کلمات کلیدی: دیوان, رهی, معیری,
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دیوان رهی معیری
نویسنده پیام
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #1
دیوان رهی معیری
شاهد افلاکی

چـــــون زلف تو ام جانا در عين پريشــانـــي

چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم که تو را در بر بنشـــــانم و بنشينـــم

تا آتش جـــــــانم را بنشيني و بنشــاني
اي شاهد افلاکي در مستــــي و در پاکــــــي

من چشـــم تو را مانم تو اشک مرا ماني
در سينه سوزانم مستـــــوري و مهجـــــــوري

در ديده بيـــدارم پيدايـــــي و پنهانــــــي
من زمــــــزمـــه عودم تو زمــــــزمـــــــه پردازي

من سلسله موجم تو سلسله جنبانـي
از آتـــــــــــش سودايــــــــت دارم من و دارد دل

داغي که نمي بيني دردي که نمي داني
دل با من و جان بي تو نســپاري و بســــــپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت کو چشم رهي جويت ؟

روي از من سر گردان شايد که نگردانـــي

ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
05-11-2011 11:32 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Mr.ZeD غایب
کاربر سایت
*
کاربر سایت

ارسال‌ها: 105
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 1
ارسال: #2
RE: دیوان رهی معیری
نیلوفر


نه به شاخ گل، نه به سرو چمن پیچیده ام


شاخه ی تاکم، به گِرد خویشتن پیچیده ام


گرچه خاموشم، ولی آهم به گردون می رود


دود شمعِ کشته ام، در انجمن پیچیده ام


می دهم مستی به دلها، گرچه مستورم ز چشم


بوی آغوش بهارم در چمن پیچیده ام


جای دل، در سینه ی صدپاره دارم آتشی


شعله را چون گل، درون پیرهن پیچیده ام


نازک اندامی بود امشب در آغوشم رهی


همچو نیلوفر، به شاخ نسترن پیچیده ام

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
......سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
01-12-2011 09:20 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Mr.ZeD غایب
کاربر سایت
*
کاربر سایت

ارسال‌ها: 105
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 1
ارسال: #3
RE: دیوان رهی معیری
داغ تنهایی


آنقدر با آتش دل، ساختم تا سوختم


بی تو ای آرام جان، یا ساختم یا سوختم


سرد مهری بین، که کَس برآتشم آبی نزد


گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم


سوختم، اما نه چون شمع طرب در بین جمع


لاله ام، کز داغ تنهایی به صحرا سوختم


همچون آن شمعی که افروزند پیش آفتاب


سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم


سوختم از آتش دل، در میان موج اشک


شوربختی بین، که در آغوش دریا سوختم


شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند


در میان پاکبازان من نه تنها سوختم


جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود


رفتم و از ماتم خود، عالمی را سوختم

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
......سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
01-12-2011 09:20 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Mr.ZeD غایب
کاربر سایت
*
کاربر سایت

ارسال‌ها: 105
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 1
ارسال: #4
RE: دیوان رهی معیری
زندان خاک


با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام


نور مهتابم، که در ویرانه ها افتاده ام


سایه پرورده بهشتم، از چه گشتم صید خاک؟


تیره بختی بین، کجا بودم کجا افتاده ام


جای در بُستان سرای عشق می باید مرا


عندلیبم، از چه در ماتم سرا افتاده ام


پایمال مردمم، از نارسائی های بخت


سبزه ی بی طالعم، در زیر پا افتاده ام


خار ناچیزم، مرا در بوستان مقدار نیست


اشک بی قدرم، ز چشم آشنا افتاده ام


تا کجا راحت پذیرم، یا کجا یابم قرار؟


برگ خشکم، در کفِ باد صبا افتاده ام


بر من ای صاحبدلان رحمی، که از غمهای عشق


تا جدا افتاده ام، از دل جدا افتاده ام


لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر


در فراق همنوایان، از نوا افتاده ام

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
......سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
01-12-2011 09:20 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Mr.ZeD غایب
کاربر سایت
*
کاربر سایت

ارسال‌ها: 105
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 1
ارسال: #5
RE: دیوان رهی معیری
غباری در بیابانی


نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی


نه بر مژگان من اشکی، نه بر لبهای من آهی


نه جان بی نصیبم را، پیامی از دلارامی


نه شام بی فروغم را، نشانی از سحرگاهی


نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی نه از جمعی


ندارد خاطرم اُلفت، نه با مهری نه با ماهی


به دیدار اجل باشد، اگر شادی کنم روزی


به بخت واژگون باشد، اگر خندان شوم گاهی


کیم من؟ آرزو گُم کرده ای تنها و سرگردان


نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی


گهی افتان و خیزان، چون غباری در بیابانی


گهی خاموش و حیران، چون نگاهی بر نظر گاهی


رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکب ها


به اقبال شرر نازم، که دارد عمر کوتاهی

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
......سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
01-12-2011 09:21 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Mr.ZeD غایب
کاربر سایت
*
کاربر سایت

ارسال‌ها: 105
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 1
ارسال: #6
RE: دیوان رهی معیری
سوزد مرا، سازد مرا


ساقی بده پیمانه ای، زآن می که بی خویشم کند


بر حسنِ شورانگیز تو، عاشق تر از پیشم کند


زان می که در شبهای غم، بارد فروغ صبحدم


غافل کند از بیش و کم، فارغ ز تشویشم کند


نور سحرگاهی دهد، فیضی که می خواهی دهد


با مسکنت شاهی دهد، سلطان درویشم کند


سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا


وز من رها سازد مرا، بیگانه از خویشم کند


بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی


یغما کند اندیشه را دور از بداندیشم کند

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
......سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
01-12-2011 09:21 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Mr.ZeD غایب
کاربر سایت
*
کاربر سایت

ارسال‌ها: 105
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 1
ارسال: #7
RE: دیوان رهی معیری
شاهد افلاکی


چون زلف توام جانا، در عین پریشانی *** چون بادِ سحرگاهم، در بی سر و سامانی


من خاکم و من گَردم، من اشکم و من دردم *** تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی


خواهم که تو را در بر، بنشانم و بنشینم *** تا آتش جانم را، بنشینی و بنشانی


ای شاهد افلاکی، در مستی و در پاکی *** من چَشم ترا مانم، تو اشک مرا مانی


در سینه ی سوزانم، مستوری و مهجوری *** در دیده ی بیدارم، پیدائی و پنهانی


من زمزمه ی عودم، تو زمزمه پردازی *** من سلسله ی موجم، تو سلسله جنبانی


از آتش سودایت، دارم من و دارد دل *** داغی که نمی بینی، دردی که نمی دانی


دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپاری *** کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی


ای چشم رهی سویت، کو چشم رهی جویت؟


روی از منِ سرگردان، شاید که نگردانی

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
......سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
01-12-2011 09:21 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Mr.ZeD غایب
کاربر سایت
*
کاربر سایت

ارسال‌ها: 105
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 1
ارسال: #8
RE: دیوان رهی معیری
حدیث جوانی


اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام *** خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام


با یاد رنگ و بوی تو، ای نوبهار عشق *** همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام


چون خاک در هوای تو از پا افتاده ام *** چون اشک در قفای تو با سر دویده ام


من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش *** از دیگران حدیث جوانی شنیده ام


از جام عافیت میِ نابی نخورده ام *** وز شاخ آرزو، گل عیشی نچیده ام


موی سپید را فلکم رایگان نداد *** این رشته را به نقد جوانی خریده ام


ای سرو پای بسته، به آزادگی مناز *** آزاده من، که از همه عالم بریده ام


گر می گریزم از نظر مردمان رهی


عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
......سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
01-12-2011 09:21 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Mr.ZeD غایب
کاربر سایت
*
کاربر سایت

ارسال‌ها: 105
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 1
ارسال: #9
RE: دیوان رهی معیری
بـــی روی تـــو راحــت ز دل زار گــریـــزد
چـون خـواب کـه از دیـده بیمـــار گــریــزد

در دام تـو یک شب دلـم از نالـه نیاسـود
آســودگــی از مـــرغ گـــرفتــار گــریــــزد

از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست
سـرگشته نسیـــــم از گل و از خـار گــریـزد

شب تـا سـحر از نـالــه دل خـواب نــدارم
راحـت بـه شب از چشم پـرستـار گـریـزد

ای دوست بیــازار مـرا هـر چـه تــوانــی
دل نیسـت اسیـری کــه ز آزار گــریــزد

زین بیش رهی ناله مکن در بر آن شوخ
تـرســم کـه ز نـالیــدن بسیـار گــریــزد

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
......سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی
01-12-2011 09:23 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

اخبار فناوری اطلاعات | نرم افزار املاک | هتل آپارتمان مشهد | ترجمه تخصصی | نرم افزار رستوران | نرم افزار تاکسی سرویس | نرم افزار رستوران | دانلود نرم افزار مطب | دانلود نرم افزار تاکسی سرویس | مجله پزشکی آسان طب | اتوماسیون پزشکی | کنکور آسان است | نرم افزار دفترچه تلفن نرم افزار چاپ چک نرم افزار رستوران نرم افزار فست فود نرم افزار کافی شاپ نرم افزار تاکسی سرویس نرم افزار نمایشگاه خودرو نرم افزار املاک نرم افزار هتلداری نرم افزار مطب نرم افزار دندانپزشکی نرم افزار انبارداری نرم افزار حسابداری فروشگاه نرم افزار وکالت مجله اینترنتی پارسی وان | مجله اینترنتی زیگیل | خرید بک لینک | خرید رپورتاژ | سینما تئاتر مای استیج | یک مهاجر | دنیای مهاجرت | مجله گردشگری کاروان | وردپرس دانلود | مجله تفریحی تندیس فان | نرم افزار Software | جوک جدید | اخبار هنر | اخبار کامپیوتر | سایت پزشکی | فروشگاه اینترنتی | سایت خبری | دانلود موزیک | اندروید سه | بانک شماره موبایل | پایگاه صالحین | مجله کامپیوتری | جاب لر | نوین ساخت | سهام نت | تکی کو | تم کد | مجله اینترنتی وبدون | پورتال خبری | سایت تفریحی تک لایو | مجله سرگرمی سیب رنک | سایت پزشکی دکتر طب | خرید گیفت کارت | مدرن بوک | گیفت کارت | تولید کننده روغن زیتون ماشین آلات صنایع غذایی تولید کننده جعبه و کارتن تولید کننده ادویه
X بستن تبلیغات