کلمات کلیدی: °•, روزهایی, که, بی, تو, گذشت, مریم, دالایی, •°,
ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
°• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°
نویسنده پیام
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #1
Star °• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°
روزهایی که بی تو گذشت
مریم دالایی
318 صفحه
نشر شقایق


فصل 1

پر کشیدن دسته جمعی گنجشکها از روی شاخه های درختان ، او را از خواب ناز بیدار کرد. چشمهایش را به پنجره دوخت. برگ های رنگارنگ درختان در اثر بال زدن پرنده ها می لرزیدند و آنها که زودتر از بقیه رخسار خود را با فصل خزان رنگ کرده بودند از شاخه ها جدا شده و بعد از پیچیدن در لا به لای برگ های دیگر با صدای خش خش به پای درخت می افتادند. نگاهش از آنها جدا شد و آرام آرام به سوی اسمان بالا رفت.
ابرهای خاکستری در آغوش یکدیگر فرو رفته و بغض کرده بودند.
فصل خزان با تمام دلگیری هایش برای او فصل خاطرات زیبا بود.
یک لحظه احساس سرما کرد ، پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید. دلش نمی خواست از رختخواب گرمش جدا شود اما آن روز باید از مهمان های جهانگیر استقبال می کرد. مرد جوانی قرار بود املاک موروثی خود را از عموی کلاهبردارش باز پس بگیرد و جهانگیر او را به خانه دعوت کرده بود تا پیگیر پرونده اش باشد. نمی دانست چرا او این بار موکلش را به خانه دعوت کرده ، اما می دانست پرونده های مهم که پول کلانی به دنبال داشتند را معمولا در خانه و در اتاق ، مورد بررسی قرار می دهد و مانند پرونده های متفرقه دیگر به دفترش نمی برد.
با رخوت از جا بلند شد و دمپایی های قرمز راحتی اش را پوشید تا به حمام برود که باز هم دلش به سوی پنجره کشیده شد. در حالی که لباس خواب حریر بلندش روی کفپوش اتاق کشیده می شد به سوی پنجره رفت و دوباره به آسمان تیره چشم دوخت. دسته ای از پرنده های مهاجر در حال پرواز ، از جلوی دیدگانش گذشتند و نگاه او را به دنبال خود کشیدند.
بغضی بی اراده راه گلویش را سد کرد و قطره اشکی بر گونه های صورتی رنگش چکید. پوست لطیف و زیبایش از سوزش اشک داغ شد و چشم های آبی اش را رگه های قرمز در بر گرفتند. انگشتان کشیده اش را روی شیشه گذاشت. پرنده خیالش پر زنان به گذشته ها بازگشت.
آن روز هم یکی از روزهای سر پاییزی بود و ابرها آرام آرام در آغوش یکدیگر فرو می رفتند. او پشت پنجره ایستاده بود و محمد داخل حیاط همراه بقیه جوان های محل ، مشغول آذین بستن حیاط برای یکی از اعیاد مذهبی بود. وقتی محمد ریسه های رنگی را بر می داشت و به دست پدرام می داد ، وقتی از نردبان بالا می رفت و پایین می آمد ، وقتی پرچم ها را در جایشان محکم می کرد ، لحظه به لحظه دل او را همراه خود به این سو و آن سو می کشید تا این که بالاخره هنگامی در نگاه بی قرار او گره خورد و سه سال انتظار را پایان داد. از نگاه پر شرم او شراره های داغ و جوشان زیر پوستش لغزید و او را بی قرار تر از گذشته کرد.
لب هایش لرزید و با تمام وجود نام او را صدا زد اما این صدا فقط در اعماق وجود خودش منعکس شد و کسی آن را نشنید،محمد!!!
- محمئ! صبر کن! شاید مامان هنوز خواب باشه!
با صدایی که شنید از عالم گذشته رها شد و به اتاق خواب بزرگ و مجللش بازگشت. به سوی در سر برگرداند و پسر هفت ساله اش ، محمد را دید که با لبای خواب ایستاده و نگاهش می کند. لبخندی زد و سرش را کج کرد و پرسید :
- بازم شیطنت کردی کوچولوی من؟
محمد که مادر را سرحال می دید خندان به سویش دودی و خودش را به او که برایش آغوش گشوده بود چسباند . مادر موهای مخملی او را نوازش کرد و صورت نشسته اش را بوسید و پرسید :
- چرا اینقدر زود بیدار شدی عزیزم؟
محمد طبق عادت همیشگی زیر گلوی مادر را بوسید و گفت :
- می خوام با عمو کمال برم پارک!
- ولی امروز هوا خیلی سرده!
محمد خودش را لوس کرد :
- مامان!
- جونم! فدای اون مامان گفتنت بشم ة، پس لباس گرم بپوش و قول یده به حرف عمو کمال گوش بدی.
محمد با شادی بالا و پایین پرید و گفت :
- قول می دم! قول میدم!
طاهره که به دنبال او دویده بود و هنوز در حال نفس نفس زدن بود . وقتی او نگاهش کرد سر تکان داد و سلام کرد .
- سلام ، آقا کجا هستن؟
- سر میز صبحانه منتظر شما نشستن!
- تا من دوش می گیرم لباس های محمد رو عوض کن!
- چشم!
طاهره دست هایش را دراز کرد. محمد به سوی او دوید ، دست در دستش نهاد و با شادی همراهش رفت.
وقتی از پله ها پایین می آمد نگاه تحسین برانگیز جهانگیر به استقبال او شتافت. همیشه زیبایی ، آرامش و وقار چشمگیر او را در دل می ستود اما گاهی حسی ناشناخته، تردید را در قلبش می نشاند و اجازه نمی داد آن طور که دلش می خواهد از این الهه زیبایی کام جوید. نگاهش را به موهای مواج او دوخت که با هر قدم مثل پر در هوا بلند می شد و می نشست.
مژه های بلندش روی آن چشم های خوش رنگ سایه انداخته و لب های کوچک و خوش فرمش با لبخندی کم رنگ ، زیباتر از همیشه به نظر می رسید. وقتی سر بر می گرداند نیم رخش مثل دختران هفده ساله به نظر می رسید در حال یکه او در مرز سی سالگی بود. نمی دانست در وجودش چه چیزی نهفته که هر روز بیشتر از پیش او را مفتون و شیفته خود می سازد ، اما اطمینان داشت که تنها زیبایی ظاهری همسرش نیست که او را واله وشیدا کرده است!
هنوز در حال تجزیه و تحلیل احساس خود بود که صدای او از فاصله ای نزدیک توجه اش را جلب کرد.
- صبح به خیر.
- صبح به خیر.
- مهمونات نیومدن؟
جهانگیر نظری به ساعتش انداخت و گفت :
- تا یه ساعت دیگه می آن.
پیشخدمت جلو آمد و فنجان چای را روی میز گذاشت و رفت.
جهانگیر ظرف شکر را کنار دست او گذاشت و پرسید :
- محمد چرا این قدر سر و صدا راه انداخته بود؟
- عمو کمال قول داده ببردش پارک ، واسه همین خوشحال بود.
پارک ؟ اونم تو این هوای سرد؟
پریا چایش را شیرین کرد و با خودش اندیشید (( اتفاقا تو این هوای شاعرانه قدم زدن تو پارک ، روح آدم رو تازه می کنه!))
جهانگیر لقمه ای از تخم مرغ عسلی اش را در دهان گذاشت و گفت :
- دیشب با برادرم صحبت کردم ، گفت می تونیم سال جدید رو در خونه خودمون در اسپانیا باشیم.
دست پریا لرزید . فنجان را روی میز گذاشت و نگاه معترضش را به چشم های او دوخت و گفت :
- مثل اینکه صحبت های دو روز گذشته ام نتونسته نظرت رو تغییر یده!
- پریا! تا کی می خوای اینجا بمونی و صدای موشک و بمب و ضد هوایی بشنوی؟ تو رو خدا دست بردار! این تنهایی تو رو خسته نکرده؟
- غربت و تنهایی تو کشور بیگانه آدم رو خسته می کنه نه زندگی توی کشور خودمون!
- کدوم کشور عزیز من؟ اینجا کم کم داره به یه مخروبه تبدیل می شه که جای زندگی نیست! نمی بینی تمام رفقا و آشناها دارن املاک و دارایی شون رو می فروشن تا زودتر جونشون رو بردارن و برن؟ پدر و مادر خودت مگه همون سال های اول نرفتن؟
- مرگ و زندگی دست خداست! اگه تقدیر باشه که بری فرقی نداره که اینجا باشی یا جای دیگه!
- بازم از این حرفا زدی؟ دست بردارد خانم من! تقدیر و سرنوشت تا حدی هم دست خودمونه! مگه خدا به ما عقل نداده؟ مگه نمی بینیم ، نمی فهمیم اینجا چه خبره؟
(آخرین ویرایش در این ارسال: 05-11-2011 05:43 AM، توسط Negarita.)
05-11-2011 05:42 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #2
RE: °• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°
- پس اونايى كه رفتن و به خاطر ناموس و كشورشون جلوى دشمن سينه سپر كردن بى عقلن! درسته!
- دارى اون آدماى آرمانگرا رو به رخم مى كشى؟
- قصدم به رخ كشيدن نبود! منظورم اينه كه...
جهانگير دستش را بلند و گفت:
- دلم نمى خواد بيشتر از اين در اين مورد با هم بحث كنيم اما اگه گاهى اوقات تعجب مى كنم كه چرا افكارت و اعتقادات آقاى ديبا با شما تا اين حد متفاوته! تو از واقعيات فرار مى كنى!
- واقعيت زندگى من هويت و ريشه منه كه در سرزمين آبا و اجدادى نهفته نه در سرزمين بيگانه اى كه حتى زبونش رو هم نمى فهمم!
- مقصر خودتى عزيز من! چند بار خواستم برات معلم بگيرم تا قبل از رفتن زبان ياد بگيرى اما خودت نخواستى!
- هنوزم نمى خوام چون من همراهت نمى آم! مثل اين كه قولت رو فراموش كردى!
پريا با ناراحتى از پشت ميز بلند شد. چهانگير پرسيد:
- قهر مى كنى؟
- بچه نيستم كه قهر كنم، حوصله بحث ندارم.
جهانگير كه تاب ديدن ناراحتى او را نداشت با لحنى ملايم تر از گذشته گفت:
- به خدا من فقط نگران تو محمدم وگرنه خودت مى دونى كه من به خاطر كارم به ايران برگشتم!
- اگه به خاطر منه پس بمون اگرم به خاطر محمده از حالا آواره ديار غربتش نكن!
در اين هنگام محمد با سر و صداى زياد از پله پايين آمد و با صداى بلند صبح به خير گفت. پريا دست نوازش بر سر او كشيد و به سوى پله ها رفت. جهانگير او را بلند كرد و روى پاهايش نشاند و پرسيد:
- كجا مى خواى برى پسرم؟
محمد با شادى كودكانه اىگفت:
- مى خوام با عمو كمال برم پارك!
- هوا خيلى سرده عزيزم! تازه ممكنه بارون بباره!
و ليوان شير را به دست او داد. محمد جرعه اى از شير را نوشيد و گفت:
- چتر مى بريم باباجون! قول مى دم مواظب خودم باشم!
جهانگير به پريا كه از پله ها بالا مى رفت نظرى انداخت و به پسرش گفت:
- پس زود برگرديد!
محمد شيرهاى دور دهانش را با زبان پاك كرد، سرش را به علامت چشم تكان داد و از آغوش او پايين آمد و در حالى كه با صداى بلند كمال را صدا مى زد به سوى در ساختمان دويد. جهانگير نفسى سنگين از سينه اش بيرون داد واز پشت ميز بلند شد.
جلوى آينه ايستاد و روسر ىابريشمى اش را مرتب كرد و از اتاق بيرون رفت. صداى گفنگوى جهانگير و مهمانانش را مى شنيد كه در مورد اوضاع داخلى كشور و جنگ صحبت مى كردند. همايون، موكل جهانگير مردى سى و پنج ساله بود با موهاى فر مشكى، صورتى گندمگون، چشمهاى درشت و بينى پهن كه عاشق اشياء عتيقه بود. آن روز هم در حين صحبت با جهانگير چشمش به سوى اشياء قديمى و گرانبهاى خانه كه يادگار پدر جهانگير بودند، مى دويد. مهوش همسر همايون سى ساله، قدى متوسط، چشم و ابروى خرمايى رنگ و پوستى روشن داشت كه جذابیتی خاص در چهره اش دیده نمی شد اما غمی پنهان در ته نگاهش موج می زد که کمتر کسی می توانست به آن پی ببرد. او ساکت نشسته بود و به گفت و گوی اقایان گوش می داد. حرکت دامن پریا نگاهش را به سوی خود کشید. سر بلند کرد و به زن بسیار زیبایی که آرام و موقر از پله ها پایین می آمد چشم دوخت. حالت نگاه و چهره و حتی طرز قدم برداشتن او را شاید در افسانه ها خوانده یا شنیده بود. چنان ارامشی در حرکات او دیده می شد که تحسین را در نگاه مهوش نشاند اما وقتی جهانگیر گفت :
- معرفی می کنم همسرم خانم پریا دیبا!
نگاهش رنگ حیرت گرفت و بلافاصله در ذهنش به حلاجی و مقایسه پرداخت ، (( چطور زنی با این سن و با این همه زیبایی همسر مردی مثل جهانگیر شده؟)) تفاوت سن آنها کاملا مشهود بود! جهانگیر بالای 50 سال سن داشت اما پریا!
دست او را که به سویش دراز شده بود فشرد و به سختی اب دهانش را فرو داد و احوالپرسی مرد. از شدت حیرت رنگش پریده بود و نگاهش آرام و قرار نداشت ، یک لحظه بر صورت پریا می نشست و لحظه ای دیگر چهره جهانگیر را می کاوید تا بفهمد چه عاملی سبب این وصلت شوده!
همایون هم با دیدن پریا بهت زده شده بود اما ظاهرش را حفظ کرد.
سعی داشت حواسش را به این مسئله معطوف نکند اما مهوش قادر نبود رنگ حیرت را از چهره اش بزداید و این مسئله باعث شد که پریا در دل بخندد. اما جهانگیر هم متوجه شد اما او سالها بود که به این نگاه ها عادت کرده و آنها را پذیرفته بود بنابر این موضوع عموی همایون را در پیش کشید و دوباره با او مشغول صحبت شد. پیشخدمت با سینی جلو آمد و بعد از تعارف قهوه رفت.
صدای رعد و برق بعد از آن صدای برخورد قطره های درشت باران بر روی شیشه های قطور و پنجره های عریض و طویل سالن تمام هوش و حواس پریا را ربود. روح و جانش با قطره ها آمیختو دخترکی شد که خنده کنان به دنبال برادرش می دوید و سعی داشت او را بگیرد ، اما برادر چالاک بود و به سرعت از دست او می گریخت. هر دو زیر باران پاییزی خیس شده بودند و مادر با نگرانی صدایشان می زد اما پدرام می خندید و آن چه را در دست داشت هرازگاهی به خواهر نشان می داد و دوباره می دوید. او هم یک بار تمنا کنان و یک بار دیگر خط و نشان کشان در پی او می دوید تا این که خسته شد و زیر درخت چنار ایستاد و در حالی که نفس نفس می زد گفت :
- باشه آقا پدرام ، به هم می رسیم!
پدرام از پشت درختی سرک کشید و دوباره بسته کوچکی را که در دستش بود در هوا تکان داد و گفت :
- دیدی نتونستی بگیریش!
پریا لب ورچید و به درخت تکیه داد و گفت :
- ببین امانت رو دست کی داده!
پدرام جلو آمد و کنار او ایستاد و پرسید :
- ناراحت شدی؟
با اخم سر برگرداند و گفت :
- خسته شدم تازه خیس خیسم شدم! ببین!
و به بلوز و سلوار نیلی اش اشاره کرد. پدرام لبخندی زد و گفت :
- خب منم خیس شدم اما این هدیه خیلی با ارزشه نباید می ذاشتم به این راحتی به دستت برسه.
گونه های پریا گل انداخت. پدرام با دو دست ، بسته را به او تقدیم کرد
05-11-2011 05:44 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #3
RE: °• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°

و گفت :
- يه هديه با ارزش از دانشجوي عاشقي كه تمام دارائيش همين بود اما براش از جونشم عزيزتر بود ، پس تو هم مثل جون مواظبش باش!
پريا با شرم و اشتياق بسته را از روي دستهاي او برداشت و در حالي كه آن را به سينه چسبانده بود به سوي ساختمان دويد كه صداي پدرام را از پشت سرش شنيد :
- محمد گفت هر شب جمعه از روي همين قرآن ، سوره "يس" رو براي روح مادرش بخون!
ببخشيد خانم ناهار آماده ست!
با صداي پيشخدمت به خودش آمد و بلند شد و مهمانان را به صرف ناهار دعوت كرد. سالن غذا خوري مجاور سالن پذيرايي قرار داشت كه دو رديف ميز و صندلي در آن چيده شده بود. همگي پشت ميز نشستند و پيشخدمت مشغول ريختن سوپ براي آنها شد.
مهوش هنوز مبهوت اين بانوي زيباي ساكت بود و حالا با دقت بيشتري او را از نظر مي گذراند.
پريا با شنيدن صداي محمد لبخندي زد و به طرف در سر برگرداند اما متوجه شد كه كمال مانع ورود او به سالن شد و براي تعئيض لباس او را به طاهره سپرد. كمال مردي پنجاه ساله بود كه از جواني همراه طاهره همسرش در خانه پدر پريا خدمت مي كردند و از وقتي كه آنها به خارج از كشور رفتند به خواست جهانگير به آنجا آمدند.
مهوش كه متوجه نگاه مشتاق و منتظر پريا شده بود پرسيد :
- شما بچه هم داريد؟
جهانگير جواب داد :
- بله! يه پسر شيطون و پر انرژي مثل پدرش!
مهوش كه فهميد او اين جمله را عمداً بيان كرد تا قواي جواني اش را به رخ بكشد لبخندي زد و گفت :
- وحتماً زيبا مثل مادرش!
پريا با لبخندي تشكرآميز به او نگاه كرد اما مهوش با ورود محمد به سالن متوجه شد كه او نه شباهتي به پدرش دارد و نه مادرش! چشمهاي كشيده مشكي با مژه هاي بلند و ابروهايي پرپشت و زيبا ، صورتي گرد و گندمگون!
محمد با صداي بلند سلام كرد و به سوي همايون رفت تا به رسم ادب دست او را بفشارد. همايون مثل يك مرد با او احوالپرسي كرد اما مهوش گونه او را نوازش كرد و پرسيد :
- خوبي كوچولو؟
محمد ابرو در هم كشيد و گفت :
- مامانم ميگه من بزرگ شدم و ديگه كوچولو نيستم!
مهوش در حالي كه سعي مي كرد جلوي خنده اش را بگيرد گفت :
- اوه! ببخشيد...درسته حق با مامانته عزيزم، من اشتباه كردم!
محمد برگشت و روي صندلي كنار پدر نشست . جهانگير از او پرسيد :
- اين آقاي بزرگ چي ميل دارند؟
محمد نظري به غذاهاي مختلف روي ميز انداخت و گفت :
- ماكاروني!
با اين حرف او همه خنديدند؛ تنها غذايي كه روي ميز وجود نداشت ، ماكاروني بود. پريا گفت :
- امروز يكي از همين غذاها رو بخور فردا به خاله طاهره مي گم برات ماكاروني درست كنه!
محمد چشمي گفت و با اشاره به ظرف ته چين بره گفت :
- از اين مي خوام!
جهانگير براي او غذا كشيد و قاشق و چنگال را به دستش داد،رفتار او باعث شد تا مهوش بفهمد كه چه عشقي به پسرش دارد.
******
- مي شه بپرسم چرا تا اين اندازه با اونا صميمي شدي؟
جهانگير كه خود را براي خواب نيمروز آماده مي كرد پاسخ داد :
- من و پدر همايون زماني با هم دوست بوديم، اون محبت هاي بي شماري در حق من كرده كه حالا بايد جبران كنم!...چي شده؟ ازشون خوشت نيومده؟
- نه! اصلاً اينطور نيست فقط محض كنجكاوي پرسيدم.
- مهوش سخت مفتون خانم زيباي اين خونه شده!
- شايد چون اونم مثل بقيه خبر از دل پرآشوب اين خانوم نداره!
لبه تخت نشست و گيره موهايش را باز كرد. جهانگير دستش را روي خرمن موهاي او كه تا پشت كمرش مي رسيد كشيد و گفت :
- مطمئناً اتفاقي رخ داده كه دل زيباي منو پرآشوب كرده!
پريا به او نگاه كرد و گفت :
- اطمينان داري اما اطلاع نداري؟عجيبه!
- پس مقصر منم؟
- حرفاي امروز صبح نگرانم كرده.
- همه از موندن در اين مملكت نگران و ناراحت هستن و تو از رفتن؟
- چرا سعي داري مسئله اي رو كه به هيچ عنوان تمايلي بهش ندارم به من تحميل كني؟
- چون تو هنوز جوان و كم تجربه هستي و نمي دوني كه در اين شرايط اينجا موندن چقدر خطرناكه!
- تو اگه بدوني عطر گل و گياه باعث حساسيت مي شه بازم حاضري به باغ زيباي پر از گل و سنبل بري؟
جهانگير قهقهه اي سر داد و گفت :
- و حتما تو به اين صداهاي مهيب و بوي دود و آتش عادت كردي!
پريا بلند شد و به سوي پنجره رفت. باران بي وقفه مي باريد و پيكر نيمه عريان درختان را مي شست. مي دانست هيچ گاه حريف زيبان اين وكيل زبردست و كارآزموده با آن استدلالهاي محكم و گاه خودخواهانه اش نمي شود بنابراين سكوت كرد.
همايون و مهوش با اميدهايي كه جهانگير به آنها داد هنگام عصر آنجا را ترك كردند اما همايون براي هفته بعد آنها را به باغشان در لويزان دعوت كرد. مهوش هم براي اطمينان بيشتر به پريا گفته بود ، " اميدوارم منّت بذاريد و دعوت ما رو بپذيريد!"
پريا هم كه هميشه به دعوت ديگران احترام مي گذاشت سري تكان داده و گفته بود :
- خدمت مي رسيم.
مهوش كه از اين زن زيباي دل فريب دل نمي كند بعد از نظري ديگر به آن چهره وسوسه گر خداحافظي كرده و رفته بود.
بعد از رفتن مهمانها ، جهانگير به خانه برگشت تا كار پرونده را شروع كند اما پريا بوي خاك باران خورده را چند بار با ولع به مشام كشيد و در آن عصر پاييزي ترجيح داد كمي قدم بزند. شنلش را محكم دورش پيچيده و روي سنگفرش ميان درختان قدم برداشت . باد پاييزي صورتش را نوازش مي داد و ذهنش را آرام آرام به حياط خانه پدري هدايت مي كرد.
05-11-2011 05:45 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #4
RE: °• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°
مادر ليوان ها را روي سيني گذاشت و به دستش داد و گفت:
_بيا عزيزم اينا رو كمك برادرت ببر پايين.
قند در دلش آب شد. روسري گلدارش را مرتب كرد و سيني را از دست مادر گرفت و به دنبال پدرام كه پارچ هاي شربت دستش بود از پله ها روانه شد.
با هر قدم كه برمي داشت قلبش بي صبرانه در سينه مي تپيد و رنگ از رخسارش مي پراند. وارد حياط شدند. نسيم ملايمي به صورت داغش برخورد. نگاهش فقط يك چيز را مي جوييد و آن وجود محمد بود. درست در لحظه اي كه او را يافت او هم سر بلند كرد اما خيلي زود نگاه از او برگرفت و براي كمك جلو آمد، خواست يكي از پارچ ها را از دست پدرام بگيرد كه او گفت:
_ليوانا رو از پريا بگير!
و خودش را كنار كشيد. محمد دست هايش را پيش برد ، پريا هم سيني را از خودش دور كرد. هر دو شاهد لرزيدن دست هاي ديگري بودند، شايد مي خواستند علت آن را بفهمند كه با هم سر بلند كرده و در نگاه هم به كاوش پرداختند كه ناگهان با صداي خرد شدن ليوان ها بهت زده شدند.
پدرام پارچ ها را زمين گذاشت و برگشت و با تعجب به آن ها نگاه كرد.
محمد كه رنگش مثل گچ سفيد شده بود آب دهانش را فرو داد و به خرده شكسته هاي ليوان ها نگاه كرد. پريا لب به دندان گزيد و با عجله و دوان دوان از پله ها بالا رفت كه به مادر برخورد. مادر با نگراني پرسيد:
_چي شد؟
با بغض از كنار او گذشت و به خانه رفت. از اين كه جلوي محمد آبرو ريزي كرده خودش را سرزنش مي كرد. صداي جارو كه خرده شيشه ها را جمع مي كرد گويا روي دل او خراش مي انداخت. صداي مادر را شنيد كه با محمد حرف مي زد.
_خودت كه چيزيت نشد؟
_نه! ببخشيد يه لحظه حواسم پرت شد!
_فداي سرت پسرم! ترسيدم، فكر كردم پريا از پله ها افتاد!
_نه سيني از دست من افتاد، عذر مي خوام!
" واي خدايا! او اشتباه ناكرده را به گردن مي گرفت، اشتباه او را"
پاهايش يك بار ديگر او را به سوي پنجره كشيد اما اين بار گوشه پرده را آرام كنار زد و پنهاني محمد را نگاه كرد كه نتيجه خرابكاري او را در سطل زباله سرازير مي كرد. با خودش فكر كرد،" چه آبرو ريزي شد! حالا با خودش مي گه عجب دختر بي دست و پايي!"
پدر از در وارد شد و در حالي كه سيگارش را روشن مي كرد نظري به تزئينات حياط انداخت. پدرام پرسيد:
_چطوره پدر؟ خوب شده؟
پدر سري تكان داد و وارد ساختمان شد. پريا سريع از پنجره فاصله گرفت و به آشپزخانه رفت. چند تا ليوان ديگر داخل سيني چيد و بيرون آمد. به سوي در مي رفت كه پدر پرسيد:
_كجا؟
به سوي او برگشت و با دستپاچگي سلام كرد و گفت:
_ايــ... اينا رو مي خوام بدم به مامان واسه شربت.
پدر روي مبل نشست و با اخم گفت:
_نمي دونم اين بچه بازيا چه فايده اي داره كه مادرتم ازشون پذيرايي مي كنه!
سرش را پايين انداخت و حرفي نزد. بارها شاهد بگو مگو و بحث هاي او با مادر بود كه بر سر اين مسائل اختلاف نظر داشتند. مستاصل مانده بود چه كند كه صداي او را شنيد:
_زودتر ببر كه ديگه حوصله سر و صدا ندارم!
نفس راحتي كشيد و بيرون رفت. هنوز به آخرين پله نرسيده بود كه چشمش به پايه نردبان افتاد كه در حال جدا شدن از زمين بود و محمد خبر نداشت. با ترس نام اور ا صدا زد اما پاي خودش هم ليز خورد و باز هم صداي شكستن ليوان ها بلند شد.
_محمد! محمد!
به طرف صدا برگشت! طاهره به دنبال محمد مي دويد تا آخرين قاشق داروي سرماخوردگي اش را به او بدهد و او با تمام توان فرار مي كرد . لبخند زنان آغوشش را براي او گشود. پيشاني اش را بوسيد و پرسيد:
_بازم خاله طاهره رو اذيت كردي؟
محمد صورتش را به سينه او فشرد و گفت:
_ديگه نمي خورم!
طاهره نفس زنان خودش را به آن ها رساند و گفت:
_مي بيني! فقط همين يه قاشق مونده اما داره اذيت مي كنه!
محمد كه به پريا چسبيده بود به طرف او سربرگرداند و گفت:
_تلخه، نمي خورم!
پريا صورت او را نوازش كرد و گفت:
_اگه نخوري دوباره بايد ببرمت آمپول بزني!
محمد لب هايش را غنچه كرد و گفت:
_نمي خوام!
_مگه تو بزرگ نشدي پس چرا اين كار ها رو مي كني؟
محمد ابرو در هم كشيد و گفت:
_تقصير خاله ست ... قاشق رو تا ته مي كنه تو دهنم.
پريا خنده اش گرفت. بلند شد و شيشه شربت و قاشق را از دست طاهره گرفت و گفت:
_ پسرم راست مي گه خاله جون، بذار اين دفعه خودم شربتش رو بدم... حالا دهنت رو باز كن عزيزم!
محمد براي اين كه بار ديگر به مادرش ثابت كند بزرگ شده دهانش را باز كرد و شربتش را خورد.
05-11-2011 05:45 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #5
RE: °• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°
فصل 2

- جای بسیار زیبایی زندگی می کنید!
- متشکرک اما متأسفانه همایون حاضر نیست ایران بمونه.
- چرا؟
- به همون دلایلی که اقای فرامرزی هم کاملا تأییدش می کنن.
پریا نگاه محزونش را به رو برو دوخت و زمزمه کرد :
- جنگ!
مهوش آهی کشید و در حالی که قهوه اش را شیرین می کرد گفت :
- من دلم نمی خواد از ایران برم ، دوست دارم اینجا کنار پدر و مادر و برادرهام باشم اما همایون...
پریا که نگاهش را به کلاغ های روی درختان دوخته بود این بار زمزمه کرد :
- پدر و مادر!
مهوش ادامه حرفش را فرو خورد و با تعجب به پریا خیره شد.
چشم های رنگی اش به یک نقطه خیره ماند و گویا به مسئله مهمی فکر می کرد. در این حالت چهره زیبای او واقعا تماشایی بود اما مهوش که از اولین دیدار تا آن روز سؤالات زیادی در ذهنش انباشته بود نمی توانست اجازه بدهد که مهمان اسرارآمیزش بیش از این ساکت بماند بنابراین پرسید :
- پدر و مادر شما ایران هستن؟
پریا به خود آمد و سرش را تکان داد و گفت :
- نه!
- خواهر یا براد...
- برادرم اسیره!
- متأسفم!
- دل کندن از اینجا برام غیر ممکنه چون احساس می کنم با رفتن من دیگه کسی نیست که منتظر اون بمونه اما جهانگیر معتقده که با این اوضاع باید آزادی اسرا رو فراموش کنیم.
- اقایون منطقی تر و واقع بین تر از خانما هستن اما...
- اما احساسات ما رو درک نمی کنن و نمی دونن تحمل غربت اونم وقتی هیچ وابستگی به زندگی نداشته باشی واقعا سخت و ملال انگیزه.
مهوش که فکر می کرد راهی پیدا کرده تا بتواند به افکار و احوال پریاه آگاه شود پرسید :
- علت عدم این دلبستگی چیه؟
پریا از این که بدون اراده و فکر این حرفها را بر زبان آورده پشیمان شد و گفت :
- از روزی که برادرم اسیر شد حس کردم منم نمی توانم از زیبایی های زندگی بهره ای ببرم و نمی تونم خودم رو خوشبخت احساس کنم.
مهوش جرعه ای از قهوه اش را نوشید و زیرکانه گفت :

- فکر کردم شما هم مثل من قربانی یه ازدواج اجباری شدید!
پریا نگاهش را به نگاه سرد او دوخت و پرسید :
- چرا ازدواج اجباری؟ مگه شما به آقا همایون علاقه ندارید؟
مهوش سرش را پایین انداخت و با حزن گفت :
- همایون شوهر دوم منه!
- تجربه دوم و اجبار؟
- همسر اولم رو خیلی دوست داشتم ، زندگیمون زیبا و پر از عشق بود اما دوامش تا زمانی بود که حرفی از بچه در میون نبود ، بعد از سه سال وقتی به پزشک مراجعه کردیم طی آزمایش های مختلف فهمیدم نمی تونم بچه دار بشم ، این مسئله باعث شد تا کم کم به اون بدبین بشم ، حس می کردم مثل روزهای اول به من علاقه نداره ، گاهی اوقات خیال بافی می کردم و اونو در کنار زن دیگه ای می دیدم که می تونه براش بچه بیاره ، افکار واهی و حرف های خانواده اش دست به دست هم داد تا خودم پیشنهاد طلاق دادم و اونم که از کارهای نسنجیده من به ستوه اومده بود خیلی راحت قبول کرد ، توی دادگاه می خواستم اعتراف کنم که پشیمون شدم ، می خواستم عذرخواهی کنم و دوباره سر زندگیم برگردم اما غرورم اجازه نداد. وقتی به خودم اومدم دیدم مهر مطلقه روی پیشونیم خورده.
توی خونه ی پدریم احساس سربار بودن می کردم ، خیلی تلاش کردم تا با اوضاع جدید کنار بیام تا این که سر و کله همایون پیدا شد.
پریا با دقت بیشتری به او گوش سپرد و او با بغض در گلو ادامه داد :
- اونم از همسرش جدا شده بود و دنبال یه هم خونه مناسب می گشت ، بچه هم اصلا براش مهم نبود و ایم مسئله باعث شد تا خانواده ام به زود و با اصرار منو به عقدش در بیارن!
- از همسر اولت خبر داری؟
- بی خبر نیستم چون همیشه افراد فوضولی میون ما زندگی می کنن که بیشتر وقت شون رو صرف کنکاش زندگی دیگران می کنن ، منم از طریق همین افراد فهمیدم که اون ازدواج کرده و بچه دار هم شده!
پریا با دیدن دانه های شفاف اشک که در چشم های او شناور بود آهی کشید و گفت :
- هر کدوم از ما به نوعی اسیر بازی سرنوشتیم ، در واقع فقط زنده ایم که زندگی کنیم.
مهوش با نوشیدن قهوه بغضش را هم در فرو برد و گفت :
- اگه یه سؤال بپرسم ناراحت نمیشی؟
- وقتی تو به من اعتماد کردی و اسرار گذشته ات رو برام تعریف کردی من چطور می تونم بگم نه؟
- راستش...از وقتی شما رو دیدم یه سؤال بزرگ تمام ذهنم رو پرد کرده که...
- که چطور من همسر مردی مثل جهانگیر شدم؟
- مثل این که این سؤال را به کرّات شنیدی!
- ولی از جواب دادن طفره رفتم اما حسن اعتمادم به شما باعث می شه که جوابتون رو بدم!
مهوش این بار نه از روی کنجکاوی که با حس نوع دوستی به دهان او چشم دوخت. پریا نگاه مخمورش را به رو به رو دوخت. منظره زیبای باغ در آن پاییز سرد آن چنان دل فریب بود که نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کرد اما روح زخم خورده و هجران زده او در وزای آن صحنه ها سیر و سلوک داشت.
آن روز در حضور زنی که مانند خودش درد آشنا و سینه سوخته بود پس از مدت ها مهر سکوتش را شکست و گفت :
- منم یه روز مثل تو گیج و سر در گم بودم نمی دونستم به چه امیدی
زندگی كنم! نمی دونستم مرده ام یا زنده! خوشبختم یا تیره بخت كه حضور جهانگیر مثل تخته شكسته ای هنگام غرق شدن به فریادم رسید. البته اون بیشتر از همه شادی و سرور رو به خانواده ام هدیه داد كه در برابر دختر بیمارشون بلاتكلیف مونده بودن و نمی دونستن عاقبتش چی می شه! با اومدن جهانگیر انگار تمام شادی ها رو بهشون بخشیدن، حالا دیگه می تونستن دخترشون رو به دست مردی بسپارن كه هم بتونه نقش همسر رو بازی كنه و هم پرستار دلسوزی باشه كه اونا رو از بند مسئولیت رها كنه... جهانگیر فراتر از انتظارات دیگران حاضر شد شریك لحظه های سكوت و حزن آلود من باشه و این مسئله برای خانواده ام به منزله معجزه ای بود كه باورش غیرممكن بود! روح مرده من كه احتیاج به گوشه ای خلوت داشت تا با تقدیر شومش كنار بیاد كم كم با این بازی جدید روزگار هم كنار اومد تا بتونه راه پر پیچ و خم زندگی رو پشت سر بذاره و من آرامش امروزم رو مدیون صبر و محبت مردی هستم كه شاید سن پدرم رو داشته باشه اما یه همسر واقعیه!
- مگه بیماری شما چی بود؟ شما كه خیلی هم سرحال و...
با نزدیك شدن همایون و جهانگیر، گفتگوی آن ها ناتمام ماند. همایون پرسید:
- خانما سردشون نیست؟ بهتر نیست بریم داخل ساختمان و از اونجا از طبیعت زیبای باغ هم بهره مند بشیم؟
جهانگیر با نظری دقیق به چشمهای ابری همسرش و دیدگان نم دار مهوش، با لحنی طعنه آمیز گفت:
- فكر نمی كنم تا حالا هم از مناظر طبیعت بهره ای برده باشن، ممكنه با مرور خاطرات رمانتیك همدردی كرده باشن!
مهوش از نكته سنجی جهانگیر تعجب كرد و به پریا چشم دوخت اما پریا كه می دانست همسرش دوست ندارد او با كسی از اسرار دلش بگوید بدون این كه برای دفاع از خودش جمله ای به زبان بیاورد بلند شد.
مهوش هم به تبعیت از او برخاست و همگی به سوی ساختمان حركت كردند درحالی كه ابهامات ذهن مهوش در مورد زندگی پریا بیشتر از گذشته شده بود.
*****
05-11-2011 05:46 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #6
RE: °• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°

از زمانی كه با جهانگیر ازدواج كرده بود هیچ گاه پوراندخت را دوست نداشت. همیشه چه در جمع و چه در خلوت از نگاه های تیز و دقیق و گاه موذیانه او می گریخت. حس خوشایندی نسبت به رفتار و حرف های او نداشت و البته این مسائل هم بی دلیل نبودند زیرا در میان ده كلمه از حرف های پوراندخت نه تای آن نیش و كنایه بود. به خاطر جهانگیر و به رسم ادب، همیشه احترام او را نگه می داشت اما گاه چنان از طعنه های او سینه اش می سوخت كه آرزو می كرد دیگر او را نبیند.
وقتی دستش را فشرد و احوالش را پرسید مثل همیشه در نگاهش كنجكاوی و كنكاش موج می زد. با جمله ای كوتاه جواب او را داد و روی مبل نشست. پوراندخت كاملاً شبیه برادرش بود و تنها تفاوت چهره آن دو لاغری صورت او بود كه آن روز با آرایش، جلوه ای به آن بخشیده بود. یك پا را روی پای دیگر انداخت و پرسید:
- كسالت داري؟
پريا با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- نه!
- رنگت كه پريده! دستات هم مي لرزه! به نظر من كه حالت مساعد نيست!
جهانگير از زير چشم نظري به همسرش انداخت كه مورد تهاجم سؤال های منظور دار خواهرش قرار گرفته بود. مثل همیشه به یاری او شتافت و گفت :
- دیروز مهمان یکی از موکلین بودیم ، مدتی در باغ بزرگ خونه شون قدم زدیم ، احتمالا پریای من سرما خورده!
این عادت جهانگیر بود که حتی در جمع هم همسر جوانش را با این الفاظ مخاطب قرار می داد ؛ پریای من ! خانم زیبای من! فرشته سکوت و امثال این صفات که گاه پور اندخت را یه حسادت وا می داشت.
پریا با نگاهی پر سپاس از او تشکر کرد و جهانگیر که معنی نگاه او را فهمیده بود با لبخند روزنامه اش را ورق زد. پوراندخت ناراحت از فهمیده بود با لبخند روزنامه اش را ورق زد. پور اندخت ناراحت از دخالت برادر ، یک بار دیگر جا به جا شد و پرسید :
- این موکل از دوستانته؟
- پسر اقای جمال زاده رو باید یادت باشه!
- همون جمال زاده که دکتر معینی رو به شما معرفی کرد؟
- آفرین به این حواس و حافظه!
- چطور تو رو پیدا کرده؟
- این بار دکتر معینی واسطه شده و ما رو به هم معرفی کرده!
- دکتر وظیفه شناس و متعهدیه! ازش خوشم می آد!
- فکر نمی کردم نسبت به آدمای اطرافت تا این اندازه دقیق باشی!
- البته بستگی داره این آدم کی باشه و در چه شرایطی باهاش رو به رو بشم! مثلا همین آقای جمال زاده...اگر دکتر معینی رو به شما معرفی نکرده بود ممکن بود الان پریا خانم اینجا نباشن و بقیه عمرشون رو جای دیگه ای سپری می کردن!
پریا فقط نگاهش کرد. با اینکه موجی نفرت در دلش قلیان می کرد اما مثل همیشه با سکوتش خون او را به جوش می آورد. جهانگیر که نگاهش را به خبرهای روزنامه دوخته بود گفت :
- این خواست خدا بود که دکتر معینی رو بشناسیم وگرنه ممکن بود تو هم مجبور بشی برای نجات پسرت روزهای سختی رو بگذرونی!
این جواب او حال پور اندخت را دگر گون کرد. پریا نیشخندی کم رنگ بر لب آورد که از دید او دور نماند.
دندان قروچه ای کرد و با حرص گفت :
- آدم باید واقع بین باشه! از افراد کوته بین که با شعار عشق زندگی می کنن و این واژه مسخره رو بهانه کردن تا آشفتگی ها و دیوانگی هاشون رو توجیه کنن بدم می آد ، نمی دونم چطور خبط کردم و با آوردن این دختره فرنگی به خونه مون باعث شدم پسر نازنینم گرفتار بشه ، تعجب می کنم اون عاقل تر از این حرفا بود که بخواد به این مسائل پوچ بها بده!...
پریا که از برداشت های غلط پوراندخت نسبت به این موهبت الهیی تعجب می کرد وقتی او ساکت شد ارام زمزمه کرد :



فرزانه عشق را تو دیوانه مگو ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ هم خرقه روح را تو بیگانه مگو
دریای محیط را تو پیمانه مگو ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ او داند نام خود تو افسانه مگو


سپس بلند شد و عذرخواهی کرد و به طبقه بالا رفت. پوراندخت سرش را تکان داد و گفت :
- عمرت رو به کنار این زن به هدر دادی!
جهانگیر روزنامه را از جلوی صورتش پایین آورد و گفت :
- این زن الهه امید ِ منه!
- امید به چی؟ به این یه روز عاقل بشه و مفهوم زندگی رو بفهمه؟
- دیوانگی و شیدایی اون تداعی گر عشق از دست رفته خودمه ، رفتار و حرکاتش ، حرف ها و حتی طرز نگاهش اونو به یاد من می آره و همین بهم امید کار و تلاش می ده
05-11-2011 05:46 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #7
RE: °• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°
_ از اون پدر خشک و جدی این پسر عاشق پیشه بعیده!
_ و از زنی رئوف و مهربان مثل مادرم دختری بی احساس که عشق و مهر رو به تمسخر می گیره بعیده!
پورانداخت پوزخندی زد و گفت:_ فکر می کردم توی این سال ها عوض شدی! نمی دونستم با ازدواج با این دختره قصد داری خاطره عشق نافرجامت رو زنده نگه داری!جهانگیر قهقه ای زد و پرسید:_ پس فکر می کردی با گذشت زمان عاقل می شم و نشد؟!_ خوبه خودتم دیوانگی ات رو تأیید می کنی!_ شاید اگه تو هم زندگی و عشق رو مثل من یا پریا تجربه کرده بودی حالا دیدت به دنیا و آدماش فرق می کرد!_ من که در دیدم ایرادی نمی بینم!_ به نظر تو تردید و تمسخر و باور نداشتن عواطف انسان ها ایراد نیست؟_ چرا نمی گی واقع بین و منطقی؟_ واقعیت ها زمانی طعم خوشایندی می گیرن که قبلا به صورت یه آرمان یا رویا در ذهن ما پرورش یافته باشن!پورانداخت با ناراحتی به حرف های برادر گوش می کرد. حرف های او اصلا به مذاقش خوش نمی آمد. در حالی که خواهر و برادر با هم بحث می کردند پریا روی مبل در اتاق خوابش نشسته بود و آلبوم کوچکی را ورق می زد. همراه با تماشای عکس ها آرام آرام اشک می ریخت و شعری را زمزمه می کرد:"ز مهجوران نمی جویی نشانی کجا رفت آن وفا و مهربانیدر این خشکی هجران ماهیانند بیا ای آب بحر زندگانیبرون آب ماهی چند ماند چه گویم من نمی دانم تو دانیکه باشم من که مانم یا نمانم تو را خواهم که در عالم بمانی"مصراع آخر را چند بار تکرار کرد:"تو را خواهم که در عالم بمانی!"صدایش کم کم به هق هق مبدل شد. لب های خیس و مرتعشش را به یکی از عکس ها نزدیک کرد و با تمام احساس بر آن بوسه زد و نجوا کرد:_ چرا نموندی؟ چرا تنهام گذاشتی؟[/i][b]آلبوم را به سینه چسباند و در حال نجوا با دل غم زده اش بود که صدای اذان در گوش هایش پیچید. بلند شد تا خودش را برای راز و نیاز آماده کند. قطرات زلال آب، روحی تازه به کالبدش بخشید. لحظه میعاد بود و دلش مثل همیشه بی قراری می کرد. وقتی سجاده اش را پهن کرد عطر او را با تمام وجود احساس کرد و صدایش را شنید که می گفت: "یادت باشه با هم نماز اول وقت می خونیم به نیت این که خدا حافظ عشقمون باشه."چشمهایش را بست و لبخند زد. لبخندی که با بغض همراه بود و با ذکر الله اکبر رهایش کرد و اجازه داد تا روح و جان تشنه اش با ملکوت پیوند بخورد._ پس چرا پریا نمی آد؟طاهره نظری به پورانداخت انداخت و گفت:_ دارن نماز می خونن!پورانداخت سرش را به طرفین تکان داد و گفت:_ پس حالا حالاها باید منتظر بمونیم!جهانگیر به طاهره گفت:_ بهتره شما غذا رو بیارید!طاهره به آشپزخانه رفت. پورانداخت با تمسخر گفت:_ حالا واقعا نماز می خونه یا در اوهام غرق می شه؟جهانگیر لیوانش را پر از آب کرد و جرعه ای نوشید، بعد در حالی که لیوان را جلوی صورتش گرفته بود گفت:_ وقتی نماز می خونه انگار از این دنیا جدا شده و متعلق به یه دنیای دیگه ست، شاید نتونم حالش رو توی اون خلسه عجیب حس کنم اما می دونم بهش محتاجه و بعدش آروم می شه!پورانداخت نیشخندی زد و گفت:_ اما اون همیشه در خلسه به سر می بره!جهانگیر لیوان را روی میز گذاشت و گفت:_ علت خصومت تو رو نمی تونم بفهمم ... البته عذر می خوام که از این کلمه استفاده کردم، آخه کلمه مناسب تری به ذهنم نرسید... ولی چرا باهاش لج می کنی؟ مگه چه بدی در حقت کرده که قابل بخشش نیست؟_ از تو بعیده که تا این اندازه خودت رو به نادونی بزنی! از روزی که تو چشمام نگاه کرده و گفت به اجبار این زندگی رو پذیرفته و داره تحمل می کنه دلم رو سیاه کرد!_ شاید اگه هر کس دیگه ای هم در اون شرایط قرار می گرفت همین حرفا رو می زد!_ تعجب می کنم! چطور می تونی مسائل رو تا این اندازه ساده تحلیل کنی؟ البته خودتم مقصری؛ خیلی بهش میدون دادی!پیشخدمت جلو آمد و همراه طاهره غذای را روی میز چیدند و رفتند. جهانگیر گفت:_ به نظر من کاری خارج از محدوده زناشویی انجام نداده که بخوام بهش اعتراض کنم، اون روزم که اون حرف رو زد به خاطر طعنه ها و منت های بی حد شما بود!در این هنگام پریا وارد سالن شد. پلک هایش متورم و چشمهایش سرخ بودند. عذر خواهی کرد و پشت میز نشست. جهانگیر بشقاب او را برداشت تا برایش غذا بکشد که گفت:_ اشتها ندارم فقط یه کم سالاد می خورم! ... محمد کجاست؟_ فکر کنم پیش کماله! چرا غذا نمی خوری؟ تو که چیزی نخوردی!_ فعلا گرسنه نیستم شاید بعدا یه چیزی خوردم!_ شاید با دیدن مهمان ناخوانده اشتهات رو از دست دادی!پریا نگاه بی حالش را به صورت او دوخت و گفت:_ شما که صاحب خونه اید، این چه فرمایشیه!پورانداخت نفس سنگینی را از سینه اش بیرون داد و گفت:_ اما متأسفانه مدت هاست رفت و آمدم با برادر عزیزم کم شده!جهانگیر گفت:_ من مقصرم که سرم رو با این پرونده ها حسابی شلوغ کردم!_ فکر کردم شاید دلت می خواد مثل اطرافیانت تارک دنیا بشی و در عالم رویا سیر کنی!پریا آهی کشید اما حرف نزد. جهانگیر گفت:_ بذار به اقتضای شرایط! و گرنه ما که جز تو و بچه هات کسی رو اینجا نداریم!_ به همین دلیله که مرتب به ما سر می زنید؟ از این همه لطف واقعا متشکرم!
جهانگیر هم ترجیح داد سکوت کند زیرا می دانست خواهرش دست بردار نیست و به دنبال بهانه ای می گردد تا حرف های کنایه آمیزش را بر سر پریا بکوبد. اما پریا به دور از این گفتگوی پر گلایه، در حال بازی با محتویات بشقابش به روزهای گذشته سفر کرده بود. سفری سراسر نور و روشنایی ، امید و عشق و شور زندگی که سالها بود در وجودش فروکش کرده بود.
آن رو زعصر همراه مادر و طاهره برای خرید رفته بودند که با ورود به یک مغازه پارچه فروشی و دیدن محمد ، گونه هایش رنگ باخت و دستپاچه شد. خوشبختانه مادر و طاهره مشغول احوالپرسی شدند و او توانست کمی خودش را جمع و جور کند. آن روز فهمیدند پدر محمد از همین مغازه کوچک امرار معاش می کند. محمد دانشجوی سال سوم اقتصاد بود و بعد از ظهرها برای کمک به پدر به مغازه می رفت.
اقای نعیمی پدر محمد با کمک پسرش طاقه های پارچه را یکی یکی پایین می آورد و برای مشتری های مشکل پسندش باز می کرد. نگاه پریا آرام و قرار نداشت و به جای دیدن پارچه ها ، چشم های سیاه محمد را می کاوید.
آن چشم های با نفوذ در آن صورت گندم گون چنان جذابیتی داشت که او را از همه چیز و همه کس غافل کرده و به خود مشغول ساخته بود.
مادر که سؤالش را دوباره پرسیده بود با تعجب سر بلند کرد و با دیدن او که از خود بی خود شده و در عالم دیگری غرق شده بود اخم کرد و بازویش را تکان داد.
- حواست کجاست دختر؟
پریا تکانی خورد و چشمش را به پارچه ای که روی میز پهن شده بود دوخت و گفت :
- خوبه!
مادر با تعجب پرسید :
- مطمئنی؟!
با حالت گیجی ، سؤال مادر با سؤال جواب داد :
- چی؟!
و دوباره نگاهش را به محمد دوخت. این بار محمد هم نظری به چهره زیبای او انداخت اما به بهانه ای از مغازه بیرون رفت و نگاه بی قرار او را به دنبال خود کشید.
مادر که خیلی عصبی شده بود نیشگونی از بازوی او گرفت و آهشته غرید :
- زود باش باید برگردیم!
و پریا با حواس پرتی حرفی زد و به دنبال آنها روانه شد اما دل و روحش در آن مغازه کوچک جا بماند
همایون با شادی زایدالوصفی به جهانگیر گفت :
- راستش را بخواید اصلا امید نداشتم که این سرمایه زنده بشه!
جهانگیر لبخندی زد و گفت :
- بله منم از همون روز اول می دونستم که شما باور نمی کنید که من موفق بشم!
- حالا باید دنبال یه مشتری خوب باشم تا زودتر اون املاک رو با باغ لویزان رو بفروشم و بریم.
مهوش غمگین تر از همیشه نگاهش را به پریا دوخت و سری از روی یأس تکان داد. پریا بلند شد و گفت :
- با اجازه اقایون ما میریم طبفه بالا ، از بس در مورد ملک و زمین و خرید و فروش شنیدیم خسته شدیم.
مهوش هم از جایش برخاست و بدون حرف به دنبال او روانه شد.
به بالای پله ها که رسیدند سالن کوچکی را دید که در دو سوی آن درهای متعددی به چشم می خورد. پریا به انتهای سالن رفت و آخرین در را گشود و گفت :
(آخرین ویرایش در این ارسال: 05-11-2011 05:48 AM، توسط Negarita.)
05-11-2011 05:47 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #8
RE: °• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°
اين اتاق هم آروم تره هم منظره زيباتري داره!
هر دو وارد شدند. اتاق مبله نسبتاً بزرگي بود كه سه پنجره بزرگ مشرف به باغ داشت. از اثاثيه اش مشخص بود كه مختص پذيرايي از مهمان است. پريا به او تعارف كرد بنشيند و خودش به سوي يكي از پنجره ها كه شاخه درخت نارنج بر آن تكيه زده بود رفت و گفت:
- مسلماً از اين كه كار زمين و املاكتون درست شده راضي نيستي!
مهوش با لحني محزون جواب داد:
- اميدوار بودم كه حداقل اين كار مدتي طول بكشه. شايد كلمه مناسبي نباشه اما متأسفانه همسرت وكيل زبردستيه و زودتر از اون چه كه انتظارش رو داشتيم به نتيجه رسيد.
- بايد اعتراف كنم كه منم از اين مسئله ناراحتم!
مهوش با تعجب به او كه نيم رخش در ميان اشعه هاي كم رنگ خورشيد غروب تلالويي ديگر يافته بود نگاه كرد و پرسيد:
- چرا؟!
پريا آهي از سينه بيرون داد و گفت:
- با تمام شدن اين پرونده، جهانگير فرصت كافي به دست مي آره تا كارهاي خودش را انجام بده و بار سفر رو ببنده، وقتي فهميدم پرونده آقا همايون براش اهميت داره خوشحال شدم چون مي دونستم در حين كار روي اين پرونده به هيچ مسئله ديگه اي فكر نمي كنه اما حالا دوباره به فكر فرو رفتن مي افته!
- نمي دوني تو اين يه ماه چقدر خدا خدا كردم كه كار اين پرونده طول بكشه تا حداقل بتونم سال نو رو در ايران كنار خانواده ام بگذرونم اما حالا...
پريا به سوي او برگشت و گفت:
- بازم يه اميدي هست! نگران نباش، تا فروش املاك وقت داري! ممكنه به اين زودي فروش نرن!
- باغ لويزان كه خيلي وقته مشتري داره اما...
پريا با مهرباني دستهاي او را در دست گرفت و گفت:
- نبايد نا اميد بشي! خدا بزرگه!
نم اشكي چشمهاي مهوش را پوشاند و گفت:
- حتي تصور زندگي در كشور بيگانه كلافه ام مي كنه! تنها، بدون هم زبون، توي كشور غريب... واي خدايا! خيلي وحشتناكه!
- مطمئنم همايون انقدر دوستت داره كه به فكر پر كردن اوقاتت هم باشه!
- همايون اگه به فكر تنهايي من بود كه قصد رفتن نمي كرد، اون به رفقاش بيشتر از من اهميت مي ده. مخصوصاً اونايي كه الان انتظارش رو مي كشن تا دوباره رونقي به تجارتشون بدن!
- تجارت؟!
- واردات و صادرات اونم از راه قاچاق!... واي پريا! باور كن اگه برم دلم براي تو هم حسابي تنگ مي شه، در اين مدت كه با شما آشنا شدم مهرت مثل يه خواهر به دلم نشسته!
پريا نگاه مهربانش را به چشماي خيس او دوخت و گفت:
- منم همين طور عزيزم اما اين بازي روزگاره كه اجازه نمي ده انسان در كنار اونايي كه دوست داره زندگي كنه.
- روز به روز نفرتم از اين جنگ و مسبب اون بيشتر مي شه كه باعث آواره گي من و ديگران شده!
- كاري جز دعا ازمون بر نمي آد، پس بهتره براي تموم شدن اين جنگم دعا كنيم!
- راستي اگر يه چيزي بپرسم ناراحت نمي شي؟
- نه عزيزم، بپرس!
- چرا به برادرت بيشتر از پدر و مادرت علاقه داري؟
پريا با تعجب پرسيد:
- چرا يه همچين فكر مي كني؟
- خب... وقتي مي بينم به خاطر برادر اسيرت حاضر نيستي ايران رو ترك كني فكر مي كنم اون برات عزيزتر از پدر و مادرته!
- مسئله اين نيست بلكه خيالم راحته كه پدر و مادرم همديگه رو دارن و تنها نيستن اما پدرام...
- فكر مي كني بتوني در برابر آقا جهانگير مقاومت كني و...
با ورود ناگهاني طاهره هر دو ساكت شدند. پريا با نگراني از او پرسيد:
- اتفاقي افتاده؟
- حال آقا به هم خورده!
هر دو با هراس از جا برخاستند. پريا در حالي كه به سوي در مي رفت پرسيد:
- چرا؟
- نمي دونم! يه دفعه حالشون به هم خورد حالام سرگيجه دارن!
مهوش با كمال تعجب پريا را نگاه مي كرد كه با رنگي پريده، پريشان و مضطرب براي كمك به مردي كه فقط عنوان همسرش را داشت و هيچ علاقه اي به او نداشت تلاش مي كرد. وقتي او دست جهانگير را در دست گرفت و حالش را پرسيد متوجه بغض گلوي او شد. با حيرت به صورتش خيره شد تا ببيند آيا رفتار او واقعي است يا قصد ديگري دارد اما حالت نگاه و لبهاي مرتعش او صحت رفتارش را ثابت مي كرد.
جهانگير لبخندي زد و در حالي كه سرش را به عقب تكيه داده بود گفت:
- من خوبم، نگران نباش!
- بهت گفته بودم پرهيزت رو نشكن اما گوش نكردي!
- تو هميشه نگران تر از خود مني اما نترس هنوز مي تونم دوام بيارم و آزارت بدم!
پريا با شنيدن شوخي او لبخندي زد و از جا بلند شد و از طاهره پرسيد:
- آقا داروهاشون رو خوردن؟
- بله! خودم براشون آوردم!
- با دكتر تماس بگير بگو زودتر خودش رو برسونه!
جهانگير سرش را بلند كرد و گفت:
- من خوبم احتياجي به دكتر نيست!
پريا بي توجه به حرف او به طاهره گفت:
- لطفاً زودتر!
جهانگير با بي حالي از مهمانانش عذرخواهي كرد. همايون كنار او نشست و با شوخي گفت:
- ديگه پير شدي آقاي وكيل! تحمل پرونده هاي سنگين رو نداري!
جهانگير با لبخند گفت:
- مطمئن باش انرژي ام از تو بيشتره و مي تونم صد تا پرونده مهم تر از اين رو هم به نتيجه برسونم!
مهوش كه هنوز نمي دانست واقعاً چه اتفاقي افتاده از پريا پرسيد:
- آقا جهانگير بيمار هستن؟
جهانگير گفت:
- دور از جون خانم!
پريا جواب داد:[/b]

05-11-2011 05:48 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #9
RE: °• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°
-ناراحتی معده داره اما اصلاً مراقب خودش نیس و پرهیزم نمی کنه!
-متأسفانه هر وقت می آم دور از چشم خانم ناپرهیزی کنم حالم خراب می شه و لو می رم.
پریا برگشت و با دیدن جاسیگاری روی میز ابرو درهم کشید و گفت:
-شما آقایون دست کمی از بچه های لجباز ندارید!
سپس رو کرد به همایون و ادامه داد:
-البته عذر می خوام که این حرفو می زنم اما...
همایون همراه با بلند کردن دستش گفت:
-بله!کاملاً حق با شماست چون دقیقاً مثل همین جمله رو بارها از خانم شنیدم!
و به مهوش اشاره کرد.جهانگیر که رنگ و رویش بهتر شده بود گفت:
-معلومه شما هم مثل بنده گرفتارید آقا همایون!
-دقیقاً!ما مردها تا وقتی زن نگرفتیم باید تحت اوامر مادر باشیم بعد از ازدواج هم مرتب از امر و نهی های خانم اطاعت می کنیم ، بی دلیل نیست که خانمتون می گن بچه ایم ، خب تقصیر خودمونه دیگه!از بس همیشه گوش به فرمانیم!
همگی به همایون نگاه می کردند که همراه با ادای این جملات دست هایش را هم تکان می داد.وقتی او سکوت کرد همه به هم نگاه کردند و خندیدند.

***

نگاه خیس اش را به ستاره های روشن شب دوخته بود که گرمای دست جهانگیر را بر موهای پریشانش حس کرد و صدای او را شنید که برای جلب رضایت و آرامش او با لحن ملایمی لب به سخن گشود:
-خودت خوب می دونی که خاطرات برام خیلی عزیزه ، هرگز در هیچ شرایطی دلم نخواسته باعث آزارت بشم یا برخلاف میلت عمل کنم ف الانم اگه می بینی برای رفتن اصرار می کنم فقط به خاطر تو و محمده وگرنه خودم هیچ رغبتی به رفتن ندارم.
پریا دستی به صورت نم دارش کشید و گفت:
-پس فکرش رو از سرت بیرون کن!
-اما...
-تو به من قول داده بودی!
-اما من نمی دونستم این جنگ چند سال طول می کشه!
-منم اگه می دونستم یه روزی زیر قولت می زنی...
-بیشتر از هر چیزی تنهایی تو ناراحتم می کنه!
-خودت خوب می دونی که این تنهایی رو دوست دارم هر چند از وقتی مهوش رو شناختم بهش علاقمند شدم و حس می کنم می تونم روی دوستی اون حساب کنم.
-برام عجیبه!در تمام این سالها با شرکت توی مهمونیا و جشنهای مختلف و دیدن آدمای متعدد هیچکس نتونست نظرت رو جلب کنه ، اما این...
-شاید تا قبل از این بیش از اندازه حساسیت به خرج می دادم.
-شایدم حس می کنی اونم مثل خودت تنهاست.
-و البته مثل من غمگین از رفتن!
-تو که...
به سوی او برگشت و پرسید:
-من چی؟
جهانگیر لبخندی زد و گفت:
-تو بازم منو جادو کردی تا گوش به فرمانت باشم!
پریا دوباره به رو به رو چشم دوخت و گفت:
-مطمئنم اگه برای رفتن مصر بودی جادوی منم بی اثر بود!
-ای بی انصاف!
-به هر حال متشکرم.
-نمی دونم از حرفا و رفتارهای من چه برداشتی داری اما تا حالا سعی کردم تسلیم خوساته هات باشم که ازم نرنجی.
دستش را دور شانه او حلقه کرد و ادامه داد:
-وجودت برام خیلی باارزشه پریای نازنینم!
پریا از ورای شانه اش به او نگاه کرد و لبخند زد ؛ لبخندی که برای جهانگیر بهترین و کامل ترین تشکر را به همراه داشت.با مهربانی او را به خود فشرد و گفت:
-گاهی اوقات با حرفای تندم آزارت می دم ، منو ببخش!ولی خب این یه ارثیه فامیلیه که با تمام تلاشم بازم نمی تونم ازش اجتناب کنم البته هر وقت اینطور باهات حرف می زنم بلافاصله پشیمون می شم ولی خب غرورم مانع می شه و اجازه نمی ده لب به عذرخواهی باز کنم ، اما مطئن باش هیچ قصد و غرضی در بین نیست!
-کاش همایون هم مثل تو از رفتن پشیمون می شد!
-همایون؟!
-مهوش راضی به رفتن نیست ، ترک کردن خانواده اش براش خیلی سخته به خصوص که تنهاست و بچه هم نداره!تمام دلبستگی اون به خانواده شه.البته حقم داره!خود من با اینکه می دونم جون خودم و عزیزانم در خطره اما به خاطر پدرام نمی تونم از اینجا دل بکنم.
جهانگیر شانه هایش را با دو دست گرفت و او را به طرف خودش چرخاند و خیره در چشمهایش پرسید:
-تو از کجا انقدر مطمئنی که پدرام برمی گرده؟ما هنوز در حال جنگیم و هیچ معلوم نیست این جنگ کی تموم بشه!مطمئنم معنی این کلمه رو خیلی خوب درک می کنی!
پریا با صدایی بغض آلود به سختی فقط یک جمله گفت:
-اون برمی گرده!
بار دیگر در آن شب سرد زمستانی اشک هایش روی گونه ها جاری شد اما این بار در آغوش مردی گریست که طیِ سالهای اخیر تکیه گاه عظیمی برای او شده بود.او عنوان همسرش را داشت اما در واقع هم نقش پدری را بازی می کرد که به موقع دخترش را مورد عتاب قرار می داد و خطاهای غیر ارادی او را متذکر می شد و هم جای مادری را پر کرده بود که هر لحظه و هر جا زیباییهایش را تحسین می کرد و راهنمایی اش می کرد و لباس پوشیدن او در محافل گوناگون نظر می داد و راهنمایی اش می کرد و البته وظایف همسری اش هم بدون نقض بود به طوری که حتی در برابر تنها خواهرش به موقع از او حمایت می کرد و اجازه نمی داد با کنایه های گاه و بی گاهش باعث عذاب او شود و تمام این مسائل را پریا به خوبی می دید و می فهمید.در این سالها با اینکه در وجود خود عشقی نسبت به او حس نمی کرد اما احترام زیادی برایش قائل بود و دوستش می داشت.

[b]***
05-11-2011 05:49 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
Negarita آفلاین
♥ رهگــــــذر...♥
******
مدیر کل سایت

ارسال‌ها: 48,817
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 129
ارسال: #10
RE: °• روزهایی که بی تو گذشت (مریم دالایی) •°
کنار شومینه نشسته بود و در حالی که چای گرم می نوشید بارش برف را نظاره می کرد.دانه های ستاره گون رقص کنان می چرخیدند و با مانورهای مختص خود از میان دانه های دیگر ، هر کدام بر فراز شاخه خشک درختی یا بر سر شیرهای سنگی دو سوی پله ها جای می گرفتند.آنها که آرام تر در یک خط مستقیم نزول می کردند اغلب بر روی سنگ فرش حیاط با دیوارهای اطراف می نشستند.آن روز هم مثل امروز تنها ، کنار پنجره اتاقش ایستاده بود و بارش آخرین برف زمستانی را تماشا می کرد که صدای زنگ در را شنید.می دانست مادر و طاهره برای خرید وسایل سفره هفت سین بیرون رفته اند.گوشی آیفون را برداشت.
-بله؟
-سلام خانم دیبا ، محمدم!اون پارچه ترمه ای رو که سفارش داده بودید آوردم!
گوشی را به گوشش چسبانده و منتظر بود تا او باز هم حرف بزند .حرارت وجود او از این فاصله هم قلبش را گرمی می بخشید.یک ماه از آن دیدار چند دقیقه ای در مغازه می گذشت و حسابی دلتنگش شده بود و حالا او...
دیگر نمی فهمید میان آسمان است یا روی زمین...خواب است یا بیدار!فقط می دوید ، نه نمی دوید پرواز می کرد.با دو بال زرین مثل فرشته های آسمانی به سوی او پر گشوده و خود را در آستانه بهشت می دید ، ملودی عشق و عرفان را از تمام ذرات هستی به وضوح می شنید که او را تا رسیدن به میعادگاه مشایعت می کرد.گویا تمام موجودات برای او پایکوبی می کردند و حالا دانه های سفید برف مانند سکه های طلا بر سرش فرود می امدند.این ملائکه بودند که برایش دست افشانی می کردند و هلهله سر داده بودند.پشت در که رسید می دانست در را برای چه کسی می گشاید ؛ برای مرد رویاها و آرزوهایش ؛ زیباترین و خیال انگیزترین مردی که در تمام عمرش دیده بود!نفس نفس می زد و لبخند روی لب هایش جا خوش کرده بود.با تمام وجود دیده در دیده او دوخت و به سختی توانست یک کلمه بر لب آورد:
-سلام!
محمد مسخ و مبهوت نظاره گر فرشته ای بود که همیشه چادر و روسری ، حجاب نیمی از چهره اش می شد اما حالا با گیسوان پریشان و رها با لبخندی به وسعت کرانه ها در فاصله کمی از او ایستاده بود و نگاهش می کرد.نمی توانست از این چشمه جوشان حیات چشم بپوشد اما به اجبار سرش را پایین انداخت و بسته ای را که در دست داشت به او تقدیم کرد و گفت:
-به آقای دیبا بفرمایید کرایه مغازه رو هم تا شب براشون می آرم ولی مثل اینکه مادرتون برای این ترمه عجله داشتن ، برای همین الان خدمت رسیدم.
پریا بسته را از دست او گرفت اما حرفی نزد.چه حرفی می توانست بزند جز نجوای عشق و زمزمه دلدادگی؟اما چرا محمد نگاهش را از او دریغ می کرد؟چرا نمی گذاشت تا دلش از چشمه چشمهای او سیراب گردد؟
لب باز کرد تا حداقل تشکر کند اما او با عجله خداحافظی کرد و رفت.دلش می خواست به دنبال او به کوچه بدود و نامش را صدا بزند و بگوید که دوستش دارد اما یکباره طوری که انگار از خوابی سنگین بیدار شده به سر و وضعش نگاه کرد.بلوز و شلوار آبی روشن و بدون روسری!وای خدایا!در حیاط را بست و یک بار دیگر با وحشت خودش را برانداز کرد.«خدایا...چه خرابکاری کردم!حواس پرتی ، اونم تا این حد؟!وای اگه پدر یا مادر می دیدن که این جوری اومدم دم در سرم رو می بریدن!»
در حالی که گونه هایش از شرم گلگون شده بود دوان دوان به خانه برگشت.هنوز هم وقتی آن روز را به یاد می اورد لبخندی بر لبهایش نقش می بست.
-خانم!
-بله!
-مهمون دارید.
به طاهره که با تعجب نگاهش می کرد نظری انداخت و پرسید:
-کیه؟!
-مهوش خانم.
-تنها؟
-بله!توی سالن پایین منتظر شما نشستن!
-خیلی خب برو منم الان می آم!
نمی دانست چه مسئله ای او را در این روز سرد و برفی به آنجا کشانده اما هر چه بود مسئله ای مهم بود.بنابراین او را منتظر نگذاشت.بلند شد و به طبقه پایین رفت.مهوش با دیدن او از جابرخاست و با شادی به سویش رفت و سلام کرد.پریا متعجب از رفتار هیجان زده او جوابش را داد و در حالی که اخرین پله را پشت سر می نهاد احوال او را پرسید.
مهوش با اشتیاق فراوان او را در آغوش کشید و گفت:
-به لطف دوست نازنینم خوب خوبم!
پریا که هنوز نمی دانست چه مسئله ای او را تا این اندازه خوشحال کرده لبخندی زد و گفت:
-خدا رو شکر که سرحال می بینمت!
-وقتی خدا بهم نظر داشته و دوست خوبی مثل تو نصیبم کرده بایدم خوشحال و سرحال باشم!
-من که نمی دونم چه اتفاقی تو رو این همه...
-وای پریا...پریا!تو انقدر خوب و مهربونی که بدون اینکه خودت بدونی در حق دیگر محبت می کنی مثل من که از دیشب تا حالا از فرط شادی خواب به چشمم نیومده ، دیشب تا صبح ثانیه شماری می کردم که زودتر بیام و صورت ماهت رو به خاطر این لطف بزرگ ببوسم!
هر دو روی مبل ها نشستند.پریا هنوز از موضوع بی خبر بود پس سکوت کرد تا او ادامه بدهد.مهوش که آرام و قرار نداشت ادامه داد:
-دیشب وقتی فهمیدم همایون با آقا جهانگیر صحبت می کنه فکر کردم بازم مسئله فروش ملک و باغه به همین دلیل به اتاق خواب رفتم تا بخوابم بلکه از کابوس رفتن رها بشم که همایون اومد و خبر داد سفرمون رو عقب می ندازه!پرسیدم:«چرا؟»جواب داد:«به درخواست آقای جهانگیر فرامرزی که فکر می کنن شما با دوستیتون به همسرشون انرژی مثبت می بخشین!»اول متوجه منظورش نشدم و با اشاره به خودم پرسیدم:«منظورت منم؟»خندید و گفت:«بله خانم ، شما!جهانگیر گفت تا حالا کسی اینقدر مورد توجه پریای من قرار نگرفته که از دوریش غمگین بشه و...»
مهوش با آب و تاب از حرفهایی که بین همایون و جهانگیر ردوبدل شده بود تعریف می کرد و پریا خوشحال بود که در سال جدید این دوست تازه اش را در کنار خود خواهد داشت.
مهوش در حالی که فنجان قهوه را از درون سینی برمی داشت گفت:
-آقا جهانگیر خیلی دوستت داره ، در واقع عاشقته!
پریا از طاهره به خاطر قهوه تشکر کرد و به او گفت:
-امروز ناهار مهمون داریم.
مهوش گفتک
-نه عزیزم!مزاحم نمی شم ، باید برم!
-اتفاقاً امروز باید بمونی چون منم تنهام ؛ جهانگیر برای کاری رفته خارج از تهران و تا غروبم برنمی گرده.
این اتفاق آنها را از گذشته به هم نزدیک تر کرد.مهوش حس می کرد در کنار این دوستی پربار و باارزش می تواند پرده از رازهای سر به مهر این زن زیبا و مهربان بردارد و جواب سوالهای بی شمارش را بیابد.

فصل 3

سال نو بیش از همه برای محمد شادی آفرین بود که دست بر گردن پدر انداخت و صورتش را بوسید و با اشاره به قرآن جلوی آینه که در کنار وسایل دیگر سفره هفت سین قرار گرفته بود گفت:
-بابا جون عیدی می خوام!
جهانگیر او را روی زانو نشاند و صورتش را با محبت بوسید و گفت:
-ای شیطون!دیدم بی قراری می کنی!پس به خاطر عیدی بود!
سپس قرآن را برداشت و بوسید و بازش کرد.اسکنان تانخورده ای را که بوی تازگی می داد به دست او داد و گفت:
-قول بده زود خرجش نکنی!
محمد لب ورچید و گفت:
-من می خوام از اون شکلات ها که...
-اونو خودم برات می خرم ، این پول رو بذار توی جیبت بمونه!تو مردی باید همیشه پول داشته باشی!
05-11-2011 05:50 AM
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

اخبار فناوری اطلاعات | نرم افزار املاک | هتل آپارتمان مشهد | ترجمه تخصصی | نرم افزار رستوران | نرم افزار تاکسی سرویس | نرم افزار رستوران | دانلود نرم افزار مطب | دانلود نرم افزار تاکسی سرویس | مجله پزشکی آسان طب | اتوماسیون پزشکی | کنکور آسان است | نرم افزار دفترچه تلفن نرم افزار چاپ چک نرم افزار رستوران نرم افزار فست فود نرم افزار کافی شاپ نرم افزار تاکسی سرویس نرم افزار نمایشگاه خودرو نرم افزار املاک نرم افزار هتلداری نرم افزار مطب نرم افزار دندانپزشکی نرم افزار انبارداری نرم افزار حسابداری فروشگاه نرم افزار وکالت مجله اینترنتی پارسی وان | مجله اینترنتی زیگیل | خرید بک لینک | خرید رپورتاژ | سینما تئاتر مای استیج | یک مهاجر | دنیای مهاجرت | مجله گردشگری کاروان | وردپرس دانلود | مجله تفریحی تندیس فان | نرم افزار Software | جوک جدید | اخبار هنر | اخبار کامپیوتر | سایت پزشکی | فروشگاه اینترنتی | سایت خبری | دانلود موزیک | اندروید سه | بانک شماره موبایل | پایگاه صالحین | مجله کامپیوتری | جاب لر | نوین ساخت | سهام نت | تکی کو | تم کد | مجله اینترنتی وبدون | پورتال خبری | سایت تفریحی تک لایو | مجله سرگرمی سیب رنک | سایت پزشکی دکتر طب | خرید گیفت کارت | مدرن بوک | گیفت کارت | تولید کننده روغن زیتون ماشین آلات صنایع غذایی تولید کننده جعبه و کارتن تولید کننده ادویه