تبلیغات بنری ویکیوز

کلمات کلیدی: آن, قدرنخورد, که, ترکید,
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آن قدرنخورد که ترکید
نویسنده پیام
simin آفلاین
ناظم سایت
****
ناظم سایت

ارسال‌ها: 543
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 6
ارسال: #1
آن قدرنخورد که ترکید
آن قدرنخورد که ترکید و تازه فهمید چه قدر زیبا شده است. موزه ها هجوم آوردند تا ببرندش و... بردند و من آن جا بود که دیدم چقدر زیبا شده است. مثل فرشته ها... شاید «کوپید» و یا «ونوس»... نمی دانم. همان طورکه نمی دانستم اوشبیه فرشته ها شده یا فرشته ها شبیه او. هرچه بود زیبا بود. صورتی ترکیده با چشمانی از شکل افتاده و چهره ای سرد مثل یخ، با موهای خرمایی رنگ که چند تار کوچک اش از گوشه ی روسری زده بود بیرون و گره روسری زیرچانه وبدنی تکه تکه شده و... من که می دیدم هرتکه اش مثل لخته های خون چسبیده روی تابلو و... می شنیدم حرف هایی را که دور و برتابلو زده می شد. - مثه لاشخورا می مونه! - حیف لاشخور، صورت اش شبیه بوزینه هاست. - می گن شکنجه می کرده همه رو! - جنایت کار فاشیست. - تیر خلاص ام می زده انگار. - هیتلر... موسلینی... پینوشه...! و... من که نمی دانستم چه حالی داشتم رفتم تو کوک او. هرتکه اش حرف هایی داشت که باید شنیده می شد...! داشت یا نداشت دیدم که رفت پیش متصدی موزه و گفت می شه اون تابلوی کلاژ رو با خودم ببرم. براق شد توی چشم هایش. - این جا موزه است نه عتیقه فروشی! می خوای چی کار؟ - هیچی... می خوام داشته باشم اش...! دروغ می گفت. خودم شاهد بودم که چه طور با ولع نگاهش می کرد. با همان نگاه اول عاشق اش شده بود. عاشق هرتکه اش.به خصوص تکه ای را که خاص او بود و گوشه ی تابلو مثل یک کویر داشت می خشکید. همان طورکه عاشق نگاه سردش شده بود یا بدن اش که ترکیده بود و می توانست همه جایش را ببیند. بدون واسطه، تک تک یا جفت جفت... ومتصدی موزه که سگرمه هایش رفت تو هم و سر تاس اش که ا فتاد توی حساب و کتاب های دفتری که جلویش بود.مثل این که بگوید اصلن امکان نداره یا برو گمشو بابا حوصله داری یا تو دیگه چه جونوری هستی یا از کدوم جهنم دره ای پیدات شده...! کله ی تاس اش حسابی سرخ شده بود ازبس جمع و تفریق کرده بود. - این که بردن اش ضرری به کسی نمی رسونه! و او که داشت با ماشین حساب اش ور می رفت سر تاس اش را خاراند: - هیچ می د ونی اون تابلو سیاسیه. - خب باشه سیاه و سفید یا رنگی چه توفیری به حال من داره، مهم اینه که داشته باشم اش! فرقی نمی کرد. اینرا او هم می دانست یا فکر کردم می داند یا حس کردم باید بداند. حضور نوعی بی تفاوتی که در چهره ی ترکیده اش موج می زد. همان طور که برای مرد عاشق هم جالب بود. ]- از کجا حضورش رو حس کردی یا می کنی؟ - نمی دونم من مامورم و معذور.بهم گفتن این جوری بنویس من ام اطاعت می کنم یا کردم یا خواهم کرد همین و بس. - اشکال کار تو همینه دیگه، هر چی می گن چشم بسته اطاعت می کنی . - من اطاعت نکنم یکی دیگه هست که این کار رو می کنه و ممکنه بیاد پیش تو. - بازم داری اشتباه می کنی. - بابا دست از سرم بردار و منو از نون خوردن نینداز[ و... این جا بود که دهان به عنوان اولین سخنگو به حرف آمد. ]- می گن توی صحرای محشر هم این جوریه [ گفت اطاعت کورکورانه؟ مرد عاشق گفت تو از کجا می دونی ؟ - من ام چون اطاعت نکردم به این روز افتاده ام. - اشکالی نداره تازه قشنگ ترم شدی. - از نخوردنه! - نخوردن؟ - آره ،27 ساله که هیچی نخوردم. - ولی من شنیدم اگه چیزی نخوریم از قیافه می افتیم و اونقدرلاغر می شیم که حتا ممکنه بمیریم! - رویین تن شدن می دونی چیه؟ - فکر می کردم که این چیزا فقط مال افسانه هاست، چه می دونم شاهنامه و ازاین حرفا. - ما هم جزیی ازافسانه ی زندگی هستیم دیگه. - عجیبه نه؟ - توی دنیا اون قدرچیزای عجیب تر هست که این یکی توش گم شه! و... انگار یاد چیزی افتاده باشد لبخندی زد که لبخند نبود. دهان از شکل افتاده اش بود در گوشه ای از تابلو که کج شده بود. - مثه اونی که همش دوست داشت به دیگرون کمک کنه اما بدجوری له شد. - کمک کرد؟ - تو چی فکر می کنی؟ فکر نمی کرد... از او خواست تعریف اش کند. به نظرش موضوع جالبی می آمد و او که تعریف کرد... اما نه حالا! این را که مرد عاشق شنید خنده اش گرفت. تکه ای که خاص زن ترکیده شده بود گفت چرا می خندی مرگ یه نفر که خنده نداره! و او معذرت خواهی کرد. سر، که پایین تابلو بود بهش اشاره کرد و گفت دیگه وقت رفتنه تو که نباید این وقت شب ییرون باشی، برات حرف درمی آرن و او گفت دیگه وقتشه برگردم، دیرم شده. مردعاشق گفت منم یه همسایه دارم که می خوام اینو براش تعریف کنم شاید درس عبرتی واسش باشه. - ولی من که هنوز جریانش رو تعریف نکردم تو از کجا می دونی؟ - ازکسی که داره می نویسه شنیدم. بعد مکثی کرد و سرش را انداخت پایین و گفت می دونی، من تازه بهت عادت کردم، اگه می شه نرو. - زیاد طول نمی کشه زود برمی گردم .آخه قراره صبح به صبح منو بیارن این جا تا همه ببینن کسی که چیزی نمی خوره چه جوری می شه. شب که فایده نداره .اما من صبحا فقط حسرت ها رو می بینم که توی چشم ها موج می زنه به خصوص جوونا. - شب و روزش رونمیدونم. اون چیزی که فعلن برام مهمه وجود توئه و این که نمی تونم دوریتو تحمل کنم. - به همین زودی بهم عادت کردی؟ - این رسم روزگاره. - اما یادت باشه توی این رسم و رسوم، آهسته رفتن عاقلانه تره، اونا که با سرعت می رن سکندری می خورن. - ما چه یواش بریم چه تند سهم مون تشنگیه، اونم توی این زمین پرآب. - این رسمشه ،همیشه این «ولکانه» که همسر «ونوس »می شه. - پس می ذاری باهات بیام؟ فقط امشب، شاید راحت شدم. - ولی اگه بفهمن چی؟ - یواشکی می آم. بعضی وقتا لازمه قوانینو زیر پا بذاریم. ] قوانین. رسم ورسوم. آداب[ - نکنه ازم متنفری؟ - نه...ولی اون چیزی که حالمو بهم می زنه مالکیته، این که متعلق به کسی باشی، وقتی رفتی باید منو فراموش کنی. و... این طور شد که مرد عاشق شروع کرد به چانه زدن و همین طور گفت و گفت تا این که رسیدند و تا رسیدند دید همه جا تاریک است... و ترسید. زنی که ترکیده بود دلداریش داد وگفت من 27 ساله اینجام. مرد عاشق گفت لب هم گفته 27 ساله هیچی نخورده. زن گفت تا موقعی که ترکیدیم با هم بودیم. که یادش آمد او20 سال بیش تر ندارد واین را گفت که ناراحت شد و گفت 19 سال. - حالا چرا ناراحت می شی خب 19 سال! - من این جا به دنیا اومدم با تکه های دیگر، وقتی توی شکم مادرمم بودم این جا بودم و قبل از اون توی کمر بابامم بودم این جا... همه ی اینارو جمع بزنی و چرتکه بیندازی می شه 27 سال. - زیاده نه؟ - نمی دونم . حس کرد مرد عاشق که ببوسدش و راه باریکه ای را جست و جو کرد. احساس شیرینی بود انگار که توی آن تاریکی می چسبید. من هم فهمیدم که نمی خواهد از دست اش بدهد و این بود که حس اش را به او گفت که گفت هنوز زوده. بذار موقع اش برسه پرسید کی؟ گفت صبرکن بهت می گم. - نمی تونم صبر کنم حداقل می خوام بدونم کی؟ و این طور شد که زن گفت هر وقت تو هم مثه من ترکیدی... و مرد عاشق از آن به بعد بود که سعی می کرد تا چیزی نخورد. گوش بود که به حرف در آمده بود: - چه لذت بخشه اون چیزی که حکایت شده. توی این قصه هاست که سرچشمه های طبیعی بسیاری از احساس های ریشه دار و عواطف و خصایص فهمیده می شه! این که دررو هیچ وقت نباید بست، قانونه. مثل اون روزی که درهارو بستند.کسایی که چیزی تو دستشون بود وآماده تا بی نظمی صورت نگیره!اونا باورشون شده بود مجری نظم و قانونن و چند مجری که زن را با خود برده بودند. زنی را که هنور نترکیده بود. مثل مرد عاشق که هنوز عاشق نشده بود و همه که فکر می کردند آن ها جنایت کارن... . ]شورشی... راهزن ... چپی... خدانشناس...کمونیست[ برای چندمین بار روی زمین نمناک و متعفن نشست و این بار سرش را میان دست هایش گرفت. تازه ترکیده بود. بس که نخورده بود و هر تکه اش در گوشه های اتاق پخش وپلا بودند و لب که روی تخت به جنبش در آمد: - بی شرف های رذل! سیگاری را که چند لحظه پیش دست ها روشن کرده بودند روی لب ها می سوخت . چشم ها گوشه ای به نقطه ای خیره مانده بودند و صورت میان دست ها گیر افتاده بود گوشه ی دیگر اتاق و فکر گوشه ای دیگر، خاطرات دور و نزدیک را مرور می کرد. دست ها زیرسر خسته شده بودند انگار. پاها بدون تنه در امتداد دیوار، همین طوراتاق را دور می زدند. دیوارها خاکستری بودند. این را چشم ها در گوشه ای می دیدند و گوش ها که درموقع ترکیده شدن زن، روی دستگیره ی در آویزان مانده بودند، صداهایی را می شنیدند که از بیرون می آمد. انگار چند نفر با هم دعوا می کردند و این دعوا با ناله هایی در هم آمیخته بود و صدای فحش های رکیک که از نقطه ای دورتر شنیده می شد و گوش ها که سعی می کردند این ها را نشنوند. می شنیدند. طول وعرض اتاق آن قدر کم بود که سر، خیلی زود گیج رفت و از پاها خواست تا دیگر راه نروند. لب ته سیگار را انداخت جلوی پاها تا خاموش اش کنند. خاموش کردند و بعد گوشه ای چمباتمه زدند وسر، که توانست فرصتی بیابد تا درنیم چرت اضطراب انگیز فراموشی فرو رود! ...دیوارهای اتاق پر بود از نوشته. نوشته هایی سه کلمه ای که با خطوط کش و قوس داری نوشته شده بودند. بعضی هایشان به مرور زمان از بین رفته بودند و خوانده نمی شدند. گوشه ای، چشم ها کنار تخت زور می زدند تا لب سه کلمه روی دیوار را نخواند. ولی ناخودآگاه ازروی عادت می خواند و در این جا تنها، تکه مخصوص که زیر تخت مانده بود تکانی می خورد و... حسرت! هر روز سه کلمه اضافه می شد. این را من هم متوجه می شدم و او هم که بالاخره آمده بود و دیگر به تاریکی عادت کرده بود. کم کم دیوارهای اتاق پر شد از این سه کلمه ی ناخوانا و... کم کم برای چشم ها و لب ها تکراری وملال انگیز شده بودند. مثل صدای رفت وآمد موش ها و هم نشینی باسوسک ها که اوایل باعث سرگرمی اشان می شد. پاها که خسته شده بودند گوشه ای دراز کشید ند و دست ها صلیب وار رفتند زیر سر. وزوز مگس چاق و چله ای که ناگهان از مقابل چشم ها می گذشت توجه همه ی تکه های بدن زن را جلب کرد. پاها جمع شدند توسینه که به دیوار چسبیده بود که تنه خودش را بالا کشید و به دیوارتکیه داد. هوا تاریک تر شده بود. مغز سعی می کرد خود را آزاد بگذارد اما ناخودآگاه فکرهای جدید به طرف اش هجوم می آوردند. یکی از دست ها روی پیشانی رفت و چشم ها که ازروی تخت ، سقف را می نگریستند ریز شدند. سطح سقف، کوچک شد و پایین آمد. چشم ها گشوده شدند و بعد یک بار دیگر ریز. چند باراین عمل تکرار شد. خسته شدند. به پهلو دراز کشید. آرنج دست به صورت قائم زیر سر رفت. پاها توی شکم جمع شد. دست رفت تا سیگاری بردارد. بسته سیگار خالی شده بود. کلافه شد. ویرش گرفته بود تا هر طور شده سیگاری بکشد. پاها بلند شدند تا دست ها بتوانند ته سیگارهایی را که رو کف اتاق پخش بودند جمع کنند. بعد نشستند. یکی را روشن کردند. لب به اندازه ی یک پک کشید. خواست پک دیگری بزند که سوخت. ته سیگار دیگری. دهان تلخ شد. گس. باز لب سوخت. چیزی توی ذهن جوشید مثل آبی که دردیگ بجوشد. لب باید آخرین حرف رامی زد... تکه ای که زیر تخت بود مانند کویری شده بود که به قطره های باران احتیاج داشت تا زنده شود. از لب خواسته بود که تعریف اش کند و او که تعریف کرد و گفت قبل از این که بترکیم همسایه امان بود. گوشه ی اتاق. از اونایی که پرداشتن، پیربا موهایی بلند که تا روی پرهاش می رسید. تازه از مستراح مهاجرت کرده بود. مثه این که خونه اشو تو چاه مستراح خراب کرده بودن و او مجبور شده بود کوچ کنه گوشه ی اتاق بلکه آلونکی برای زندگی بسازه که... ساخت. تنهای تنها و از اونجا که درد غربت و مهاجرت رو می دونست، سردر آلونک نوشت ورود برای همه آزاده، ازهرکجا که باشین میهمانین...! غصه اش توی زندگی یه چیز بود. این که بتونه به همه کمک کنه. برای این کار برنامه ریزی هم کرده و اسم اش روگذاشته بود«هر وقت صبح بیاد!» چرا این اسمو گذاشته بود؟ چون همه اش منتظر بود تا صبح بشه.اون معتقد بود هیچ وقت عاقبت کار معنایی نداره یا نمیتونه داشته باشه. می گفت نجنبی می جنبوننت...! یه روز مثه همه ی روزا یه نفر که غریب بود و شنیده بود اون به همه کمک می کنه رفت پیش اش. پرسید از کی این جوری شدی گفت ازوقتی مهاجرت کردم گفت تا حالا سرت دردگرفته گفت آره، بعضی وقتا شدیدترم می شه و اون که مثل همیشه حس همدلی اش گل کرده بود گفت مثلن الان درد میکنه؟ گفت یه خورده گفت تموم مشکل تو اینه که زیادی فکر میکنی و این باعث شده تا به عاقبت کارات بیندیشی بعد گفت غصه نخور الان درست اش می کنم گفت ولی من که غصه نمیخورم. این جا بود که روی لبه ی تیغ قرار گرفته بود و باید خیلی زود تصمیم اش را می گرفت و او صبر نکرد تا تصمیم بگیرد و دست به کارشد. معتقد بود توی کمک کردن یه لحظه رو هم نباید از دست داد و رفت توی خونه اش و چند لحظه بعد با یه شش لول برگشت و تا خواستیم بجنبیم شش لول رو گذاشت روی شقیقه اش که صداش تا هفت آسمون رفت. بعد دستاشو مالید و گفت هی، سرت آروم شد؟ و وقتی دید واقعن آروم شده و درد نمی کنه وجدان اش راحت شد. نفسی از ته دل کشید و رو کرد به من و گفت اون چیزی که بهش نیاز دارم کمک کردنه! و اینطوری بود که با یه برنامه ریزی درست و دقیق که مو لادرزش نمی رفت باعث کمک کردن به دیگرون می شد. بعد شم خدا رو شکر می کرد که تونسته خدمتی هر چه قدر کوچک و ناقابل به دیگرون بکنه. عاقبت اش چی شد؟ هیچی ، می دونی که همیشه خوبا زود از دست می رن و وای نمی ایستن تا نتیجه کارای خوبشونو ببینن. اونم زود رفت. کسی که هیچ وقت بدگمونی به خودش راه نمیداد. دانا بود و مهربان و همیشه هم هواخواه صلح و دوستی و آزادی و دمکراسی و جایی که همه بتونن به همدیگه کمک کنن .مثل خودش. کمک کردن مطلق با یه عشق به تمام معنی به همه. اما این روح برگزیده از اون جا که سردر آلونک اش نوشته بود از هر جا که هستین روی چشم ام جا دارین یا یه چیزی شبیه این، جونشو به خاطر آرمانش از دست داد. چرا؟ تو فکر می کنی اولین کسی که به این دعوت پاسخ داد کی بود،ها؟ صاحب اتاق که همیشه عصبانی بود و دری وری زیاد می گفت و ازمن هم زیاد خوش اش نمی اومد و وقتی ترکیدم و تکه تکه شدم فقط ازیه جام خیلی خوشش می اومد.اون وقتی نوشته رو خوند، تازه همه چیزو فهمید و از اون جا که کاری جز اطاعت کردن بلد نبود مثه خونه خودش وارد اون جا شد و توی یه چشم به هم زدن با پا له اش کرد و دل و رودشو آورد بیرون... به همین سادگی و من که فقط صدای له شدن همسایه ام را شنیدم : - قرچ قرچ، فش. صبح روز بعد در روزنامه ها خواندم مردی که عاشق زن نقاشی شده دریک تابلوی کلاژ شده بود به جرم سرقت از موزه شهر توسط پلیس دستگیر شد .

ديگران را می بخشم , حتی آنانی را كه مرا آزرده اند . نه از برای آنكه ايشان مستحق بخشايشند , بلكه من لايق آرامشم ...
09-11-2011 05:41 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

اخبار فناوری اطلاعات | نرم افزار املاک | نرم افزار دامپزشکی | تور روسیه | هتل آپارتمان مشهد | ترجمه تخصصی | نرم افزار داروخانه | نرم افزار رستوران | نرم افزار تاکسی سرویس | نرم افزار رستوران | دانلود نرم افزار مطب | دانلود نرم افزار تاکسی سرویس | مجله پزشکی آسان طب | دکتر آسان طب | اخبار موسیقی | کنکور | خرید لایسنس nod32 | بهترین سایت تفریحی |   کنکور آسان است | نرم افزار دفترچه تلفن نرم افزار چاپ چک نرم افزار رستوران نرم افزار فست فود نرم افزار کافی شاپ نرم افزار تاکسی سرویس نرم افزار نمایشگاه خودرو نرم افزار املاک نرم افزار هتلداری نرم افزار مطب نرم افزار دندانپزشکی نرم افزار انبارداری نرم افزار حسابداری فروشگاه نرم افزار وکالت مجله اینترنتی پارسی وان | مجله اینترنتی زیگیل | خرید بک لینک | خرید رپورتاژ | سینما تئاتر مای استیج | یک مهاجر | دنیای مهاجرت | مجله گردشگری کاروان | وردپرس دانلود | مجله تفریحی تندیس فان | نرم افزار Software | جوک جدید | اخبار هنر | اخبار کامپیوتر | سایت پزشکی | فروشگاه اینترنتی | سایت خبری | دانلود موزیک | اندروید سه | بانک شماره موبایل | پایگاه صالحین | مجله کامپیوتری | جاب لر | نوین ساخت | سهام نت | تکی کو | سرورمجازی | تم کد | خرید هاست | مجله خانواده | مجله اینترنتی وبدون | پورتال خبری | سایت تفریحی تک لایو | مجله سرگرمی سیب رنک | جراحی بینی | فروش جوجه بوقلمون |   تولید کننده روغن زیتون | سایت پزشکی دکتر طب | افزایش بازدید سایت | خرید گیفت کارت | مدرن بوک | لوازم ارایشی | باربری تهران | مبل | کاشت مو | پروتز سینه | جراحی زیبایی واژن | ماشین آلات بسته بندی | پروفیل یو پی وی سی | لوله پوش فیت
خرید کریو پر سرعت

برای درج تبلیغات متنی، بنری و یا رپرتاژ آگهی در این وب سایت با شماره 09370888727 تماس حاصل فرمائید