تبلیغات بنری ویکیوز

کلمات کلیدی: °•, عشق, سرگرد, سونيا, ديلمي, •°,
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
°• عشق سرگرد( سونيا ديلمي) •°
نویسنده پیام
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #1
Star °• عشق سرگرد( سونيا ديلمي) •°
نام كتاب:عشق سرگرد
نويسنده:سونيا ديلمي
انتشارات شقايق-1380
19 فصل -317 صفحه

فصل یک

ساعت پنج بعد ازظهر با صدای زنگ ساعت شماطه دار از خواب بیدار شدم. چند بار در رختخواب غلت زدم که تتمه های خواب نیز از سرم بپرد. سپس برخاستم با چشمهای نیمه گشوده، ضمن رفتن به سوی حمام، کتری را به برق زدم، روبروی آیینه ایستادم و بی آنکه نظری به خود بیندازم مشغول مسواک زدن شدم.
بی اختیار چهره کیوان و رفتار نامتعادل و عجیبش در ذهنم مجسم شد. چون کسی که از داشتن عقل سلیم رنج می برد، میخواست با فریاد و واکنشهای غیر عادی از این مصیبت خلاص شود.
در این خلال نگاهم به تصویرم در آینه افتاد. چشهای خسته با سایه بنفش، موهای ژولیده کلافه و درب و داغون. به صدای بلند با خود گفتم، ( خدای بزرگ، چه قیافه وحشتناکی! از خودم ناامید شدم... اصلا معلوم هست که تو دنبال چه هستی؟ حقیقت؟! نه خودت هم میدانی که هرگز به آن نخواهی رسید. شاید این همه دلایل ظهور نوعی بیماری باشد. باید ببینم دوش آب گرم چه کار میتواند برایم بکند. گرچه با این قیافه نمیشود انتظار معجزه داشت.)
وقتی از حمام بیرون آمدم، احساس بهتری داشتم، چند دقیقه بعد با یک لیوان چای تازه دم پشت میز کارم قرار گرفتم. ضمن مرتب کردن اوراقی که به طور پراکنده و بدون شماره تمام سطح میز را پوشانده بود، نگای اجمالی به نوشته هایم افکندم و پس از فراغت به پشتی صندلی تکیه دادم و به "بعد" فکر کردم. هرچه بیشتر می اندیشیدم کمتر نتیجه میگرفتم. گویی آینده ای وجود نداشت. واهمه ای مرموز سبب ایجاد این حس ناخوشایند نسبت به اقدام تازه ام میشد.
این شغل موقت را توسط دکتر مازیار حکیمی که نامزد و پسرخاله ام بود به دست آورده بودم. نویسنده ای که برای تحقیق و مطالعه بیشتر روی بیماران جنگی و لمس نزدیک حقایق، پرستاریاز شخص بیماری را میپذیرد.
کیوان فرخنده سرگرد خلبانی بود که هویت از دست رفته اش توسط همکار سابقش بطور تصادفی کشف و به این ترتیب ماجرایی حیرت انگیز در زندگی ام آفریده شد.
حرفهایی که سرگرد فرخنده شب گذشته بر زبان آورده بود، بیشتر شبیه اعتراف و نوعی هذیان بود. اغلب اوقات با ناشازگاری و پرخاش همه را از خود می راند و به جای کوتاه کردن فاصله اش با دیگران در تنهایی و سکوت به نقطه ای خیره میشد و در عالم خود فرو می رفت.
آن روز کمی دیر به آسایشگاه رسیدم. سر راهم چند شاخه گل نرگس تهیه کردم تا به بیمار عجیب و خوش قیافه ام هدیه کنم. هنوز به پاگرد پله ها نرسیده بودم که ناگهان با چهره سراسیمه نسترن، یکی از پرستاران مواجه شدم. شتابان خودش را به من رساند و گفت:
ـ عجله کنید خانم معیری! سرگرد باز هم جنجال به راه انداخته و کسی حریف او نیست.
بی درنگ همراه نسترن به سوی بخش روانه شدم. حتی فرصت نکردم مانتو و مقنعه سیاهم را در بیاورم و اونیفورم پرستاری بپوشم. هنگام عبور از سالن، صورت کسانی را که در انتظار گذاشته بودم، مقابل دیدگانم می آمدند. خانوادم، مازیار و اینک نوبت ناشر وقت شناسم بود که باعث می شد لحظه ای دغدغه از وجودم دور نشود. ساعت ده صبح با وی در دفترش قرار داشتم که به خاطر خستگی مفرط ، خلف وعده کرده و خوابیده بودم.
10-11-2011 12:04 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #2
RE: °• عشق سرگرد( سونيا ديلمي) •°
عجب بساطی شده بود. نسترن همین طور یکریز درباره کج خلقیهای دیوانه وار سرگرد در طول روز حرف میزد. به نظرم آن روز نیز مانند دیگر ایام بد زمانه بود که همه اتفاقات بر خلاف میل آدم رقم می خوردند. سرگرد چنان بلوایی به پا کره بود که بیشتر پرستاران و جانبازان به اتاق او سرازیر شده و با ترحم و شگفتی به وی چشم دوخته بود و من از دور صدایش را میشنیدم. با تشنج و هیجان بسیار بانگ زد:
ـ چرا مثل دشمن با من رفتار میکنید؟ مثل دیوانه ها، مثل هیزم کشهای جهنم؟ چرا از این جا نمیروید؟ چرا تنهایم نمیگذارید؟ آمدید که چی را تماشا کنید؟ همه شما یک مشت ترسوی بخت برگشته اید، یک مشت آدم مفلوک مثل خودم...
ناگهان در ادامه، بنای خندیدن گذاشت و با نگاهی حقارت بار گفت:
ـ می ترسید مرضم مسرس باشد؟ لااقل اینجوری شاید اسباب بازیهایتان را پس بدهند، ولی اول من بعد شما...
در این لحظه یکباره التهابش اوج گرفت:
ـ خدایا، چرا من گم شدم؟ س هواپیمایم، خدایا دارد آتش میگیرد، دارم میسوزم، نمیتوانم حرکت کنم، پاهایم گیر کرده، دام سقوط می کنم...
در این اثنا، من از بین جمع راهی باز کردم و از آنها خواستم که هر چه زودتر محل را ترک کنند. به محض ورودم به اتاق، تقلایش شدید تر شد و با دردی عظیم و ناشناخته، در حالیکه رگهای گردن و شقیقه هایش به شدت متورم و برجسته شده بودند، با صدایی شبیه ناله و با لکنت گفت:
ـ باید بپرم بیرون... محض رضای خدا، چرا یکی این وزنه را از پایم باز نمیکند؟... نمیتوانم حرکت کنم... سعید، سعید کمک کیخواهد... بروید کمکش کنید... نه او نباید بمیرد... نه، نه، سعید...
و مانند کسی که در آتش می سوزد، عرق ریزان نگاهش بیفروغ شد و از حال رفت. این بار دیگر نیازی به تزریق مسکن در رگهای برآمده و نیلی رنگش وجود نداشت. خوشبختانه عاقبت بی هوش شده بود.
این سعید واقعا چه کسی بود؟ چه قرابتی با وی داشت که یاداوری خاطره اش این چنین منقلب و نزارش ساخته بود؟ البته تنها سرگرد فرخنده نبود که دردش را فریاد میزد، بلکه تمام انسانها این طور هستند. معمولا در ساعات عصر فضای هر خانه ای را سکوتی سنگین فرا می گیرد. سکوتی که منجر به تفکر و جستجوی ناخودآگاه در ضمیر ناشناخته درون می شود. حالتی که دقیقا نمیتوان تشریحش کرد. شاید همان خاموشی پس از جنگ و فروکش کردن هوای پرالتهاب و مهیج کشمکشها به نوعی تداعی این حس غریب باشد. گلهای نرگس را در گلدان قرار دادم و سپس کنار تختش روی صندلی نشستم. وقتی خوابیده بود خطوط چهره اش حالت معصومانه ای پیدا میکرد، ولی موقعی که پلکهایش گشوده میشدند، اجزای صورتش تغیی حالت میدادند. پوستی گندمگون و موهایی نسبتا روشن داشت که لابه لای انبوه نامرتب آن تارهای سفید، ناملایمات زندگیش را به نمایش می گذاشت. هنگام صحبت، حیای خاصی در چشمان محبوبش مشاهده میشد و با وجود رفتار عجیبش، متین بود و پختگی قابل ملاحظه ای در سخنان پراکنده اش به چشم می خورد.
10-11-2011 12:06 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #3
RE: °• عشق سرگرد( سونيا ديلمي) •°
از زمانی که من پرستارش شده بودم، به طور ویژه ای وی را تحت مراقبت قرار داده بودم. طی گفتگوهایی که گاه حتی ساعتها به درازا کشیده میشد، حالاتش معقول تر به نظر میرسیدند، گرچه گاهی بحران روحی اش مانند عصر امروز به اوج میرسید، اما هربار فاصله بیشتری با مرتبه پیش پیدا می کرد.
سرگرد فرخنده خلبان جنگنده ای بود که در یکی از عملیات اوایل چنگ ضمن حمله و بمباران مخازن سوختی و پایگاه نظامی شهر موصل، پس از ایجاد فضایی مرگبار برای دشمن، در راه بازگشت همراه اسکادران به آشیانه خود مورد هدف موشکی نیروی هوایی بیگانه قرار گرفته و قبل از فشار دادن دکمه صندلی پران، هواپیمایش آتش گرفته و همزمان با پریدن به بیرون، قسمتی از بدنه جلو و دماغه منفجر شده بود. هواپیما در ارتفاع پایین پرواز و با کمی فاصله از او سقوط کرده و بر اثر ضربه شدید و موج انفجار تا مدتهای طولانی که بر همه نامعلوم مانده بود، دچار نسیان و فراموشی شده بود. در خاک دشمن در حالی اسیر شده بود که از ناحیه پای متلاشی شده اش درد جانفرسایی را تحمل کرده بود. با وجود التیام نیافتن پای بریده اش و فراموشی به زیر شکنجه برده شد و با وضع وحشیانه اش مورد بازجویی و استنطاق نظامیان بی رحم عراقی قرار گرفت.
با تمام این احوال، حتی به قدر اشاره ای از وی موفق به گرفتن اقرار نشدند، بنابراین وقتی شکنجه روانی و جسمانی را روی او بی فایده دیدند، دست از وی برداشتند و او را به حال خود گذاشتند. البته سرگرد شانس آورده بود که هم پلاکش همراه با هواپیما معدوم شده بود، هم فراموشی و موج انفجار در حفظ اسرار مهم نظامی اش یاری اش داده بودند. او عادت داشت همیشه قبل از پرواز، پلاکش را از گردن خارج کند و روی دسته پرواز قرار دهد. در واقع زمانی که هواپیما در حریق می سوخت، هویت او را نیز با خود می سوزاند. از این روی هیچ گونه نشانی از او به ایران داده نشد و علاوه بر آن خبر انفجار و سقوط هواپیمایش که به رویت تیم پرواز رسیده بود، مزید بر علت شده و بدون هیچگونه تردیدی شهادتش را تایید کردند.
سرانجام پس از گذشت ده سال اسارت و خاموشی قدم بر خاک میهن گذاشت تا با ناباوری چون دیگر هم رزمانش خیل جمعیت را که با دیدگان اشکبار و شادمان در انتظار دیدن و به آغوش کشیدن عزیزانشان، صفوف را می شکستند به کنار زد. ابتدا حس کرد به زودی پس از گذشتن یک دهه از عمرش، با یافتن نگاهی آشنا دوره یاس و تیره روزی به پایان خواهد رسید و شور و شعف دیگران و مردم چون موجی به او منتقل خواهد شد. لذا یک بار دیگر با دقت بیشتر به جمعیت نگاه کرد. دریایی از اشک و رنج و شادی در تلاطم بود، ولی همه نگاهها غریبه بودند. هیچ لبی به او لبخند نمی زد، هیچ قلبی در سینه برای استقبال از او نمی تپید، در حقیقت او رهگذری تنها و بی نام و نشان نزد مردم بود.
10-11-2011 12:06 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #4
RE: °• عشق سرگرد( سونيا ديلمي) •°
حدود ساعت نه چشمانش را گشود. من رو به پنجره ایستاده بودم و محوطه سرسبز پاییزان پشت ساختمان را زیر نور چراغ های گازی تماشا می کردم. در عین حال صدای کیوان که نیمه هوشیار به من سلام کرده بود، توجهم را از بیرون به خود معطوف ساخت.
ـ سلام، حالتان بهتر است؟
ـ زیاد بد نیستم. فقط... فقط فکر میکنم دیگر کارم تمام است. معلوم نیست کدام یک از همین روزها یا شبها به جای چرت، به خواب ابدی بروم و برای همیشه از دیدن دنیا محروم شوم.
روی صندلی نشستم و با همدردی سخنان او را بی عقلی نامیدم و گفتم:
ـ شما درباره همه چیز و همه کس اشتباه می کنید، حتی در مورد خودتان.
سرش را به طرف دیگر برگرداند، به سقف زل زد و گفت:
ـ حق با شماست. من آدم خطا پیشه ای هستم.
ـ نه سرگرد، خطاپیشه نه، فقط دوست ندارید که واقعیت را قبول کنید.
ـ واقعیت این است که من یک مرد مفلوک بیشتر نیستم.
ـ دنیا بزرگتر از این حرفهاست که شما با این حرفهای نومید کننده خودتان را در چنین جای تنگ و کوچکی حبس کنید.
زهرخندی زد و در پاسخ گفت:
ـ وقتی دنیای امید من چشمه اش بخشکد، همه کره زمین برایم مثل قفس میشود.
ـ با اینجا نشستن هیچ چیز درست نمیشود. باید بگردید تا امیدتان را دوباره پیدا کنید.
ـ وقتی آدم توی برهوت گم میشود، اول به محیط خودش نگاه میکند. وقتی میبیند هیچ جهتی وجود ندارد از آسمان کمک میگیرد، اما وقتی آسمان هم همیشه تاریک و بدون روزنه باشد، مجبور میشود به قلبش تکیه کند. این دفعه جهت یاب، دل آدمی است. بعد شروع میکند به دویدن، نمیتواند حدس بزند چه چیزی انتظارش را میکشد. مرگ یا زندگی... آن وقت است که مدام در هر سو سراب میبیند و هر لحظه تشنگی اش بیشتر میشود. اگر راه را پیدا کند دیگر حتی به تشنگی فکر هم نمی کند. از مرگ فاصله میگیرد و قدر زندگی را می فهمد؛ قدر بودن و این همه نعمت را، ولی همین که دوباره واردزندگی می شود باز هم خودش را گم میکند و برمی گردد سر جای اولش... مثل من، می بینید، من هم همه چیز را گم کرده ام، خودم را، زندگی ام را، هدفم را، خانواده ام را، هویتم را و گرفتار پوچی و دور باطل شده ام.
ـ من هم دنبال عجایب بودم که از قضا سر از اینجا درآوردم.
سرش را به طرف من چرخاند و پرسید:
ـ عجایب؟
ـ بله، می شود گفت مجموعه عجایب، آدم، سرزمین، اقیانوس، کهکشان و حتی مثلث برمودا.
برای نخستین بار با حالت عادی لبخند زد و کمی خندید. نشاط اندک او باعث انبساط خاطر من شد و با تعجب گفتم:
ـ بالاخره توانستم شما را بخندانم.
نفسی کشید و با نگاه به گلهای نرگس گفت:
ـ چه بوی خوشی دارند.
ـ اگر بدانم حال شما را بهتر می کند، نمی گذارم دیگر گلدان خالی بماند.
ـ لا اقل از بوی دارو بهتراست.
ـ کم لطفی می کنید... چیزی میل دارید برایتان بیاورم؟
ـ نه، هیچ اشتها ندارم.
ـ یک لیوان شیر چطور است؟ کمک میکند که خوابتان ببرد.
ـ نه، از خوابیدن خسته شده ام.
ـ حالا که ین طور است، موافق هستید شما را به سالن ببرم تا تلویزیون نگاه کنید؟
با بی میلی گفت:
ـ نه، حوصله ندارم.
10-11-2011 12:07 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #5
RE: °• عشق سرگرد( سونيا ديلمي) •°
ـ ولی امشب برنامه های خوبی دارد.
ـ خوب، اگر اینجا نشستن خسته تان می کند، می توانید بروید تلویزیون تماشا کنید.
ـ نگران من نباشید، وظیفه من مراقبت از شماست.
ـ ولی هیچ کدام از بیمارها مثل من پرستار مخصوصی ندارند. یا وضعم نسبت به سایرین وخیم تر است یا اینکه مورد توجه خاص رییس بیمارستان هستم.
ـ شما آدم مهمی هستید، این را که نمی شود انکار کرد.
با ناراحتی گفت:
ـ من هیچ کس نیستم. آنهایی خوشبخت هستند که الان نیستند.
ـ میتوانم یک سوال از شما بپرسم؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد.
ـ چرا کسی به دیدنتان نمی آید؟ همه ملاقاتی دارند جز شما.
با تلخی تبسمی کرد و گفت:
ـ از من می پرسید؟ منی که مثل جنازه چندین ماه روی این تخت افتاده ام، از کجا باید بدانم چه بلایی سرشان آمده؟
ـ خوب بالاخزه می شود تحقیق کرد و از یک جایی فهمید.
ـ حتما فکر میکنند که من مرده ام وگرنه این همه مدت خبری از من می گرفتند.
ـ الان که حالتان از قبل خیلی بهتر شده است. می توانید اقدام کنید.
ـ اقدام کنم که چه بشود؟ بیایند و وضع فلاکت بارم را تماشا کنند؟ همان بهتر مکه فکر کنند من مرده ام. این جوری هم آنها شکنجه نمی شوند و هم خودم راحت ترم.
ـ ولی تا کی؟ تا کی می خواهید توی سردرگمی و سرگردانی باشید؟
ـ ترجیح می دهم گمنام باقی بمانم تا اینکه ترحم دیگران را جلب کنم و سربارشان شوم.
ـ هیچ کس نمی تواند تا آخر به این وضع ادامه بدهد حتی شما.
ـ چرا، می توانم.
ـ در این مورد روی من حساب نکنید، چون بالاخره همه می فهمند که شما گاهی تمارض می کنید.
ـ من به شما اعتماد کردم، چون حس می کردم حالم را درک می کنید.
ـ اعتماد سرگرد؟ شما از من اتظار دارید با قساوت شاهد نابودی تان باشم و هیچ کاری انجام ندهم.
ـ مگر بقیه غیر از این انجام می دهند؟
ـ ولی من نمی توانم یک شنونده صامت و بدون احساس باشم.
ـ اگر می خواهید به من خوبی کنید، فقط کاری به کارم نداشته باشید. به کسی که به انتها رسیده کمک کردن بی فیده است، حتی شاید ظلم باشد.
ـ چه انتهایی؟ تا واضح برایم نگویید، هیچ قولی نمیتوانم به شما بدهم.
ـ شاید روزی برسد که همه چیز را برایتان تعریف کنم، ولی حالا فقط می توانم بگویم که در آخر مرزی هستم که نمی شناسمش. مثل کابوس است، کابوسی که بیداری ندارد، یا همان خاطرات تلخ و گزنده که در مقابلش همه چیز ناپایدار و بیهوده است.
دلم میخواست این امکان برایم وجود داشت که همه چیز را درباره اش کشف کنم. راه یافتن به درون مردی که با آگاهی خود را ار زندگی محروم می دارد و آشفتگی روحی اش برای کسی آشکار نیست کار دشوار و غیر ممکنی به نظر می رسد، ولی شاید اگر به او فرصت بیشتری داده میشد؛ دوباره به سوی حقیقت بازمیگشت و به تدریج اسرارش را بازگو می کرد.
10-11-2011 12:07 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #6
RE: °• عشق سرگرد( سونيا ديلمي) •°
فصل دوم

بالاخره ساعت شش صبح پستم را به نسترن تحویل دادم و در حالی که همچنان برای کیوان نگران بودم، به خانه بازگشتم. آپارتمان کوچک و نقلی ای در حوالی تهرانپارس رهن کرده بودم که هم فضایی آلوده داشت و هم از محل کار فعلی و دفتر انتشارات که در انقلاب بود، فاصله زیاد داشت.
در ورودی به هال باز میشد که دوازده متر بیشتر نداشت. آشپزخانه اپن و راهرویی تنگ و کوتاه که به اتاق خواب ختم می شد. روی هم رفته ابعاد خانه پنجاه متر بود. در قیاس با خانه پدری ام در شمال، مانند قفسی دلگیر و تاریک بود که بدون اسباب سرگرمی مثل تلویزیون یا هم صحبت، آدمی را به ستوه می آورد. به محض رسیدن به خانه قبل از هر کاری دوش گرفتم و بعد چای آماده کردم. آب گرم کسالتم را رفع کرد و به زودی پلکهایم سنگین شدند و به خواب عمیقی فرو رفتم.
ناگهان با صدای زنگ خانه از خواب پریدم و خواب آلوده گوشی آیفون را برداشتم. مازیار بود. در را باز کردم و سپس در آپارتمان را نیمه باز گذاشتم و دوباره به رختخواب برگشتم و پتو را روی سرم کشیدم.
چند دقیقه بعد با صدای بسته شدن در، متوجه ورودش شدم. کنار تختم نشست و گفت:
ـ صبح بخیر.
ـ جوابش را ندادم تا پی به خستگی ام ببرد. با این حال دست برنداشت و گفت:
ـ از خوابیدن خسته نمی شوی؟ می دانی الان ساعت چند است؟
با غرولند زیر پتو جواب دادم:
ـ تمام دیشب را نخوابیدم. الان جز خوابیدن حوصله هیچ کار دیگری راندارم.
ـ حال بیمار من چطور است؟
ـ بعدا برایت تعریف می کنم.
بی توجه به خستگی ام پرسید:
ـ بعدا یعنی کی؟
ـ هر وقت که خودم بیدار شدم.
ـ آمده ام درباره موضوع مهمی با تو حرف بزنم.
ـ ولی من خسته ام.
ـ من هم عجله دارم، چون باید ساعت ده مطب باشم.
با عصبانیت پتو را کنار زدم و در رختخواب نیم خیز شدم و گفتم:
ـ بعضی کارهایت آدم را دیوانه می کند، مثل حالا که اول صبحی سرزده وارد می شوی و میخواهی صحبتهای مهم بکنی.
ـ تقصیر من نیست، همیشه یا تو وقت نداری یا من، پس کی باید درباره زندگی مان صحبت کنیم؟
ـ حق با توست، فقط من خیلی خسته هستم. کاش می گذاشتی برای یک وقت دیگر. الان هیچ حرفی توی کله ام فرو نمی رود.
قیافه ای حق به جانب گرفت و پاسخ داد:
ـ بله دارم می بینم. با این قیافه جز این حدس دیگری نمی شود زد.
ـ مثل اینکه تو دست بردار نیستی.
تبسم معنی داری تحویلم داد و گفت:
ـ چه خوب مرا می شناسی. حالا می روم یک صبحانه حسابی برایت درست می کنم که بعدش تخت بگیری بخوابی.
و به سمت آشپزخانه رفت. پرسیدم:
ـ آن وقت تو چی کار می کنی؟
ـ موقعی که حضرت علیه صبحانه تان را میل می فرمایید، بنده هم درباره چیزهای مهمی که گفتم صحبت می کنم.
آهسته با خودم گفتم، ((پس خدا به دادم برسد.))
از داخل آشپزخانه کمی بلند تر پرسید:
ـ پریروز بعدازظهر کجا بودی؟
ـ کجا را دارم که بروم؟ با آقای صانعی قرار داشتم. اتفاقا دیروز صبح هم قرار بود به دیدنش بروم، ولی خوابم برد و نتوانستم برسم.

هـےچ اِشكالـے בَر گُفتَـטּ ايـטּ نيستـ كـ ـﮧ :

« פֿـבايا פֿـواستــِ פֿـوבَت را انجام בه »

ايـטּ گُفتـ ـﮧ פֿـوبـے استــْ ، زيــ ـرا

בَر هـَر حآل פֿـوآستــِ פֿُـבاوَنـב בَر حـآل اَنجام اَستــْ

´¯` هــَــرچـے פֿـُــــבا بـפֿــــوآב ´¯`
10-11-2011 12:07 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #7
RE: °• عشق سرگرد( سونيا ديلمي) •°
ـ مگر مشکل خاصی پیش آمده؟
ـ می خواست قانعم کند که درباره موضوعی که خودش پیشنهاد کرده بود قصه بنویسم.
ـ قبول کردی؟
ـ البته که نه. گاهی حتی به توقعات بجا همنمی شود جواب داد چه برسد به اینکه توقعی نابجا باشد.
ـ می توانی بگویی خواسته های من جزو کدامیک از اینهاست؟
وقتی پاسخی از سوی من دریافت نکرد ادامه داد:
ـ ساکت شدی لاله، خیلی سوالش سخت بود؟
ـ نه، این قضیه مربوط به غریبه ها میشود نه تو.
ـ چه عجب، نمردیم و یک حرف خوشایند از دهانت شنیدیم.
در همین هنگام با سینی ای که حاوی ناشتایی مفصلی بود از آشپزخانه بیرون امد، آن را روی تخت گذاشت و مقابلم نشست و گفت:
ـ بفرمایید. این هم یک صبحانه مقوی که بتواند حالت را جا بیاورد.
خندیدم و گفتم:
ـ اگر یک کلاه سرت می گذاشتی هیچی از کاووس کم نداشتی.
ـ دست شما درد نکند، حالا دیگر شبیه پیشخدمتها شده ام.
ـ شوخی کردم.
ـ تا نیمرو داغ است بای خورد وگرنه از دهن می افتد.
ـ مگر تو نمی خوری؟
ـ نه، سیرم. جایت خالی کله پاچه خورده ام. می دانی لاله، کم کم این وضع دارد ناراحتم می کند.
لقمه ای در دهان گذاشتم و گفتم:
ـ کدام وضع؟
ـ بلاتکلیفی مان را می گویم.
لقمه را فرو دادم و گفتم:
ـ کسی حرفی زده؟
ـ از حرف ها و گله های دیگران گذشته، این خود من هستم که خسته شده ام. دلم می خواهد هر چه زودتر زندگیمان را شروع کنیم. این طور برای هردومان بهتر است.
ـ مخالف نیستم. فقط هنوز... چه جوری بگم... حس می کنم که آماده نیستم.
ـ سه سال پیش هم همین را می گفتی. پس این آمادگی چه وقت پیش می آید؟
10-11-2011 12:08 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #8
RE: °• عشق سرگرد( سونيا ديلمي) •°
با تردید پاسخ دادم:
ـ نمی دانم. یک ماه، یک سال یا شاید چند سال دیگر.
ـ این که نشد جواب. هر کس این را بشنود، به من می خندد.
ـ آخر ازدواج که یک تصمیم ساده نیست. احتیاج به فکر دارد. نمی شود بدون مطالعه انجامش داد.
با تمسخر گفت:
ـ بدون مطالعه؟ آن هم بعد از سه سال، پسر خاله و دختر خاله، مثل اینکه من برای ازدواج با تو باید دنبال یک اصل و نسب تازه بگردم، چون همه به خاطر این موضوع از من رویگردان شده اند، حتی خاله خودت.
نفسم را آزاد کردم و گفتم:
ـ باید به من فرصت بدهی.
ـ باز هم؟... این دفعه دیگر چند سال؟ می ترسم عاقبت به قرن بکشد.
ـ راستش را بخواهی از آینده می ترسم. از چیزی که انتظارم را می کشد و من از آن بی اطلاع هستم.
ـ مگر زندگی یک طرح پیش بینی شده مثل ماکت ساختمان است که بشود عینا پیاده اش کرد؟
ـ به خودم ایمان دارم، ولی...
ـ ولی به من اطمینان نداری...
با نارضایتی سرش را تکان داد و گفت:
ـ اصلا انتظار این حرف را نداشتم. از صد تا توهین و ناسزا هم بدتر ب.د.
ّ بگذار برایت توضیح می دهم.
با عصبانیت پاسخ داد:
ـ چه توضیحی؟ منظورت را خیلی واضح گفتی، از این روشن تر دیگر امکان نداشت.
ـ فقط نمی خواهم از لحاظ شغلی کسی محدودم بکند یا به خاطر زندگی مشترک آزادی من سلب شود.
ـ مگر تا به حال غیر از این بوده؟ جز حرفه ات کسی برایت اهمیت داشته یا هیچ وقت کسی را به خودت ترجیح دادهای؟ مسلما نه. با وجود این همه وقت از کارهایت شکایت نکرده ام به هیچ نحوی محدودت کنم.
ـ می دانم، خودم می دانم که همیشه کمک کردی، ولی دیگر دوست ندارم کسی کمکم کند یا برای زندگیم تصمیم بگیرد.
با استهزا گوشه لبش را بالا برد و با یاس گفت:
ـ من را بگو که همیشه فکر می کردم تو خوب مرا می شناسی، وافعا چه خبطی؟
با کمی عقب نشینی پاسخ دادم:
ـ البته که می شناسمت. مساله چیز دیگری است. حتی خود تو هم نمی دانی بعد از عروسی چقدر تغییر می کنی. قدر مسلم مازیار کنونی نخواهی بود.
با ته مانده سرسنگینی چند لحظه پیش پاسخ داد:
ـ وقتی بین مان اعتماد متقابل وجود داشته باشد بقیه چیزها حل است.
ـ در دنیا به هیچ کس بیشتر از تو اعتماد ندارم. می خواهم رفم را باور کنی.
چند لحظه به من خیره شد و سپس گفت:
ـ اگر واقعا عیبی در اخلاق یا رفتارم نسبت به خودت دیدی مطرحش کن. مطمئن باش کوچکترین ناراحتی ای از تو به دل نمی گیرم.
ـ چرا متوجه نیستی؟ عیب اصلی در خود من است. باید هر طور شده به یقین برسم تا به تو برسم.
ـ بالاخره حرف آخرت چیست؟
ـ منظور؟!...
10-11-2011 12:08 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #9
RE: °• عشق سرگرد( سونيا ديلمي) •°
ـ منظور؟!...
ـ همان که لابلای حرفهایت جسته و گریخته به زبان آوردی. جمع بندی اش را به عهده خودت می گذارم.
ـ امروز تو خیلی گوشت تلخ و جدیشده ای. من فقط خواستم به ن فرصت بیشتری بدهی که با خودم کنار بیایم.
طول اتاق را تا کنار پنجره پیمود و گفت:
ـ حالا دیگر می توانی راحت بخوابی. شاید بهتر بود اصلا بیدارت نمی کردم.
ـ تا مطمئن نشوم که از من دلخور نیستی خوابم نمی برد.
ـ خیال کن یک لقمه تلخ را خوردی و می توانی با یک لیوان آب خوردن فراموشش کنی.
ـ خواهش می کنم مازیار، خودت شروع کردی، خودت هم تمامش کن، ولی نه طوری مه تا دیدار بعدی مان من با خیال پرشان سر کنم.
نگاهی از بالای شانه به من افکند و با لبخندی شیرین گفت:
ـ راستی نگفتی پدیده جدیدت چطور است؟
ـ سرگرد؟
ـ آره خودش را می گویم. ادم پیچیده ای به نظر می رسد.
ـ درست فهمیدی. رفتار گیج کننده ای دارد. خیلی دلم می خواهد به عنوان یک انسان و یا یک هموطن و کسی که امثال سرگرد جانشان را برایشان به خطر انداخته اند به او کمک کنم.
ـ اگر بتوانی کار بزرگی است.
ـ من می توانم، در صورتیکه خودش و دیگران به من این اجازه را بدهند.
در این لحظه نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
ـ خوب، من دیگر باید بروم، منتظرت هستم.
ـ فراموش نمی کنم.
به این ترتیب او رفت و مرا در حال پریشانی و تردید بر جای گذاشت. پس از رفتن او با مسائلی که در سرم دور می زدند دراز کشیدم. به تدریج خواب بر من چیره شد و تا حوالی ظهر برنخاستم.


فصل سوم

پوشیدن لباس سفید آرامش خاصی به من می بخشد. وارد بخش شدم و آرام در اتاق را باز کردم. با کمال تعجب او را سرحال تر از همیشه یافتم. روی تخت دراز کشیده بود. به محض دیدن من نیم خیز شد وسلام کرد.
ـ سلام سرگرد، امروز حالتان چطور است؟
ـ خوبم. ممنون. نسبت به دیروز احساس بهتری دارم.
ـ میل دارید برای هوا خوری شما را بیرون ببرم؟
با رضایت سرش را تکان داد و گفت:
ـ بله. دلم برای قدم زدن روی چمنها تنگ شده.
ـ حالا که این را گفتید، قول می دهم کمکتان کنم تا قدم هم بزنید.
ـ خیلی عالی می شود.
با کمک من از تخت به زیر آمد و روی ویلچر نشست. تا کنون به همان دلایل پیشین و نپذیرفتن شرایط فعلی خود از استفاده کردن پای مصنوعی سر باز زده بود.
10-11-2011 12:09 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #10
RE: °• عشق سرگرد( سونيا ديلمي) •°
دسته ویلچر را محکم گرفته بودم وبا دقت آن را به جلو هدایت می کردم. سرم را به او نزدیک کردم و گفتم:
ـ توی این فصل گردش کردن حال دیگری به ادم می دهد.
هنگام عبور از سالن همه با تعجب و دیده تحسین آمیز کیوان را نگاه می کردند. برق شادی در چشمهای همه دیده می شد.
ـ می بینید سرگرد؟ همه خوشحال هستند و به شما لبخند می زنند.
وقتی به انتها سالن رسیدیم سرش را کمی متمایل به بالا کرد و گفت:
ـ به نظر شما خیلی لاغر و زشت نشده ام؟
ـ راستش نمی دانم، ولی اگر بخواهید همیشه این قیافه عبوس را به خودتان بگیرید، گمان نمی کنم تاثیر مطلوبی روی دیگران بگذارید.
دسته ویلچر را رها کردم، چند گام به جلو برداشتم و در مقابلش استادم.
ـ چا کار می کنید خانم پرستار؟
ـ هیچی. می خواهم ببینم این ژست چقدر به شما می اید.
تبسم کمرنگی بر لبش ظاهر شد و گفت:
ـ شما هم مرا دست می اندازید؟
با لحنی جدی گفتم:
ـ حالا می توانید از این هوای پاییزی لذت ببرید.
با کنجکاوی به کسانی که در محوطه به سر می بردند خیره شد و به فکر فرو رفت. به رغم وضع ظاهری اش چهره جذاب و دلنشینی داشت. حالت نگاهش بیننده را به عمق خود می کشاند. با حیای خاصی از نگاه به دیگران پرهیز می کرد. موهای صاف و بلندش که قسمتهایی از پیشانی اش را پوشانده بود، لطف خاصی به سیمای نحبوبش می بخشید. اجزای صورتش شکیل و مردانه بودند، مع الوصف هر نوع خوشی یا سعادتی را چون زایده ای نابخشودنی از خود دور می کرد و ابدا زیبایی در نظرش جلوه نداشت. کینه ای در وی دیده می شد که به شدت زبانه می کشید یا شاید استنباط من این بود. با دیدن او در این حالت گفتم:
10-11-2011 12:09 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

اخبار فناوری اطلاعات | نرم افزار املاک | نرم افزار دامپزشکی | تور روسیه | هتل آپارتمان مشهد | ترجمه تخصصی | نرم افزار داروخانه | نرم افزار رستوران | نرم افزار تاکسی سرویس | نرم افزار رستوران | دانلود نرم افزار مطب | دانلود نرم افزار تاکسی سرویس | مجله پزشکی آسان طب | دکتر آسان طب | اخبار موسیقی | کنکور | خرید لایسنس nod32 | بهترین سایت تفریحی |   نرم افزار دفترچه تلفن نرم افزار چاپ چک نرم افزار رستوران نرم افزار فست فود نرم افزار کافی شاپ نرم افزار تاکسی سرویس نرم افزار نمایشگاه خودرو نرم افزار املاک نرم افزار هتلداری نرم افزار مطب نرم افزار دندانپزشکی نرم افزار انبارداری نرم افزار حسابداری فروشگاه نرم افزار وکالت مجله اینترنتی پارسی وان | مجله اینترنتی زیگیل | خرید بک لینک | خرید رپورتاژ | سینما تئاتر مای استیج | یک مهاجر | دنیای مهاجرت | مجله گردشگری کاروان | وردپرس دانلود | مجله تفریحی تندیس فان | نرم افزار Software | جوک جدید | اخبار هنر | اخبار کامپیوتر | سایت پزشکی | فروشگاه اینترنتی | سایت خبری | دانلود موزیک | اندروید سه | بانک شماره موبایل | پایگاه صالحین | مجله کامپیوتری | جاب لر | نوین ساخت | سهام نت | تکی کو | سرورمجازی | تم کد | خرید هاست | مجله خانواده | مجله اینترنتی وبدون | پورتال خبری | سایت تفریحی تک لایو | مجله سرگرمی سیب رنک | جراحی بینی | فروش جوجه بوقلمون |   تولید کننده روغن زیتون | سایت پزشکی دکتر طب | افزایش بازدید سایت | خرید گیفت کارت | مدرن بوک | لوازم ارایشی | باربری تهران | مبل | کاشت مو | پروتز سینه | جراحی زیبایی واژن | ماشین آلات بسته بندی | پروفیل یو پی وی سی | لوله پوش فیت
خرید کریو پر سرعت

برای درج تبلیغات متنی، بنری و یا رپرتاژ آگهی در این وب سایت با شماره 09370888727 تماس حاصل فرمائید