تبلیغات بنری ویکیوز

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان خانوم کوچک
نویسنده پیام
lovely آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 115
تاریخ عضویت: Nov 2013
اعتبار: 1
ارسال: #1
Du89d0lkqeb7it29hr29 رمان خانوم کوچک
رمان خانوم کوچک

نویسنده:سهیلا علوی زاده

قسمت اول
یاداشت ناشرچهره ها و شخصیت های ایران زمین ، یادگارهای ماندگاری هستند که تا کنون قلم های گوناگون به انحاء مختلف به آن پرداخته اند ؛ گاهی در قالب سرگذشت ، گاهی به شکل معرفی ، گاهی داستان و ... و هر کدام شیرینی و حلاوت خاص خود را دارند .
اینک ، در این مجموعه ، باری دیگر خوشه های شیرین و دلپذیر " یاد " از خرمن فرهنگ و ادب ایران زمین بر گرفته می شود ؛ اما در قالبی دیگر : داستان .
آنچه این " یادگارهای ماندگار " را خواندنی می کند و تازگی می بخشد ، داستانی است که حکایت راستان است و آنچه این داستان را قوام و دوام می دهد ، وابستگی تنگاتنگ آن با ماجراها و سرگذشت های کسانی است که ما جماعت ایرانی پرده برداشتن از رازها و رمزهای زندگی آنان را بسیار دوست می داریم . ما دوست داریم که لحظات کودکی و نوجوانی و مراحل نشو و نمای یادگارهای ایران زمین را لایه لایه بشکافیم و حتی در خیال ، ماجرایی برای آنان بیافرینیم ؛ آن چنان که گویی با آنان نفس می کشیم ، همراهیم ، همدلیم ...
پس این مجموعه ، سرگذشت نامه نیست ؛ آن چنان که سرگذشت نامه ها می پردازند . قصه هم نیست ؛ آن چنان که قصه بافان می بافند . آمیزه ای از واقعیت و سندهای تاریخی و حلاوت های ادبی و خیالی ؛ آن چنان که به اصل نزدیک است .
فصل اول
مقدمه
برای پیر زنی به سن و سال من ، خوشبختی بالاتر از این نیست که آن قدر سواد داشته باشد که بتواند وقت های تنهایی اش را با خواندن کتاب یا نوشتن مطالبی که دوست دارد ، پر کند . در این چند روز ـ که بچه ها و نوه هایم به مسافرت رفته اند و زورشان نرسید مرا با خودشان ببرند ـ تصمیم گرفته ام آرزوی چندی ساله ام را بر آورده کنم : بنشینم در سکوت و تنهایی خوبی که پیش آمده ، از خودم و خانم کوچیک بنویسم ؛ از کسی که سواد داشتنم را مدیون او هستم و خیلی چیزهای دیگر را . اگر چه قبلاً یادداشت هایی درباره ی خانم کوچیک نوشته ام ، اما در این سال ها هیچ وقت آن قدر تنها و راحت نبودم که بتوانم نوشته ها را جمع و جور و مرتب کنم .
پس زمان را از دست ندهم .
گیس نگو قد کمنددر همان سالی که مادرم حصبه گرفت و مرد ، پدرم هم بیکار شد . من در آن وقت شش یا هفت ساله بودم . پدرم در یکی از خانه ای اعیانی باغبان بود . بعد از این که صاحب خانه تصمیم گرفت پسرانش را برای ادامه درس به فرنگ بفرستد ، خانه را فروخت و همراه زنش به شهر خودش برگشت . روزی که صاحب تازه ی خانه آمد و با خودش خدم و حشم و باغبانش را آورد ، معلوم بود دیگر ماندن پدرم آنجا معنی ندارد .
بعد از آن ، پدرم مدتی دست فروشی می کرد . هر روز صبح کیسه ی حمام و سنگ پا و سنجاق قفلی و خرت و پرت های دیگر را توی کیسه ی بزرگی می ریخت ، آن را روی دوشش می انداخت و از خانه بیرون می رفت .
اما شب دست خالی بر می گشت . آن قدر پول در نمی آورد که بتواند زندگی مان را بچرخاند . آب حوض کشی را هم امتحان کرد . آن هم فایده ای نداشت .
یک روز صبح ، وقتی از خواب بیدار شدم ، پدرم رخت سفر پوشیده بود و با بی بی که با ما زندگی می کرد و مادرش بود ، حرف می زد . شنیدم که می گفت : « تا حالا صبر کردم بسمه، دیگه نمیشه دست رو دست گذاشت . باید بگردم یه کار پر مداخل پیدا کنم . »
بی بی ، جز ما کسی را نداشت . از میان هشت بچه ای که به دنیا آورده بود ، تنها پدرم زنده مانده بود ؛ آن هم با هزار نذر و نیاز ؛ تا به قول بی بی سر پیری عصای دستش باشد .
بی بی آه کشید ، سر تکان داد و گفت : « خدا بیامرزدش ! انگار برکت خونه بود . از وقتی رفت ، همه چیز رو با خودش برد . »
می دانستم مادرم را می گوید . پدرم در آن موقع بقچه ی لباس های مادرم را می بست ؛ لباس هایی که دیگر صاحبی نداشتند ؛ و پدر می برد تا آن ها را به قول خودش به یک فقیر بیچاره ای بدهد . جلو دویدم و کفش های قرمز مادرم را به یادگار برای خودم برداشتم . خوشحال بودم که نه پدرم و نه بی بی ، هیچ کدام مانعم نشدند . کفش ها را به سینه چسباندم . آن ها که نگاهم می کردند ، با حسرت سر تکان دادند . آن کفش ها را مادرم خیلی دوست داشت . تنها وقتی به عروسی یا جشن ختنه سوران و مهمانی های رودربایستی دار می رفتیم ، کفش های قرمزش را می پوشید .
پدرم صورتم را بوسید و گفت : « بارک الله دختر ، حرف بی بی رو گوش کن ، کمک حالش باش ، تا من برگردم ! »
گفتم : « چشم . »
بعد دست بی بی را بوسید و گفت : « هر وقت تونستم ، براتون خرجی می فرستم . »
پدرم مرا به بی بی و هر دوی ما را به خدا سپرد . تا دم در خانه بدرقه اش کردیم . بی بی او را از زیر قرآن رد کرد ، پشتش آب ریخت و تا زود پیش مان برگردد . وقتی پدرم می رفت بی بی می خندید و برایش دعا می خواند . اما بعد ، گوشه ی اتاق نشست و با صدای بلند های های گریه کرد . من هم گریه ام گرفت . بی بی سرم را به سینه اش فشار داد و گفت : « ننه جان غصه نخور ، عین تخم چشمام نگهت می دارم . »
انگار می دانست پدرم دیگر پیش ما بر نمی گردد .
غم بی مادری و نبودن پدر ، با وجود بی بی و محبت هایش هر روز کمتر می شد . بی بی مثل بچه های کوچک تر و خشکم می کرد . هر بار که حمام می رفتیم ، موهای پرپشتم را شانه می زد . برایم گیس می بافت و با آن دهان بی دندانش با صدای قشنگ می خواند :
گیس نگو قد کمند
از کمند بلند ترک
از شبق مشکی ترک
به کس کسونش نمی دم
به همه کسونش نمی دم
به راه دورش نمی دم
شاه بیاد با لشکرش
امیر نظام پشت سرش
آیا بدم آیا ندم
از تعریف های بی بی و زن هایی که در حمام یا مجالس زنانه از موهایم می کردند ، فهمیدم که موهای خوش رنگ و زیبایی دارم . بی بی شب ها برایم قصه ی پادشاهی را می گفت که عاشق دختر زیبای فقیری می شود و او را با خودش به قصر می برد . من هم در خیال خودم دنبال راهی می گشتم تا پسر پادشاهی موهایم را ببیند و یک دل نه صد دل عاشق و شیدایم شود و مرا به قصرش ببرد . راهش را هم پیدا کرده بودم . روزهایی که با بی بی سر مزار مادرم می رفتیم ، روزهایی بود که می شد پسر پادشاه مرا ببیند . با خودم فکر می کردم وقتی شاهزاده سوار بر اسب سفید برای شکار از کنار قبرستان می گذرد ، همان وقت چادرم را از سرم می اندازم تا موهایم را ببیند .
روزها از پی هم می گذشتند و پس انداز بی بی در حال تمام شدن بود . هر چند وقت یک بار ، از پدرم نامه می رسید . بی بی نامه را پیش آقا سید ، ملای محله که کمی سواد داشت و در مجالس محل روضه می خواند ، می برد تا آن را بخواند . پدرم در آن نامه ها خبر می داد که هنوز نتوانسته کار ثابتی پیدا کند تا خرجی برایمان بفرستد . او امیدواری می داد که به زودی دست و بالش باز می شود و از خجالت بی بی در می آید . مدتی گذشت . بی بی پس اندازش تمام شد و به قرض کردن افتاد . روزی نبود که از نگرانی روی پاهایش نکوبد و با خودش زمزمه نکند : « ای وای خدا چه کنم ؟ سر پیری دستمو جلوی کی دیگه دراز کنم . »
در همان ایام ، یک روز وقتی که بی بی موهایم را شانه می زد و شعر « گیس نگو قد کمند » را می خواند ، رنگ از رویش پرید . صورتش را چنگ زد و گفت : « خدا منو بکشه ، این دیگه چیه ؟ » زخم کوچکی روی سرم پیدا شده بود که معلوم بود زهم کچلی است . از نگرانی بی بی ، من هم ناراحت شدم و ترسیدم . بی بی همیشه می گفت قشنگی زن به گیساشه . او به تکاپو افتاد . اول به خیال این که چشمم زده اند ، اسفند دود کرد و برایم تخم مرغ شکست . وقتی دید فایده ندارد ، دوا درمان را شروع کرد . هر چه دستش آمد ، به سرم مالید . وقتی قره قوروت و ترشی های دیگر را روی زخم سرم می گذاشت ، از درد جیغ می کشیدم و اشکم راه می افتاد . بی بی دعا می خواند و به سرم فوت می کرد ، ولی فایده ای نداشت . زخم روز به روز بزرگ تر می شد . بی بی از غصه مریض شد . با همان حال زار ، از خدا گله می کرد و می گفت : « خدایا نون مونو که بریدی . این دیگه چه حکمتیه که می خوای بچه مو کچل کنی رو دستم بمونه ؟! مگه زلف به اون قشنگی جای کسی رو تنگ کرده بود ! »
کار به جایی رسید که بی بی با آن همه نداری ، حاضر شد قرض و قوله ی بیشتری کند و مرا پیش حکیم ببرد . از دوست و آشنا سراغ حکیم ارزان و مجرب را می گرفت . بالاخره یک روز با خوشحالی خبر داد که از میراب ( میراب مسئول تقسیم آب خانه ها . در گذشته که آب لوله کشی نبود و از قنات و جوی تامین می شد ، میراب وظیفه ی نظارت بر تقسیم آب و نظافت معابر آب را به عهده داشت . ) محله شنیده است که دواخانه ی خیریه ای ته بازار قرار دارد و چهارشنبه ها باز است . این دواخانه دواهای فرنگی را مجانی در اختیار مردم فقیر می گذارد . میراب خودش برای تراخم چشم بچه اش از آن جا ، دوا گرفته بود و معجزه ی سریع و شفا بخشش را به چشم دیده بود . او که با بی بی آشنا بود و از وضعیت زندگی ما باخبر بود ، قبول کرد نیمه شب دنبال مان بیاید و ما را تا دواخانه ببرد . به بی بی گفته بود دواخانه آن قدر شلوغ می شود که مردم برای نوبت ، از نیمه شب در صف می ایستند .
بی بی دوباره آن شب براین قصه ی پسر پادشاه را گفت . معلوم بود به خوب شدن زخم سرم امیدوار شده بود . قصه که تمام شد ، بی بی با متکایش قول و قرار گذاشت که زودی بیدارش کند تا وقت آمدن میراب خواب نماند : « دیدن آسیابونو و گمر کچی و مرده شور به گردنت اگه منو دیر بیدار کنی . »
اما من هیجان زده بودم . از فکر خوب شدن سرم و از فکر بیرون رفتن از خانه که برای من حکم گردش را داشت ، خوابم نمی برد . با بلند شدن صدای در و بی بی که مرا صدا می زد ، از خواب پریدم . بی بی چادر چاقچور کرده بود و رخت خواب ها رو تند تند جمع می کرد . چادرم را سرم انداختم و دنبال بی بی از خانه بیرون آمدم . میراب با فانوسی که همراه داشت دم در منتظرمان ایستاده بود . او ما را از کوچه های تنگ و تاریک و پیچ در پیچ عبور داد . راه زیاد بود و سر حرف باز شد . میراب اول از دواخانه ی خیریه تعریف کرد و گفت : « می گن مال آمریکایی هاست . » ( داروخانه ی مورد نظر وابسته به بیمارستان آمریکایی ها بود که تحت نظر مبلغان پروتستان که آمریکایی بودند ، اداره می شد . )
بعد ، از حال و روزمان پرسید . بی بی سرش را با غصه تکان داد و گفت : « نپرس که از عالم و آدم دستی گرفتم . دیگه رو ندارم پامو از خونه بیرون بگذارم ... »
می دانستم این ها را برای آن می گفت که به میراب هم بدهکار بود . وقتی بی بی از بی پولی می نالید ، تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که دعا کنم زخم سرم هر چه زودتر خوب شود و پسر پادشاه به سراغم بیاید تا همراه بی بی به قصر برویم و دیگر نگران قرض ها و خرجی خانه نباشیم . بی بی و میراب باز هم با هم حرف زدند ؛ اما من که خسته شده بودم دیگر گوش ندادم و به جای آن به تماشای سگ های ولگردی مشغول شدم که همه جا پر بودند و سر آشغال با هم دعوا می کردند . از وسط های راه ، نم نم باران شروع شد . بوی خاک و گچ باران خورده بلند شد . چشم هایم را بستم و با لذت نفسم را تو دادم ، اما بوی ادرار و کثافت آدم و اسب و الاغ که در کوچه ها بود، با آن قاطی شد و حالم را به هم زد . آب توی جوی ها به راه افتاده بود و لجن و آشغال گندیده را با خودش حرکت می داد . ماهی یک بار ، میراب از توی همین جوی ها ، به آب انبار های خانه ای محل آب می بست . بی بی نیمه شب بیدار می شد و مثل دیگر همسایه ها آب انبار خانه را پر می کرد . آب را با تلنبه از آب انبار می کشیدیم .حوض را پر می کردیم تا با آن لباس و ظروف و دست و صورتمان ، و هر چیز دیگری که داشتیم بشوییم و این بود که محله پر از بیماری تراخم و کچلی و ... بود . به خیابان بزرگ رسیده بودیم . چند سرباز قزاق ، نیمه شب مست از کنارمان گذشتند . با دیدن آن ها حرف رضاخان پیش آمد . میراب که با همه ی اهل محل آشنا بود و تا حدی از اوضاع و خبر داشت ، پرسید : « بی بی ، شنیدی رضاخان تازگی ها از طرف شاه ، وزیر جنگ شده و لقب سردار سپه گرفته ؟ »
بی بی با دلخوری جواب داد : « هر کی هر چی می خواد بشه . فقط نون باشه مردم بخورن ، بقیه ش به ما مربوط نیس . »
بی بی که از نان حرف زد ، تازه یادم افتادم ناشتایی نخورده ام . گرسنه بودم اما رویم نمی شد جلوی میراب از بی بی نان بخواهم . خسته شده بودم . پای پیاده ، زیر باران ، همین طور می رفتیم و می رفتیم ...
بالاخره به بازار رسیدیم . بازار دراز و تاریک بود . سقف داشت و پر از گداهایی بود که با موهایی کثیف و لباس هایی پاره و گلی ، از ترس باران ، گوشه و کنار بازار خوابیده بودند . ته بازار که رسیدیم ، عده ی زیادی پشت سر هم روی زمین نشسته بودند . میراب گفت : « همین جاست ، رسیدیم . »
من و بی بی پشت سر بقیه روی زمین نشستیم . میراب خداحافظی کرد و رفت . از این که بالاخره توانستم بنشینم احساس خوبی کردم . بی بی از توی بقچه ای که همراه داشت ، تکه نانی در آورد ، دستم داد و سفارش کرد زیر چادر بخورم . چادرم را روی صورتم کشیدم و مشغول خوردن نان شدم . صدای بی بی را شنیدم که از نفر جلویی پرسید : « کی درشو وا می کنن ؟ »
و آن شخص جواب داد : « وقتی آفتاب پهن بشه . »
بی بی زیر گوشم آهسته گفت : « اقدس ! ننه ! نون تو که خوردی ، چشاتو ببند ، یه چرت بزن . حالا حالاها مونده تا درش وا بشه . »
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای خروپفش بلند شد . نانم را که خوردم به مردم در صف نگاه کردم . بیشترشان پتو دور خودشان پیچیده بودند ؛ مخصوصاً آن ها که خیلی جلوتر از ما بودند و معلوم بود از سرشب آنجا آمده اند .
دو زانو چمباتمه زده و خوابیده بودند . بعضی ها هم بیدار بودند و با هم حرف می زدند . سردم شده بود . خودم را به بی بی چسباندم و چشمانم را بستم . گرم که شدم ، خوابم برد . نمی دانم چقدر گذشت که با سر و صداهایی بیدار شدم . مغازه دارها یکی یکی تخته های مغازه هایشان را کنار می گذاشتند و درها را باز می کردند . من و بی بی مثل بقیه بلند شدیم و ایستادیم تا زیر دست و پای الاغ هایی که با عرعر بلندشان بازار را روی سرشان گذاشته بودند ، نرویم . بازار شلوغ شده بود . از روزنه های سقف ، آفتاب پیدا بود . در دواخانه را باز کردند . دواخانه یک انبار قدیمی و کوچک بود که در هر نوبت چند نفر وارد آن می شدند . همان طور که منتظر ایستاده بودیم به بساز دستفروش ها نگاه کردم . هر کدام به نحوی جنسش را جار می زد . آن که نزدیک ما بود ، شانه ی کوچک هم داشت ؛ از آن ها که لبه هایش برق می زد . دلم می خواست یکی از آن ها مال من باشد . بی بی وقتی دید آن طور به شانه زل زده ام گفت : « زخم سرت که خوب شد یه دونه برات می گیرم ، بزنی به گیسات . » قند توی دلم آب شد و با خوشحالی خندیدم .
وقتی بالاخره از در مخصوص زنان رد شدیم و پا به داخل دواخانه گذاشتیم ، تازه فهمیدم که باید دوباره کف آنجا به نوبت بنشینم . اما این بار انتظار خیلی کمتر و راحت تر بود و من توانستم دختران جوان و زیبایی را که پانزده ، شانزده ساله بودند و به قول بی بی معلوم بود آدم حسابی و از اعیان هستند ، سیر تماشا کنم . دختران جوان ، مسئول دواخانه بودند . مریض ها را یکی یکی صدا می زدند ، مرضشان را می پرسیدند و به آن ها دوا می دادند .
نوبت ما رسید . دختر خانمی که صدایمان زد کمی چاق بود و قیافه ی مهربانی داشت . با چشمانی سیاه و درشت نگاهمان کرد و دردمان را پرسید . بی بی چارقدم را کنار زد و زخم سرم را نشان داد . دختر خانم پمادی به بی بی داد و گفت : « این دوای کچلی یه . »
آرام و شمرده حرف می زد . برای بی بی توضیح داد که اول باید موهایم را از ته بتراشد و بند بیندازد ، بعد هر روز سرم را بشوید و از پماد روی زخم بگذارد تا زخم ها خوب شود . بی بی با شنیدن این حرف ها سر جایش خشکش زد . تکان نمی خورد . مریض های پشت سر ما که توی نوبت بودند ، صدایشان در آمد . دختر جوان گفت : « ننه جان ، چرا بهتت زده ؟ » بی بی چشمانش پر از اشک شد و جوابی نداد . دختر که معلوم بود دلش برای بی بی سوخته ، او را کناری کشید و آهسته پرسید : « گرفتاریت چیه ؟ کاری از دستم بر بیاد مضایقه نمی کنم . »
بی بی با تعجب نگاهش کرد . دختر جوان با آن سن کم ، پخته و جا افتاده حرف می زد . همین باعث شد بی بی با او درد دل کند . مرا نشان داد و گفت : « این بچه همه ی قشنگیش به گیساشه . حالا بیام سرشو از ته بزنم ، همه ی محل خبردار می شن . آبرومون می ره ، تا دنیاس به چشم کچل نگاش می کنن . دیگه کی میاد سراغش ؟ مادر که بالای سرش نیس ، مال و منال هم که نداریم جهازش کنیم . دلمون به گیساش خوش بود که اونم این طوری شد . »
دختر جوان بی بی را دلداری داد و گفت : « ننه جان ! این که غصه نداره . خوب نذار سرشو کسی ببینه تا خوب بشه و موهاش دوباره در بیاد . هر چیزی که پیش می آد حکمتی داره که ما ازش بی خبریم . »
بی بی آرام شد . نفس بلندی کشید و گفت : « چشم ! هر کاری که گفتین می کنم . » موقع برگشتن به خانه ، بی بی از عقل و پختگی دختر جوان تعریف کرد و آرزو کرد من هم وقتی بزرگ تر شدم ، مثل او باشم .
به خانه که رسیدیم بی بی موهایم را از ته قیچی کرد و سرم را بند انداخت . خیلی درد داشت و حسابی اشکم را در آورد . این کار تا شب طول کشید . هر وقت که از درد بی طاقت می شدم ، بی بی استراحت می داد تا دست خودش را هم که درد گرفته بود بمالد و باز دوباره بند انداختن را از سر می گرفت . بالاخره سرم مثل کف دست شد . وقتی خودم را توی آینه نگاه کردم زبانم بند آمد . با گریه از خودم پرسیدم : « مگه می شه با این قیافه کسی عاشق آدم بشه ؟ اونم پسر پادشاه ؟! »
بی بی پشت سر هم سفارش می کرد مواظب باشم چارقدم تا روی ابروهایم باشد و کنار نرود ؛ مبادا همسایه ها آن را ببنند . از آن روز ، دیگر به حمام محله نرفتیم . هر روز دیگ آب را روی اجاق جوش می آوردم و خودم را با آن می شستم . بعد بی بی می نشست و با حوصله پماد روی زخم سرم می مالید .
یک روز نامه ای از پدرم رسید که سرنوشت مان را عوض کرد . نامه را از شاه عبدالعظیم فرستاده بود . پدر نوشته بود بالاخره توانسته کاری ثابت و خوب در خانه ای پیدا کند . نوشته بود صاحب خانه بیوه زن جوانی است که از شوهر پیر سابقش دختری دارد ؛ تقریباً هم سن من . این زن از پدرم خواسته بود او را به زنی بگیرد و در همان شهر بماند تا خانه و باغی را که به ارث برده بودند ، سرپرستی کند . خوشحالی پدرم در نامه اش پیدا بود . در آخر نوشته بود چون دستش توی سفره ی زنش است ، نمی داند کی می تواند خرجی برایمان بفرستد . نامه که تمام شد بی بی زمانی دراز حرف نزد و ساکت به جایی دور زل زد . بعد آه بلندی کشید و به آقا سید که نامه را برایمان خوانده بود گفت : « رفت دنبال زندگیش . »
آقا سید سرش را تکان داد و گفت : « الحمدلله سر و سامون گرفت ! »
نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت . خوشحال از این که به قول بی بی ، پدرم از دستفروشی و آب حوض کشیدن و در به دری راحت شده ، یا ناراحت از این که او را از دست رفته می دیدم . هر چه که بود ، بی بی ماند و آن همه قرض ؛ بی بی ماند و دختر کوچک یتیمی که حالا فقط او را داشت ؛ بی بی ماند و خرج های بی رحم زندگی . بی بی روی دستش زد و گفت : « نچ ، چه می دونم چه کنم ! نمی شه که از گشنگی بمیریم . تا آخر عمرم که نمی شه از مردم دستی گرفت . کار که عار نیست . بالاخره مام یه خدایی داریم . »
او تصمیم گرفت در خانه ای دنبال کار بگردد . نمی توانستم بفهمم آیا توان جسمی اش را دارد یا نه . اما می توانستم دردی را که از گرفتن این تصمیم توی صورتش دویده بود ، حس کنم . پیر زن بیچاره ! حتماً من باعث آن همه زحمت برای او شده بودم . بی بی که هرگز پیش از آن خدمتکاری نکرده بود ، حالا باید تن به قضا می داد . بیشتر خانواده های اعیان با کلفت و نوکرهایشان بد رفتاری می کردند . فحش و کتک زدن زیر دستان برای آن ها امری عادی بود . بی بی دوباره با نگرانی گفت : « نچ ، چه می دونم چه کنم ؟ برم به کی بسپرم ؟ پامو تو کدوم خونه بذارم که خدا پیغمبر سرشون بشه ، اقلاً سر پیری آدمو بی آبرو نکنن . »
خانه ی ما در محله ای فقیر نشین بود . همسایه ها مثل خودمان بودند و سر و کاری با اعیان و اشراف نداشتند . نمی دانستم بی بی مشکلش را چگونه حل می کند . بی بی همان طور که فکر می کرد یکدفعه صورتش از هم باز شد و با خوشحالی رو به من کرد و گفت : « این چهارشنبه یک تک پا می ریم دواخونه . »
یک بار دیگر ، صبح زود ، به طرف دواخانه راه افتادیم . البته این بار آن قدرها زود نبود که مجبور باشیم میراب را با خودمان همراه کنیم . پرسان پرسان راه بازار را در پیش گرفتیم و رفتیم . وقتی به دواخانه رسیدیم ، بی آن که وارد صف شویم داخل شدیم و یکراست مقابل دختر جوان ایستادیم . قبل از آن که سر و صدای دیگران بلند شود ، دختر جوان ما را شناخت . حالت آشنایی به خود گرفت و پیش آمد . سلام و احوال پرسی کرد و از وضعیت زخم سرم پرسید و آن را دید . بی بی از این که می دید دختر جوان ما را شناخته خیلی خوشحال شد . او را کناری کشید و با صدایی آرام مشغول حرف زدن شد . وقتی حرف هایش تمام شد ، دختر جوان گفت : « چشم ! » بی بی با صدای بلندتری گفت : « خانم جان ! خیال کن ننه ی خودتم . یه جای امین و آبرودار باشه ! »
دختر جوان همان طور که پشتسر هم می گفت چشم ! چشم ؛ روی کاغذی نشانی خانه ی ما را یادداشت کرد .
شستن سر و مالیدن پماد آن قدر ادامه پیدا کرد تا دیگر اثری از زخم نماند و موها شروع به جوانه زدن کردند . روزی که بی بی آن ها را دید ، با خوشحالی بشکن زد . از همان شب ، دوباره وقت خواب ، قصه ی پسر پادشاه را برایم گفت .
بی بی خیالش از طرف من راحت شد . اما برای خرج خانه خیلی ناراحت بود . دعای شبانه و نذر و نیازهایش را می شنیدم . آدمی نبود که بتواند به همه رو بیندازد . تنها به یک نفر گفته بود و حالا منتظر نشسته بود و چشم به در دوخته بود . پرسیدم : « بی بی ، اگر نیاد چی ؟ »
آه کشید و گفت : « نچ ، چه میدونم چه کنم ! نمی تونم برم به همه بگم و خودمو بندازم سر زبونا . » طوری این حرف را زد که فهمیدم مطمئن است دختر جوان به سراغش می آید . بی بی اعتقاد داشت آدم شناس است و می تواند هر کس را از روی ظاهرش بشناسد و حالا با آن که تنها دوبار دختر جوان رادیده بود ، به او اعتماد کرده بود و انتظار می کشید .
خانم کوچیکیک روز ، وقتی نان های خشک را در آب می خیساندم تا ناهار من و بی بی شود ، در زدند . در را که باز کردم ، دو خانم پشت در ایستاده بودند . یکی از آن ها گفت : « با حساب من الان باید سرت کاملاً خوب شده باشه . »
دلم پایین ریخت . تا آن موقع هیچ کدام از همسایه ها موضوع زخم سرم را نفهمیده بودند . خانمی که این حرف را زده بود ، پیچیه اش را بالا زد ، به رویم خندید و سلام کرد . همان دختر جوان بود . با خوشحالی جیغ کشیدم و بی بی را صدا زدم . خدا می داند بی بی چقدر خوشحال شد . دختر جوان همراه دایه اش آمده بود . بی بی آن ها را به داخل خانه تعارف کرد و برایشان چای آورد . دایه دختر جوان را « خانم کوچیک » صدا می کرد . آن ها گفتند چند وقت پیش به محله ی ما آمده اند و بدون آن که اصل مطلب را بگویند از همسایه ها درباره ی بی بی و خانواده ی ما پرس و جو کرده اند . خانم با لحنی آرام و صمیمی به بی بی گفت : « از حالا به بعد ، شما هم عضو خونواده ی ما هستی . »
دایه گفت : « آقا و خانم بزرگ رو حرف خانم کوچیک نه نمی آرن . الانه هم خانم کوچیک رو با درشکه فرستادن پی شما . »
تازه آن موقع بود که فهمیدیم خانم کوچیک ، خانه ی خودشان را برای بی بی در نظر گرفته است . بی بی با خوشحالی از جا پرید . بقچه ی کوچکش را که همیشه هر جا می خواستیم برویم با خود می آورد ، برداشت و با عجله به بهانه ی رفتن به خانه ی آشناهایمان ، از همسایه ها خداحافظی کرد و خانه را به آن ها سپرد . با آن سرعت که در رفتن داشتیم ، فقط توانستم کفش های قرمز مادرم را از توی پستو بردارم و زیر چادرم بگیرم . وقتی کفش ها با من بودند ، انگار مادرم همراهم بود . درشکه سر کوچه منتظرمان بود . سوار شدیم و به راه افتادیم . توی راه ، دایه خانم به بی بی گفت : « خیلی شانس آوردین . خدا روزی تونو جای خوبی حواله کرده . » بعد ، از پدر و مادر خانم کوچیک تعریف کرد و گفت : « از جناب اعتصام الملک و اخترالملک خانم هر چی بگم ، کم گفتم ؛ بس که خوش خلق و متین و اهل کمالاتن . بچه هاشون یکی از یکی بهتر . خانم کوچیک که دیگه تاج سر همه هستن . »
خانم کوچیک که معلوم بود از تعریف دایه راضی نیست به شوخی گفت : « دایه خانوم این قدر پروپاگاند نکن . من تا درسم تموم نشه شوهر نمی کنم .
بی بی و دایه خانم خوش شان آمد و خندیدند . از حرف های دایه خانم بود که فهمیدم خانم کوچیک در مدرسه آمریکایی ها درس می خواند . روزهای چهارشنبه به صورت داوطلب ، همراه چند دانش آموز دختر دیگر با مدیر مدرسه شان به دواخانه ی خیریه می روند تا به مردم خدمت کنند .
دایه خانم گفت : « وسط های برج پیش بود که خانم کوچیک سر ناهار حرف شما رو پیش کشید . آقا هم فرمودند چند روز دست نگه داریم تا هم زخم سر بچه خوب بشه ، هم پرس و جو بکنیم . تا امروز که اجازه دادند خودمون بیاییم پی شما ! »
خانم کوچیک از حال و روز بی بی پرسید . سر درد دل بی بی باز شد . راه طولانی بود و بی بی وقت داشت همه ی زندگی اش را برای آن ها تعریف کند . کم کم کوچه های تنگ و پیچ در پیچ تمام شدند و به خیابان بزرگ رسیدیم . صدای پاهای اسب ها روی سنگفرش خیابان مرا به عالم خیال می برد . در خیال خود سوار بر اسب پسر پادشاه بودم و از خیابان عبور می کردم تا به قصر پادشاه برسم .
هر چه جلوتر می رفتیم ، همه چیز قشنگ تر می شد . دیگر از آن خانه های گلی نیمه خراب خبری نبود . جای آن ها را خانه های آجری محکم گرفته بود . مغازه ها سایبان های دو رنگ داشتند که تا آن وقت ندیده بودم . غرق تماشا بودم که درشکه وارد یک باغ اربابی شد و ایستاد . از درشکه پیاده شدیم . خانم کوچیک ما را به دایه خانم سپرد و خودش به طرف ساختمان اربابی رفت . به چشم من که تا آن روز فقط حیاط خانه ی خودمان و همسایه هایمان را دیده بودم ، باغ خیلی بزرگ آمد ؛ با ردیف درخت های خیلی بلند ، که از یک طرف دور تا دور استخر بزرگ خانه را پوشانده بود و از طرف دیگر تا جلوی پله های ساختمان اربابی می رسید . ساختمان اربابی ، ساختمان آجری قشنگی بود ؛ با درها و پنجره های چوبی سفید . دایه خانم ما را به ته حیاط برد ؛ جایی که به مطبخ نزدیک بود و چند اتاق در کنار هم داشت . در یکی از اتاق ها را باز کرد و به بی بی گفت : « اینجا مال شماست . »
بی بی بقچه اش را در اتاق گذاشت . همراه دایه خانم به مطبخ رفتیم . از بوی غذا آب دهانم راه افتاد و دلم از گرسنگی ضعف رفت . اکبر آقا ، آشپز خانه ، پیر مردی دوست داشتنی و ریزه میزه و استخوانی بود . با اشاره ی دایه خانم ، برایمان توی دیس ، پلوی زعفرانی و خورش قیمه پر ادویه و روغن ریخت . یک نصفه نان سنگک هم کنارش گذاشت . آن روز من و بی بی بعد از مدت های زیاد توانستیم یک غذای حسابی بخوریم .
قرار شد بی بی دم دست گلین خانم باشد . گلین خانم به جز آشپزی که شوهرش اکبر آقا انجام می داد ، بقیه ی کارها را به عهده داشت و به قول دایه خانم از جیک و بیک خانواده ی اعتصام الملک با خبر بود . لهجه ی ترکی غلیظی داشت و با زحمت سوال های بی بی و من را به پارسی جواب می داد . از جوانی ، و به قول خودش سر جهیزیه ی خانم بزرگ ، به خانه آقا آمده بود .
حالا دیگر می دانستم خانم کوچیک ، تنها دختر آقا و خانم بزرگ است . آن ها به جز او چهار بچه ی دیگر داشتند که همگی پسر بودند . دایه خانم می گفت : « پدر خانم کوچیک ، جناب میرزا یوسف خان اعتصام الملک ، اولین مربی بچه هایش بود و هر چه را که می دانسته به آن ها یاد داده ؛ از علوم قدیمه ( شامل : فقه ، اصول ، منطق ، کلام ، حکمت و ... ) تا جدید ! »
***
صدای سهیلا خانم می آید . می روم در آپارتمان را باز می کنم تا خیالش راحت شود حالم خوب است و چیزی نمی خواهم . همسایه ی طبقه ی بالای آپارتمان ماست که دوست دخترم است . پروین به او سفارش کرده در این چند روز که تنها هستم ، به من سر بزند . سهیلا خانم می رود و من هم بر می گردم سر نوشتن .
***
آقا زبان خارجه هم می دانست . در ترکی استانبولی و فرانسه و زبان عربی استاد بود . کتاب های خارجی را به پارسی ترجمه می کرد و در ماهنامه ای که برای اهل علم و ادب انتشار می داد ، چاپ می کرد . سه ، چهار ده و آبادی از پدرش که بازرس مالی دولت در آذربایجان بود به ارث برده بود و از درآمد آن ها زندگی می کرد . بر عکس پدرش ، به کار سیاست مداخله نمی کرد . عمرش را به خواندن ، نوشتن و تربیت بچه هایش می گذراند . آقا مثل بقیه اشراف آن دوره نبود که فقط به تحصیل پسرها اهمیت بدهد ؛ دخترها هم برایش اهمیت زیادی داشتند . توی ماهنامه اش می نوشت : « طبقه ی نسوان ( زنان ) نیمی از مملکت است ، هر کس برای این آب و خاک دلسوزی دارد ، تعلیم و تربیت این طبقه را نیز باید مد نظر داشته باشد . »
جناب اعتصام الملک در جوانی وقتی که هنوز در تبریز بود ، کتاب تربیت نسوان را که اصلش به عربی بود و در مصر چاپ شده بود ترجمه کرد و همان جا به چاپ رساند . این کار او در آن وانفسای تعصب مردم ، دل و جرات زیادی می خواست که کمتر کسی داشت .
پا به هر اتاقی که می گذاشتم ، کتاب و جریده بود و خط و ربط . کلفت ها و نوکرهای خانه که معلوم بود خانواده ی اعتصام الملک را خیلی دوست دارند ، طوری علم و ادب این خانواده را به رخ می کشیدند و فخر می فروختند که انگار دست پرورده ی خودشان باشند . عصر همان روزی که به خانه ی اعتصام الملک وارد شدیم ، گلین خانم از بی بی خواست سینی چای را برای مهمان های آقا ببرد .
آقا بیشتر روزها مهمان داشت و من بعدها فهمیدم که این مهمانی ها یک جور کسب خبر از وضع مملکت است . توی روزنامه ها چیزی جز تعریف از رضاخان و برنامه ی آینده ی او که تازه روی کار آمده بد ، نبود . آقا و دوستانش هم برای آگاهی از خبرهای پشت پرده مجبور به ملاقات هر روزه ی یکدیگر بودند . بی بی سینی چای را برد و قندان را جا گذاشت . گلین خانم قندان نقره ای را دستم داد تا آن را به بی بی برسانم . از خدا خواسته دنبال بی بی دویدم . تا آن موقع وارد ساختمان اربابی نشده بودم و دلم می خواست از آن جا سر در بیاورم . بی بی از حیاط اندرونی گذشت و به طرف اتاق پنجدری ، جایی که آقا و مهمان هایش بودند ، رفت . قندان را تحویل بی بی دادم . وقتی بی بی توی اتاق رفت ، خودم را پشت یکی از درهای اتاق پنجدری رساندم و همان جا مخفی شدم . جایی که ایستاده بودم تکه ای از شیشه های رنگی آن شکسته بود و می شد داخل اتاق را دید . اتاق پر از آدم های مهم بود ؛ از آن مردها که لباس فرنگی می پوشیدند و موهایشان را با روغن به عقب می بردند . در محله ی ما و بین دوست و آشناهایمان کسی را ندیده بودم که این طور لباس بپوشد . بیشتر آن ها شلوار دبیت سیاه می پوشیدند ؛ با پیراهن های چلوار سفید که تا روی زانویشان می آمد . رویش هم عبا می پوشیدند و با شال می بستند . مهمان های آقا روی مبل نشسته بودند . من که تا آن وقت مبل ندیده بودم ، از دیدن آنها که دسته های بزرگ با روکش مخملی داشتند ، هیجان زده شده بودم . انگار که واقعاً وارد قصر پادشاه شده ام .
صدای مردی آمد که گفت : دخترم بفرمایید . از تعجب خشکم زد .
خانم کوچیک را دیدم که بین آن همه مرد ، توی اتاق نشسته است . خانم کوچیک به آن مرد که کنارش نشسته بود گفت : « چشم آقا جان ! »
پس آن مرد ، همان جناب اعتصام الملک پدر خانم کوچیک بود که آن طور با احترام با او حرف می زد . خانم کوچیک دفتری از زیر چادرش بیرون آورد . جناب اعتصام الملک به دیگران گفت : « برای این شماره ی بهار ( نام ماهنامه ای که توسط میرزا یوسف خان اعتصام الملک منتشر می شد . ) ، در نظر دارم چاپش کنم . شعری است که خیلی مناسب اوضاع و احوال زمانه است . »
همه ، منتظر ، به خانم کوچیک نگاه کردند . خانم کوچیک که پیچه اش بالا بود ، صدایش را صاف کرد و از روی دفتر خواند : « اشک یتیم »
روزی گذشت پادشهی از گذر گهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست ؟
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آن قدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیر زن گوژپشت و گفت
این اشک دیده ی من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته ست
این گرگ ، سال هاست که با گله آشناست
آن موقع از شعر چیزی نمی فهمیدم . اما همین که توی آن یتیم و پیر زن داشت خیلی خوشم آمد . خیال می کردم راجع به من و بی بی است . بعد ها که باسواد شدم ، این شعر را آن قدر خواندم تا حفظ شد م .
مهمان های آقا خیلی خوششان آمد و نام شاعر را پرسیدند . جناب اعتصام الملک رو به خانم کوچیک کرد و با افتخار او را نشان داد . یعنی که او شاعر آن شعر است . آن ها تعجب کردند . دفتر را از خانم کوچیک گرفتند . دست به دست دادند ، هر کدام دوباره چند خط از شعر را بلند خواندند و با تعجب سر تکان دادند . به همدیگر می گفتند که حتماً آن شعر را خانم کوچیک با کمک آقا گفته است . اما آقا اصرار می کرد که دخترش هیچ کمکی از او نگرفته است . همهمه توی آقایون افتاده بود . یکی می گفت : « مگر می شه دختری پونزده ساله ، شعری به این پایه از قوت و زیبایی بگه ؟ »
دیگری می گفت : « اصلاً جنبه ی لغوی و فنی ابیات که نمی تونه فطری باشه ؛ اکتسابی است آقا ! که اون هم نتیجه ی سال ها درس و بحث و معاشرت با فضلا و علماست که این هم با سن کم پروین جان جور در نمی آد . »
سومی می گفت : « جناب اعتصام الملک ، البته در قریحه ی سرشار و استعداد خارق العاده پروین خانم شک نداریم ؛ اما پختگی این ابیات ، پختگی آدم دنیا دیده ای است ... »
آقا ، بی بی را که همان موقع برای جمع کردن استکان ها آمده بود دنبال خانم بزرگ فرستاد . وقتی اخترالملوک خانم آمد ، آقا او را شاهد گرفت و گفت : « خانم ! شما به این آقایان بفرمایید که شاعر اشک یتیم چه کسیه ؟ »
خانم بزرگ شهادت داد که دخترش بدون کمک هیچ کس آن شعر را گفته است . بعد هم با افتخار گفت : « این استعداد خدادادی تو خونواده ی ما موروثیه . »
آقایان هم تایید کردند . بعدها فهمیدم منظور خانم بزرگ از این حرف ، پدر خودش عبدالحسین خان شوری بخشایشی بود که می گفتند دیوان شعر دارد و از منشیان و سخنوران عهد ناصرالدین شاه بوده است .

[تصویر:  253.gif]
ﻗﺒﻼ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﻮﻓﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻵﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺨﺮﯼ !!!
13-11-2013 04:23 PM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
lovely آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 115
تاریخ عضویت: Nov 2013
اعتبار: 1
ارسال: #2
RE: رمان خانوم کوچک
قسمت دوم
.
.
وقتی اخترالملوک خانم رفت ، آقا به مهمانانش گفت : « برای کسی که تو هشت سالگی شعر مقبولی گفته ، تعجبی نداره که تو پانزده سالگی اشک یتیم رو بگه . »
دهانم از تعجب باز ماند . یعنی خانم کوچیک درست هم سن من بوده که شعر می گفته ؟! در حالی که من حتی سواد خواندن و نوشتن هم نداشتم . آن روزها همه ی دخترها و زن ها بی سواد بودند و اسم خودشان را هم بلد نبودند بنویسند . توی این افکار بودم که صدایی شنیدم : « اینجا وایسادی ؟! »
خانم کوچیک بود . نفهمیدم کی از اتاق بیرون آمده . با مهربانی نگاهم می کرد ؛ آن قدر مهربان که جرات کردم و به جای جواب دادن پرسیدم : « چه جوری شعر می گن ؟ »
خانم کوچیک خوشش آمد . لبخندی زد و پرسید : « می خوای شعر بگی ؟ »
با تته پته گفتم : « نه ! من که ... بلد نیستم ! نمی تونم ! »
خانم کوچیک گفت : « چرا ، می تونی . اگه دوست داشته باشی ، می تونی . »
گفتم : « نچ . »
گفت : « از فردا بعد از ظهر بیا پیشم ! بهت درس می دم . »
سرم را با ناباوری تکان دادم و گفتم : « چشم ! »
خانم کوچیک که رفت ، با خوشحالی دویدم و خبر را به بی بی رساندم . بی بی از تعجب چشمانش گرد شد . رسم نبود که طبقه ی اعیان و اشراف زیر دست هایشان را آدم حساب کنند ، چه برسد به این که سواد هم یادشان بدهند . از روز بعد ، همان طور که گفته بود ، صدایم کرد تا به اتاقش بروم . وقتی رفتم دیدم به جز من چند شاگرد دیگر هم هستند ؛ دخترهای گلین خانم و دایه خانم بودند . آن ها از خانم کوچیک بزرگ تر بودند . دختر دایه خانم بچه داشت . آن را به پشتش می بست و هر وقت که خانم کوچیک از اتاق بیرون می رفت ، با دخترهای گلین خانم با هم پچ پچ می کردند و می خندیدند . وقتی رویم به آن ها باز شد گفتم : « از چی می خندین ؟ » دختر دایه خانم لبش را گاز گرفت و گفت : « بده ! تو هنوز زوده بفهمی . » و صدای غش غش خنده ی دخترهای گلین خانم بلند شد .
خانم کوچیک از همان روز ، تعلیم دادن را شروع کرد . کاغذ و قلم برایم آورد و سرمشق داد . بقیه ی شاگردها می توانستند به سختی از روی روزنامه ای که خانم کوچیک به آن ها داده بود ، بعضی کلمات را بخوانند . بعد از چند هفته ، دختر دایه خانم گفت : « ببخشید خانم ، بابای بچه ناراحته . می گه بسه ؛ بیشتر از این می خوای چی یاد بگیری ؟! »
خانم کوچیک پرسید : « خودت چی می گی ؟ »
دختر دایه خانم سرش را پایین انداخت و گفت : « من که دیگه همه چی بلدم . با اجازه شما دیگه نمیام . »
دخترهای گلین خانم هم یکی یکی برایشان خواستگار پیدا شد و شوهر کردند و رفتند . یکی دو سال که گذشت من تنها شاگرد خانم کوچیک بودم . کمی که خواندن یاد گرفتم و حروف را شناختم ، روزنامه می آورد تا از روی آن کلمه هایی را که می توانستم بخوانم را پیدا کنم . من هم با ذوق دنبال کلمه ها می گشتم . علاقه ی من به خواندن ، خانم کوچیک را سر شوق می آورد و هر روز خواندنی تازه ای برایم می آورد . روزنامه ی ستاره ی ایران را که میرزا ابوالقاسم خان ، پسر بزرگ آقا در انتشارش دست داشت و ماهنامه ی بهار را که خود آقا منتشر می کرد .
از همان اول کار ،برای این که به خواندن علاقمندم کند ، هر بار ، آخر درس ، قسمتی از کتاب بینوایان را برایم می خواند . می گفت : آن را آقا از زبان خارجه به پارسی ترجمه کرده است . دختر بچه ی یتیم کتاب را که اسمش کوزت بود ، خیلی دوست داشتم . خانم کوچیک اجازه می داد هر سوالی که دلم می خواهد بپرسم . او همه ی آن ها را با خوش رویی جواب می داد . بزرگ تر که شدم ، یک روز پرسیدم : « از چی ها شعر می سازین ؟ »
گفت : « از مردم . از چیزهایی که به دردشون بخوره ! »
خانم کوچیک گفت او حتی از ترجمه های پدرش هم الهام می گیرد . مثلاً شعر ارزش گوهر را بر اساس خروس و مروارید که از فایل های ( قصه ی کوتاهی از جانوران که رفتاری مانند انسان دارند . هر فایل مشتمل بر نکته ای انسانی است . ) لافونتن ( شاعر فرانسوی 1695 - 1621 که فایل هایش معروف است . ) است ، گفته و داستان آن چنین است که روزی خروسی به هنگام دانه چیدن در صحرا مرواریدی پیدا کرد . آن را به اولین گوهر تراشی که دید عرضه کرد و گفت من می دانم که این شیئی گرانبهاست ولی برای من ، بی ارزش ترین دانه ی ارزن ، از این گرانبهاتر است . بعد چند خط از شعر ارزش گوهر را برایم خواند :
مرغی نهاد روی به باغی ز خرمنی
ناگاه دید دانه ی لعلی به روزنی
پنداشت چینه ای ست به چالاکی اش ربود
آری نداشت جز هوس چینه چیدنی
چون دید هیچ نیست فکندش به خاک و رفت
زین سانش آزمود چه نیک آزمودنی
خواندش گهر به پیش که من لعل روشنم
روزی به این شکاف فتادم ز گردنی
خانم کوچیک دائماً در حال مطالعه بود . او با بقیه ی دختران اعیان هم سن و سالش که به خانه ی آن ها رفت و آمد می کردند به کلی فرق می کرد . نه لباس های جور واجور زرق و برق دار می پورشید نه سر تا پایش را غرق جواهر می کرد و نه مهمانی های مختلف می رفت . فقط به خواندن علاقه نشان می داد . شعرهای گذشتگان را هم زیاد می خواند : حافظ ، سعدی ، سنایی ،خیام و ... از همه بیشتر به آثار ناصر خسرو علاقمند بود . او که قرآن و زبان عربی را پیش پدرش خوانده بود ، قرآن را خوب می فهمید و در شعرهایش از معانی آیات استفاده می کرد .
بی بی حسابی سرحال بود و از مواجبی که آقا می داد توانست همه ی قرض هایش را بدهد . سقف خانه را هم که چکه می کرد تعمیر کرد . شوخ و شنگ شده بود و هر چند وقت یکبار نذری می کرد و بساط آش نذری را در خانه ی اعتصام الملک راه می انداخت . اخترالملک خانم که خیلی آش دوست داشت ، هربار به شوخی می گفت : « بی بی از کجا فهمیدی باز هوس آش کردم ، نذر کردی ؟ » نذری های بی بی تمامی نداشت . می گفت : « کارهای آدم بی اجر نمی مونه . »
راست می گفت . بی بی را به مهربانی در محله ی ما می شناختند . مونس و یاور همه بود . هر کس کاری داشت به کمکش می رفت . از پختن نذری و درست کردن جهیزیه ی دخترها گرفته ، تا دوا درمان بچه های مریض . حالا هم در خانه ی اعتصام الملک به چهار بچه ی قد و نیم قد کوچک تر گلین خانم می رسید . برای دایه خانم چادر می دوخت و در گوشه ای از باغ باقی مانده ی غذا را برای پرنده ها می ریخت . یک روز که برای خانم کوچیک از بی بی تعریف می کردم گفتم : « بی بی می گه هر چیز خوبی که برای آدم پیشامد می کنه ، اجر کمک هاییه که قبلاً به این و اون کرده .»
خانم کوچیک خوشش آمد و گفت : « بی بی درست می گه . »
بعد ،این چند خط شعر را برایم خواند و معنی کرد :
شاید که سمند ( اسبی که رنگش مایل به زرد است . ) مهر راندی
نانی به گرسنه ای رساندی
آفت زده ی حوادثی را
از ورطه ی عجز وارهاندی
از دامن غرقه ای گرفتی
تا دامن ساحلش کشاندی
ماهی یکی دوبار اجازه می گرفتیم ، به خانه ی خودمان سرکشی می کردیم . از اهل محل و همسایه ها احوالی می پرسیدیم و دوباره به خانه ی جناب اعتصام الملک بر می گشتیم . یک روز درشکه چی خبر داد که مردی جلوی در باغ ایستاده است و با بی بی کار دارد . پدرم بود . بی آن که ما را خبر کند ، از روی نامه هایی که بی بی برایش می فرستاد سراغ مان آمده بود . من و بی بی از دیدنش خیلی خوشحال شدیم . قیافه اش عوض شده بود . چاق و سرحال بود ؛ ولی با شرمندگی به ما نگاه می کرد . یک سالی می شد که از پیش ما رفته بود ؛ بی آن که از حال و روز ما بپرسد . یک بند از زنش نیمتاج خانم و خودش حرف می زد . می گفت نیمتاج خانم همسر سوم شوهر پیرش بوده که به امید داشتن پسر ، سه بار ازدواج کرده و از بخت بدش همه ی بچه هایش دختر از آب در آمدند . بعد از مرگ او نیمتاج و دخترش علاوه بر خانه و باغی که در آن زندگی می کردند ، املاکی هم به ارث بردند و دنبال آدم امینی می گشتند که املاکشان را سرپرستی کند . در مدتی که پدرم به باغ خانه رسیدگی می کرد ، به حساب آن که نیمتاج خانم زنی بی سرپرست است ، مجانی تعمیرات خانه را از زیرشیروانی و پله ها گرفته تا عوض کردن آب حوض خانه ، انجام می دهد . نیمتاج خانم هم از شخصیت آرام و کاری بودن پدرم خوشش می آید و به او که فهمیده بود زن ندارد پیشنهاد ازدواج می کند و صد البته پدرم با ن که چند سالی از نیمتاج خانم کوچک تر بود ، با خوشحالی این وصلت را قبول می کند . وقتی حرفهای پدرم تمام شد دیگر اثری از آن خوشحالی اول در من نبود . احساس می کردم غریبه ای رو به روی ما نشسته است . پدرم رو به من کرد و پرسید : « حالت خوبه آقا ؟! » بی بی با کنایه گفت : « چه عجب ! حال شو پرسیدی ؟ »
پدرم جواب داد : « عجب نداره بی بی ! اصلاً به خاطر این تا اینجا اومدم . » و بعد توضیح داد بالاخره توانسته است رضایت نیمتاج خانم را برای بردن من پیش خودش بگیرد و گفت که روزی هم برای بردن بی بی خواهد آمد . بی بی خیلی ناراحت شد . حال من هم بهتر از بی بی نبود . بی اراده خودم را پشت سر بی بی پنهان کردم . بی بی با لج گفت : « لازم نکرده ! هر وقت مردم بیا ببر بندازش زیر دست زن بابا ! »
پدرم گفت : « این حرفا کدومه ؟ خونه ی آقاشه ! »
بی بی پوزخندی زد و گفت : « آره ! »
پدرم دست بردار نبود ، می گفت : « من بی اقدس از اینجا نمی رم ! »
بی بی عصبانی شد و گفت : « من به هوای اقدس ، سر پیری اومدم خونه ی مردم کارگری ، اگه نه من پیرزن مگه چه قدر می خورم ! شکمم کارد بخوره اگه یه لقمه نون سیرش نکنه . »
پدرم گفت : « من راضی نیستم اقدس اینجا بمونه ! »
بی بی با التماس گفت : « اینجا براش خوبه . داره راه و رسم زندگی یاد می گیره چهار تا آدم حسابی می بینه . بلکه هم ، خدا خواست و پس فردا یه بخت و بالین خوب همین جا سراغش آمد . »
هر چه بی بی می گفت پدرم حرف خودش را می زد . آخر هم که دید بی بی رضایت نمی دهد ، سرش داد کشید . چه قدر عوض شده بود ! او که از گل نازکتر به بی بی نمی گفت و همیشه احترامش را داشت ، حالا سرش داد می کشید . اما بی بی باز هم کوتاه نیامد . جر و بحث ها آن قدر ادامه پیدا کرد تا پدرم راضی شد و گفت : « به شرطی می ذارم اینجا بمونه که مزد این مدتشو بگیرین بهم بدین . پس فردا جهازشو من باید بدم دیگه ! خرجش نکردم که بیاد برای مردم مفت و مجانی کارگری کنه ! »
بی بی مات بود . شنیدن این حرف ها از پسری که خودش بزرگ کرده بود برایش غیر قابل باور بود . با اطمینان به پدرم گفت : « چیز خورت کردن ! »
به نیمتاج خانم بد و بیراه می گفت و او را مسبب تغییر روحیه ی پدرم می دانست . اما پدرم گوشش به این حرف ها نبود . پایش را توی یک کفش کرده بود و میگفت : « یک کلام ، نامه تمام . یا اقدس رو می برم ، یا حق و حقوقشو بدین ببرم .»
بی بی نمی دانست چه کار کند . نه می توانست از من دل بکند و نه می توانست پولی را که پدرم می خواست برایش تهیه کند . گریه کردم و با التماس از بی بی خواستم تا نگذارد پدرم مرا با خودش ببرد . بی بی مستاصل شده بود . سرم را روی سینه اش گذاشت و اشکش راه افتاد .کاری از دستش بر نمی آمد . در آن موقع ، خانم کوچیک هنوز مدرسه بود و اخترالملک خانم هم به منزل پسرش ابوالفتح خان رفته بود . بی بی با آقا رودربایستی داشت . مخصوصاً که عصر بود و دوستان آقا هم مثل هر روز در اتاق پنجدری جمع بودند . بی بی با چشم های گریان رو کرد به من و گفت : « ننه جان برو دست و صورتت رو بشور ، موهاتو شونه کن ، لباس تمیز تنت کن . »
می خواست نیمتاج خانم مرا تمیز و مرتب ببیند . حرفش را گوش دادم . وقتی توی آینه موهایم را شانه می زدم ، ایستاده بود و نگاهم می کرد . گفتم : « بی بی ببین موهام چه قدر شده ؟ پس کی از اون شونه ها که برق برق می زنه واسم می گیری ؟ »
بی بی زد زیر گریه و با بغض گفت : « اگه زنده موندم و دوباره دیدمت ، حتمی یکی می گیرم .»
بعد بقچه ی لباسم هایم را بست و دستم داد . از زیر قرآن ردم کرد . دنبالمان تا بیرون باغ آمد . یک بند سفارشم را به پدرم می کرد . پارچ آبی را که دستش بود پشت سرمان ریخت . وقتی که خداحافظی کردیم و دور شدیم ، گریه کردم .
نگاهم به عقب بود ؛ به جایی که بی بی ایستاده بود و اشک هایش را با گوشه ی چارقدش پاک می کرد . بعدها بی بی برایم تعریف کرد وقتی خانم کوچیک از مدرسه برگشت و او را با آن حال دید ، از سر دلداری برایش شعر لطف حق را خواند . این شعر از زبان مادر حضرت موسی گفته شده است . بی بی گفت : « ننه ، انگار آبی بود که روی آتیش ریختن ! یه هویی همچین دلم آروم گرفت . »
مادر موسی چو موسی را به نیل
در فکند از گفته ی رب جلیل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کای فرزند خرد بی گناه
گر فراموشت کند لطف خدای
چون رهی زین کشتی بی ناخدای
گر نیارد ایزد پاکت به یاد
آب ، خاکت را دهد ناگه به باد
وحی آمد کاین چه فکر باطل است
رهرو ما اینک اندر منزل است
پرده ی شک را برانداز از میان
تا ببینی سود کردی یا زیان
ما گرفتیم آن چه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی
نیست بازی کار حق ، خود را میاز
آنچه بردیم از تو باز آریم باز
خانه ی زن بابادر تمام راه ، که خیلی هم زیاد بود با پدرم حرف نزدم . مثل بره ای آرام به دنبالش می رفتم . خانه ی نمیتاج خانم نزدیک شاه عبدالعظیم بود . وقتی بالاخره به مقصد رسیدیم ،شب شده بود . از خستگی روی پاهایم بند نمی شدم . خانه ی نمیتاج خانم در مقابل خانه ی جناب اعتصام الملک ، مثل مورچه بود در مقابل فیل . وقتی وارد خانه شدیم و چشمم به نیمتاج خانم افتاد خشکم زد. پیراهن صورتی ماردم را به تن داشت ؛ همان که لباس مهمانی اش بود . چپ چپ پدرم را نگاه کردم . او اصلاً به روی خودش نیاورد . بعدها که اعتراض کردم پدرم قسم خورد پیراهن مال خود نیمتاج خانم است اما من هیچ وقت حرفش را باور نکردم .
وقتی پدرم دید به پیراهن نیمتاج خانم زل زده ام ، با سقلمه ای مرا به خود آورد . هول شدم و با دستپاچگی سلام کردم . نیمتاج خانم به جای جواب دادن به پدرم گفت : « پس چرا خودشو ورداشتی آوردی ؟ »
از صدایش پیدا بود از دیدن من ناراحت شده است . از همان موقع فهمیدم در آن خانه زیادی هستم . دختر نیمتاج خانم کنار مادرش ایستاده بود و با کنجکاوی به من نگاه می کرد . سنش کمتر از من بود اما هیکل بزرگ و چاقی داشت . پدرم گفت : « این جوری نیگاش نکن خانم . ماشاالله دختر زبر و زرنگ و کاری ایه . یه چند وقت که اینجا باشه ، هم کمک حالته ، هم بی بی دل تنگش می شه و هر طوری باشه پول رو جور می کنه . من می شناسمش . »
نیمتاج خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت : « اگه نکرد چی ؟ تا کی باید این اینجا بمونه ؟ » پدرم با ناراحتی نگاهی به من کرد . بعد به نیمتاج خانم گفت : « می کنه . شما یه چند وقت مهلت بده اگرم بر فرض محال از پول خبری نشد همین جور که آوردمش ، برش می گردونم . کاری نداره که ! »
آن موقع نمی دانستم قضیه ی پول چیست . اما چند شب بعد وقتی پدرم و نیمتاج خانم با هم حرف می زدند شنیدم که برای گسترش باغ در نظر دارند باغ همسایه را بخرند و پدرم قول داده بود پولش را جور کند . او با این کار می خواست حضورش را به عنوان شوهر و آقای خانه در آنجا ثابت کند .
پدرم گفت : « حالا بیاییم تو اتاق . خیلی خسته و گرسنه ایم .»
نیمتاج خانم از جلوی ما کنار رفت . وارد اتاق شدیم . وقت شام بود . سفره را انداختند اما من گرسنه نبودم . به پدرم گفتم : « شام نمی خورم ! »
آن قدر غصه ی دوری از بی بی و خانه ی اعتصام الملک را داشتم که راه گلویم بسته شده بود . پدرم اصرار کرد سر سفره بروم . نیمتاج خانم با تندی گفت : « ولش کن ! » اگه گشنه اش بود که خودش می اومد پای سفره . بچه که نیست ! »
نمی دانم چرا تا این حرف از دهانش در آمد احساس گرسنگی کردم . آن قدر که از دیدن غذا آب دهانم راه افتاد . اما دیگر رویم نمی شد پای سفره بروم . موقع جمع کردن ، برای کمک جلو رفتم و ظرف ها را به آشپزخانه بردم . نیمتاج خانم نگاهی از سر رضایت به من انداخت . اما من نه برای رضایت او بلکه برای به دست آوردن تکه نانی از باقیمانده ی سفره ، کمک می کردم .
صدای پدرم را شنیدم که گفت : « دیدی چه بچه ی کاری ایه ! »
صدای نیمتاج خانم آمد که با لج گفت : « این قدر بچه بچه نکن . کجاش بچه س ، کم مونده قد من بشه ! »
نانی را که دور از چشم همه برداشته بودم در دستم بود . نمی دانستم آن را کجا بخورم . هر جا می رفتم یا نیمتاج خانم دنبالم می آمد یا دخترش را می فرستاد . بالاخره نان را زیر لباسم پنهان کردم تا وقت خواب زیر لحافم بخورم .
وقت خواب رخت خوابم را توی اتاق بزرگی انداختند که در طرف دیگر آن نیمتاج خانم با دخترش خوابیده بود . جای پدرم توی اتاق کوچک بود . احساس تنهایی می کردم . اولین بار بود که جای غریبه ای بودم که نه مادرم بود و نه بی بی . وقتی چراغ را خاموش کردند بیشتر احساس تنهایی کردم . از بقچه ام که بالای سرم بود آهسته کفش قرمز مادرم را در آوردم تا با کنار گرفتن آن آرام شوم . سرم را زیر لحاف بردم ، نان را از زیر لباسم در آوردم و با احتیاط و با دهان بسته مشغول خوردن شدم . نیمی از نان را که خوردم یکدفعه کسی لحاف را از روی من کشید . بی اختیار بقیه ی نان را در مشتم پنهان کردم . نیمتاج خانم با دخترش در حالی که چراغ گردسوزی در دست داشت بالای سرم ایستاده بود. با پوزخندی گفت : « این اداها چیه از خودت در می آری ؟ »
بعد متوجه کفش های قرمز مادرم شد . خم شد و آنها را برداشت و با تعجب پرسید : « اینا چیه ؟ کفش کیه ؟ کفش تو رخت خواب آوردی ؟! »
پدرم را صدا زد تا توی اتاق بزرگ بیاید . کفش ها را نشان داد . پدرم با دلسوزی گفت : « یادگار مادرشه . هر جا می ره با خودش می بره ! »
نیمتاج خانم گفت : « این جوری کمک حالمه ! این که داره هنوز ادای نی نی کوچولوها رو در می آره ! »
پدرم سرش را پایین انداخت و به جای من خجالت کشید . نیمتاج خانم جری تر شد و گفت : « حالا ور دلش گذاشته ، هیچی ؛ هی هم ماچش می کنه ! دختره یه چیزش می شه . »
دختر نیمتاج خانم خندید . صدای نان خوردنم را به جای بوسیدن کفش ها گرفته بودند . اگر راستش را می گفتم عذر بدتر از گناه می شد . نیمتاج خانم با عصبانیت ادامه داد : « هیجی بهش نمی گی ؟ این که این قدر لوس و بچه ننه بار اومده پس فردا چه جوری می خواد بره خونه ی شوهر . هنوز نرفته ، گیس شو می گیرن می اندازن بیرون . مردم که نون خور اضافی نمی خوان ! »
پدرم که می دانست او دنباله بهانه می گردد ، با تایید سرش را تکان داد و زیر لب گفت : « حالا شما خانمی کن و هر چی که لازمه یادش بده . »
نیمتاج خانم آرام تر شد و دیگر چیزی نگفت . کمی چپ چپ نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت . کفش ها را هم با خودش برد . وقتی همه جا دوباره خاموش شد و همه به خواب رفتند سرم را زیر لحاف بردم . جرات کردم و بی صدا اشک ریختم . همان موقع تصمیم گرفتم روز بعد ، دور از چشم بقیه ، همان طور که بی بی وقت خداحافظی زیر گوشم خوانده بود ، برایش نامه بنویسم و از حال و روزم خبردارش کنم . در مدتی که پیش خانم کوچیک درس می گرفتم آن قدری یاد گرفته بود که بتوانم نامه بنویسم .
وقتی صبح شد ، تا آمدم به خودم بیایم ، نیمتاج خانم از رخت خواب بلندم کرد و آتش گردان را دستم داد تا توی حیاط آن را بچرخانم . کاری که بی بی هیچ وقت نمی گذاشت انجام دهم . می ترسید ذغال های آتش گرفته را روی سرم بریزم . اما من این کار را دوست داشتم و با ذوق توی حیاط دویدم و آتش گردان را چرخاندم . بعد از آن نوبت روشن کردن سماور و انداختن سفره ی صبحانه رسید . نیمتاج خانم گفت که از آن روز شستن ظرف ها و جارو کردن اتاق ها و حیاط هم به عهده ی من است . بعد از آن می بایست به مطبخ بروم و به عنوان ور دست نیمتاج خانم همه ی مقدمات پختن غذا ، از پاک کردن برنج و حبوبات و سبزی و شستن و خرد کردن و ... را انجام دهم . ضمناً مقرر شد هفته ای یک بار که رختشوی به خانه می آید کنارش بشینم و رخت ها را آب مالی کنم .
من که نمی توانستم با آن سن کم آن همه کار را با سرعت و درست انجام دهم ، دائماً مورد سرزنش نیمتاج خانم قرار می گرفتم . کم کم ذوق و شوق کار کردن را از دست دادم و همه ی فکرم تاول های انگشتان دستم شد که از ترکیدن و سوزش شان شب ها خواب نداشتم . رفتار خانم کوچیک و خانوادهاش را با رفتار نیمتاج خانم مقایسه می کردم و برای تنهایی و سختی ای که داشتم اشک می ریختم . نیمتاج خانم و دخترش دائماً مراقبم بودند . نه جرات نامه نوشتن به بی بی داشتم نه جرات شکایت کردن به پدرم .
او از همان روز اول به من سفارش کرد که از هیچ چیز آن خانه نباید شکایت کنم . یک روز پدرم را دور از چشم نیمتاج خانم و دخترش کنار کشیدم و با التماس گفتم : « آقا ، منو ببر پیش بی بی ! »
پدرم خوشش نیامد و با اخم گفت : « دیگه این حرفو از دهنت نشنفم ها ! »
بعد آرام تر گفت : « ببین آقا ! نیمتاج خانوم مثل مادر خدا بیامرزته . خیرت رو می خواد ! هر چی که می گه باید گوش کنی . »
شب ها وقتی دور سفره می نشستیم ، پدرم به انگشتانم نگاه می کرد ، تاولش را می دید اما سرش را پایین می انداخت و حرفی نمی زد . دیگر مثل آن موقع ها که با بی بی بودیم ، با من مهربان نبود ؛ شوخی نمی کرد و به رویم نمی خندید . یک روز غروب وقتی به خانه آمد نمی دانم چه شد که از حال و روزم پرسید . کسی درخانه نبود . نیمتاج خانم و دخترش به مهمانی خانه ی خواهرش رفته بودند . از خدا خواسته برایش درد دل کردم و به هق هق افتادم . دستش را گرفتم و با التماس گفتم : « آقا ، تو رو خدا ، تو رو جون بی بی ، منو برگردون پیش بی بی . »
پدرم ناراحت شد و اخم کرد . خیال کردم از دست من ناراحت شده ؛ اما وقتی همان شب از صدای عصبانی نیمتاج خانم از خواب پریدم ، فهمیدم از نیمتاج خانم ناراحت است . اتاقی که پدرم در آن می خوابید چراغ روشن بود . نیمتاج خانم هم آنجا بود و با داد و فریاد می گفت : « به جای دست درد نکنه ته ؟ بد کردم نگهش داشتم ؛ کار یادش دادم ؟ »
صدای پدرم در نمی آمد ولی صدای نیمتاج خانم بالا و بالاتر می رفت . می گفت : « بی تربیته ، ننره ، بی عرضه س . »
از حرف هایش پیدا بود که پدر او را برای رفتارش با من بازخواست کرده است . آن شب نیمتاج خانم چنان الم شنگه ای راه انداخت که بعد از آن پدرم دیگر جرات نکرد با من حرف بزند یا کنارم بنشیند . اگر بر حسب اتفاق هم با هم در جایی تنها می ماندیم مثل جن زده ها از من فرار می کرد . این وسط رفتار نیمتاج خانم با دخترش تماشایی بود . صبح ها اختر تا هر وقت که دلش می خواست ، می توانست بخوابد . گاهی وقت ها نیمتاج خانم صدایش می کرد تا به آشپزخانه بیاید و پختن غذا و شیرینی را از مادرش یاد بگیرد . اختر بیشترین کاری که بلد بود پوشیدن پیراهن های جور واجوری بود که مادرش برایش می دوخت و با او به مهمانی های هر روزه می رفت . بیشتر وقت ها درخانه تنها می ماندم . روزهای اول سعی کردم با اختر دوست شوم اما نیمتاج خانم خوشش نیامد و قدغن کرد با هم حرف بزنیم . دل تنگی برای بی بی و خانه ی جناب اعتصام الملک ـ که حالا حقیقتاً قصر رویاهایم بود ـ از یک طرف و ترس از غرولندهای نیمتاج خانم که این اواخر نیشگون گرفتن و تو سری زدن را هم اضافه کرده بود ، از طرف دیگر باعث شد تا دل به دریا بزنم و بنشینم برای بی بی نامه ای مفصلی بنویسم و از او بخواهم هر طور که می تواند مرا از آن جهنم نجات دهد . کاغذ و قلم را با خودم از خانه ی جناب اعتصام الملک آورده بودم . آن ها را خانم کوچیک به من داده بود . او برایم پاکت نامه هم خریده بود تا من نامه نگاری را تمرین کنم . از ترس نیمتاج خانم که می دانستم هر بار بقچه ی لباس های مرا بازرسی می کند ، آن ها را توی انبار کوچک و تاریکی که محل جمع کردن وسایل کهنه و شکسته بود پنهان کرده بودم ؛ جایی که می دانستم کسی سراغشان نمی رود .
وقتی نیمتاج خانم و دخترش به مهمانی رفتند به انبار رفتم و کاغذ و پاکتی برداشتم ، کناری نشستم و همه چیزهایی را که تا آن روز یادم مانده بود برای بی بی نوشتم . ضمناً اضافه کردم که بی بی جواب نامه ام را ندهد ، چون اگر نیمتاج خانم بفهمد دمار از روزگارم در می آورد . چادرم را برداشتم و به دهانه ی بازارچه رفتم . پستخانه نزدیک بازارچه بود . وقتی می خواستم نامه را توی صندوق پست بیندازم ، ناگهان کسی از پشت مچ دستم را محکم گرفت . رویم را برگرداندم . نیمتاج خانم را دیدم که پشت سرم ایستاده است . با چشمان از هم دریده نامه را از دستم کشید و با دعوا پرسید : « این چیه ؟ مال کیه ؟ اینجا چیکار می کنی ؟ »
زبانم از ترس بند آمده بود . نیمتاج خانم کشان کشان مرا به طرف خانه برد . توی راه هر قدر که دلش می خواست برایم خط و نشان کشید و بد و بیراه گفت . او آن روز برای ناهار به خانه ی دختر عمه اش رفته بود اما از بخت بد من وقتی آنجا رسیده بود ، شوهر دختر عمه اش که مریض احوال بود حالش به هم خورده بود . آن ها هم برای آن که مریض استراحت کند زودتر به خانه برگشتند .
توی خانه زبانم باز شد و با ترس گفتم نامه را برای بی بی نوشتم . اما نیمتاج خانم که باور نمی کرد سواد داشته باشم بیشتر عصبانی شد . خودش هم که سواد نداشت و نمی توانست نامه را بخواند ، دست هایش را به کمرش زد و گفت : « حالا واسه من ، با این پسره سر و سر پیدا کردی ؟ نامه برش شدی ذلیل مرده ؟! می خوای ما رو انگشت نما کنی ؟ »
پسر نوجوان حاج حیدر را می گفت . همه ی مردم محله می دانستند او عاشق زن بیوه ای است که برای رخت شویی به خانه ی آن ها می آمد . این زن شوهر مرده ، سه بچه قد و نیم قد داشت که باید شکمشان را سیر می کرد . وقتی عشق نوجوان رو شد ، زن بیوه از ترش آبرویش از آن محل رفت . نوجوان برای پیدا کردن او به هر کجا سرکشی می کرد . حاج حیدر مجبور شد او را در خانه حبس کند . نوجوان هم که خط و ربطی داشت نامه می نوشت . توی باغشان راه می رفت و منتظر بود . هر وقت صدای پایی از پشت دیوار باغ می شنید ، صدایش را بلند می کرد و با التماس از رهگذر می خواست تا نامه اش را توی صندوق پست بیندازد .
خانه ی حاج حیدر نزدیک بازارچه بود و حالا نیمتاج خانم خیال می کرد نامه ی پسر حاج حیدر را می خواستم پست کنم . ضجه می کشید که کار من باعث بی آبرویی او و دخترش شده است .
تا شب شود و پدرم به خانه برگردد ، تمام بازو و پشتم و هر جایی را که به دستش می رسید از نیشگون کبود کرد . جیغ می کشیدم ، گریه می کردم و بی بی را از ته دل صدا می زدم .
هر چه التماس کردم نامه را پیش آدم با سوادی ببرد تا معلوم شود راست گفته ام ، قبول نکرد . می گفت : « همین مونده با دست خودم دهن مردم رو وا کنم . »
گذاشته بود تا پدرم بیاید و تکلیفم را روشن کند . بالاخره شب شد و صدای پای پدرم از توی حیاط به گوشم رسید که مثل باز شدن درهای بهشت بود . پدرم سواد خواندن نداشت اما وقتی به خانه ی جناب اعتصام الملک آمده بود از بی بی شنیده بود که پیش خانم کوچیک سواد یاد گرفته ام . پدرم از من خواست تا نامه را با صدای بلند بخوانم . من هم همهی آن جاهایی را که خیلی از نیمتاج بد نوشته بودم جا انداختم و بقیه را خواندم . نیمتاج خانم آن قدر از سواد داشتن من تعجب کرد که دیگر زیاد پاپی ام نشد . فقط آن قدر سوال پیچم کرد تا مجبور شدم جای کاغذها و پاکت ها را به او بگویم . همه آن ها را از من گرفت . نامه ای را هم که به بی بی نوشته بود از من گرفت و به بهانه ی گم شدن من در آن جای غریب ، قدغن کرد که از خانه خارج شوم . پدرم را هم واداشت تا مرا از نوشتن نامه به بی بی ممنوع کند .
می گفت : « دختر که نباید این قدر فضول باشه ؛ هر چی می بینه و می شنفه دار دار کنه و به همه بگه . »
روز بعد برای آنکه حسابی دق دلی اش را سرم خالی کند ، به بهانه ی آن که نمی توانم موهایم را درست بشویم و سرم شپش می گذارد ، قیچی بلندی برداشت ؛ به التماس هایم گوش نداد و موهایم را کوتاه کوتاه کرد . انگار اصرار داشت از ریخت و قیافه بیفتم . من که تازه موهایم بلند شده بود و شکل دخترها را پیدا کرده بودم ، دوباره شبیه پسرها شدم .
آن قدر از کار نیمتاج خانم عصبانی شدم که تصمیم گرفتم از او انتقام بگیرم . یک بار قیچی برداشتم تا پیراهنی را که برای خودش دوخته بود ریز ریز کنم . می خواستم ریزه های پارچه را توی چاه بیندازم تا کسی نفهمد کار من بوده است . یک بار هم مشتی خاک همراه سوسک مرده برداشتم تا توی دیگ که روی اجاق می جوشید بریزم تا آن ها خیال کنند از سقف کثیف و چوبی آشپزخانه ریخته است و مجبور شوند نان خالی بخورند . اما هر بار صورت بی بی جلوی چشمم می آمد که می گفت : « ننه جان ! نذاری یه وقت شیطون گولت بزنه ، کار بد کنی ! دل تو صاف نگه دار ، خدا یار آدمای خوبه ... »
از آن روز وظیفه ی دیگری هم به کارهای روزانه ام اضافه شد . و آن ، یاد دادن سواد به اختر بود . نیمتاج خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت : « به شرطی که زود یادش بدی ! »
گفتم : « چشم . »
خوشحال بود که هم می توانستم چیزهایی را که بلد بودم دوره کنم و یادم نرود و هم موقع تعلیم دادن به اختر از کار خانه معاف شوم . اما اختر از من حرف شنوی نداشت و کار پیش نمی رفت . هر طور که می خواستم یادش بدهم ، می دوید و به مادرش از من شکایت می کرد . خیال می کرد کلفت خانه هستم و حق ندارم از او درس و مشق بخواهم . این بود که حرفم را گوش نمی داد و چیزی هم یاد نمی گرفت . چند هفته گذشت . نیمتاج خانم غرولند کرد که مخصوصاً به دخترش سواد یاد نمی دهم و به او حسودی می کنم . این بود که بساط معلمی ام را به هم زد و اختر را به مکتب خانه فرستاد و رفتارش را با من خیلی بدتر کرد . آن قدر از صبح تا شب امر و نهی می کرد و سرم فریاد می کشید که دوباره به صرافت فرستادن نامه افتادم . حالا که کاغذها و پاکت هایم را نیمتاج خانم گرفته بود باید راهی پیدا می کردم تا نامه ی بی بی را از چنگ نیمتاج خانم بیرون بیاورم . این کار را باید قبل از باسواد شدن دخترش انجام می دادم . اگر نیمتاج خانم از مطالبی که در نامه ی بی بی نوشته بودم سر در می آورد ، معلوم نبود چه بلایی سرم می آورد . خیالم راحت بود از ترس آن که دیگران به آزارهای او پی نبرند ، نامه را به کسی نمی دهد بخواند .
روزی که نیمتاج خانم و دخترش باز هم به مهمانی رفته بودند ، فرصت را از دست ندادم و دست به کار شدم . به صندوقخانه رفتم . در صندوق بزرگی را که دیده بودم نیمتاج خانم نامه را در آن پنهان کرده ، برداشتم . صندوق محل ذخیره ی برنج سال خانواده بود . زیر پایم چهار پایه ای گذاشتم تا قدم به داخل صندوق برسد . برنج ها را آن قدر این طرف و آن طرف کردم تا نامه ام را از زیر آن ها پیدا کردم . با خوشحالی آن را بوسیدم و زیر پیراهنم پنهان کردم .
جرات نداشتم از خانه بیرون بروم . می ترسیدم نیمتاج خانم به همسایه ها سپرده باشد مواظب من باشند . باید منتظر فرصتی می شدم تا خودش مرا برای کاری بیرون بفرستد . اما آن فرصت هیچ وقت پیش نیامد . چند روز بعد ، وقتی نیمتاج خانم برای برداشتن برنج روزانه سر صندوق رفت ، از بهم ریختگی برنج ها و دیدن دانه های آن که روی زمین ریخته بود به من شک کرد . فوری صدایم کرد . برنج ها را نشانم داد و ماجرا را پرسید . اما از آنجایی که من با خودم عهد کرده بودم که هر قدر هم توپ و تشر زد لام تا کام حرف نزنم ،هر چه از من پرسید جوابش را ندادم . نیمتاج خانم که دید نمی تواند از من چیزی در بیاورد متوسل به کتک شد . دستش خیلی سنگین بود . حسابی دردم گرفت . فرار کردم و به حیاط رفتم . نیمتاج خانم هم دنبالم دوید . دور حوض می دویدم و نیمتاج خانم پشت سرم می آمد . کم مانده بود به من برسد .
از بس هول شده بودم سطلی را که جلوی راهم بود ندیدم . پایم به آن گیر کرد و توی حوض پر آب پرت شدم . حوض عمیق بود . دست و پا زدم ، قلپ قلپ آب می خوردم و جیغ می کشیدم . داشتم غرق می شدم . نیمتاج کنار حوض ایستاده بود . چشم هایش از ترس بیرون زده بود . بالاخره داد و فریاد راه انداخت و از همسایه ها کمک خواست و در همان حال بیلی را که کنار دیوار بود برداشت و به طرفم گرفت . دسته ی چوبی بیل را گرفتم و از حال رفتم .
به هوش که آمدم ، توی اتاق بودم و دور و برم شلوغ بود . همسایه ها جمع شده بودند . یکی شانه ام را می مالید . یکی آب قند می داد . یکی به صورتم آب می پاشید . از آب لجن و کثیف حوض خورده بودم و حالت دل به هم خوردگی داشتم . لگنی بالای سرم بود که توی آن بالا می آوردم . وقتی چشمانم را باز کردم نیمتاج خانم از خوشحالی خندید . معلوم بود که گریه کرده است . با چشمانی سرخ بالای سرم نشسته بود . اتاق دور سرم می چرخید . چشمانم را بستم . وقتی دوباره باز کردم ، شب بود و فقط پدرم بالای سرم نشسته بود . نگران بود و با محبت حالم را می پرسید . دهانم آن قدر خشک بود که نمی توانستم حرف بزنم . نیمتاج خانم با لیوان شربتی وارد شد . آرام آرام با قاشق در دهانم شربت ریخت . از پدرم خواست برود شامش را بخورد و قول داد مراقب حال من باشد . وقتی پدرم که معلوم بود خیلی هم خسته است ، لنگان لنگان از اتاق بیرون رفت ، نیمتاج خانم لیوان شربت را کناری گذاشت . دستم را گرفت و با التماس گفت : « اگه آقات پرسید چی شد افتادی تو حوض ، بگو داشتم ظرف ها را می شستم ، پام سر خورد . چه فایده ، میونه ی من و آقاتو به هم بزنی ؟ اگه از این جا بره ، دوباره ویلون و سیلون می شه .» بعد گفت نامه ای را که برداشته بودم و زیر پیراهنم پنهان کرده بودم ، خیس و پاره شده است . با مهربانی وعده داد پاکت و کاغذی در اختیارم بگذارد تا به جای نامه ی قبلی نامه ی دیگری بنویسم و هر چه دلم می خواهد برای بی بی تعریف کنم . وعده داد مرا هم بعد از آن با خودش به مهمانی ببرد . وعده داد پیراهن هایی قشنگ تر از پیراهن اختر و خوش برایم بدوزد . با بعض و با صدایی که به زور از گلویم در می آمد گفتم : « به آقام بگین منو ببره پیش بی بی . »
پدرم با بشقاب غذایش به اتاق آمد . می خواست کنار من شامش را بخورد . به نیمتاج خانم گفت : « شامم رو اینجا می خورم . برو ، اختر تنها پای سفره نشسته . »
اولین باری بود که می دیدم آن طور با تحکم با نیمتاج خانم حرف می زند . توی دلم آرزو می کردم کاش پدرم همیشه رفتارش آن طور مردانه بود . با مهربانی پدرانه رو به من کرد و پرسید : « جون آقا ! چی شد افتادی تو حوض ؟ » معلوم بود جواب نیمتاج خانم او را قانع نکرده است . من که حرف های نیمتاج خانم را باور کرده بودم و فکر می کردم از پدرم می خواهد تا مرا پیش بی بی برگرداند ، گفتم : « پام سر خورد . لب حوض داشتم ظرف می شستم . »
نیمتاج خانم که انگار پشت در گوش ایستاده بود به بهانه ی آوردن دوغ برای پدرم وارد اتاق شد . با قیافه ای حق به جانب رو به من کرد و گفت : « چقدر بهت گفتم مواظب باش ! روی لبه ی حوض نشین ! یه وقت خدای نکرده می افتی توش ، نمی تونم جواب آقاتو بدم ؟! » آن روز ماجرا تا همین جا تمام شد . دیگر کسی حرف از توی حوض افتادن من نزد . نیمتاج خانم گذاشت دو سه روز استراحت کنم . وقتی حالم بهتر شد از او خواستم که به پدرم بگوید مرا پیش بی بی برگرداند . اخم هایش را توی هم کرد و گفت : « وا ... که بهم بگه بچه مو می خوای بیرون کنی ؟ تو چرا می خوای بین من و آقاتو به هم بزنی ؟ من که سرت مادرت نیومدم ؛ این قدر باهام بدی می کنی . »
فهمیدم که آن همه وعده وعید همه بی خودی بود . با التماس گفتم : « پس اقلاً کاغذ و پاکت بدین براش نامه بدم . »
پشت چشم نازک کرد و گفت : « وا ... ؟ که براش بنویسی خورد و خوراکت بده یا جات ناراحته ؟ یا بهت می گیم بالای چشمت ابروئه ؟! »
گفتم : « هیچ کدوم . »
گفت : « خب دیگه کاغذ دادن نداره . می دونه اینجایی دیگه . برو به کارت برس ! »
با التماس گفتم : « حال شو می خوام بپرسم . »
با قساوت گفت : « نترس ! زنده اس . اگه بمیره اول پسرشو خبر می کنن بره کفن و دفنش کنه . »
از تصور مرگ بی بی به گریه افتادم . اگر او را هم از دست می دادم چه بر سرم می آمد ؟ از خودم می پرسیدم چه شد که روزگارم این طور شد و حالا چه کار باید بکنم ؟ به قول بی بی بسوزم و بسازم ؟ از خودم پرسیدم چرا بی بی برای برگرداندن من کاری نمی کند . چرا خانم کوچیک و خانواده اش که می گفتند خیلی دوستم دارند مرا از یاد برده اند ؟ نکند قرار است همه ی عمرم زیر دست نیمتاج خانم بمانم . چند بار به فکر فرار افتادم ، اما جرات نمی کردم . نه راه پیش بی بی رفتن را بلد بودم ، نه کسی را داشتم که به او پناه ببرم . حال من ، این شعر خانم کوچیک شده بود :
نه کسی می کند مرا یاری
نه رهی دارم از برای فرار
نه توان بود بردبار و صبور
نه فکندن توان ز پشت این بار
خواری کن نخواست هرگز
از چه رو کرد آسمانم خوار
صدای در می آید . سهیلا خانم است . می پرسد حال تون خوبه ؟ چیزی نمی خواین ؟ می گویم نه . خیالش راحت می شود و می رود . اما من منظورم این بود که حالم خوب نیست .
وقتی به یاد اقدس ، آن دختر هشت ساله کوچکی می افتم که تنها و بی کس آن همه مورد اذیت و تحقیر نیمتاج خانم قرار گرفت ، دلم برایش می سوزد و حالم بد می شود . تنها آن وقت بود که احساس می کردم یتیم هستم .
درست وقتی که پیش پدرم بودم .
فرشته نجاتکنار پاشیر حوض مشغول شستن ظرف ها بودم که در زدند . نیمتاج خانم صدایش را بلند کرد : « کری ؟! نمی شنوی در می زنند ؟ »
منتظر لحاف دوز بود . قرار بود برای زدن پنبه ی لحاف و تشک ها بیاید . دستم را آب کشیدم و به طرف در رفتم . در را که باز کردم از تعجب دهانم باز ماند . پشت در ، خانم کوچیک ایستاده بود . پیچه اش بالا بود و با لبخند نگاهم می کرد . فرشته ی نجات من از راه رسیده بود . دلم از خوشحالی لرزید . بی اختیار شدم ، خودم را توی بغلش انداختم و گریه را سر دادم . می دانستم او که یک بار من و بی بی را از ناامیدی و فقر نجات داده بود ، این بار هم همه چیز را رو به راه می کند .
نیمتاج خانم که خیلی دوست داشت با اعیان رفت و آمد کنند وقتی خانم کوچیک و دایه خانم را دید ، آن قدر ذوق زده شد که یادش رفت با من دعوا کند که چرا آن همه مدت دم در ایستاده ام . با تعارف و اصرار خیلی زیاد ، خانم ها را به داخل دعوت کرد . برایشان چای و شیرینی آورد و یکریز از مهربانی هایش نسبت به من حرف زد . سعی می کرد لفظ قلم حرف بزند ؛ اما درست بلد نبود . کلمات را عوضی به کار می برد . اما خانم کوچیک به روی خودش نمی آورد . نیمتاج خانم وقتی متوجه شد خانم کوچیک با ناراحتی به پیراهن رنگ و رو رفته و پاره ی تنم نگاه می کند ، خود را از تک و تا نینداخت و گفت : « می بینید تو رو خدا ! دریغ . از روزی که پیش ما اومده چند دست پیرهن بهش دادم . هیچ کدومشونو نمی پوشه . دست از سر این لباس ور نمی داره . مردم که نمی دونن . پیش خودشون گمون می کنن لابد زن باباس . دریغ ! پیرهن پاره تنش می کنه . »
نیمتاج خانم پیراهن هایی را که برای اختر تنگ می شد به من می داد . اختر روز به روز چاق تر و من روز به روز لاغرتر می شدم . پیراهن ها به تنم زار می زد و اختر سر هر چیزی تهدید می کرد « پیرهنمو ازت می گیرم ها ! »
خانم کوچیک در شان خود نمی دانست جواب نیمتاج خانم را بدهد . اما دایه خانم با ناراحتی گفت : « خیلی هم لاغر و رنگ پریده شده . انگار نه انگار اقدس خودمونه ! » نیمتاج خانم این بار هم با دو رویی جواب داد : « خب ، بالاخره غذاهایی که اونجا می خورد کجا و غذاهای ما کجا ؟ لابد براش بوی تفنن ( تعفن ) می ده ، کم خوراک شده ! »
دایه خانم باز هم می خواست حرفی بزند که خانم کوچیک نگذاشت و گفت : « اومدیم اینجا خونه ی یکی از فامیل هامون اطراق کردیم ، یه چند روز هستیم . می خواهیم بریم زیارت حضرت شاه عبدالعظیم . فکر کردم سری هم به شما بزنیم ، احوالی بپرسیم ، اجازه ی اقدس رو هم بگیریم با خودمون ببریم زیارت و برگردونیم . بالاخره از بی بی دور افتاده دلش تنگه ! »
نیمتاج که هم می خواست مهربانی اش را نشان بدهد و هم فرصت پیش آمده برای آشنایی و دوستی با خانم کوچیک را از دست ندهد با خوش رویی متظاهرانه ای قبول کرد و با لفظ قلم گفت : « مانعی نداره ! فقط محبت کنید و تا قبل از اومدن آقاش برش گردونید . آقاش بیاد خونه ، اقدسو تو خونه نبینه حالش ضخیم ( وخیم ) می شه . »
خانم کوچیک با خوش رویی تشکر کرد و قول داد قبل از غروب آفتاب مرا به خانه برگرداند . موقع خداحافظی ، نیمتاج خانم خنده ای مصنوعی کرد و گفت : « دختر خوبیه ، فقط یک کم زیادی خیال بافه . نمی دونم چه جوری چیزهایی به نظرش می آد و ازشون بد می گه . زن بابا که دیگه معلومه . بدبخت ، اسمش هم بد در رفته ! »
این ها را می گفت تا به حساب خودش پیشاپیش بدگویی های مرا نسبت به خودش بی اثر کند . دایه با طعنه گفت : « خب بعله ! اون که پر واضحه ! »
از خوشحالی می خندیدم . بعد از مدت ها یک بار دیگر کنار دایه خانم و خانم کوچیک توی درشکه نشستم . دلم برایشان تنگ شده بود . آقا غلام درشکه چی که شوهر دایه خانم بود و خیلی کم حرف می زد با آن سبیل های پرپشتش که از آن می ترسیدم برگشت و پرسید : « احوال ؟ »
معلوم بود آن ها هم دلشان برای من تنگ شده است . بعد از مدت ها یک بار دیگر توی درشکه در خیابان ها گردش کردم . بعد از مدت ها یک بار دیگر داشتم برای زیارت می رفتم . یادش به خیر ؛ آن وقت ها که همراه بی بی هفته ای یک بار قبرستان می رفتیم و یک دل سیر گریه می کردیم ؛ من برای مادرم و بی بی برای همه ی غصه هایی که داشت .

[تصویر:  253.gif]
ﻗﺒﻼ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﻮﻓﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻵﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺨﺮﯼ !!!
13-11-2013 04:24 PM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
lovely آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 115
تاریخ عضویت: Nov 2013
اعتبار: 1
ارسال: #3
RE: رمان خانوم کوچک
قسمت سوم.
.
.
خانم کوچیک از وضعیتم پرسید و من از حال بی بی گفتم : « بی بی دلش برایم تنگ نشده ؟ »
خانم کوچیک گفت : « بی بی اینقدر از دوری ات غصه خورد و بی تابی کرد تا خودم بلند شدم اومدم ببینم اوضاع و احوالت چطوره ؟ »
همه ی چیزهایی را که بر من گذشته بود برایش تعریف کردم . خانم کوچیک لبش را گاز گرفت و چشم هایش پر از اشک شد . دایه خانم که معلوم بود دلش سوخته ، پشت سر هم می گفت : « نچ ، بمیرم ! آخی ، نچ ! »
خانم کوچیک با اطمینان گفت : « بر می گردی پیش خودمون . یه کم دیگه صبر کن . »
از خوشحالی جیغ کشیدم و گفتم : « بگو به خدا ! »
بعد هم دستش را گرفتم تا ببوسم . دستش را کنار کشید و صورتم را بوسید .
غروب ، وقتی به خانه ی نیمتاج خانم بر گشتم ، حال مهمانی را داشتم که به زودی به خانه اش بر می گردد . خانم کوچیک وضعیتم را روی چند ورق کاغذ نوشت و شعری را هم پایین آن آورد . کاغذها را در پاکتی گذاشت و توسط آقا غلام درشکه چی برای پدرش فرستاد . نمی دانم حال و روز من باعث شد آن شعر را بگوید یا قبلاً گفته بود و اتفاقاً با احوال من مناسب در آمده بود :
دختری خرد شکایت سر کرد
که مرا حادثه بی مادر کرد
دیگری آمد و در خانه نشست
صحبت از رسم و ره دیگر کرد
موزه (کفش ) ی سرخ مرا درو فکند
جامه ی مادر من در بر کرد
سوخت انگشت من از آتش و آب
او به انگشت خود انگشتر کرد
دختر خویش به مکتب بسپرد
نام من کودن و بی مشعر کرد
به سخن گفتن من خرده گرفت
روز و شب در دل من نشتر کرد
هر چه من خسته و کاهیده شدم
او جفا و ستم افزون تر کرد
نزد من دختر خود را بوسید
بوسه اش کار دو صد خنجر کرد
عیب من گفت همی نزد پدر
عیب جوئیش مرا مضطر (درمانده ) کرد
آقا غلام نامه را به جناب اعتصام الملک رساند و به توصیه ی خانم کوچیک منتظر جواب ماند . خانم کوچیک در نامه اش از آقا در خواست کرده بود تا با نشان دادن راهی ، موافقت پدرم را برای برگرداندن من از پیش زن بابا جلب کند .
آقا برای خانم کوچیک جواب نوشت که : « آنچه نوشته بودی دل هر انسانی را به درد می آورد ولی چه کنم که صاحب اختیارش پدرش است . اگر موافقت او را بتوانی جلب کنی ،در خانه ی ما به روی این دختر کوچک و مظلوم همیشه باز است . »
غروب روز بعد خانم کوچیک همراه دایه خانم بار دیگر به خانه ی ما آمد و با پدرم وارد صحبت جدی شد . او خیلی زود توانست پدرم را به رفتن من از آنجا راضی کند . پدرم تنها با این شرط که دستمزد مدتی را که خانه ی جناب اعتصام الملک بوده ام و سال هایی را که در آنجه خواهم ماند ، یکجا بگیرد ، رضایتش را اعلام کرد . پدرم داشت مرا می فروخت و برای آن ، مبلغ زیادی می خواست . خانم کوچیک شرط پدرم را قبول کرد . قرار شد مطالب نوشته شود . وقتی خانم کوچیک کاغذی در آورد تا همه ی موارد توافق را در آن بنویسد نگاهی به من کرد و لبخند زد . خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم . پدرم فهمید . صدایش را پایین آورد و رو به من گفت : « بفهم دختر ! برای خودتم بهتره اینجا نباشی . من که دستم خالیه و نمی تونم تو رو زیر بال و پرم بگیرم . اونجا بی بی هست که از تخم چشماش بهتر ازت مراقبت می کنه .»
بعد به خانم کوچیک اشاره کرد و گفت : « خانم هم هست که می دونم سواد یادت داده و هواتو داره . دیگه چی بهتر از این که توی یه خونواده ی حسابی باشی ؟ »
معلوم بود با این حرف ها می خواهد خجالتش را از من و خانم کوچیک پنهان کند . روز بعد خانم کوچیک دوباره آقا غلام را به خانه شان فرستاد و از جناب اعتصام الملک در خواست پول کرد . وقتی آقا غلام پول را آورد ، خانم کوچیک به خانه ی نیمتاج خانم آمد . پدرم منتظر بود و در خانه مانده بود . کاغذی را که نوشته بودند گرفت و به مسجد برد . کسبه و اهالی محل پایش را انگشت زدند . پدرم کاغذ را به خانم کوچیک برگرداند و پول ها را گرفت و کار تمام شد .
او با این کار ، حق سرپرستی مرا برای همیشه از خودش سلب کرد.
به پدرم گفتم کفش های مادرم را می خواهم . نیمتاج خانم دوید و کفش های قرمز را برایم آورد . بقچه ی لباسم را برداشتم و همراه خانم کوچیک و دایه خانم که منتظر بودند سوار درشکه شدم . آن قدر گیج و ذوق زده بودم که نه از پدرم ، نه از نیمتاج خانم و نه از اختر که همگی برای بدرقه دم رد ایستاده بودند ، خداحافظی نکردم . حتی برنگشتم به پدرم نگاه کنم . مدت ها بود که احساس می کردم دیگر پدر ندارم .
بازگشت به قصر رویاهادر راه بازگشت به خانه ی جناب اعتصام الملک ، برای دیدن بی بی دقیقه شماری می کردم . هیجان زیادی داشتم و به دور و برم توجهی نداشتم . تنها واقعه ای که خیلی خوب یادم مانده است ، دیدن نمایشگاهی بود که در چهار کیلومتری شهر تهران بر پا کرده بودند . نمایشگاه خیلی بزرگی بود که در آن دویست سیصد چادر بزرگ زده بودند .
دایه خانم اصرار می کرد که بایستیم . آقا غلام که معلوم بود او هم مثل زنش دوست دارد نمایشگاه را ببیند ، با اخم ساختگی رو به دایه خانم کرد و گفت : « از کی تا حالا شما اختیار دار ما شدی ؟! »
خانم کوچیک منظورش را فهمید و اجازه داد برای دیدن نمایشگاه توقف کنیم .
باز دید از نمایشگاه برای همه مجانی بود . در غرفه های مختلف انواع نمایش ها ، محصولات کشاورزی ، محصولات خارجی و داخلی و انواع حیوانات اهلی و وحشی را به نمایش گذاشته بودند . اولین نمایشگاهی بود که با آن شکل و شمایل تا آن روز بر پا شده بود . همگی ما از تماشای آن حیرت کردیم . خانم کوچیک گفت : « برای سرگرمی عوامه . رضاخان می خواد حالا که شاه تو مملکت نیست تغییر سلطنت رو در مجلس مطرح کنه .»
احمد شاه آن موقع در اروپا بود . رضاخان ترفند دیگری هم برای سرگرم کردن مردم تدارک دیده بود و آن سیاست ایجاد کمبود مصنوعی نان بود . برای به دست آوردن یکی دو نان ، مردم باید از صبح تا ظهر و از تا شام دو پشته می ایستادند . تعداد زیادی پاسبان در خیابان های شهر و نزدیک نانوایی ها پراکنده بودند تا کسی جرات مخالفت با آن وضعیت را نکند . نمی دانم کسی خبر ورودمان را به بی بی داده بود که مقابل در بزرگ باغ به انتظارمان ایستاده بود یا حقیقتاً آن طور که بقیه گفتند از روزی که خانم کوچیک به شاه عبدالعظیم آمده بود ، کار هر روزش بود . عین یعقوب که یوسفش را برده باشند پریشان بود . با خودش حرف می زد و ناله می کرد . درشکه که ایستاد انگار بال در آورده باشد ، به طرفمان دوید . تا آن موقع ندیده بودم که بتواند آن طور تند بدود . آن قدر ذوق زده شدم که از روی درشکه خودم را توی بغلش انداختم . نزدیک بود زمین بخورد . خدایی بود که همان موقع گلین خانم سر رسید و از پشت بی بی را گرفت . صدای گریه ی خودم و بی بی را می شنیدم که با هم قاطی شده بود . بی بی با آن دهان بی دندان پشت سر هم صورتم را می بوسید و قربان صدقه ام می رفت . از قد و بالای قشنگم ، از صورت مثل ماهم تعریف می کرد و آن حرف ها به من آرامش عجیبی می داد . داشتم دوباره همان اقدسی می شدم که شوق و ذوق خانم شدن و رفتن به قصر پادشاه را داشت .
وقتی بالاخره از یکدیگر جدا شدیم ، دیدم که همه ی اهل خانه دورمان جمع شده اند و نگاهمان می کنند . خانم بزرگ هم در میان جمع بود . در حالی که اشک به چشم آورده بود با مهربانی لبخند زد و به خانم کوچیک که کنارش ایستاده بود و بی صدا اشک می ریخت گفت : « چه ثوابی کردی پروین جان ! خدا حافظت باشد . »
بی بی آن قدر از دیدن من خوشحال بود که وقتی موهای کوتاه شده ام را نشانش دادم زیاد ناراحت نشد و گفت : « به درک ! صدقه ی سرت ، تا چشم به هم بزنی دوباره بلند می شه . عوضش این نویه ، حتمی برات شونه ی برق برقی می خرم . »
از روز بعد برنامه هایی را که از پیش با خانم کوچیک داشتیم از سر گرفتیم ؛ اما این بار با ولع بیشتر . آن چند ماهی را که در خانه ی زن بابا از کاغذ و قلم محروم شده بودم باعث شد که بیشتر از قبل علاقه به یاد گرفتن داشته باشم . پیش خانم کوچیک درس می خواندم و تمرین می کردم .خیلی زود توانستم تمام ماهنامه ی بهار را بخوانم . بیشتر از همه دوست داشتم شعرهای خانم کوچیک و ترجمه های آقا را که در آن چاپ می شد بخوانم . به اوضاع و احوال مملکت هم علاقمند بودم . می خواستم مثل خانم کوچیک و خانواده اش از همه چیز سر در بیاورم . میزرا ابوالقاسم خان برادر بزرگ خانم کوچیک که در وزارت امور خارجه و اخبار دست اولی از وضع مملکت داشت ، می گفت : « این که رضا خان ندای جمهوری خواهی سر داده و از بی کفایتی سلسله ی قاجار داد سخن می ده ، قصدش شاه شدن خودشه . به همین جهت مخفیانه نمایندگان مجلس را ملاقات می کنه تا با تطمیع یا تهدید ، اون ها رو با خودش همراه کنه . »
انگلیس هم از رضا خان قویاً حمایت می کرد . ناامنی و مظالمی که آن روزها بر مردم می رفت روز به روز شدت می گرفت و هیچ روزنامه ای هم جرات نوشتن آن ها را نداشت . طوری که وقتی روزنامه ی ستاره ایران خواستار رسیدگی به بودجه وزارت جنگ ( رضا خان در آن زمان علاوه بر نخست وزیری ، وزارت جنگ را هم بر عهده داشت . ) شد ، مدیر روزنامه را که همکار و از دوستان میرزا ابوالقاسم خان بود در خانه اش به فلک بدستند . رضا خان به روزنامه ها گفته بود : « اگر یک کلمه بر علیه من بنویسید ، می دهم ریز ریزتان کنند . »
محمد تقی خان بهار ( ملک الشعرای بهار ) که دوست خانوادگی جناب اعتصام الملک بود و شعری در هجو رضا خان گفته بود ، قصد ترورش را کردند اما او جان سالم به در برد . زندان ها از مخالفین پر شده بود و قتل آن ها پنهانی رواج گرفت . ناامنی به جایی رسید که جناب اعتصام الملک به بهانه ی ضعف مالی و خریداران کم ، ماهنامه ی بهار را تعطیل کرد . خانم کوچیک در شعر مادر دوراندیش احوال آن روزگار را از زبان مرغ خانگی که به جوجه هایش نصیحت می کند ، این طور وصف کرده و هشدار می دهد :
بی من ز لانه دور نگردید هیچ یک تنها چه اعتبار در این کوی و برزن است
از چشم طائران ( پرندگان ) شکاری نهان شوید
گویند با قبیله ی ماه باز دشمن است
جز بانگ فتنه هیچ به گوشم نمی رسد
یا حرف سر بریدن و یا پوست کندن است
نخجیرگاه (شکارگاه ) ها و کمان ها و تیرهاست
سیمرغ را نه بیهده در قاف ، مسکن است
پیدا هزار دام ز هر بام کوتهی ست
پنهان هزار چشم به سوراخ و روزن است
زین سان که حمله می کند این گنبد کبود
افتد ، نرفته نیم رهی گر تهمتن است
هر نقطه را به دیده ی تحقیق بنگرید
صیاد را علامت خونین به دامن است
میان اخبار ناراحت کننده ای که دائماً از این جا و آن جا می رسید ، خبری هم رسید که همه را خوشحال کرد . به مناسب فارغ التحصیلی خانم کوچیک از مدرسه ی امریکایی ها ، جشنی در مدرسه بر پا می شد و از خانواده های محصلین دعوت به عمل آمده بود تا در این جشن شرکت کنند .

[تصویر:  253.gif]
ﻗﺒﻼ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﻮﻓﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻵﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺨﺮﯼ !!!
13-11-2013 04:25 PM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
lovely آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 115
تاریخ عضویت: Nov 2013
اعتبار: 1
ارسال: #4
RE: رمان خانوم کوچک
قسمت چهارم
.
.
من که از پیش با تعریف هایی که خانم کوچیک از مدرسه اش می کرد با حال و هوای آن آشنا بودم و با خواندن مجله ی عالم نسوان ارگان فارغ التحصیلان عالی مدرسه ی دخترانه ی آمریکایی ها که توسط خانم کوچیک به خانه آورده می شد ، خود را عضوی از این مدرسه می دانستم ، با شوق و ذوق از خانم کوچیک خواهش کردم که مرا هم به جشن ببرد . دلم می خواست مدرسه را از نزدیک ببینم . آن وقت ها مدرسه ی دخترانه ی زیادی در کشور نبود . مردم آن را خلاف دین و تقوی می دانستند و اگر مدرسه ای تاسیس می شد با سنگسار کردن یا به آتش کشیدن مدرسه مخالفت خود را نشان می دادند . بنابراین ، تحصیل در مدرسه ای مثل مدرسه ی آمریکایی ها جای خوشنامی برای فرزندان مسلمان به حساب نمی آمد . اما چون این مدرسه بهترین تعلیم و تربیت به روش جدید را ارائه می کرد ، جناب اعتصام الملک اصرار داشت دخترش در آنجا درس بخواند .
خانم کوچیک قبول کرد روز جشن من با آن ها همراه باشم . وقتی به بی بی گفتم ، از ته دل دعا کرد و گفت : « الهی به حق پنش تن آل عبا ، این دختر خیر ببینه . سفید بخت بشه ! »
برای رسیدن روز جشن ، دقیقه شماری می کردم . رفتن به مدرسه ی امریکایی برای من مثل رفتن به قصر پادشاه دست نیافتنی بود . بالاخره آن روز فرا رسید . من و خانم کوچیک در کنار خانم بزرگ توی درشکه نشستیم و به طرف مدرسه ی آمریکایی ها به راه افتادیم . وقتی آنجا رسیدیم ، از دیدن باغ سر سبز و پر درخت مدرسه که خیلی قدیمی بود و با سلیق تزیین شده بود ، خوشم آمد . بعد از گذشتن از باغ وارد ساختمان مدرسه شدیم . از جلوی کلاس های متعدد مدرسه گذشتیم و به طرف سالن اجتماعات که محل برگزاری جشن بود ، راهنمایی شدیم .
آن جا روی صندلی هایی که مرتب و پشت سر هم چیده بودند نشستیم . میس شولر ، سرپرست مدرسه که خیلی خوب پارسی صحبت می کرد به مدعوین خیر مقدم گفت . بعد برنامه صبحگاهی مدرسه را اجرا کردند . یکی از شاگردها قسمت هایی را از روی انجیل به پارسی خواند . خانم دولیتل که می دانستم سخت گیرترین معلم مدرسه است ، پشت پیانو نشست و شروع به نواختن کرد . چند تا از شاگردها این طرف و آن طرفش ایستادند و با صدای پیانو سرودی را خواندند ؛ سرودی که در آن از رضا شاه تعریف می شد .
کنار تخته ی سیاه سالن اجتماعات ، چشمم به تابلویی افتاد که رویش انگلیسی نوشته شده بود . همان تابلویی بود که خانم کوچیک پیشترها گفته بود دست خط ناصرالدین شاه است . ناصرالدین شاه وقتی برای بازدید از مدرسه ی دخترانه ی آمریکایی ها آمده بود ، از زحمات کادر مدرسه در آموزش دختران ایرانی ستایش کرده بود . هیجان زیادی داشتم . دائماً راجع به همه چیز از خانم کوچیک سوال می کردم . همکلاس های خانم کوچیک بیشتر از دخترهای اشراف و خانواده های اقلیت های دینی بودند . دخترهای خان ها و یا دخترهای طبقه ی متوسطی هم که دستشان به دهانشان می رسید ، در میان آن ها بودند . چند دختر آمریکایی که پدرهایشان معلم های مدرسه ی پسرانه ی آمریکایی ( کالج البرز ) بودند هم در این مدرسه درس می خواندند . خانم کوچیک می گفت : « مدرسه محیط گرم و خیلی آزادیه ! بچه ها این مدرسه رو خیلی دوست دارند ؛ چون علاوه بر یاد گرفتن درس های جدید ، سرود می خونند و ورزش می کنند . »
دخترهای ایرانی با والیبال و بستکبال برای اولین بار در این مدرسه آشنا شدند . برنامه های جشن برای من که هر کدام را اولین بار بود می دیدم ، خیلی دیدنی و جالب بود ؛ نمایش ، سرود خوانی ، شعر خوانی و پذیرایی . اما با اهمیت ترین قسمت آن که بیشترین لذت و هیجان را نصیبم کرد وقتی بود که میس شولر روی صحنه آمد . او از شاگردی حرف زد که گل سر سبد مدرسه است دانا ، عمیق و حساس به مسائل و ظرافتی است که در جامعه اش می گذرد و شاعره ای پر توان و لطیف است . آن وقت رو کرد به خانم کوچیک و از او خواست تا روی صحنه برود و شعری را که به مناسب فارغ التحصیلی اش سروده برای همه بخواند . وقتی خانم کوچیک از جایش بلند شد دلم پایین ریخت تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد . انگار که قرار است من روی صحنه بروم . اما خانم کوچیک ، آرام و با متانت از کنار من و خانم بزرگ گذشت و به طرف صحنه رفت . سالن اجتماعات از خانم ها پر بود . همه با کنجکاوی خانم کوچیک را نگاه می کردند و با هم پچ پچ می کردند .
خانم کوچیک روی صحنه ایستاد . نگاهی به جمعیت انداخت . صدایش را صاف کرد و بلند بلند از روی کاغذی که توی دستش بود شروع به خواندن شعری کرد که به مناسبت فارغ التحصیلی اش گفته بود :
ای نهال آرزو ، خوش زی که بار آورده ای
غنچه بی باد صبا ، گل بی بهار آورده ای
باغبانان تو را امسال سال خرمی ست
زین همایون میوه کز هر شاخسار آورده ای
یک دفعه پچ پچ خانم ها قطع شد و همه ساکت شدند .
غنچه ای زین شاخه ما را زیب دست و دامن است
همتی ای خواهران تا فرصت کوشیدن است
پستی نسوان ایران جمله از بی دانشی ست
مرد یا زن ، برتری و رتبت از دانستن است
زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست
شاهراه سعی و اقلیم سعادت روشن است
خانم ها طاقت نیاوردند و دوباره شروع به پچ پچ کردند . همه داشتند راجع به خانم کوچیک با هم حرف می زدند . از یکدیگر راجع به خانواده و اصل و نسب او می پرسیدند .
به که هر دختر بداند قدر علم آموختن
تا نگوید کس پسر هشیار و دختر کودن است
زن و تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری
بر نکرد از ما کسی زین خواب بی دردی سری
به خانم بزرگ نگاه کردم . یادم می آید با چنان مهری به دخترش نگاه می کرد که انگار بهشت را به او داده بودند . شعر خوانی ادامه داشت :
از چه نسوان از حقوق خویشتن بی بهره اند
نام این قوم از چه دور افتاده از دفتری
خانم ها خیلی پر زرق و برق بودند . لباس هایشان که بعداً از خانم بزرگ شنیدم از پاریس وارد می شود و جواهرات زیادی که به خودشان و دخترهایشان آویزان بود ، چشم را می زد . نگاهم را بین حضار چرخاندم . خانم ها با حسرت و تحسین به دختری نگاه می کردند که بی هیچ آویزه و جواهری با لباس های بلند و میتن ، ساده و با وقار ، شعری را که خودش گفته بود ، می خواند :
دامن مادر تخت آموزگار کودک است
طفل دانشور کجا پرورده نادان مادری
با چنین درماندگی از ماه و پروین بگذریم
گر که ما را باشد از فضل و ادب بال و پری
خانم کوچیک آن روز ستاره ی جشن بود . او یک بار دیگر هم به خواهش میس شولر روی صحنه رفت . بار دوم خطابه ی زن و تاریخ را ایراد کرد که خیلی جالب بود . آن هایی که معنی اش را می فهمیدند ، دهانشان از تعجب بازمانده بود . مراسم که تمام شد ، خانم ها خانم کوچیک را دوره کردند . از او دعوت می کردند تا همراه خانم بزرگ ، روزی را در خانه ی آن ها مهمان شود . خانم بزرگ معنی این دعوت ها را می فهمید . می دانست که خیلی از خانم ها دنبال دختری متجدد و فهیم و مناسب ازدواج برای پسر یا برادرشان هستند . خیلی ها هم فقط می خواستند به خاطر دخترشان با خانم کوچیک و خانواده اش دوستی نزدیک پیدا کنند تا با داشتن چنان دوستی ، ارج و قرب دخترشان پیش آشنایانشان بیشتر شود . توی آن شلوغی شنیدم که خانم کوچیک را به دربار هم دعوت کردند .
در آن وقت ، مجلس ، سلطنت موقت را به رضا خان داده بود تا بعداً با تشکیل مجلس موسسان ، سلطنت دائمی شاه مشخص شود . اما از آن جایی که از پیش معلوم بود همه ی این برنامه ها برای شاه شدن رضا خان است ؛ از همان موقع رضا خان ، شاه خوانده می شد . او به پشتیبانی بی دریغ انگلیس می دانست پادشاه دائمی ایران کسی غیر از او نمی تواند باشد .
خانم بزرگ که می دانست دخترش اهل رفت و آمدهای اضافی نیست ، خیلی از دعوت ها را به بهانه های محترمانه رد کرد ؛ مخصوصاً دعوت دربار را ، که اصولاً از نظر خانواده ی اعتصام الملک رضا شاه و خانواده و وابستگانش که معمولاً از سواد و کمالات دور بودند ، قابل رفت و آمد به حساب نمی آمدند .
از فردای روز جشن ، تماس های مکرر برای آمدن خواستگارها شروع شد . تا پیش از آن ، خانم کوچیک به بهانه ی تمام شدن درسش به هیچ کدام از خواستگارها روی خوش نشان نمی داد . اما حالا دیگر بهانه ای نداشت . خانم بزرگ با آن لهجه ی قشنگ ترکی اش بریده بریده می گفت : « هر دختری بالاخره باید یه روز شوهر کنه . چه بهتر به وقتش باشه . همیشه که جوون و خواستنی نیست . حواسشو باید جمع کنه ! »
خانم بزرگ حق داشت . آن روزها بیشتر دخترها تا سن پایین تر از هجده سالگی ازدواج می کردند . خانم کوچیک در آن موقع هجده ساله بود که برای ازدواج تقریباً آخرین فرصت به حساب می آمد . رسم این بود که بزرگترها دختر و پسر را برای یکدیگر انتخاب کنند و خیلی هم پیش می آمد که تا موقع عقد ، عروس و داماد یکدیگر را نمی دیدند . اما در خانواده ی اعتصام الملک این طور نبود . آقا اطمینان کامل به پختگی و دانش و فهم دخترش داشت . این بود که مسائل مربوط به ازدواج را یکسره به نظر و انتخاب خود خانم کوچیک واگذار کرد .
گلین خانم مثل بیشتر خانواده های عوام ، با آن که سال ها در آن خانواده بود و آقا را خیلی قبول داشت اما از این کارش خوشش نیامد . اخم کرد ؛ با تعجب ، نیمه پارسی ـ نیمه ترکی به بی بی گفت : مگه قز عقل داری ؟!
بی بی سر تکان داد و گفت : « چه می دونم چه می شه ؟ ما که عقل مون به این چیزا قد نمی ده ! »
اما نظر خانم کوچیک درباره ی همسر آینده اش این بود : « شریک زندگی ام باید منورالفکر و متجدد و اهل معرفت باشه ، به علم و ادب اهمیت بده و مخصوصاً زن ها را همانند مردان مستحق درک و عقیده بدونه و دنبال هوی و هوس زندگی نباشه ! »
همنشین کسی که مست هوی ست
نشد ای دوست ، مردم هشیار
هر که در شوره زار کشت کند
نبود از کار خویش برخوردار
نتیجه این شد که خواستگارها یکی یکی آمدند ، جواب رد شنیدند و رفتند . به راهنمایی و خواست خانم کوچیک کنار دست خانم باجی نشستم تا خیاطی هم یاد بگیرم . خانم باجی خیاط سرخانه ی خانواده ی اعتصام الملک بود . زمستان بود و هوای سرد بیرون ، خیاطی را توی اتاق گرم دلچسب می کرد . از هر چه یاد می گرفتم اول آن را برای بی بی می دوختم . لچک ، چادر ، شلوار . بی بی که حالا پیرتر و شکسته تر شده بود از خوشحالی ریسه می رفت و سرم را توی سینه اش می گرفت و قربان و صدقه ام می رفت . از خیاطی خوشم می آمد . دلم می خواست هر چه زودتر بتوانم دوختن پیراهن را هم یاد بگیرم تا برای خودم و بی بی پیراهن های جور واجور بدوزم . با آن که دیگر در مضیقه ی داشتن لباس نبودیم ، اما انگار پیراهن هایی که نیمتاج خانم و دخترش در آن شرایط سخت خانه ی زن بابا می پوشیدند و جلوی من پز می دادند و راه می رفتند ، حریصم کرده بود . خانم باجی هم از من تعریف می کرد و می گفت خیاط قابلی می شوم . تعریف هایش باعث می شد سر ذوق بیایم و شب ها تا دیر وقت مشغول دوخت و دوز باشم در آن وقت ها بود که دیدم وقتی آقا سر دماغ نیست و از احوال زمانه دلتنگی می کند ، خانم بزرگ دخترش را صدا می زند تا برود پیش آقا و برایش از اشعار خودش بخواند . این کار آقا را سر حال می آورد . همه ی اهل خانه از رابطه ی پر محبتی که بین این دختر و پدر بود خبر داشتند .
بالاخره اولین پیراهن را برای بی بی و خودم دوختم . بی بی حسابی ذوق کرد . پیراهنش را نشان دایه خانم و گلین خانم داد و گفت : « هنر دست بچه مه . مگه کم چیزیه ؟ »
من هم پیراهنم را پوشیدم . موهای خوش رنگم را که تا روی کمرم رسیده بود ، دورم ریختم .
توی آینه ی قدی تماشا کردم و از دیدن خودم حظ بردم . بی بی کناری ایستاده بود و نگاهم می کرد . با لذت می گفت : « ماشاالله ماشاالله ، پیرشی ننه جان ! سفید بخت شی . الهی که هر چی خاک مادرته عمر تو باشه . »
ناگهان یادم افتاد . خودم را برای بی بی لوس کردم و گفتم : « بی بی ، گیسام رسید به کمرم . پس دیگه کی از اون سونه زری ها برام می گیری ؟ »
بی بی گفت : « این نوبه که رفتیم خونه مون ، برگشتنی به آقا غلام می گم ما رو از سمت بازار بیاره که شونه ام بخریم . »
با آن که وقت سرکشی به خانه ی خودمان نبود ، به بهانه ی آن که بهار به زودی از راه می رسد و سرمان به دوختن لباس های ریز و درشت برای عروس ها و نوه های خانواده ی اعتصام الملک گرم می شود و دیگر وقتی باقی نمی ماند ، از بی بی خواستم تا همان موقع به خانه مان سری بزنیم . می خواستم همه ی زن های محل پیراهن قشنگ من و بی بی را ببینند و بدانند که خودم آن ها را دوخته ام . بی بی که دلش برای همسایه ها تنگ شده بود گفت : « یه سر که حتمی باید خونه بریم . چند وقته بشقابامونم ردیف می شه . حتمی می خواد برامون مهمون بیاد . »
بی بی از خانم بزرگ اجازه گرفت و قرار شد روز بعد آقا غلام ما را به خانه ی خودمان برساند . بنا داشتیم سه روز در خانه ی خودمان بمانیم و بعد از آن خانم بزرگ ، آقا غلام را برای برگرداندنمان بفرستند . خانم بزرگ رعایت پیری بی بی و مرا که حالا دختر نوجوانی بودم می کرد و نمی گذاشت خودمان تنها برویم و برگردیم . او هر بار آقا غلام را همراهمان می فرستاد .
خواستگاروقتی از درشکه پیاده شدیم و داخل کوچه ی خودمان پیچیدیم ، زن و پسر جوانی را دیدیم که پشت در خانه ی ما ایستاده اند . انگار که در خانه را کوبیده بودند و منتظر باز شدن آن بودند . جلوتر که رسیدیم زن پیچه اش را بالا زد و به طرف ما دوید و با بی بی سلام علیک گرمی کرد . زینت خانم برادر زاده ی بی بی بود . آن طور که بی بی می گفت از شانزده سال پیش که برای عروسی دخترش از کرمانشاه به تهران آمده بود ، همدیگر را ندیده بودند . بی بی آن ها را به داخل خانه تعارف کرد . همان طور که با هم از حیاط می گذشتیم بی بی نگاهی به جوان همراه زینت خانم انداخت و گفت : « ماشاالله ! این همون حسنه ؟ عجب قد و بالایی کرده ! »
حسن بر عکس زینت خانم قد بلند و درشت هیکل بود . بی بی دوباره گفت : « ماشاالله ، ماشاالله به قاسم آقا کشیده . »
شوهر زینت خانم را می گفت . بعد پرسید : « راستی قاسم آقا کو ؟ باهاتون نیومد ؟ »
چشم های زینت خانم پر از اشک شد و با بعض گفت : « بی بی جان دست به دلم نذار ، اگه آقا قاسم باهامون بود ، این وقت سال ما اینجا چی کار می کردیم ؟ »
بی بی با تعجب به حسن نگاه کرد و با عجله در اتاق را باز کرد . مهمان ها را به داخل تعارف کرد و گفت : « بیا بشین ، بگو ببینم چه خاکی به سرم شده ؟ »
زینت خانم طاقت نیاورد و به هق هق افتاد . بی بی دستپاچه شد و روی دست و سرش زد و با صدایی لرزان پرسید : « خدا منو بکشه ، نکنه ... »
حسن گفت : « نه بی بی خانم ، دلواپس نشین ! آقام زنده اس . کرمانشاس . چیزی که هست ، تو زندونه ! »
من و بی بی بی اراده با هم گفتیم : « زندون ؟! »
حسن نگاهی به من کرد و جواب بی بی را داد : « بله ، الان چهار ماهی می شه انداختنش زندون . »
تنم از ترس لرزید . بی بی صورتش را چنگ زد و پرسید : « واسه چی ؟ خدا من بکشه ! » زینت خانم که گریه اش بند آمده بود گفت : « واسه یه تیکه زمین . الهی ذلیل بشن ! » بعد برایمان تعریف کرد که رئیس شهربانی کرمانشاه از زمین نخودشان که بسیار مرغوب بود خوشش آمد . کسی را فرستاد تا آن زمین را مجانی از چنگ آن ها در بیاورد . قاسم آقا هم از آن ها خواست دست کم پولی برای زمین بدهند . رئیس شهربانی بدش آمد . روز بعد چند پاسبان به در خانه آمدند و قاسم آقا را به بهانه ی شکایت همسایه ها از او ، به زندان بردند . بی بی با ناراحتی گفت : « چه می دونم چه کنم ؟ حالا همسایه ها مرگشون چی بود ؟ »
زینت خانم جواب داد : « هیچی ! الکی گفتند . پاپوش درست کردند . بدبخت همسایه ها کجا شکایت کرده بودند ؟ »
بی بی گفت : « خب ننه ، زمینو می داد . از جون خودش که عزیزتر نبود ! »
زینت خانم دوباره بعض کرد و گفت : « از کجا می دونس بدبخت ! »
بعد همان طور که نفس عمیقی می کشید سر تا پایم را برانداز کرد و گفت : « گذاشته بود برای دامادی حسن بفروشدش ! »
سرم را پایین انداختم و زیر چشم نگاهی به حسن انداختم . نگاهم با نگاه حسن که او هم داشت زیر چشمی مرا می پایید تلاقی کرد و دلم لرزید .
زینت خانم ادامه داد : « مطلب رو که فهمیدم با حسن پا شدیم رفتیم پیش خود رئیس شهربانی . این که حالا به چه مکافاتی تونستیم ببینیمش ، بماند . بنچاق زمینو جلوش گذاشتم و گفتم : آقا زمین چه قابل داره ! صدقه ی سر زن و بچه تون . ولش کنید بذارین بیاد سر زندگیش . ابروهاشو راست برد تا بالای پیشونیش و گفت : نچ ! پررویی کرده باید حالا حالاها اون تو بمونه ادب بشه . »
هر چی گفتم ، گفت نچ . به دست و پاش افتادم . عصبانی شد . گفت زیاد حرف می زنی ، می خوای پسرتم بندازم بره لا دست باباش ! ترسیدم و از اون جا بیرون اومدیم .
زینت خانم دهانش خشک شده بود . رفتم پارچ را آب کردم . توی کاسه ای آب ریختم و بردم توی اتاق . آب را که خورد گفت : « بی بی جان ، حالا دیدی ؟! به هر جایی که عقل شیطونم بهش نمی رسید متوسل شدم . به کس و ناکس رو انداختم . افاقه نکرد که نکرد . بالاخره پا شدم با هزار امید اومدم تهرون پیش شما ؛ بلکه شما به داد من برسی . من که کله گنده ها رو نمی شناسم . »
بی بی توی فکر بود . سرش را تکان داد و گفت : « خب ، بعله ! میرزا ابوالقاسم خان ، تو امور خارجه اس ، همم اینا هر کدومشون کلی دوست و آشنا دارن و وزیر و وکیل می شناسن . باید دست به دومن خانم کوچیک بشم . خدا خیرش بده ! جواهریه که نگو . همه ام حرف شو می خونن . از خود آقا گرفته تا برادرها و زن برادرها و فامیلاشون . »
زنیت خانم دست بی بی را گرفت و با التماس گفت : « بی بی جان ، دیگه چشم امید همه ی ما به شماس ! »
بی بی قول داد به محض آن که به خانه ی جناب اعتصام الملک برگشتیم ، قضیه را پی گیری کند و خبرش را به آن ها بدهد . بعد از ظهر همان روز زینت خانم و حسن خداحافظی کردند و به خانه ی دامادشان که در تهران بود برگشتند .
موقع بازگشت به خانه ی جناب اعتصام الملک ، بی بی ماجرای قاسم آقا را با آب و تاب برای آقا غلام تعریف کرد . آن قدر سر گرم بودیم که خریدن شانه ی زری از یادمان رفت . به محض آن که به خانه ی جناب اعتصام الملک رسیدیم بی بی خانم کوچیک را از زندان رفتن قاسم آقا با خبر کرد . خانم کوچیک همان موقع همراه بی بی به اتاق پدرش رفت و از بی بی خواست تا قضیه را برای آقا بگوید . وقتی حرف های بی بی تمام شد ، آقا از ناراحتی سرش را تکان داد و گفت : « بله این کار از اون جایی باب شد که شاه به فرماندهان نظامی اش گفت هر طور که می تونید املاکی برای خودتون تهیه کنید . » آقا به بی بی قول داد که کار قاسم آقا را پی گیری کند و به سر انجام برساند .
بی بی آقا را دعا کرد و منتظر ماند . آقا فردای همان روز به وزرات امور خارجه رفت و میرزا ابوالقاسم خان را در جریان گذاشت . هنوز چند روز نگذشته بود که آقا به بی بی گفت : « خیالت راحت باشه . به فامیلات هم بگو با خیال راحت برگردن کرمانشاه . »
بی بی که سر از پا نمی شناخت به جان آقا هزار بار دعا کرد و با عجله اجازه گرفت تا راهی خانه ی خودمان شویم . می خواست مطلب را زودتر به زینت خانم خبر دهیم .
وقتی از درشکه پیاده شدیم و از سر کوچه ی خودمان پیچیدیم ، یک بار دیگر زینت خانم و حسن را دیدیم که مقابل در خانه منتظر ما ایستاده اند . زینت خانم گفت : « کار این چند روزمون همین بود که هر روز از خونه ی دامادم بکوبم بیام اینجا ، تا بلکه خبری بگیرم . » وقتی از بی بی پیغام آقا را شنید از خوشحالی هلهله کشید و سر و صورت بی بی را غرق بوسه کرد . آن شب به اصرار بی بی پیش ما ماندند .
موقع انداختن سفره ی شام ، در رفت و آمدهایم ، متوجه پچ پچ زینت خانم با پسرش شدم که نگاهشان به من بود . شام که می خوردیم هم ، چند بار متوجه شدم حسن شدم که زیر چشمی نگاهم می کرد . از او بدم نمی آمد . خوش قد و بالا بود و هیکل مردانه ای داشت . اما من بیشتر دوست داشتم شوهرم مثل آن مردهایی باشد که در خانه ی اعتصام الملک می دیدم ؛ مردهایی با کت و شلوار ، و با موهایی که با روغن به عقب می بردند .
وقت خواب ، جای حسن در اتاق گوشه ی حیاط که بیشتر جنبه ی انبار داشت انداخته شد . من و بی بی و زینت خانم هم کنار هم توی اتاق خوابیدیم . طبق عادت هر شب گیس بافته ام را موقع خواب باز کردم . دهان زینت خانم از تحسین باز ماند و بی اراده گفت : « ماشاالله ماشاالله ! چه گیسایی ! »
بی بی گفت : « ای وای ! بچه م چند وقته می گه از این شونه زری ها بگیر ، هی امروز و فردا کردم ، آخرم یادم رفت . »
زینت خانم که محو تماشای موهایم بود گفت : « به به ! حظ کردم . چه دختری ! چه گیسایی ! به به ! »
بی بی هم فرصت را غنیمت شمرد و پیراهن خودش و من را نشان داد و از قابلیتم در خیاطی و آشپزی و به این که سواد دارم نازید . زینت خانم دهانش آب افتاد . با نگرانی پرسید : « انشاالله نشون کرده ی کسی که نیست ؟ »
همان موقع صدایی از در اتاق آمد . خیال کردیم گربه است که تنه اش به در خورده . آن را جدی نگرفتیم . اما بعدها فهمیدیم حسن بود که دور از چشم دیگران از لای درز اتاق موهایم را تماشا می کرده است . زینت خانم باز هم سوالش را تکرار کرد .
بی بی گفت : « نه بابا ! تازه پاشو گذاشته تو چهارده . »
زینت خانم خوشحال شد و از ته دل گفت : « الحمدلله . خدا رو شکر . پس عروس خودمه .»
صورتم از خجالت داغ شد . سرم را زیر لحاف بردم و دیگر در نیاوردم تا خوابم ببرد . اما تا نیمه های شب صدای پچ پچ آنها را می شنیدم . زینت خانم با خوشحالی می گفت : « حتماً قسمت ما اینجا بوده . تو رو خدا می بینی ! کرمونشاه کجا ، اینجا کجا ! الله اکبر ! »
بی بی هم نفس بلندی می کشید و می گفت : « تا خدا چی بخواد . »
دوباره زینت خانم می گفت : « پس بی بی ، ما بر می گردیم کرمونشاه . انشاالله قاسم آقا که اومد همگی می آییم خدمت شما برای امر خیز اجازه که می دین ؟ »
یک بار صدای زینت خانم را شنیدم که با تعجب گفت : « بی بی جان ! اون طفل معصوم خوب و بدشو چه می فهمه ؟! »
اما بی بی که معلوم بود او هم در طول این مدت تحت تاثیر خانواده ی اعتصام الملک قرار گرفته است ، حرفش را بلندتر تکرار کرد که : « بالاخره نظر دخترم شرطه . »
بعد هم گفت : « حالا بلکه قاسم آقا راضی نباشه . »
زینت خانم جیغ کشید و گفت : « اون که از خداشه . این قدر شما رو دوست داره ، خدا می دونه ! »
بی بی گفت : « خوبی از خودشه . والله من همیشه گفتم خوب مردی نصیبت شده . »
زینت خانم گفت : « پس دیگه حرفی نمونده . دختر مال ماست . »
بی بی گفت : « خود حسن چی می گه . هیچ ازش پرسیدی ؟ »
زینت خانم که حسابی خوشحال بود از خنده ریسه رفت و گفت : « بی بی جان ساده ای ! از بس سیخونک زد که حرف اقدس رو بزنیم ، تمام دستم کبود شده . »
بی بی آه کشید و سرش را تکان داد . زینت خانم گفت : « چیه بی بی ؟ نکنه ما رو قابل نمی دونی ؟ »
بی بی گفت : « اختیار دارین . کی از شما بهتر ؟ » بعد با بغض گفت : « چیزی که هست دلم نمی خواست بچه م غریبی بره ! من که غیر اون کسی رو ندارم . »
زینت خانم گفت : « بی بی جان ، غریب کجا بود . خونه ی خودشه . مثل مادرش هواشو دارم . »
هر چه که زینت خانم اصرار کرد تا تاریخ جلسه ی خواستگاری و بله برون مشخص شود بی بی زیر بار نرفت و آن را منوط به نظر من کرد . برای ختم کلام هم چراغ را خاموش کرد و با قاطعیت گفت : « حالا بخوابیم ، تا ببینیم خدا چی می خواد . »
صبح روز بعد وقتی که در مطبخ به بی بی برای آماده کردن صبحانه کمک می کردم ، حرف حسن را پیش کشید . با خجالت گفتم : « نه ! »
بی بی گفت : « چرا ؟ بچه ی خوبیه ، زحمتکشه ، وردست باباش تو مغازه شونه . خونواده شم که می شناسیم . اصلاً تبار پدرش ، مرداشون همه زن دوست و خوبن . زینت خانم هم که برات مادری می کنه . »
می دانستم که علاوه بر کشاورزی ، مصالح فروشی دارند و حسن بیشتر در مغازه مشغول است . دوباره گفتم : « نه ! »
بی بی با مهربانی گفت : « خب ، این که معلومه ، هر دختری باید شرمش بشه ! اگر روت نمی شه عیبی نداره . می گیم بعداً خبرتون می کنیم . »
گفتم : « نه ، نه ! »
بی بی که انگار از مخالفت کردن من بدش نمی آمد گفت : « خیلی خوب . بهشون می گم حالا یه چند وقت دیگه م دست نگه دارند . یکی دوسال دیگه بهتره . »
گفتم : « نه ! نمی خوامش ! »

[تصویر:  253.gif]
ﻗﺒﻼ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﻮﻓﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻵﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺨﺮﯼ !!!
13-11-2013 04:27 PM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
lovely آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 115
تاریخ عضویت: Nov 2013
اعتبار: 1
ارسال: #5
RE: رمان خانوم کوچک
قسمت چهارم
.
.
بی بی با مهربانی گفت : « چه می دونم ؟ چی بگم ؟ اگه می شد ، از خدام بود ور دل خودم بمونی . اما نمی شه که ! ماشاالله بر و رویی پیدا کردی ، آبی رفته زیر پوستت ، دیگه کم کم سر و کله ی خواستگار که پیدا بشه ، باید شوهر کنی دیگه ؛ از قدیم گفتن دختر مال مردمه . »
بعد به یاد پدرم افتاد . آه کشید و گفت : « حالا مال ما ، پسرمونم مال مردم شد ! »
دوباره اصرار کردن را از سر گرفت : « نمی شه که الکی مردم رو دست به سر کرد . اون وقت می گن لابد عیب و ایرادی تو کار دختره اس . جواب یکی رو باید بدیم . کی بهتر از حسن ؟! »
از اصرار بی بی تعجب می کردم . همان طور که از خانم کوچیک یاد گرفته بودم ، جواب دادم : « این که اهل فهم و کمالات نیست . سواد که اصلاً نداره . »
بی بی با حیرت نگاهم کرد . دوباره گفتم : « با اون لباده و کلاهش ، با اون حرف زدنش . با اون ... »
بی بی این بار عصبانی شد . با پشت دست به دهانم کوبید و آهسته طوری که مبادا به گوش زینت خانم و پسرش برسد ، گفت : « چه غلطا ! چیه ؟ خودتو گم کردی ؟ »
دستم را روی دهانم گذاشتم . چشمانم پر از اشک شد . ضربه ی بی بی با آن دست های نحیف دردی نداشت ، اما حسابی خجالت کشیدم . کم پیش می آمد بی بی بزند ؛ مخصوصاً حالا که بزرگ شده بودم و بی بی به قول خودش به من « تو » نمی گفت .
لحظه ای سکوت شد . بعد بی بی که انگار پشیمان شده باشد ، دلسوزانه گفت : « ننه جان ! چرا پا به بختت می زنی . بابات که نیست . منم که آفتاب لب بومم . اگه زن حسن بشی ، خیالم راحته که پیش آدمای خوب و شناسی . با خیال راحت سرمو زمین می ذارم و می میرم . »
این ها را می گفت که دلم را بسوزاند . اخم کرده بودم و سرم پایین بود . زینت خانم پا به مطبخ گذاشت . از دیدن من و بی بی در آن وضعیت انگار همه چیز را فهمید . چون قیافه اش توی هم رفت و به اتاق برگشت . برای خوردن صبحانه به اتاق نرفتم و خودم را مشغول تهیه ی ناهار کردم . از توی پنجره ی مطبخ دیدم که حسن و زینت خانم خداحافظی کردند و از خانه بیرون رفتند .
بی بی گفت : « برای خرید سوغاتی رفتند . ناهار و اینجا می خورند . عصری می رن خونه ی دامادشون که صبح زود راهی شهرشون بشن . »
سر سفره ی ناهار لقمه از گلویم پایین نرفت . نگاه حسن را احساس می کردم که دائماً با من بود . بی بی و زینت خانم با هم از گذشته ها حرف می زدند . حواسشان به ما نبود . موقع خداحافظی زینت خانم بغلم کرد و چند بار مرا بوسید . حسن هم چند بار به بهانه ی خداحافظی برگشت و به من نگاه کرد .
تا غروب روز بعد که آقا غلام درشکه چی به دنبال مان آمد ، بی بی با من سر سنگین بود . سوال هایم راکوتاه و با آره و نه جواب می داد . دل و دماغ سر زدن به همسایه ها را نداشت و من جرات نکردم پافشاری کنم . می دانستم از رد کردن حسن ناراحت است . وقتی در خانه را می بست تا سوار درشکه شویم ، یکدفعه شانه ی زری را کف دستم گذاشت . با خوشحالی جیغ کشیدم و گفتم : « بی بی کی گرفتیش ؟ » خواستم صورتش را ببوسم ،اما بی بی خودش را کنار کشید و با اخم گفت : « من نگرفتم . حسن گرفتش ! »
با تعجب پرسیدم : « حسن ؟! »
بی بی گفت : « آره ، لابد از مادرش شینده که من گفتم قرار بود برات بخرم . وقتی زینت خانم رفت دست به آب ، اینو گذاشت کف دستم و گفت تو بازار دیدم گرفتمش شما دیگه زحمت رفتن نکشی ! هر کاری کردم پولشو بگیره ، نگرفت که نگرفت ! آخرشم گفت بی زحمت مادرم ندونه ، بهتره ! »
با شنیدن این حرف ها از این که حسن را رد کرده بودم نزدیک بود پشیمان شوم اما به خودم دلداری می دادم وقتی شوهری مناسب برایم پیدا شود همه چیز درست می شود و بی بی هم از ناراحتی در می آید . به این امیدوار بودم که در رفت و آمدهای خواستگاری و مجلس عقد و عروسی خانم کوچیک ، خواستگار مناسبی هم برای من پیدا شود .
توی راه وقتی سوار بر درشکه از خیابان ها رد می شدیم ، شانه ی زری که توی دستم بود را نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم حتماً حسن آن شب از سوراخ در به اتاق نگاه کرده ، هم موهایم را دیده است و هم صحبت بی بی را در مورد شانه شنید ه است . و گرنه چه دلیلی داشت زینت خانم مسئله ی شانه را به پسرش بگوید . از تصور آن که حسن موهایم را دیده و یک دل نه صد دل شیفته ام شده است ، خوشم آمد و دلم ضعف رفت . هنوز یک هفته از رفتم زینت خانم و حسن نگذشته بود ، نامه شان رسید که با هزار دعا و ثنا خبر داده بودند قاسم آقا آزاد شده و به خانه برگشته است .
به خانه ی جناب اعتصام الملک که پا گذاشتم تعجب کردم . رسیدن بهار را حس می کردم . بیرونی و اندرونی پر از گلدان های گل و بنفشه بود . آب استخر که از قنات خانه پر می شد تمیز و شفاف شده بود . خواهر خانم بزرگ که در پختن شیرینی ماهر بود ، به کمک اهل خانه آمده بود و همراه خانم کوچیک مشغول پختن شیرینی بود . بوی باقلوا و نان نخودچی همه جا پیچیده بود .
خانم کوچیک بالاخره به یکی از خواستگارها روی خوش نشان داد . قرار شد خانواده اش برای صحبت مفصل تر به خانه بیایند . خواستگار ، پسر رضا قلی خان شریف التجار ، از خانواده های سرشناس و معتبر بود که در فرنگ درس خوانده بود . به سفارش خانم بزرگ ، خانم باجی هم مشغول چند دست لباس و چادر برای خانم کوچیک شد . خانم باجی چشمش که به من افتاد گفت : « بدو اقدس که به موقع اومدی ! »
از راه نرسیده مشغول دوخت و دوز شدم . خانم بزرگ بر کارها نظارت می کرد و به خانم کوچیک سفارش می کرد که چطور شیرینی مقابل خواستگارها بگیرد ، چطور قلیان تعارفشان کند ، چطور بنشیند و ...
خانم کوچیک بسیار آرام بود ؛ انگار نه انگار . اما من از خوشحالی بال در آورده بودم .
خواستگار ، آن هم پسر رضا قلی خان شریف التجار ، با آن دبدبه و کبکبه ای که داشت ، حتماً فامیل پر رفت و آمد بزرگی داشتند . فرصت خوبی بود تا خیلی ها مرا در مراسم خواستگاری و عقد و عروسی خانم کوچیک ببینند ؛ مرا که حالا به عنوان وردست خیاط معرفی می شدم . با سواد و خوشگل بودم و هر آدابی را که یک خانم لازم بود یاد بگیرد ، یاد گرفته بودم . با خودم فکر می کردم یکی از همین روزهاست که خواستگارهای حسابی سراغم را بگیرند .
روز خواستگاری ، همه چیز مرتب بود . عروس های خانم بزرگ هم آمده بودند . خواستگارها با درشکه ی مشکی براق روسی که دو چراغ کریستال آینه دار شمع سوز بادگیردار داشت و چرخ هایش قرمز بودند ، آمدند . درشکه مال داماد بود . خانم ها در اتاق کناری چادر از سر برداشتند و وارد پنجدری شدند . تعدادشان زیاد بود و همگی غرق جواهر بودند . چای را خانم کوچیک که با آن لباس تافته ی صورتی اش مثل فرشته ها شده بود ، سینی نقره ای با استکان های نقره ای میان مهمان ها چرخاند . پذیرایی با شربت و شیرینی و میوه هم به عهده ی گلین خانم و بی بی بود . از صبح زود موهایم را شانه کردم ، گیس بافتم و شانه های زری را به دو طرف سرم زدم . خودم را توی آینه نگاه کردم . خیلی قشنگ شده بودم . روسری ام را عقب بردم تا شانه ها از زیر آن معلوم باشد . دلم می خواست به بهانه ای وارد پنجدری شوم تا همه مرا ببینند. اما همان اول کار بی بی جلویم را گرفت و آهسته زیر گوشم گفت : « اگه تو رو ببینند قشنگی خانم کوچیک از سکه می افته . »
مجبور شدم تا رفتن خواستگار ها در اتاق کناری بنشینم و فقط به شنیدن صدای مهمان ها دلم را خوش کنم .
خواستگارها رفتند و چند روز بعد پیغام فرستادند و جواب خواستند . معلوم بود خانم کوچیک را پسندیده اند . جناب اعتصام الملک جواب داد : « اجازه بفرمایید کمی فکر کنیم . باید با خود دختر هم صحبت بشود . »
گر چه در این مواقع رسم بود که مادر با دختر صحبت کند ؛ مبادا دختر با پدر رو دربایستی داشته باشد . اما خانم کوچیک و آقا خیلی به هم نزدیک بودند . این بود که سر شام ، آقا مسئله را پیش کشید . خانم کوچیک جواب داد : « من که هنوز خوب ندیدمش . از خلق و خوی خونواده شم که چیز زیادی نمی دونیم . »
آقا به خانواده ی شریف التجار ، پیغام فرستاد که بهتر است دو خانواده بیشتر همدیگر را ببینند تا دختر و پسر هم حرف هایشان را با هم بزنند . مدتی گذشت ؛ اما خبری از خانواده ی شریف التجار نشد . آقا به خانم بزرگ گفت : « فکر کنم پس زدند . خواستن همچون چیزی براشون ثقیل بود . »
میرزا ابوالقاسم خان ، برادر بزرگ خانم کوچیک که رابط این آشنایی بود ، از آنجایی که به واسطه ی همکاری با داماد در وزرات امور خارجه ، دوستی هم با او داشت ، پا پیش گذاشت و داماد را با چند نفر دیگر از دوستانشان ، به خانه ی خودش دعوت کرد . از خانم کوچیک هم خواست تا برای دیدن داماد به آنجا برود . خانم کوچیک به حرف برادرش احترام گذاشت و به خانه اش رفت . اما تنها موفق شد داماد را از پشت در ببیند . خانم کوچیک گفت : « برای من عقیده و فکر خواستگار مهمه . باید با هم صحبت کنیم . ضمناً آشنایی بیشتر دو خانواده هم از واجباته . »
این بار خانواده ی شریف التجار قدم پیش گذاشت و خانواده ی اعتصام الملک را به باغشان در شمیران ، دعوت کرد .
روز موعود ، صبح خیلی زود اسباب و وسایلمان را که از شب پیش جمع کرده بودیم ، توی درشکه گذاشتیم . بی بی که در خانه پیش بقیه ی خدمتکارها مانده بود از یک هفته ی پیش سفارش می کرد که رفتارم جلوی خانواده ی خواستگارها متین باشد و اسباب سرشکستی خانواده ی اعتصام الملک را فراهم نکنم . من هم که همه جا همراه خانم کوچیک می رفتم و قرار شده بود به باغ شمیران هم بروم ، در فرصتی ، دور از چشم های بی بی ، شانه های زری را به موهایم زدم .
اواخر بهار بود . هوا گرم شده بود و راه نسبتاً طولانی بود . وقتی به باغ شمیران رسیدیم . میرزا ابوالقاسم خان که او هم با زن و بچه هایش دعوت داشت ، پیش از ما رسیده بود . ورود ما به باغ ، با پیشواز گرم از طرف خانواده ی شریف التجار رو به رو شد . داماد ، جوان جذاب و خوش قد و بالایی بود . لباس و چکمه ی براقش نشان می داد سلیقه ی خوبی دارد . سبیل های نسبتاً باریکی داشت که گوشه هایش را کمی به بالا ، تاب داده بود . موهایش مثب همه ی مردان متجدد ، شانه خورده و با روغن به عقب برده شده بود .
با ورود ما ، جنب و جوش زیادی به راه افتاد . قالی بزرگی در ایوان سرتاسری مشرف به باغ انداختند و با چای و شیرینی و شربت و آجیل و میوه هایی که محصول باغ بود از همگی پذیرایی شد . مردها یک طرف و زن ها طرف دیگر جمع شدند و صدای خنده و صحبت شان بلند شد . آقای شریف التجار که با جناب اعتصام الملک ، از قبل آشنایی داشت همراه میرزا ابوالقاسم خان و داماد از اوضاع زمانه در غرب و ایران با هم حرف می زدند . خانم کوچیک کنار خانم بزرگ در جمع مادر و دو خواهر داماد نشسته بود و صحبت های زنانه می کردند . مادر داماد از خانم کوچیک تعریف ها کرد و بعد ، رو به خانم بزرگ گفت : « با اجازه شما ، می خوام از عروس خودم خواهش کنم بعد از ناهار ، از شعرای قشنگش برامون بخونه تا در جوار شما حسابی حظ کنیم . » خانم بزرگ با رضایت لبخندی زد و گفت : « اختیار دارش شمایین ! »
حرف ناهار که پیش آمد ، برای کمک از جا بلند شدم . خدمه ی خانواده ی شریف التجار در رفت و آمد بودند و می خواستند سنگ تمام بگذارند . یکی پشت ساختمان ، کباب باد می زد ؛ دیگری دیس های باقلا پلو با گوشت را می کشید ؛ سومی تنگ های بلورین دوغ و ظرف های نقره ای سبزی خوردن را پر می کرد .
آتش گردان توی دستم بود . آن را می چرخاندم تا سماور را برای چای بعد از ناهار آماده کنم . در همان حین به حرف های مادر داماد فکر می کردم .
خانم فخر عظمی گفته بود در خیابان لاله زار ، خانمی ارمنی هست که پیراهن های زیبا و مد روز فرنگ می دوزد و پیشنهاد کرد که برای سفارش پیراهن عروسی بهتر است به آنجا بروند . ذوق زده شده بودم با خودم تصمیم گرفتم هر طوری شده در آن روز همراه خانم کوچیک باشم تا بتوانم از لباس های خانم ارمنی ، برای عروسی خودم الگو برداری کنم .
مردها ، سر غذا هم دست از حرف زدن بر نداشتند . داماد همان طور که حرف می زد گاهی زیر چشمی به خانم کوچیک نگاه می کرد . نمی دانم چه شد که صحبت رضا شاه پیش آمد . داماد با حرارت از اقدامات او دفاع کرد . از نظم و امنیتی که برقرار کرده بود ، از ارتش منظمی که تدارک دیده بود و از وضع زندگی مردم که روز به روز بهتر می شد ، داد سخن می داد . بعد از تمام شدن حرف های داماد همه ساکت بودند ؛ مخصوصاً خانواده ی اعتصام الملک که معلوم بود از حرف های او خوششان نیامده است . همه ی آن چیزهایی را که داماد از آن دفاع کرده بود ، مورد مخالفت خانواده ی اعتصام الملک و مخصوصاً خانم کوچیک بود . داماد که وضع را این طور دید اخم هایش را توی هم کرد و خودش را مشغول خوردن غذا نشان داد . تا مدتی تنها صدای قاشق و بشقاب می آمد . بالاخره خانم کوچیک که غذایش را تمام کرده بود ، رو به جمع کرد و گفت : « خانم فخر عظمی اظهار تمایل کردند از شعرهای خودم براتون بخونم . الان شعری توی ذهنم آمد که حقیقتاً توصیف زمانه ی ماست . با اجازه تون اون رو می خونم . »
خانم فخر عظمی که مادر داماد بود ، چهره اش باز شد و با اشتیاق گفت : « چی از این بهتر ، بفرمایید . »
خانم کوچیک شعر صاعقه ی ما ستم اغنیاست را که از حفظ داشت با صدای بلند خواند . اول ، همه با علاقه و لذت گوش می دادند اما کم کم جای علاقه و لذت ، اخم و نارضایتی توی صورت تک تک خانواده ی شریف التجار پیدا شد . شعری که خانم کوچیک می خواند ، از زبان مردم و راجع به پادشاهان بود که جواب دندان شکنی به ادعاهای داماد به حساب می آمد .
پیشه ی آنان همه آرام و خواب
قسمت ما درد و غم و ابتلاست
قوت به خوناب جگر می خوریم
روزی ما در دهن اژدهاست
حاصل ما را دگران می برند
زحمت ما زحمت بی مدعاست
خرقه ی درویش ، ز درماندگی
گاه لحافست و زمانی عباست
از چه شهان ملک ستانی کنند
از چه به یک کلبه تو را اکتفاست
کار ضعیفان ز چه بی رونق است
خون فقیران ، ز چه رود بی بهاست
عدل ، چه افتاد که منسوخ شد
زحمت و انصاف چرا کیمیاست
مردمی و عدل و مساوات نیست
زان ستم و جور و تعدی ، رواست
پیِش که مظلوم برد داوری ؟
فکر بزرگان ، همه آر و هواست
رشوه نه ما را که به قاضی دهیم
خدمت این قوم به روی و ریاست
ما فقرا از همه بیگانه ایم
مرد غنی ، با همه کس آشناست
مردم این محکمه ، اهریمنند
دولت حکام ز غصب و ریاست
آن که سحر ، حامی شرعست و دین
اشک یتیمانش ، گَهِ شب غذاست
لاشه خورانند و به آلودگی
پنجه ی آلوده ی ایشان گواست
خون بسی پیرزنان خورده است
آن که به چشم من و تو پارساست
تیره دلان را چه غم از تیرگیست
بی خبران را چه خبر از خداست
شعری طولانی بود و معلوم بود همه از حافظه ی قوی خانم کوچیک تعجب کرده اند . بالاخره صدای داماد در آمد . شانه هایش را با بی خیالی بالا انداخت و گفت : « بد نیست ، بالاخره خانم ها هم دلشون می خواد راجع به سیاست اظهار نظر کنند . این حرف ها تا وقتی توی اندرونی بمونه ، از نظر من بلامانعه . »
جناب اعتصام الملک جواب داماد را داد و گفت : « شما که الحمدلله متجدد هستید ، بهتر می دونید که خانم ها نیمی از شعور یک مملکتند . نمی شه و نباید توقع داشت که در اندرونی بمونند و نظراتشان همون جا محبوس بشه . به قول پروین جان :
به هیچ مبحث و دیباچه یی قضا ننوشت
برای مرد کمال و برای زن نقصان
حقیقتاً برای فهم شعور خانمها باید چشم بصیرت داشت . »
این دیگر تودهنی بزرگی بود . معلوم بود که همه چیز به هم خورده است . دیگر کسی حرفی نزد . همه برای استراحت بعد از ناهار به اتاقی که از قبل برای هر خانواده آماده شده بود رفتند . ما که بنا داشتیم چند روزی را در باغ اقامت داشته باشیم هنوز خستگی راه از تنمان بیرون نرفته با اعلام آقا در بعد از ظهر همان روز آماده ی برگشتن شدیم . خداحافظی سردی بین دو خانواده انجام شد و درشکه ها به سرعت راه آمده را برگشتند . خانواده ی میرزا ابوالقاسم خان هم به ناچار به دنبال ما آمدند . آقا اعتقاد داشت پسر شریف التجار خانم کوچیک را نه برای شخصیت خودش ، بلکه برای موقعیتی که در میان زن ها و دختران آن روز داشت انتخاب کرده است .
***سهیلا خانم ، نگران بالای سرم ایستاده است . می گوید چند بار زنگ در را زده است و چون کسی در را باز نکرده نگران شده و با کلید اضافه ای که دخترم پروین برای روز مبادا ، در اختیارش گذاشته است ، در را باز کرده و داخل شده است . نمی دانم گوشم سنگین شده یا آن قدر سرگرم نوشتن خاطراتم بودم که صدای زنگ را نشنیدم . برایم شیر گرفته است . آن ها را در یخچال می گذارد و با کنجکاوی نگاهی به دست نوشته های دور و برم می اندازد و می پرسد : « دارین کتاب می نویسین ؟ »
حتماً پروین به او گفته است . موقع رفتم قول می گیرد که وقتی نوشتنم تمام شد به او هم بدهم بخواند و بالاخره می رود .
عروسی منخبر رد کردن پسر شریف التجار که در انظار مردم جمیع صفات پسندیده را در خود داشت همه جا پیچید . در محفل های زنانه ، همه جا حرف این خواستگاری بود . طوری صحبت از آن می شد که انگار خانم کوچیک خودش عیبی دارد و دنبال بهانه برای رد کردن خواستگارها می گردد . این شد که بعد از پسر شریف التجار ، دیگر کسی پا پیش نگذاشت . انگار که یک شبه همه چیز تمام شده بود .
خانم کوچیک سرش را به کار خودش گرم کرد . بعد از آن همه هیاهو و رفت و آمد ، فرصتی پیدا کرده بود تا با خیال راحت به شعرهایش سر و سامان بدهد و آن ها را طبقه بندی و بازنویسی کند . در همان موقع میرزا ابوالقاسم خان هم از طرف آکادمی دولتی فرانسه برای ترجمه ی رباعیات خیام به زبان فرانسه ، جایزه گرفت . میرزا ابوالقاسم خان کارش را گسترش داد و بعد از روزنامه ی ستاره ایران ، اقدام به انتشار روزنامه ی ستاره جهان به دو زبان پارسی و فرانسه کرد .
میرزا ابوالفتح خان ، برادر دیگر خانم کوچیک ، به شعرهای خواهرش علاقه ی زیادی نشان می داد. یک روز به آقا پیشنهاد کرد تا شعرهای خانم کوچیک را در مجموعه ای به شکل دیوان به چاپ برساند . اما جناب اعتصام الملک این کار را قدغن کردو گفت : « صلاح نیست ؛ مخصوصاً حالا ! کوته فکرها ، این کار رو وسیله تبلیغ ازدواج پروین قلمداد می کنند . »
خانم کوچیک ضمن سر و سامان دادن به شعرهایش ، به خانم بزرگ در سرپرستی امور خانه کمک می کرد . گاهی با مادرش به بعضی از محافل زنانه که به تازگی تاسیس شده بود و تعدادشان رو به ازدیاد بود ، سر می زد . از جمله ی این محافل جمعیت نسوان وطن خواه بود که موسس آن از دوستان نزدیک خانم بزرگ بود .
یک روز که همراه بی بی برای سرکشی خانه ی خودمان رفته بودیم ، نامه ای در حیاط افتاده بود . اول خیال کردیم نامه ی پدرم است که همچنان گاه گاهی احوالمان را می پرسید . او بعد از واگذاری سرپرستی من به خانواده ی اعتصام الملک ، نامه هایش را فقط به آدرس خانه ی خودمان می فرستاد . از طریق نامه ها می دانستیم وضعش رو به راه است . نیمتاج خانم برایش پسری به دنیا آورده بود و پدرم را به آرزویش که داشتن پسر بود ، رسانده بود . می دانستیم اختر هم مدتی است نامزد کرده است .
اما نامه از طرف زینت خانم بود که به خط بسیار خوشی نوشته شده بود . در نامه ، بعد از احوال پرسی ، زینت خانم خبر داده بود که از همان روز برگشتن به کرمانشاه ، حسن پیش ملای محله رفته است و آموختن خط و ربط را شروع کرده است . برای خودش با هزار مکافات ، لباس فرنگی تهیه کرده ، کلاهش را برداشته و موهایش را روغن زده و به عقب می برد . زینت خانم نوشته بود حسن همه ی این کارها را کرده تا اقدس خانم دیگر نتواند از او ایرادی بگیرد . و خواته بود که به قول خودش « اگر بی بی اجازه می دهد برای تمام کردن کار ، خدمت برسیم . » در آخر نامه نیز نوشته بود ، تمام این نامه به خط غلام شما ، حسن است . از تعجب خشکم زده بود . بی بی با صدای بلند خندید و دهان بی دندانش را بیرون انداخت . بشکن زد و با ذوق گفت : « به به ! بنازم به وفای این جوون . دیده ! پسندیده ! پاشم وایساده ! »
بعد رو به من کرد و با اطمینان گفت : « دیگه چی می خوای ؟ می خواستی سواد دار و اهل کمالات باشه ، که هست ! می خواستی لباس فرنگی بپوشه و موهاشو روغن بزنه ، که کرده ! می خواستی ... »
بی بی چشمانش از خوشحالی برق می زد و پشت سر هم از خوبی های حسن و خانواده اش می گفت . به یاد روزهایی افتادم که زن های فامیل ، خانم کوچیک را دوره می کردند و از خوبی های خواستگارانش می گفتند و از او می خواستند تا هر چه زودتر یکی را انتخاب کند و بساط عروسی را راه بیندازد . خانم کوچیک در جواب آن ها فقط شعر می خواند ؛ شعرهایی که معنی آنها این بود که مال و جاء و ظاهر اهمیتی ندارد و اصل ، فکر و شخصیت است . در حالی که بیشتر ایرادهایی که من به حسن گرفته بودم به ظاهرش بر می گشت .
همان شب ، وقتی در کنار بی بی نشسته بودم ، بی اراده از زینت خانم و پسرش حرف زدم و از آن ها تعریف کردم . بی بی چشمانش برق زد و گفت : « بگم بیان ننه ! کار و تمومش کنیم بره . »
دستپاچه شدم و گفتم : « چرا این قدر زود ؟ »
بی بی صدایش را مهربان کرد و گفت : « ننه جان ! بازار گرمی هم حدی داره ! چند صباح که بگذره یه بهتر از تو پیدا می شه ، دیگه اسمتم نمیارن ! »
بی بی تمام آن شب را از زینت خانم و قاسم آقا و حسن حرف زد . آن قدر از آن ها تعریف کرد که خسته شد و خوابش برد .
اصرارهای بی بی کار خودش راکرد . با خط خودم و از زبان بی بی نوشتم : « هر وقت تشریف بیاورید ، قدمتان روی چشم ! »
جواب دادند که به همین زودی ها در تهران خواهند بود . نامه شان وقتی در خانه ی اعتصام الملک بودیم به دستما رسید . آن موقع خانم کوچیک همراه آقا برای سرکشی به املاکشان رفته بود . صبر کردم خانم کوچیک برگردد تا درباره ی عروسی با حسن ، باو او مشورت کنم .
در همین فاصله اتفاق تازه ای افتاد و آن پیدا شدن سر و کله ی خواستگار دیگری برای من بود .میرزا نصرالله خان ، مرد جا افتاده ای بود که زنش سر زا رفته بود . وضع مالی خوبی داشت و کلفت و نوکر در خانه اش کار می کردند . آن طور که از وضع زندگی اش می گفتند می توانستم با ازدواج با او ، به آرزوی دیرینه ام برسم و خانم یک خانه ی اعیانی شوم .
یک روز که همراه خانم باجی به خانه ی خواهر میرزا نصرالله خان رفته بودم ، مرا دید و برای برادرش پسندید . خانم باجی خیاط خانواده ی میرزا نصرالله خان هم به حساب می آمد . خواهر میرزا نصرالله خان برادرش را به بهانه ی دیدن لباس های بچه هایش که مشغول دوختشان بودم ، به خیاط خانه صدا کرد تا مرا که از همه جا بی خبر بودم به او نشان دهد .
میرزا نصرالله خان با دیدن من لبخندی زد و سرش را تکان داد . قد کوتاهی داشت . موهای جلوی سرش ریخته بود و شکم بزرگ و گردش موقع حرف زدن ، بالا و پایین می رفت . وقتی او رفت ، خواهرش به بهانه ی تشکر از دوختن لباس ها بغلم کرد و بوسید . او در همان حال با دست هایش چار قدم را عقب زد . این کارها را برای آن می کرد تا مطمئن شود دهانم بود نمی دهد و سرم کچل نیست . وقتی موهای بلند و پرپشتم را دید چشمانش از خوشحالی برق زد و گفت : « به به ! به به ! اگه میرزا نصرالله می دونست چه دختری براش دیدم ، سر تا پامو طلا می گرفت . »
خواهر میرزا نصرالله با مهربانی دستم را گرفت و کنار خودش نشاند و گفت : « می دونی دختر جان ، میرزا نصرالله خانم کمی آدمی نیست . سرشناسه . خیلی از خونواده ها آرزوشونه دخترشونو بهش بدن . اما انگاری کفتر بخت ، روی شونه ی تو نشسته . از حالا بهت بگم که سر تا پاتو طلا و جواهر می گیره . یه عروسی برات راه می اندازه که تو خوابم ندیده باشی . عکاس وعده می گیره ، پیرهن عروسی تو سفارش می دیم تو لاله زار بدوزن . »
خانم باجی که از خوشحالی می خندید در حالی که به من می گفت : « بختت گفته دختر ! » رو به خواهر میرزا نصرالله خان کرد و با تظاهر به ناراحتی گفت : « خانم ، منم بلدم پیرهن عروس بدوزم . شما فقط بگین چه جوری باشه . »
قبل از این که خواهر میرزا نصرالله خان جواب بدهد با ذوق به او گفت : « خودم الگوشو بر می دارم ، می دوزم . شما فقط منو ببرین لاله زار پیرهن عروسا رو نشونم بدین . »
خواهر میرزا نصرالله با صدای بلند گفت : « چشم عروس گلم . »
از تصور عروسی پر زرق و برق و باشکوه و زندگی رویایی که در پیش داشتم ، دلم ضعف رفت و قولی را که بابت ازدواج با حسن به بی بی داده بودم از یاد بردم . دیگر کوچک ترین شکی نداشتم آن شاهزاده ای که همیشه انتظارش را در رویاهایم داشتم کسی جز میرزا نصرالله خان باشد .
بی بی وقتی قضیه را از زبان خانم باجی شنید خیلی ناراحت شد . با خانم باجی تندی کرد و گفت : « مگه این دختر بزرگ تر نداره که سرخود به این و اون قولشو می دین ؟ »
خانم باجی که به خیال خودش واسطه ی خیر شده بود ، از رفتار بی بی دلخور شد و با حالت قهر از پیش او رفت . بی بی از حرف هایم فهمید که از نصرالله خان بدم نمی آید . با دعوا رو به من کرد و گفت : « با کسی که جای پدر بزرگته و اون همه بچه دوروبرش ریخته ، خوشبخت نمی شی ! » بعد صدایش را آرام تر کرد و با حالت دلسوزانه ای نصیحتم کرد : « ننه جان ، گول مال و منالشو نخور . به این خانا نمی شه اطمینون کرد . زنشون که دو سه شیکم زایید و از ریخت و روز افتاد ، می رن سراغ زن دومی و سومی و ... همین جور تا نفسشون بالا می آد زن می گیرن . مخصوصاً این میرزا نصرالله خان که سنی ازش گذشته و حسابی چشم و چارش دریده شده . »
بی بی هر حرفی را که می توانست مرا از ازدواج با میرزا نصرالله خان منصرف کند در گوشم خواند . من هم تصمیم گیری نهایی را موکول به بازگشت خانم کوچیک کردم .
بالاخره آقا و خانم کوچیک از سرکشی به املاکشان برگشتند . میرزا نصرالله خان خبردار شد و آدم فرستاد تا از آقا برای خواستگاری من کسب اجازه کند . آقا که از همه جا بی خبر بود ، خانم کوچیک را مامور کرد تا با بی بی صحبت کرده و موضوع را روشن کند .
بی بی هم سیر تا پیاز ماجرای خواستگاری حسن و میرزا نصرالله خان را برای خانم کوچیک تعریف کرد . خانم کوچیک صدایم کرد و برایم حرف زد ؛ از نعمت جوانی گفت که سرشار از نشاط و شادی و حرکت برای ساختن زندگی است و تاکید کرد که همنشینی و زندگی با کسی که بسیار بزرگتر از من است ، زودتر از معمول مرا پیر خواهد کرد و این شعر را برایم خواند :
چو بفروختی ، از که خواهی خرید
متاع جوانی به بازار نیست
جوانی گه کار و شایستگی است
گه خود پسندی و پندار نیست
و بعد گفت که نباید ثروتمند نبودن حسن را اشکال او بدانم و همین که او از راه حلال و زحمت روزی اش را به دست می آورد ، ارزش بالایی دارد .
هزار مرتبه ، فقر از توانگری خوشتر
توانگران همه بدنام ظلم و بیدادند
چند روز بعد ، خانواده ی حسن از راه رسیدند ؛ با کلی سوغات از کرمانشاه برای ما و خانواده اعتصام الملک . قاسم آقا هم آمده بود . آن ها آمده بودند تا با یک تیر ، دو نشان بزنند . هم دست بوسی آقا ، که باعث آزادی قاسم آقا شده بود ، هم وقت گرفتن برای خواستگاری و بله برون و عروسی . از حرف هایشان پیدا بود کار را تمام شده می دانند . حسن هم که معلوم بود سنگ تمام گذاشته است . کت و شلوار و جلیقه همراه با کفش هایی که برق انداخته بود پوشیده بود . موهایش را روغن زده و به عقب برده بود . بی بی با خوشحالی خندید و زیر گوشم گفت : « فکری ام چند روز وقت گذاشته به خودش ور رفته . »
آقا و خانم بزرگ خانواده ی حسن را به اتاق پنجدری تعارف کردند و برای ناهار ، جلویشان را گرفتند . می خواستند خانواده ای را که خواستگار من است ، بهتر بشناسند . بی بی همه چیز را به نظر و اختیار آقا گذاشت . آقا هم جواب را به بعد از دیدن و تحقیق از خانواده ی میرزا نصرالله خان موکول کرد .
خانواده ی حسن وقتی قضیه خواستگاری میرزا نصرالله خان را فهمیدند ، ناراحت شدند . زینت خانم بی بی را کناری کشید و گله کرد که : « خدا رو خوش می آد بی بی !؟ این طوری دل یه جوونو می شکونین ؟ با هزار امید و آرزو ، راه افتادیم اومدیم اینجا . »
بی بی خودش را از تک و تا نینداخت و گفت : « بالاخره دختر عین سیب روی درخته . تا بیفته زمین ، هزار چرخ می خوره . تا ببینیم خدا قسمت کی می کندش . »
زینت خانم که ناراحت تر شده بود جواب داد : « دختر که برای حسن قحط نیست . اما می خوام ببینم اون دنیا جواب حسن چی می دین ؟ »
بی بی که دید بوی پس کشیدن می آید لحنش را عوض کرد و قسم خورد از ماجرا بی خبر بوده است . بعد هم قضیه ی خانم باجی را که رابط آشنایی و خواستگاری میرزا نصرالله خان شده بود تعریف کرد . زینت خانم بعد از شنیدن ماجرا به بی بی گفت : « بالاخره ما که تا اینجا اومدیم ، می مونیم ببینیم چی می شه . »

[تصویر:  253.gif]
ﻗﺒﻼ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﻮﻓﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻵﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺨﺮﯼ !!!
13-11-2013 04:28 PM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
lovely آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 115
تاریخ عضویت: Nov 2013
اعتبار: 1
ارسال: #6
RE: رمان خانوم کوچک
قسمت پنجم
..
.
آقا از خانواده ی حسن خواست تا روشن شدن جواب ، در همان خانه بمانند و پیغام داد که برای عصر روز بعد ، میرزا نصرالله خان و خانواده اش به خانه ی آقا بیایند . مقصودش از این کار آن بود که من هر دو خواستگار را در یک جا ببینم و جواب بدهم .
روز بعد وقتی گلین خانم سینی لیوان های شربت را دستم داد تا برای خواهر میرزا نصرالله خان که همراه چند خانم دیگر در اتاق نشسته بودند ببرم حسن را دیدم که پشت درختی ایستاده و تماشایم می کند . دستپاچه شدم . وقتی از کنارش می گذشتم ، آهسته صدایم کرد . ایستادم و گفتم : « بفرمایید . »
سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت : « هیچی ! ، ببخشید . »
از حال و روزش می شد فهمید که چه قدر ناراحت است . به طرف اتاق پنجدری رفتم . قبل از آن که از پله ها بالا بروم دوباره صدایم کرد . این بار پشت درخت بزرگ تری خودش را پنهان کرده بود . گفت : « اقدس خانم ، خواستم بگم اون شونه ها یادتون نره ، به سرتون بزنید . »
و بعد با قدم های بلند دور شد . با این حرفش می خواست عشقش را به یادم بیاورد ؛ همان چیزی که باعث شده بود او به بازار برود و دور از چشم مادرش برایم شانه ها را بخرد .
شربت را که جلوی مهمان ها چرخاندم ، خانم بزرگ از من خواست تا برای آقا و نصرالله خان هم که در اتاق پهلویی نشسته بودند ، شربت ببرم . در حالی که دستم می لرزید به اتاق پهلویی رفتم . میرزا نصرالله خان روی مبلی مقابل آقا ، با ادب نشسته بود .
آقا وقتی شربتش را بر می داشت به من گفت : « دخترم همین جا بشین ، باهات حرف دارم . »
در حالی که از خجالت گر گرفته بودم روی مبلی که آقا اشاره کرد نشستم و سرم را پایین انداختم . قلبم آن چنان می تپید که صدایش را می شنیدم . آقا گفت : « دخترم ، میرزا نصرالله خان ، پنجاه رو رد کرده ، یعنی سی و پنج سال از شما بزرگ تره ! »
بی اراده سرم را بالا کردم و به میرزا نصرالله خان نگاه کردم . از حرف آقا لبخندی زد و گفت : « بله ، سرد و گرم روزگار چشیده ایم و نمی گذاریم به اقدس خانم سخت بگذره . »
معلوم بود آدم زرنگ و زبان بازی است . آقا رو به من گفت : « از خانم مرحومه شان پنج بچه ی کوچیک مونده ، میرزا نصرالله خان یکی رو می خوان زیر پر و بال بچه هاشو بگیره و براشون مادری کنه ، دخترم می تونی ؟ »
از این که هنوز به خانه ی شوهر نرفته ، باید مادر باشم ، آن هم برای پنج بچه ، دلم لرزید . وظیفه ی سنگینی بود . نمی خواستم به آن زودی از بچگی دربیابم و مادر شوم . مخصوصاً آن که از « زن بابا » بودن بیزار بودم . یاد حرف بی بی افتادم که هر وقت از حسن تعریف می کرد می گفت : « غریبی هست ؛ اما عوضش خیالم راحته زینت خانم برات مادری می کنه . »
نصرالله خان که دید ساکتم ، صدایش را توی سرش انداخت و گفت : « بالاخره ، تا بوده ، همین بوده . دختر می ره خونه ی شوهر که مادری کنه ! حالا چه توفیری داره . این پنج تا بچه هم که نبودند ، پس فردا پنج تا بچه ی خودش بودند . بعد هم کلفت و نوکر هستند ، کارها رو می کنند . اقدس خانم بیاد ، خانمی کند . »
آقا گفت : « دخترم ، البته نظر آخر رو خودت باید بدی . ولی ما مسئولیم مواردی رو که به نظرمون می رسه بگیم . »
میرزا نصرالله خان بار دیگر به من نگاه کرد و خندید . این بار طوری خندید که چند دندان بالا و پایینی اش را که افتاده بودند دیدم و ناخودآگاه آن ها را با ردیف دندان های سفید حسن مقایسه کردم .
آقا گفت : « اقدس خانم ، شما بفرمایید . تا فردا عصر که جواب خواستگارها رو باید بدیم خوب فکراتو بکن . »
وقتی از اتاق بیرون آمدم ، دیگر کوچک ترین علاقه ای به زندگی با میرزا نصرالله خان نداشتم .
آقا که قبلاً نظر بی بی را می دانست وقتی نظر مرا از زبان خانم کوچیک شنید ، خوشحال شد و به خانواده ی حسن اعلام کرد که ازدواج من با حسن بلامانع است . با اعلام این خبر شادی در همه جای خانه پیچید و همگی مشغول بر پا کردن سور و ساط جشن شدند . آقا به خانم بزرگ سپرده بود که هر آن چه برای این جشن لازم است در اختیار خانواده ی حسن گذاشته شود .
مجلس عروسی در باغ خانه ی خانواده ی اعتصام الملک برپا شد ؛ مجلسی کوچک اما پر از نشاط و صمیمیت . بی بی پا پیش گذاشت و دلخوری را از دل خانم باجی در آورد . خانم باجی هم همت کرد و در ظرف دو روز پیراهن عروسی زیبایی به دستور خانم کوچیک برایم دوخت . پارچه اش را خانواده ی حسن از بازار تهران خریده بودند . دایه خانم هم در مجلس عروسی سنگ تمام گذاشت . آن قدر پا به پای زینت خانم زد و رقصید که از خستگی کناری افتاد . صدای قهقهه ی بی بی دائماً بلند بود . به قول خودش دیگر خیالش راحت شده بود . او بعد از چندین سال بار سنگین مسئولیت نگهداری مرا از دوشش بر می داشت . جناب اعتصام الملک هم آقایی را تمام کرد و آقا غلام را با درشکه دنبال پدرم و نیمتاج خانم فرستاد اما آن ها به بهانه ی دوری راه و مشکلات نیمتاج خانم که باز هم حامله بود و ماه های آخر را پشت سر می گذاشت به مجلس عروسی نیامدند . بی بی می گفت : « از خجالتش نیومد . »
روزی که همراه بی بی و خانواده حسن عازم کرمانشاه شدیم ، خوشحال بودم که خانم کوچیک همراه خانواده اش قصد سفر به عتبات عالیات را دارد ؛ وگرنه با بودن او در تهران ، به آن راحتی نمی توانستم از خانه ی اعتصام الملک دل بکنم .
رئیس شهربانیوقتی به کرمانشاه وارد شدیم ، همه ی شهر را آذین بسته بودند . جشن و چراغانی بود و آتش بازی که من خیلی دوست داشتم . می گفتند جشن برای پیروزی ایران بر انگلیس است . آن روزها رضا شاه قرار داد شصت ساله ی فروش نفت بین ایران و انگلیس را یک طرفه لغو کرد و اعلام کرد که سهم بیشتری از در آمد نفت را می خواهد .
تا آن وقت فقط شانزده درصد در آمد نفت به ایران می رسید . اما انگلیس خواسته ی رضا شاه را رد کرد و برای ترساندنش کشتی های جنگی اش را به خلیج فارس فرستاد . ضمناً تهدید هم کرد که طلاها و پول های ایرانی را در خارج از کشور توقیف می کند . رضا شاه عقب نشینی کرد و این بار قرار داد جدیدی با انگلیس امضا کرد که خیلی بدتر از قرار داد قبلی بود . مدت قرار داد جدید سی سال اضافه تر از قرار داد قبلی یعنی نود سال شد و تنها چهار درصد سود بیشتر از سود قبل برای ایران در نظر گرفته شد .
رضا شاه که اصرار داشت شکست بزرگش را پیروزی نشان دهد ، دستور داد تا در سراسر کشور جشن برپا کنند و این جشن با ورود من به کرمانشاه همزمان شده بود .
هر روز بعد از ظهر ، حسن گاری اش را به خانه می آورد . من و بی بی را سوار آن می کرد و به تماشای شهر می برد . ما که تا آن وقت پایمان را از تهران بیرون نگذاشته بودیم ، دیدن شهری نو ، آن هم در وضعیت چراغانی ، برایمان خیلی جالب بود .
هر سه خوشحال بودیم و با دیدن هر چیز کوچکی از شادی ریسه می رفتیم . وقتی از گردش روزانه به خانه بر می گشتیم ، از خاک و گل و آجری که در گاری به چادرهایمان ماسیده بود به شدت می خندیدیم . حسن شرمنده می شد و تند و تند گاری اش را تمیز می کرد . ما بیشتر می خندیدیم و بی بی به جان حسن دعا می کرد و می گفت : « ننه جان ، پیرشی ، نمی تونستی این کار و اول بکنی ؟ »
حسن معصومانه قسم می خورد و می گفت : « بی بی جان ، به خدا تمیزش کرده بودم ! » و روز بعد دوباره ماجرا تکرار می شد . شب ها دور هم می نشستیم ، از تخمه های هندوانه که زینت خانم بود می داد می شکستیم و به خاطرات بی بی که از جوانی اش و از مادر زینت خانم می گفت گوش می دادیم . روزی که بی بی خبر داد می خواهد به تهران برگردد باورم نمی شد سه ماه گذشته است . همه چیز آن قدر شیرین و شاد گذشته بود که انگار در خواب گذشت . اصرارهای من و حسن و قاسم آقا و زینت خانم در بی بی اثر نکرد . پایش را در یک کفش کرده بود که باید سر خانه و زندگی اش برگردد . آهسته در گوشم می گفت : « ننه جان ، حرمت مهمون دست خودشه . بیشتر از این موندن ، معنی نداره . » می دانستم دل تنگ خانم کوچیک شده است . چون هر شب از او حرف می زد . با حساب ما خانواده ی اعتصام الملک تا آن موقع می بایست از کربلا برگشته باشند .
برای بدرقه بی بی ، با حسن تا گاراژ رفتیم . وقتی سوار ماشین می شد نمی توانستم جلوی گریه ام را بگیرم . بی بی هم گریه اش گرفته بود . به همدیگر قول دادیم زود به زود به قول بی بی برای هم کاغذ بدهیم و در آن از همه چیز برای همدیگر بنویسیم .
چند روز بعد نامه ی بی بی از تهران رسید . برایم نوشته بود که خانواده اعتصام الملک چند روزی است از سفر زیارتی برگشته اند و برای من و بی بی مهر و سجاده سوغات آورده اند . بی بی خبر داده بود که آقا برایش مقرری بازنشستگی تعیین کرده و گفته است مجبور نیست کار بکند . بی بی نوشته بود « حکماً آقا رعایت احوالم رو کرده تا پیش خانواده ی حسن سرشکسته نشویم . »
اما بی بی طاقت نمی آورد در خانه ی خودش بنشیند . به بهانه ی مهمانی هم که شده بود هفته ای چند روز را در خانه ی اعتصام الملک می گذراند . می گفت دلش برای آن ها تنگ می شود . این را در نامه های بعدی اش نوشته بود . بقیه ی روزهای هفته را با همسایه ها سرگرم بود . هر که می خواست زیارت برود و تنها بود ، همراهش می رفت . هر که می خواست تهیه ی جهیزیه ببیند کمکش می کرد یا اگر خدای نکرده کسی مریض می شد ، با دوا و درمانهای سنتی به دادش می رسید . او که حالا به قول خودش دست و بالش باز شده بود و در آمدی هم داشت ، بیشتر از گذشته می توانست به درد همسایه ها برسد . در جمع خیالم از بابت او راحت بود .
من سرگرم زندگی خودم بودم . آمدن به یک شهر جدید و شروع یک زندگی در کنار کسی که دوستش داشتم ، و خانواده ای مهربان بودند ، گذشت زمان را از یادم می برد .
وقتی فهمیدم حامله شده ام ، حسن را راضی کردم تا اگر بچه مان دختر شد اسمش را پروین بگذاریم . اما بچه مان پسر شد . با به دنیا آمدن اولین بچه ، بیشتر از قبل به زندگی خودم مشغول شدم . فقط می دانستم خانم کوچیک به پیشنهاد میس شولر مدیر مدرسه آمریکایی ها که حالا اسمش نور بخش شده بود معلم شده است و درس می دهد . گاهی که خیلی دلم هوای خانم کوچیک را می کرد برایش نامه ی کوتاهی می فرستادم . او هم بزرگوارانه جواب نامه هایم را می داد . یک بار از سر شوخی برایم نوشت : « از وقتی شوهر کردی ، بی بی به فکر شوهر دادن من افتاده ، هر کاری بتونه می کنه تا بختم باز بشه اما گره ی بخت من محکم تر از این هاست . »
راست می گفت . بی بی یک بار برایم نوشت : « الان یک هفته ای می شه که هر بار خانم کوچیک می خواد بیرون از خونه بره به زور چادر سیاهشو می گیرم تا خودم روی سرش بندازم . الکی بهش می گم ننه دستم برات خوبه . اون وقت یواشکی
چادرشو وارونه می کنم و سرش می اندازم بلکه بختش باز بشه . »
دفعه دیگر نوشت : « چند روز پیش رفتم در مغازه ماشاالله قصاب . ازش روده گوسفندی گرفتم برای بخت گشایی . یه صبح تا اذون ظهر طول کشید تا چادر نماز خانم کوچیک رو از توش رد کنم . ننه ، دعا کن این یکی افاقه کنه و بخت این بچه م باز بشه . »
روزها می آمدند و می رفتند و خبری از باز شدن بخت خانم کوچیک نمی شد . در این مدت بچه ی دوم به دنیا آمد که آن هم پسر شد . بچه ی سوم را که حامله بودم ، خانم کوچیک نصیحتم کرد دیگر بچه دار نشوم . برایم در نامه ای نوشت : « با هر بار بچه دار شدن ، مادر بخشی از سلامتی و وجودش را از دست می دهد . به زنهایی که دائماً حامله هستند نگاه کن ؛ چه قدر زود از پا می افتند ! توی سی سالگی پیر شده و مثل زنهای پنجاه ساله می مانند . دندان شان می افتد ، موهاشان می ریزد ؛ در حالی که شوهرهایشان جوان مانده اند . به نظر تو چرا مردها به فکر گرفتن زن دوم می افتند ؛ حتی مردهایی که روزی زنشان را خیلی می خواستند ؟ »
نامه را که خواندم تنم لرزید . ترس از دست دادن دندان و مخصوصاً ریختن موهای بلندم و بدتر از همه ترس از دست دادن حسن به جانم ریخت .
هر شب وقتی بچه ها به خواب می رفتند حسن آن قدر با موهایم بازی می کرد و آنها را نوازش می داد تا خوابم می برد . با این کارش همه ی خستگی روز را از تنم بیرون می آورد . تصمیم گرفتم به هر وسیله ای که شده دیگر بچه دار نشوم . سه بچه برایمان کافی بود . آن قدر کار و مسئولیت درست کرده بودند که نمی دانستم بیرون از خانه چه می گذرد .
یک شب وقتی حسن به خانه آمد ناراحت بود و به خودش می پیچید . آن روز قاسم آقا مریض بود و در خانه مانده بود. هر چه از او سوال می کردیم جواب درستی نمی داد . موقع خوردن شام یکدفعه گفت : « امروز از شهربانی امده بودن در مغازه ! »
همه دست از غذا کشیدیم و به حسن خیره شدیم . از شنیدن اسم شهربانی ترس سر تا پای وجودمان را پر کرد . آن روزها محیط شهربانی بسیار ترسناک بود . بی قانونی کامل در آن حاکم بود . کسی جرئت نداشت اسم شهربانی را ببرد یا پایش را در راهی بگذارد که به ساختمان شهربانی و زندان شهر می رسید .
قاسم آقا در حالی که صدایش می لرزید پرسید : « چی می خواستن ؟ »
حسن جواب داد : « سفارش گچ و آهک و آجر دادن ، دارن یه زندان دیگه می سازن . »
قاسم آقا برای آن که خیال ما را راحت کند گفت : « خب ، خیلی ها سفارش می دن . یکی ام شهربانی . »
از زمان روی کار آمدن رضا شاه ، در همه جای کشور زندان های جدیدی ساخته می شد . در کرمانشاه هم کنار زندان قدیم که قلعه ای متروک بود ، زندان جدیدی در حال ساخت بود . هر روز صبح زندانی ها را برای کارهای عملگی به حیاط قلعه می آوردند .
در صبح روز مقرر حسن گاری را پر از مصالح ساختمانی کرد و به طرف زندان برد ؛ بی خبر از آن که زندانی ها آن روز را برای فرار در نظر گرفته اند و منتظر باز شدن درهای قلعه هستند . زندانی ها که می دانستند مصالح ساختمانی تمام شده است و قرار است مصالح جدید از راه برسد ، به حال آماده باش بودند .
وقتی دروازه ی بزرگ قلعه باز شد تا حسن با گاری اش به داخل حیاط برود ، زندانی ها طبق نقشه ی قبلی که داشتند به سرعت دست به کار شدند و پاسبانهای دم دروازه را خلع سلاح کردند . بعد روی گاری حسن پریدند . افسار را از دستش گرفتند و گاری را به طرف بیرون از دروازه راندند . پاسبان های دم دروازه که اول گیج شده بودند ، نتوانستند عکس العملی از خودشان نشان بدهند . اما بعد از مدتی حالشان جا آمد و به دنبال زندانی های فراری دویدند و به طرف آنها تیر اندازی کردند . زندانی ها با پرت کردن آجر و گچ و آهک داخل گاری به طرف پاسبان ها از خودشان دفاع کردند . در این بین ، چند نفری هم خودشان را از گاری به بیرون پرت کردند که هدف تیر قرار گرفتند و زخمی شدند .
بالاخره زندانی ها که فرار را بی فایده می دیدند ، خسته شدند و سعی کردند گاری را نگه دارند . اما قاطر گاری که از شنیدن تیر و تفنگ رم کرده بود به آسانی نمی ایستاد . آن قدر گاری را در بی راهنه ها کشاند تا سرنگونش کرد . زندانی ها از گاری بیرون ریخته و زخمی شدند . قاطر هم که افسارش بریده بود به کوه زد .
پاسبان ها همگی را همراه حسن که از ترس زبانش بند آمده بود گرفتند و به زندان برگرداندند . رئیس زندان ، وقتی فراری ها و پاسبان ها را با آن وضعیت گچ و خاکی شده می بیند و می فهمد چند تا از مامورهایش در اثر ضربه ی آجر ، سر و دست شان شکسته است حسابی عصبانی می شود . اول چند تا سیلی محکم به گوش حسن که می دانسته گاری مال اوست می زند . بعد هم او را همدست زندانی ها اعلام می کند . با خوردن سیلی ،حسن زبانش باز می شود . اما هر چه برای بیگناهی اش دلیل می آورد رئیس زندان قبول نمی کند . مخصوصاً وقتی می فهمد حسن پسر همان کسی است که زمین مورد علاقه اش را به او هدیه نکرد . پوزخند زده می گوید : « پس بالاخره گذر پوست به دباغ خونه افتاد . »
این طوری شد که حسن هم به همراه زندانی های فراری در قسمت جداگانه ای زندانی شد و منتظر محاکمه ماند .
بعد از ظهر همان روز ، یکی از هم شهریان ، گاری گچ و خاکی را در گندمزار خود پیدا کرد . آن را شناخت و در مغازه آمد و قاسم آقا را خبر کرد . قاطر را هم چند روز بعد یک نفر دیگر برایمان آورد . قاسم آقا وقتی گاری را به آن وضعیت دید ، نگران حسن شد و دنبالش به طرف زندان رفت . وقتی به آنجا رسید ، پاسبان ها جلویش را گرفتند . قاسم آقا هر چه سراغ حسن را گرفت ، کسی جواب او را نداد تا بالاخره در فرصتی یکی از پاسبان ها که نسبتی هم با قاسم آقا داشته و کرمانشاهی بوده است ، ماجرا را برایش تعریف کرد . او به قاسم آقا گفت که فراری ها هیچ کدام اجازه ی ملاقات ندارند و او برای آزادی پسرش باید به مقامات بالاتر مراجعه کند .

[تصویر:  253.gif]
ﻗﺒﻼ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﻮﻓﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻵﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺨﺮﯼ !!!
13-11-2013 04:29 PM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
lovely آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 115
تاریخ عضویت: Nov 2013
اعتبار: 1
ارسال: #7
RE: رمان خانوم کوچک
قسمت ششم
.
.
آن شب وقتی قاسم آقا بدون حسن و دیر وقت با آن حال آشفته به خانه آمد و ما ماجرا را فهمیدیم ، خانه به هم ریخت . من ضجه زدم . زینت خانم از حال رفت و گریه ی بچه ها به آسمان بلند شد .
از فردای آن روز قاسم آقا از صبح به امید دیدن مقامات بالاتر به در زندان می رفت و شب خسته و بی نتیجه به خانه باز می گشت . آن روزها ، تعداد افرادی که به هر بهانه ی کوچکی روانه ی زندان می شدند آن قدر زیاد بود که کسی به آه و ناله و درخواست ها گوش نمی داد . این بار هم همان پاسبان همشهری به قاسم آقا فهماند که در این مورد ، جز شخص رئیس شهربانی از کسی کاری بر نمی آید .
این بار قاسم آقا از صبح زود به امید دیدن رئیس شهربانی به شهربانی می رفت و در صف طولانی خانواده های زندانی دیگر می ایستاد . اما هیچ کس موفق به دیدن رئیس شهربانی نمی شد . معلوم نبود چه وقت می آید و چه وقت می رود . از چه راه یا دری رفت و آمد می کند . در همان روزها ناگهان خبر رسید که زندانی های فراری را بعد از یک محاکمه ی کوتاه برای عبرت دیگران در همان حیاط قلعه جلوی چشم زندانیان اعدام کردند . همان صفی که برای دیدن رئیس شهربانی در انتظار می ایستادند ، این بار مجبور شدند برای گرفتن جنازه های عزیزانشان به طرف زندان بروند .
خوشبختانه حسن جزء اعدامی ها نبود . اما فشاری که به اعصاب قاسم آقا در این ماجرا وارد شد او را پیر و شکسته کرد ؛ طوری که بعد از آن هر کس او را می دید تعجب می کرد . قاسم آقا به خانه آمد و خبر زنده بودن حسن و باقی ماجرا را داد . بعد هم تب کرد و چند روز در رخت خواب افتاد . در همان چند روز مریضی اش آن قدر فکر کرد تا به این نتیجه رسید که حتماً رئیس شهربانی به طمع گرفتن زمین مرغوب نخود ، حسن را زنده نگه داشته است . حالش که بهتر شد ، به خط من عریضه ای برای رئیس شهربانی نوشتیم و در قسمتی از آن اظهار کردیم که مایه ی سعادت ماست اگر جناب رئیس بنده نوازی کرده تحفه ی ناقابلمان را که همان زمین مرغوب نخود است ، از ما پذیرفته و از سر بزرگواری رحمی نیز به زندانی مان کرده تا او بتواند باز هم سرپرستی زن و فرزندان و مادر و پدر پیرش را به عهده گیرد . نامه را مهر و موم کردیم و رویش کلمه ی محرمانه نوشتیم . گر چه حسن زنده مانده بود اما همچنان ممنوع الملاقات بود و هر لحظه احتمال می رفت که به سر انجام فراری ها گرفتار شود . باید هر چه زودتر نامه را به هر ترفندی که می شد به دست خود رئیس شهربانی می رساندیم . وقتی قاسم آقا به زندان رفت تا با نشان دادن نامه به آن پاسبان همشهری ، راه رسیدن آن را به دست رئیس شهربانی از او بپرسد ، تازه فهمید که رئیس شهربانی عوض شده است . قاسم آقا که خلق و خوی رئیس جدید را نمی دانست ، جرات نکرد نامه را بدهد . تنها کاری که به فکرش رسید ، این بود که از پاسبان همشهری خواهش کرد تا راهی برای ملاقات با رئیس شهربانی جدید برایش پیدا کند . پاسبان همشهری هم قول داد .قاسم آقا با این امید به خانه برگشت و منتظر ماند .
روزها گذشتند اما هیچ تغییری حاصل نشد . حسن همچنان ممنوع الملاقات بود . خواب و خوارک نداشتیم . بچه ها سراغ پدرشان را از من و زینت خانم می گرفتند و ما هم سراغش را از قاسم آقا ! بیچاره مستاصل شد . از من خواست تا باز هم دست کمک به طرف خانم کوچیک دراز کنیم . قاسم آقا درست می گفت . خانواده ی اعتصام الملک خانواده ی معتبر و خوشنامی بودند و باز هم می توانستند راه حلی برای آزادی حسن پیدا کنند .
نامه ی بلند بالایی برای خانم کوچیک نوشتم وهمه ی ماجرا را در آن توضیح دادم .
جواب نامه ی خانم کوچیک خیلی زود به دستمان رسید . قول داده بود هر کاری بتواند انجام دهد و برای دلداری خانواده ی ما این دو خط شعر را هم آخر نامه اش نوشته بود .

نه آگهی ست ، ز حکم قضا شدن دلتنگ
نه مردمی ست ، ز دست نالیدن
هزار مسئله در دفتر حقیقت بود
ولی دریغ که دشوار بود فهمیدن
نامه ی دوم خانم کوچیک هم به فاصله ی چند روز از راه رسید ؛ با خبر خوشی که در آن بود و خیال همه را تا حدی راحت کرد . نوشته بود : « از آن جایی که لطف خدا همیشه شامل حال بندگانش است پسر عموی پدرم به ایران مراجعت کرده و در کرمانشاه مامور به خدمت شده است . »
خانم کوچیک نوشته بود که آقا با پسر عمویش تماس گرفته و سفارش حسن را کرده است . من که از پیش می دانستم پسر عموی آقا در اداره ی شهربانی خدمت می کند ، حسن را پشت در خانه می دیدم . هر روز صبح خانه را با ذوق و شوق آب و جارو می کردم . از غذاهایی که حسن بیشتر دوست داشت می پختم . دستی به سر و صورتم می کشیدم . چشم و گوش منتظرم را به در می دوختم .
چند روز گذشت و به هفته کشید . اما خبری از آمدن حسن نشد . خانواده که از شادی و امید من اطمینان پیدا کرده بودند و منتظر حسن بودند هر روز با نگاه از من می پرسیدند : « پس چی شد ؟ » به خودم و دیگران دلداری می دادم و می گفتم : « خب ، تا نامه به دست پسر عموی آقا برسه ، و تا اون بتونه مطلب رو به گوش رئیس شهربانی برسونه ، و تا رئیس متقاعد بشه دستور آزادی بده و تا دستورش سلسله مراتب خودش رو طی کنه ، لابد زمان زیادی می بره . »
اما کم کم ناامیدی قلبم را پر می کرد . از خودم می پرسیدم : « نکنه خانم کوچیک نتونه حسن رو به خانه بر گردونه ؟ » بالاخره یک روز پستچی نامه ای را برایمان آورد . نامه از طرف شهربانی بود و به ما اطلاع می داد که از آن تاریخ می توانیم به صورت مرتب هفته ای یک بار به دیدن حسن برویم . این که حسن از ممنوع الملاقاتی در آمده بود جای شکر داشت . اما فقط همین ؟! حرفی از آزادی او نبود . پس واقعاً همه ی کاری که از دست خانم کوچیک ساخته بود این بود که بتوانیم هفته ای یک بار حسن را ببینم ؟ یعنی حسن باید تا آخر عمر در زندان می ماند ؟ باورم نمی شد .
سر هفته که رسید همراه قاسم آقا به ملاقات حسن رفتیم . توی حیاط ایستادیم تا زندانی ها را بیاورند . حیاط شلوغ بود . معلوم بود افراد زیادی زندانی هستند . خانواده های زندانی ها با هم حرف می زدند و از وضعیت زندان تعریف می کردند . می گفتند داخل زندان تنگ و کوچک است ، محل زندانی ها تاریک و نم دار است . می گفتند غذای خیلی بد و کم به زندانی ها می دهند و بدتر از همه این که شلاق زدن و فحش دادن و توهین کردن نسبت به زندانی ها کاری عادی است . عده ی زیادی بودند که زندانی بلاتکلیف داشتند و کسی به دادشان نمی رسید . از شنیدن این حرفها حالم بد شد ؛ طوری که وقتی حسن را آوردند و نگاهم به صورت لاغر و رنگ پریده اش افتاد بغضم ترکید . با صدای بلند مدتی را هق هق کردم و آن همه سفارش های قاسم آقا را که گفته بود « وقتی حسن را دیدیم خوشحال باشیم و حرفهای خوب بزنیم » از یادم رفت .
در مدتی که گریه می کردم قاسم آقا آن قدر از وضعیت خوب خانواده و شیطنت های بچه ها تعریف کرد که حسن خندید و من هم به طور موقت توانستم خودم را کنترل کنم . قاسم آقا به حسن روحیه داد و از کارهایی که برای آزادی اش می کردیم گفت . من هم امید دادم و گفتم : « این گره رو حتماً خانم کوچیک باز می کنه . توکل به خدا ! » . حسن بیشتر ساکت بود و نگاهمان می کرد . سعی می کرد لبخند بزند . در نگاهش می خواندم که چه قدر دلش برایم تنگ شده . جلوی پدرش حیا می کرد و حرفی نمی زد .
آن روز وقتی به خانه بر گشتم ، دیوانه شده بود و آرام و قرار نداشتم . دیدن حسن حالم را بدتر کرده بود . به خصوص آن که از خانواده های زندانی هم شنیده بودم که به هر دری زده اند ، نتوانسته اند راهی برای آزادی زندانی هایشان پیدا کنند . نشستم و باز هم نامه ای پر درد برای خانم کوچیک نوشتم . از حال و روز حسن و از چیزهایی که شنیده بودم ، از حال و روز خودمان که همه ی زندگی مان به هم ریخته بود ، از دکان مصالح فروشی که منبع در آمد خانواده بود و هفته ها می گذشت که بسته مانده بود . نوشتم و التماس کردم به داد ما برسد . آخر نامه نوشتم کاری از دست امثال ما بر نمی آید و این چند خط شعر خانم کوچیک را هم پایین آن آوردم :
در این حصار ، ز درماندگان چه کار آید
که زیرکان همه در کار خویش حیرانند
چه حیله ها که در این دام های تزویرند
چه رنگها که در این نقش های الوانند
آخرین تیر بود که در ترکش داشتم . بعد از آن فقط انتظار کشیدم و دعا کردم . پس از چند روز ، در یک بعد از ظهر ، صدای در حیاط بلند شد . خیال کردم از همسایه ها هستند . با بی حوصله گی از کنار بچه ها که خواب بودند بلند شدم . به طرف حیاط رفتم و در را باز کردم . از تعجب زبانم بند آمد . خانم کوچیک خودش پشت در ایستاده بود . آدرس خانه را از روی نامه ها پیدا کرده بود .او یک بار دیگر برای نجات زندگی من آمده بود . همان طور که بار اول در بچگی وقتی که من و بی بی مستاصل شده بودیم آمد و همان طور که برای بار دوم مرا از خانه ی نامادری ام نجات داد ، حالا باز هم آمده بود ؛ با همان چشم های مهربان و دایه خانم که همراهش بود . به داخل خانه تعارفشان کردم . شیرینی هایی را که زیر چادرش داشت وسط اتاق گذاشت. سوغاتی تهران و دست پخت خودش بود . آن قدر از دیدنش تعجب کرده بودم که نمی توانستم سوال کنم که چطور و از کجا و با کی آمده است .
خانم کوچیک که مرا آن طور بهت زده دید خودش شروع به صحبت کرد و گفت : « پسر عموی آقا جان رئیس شهربانی اینجا شده . برای همین هم همگی اومدیم کرمانشاه » . و بعد تعریف کرد که جناب اعتصام الملک گفته است چون پسر عمویش به تازگی رئیس شهربانی این شهر شده ممکن است نخواهد اولین موقعیت حساسش را برای آزادی حسن که اتهام همدستی با زندانی های ضد حکومتی به او خورده است ، به خطر بیندازد . نامه نوشتن های دوباره و سه باره برای پسر عمو و منتظر جواب ماندن هم فقط تلف کردن زمان بود . مخصوصاً با آن بی قانونی موجود در شهربانی ممکن بود هر آن حسن از دست برود . این بود که آقا بزرگوارانه همه ی کارهایشان را زمین گذاشت . با خانم بزرگ و خانم کوچیک و دایه خانم به بهانه دیدار از پسر عمو و عرض تبریک برای موقعیت جدیدش به کرمانشاه سفر کرد . آنها یک روز پیش ، از تهران رسیده بودند و به خانه ی پسر عمو که همان رئیس شهربانی کرمانشاه است وارد شده بودند . خانم کوچیک توضیح داد به خاطر عجله ای که در رفت و برگشت به کرمانشاه داشته اند بی بی را همراه نیاورده اند ؛ مبادا سختی آن همه راه او را از پا بیندازد .
آقا همان شب رسیدنشان وقتی که پسر عمو از کارش فارغ شد ، به صورت مفصل همه ی ماجرای حسن را برایش تعریف کرد . صبح زود پسر عمو به همراه آقا به زندان رفتند و پرونده ی حسن را گرفته و خواندند . پسر عموی آقا از مامورین و زندانی های دیگر هم راجع به جریان فرار آن روز سوالاتی کرد. این کار تا بعد از ظهر طول کشید و بالاخره پسر عمو متوجه بی گناهی حسن شده و همان جا دستور آزادی او را صادر کرد . آقا هم خوشحال خبر آزادی حسن را به خانه آورد و خانم کوچیک هم به محض آن که خبر را شنید همراه دایه و شیرینی به خانه ی ما آمد . آن طور که می گفت حسن باید غروب به خانه می رسید . حرف های خانم کوچیک که تمام شد خانه به هم ریخت . زینت خانم دوید تا به همسایه ها که آن ها هم نگران حسن بودند خبر خوش را بدهد . جیغ شادی بچه ها در خانه بلند شد . قاسم آقا از خانه بیرون رفت تا گوسفندی را برای قربانی شدن جلوی پای حسن آماده کند . من از همه بیشتر دستپاچه شده بودم . نمی دانستم به سر و وضع بچه ها برسم یا به سر و وضع خودم و یا خانه را مرتب کنم . نزدیک غروب صدای صلوات مردها از بیرون بلند شد . همسایه ها بودند که در کنار قاسم آقا توی کوچه به پیشواز حسن می رفتند . با زینت خانم از خانه بیرون دویدیم . وقتی رسیدیم که گوسفند را وسط کوچه جلوی پای حسن قربانی کردند . زینت خانم سینی اسفند را که در دستش بود به من داد و خودش را به طرف حسن پرت کرد و در همان وضعیت از خوشحالی از حال رفت . زن ها کمک کردند و زینت خانم را به داخل خانه آوردند . وقتی حسن وارد خانه می شد کنار در خانه ایستاده بودم و با دستپاچگی با ریختن اسفند رد منقل ، دودش را زیاد می کردم . صورت حسن توی دود گم شد . صدایی را شنیدم در حالی که می لرزید ، گفت : « سلام . »
دهن باز کردم تا جوابش را بدهم اما به گریه افتادم . صدای همسایه ها می آمد که شوخی می کردند و می گفتند : « ای بابا ، حالا که دیگه وقت خندیدنه ، دختر ! »
همگی به داخل خانه رفتیم . مردهای همسایه به قاسم آقا در پوست کندن و تقسیم کردن گوسفند قربانی کمک کردند و زن های همسایه در چای دادن و پخش شیرینی . همه شاد بودند و می خندیدند . زینت خانم هم که به حال آمده بود و کنار خانم کوچیک نشسته بود ، به هر بهانه ای خم می شد او را می بوسید . این همه شادی را از پافشاری و زحمت خانم کوچیک داشتیم که وقتی حرفی می زد پایش می ایستاد و آن را به آخر می رساند .
روز بعد بچه ها را به زینت خانم سپردم و همراه حسن و قاسم آقا به خانه ی رئیس شهربانی رفتیم تا خانواده ی اعتصام الملک را برای شام یا ناهار به خانه مان دعوت کنیم . با این کار می خواستیم قدرشناسی خودمان را نشان بدهیم . شهر کوچک بود و به راحتی توانستیم آدرس را پیدا کنیم . رئیس شهربانی آن موقع روز در اداره بود . وقتی اسم آقا را بردیم خدمتکاران خانه ما را به داخل باغ راهنمایی کردند . خانه ای اشرافی و بزرگ در وسط باغ بود . آقا و خانم بزرگ مشغول صرف چای بودند . دایه خانم و خانم کوچیک هم بودند . آقا و خانم خیلی با مهربانی و احترام با ما رفتار کردند ؛ مخصوصاً خانم بزرگ که مادرانه در آغوشم گرفت و چندین بار بوسید . تعارف کردند . کنار آن ها دور میز گردی که روی آن چای می خوردند ، نشستیم . دایه خانم برایمان چای ریخت . آقا از اوضاع و احوال شهر ، روزگار حسن و قاسم آقا پرسید . خانم کوچیک از شیرین زبانی و بانمکی بچه هایم برای آقا و خانم بزرگ تعریف کرد که دایه هم حرف هایش را تایید می کرد و پشت سر هم می گفت : « وای خدا ببخشه بهتون ! » خانم بزرگ گفت : « کاش بچه ها رم می دیدیم . »
قاسم آقا وقت را غنیمت شمرد و به آقا گفت : « حضرت آقا ، برای همین مزاحم شدیم که اگه ما رو قابل بدونین با اهل خانه قدم رو تخم چشم ما بگذارید و خدمتتان کنیم . بالاخره یه لقمه نون و نمکی پیدا می شه . بچه ها هم به دست بوس شما خدمت برسن . »
آقا لبخندی زد و گفت : « چی از این بهتر قاسم آقا ؟ ما هم دوست داشتیم شما رو بیشتر ببینم . مخصوصاً اقدس خانم رو که جای دختر ماست . اما متاسفانه زمان تنگه و باید زودتر به طرف تهران حرکت کنیم .» بعد آقا دست در جیب جلیقه اش برد و دو سه سکه برای به دنیا آمدن سه بچه ام به من و حسن هدیه کرد .
این طور که پیدا بود منتظر رئیس شهربانی بودند تا او را هم که می خواست برای انجام کاری بهتهارن برود ، با خود ببرند . وقتی رئیس شهربانی آمد نگاه های معنی دارش راکه دور از چشم آقا و خانم بزرگ ، به خانم کوچیک می کرد ، می دیدم . او هنوز ازدواج نکرده بود .
آنها همان روز به تهران برگشتند ؛ همراه با نامه و مقداری کشک ، که توانستم برای بی بی سوغاتی بفرستم . من و حسن دوباره زندگی خوبمان را شروع کردیم ؛ اما این بار با خیال راحت تر و با امنیت کامل . زیرا این بار رئیس شهربانی شهر ، آشنای بانفوذ و پر قدرت ما بود .
در آن روزها هر وقت صورت خانم کوچیک به خاطرم می آمد دلم می گرفت . کمی چاق شده بود . بیست و هشت سالش شده بود و دیگر نشاط و تحرک دخترهای جوان را نداشت . از خودم می پرسیدم : « هنوز هم ممکنه بایه آدم مناسب عروسی کنه ؟ »
عروسی درست و حسابی
چند هفته ی بعد ، نامه ای از بی بی رسید که در آن نوشته بود کارهایش بالاخره نتیجه داده و قرار است خانم کوچیک عروس شود . داماد کسی نبود جز بهادر خان ؛ یعنی همان پسر عموی آقا و رئیس شهربانی شهر ما . این طور که معلوم شد او سال ها برای تکمیل تحصیلاتش به فرنگ رفته بود . از زمانی که برگشتهبود درگیر کارهایش بود . بعد هم به کرمانشاه منتقل شد و فرصت ازدواج پیدا نکرد . او دورا دور شخصیت خانم کوچیک را می شناخت و می دانست که دختر پسر عمویش متجدد و متفکر و شاعره است و علاقه مند به دیدار حضوری او بوده تا این که قضیه ی حسن این موقعیت را پیش می آورد و بهادر خان با دیدن خانم کوچیک مصمم به ازدواج با او می شود . مقدمات خیلی سریع انجام شد . خانواده و بیشتر فامیل بهادر خان در تهران بودند . تاریخ مجلس عقد یک هفته بعد از بله برون تعیین شد که در همان تهران انجام گرفت . قرار بود مجلس عروسی در کرمانشاه باشد . در آخر نامه ، بی بی با آه و ناله نوشته بود که مدت ها بود کفش های خانم کوچیک روی هم می افتاد و بی بی می دانست خانم کوچیک هم به غربت می رود .
نامه ی خوشحال کننده ای بود . از شنیدن خبر عروس شدن خانم کوچیک و مخصوصاً از این که قرار است در کرمانشاه زندگی کند پر در آورده بودم . خانواده ی حسن هم خیلی خوشحال شدند. آنها از این که قضیه ی حسن باعث این ازدواج شده بود ، احساس خوبی داشتند .
تاریخ عروسی هنوز معلوم نبود اما می دانستم از ما هم دعوت می شود . برای حفظ آبروی خانم کوچیک که خانواده ی ما جزء مهمان های او به حساب می آمدند ، با حسن به بازار رفتم و از بزازی برای همه ی خانواده به سلیقه ی خودم پارچه خریدم . زینت خانم و بقیه سلیقه ام را قبول داشتند . پارچه ها را به خانه آوردم و مشغول خیاطی شدم . آن قدر در خیاطی تسلط داشتم که بتوانم برای همه ، از بزرگ و کوچک و از مرد و زن ، لباس های آبرومندانه ای بدوزم . با خودم فکر می کردم مجلس عروسی هم به همان سرعت مجلس عقد برگزار می شود . اما پیش بینی من درست از آب در نیامد . چند هفته به چند ماه کشید و خبری از عروسی نبود . کم کم نگران می شدم ؛ مخصوصاً آن که از بچگی شنیده بودم دختر اگر عقد کرده در خانه پدرش بماند در کار عروسی اش گره می افتد و به اصطلاح سنگین می شود .
نمی توانستم فکر کنم این مدت را مشغول تهیه جهیزیه هستند . سال ها بود جهیزیه ی خانم کوچیک آماده بود . از نامه هایی هم که بی بی برایم می نوشت چیزی دستگیرم نمی شد . آخر برایش نوشتم که من ناراحت خانم کوچیک هستم . ته و توی قضیه را در بیاورد که خواب ندارم .
بی بی در جواب نوشت آن طور که زیر پاکشی کرده است معلوم شده بین خانم کوچیک و داماد شکر آبد شده است . و قضیه از آن جا شروع شد که خانم کوچیک به دعوت و اصرار بهادر خان همراه او به سینما رفت تا فیلم دختر لر ( اولین فیلم ناطق ایرانی که در خارج از ایران هند ساخته شد . ) را که برای اولین بار در آن روزها در سینماهای تهران نمایش می دادند ببینند . بعد از برگشتن از سینما ، سر بی حجاب بودن بازیگر زن فیلم بینشان حرف شده و کار به قهر و دلخوری کشیده است .
آن موقع هنوز کشف حجاب اجباری نشده بود . از سال هزار و سیصد و ده زمزمه کشف حجاب بلند شده بود . رضا شاه بعد از برگشتن از سفر ترکیه دستور داد مقدمات کشف حجاب اجرا شود . از جمله این که درشکه چی ها در مشهد و سپورها در تهران باید کلاه تمام لبه می گذاشتند . به شهربانی هم دستور داده شد از خانم هایی که میل دارند چادر از سرشان بردارند مراقبت کند که از طرف مردم توهین و آزار نبینند .
خانم کوچیک گفته بود نمایش دختر لر بیشتر برای آن است که زن ایرانی بدون حجاب نشان داده شود تا مردم چشمشان عادت کند . بعد او و داماد صحبت هایشان به حجاب کشیده شد . خانم کوچیک گفته بود « نجابت و پوشیدگی زن ها لازمه ی تجدد و ترقی آن هاست ؛ در حالی که رضا شاه معنی تجدد را در هر چه قاطی تر شدن بین زنها و مردها می بیند . » از آن جایی که داماد نظرش مخالف عقیده ی خانم کوچیک بود صحبت شان بالا می گیرد و به اینجا می رسد که هر دو از انتخابی که در مورد همدیگر به عنوان شریک زندگی کرده بودند به شک می افتند .
وقتی نامه را تا اینجا خواندم به یاد دوران قبل از عروسی خودم با حسن افتادم و از خودم خجالت کشیدم . خانم کوچیک با نامزدش درباره ی حجاب و تجدد و ترقی و چیزهای مهم بحث می کردند ؛ در حالی که من از فرم مو و لباس حسن ایراد می گرفتم . خدا خواهی بود که حسن زحمتکش بود و حلال و حرام و راست و دروغ سرش می شد و خدا و پیغمبر را می شناخت و آن همه هم دوستم داشت . و گرنه مو لباسش ، هیچ کدام برایم زندگی نمی شد .
بعدها معلوم شد رئیس شهربانی ، ازدواج با خانم کوچیک را وسیله ای برای پیشرفت خودش می دانست . خانم کوچیک با آن خانواده ی فرهنگ و وجیهی که داشت ، مخصوصاً برادرهایش که در دستگاه حکومتی ( ابوالقاسم خان ، برادر بزرگ ، در وزارت امور خارجه و ابوالفتح خان در وزارت دارایی پست های بالا داشتند . ) کار می کردند و مهم تر از همه وجود خود خانم کوچیک که دربار رضا شاه از او دعوت کرده بود ؛ هر کدام می توانستند به کار بهادر خان بیایند .
اما حالا بهادر خان با شنیدن نظرات خانم کوچیک ، به شک افتاده بود و آینده ثابت کرد که شکش به جا بود . خانم کوچیک با آن روحیه ی اخلاقی و درست کار بودنش نمی توانست شوهرش را در راههای نا به جا همراهی کند .
قهر بین آنها مدتی طول کشید . خانم کوچیک با آقا مشورت کرد و نظر او را خواست . آقا نظری نداد و همه چیز را به اختیار خانم کوچیک گذاشت. بالاخره با پا درمیانی ابوالقاسم خان و به احترام او که برادر بزرگ تر بود ، روابط خانم کوچیک با بهادر خان رو به خوبی رفت .
ابوالقاسم خان ( ابوالقاسم خان در مقام نایب کنسولگری ، دبیر اول ، کفیل و رایزن سفارت ایران ، مدتها در مسکو ، واشنگتن ، قفقاز و ... از ایران دور بود . ) در وزارت امور خارجه آدم کله گنده ای بود . مدت های زیادی از ایران دور بود و حساسیتی به قضیه ی کشف حجاب نداشت و درباره ی آن به عنوان مسئله ای شخصی که هر کس در انتخابش اختیار کامل دارد ، حرف می زد .
بالاخره بعد از چهار ماه انتظار ، قضیه ی عروسی جدی شد و خبر رسید جهیزیه ی عروس خانم در راه است . با خوشحالی بچه ها را به زینت خانم و زهرا خواهر حسن که چند روزی بود در خانه ی ما مهمان بود سپردم و خودم راهی خانه ی بهادر خان شدم . به زهرا سپردم نگذارد بچه ها سر و صدا کنند . قاسم آقا بعد از جریان زندانی شدن حسن دیگر آن آدم قبلی نبود. او که آن همه سر به سر بچه ها می گذاشت دیگر حوصله ی بچه ها را نداشت و با شنیدن هر صدای کوچکی عصبانی می شد و سرش درد می گرفت ؛ آن قدر که به فکر افتادم به حسن بگویم اتاقی در جایی تهیه کند و از آن خانه برویم .
گماشتگان بهادر خان همه جا را آب و جارو کرده بودند و منتظر ورود جهیزیه و مسافران بودند. چند نفر از خدمتکاران خانه ی بهادر خان را می شناختم . با آنها خوش و بش کردم و گفتم برای کمک آمده ام . خوشحال شدند . با هم اتاق بزرگی را برای چیدن جیهزیه خالی کردیم تا عروس خانوم آن ها را بعدها با سلیقه ی خودش در هر کجای خانه که می خواهد بگذارد . بهادر خان که از پیش می دانست برای کمک به خانه اش می روم وارد شد و خبر داد قافله ی جهیزیه نزدیک خانه است . سینی اسفند و منقل را دستم گرفتم و جلوی در بزرگ باغ منتظر ایستادم . طبق کش ها از راه رسیدند . اول آینه و قرآن و لاله را وارد خانه کردند و بعد بقیه ی چیزها . تعداد طبق کش ها آن قدر زیاد بودند که شمردنشان از دستم بیرون رفت . خانم بزرگ هر چیزی را که ممکن بود روزی دختر یکی یکدانه و عزیز کرده اش لازم داشته باشد فرستاده بود ؛ از اسباب کامل حمام تا وسایل آشپزخانه ؛ از قالیچه های ابریشمی تا رخت خوابهای ساتن و مخمل؛ پرده های پولک دوزی شده ؛ مخده های مروارید دوزی شده ؛ انواع ظرفهای نقره ای و چینی و بلوری ؛ شال های کشمیر و ترمه و خلاصه از سفیدی برف تا سیاهی ذغال همه چیز بود ؛ آن هم در حد اعلاء و از قشنگ ترین و کمیاب ترین . کتاب های خانم کوچیک هم بود که دسته دسته با طناب بسته شده بود . اما در میان جهیزیه ی خانم کوچیک چیزی بود که از همه عالی تر به چشمم آمد و درخشید . آن چیز ، بی بی من بود که به دنبال طبق کش ها وارد باغ شد . شادی دیدن بی بی مخصوصاً وقتی که فهمیدم پیش خانم کوچیک در آن شهر ماندگار می شود هیچ وقت از یادم نمی رود . با بی بی کناری رفتیم تا در آن شلوغی و سر و صدا تنها باشیم . همدیگر را بغل کردیم . آن قدر بوسیدیم که از نفس افتادیم .
چند روز بعد خانم کوچیک همراه همه ی خانواده و فامیلی که قرار بود در عروسی باشند به کرمانشاه آمدند . برای مردم شهر آن همه ماشین شخصی که پشت سر هم ردیف شده بودند دیدنی بود . توی همه ی ایران فقط آدمهای کله گنده می توانستند ماشین بخرند و راننده استخدام کنند .
همه ی شهربانی در خدمت تدارک دیدن عروسی به کار گرفته شد . عده ی زیادی دعوت شدند .از همشهری ها و همقطاران بهادر خان هم تعداد زیادی آمدند . عروسی مفصل و بزرگی بود . همه جور برنامه ای که آن موقع ها در جشن ها اجرا می شد وجود داشت . روی حوض بزرگ وسط باغ خانه را تخت زدند . مطرب رو حوضی و رقاص ها و خواننده ها مجلس را گرم کردند . ساز و ضربی هم آورده بودند . بریز و بپاش حسابی راه افتاد . از دیدن آن همه غذاهای جور واجور و شیرینی ها و تنقلات آدم سرش گیج می رفت . بچه ها آن قدر خوردند که تا چند روز دل درد داشتند . تا هفت محله آن طرف تر هم خبر دار شده بودند .

[تصویر:  253.gif]
ﻗﺒﻼ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﻮﻓﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻵﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺨﺮﯼ !!!
13-11-2013 04:31 PM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
lovely آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 115
تاریخ عضویت: Nov 2013
اعتبار: 1
ارسال: #8
RE: رمان خانوم کوچک
قسمت هفتم
.
.
جمعیت زیادی دو پشته ، برای تماشا ، پشت دیوار باغ ایستاده بودند . زینت خانم از اول تا آخر دهانش باز مانده بود . هر چند وقت یک بار با افتخار به من نگاه می کرد . معلوم بود از این که عروسش چنان آشناهایی دارد قند توی دلش آب می کند . او حال م یتوانست تا چند سال خاطره ی جشن آن شب را برای همه تعریف کند . بی بی هم دست کمی از او نداشت . خیلی خوشحال بود . چند بار زیر گوشم گفت : « دیر شوهرش دادند . اما خوب شوهرش دادند . »
لباس عروسی خانم کوچیک از همه چیز آن شب برایم دیدنی تر بود . طرحش را داماد از روی پیراهن هایی که در پاریس دیده بود ، کشیده بود . خودش هم آن را به همان مادام ارمنی معروف که در خیابان لاله زار تهران مغازه خیاطی داشت ، سفارش داده بود . شنیده بودم خانم کوچیک دوست نداشت آن را بپوشد . روحیه ی ساده ی خانم کوچیک با آن لباس پف دار و ژیپون دار که دامنش پله پله می شد و تا روی مچ پا می آمد و دنباله ی بلندش را هم چند تا دختر بچه از پشت گرفته بودند سازگار نبود . اما به هر حال با اصرار زن برادرها آن را پوشیده بود ؛ آن هم به این دلیل که فقط باید چند ساعت برای خوشامد داماد تنش می کرد . در عوض ، بهادر خان توی مجلس برای عروس خانم ویلون زد .
بهادر خان گفت : « فقط برای کسی که خاطرش برام خیلی عزیزه می زنم . »
می گفتند در ویلون زدن استاد است . چه شبی بود ! نمی توانستم آن را هیچ طور با مجلس عروسی خودم مقایسه کنم .
یک هفته بعد از عروسی ، مسافرهای تهرانی به تهران برگشتند . بهادر خان هم برای اینکه خانم کوچیک حوصله اش سر نرود او را به تماشای شهری که قرار بود دست کم چندین سال در آنجا زندگی کنند ، برد . خانم کوچیک به دیدن آثار تاریخی کرمانشاه علاقه مند بود و به نظر راضی می آمد . اما موقع برگشتن ، وقتی از خیابان شهر می گذشتند ، چشمش به مغازه های مشروب فروشی می افتد و ناراحت می شود و با دلخوری می گوید : « خیال می کردم فقط توی تهران این قدر مشروب فروشی زیاد شده ! » بهارد خانم حرفی نمی زند . خانم کوچیک می گوید : « از وقتی رضا شاه روی کار اومده ، کار این ها رونق گرفته . خوب بود در این مغازه ها رو می بستند و به جاش کتابخونه باز می کردند . »
بهادر خان جواب می دهد : « ما چه کاره ایم . المامور و المعذور ! »
خانم کوچیک که انگار منتظر شنیدن این حرف بود با جدیت می گوید : « نه ، هیچ ماموری معذور نیست و کاملاً مسئول عاقبت کارشه ! مخصوصاً شما که متجدد و دنیا دیده اید و می دونید جهل مردم چی به سر اون ها می آره . خدا رو شکر قدرت این کار رو هم که دارید . »
فردای آن روز وقتی بهادر خان به شهربانی می رود دستور العملی برای بستن مغازه های مشروب فروشی می دهد . شهر کوچک بود و هر خبری زود به گوش همه می رسید . خبر بسته شدن مشروب فروسی ها هم از طریق خدمتکارها که در کوچه و بازار ، رفت و آمد داشتند به گوش خانم کوچیک رسید . او خیلی خوشحال شد . تصمیم گرفت شوهرش را تشویق کند . به حمام رفت و پیراهنی را که بهادر خان در زمان نامزدی شان به او هدیه داده بود پوشید . تا قبل از آن خانم کوچیک علاقه ای به پوشیدن آن لباس نشان نمی داد . حتی یک بار هم که بهادر خانم پرس و جو کرده بود خانم کوچیک جواب داده بود : « وقت بسیاره . به وقتش می پوشم ! »
حالا وقتش شده بود . پیراهن را پوشید و دستی هم به سر و رویش کشید و گردنبندی را هم که هدیه ی بهادر خان ، به گردنش انداخت .
بهادر خان به خانه آمد . خانم کوچیک را دید . خیلی خوشش آمد . پرسید : « امشب ماه از کدوم طرف در اومده خانم ؟! »
بهادر خان دوست داشت دائماً خانم کوچیک لباس های گران بپوشد ، بزک کند و زر و زیور به خودش آویزان کند . مخصوصاً جلوی مهمان ها به این موضوع اهمیت بیشتری می داد . سر این مسئله هم چند بار صحبت کرده بودند .
خانم کوچیک بستن مشروب فروشی ها را پیش کشید و شوهرش را تحسین کرد . بعد هم پیشنهاد کرد تا مسئولیت درست کردن کتابخانه ای را به او بدهند . بهادر خان حرفی نزد و از سر رضایت سرش را تکان داد . از روز بعد خانم کوچیک مشغول صورت برداری از کتاب هایش شد . خیلی از بسته های کتاب هنوز باز نشده بودند . صورت برداری که تمام شد کتاب ها را موضوعی طبقه بندی کرد و جلوی هر کتاب هم خلاصه ای از محتویات کتاب را نوشت . این کار را از پدرش یاد گرفته بود .
میرزا یوسف خان وقتی که وکیل مجلس شد ، کتابخانه ی مجلس را فهرست کرد و سه جلد ضخیم و بزرگ شد . بعد هم آن ها را چاپ کرد و منتشر کرد . این کار چند هفته ای وقت خانم کوچیک را گرفت . بهادر خان می دید و او را تشویق به ادامه ی کار می کرد . بعد از آن ، خانم کوچیک به آقا و برادرهایش ، دوستان و آشنایان و خلاصه همه ی کسانی را که می دانست کتاب های زیادی در اختیار دارند ، نامه نوشت و از آنها خواست تا هر چه که می توانند به کتابخانه ی کرمانشاه کتاب هدیه کنند .
در این مدت بهادر خان و خانم کوچیک با هم خوب بودند . شبها به مهمانی هایی که از طرف دوستان و همکاران بهادر خان به مناسب پاگشا کردن دعوت می شدند ، می رفتند . البته خانم کوچیک از بریز و بپاش هایی که در مهمانی ها می شد ناراحت بود و هر شب به صاحب خانه با لحنی که آنها دلگیر نشوند توصیه می کرد مهمانی را ساده بگیرند و خرج های زیادی را به فقیران که تعدادشان هم در شهر کم نبود ، بدهند . خانم های میزبان که توقع داشتند خانم کوچیک از آن دسته زن های طبقات بالا باشد که دائماً از لباس و آرایش و وسایل مد روز حرف می زنند و مجلات فرنگی ورق می زنند وقتی او را این قدر ساده و متین می دیدند جا می خوردند . البته بهادر خان خوشش نمی آمد . گاهی هم نیش و کنایه هایی می زد . او بر عکس خانم کوچیک از بریز و بپاش خوشش می آمد .
در این بین خانم هایی هم بودند که شیفته ی خانم کوچیک و رفتارش شده بودند و سعی می کردند دوستی و صمیمیت شان را با خانم کوچیک بیشتر کنند . یکی از آنها رئیس مدرسه ی نسوان بود . دومی هم زن رئیس فرهنگ کرمانشاه .
یک روز که خانم کوچیک جیب یکی از پیراهن های فرم بهادر خان را خالی می کرد تا آن را برای شستن به رختشو بدهد ، یادداشتی به خط بهادر خان در جیبش پیدا کرد . در یادداشت نوشته بود : « به طوری که تجربه شده است شراب این مغازه ها مخلوط دارد . جوهر گوگرد و غیره ضمیمه می کنند . مغازه ها فعلاً تعطیل شود . فروش شراب مخلوط دار قدغن شده ، مغازه دارها مواخذه شوند و ضمانت گرفته شود شراب درست و حسابی در اختیار مردم قرار گیرد . »
خانم کوچیک با خواندن یادداشت حالش بد شد و سرش درد گرفت . او دو مطلب دستگیرش شده بود که هیچ کدام خوب نبودند . اول این که بستن مغازه ها برای کتابخانه شدن نبود ، دوم این که خود بهادر خان هم اهل خوردن مشروب بود .
مدتی گذشت تا حالش جا آمد و فهمید چه کار باید بکند . چند نامه نوشت و آن ها را برای کسانی که تقاضای کتاب کرده بود ، فرستاد . در نامه بهانه آورده بود که چون تاریخ باز شدن کتابخانه فعلاً معلوم نیست برای فرستادن کتاب دست نگه دارند .
آن شب وقتی بهادر خان به خانه برگشت ، خانم کوچیک از او بازخواست کرد . بهادر خان جا خورد . ناراحت شد و گفت : « احدی حق بازخواست از منو نداره ، هر کاری که صلاح بدونم انجام می دم . شما فقط خانم خونه اید و لاغیر . » و همان موقع با حالت قهر از خانه بیرون رفت و شب هم خیلی دیر برگشت . بعد از آن ، شب های زیادی بهادر خان دیر به خانه می آمد . وقتی هم می آمد شامش را می خورد و می خوابید . خانم کوچیک که اوضاع را این طور دید سرش را به کار خودش گرم کرد .
رفت و آمدهایش را با رئیس مدرسه نسوان و زن رئیس فرهنگ بیشتر کرد و از طریق آن ها توانست از وضع و حال مردم کرمانشاه سر در آورد . او متوجه شد وضعیت مردم خیلی خراب تر از تهران است . مریضی توی همه ی خانه ها بود . چرک و زخم بین همه ، یک چیز عادی بود .خانم کوچیک فهمید دوا و درمان برای مردم واجب تر از خواندن کتاب است . با سابقه ی کاری که در داروخانه ی خیریه ی تهران داشتو آشنایی که می توانست از طریق مسئولان مدرسه ی آمریکایی با بیمارستان آمریکایی ها برقرار کد و از آنها دارو و کمک های لازم را بگیرد ، تصمیم گرفت دست کم داروخانه ی کوچکی در کرمانشاه راه بیندازد . در تمام کرمانشاه خبری از داروخانه ، درمانگاه یا هیچ نوع مرکز بهداشت نبود . این بار دست به کار شد و برای همه ی کسانی که کمک شان برای به وجود آوردن داروخانه لازم بود نامه نوشت و منتظر جواب شد . در این مدت به همراه بی بی که دستیار مورد اعتماد و با تجربه اش بود و به سراغ مریض محل می رفت و از داروهایی که با خودش آورده بود به آنها می داد .
بی بی هر وقت می توانست به ما سر می زد و از طرف خانم کوچیک و خودش تنقلات و نخود و کشمش برای بچه ها می آورد . وقتی حال خانم کوچیک را می پرسیدم با ناراحتی سر تکان می داد و می گفت : « خدا آخر عاقبت شو به خیر کنه . از شوهر شانس نیاورده . »
بعد می نشست از سیر تا پیاز چیزهایی را که درباره ی این زن و شوهر ، خودش یا خدمتکاران دیده و شنیده بودند برایم می گفت . با رسیدن ماه محرم ، بهانه ی دیگری پیدا شد تا باز هم روابط خانم کوچیک و بهادر خان سردتر شود .
از طرف حکومت رضا شاه بخشنامه ی جدیدی به شهربانی های کشور ابلاغ شد . طبق این بخشنامه به راه انداختن دسته های عزاداری برای عموم مردم ممنوع اعلام شد . مجالس روضه خوانی هم باید در چند مسجد مشخص ، آن هم روی صندلی و نیمکت ، انجام می گرفت .
خانم کوچیک به بهادر خان گفت : « شما انقدر که قدرت دارید یکجوری به ماموراتون بفهمونید روضه خوانی های توی خونه ها رو ندیده بگیرن ! »
گفتن این حرف برای آن بود که مردم محل ، آنهایی که کس و کارشان به خاطر نافرمانی از بخشنامه ، روانه ی زندان شده بودند ، دست به دامن خانم کوچیک می شدند تا واسطه آزادی عزیزانشان بشود . بهادر خانم پوزخندی زد و گفت : « تو فرنگ مردم دنبال چی هستند و ما اینجا دنبال چی ! اونها دنبال ترقی و تجدد ، ما دنبال گریه و زاری ! با سواد و عامی هم عین هم فکر می کنند . »
شب بعد ، وقتی از جایی بر می گشتند ، بهادر خان ناگهان به راننده دستور داد ماشین را وسط خیابان نگه دارد . او روضه خوان معممی را دیده بود که از وسط خیابان می گذرد . سرش را از شیشه بیرون آورد و با خشم از روضه خوان پرسید : « این وقت شب کجا بودی ؟ مگه نمی دونی روضه خونی ممنوعه ؟ »
روضه خوان برای فرار از مزاحمت رئیس شهربانی که او را شناخته بود با کنایه گفت : « به محله ی بدکارها رفته بودم . »
بهادر خان کنایه ی او را نادیده گرفت و گفت : « هر چی باشه ، بهتر از مجلس روضه خوانیه . » و به راننده دستور حرکت داد . خانم کوچیک یک بار دیگر سرش درد گرفت که تا چند روز خوب نمی شد . او مطمئن شده بود بهادر خان کاری برای آزادی آن هایی که در روضه خوانی ها دستگیر شده اند ، نمی کند . با همان حال سر درد ، فردای آن روز خانم کوچیک نامه ی بلند بالایی برای آقا فرستاد و در آن از رفتارهای بهادر خان گله کرد .
آقا در جواب ، دو نامه فرستاد : یکی برای دخترش و دومی برای دامادش . برای خانم کوچیک نوشته بود که از رفتار و سلوک بهادر خان بعد از برگشتن از فرنگ بی خبر بوده و لابد سال ها زندگی در آنجا او را خیلی تغییر داده است . خانم کوچیک را نصیحت کرده بود صبر کند و با ملایمت شوهرش را در رفع عیب هایش کمک کند . اما نامه ای که برای دامادش نوشته بود خیلی مفصل بود . آن طور که بعد ها خانم کوچیک از آقا پرسیده بود در آن نامه آقا از بهادر خان خواسته بود ترقی و تجدد را با بی اعتقادی به خدا و آزار مردم اشتباه نگیرد . همین طور ارزش گذشته ی کشورش و فامیل و خودش را بشناسد و سعی نکند از همه خالی شده و در جهل مطلق ، فرنگی مآبی کند .
بهادر خان از نامه ی آقا خوشش نیامد که هیچ ، عصبانی هم شد . پرده ی حیا را پاره کرد و به خانم کوچیک گفت : « چطور شده مثل عوام جاهل ، برای هر چیزی بوق و کرنا دست می گیری و میرزا یوسف خان را خبر می کنی ؟ رفتار تازه عروس های بچه سال رو تقلید می کنی ؟ اگر به وقتش شوهر کرده بودی الان بچه های بزرگ داشتی ! » خانم کوچیک جوابش را نداد .
بهادر خان بیشتر عصبانی شد . برای تلافی نامه ای برای آقا فرستاد و در آن نوشت : « پروین خانم گر چه شاعره ای توانمند ، با افکار عالی و مورد تحسین و احترام همه ی آن هایی است که می شناسندش ، اما از رموز شوهرداری که هر زن عامی و بی سوادی آن را می داند بی بهره است . »
روابط بهادر خان و خانم کوچیک روز به روز بدتر و سردتر می شد . بی بی دوباره دست به کار شد تا به روش خودش بین آن دو نفر محبت ایجاد کند . می گفت : « جادو کردنشون . » کارهایی را که می کرد برایم نمی گفت زیرا معتقد بود با گفتن آن ها اثر زحمت هایش از بین می رود . بالاخره یک روز با خوشحالی به خانه ی ما آمد و خبر داد کارهایش نتیجه داده است و بهادر خان شب پیش با دادن هدیه ای به خانم کوچیک آشتی کرده است و بعد از مدت ها یک ساعتی برایش ویلون زده است . هدیه ، یک شیشه عطر فرنگی بود .
از فردای آشتی ، بهادر خان برای خوشامد خانم کوچیک از او خواست هر روز یکی از شعرهایش را بنویسد و در جیب پیراهنش بگذارد تا در اداره شهربانی هر وقت که خسته شد آن را بخواند . می گفت : « شعرها تو آدم و آروم می کنه . »
یا می گفت : « شعرهای تو ، شیشه های عطرن ؛ که هیچ کجای دنیا پیدا نمی شه کرد . »
خانم کوچیک نمی دانست که چه شده بهادر خان یکدفعه آن همه علاقه به شعر او نشان می دهد ، اما از موقعیت استفاده کرد و شعرهایی را برای شوهرش نوشت تا راهنمای زندگی و کارش باشد مثل این شعر :
ای دل ، اول قدم نیک دلان
با بد و نیک جهان ساختن است
صنعت پیشروان ره عقل
آز را پشت سر انداختن است
ای که با چرخ همی بازی نرد
بردن اینجا ، همه را باختن است
اهرمن را به هوس دست بوس
کاندر اندیشه ی تیغ آختن است
عجب از گمشدگان نیست ، عجب
دیو را دیدن و نشناختن است
تو زبون تن خاکی و چو باد
توسن عمر تو در تاختن است
دل ویرانه عمارت کردن
خوش تر از کاخ برافراختن است
خانم کوچیک هر روز یک یا دو بیتش را می نوشت و در جیب پیراهن شوهرش می گذاشت . بهادر خان که معلوم بود شعرها به مذاقش خوش نمی آید ، بالاخره کاسه ی صبرش لبریز شد و یک روز گفت : « پروین جان ، چرا مضامین جدید رو به کار نمی گیری ؟ دائماً نصیحت کردن شان شما نیست ، کار روضه خوان هاست ! »
خانم کوچیک با متانت پرسید : « شما نظر دیگه ای دارید ؟ »
بهادر خان با هیجان گفت : « بله ، البته که دارم . شما که واردتر از من هستی ، می دونی که قدیم الایام همه ی شاعران بزرگ از حاکمان و افراد لایق روزگارشان هم یادی می کردند مگر حافظ نیست که گفته :
داور دین ، شاه شجاع آن که کرد
روح قدس حلقه ی امرش به گوش
اگر شما که هم عصر اعلیحضرت هستید یعنی کسی که مملکت رو از نیستی نجات داده ، یادی از این مرد بزرگ در شعرت نباشه ، آیندگان شما رو شاعری ناآگاه و بی خبر از درک زمانه می بینند ! این برای شما که پدر و برادرها همه اهل قلم و صاحب روزنامه هستند ، ضعف زیادیه ! »
بالاخره برای خانم کوچیک معلوم شد چرا بهادر خان به شعرش علاقه نشان داده . او از این راه می خواسته نظر خانم کوچیک را نسبت به گفتن شعری ستایش آمیز راجع به رضا شاه جلب کند تا مسیر ترقی خودش هموار شود . خانم کوچیک با متانت جواب داد : « راجع به ایشون هم شعر گفتم . »
بهادر خان با خوشحالی شعری را که خانم کوچیک به او داد گرفت . گلویش را صاف کرد و با صدای بلند خواند :
برد دزدی را سوی قاضی عسس ( پاسبان ، نگهبان )
خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی ، کاین خطا کاری چه بود
دزد گفت از مردم آزاری چه سود
گفت ، به کردار را بد کیفر است
گفت ، بدکار از منافق بهتر است
گفت ، هان بر گوی شغل خویشتن
گفت ، هستم همچو قاضی راهزن
گفت ، آن زرها که بردستی کجاست
گفت ، در همیان ( کیسه ی پول ) تلبیس ( نیرنگ ) شماست
گفت ، آن لعل ( یاقوت ) بدخشانی چه شد
گفت ، می دانیم و می دانی چه شد
گفت ، پیش کیست آن روشن نگین
گفت ، بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا کار توست
مال دزدی جمله در انبار توست
تو قلم بر حکم داور می بری
من ز دیوار و تو از در می بری
می برم من جامه ی درویش عور
تو ربا و رشوه می گیری به زور
دست من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم
بهادر خان همین طور شعر را می خواند و کم کم اخمهایش توی هم می رفت . بالاخره صدایش در آمد . او منظور خانم کوچیک را فهمیده بود . با عصبانیت گفت : « خانم ، شما که افکار ضد حکومتی داشتی ، برای چی زن رئیس شهربانی این حکومت شدی ؟ »
خانم کوچیک با آرامی جواب داد : « من شما را بیشتر پسر عموی پدرم و از وابستگان خودم دیدم . »
بهادر خان داد کشید : « اشتباه کردی ، اشتباه کردی . »
دستش را به پشتش زد و شروع به راه رفتن کرد . از این سر اتاق به آن سر و بر عکس . تند قدم بر می داشت . هر وقت که خیلی عصبانی بود این کار را می کرد . بیشتر از ده بار رفت و برگشت . عصبانیتش فروکش کرد . قدم زدنش هم آرام تر شد و بالاخره ایستاد . رو به خانم کوچیک که همان طور آرام ایستاده بود کرد . پوزخندی زد و گفت : « نه ! ما هم شما رو زیادی دست بالا گرفتیم ، تقصیر خودت نیست . میرزا یوسف خان اعتصام الملک آشتیانی با اون دوستای ادیب و محافل ادبی اش پدر هر کس دیگه ای هم بود از اون یک شاعر در می آورد و سر زبان ها می انداخت . خیال می کنی بقیه کمتر از شما مستعد هستند ؟ همین ژاله ( عالمتاج قائم مقامی متخلص به « ژاله » شاعره ای که نتوانست به خاطر محیط و فرهنگ حاکم بر زمان خودش ، سروده هایش را برای کسی بخواند و شاید به همین سبب از شعر و شاعری دوری جست و غزل هایش را به آتش سپرد . ) اگر دختر میرزا یوسف خان بود از شما بالاتر می زد و آن قدر هم عقل و شعور داشت که خودش رو گم نکنه و غلط های زیادی به اعلیحضرت نسبت نده . »
بهادر خان با عصبانیت کاغذ شعر را پاره کرد و به حالت قهر و با بد اخلاقی تمام ، در را به هم کوبید و از خانه بیرون رفت .
به یاد حرف بی بی افتادم . روزی که با خوشحالی خبر آشتی کنان خانم کوچیک و شوهرش را می داد ، می گفت : « اون جوری که میونه ی این دو تا رو درست کردم اگه زمین و آسمون هم کون فیکون بشه وسطشون به هم نمی خوره ! »
بی بی از این غافل بود آن جادویی که می توانست بین این زن و شوهر را به هم بزند ، فکر و عقیده ی خودشان بود که هیچ جوری با هم یکی نمی شد .
جدایی زودرسروزی که نوبت حمام رفتنمان بود ، با زینت خانم از خانه بیرون آمدیم . صبح خیلی زود بود و راه حمام هم دور . به اولین خیابان که رسیدیم ، پاسبان جلویمان را گرفت و خبر داد که کشف حجاب اجباری شده است . خط و نشان کشید که دیگر نباید با چادر به خیابان بیاییم . ترسیدیم . با عجله راهمان را به طرف حمام ادامه دادیم . وقتی آنجا رسیدیم دیدیم اوضاع به هم ریخته است . زن ها دستپاچه بودند . توی رفت و آمد به همدیگر تنه می زدند و دست و پای هم را لگد می کردند . همه راجع به حجاب حرف می زدند . معلوم بود اولین روزی است که برداشتن حجاب اجباری شده است . هر کس وارد حمام می شد حمامی جلویش را می گرفتو می گفت : « دستور اومده هیچ کسی رو دیگه نباید با لچک یا چادر ، تو راه بدیم . اگه دفعه ی دیگه این جوری بیاین ، اسم خودتونو شوهرتونو باید گزارش بدیم . »
آن روز توی حمام مثل همیشه به ما خوش نگذشت . ناراحتی ما به بچه ها هم سرایت کرده بود . دائماً بهانه می گرفتند و گریه می کردند . سور و ساط و تنقلاتی که معمولاً برای حمام می بردیم آن روز دست نخورده ماند . با عجله خودمان را شستیم و بیرون آمدیم . زینت خانم با افسوس گفت : « دیگه پامونو هم نمی تونیم از خونه بیرون بذاریم . » من هم همان احساس را داشتم .
روزهای بعد ، هر وقت حسن و پدرش از خانه بیرون می آمدند ، از رفتار بدی که ماموران با زن های با حجاب داشتند می گفتند . شنیدین این حرف ها سبب می شد که من و زینت خانم مثل خیلی از زن های آن روزگار خودمان را در خانه زندانی کنیم . نتیجه آن شد که زینت خانم از دخترش زهرا که معمولاً زیاد به خانه ی ما می آمد و عروس های دیگرش بی خبر بماند و من هم از بی بی و خانم کوچیک . بچه ها دائماً سراغ بی بی و نخود و کشمش هایش را می گرفتند و به هر بهانه ای از او حرف می زدند . معلوم بود دلتنگش شده اند . هیچ کس نمی دانست آن وضع تا کی دوام می آورد .
بعد از گذشت ده روز ، در خانه را زدند . راننده ی بهادر خان بود . بهادر خان برای ماموریتی از کرمانشاه بیرون رفته بود و خانم کوچیک هم فرصت را غنیمت دانسته و راننده را دنبال من و بچه ها فرستاده بود تا آن چند روز را با او و بی بی دور هم باشیم . حسن که در را برای راننده باز کرده بود با خوشحالی خبر را آورد و اصرار کرد که حتماً برویم . دلش می خواست من و بچه ها را شاد ببیند . بچه ها با ذوق زیاد لباس های میهمانی شان را پوشیدند و برای ماشین سواری سر و صدا راه انداختند. خیالم راحت بود ، هیچ پاسبانی جلوی ماشین شخصی را نمی گیرد ؛ آن هم ماشین رئیس شهربانی را . بعد از مدتی چادر سرم کردم . همراه بچه ها سوار ماشین شدم و به راه افتادیم ، اما وقتی به خانهی خانم کوچیک رسیدیم و او را دیدیم ، همه ی ذوق و شوقی را که برای دیدن خانم کوچیک داشتم ، یکدفعه از دست دادم و به جایش بغض گلویم را گرفت . خانم کوچیک لاغر و رنگ پریده توی باغ خانه منتظرمان بود . بی بی از وضعیتش برایم گفته بود اما تا به چشم خودم ندیدم باور نکردم . بی اختیار دستم را گاز گرفتم و گفتم : « بمیرم براتون ، چرا این طوری شدین ، خانم جان ! »
خانم کوچیک لبخند کوچکی زد و گفت : « انگار شهرتون به من نمی سازه ! »
بی بی که برای بوسیدن من و بچه ها تا دم در آمده بود زیر لب گفت : « خدا بگم بهادر خان چی کار کنه ! »
خانم کوچیک همه مان را بغل کرد و بوسید و به داخل خانه برد . بچه ها را سر کاسه های پر از آجیل و شیرینی نشاند . کناری نشست و با لذت مشغول نگاه کردنشان شد . بچه ها اجازه داشتند هر چه قدر که دلشان می خواهد جیغ و فریاد راه بیندازند و از در و دیوار بالا بروند . گفتم : « انشاالله خدا هر چه زودتر یه پسر کاکل زری نصیبتون کنه ! »
خانم کوچیک خوشش نیامد . آخر او همیشه می گفت : « بین دختر و پسر و زن و مرد هیچ فرقی نیست . خدا هر دو رو انسان آفریده و تنها امتیازشان به داشتن علم و تقواست . » گفتم : « ببخشید . همین طوری از دهنم در رفت و گرنه ... »
دو خط از شعری را که گفته بود به یادم آمد و برایش خواندم .
چه زن ، چه مرد ، کسی شد بزرگ و کامروا
که داشت میوه ای از باغ علم در دامان
بساط اهرمن خودپرستی و سستی
گر از میان نرود ، رفته ایم ما ز میان
خانم کوچیک لبخندی زد و پرسید : « به بچه هات سواد یاد می دی ؟ »
گفتم : « نه هنوز ، خانم . » خانم کوچیک بلند شد و از مهمانخانه بیرون رفت .
بی بی گفت : « واسهی حرف تو ناراحت نشد بهادر خان چند وقته رو در وایسی رو کنار گذاشته و هر شب توی خونه ، جلوی چشم همه زهر ماری کوفت می کنه . انگار می خواد دختره رو دق بیاره . با این همه کمالات نمی دونم چرا این بچه از شوهر شانس نیاورد .»
تازه فهمیدم با آن اوضاع ، حرف بچه را زدن کم عقلی من بود . خانم کوچیک با چند کتاب و قلم و کاغذ برگشت . آنها را به من داد و گفت : « دیگه وقتش شده که به بچه ها سواد یاد بدی . » راست می گفت ، آن قدر مشغول بزرگ کردنشان بودم که نفهمیدم مدتی است بزرگ شده اند ؛ دست کم تا آن حد که بشود به آنها سواد یاد داد .
خانم کوچیک گفت : « چند سال دیگه که بزرگ تر شدند ، می تونی بچه های محل رو توی خونه تون جمع کنی و درس بدی . »
از حرف هایش سر شوق آمدم . تصمیم گرفتم در اولین فرصت به پیشنهادش عمل کنم . خانم کوچیک گفت : « هر وقت تونستی ، برام بنویس تا هر چی از کاغذ و قلم و کتاب لازم داشتی برات جور کنم و بفرستم . »
خواستم بپرسم مگر قرار است از کرمانشاه بروید ؟ اما صبحت کشف حجاب پیش آمد و من هم هر چه دیده و شنیده بودم برایش گفتم .
روز بعد به دستور خانم کوچیک لباس بلند و شال و کلاهی را که داده بود پوشیدم و همراهش به بازار رفتم . مقداری زیادی پارچه و کلاه های زنانه خریدیم و به خانه برگشتیم . خانم کوچیک از من خواست تا با آن پارچه ها چند پیراهن گشاد و بلند و مناسب بیرون از خانه ، برای خودم و بی بی و زینت خانم و زهرا بدوزم تا دیگر مجبور به حبس شدن در خانه نباشیم .
پیراهنی هم برای خانم کوچیک دوختم که خوشش آمد . بی بی وقتی پیراهن و کلاهش را دید با حالتی که معلوم نبود خوشحال است یا ناراحت ، گفت : « سر پیری این چه بلایی بود به جونمون افتاد . حالا چند وقت دیگه نگن باید حتمی با بزک و دوزک بریم بیرون ، خوبه ! »
همان روز بهادر خان از ماموریت برگشت . با خوش رویی از من و بچه ها احوال پرسی کرد . بی بی ذوق زده در گوشم گفت : « نه ، الحمدالله انگار هنوز سوار خر شیطون نشده . اگه نه ، جواب سلام مونو نمی داد . حتمی دلش برای زنش تنگ شده . »
وقت غذا خوردن که رسید ، برای خودم و بچه ها در اتاق بی بی سفره انداختم . دلم نمی خواست با بهادر خان سر یک سفره بشینم . احساس می کردم از ما خوشش نمی آید و ما را داخل آدم نمی داند .
از زمان عروسی خانم کوچیک و بهادر خان ، هر روز حسن یا پدرش یا من و زینت خانم به در خانه ی بهادر خان آمده بودیم تا آنها را برای وعده ای مهمانی بگیریم . خودم را به خانم کوچیک نزدیک می دیدم و دوست داشتم من هم آنها را پاگشا کنم . خانواده ی حسن هم استقبال زیادی کردند ، اما هر بار بهادر خان بهانه ای آورد . آخرش هم خانم کوچیک همراه بی بی یک روز سر زده برای ناهار به خانه ی ما آمد تا هم دعوتمان را اجابت کرده باشد و هم ما را به زحمت تدارک دیدن سفره ی آن چنانی ، نیندازد .
اما بهادر خان که معلوم بود خیلی سر حال است خودش به دنبال ما آمد و برای خوردن ناهار دور هم ، صدایمان کرد . سر سفره با بچه ها خوش رفتاری کرد و از من عذرخواهی کرد که نتوانسته به خانه ی ما بیاید . خانم کوچیک که اخلاق بهادر خان دستش آمده بود ، عکس العملی نشان نمی داد و منتظر بود تا بهادر خان مقصود اصلی اش را از این خوش رویی ها و مهربانی ها بگوید . بالاخره بهادر خان رو به خانم کوچیک کرد و گفت : « اعلی حضرت فرموده ، چون یکدفعه برداشتن حجاب برای عامه مردم مشکله ، کارمندان و ماموران دولت باید پیشقدم بشن . دست کم هفته ای یک شب با خانم های خودشون به صورت بی حجاب توی خیابون ها و مجلس ها حاضر بشن . »
خانم کوچیک قیافه اش در هم رفت و جوابی نداد . بهادر خان دوباره گفت : « به عنوان رئیس شهربانی اینجا ، باید اولین کسی باشم که مجلس جشن بی حجابی می گیره . قبل از خونه به اداره رفتم . دستور دادم همه ی همکارها و کسانی که توی این شهر سرشون به تنشون می ارزه به مجلس دعوت بشن . وقت مجلس هم عصر فرداس . »
نفسی به راحتی کشیدم . خدا رو شکر کردم که ما از کله گنده های شهر نیستیم .
خانم کوچیک قبول نکرد در خیابان ها بی حجاب راه برود . اما به خاطر بهادر خان مجبور شد قبول کند توی مجلس جشن بیاید و کناری بنشیند . بهادر خان راضی نبود . اصرار داشت خانم کوچیک چیزی در مجلس بخواند گفت : « همون سخنرانی زن و تاریخ ( خطابه ی « زن و تاریخ » در مراسم فارغ التحصیلی پروین اعتصامی از مدرسه آمریکایی ها توسط خودش نوشته و ایراد شد . ) هم خوبه . »
خانم کوچیک قبول نکرد و گفت : « مطالب سخنرانی باید به موضوع مجلس ربط داشته باشه . »
بهادر خان گفت : « بالاخره از این همه شعری که داری چند تا رو که مناسب هستند انتخاب کن . »
خانم کوچیک باز هم قبول نکرد . بهادر خان عصبانی شد . بی بی با اشاره ی چشم و ابرو به من فهماند که باید همراه بچه ها از اتاق بیرون برویم .
آن قدر از بهادر خان حساب می بردم که وقت خداحافظی جرات نکردم با چادر پیشش بروم . همان پیراهن بلند و کلاهی را که خانم کوچیک برایم تدارک دیده بود ، پوشیدم . هنوز صدای داد و فریادش از اتاق بلند بود که هول هولکی از همان دم در از او و خانم کوچیک خداحافظی کردم و راننده ی بهادر خان ما را به خانه بر گرداند .
به چشم بهادر خان همه زندانی هایی بودند که باید بی چون و چرا به میل او رفتار کنند . با این حساب معلوم بود از دست خانم کوچیک چقدر عصبانی شده است .
شنیدم که در مجلس جشن ، بهادر خان یکدفعه رو می کند به میهمان ها و می گوید : « سخنرانی ای رو که خانم بنده برای امشب و این جشن نوشته بود و می خواست بخونه ، به علت این که حال مساعدی نداره ،به بنده واگذار کرد که اون رو بخونم . »
ناگفته نماند که گزارش جشن های بی حجابی به رضا شاه می رسید و او افرادی را که فعال تر عمل می کردند تشویق می کرد ؛ مخصوصاً افراد نظامی را که شاه توجه خاصی به آنها داشت . و بهادر خان تصمیم گرفته بود به هر نحوی که شده مجلس را تمام و کمال برگزار کند .
جمعیت دست زدند و دهان خانم کوچیک از تعجب باز ماند . بهادر خان بی اعتنا به حال او شروع به خواندن کرد : « زن پس از قرن ها درماندگی ، حق فکری و ادبی خود را به دست آورد و به مرکز حقیقی خود نزدیک شد . اداره ی تعلیم و تعلم نسوان در خور ارزش ذاتی آنان کسب اهمیت کرد . تابش انوار دانش ، ملکات عقلیه ی آنها را پرورش داد . زن ها در این وقت به انجام وظیفه مبادرت نموده و مبادی آدامیت ، اجتهاد در سعی و عمل ، ضرورت تحصیل علم ، مقاومت در میدان مبارزه ی زندگی و احترام از اعمال ناشایست را به فرزندان خودشان که مردان و زنان آینده بودند یاد دادند ... »
بهادر خان داشت سر خود خطابه ی زن و تاریخ را در ستایش رضا شاه ، می خواند . خانم کوچیک بی طاقت شد . از جایش بلند شد و با صدایی که همه ی حضار به خوبی آن را می شنیدند به بهادر خان گفت : « اجازه بدید ، شعری رو که بیشتر مناسب این مجلس است بخونم . »
بهادر خان خیال کرد خانم کوچیک در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته است و قصد همراهی با او را دارد. خوشحال شد و با روی خوش گفت : « بفرمایید . »
و خانم کوچیک از حفظ این بیت ها را خواند :
ای عجب این راه نه راه خداست

[تصویر:  253.gif]
ﻗﺒﻼ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﻮﻓﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻵﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺨﺮﯼ !!!
13-11-2013 04:32 PM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
lovely آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 115
تاریخ عضویت: Nov 2013
اعتبار: 1
ارسال: #9
RE: رمان خانوم کوچک
قسمت هشتم
.
.
زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه ، لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که در این معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست
لقمه ی سالوس که را سیر کرد
چند برین لقمه تو را اشتهاست
کعبه ی دل مسکن شیطان مکن
پاک کن این خانه که جای خداست
پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است
موعظت دیو شنیدن خطاست
بهادر خان که دید هر چه خانم کوچیک جلوتر می رود کار خراب تر می شود ، وسط شعر خوانی از خانم کوچیک خواست تا بقیه ی شعر را بعد از پذیرایی بخواند . دستور داد شیرینی به مردم تعارف شود . مشروب هم ضمیمه شد . خانم رئیس فرهنگ و خانم مدیر مدرسه ی نسوان که در دو طرف خانم کوچیک نشسته بودند ، منظور او را از آن شعرها فهمیدند . شاید خیلی های دیگر هم فهمیده بودند ؛ چون توی مجلس پچ و پچ زیاد شد . همه به خانم کوچیک نگاه می کردند . بهادر خان که متوجه اوضاع شده بود در خوردن مشروب زیاده روی کرد و مردها را هم تشویق به خوردن کرد . خانم ها ناراحت بودند ؛ اما کسی جرات بیرون رفتن از مجلس را نداشت . بهادر خان که می خواست تلافی ناراحتی اش را در آورد ، به سمت خانم کوچیک رفت و با لحن مستانهای به خانم رئیس فرهنگ و خانم مدیر مدرسه ی نسوان گفت : « تشریف بیارید اونجا ، کنار هم بنشینیم . » همه از این تقاضای نا به جا ، تکان خوردند . تا آن موقع زن ها و مردها در طرفی نشسته بودند و هنوز کسی نشنیده و ندیده بود که زن و مردی نامحرم کنار هم بنشینند . خانم ها که از رو باز بودن خودشان هم در عذاب بودند ، از ناراحتی رنگ صورتشان سیاه شد و از سر ناچاری به خانم کوچیک پناه آوردند و به او نگاه کردند . خانم کوچیک با تحکم به بهادر خان گفت : « آقا ، چرا تقاضای نامعقول می کنید ؟ بفرمایید سر جاتون بنشینید . »
بهادر خان از رو نرفت . دوباره در خواستش را اعلام کرد . انگار حرف خانم کوچیک را نمی شنید . خانم کوچیک از جا بلند شد و به خانم ها گفت : « اینجا جای ما نیست . »
خانم ها از خدا خواسته دنبال خانم کوچیک به طرف در رفتند . بهادر خان فریاد کشید : « کجا ؟ حکم منه که از مجلس بیرون بروید ؟ »
خانم کوچیک هم با همان تحکم گفت : « حکم شما نیست ! حکم چیزیه که خورده اید ! »
با رفتن خانم کوچیک و دوستانش ، مجلس به هم ریخت . بقیه ی خانم ها هم جرات پیدا کردند و از مجلس بیرون رفتند و جشن بی حجابی که منظور اصلی اش خانم ها بودند ، برای مردها ادامه پیدا کرد .
اگر به جای خانم کوچیک ، از کس دیگری این رفتار سر می زد بهادر خان مامورهایش را دنبالش می فرستاد تا او را به جرم به هم زدن مجلس که به امر اعلی حضرت برپا شده بود ، دستگیر کنند و هزار و یک دردسر برایش درست کنند . اما در آن موقع ، هر کاری که می کرد دودش به چشم خودش می رفت . برای بهادر خان بهتر بود که به روی خودش نیاورد . این بود که ایستاد و در حالی که سبیل هایش را از عصبانیت می جوید به رفتن زن ها نگاه کرد .
خانم کوچیک با سردرد شدیدی به خانه رسید . قبل از هر کاری نامه ای برای خانوادهاش نوشت و همه ی مسایل را توضیح داد . آن وقت ها در شب عروسی ، مادرها در گوش دخترهایشان می گفتند « با لباس سفید از خونه می ری ، با لباس سفید بر می گردی » و طلاق و جدایی ، ننگ و بی آبرویی به حساب می آمد . با این وجود ، خانم کوچیک نوشت که قادر به ادامه ی زندگی با بهادر خان نیست و باید طلاق بگیرد . او از آقا خواهش کرد برای روشن شدن وضعیت هر چه زودتر به کرمانشاه بیاید .
این چند بیت شعر را هم که زبان حال خودش بود و در روزهای پر رنج زندگی به شوهرش گفته بود در نامه یادداشت کرد
ای گل ، تو ز جمعیت گلزار چه دیدی
جز سرزنش و بدسری خار چه دیدی
ای لعل دل افروز تو با آن همه پرتو
جز مشتری سفله به بازارچه دیدی
رفتی به چمن ، لیک قفس گشت نصیب
غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی
از آن طرف هم بهادر خان مجلس جشم را زودتر از موقع تمام کرد و به شهربانی برگشت . دو تلگراف یادداشت کرد تا اول وقت فردا که تلگراف خانه شروع به کار می کند ، برای تهران فرستاده شود . تلگراف اول برای آقا ، پدر خانم کوچیک بود . از او خواسته شد سریع به کرمانشاه بیاید تا درباره ی زندگی دخترش تصمیم گرفته شود . تلگراف دوم باید برای فرمانده ی شهربانی کل کشور فرستاده می شد . در آن مشخصات خانم رئیس مدرسه ی نسوان و خانم رئیس فرهنگ نوشته شد و تاکید شد که این دو خانم در شهر کرمانشاه علیه قشون تبلیغات می کنند .
دو روز بعد ، میرزا یوسف خان با ماشین و راننده ی شخصی اش وارد کرمانشاه شد . معلوم بود بلافاصله بعد از رسیدن تلگراف ، راه افتاده است .
کارها خیلی زود تمام شد . خانم کوچیک مهریه اش را بخشید و بهادر خان هم راضی به طلاق شد . قرار شد جهیزیه را بعداً بهادر خان جمع کند و بفرستد . خانم کوچیک همراه بی بی در ماشین پدرش نشست و راهی تهران شد . سر راه برای خداحافظی جلوی خانه ما توقف کردند . وقتی صدای ماشین را شنیدم ، خوشحال شدم . از همه جا بی خبر بودم و خیال می کردم دوباره بهادر خان به ماموریت رفته است و خانم کوچیک ماشین و راننده را به دنبال من و بچه ها فرستاده است . گفته بود هر وقت بتواند این کار را می کند .
در را که باز کردم و ماشین آقا را با بار و بندیلی دیدم تکان خوردم . خانم کوچیک و بی بی هر دو با چشمان قرمز جلوی ماشین ایستاده بودند . چشم های خانم کوچیک از بی خوابی و چشم های بی بی از گریه قرمز بودند . بعض کردم و اشک هایم راه افتاد . بی بی قبلاً بارها گفته بود : « نه ! گمون نکنم زندگیشون بشه . » اما انتظار نداشتم به این سرعت ، خانم کوچیک از کرمانشاه برود . زندگی مشترک آنها فقط دو ماه دوام آورد .
اهل خانه هم بیرون آمدند و با سر و صدای ما همسایه ها هم یکی یکی درها را باز کردند و بیرون آمدند . همه ی آنها خانم کوچیک را می شناختند ؛ یا خودش را دیده بودند و یا خوبیهایش را شنیده بودند . می دانستند کمک دارویی و غذایی به مردم ندار کرده است . می دانستند که می خواسته کتابخانه و داروخانه باز کند و در کنار آنها به بچه ها در خانه ی خودش درس بدهد که فرصت عملی کردن هیچ کدام را پیدا نکرد . هر کس که می شنید خانم کوچیک دارد از آن شهر می رود با آه و افسوس برای بدرقه اش می آمد . آقا به احترام جمعیت از راننده خواست تا ماشین را آرام براند . مردم دنبال ماشین راه افتاده بودند . به دنبالش آب می پاشیدند و دعامی کردند سفرش به سلامت باشد . بهادر خان در شهر پخش کرد که چون همسرش روی بعضی ازکارهای حکومتی چند و چون کرده است او را طلاق داده است .
فصل سومگریه ی خانم کوچیکاز روزی که خانم کوچیک به تهران و خانه ی پدری اش برگشت ، خیلی کم حرف تر شد . بیشتر وقت ها توی باغ قدم می زد و فکر می کرد . آقا معمولاً او را از پنجره ی اتاق کارش می پایید و نگرانش بود . درست است که خانم کوچیک را در انتخابش آزاد گذاشته بود ، اما از آنجایی که بهادر خان پسر عموی آقا بود آقا خودش را در رنج و شکست دخترش مسئول می دید .
آقا کنار پنجره ایستاد و شعر خانم کوچیک را زمزمه کرد :
ای گل ، تو ز جمعیت گلزار چه دیدی
جز سرزنش و بد سری خار چه دیدی
ای لعل دل افروز با آن همه پرتو
جز مشتری سفله به بازار چه دیدی
به اینجا که رسید صدای گریه ی خانم بزرگ بلند شد . او و بی بی که از مدتی پیش وارد اتاق شده بودند ، ایستاده بودند و آقا را تماشا می کردند . بی بی برای آقا چای آورده بود و خانم هم می خواست با آقا درباره ی دخترشان صحبت کند . از چشم های سرخ بی بی و صدای گرفته ی خانم بزرگ پیدا بود که از پیش گریه کرده اند . چند وقتی بود که دایه خانم برای سر زدن به بچه ها و نوه هایش رفته بود و بی بی مونس خانم بزرگ شده بود .
بی بی چای را روی میز آقا گذاشت و به حیاط رفت . خانم کوچیک او را دید ، ایستاد . صدایش کرد و پرسید : « چی شده بی بی جان ؟ دلت برای اقدس و بچه ها تنگ شده ؟! »
بی بی بعض کرد و گفت : « ننه جان ، گیرم من دلتنگ اقدس و بچه ها باشم ، خانم بزرگ و آقا رو چی می گی ؟! »
خانم کوچیک سرش را به طرف اتاق چرخاند . آقا و خانم بزرگ را دید که در قاب پنجره ، غصه دار او را نگاه می کنند . به طرف اتاق آقا آمد . وارد شد و بی مقدمه گفت : « آقا جان ، خانم جان ، می خوام بیرون از خونه کار کنم . » پدر و مادر خوشحال شدند . آقا پرسید : « برمی گردی سر تدریس ات ؟ » خانم کوچیک جواب داد : « نه آقا جان . در وضعیتی نیستم که بتونم شلوغی و سر و صدای کلاسو تحمل کنم . محیط کتابخانه رو ترجیح می دم . » آقا جان گفت : « بله ، حال که ورود خانم ها به دانشگاه آزاد شده ، می تونی توی کتابخانه ی دانشگاه مشغول بشی . اونجا به علاقه ات نزدیکتره ! » خانم بزرگ هم با خوشحالی گفت : « کتابخونه بهترین جاست . »
چند روز بعد ، خانم کوچیک به کار کتابداری در دانشکده ی ادبیات مشغول شد . کار در محیط دانشگاه روحیه اش را خیلی بهتر کرد . در همان روزها بود که ابوالفتح خان استعفا داد . او که رئیس اداره ی تعویض املاک دارایی بود ، مدت ها بود از کارش ناراحت بود و به بهانه های مختلف این شعر خانم کوچیک را می خواند :
بسی مجاهده کردیم در طریق سفاق
ببین چه بیهوده تفسیر جاهدوا ( اشاره به آیه ی 16 سوره ی توبه « جهاد کنید با مال و جان خودتان در راه خدا ... ) کردیم
چو زورمند شدیم از دهان مسکینان
به جبر لقمه ربودیم و در گلو کردیم
ز رشوه اسب خریدیم و خانه و ده و باغ
به اشک بیوه زنان ، حفظ آبرو کردیم ( « کارهای ما » از مثنویات و تمثیلات پروین اعتصامی )
و مقصودش ، کنایه از رضا شاه بود . ابوالفتح خان می گفت حرص رضا شاه برای غصب املاک مردم تمامی ندارد . طوری شده است که دائماً دور قاب چینها ، برای گرفتن امتیاز از شاه ملک های مرغوب مردم را نشان می کنند و آن را به گوش شاه می رسانند. بعد وظیفه رئیس اداره املاک این می شود که به مالک مورد نظر مراجعه کند و از او بخواهد تا به پشیزی زمینش را به شاه بفروشد . اگر مالک از فروش ممانعت کند ، همان بر سرش خواهد آمد که رئیس شهربانی کرمانشاه بر سر پدر حسن آورد . دستگاه های دولتی شکایتی را علم می کنند بعد هم دستگاه های امنیتی کار احضار و بازداشت و محکومیت سنگین مالک را بر عهده می گیرند و آن قدر او را آزار می دهند تا مجبور شود ملکش را به اعلی حضرت تقدیم کند .
آقا گفت : « برای همین نماینده ی ( « فوت » نماینده ی مجلس انگلیس که در زمان رضا شاه از ایران دیدن کرد . ) انگلیس وقتی از ایران دیدن کرد و به کشورش برگشت ، گفت : رضا شاه دزدان و راهزنان را از سر راه های ایران برداشت و به افراد ملت خود فهماند که از آن پس در سر تا سر ایران فقط یک راهزن بزرگ باید وجود داشته باشد . »
ابوالفتح خان سرش را تکان داد و گفت : « چند بار به داور ( علی اکبر داور وزیر دارایی وقت رضا شاه ) گفتم : آقا ! وزارت دارایی حق این کارها را نداره ! دیدم افاقه نمی کنه و گوش شنوایی نیست ، یک روز پالتوم رو از پیشخدمت گرفتم و بیرون اومدم . شغل آزاد داشته باشی بهتر از نوکری این دولته ! »
ابوالفتح خان مدتی به خودش استراحت داد تا خستگی کار از تنش بیرون برود . هر روز به دیدن آقا می آمد و با هم از هر دری حرف می زدند . از کار آینده ی ابوالفتح خان که می گفت یا می رود پیش برادر دیگرشان نصر الله خان ـ که درالترجمه داشت ـ و آنجا را گسترش می دهد ، یا تجارت می کند . ابوالفتح خان هم مثل برادران دیگرش علاوه بر پارسی و آذری به عربی و انگلیسی و فرانسه تسلط کامل داشت . او البته بعدها وارد تجارت شد .
خانواده اعتصام الملک از خانم کوچیک و آینده ی او که همه نگران آن بودند زیاد حرف می زدند . یک روز ابوالفتح خان گفت : « آقا جان ، اون وقتی که شما اجازه ی چاپ اشعار پروین جان را ندادید ، به بهانه ی افکار مردم عامی بود که مبادا اون رو وسیله ای برای تبلیغ ازدواجش بدونند . حالا که کار از این حرف ها گذشته نظرتون فرق نکرده ؟ تاثیر خوبی هم روی روحیه ی پروین جان داره . من هم که فعلاً آزادم و می تونم پی کارو بگیرم . »
آقا جواب نداد و به فکر رفت . ابوالفتح خان که همه می دانستند شعرهای خواهرش را خیلی دوست دارد با اصرار گفت : « آقا جان ، حقیقتاً حیفه این شعرها ، کنج خونه خاک بخورند و تنها چند نفر از خوندن اون حظ و بهره ببرند ! »
آقا جواب داد : « بله ، حیفه . چاپش می کنیم . »
خانم کوچیک وقتی از سر کارش برگشت و موضوع را فهمید خوشحال شد . ابوالفتح خان هم از همان روز دنبال کارهای چاپ دیوان شعر خانم کوچیک رفت .
روزی که دیوان اشعار خانم کوچیک چاپ شد ، روز جشن همه ی خانواده بود ؛ مخصوصاً برای خانم ها روز بزرگی بود . از خانم بزرگ و عروس هایش گرفته تا بی بی و دایه خانم و خانم باجی همه خوشحال بودند و افتخار می کردند . این اولین بار در ایران بود که شعرهای زنی چاپ می شد . آن قدر این کار تازگی داشت که خیلی از مردم تا سال های سال نمی توانستند باور کنند که زنی شاعر به این قوت و پایه پیدا می شود ؛ آنهایی که توی فکرشان این غلط رفته بود که زن ناقص العقل است می گفتند شعرها از اعتصام الملک است ؛ آنها را به اسم دخترش چاپ کرد تا ناراحتی او را در شکست از ازدواجش کم کند .
به خواهش بی بی ، خانم کوچیک یک نسخه از کتاب شعرش را به او هدیه کرد . بی بی سواد خواندن نداشت اما عاشق شعرهای خانم کوچیک بود و با آنها آشنا بود . شعرها را دائماً از زبان افراد خانواده می شنید . این بود که کتاب را بوسید و کنار قرآن روی طاقچه اتاق گذاشت . من که از همه جا بی خبر در کرمانشاه سرگرم خانه و بچه ها بودم ، روزی که پست چی کتاب خانم کوچیک را برایم آورد از تعجب دهانم باز ماند . کتاب را ورق زدم . در همان صفحه ی اولش خط خانم کوچیک به چشمم خورد نوشته بود : تقدیمی از پروین اعتصامی .
در صفحه های بعدی ، مقدمه ای بود که آقای ملک الشعرای بهار نوشته بود و خیلی از اشعار خانم کوچیک تعریف کرده بود .
از آن روز ، هر وقت به سراغ کتاب می رفتم و اهل خانه متوجه می شدند ، می گفتند : « بلند بلند بخوان ، ما هم بشنفیم . »
بچه ها هم علاقه مند شده بودند . مخصوصاً مناظره ها ( مناظره ، شعری است که شاعر از زبان دو یا چند شخصیت ـ که می توانند انسان ، اشیا ، یا جانوارن باشند ـ که در مقابل یکدیگر قرار می دهد ، سخن گفته و صفات هر یک را از زبان دیگری بیان می کند تا سرانجام برتری یکی ثابت شود . واژه نامه ی هنری شاعری . ص 254 ) را خیلی دوست داشتند . مناظره ی سیر و پیاز ، نخ و سوزن و ... طوری شده بود که شعرها حفظمان شده بود و به عنوان مثل از آن ها استفاده می کردیم . در بیرون از خانه ی ما هم همین طور بود . شنیدم که کتاب خانم کوچیک دست به دست می گشت . آنهایی که ادیب بودند ، از سبک و وزن و ارزش هنری آن ، و آنهای که مردمی عام بودند ، از صمیمیت و نکته های اخلاقی آن لذت می بردند . از بزرگ و کوچک ، هر کس آقا را می دید برای تربیت چنان دختری به او تبریک می گفت . رضایت و خوشحالی از سر و روی آقا می بارید و هر روز سرحال تر می شد .
از مدتی پیش ، آقا مریض شده بود . هر روز که می گذشت رنگ پریده تر و لاغرتر می شد . همه خیال می کردند از غصه ی خانم کوچیک است و امیدوار بودند این خوشحالی آقا را به دوران قبل از مریضی برگرداند . اما این طور نشد .از روزی که خبر رسید اداره ی املاک روی زمین آقا دست گذاشه دوباره حالش بد شد . زمین مورد نظر ، گل سر سبد زمین های آقا بود و آقا آن را موقع عروسی خانم کوچیک به دخترش بخشیده بود ، تا با در آمد حاصل از آن ، عزت و احترامش پیش شوهرش باقی بماند . معلوم نبود حقیقتاً رضا شاه زمین را دیده و خواسته بود ، یا اداره ی املاک برای انتقام از ابوالفتح خان ، خوش رقصی کرده و آن را به شاه پیشنهاد کرده بود . هر چه که بود ، می بایست بدون فوت وقت زمین تقدیم شاه شود . آقا توی رخت خواب افتاد . خانم کوچیک برای دلداری آقا گفت : « چه بهتر ! زمینی که منو به یاد اون دوران تلخ بیندازه ، همون بهتر که از دست بره . »
خانم کوچیک که تازه داشت به محیط کارش در کتابخانه ی دانشکده ی ادبیات عادت می کرد و به آنجا علاقه مند می شد ، وقتی آقا را با آن حال دید ، تصمیم گرفت چند روزی سر کار نرود و پیش آقا بماند . اتفاقاً خودش هم سرما خورده بود و گوش درد داشت .از کتابخانه مرخصی گرفت و در خانه ماند و از آقا مراقبت کرد . مرخصی خانم کوچیک تمام شد . اما حال آقا بهتر نشد . خانم کوچیک تصمیم گرفت تا حال پدرش بهتر شود
مرخصی بدون حقوق بگیرد ؛ اما مسولان دانشکده موافقت نکردند ، که هیچ ؛ حتی اعلام کردند آن چند روزی را هم که خانم کوچیک سر کار حاضر نشده است استعلاجی به حساب نیاورده و برایش غیبت زده اند . خانم کوچیک آن قدر ناراحت شد که بدون اطلاع ، از محل کارش بیرون آمد و به خانه برگشت . تصمیم گرفته بود دیگر به آنجا پا نگذارد . مریضی آقا بدتر شد . روزی نبود که معین احکما ـ طبیب معالج آقا ـ بالای سرش حاضر نشود و او را معاینه نکند . دستورهایی را که می داد مو به مو انجام می شد . خانم کوچیک از کنار پدر تکان نمی خورد . هر کاری که از دستش می آمد انجام می داد : با آقا حرف می زد ، برایش شعر می خواند ، کتاب می خواند ، غذایش را می داد ، مواظب تبش بود و پاشویه اش می کرد ...
در همان روزها پستچی به در خانه آمد و نامه ای از طرف وزارت معارف ( وزارت معارف ابتدا به وزارت فرهنگ و سپس به وزارت آموزش و پرورش تغییر نام داد . ) آورد .
نامه خطاب به خانم کوچیک نوشته شده بود . از او خواسته بودند تا برای گرفتن نشان درجه سه علمی ، که برای او در نظر گرفته شده بود ، به وزارت معارف برود . معلوم بود کتاب شعر خانم کوچیک را خوانده و ارزش گذاری کرده اند .

[تصویر:  253.gif]
ﻗﺒﻼ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﻮﻓﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻵﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺨﺮﯼ !!!
13-11-2013 04:36 PM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
lovely آفلاین
مدیر انجمن
***
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 115
تاریخ عضویت: Nov 2013
اعتبار: 1
ارسال: #10
RE: رمان خانوم کوچک
قسمت نهم--پایان
.
این خبر عین بمب ترکید و به گوش همه رسید . از فامیل و دوست و آشناها به خانه آمدندو تبریک گفتند . آقا با همان حال نزارش لبخند می زد و خوشحالی اش را نشان می داد . اما خانم کوچیک نشان علمی را رد کرد و در جواب وزارت معارف نوشت : « خیلی ها هستند که بیشتر از من استحقاق گرفتن این نشان را دارند . » جواب خانم کوچیک دهن به دهن گشت . آقا از این همه افتادگی دخترش ،اشک به چشم آورد . دانشکده ادبیات هم به صرافت افتاد و برای خانم کوچیک نامه ای فرستاد . در نامه از او دعوت کردند که دوباره سر کارش برگردد . خانم کوچیک آن قدر از رفتارشان دلتنگ بود که جواب نامه را هم نداد .
مریضی آقا شدت گرفت ؛ طوری که فهمید وقت رفتن شده است ؛ با آنکه بیشتر از شصت و سه سال عمر نداشت. آقا همه ی افراد خانواده را دور خودش جمع کرد و به آنها سفارش خانم بزرگ و خانم کوچیک را کرد . تکلیف بقیه ی چیزها را قبلاً روشن کرده بود . بعد هم از همه خداحافظی کرد و چشمانش را برای همیشه بست .
جنازه را کفن پوش کردند و بر دوش مردان خانواده از خانه بیرون بردند . بی بی می گفت خانم بزرگ آن قدر بی طاقت شده بود که خانم کوچیک را بغل کرد و ضجه کشید : « خدایا ، تنها شدیم . »
خانم بزرگ میان دختر و پسرهایش ، عروس ها و نوه هایش و آن همه خدمتکار و دوست و آشنا که دوره اش کرده بودند ، از درد تنهایی می نالید . هیچ کس نمی توانست جای آقا را برای او که عمری را در صلح و صفا و با عشق ، از جوانی در کنار هم سر کرده بودند ، بگیرد . این را همه می فهمیدند و قبول داشتند . اما تنهاتر از او خانم کوچیک بود .
در آن روزها که همه ی عزت و احترام و امنیت دخترها این بود که در سایه ی پدر و سپس شوهری باشند ، می شد فهمید از دست دادن آقا با آن همه محبتی که بین او و خانم کوچیک بود چه ضربه ای به او می زند . همه نگران خانم کوچیک بودند . او گریه نمی کرد . حرف هم نمی زد و همان طور ساکت در مراسم خاکسپاری آقا شرکت کرد . آقا را در آرامگاه خانوادگی شان در قم دفن کردند . مراسم سه و هفت را هم برگزار کردند و منتظر مراسم چهلم شدند و که از راه می رسید .
گریه ها و شیون ها فروکش کرده بود و آرامشی در میان عزادارها دیده می شد . نگرانی برای خانم کوچیک بیشتر شد . تا به آن لحظه حتی یک قطره اشک هم نریخته بود . همه از هم می پرسیدند : « چه ش شده ؟! ، چرا گریه نمی کنه ؟ چرا حرف نمی زنه ؟ »
برادرها دوره اش کردند تا به حرفش بیاورند . خانم بزرگ و عروس ها کنارش نشستند و او را تشویق به گریه کردند . بعد ترساندندش و گفتند : « گریه نکنی ، غمباد می گیری ( گواتر ) »
اما هیچ کدام اثر نکرد . خانم کوچیک همان طور ساکت و صامت بود . ناچار سراغ معین احکما رفتند . طبیت آمد و دستور دارو داد . فایده نداشت . دوباره و سه باره آمد اما باز هم فایده نداشت . بالاخره راه چاره ای به فکر طبیب رسید . دستور داد خانم کوچیک را به اتاق آقا ببرند . گفت باید در آنجا مدتی تنها بماند.
در اتاق را بستند و قرار شد شام و ناهار را در همان اتاق بخورد . معین احکما سفارش کرد تا خانم کوچیک گریه نکرده از اتاق بیرون نیاید .
بی بی مامور شده بود پشت در اتاق بماند و از لای درز در مواظب کارهای خانم کوچیک باشد تا اگر واجب شد بقیه را خبر کند .
بی بی تعریف می کرد اول کاری که خانم کوچیک کرد این بود که رفت و پشت میز آقا نشست . روی میز ، کتاب شعر خانم کوچیک نیمه باز بود ؛ همان که این آخری ها از رویش برای آقا شعر می خواند . مدت زیادی نشست و به کتاب زل زد ، بعد بلند شد و به طرف کتاب های آقا رفت . قفسه های کتاب آقا تمام دیوارهای اتاق را از بالا تا پایین پوشانده بود . یکی از کتاب ها را برداشت و آن را ورق زد ؛ از اول به آخر ، از آخر به اول . چند بار این کار را کرد . انگار حواسش جای دیگری بود .
می دانستم بی بی کدام کتاب را می گوید . آقا دست کم سی کتاب ترجمه کرده بود آنها را در همان طرفی که بی بی نشان داد چیده بود . یکی از آن ها سفینه ی غواصه ( بیست هزار فرسنگ زیر دریا اثر ژول ورن . ) بود که ماجرایش را خانم کوچیک برای من تعریف کرده بود .
روزی که ترجمه ی این کتاب تمام شده بود ، بچه های آقا کوچیک بودند . اول ابوالقاسم آن را از آقا گرفت تا بخواند . بچه ها که از قبل ماجرای کتاب را از زبان پدرشان شنیده بودند ، برای تمام شدن ترجمه ی آن روز شماری می کردند . وقتی ترجمه ی کتاب تمام شد ، ابوالقاسم به حکم اینکه برادر بزرگ تر است ، قبل از همه کتاب را برای خواندن در اختیار گرفت تا بعداً نوبت سه برادر دیگر یعنی ابوالفتح خان و نصرالله و سعید شود . خانم کوچیک دل توی دلش نبود که کی نوبت خواندن کتاب به او می رسد . وقتی بالاخره سعید هم کتاب را خواند ، کتاب دوباره به دست ابوالقاسم رسید و باز هم سه برادر دیگر منتظر نوبت ماندند . آن وقت ها چون کتاب کم بود ، آن هم کتابی که مناسب بچه های کوچک تر باشد ، هر کتابی را که مناسب می دیدند چندین بار آن را می خواندند . خانم کوچیک خواست کتاب را از دستشان بگیرد اما پسرها ندادند و گفتند : « دختر و چه به کتاب خوندن ! ، کتاب شعر هم که نیست ! به دردت نمی خورد ! »
خانم کوچیک تهدید کرد که پیش آقا می رود و از برادرها شکایت می کند . پسرها که می دانستند آقا اگر بفهمد به آنها می گوید : « دختر و پسر از نظر عقل هیچ توفیری ( تفاوت ) با هم ندارند ؛ هر دو باید کتاب بخوانند تا فهم و کمالشان زیاد شود ، از راه دیگری وارد شدند . دخترهای فامیل و دوست و آشنا را اسم بردند که هیچ کدامشان نه کتاب می خواندند و نه سواد درست و حسابی داشتند . برادرها به او گفتند : « تو باید مثل بقیه گلدوزی ، خیاطی ، آشپزی و بچه داری یاد بگیری ! »
خانم کوچیک که دید نمی تواند آنها را قانع کند و نیز نمی خواست به آقا شکایت کند ـ چون آن وقت برادرها با او قهر می کردند و می گفتند : « دیدی دخترها همه شون سخن چینند ! » ـ خودش دست به کار شد . آن قدر کشیک ابوالقاسم را داد تا او کتاب را جایی گذاشت و برای بازی رفت . خانم کوچیک کتاب را برداشت و بی آنکه کسی او را ببیند به مستراح رفت . آنجا می توانست بی دردسر دیگران کتاب را بخواند . هر وقت هم که خسته می شد یا کسی می آمد ، کتاب را میان دستمالی که توی جیبش بود می گذاشت . آن را لوله می کرد و در شکاف بزرگی مابین چند آجر دیوار پنهان می کرد . جلویش هم سنگ کوچکی می گذاشت تا دیده نشود . خانم بزرگ که متوجه رفت و آمدهای خانم کوچیک به مستراح شد و فهمید که او زیاد به آنجا می رود و هر بار هم مدت زیادی می ماند ، نگران سلامتی اش شد . برای او چهار گل درست کرد و به خورد خانم کوچیک ـ که از بوی بد آن حال استفراغ گرفته بود ـ داد و به سر و صداهای او توجه نکرد . از آن طرف هم سر و صدای پسرها بلند شد . ابوالقاسم که خیال نمی کرد خواهرش جرات برداشتن کتاب را داشته باشد از برادرهایش یکی یکی بازخواست کرد . وقتی از همه جواب منفی شنید داد و بیدادش به هوا رفت و با پسرها درگیر شد . آقا وحشت کرد . از اتاقش بیرون آمد و علت این همه سر و صدا را پرسید . خانم کوچیک از جلوی چشمان گشاد شده ی برادرهایش گذشت و کتاب سفینه ی غواصه را که در دست داشت به آقا داد . وقتی ماجرا رو شد آقا با صدای بلند خندید . خانم کوچیک را بوسید و آن همه علاقه اش را به کتاب خواندن تشویق کرد . آقا بعد از آن بنا گذاشت تا به تلافی رنجی که خانم کوچیک برای خواندن کتاب برده است ، کتاب تیره بختان ( بینوایان ، اثر ویکتور هوگو . ) را که آن موقع مشغول ترجمه اش بود و همه ی کتاب های دیگری را که آقا برای خواندن بچه ها مناسب تشخیص می داد خانم کوچیک نفر اول برای خواندن آنها باشد .
تا روزی که آقا سر پا بود ، این بنا گذاری در همه ی موارد دیگر نیز ادامه پیدا کرده بود . بی بی می گفت آن روز ، در آن اتاق ، خانم کوچیک یکی یکی کتاب هایی را که آقا ترجمه کرده بود بر می داشت و نگاه می کرد .
سیاحت نامه ی فیتاغورث ، تاریخ روم ، هانری چهارم ، عشق و جوانی ، ترجمه ی حال تولستوی و ... . روی هر کتاب مکثی می کرد و به فکر می رفت . لابد هر کتاب خاطره ای را از آقا به یادش می آورد ؛ آقا که همیشه و همه جا محکم پشت سر خانم کوچیک ایستاده بود و حالا رفته بود . بی بی گفت : « وقتی برایش غذا می بردم چشماش باز بود و نگاهم می کرد اما ؟ انگار منو نمی دید . منم از ترس لام تا کام حرف نمی زدم . »
حال خانم کوچیک دو روز این طور گذشت . روز سوم بود که سرش را به کتابخانه تکیه داد و خوابش برد . شاید هم ضعف کرد . وقتی چشم هایش را بالاخره باز کرد پشت میز آقا نشست . قلمی از قلمدان برداشت و شروع به نوشتن کرد . وسط های کار یک قطره اشک از چشمش چکید . بعد از کمی ، یک قطره ی دیگر و بالاخره صورتش از اشک خیس شد . خانم کوچیک همان طور می نوشت . بی بی گفت : « اول خیال کردم چشمام خوب نمی ببینه ، بعد که دیدم داره راس راسی گریه می کنه دوئیدم و بقیه رو خبر کردم . »
همه خوشحال شدند و دنبال بی بی تا دم در اتاق آقا دویدند . خانم بزرگ گفت : « بی بی ، اگه راست باشه ، یک مشتلق خوب پیشم داری . »
یکی یکی ، چشمشان را به درز در چسباندند و گریه ی خانم کوچیک را نگاه کردند . صدای هق هق خانم کوچیک بلند شده بود . برادرها ، عروس ها ، خدمتکارها و بچه ها همه با خوشحالی به صدای گریه خانم کوچیک گوش می دادند و لبخند می زدند . خانم کوچیک همان طور که گریه می کرد از اتاق بیرون آمد و مثل دختر کوچولویی خودش را در بغل خانم بزرگ انداخت . خانم بزرگ سر و صورتش را بوسید و او را به طرف حیاط برد . دیگران که از بی بی شنیده بودند خانم کوچیک کاغذی را می نوشته ، وارد اتاق شدند . قبل از همه ابوالقاسم خان کاغذ را برداشت و با صدای بلند شعری را که رویش نوشته بود خواند . شعر در عزای آقا بود .
پدر آن تشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ ، گرگ تو شد ای یوسف ( اشاره به حضرت یوسف که برادرانش ادعا کردند او را گرگ دردیده است . ) کنعانی من
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک ، زندان تو گشت ای مه زندانی من
از ندانستن من دزد قضا آگه بود
چو تو را برد بخندید به نادانی من
آن گه در زیر زمین داد سر و سامانت
کاش می خورد غم بی سر و سامانی من
بر سر خاک تو رفتم ، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم ای دیده ی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت ، همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر ، به مهمانی من
صفحه ی روی ز انظار ، نهان می دارم
تا نخوانند درین صفحه ، پریشانی من
دهر ، بسیار چو من سر به گریبان دیده ست
چه تفاوت کندش ، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو می دانستم
ز چه مفقود شدی ای گهر کانی من
من که آب تو ز سر چشمه ی دل می دادم
آب و رنگت چه شد ای لاله ی نعمانی من
من یکی مرغ غزل خوان تو بودم ، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب ، بعد تو با کیست نگهبانی من
ابوالقاسم خان همان طور که می خواند ، اول صدایش دو رگه شد و بعد به گریه افتاد . دیگران هم دست کمی از او نداشتند . مرد و زن ، بی خجالت از همدیگر ، های های گریه کردند . انگار آقا همان موقع مرده است . صدای گریه ی خانم کوچیک هم هنوز از دور می آمد . کسی نه قبل از آن و نه بعد از آن هرگز ندید و نشنید که او آن طور گریه کرده باشد .
فصل چهارمخانم کوچیک رفت
بعد از سال آقا ، خانه سوت و کور شد . تا قبل از آن ، عروس ها و پسرها و نوه ها به ملاحظه ی تنهایی و عزادار بودن خانم بزرگ ، وقت و بی وقت به او سر می زدند ؛ طوری که خانم بزرگ از هفت روز هفته ، شش روزش را مهمان داشت . اما سال که تمام شد یکدفعه خانه خالی شد . همه مشغول رفت و آمدهای معمول خودشان شدند و آن خانه بزرگ که همه جایش پر از خاطره ی آقا بود ، برای خانم بزرگ و خانم کوچیک ، دلتنگ کننده شد . خانم بزرگ به بهانه ی دیدن نوه ها ، سرش را به رفتن و ماندن در خانه های پسرانش گرم کرد . خانم کوچیک هم تصمیم گرفت شغلی برای خودش دست و پا کند . از همه جا بهتر همان مدرسه ی آمریکایی ها بود ؛ جایی که سر حالی دختران جوان روحیه غمزده و تنهای خانم کوچیک را شاد می کرد .
اواخر تابستان بود . معلم ها هنوز در تعطیلات بودند . اما مدیر مدرسه و معاونانش برای برنامه ریزی سال تحصیلی جدید در مدرسه بودند . به جای میس شولر که قبلاً مدیر مدرسه بود خانم دیگری مدیر شده بود . خانم مدیر جدیداز تقاضای کار خانم کوچیک استقبال کرد و ازاو خواست که حتماً جز همکاران سال آینده باشد . وقتی خانم مدیر گفت که برای سال آینده برنامه جدیدی در نظر است ـ مثل اینکه می خواهند ، برای تعطیلات نوروز ، دانش آموزان را برای دیدن اصفهان و شیراز به مسافرت ببرند ـ خانم کوچیک خیلی خوشحال شد .
از آنجایی که راه ها هنوز خیلی امن نبودند ، او می توانست با گروه مدرسه به این سفرها برود و هوایی تازه کند .
خانم کوچیک با شوق به خانه برگشت . کارهای عقب مانده اش را انجام داد و منتظر شروع سال تحصیلی شد . اما با شدت گرفتن جنگ در اروپا که مدتی بود شروع شده بود ، نقشه های خانم کوچیک هم بر آب شد .
رضا شاه ، از رادیوی برلن این خبر را شنید که : « دولت آمریکا با وجود دخالت نکردن ظاهری در جنگ توسط عواملش در خاورمیانه و مخصوصاً ایران ، مشغول فعالیت به نفع انگلیس و فرانسه است . » به دستور رضا شاه وزیر فرهنگ ، گزارشی درباره ی فعالیت های سیاسی میسیونرهای اداره کننده ی مدرسه های خارجی تهیه کرد و به شاه داد . رضا شاه که در جنگ اعلام بی طرفی کرده بود به ظاهر برای حفظ بی طرفی اش ، دستور داد که همه ی مدرسه های خارجی از آمریکایی گرفته تا آلمانی و انگلیسی و فرانسوی تعطیل شود . با این دستور ، بساط مدرسه ی آمریکایی ها هم که اسمش نوربخش شده بود ، برچیده شد و همه ی کادر اداره کننده ی آن از ایران رفتند .
***برایم نامه ای از خانم کوچیک رسید که در آن خبر بدی بود : بی بی مریض شده بود . می دانستم که بعد از فوت آقا ، بی بی در خانه ی آنها زندگی می کند . بی بی می گفت : « کاری که از دستم بر نمی آد اقلاً دور و برشون باشم ، کمتر غصه بخورن ! »
خانم کوچیک نوشته بود که نگران حال بی بی نباشم . هر کاری که لازم باشد برایش می کنند . نوشته بود مدتی است بی بی سرفه می کند ، نفس تنگی پیدا کرده و شب ها هم تب دارد .
نگران شدم . هفته ای نبود که چند نامه نفرستم و حال بی بی را نپرسم . خانم کوچیک هم جواب نامه هایم را می داد . یک روز برایم نوشت حال بی بی بدتر شده است و آنها صلاح دیدند بی بی را در مریضخانه بستری کنند . نامه را که خواندم حالم بد شد . آن روزها فقط وقتی مریضی را به مریضخانه می بردند که امید به زنده ماندنش نداشتند . سراسر ایران پر از مرض های واگیردار بود . اما نه بیمارستان به اندازه کافی وجود داشت و نه دکتر دانشگاه دیده و نه حتی دواهای درست و حسابی .
امیدی که داشتم ، وجود آقا سعید برادر کوچک خانم کوچیک بود که درسش را تمام کرده بود و دکتر بیمارستان بود . به حسن گفتم : « هر طور شده باید برم پیش بی بی ! »
می ترسیدم اجازه ندهد . وسط زمستان بود و همه جا پر از برف و یخبندان . معلوم نبود اصلاً اتوبوسی به طرف تهران حرکت کند . شش ماهه حامله بودم و برایم در آن شرایط سفر خطرناک بود . اما من که می ترسیدم بی بی حصبه گرفته باشد و او را هم مثل مادرم از دست بدهم ، آن قدر بی تابی کردم تا زینت خانم دلش به رحم آمد و به حسن گفت : « ببرش بالا سر بی بی . اینجا بمونه با این گریه زاری ها یه وقت بچه شم می اندازه . »
قرار شد زهرا به کمک زینت خانم بیاید و از بچه ها در نبودن من مواظبت کنند . پدر حسن هم موافقتش را اعلام کرد و گفت : « حالا که رفتنی شدین ، زودتر راه بیفتین بهتره ! »
همان روز بقچه ام را بستم و با مقداری سیب زمینی پخته و نان و پنیر که زینت خانم برای غذای توی راهمان داد ، با حسن به گاراژ رفتیم . راهی طولانی پیش رو داشتیم که معلوم نبود با آن وضعیت یخبندان جاده ها و ناهمواری و پیچ های خطرناک چه قدر باید در راه می ماندیم . وقتی اتوبوس به راه افتاد در تمام طول راه راننده و شاگردش پشت سر هم از مسافران می خواستند تا با فرستادن صلوت کمک کنند تا موانع را با سلامتی یک به یک رد کنند . در آن شلوغی و سر و صدا که صدای دعا و صلوات بلند بود تمام مدت به بی بی فکر می کردم . آن روز که مادرم مرد و من از جنازه اش می ترسیدم بی بی محکم بغلم کرد و در گوشم گفت : « ننه جان ، از هیچی نترس . من پیشتم . از حالا به بعد ، هم ننه ی آقاتم ، هم ننه ی خودت . »
آن روز هم که فهمیدم آقا دیگر پیشمان بر نمی گردد بی بی محکم بغلم کرد و گفت : « ننه جان ، یه وقت غصه نخوری ها ! ما خدا رو داریم . »
آن روز که مرا به حسن می سپرد تا از کرمانشاه به تهران برگردد ، باز هم محکم بغلم کرد و گفت : « الحمدالله ، هم ننه پیدا کردی هم آقا ، شوهرت هم که هست . دیگه خیالم از بابتت راحته . »
اما حالا می فهمیدم در همه ی این سال ها که از بی بی دور بوده ام ، با خیال بودن او بود که زندگی خوبی داشتم . اگر بی بی می مرد ، انگار پدر ، مادر ، مادر بزرگم ، همه ی کس و کارم را یکجا از دست می دادم . من که طاقت آن بار سنگین را نداشتم ، تا به تهران برسیم تمام راه را گریه کردم .
صبح زود بود که وارد تهران شدیم و یکسره پیش خانم کوچیک رفتیم . شنیده بودم که هر روز به عیادت بی بی می رود . آن روز هم پیش از آنکه ما برسیم رفته بود . آقا سعید تازه از بیمارستان به خانه برگشته بود و معلوم بود تمام شب را بیدار مانده است . وقتی شنید می خواهیم برای دیدن بی بی به بیمارستان برویم منع کرد و گفت : « کجا می خواهین برین ؟ مگه آدم سالم می ره بیمارستان ؟ اون هم زن حامله . مریضخونه ها شده مرکز شیوع بیماری ها . تا بخواهین اونجا حصبه ای و تیفوسیه . هنوز مریضی نمرده دفنش می کنند تا جا باز بشه . »
حرف های آقا سعید ، حسن را ترساند . اما من آن همه راه را نیامده بودم که در خانه بنشینم و چشم به در بدوزم . مدتی را با حسن جر و بحث کردیم . می گفت خودش مریضخانه می رود و برایم از حال بی بی خبر می آورد . کنترلم را از دست دادم . ضجه زدم و گفتم : « مگر من جز بی بی کسی رو تو این دنیا دارم ؟! »
حسن مجبور شد قبول کند . درشکه ای گرفت و با هم به بیمارستان رفتیم . آدرسش را از آقا سعید گرفته بودیم . بیمارستان ، ساختمان بزرگ و دو طبقه ای بود که بیشتر شبیه انبار بود ؛ با پنجره های بزرگ . با حسن به طبقه ی بالا رفتیم که گفته بودند بی بی آنجا بستری است . سالنی بود دراز و کشیده با سقفی بلند و پر از تخت که روی هر کدام مریضی خوابیده بود . صدای سرفه و آه و ناله شان همه جا را پر کرده بود . از بوی خون و ادرار و مدفوع نمی شد راحت نفس کشید . ته سالن بی بی خوابیده بود ؛ تکیده و لاغر . چشم هایش دو دو می زد و اصلاً شبیه خودش نبود . مرا که دید به زور دست هایش را پیش آورد تا دستم را بگیرد . بغض گلویم را گرفت . به خودم فشار آوردم گریه نکنم . با دو دستم دست هایش را گرفتم و به صورتم چسباندم . داغ بودند ، معلوم بود تبش بالاست . بی بی لب هایش تکان می خورد اما صدایش در نمی آمد . آن قدر ضعیف شده بود که باورم نمی شد بی بی من است که آنجا روی تخت دراز کشیده . سرم را جلوی دهانش بردم . با صدایی که به سختی می شنیدم گفت : « منو ببر خونه . می خوام تو خونه ی خودم بمیرم . »
بی اختیار شدم . بغضم ترکید و به هق هق افتادم . حسن سعی کرد گریه ی من بی بی را ناراحت نکند . مرا کنار زد و به بی بی گفت : « بی بی جان ، ناراحت نشو ، تازه از راه رسیدیم ، خسته اس ، بی طاقتی می کنه . »
خانم کوچیک که دنبال دکتر رفته بود همراه دکتر برگشت . دکتر مشغول معاینه ی بی بی شد . خانم کوچیک مرا بوسید و دلداری داد که حتماً حال بی بی خوب می شود و از دکتر که جوان بود و معلوم بود که آشنای آقا سعید است پرسید : « مگه نه آقای دکتر ؟ » دکتر گفت : « تب و سرفه علامت بیماری های مختلفی هستند . باید دعا کنیم چیز جدی و مهمی نباشه . »
با صدایی که از گریه گرفته بود گفتم : « می گه منو ببر خونه م . »
خانم کوچیک گفت : « خیلی وقته می گه . تنهایی که نمی شد . حالا که تو هستی شاید بشه . »
خانم کوچیک نظر دکتر را پرسید . دکتر جواب داد : « خونه محیطش برای مریض خیلی بهتره ! برای شما هم بهتره که دیگه مجبور نمی شید بیایید تو این محیط . »
آن طور که فهمیدم ، همگی از فامیل و دوست و افراد خانواده ، خانم کوچیک را از رفتن هر روزه به بیمارستان منع می کردند و می ترساندند . اما خانم کوچیک گفته بود : « آخه چه طوری این پیرزن رو تنها بذاریم ، دخترشم که نیست . از تنهایی دق میکنه ! »
دکتر که رفت ، خانم کوچیک دست بی بی را گرفت و با محبت گفت : « بی بی جان ، چشمت روشن ! اقدس و شوهرش هم که اومدن ! دیگه تنها نیستی . »
بی بی سعی کرد لبخند بزند ؛ اما نتوانست . خانم کوچیک دستور داد تا به خانه ی بی بی برگردم ، آن جا را مرتب و تمیز کنم ، رخت خواب بی بی را پهن کنم ، تا او با رئیس مریضخانه صحبت کند و بی بی را به خانه بیاورد .
از روزی که بی بی به خانه ی خودش برگشت حالش بهتر شد . اهل محل از بزرگ و کوچک برای عیادش آمدند و آقا سعید هم هر چند روز یکبار به توصیه ی خانم کوچیک به خانه می آمد و بی بی را معاینه می کرد . آقا سعید از دیدن حال بی بی که آن قدر سریع داشت خوب می شد تعجب می کرد و می گفت : « عجب ! بی بی جان پس شما فقط دلت برا خونه ت تنگ شده بود و ما این قدر غصه خوردیم ؟ »
حسن که خیالش از بابت بی بی راحت شده بود به کرمانشاه برگشت تا بعد از سلامتی کامل بی بی دنبالم بیاید . خانم کوچیک ،اول ، هر روز به دیدن بی بی می آمد . بعدها ، چند روز یکبار سراغ ما را می گرفت . هر بار هم می آمد با دست پر می آمد . گوشت و مواد غذایی با خودش می آورد و سفارش می کرد برای بی بی غذاهای قوت دار درست کنم .
بی بی جانی گرفته بود . توی رخت خوابش می نشست و از گذشته ها تعریف می کرد . من که بعد از ده سال توانسته بودم به آن خانه برگردم و دوباره با بی بی تنها باشم ، از حرف های او که بوی خوش بچگی ام را می داد حظ می کردم و متوجه گذشت زمان نبودم . نامه ی حسن که رسید ، مرا به خود آورد . چند روز به شروع عید و سال نو نمانده بود و حسن می خواست مرا به کرمانشاه برگرداند . نگران بی بی بودم . نمی توانستم او را تنها بگذارم . خانم کوچیک هم بار آخر که دیدمش سفارش کرد بی بی را با خودم به کرمانشاه ببرم . می گفت : « وقتی دور و برش باشین عمرشم درازتر می شه . »
اما بی بی کسی نبود که به این زودی ها دست از سر خانه ی خودش بردارد و با ما به شهر غریب بیاید . هر چه برای بی بی دلیل و برهان آوردم که باید با من به کرمانشاه برگردد قبول نکرد .
به فکر افتادم از خانم کوچیک بخواهم بی بی را متقاعد کند . بی بی حرف های خانم کوچیک را زود قبول می کرد . هر چه منتظر ماندم ، خانم کوچیک به دیدن بی بی نیامد . حسن از کرمانشاه رسید و اصرار کرد زودتر برگردیم . فکر بردن بی بی را با او در میان گذاشتم . موافقت کرد و خوشحال شد . درشکه ای گرفت و هر دو به خانه اعتصام الملک رفتیم تا خانم کوچیک را ببینیم و با او صلاح و مشورت کنیم . وقتی به آنجا رسیدیم شنیدیم خانم کوچیک مریض شده است . چند روزی بود که تبش بالا رفته بود و حالش بدتر شده بود . آقای معین احکما بالای سرش بود . دکتر که رفت پیشش رفتم . دایه خانم مشغول پاشویه کردنش بود . صورت خانم کوچیک از تب گل انداخته بود . دستم را گرفت و بریده بریده احوال بی بی را پرسید . به او گفتم که رضایت نمی دهد با ما به کرمانشاه بیاید . خانم کوچیک با همان حال مریضی گفت : « یکی دو روز صبر کنید ، حالم بهتر بشه . می آم باهاش حرف می زنم ، اینجا تنها بمونه از دست می ره . »
وقتی از حیاط می گذشتم ، خانم بزرگ و برادرهای خانم کوچیک دکتر را دوره کرده بودند آن موقع چند هفته ای می شد که آقا سعید نبود . او به عنوان مسئول بهداری اراک رفته بود . شنیدیم که آقای معین احکما گفت : « این مرض در حوزه ی تام و تمام تخصص بنده است . سال هاست که حصبه ای ها را معالجه کرده ام . »
اسم حصبه که به گوشم خورد تنم لرزید و با خودم گفتم : « نکند خانم کوچیک هم مثل مادرم ... » زبانم را گاز گرفتم . در تمام مدتی که در درشکه بودیم و به سمت خانه بر می گشتیم صورت مریض های حصبه ای که در مریضخانه دیده بودم ، جلوی چشمم می آمد . آنها لاغر و رنگ پریده بودند و دائماً از درد و تب ناله می کردند . به خودم دلداری دادم و گفتم خانم کوچیک از درد ناله نمی کرد . پس حتماً حالش آن قدر بد نیست و به زودی خوب می شود .
نمی خواستم مریضی خانم کوچیک را به بی بی بگویم . اما آن قدر سوال پیچم کرد تا مجبور شدم و همه چیز را برایش گفتم . بی بی با ن دست های زرد و لاغرش توی سرش زد و بی حال شد . حسن پارچ آب آورد و به صورتش پاشید . وقتی حالش بهتر شد شروع به گریه کرد و در همان حال با مویه گفت : « خدا من بکشه . من باعث مریضی ش شدم . حتمی از مریضخونه گرفته . »
بی بی هر شب خواب های بد می دید و بی تابی می کرد . من هم دست کمی از بی بی نداشتم . حسن نمی دانست چه کار کند . بالاخره برای پدر و مادرش نامه نوشت . خبر مریضی خانم کوچیک را داد و برگشتنمان را نامعلوم اعلام کرد . خیالمان از طرف بچه ها راحت بود . می دانستیم با آن همه محبت و مواظبتی که زهرا و زینت خانم نسبت به آنها دارد ، بچه ها زیاد سراغ ما را نمی گیرند . دکان هم مشکلی نداشت . اگر چه بهار شده بود ، ولی هوا سرد بود و هنوز کسی به فکر بنایی و تهیه ی گچ و آجر و غیره نمی افتاد . تصمیم گرفتیم تا خوب شدن خانم کوچیک بمانیم . ما منتظر خوب شدن او بودیم تا بیاید و بی بی را متقاعد کند همراه ما به کرمانشاه برگردد . خانوادهاش هم منتظر بودند تا با خوب شدن خانم کوچیک دید و بازدیدهای عید را شروع کنند ؛ غافل از آنکه خانم کوچیک روز به روز حالش بدتر می شود ؛ تا جایی که به حالت اغما رفت .
آقای معین احکما که دائماً به خانه اطمینان داده بود که می تواند خانم کوچیک را معالجه کند ، وقتی خانم کوچیک را در آن حالت دید ، غیبش زد . خانم بزرگ و برادرها ، زن برادرها و جمعی از فامیل و دوست و آشنا نگران خانم کوچیک بودند . هر چه گشتند آقای معین احکما را پیدا نکردند و مجبور شدند دست به دامن دکترهای دیگر شوند . اما فرصت گذشته بود و مداوا دیگر اثری نداشت . خانم کوچیک متانتش را تا لحظه آخر زندگی حفظ کرد .
می گفتند قبل از بیهوش شدن ، از دایی اش که بالای سرش بود ، برای خودش التماس دعا کرد و از خدا خواست تا به مادرش صبر و تحمل دهد .
بعد به همان آرامی که در این دنیا زندگی کرده بود ، چشم هایش را بست و به دنیای دیگر رفت . او در آن موقع تنها سی و سه سال داشت . این که خبر مرگ خانم کوچیک چه طور به من و بی بی رسید و چه ها کردیم ، بماند . فقط همیشه از خودمان تعجب کردم با آن حال که ما پیدا کردیم چه طور بی بی از دست نرفت و بچه ی من سالم ماند . خانم کوچیک را در مقبره ی خانوادگی شان در قم ، کنار پدرش دفن کردند .
بعد از مراسم سه و هفت ، دیگر کاری نداشتیم و باید به کرمانشاه بر می گشتیم . بی بی که تا قبل از آن ، برای آمدن به کرمانشاه با ما آن همه مخالفت می کرد ، زودتر از ما بار و بندیلش را بست و آماده ی سفر شد . حالش را می فهمیدم . او همه ی کسانی را که به خاطرشان در تهران می ماند ، از دست داده بود . آقا رفته بود ، خانم کوچیک رفته بود . خانم بزرگ هم آن قدر پریشان احوال شد که بچه هایش تصمیم گرفتند خانه را بفروشند و مادرشان را پیش خودشان ببرند .
بی بی ، آسید ملای محل را خبر کرد . وکالت داد تا خانه اش را بفروشد و پولش را به کرمانشاه حواله کند . او تصمیم گرفته بود در کرمانشاه خانه بخرد تا با من و حسن و بچه ها ، همگی در یک خانه زندگی کنیم . می دانستم پدر و مادر حسن از شنیدن این خبر خوشحال می شوند . با بیرون آمدن من و حسن و بچه ها از خانه ی آنها ، می توانستند زهرا و شوهرش را پیش خودشان ببرند تا هم تنها نباشندو هم پدر حسن از سر و صدای بچه ها سر دردش دوباره شروع نشود .
با بی بی و حسن سوار اتوبوسی شدیم که به سمت کرمانشاه می رفت . دلم برای بچه ها تنگ شده بود ،خوشحال بودم و احساس می کردم با وضعیت جدید زندگی بهتری در انتظارم است .
وقتی به کرمانشاه رسیدیم ، اتفاق عجیبی افتاد . یک روز عصر بهادرخان به دیدنمان آمد . از طریق نامه ی خانواده اش که در تهران بودند ، فوت خانم کوچیک را متوجه شده بود . او کهتا قبل از آن غرورش نمی گذاشت تا به خواست دل خانم کوچیک اهمیت دهد و به خانه ی ما بیاید ، حالا خودش به دیدن ما آمده بود .
اصرار کرد که همه چیز را برایش تعریف کنیم . خیلی ناراحت بود و مثل همه ی ما انتظار مرگ خانم کوچیک را نداشت . مانند یک خانواده ی صمیمی دور هم نشستیم و از خانم کوچیک حرف زدیم . برایش گفتم آخرین شعری را که در وسایلش پیدا کرده اند ، مرثیه ای است که برای خودش گفته ؛ انگار که انتظار مرگ زودرسش را داشته است . بهادر خان بی خجالت از ما ، گریه را سر داد و گفت : « کاش اون شعر رو می دیدم . » رئیس شهربانی ، مردی که قدرتمند ترین مرد شهرمان بود ، داشت با صدای بلند گریه می کرد . وقتی می رفت از ما قول گرفت تا هر وقت مشکلی داشتیم برای حل آن بی رو دربایستی پیش او برویم .
***بهار سال بعد ، همراه بی بی و حسن و دختر کوچک شش ماه هام که به یاد خانم کوچیک اسمش را پروین گذاشتم ، به طرف تهران حرکت کردیم تا در مراسم سال خانم کوچیک شرکت کنیم . همراه خانواده ی اعتصام الملک به طرف مقبره ی خانوادگی شان رفتیم . توی راه ، برف ها آب شده بودند و گلهای خودروی بهاری اینجا و آنجا دیده می شدند . وقتی سر خاک خانم کوچیک نشستم دختر جوابی به یادم آمد که در لباس حریر صورتی و سفیدش بین پدر و مادرش می نشست و به من که برای عیدی گرفتن پیش آقا می آمدم لبخندی مهربان می زد . آقا در حالی که عیدی ام را می داد از خانم کوچیک می پرسید : « پیشرفت شاگردت چطوره ؟ » و خانم کوچیک آن قدر از همه چیز من تعریف می کرد که خجالت می کشیدم . او که خودش گل سر سبد دختران بود و در همه چیز به کمال رسیده بود ، از من تعریف می کرد . بی بی با صدای آرامی پرسید : « ننه این رو چی نوشته ؟ »
به خودم آمدم و نگاه کردم . شعری روی سنگ مزار خانم کوچیک حک شده بود همان مرثیه ای بود که در سوگ خودش گفته بود . با صدای بلند شروع به خواندن آن کردم تا بی بی و دایه خانم که نزدیکم ایستاده بودند ، آن را بشنوند .
اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است

ببیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت بین است هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی ، هر چه توانگر باشد
چون بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره ، تسلیم و ادب ، تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آن کس که درین محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است
دو سال بعد از رفتن خانم کوچیک ، بی بی هم به دنبالش رفت و ما را تنها گذاشت . در همه ی این سال ها ، هر وقت خواسته ام برای زندگی تصمیم مهمی بگیرم باز هم به خانم کوچیک مراجعه کرده ام ؛ به دیوان شعرش که همیشه در کنارم بوده است و به قول حسن بهترین راهنمایی ها را کرده است .
کتابم را که تمام کرده ام وسط هال روی میز می گذارم تا با برگشتن نوه ها و بچه هایم آن را عیدی بدهم و مطمئن هستم امسال با ارزش ترین عیدی را از من می گیرند .
پایان

[تصویر:  253.gif]
ﻗﺒﻼ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﻮﻓﺘﺎﺩ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۱۵ ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺵ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺍﻵﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﯼ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺳﺖ ﺑﺨﺮﯼ !!!
13-11-2013 04:37 PM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

اخبار فناوری اطلاعات | نرم افزار املاک | نرم افزار دامپزشکی | تور روسیه | هتل آپارتمان مشهد | ترجمه تخصصی | نرم افزار داروخانه | نرم افزار رستوران | نرم افزار تاکسی سرویس | نرم افزار رستوران | دانلود نرم افزار مطب | دانلود نرم افزار تاکسی سرویس | مجله پزشکی آسان طب | دکتر آسان طب | اخبار موسیقی | کنکور | خرید لایسنس nod32 | بهترین سایت تفریحی |   نرم افزار دفترچه تلفن نرم افزار چاپ چک نرم افزار رستوران نرم افزار فست فود نرم افزار کافی شاپ نرم افزار تاکسی سرویس نرم افزار نمایشگاه خودرو نرم افزار املاک نرم افزار هتلداری نرم افزار مطب نرم افزار دندانپزشکی نرم افزار انبارداری نرم افزار حسابداری فروشگاه نرم افزار وکالت مجله اینترنتی پارسی وان | مجله اینترنتی زیگیل | خرید بک لینک | خرید رپورتاژ | سینما تئاتر مای استیج | یک مهاجر | دنیای مهاجرت | مجله گردشگری کاروان | وردپرس دانلود | مجله تفریحی تندیس فان | نرم افزار Software | جوک جدید | اخبار هنر | اخبار کامپیوتر | سایت پزشکی | فروشگاه اینترنتی | سایت خبری | دانلود موزیک | اندروید سه | بانک شماره موبایل | پایگاه صالحین | مجله کامپیوتری | جاب لر | نوین ساخت | سهام نت | تکی کو | سرورمجازی | تم کد | خرید هاست | مجله خانواده | مجله اینترنتی وبدون | پورتال خبری | سایت تفریحی تک لایو | مجله سرگرمی سیب رنک | جراحی بینی | فروش جوجه بوقلمون |   تولید کننده روغن زیتون | سایت پزشکی دکتر طب | افزایش بازدید سایت | خرید گیفت کارت | مدرن بوک | لوازم ارایشی | باربری تهران | مبل | طراحی بنر | کاشت مو | پروتز سینه | جراحی زیبایی واژن | ماشین آلات بسته بندی | پروفیل یو پی وی سی | لوله پوش فیت
خرید کریو پر سرعت

برای درج تبلیغات متنی، بنری و یا رپرتاژ آگهی در این وب سایت با شماره 09370888727 تماس حاصل فرمائید