کلمات کلیدی: °•, یک, قدم, تا, عشق, اعظم, طهماسبی, •°,
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
°• یک قدم تا عشق ( اعظم طهماسبی) •°
نویسنده پیام
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #1
Heart °• یک قدم تا عشق ( اعظم طهماسبی) •°
باد سرد پاییزي به صورتم تازیانه می زد، زیپ پالتویم راتا روي چانه بالا کشیدم و بی صبرانه به انتظار تاکسی ماندم.. دردل مدام به فواد بدوبیراه می گفتم که حاضر نشده بود قید خوابش را بزندو مرا به دانشگاه برساند. اگرچه فواد تمام شب گذشته را شیفت شب بود ودر بیمارستان به مداواي بیماران مختلف پرداخته بوداما باز هم انتظار داشتم که مرا در این هاي سرد به دانشگاه برساند. با شنیدن صداي بوق تاکسی به خودم آمدم و بدون معطلی خودم را روي صندلی آن انداختم.

ساعتی بعد در هیاهوي دختران و پسرانی که به دانشکده هجوم می آوردند خودم را گم کردم. مغرورانه و با گامهایی محکم بدن توجه به اطرافم به طرف سالن کلاسها رفتم. از دور ندارا دیدم .

ازهمانجا برایم دستی تکان داد و من باتبسمی جواب اورا دادم . و به طرفش رفتم. ندا تنها همکلاسی بود . که موفق شده بودم با او رابطه برقرار کنم. در واقع اخلاق من به گونه اي بود که خیلی به ندرت پیش می آمد با کسی صمیمی شوم. البته صمیمی که نه در حد یکرابطه دوستانه فقط همین. فکر کنم پایداري رابطه من و ندا هم به این علت بود که او توانسته بود مرا به چنین اخلاقی به عنوان دوست خود بپذیرد. ندامثل همیشه شادو قبراق به نظر می رسید. ابتدا به گرمی خوش و بشی با هم کردیم بعد اونگاهی به سر تا پایم انداخت . و با حرص گفت :

-فرناز جان حیف از این همه خوشگلی که خدا به تو داده.

تبسمی کردم و با آرامی گفتم:

حالا چرا حیف؟
09-11-2011 05:49 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #2
RE: °• یک قدم تا عشق ( اعظم طهماسبی) •°
در حالی که به کلاس می رفتیم گفت:

آخه از دانشگاه که وارد می شی آنقدر خشک و عبوسی که با یه من عسل هم نمی توان خوردت دختر یه کمی از خودت نرمش نشون بده .

و دوباره در ادمه حرفش با خنده گفت:

نکنه انتظار داري تمام پسراي دانشگه از تب عشقت بیمار بشن؟

خنده کوتاهی کردم و گفتم: همشو پیشکش تو من نه احتیاجی به خاطر خواه دارم و نه دوست دارم کسی مدام مثل کنه به پروپایم بپیچد اصلا من از چنین عشق و عاشقی هایی متنفرم .

ندا با لحن جدي گفت: واقعا که دختر عجیبی هستی . آخا مگه میشه آدم کسی رو دوست نداشته باشه؟ اصلا به نظر من اگه عشق تو زندگی آدمی نباشه زندگی کردن برتش مفهومی نداره .

چون در همان لحظه به کلاس نزدیک شدیم به ناچار صدایم را پایین آوردم و پاسخ ندا را دادم:

ندا جان آدم که حتما نبایدعاشق جنس مخالف خودش بشه خوب منم عاشق درس و دانشگاه هستم . طوري که به گمانم یه لحظه نتونم بدن وجود کتابهام بخه زندگی ادامه بدم. درس خوندن توي دانشگاه آن هم در رشته پزشکی فکر کنم هدف بزرگی باشه که هر کسی نتواند به راحتی به آن دست پیدا کند. اما من تصمیم دارم که این راه را عاشقانه تا آخرش ادامه بدم تا یه روزي بتوانم به تمام خواسته هاي دلم جامه عمل بپوشانم، پس این هم یه نوع عشقه که منو به دنبال خودش می کشونه .

ندا نگاه پر معنایی بمن انداخت و دیگر هیچ نگفت.

وارد کلاس شدیم اما هنوز کاملا سر جاي خودننشسته بودیم که استاد وارد شد و سرو صداي یکباره در خاموشی فرو رفت. دقایقی بعد استاد با صداي گرم و مردانه اش شروع به ارائه درس جدید کرد. تمام هوش و حواسم را جمه کلاس کردم .و با دقت گوش به تک تک جملاتی که از دهان استاد خارج می شد می سپردم. به راستی که درس و دانشگاه مهمترین هدف زندگیم بود. اگرچه درس و کتاب چیز بیگانه اي با خانواده من نیبود.

با داشتن پدرو مادري که عمرو جوانیشان را در راه تحصیل علم و دانش صرف کردن و هم اکنون هم این شغل مقدس را ادامه می دهند انتظار چندان دوري نبود که من و تنها برادرم فواد مزد زحمات چندین ساله آن ها را بدهیم و هردو در رشته پزشکی تحصیل کنیم .

البته فواد که سال قبل که فارق التحصیل شده بود توانست تخصصش را در رشته اطفال بگیرد و یک مطب براي خودش دایر کندامام من چند سالی از اون کوچک تر و هنوز نیمه راه بودم تا بتوانم مدرك پزشکی ام را بگیرم.

انروز من بیشتر ساعت را کلاس عملی داشتم و بیشتر وقت خودم رادر آزمایشگاه گذراندم، این ساعت ها به حدي برام خسته کننده بود که به محض پایان کلاسها خیلی زود از ندا خدا حافظی کردم و از دانشگاه خارج شدم. هنوز چند قدمی به جلو بر نداشته بودم که با صداي بوق ممتد اتو مبیلی که از پشت سرم شنیدم به عقب برگشتم و با دیدن فواد به وجد آمدم و با خوش حالی به طرف اتو مبیلش رفتم و با خستگی خودم را به روي صندلی انداختم. فواد مثل
همیشه نگاهی مهربان به من انداخت و بعد گفت: خسته نباشید خانم خانم ها

(آخرین ویرایش در این ارسال: 09-11-2011 05:49 AM، توسط Negarita.)
09-11-2011 05:49 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #3
RE: °• یک قدم تا عشق ( اعظم طهماسبی) •°
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

مرسی

لحظاتی سکوت کردم و بعد دوباره گفتم: فواد جان باید اعتراف کنم گرچه صبح از دستت دلخور شدم که منو به دانشگاه نرسوندي اما حالا با اومدنت به دنبالم واقعا خوشحالم کردي . آخه میدونی ؟ تو این سرما آدم حوصله انتظار کشیدن براي تاکسی رو هم نداره فواد در حال حرکت گفت: فر نار جان منم به همبن خاطر اومدم دنبالت که حداقل تلافی صبح را از دل نازك نارنجیت بیرون یارم. درس و دانشگاه چه طور بود؟

-
امروز خیلی خسته کننده بود، آخه همش توي آزمایشگاه بودم .

- بی خیال ، اونقدر این روزها زود میگذره که بعد ها به یاد همین روزها حسرت می خوري که چه روزهایی بودو چه زود
گذشت .

خندید و دوباره گفت:

به قول شاعر چون می گذرد غمی نیست .

در همون لحظه مسیرش رو عوض کرد با تعجب پرسیدم :

چرا مسیرتو عوض کردي مگه خونه نمیریم؟

فواد با خون سردي کامل گفت: عجله نکن خونه هم میریم اما اول باید سر راهم چندتا کتابی رو که از شایان گرفته بودم به او پس بدهم .

با حرص به او گفتم :

من باش که فکر می کردم به خاطر من اومدي پس خودت این طرفا کار داشتی؟ حالا نمیشه اول منو برسونی بعدش برگردي پیش شایان؟

فواد در جوابم گفت:

- اا....فرناز جان چقدر غر می زنی به جاي اینکه اینقدر بد اخلاقی کنی براي چند دقیقه دندون رو جیگر بزار تا برم کتابها رو پس بدم و زود بر گردم .


09-11-2011 05:50 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #4
RE: °• یک قدم تا عشق ( اعظم طهماسبی) •°
به ناچار سکوت کردم و هیچ نگفتم .

شایان تنها فرزند عمه ملوکم بود . او هم سن فواد بود و تحصیلاتش هم در رشته مهندسی معماري تموم کرده بود. از اقوام پدریم تنها همین عمه ملوکم و عمو جلال در تهران زندگی می کردند. و بقیه اقوام چه پدري چه مادري در جنوب کشور زندگی می کردند. در واقع پدرو مادرم هردو اصالتا اهوازي بودند. اما به قولشان این سرنوشت بود که زندگیشان را در تهران رقم زد. رو آنها براي همیشه ماندگار شدند. بعدش هم که عمه ملوك در تهران شوهر کرد و عمو جلال هم به خاطر اداره شرکت خصوصی که در تهران تاسیس کرده بود به ناچار ترك وطن کردو به همراه همسر
و دختر دو قلویش رویا و رعنا که هم سن من بود ند. براي همیشه مقیم تهران شد....

دقایقی بعد به محله عمه ملوکینا رسیدیم فواد اتو مبیلش را کمی پایین تر از منزل انها پارك کرد و از اتو مبیل پیاده شد بعد رو به من کردو گفت:

نمی خواي پیاده شی و یه سلام و احوال پرسی با عمه اینا کنی؟

با لحنی کشدار گفتم:

- به حدي خسته ام که اصلا حوصله پیاده شدن رو ندارم ،در ضمن اصلا نگو که من همراهتم انشا الله توي یه فرصت دیگه به منزلشان خواهم آمد .

فواد با گفتن اما از دست این اخلاق خشک تو ، در حالی که چند کتاب در دستش بود به منزل عمه ملوك قدم برداشت .

لحظاتی بعد از توي آینه اتومبیل ، شایان را دیدم که از منزل بیرون آمدو سرگرم گفت و گو با فواد شد.
زمان همیطور به کندي می گذشت و فواد هنوز در حال صحبت کردن با شایان بود. در حالی که از ته دل حرص می خردم با حالتی عصبی گفتم:

اه .....فواد چقدر وراجه مثلا رفته بودکه فورا برگرده اما انگار که یادش رفته من تو ماشین نشستم و انتظار او را می
کشم. بار دیگر با حرص نیم نگاهی از توي آینه به او انداختم. خوش بختانه اینبار دیدم که فواد دستش را براي
خداحافظی جلو بردو با شایان خداحافظی کرد اما همان لحظه شایان براي لحظه اي به طرف ماشین برگشت و با دیدن من در گوش فواد چیزي گفتو بعد هم با گام هایی آرام به طرف من آمد. با این فکر که او مرا دیده ،چاره اي جز این نبود که پیادهش و با او خوش و بش کنم. از ماشین پیاده شدم و به او سلام کردم و حالش را پرسیدم.
09-11-2011 05:51 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #5
RE: °• یک قدم تا عشق ( اعظم طهماسبی) •°
شایان نگاه خاصی بهم انداخت و سپس رویش را به طرف فواد برگرداند و با طعنه گفت: فواد جان چرا نگفتی که فرناز هم همراهته؟

فواد نگاهی با حرص بهم انداخت و و بعد رو به شایان گفت> شایان جان چی بگم وا...فرنازه دیگه خودت که بهتر می
شناسیش .

شایان پوزخندي به فواد زدو باز نگاهش را به طرف من چرخاندو گفت:

فرناز خانم ما هیچ، اما حداقل به خاطر عمتون افتخار میدادید و به کلبه درویشی ما قدرم رنجه می فرمودید.

با شرمندگی سرم را پایین انداختم و در پاسخش گفتم:

آقا شایان اختیار دارید این چه حرفیه که می زنید. به عمه جان سلام برسونید ، انشاا... در یه فرصت مناسبی مزاحم میشم.

شایان با لحن خاصی گفت: انشا ا....

سرم را که بالا بردم بادیدن نگاه پرمعناي شاین ته دلم خالی شد .

فورا نگاهم را از او گرفتم و با دستپاچگی رو به فواد گفتم:

فواد جان بهتره که بیش از این مزاحم آقا شایان نشویم .

دیگر ایستادن را جایز ندیدم فورا سوار شدم . فواد هم معطل نکردو یک بار دیگر صمیمانه از شایان خداحافظی کردو
سپس سوار شد و ما به سرعت از مقابل چشمان شایان گذشتیم. فواد به محض اینکه از آن مکان دور شدیم با حالتی عصبی گفت:

فقط میخواستی جلو شایان من ضایع کنی؟ آخه اگه همون اول میومدي و یه سلام و احوال پرسی درست و حسابی
باهاش می کردي چیزي ازت کم می شد، باور کن از تو خود خواه تر کسی را ندیدم .

با حرص درجواب فواد گفتم:
واي بازم گیر دادي ها ...

فواد با قاطعیت گفت :
دروغ که نمیگم تو دختر مغرورو خود خواهی هستی که تنها خودت رو میبینیو بس .

فواد این رو بهم گفت و با حرص نگاهی بهم انداخت و بار دیگر هیچ نگفت . من هم در مقابل حرفهایش فقط سکوت کردم و تا رسیدن به خانه دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم .

می دانستم که بحث کردن با اون بی فایده است و او هیچ وقت نظرش را راجع به من عوض نخواهد مرد . فواد همیشه در مورد من اینگونه برداشت می کرد. البته نه تنها فواد بلکه تمام دوستان وآشنایان و حتی بچه هاي کلاس هم مرا دختري مغرور خود نما می پنداشتند. گرچه نظر خودم غیر از این بود. من دختر خود خواهی نبودم اما به راحتی هم نمی توانستم با کسی رابطه صمیمی هم برقرار کنم. در واقع من از دوران کودکیم این طور بزرگ شده بودم. و بیشتر تنهایی را دوست می داشتم. اما از دید دیگران ظاهرا من دختري مغرور بودم..... نمی دونم شاید هم بودم و خودم خبر نداشتم...... .

با نزدیک شدن امتحانات کم کم خودم را آماده می کردم و بیشتر وقتم را به درس خواندن اختصاص می دادم.

یک روز که تنها در خانه مشغول درس خواندن بودم.زنگ خانه به صدا در آمد. به ناچار کتابم را بستم و براي جواب دادن آیفون از جاي خودم برخواستم.

هـےچ اِشكالـے בَر گُفتَـטּ ايـטּ نيستـ كـ ـﮧ :

« פֿـבايا פֿـواستــِ פֿـوבَت را انجام בه »

ايـטּ گُفتـ ـﮧ פֿـوبـے استــْ ، زيــ ـرا

בَر هـَر حآل פֿـوآستــِ פֿُـבاوَنـב בَر حـآل اَنجام اَستــْ

´¯` هــَــرچـے פֿـُــــבا بـפֿــــوآב ´¯`
09-11-2011 05:51 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #6
RE: °• یک قدم تا عشق ( اعظم طهماسبی) •°
لحظاتی بعد با شنیدن صداي شایان در حالی که بشدت تعجب کرده بودم. در را برایش باز کردم و با خودمگفتم: او که می دانست فواد الان مطبه پدرو مادر هم هردو سرکارند پس چه کاري می تونست داشته باشد؟
هنوز براي سوالم جوابی نیافته بودم که او با گفتن یاا... وارد سالن شد،به استقبالش رفتم و به او سلام کردم. و او هم متقابلا حال مرا پرسیدو با تعارف من روي مبل نشست.

وقتی به طرف آشپزخانه رفتم تا وسایل پذیرایی را آماده کنم. صدایش را شنیدم که گفت: فرناز خانم من عجله دارم پس خودتان را زیاد به زحمت نیاندازید فقط اگر لطف کنید و چند دقیقه از وقتتان را در اختیارم قرار دهید از شما ممنون میشم .

رنگ از چهرم پرید و با خودم گفتم: یعنی چه کارم دارد؟

به ناچار از آشپز خانه بیرون آمدم و لحظه اي بعد روبه روي او بر روي مبل نشتم و با لحنی عادي پرسیدم: چیزي شده آقا شایان؟

خیلی زود از رنگ به رنگ شدنش فهمیدم چه می خواهد بگوید. بنابراین به ذهنم رجوع کردم و هرچه در ذهن داشتم همه را جمع کردم تا جواب قانع کننده اي به او بدهم.شایان بالاخره من من کنان شروع به صحبت کردم گفت:

فرناز خانم من مدت هاست که حس می کنم به شما علاقه مندم البته مادر هم در این مدت خیلی زود به احساسم نسبت به تو پی برد.و ازم خواست که خودش به خواستگاریت بیایداما من مخالفت کردم و خواستم در یک فرصت مناسب که خوشبختانه امروز مهیا شد با خودت حرف بزنم و نظرت را راجع به ازدواج با خودم بدانم بعد اگر مشکلی نبود خانوده ام پاپیش بزارند .

از آنجا که شایان اولین خواستگارم نبود و با بقیه برایم فرق چندانی نمی کرد بدون هیچ شرم و خجالتی خیلی عادي به او گفتم:

اقا شایان من تو را مثل فواد دوست دارم یعنی همان حسی که نسبت به او دارم نسبت به تو هم دارم،تو درست مثل
فواد برایم عزیزي و متاسفانه من نمی توانم با دید دیگري به تونگاه کنم. امید وارم که درك کنی.

رنگ از روي شایان پرید و با لکنت گفت:
09-11-2011 05:52 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #7
RE: °• یک قدم تا عشق ( اعظم طهماسبی) •°
ولی فر....ناز...من تو را دوست دارم و نمی توانم فراموشت کنم .

در حالی که از دستش به شدت حرص می خوردم سعی کردم با خون سردي او را قانع کنم بنابراین بار دیگر به او گفتم:

شایان باور کن تو مثل برادرم می مانی من هم دوست دارم خواهر خوبی براي تو باشم......

شایان عصبی شدو با لحن تندي گفت:
فرناز کدوم قانون پسر عمه را برادر می داند که تو اینقدر برادرم خواهرم می کنی؟ من فقط پسر عمه تو هستم و درضمن خواهان ازدواج با توام.

لحن کلام من هم مثل او شد و بالحنی خیلی صریح گفتم: ولی من به تو....

حرفم را که قطع کردم شایان ناگهان از جایش بلند شد و با خشم گفت: تو چی ....چرا حرف نمی زنی؟

بعد لحظه اي مکث کردو سپس ادامه داد:بهتر نبود به جاي اینهمه اداو اصول درآوردن از همون اول رك بهم می گفتی که بهت علاقه ندارم؟

ناراحت شدم و گفتم:شایان خواهش می کنم زود قضاوت نکن من تو را دوست دارم اما..

شایان حرفم را قطع کردم با لحن گرفته و غمگینی گفت: من اشتباه کردم که به تو درخواست ازدواج دادم. باید می دانستم که تو دختر خود خواهی هستی و درست مثل کوهی از یخ سردو بی احساسی .

د رحالی که آه بلندي می کشید ادامه داد: با این حال برات آرزوي موفقیت می کنم و خوشبختیت را از خدا می خواهم .

و بعد بدون اینکه مهلتی براي حرف زدن به من بدهد تا او را قانع کنم خداحافظی سردي کردو رفت.

اعصابم پاك بهم ریخته بود. و ازدست شایان حسابی کفري شده بودم. مثلا فردي تحصیل کرده بود آن وقت این را نمی دانست که لازمه ازدواج عشق دو طرفه است. با عصبانیت کتابم را بستم و آن را روي زمین پرت کردم دیگر حوصله درس خواندن هم نداشتم در همان لحظه فواد کلید را در قفل چرخاندو وارد حیاط شد سعی کردم تا او به قضیه پی نبرد. یقینا اگر او می فهمید حسابی سرزنشم می کرد. اما متاسفانه فواد زیرك تر از آن بود که فکرش را می کردم چون به محض ورودش به سالن از چهره او فهمید که اتفاقی برایم افتاده .

کیف دستی اش را روي میز گذاشت و با تعجب نگاهی به چهره ام انداخت و گفت: چی شده چرا اینقدر بر افروخته اي؟

با لکنت گفتم: چیز مهمی نیست.

بعد به خاطر اینکه بحث را عوض کنم به او گفتم: فواد چرا امروز زود اومدي؟

فواد بی توجه به سوالم جلو آمدو با کنجکاوي بیشتري پرسید : بوي عطر آشنا به مشامم می آید، آیا قبل از من کسی به اینجه امده بود؟

از کنجکاوي او کلافه شدم و به ناچار گفتم:شایان آمده بودم.
09-11-2011 05:52 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #8
RE: °• یک قدم تا عشق ( اعظم طهماسبی) •°
حالا حتما دیگر باید منتظر سوال هاي بعدي او می بودم چون بلافاصله پرسید:شایان اینجا چه کارداشت؟

سرم را به زیر انداختم و هیچی نگفتم. فواد از سکوتم همه چیز را خواند و پورخندي زدو گفت: بیچاره شایان ببین به کی دل داده؟

و دوباره ادامه داد: من مدتهاست از رفتار شایان فهمیدم که تو را می خواهد البته او در این مورد با من حرفی نزده بود. من هم صلاح ندیدم حرفی به روش بیارم حالا بگو ببینم نظرن درمورد اون چیه؟

شانه هایم را با بیخیالی بالا انداختم و گفتم: من فعلا قصد ازدواج ندارم نه با شایان نه باهیچ کس دیگري .

فواد با تعجب به من نگاه کردو گفت: یعنی تو به اون جواب رد دادي؟

با بی تفاوتی گفتم: اشکالی داره؟

رنگ چهره فواد یکباره تغییر کرد و با لحن جدي به من گفت: معلومه که خیلی اشکال داره. یعنی تو از شایان بهتر می
خواي؟او که از هر نظر فرد عآلیه،پس چرا باید اینقدر سریع و خودخواهانه تصمیم بگیري؟ بهتر نبود بیشتر فکر می کردی و بعد به اون جواب می دادي؟

با قاطعیت به او گفتم: مطمئن باش هرچقدر هم فکر می کردم باز هم نظرم نسبت به اون تغییري نمی کرد .

فواد که از قاطعیت تصمیم من ناراحت شده بود، در حالی که تن صدایش را بالا می برد گفت: تو خوادخواه ترین دختري
هستی که تا به حال به عمرم دیدم . مطمئن باش روزي چوب تموم این خود خواهی هایت را خواهی خورد .

از اینکه یک طرفه به قاضی رفته بود عصبانی شدم و به او گفتم: به نظر تو این خود خواهیه که من به اون علاقه ندارم، من نمی تونم بیهودي اون رو معطل خودم بکنم و اداي آدماي عاشق را دربیارم، حرف یک عمر زندگیه،پس من هم باید نسبت به او عشقی داشته باشم یا نه؟
09-11-2011 05:53 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #9
RE: °• یک قدم تا عشق ( اعظم طهماسبی) •°
فواد نگاهی به من کردو بدون اینکه بخواهد بحث را ادامه دهد به طرف اتاقش رفت، شاید هم فهمیده بود که حق با من است. کتابم را از روي مبل برداشتم و به اتاقم رفتم .

تا چند روز بعد از این قضیه فواد با من سرسنگین بود اما با گذشت زمان او هم همه چیز را فراموش کرد. خدا را شکر بدون اینکه پدرو مادر با خبر شوند همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسید خوشبختانه امتحاناتم را به خوبی یکی پس از دیگري می گذراندم .

آخرین روز امتحانات در محوطه دانشگاه قدم زنان منتظر ندا بودم تا او از جلسه امتحان بیرون آید،متوجه یکی از دانشجو ها شدم که به طرفم می آمد . او در رشته دیگري درس می خواند،گاهی اوقات او را از دور و نزدیک می دیدم.
پسري خوش قیافه بود و در عین حال کاملا جدي به نظر می رسید. با نزدیک شدن او خودم را جمع و جور کردم و در مقابل او جواب سلامش را دادم ،بعد از کمی دست دست کردن و رنگ به رنگ شدن چهره اش گفت:

معذرت می خوام خانم فاخته،راستش من نمی تونم موضوعی رو که می خوام باهاتون درمیون بزارم به راحتی به زبان بیارم. بعد درمقابل نگاه متعجب من نامه اي را از لابه لاي جزوه هایش بیرون آوردو گفت:

لطفا جسارت منو ببخشید . اما فکر کنم هرچه دردل داشتم د راین نامه نوشته باشم. فقط خواهش می کنم دراول روي این موضوع خوب فکر کنید و بعد بهم جواب بدید.

شصتم خیلی سریع خبر دار شد که بایداو راهم به لیست خوستگارانم اضافه کنم. بنابر این بدون اینکه نامه را ازدستش بگیرم و به قول خودش بخواهم به حرف هایش بیاندیشم با صراحت به او گفتم:

آقاي محترم من نمی تونم نامه شما را بگیرم هرچند که میدانم درباره چه موضوعی است. . اما من فعلا هیچ تصمیمی براي آینده ام ندارم و اصلا به ازدواج فکر نمی کنم .

به حدي مغررانه و خشک با او برخرود کردم که مطمئنا او از دادن پیشنهاد خود کاملا پشیمان شده بود . این را از رفتار و قیافه عصبانیش فهمیدم چون در کمتر از چند ثانیه نامه را درمقابل چشمانم پاره کرد. و تکه هاي آن را به طرفم پرت کردو با ناراحتی گفت :

-براي خودم متاسفم که این پیشنهاد را به شما دادم. ولی از طرفی دیگر هم فهمیدم شما دختري مغرور و خودخواهی بیش نیستید. و مطمئنا نمی توانی همسفري مناسب براي من باشی.

و همه این حرف هارا خیلی سریع و رك گفت و بعد بدون گفتن حرف دیگري از مقابل چشمانم دور شد. اصلا انتظار اینکه با من چنین برخوردي کند را نداشتم. به قدري عصبی شدم که دیگر توان ایستادن در آنحا را نداشتم. نمی دانم از خودم ناراحت بودم یا از رفتار بی ادبانه او. به هرحال آنقدر ناراحت شده بودم که دیگر منتظر ندا نماندم و با گام هایی بلند که می توان گفت شبیه دویدن بود ازدانشگاه خارج شدم. و با اولین تاکسی خودم را به خانه رساندم.

مامان با دیدنم به طرفم آمدو گفت: فرنازجان مشکلی برایت پیش آمده؟ امتحانت را خراب کردي؟

اگر پاسخی به مامان نمی دادم تا دقایقی دیگر همان طور پشت سر هم سوال پیچم میکرد...پس درحالی که سعی می کردم خونسردي خودم را حفظ کنم لبخندي به او زدم و گفتم: مامان جون نگران نباش با یکی از پسراي دانشکده حرفم شده ،آن هم نه به گونه اي که تو فکرش را میکنی، تنها کلامش که کمی گستاخانه بودمرا ناراحت کرد .
09-11-2011 05:54 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #10
RE: °• یک قدم تا عشق ( اعظم طهماسبی) •°
مامان در حالی که نگرانی در چهره اش پیدا بود گفت: فرناز جان تو دختري نبودي که بخواهی باهر پسري دهن به دهن
بشی .

فهمیدم با شنیدن حرف هایم قانع نشده پس به ناچار مختصري از جریان را برایش تعریف کردم. مامان لبش را به دندان
گرفت و گفت: دخترم مقصر تو بودي. اصلا کار درستی نکردي باید حداقل نامه را ازدست او میگرفتی و می خواندي بعد اگرجوابت منفی بود ، دریک فرصت مناسب دیگر به او جواب رد می دادي اما با این کاري که تو کردي حتما به غرورش برخورده و از تو ذهنیت بدي پیدا کرده .

باعجله گفتم: مامان من که نمی تونم به زور کسی رو دوست داشته باشم. همان بهتر که چنین برخوردي با اون کردم وگرنه پررو میشدو دیگه پررو میشد . اصلا من از بیان این جوراحساسات و خواستگاي ها متنفرم .

مامان حرفم را قطه کردو گفت:واقعا که تو دختر سخت گیرو سنگدلی هستی. خدا به داد کسی برسد که می خواد با توازدواج کنه .

درحالی که به سمت اتاقم می رفتم با صداي بلند در جوابش گفتم: حالا کجاشو دیدید؟...کسی که می خواد با من ازدواج کنه باید از هفت خوان رستم بگذره ،باید واله و شیداي من باشه،آنهم در صورتی که من عاشق او شوم وگرنه من به این عاشقان رنگارنگی که می گویند موقعیت خوبی دارند و پسر خوبی هستند قانع نیستم .

مامان با خنده گفت: پس بشین و صبر کن تا آنمجنون از گرد راه برسه و قصه دلدادگی ات شروع شود.

آن روز براي اولین بار ازخودم پرسیدم،چرا من که با این که خواستگاران آنچنانی دارم اما مهر هیچ کدام در دلم نمی
شیند.نکند واقعا من دلی در سینه ندارم که بخواهد براي کسی بتپد؟ خودم هم درتعجبم که چرا با اینکه بیست سالمه اما هرگز قلبم در سینه براي کسی به لرزه در نیامده. از این همه خواستگاري کردن ها و جواب رد کردن ها خودم هم خسته شده بودم،یک لحظه چشمانم را بستم و دردل دعا کردم خدا کسی را در سر راهم قراردهد که من هم عشقی نسبت به او درسینه داشته باشم. حداقل فایده اش این بود که دیگر تکلیفم براي خودم مشخص می شد. در ثانی از شر خواستگاران سمج هم راحت میشدم. وقتی چشمانم را باز کردم از اینکه چنین آرزویی کرده بودم احساس شرم کردم ،ولی بعد لبخند ملیحی زدم و گفتم: - هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد .
09-11-2011 05:54 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

اخبار فناوری اطلاعات | نرم افزار املاک | هتل آپارتمان مشهد | نرم افزار رستوران | نرم افزار تاکسی سرویس | نرم افزار رستوران | دانلود نرم افزار مطب | دانلود نرم افزار تاکسی سرویس | مجله پزشکی آسان طب | اتوماسیون پزشکی | نرم افزار دفترچه تلفن نرم افزار چاپ چک نرم افزار رستوران نرم افزار فست فود نرم افزار کافی شاپ نرم افزار تاکسی سرویس نرم افزار نمایشگاه خودرو نرم افزار املاک نرم افزار هتلداری نرم افزار مطب نرم افزار دندانپزشکی نرم افزار انبارداری نرم افزار حسابداری فروشگاه نرم افزار وکالت مجله اینترنتی پارسی وان | مجله اینترنتی زیگیل | خرید بک لینک | خرید رپورتاژ | سینما تئاتر مای استیج | یک مهاجر | دنیای مهاجرت | مجله گردشگری کاروان | وردپرس دانلود | مجله تفریحی تندیس فان | نرم افزار Software | جوک جدید | اخبار هنر | اخبار کامپیوتر | سایت پزشکی | فروشگاه اینترنتی | سایت خبری | دانلود موزیک | اندروید سه | بانک شماره موبایل | پایگاه صالحین | مجله کامپیوتری | جاب لر | نوین ساخت | سهام نت | تکی کو | تم کد | مجله اینترنتی وبدون | پورتال خبری | سایت تفریحی تک لایو | مجله سرگرمی سیب رنک | سایت پزشکی دکتر طب | مدرن بوک | مجله اینترنتی فرتکست | مجله پزشکی نت سلامت | کافه ایرونی | مجله خندانک | مجله اینترنتی فان استار | مجله من | مجله اینترنتی دونیمه | مجله اینترنتی بردیا | فاینال مد | فرهنگیا | نامبروان | جان نو | مگفر | مجله 24 | نیمچه | تک پدیا | آیناز وب | مطالب بیست | میهن اسکای | نیک آنلاین | شینار | وطنی ها | طب جدید | هوای تازه | آاقای گل | برترین مطالب | دایی رضا | فارس پدیا | آجودانیه | چارشنبه | فانیفا | قارپوز | گوهرمند | گل بهار | جهان من | جوان امروز | کالچر | مه آذین | مجله سبز | مگناب | دنیای نت | نیک اندیشه | نیکاندوست | نیک پاتوق | ازبک | پارمینو | پیک آبی | پورتال من | راز آلود | روسپید | رشد نگر | رویای زندگی | شورانگیز | سیمای وب | نتیها | تاپکده | وب دوستان | ویکی وان | یکناز | زرچوب | زردقناری | عصرطلایی | فرتورز | آموزش گیتار | مایادانلود | | دکتر CMS | سایت آموزش گیتار | رایان درمان | پارسیان گشت | ایران کافه | گیتی بوک | مجله فراتوریسم | فراتوریسم | دکتر آسان دنت | آسان دنت | مجله گردشگری افراگشت | افراگشت | هشت گام | فرکافی | میهن تاج | مجله پزشکی رایان درمان | موج سینما | تیزباد | برفانک | کافه داران | کینگ دانلود |
X بستن تبلیغات