کلمات کلیدی: داستانهــاي, شاهنامه,
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهــاي شاهنامه
نویسنده پیام
♥ Aida ♥ آفلاین
معاونت سایت
*****
معاونت سایت

ارسال‌ها: 7,159
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 81
ارسال: #1
Iran داستانهــاي شاهنامه
توي اين تاپيک قصد داريم از چگونگي شکل گيري اين کتاب بزرگ حرف بزنيم و داستان هاي شاهنامه را با نثر ساده با هم مرور کنيم

اگه تا به حال فرصتي واسه خوندن اين کتاب نداشتيد يا خوندن شعروار کتاب براتون سخت بوده اينجا فرصت خوبيه تا داستانهاش را با هم ديگه مرور کنيم


شاهنامه فردوسي داستان شاهان نيست ؛ مجموعه كارنامه هايي است كه داستان و سرگذشت پدران توست و

اينكه براي زنده ماندن چگونه جنگيده اند ؛ براي پيروزي حق چگونه قيام كرده اند ؛ چگونه از طبيعت آموخته اند و چگونه

آن را رام كرده اند و چگونه با جان و تنشان اين ملك را حفظ نموده اند ؛ چگونه پيرو راستي و ايمان به خداوند بوده اند و

اين همان ميراثي است كه امروز بدست تو سپرده شده. پهنه تاريخ ما كه نشانه تمامي رنج ها و شادي ها ؛ دادگري

ها و ستم هاست ؛ هنوز بارور از حماسه رستم ها و پهلواني هاست .
------------------------

پديد آمدن شاهنامه

فردوسي در آغاز شاهنامه چنين مي گويد

كه از زمانهاي باستان در ايران كتابي بود پر از داستانهاي گوناگون كه
سرگذشت شاهان و دلاوران ايران را در آن گرد آورده بودند. پس از آنكه شاهنشاهي ايران به دست تازيان برافتاد اين كتاب هم پراكنده شد. اما پاره هاي آنرا موبدان در گوشه و كنار نگاه ميداشتند ، تا آنكه يكي ازبزرگان و آزادگان ايران كه مردي دلير و خردمند و بخشنده بود ، به جستجو افتاد تا تاريخ گذشته ايران را از روز نخست بيابد و آنچه را بر شاهان و خسروان ايران گذشته است در دفتر فراهم آورد.

پس موبدان سالخورده را كه از تاريخ باستاني ايران آگاهي داشتند ، از هر گوشه و كناري نزد خود خواست و از تاريخ روزگاران كهن جويا شد : كه شاهان ايران از ديرباز چگونه كشورداري كردند و آغاز و انجام هر يك چه بود و بر ايران در اين ساليان دراز چه گذشت.

موبدان تاريخ باستاني ايران را باز گفتند و آن بزرگ مرد از سخنان آنان كتابي نامدار فراهم آورد كه بزرگ و كوچك بر آن آفرين گفتند. آنهايي كه خواندن ميدانستند داستانهاي اين كتاب را براي مردم مي خواندند و دل آنان را به ياد شكوه گذشته ايران شاد مي كردند. اين كتاب در ميان مردم گرامي شد.


مـعـشـوق مـن

از عـشـق

چـیـزی نـمـی دانـد ؛

جـز

رفـتـن . . !
15-11-2011 01:14 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
♥ Aida ♥ آفلاین
معاونت سایت
*****
معاونت سایت

ارسال‌ها: 7,159
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 81
ارسال: #2
RE: داستانهــاي شاهنامه
دقيقي شاعر

آنگاه جواني خوش طبع و گشاده زبان پيدا شد و به اين انديشه افتاد كه اين كتاب را به شعر درآورد.دوستان وي همه از اين انديشه شاد شدند. اما افسوس كه اين شاعر گرفتار برخي تندرويهاي جواني بود و به عاقبت آن دچار شد و در جواني به دست بنده خود كشته شد و نظم كردن «نامه شاهان» ناتمام ماند. من وقتي از كار اين شاعر نااميد شدم به دلم افتاد كه همت كنم و نامه شاهان را فراهم آورم و خود آنرا در قالب شعر بريزم.

پس در طلب آن برآمدم و از هر كسي جويا شدم. از گردش روزگار مي ترسيدم ،مي ترسيدم عمرم وفا نكند و كار به ديگري بيفتد. از طرفي زر و مال من چندان نبود كه بپايد و سالها عهده دار من و كوشش من باشد. اينگونه كوششها و رنجها هم خريدار نداشت. سراسر كشور را جنگ و شورش فرا گرفته بود و كار بر پژوهندگان و هنرمندان سخت بود و كسي قدر سخن را نمي دانست و حال آنكه در جهان چه چيزي بهتر از سخن نيكوست؟

مگر نه آن است كه پيغمبر مردم را با سخن به خدا رهبري كرد؟

مدتي در انديشه بودم ولي آشكار نمي كردم، زيرا كسي كه در اين مقصود يار من باشدنمي يافتم. تا آنكه دوست مهربان و يكرنگي كه در يكي از شهرها داشتم مرا دل داد و گفت:

«قصد تو قصد شايسته ايست. من نامه شاهان را نزد تو مي آورم. تو جواني و خوش طبع و والاسخن، چه بهتر كه به چنين كار گرانمايه اي دست بزني و با شعر كردن نامه شاهان براي خود خوشنامي و سرافرازي حاصل كني.»

به سخنان او دلگرم شدم و وقتي نامه شاهان را نزد من آورد از ديدن آن جان تاريكم افروخته شد و به سرودن آن دست بردم.

مـعـشـوق مـن

از عـشـق

چـیـزی نـمـی دانـد ؛

جـز

رفـتـن . . !
15-11-2011 01:15 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
♥ Aida ♥ آفلاین
معاونت سایت
*****
معاونت سایت

ارسال‌ها: 7,159
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 81
ارسال: #3
RE: داستانهــاي شاهنامه
دوست جوانمرد

بخت هم مدد كرد و يكي از بزرگان به ياري من برخاست. اين بزرگمرد كه نژادش به آزادگان قديم مي رسيد جواني خردمند و بيدار و روشن روان بود. زباني نرم و پاكيزه داشت و فروتن و پر آزرم بود.به من گفت:«بگو تا هر چه بخواهي فراهم كنم. از هر چه از دست من برآيد كوتاهي نخواهم كرد.» اين نيكمرد نامدار با نيكويي و بخشش خود مرا از زمين به آسمان رساند. مرا مانند تازه سيبي كه از آسيب باد نگه دارند ، نگاه داري و حمايت مي كرد. از جوانمردي و بخشندگي ، دنيا در ديده اش خوار بود و زر و خاك در چشمش يكسان مي نمود.

افسوس كه ناگهان ريشه عمر اين رادمرد كنده شد و چون سروي تندباد از جا بكند به خاك افتاد و به دست ستمگران مردم كش ناپديد شد. دريغ از آن برز و بالاي شاهانه اش. پس از مرگ او روانم لرزان شد و نوميدي در دلم رخنه كرد. تا آنكه يك روز به ياد پندي از اين رادمرد افتادم كه مي گفت:

« اين كتاب شهرياران است. اگر آنرا به نظم آوردي، به شهرياري بسپار.» از به ياد آوردن اين گفتار دلم آرامشي گرفت و روانم شاد شد. با خود گفتم كه بخت خفته ام بيدار شد و زمان سخن گفتن آمد و روزگار كهنه نو شد.


مـعـشـوق مـن

از عـشـق

چـیـزی نـمـی دانـد ؛

جـز

رفـتـن . . !
15-11-2011 01:16 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
♥ Aida ♥ آفلاین
معاونت سایت
*****
معاونت سایت

ارسال‌ها: 7,159
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 81
ارسال: #4
RE: داستانهــاي شاهنامه
روياي فردوسي


يك شب در همين انديشه به خواب رفتم. در خواب ديدم كه شمع درخشنده اي از ميان آب برآمد و روي گيتي را كه چون لاجورد تيره بود، چون ياقوت زرد روشن كرد. آنگاه تخت پيروزه اي پيدا شد كه شهرياري تاج بر سر چون ماه درخشان بر آن نشسته بود. سپاهش تا دو ميل صف بسته بودند و بر دست چپش هفتصد ژنده پيل ايستاده و وزيري پاك نهاد در پيش شاه به خدمت، كمر بسته بود. من از ديدن شاه و سپاهيان و ژنده پيلان خيره شدم و از نامداران درگاه پرسيدم آنكه چون ماه بر تخت نشسته است كيست؟ گفتند:

«محمود جهاندار است كه ايران و توران در فرمان اوست و از كشمير تا درياي چين مردم ثناگوي اويند. تو نيز كه سخن سرايي ، آفرين گوي او باش.»

بيدار شدم و از جا جستم و زماني دراز در آن شب تيره بيدار بودم. با خود گفتم اين خواب را بايد پاسخ بگويم. پس به نام فرخنده شهريار، محمود غزنوي، به نظم شاهنامه دست بردم.

مـعـشـوق مـن

از عـشـق

چـیـزی نـمـی دانـد ؛

جـز

رفـتـن . . !
15-11-2011 01:17 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
♥ Aida ♥ آفلاین
معاونت سایت
*****
معاونت سایت

ارسال‌ها: 7,159
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 81
ارسال: #5
RE: داستانهــاي شاهنامه
نخستين شاهان

در آغاز مردم از فرهنگ و تمدن بهره اي نداشتند و پراكنده مي زيستند. نخستين كسي كه بر مردم سرور شد و آئين

پادشاهي آورد، كيومرث بود. نخستين روز بهار كه آغاز جوان شدن گيتي بود، بر تخت نشست. در آن روزگار زندگي

ساده و بي پيرايه بود. مردم جامه را نمي شناختند و خورشهاي گوناگون را نمي دانستند.


كيومرث در كوه خانه داشت و خود و كسانش پوست پلنگ بر تن مي كردند. اما كيومرث فر ايزدي و نيروي بسيار داشت

و مردمان و جانوران همه فرمانبردار او بودند و او راهنما و آموزنده مردم بود. مايه شادي و خوشدلي كيومرث فرزندي

بود خوبروي و هنرمند و نامجو بنام سيامك. كيومرث به مهر اين فرزند سخت پاي بند بود و بيم جدائيش او را نگران مي

كرد. روزگاري گذشت و سيامك باليد و بزرگ شد و شهرياري كيومرث به وي نيرو گرفت.

مـعـشـوق مـن

از عـشـق

چـیـزی نـمـی دانـد ؛

جـز

رفـتـن . . !
15-11-2011 01:17 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
♥ Aida ♥ آفلاین
معاونت سایت
*****
معاونت سایت

ارسال‌ها: 7,159
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 81
ارسال: #6
RE: داستانهــاي شاهنامه
ستيز اهريمن

همه دوستدار سيامك بودند جز يك تن و آن اهريمن بدانديش بود كه با اين جهان و مردم آن دشمني داشت و با خوبيهاي عالم، ستيزه مي كرد. اما از ترس بدخواهي، خود را آشكار نمي ساخت. از جواني و فروزندگي و شكوه سيامك رشك بر اهريمن چيره شد و در انديشه آزار افتاد. اهريمن بچه اي بدخواه و بي باك چون گرگ داشت. سپاهي براي وي فراهم كرد و او را به نيرنگ بنام هواخواه و دوستدار نزد كيومرث فرستاد. رشك در دل ديوزاده مي جوشيد و جهان از نيكبختي سيامك پيش چشمش سياه بود. زبان به بدگويي گشاد و انديشه خود را با اين و آن درميان گذاشت. اما كيومرث آگاه نبود و نمي دانست چنين بدخواهي در درگاه خود دارد.

سروش كه پيك هرمزد، خداي بزرگ، بود بر كيومرث ظاهر شد و دشمني فرزند اهريمن و قصدي را كه به جان سيامك داشت ، بر سيامك آشكار كرد. چون سيامك از بدانديشي ديو پليد آگاه شد، برآشفت و سپاه را گردآورد و پوست پلنگ را جوشن خود كرد و به نبرد ديوزاده رفت. هنگاميكه دو سپاه در برابر يكديگر ايستادند سيامك كه دلير و آزاده بود، خواستار جنگ تن به تن شد. پس برهنه گرديد و با ديوزاده درآميخت. ديو زاده نيرنگ زد و وارونه چنگ انداخت و به قامت سيامك شكست آورد.

فگند آن تن شاه بچه به خاك

بچنگال كردش جگرگاه چاك

سيامك به دست چنان زشت ديو

تبه گشت و ماند انجمن بي خديو

چون به كيومرث خبر رسيد كه سيامك به دست ديوزاده كشته گرديد، گيتي از غم بر او تيره شد. از تخت فرود آمد و زاري سر داد. از سپاه خروش برآمد و دد و دام و مرغان، همه گردآمدند و زار و گريان به سوي كوه رفتند. يك سال مردم در كوه به سوگواري نشستند، تا آنكه سروش خجسته از كردگار پيام آورد كه « كيومرث، بيش از اين مخروش و به خود باز آي. هنگام آنست كه سپاه فراهم كني و گرد از آن ديو بدخواه برآوري و روي زمين را از آن ناپاك پاك كني.»

كيومرث سر به سوي آسمان كرد و خداوند را آفرين خواند و اشك از مژگان پاك كرد. آنگاه به كين سيامك كمر بست.

مـعـشـوق مـن

از عـشـق

چـیـزی نـمـی دانـد ؛

جـز

رفـتـن . . !
15-11-2011 01:19 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
♥ Aida ♥ آفلاین
معاونت سایت
*****
معاونت سایت

ارسال‌ها: 7,159
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 81
ارسال: #7
RE: داستانهــاي شاهنامه
كين خواهي هوشنگ

سيامك فرزندي با فرهنگ به نام هوشنگ داشت كه يادگار پدر بود و كيومرث او را بسيار گرامي مي داشت. چون

هنگام كين خواهي رسيد، كيومرث هوشنگ را پيش خود خواند و او را از آنچه گذشته بود و ستمي كه بر سيامك رفته

بود، آگاه كرد و گفت: « من اكنون سپاهي گران فراهم مي كنم و به كين خواهي فرزندم سيامك، كمر مي بندم. اما

بايد كه تو پيشرو سپاه باشي، چه تو جواني و من سالخورده ام. سالار سپاه تو باش.»


آنگاه سپاهي گران فراهم كرد. همه دد و دام از شير و ببر و پلنگ و گرگ و همچنين مرغان و پريان، درين كين خواهي

به سپاه وي پيوستند. اهريمن نيز با سپاه خود دررسيد. دو سپاه بهم درافتادند. دد و دام نيرو كردند و ديوان اهريمني

را به ستوه آوردند. آنگاه هوشنگ دلير چون شير، چنگ انداخت و جهان را بر فرزند اهريمن تار كرد و تنش را به بند

كشيد و سر از تنش جدا ساخت و پيكر او را خوار بر زمين انداخت.



چون كين سيامك گرفته شد، روزگار كيومرث هم به سر آمد و پس از سي سال پادشاهي درگذشت.

مـعـشـوق مـن

از عـشـق

چـیـزی نـمـی دانـد ؛

جـز

رفـتـن . . !
15-11-2011 01:21 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
♥ Aida ♥ آفلاین
معاونت سایت
*****
معاونت سایت

ارسال‌ها: 7,159
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 81
ارسال: #8
RE: داستانهــاي شاهنامه
طهمورث ديوبند

هوشنگ پس از آن سالها به فرمان يزدان پادشاهي كرد و در آباداني جهان و آسايش مردمان كوشيد و روي گيتي را پرازداد و راستي كرد. اما هوشنگ نيز سرانجام زمانش فرارسيد و جهان را بدرود گفت و فرزند هوشمندش طهمورث به جاي او بر تخت شاهي نشست.

اهريمن بدسرشت با آنكه چندين بار شكست خورده بود، دست از بدانديشي برنمي داشت. همواره در پي آن بود كه اين جهان را كه آفريده يزدان بود به زشتي و ناپاكي بيالايد و مردمان را در رنج بيفكند و آسايش و شادي آنان را تباه كند و گياه و جانور را دچار آفت سازد و دروغ و ستم را در جهان پراكنده كند.

طهمورث در انديشه چاره افتاد و كار اهريمن را با دستور خود «شيداسب» كه راهنمايي آگاه دل و نيكخواه بود در ميان نهاد. شيداسب گفت كار آن ناپاك را با افسون چاره بايد كرد. طهمورث چنين كرد و با افسوني نيرومند سالار ديوان را پست و ناتوان كرد و فرمانبردار ساخت. آنگاه چنان كه بر چارپا مي نشينند، بر وي سوار شد و به سير و سفر در جهان پرداخت.

ديوان و ياران اهريمن كه در فرمان طهمورث بودند، چون زبوني و افتادگي سالار خود را ديدند، برآشفتند و از فرمان طهمورث گردن كشيدند و فراهم آمدند و آشوب به پا كردند. طهمورث كه از كار ديوان آگاه شد، بهم برآمد و گرزگران را بر گردن گرفت و كمر به جنگ ديوان بست. ديوان و جادوان نيز از سوي ديگر آماده نبرد شدند و فرياد به آسمان برآوردند و دود و دمه به پا كردند. طهمورث دل آگاه، باز از افسون ياري خواست:

دوسوم از سپاه اهريمن را به افسون بست و يك سوم ديگر را به گرزگران شكست و بر زمين افكند. ديوان چون شكست و خواري خود را ديدند، زنهار خواستند كه « ما را نكش و جان ما را ببخش تا ما نيز هنري نو به تو بياموزيم» طهمورث ديوان را زنهار داد و آنان نيز در فرمان او درآمدند و رمز نوشتن را بر وي آشكار كردند و نزديك سي گونه خط، از پارسي و رومي و تازي و پهلوي وسغدي و چيني به وي آموختند.

طهمورث نيز پس از سالياني چند، درگذشت و پادشاهي جهان را به فرزند فرهمند وخوب چهره اش جمشيد، بازگذاشت.



مـعـشـوق مـن

از عـشـق

چـیـزی نـمـی دانـد ؛

جـز

رفـتـن . . !
15-11-2011 01:21 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
♥ Aida ♥ آفلاین
معاونت سایت
*****
معاونت سایت

ارسال‌ها: 7,159
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 81
ارسال: #9
RE: داستانهــاي شاهنامه
در آغاز مردمان پراكنده مي زيستند و پوشش از برگ مي ساختند و خورش آنان از گياه و ميوه درختان بود. كيومرث پادشاه نخستين جهان، مردمان را گرد كرد و به فرمان خود درآورد و آئين شاهي را بنياد گذارد و مردم را به خورش و پوشش بهتر رهبري كرد. سيامك به دست فرزند اهريمن كشته شد و امان نيافت تا در اين راه گامي بردارد.

هوشنگ


اما هوشنگ پادشاهي هوشمند و بينا دل و به آباداني جهان كمر بست. هوشنگ نخستين كسي بود كه آهن را شناخت و آن را از دل سنگ بيرون آورد. چون بر اين فلز گرانمايه دست يافت، پيشه آهنگري را بنياد گذاشت و تبر و اره و تيشه از آهن ساخت. چون اين كار ساخته شد، راه و رسم كشاورزي را آغاز نهاد. نخست به آبياري گراييد و با كندن جويها آب رودخانه را به دشت و هامون برد. آنگاه بذرافشاندن و كاشتن و درودن را به مردمان اموخت و مردمان كارآمد را به برزگري گذاشت. بدينگونه كار خورش مردم بسامان رسيد و هركس توانست در خانه خود نان تهيه كند .در كيش و آيين يزدان پرستي ، هوشنگ پيرو نياي خود كيومرث بود و گرامي داشتن آتش و نيايش آن نيز از زمان هوشنگ آغاز شد ، چه نخست او بود كه آتش را از سنگ پديد آورد .

پديدار شدن آتش


و آن چنان بود كه يك روز هوشنگ با گروهي از ياران خود به سوي كوه مي رفت، ناگاه از دور، ماري سياه رنگ و تيزتاز و هول انگيز پديدار شد. دو چشم بر سر داشت و از دهانش دود برمي خواست. هوشنگ دلير و چالاك بود. سنگي برداشت و پيش رفت و آنرا به نيروي تمام، به سوي مار پرتاب كرد. مارپيش از آنكه سنگ به آن برسد، از جا برجست وسنگي كه هوشنگ پرتاب كرده بود، به سنگي ديگر خورد و هردو در هم شكستند و شراره هاي آتش به اطراف جستن كرد و فروغي رخشنده پديد آمد. هرچند مار كشته نشد اما راز آتش گشوده شد. هوشنگ جهان آفرين را ستايش كرد و گفت اين فروغ، فروغ ايزدي است. بايد آنرا گرامي بداريم و بدان شاد باشيم.

چون شب فرارسيد فرمان داد تا به همان گونه شراره از سنگ جهاندند و آتشي بزرگ برپا كردند و به پاس فروغي كه ايزد بر هوشنگ آشكار كرده بود جشن ساختند و شادي كردند.

مي گويند كه «جشن سده» كه نزد ايرانيان قديم بسيار گرامي بود و به هنگام آن آتش مي افروختند از آن شب به يادگار مانده است. كوشش هوشنگ به اينجا پايان نگرفت. فره ايزدي با وي بود و او را بر كارهاي بزرگ توانا مي كرد. هوشنگ بود كه دامهاي اهلي را چون گاو و خر و گوسفند، از دامهاي نخجيري چون گور و گوزن جدا ساخت، تا هم مايه خوراك مردمان باشند و هم در ورزيدن زمين و كشاورزي به كار آيند.از جانوران دونده آنها را كه چون سنجاب و قاقم و روباه و سمور، پوست نرم و نيكو داشتند برگزيد تا مردمان پوست آنها را بر خود بپوشند. بدينگونه هوشنگ، عمر خود را به كوشش و انديشه و جستجو براي آباداني جهان و آسايش مردمان بكار برد و جهان را آبادتر از آنچه به وي رسيده بود، به طهمورث سپرد

مـعـشـوق مـن

از عـشـق

چـیـزی نـمـی دانـد ؛

جـز

رفـتـن . . !
15-11-2011 01:22 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
♥ Aida ♥ آفلاین
معاونت سایت
*****
معاونت سایت

ارسال‌ها: 7,159
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 81
ارسال: #10
RE: داستانهــاي شاهنامه
طهمورث

طهمورث كارهاي پدر را دنبال كرد و بر دانش و آگاهي مردمان افزود . او بود كه رشتن پشم بره و ميش را به مردمان آموخت و آنان را به بافتن فرش و جامه راهنما شد .او بود كه سبزه و كاه و جو را غذاي دام هاي اهلي قرار داد . جانوران شكاري را نيز نخست او برگزيد : از ددان رمنده يوز و سياه گوش و از پرندگان تيز چنگ باز و شاهين را او رام نمود و شيوه رام كردت آنان را براي شكار به مردمان آموخت .ماكيان را نيز او به خانه ها آورد و با ديوان و آفتهاي جهان ستيزه كرد و آنها را در هم شكست و فرونشاند .

نوشتن خط هم از دوران او آغاز گرديد ، با اين همه هنوز دانش مردمان فراوان نبود و آموختني بسيار . طهمورث جاي به جمشيد سپرد و چمشيد بود كه به كمك فر ايزدي و نيروي انديشه اش آيين زندگي را (تمدن) رونق بخشيد و دانش هاي نوين به مردمان آموخت .

مـعـشـوق مـن

از عـشـق

چـیـزی نـمـی دانـد ؛

جـز

رفـتـن . . !
15-11-2011 01:22 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

اخبار فناوری اطلاعات | نرم افزار املاک | نرم افزار رستوران | نرم افزار تاکسی سرویس | نرم افزار رستوران | دانلود نرم افزار مطب | دانلود نرم افزار تاکسی سرویس | مجله پزشکی آسان طب | اتوماسیون پزشکی | نرم افزار دفترچه تلفن نرم افزار چاپ چک نرم افزار رستوران نرم افزار فست فود نرم افزار کافی شاپ نرم افزار تاکسی سرویس نرم افزار نمایشگاه خودرو نرم افزار املاک نرم افزار هتلداری نرم افزار مطب نرم افزار دندانپزشکی نرم افزار انبارداری نرم افزار حسابداری فروشگاه نرم افزار وکالت مجله اینترنتی پارسی وان | مجله اینترنتی زیگیل | خرید بک لینک | خرید رپورتاژ | سینما تئاتر مای استیج | یک مهاجر | دنیای مهاجرت | مجله گردشگری کاروان | وردپرس دانلود | مجله تفریحی تندیس فان | نرم افزار Software | جوک جدید | اخبار هنر | اخبار کامپیوتر | سایت پزشکی | فروشگاه اینترنتی | سایت خبری | اندروید سه | مجله کامپیوتری | تم کد | مجله اینترنتی وبدون | سایت تفریحی تک لایو | مجله سرگرمی سایت پزشکی دکتر طب | فرتکست | مجله پزشکی نت سلامت | کافه ایرونی | مجله خندانک | مجله اینترنتی فان استار | مجله من | مجله اینترنتی دونیمه | مجله اینترنتی بردیا | فاینال مد | فرهنگیا | نامبروان | جان نو | مگفر | مجله 24 | نیمچه | تک پدیا | آیناز وب | مطالب بیست | میهن اسکای | نیک آنلاین | شینار | وطنی ها | طب جدید | هوای تازه | آاقای گل | برترین مطالب | دایی رضا | فارس پدیا | آجودانیه | چارشنبه | فانیفا | قارپوز | گوهرمند | گل بهار | جهان من | جوان امروز | کالچر | مه آذین | مجله سبز | مگناب | دنیای نت | نیک اندیشه | نیکاندوست | نیک پاتوق | ازبک | پارمینو | پیک آبی | پورتال من | راز آلود | روسپید | رشد نگر | رویای زندگی | شورانگیز | سیمای وب | نتیها | تاپکده | وب دوستان | ویکی وان | یکناز | زرچوب | زردقناری | عصرطلایی | فرتورز | آموزش گیتار | مایادانلود | | دکتر CMS | سایت آموزش گیتار | رایان درمان | پارسیان گشت | ایران کافه | گیتی بوک | مجله فراتوریسم | فراتوریسم | دکتر آسان دنت | آسان دنت | مجله گردشگری افراگشت | افراگشت | هشت گام | فرکافی | میهن تاج | مجله پزشکی رایان درمان | موج سینما | تیزباد | برفانک | کافه داران | کینگ دانلود | هتل آپارتمان مشهد