش .. وسط راه یادش افتاد منم هستم برگشت سمت من با من هم قدم شد و رفتیم سمت ماشینش .. پراید سفیدی که من مونده بودم چجوری دووم آورده زیر دست این بشر .. فقط تو این 6 ماه آشنایی با یلدا 3 بار تصادف کرده بود .. درعقبو باز کردم .. سلام کردم
- به به .. سلام علیکم .. ندا خانوووم!
یلدا هم شروع کرد سلام علیک و ناز و عشوه اومدن ..
تو دلم گفتم اووووووووه شروع شد .. اصلا این یلدا تابلو بود .. جولو همه میپرید دوست پسرشو ماچ میکرد .. یه کم با هم شوخی موخی کردن و راه افتادیم ..
پویا همینطور كه رانندگی می كرد تو ایینه نگاه کرد بمو گفت چطوری ندا خانوم ؟
لبخدی زدم و گفتم مرسی ممنون .. ببخش بازم مزاحم شدم من..
پویا در حالی كه زیر چشمی منتظر عكس العمل یلدابود گفت این حرفا چیه ؟ تو و یلدا نداریم که .. به خدا برا من مثه یلدایی ..
بعد زرت زد زیر خنده
یلدا زد تو سرش و گفت تو غلط کردی که منو ندا برات مثه همیم پرروو ..
خنده ام گرفته بود .. پویا عادت به شوخی داشت .. همش در حال چرت و پرت گفتن بود .. البته جدیشم دیده بودم ...دور از جونه سگ .. خلاصه این دفعه هم گفت و گفت و گفت تا اشک ما رو در آورد از خنده .. همش یلدا رو ضایع میکرد جلو من . البته رو شوخی تا بخندیم ..
خلاصه رسیدیم جایی که مسیرمون از هم جدا میشد ..
گفتم دستت درد نکنه اگه لطف کنی من همین جاها پیاده میشم
زد بغل و جفتشون برگشتن عقب . بازم ازش تشکر کردم .. صورت یلدارو بوسیدمو خدافظی کردم ..
ااااااوه بازم سوز و سرما .. اینجاست که قدر شهروزو خووب دوونستم .. البته قدرماشینشو !!!!!!!!!!!
دیگه تا خونه راهی نبود .. پیاده رفتم و رسیدم . کلیدو انداختم تو در و رفتم تو خوونه
حیاط خونه هم عین حیاط دانشگاه پر برگ بود .. برگای زرد قرمز نارنجی و رنگایی که حتی نمیشد اسم روش گذاشت .. درو باز کردم رفتم تو .. صدایی نمی اومد .. بابا که میدونستم سر کاره ... نیما ( داداشه بزرگم ) نباید خونه باشه . با دوستش یه مغازه کامپیوتری داشتن بعد از ظهرا میرفت اونجا .. رفتم سرک کشیدم تو اتاق مامان اینا ..دیدم بعله مامان خوابیده .. بدون سر و صدا رفتم تو اتاق خودم . لباسامو در آوردم رفتم دستشوویی جلو آیینه وایسادم نگاه به خودم کردم . نمیدونم چرا دلم برای خودم سوخت .. برای اوضاع احوالم .. شدید هوس همون آهنگ معینو کردم .. پریدم تو اتاق .. کامپیوترو روشن کردم و در اتاقو بستم و گذاشتمش .. صداشو بی اختیار بلند کردم و همون جا پای میز کامپیوتر نشستم رو زمین .. نمیدونم این بغض لعنتی کدوم گوری بود ؟ یه دفعه با اولین ناله معین ترکید و سیل اشکام ریخت رو صورتم .. زانوهامو بغل کرده بودم و دستامو گذاشته بودم رو صورتمو بی صدا گریه میکردم .. به حال خودم .. به دلخوشی های الکی ..
تو زندگیم چقدر غمه . دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی . سخته بهت هرچی بگم
به همه چیز این دنیا لعنت می فرستادم تو دلمو.... گریه میکردم
یه دفعه صدای در اتاق اومد ..
مامان اومد تو با تعجب نگام کرد و گفت نداااااااااااا .. تو کی اومدی ؟ ئه ئه ئه چی شده ؟ چرا گریه داری میکنی ؟
اشکامو سریع پاک کردم .. گفتم سلام ..
- سلام چی شده ؟ کسی چیزی بت گفته ؟ کسی کاری کرده ؟ کسی طوریش شده ؟
همیشه عادت داشت موقع گریه از من اینارو میپرسید ..
با بغض گفتم نه مامان .. هیچی نشده .. دلم گرفته
- یعنی چی آخه ؟ از چی ؟ یه چیزی شده حتما دیگه ؟
- نه مامان .. نگران نباش .. هیچی نشده .. خیالت راحت .. برو..
- همین آهنگارو گوش میدی اینطوری میشی دیگه .. اه
درو بست و با ناراحتی رفت
راست میگفت پاشدم قطعش کردمو خوابیدم رو تختم و نمیدونم کی خوابم برد ..
.
.
.
.
.
.
ندا کجاست ؟ چرا نمیاد ؟
این اولین صدایی بود که بعد از بیدار شدنم شنیدم .. بابام بود .. چشامو باز کرد .. ساعت دیواری روبروم بود .. اووووووه ساعت 8 ه .. یعنی من سه ساعت خوابیدم ؟ خیلی سر حال تر بودم .. تا پا شدم گوشیمو رو میز دیدم .. باز یاد شهروز افتادم .. باز دلم گرفت . . پا شدم رفتم بیرون .. بابا و مامان نشسته بودن کنار هم .. بوی قیمه تو خوونه پخش شده بود..
با لحن غرغرانه گفتم ای بابا .. اینجا قیمه دانشگاه قیمه .. چه خبره ؟
بابام سرشو بلند کرد .. سلام بابا ...
ن : سلام .. خووبی ؟
ب: ساعت خواب .. چه خبره ؟ چرا انقدر خوابیدی ؟ مامانت میگه 2.3 ساعته خوابی ؟
ن : خسته بودم .. خیلی خسته بودم .. اصلا نفهمیدم چجوری خوابم برد
ب : دانشگاه چطور بود ؟ چجوری اومدی خونه ؟ نیما اومد دنبالت ؟
ن : هی .. خبری نبود .. نه بابا با تاکسی اومدم ..
نمیشد بش بگم با دوست پسر دوستم اومدم . قاط می زد ..
رفتم سمت آشپزخوونه .. گفتم مامان کی میکشی این قیمتو؟ بوش خفمون کرد !
م : بذار نیما بیاد ..
ن : کی میاد ؟ ساعت 8 ه
رفتم سمت تلفن شماره نیما رو گرفتم .. یه جورایی خودم هم دلم براش تنگ شده بود . شام بهانه بود . دوست داشتم زودتر بیاد ببینمش . نیما داداش بزرگم بود . 28 سالش بود و همونطور كه گفتم با دوستش یه مغازه كامپیوتری زده بود . خیلی دوسش داشتم . نمی دونم چجوری بگم ... یه جورایی عاشقش بودم ... واسم تكیه گاه بود ... واسم الگو بود . شاید چون تنها برادرم بود این حسو بهش داشتم . به هر حال حس قشنگی بود . خیلی وقتها وقتی می خواستم یه چیزی بخرم اول به این فكر می كردم كه نیما از این خوشش میاد ؟ بعد به شهروز فكر می كردم ... اونم البته منو خیلی دوست داشت . همیشه هوامو داشت ... اگه مشكلی برام پیش می اومد كمكم می كرد و خیلی جاها راهنمائیهاش به دادم رسیده بود . همیشه هم اینقدر كنارم وا میستاد و كمك می كرد كه مطمئن بشه مشكلم حل شده . خلاصه رابطه ما اینجوری بود
ن : الو نیمایی ؟!
نیما : سلام فینگیلی ( همیشه وقتی می خواست لوسم كنه بهم می گفت فینگیلی )
ن : سلام داداشی . كجایی ؟ كی میایی خونه ؟
نیما : دارم جمع و جور میکنم .. تا نیم ساعت دیگه خونه ام (مغازشون پشت خونه خودمون بود )
هووووووووه چه خبره ؟ زود بیا .. می خوایم شام بخوریم
با عجله گفت اومدم اومدم .. کاری نداری ؟
ن : نه . زود بیایااااا . منتظرتیم
نشستم پای تلویزیون و الکی کانالها رو عوض کردم .. یه دفعه صدای زنگ اس ام اس موبایلم اومد .عین فنر از جام پریدم .. فکر کردم شهروزه .. عینه دیوونه ها پریدم رو گوشی دیدم یلداست .. طبق معمول جک فرستاده ..
هم حرصم گرفته بود از این که شهروز نیست ، هم خنده ام گرفته بود .. براش جواب دادم اینو پویا فرستاده بود برات ؟ تو که از این چیزا نداری ..
با بی حوصلگی گوشی رو انداختم رو تخت و خودمم ولو شدم کنارش ..
15-12-2011 03:34 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
KaMi آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 7,759
تاریخ عضویت: Dec 2011
اعتبار: 5
ارسال: #3
RE: رمان دو نيمه سيب
قسمت سوم :

نیما : سلام .. دیدی چه زود اومدم .. فقط به خاطر تو ( این فقط به خاطر تو رو با آهنگ ترانه منصور گفت )
ن : تو غلط کردی .. اسم شام اومد پریدی خوونه ..
نیما : اره دیگه . منم با شام بودم .. فقط به خاطر شام..
کفشاشو که داشت در می اورد .. شروع کرد بو کشیدن ..
به به .. فقط به خاطر قیمه !!!!!!
زدم پشتش ..
ن : بمیری .. دیوونه ..
اومد تو و سلام علیک با مامان اینا کرد .. طبق معمول تو دستاش پره سی دی و سیم و این جور چیزا بود . وسایلش رو ازش گرفتم و در حالی كه سعی می كردم از دستم نریزه گفتم
- بدو داداشی . بدو دستاتو بشور كه روده كوچیكه روده بزرگمونو خورد
- دستت درد نكنه فینگیلی
وسایلشو بردم گذاشتم تو اطاقش . بعد در حالی كه بر می گشتم تو هال از همون دم در اطاق نیما داد زدم
- وای مامان بدو نیما هم اومد .. من این غذای مزخرف دانشگاهو خوردم گشنمه
مامانم اشاره به پشت سرش کرد و رفت کنار
ووووووووو غذا رو کشیده بود
رفتم زرت پشت میز و برای خودم کشیدم ... بابامو صدا کردم ..
- بابااااااا بیا دیگه .. سرد شدااا .. نیماااا بدو بیا ..
همه رو جمع کردم سر میز .. تو دلم پره غصه بود .. تو گلوم پره بغض بود ولی مجبور بودم برای آروم نگه داشتن جو خوونه به روی خودم نیارمو بذارم جو خوونه خووب بمونه ..تازه دعوای مامان و بابا داشت یادم میرفت . دیگه نمی خواستم این دفعه به من گیر بدن ..
شامو که خوردیم با بی حوصلگی ظرفاشو شستم رفتم سر کتاب دفترای دانشگام .. بازشون کردم .. امروز دائم سر کلاس فقط توی دفترم شعر نوشته بودم .. شعرای عاشقانه غمگین به یاد شهروز ..
نمیدونستم باید چی کار کنم ؟ کلافه بودم .. این که نشد کار .. هر دفعه یه دعوا یه بحث .. یه هفته قهر .. باز دوباره می اومد و با یه کلمه حرف یا یه شاخه گل یا یه کادوی کوچولو خرم میکرد و دوباره روز از نو روزی از نو !
سرمو تو دستام گرفته بودمو به حال و روز خودم افسوس میخوردم ..
دلم خیلی گرفته بود .. دلم میخواست یکی بود که باش در دل میکردم .. خودمو خالی می كردم . ولی بدبختی هیچ کس نبود .
تو فکر خودم بودم که صدای نیما روشنیدم
- ندا ییییی !! فیلم عروسی این پسره خوانندهه رو آوردم برات ..
سرمو بلند کردم با بی حوصلگی نگاش کردم .. گفتم دستت درد نكنه . مرسی . بذارش رو میز .. میبینم بعدا
با تعجب نگام کرد گفت همونیه که دنبالش بودیااااااا ..
گفتم میدونم .. مرسی .. بذار می بینم
نشست لبه تخت سرمو اورد بالا
- چته ندا ؟ مریضی ؟
یه نفس عمیق کشیدم .. پا شدم سی دی و ازش گرفتم گذاشتم ببینم .. گفتم نه .. هیچی نیست .. چیزیم نشده
اومد یه صندلی دیگه گذاشت کناره صندلی من .. فیلمو باز کردم و مشغول دیدنش شدیم .. اصلا انگار هیچی نمی بینم . تو یه حال و هوای دیگه بودم .. حوصله نیما رو هم نداشتم . برای دک کردن نیما فیلمو گذاشتم ولی انگار اون ول کن نبود .. اونم نشسته بود ببینه .. یه ده دقیقه ای تحمل کردم دیگه نتونستم .. پا شدم رفتم رو تخت دراز کشیدم .. نیما با تعجب برگشت نگام کرد و با همون لحن پر احساس همیشگیش گفت
- ندایییییییی ؟؟!!! چیه ؟؟؟؟؟ چرا نمی بینی ؟ حالت بده ؟ چیزی شده ؟
دستمو خم کرده بودم گذاشته بودم رو چشمام .. درد می کردن چشمام .. انگار پشت پلکام اشک بود ولی من نمی ذاشتم بیان بیرون واسه همین درد گرفته بودن .. سرمو تکون دادم گفتم نه چیزی نشده
فیلمو قطعش کرد و اومد نشست لبه تخت ..دستشو كشید رو موهام و آروم گفت :
- بگو ببینم. چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ نمی خوای واسه داداشیت درد و دل كنی ؟ به من بگو
صداش بهم آرامش می داد . تو دلم گفتم بذار به نیما بگم .. بعد خودم از فکر مزخرفم خنده ام گرفت .. بالاخره داداشم بود .. غیرتی میشد .. بد تر میشد
گفتم نه با با سرم درد میکنه ..
دستمو از روی چشمام برداشت .. نگام کرد گفت نمیگی ؟ غریبه ام من دیگه ؟
یه لحظه تصمیمو گرفتم که بگم و خودمو راحت کنم .. نمیدونستم این آرامشی که الان داره بعد از شنیدن حرفام هم داره یا نه ؟
با ناراحتی گفتم چی بگم آخه؟ تو هم ناراحت میشی .... با لبخند گفت تو کاری به کاره من نداشته باش .. من ناراحت نمیشم .. قول میدم بخندم بعد حرفات ...
پوز خندی زدم و پشتمو بش کردم ..
سکوتش نشون میداد منتظر حرفمه .. هیچی نگفتم .. شونمو تکون داد ..
- ندااااا .. منتظرمااا .. بگو دیگه .. ما كه همیشه حرفامونو به هم می زنیم ؟
راست می گفت . ما همیشه حرفامونو به هم می زدیم . خیلی وقتها اون می اومد از مغازه و مشتری و كار و شریكش واسه من می گفت و من هم تا جایی كه می تونستم كمكش می كردم ، خیلی وقتها هم من براش از دانشگاه و استاد و حتی رفتار بابا مامان شكایت می كردم و اون هم خدائیش از هیچ كمكی دریغ نمی كرد . حتی با بابا مامان هم به خاطر من دعوا كرده بود . ولی هیچوقت از دوست دختر یا دوست پسرامون واسه هم نگفته بودیم ( البته می دونستم كه نیما اصلا دوست دختر نداره ) به هر حال تصمیم گرفتم بهش بگم
با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم نیما عصبانی نشیااا ..
خندید گفت نترس نه گریه میکنم نه ناراحت میشم نه عصبانی بگو ببینم کشتی منو
نمی دونستم دارم کار درستی می کنم یا نه ولی الان به نظرم بهترین کار بود
برگشتم سمتش و بلند شدم نشستم رو تخت و تکیه دادم به دیوار پشتم .. نگاش کردم .. تو چشاش هم نگرانی بود هم کنجکاوی .. هرچی بود نگاهش قابل اعتماد بود
سرمو پائین انداختم و در حالی كه با رو تختی بازی می كردم گفتم نیما من با یکی مشکل دارم .. و زیر چشمی نگاهش كردم
با تعجب نگام کرد و گفت کی ؟
هیچی نگفتم
یه کم با سکوت گذشت
.
.
.
چونمو گرفت آورد بالا ..اروم گفت پسره ؟
چشامو باز وبسته کردم یعنی بعله و به زور سرمو دادم پایین
هیچی نمی گفت ...
نه من حرفی می زدم نه اون
نمی دونستم الان چه شکلی شده ؟ عصبیه ؟ قاط زده ؟ تعجب کرده ؟ چجوریه ؟
جراتم نداشتم سرمو بلند کنم
یه دفعه صداش اومد که خیلی آروم گفت خب ؟
یه کم راحت شدم .. پس قاط نزده ..
دوباره گفت خب ؟ چرا مشکل داری ؟
نمیدونستم چجوری بش بگم
دوباره گفت بگو دیگه .. چی کارته ؟ باش دوستی ؟
اینو خیلی راحت گفت . سرمو سریع آوردم بالا .. خیلی آروم نگام میکرد .. با ناراحتی سرمو تکون دادم یعنی بعله ..
اینبار با صدای مهربونتری گفت : خب ؟ برام تعریف کن ببینم چی شده ؟
باز لال شده بودم .. گرمای دست مهربونشو روی صورتم حس کردم ..
اروم گفت : ندااا !؟.. بگو به من .. راحت باش ..
انگار تمام مشکلاتم حل شده بود .. انگار یه وزنه دویست كیلویی رو از روی سینه ام بر داشتن . نفس كشیدم دلم می خواست می پریدم ماچش میکردم .. چقدر خوب بود كه تو این شرایط نیما كنارم بود
با من من کردن شروع کردم به تعریف کردن
15-12-2011 03:34 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
KaMi آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 7,759
تاریخ عضویت: Dec 2011
اعتبار: 5
ارسال: #4
RE: رمان دو نيمه سيب
قسمت سوم :

نیما : سلام .. دیدی چه زود اومدم .. فقط به خاطر تو ( این فقط به خاطر تو رو با آهنگ ترانه منصور گفت )
ن : تو غلط کردی .. اسم شام اومد پریدی خوونه ..
نیما : اره دیگه . منم با شام بودم .. فقط به خاطر شام..
کفشاشو که داشت در می اورد .. شروع کرد بو کشیدن ..
به به .. فقط به خاطر قیمه !!!!!!
زدم پشتش ..
ن : بمیری .. دیوونه ..
اومد تو و سلام علیک با مامان اینا کرد .. طبق معمول تو دستاش پره سی دی و سیم و این جور چیزا بود . وسایلش رو ازش گرفتم و در حالی كه سعی می كردم از دستم نریزه گفتم
- بدو داداشی . بدو دستاتو بشور كه روده كوچیكه روده بزرگمونو خورد
- دستت درد نكنه فینگیلی
وسایلشو بردم گذاشتم تو اطاقش . بعد در حالی كه بر می گشتم تو هال از همون دم در اطاق نیما داد زدم
- وای مامان بدو نیما هم اومد .. من این غذای مزخرف دانشگاهو خوردم گشنمه
مامانم اشاره به پشت سرش کرد و رفت کنار
ووووووووو غذا رو کشیده بود
رفتم زرت پشت میز و برای خودم کشیدم ... بابامو صدا کردم ..
- بابااااااا بیا دیگه .. سرد شدااا .. نیماااا بدو بیا ..
همه رو جمع کردم سر میز .. تو دلم پره غصه بود .. تو گلوم پره بغض بود ولی مجبور بودم برای آروم نگه داشتن جو خوونه به روی خودم نیارمو بذارم جو خوونه خووب بمونه ..تازه دعوای مامان و بابا داشت یادم میرفت . دیگه نمی خواستم این دفعه به من گیر بدن ..
شامو که خوردیم با بی حوصلگی ظرفاشو شستم رفتم سر کتاب دفترای دانشگام .. بازشون کردم .. امروز دائم سر کلاس فقط توی دفترم شعر نوشته بودم .. شعرای عاشقانه غمگین به یاد شهروز ..
نمیدونستم باید چی کار کنم ؟ کلافه بودم .. این که نشد کار .. هر دفعه یه دعوا یه بحث .. یه هفته قهر .. باز دوباره می اومد و با یه کلمه حرف یا یه شاخه گل یا یه کادوی کوچولو خرم میکرد و دوباره روز از نو روزی از نو !
سرمو تو دستام گرفته بودمو به حال و روز خودم افسوس میخوردم ..
دلم خیلی گرفته بود .. دلم میخواست یکی بود که باش در دل میکردم .. خودمو خالی می كردم . ولی بدبختی هیچ کس نبود .
تو فکر خودم بودم که صدای نیما روشنیدم
- ندا ییییی !! فیلم عروسی این پسره خوانندهه رو آوردم برات ..
سرمو بلند کردم با بی حوصلگی نگاش کردم .. گفتم دستت درد نكنه . مرسی . بذارش رو میز .. میبینم بعدا
با تعجب نگام کرد گفت همونیه که دنبالش بودیااااااا ..
گفتم میدونم .. مرسی .. بذار می بینم
نشست لبه تخت سرمو اورد بالا
- چته ندا ؟ مریضی ؟
یه نفس عمیق کشیدم .. پا شدم سی دی و ازش گرفتم گذاشتم ببینم .. گفتم نه .. هیچی نیست .. چیزیم نشده
اومد یه صندلی دیگه گذاشت کناره صندلی من .. فیلمو باز کردم و مشغول دیدنش شدیم .. اصلا انگار هیچی نمی بینم . تو یه حال و هوای دیگه بودم .. حوصله نیما رو هم نداشتم . برای دک کردن نیما فیلمو گذاشتم ولی انگار اون ول کن نبود .. اونم نشسته بود ببینه .. یه ده دقیقه ای تحمل کردم دیگه نتونستم .. پا شدم رفتم رو تخت دراز کشیدم .. نیما با تعجب برگشت نگام کرد و با همون لحن پر احساس همیشگیش گفت
- ندایییییییی ؟؟!!! چیه ؟؟؟؟؟ چرا نمی بینی ؟ حالت بده ؟ چیزی شده ؟
دستمو خم کرده بودم گذاشته بودم رو چشمام .. درد می کردن چشمام .. انگار پشت پلکام اشک بود ولی من نمی ذاشتم بیان بیرون واسه همین درد گرفته بودن .. سرمو تکون دادم گفتم نه چیزی نشده
فیلمو قطعش کرد و اومد نشست لبه تخت ..دستشو كشید رو موهام و آروم گفت :
- بگو ببینم. چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ نمی خوای واسه داداشیت درد و دل كنی ؟ به من بگو
صداش بهم آرامش می داد . تو دلم گفتم بذار به نیما بگم .. بعد خودم از فکر مزخرفم خنده ام گرفت .. بالاخره داداشم بود .. غیرتی میشد .. بد تر میشد
گفتم نه با با سرم درد میکنه ..
دستمو از روی چشمام برداشت .. نگام کرد گفت نمیگی ؟ غریبه ام من دیگه ؟
یه لحظه تصمیمو گرفتم که بگم و خودمو راحت کنم .. نمیدونستم این آرامشی که الان داره بعد از شنیدن حرفام هم داره یا نه ؟
با ناراحتی گفتم چی بگم آخه؟ تو هم ناراحت میشی .... با لبخند گفت تو کاری به کاره من نداشته باش .. من ناراحت نمیشم .. قول میدم بخندم بعد حرفات ...
پوز خندی زدم و پشتمو بش کردم ..
سکوتش نشون میداد منتظر حرفمه .. هیچی نگفتم .. شونمو تکون داد ..
- ندااااا .. منتظرمااا .. بگو دیگه .. ما كه همیشه حرفامونو به هم می زنیم ؟
راست می گفت . ما همیشه حرفامونو به هم می زدیم . خیلی وقتها اون می اومد از مغازه و مشتری و كار و شریكش واسه من می گفت و من هم تا جایی كه می تونستم كمكش می كردم ، خیلی وقتها هم من براش از دانشگاه و استاد و حتی رفتار بابا مامان شكایت می كردم و اون هم خدائیش از هیچ كمكی دریغ نمی كرد . حتی با بابا مامان هم به خاطر من دعوا كرده بود . ولی هیچوقت از دوست دختر یا دوست پسرامون واسه هم نگفته بودیم ( البته می دونستم كه نیما اصلا دوست دختر نداره ) به هر حال تصمیم گرفتم بهش بگم
با صدایی که خودمم به زور میشنیدم گفتم نیما عصبانی نشیااا ..
خندید گفت نترس نه گریه میکنم نه ناراحت میشم نه عصبانی بگو ببینم کشتی منو
نمی دونستم دارم کار درستی می کنم یا نه ولی الان به نظرم بهترین کار بود
برگشتم سمتش و بلند شدم نشستم رو تخت و تکیه دادم به دیوار پشتم .. نگاش کردم .. تو چشاش هم نگرانی بود هم کنجکاوی .. هرچی بود نگاهش قابل اعتماد بود
سرمو پائین انداختم و در حالی كه با رو تختی بازی می كردم گفتم نیما من با یکی مشکل دارم .. و زیر چشمی نگاهش كردم
با تعجب نگام کرد و گفت کی ؟
هیچی نگفتم
یه کم با سکوت گذشت
.
.
.
چونمو گرفت آورد بالا ..اروم گفت پسره ؟
چشامو باز وبسته کردم یعنی بعله و به زور سرمو دادم پایین
هیچی نمی گفت ...
نه من حرفی می زدم نه اون
نمی دونستم الان چه شکلی شده ؟ عصبیه ؟ قاط زده ؟ تعجب کرده ؟ چجوریه ؟
جراتم نداشتم سرمو بلند کنم
یه دفعه صداش اومد که خیلی آروم گفت خب ؟
یه کم راحت شدم .. پس قاط نزده ..
دوباره گفت خب ؟ چرا مشکل داری ؟
نمیدونستم چجوری بش بگم
دوباره گفت بگو دیگه .. چی کارته ؟ باش دوستی ؟
اینو خیلی راحت گفت . سرمو سریع آوردم بالا .. خیلی آروم نگام میکرد .. با ناراحتی سرمو تکون دادم یعنی بعله ..
اینبار با صدای مهربونتری گفت : خب ؟ برام تعریف کن ببینم چی شده ؟
باز لال شده بودم .. گرمای دست مهربونشو روی صورتم حس کردم ..
اروم گفت : ندااا !؟.. بگو به من .. راحت باش ..
انگار تمام مشکلاتم حل شده بود .. انگار یه وزنه دویست كیلویی رو از روی سینه ام بر داشتن . نفس كشیدم دلم می خواست می پریدم ماچش میکردم .. چقدر خوب بود كه تو این شرایط نیما كنارم بود
با من من کردن شروع کردم به تعریف کردن
15-12-2011 03:35 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
KaMi آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 7,759
تاریخ عضویت: Dec 2011
اعتبار: 5
ارسال: #5
RE: رمان دو نيمه سيب
قسمت چهارم :

شهروز یکی از دوستای هم کلاسی های دانشگام بود ..چون کلاسای دانشگاه خودشو نتونسته بود بره یه چند باری قاچاقی می اومد سر کلاسای ما تا بتونه خودشو به کلاسای دانشگاه خودشون برسونه .. کم کم سر درس و کمک کردن بهش و با هم بودنای طولانی مدت سر کلاس و دانشگاه با من بیشتر عیاق شد .. هفته آخری هم که می اومد دانشگاه نشست پیشمو از علاقه اش بهم گفت .. به نظرم پسر محکمی اومد .. حتی اون موقع از خشن بودنش و شل و ول نبودنش خیلی خوشم اومد پسره جدی بود فکر کردم باید گزینه مناسبی باشه بهتر از دور وبری هام بود اون اوایل خیلی خوب بود.. سنگین ... رنگین .. مهربون .. صمیمی .. در عین جدی بودن محبت هم بهم میکرد .. ولی همه چیز تقریبا بعد 3 ماه عوض شد ..
از اخلاقش گفتم .... دعواهاش .. داد و بیداداش .. خشن بودنش .. توهین هایی كه گاهی حتی خانواده ام رو هم شامل می شد . از شک کردناش .. گیر دادناش بهش گفتم که حتی یه بار چون تو رستوران به گارسونی كه اومده بود سفارش بگیره لبخند زدم چقدر با من دعوا کرد و داد و بیداد راه انداخت .. از دفعه اولی که سر یه تلفن مشکوک یكی از همكلاسیهای پسرم به موبایلم ، سیلی بهم زد .. از همه و همه چیزایی که باعث دلسردی من شده بود بهش گفتم
تو تمام این مدت فقط زل زده بود به چشامو گاهی اوقات از ناراحتی فقط سرشو تکون میداد .. حرفام که تموم شد یه نفس عمیق کشیدم .. آخرین چیزی که براش تعریف کردم جریان امروز بود ..
با ناراحتی و بغض نگاش كردم و گفتم نیما خسته شدم !
پا شد یه کم راه رفت تو اتاق .. الکی با وسایل من بازی میکرد ... معلوم بود داره فکر میکنه .. نیما خودش پسر بود ... خودشو ، همجنس خودشو خوب می شناخت .. می تونست کمکم کنه .. تو اتاق سکوت بود و بس ..
یه دفعه صدای مامان اومد که نیمااااا .. ندا کجایین ؟
نیما خیلی جدی رفت دم در گفت مامان یه یك ساعتی با ما کاری نداشته باش ..
نفهمیدم مامانم چه عکس العملی نشون داد ولی نیما اومد تو و درو بست .. صندلیشو آورد جلو تخت منو روبروی من گذاشت .. خیلی جدی گفت دوسش داری ؟
داشتم فکر می کردم ..
با تعجب گفت چرا فکر میکنی ؟ دوسش داری ؟
خیلی آروم گفتم خوب خاطره خوب كه زیاد داشتیم با هم . یه زمانی خیلی همدیگه رو دوست داشتیم . اونم منو دوست داشت . نمی دونم چرا اینجوری شد . وقتی یاد اونروزها می افتم ، یاد روزهای خوبی كه با هم داشتیم ... دلم نمیاد ولش كنم . به سقف نگاه كردم . در حالی كه خاطرات و گذشته های دور مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شد آهی كشیدم و ادامه دادم .
- یه وقتهایی فكر می كنم هنوز دوستم داره . فكر می كنم یه روز همون شهروز سابق بر می گرده و همه چی مثل سابق می شه .
آخرین جملات رو با بغض گفتم و با گفتنش اشكام هم جاری شد ... نیما با دیدن گریه و اشكهای من اومدم نشست كنار من روی تخت ... سرمو گذاشت روی سینه اش و با لحنی كه خیلی شبیه لحن مامانم وقتی برام دلسوزی می كرد بود گفت :
- عزززززییییییزززممم ؟!!!!! ندا ؟؟!!!
در حالی كه با یه دستش موهامو ناز می كرد با دست دیگه شروع كرد اشكامو از رو صورتم پاك كردن ... چقدر تو بغلش احساس آرامش می كردم ... گرمای تنش آرومم می كرد و بهم دلگرمی می داد .
- نیگا كن . اشكاشو نیگا . این همیشه یادت باشه . هیچ پسری ارزش اینكه براش گریه كنی نداره . اگه داشت باعث ریختن اشكات نمی شد .
سرمو بر گردوند . تو چشام نگاه كرد و با لبخند گرمی گفت ندا ، تو ارزشت خیلی خیلی بیشتر از این هاست . چرا خودت رو به خاطر این پسره اینقدر كوچیك می كنی ؟ مطمئن باش اگه دوست داشت اینجوری باهات رفتار نمی كرد .
سرمو ول كرد و از روی تخت بلند شد . شروع كرد توی اطاق قدم زدن
- آخه مگه خوشت میاد تحقیر بشی . اعصابت خورد بشه ؟ چرا به این مرتیكه اجازه می دی اذیتت کنه ؟ بشه سوهان روحت ؟ ها ؟
تعجب کرده بودم اون از من بیشتر آتیشی شده بود .. سرمو انداخته بودم پائین و هیچی نمی گفتم .
- چند بار تا حالا از این بحثها داشتین ؟
پوز خند زدم گفتم تو این 1.5 سال شاید 20 بار سر همین گیر دادنهاش ما با هم قهر کردیم .. همشم بعد 1 هفته 2 هفته می اومد می گفت اشتباه کرده دوباره شروع می کرد ..
با تعجب نگام کرد گفت اون وقت تو باز ادامه میدادی ؟ آره ؟ با سر جوابشو دادم ..
با عصبانیت گفت چراااااااااا ؟ چرا باز ادامه می دادی ؟ مگه نمی دیدی باز شروع می کنه ؟ یه بار .. دو بار .. سه بار .. نه این که یه سال و نیم تو اشتباه خودتو تکرار کنی .. چرا ؟
با ناراحتی نگاهش کردم . نمی دونم تو چشام چی دید .. خیلی ناراحت شده بود ..
با صدای ملایمتری گفت آخه قربوون اون چشات برم من .. این آدم از اعصاب تو چیزی باقی نذاشته .. پس بگو یه زمانایی پشت تلفن دعوا میکردی .. گریه میکردی با این مرتیکه بودی . آره ؟
با سر تائید كردم و دوباره اشكام جاری شد . تو چشاش نگاه كردم و با بغض گفتم چیكار كنم نیما ؟ تو بگو چیكار كنم .
- عزیز دلم . اینكه معلومه چیكار كنی ؟ ولش كن . اصلا دیگه سراغش نرو .
با همون بغضم گفتم اگه دیگه بر نگرده ؟
- خوب بر نگرده ؟ شكسپیر می گه كسی رو كه دوست داری ولش كن . اگه برگشت كه مال توئه . وگرنه بدون از اول هم مال تو نبوده
- سخته
- آره . سخته . می دونم . خیلی هم سخته . دل كندن سخته ... حتی از حیوونی كه یه مدت نگهش داشته بودی و فرار می كنه یا می میره
نشست روی صندلی و در حالی كه به دور دست نگاه می كرد زیر لب گفت : مثل مردن می مونه دل بریدن ... ولی دل بستن آسونه شقایق .
بعد روشو به طرف من كرد و گفت اما ارزششو داره . ارزششو داره . بهایی كه تو داری پرداخت می كنی فكرته . اعصابته . روحیه اته . همین الان هم كه داری زجر می كشی . اونجوری یه سختی می كشی ... ولی بعدش آزاد می شی ... راحت می شی
تو فكر رفتم . حرفاش خیلی آرومم كرده بود . مخصوصا كه همش هم منطقی بود . نیما هم ساكت بود و انگار منتظر بود اثر حرفاش رو ببینه
...
- من هم بخوام اون دست از سر من بر نمی داره . می دونم . تو نمی شناسیش . ازش می ترسم نیما .
- نترس . مگه داداشیت مرده ؟ خودم درستش می کنم .. تو اصلا فکر نکن بهش .. من اینا رو می شناسم .. تو رو مظلوم گیر آورده با من که روبرو شد می فهمه دنیا دست کیه ..
ترسیدم . نكنه اینا یه بلائی سر هم بیارن ؟؟!!
گفتم نه نیما تروخدا نکنی همچین کاریاااااااا .. می خوای ببینیش که چی بشه ؟
با عصبانیت گفت این همه وقت تو دیدیش.... خودت خواستی درستش کنی..... تونستی ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟میخوای منم بشینم نگات کنم ؟ نه . نمی ذارم . نمی تونم ببینم عزیز ترین كسم اینجوری داره آب می شه و بشینم نگاه كنم . حالیش می كنم
ای خدااااااا عجب غلطی کردم .. کاش بش نمی گفتم
با التماس گفتم نیما تروخدا .. جون مامان کوتا بیا
با جدیت گفت قسم نده ندا ..
بعد در حالی كه با دقت تو چشام نگاه می كرد گفت ندا نكنه ...
می دونستم منظورش چیه ولی خودم رو زدم به اون راه
- نكنه چی ؟
- نكنه این مرتیكه از تو چیزی داره ؟
- یعنی چی نیما !!
- نكنه اتفاقی افتاده ؟ ها ؟ كاری كه نكردین ؟
صورتم قرمز شد . از اینكه نیما داره در اینباره با من صحبت می كنه و منظورش اینه كه هنوز دخترم یا نه داشتم از خجالت آب می شدم . سریع تو چشاش نگاه كردم و گفتم نه به خدا نیما . اصلا . اصلا از این حرفها و صحبتها بین ما نبوده . ( البته تا حدودی بود ولی همونجوری كه گفتم هیچوقت نذاشته بودم شهروز از حد خودش جلوتر بره ، ولی خوب به نیما كه نمی تونستم بگم )
- پس نترس . خودم می دونم چی کار کنم .. فردا باهات صحبت می کنم .. الان بگیر بخواب .. اصلا هم گریه کن... نگران هیچی هم نباش .. من هستم فینگیلی ... از چی می ترسی ؟ بگیر بخواب ..
از رو صندلی بلند شد سرمو گرفت بین دستاش و یه بوسه آروم رو موهام کرد و گفت نبینم دوباره گریه کنیااا .. باهات حرف میزنم فردا .. شبت بخیر
با گیجی گفتم شب بخیر و ولو شدم رو تخت
...
چی کار کنم ؟ یعنی بذارم این دو تا با هم روبرو بشن ؟ نكنه یه بلایی سر نیمای من بیاره ؟ اینقدرا هم مهم نبود که من شلوغش كرده بودم ... ولی بالاخره کاریش نمی شد کرد .من حرفمو زده بودم ..
پاشدم مسواک زدم .. یه کم نشستم تو بالکن و نگاهمو دوختم به ***** و ستاره هاش .. نیما اومد تو بالکن گفت چرا نخوابیدی ؟ گفتم ظهر 3 ساعت خوابیدم خوابم نمی بره .. می خوابم .. تو برو بخواب
پشت صندلی من وایساد دستشو گذاشت رو شونه هام .. یه کم وایساد . بعد سرشو آورد پایین و گفت شب بخیر و رفت
پشت سرشو نگاه کردم و از این که همچین برادری دارم خیلی خوشحال بودم .. یه جورایی از اینكه می دیدم بی كس و تنها نیستم و یكی هست كه ازم دفاع كنه و پشتم باشه احساس آرامش و اطمینان می كردم ... واقعا حس می كردم سایه یه مرد بالا سرمه ... یه تكیه گاه دارم ... چقدر دوستش داشتم ... چقدر با شهروز فرق داشت ؟ كاش نیما دوست پسرم بود ......
نیم ساعتی تو بالکن بدون هیچ حرکتی چشم دوخته بودم به روبروی خودمو فکر میکردم ... ماهو نگاه می كردم ... یعنی الان چند تا دختر مثل من چشم دوختن به این ماه و دارن فكر می كنن كه چقدر بد بختن ؟
..
هوا خیلی سرد شد یه دفعه .... بدون هیچ نتیجه ای از این همه فکر بلند شدم و خیلی آروم رفتم تو اتاقمو خوابیدم
15-12-2011 03:35 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
KaMi آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 7,759
تاریخ عضویت: Dec 2011
اعتبار: 5
ارسال: #6
RE: رمان دو نيمه سيب
قسمت پنجم :

ندا؟ ..ندا ؟! ندا نمیری دانشگاه ؟
چشامو به زور باز کردم .. چه دردی میکرد چشام !! .. مامانم بود .. به زور گفتم نه . کلاس ندارم
گفت پاشو پاشو .. من دارم می رم بیرون .. پاشو صبحونه بخور .. نیمارو صدا کن به اونم صبحونشو بده
اسم نیما رو که شنیدم یاد تمام اتفاقات دیشب افتادم .. روم نمیشد نگاش کنم.. یه جوری بودم .. گفتم باشه .. الان پا می شم .. تو برو
نیم ساعتی تو رختخواب قلت زدم و بالاخره پا شدم .. رفتم دستشویی و سر و صورتمو شستم . چشمام پف کرده بود .. اومدم بیرون و چایی برای خودمو نیما ریختم و صبحونه رو آماده کردم .. رفتم دم اتاقش .. یه احساسی داشتم .. از این که در باره دوست پسرم باهاش درد دل کردم خجالت می کشیدم .. روم نمی شد صداش کنم .. ولی کاری بود که کرده بودم ..
در زدم و صداش کردم
نیما .. داداشی ؟!! ..پاشو صبحونه حاضره
صدایی نشنیدم . درو باز کردم .. غرق خواب بود . رفتم بالا سرش . نشستم لب تخت و شروع كردم موهاشو ناز كردن ... همیشه وقتی اینجوری بیدارش می كردم خیلی خوشش می اومد
- نیما .. نیمایی .. پاشو .. پاشو دیگه ..
یه کم قلت زد ..
با صدای گرفته گفت چیه ؟ چی شده ؟
همونطوری كه موهاشو ناز می كردم گفتم پاشو ساعت 9 ه .. پاشو صبحونتو آماده کردم .. چاییت سرد میشه .. پاشو عزیزم ..
سرشو برگردوند سمت من نگام کرد گفت سلام.. صبح بخیر
دستشو گرفتم کشیدم تا بلند بشه .
گفتم صبح بخیر ! پاشو .. بیا صبحونه آماده است .
گفت برو منم اومدم
دیدن صورت مهربونش اون خجالت و ناراحتیمو از بین برد .. رفتم مشغول صبحونه خوردن شدم دیدم رفت دستشویی بعدش اومد سر میز صبحونه ..
نگام کرد و خندید . گفت چطوری ؟ خوبی ؟
همونطوری که خودمو مشغول صبحونه خوردن نشون میدادم گفتم اره ..
گفت کی خوابیدی دیشب ؟
گفتم یه نیم ساعتی بیدار بودم بعدش خوابیدم ..
صندلیشو عوض کرد اومد کنار من نشست دستشو کشید روموهام . آروم گفت بهتری ؟
.. سرمو بلند کردم ... صورتم نزدیک صورت مهربونش بود .. توی چشماش می شد دید که چقدر نگرانمه و دوست داره کمکم بکنه .. گفتم آره .. مرسی ..
همونطوری که با موهام بازی می كرد با همون لحن مهربونش ادامه داد : بهترم میشی . وقتی همه چیز تموم بشه بهترم میشی .. نگران هیچی نباش .. من تا آخرش باهاتم
صدای ارومش تو گوشم میرفت ... تمام وجودم اعتماد و آرامش می شد .. با حق شناسی و تشكر نگاهش كردم ...لبخندی تحویلش دادم و دوباره مشغول خوردن شدم .. نیما یه كم نگام كرد و اونم مشغول خوردن شد ..
نیما صبح تا ظهر خونه بود .. ظهر میرفت مغازه تا طرفای 8 . 9 شب .. مثلا مهندس این مملکت بود بیچاره ولی کار بی کار .. واسه همین با دوستش مغازه زده بودن و کار میکردن .. دوستش صبحها رو می رفت در مغازه و نیما بعد از ظهر ها رو . بعد از صبحونه رفت سراغ کاراش تو اتاقش . منم خونه رو جمع و جور کردم و نشستم سر درسام .. ولی همش تو فکرم بود که چی میشه
..
تو همین فکرا بودم که موبایلم زنگ خورد .. وااای زنگ مخصوص شهروز بود . نمی دونستم چی کار کنم ..
به نیما بگم ؟ نگم ؟
رفتم سراغ گوشیم .. یه لحظه دلم براش تنگ شد .. اومدم جواب بدم .. یاده حرفاش و دعواهاش افتادم ... یاد حرفهای نیما... پشیمون شدم .. دویدم سمت اتاق نیما .. تصمیم گرفتم دیگه در جریان همه اتفاقات مربوط به شهروز باشه . دیگه نمی خواستم با یه قربونت برم و فدات بشم خر بشم
با عجله گفتم نیما نیما .. شهروزه .. شهروزه ..
با عجله اومد سمتم گفت جواب بده بدو ..
با استرس جواب دادم بعله ؟
صدای خشنش پیچید تو گوشم
ش: سلاااااام ..
با جدیت سلام کردم بهش .. دل و جرئتم به خاطر وجود نیما بیشتر شده بود
ش : سراغی نمی گیری ؟ منتظری من یه چیزی بگم تو هم بری دنبال خوشی خودت ؟
صدامو بردم بالا گفتم کدوم خوشی ؟ تو خوشی هم گذاشتی واسه من ؟
نیما اون دستمو که آزاد بود گرفت تو دستش .. بهم اشاره کرد اروم باشم ...نفس عمیق کشیدم ..
شهروز گفت اوهو اوهو .. چه صداشو میبره بالا واسه من.. دست پیشو میگیری پس نیوفتی ؟
هیچی نمیگفتم ..
با پوز خند گفت چیه؟ لال شدی ؟
نگاه مظلومانه ای به نیما کردم .. گوشیو به سمتش گرفتم گفتم نیما من نمیتونم با این حرف بزنم .. کلافه ام میکنه .. نیما گوشیو چسبوند به گوش خودم .. نمی خواست الان حرف بزنه باهاش ..
صداش دوباره اومد . با عصبانیت گفت من کلافه ات میکنم عوضی ؟ رفتی پشت داداشت زبون در آوردی واسه من؟
داد زدم عوضی جد و آبادته بیشعور .. خسته شدم از دستت .. همش دعوا ...همش فحش ...همش گیرای الکی .. نمیخوام آقا .. نمیخوام باهات باشم .. خسته شدددددم .. می فهمی ؟
نمی دونستم دارم کار درستی میکنم یا نه ؟ فقط هر چی تو دلم بود گفتم ..
نیما که متوجه به هم ریختگی من شد گوشیو از دستم کشید بیرون صداشو برد بالا .. و گفت الووووو .. الووووووو .. مثل این که شهروز حرف نمی زد .. نیما از شهروز 5 سال بزرگتر بود .. شاید ازش ترسیده بود! .. باز گفت چرا حرف نمیزنی ؟ مرتیکه... عوضی سر تا پا هیکلته .. جرئت داری دهنتو وا کن تا حالیت کنم با کی طرفی ..
یه چند ثانیه ای گوشی دست نیما موند . بعدشم خندید و گفت بیا .. قطع کرد بدبخت .. خاک بر سر ..
دستام می لرزید .. داشتم می مردم از ترس .. شهروز خیلی کله خر بود .. ممکن بود بلا ملایی سر من یا حتی نیما بیاره .. واسه نیما بیشتر دلم سوخت ... گریه ام گرفت .. اشکام تند تند ریخت رو صورتم ..
نیما با تعجب نگام کرد گفت چرا گریه میکنیییییییییی ؟!! دیوونه شدی ؟!! تو الان باید بخندی خره
همونطور که گریه می کردم با صدای خفه با چونه ای لرزون گفتم نیما می ترسسسسسسسسسم .. ازش می ترسم . می ترسم یه كاری كنه
نیما با تمام وجود بغلم کرد و سرمو گذاشت رو سینش ... کنار گوشم آروم گفت عزیییییییییییییزم ... نترس .. فدای اون اشكات بشم ... مگه من مردم ؟ می دونی از دیشب تا حالا چقدر اشك ریختی ؟ نكن اینجوری با خودت ... به خدا طاقت اشكاتو ندارم ندا ... گریه نكن
باز متوجه شدم که چقدر تو آغوشش اروم می شم .. با گرمای تنش ... با بوی بدنش ... سفت بغلش کرده بودم و دلم نمی اومد ازش جدا بشم .. احساس می کردم تنها جاییه که میتونم توش به آرامش برسم الان ... انگار تنها داراییم تو این دنیاست
با گریه فقط اسمشو تکرار میکردم
نیمااااا نیمااااا
اونم تو موهام دست میکشید و سرمو می بوسید ..
- جان نیما .. اروم باش عزیزم .. اروم باش .. هیچی نمیشه ..مگه شهر هرته ؟؟ ... غلط کرده کاری کنه .. هم من هستم هم بابا .. خواست غلطی بکنه خودمون حسابشو میرسیم .. از هیچی نترس .. از هیچییییی ...
خیلی آروم شده بودم .. خودمو از تو آغوشش کشیدم بیرون .. رفتم عقب .. نگاش کردم .. نهایت مهربونی یه آدمو می شد تو صورتش دید .. برای اولین بار صورتشو آوردم پایین و بوسش کردم .. احساس کردم چقدر صورتش داغه !!!!
به آرومی گفتم مرسی ... من اگه تو رو نداشتم می مردم
با مهربونی نگام كرد
عزیزم ... الان كه هستم ... به خاطر من زنده بمون
دستم كه تو دستش بود رو آورد بالا و پشتشو بوسید . بغضم گرفت . پاشدم رفتم از اتاق بیرون ..
رفتم تو اتاقم و باز غصه خوردم ... از خودم بدم می اومد . هم به خاطر اینكه به شهروز اجازه داده بودم كه اینقدر منو تحقیر كنه . و هم به خاطر اینكه نیما رو هم اینقدر اذیت می كردم . فقط وقتی صورت مهربون و صدای قشنگ نیما توی ذهنم می اومد آروم میشدم ..
...
سر درس و مشقم بودم که مامان اومد .. با چند تا كیسه خریدی كه كرده بود رفت تو اشپزخونه و مشغول آماده کردن ناهار شد .. منم مشغول درس خوندن بودم .. نیما هم تو اتاقش کاراشو میکرد ..
...
ساعت طرفای 12 بود که نیما اومد دم اتاقم .. در باز بود .. گفت فینگیلی ! این فیلمه که دیشب بهت دادم بریز رو کامپیوتر می خوام ببرمش .. گفتم خودت بریز اگه میشه .. می خواستم حواسم پرت نشه و درسمو بخونم . اومد نشست و مشغول شد . منم پایین پاش رو زمین ولو شده بودم داشتم درس می خوندم .. ولی چیزی كه حواسمو پرت می كرد خود نیما بود ... وسط درسم دستمو از آرنج خم کردم زدم زیر سرمو شروع کردم نگاه کردنش .. ازش خیلی خوشم اومده بود .. قبلش هم خیلی دوسش داشتم . همونطور كه گفتم نیما تو خیلی از موارد كمكم كرده بود . اما مورد به این مهمی تا حالا پیش نیومده بود كه ببینم جایی كه بقیه با خشونت بر خورد می كنن و كتك می زنن و حتی سر می برن اون چطوری بر خورد می كنه ؟ و الان خیلی برام با ارزش بود كه به جای اینكه شلوغش كنه و آبرومو ببره ، اینقدر منطقی برخورد كرده و داره نقش محرم و حامی و سنگ صبورمو بازی می كنه ... یه داداشی منطقی توووووووپ کم پیدا می شه . ولی خدا رو شکر که داره کمکم می کنه و خیالمو تا حدودی راحت کرده ..
همونطوری که داشتم نگاش میکردم انگار متوجه شد.. سرشو خم کرد سمت من .. نگامون خورد به هم .. بش خندیدم ولی اون فقط نگام کرد .. یه چشمک بش زدم و بازم خندیدم که یعنی تو فکر نیستم و الان خوبم ولی اون باز فقط نگاه کرد .. تعجب کردم سرمو انداختم پایین و به کتابم نگاه کرد .. چند ثانیه بعد باز نگاش کردم و دیدم باز داره منو نگاه میکنه .. بلند شدم نشستم رو زمین کنارش ..
- چیه نیما ؟ تو فکری ؟ چیزی شده ؟
نگاشو از من برید و مانیتورو نگاه کرد .. زدم به زانوش ..
- نیما .. با توئم .. چی شد ؟
نگام کرد و باز با همون آرامشش گفت هیچی عزیزم . هیچی نشد .. درستو بخون ..
می دونستم كه یه چیزیش هست . ولی خوب شاید الان راحت نیست بگه . نخواستم اذیتش كنم . باز ولو شدم رو کتابام ..
کارش که تموم شد پاشد از اتاق رفت .. کم کم باید میرفت مغازه .. مامان ناهارو آماده کرده بود .. صدامون کرد .. رفتیم سر میز .. یه کم با مامان باز سر این که من چرا دیروز گریه می کردم بحث کردیم . ولی نیما اصلا خودشو قاطی ماجرا نکرد . انگار که هیچی نمی دونه .. تمام مدت سر ناهار ساکت بود .. نمیدونم چش شده بود ؟ می ترسیدم .. نکنه خبری شده به من نگفته؟ آخه چه خبری شده باشه مثلا ؟
ناهارش که تموم شد پاشد رفت مغازه
15-12-2011 03:35 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
KaMi آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 7,759
تاریخ عضویت: Dec 2011
اعتبار: 5
ارسال: #7
RE: رمان دو نيمه سيب
قسمت ششم :

تقریبا 5 روز از اون روزی که شهروز به من زنگ زد و با نیما حرف زد می گذشت .. تو این 5 روز 500 بار زنگ زده بود . ولی من اصلا جواب نداده بودم ... شاید می ترسیدم ... شاید هم نمی خواستم بیشتر از این تحقیر بشم . حرفهای نیما خیلی روم تاثیر گذاشته بود ... 5000 بار هم اس ام اس زده بود . محتوای همشون هم از این شروع می شد كه تو مال منی و من هرجور شده تو رو نگه می دارم و نمی ذارم ازم بگیرنت و در نهایت به فحش و بد و بیراه به من و خانواده ام ختم می شد ... نمی دونم چرا این پسرا تا با یكی دوست می شن سریع نسبت بهش احساس مالكیت پیدا می كنن و فكر می كنن دوست دخترشون یه ملكه كه سندشو شش دنگ زدن به اسم اونها . نمی خوان ببینن كه این دختر هم یه آدمه عین خودشون . با احساسات و افكار مشابه و مثل اونها آزاده . از مردی هم فقط می زنم و می كشم و روابط جنسی رو یاد گرفتن . البته استثنا هم دارن . یكیش داداشی گل خودم ...
جریان تماسهای چپ و راست و اس ام اس های شهروزو به نیما گفته بودم . گفت بهش بیمحلی كن خودش خسته می شه . من نمی گم باهاش به هم بزن . انتخاب خودته . می تونی انتخاب كنی كه همینجوری باهاش باشی و تحقیرت كنه و به همین وضعیت رضایت بدی ... می تونی هم انتخاب جدیدی داشته باشی و تصمیم بگیری برای خودت ارزش غائل بشی و باور كنی كه هزاران نفر هستن كه منتتو می كشن . هزاران هزار نفر هستن كه حسرت داشتن تو رو دارن و از ته دل آرزو می كنن كه تو رو داشتن .
با این حرفهاش بهم امید می داد . تو خونه هم خیلی هوامو داشت . نمی ذاشت بهم سخت بگذره و هوای شهروزو كنم . یه شب هم دوتائی شام رفتیم بیرون . خلاصه اش كه برادری رو در حق من تموم كرده بود .
...
صبح از خواب پا شدم و زود حاضر شدم . باید می رفتم دانشگاه ... صبحونه خوردم و اومدم برم .. نیما رو دیدم لباس پوشیده گفت می رسونمت .. منم شدید حال کردم گفتم ایول بدو بریم پس ... هوا بازم سرد بود ..من تو حیاط موندم تا ماشینو بیاره بیرون ... صورتمو توی شال گردنم پوشونده بودم بس که سوز می اومد اول صبحی .. اومد در حیاطو ببنده گفت بدو برو سرما می خوریاااااا .. رفتم تو ماشین .. بخاری رو روشن کرده بود .. داشتم یخ می زدم .. اصلا نه برفی بود نه بارونی نه چیزی . ولی خییییییلی سوز سردی می اومد .. دستمو کردم تو جیب کاپشنم و با خنده گفتم وووووووووووووی سرررررررررررررده !!.. . بخاری رو زیاد كرد و اروم گفت الان گرم میشی .. راه افتادیم سمت دانشگاه .. یه بیست دقیقه ای راه بود تا برسیم .. دیگه کم کم داشتم گرم میشدم .. دستامو در آوردم از تو جیبم داشتم می کشیدمشون به هم تا گرم تر بشم.. نگام کرد گفت سردته هنوز ؟ گفتم خووبه .. زیاد نه .. دستمو گرفت تو دستش گفت الان چی ؟ خندیدم گفتم اووووووه چه داغی تو بچه ؟!! چه خبره ؟ یه پا بخاری تشریف داری .. بلند بلند خندید و دستمو برد جلوی دهنش ها كرد ... بعد اروم اروم شروع کرد به مالیدن دستم . برای عوض کردن دنده هم دستم تو دستش بود ... چند لحظه یه بار بر می گشت نگاه می کرد بهم و باز جلو رو نگاه می کرد .. اونروز خیلی مهربون شده بود !! ... هیچی نمی گفتیم به هم ... من تو فكر این بودم كه نیما چشه و اون هم حواسش به رانندگی خودش بود . داشتیم کم کم می رسیدیم .. توی کوچه دانشگاه پیچیدیم . دم دانشگاه دستمو ول کرد و منم خیلی سریع کیفمو برداشتم .. گفتم مرسی نیما .. دستت درد نکنه .. پریدم از ماشین بیرون .. یكی از دوستام كنار در ماشین وایساده بود . منو كه دید نیشخندی زد و رد شد . منظورشو نفهمیدم . از تو شیشه با نیما خدافظی کردم .. رفتم سمت در دانشگاه برگشتم ببینم رفته یا نه دیدم سرش به شیشه ماشینه و داره منو نگاه میکنه .. براش دست تکون دادم و رفتم تو دانشگاه !
هنوز به دم پله های حیاط نرسیده بودم که موبایلم زنگ خورد .. نگاه کردم نیما بود !!!
ن : جونم عزیزم ؟! چی شد ؟
نیما : یادم رفت ازت بپرسم .. کی بیام دنبالت ؟
ن : نمی خواد .. با یلدا میام ..
با عجله گفت نه نه خودم میام دنبالت . کی بیام ؟
خندیدمو گفتم پس یلدارو می رسونیااااااا ..
گفت باشه باشه حتما .. کی بیام ؟
- ساعت 12 کلاسم تموم می شه .. ولی تو که باید بری مغازه ؟
خیلی بی تفاوت گفت به امیر می گم یه ساعت بیشتر بمونه .. مشکلی نیست ... من 12 دم دانشگام ..
ازش تشکر کردم و خدافظی کردم . برخوردم به همون دوستم كه دم در دانشگاه بود . لبخندی زدو گفت خدا شانس بده ...
- چرا چی شده ؟
در حال كه با مسخرگی حرفهاشو می كشید گفت :آخه مردم دوست پسرشون می رسوندشون داااااانشگاه . بعد هم وای می ایسته تا برن تو دانشگاه خیالش راحت شه . الان هم خودش بود نه ؟؟!!
با خنده گفتم خره این داداشمه
- بابا اینو وقتی گرفتنتون باید بگی . نه به من
- الاغ ! می گم این نیما داداشمه
- جون من ؟
- آره به خدا . ببین عكسش هم تو كیفمه . اینم عكس خانوادگیمون
- ای بابا ؟ آخه همچین گرفته بودیش در نره هر كی می دید فكر می كرد لیلی مجنونید
- داداشیمه خوب . دوشش دالم
- ولی خدائیش داداش خوشتیپی داری ها . كوفتت بشه
- كوفت صاحبش بشه
- فعلا كه مال توئه
- خفه شو بدو برو سر كلاست
واقعیتش تا اون موقع اصلا دقت به این موضوعها نكرده بودم . ولی دختره راست می گفت . داداشیم هم خیلی خوشتیپ بود هم منو خیلی دوست داشت . من هم خیلی دوسش داشتم . آخی .. داداشی گلم .. قربونش برم .. خدایا شکرت
.
.
.
ساعت 11:45 بود که دم در دانشگاه با یلدا منتظر نیما بودیم .. اومدش .. به یلدا نشون دادم ماشینو رفتیم سمتش . درو که باز کردم گرمای بخاری خورد به صورتم کیییییییف کردم . پریدم تو ماشین یلدا هم عقب نشست .. دو تایی به نیما سلام کردیم .. راه افتاد سمت خونه .. تو راه برعکس پویا خیلی ساکت بود .. نه كه یلدا هم بود، بچه ام محجوب بود ... بیشتر منو یلدا با هم حرف می زدیم .. نیما هم یه زمانایی که ازش چیزی می پرسیدیم جواب می داد .. یلدارو رسوندیم تا دم خونشون .. خیلی اصرار کرد که زودتر پیاده بشه تا ما راهمون دور نشه . ولی نیما قبول نکرد .. یلدا که پیاده شد راه افتادیم به سمت خونه .. نیما هیچی نمی گفت تو ماشین .. ساکت ساکت بود .. دیگه داشتم نگران می شدم ..
به آرومی گفتم نیماا ؟
سرشو چرخوند سمت من
- جانم ؟
- چیزی شده داداشی ؟
سرشو به علامت منفی تکون داد گفت نه ! چی باید شده باشه ؟
گفتم آخه ساکتی از اون موقع تا حالا ؟؟؟؟ صبحی هم ساکت بودی .. حتما یه چیزی شده دیگه .. از دست من دلخوری ؟
سریع برگشت سمت من .. با تعجب گفت از توووووو ؟ دلخورم ؟ واسه چی ؟
شونه هامو بالا انداختم گفتم چه می دونم ... اینجوری که تو توی خودتی آدم هزار تا فکر میکنه ..
لپمو کشید و خندید گفت من هیچیم نیست فینگیلی .. هیچیم نیست
تکیه دادم به صندلی و طبق معمول رفتم تو فکر ... تا زمانی که رسیدیم دم در خونه
نشستم تو ماشین تا درو باز کرد و ماشینو برد تو حیاط ..
از ته دلم بهش گفتم دستت درد نکنه نیما .. خیر ببینی جوون .. خندیدم و از ماشین زدم بیرون ..
نگاش کردم هنوز تو ماشین بود .. بهم خندید و منم رفتم تو خونه
15-12-2011 03:35 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
KaMi آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 7,759
تاریخ عضویت: Dec 2011
اعتبار: 5
ارسال: #8
RE: رمان دو نيمه سيب
قسمت هفتم :

چندین روز از زمانی که با شهروز دعوام شد می گذشت ... باور نمی كنید كه تو یه هفته 384 تا اس ام اس برام زده بود . با وجود اینكه من حتی یه اس ام اس هم بهش نداده بودم ... زنگ زدن هاش هم كه بر قرار بود . وقت و بی وقت ... حتی نصفه شب . به نیما گفتم .
گقت ببین ندا . همونطوری كه گفتم انتخاب با خودته . من مجبورت نمی كنم . اما اگه انتخابتو كردی ... بهترین راه خلاص شدن از دستش اینه كه موبایلتو عوض كنی . خطتو بفروش . خودم برات عوضش می كنم و یه شماره جدید برات می گیرم
- آخه من این شماره رو دوست دارم . همه دوستهام این شماره رو دارن .
- این كه چاره اش خیلی ساده است فینگیلی . یه اس ام اسو سند تو آل می كنی و شماره جدیدتو به همه می گی
- خیلی خوب . هرچی تو بگی .
بعد در حالی كه سرم پائین بود و فكر می كردم آروم گفتم :
ندا : نیما ؟!
ن : جان نیما
ندا : یه وقتهایی شك می كنم
ن : به چی گلم ؟
ندا : به اینكه شاید شهروز دوستم داره . شاید اینكار هاش هم از روی علاقه است ؟
ن : دیوانه ای به خدا
ندا : پس چرا اینقدر میاد دنبالم
ن : آخه دختر مگه هر دنبال اومدنی نشونه عشقه ؟ اون پسره . من می شناسمش . الان از اینكه تو خودت به هم زدی ناراحته . غرورش صدمه دیده . می دونی براش افت داره . دوست داره خودش تموم كننده باشه . واسه همین نمی تونه قبول كنه كه تو بگی دیگه نمی خوام و اون هم بگه چشم . اون هم با اون دید مرد سالاری 200 سال پیشی كه اون داره . دید اون دید پدر بزرگ های ماست : مگه زن هم حق انتخاب داره ؟ با لباس سفید میاد با كفن سفید می ره . حالا مرد هر بلایی می خواد سرش بیاره . حق نداره جیك بزنه . مطمئن باش بعد از اینكه دوباره خیالش راحت شد كه برگشتی و مال اونی همون بساطه . روز از نو روزی از نو
ندا : نمی دونم . خیلی خوب پس بیزحمت خودت این خط منو عوض كن . ممنونت می شم . این كارو می كنی ؟ زحمتت نمیشه ؟
ن : من واسه تو همه كار می كنم آبجی خانوم . تو رحمتی
...
فردا شبش توی اطاقم بودم و افتاده بودم رو كتابها كه نیما وارد اطاق شد ... دو تا دستهاشو قایم كرده بود پشت سرش . اومد روبروم نشست رو زمین ... منم نشستم و تو چشاش نیگاه كردم
- سلام داداشی خسته نباشی
- سلااااااااام . تو هم خسته نباشی . ندا یه دقیقه گوشیتو می دی یه زنگ باهاش بزنم ؟
تعجب كردم . نیما معمولا گوشی منو نمی گرفت . ولی گفتم آره حتما . سریع گوشیمو بهش دادم . گوشیو برداشت و رفت بیرون . چند دقیقه بعد برگشت . گوشیو داد بهم و گفت ندا یه شماره بهت می دم از خونه بهش زنگ می زنی ؟ من كه می گیرم جواب نمی ده ببین جواب تو رو می ده ؟
دیگه واقعا مشكوك می زد . نیما هیچوقت نمی گفت من با دوستاش یا هر كس دیگه ای صحبت كنم یا براش شماره بگیرم . رفتم سمت تلفن و گفتم بگو
- 09121211112
- چه شماره باحالیه ؟ وزارت اطلاعاته ؟
- آره بگیر ببین كی بر می داره
شماره رو گرفتم . اولین بوق رو كه زد موبایل من هم زنگ خورد
- نیما ببین كیه به من زنگ زده ؟
- بذار جواب بدم ... الو
صداش از تو گوشی خونه اومد ؟؟؟!!!!
- نیما ؟؟؟؟!!!!!!!!!
- نگفته بودی شماره ات اینقدر رنده فینگیلی ؟
گوشیو گذاشتم و دویدم طرفش .
- نیما چیكار كردی ؟ چی شد ؟ این خط منه ؟
- از امروز این شماره شماست
پریدم بغلش كردم
- وایییییییی وااااااییییییییی نیما مرسی . چجوری اینكارو كردی ؟ اونم یه روزه ؟
- تو دیگه به اونش كاری نداشته باش فضول . مهم اینه كه دیگه راحت شدی
...
ولی واقعیت این بود كه از اونروز درد سرم بیشتر شد . تا یكی دو روز از شهروز خبری نبود . ولی از دو سه روز بعدش تلفن خونه شد كابوس من .
تو خونه نشسته بودم كه تلفن زنگ زد . روی تلفن رو كه نگاه كردم قلبم وایساد . شماره شهروز بود . انتظار این یكیو نداشتم . اگه مامان بابام می فهمیدن كه دیگه واویلا بود . نیما هم خونه نبود كه بگم اون گوشیو برداره . اینقدر شماره اش رو نگاه كردم كه قطع كرد . نمی دونستم چیكار می خواد بكنه . یعنی چی می خواد ؟ اگه كس دیگه ای گوشیو برداره چیكار می كنه ؟ حرف می زنه ؟ چی می گه ؟ ...
شب دوباره زنگ زد . دویدم و گوشی رو دادم نیما و گفتم شهروزه . زنگ می زنه خونه . گوشی رو گرفت ولی شهروز قطع كرد .
- نیما چیكار كنم ؟ چه غلطی كردم ! اگه بابا اینا بفهمن كه بدبخت می شم . كاش جوابشو بدم .
- نه اون دقیقا همینو می خواد . یه كم دیگه صبر كنی بیخیالت می شه . از طرف بابا اینها هم خیالت راحت . اگه زیاد زنگ زد من می گم یكی از مشتریها یا طلبكارهای منه كه می خواد مزاحم بشه . فوقش تلفن رو می دیم كنترل . فعلا صبر كن تا من به موقعش پدر این مردیكه رو در بیارم .
با قدر شناسی دستشو گرفتم
- نیما . من تو رو نداشتم می مردم .
سرمو تكیه دادم به ساعدش
- مرسی نیما . خیلی دوست دارم
دست مهربونش كه روی سرم كشیده می شد آرومم می كرد . هرچقدر كه من از شهروز دور می شدم احساس نزدیكی و وابستگی بیشتری به نیما می كردم .
...
نیما هنوز هر روز منو می رسوند و می آورد ... ولی فردای اونروز باید صبح می رفت از بازار جنس می آورد . رفیقش هم نبود و دست تنها بود . به خاطر همین با من من خواست كه اونروز با من نیاد
- ندا . من امروز باید برم بازار . امیر هم نیست . تو می تونی تنهایی بری ؟ ناراحت نمی شی ؟
- نه قربونت برم . من كه خودم هر روز می گم كه راضی نیستم به خاطر من هر روز صبح زود بلند شی و منو تو این سرما برسونی .
- فقط امروز ندا . فقط امروز. از فردا باز هم خودم می رسونمت . اونم به این شرط كه امروز رو با آژانس بری .
- خیلی خوب تو امروز رو به كارت برس . صحبت می كنیم
پس من زنگ می زنم آژانس . رسیدی اس ام اس بده
- چشم
نگاهش كردم . چقدر دوستش داشتم . همه چیزم بود . یه فرشته بود . هر روز به خاطر من صبح زود پا می شد و منو می رسوند . چقدر با بوندش احساس امنیت می كردم . یاد شعر گوگوش افتادم
تو از كدوم قصه ای ؟ كه خواستنت عادته ؟ نبودنت فاجعه ... بودنت امنیته
صدای نیما منو به خودم آورد
- ندا آماده شو . زنگ زدم آژانس
...
برای اولین بار توی اون چند روز داشتم تنها می رفتم دانشگاه . چقدر جای نیما خالی بود . چقدر دلم براش تنگ شده بود . كاش الان پیشم بود . دلم واسه وقتهایی كه دستامو تو دستاش می گرفت و گرمشون می كرد تنگ شده بود . بد جوری وابسته اش شده بودم .
تو همین فكرها بودم كه رسیدم دم در دانشگاه . كرایه آژانس رو حساب كردم و پیاده شدم . ریز ریز داشت برف می اومد . یقه های لباسم رو كشیدم بالا و خواستم برم توی دانشگاه كه صدای خشن آشنائی بیشتر از سرمای وحشتناك اونروز لرزه به تنم انداخت
به به . خانم فراری . تنها تشریف آوردید . داداش بادی گاردتون كو ؟
15-12-2011 03:35 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
KaMi آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 7,759
تاریخ عضویت: Dec 2011
اعتبار: 5
ارسال: #9
RE: رمان دو نيمه سيب
پیش فرض

قسمت هشتم :

تندی برگشتم نگاهش كردم . دو قدم بیشتر با من فاصله نداشت ... خدایا چقدر تنها بودم ... نیما كجایی ...
با وجود اینكه خیلی می ترسیدم محكم وایسادم و جدی گفتم
چی می خوای ؟ واسه چه اومدی اینجا ؟
با قیافه حق به جانب گفت هیچی ، واسه چی ؟ اومدم ببینمت . می خوام باهات حرف بزنم دیگه
ن : من با تو هیچ حرفی ندارم . شهروز تو رو خدا اینجا وای نایستا . واسه من بد می شه
دور و برم رو نگاه كردم ... دو تا از همكلاسی هام از كنار ما رد شدن . در حالی كه به من نگاه می كردن در گوش هم یه چیزی گفتن و زدن زیر خنده
ش : خیلی خوب بیا بریم تو ماشین تا واست بد نشه .... می خوام باهات حرف بزنم
ن : من با تو هیچ جا نمیام
ش : نترس نمی دزدمت . می خوام باهات حرف بزنم
با جدیت گفتم من هیچ حرفی با تو ندارم
ش : تو چرا اینقدر عوض شدی ؟ می گم می خوام باهات حرف بزنم . نمی خوام بخورمت كه . نترس تو خیابونه . بلا سرت نمیارم
چاره ای نداشتم . اینجوری خیلی تابلو بود .... می دونستم كه این دست بردار نیست و اگه هم نرم همه دانشگاه پر می شه كه من با دوست پسرم دم در دانشگاه دل می دادم قلوه می گرفتم . همینجوریش كلی واسه من و نیما حرف در آورده بودن . راه افتادم دنبالش . ماشینش دویست متر دور تر از در دانشگاه بود . دزدگیر رو زد و من درو باز كردم نشستم توی ماشین . توی ماشین گرم بود . خودش هم نشست
ن : یالا بگو چی می خوای بگی ؟ من یه ربع دیگه كلاس دارم .
ش : چرا اینقدر بد اخلاق شدی ؟ فقط به خاطر اونروز ؟ به خاطر اون دعوای كوچولو موبایلتو فروختی ؟ گوشیو می دی به داداشت ؟ جواب منو نمی دی ؟
ن : تو اصلا عوض نشدی شهروز .... اصلا ...عادت همیشه ات اینه . كارهای خودت رو كوچیك و بی اهمیت می بینی و كارهای منو بزرگ و اشتباه .
ش : آخه واقعا نمی تونم باور كنم به خاطر یه برخورد تو اینجوری شلوغش كنی . بابا چیزی نشده
ن : آره یه برخورد . اون برخورد تیر خلاص بود . تو چند ماهه خون به جیگر من كردی . كلافه ام كردی . بابا ، ببین منم آدمم ... هم عقل و شعور و آزادی دارم هم مشكلات آدمهای دیگه ... ولی تو كی درك كردی ؟. واسه تو یه عروسكم . باید اونجوری كه تو می خوای باشم . اونجوری كه می گی بگردم ... برم بیام ... روزی 100 بار هم بهت زنگ بزنم . درجه شكت هم كه ماشالله همیشه رو هزاره ... اگه یكساعت بهت زنگ نزنم حتما یه جا دارم یه كار خلاف می كنم یا دوستت ندارم ... اگه اونجوری كه تو می خوای نمی گردم حتما یه ریگی به كفشم هست . من برده تو نیستم شهروز اینو بفهم ...
خیلی تند تند كلماتو گفته بودم . نفس عمیقی كشیدم و ادامه دادم
ن : من دیگه با این شرایط نمی تونم ادامه بدم . می فهمی . تو عوض بشو نیستی .... همینی كه هستی . چند دفعه اومدی گفتی قول می دم عوض بشم . شدی ؟ نه . بد ترم شدی
ش : ندا هر حرفی می زنم . هر كاری می كنم از روی علاقه است ... به خدا بس كه دوست دارم . نمی تونم تحمل كنم با یكی دیگه حتی حرف بزنی
ن : تو مریضی می فهمی ؟ تو از اونایی هستی كه گلشونو می ذارن زیر حباب كه هیشكی بهش دست نزنه و گله اون زیر خفه می شه . به خاطر عشق مسخره صاحبش . ولی من اون گل نیستم ... نمی خوام باشم .... اگه منو دوست داری پس راحتی و نظر من هم برات مهم باشه . دست از سر من بردار.... بذار منم روی آرامشو ببینم
ش : ندا من تو رو از دست نمی دم .... تو مال منی .... تا ابد ... واسه داشتنت همه كار می كنم .... با چنگ و دندون نگهت می دارم .
- شهروز بس كن . این حس مسخره ات منو كشته ... تو همین ماشینتو هم نمی تونی مطمئن باشی یكساعت دیگه زیر پاته . شاید تصادف كنی . شاید بدزدنش
ش: من نمی ذارم كسی تو رو بدزده .
- كسی قرار نیست منو بدزده . مشكل تو اینه كه فكر می كنی همش بستگی به تو داره ... من ماشین بنز مورد علاقه ات نیستم كه واسه به دست آوردنم همه كار كنی و مال تو بشم ... من آدمم ... حق انتخاب دارم ... می فهمی ؟ تو انتخاب من نیستی ... من حتی نمی تونم دو دقیقه با آرامش با تو حرف بزنم . اونوقت چطوری مجسم كنم یه عمر كنار هم زندگی كنیم ؟
ش: پس من انتخابت نیستم ... خوب ؟ انتخابت كیه ؟ خجالت نكش بگو . از من بهتره ؟ چیش ؟ پولش ؟ ماشینش ؟ هیكلش ؟
با حالتی که معلوم بود چقدر خسته از این بحث مسخره ام گفتم حالمو به هم می زنی شهروز .... به خدا وقتی باهات حرف می زنم حس می كنم دارم خفه می شم ... تو رو خدا ولم كن ... چی از جون من می خوای ... دیگه به اینجام رسیده .... تهمتهات ... شكهات ... من هرچی می گم تو آخرش حرف خودتو می زنی ... آخه انتخاب دیگه می خوام چیكار ؟ یه بار تو رو انتخاب كردم واسه هفت پشتم بسه .
ش :حرف آخرم اینه كه من دوست دارم و از دستت نمی دم ... واسه نگه داشتنت هم هر كاری می كنم . هر كاری . فهمیدی ؟. بعدا از دست من شاكی نشی .
درو با حرص باز كردم و پیاده شدم .
- هر غلطی دوست داری بكن
در حالی كه به سرعت به طرف در دانشگاه می رفتم صدای بلندش بدرقه ام می كرد
ش: هرچی دیدی از چشم خودت دیدی . فهمیدی ؟ به اون داداش سوسولت هم نناز
خیلی دوست داشتم برگردم و بزنم تو دهنش . ولی به اندازه كافی جلو دانشگاه تابلو شده بودم . در حالی كه اشكهام صورت سردمو داغ می كرد از در دانشگاه رفتم تو .
هنوز تو حیاط بودم كه زنگ اس ام اسمو شنیدم . بی اختیار فكر كردم شهروزه . ولی اون كه شماره منو نداشت !! گوشیمو بیرون آوردم . واااااااااااای تنها چیزی كه تو اون موقعیت یه ذره می تونست تسكینم بده ، یه اس ام اس از نیما
Salam fingili . reside ? sms nazadi negaran shodam . sare classi ?
یه پسر این . یه پسر هم شهروزی كه اسم خودشو گذاشته مرد . چقدر خوب بود كه یكی نگرانم بود . چی می گفتم ؟ هرچی می خواستم بگم فقط ناراحتش می كرد . اون هم با اس ام اس . مجبور شدم دروغ بگم
Khoobam dadashi . residam . sms ham dadam . hatman nareside
دوباره به طرف در ورودی راه افتادم . اصلا دلم نمی خواست یک دقیقه تو اون دانشگاه باشم .. ولی بدبختی مجبور بودم برم و حضورمو توی کلاس به استاد نشون بدم .. تا آخر ترم چیزی ازم کم نکنه .. در حالی که لعنت به این دنیا و دانشگاه که باعث اشنایی منو شهروز شد می فرستادم سریع رفتم توی راهروی دانشگاه .. حوصله پیدا کردن یلدا رو هم نداشتم . باز می اومد یه سری حرفای تکراری تو مخم فرو می کرد و دوستای پویا رو برام لیست می کرد ... دلم می خواست زنگ می زدم نیما .. ولی نه .. هول می شد بیچاره . فکر می کرد الان باید پاشه بیاد پیشم .. یه ربعی تا شروع کلاس وقت داشتم . رفتم تو سلف .. دم بوفه رسیدم... پیرمرد همیشه مهربون و سر حالی که اونجا کار میکرد و دیدم .. طبق عادت همیشه اش بهم لبخند زد و گفت سلام خانوم خانوما .. این تکیه کلامش بود .. از اون پیر مردای مااااااااه .. عاشق فوتبال بود .. زمانایی که اس اس و پس پس با هم بازی داشتن توی سلف جلو تی وی کوولاک میکرد .. رفتم با بغض جلوش گفتم سلام خسته نباشین ... خندید و گفت اول صبحی خسته برا چی ؟ چی میخوای بابایی ؟
_ یه چایی لطفا ..
چایی رو که داد بهم حساب کردم و بدون حرف رفتم .. میدونستم الان بیچاره تو فکر و خیالش هزار تا چیز اومده .. اون ندایی که همیشه دم بوفه سر به سره این پیر مرد می ذاشت دیگه نبودم .. چه می شد کرد
رفتم پشت یه میز نشستم و چایی رو داغ داغ ریختم تو گلوم و به گذشته مزخرف و حال به هم ریخته و آینده نامعلومم فکر کردم .. این دیگه چه زندگیه .. تو همین فکرا بودم که دیدم یلدا از پله های سلف اومد پایین .. با همون عشوه کرشمه مخصوص داشت راه می رفت که یهو منو دید .. در جا وایساد ..
ی : ندااااااااااااااااااااا( اینو با نهایت تعجبش گفت )
بی اختیار لبخند زدم وگفتم سلام . چته ؟
اومد جلو و زل زد بهم .
ی : گفتم چته ؟ کدوم گووری هستی ؟ واسه خودت تنها تنها میای .. چایی میخوری .. تنها میشینی .. چی شده ؟
ن : واا مگه باید چیزی شده باشه ؟..
نشست جلوم گفت خب خفه خفه .. از قیافه ات معلومه .. بگو ببینم باز این پسره زنگ زده بهت ؟
پوز خند زدم گفتم زنگ زده ؟ الاغ پا شده اومده دم دانشگاه .. جلو سعیده اینااااااا فککر کن
با چشای از حدقه در اومده گفت نیمااااااااااااا چی ؟ نیما هم دید ؟
چاییمو دادم بالا و گفتم نه بابا بدبختی یه امروز که نیما نبود اومد ..
متفكرانه گفت : احتمالا تمام روزها می اومده . امروز كه دیده تنهایی اومده جلو
- نمی دونم . شاید ...
دستشو زد زیر چونشو گفت خب خب .. چی شد ؟ چی گفت ؟
با بی تفاوتی شونه هامو انداختم بالا و گفتم هیچی .. چی بگه .. زر زر اضافی .. بعد انگار که شک بهم وارد کرده باشن .. یه دفعه بغضم ترکید دسته یلدارو گرفتم و فشار دادم با ناله گفتم یلدا میگه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ؟
بعد زار زار به حال بد خودم گریه کردم ..
یلداهنوز تو شک بود .. سرمو آورد بالا گفت ببینمت ندا .. عینه مامان بزرگا گفت .. اوا خاک به سرم .. اینو نیگااا .. این همه اشک کجا بود تا الان ؟
دلم به حال خودم خیلی می سوووخت .. یه دفعه چشمم افتاد به ساعت دیواری بالای سلف . ساعت 8:05 بود .. با عجله در حالی که دستمال از جیبم در می اوردم تا اشکامو پاک کنم گفتم پاشو پاشو دیر شد ..
یلدا کیفمو گرفت گفت بده من میارم برات ..
بیچاره شک زده شده بود .. هی بر میگشت نگام میکرد ..
پشت دره کلاس که رسیدیم وایساد خیلی بی مقدمه منو بغل کرد سرمو یه کم تو بغلش نگه داشت .. بی صدا اشک می ریختم .. سرمو بوس کرد و گفت ندا تروخدا انقدر خودتو اذیت نکن .. آخه مگه الکیه ؟
خنده ام گرفت از حرفش .. سرمو آورد بالا گفت آخییییییی قربوون اون نیش شلت برم
تند تند اشکامو پاک کردم و رفتیم تو کلاس ..
نگاهای سنگین استاد و بچه هارو خیلی قشنگ احساس می کردم .. یلدا رفت ته کلاس منم به دنبالش .. نشستم .. تو کلاس بودم .. ولی ذهنم جای دیگه بود .. صدا رو می شنیدم ولی درکش نمی کردم .. زل زده بودم به استاد ولی نمی دیدمش .. تمام مدت صورت شهروز جلو چشمام بود ... خدایا چجوری از شرش خلاص شم ؟ یعنی چی کار می خواد بکنه ؟
شروع کردم تو دلم مثل همیشه نجوای بی صدا با خدای خودم
_ خدایا می دونم بنده خوبی نبودم .. می دونم از تموم کارام خبر داری .. می دونم گناه زیاد کردم .. ولی مگه نمی گن تو آبروی بنده هاتو حفظ می کنی .. خدا جوون تروخدا ... جوون هر کی دووست داری .. جوون بنده خوووبات .. جوون فرشته هات .. به خاطر مامانی ( مادر بزرگم که خیلی مومن بود ) نذار آبروم بره .. نذار مامان و بابا چیزی بفهمن .. یه کاری کن تموم شه خدایی .. خسته شدم .. آخه تو که از همه جریانا خبر داری .. تو که می بینی با من چی کار می کنه . تو که هم اونو خووب میشناسی هم منو .. نذار اتفاقی برای من یا کس دیگه ای بیوفته ..یکیو بذار جلوی راهش تا منو فراموش کنه .. خدایی خسسسسسسسسسسسسسسسسسسته شدم ..
همونطور که سرم به دیوار پشت سرم بود افتادن قطره های اشکمو روی لپام احساس میکردم .. نمی تونستم پاکشون کنم .. دسته خودم نبود .. دلم می خواست بیان بیرون .. ببینن چقدر این دنیا کثیفه... ببینن چقدر بی ارزشه .. چقدر ما آدما بشون احتیاج داریم تا تو غم و غصه بریزیمشون بیرون و خودمونو راحت کنیم ...
واقعا میگم هیچیییییییییییییییی از دو ساعتی که سر کلاس بودمو نفهمیدم .. آنتراکت که داد همون جا سر جام نشستم .. یلدا حرفش که با یکی از بچه ها تموم شد اومد پیشم دستامو گرفت گفت بهتری ؟
سرمو دادم بالا .. تکیه اش دادم به دیوار گفتم چه بهتری ؟ این مرتیکه رو دیدم بهتر شدم آخه ؟
با قیافه پر از سوال سرشو بگردوند و زل زد به دفتر کتابا .. اونم تو فکر بود .. بیچاره نمی دونست باید چی کار کنه برام ..
چند بار اومدم زنگ بزنم نیما ، باز گفتم نه نگران میشه ..
داداشیم حلال زاده بود .. زنگ زد رو موبایلم .. با اشتیاق شدیدی گوشیمو جواب دادم گفتم سلاااام نیمایی
نیما : سلااممم .. سر کلاس که نبودی ؟
خندیدم گفتم اگه بودم که جواب نمی دادم .. نه آنتراکت داده ..
نیما : آخی .. پس خسته نباشی .. خووبی عزیزم ؟
همه سعیمو می کردم که نفهمه گریه کردم یا ناراحتم ...
گفتم مرسی .. خووبم .. چه خبرا ؟ چی شده ؟ کاری داشتی ؟
نیما : آره عصر کی بیام ؟
آخییییییییییی .. خدارو شکر .. امروز نیما میاد دنبالم ..
با ذوق گفتم ببین من تا 12 کلاس دارم .. بعدم 1 تا 5 .. میتونی 5 اینجا باشی ؟
یه کم فکر کرد گفت گوشی گوشی
صدای مهربوونش می اومد که داشت با امیر حرف میزد .. فقط شنیدم که گفت اره اره . قربوون دستت .. زیاد طول نمیکشه
بعد اومد گوشیو برداشت گفت آره من 5 اونجام خووبه ؟
ازش تشکر کردم و تا اومدم قطع کنم گفت ندا ندا
گفتم جان ؟
به آرومی گفت امروز که مشکلی پیش نیومد ؟
هول شدم .. نکنه از چیزی خبر داره . ؟ با نهایت تابلو بازی گفتم نه نه اصلا .. برو داداشی برو سره کارت
نیما : اوکی پس می بینمت
این دو ساعتم دقیقا مثل همون دو ساعت اول گذشت .. فقط شانسی که آوردم این بود که چیزی ازم نپرسید وگرنه هیچی برای گفتن نداشتم ..
ساعت 12:15 بود که کلاسو تموم کرد ..بچه ها عین قحطی زده ها توی صف غذا تو سرو کوول هم می زدن .. من و یلدا یه نگاه به صف کردیم یه نگاه به خودمون و بدون هیچ حرفی رفتیم دم بووفه .. بازم همون پیرمرده بوود گفتم بابایی دو تا کالباس بی زحمت ..
در حالی که داشت جنسای دیگه بوفه رو می فروخت گفت خانوم خانوما انقدر از این ساندیویچا نخورین .. بابا جان یه کم تو صف وایسین حداقل برنجی خورشتی چیزی بخورین اینا چیه آخه ؟
یلدا با خنده گفت چیه بابا یی ؟ فکر میکنی این قرمه سبزیشون بهتر از کالباسه ؟ نه والا همین صبحی اومدم دیدم چمنای دانشگاه کوتاه شده فهمیدم قرمه سبزی داریم ..
پیرمردهمچین زد زیر خنده که منم با اون همه غم و غصه ام خنده ام گرفت .. دو ساعت داشت به حرف یلدا می خندید .. ساندویچارو تحویلمون داد و گفت عجب زبونی دارین شما دخترای این دوره زموونه بیچاره شوهراتوون .. منم انگار داغ دلم تازه شده باشه گفتم دوور از جوونه شما .. ببخشیدااا .. مرده شوور هر چی شوهره ببره .. بیچاره وا رفت .. منم بدون هیچ حرفی اومدم کنار و رفتیم پشت میز اصلا وقت نداشتیم کلاس دوممون داشت شروع می شد .. سریع بدون هیچ حرفی غذامونو خوردیم . یه لیوان آب هم روش و رفتیم سر کلاس ..
استاد این کل*****و خیلی دووست داشتم .. یه پسر فوق العاده خوشگل و جوون ولی فوووووووووووق العاده جدی .. اصلا به هیچ احدی رو نمی داد .. منم از این جدیتش خوشم می اومد .. نه این که مثلا عاشخش شده باشم ... سر کلاس تمام حواسم به درسش بود .. این 4 ساعت برعکس اون 4 ساعت خیلی سریع گذشت .. اخر کلاس وقتی داشتم جمع و جوور می کردم یلدا گفت ندااا به نیما میگی ؟
در حالی که خودمو مشغول نشون می دادم گفتم نمی دونم .. تا ببینم اوضاع چطوری می شه
گفت ولی من اگه جات بودم می گفتم بش .. تا بره این پسره عوضیو آدم کنه ..
سرمو آوردم بالا و یه نفس عمیق کشیدم . کاپشنمو تنم کردم و راه افتایدم به سمت پایین .. دم در که رسیدم نیما اولین چیزی بود که جلوی چشمام دیدم
15-12-2011 03:36 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
KaMi آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 7,759
تاریخ عضویت: Dec 2011
اعتبار: 5
ارسال: #10
RE: رمان دو نيمه سيب
قسمت نهم :


تمام وجودم با دیدنش ارامش شده بود ... درو ماشینو كه باز كردم گرمای ماشین و گرمای نگاه نیما هر دو رفت تو وجودم ... هر دومون باهاش دست دادیم و سوار شدیم . چقدر دلم براش تنگ شده بود ... انگار یك ماهه ندیدمش ... دلم می خواست زودتر یلدارو پیاده می کردیم تا باهاش تنها بشم ...
نیما توی راه ساکت بود... نه این که حرف نزنه ولی شلوغش نمی کرد .. یه کم از اوضاع دانشگاه پرسید و یه کمم از کاراش تعریف کرد .. یلدا هم اون وسط به عادت همیشه ایراد سیستمشو بش می گفت و خلاصه زبوون داداش ما رو باز کرد .. تا جایی که رسیدیم نیما داشت برای یلدا توضیح می داد که چی کار بکنه چی کار نکنه ... آخر سرم فکر نمی کنم این بشر فهمید که باید چه غلطی بکنه . من هم داشتم به خودم می خندیدم كه حسودیم می شه كه نیما داره اینجوری به یلدا كمك می كنه .
یلدارو که پیاده کردیم نیما گفت خخخخخب ... فینگیلیه من چطوره ؟
بچه گوونه گفتم ملسییییی .. خووفم .. با خنده گفتم ولی نیما سرده ا اااااااااااااا .. نمی اومدی بدبخت می شدیم ..
همونطور که جلو رو نگاه می کرد گفت آخیییی .. مگه نیما مرده .. دستمو گرفت تو دستاشو گفت بازم بخاری بشم ؟
زدم زیر خنده و دستشو گذاشتم رو فرمون و گفتم حواست به رانندگیت باشه .. نزنی مارو بکشی ..
با خنده گفت چچچچچشم و راهشو ادامه داد
رسیدیم خوونه ساعت طرفای 6 شده بود .. هوا تاریک بود دیگه .. ماشینو که آورد تو پریدم تو خوونه ..موونده بودم چیزی بش بگم یا نه ؟
با مامان و بابا سلام علیک سریعی کردم و رفتم تو اتاقم ..
لباسامو که در آوردم مثل همیشه رفتم زیر پتو و سریع تر از اونی که فکرشو بکنم خوابم برد
...
صدای نیما می اومد ..
یعنی ساعت چنده ؟ آخه نیما منو که پیاده کرد رفت مغازه .. اصولا هم تا 9 می مووند .. چشمامو باز کردم .. زل زدم به ساعت دیواری اتاقم .. نمی فهمیدم ساعت چنده ؟ 8:30 ؟ 9:30 ؟ چنده ؟
عین کورا دستمو کشیدم رو تختم تا گوشیمو پیدا کنم .. برش داشتم و نگاش کردم 21:35 .. اوووووووه چقدر خوابیدم ..
پا شدم با بی حوصلگی .. نشستم لبه تخت یه دفعه در باز شد .. مامانم بود .. گفت چه عجججججب پا شدی .. چرا جواب نمیدی هر چی صدات می کنیم ؟
حوصله جواب دادن نداشتم .. گفتم هوووم ..هوووووم .. یعنی آره آره همونی که تو میگی ..
گفت بیا شام سرد شداااااا ما خوردیم..
سریع پا شدم رفتم دستشویی . سر و صورتمو که شستم باز به قیافه خودم که نگاه کردم غمای عالم ریخت تو دلم .. اصلا کلا آدم ناله ای شده بودم این چند وقته .. یاد حرفا و تهدیدای شهروز افتادم .. سرمو زدم به آیینه و نگامو انداختم به قطره های آبی که داشت چکه چکه میرفت توی راه آب .. کاش منم می رفتم این توو .. راحت می شدم !!!
اومدم بیرون و رفتم سر میز شام .. به آرومی گفتم سلام ..
نیما سرشو آورد بالا .. برق چشماش بهم آرامش داد ..
گفت سلااامم . ساعت خواااب بچه چقدر میخوابی تو ؟با خنده گفت نکنه معتاد شدی حالیت نیست ؟
نیشم باز شد .. نشستم پیش بابا .. روبروی نیما .. توی دلم از این که یه خانواده دارم که شب بتونیم دوره هم جمع بشیم خوشحال شدم .. بدون هیچ حرفی شاممو خوردم و کمک مامان ظرفاشو شستم و نشستم پای تی وی .. فیلم سینمایی داشت ... زل زده بودم به فیلم ولی هیچی نمی فهمیدم .. نیما متوجه رفتارم شده بود .. هی راه می رفت باهام حرف می زد ... ولی جوابای من در حد یه کلمه بود .. نشت پیشم آروم جوری که بابام که کنارم بود چیزی نفهمه گفت ندااا ... چیزی شده ؟ سرمو به علامت منفی تکون دادم گفتم نه ؟ چی شده باشه مثلا ؟
زد رو پام گفت بیا تو اتاقم کارت دارم
خودش رفت زودتر ...منم چاییمو برداشتم و رفتم دنبالش ...دیدم لبه تختش نشسته .. تا اومدم زد رو تخت و گفت بیا بشین ..چایی رو گذاشتم زمین و اومدم جلوش خیلی عادی نشستم . تصمیم گرفته بودم فعلا چیزی نگم بش ..
دستامو گرفت . تو چشمام عین کارآگاها نگاه کرد گفت به من نمیگی چی شده ؟
خندیدم گفتم عجب چشایی داره .. عینه پلیسا داری حرف از من میکشی ؟ ادم می ترسه ازت
خندید دستامو ول کرد گفت باشه .. باشه .. خودت هرجوور راحتی بگو پس . من چیزی نمی پرسم ..
سرمو انداختم پایین گفتم چیز خاصی نشده
با عجله گفت می دونم می دونم . تو همون عامشو بگو ...
بی تفاوت شونه هامو انداختم بالا گفتم آخه چی بگم؟ با یلدا بحثم شده ..
ابروهاشو داد بالا گفت ندااااااااا .. این دروغو از کجات در اوردی مثلا ؟
راست میگفت حرف چرتی زدم
می ترسیدم چیزی بش بگم .. اگه عصبانی می شد چی ؟ اگه کاری می کرد چی ؟
سرمو آورد بالا گفت نداا با تو دارم حرف میزنم به خدا .. به منم توجه کن ..
با ناراحتی گفتم به خدا حواسم هست .. این چه حرفیه ...
نیما : پس بم بگوو .. بگوو چی شده که فینگیلیه من از عصر که اومدم دنبالش یه جووری بود ..
وقتی می گفت فینگیلی احساس بچه بودن بهم دست می داد .. الانم همینطور ... احساس یه بچه ایی رو داشتم که هیچ کس مراقبش نیست جز نیما .. احساس کردم پشت و پناهم اومده پیشم داره کمکم می کنه .. بغضم گرفت .. نخواستم دیگه گریه کنم ولی تا تو چشای پر از غصه اش نگاه کردم اشکام تند تند تند ریختن پایین ... چه عجله ای داشتن برای بیرون اومدن ! ... مگه چه خبر بود تو این دنیا ؟ مگه چقدر عمر میکردن که انقدر عجله داشتن ؟ نهایت نهایتش یه ذره تو چشمام میموندن و بعد روی لپام خشک می شدن و فقط ردی ازشون باقی می موند که اونم با اولین مشت آبی که به صورتم می زدم پاک می شد .
مات و مبهووت نگام می کرد ... بغض اصلیم وقتی ترکید ، صدای گریه من هم در اومد ... با صدا اشکامو تمام غصه هامو هل می دادم بیرون ... دستشو کرد تو موهاشو رفت عقب رو تختش تکیه داد به دیوار .... سرشو تو دستاش گرفته بود و منو نگاه می كرد
یه کم که ارووم شدم گفتم نیما .... اشکام می ریخت رو صورتم ... وضع بدی بود ..
اومد جلو دستامو گرفت با ناراحتی گفت جان نیما ؟ نکن تروخدا با خودت این کارارو
همونطوری که دستاشو فشار می دادم و اشکام می ریخت ، بی صدا تمام ماجرای امروزو براش تعریف کردم .. خشمو توی صورتش به وضوح می دیدم .. بی خیال همه اتفاقایی که ممكنه بیافته شدم و تند تند با اشک براش تعریف کردم .. از ترسم .. از احتیاجی که تو اون لحظات بهش داشتم .. از تهدیداش .. از اشکای سر کلاسم از همه چیز براش گفتم و گفتم تا خسته شدم ..
نیما فقط آروومم کرد .. برام عجیب بود که هیچی نگفت ... فقط بلندم کرد و گفت برو راحت بگیر بخواب ..به چیزی فکر نکن .. تا توی اتاقم باهام اومد .. دم تختم بغلم کرد .. توی آغوشش احساس بچه ای رو داشتم که تا الان همه اذیتش می کردن هیچ کسو نداشته ، حالا حامیشو دیده .. حالا اومده کمکش ... کسی که تمام وجودشو پر از آرامش می کنه .. هق هق گریه ام دل هر آدمیو می سوزوند . چه برسه به نیما .. فشارش میدادم به خودم و زااار می زدم ... نیما هیچی نمی گفت .. نمی دونستم چی تو سرشه .. سرمو آورد عقب روی پیشونیمو بوس کرد و گفت بخواب عزیزم.. بخواب .. خودم پیشتم .. تو فقط آرووم باش .. همه چیزو خودم درست می کنم .. منتظر روزای خووبت باش فینگیلیه من ..
قبل از این که حرفی بزنم از اتاقم رفت بیرووون
اون شب نماز خووندم و با تمام وجودم از خدا خواستم خودش کمکم کنه
رفتم زیر پتو . تو نور ضعیف چراغ خواب زل زده بودم به سقف اتاقم و خط تیرآهنهای سقف كه سایه اشون از زیر گچ سقف مشخص بود ... چه بدبختی پیدا كرده بودم . چرا اینجوری شد ؟ خدایا چرا اینجوری شد ؟ اشتباه من كجا بود ؟... اصلا اشتباه من بود ؟ مگه من چیكار كرده بودم ؟ اشتباه من بود كه با یه پسر دوست شده بودم ؟ مگه این جرمه ؟ مگه میلیونها دختر تو كل دنیا این كار رو نمی كنن ؟ ... شاید این تاوان دروغ گفتن به پدر و مادرم بود . ولی آخه چی می گفتم ؟ می رفتم به بابام می گفتم باباجون حقیقتش اینه كه چند وقتیه كه یه پسر اومده توی زندگی من ؟؟!! .... اونم با آغوش باز قبول می كرد و می گفت فردا بیار ببینمش چه جور پسریه . بشناسیمش . بگو بیاد بره تا هم ما با اون آشنا شیم و هم اون خانواده ما رو بشناسه .... فقط دخترم مواظب باش . البته می دونم كه خودت همه چیز رو می دونی .... ولی مواظب باش .... اصلا هر وقت خواستی ببینیش بیارش خونه خودمون . شامی نهاری . دور همیم .
با حسرت آه عمیقی كشیدم ... واقعا چی می شد اگه اینجوری می شد ؟ هرچند كه تصور كردنش هم سخت بود . ولی چقدر خوب بود اگه بابا مامانم اینجوری با قضایا برخورد می كردن ... ولی الان... مگه من جرات داشتم از یه هنر پیشه مرد جلوی بابام تعریف كنم و بگم خوشگله یا مثلا خوش هیكله . چه برسه كه بخوام راجع به دوست پسرم حرف بزنم . یاد حرف نیما افتادم . آدمها خودشون می خوان كه دروغ بشنون . بابا مامانم خودشون منو مجبور می كردن بهشون دروغ بگم . دروغ بگم كه كلاس دارم و با شهروز برم بیرون . دروغ بگم كه كلاس دارم و برم سینما . یاد اولین روزی افتادم كه رفتم خونه شهروز . با كلی اصرار مخ منو زد كه بیرون امن نیست و نمی تونیم راحت حرف بزنیم و می گیرنمون ... بیا بریم خونه ما ... بدبختی ما دخترها ... توی جامعه ای زندگی می كنیم كه محیط امنش خونه خالی و فضای دو نفره با دوست پسرمونه و لولو سر خرمنش پلیسها ... دو سه روز قبلش هم بهمون گیر داده بودن و می خواستن ببرنمون چه می دونم وزرا ... یا هر كوفت و زهر مار دیگه .... حتما ازمون تعهد بگیرن .... تعهد بگیرن كه چی ؟ تعهد بدیم كه دیگه تو خیابون قرار نذاریم . بریم خونه خالی .... بفهمیم كه محیط اجتماعمون چقدر نا امنه .... منم همینجوری مجبور شدم دروغ بگم .... وقتی رفتم خونشون بدترین احساس ممكن رو نسبت به خودم داشتم .
اون موقع هنوز شهروز خوب بود و من هم خیلی دوستش داشتم .... سعی می كردم این حسم رو نفهمه ... یه كم نشستیم و از این ور و اون ور حرف زدیم ... اطاقش كوچیك و ساده بود ... جای كمی داشت و مجبور بودم روی تخت بشینم و اون هم روی صندلی مقابل من نشسته بود ... یه كم كه گذشت بلند شد و اومد نشست كنار من روی تخت ... می دونستم می خواد شروع كنه ... یاد بابام افتادم . با چه شوق و ذوقی منو تا نیمه راه رسوند و گفت برو دخترم . موفق باشی . فكر می كرد من دارم می رم دانشگاه ... ذوقمو می كرد . اون وقت من ... از اعتمادش سو استفاده كردم . تنها چیزی كه بابام نمی تونست تصور كنه این بود كه الان دخترش با یه پسره ... چقدر پست بودم من ... از خودم بدم اومد ... بغضم تركید و بی اختیار زدم زیر گریه .. هق هق میکردم .. شهروز مات و مبهوت داشت نگام میکرد ..
ش : ئه ئه چی شد ندا ؟ ببینمت
سرمو آورد بالا ..
پریدم بغلش .. بقیه اشکامو روی شونه اون خالی کردم .. دوباره منو کشید عقب .. گفت بگو ببینم چی شد آخه ؟ کاری کردم ؟ اذیت شدی ؟
اشکامو پاک کردم گفتم نه نه عزیزم .. هیچ کاری نکردی خودم به خاطر یه جریانی گریه ام گرفت
با تعجب نگام کرد گفت چه جریانی ؟؟؟؟؟؟؟؟
4 زانو نشستم روبروش رو تخت عینه بچه کوچولوها .. گفتم صبحی که بابام داشت منو می رسوند خیلی دلم براش سوخت .. اصلا روم نمی شد نگاش کنم .. تو اون باروون ... با اون همه سفارشی که به من می کرد تا مراقب خودم باشم سرما نخورم .. دلم براش خیلی سووخت که دارم اینطوری می پیچونمش ..
با لبخند نگام کرد ... سرمو کشید تو بغلش گفت ندا ... این حرفا چیه ؟ تو مجبور بودی این دروغو بشون بگی .. میتونستی راستشو بگی ؟ نمیتونستی به خدا .. اوضاع احوال شما دخترا و خانوادتون باعث این همه دروغ و عذاب وجدان می شه ... وگرنه تو خودت مقصر نیستی .. الان هم نباید خودتو سرزنش كنی ... تو مجبور بودی دروغ بگی .
فقط می خواستم آروم بشم .. با حرفاش .. نوازش هاش .. بوسیدنای پی در پی اش کاره خودمو تا حدی که قابل قبول باشه توجیه کردم ..
چقدر راحت !
با دو سه تا کلمه حرف من خودمو سپردم دست این دیوونه .. آه غمگینی به خاطر ندونم کاری های خودم کشیدم .
.
.
یه کم جا به جا شدم روی تخت و دستمو زدم به پیشونیم .. چشمامو بستمو تو دلم گفتم بی خیال اون روزا ... ولش کن .. چی برات داره که داری مو به مو برای خودت دوباره زنده اشون میکنی ؟ .. یه لحظه دلم تنگ شد براش .. البته برای اون زمانی که خووب و مهربوون بود .. دیگه چشمام واقعا خسته بود .. از اشک .. از دیدن صحنه های نابی که امروز برام پیش اومد .. از همه چیز خسته بودن .. دیگه اشکی نبود که بیاد بیرون .. خود به خود بسته شدن و خوابم برد
15-12-2011 03:36 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

اخبار فناوری اطلاعات | نرم افزار املاک | هتل آپارتمان مشهد | ترجمه تخصصی | نرم افزار رستوران | نرم افزار تاکسی سرویس | نرم افزار رستوران | دانلود نرم افزار مطب | دانلود نرم افزار تاکسی سرویس | مجله پزشکی آسان طب | اتوماسیون پزشکی | کنکور آسان است | نرم افزار دفترچه تلفن نرم افزار چاپ چک نرم افزار رستوران نرم افزار فست فود نرم افزار کافی شاپ نرم افزار تاکسی سرویس نرم افزار نمایشگاه خودرو نرم افزار املاک نرم افزار هتلداری نرم افزار مطب نرم افزار دندانپزشکی نرم افزار انبارداری نرم افزار حسابداری فروشگاه نرم افزار وکالت مجله اینترنتی پارسی وان | مجله اینترنتی زیگیل | خرید بک لینک | خرید رپورتاژ | سینما تئاتر مای استیج | یک مهاجر | دنیای مهاجرت | مجله گردشگری کاروان | وردپرس دانلود | مجله تفریحی تندیس فان | نرم افزار Software | جوک جدید | اخبار هنر | اخبار کامپیوتر | سایت پزشکی | فروشگاه اینترنتی | سایت خبری | دانلود موزیک | اندروید سه | بانک شماره موبایل | پایگاه صالحین | مجله کامپیوتری | جاب لر | نوین ساخت | سهام نت | تکی کو | تم کد | مجله اینترنتی وبدون | پورتال خبری | سایت تفریحی تک لایو | مجله سرگرمی سیب رنک | سایت پزشکی دکتر طب | خرید گیفت کارت | مدرن بوک | گیفت کارت | تولید کننده روغن زیتون ماشین آلات صنایع غذایی تولید کننده جعبه و کارتن تولید کننده ادویه